رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

شهاب 

اصلاً نفهمیدم چطوری به اون آدرسی که عسل فرستاد رفتم، از تهران تا شمال رو فقط دوساعته رسیدم ظربان قلبم روی بالا ترین درجه بود، باورم نمی‎‎‎‎‎‎شد که دافنه زندس و داره نفس می‎‎‎‎کشه ولی چه حیف که ملیکام دیگه نیست، یه نگاه به آدرسی که عسل فرستاد کردم دقیقاً اگه اشتباه نکنم رو به رو خونه شون بودم، ای الکس مارموز ببین با زندگی خودش و اطرافیانش به خاطر کینه‎‎‎‎‎‎ای که داشت چیکار کرد؟
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در قبل از این‎‎‎‎‎که در بزنم با خودم گفتم شاید الکس عسل رو اجیر کرده و تمام این‎‎‎‎‎ها یه نقشه‎‎‎‎‎ست تا من رو قافل گیر کنه و بکشه، با این فکر اسلحه مو از پشت شلوارم در آوردم و زنگ خونه رو زدم، یه خونه نقلی کوچیک بود توی پایین شهر ساری، الکس مطمئن بود من اینجور جاها رو دنبال دافنه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گردم برای همین دافنه رو اینجا مخفی کرده.
صدای زنی پشت آیفون پیچید.
- کیه؟
دوتا تک سرفه کردم و گفتم:
- از آشناهای عسل خانوم هستم میشه چند لحظه بیاید دم در؟
هیچ صدایه دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای نیومد بعد از چنددقیقه درباز شد و دختری قدبلند و با قیافه معمولی اومد بیرون و با نگرانی گفت:
- سلام عسل چیزی شده؟
من که اسلحه مو پشتم قایم کرده بودم رو بیرون اوردم و گرفتم طرفش و آروم گفتم:
- تن لش تو بکش اون ور می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بیام تو.
اخم های دختره تو هم رفت و از جلوی در رفت کنار منم سریع رفتم توی خونه و زود برگشتم سمت دختره که با چیزی نزنه تو سرم بی‎‎‎‎‎‎‎‎هوش بشم، دختره که داشت با تعجب و عصبانیت نگام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گفت:
- تو کی هستی، از جون من چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوای؟
سعی کردم با آرامش رفتار کنم و این طفلک که هیچ تقصیری نداره اروم صحبت کنم، با لحن آرومی گفتم:
- من نه کاری با تو دارم نه صدمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای قراره بهت بزنم، فقط دافنه رو بر میدارم و میرم.
دختره لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
- می‎‎‎‎‎‎‎تونی اون رو ببینی ولی من بهت اجازه نمی‎‎‎‎‎‎دم که ببریش چون دست من امنته.
از این حرفش خیلی خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام گرفت و گفتم:
- مثلاً کی می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد جلوی من رو بگیره؟
با این حرفم بلافاصله خم شد و اسلحه‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی پایین شلوارش جاسازی کرده بود در اورد و گرفت طرفم، لعنتی اگه یکم توجه می‎‎‎‎‎‎کردم برامدگی اسلحه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم، کم نیاوردم و دوباره گفتم:
- هرچی که اون ها بهت میدن من دوبرابر شو میدم.
دختره پوزخندی زد و با خونسردی گفت:
- شیش برابر شو هم بدی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎زارم ببریش.
نه مثل این که کارم سخت شد ولی تنها چیزی که دخترا دارن و همیشه باعث شکستن شون میشه دلسوز بودن شونه، برای همین باید از یه راه دیگه وارد می‎‎‎‎‎‎‎‎شدم

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 327
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

روزهای محبوب

ارسال‌های محبوب

نام‌رمان: مارانا نام نویسنده: ملیکا دانایی| کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه،تراژدی خلاصه: همه چی از گذشته‌های دور شروع میشه، گذشته‌ای که روی آینده من و تو تاثیر خیلی زیادی می‌ذا

مقدمه هوای دلم بد جوری ابری است، می‌خواهد ببارد تا شاید کمی از سنگین بودن بغض گولیش راحت شود، آنان که می‌گویند عشق مقدس است کجا هستن ببینند عشق این‌گونه مرا زمین زده است. “ پوکه عمیقی از سیگارم کشی

به چهره الکس خیره شدم چشم‌های آبی کریستالی داشت که منو یاد پدرم می‌نداخت بینی معمولی داشت و لب‌های معمولی پوستش هم سفید بود کلاً قیافه غربی داره، الکس دستش رو آورد بالا و یک ماکت دستش بود گرفت طرفم، ا

با لحنی که مثلاً می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم دل این دخترک مرموز رو بسوزونم گفتم:
- ببین دخترجون من اونقدری الان مشکل دارم که وقت ندارم با تو سر و کله بزنم، اگه که باهام راه بیای که همه‎‎‎‎‎‎‎چی با خوبی و خوشی تموم میشه میره.
دختره که یکم از اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش باز شده بود، گفت:
- اسم من پگاه هستش، باور کن منم حوصله بحث کردن با تورو ندارم ولی باور کن اگر بفهمن من دافنه رو گذاشتم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا بره زنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذارن.
پریدم وسط حرفش و با آرامش گفتم:
- اگه اجازه بدین بریم داخل که من قشنگ خیال شما رو از بابت خودم مطمئن کنم.
پگاه لبخند خجالت زده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زد و دستش رو اورد بالا و گفت:
- اوه، ببخشید اصلاً حواسم نبود بفرمایئد داخل.
گذاشتم اول خود پگاه رفت سمت سالن خونه و منم پشت سرش رفتم، به اطراف خونه نگاه کردم، خونه کوچیک و ساده ای بود که همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش خلاصه میشد توی یک پذیرایی کوچیک که سمت راستش آشپزخونه کوچیکی بود و سمت چپش دوتا در بود که اگه اشتباه نکنم دافنه باید توی یکی از همین اتاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باشه، رو پگاه کردم و با صدای آروم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تری گفتم:
- دافنه توی کدوم اتاقه؟
پگاه نفس عمیقی کشید و گفت:
- اگه اشتباه نکنم، تو همون شهاب سلطانی هستی که دافنه ازش برام می‌گفت؟
از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که جواب مو درست نداد کلافه شدم ولی خوب الان وقت این‎‎‎‎‎‎‎‎که عصبی بشم رو نداشتم برای همین گفتم:
- آره، پس خداروشکر از همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی خبر داری؟
پگاه سری به نشونه تایید نشون داد و دستش رو گرفت طرف اتاقی که سمت راست بود و گفت:
- توی این اتاقه ولی خواهش می‎‎‎‎‎کنم برای من دردسر درست نکن.
لبخندی زدم و گفتم:
- قول میدم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم اتفاقی برات بیافته، این لطف تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
پگاه دست کرد توی جیب مانتوش و کلیدی در اورد و رفت سمت در اتاق، قلبم بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قرار توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد بعد از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه سال دارم دافنه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم، پاهام توان این که جلو برن رو نداشتن، به زور نفس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کشیدم، تمام توانم رو جمع کردم و با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های لرزون رفتم سمت اتاق، پگاه که دید دارم میام سمت اتاق کلید رو کرد توی قفل و قفل رو باز کرد، دستگیره اتاق رو کشید و در اتاق رو هل داد و خودش رو کشید کنار و زیر لب گفت:
- تنهاتون می‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم.
از این که پگاه واقعاً دختر با درکی بود لبخندی زدم و همون جوری که قلبم داشت محکم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد رفتم سمت اتاق و با دیدن دافنه که با چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های اشکی وسط اتاق ایستاده بود و با تعجب و با بهت داشت به من نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، منم حالم بهتر از دافنه نبود، من کل زندگیم رو باخته بودم، جوونیم رو ملیکام رو اون دافنه پر از شوق رو و مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر قلبم رو، سعی کردم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار هم قوی باشم درسته که ملیکا رو از دست داده بودم ولی الان دافنه زنده رو‎‎‎‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎‎روم بود و دیگه دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که دافنه رو دوباره از دست بدم، قطره اشکی روی گونه‎‎‎‎‎‎‎هام چکید دافنه زودتر من به خودش اومد و با سرعت اومد سمتم، منم دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو باز کردم که دافنه پرید توی بغلم و با هق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هق گفت:
- یعنی باور کنم که خواب نیستم، باور کنم که این شهابی که دارم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم خواب نیست و اومده تا من رو ببره پیش خودش.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
مارانا

اونقدری توی فکر بودم که گذرزمان رو نفهمیدم که با صدای راننده به خودم اومدم.
- خانوم رسیدیم.
به رستوران مجللی که رو‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روم بود نگاه کردم، خوب آقا کمال ببینم چی توی اون مغز پوکت هستش، راننده پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم باید با غرور از ماشین بیام پایین چون همیشه الکس بهم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت حتی اگه زمانی حس کردی خودت پایین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر طرف مقابلت هستی یا احساس ضعیف بودن کردی اصلاً نذار کسی بفهمه چون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آدم همیشه صاحب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون رو لو میدن، از ماشین اومدم پایین و رو به راننده آروم گفتم:
- ممنون، از اینجا به بعد شو خودم میرم، لازم نیست تا توی رستوران دنبالم بیای.
راننده مصمم گفت:
- نمیشه خانوم آقا تاکید کردن هرجا که شما میرین دنبال تون بیایم و ازتون محافظت کنیم.
لبخند کلافه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و گفتم:
- باشه.
با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم رفتم سمت رستوران، دوتا نگهبان جلوی رستوران بودن که با دیدنم یکی‌شون به انگلیسی گفت:
- رزرو داشتین خانوم؟
بازم خداروشکر زبانم عالی بود وگرنه با اون غروری که من الان داشتم بدجوری ضایع میشدم، با خونسردی گفتم:
- بله، به نام کمال سعادت.
نگهبان با احترام در رو باز کرد و گفت:
- خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آمدین.
جواب شو ندادم و فقط لبخند ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای زدم و رفتم داخل رستوران که یکی از گارسون‎‎‎‎‎ها به سمتم اومد و گفت:
- سلام خانوم، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم کمک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تون کنم؟
- سلام، آقای کمال سعادت رزروی داشتن، ممنون میشم تا میز همراهیم کنید.
گارسون که پسری جوون بود با چشم‎‎‎‎‎های درشت سبز که اونقدری زیبا بودن چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش که توی دلم یک لحظه حسرت همچین چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های رو خوردم، با لبخند مهربونی گفت:
- بله خانوم، پشت سرم تشریف بیارین.
گارسون جلوتر از من حرکت کرد منم پشت سرش با قدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های آروم ولی محکمی حرکت کردم، گارسون رفت سمت راست رستوران که یکم تاریک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر و خلوت بود که از اون دور طبق عکسی که الکس فرستاده بود از کمال اون رو پشت صندلی دیدم، اونم متوجه من شد چون بلافاصله از روی صندلی بلند شد و به طرفم اومد، نگاهی کوچیکی به تیپش انداختم از حق نگذریم واقعاً خوشتیب بود و دل هر دختری رو می‎‎‎‎‎‎‎‎برد، کت و شلوار مشکی پوشیده بود که لباس زیر کتش هم مشکی بود ولی کروات زرشکی زده بود که باعث شده بود خوش‎‎‎‎‎‎‎‎تیپ تر بشه، بهم رسید و با غروری که از توی صداش بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گفت:
- سلام مارانا خانوم.
به دستش که اورده بود بالا برای دست دادن نگاه کردم، دودل بودم ولی با این حال دستم رو بردم بالا و همزمان گفتم:
- سلام، آقای سعادت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ حسی توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش نبود، نه غرور نه محبت هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی رو نمیشد از قیافه مبهمش خوند، کمال به میز اشاره کرد و گفت:
- بفرمایئد مارانا خانوم.
منم مثل خودش با غرور فقط سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و باهم رفتیم سمت میز، کمال یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو کشید عقب و اشاره کرد که بشینم، باز خوبه ادب و شعورش خوبه وگرنه کله الکس رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کندم که من رو پیش این کوه غرور فرستاده، رفتم سمت صندلی و نشستم، کمال هم رفت روی صندلی که رو‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎به روی من بود نشست و دوتا تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- از آشنایی باهاتون خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بختم، الکس خیلی ازتون تعریف کرده بودن.
لبخندی زدم و گفتم:
- منم همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور، الکس همیشه به من لطف دارن.
کمال چندتا ورقی که روی میز بود رو برداشت و گرفت طرف من و گفت:
- این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو رفتین منزل مطالعه کنید.
ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو ازش گرفتم که باز گفت:
- الکس بهم گفته بود که چیزی درمورد کار ما بهتون نگفته، کار ما به دو قسمت تقسیم میشه، قاچاق دختر از ایران به دبی، دومین هم ادره کردن های وادرات صادرات پارچه.
می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم کارش قاچاقه ختره ولی من به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نمیشم که اون دخترهارو قاچاق کنم، یکم اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توی هم رفت و گفتم:
- اماّ آقا کمال، من به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نمیشم که اون دخترهای بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گناه رو قاچاق کنم و زندگی شون رو سیاه بکنم.
کمال که از شنیدن حرف من پوزخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش نشست و با تمسخر گفت:
- شما لازم نیست نگران بدبخت شدن اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باشین، چون همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎اون دخترها با خواسته خودشون میرن و صددرصد زندگی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون از اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جایی که قبلاً زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردن بهتره.
خوب یه جورهایی این داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎گفت قبلاً شنیده بودم دخترهای که از خونه فرار می‎‎‎‎‎‎‎‎کنن به طور همچین گروه‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتن وبا خواسته خودشون قاچاق میشن دبی و فروخته میشن به شیخ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عرب، سعی کردم نشون ندم که حق با اون هست گفتم:
- خوب الان شما دقیقاً از من چی می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواین؟
کمال یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رو انداخت بالا و نیشخندی زد و گفت:
- خوب تنها چیزی که ازتون میخوام این هستش که همراه من به دبی بریم، چون اونجا چند شیخ خیلی پولدار هستن و قراره که ما بریم و دخترهارو بهشون تحویل بدیم و شما چون دختر هستین بهتر میشخ که اون دخترهارو آماده کنید، از اون‎‎‎‎‎‎‎ور باید باهم بریم به مرکز پارچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها و پارچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو خریداری کنیم و ببریم به ایران، چون من نیاز به یک همراه خانوم داشتم الکس بهم گفتن که شما خیلی توی این کارها زرنگ هستین.
خوب به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نظرم که کار خیلی سختی نبود با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎حال باید خیلی حواسم رو جمع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، تا خواستم حرفی بزنم گارسون اومد سمت میز و رو به من و کمال گفت:
- سلام، خوش‎‎‎‎‎‎‎‎اومدین چی میل دارین؟
کمال رو به من کرد و گفت:
- شما چی میل دارین؟
خوب از لحاظی که زیاد از غذای ترکیه سردر نمیاوردم چون توی این مدتی که اومده بودم اینجا خونه آنجلا غذاهای ایرانی می‎‎‎‎‎‎‎خوردیم، پس بهتره بسپارم به خودش برای همین گفتم:
- هرچی خودتون میل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنید برای منم سفارش بدین.
کمال دیگه به من چیزی نگفت و رو کرد سمت گارسون و گفت:
- دوتا هونکار بیندی و دوتا نوشیدنی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گارسون لبخندی زد و گفت:
- چشم الان براتون آماده می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم.
کمال لبخندی به گارسون زد و گارسون بدون هیچ حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای رفت، کمال رو به من کرد و گفت:
- خوب نگفتین، قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنید که با من همکاری کنید، در عوضش منم چهل درصد سود رو به شما میدم.
خوب راستش من دنبال پول و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور چیزا نبودم چیزی که الان می‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این بود که مادرشهاب رو پیدا کنم و باهاش صحبت کنم برای همین رو به کمال با دودلی گفتم:
- خوب پیشنهادتون رو قبول می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم ولی من سود رو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام.
کمال از شنیدن جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ام تعجب کرد و لبخند محوی زد و گفت:
- پس چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواید در عضای کارتون؟
خوب دودل بودم که بگم یا نه، اگه بگم و الکس بفهمه و ازم عصبی بشه چی، یا مثلاً خراب کاری کنم؟
ولی دلم رو زدم به دریا و گفتم:
- من می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که یکی رو برام پیدا کنید.
کمال مرموزانه و خیلی خشک گفت:
- الکس که توی این‎‎‎‎‎‎‎کارها از من بیشتر حرفه‎‎‎‎‎‎‎‎ای هستش.
از این گستاخیش اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت خوب مرتیکه اگه می‎‎‎‎‎‎‎‎تونستم که به تو کله‎‎‎‎‎‎‎‎پوک نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفتم که، نفس عمیقی کشیدم و خونسرد گفتم:
- ام خوب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که الکس چیزی بفهمه، نگران نباشید هیچ دردسری برای شما درست نمیشه.
- نگران دردسرش نیستم، فقط می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بدونم این فرد گم شده کی هستش که باعث میشه یکی از ملیاردها پول بگذره.
تک‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و مثل خودش با غرور گفتم:
- من دنبال پول نیستم آقای سعادت، من دنبال چیزی هستم که خیلی وقته دنبالش می‎‎‎‎‎‎‎‎گردم.
کمال که از جواب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های من یکم حرصش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و گفت:
- باشه قبوله، دنبال کی باید بگردم؟
- مادر شهاب سلطانی.
از شنیدن اسم شهاب یکی از ابروهای کمال پرید بالا و با خنده گفت:
- منظورت همون پادشاه قاچاق مواد مخدره؟
- بله.
کمال چندثانیه مکث کرد و گفت:
- فکر نکنم به همین راحتی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها باشه ولی تلاشم رو می‎‎‎‎‎‎‎کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
- خوب پس همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی حله.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
الکس

چندساعتی بود که توی راه‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو توی بغل محسن فقط داشتم گریه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎شد من همون الکس چلپی مغرور که به کوه غرور معروف بودم الان چندساعتی رو فقط داشتم بی‎‎‎‎‎‎‎‎وقفه گریه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، محسن زد روی شونه‎‎‎‎‎‎‎ام و گفت:
- پسرم بهتره از اینجا بلند شیم بریم توی اتاق من، دوست ندارم کسی مارو توی این حال و ببینه.
محسن داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، اگه کسی من رو توی این حال ببینه ممکنه دردسر برام درست بشه، از روی زمین بلند شدم که محسن هم بلافاصله بلند شد، باهم رفتیم سمت اتاق محسن و محسن در اتاق شو باز کرد و رفتیم داخل، محسن سرش رو انداخت پایین و به صندلی که گوشه اتاق بوداشاره کرد و با شرمندگی که توی صداش بود گفت:
- پسرم بشین، می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام برات همه‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح بدم.
همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که رفتم سمت صندلی گفتم:
- چی رو می‎‎‎‎‎‎خواهی توضیح بدی، این که توی این تمام سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها حسرت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو داشتم که یه پدر باشه تا حمایتم کنه، یا این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که هرموقعه دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎گره سرم رو روی شونه‎‎‎‎‎‎‎هاش بزارم و از مشکلاتم بگم.
محسن آهی پر از حسرت کشید و گفت:
- الکس به همون خدایی که هردومون می‎‎‎‎‎‎‎پرسیدیم آنجلا به من گفت که بچه‎‎‎‎‎‎‎‎رو سقط کرده.
روی صندلی نشستم و خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی کردم و با عصبانیت گفتم:
- اصلاً تو داری راست میگی، تو نباید می‎‎‎‎‎‎‎رفتی که به مادرم سر بزنی یا مثلاً عروسی کنید، یعنی همین که فهمیدی بچه رو سقط کرده از خدا خواسته رفتی.
محسن روی تخت خوابش نشست و غمگین گفت:
- ببین الکس هیچ‎‎‎‎‎‎‎چیز که تو اون جوری فکر می‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی نیست، آنجلا لجبازی کرد، من بارها دنبالش گشتم ولی نبود که نبود انگار که آب شده بود رفته بود توی زمین.
- بعد توهم رفتی با اون دوستت رضا عاشق یه دختر شدین و کشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کشتار راه انداختین و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا مادر من موند با یه بچه تنها.
محسن کلافه گفت:
- الکس خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎میکنم بزار قشنگ توضیح بدم.
از درون داشتم آتیش می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم، قلبم همون‎‎‎‎‎‎‎‎جوری محکم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد، اماّ خوب باید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم که قضییه از چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قرار بوده، آروم گفتم:
- می‎‎‎‎‎‎شنوم، فقط خدا کنه که دلیل قانع کننده‎‎‎‎‎‎‎ای باشه.
محسن نفس عمیقی کشید و گفت:
- با رضا رفته بودم آمریکا، بعد چندروز با آنجلا آشنا شدم دختر خیلی زیبایی بود، نظرم رو جلب کرد، آنجلا هم از من خوشش اومده بود بعد چندروز دلم رو به دریا زدم و بهش پیشنهاد دوستی دادم، دختر خوبی بود اون‎‎‎‎‎‎‎‎جور که فهمیده بودم، تنها زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد دوستی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون هر لحظه پررنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر میشد، بعد از سه‎‎‎‎‎‎‎‎ماه آنجلا فهمید که بارداره می‎‎‎‎‎‎‎‎ترسید که بهم بگه ولی با تمام ترس‎‎‎‎‎‎‎هاش بهم گفت منم اولش یکم شوکه شدم ولی بهش گفتم که نگران نباش باهم ازدواج می‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم و بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون رو در کنار هم بزرگ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم، اماّ یک مشکلی این وسط بود من مسلمون بودم و اون مسیحی، بهش گفتم دین من کامل‌ترینه تو باید مسلمون بشی که بتونیم باهم ازدواج کنیم ولی قبول نکرد منم به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه حاضر نبودم از دینم بگذرم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خشم داشتم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدم، حالم دست خودم نبود ولی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستمم که با حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام دل محسن رو بشکنم چون هرچی باشه اون فقط مقصر اصلی نبود، مادرمم به اندازه محسن مقصر بود ولی این خشم لعنتی قابل کنترل نبود باید هرجوری بود این خشمی که توی وجودم بود واین کینه و خشمی که سی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساله توی که توی دلمه خالی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، پریدم وسط حرف محسن و گفتم:
- و شما دوتا هم تصمیم گرفتین که من رو سقط کنید و دقیقه آخری مامانم پشیمون شد و من رو سقط نکرد و توهم از خدا خواسته دیگه پیگیر نشدی.
محسن دادی زد، صورتش از خشم قرمز شده بود باصدای گرفته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای گفت:
- نه پسرم به خدا اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری که فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی نیست، من بارها به مادرت گفتم که بچه رو سقط نکن، مادرت اون موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها قشنگ یادمه یک دوستی داشت به‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام شارلوت اون دختر خوبی نبود، همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش دل مادرت رو پر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و از من پیشش بدی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، تا مشکل بین من و آنجلا رو فهمید دیگه آنجلا رو یک‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه تنها نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذاشت و همه‎‎‎‎‎‎‎‎ش در گوشش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوند.
نفس عمیقی کشیدم، خوب محسن داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت، مامانم واقعاً دوستی به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام شارلوت داشت و هرموقعه من رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دید باهام بدرفتاری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و درکل حس خوبی بهش نداشتم چون زن سبکی بود، اونقدر به مامانم گفتم که شارلوت خوب نیست که مامانم مجبور شد باهاش قطع رابطه کنه و دیگه هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت خداروشکر ندیدمش.
- اماّ مامانم وقتی هفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎سالم شد بهم درمورد دین مسلمون و مسیح توضیح داد و حق انتخاب هم داد به خودم، اون موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها چون بچه بودم چیزی حالیم نبود و از مامانم خواستم که چندساله دیگه دینم رو بهش میگم و وقتی هجده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سالم شد کتاب قران و انجیل رو خریدم و جفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو خوندم و تصمیم گرفتم که مسلمون بشم، به مادرم گفتم و اون که اشتیاق من رو دید خودش هم مسلمون شد.
محسن آهی کشید و بالحنی که هزاران افسوسی توشون بودن گفت:
- چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مشید آنجلا لجبازی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و مسلمون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم از این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتاد.
خوب حق بامحسن بود، اگه مامان لجبازی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد الان هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کدوم ازاین دلخوری‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها پیش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد ولی چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حیف که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد برگردی به عقب و اشتباهات گذشته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو جبران کنی.
محسن که انگار چیزی یادش اومده باشه دوباره گفت:
- وای ملیکا اگر بفهمه داغون میشه، الهی بمیرم برای دخترم طفلک چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر که عذاب کشید توی این مدت.
نیشخندی زدم و گفتم:
- خبر داره.
محسن باتعجب گفت:
- چی، ملیکا چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور خبر دار شده؟
- ملیکا رو فرستاده بودم پیش مادرم و دخترخالم.
***
شهاب
یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعتی بود که همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری توی آغوشم بود و تکون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خورد، باید باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و براش همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو توضیح میدادم وگرنه ممکن بود خودش به یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شکل دیگه بفهمه، برای همین با مهربونی رو به دافنه کردم و گفتم:
- عزیزم باید هرچه زودتر از اینجا بریم، چون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم به این دختره پگاه اعتماد کنم شاید زنگ بزنه افرادهای الکس بیان.
دافنه از بغلم اومد بیرون و اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎های روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو با دستش پاک کرد و بالبخند گفت:
- پگاه دختر خیلی قوی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هستش، تازه اسلحه هم داره نیازی نداره زنگ بزنه افرادهای الکس.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لپ دافنه رو کشیدم و بامهربونی گفتم:
- خوب کار از محکم کاری عیب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، هرچه زودتر بریم بهتره، تازه باید پگاه رو بفرستم یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای امن که الکس اگه بفهمه من تو رو بردم زنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذاره.
دافنه لبخندی زد و گفت:
- الکس هیچ بلای سر پگاه نمیاره، تمام این مدت هم من رو آزاد گذاشت و بارها بهم گفته بود که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا برم، این خودم بودم که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم.
باتعجب داشتم به دافنه نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد که این همه مدت خود دافنه می‎‎‎‎‎‎‎خواسته که زندانی الکس باشه، اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفتن و با عصبانیت گفتم:
- یعنی این همه مدت خودت خواستی اینجا بمونی، میشه بپرسم چرا؟
دافنه چندثانیه مکث کرد و سرشو انداخت پایین و باناراحتی گفت:
- چون الکس همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎چی رو بهم می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت و این‎‎‎‎‎‎هم گفت که تو اول خواستی از دختری به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام ملیکا انتقام بگیری بعد خودت دیوانه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وار عاشقش شدی، منم با خودم گفتم من نه کسی رو اینجا دارم نه جایی رو پس تصمیم گرفتم اونقدری اینجا بمونم که شاید یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روزی رسید و تو اومدی دنبالم.
واقعاً از حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های دافنه شوکه شده بودم، پس الکس اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدرها که من، یا کل مردم فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنیم بد نیست، اون حتی با دافنه صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرده و بهش حق انتخاب داده بوده، برای چندلحظه شرمنده شدم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که توی صفحعه فیسبوکم این پست رو گذاشتم ولی با یادآوری این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که ملیکا رو همین الکس به ظاهر مهربون کشته بود دوباره از کار خودم خوشم اومد.
- اماّ الکس نامرد، ملیکا رو به قتل رسوند.
دافنه اخم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش توهم رفت و با ناراحتی گفت:
- واقعاً متاسفم که این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها برات افتاده شهاب، اگه من خودداری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و باهات توی دانشگاه دوست نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم الان این همه بلا سرت نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد.
از این همه مهربونی دافنه لبخنی روی لب‎‎‎‎‎‎هام اومد و گفتم:
- تقصیر تو نبود عروسکم، درسته گذشته رو نمیشه تغییر داد ولی آینده رو میشه درست کرد.
تا دافنه خواست حرفی بزنه ازجام بلند شدم و دوباره گفتم:
- پاشو عزیزم از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا بریم بعد هم میشه صحبت کنیم.
دافنه از روی تخت بلند شد و گفت:
- باشه عزیزم بریم.
با دافنه از اتاق رفتیم بیرون که پگاه توی خونه نبود، رو به دافنه گفتم:
- این دختره فکر نکنم توی خونه باشه، تو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی کجا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه رفته باشه؟
- اون همیشه می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت اگه روزی عشقت بیاد دنبالت من هم بدون چیزی راهم رو می‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم میرم یه‎‎‎‎‎‎‎جای دور دنبال آرزوهام چون الکس پول خوبی بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد.
از کارهای دخترا واقعاً خندم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیره ولی خوب چه میشه کرد چه بهتر، برای همین لبخندی زدم و گفتم:
- باشه پس بزن بریم تهران، که کلی کار داریم.
دافنه لبخندی زد و هردومون بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حرف دیگه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای از خونه رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم، ماشین رو روشن کردم و باسرعت از اون محله رفتم بیرون و زدم توی جاده، دافنه انگاری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست چیزی بگه چون با دست‎‎‎‎‎‎‎هاش هی بازی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و معلوم بود که استرس داره برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد بزنه، برای همین با مهربونی رو کردم بهش و گفتم:
- خوشگل من چیزی شده؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دافنه با دودلی و ترس گفت:
- امم، خوب میگم شهاب، میشه من از تلفن موبایلت یه زنگ بزنم به الکس و باهاش خداحافظی کنم، چون همیشه درهفته سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بار تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت و باهام صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد امشب هم سه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شنبه است و الکس زنگ میزنه و پگاه جواب نمیده نگران میشه، حداقل بهش بگم که دارم میرم.
از این مهربونی دافنه دلم ضعف رفت، الان مطمئن بودم با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری که من با الکس کرده بودم اگه زنگ بزنم بهش هرچی از دهنش بیرون میاد میگه ولی خوب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که دافنه متوجه چیزی بشه و از اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ور هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم حالا که بعد از مدت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها دیدمش روش رو زمین بندازم برای همین گوشی رو از توی جیب شلوارم در آوردم و گرفتم طرف دافنه و گفتم:
- بیا عزیزم زنگ بزن ولی قبلش اینو بگم که الکس مخصوصاً الان به خون من تشنه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست اگه چیزی پشت تلفن گفت جدی نگیر.
دافنه توجهی به حرفم نکرد و باخوشحالی گوشی رو ازم گرفت و با ذوق شماره الکس رو که از حفظ بود گرفت و گذاشت دم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گوشش، بعد از چند لحظه دیدم که دافنه تعجب کرد و زود گفت:
- الکس منم دافنه.
می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که به دافنه بگم بذاره روی بلندگو ولی خوب شاید دافنه راحت نباشه هیچی نگفتم که باکمال تعجب دیدم خود دافنه گوشی رو گذاشت روی بلندگو که صدای الکس اومد.
- تویی دافنه، پس چرا از گوشی شهاب تماس گرفتی؟
دافنه مکثی کرد و گفت:
- یادته بهم گفته بودی آزادی هرجا که دوست داری بری؟
صدای پوزخند الکس اومد و معلوم بود که به اندازه کافی امروز من حالش رو گرفته بودم.
- پس بالاخره‎‎ اون پسره رو انتخاب کردی، باشه دافنه هرجور که خودت دوست داری، مطمئن باش که من هیچ صدمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای به شهاب نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎زنم.
دافنه باخوشحالی گفت:
- ممنونم الکس تو واقعاً مرد خوبی هستی و من مطمئنم که بهترین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها لیاقتت هست.
- ولی به شهاب بگو اگه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینی که الان زنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای فقط به خاطر همون دختریه که یک روزی نفهمیده بهش ظلم کردم.
از شنیدن جمله الکس دهنم در صدم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ثانیه خشک شد و سریع ماشین رو گرفتم بغل جاده و گوشی رو از دافنه که داشت باتعجب به حرکات من نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد گرفتم و با عصبانیت گفتم:
- الکس جان دافنه رو قسمت میدم یک‎‎‎‎‎‎‎بارم شده تو زندگیت آدم باش ملیکا زندس؟
الکس خنده‎‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و با مسخرگی گفت:
- تو فکر کن آره، اماّ تو دیگه چته، تو که الان عشقت بغلت نشسته.
این مرتیکه داشت چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت برای خودش, باورم نمیشه این همه مدت ملیکا زنده بوده و من بازیچه دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های الکس شده بودم.
- ولی اگه فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎کنی که جاشو بهت میگم کور خوندی.
پوزخندی زدم و گفتم:
- خودت بهتر از هرچیزی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی اگه بخوام پیداش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
الکس عصبی داد زد و گفت:
- مثلاً پیداش کردی، که چی ها؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام تنم داشت توی آتیش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سوخت، ضربان قلبم اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری داشت محکم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد که هرلحظه امکان داشت قفسه سینه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م رو شکافت بده، بغض خیلی سنگینی توی گلوم نشسته بود ولی سعی کردم که نقطه ضعف دست الکس ندم برای همین سریع دوتا تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سرفه کردم و با غرور گفتم:
- پیداش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و از دست تو راحتش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، تمام حقیقت رو بهش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گم که چه بلاهای سرش آوردی.
الکس نذاشت که من ادامه حرفم رو بزنم و با خنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی عصبی گفت:
- هه، خیلی ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای شهاب اون همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه و این خودش بود که تصمیم گرفت دوباره پیش من بمونه.
امروز بیشتر از حد بهم حمله عصبی وارد شده بود برای همین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترسیدم که بلای سر خودم بیارم، گوشی رو روی الکس قطع کردم و باتمام سرعت دوباره رفتم توی جاده و باسرعت مرگبار رانندگی کردم، زیرچشمی به دافنه نگاه کردم که دیدم داره بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎صدا اشک می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ریزه، خوب بی‎‎‎‎‎‎‎‎چاره حق داشت شاید باخودش فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه حالا که من فهمیده بودم ملیکا زند‎‎‎‎‎‎‎‎‎ه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎س دیگه دوستش ندارم، خوب باید یک برنامه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ریزی برای خودم به‎‎‎‎‎‎‎‎‎پا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و دوتا راه‎‎‎‎‎‎‎‎هم بیشتر نداشتم، اولیش یا باید دست دافنه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم و می‎‎‎‎‎‎رفتم پیش مادرم بدون هیچ دردسری زندگی‎‎‎‎‎‎‎مون رو می‎‎‎‎‎‎‎‎کردیم یا باید کلاً دافنه رو بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیال می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدم و می‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم دنبال ملیکا و یک جنگ حسابی با الکس راه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎انداختم، اماّ فعلاً وقت این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎ها نیست بهتره از دل دافنه دربیارم و خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالش کنم، برای همین بامهربونی برگشتم سمت دافنه و دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو گرفتم و گفتم:
- نبینم اون چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش خوشگلت بارونی باشه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها عزیز من.
دافنه بالحنی که دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سنگ هم آب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و بابغض گفت:
- من می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم تو ملیکا رو خیلی دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داری شهاب، لازم نیست از روی ترحم با من بمونی.
پریدم وسط حرفش و بادلخوری گفتم:
- تو من رو این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوری شناختی، عروسک بی‎‎‎‎‎‎‎معرفت من؟
دافنه لبخند غمگینی زد و گفت:
- من درکت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، همون جوری که یه زمان الکس من رو درک کرد، درسته این همه داستان‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو به‎‎‎‎‎‎‎خاطر من برپا کرد ولی هیچ‎‎‎‎‎‎وقت توی این چندسال به من سخت نگرفت.
خواستم بپرم وسط حرفش که دستش رو گرفت بالا و گفت:
- نه خواهش ‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم بذار حرفم رو بزنم شهاب، الکس چون عاشق بود دل یه آدم عاشق رو درک کرد، منم یه عاشقم پس باید دل یک آدم عاشق رو درک کنم، اگه یک درصد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی عاشق ملیکا هستی درنگ نکن و برو دنبالش، این‎‎‎‎‎‎‎رو بدون من اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎موقعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای خوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎حالم که تو توی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات زندگی باشه نه این که یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎مشت حسرت زندگی از دست رفته.
از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه درک دافنه لبخندی روی لب‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، باورم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎شد اینقدر این دختر فهمیده باشه ولی خوب خودمم هنوز سردرگم بودم ولی باید خودم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎و‎‎‎‎‎‎‎جور می‎‎‎‎‎‎‎کردم، برای همین رو به دافنه با مهربونی گفتم:
- قربون اون دل مهربونت برم عروسک من، باور کن اگه هر تصمیمی بگیرم باهات درمیون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذارم عزیزم.
دافنه یکم مکث کرد و گفت:
- میگم شهاب؟
- جانم؟
_ میگم اگه تو تصمیم گرفتی بری دنبال ملیکا، منم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که برگردم پیش الکس، می‎‎‎‎‎‎دونم که اون لیاقت یک زندگی خوب رو داره.
باتعجب به دافنه نگاهی انداختم و عصبانی گفتم:
- حالا که من فعلاً جای نرفتم، دوم تو بعد این همه عذابی که بهت داد می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوای برگردی پیش الکس که چی بشه؟
- خوب من این‎‎‎‎‎‎‎‎کار رو می‎‎‎‎‎‎کنم که هم تو به عشقت برسی و هم الکس.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
مارانا
نیم‎‎‎‎‎‎‎‎ ساعتی بود که اومدم خونه، کلافه روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، خودمم اصلاً نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام چیکار کنم، اصلاً من نفهم چرا آدرس مادر شهاب رو می‎‎‎‎‎‎‎خواستم ولی از یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ور دیگه باید باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که به سرش نزنه بیاد این اطراف که بابای ساده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎لوح من دوباره هوایی بشه، تمام اتفاق‎‎‎‎‎‎ها و حقیقت‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که فهمیده بودم مثل خوره به جونم افتاده بود، یعنی این همه مدت توی این چهار سال الکس داداشم بوده، واقعاً به عقل جن هم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎رسه این‎‎‎‎‎ که منم، اماّ اگه بخوام شباهت زیاد چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎های الکس و پدرم رو فاکتور بگیرم، از این همه بدتر احساسات خودم بودن ولی باید هرجور شده این احساساتم رو کنترل می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم چون شهاب بعد از پنج، شش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سال دوباره به عشق قدیمیش رسیده بود و من رو دیگه فکر کنم فراموش کرده، شهاب الان دست دافنه رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیره و میره پیش مادر و یک زندگی بدون دردسر و پر از آرامش، منم باید این احساس لعنتیم رو کنترل می‎‎‎‎‎‎کردم، با یادآوری انگشتری که الکس بهم داده بود که هر موقع احساس کرده بودم که هزاران دلیل برای مردن دارم ازش استفاده کنم از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت چمدونی که با خودم به این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا آورده بودم، زیپ مخفی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو باز کردم و انگشتر رو در آوردم، بهش نگاهی انداختم نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا دلم هری ریخت، بهتر بود الان دستم کنم چون با این مأموریتی که باکمال دارم شاید به دردم بخوره، الکس بهم گفته بود که زهر توی این انگشتر خیلی خطرناکه، اماّ خوب اون توی سنگ انگشتر مخفی بود و تا من دکمه مخفی‎‎‎‎‎‎‎شو نزنم خطری نداره، انگشتر رو دستم کردم و رفتم سمت ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که کمال بهم داده بود، باید مطالعه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و دقیق کارم رو انجام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم، چون اصلاً دلم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست که جلوی کمال کم بیارم و یا سوتی بدم برای همین ورقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو برداشتم و رفتم دوباره روی تخت نشستم و شروع کردم به خوندن، این‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که معلوم بود کار من از این قرار بود که من باید اسم و فامیلی دخترها رو ثبت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و هرکدوم رو آماده می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و مهم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترینش این بود که باید حواسم رو جمع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که جاسوس میان‌شون نباشه، به‎‎‎‎‎‎ساعت روی دیوار نگاه کردم، ساعت دوازده شب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ رو نشون می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد، اماّ اصلاّ خوابم نداشت برای همین از روی تخت بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون، حالم بدجوری گرفته بود بهتره برم حیاط پشتی ویلا یکم حالم عوض بشه، راهروی خونه توی سکوت بدی فرورفته بود که این بیشتر غمگینم می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد چون از روزی که اومده بودم عادت داشتم این خونه رو پر از شادی ببینم ولی الان توی غم بزرگی رفته بود، از خونه خارج شدم و رفتم سمت حیاط پشتی و نشستم روی یکی از صندلی‎‎‎‎‎‎‎‎ها و به دریای‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که توی این وقت شب معلوم نبود و فقط صدای امواج آروم آب بود که به گوشم می‎‎‎‎‎‎‎خورد، باصدای گوشیم نگاهم رو از دریای تاریک گرفتم و به صفحه‎‎‎‎‎‎‎ی گوشیم که توی دستم بود انداختم، این وقت شب الکس بود که زنگ می‎‎‎‎‎‎زد، خدای من نکنه با پدر بحث‎‎‎‎‎‎‎شون شده، سریع گوشی رو جواب دادم و با نگرانی گفتم:
- جانم الکس چیزی شد
باصدای گرفته‎‎‎‎‎‎‎ی گفت:
- ملیکا.
دلم لزرید این‎‎‎‎‎‎‎جور صدام زد، چون الکس هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎وقت این‎‎‎‎‎‎‎‎جوری صدام نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎زد، باصدایی که سعی کردم نلرزه و بامهربونی گفتم:
- جانم الکس، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎کنم توی خودت نریز هرچی رو که توی دلت سنگینی می‎‎‎‎‎‎‎کنه بهم بگو، می‎‎‎‎‎‎‎تونی بهم اعتماد کنی.
الکس آهی کشید و باافسوس گفت:
- چرا نخوام که بهت اعتماد کنم، خواهرکوچولوی من؟
با این حرفش اشکی دور چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام حلقه زد، خوب اگه بخوام اعتراف کوچیکی بکنم از الکس به عنوان یک همراه خوب برای آیندم خوشم اومده بود ولی الان اون داداشمه و این حسی که بهش داشتم قوی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر شده، باصدایی که پر از بغض و محبت بود گفتم:
- الکس، عزیزم معلومه که من خواهرکوچولوتم، تو هم داداش‎‎‎‎‎‎‎‎بزرگه‎‎‎‎‎ی من که حواسش به من همیشه هست.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکس با صدایی پر از شرمندگی و با بغضی که سعی داشت پنهانش کنه گفت:
- شرمنده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تم ملیکا، باور کن اندازه کل این سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که عذاب کشیدی و گریه کردی شرمندم من نباید باجونیت باآرزوهات این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کارو می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، نباید تو رو وارد این بازی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های کثیف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم.
از این‎‎‎‎ حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های الکس بغضی که توی گلوم پینه بسته بود شکست و اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام پشت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سر هم روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومدن، باصدایی لرزون و پر از دل‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تنگی گفتم:
- نه الکس، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور نگو، من باهمه این موضوعات تو رو بخشیدم و برگشتم پیشت، لازم نیست خودتو ناراحت کنی، این سرنوشت من بوده و باید اتفاق می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتاده، شاید اگر تو وارد این بازی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شدی یکی دیگه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد و اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های بدتری می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتاد، تازه من باید ازت تشکری کنم که خیلی چیزهارو توی این زندگی بهم یاد دادی و نذاشتی توی این دنیایی که پر از گرگ هستن خورده بشم، موضوع شهاب هم شاید قسمت نبوده که باهم دیگه باشیم این تقصیر تو نیست الکس.
الکس نفس عمیقی کشید و گفت:
- باور کن تو مهربون‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین زنی هستی که دیدم و البته اینم بگم که کارتو با کمال کنسل می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ندارم بیشتر از این به‎‎‎‎‎‎‎‎خاطر من توی دردسر بیفتی.
نذاشتم الکس بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی حرفش رو بزنه و سریع گفتم:
- الکس باور کن من خودم دوست دارم که همکاری کنم باور کن.
الکس از این جواب من عصبی شد و بالحن تندتری گفت:
- اصلاً همچین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیزی ازم درخواست نکن، چون کمال اگه بفهمه خواهرمی دردسر بدی برات به وجود میاد.
از دست این الکس، نه به اون زمان‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که خطرناک‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترین کارهارو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد نه به الان که فهمیده خواهرش هستم و نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد خار کف پاهام بره ولی نباید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ذاشتم جلوی کار کردن من با کمال رو بگیره چون من نیاز دارم که کمال مادرشهاب رو برام پیدا کنه، پس سعی کردم بالحن ملایم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تری گفتم:
- ببین الکس خودت بهتر از هرکسی می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی من از پس شرایط بدتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هارو اومدم و لازم نیست نگران باشی پس خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم بذار تا آخر این کارو برم بعدش هرچی تو بگی.
الکس کلافه و دلخور گفت:
- نکنه از کمال خوشت اومده و برای همین داری اصرار می‎‎‎‎‎‎‎کنی؟
از جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی الکس خندم گرفت و باتعجب و خنده گفتم:
- وای الکس از دست تو، من چرا باید از این پسره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی از خودراضی خوشم بیاد آخه؟
- ببین ملیکا باید حواست خیلی به کمال باشه اون مثل آدم‎‎‎‎‎‎‎‎های که قبلاً تو زندگیت دیدی نیست، کمال یه چیزی فراتر از اون چیزی هست که من یا تو فکر می‎‎‎‎‎‎‎کنیم.
از این نگرانی الکس لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد، چندسالی می‎‎‎‎‎‎‎‎شد که هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎کس نگرانم نمی‎‎‎‎‎‎‎شد ولی توی این مدت اخیر هم پدر و هم الکس نگرانم می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن و این یه‎‎‎‎‎‎حس قدرت بهم می‏‎‎‎‎‎‎‎‎داد.
- مطمئن باش حواسم بهش هست داداشی.
الکس مکثی کرد و با مهربونی گفت:
- از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که ازم متنفر نیستی ممنونم ملیکا، از این‎‎‎‎‎‎‎که همراهم موندی و ترکم نکردی ممنونم آبجی خوشگلم.
ازاین‎‎‎‎‎‎که الکس خوش‎‎‎‎‎‎‎‎حال بود دوباره لبخندی روی لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام اومد و با یادآوری پدر گفتم:
- راستی الکس، با پدر به کچا رسیدین؟
الکس نفس عمیقی کشید و گفت:
- ازش دلیل‎‎‎‎ خواستم و اونم توضیح داد، به نظرم که داشت راست می‎‎‎‎‎‎‎‎گفت چون حقیقت رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش دید ولی خوب بعضی از حسرت‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو نمیشه جبران کرد و هرکاری هم که بکنی نمیشه بعضی چیز‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو جبران کنی.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوب از هرطرف که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستی نگاه کنی الکس بیشترین حق رو توی این اتفاق داشت ولی خوب تا آخر عمر که نباید حسرت خورد، نفسی کشیدم و بامهربونی گفتم:
- درسته حق کاملاً باتوئه ولی خوب تا آخر عمرت که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونی حسرت گذشته و بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گی تو بخوری عزیزم، ماهی رو هرموقعه از آب بگیری تازست.
الکس بالحن تلخی که جیگرمو سوزند گفت:
- ولی ماهی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که مرده باشه رو از آب بگیری دیگه به درد نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوره.
- خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم خودتو اذیت نکن الکس باور کن لایق خوشبختی هستی، اجازه بده پدرم گذشته رو حداقل کمی جبران کنه، گذشته درسته فراموش نمیشه ولی کم‎‎‎‎‎‎‎‎رنگ میشه.
- ملیکا باور کن اندازه تمام این سال‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م اونقدری دیگه جون توی تنم نیست که حتی حوصله این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که تلافی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎کار شهاب رو دربیارم رو ندارم.
باشنیدن اسم شهاب دوباره این دل لعنتیم لرزید هی خدای من چرا من این پسرک رو فراموش نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، الکس که سکوت و مکث من رو بعد از شنیدن اسم شهاب دید دوباره گفت:
- راستی ملیکا یه موضوعی رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بهت بگم ولی قول میدی که آروم باشی و فعلاً زیاد از خونه بیرون نمیری اگر مجبور باشی.
قلبم توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م تند می‎‎‎‎‎‎‎‎زد نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چرا قلبم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت موضوعی که الکس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواد درموردش صحبت کنه از شهابه ولی خوب یکم سعی کردم خودم رو آروم جلوه بدم که الکس تمام موضوع رو توضیح بده.
- جانم الکس چی‎‎‎‎‎‎‎شده؟
ولی آنچنان هم موفق بر نلرزیدن صدام نشدم ولی خوب با این‎‎‎‎‎‎‎‎حال الکس بالحن جدی گفت:
- شهاب فهمید تو زنده‎‎‎‎‎‎‎ای و به کلی قاطی کرد که تورو پیدا کنه و ببره پیش خودش کلی هم شاکی بود از دست من.
دهنم خشک شد، قلبم توی سینه‎‎‎‎‎‎‎‎ام برای چند لحظه دیگه نزد، باورم نمی‎‎‎‎‎‎شد شهاب دنبال انتقام از من نیست و هنوزم منو دوست داره، الکس نامردی نکرد و باحرف بعدیش داغون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترم کرد.
- من نمی‎‎‎‎‎‎‎دونم این لعنتی دردش چیه که دافنه رو پیدا کرده و برده پیش خودش ولی هنوزم دست از سرتو برنداشته مرتیکه‎‎‎‎‎‎ی احمق.
نه من دیگه از این بیشتر توان داغون شدن رو ندارم بدون این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که جواب الکس رو بدم گوشی رو قطع کردم و گوشی رو محکم کوبیدم روی زمین و بلند گریه کردم، حالم اصلاً خوب نبود داشتم خفه می‎‎‎‎‎‎‎شدم از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت دریا، پاهام داشتن می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن ولی هرجوری بود خودم رو رسوندم نزدیک آب و صندل‌ها رو از پاهام در آوردم و آروم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آروم رفتم توی دریا، سرم داشت از فکرهای مختلف می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترکید، اشک‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام مدام و پی در پی روی گونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎اومدن، اونقدری رفته بودم جلو که آب دریا تا زیر گردنم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد با این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که توی آب بودم ولی بدنم داشت از حرارت بالا آتیش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت، اصلاً حالم دست خودم نبود نمی‎‎‎‎‎‎‎‎فهمیدم که دارم چی‎‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎‎کنم یا اصلاً توی چه مکانی هستم فقط می‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم که این حرارت بدنم کم بشه، با شنیدن مداوم اسمم به خودم اومدم و برگشتم که ببینم کی داره اسمم رو صدا می‎‎‎‎‎‎‎‎زنه که زیر پاهام خالی شد و رفتم زیر آب، چندباری دست و پا زدم ولی انگار دریا هم با من سر لج افتاده بود، رگ مچ پاهام گرفت و نتونستم پاهام رو دیگه تکون بدم، نفسم کم اومد و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
الکس

ملیکا گوشی رو قطع کرد بدون این‎‎‎‎‎‎‎که حتی حرفی بزنه، ای‎‎‎‎‎‎‎خدا من رو لعنت کنه که دهنم بی‎‎‎‎‎موقع باز میشه دختری بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎چاره این چندوقت به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎اندازه کافی بهش شوک وارد شده منم که ضربه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آخر رو زدم، ساعت رو نگاه کردم حدوداً ساعت یک شب بود فکر کنم مامانم خوابیده، الان ملیکا رو به کی بگم که بره و آروم کنه اووف از دست من، صدای زنگ گوشیم اومد که دیدم یکی از نگهبان‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های عمارتی که مامانم و ملیکا اینا زندگی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردنه، ناخوآگاه اخم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام رفت توی هم نکنه اتفاقی افتاده، سریع گوشی رو جواب دادم.
- بله
- رئیس مارانا خانوم توی دریا بودن به گمانم داشتن غرق می‎‎‎‎‎‎‎‎شدن یکی میاد ایشون رو نجات میده و ما که داشتیم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتیم ببینیم چی‎‎‎‎‎‎شده مارانا خانوم رو دزدیدن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این مردک دیوونه اصلاً متوجه بود داشت چی بلغور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد برای خودش، نفس تو سینه‎‎‎‎‎‎‎‎م حبس شد، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های معصوم ملیکا اومد جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام، با عصانیت غریدم.
- ببین جنازت‎‎‎‎‎‎‎‎رو تحویل مادرت میدم اگر تا یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه مارانا رو پیداش نکنید.
اجازه ندادم که بهونه‎‎‎‎‎‎ای بیاره یا حرفی بخواد بزنه گوشی رو قطع کردم و با تمام قدرتی که توی دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام بود پرتش کردم توی دیوار رو‎‎‎‎‎‎به‏‎‎‎‎‎‎‎روم، دست‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎لرزیدن از روی صندلی بلند شدم و از اتاق با پاهایی که داشتن از ترس از دست دادن ملیکا می‎‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق محسن یا همون بابای عزیزم، چند قدم مونده بود به اتاق محسن که دیگه توانی توی پاهام نبود که با جفت زانو‎‎‎‎‎‎‎‎هام خوردم زمین، بغض خیلی غریبی بعد از چندسال توی گلوم نشست، باصدایی که سعی داشتم یکم جون داشته باشه تا محسن بشنوه گفتم:
- محسنن، بابا..
دیگه بیشتر از این نتونستم صحبت کنم اشک‎‎‎‎‎هام روی گونه‎‎‎‎‎‎هام اومدن، این حرکاتم برای خودم هم غیرقابل باور بود، باور نمی‎‎‎‎‎‎کردم منی که یک‎‎‎‎‎زمانی خدایی غرور بودم الان برای دختری که با دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های خودم بدبختش کرده بودم و چندساعتی بود که فهمیده بودم خواهرمه الان دارم گریه می‏‎‎‎‎‎‎‎کنم، محسن با شتاب در اتاقش رو باز کرد که من رو توی اون حال دید ترسیده به سمتم اومد و جلوی پاهام زانو زد و با جفت دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هاش صورتم رو قاب گرفت و باناراحتی گفت:
- چی شده پسرم، خواهش‎‎‎‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم من رو نترسون.
باصدایی که بزور از چاه در می‎‎‎‎‎‎‎‎‎اومد گفتم:
- ملیکاا، ملیکا رو دزدین.
محسن با شنیدن جمله‎‎‎‎‎‎‎‎‎م برای چند‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ثانیه خشکش زد و باتعجب و ترس گفت:
- چی، چی‎‎‎‎‎‎‎‎داری میگی الکس، ملیکا رو چه‎‎‎‎‎‎طور دزدین مگه نگفتی جاش امنه؟
نفس عمیقی کشیدم تا قشنگ بتونم برای محسن توضیح بدم که چی‎‎‎‎‎‎شده ولی خوب دروغ چرا یکمی شرمنده بودم، یکمی هم نه خیلی زیادتر شرمنده بودم، شرمنده مردی بودم الان که پدرم نام داشت، شرمنده خودم بودم که ملیکا رو توی این اوضاع انداخته بودم، تک‎‎‎‎‎‎سرفه‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- جریان گذشته من و شهاب رو خبر داری فکر کنم؟
محسن سری به نشونه آره تکون داد که باز گفتم:
- شهاب بهم زنگ زد که دیدم دافنه پشت خط هستش گفتش که با شهاب رفته منم چیزی نگفتم و قبول کردم ولی رو به شهاب گفتم که ملیکا زندس و اونم به کل قاطی کرد که ملیکا رو میاد از دست من نجات میده من احمق هم زنگ زدم ملیکا داشتم باهاش صحبت می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم که از دهنم پرید و بهش گفتم که شهاب می‎‎‎‎‎‎‎دونه زندس و می‎‎‎‎‎خواد پیداش کنه و با خودش ببره و اینم فهمید که دافنه رو پیدا کرده ولی با این‎‎‎‎‎‎حال می‏‎‎‎‎‎خواد که پیداش کنه، جوابم رو اصلاً نداد و گوشی رو بدون این‎‎‎‎‎که جوابم رو بده قطع کرد.
به این‎‎‎‎‎‎‎جای حرفم رسیدم سکوت کردم، با چه رویی می‎‎‎‎‎‎‎تونستم بگم ملیکا داشته خودکشی می‎‎‎‎‎‎کرده، چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور تو چشم‎‎‎‎‎‎‎های به اصطلاح پدرم نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و می‎‎‎‎‎‎‎گفتم، ای‎‎‎‎‎‎خدا قدرتی بهم بده تا باز هم سرپا باشم و این قضیه هارو یکم راست و ریستش کنم، محسن که دید سکوت کردم و سرم رو انداتم پایین بامهربونی گفت:
- قشنگ‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بگو چی‎‎‎‎‎‎شده پسرم، چرا سرت رو انداختی پایین تو که نمی‎‎‎‎‎‎خواستی ملیکا رو بدزدن.
آهی پر از حسرت کشیدم و گفتم:
- این‎‎‎‎‎‎‎جور که آدم‎‎‎‎‎‎‎های جلوی عمارت الان گفتن ملیکا توی دریا داشته غرق می‎‎‎‎‎شده که فرد ناشناسی اون رو نجات میده و تا آدم‎‎‎‎‎های عمارت برسن اون رو می‎‎‎‎‎‎دزده و می‎‎‎‎‎‎بره.
بابا اخم‎‎‎‎‎‎‎هاش توهم رفت و جدی گفت:
- این همه آدم چه‎‎‎‎‎‎‎طور نتونستن جلوی یک‎‎‎‎‎‎نفر رو بگیرن؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حق داشت، اگه سقف این خونه رو هم روی سرم خراب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد باز حق داشت، توی ذهنم فکری جرقه زد، رو کردم سمت محسن و گفتم:
- همین الان هرچی که لازم داری رو جمع کن، با اولین پرواز بریم ترکیه.
محسن از روی زمین بلند شد و دستش رو دراز کرد سمت من و با لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎جونی گفت:
- پاشو پسرم، پاشو که بریم ملیکا رو پیدا کنیم.
نگاه کوتاهی به دستش انداختم، قلبم یه گرمای خاصی بهش تزریق شد، از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎که توی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎راه تنها نیستم و پدرم پشتم هستش از این‎‎‎‎‎‎‎‎که زندگی دخترش رو به گند کشیدم و بازهم بالبخند نگاهم می‎‎‎‎‎‎کنه برام بسته، دستم رو بلند کردم و دست‎‎‎‎‎‎‎‎های محسن رو گرفتم و با باقی مونده از توانم بلند شدم و آروم گفتم:
- من عصبی شدم گوشیم رو زدم توی دیوار، فعلاً وقت ندارم که برم گوشی جدید بگیرم، گوشی تو بده که با یکی از بچه‎‎‎‎‎‎‎ها تماس بگیرم که هواپیما رو اوکی کنن.
محسن دست کرد توی جیبش، کمی دستش رو پایین بالا کرد و کلافه گفت:
- توی جیبم نیست، فکر کنم توی اتاقه.
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و با محسن به سمت اتاق رفتیم، هرلحظه که هیچی هر صدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ثانیه هم ملیکا از جلوی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام کنار نمی‎‎‎‎‎‎‎رفت، خسته‎‎‎‎‎‎‎تر از اونی بودم که فکرم کار کنه و بفهمم کار کی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه ولی کار هرکی که هست شهاب نیست چون یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت نشده که فهمیده ملیکا زندس و کاری ازش برنمی‎‎‎‎‎‎‎‎اومد که بخواد انجام بده؛ محسن گوشی رو از روی میز کنار تختش برداشت و گرفت سمت من و گفت:
- بیا پسرم بگیرش، فقط تورو همون خدای که می‎‎‎‎‎‎‎‎پرستی دخترم رو پیدا کن، من طاقت از دست دادن دوباره‌‎‎‎‎‎‎‎‎ی دخترم رو ندارم.
قلبم با شنیدن این حرف بابا آتیش گرفت، چی باید می‎‎‎‎‎‎‎گفتم، حتی خودمم باور نداشتم که ملیکا رو می‎‎‎‎‎‎‎‎تونم باز سالم پیدا کنم یا نه، چی باید می‎‎‎‎‎‎گفتم که هم قلب خودم رو صامع می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و هم بابا رو آروم، اماّ با همون یکم نورامیدی که ته قلبم روشن بود لبخندی زدم و با اطمینانی که خودمم دوبه شک بودم گفتم:
- نگران نباش، دیر یا زود می‎‎‎‎‎‎‎فهمم کار کی بوده و ملیکا رو پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم، تا وقتی که ملیکا رو پیدا نکنم قول میدم حتی یک‎‎‎‎‎‎‎ثانیه درنگ نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و کل ترکیه که هیچ کل جهان هستی رو زیر و رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم ولی پیداش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم.
بابا نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت، گوشی رو از دستش گرفتم و اول شماره تلفن همون نگهبانی که خبر دزدیده شدن ملیکا رو داد گرفتم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پیچید.
- بله.
- احمد منم الکس، چی‎‎‎‎‎‎‎‎شد ردی تونستین بگیرین؟
- قربان شمائید، بله قربان داریم دوربین‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مداربسته رو چک می‎‎‎‎‎‎‎کنیم، تا اینجا یک ماشین بوگاتی مشکی با شماره پلاک..، پیدا کردیم ولی چهره راننده اصلاً مشخص نیست، بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها دارن می‎‎‎‎‎‎‎زنند توی سیستم که ببینیم پلاک به‏‎‎‎‎‎‎‎‎نام کیه.
یکم خیالم راحت شد ولی باز نمی‎‎‎‎‎‎‎شد کامل گفت همه‎‎‎‎‎‎چی رو حل کردیم، برای همین با همون جدیت گفتم:
- خودتون رو فقط با همون شماره پلاک سرگرم نکنید، شده کل خیابون‎‎‎‎‎‎ها حتی سوراخ موش‎‎‎‎‎هارو هم بگردین.
احمد تک سرفه‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- راستی قربان، بی‎‎‎‎‎ادبی نباشه ولی شما خودتون مثلاً به شخص خاصی مشکوک نیستین، که ما بیشتر بفهمیم و تحقیق کنیم؟
خوب من دشمن زیاد داشتم ولی اکثرا ملیکا رو نمی‎‎‎‎‎‎‎شناختن، ای‏‎‎‎‎‎‎وای نکنه زیر سر همین پسره کمال هستش، با یادآوری کمال اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت و گفتم:
- خوب، به یه‎‎‎‎‎نفری مشکوکم احمد، اسمش کمال‎‎‎‎‎‎سعادته ولی حواست باشه داری درموردش تحقیق می‎‎‎‎‎کنی سوتی ندی که سرت رو به باد میدی، اون از من و تو خیلی زرنگ‎‎‎‎‎‎‎تره و اینم بگم که هیچ‎‎‎‎‎‎‎کس از اسم کمال باخبر نشه، خودت برو و تحقیق کن.
احمد کمی مکث کرد، نمی‎‎‎‎‎‎دونم چرا حس ششمم به‎‎‎‎‎‎صدا در اومد که این احمد جاسوسه همون کماله ولی چیزی به روی خودم نیاوردم تا پام برسه اونجا، بعداز مکث طولانی‎‎‎‎‎‎ای که کرد سریع گفت:
- چشم‎‎‎‎ قربان حتماً.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگه حرفی بهش نزدم و گوشی رو قطع کردم، حس ششم لعنتیم بدجوری الان روی عصابم بود ولی فعلاً بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خیالش شدم و شماره تلفن یکی از بچه‎‎‎‎‎‎‎ها که توی فرودگاه کار می‎‎‎‎‎‎‎کرد رو گرفتم، پنجمین بوق صدای همیشه شاد آرش پشت گوشی پیچید.
- الو، بفرمائید؟
- الو، سلام آرش‎‎‎‎‎‎‎‎جان منم الکس‎‎‎‎‎‎‎‎چلپی.
- به‎‎‎‎‎به آقا‎‎‎‎‎‎الکس دیگه داشتم فکر می‎‎‎‎‎‎‎کردم مارو فراموش کردی!
خنده‎‎‎‎‎‎‎ی بی‎‎‎‎‎‎‎حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎ای کردم و گفتم:
- آرش راستش داداش یه کار خیلی مهم برام پیش اومده که گره اون کارهم با دست‎‎‎‎‎‎‎های تو باز میشه.
- تو جون بخواه داداش، هرچی بگی یک‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت نشده ردیفه.
- نزدیک‎‎‎‎‎‎‎ترین پرواز رو می‎‎‎‎‎‎‎خوام به .. ترکیه.
- تا چنددقیقه دیگه می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی اینجا باشی داداش بگم هواپیما رو بچه‎‎‎‎‎‎ها ردیف کنن.
نگاهی به ساعت روی دستم انداختم که تعجب کردم، ساعت نزدیک‎‎‎‎‎‎‎‎های دو شب بود؛ گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم و آروم رو به محسن کردم و گفتم:
- تا کی می‎‎‎‎‎‎‎تونی آماده بشی که بریم فرودگاه؟
محسن یکم مکث کرد که من دوباره گوشی رو بردم دم‎‎‎‎‎‎گوشم و گفتم:
- آرش‎‎‎‎‎‎‎‎‎جان داداش من قطع می‎‎‎‎‎‎کنم تا چنددقیقه دیگه باهات تماس می‎‎‎‎‎‎گیرم و خبرش رو میدم بهت.
- باشه داداش منتظر خبرت هستم.
گوشی رو قطع کردم و به محسن نگاهی انداختم، نگاه منتظرم رو که دید گفت:
- یکی، دوساعت طول می‎‎‎‎‎‎کشه که کل مدارک‎‎‎‎‎‎‎هامو باخودم بیارم و یکم وسایل رو جمع کنم.
محسن راست می‎‎‎‎‎‎‎گفت باید مدارک و وسایل‎‎‎‎‎هارو جمع می‎‎‎‎‎کردیم و بعد می‎‎‎‎‎‎رفتیم.
- باشه پس منم برم عمارت و وسایل با مدارک‎‎‎‎‎‎هاکو جمع کنم، ساعت پنج صبح فرودگاه باش، اونجا هرجایی که بری اسم منو بدی خودشون راهنماییت می‎‎‎‎‎‎‎کنن تا من بیام.
سری به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون داد و گفت:
- حله.
- پس فعلاً من برم، خداحافظ.
- خداحافظ.
اومدم که برم یادم اومد که گوشی بابا دستم مونده، خودمم به کل گیج شدم، گاهی توی ذهنم محسن صداش می‎‎‎‎‎‎‎‎کنم و گاهی بابا، رو به محسن که رفته بود سمت کمد لباس‎‎‎‎‎ها کردم و گفتم:
- راستی گوشیت اگه لازم نداری یه مدت دست من باشه، فعلاً تا بریم ترکیه کارهارو ردیف کنم گوشی رو بهت میدم دوباره.
محسن لبخند مهربونی زد و بالحنی که آرامش به آدم منتقل می‎‎‎‎‎‎کرد گفت:
- باشه پسرم حالا یه گوشی مگه چه‎‎‎‎‎‎‎قدر ارزش داره، دستت باشه من یه گوشی دیگه هم دارم.
- باشه ممنون.
بدون هیچ‎‎‎‎‎‎‎حرف دیگه‎‎‎‎‎‎ای از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت همون اتاقی که خودم بودم و گوشی له شده‎‎‎‎‎‎م رو برداشتم و گذاشتم جیب شلوارم تا سیم‎‎‎‎‎کارت و رم گوشی رو سرفرصت دربیارم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اتاق رفتم بیرون و به سمت حیاط رفتم، هر قدمی که برمی‎‎‎‎‎داشتم بغض توی گلوم سنگین‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎‎شد، دیگه کشش این همه مشکلات رو باهم نداشتم، یعنی اگه بخوام درست‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر بگم دیگه گنجایشی نداشتم؛ رسیدم به ماشینم و درش رو باز کردم و نشستم روی صندلی، ماشین رو روشن کردم و راه افتادم، لامصب اونقدری این چند مدت از دنیای دور و اطرافم دور شدم که نفهمیدم دشمن‎‎‎‎‎‎‎ها از کجا دارن بهم حمله می‎‎‎‎‎‎کنن، خیر سرم ملیکا رو فرستادم تا اونجا در امان باشه بدتر انداختمش توی دردسر، با یادآوری پریزاد دختر منصور دوباره اخم‎‎‎‎‎‎‎هام توهم رفت، الان من توی این همه گرفتاری این رو دیگه کجای دلم بزارم، آدم مطمئن دورو اطرافم کم پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎شد ولی باز علی‎‎‎‎‎‎حیدر از همه اون‎‎‎‎‎‎‎ها بهتر بود،با یه دستم فرمون ماشین رو گرفتم و با اون یکی از گوشی بابا شماره تلفن علی‎‎‎‎‎‎حیدر که از حفظ بودم گرفتم، خدالعنت کنه باعث این اتفاق رو بعد از سه‎‎‎‎‎‎چهار بوق صدای خسته و خواب‎‎‎‎‎‎آلود علی‎‎‎‎‎‎حیدر پشت گوشی پیچید.
- الو.
- الو علی زود پاشو داداش الکسم.
علی‎‎‎‎‎‎‎حیدر که صدای عصبی و نگران من رو فهمید دوتا تک‎‎‎‎‎‎سرفه کرد و زود گفت:
- جانم مشکلی پیش اومده داداش؟
- الان که فعلاً نه ولی آدرس خونه محسن پدر مارانا رو برات می‎‎‎‎‎‎‎فرستم برو اونجا، منصور رو که یادته جاسوس پلیس از آب دراومد، دخترش پریزاد الان خونه محسنه برو اونجا دختره رو بردار و ببر یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای امن، حواست هم باشه دختره زرنگه از دستت مثل ماهی لیز نخوره که همه‎‎‎‎‎‎مون بی‎‎‎‎‎‎چاره‎‎‎‎‎‎‎ایم.
- باشه حله داداش، الان برام آدرس رو بفرست میرم.
- فقط رفتی اونجا فکر نکنم محسن بهت اعتماد کنه و دختره رو بده دستت، دیدیش بهش بگو پسرت سلام رسوند منتظرت هستش با آرش الکس هم گفته که پریزاد رو بده تا یه‎‎‎‎‎‎جای امن ببرمش.
- آخه فضولی نباشه‎‎‎‎‎‎ها ولی این محسن که فکر کنم پسر نداشت.
- می‎‎‎‎‎‎دونم این یه رمزه بهش بگو فقط همین.
- چشم داداش.
- ممنونم علی.
- خواهش‎‎‎‎‎‎می‎‎‎‎‎‎کنم داداش تو بیشتر از این‎‎‎‎‎‎‎‎ها گردن من حق داری.
اونقدری حوصله نداشتم که با علی‎‎‎‎‎‎حیدر تعارف تیکه پاره کنم، برای همین بی‎‎‎‎‎‎حوصله گفتم:
- آدرس رو برات پیامک می‎‎‎‎‎کنم تا یک ساعت نشده اونجا باش.
دیگه حوصله‎‎‎‎‎‎ی حرف اضافه نداشتم و گوشی رو قطع کردم، و آدرس خونه‎‎‎‎‎‎ی محسن رو پیامک کردم برای علی‎‎‎‎‎‎حیدر و گوشی رو پرت کردم روی صندلیه شاگرد، پاهام رو بیشتر روی گاز فشردم و به راه جلوم خیره شدم، باید وقتی رسیدم ترکیه به مامانم بگم که تمام سیگنال‎‎‎‎‎‎های گوشی‎‎‎‎‎‎هارو چک کنه، مخصوصاً احمد که الان توی الویت هستش و بدجوری الان ذهنم رو درگیر کرده، آهی کشیدم و به لجبازی مامانم توی گذشته فکر کردم، قشنگ یادمه وقتی هجده‎‎‎‎‎‎‎سالم شد مامان همه‎‎‎‎چی رو درمورد دین مسلمون بهم گفت و تصمیم رو گذاشت به عهده‎‎‎‎‎‎ی خودم من هم اون دوران کنجکاو بودم و درمورد دین اسلام تحقیق کردم و چندتا کتابی خوندم که بدجوری خوشم اومد و تصمیم گرفتم مسلمون بشم، مامانم هم به تصمیمم احترام گذاشت و موافقت کرد، بعد از گذشت چندسالی خودش هم مسلمون شد، خوب اگه همون اول لجبازی نمی‎‎‎‎‎کرد و قبول می‎‎‎‎‎‎‎کرد که مسلمون بشه الان این همه مشکلات رو نداشتیم، یا مثلاً اگه من دافنه رو مجبور به انتخاب نمی‎‎‎‎‎‎‎کردم هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت این همه بلاسر ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎اوردم، اماّ باز باخودم میگم شاید همه این‎‎‎‎‎‎ها حکمتی داشته که آخرش من بابام رو بشناسم ولی به چه‎‎‎‎‎‎‎قیمتی؟
پوفی کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا یکم فکرهای منفی از سرم دور بشه تا بتونم حداقل گندی که خودم زدم رو جمع‎‎‎‎‎‎‎‎و‎‎‎‎‎‎‎جور کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

شهاب

به تابلوی جاده نگاه کردم، هنوز پنجاه کیلومتر دیگه به تهران مونده بود، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چرا یک‎‎‎‎‎‎‎‎دفعه‎‎‎‎‎‎‎ای استرس خیلی عجیبی گرفتم و فکرهای منفی می‎‎‎‎‎‎‎‎اومدن توی سرم، به ساعت ماشین نگاه کردم ساعت‎‎‎‎‎‎‎‎ حدوداً نزدیک‎‎‎‎‎‎‎های چهارصبح بود، دافنه که همون اول جاده خوابش گرفت، بدجوری کلافه شدم و خودمم دقیقاً نمی‎‎‎‎‎‎‎‎فهمم می‎‎‎‎‎‎خوام چی‎‎‎‎‎‎کار کنم، اماّ تهِ‎‎‎‎‎‎‎قلبم میگه ملیکا رو به‎‎‎‎‎‎‎دست بیار ولی اگه ملیکا منو دیگه نخواد چی، شاید فراموشم کرده وگرنه حاضر نمی‎‎‎‎‎‎شد بازهم با الکس بمونه ولی من باور نمی‎‎‎‎‎‎کنم شاید الکس اینم جزو نقشه‎‎‎‎‎‎‎هاش باشه، صفحه‎‎‎‎‎‎‎ی گوشیم روشن و خاموش شد، فکر کنم پیام اومد ولی چرا هیچ صدایی ازش در نیومد پس؛ دستم رو دراز کردم و گوشی رو برداشتم و روشن کردم که دیدم دو‎‎‎‎‎تا پیام از یک‎‎‎‎‎شماره‎‎‎‎‎‎‎ی ناشناس برام اومده، یک‎‎‎‎‎‎‎تای ابروم رفت بالا این وقت شب چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎موقعه پیام دادن، حتماً هرکسی که هست بدجوری می‎‎‎‎‎‎‎خواد با عصاب و روان من بازی کنه، ماشین رو بردم بغل جاده و ترمز کردم، پیام رو باز کردم که با دیدن عکس به خدایِ‎‎‎‎‎‎ هفت‎‎‎‎‎‎آسمون قلبم برای چندلحظه نزد، دست‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام داشتن می‎‎‎‎‎‎‎لرزیدن؛ ملیکا رو با طناب بسته بودن به یک‎‎‎‎‎صندلیه چوبی و کل لباس‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های تنش خیس آب، رنگ صورتش به سفیدی می‎‎‎‎‎زد و موهای لخت مشکیش روی شونه‎‎‎‎‎‎هاش بود؛ پیام بعدی رو نگاه کردم که دیدم نوشته.
( سلام به آقاشهاب، برات یه سوپرایز قشنگ داشتم ولی خوب دلم طاقت نیاورد زود لو دادم، می‎‎‎‎‎‎‎دونم با الکس‎‎‎‎‎‎‎‎چلپی مشکل داری و دنبال بهونه ازش می‎‎‎‎‎‎‎گردی، منم ناحقی نکردم برات یه خوب‎‎‎‎‎‎شو گذاشتم کنار، خواستم خودم حساب‎‎‎‎‎‎‎شو برسم اماّ گفتم بادست‎‎‎‎‎‎های تو باشه الکس بیشتر خورد میشه، دنبالم خواستی بگردی، فرداشب خودت تنها بیا لب‎‎‎‎‎‎مرز ترکیه، اونجا کادو رو بهت تقدیم می‎‎‎‎‎‎کنم توهم در عوضش تایک‎‎‎‎‎‎‎‎ماه بهت فرصت میدم که علی‎‎‎‎‎‎‎‎‎حیدر یار وفا داره الکس رو بکشی و جنازشو بهم تحویل بدی، منتظر دیدارت هستم، باتشکر از شما برادرگمشده‎‎‎‎‎‎ی علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتی)
با خوندن اسم آخر پیام، چشم‎‎‎‎‎‎هام از حدقه زد بیرون، علی‎‎‎‎‎‎براتی رو یادمه همون تاجر عرب که الکس بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه‎‎‎‎‎‎‎چیز ملیکا رو فرستاد تا بهش اول زهر بده دیوونه‎‎‎‎‎‎‎ش کنه ولی در آخر ملیکا اون رو کشت، پس یه داداش هم داشته لعنتی‎‎‎‎‎‎ پس باید وانمود کنم که ملیکا رو می‎‎‎‎‎‎خوام برای انتقام از الکس وای خداکنه از علاقه‎‎‎‎‎‎‎ی من به ملیکا بو نبره که دیگه هیچی‎‎‎‎، اوف کم گیج بودم الان به طور کلی بدتر هم شدم، الان به الکس بگم چی‎‎‎‎‎‎‎شده یا نه، اماّ الان نمیشه چون می‎‎‎‎‎‎ترسم که گوشی مو هک کرده باشه و بفهمه که می‎‎‎‎‎‎‎‎خوام بهش کلک بزنم برای همین منم براش تایپ کردم.
( فردا شب منتظرم باش ولی اگه کلکی تو کارت باشه فاتحه‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو از قبلش بخون)
براش فرستادم و دوباره ماشین رو روشن کردم و رفتم توی جاده باید با الکس هماهنگ می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم چون این الکسی که من می‎‎‎‎‎‎شناسم حتماً تا الان فهمیده ملیکا دزدیده شده و کلاً قاطی کرده، نباید بزارم همه‎‎‎‎‎‎‎چی رو قاطی و پاتی کنه و اگر بفهمه زیر سر داداش علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتیه که کلاً همون یه‎‎‎‎‎‎ذره عقلش رو هم از دست میده و دیوونه بازی در میاره، پس فعلاً اول باید برسم خونه تا بتونم از اون یکی گوشیم با الکس تماس بگیرم و باهم هماهنگ بشیم، درسته که نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام سر به تنش باشه ولی وقتی اسم ملیکا وسط باشه باید دشمنی رو بزارم کنار و عاقلانه تصمیم بگیرم، حساب و کتاب من و الکس هم باشه برای بعد، خوب من که باهاش یکم تسویه کردم ولی الان برای ملیکا هم که هست هرجفت‎‎‎‎‎‎‎‎مون باید کوتاه بیایم، صفحه گوشیم دوباره روشن شد، جواب پیامم رو داده.
( نگران نباش)
به ولله که اگر ملیکا رو اذیت کرده باشه لحظه‎‎‎‎‎ای درنگ نمی‎‎‎‎‎‎‎کنم و جون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شو می‎‎‎‎‎ذارم کف دست‎‎‎‎‎‎‎هاش، خیلی از خودم عصبیم، من باعث شدم که ملیکا الان توی اون حال باشه منه احمق اگه گول الکس رو نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوردم و توی فکر انتقام نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افتادم الان هیچ از این اتفاق‎‎‎‎‎‎ها نبود، طفلک الان داشت زندگی شو بدون هیچ دردسری ادامه می‎‎‎‎‎‎‎داد ولی خوب چه‏‎‎‎‎‎‎میشه کرد، کاری که نباید می‎‎‎‎‎‎‎شده اتفاق افتاده، الانم باید همه‎‎‎‎‎‎چی رو درست کنم هم فکر اساسی درمورد دافنه کنم و هم ملیکا، بعضی تصمیم‎‎‎‎‎‎‎هارو باید هرچه زودتر گرفت وگرنه برای جبران شون خیلی دیر میشه، دافنه رو من از اونجا اوردم ولی قلبم پیش یه زن دیگست وجدانم قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کرد دوباره بخوام دافنه رو رها کنم ولی قلبم با تمام توان اسم ملیکا رو فریاد می‎‎‎‎‎‎‎زد و هرکاری هم که بکنم نمی‎‎‎‎‎‎‎تونم دوباره جایی برای دافنه توی قلبم باز کنم، پس فردا اول صبح کاری که می‎‎‎‎‎‎‎کنم با دافنه صحبت می‎‎‎‎‎‎‎کنم و فعلاً توی این اتفاقات می‎‎‎‎‎‎فرستمش بره پیش مامانم، یکم که آب از آسیاب افتاد اگه خودش دوست داشت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه برگرده پیش الکس، منم که خودم تکلیفم روشنه میرم و ملیکا رو از دست داداش علی‎‎‎‎‎‎‎‎براتی نجات میدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***
مارانا
از درد زیاد از خواب بلند شدم، کل بدنم قفل شده بود انگار، باهزار بدبختی لای چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو باز کردم که اولین چیزی که دیدم تصویر خودم توی آیینه بود، بادیدن خودم روی صندلی اونم با طناب کل دست‎‎‎‎‎‎‎‎هام رو از پشت بسته بودم و پاهامم بسته بودن به صندلی، من اینجا چی‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎کردم اصلاً کی من رو اورده اینجا، سرم داشت می‎‎‎‎‎‎ترکید از این همه فشار روحی‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که روم بود، من که آخرین‎‎‎‎‎‎‎‎بار توی دریا بودم پاهام لیز خوردن و بی‎‎‎‎‎‎‎‎هوش شدم پس اینجا چه‎‎‎‎‎‎‎‎کار می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم؛ یکم بدنم رو روی صندلی جا‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎جا کردم که بدتر دردهای بدنم توی ذوقم خورد، حالا باز خوبه هر لعنتی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که بوده دهنم رو نبسته چون دیگه تحمل اینجا زیر صفر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شد، یکم که به اطرافم نگاه کردم متوجه دوربین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های مداربسته شدم که یکی دقیقاً بالای آیینه رو‎‎‎‎‎‎‎به روی من بود و یکی دیگه هم سمت چپم بود، حالا دیگه خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونه چندتا دوربین توی این اتاق چهل، پنجاه متری گذاشتن، صدای آروم آهنگی به گوشم رسید ولی طوری آروم نبود که نشه تشخیص داد چیه.
***
از غم دنیا هی بنالم، لعنت به رسم روزگارم..
به قلبی که تو سینه دارم..
سیرم خدا از ظلم دنیا..
ماندم با دردام تک و تنها..
هی داد و بی‎‎‎‎‎داد از دل شکسته..
هرچی غمه روی دلم نشسته..
هی داد و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داد از دل گرفته..
کی سرنوشتمو باغم نوشته..
هرکسی اومد خنجری زد..
منو بسوزونه به هر دری زد..
گوش‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام سنگین‎‎ شدن، طاقت گوش کردن بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی آهنگ رو نداشتم، خیلی باحال دل من یک‎‎‎‎‎‎‎شکل بود بغضم شکست و دوباره راهی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هام شدن، آخه من الان دقیقاً به کدوم یکی از دردهام باید گریه می‎‎‎‎‎‎‎کردم؟
بابام از یه‎‎‎‎‎‎طرف..
زندگیه خودم از یک‎‎‎‎‎‎‎طرف دیگه، قلبم به سختی می‎‎‎‎‎‎‎زد واقعاً جونی توی بدنم نمونده تا بتونم زنده بمونم، اصلاً مگه هر انسانی توی زندگیش چه‎‎‎‎‎‎‎قدر گنجایش داره که این‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه اتفاق رو باهم بتونه قبول کنه، آهی پراز حسرت کشیدم دلم برای مامانم خیلی تنگ شده، اگه الان زنده بود امیدی برای زنده بودن داشتم ولی واقعاً هیچی دیگه از این زندگی نمی‎‎‎‎‎‎خوام، درسته که شهاب هنوز فراموشم نکرده و دوستم داره با این‎‎‎‎‎‎‎‎که عشق سابقه‎‎‎‎‎‎شو پیدا کرده باز می‎‎‎‎‎‎‎خواد بیاد دنبال من ولی این قلب من دیگه قلب سابق نیست، خود من هم اون آدم قبل نیستم، یعنی نمی‎‎‎‎‎‎تونم باشم بعد از این همه جریان‎‎‎‎‎‎‎‎های که اتفاق افتاد عمراً اگه بتونم به حالت سابق بگردم، مگه میشه دست شهاب رو گرفت و تظاهر کنی که اتفاقی نیافتاده و باخیال راحت بری زندگی‎‎‎‎‎‎تو کنی، نه هرجوری هم که به قضیه نگاه کنی هیچ‎‎‎‎‎‎چیز مثل قبل نمیشه.
رنج‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ما را که توان برد به یک گوشه چشم..
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی..
این تیکه بیت حافظ رو خیلی دوست داشتم، حتماً تا الان الکس فهمیده که دزدیده شدم و حسابی قاطی کرده، فقط خداکنه که میونه‎‎‎‎‎‎‎ش با پدر بهم نریزه که حسابی بد میشه، چون اسم من که وسط باشه هم به‎‎‎‎‎‎کل پدر قاطی می‎‎‎‎‎‎‎کنه و هم الکس.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این اتفاق‎‎‎‎‎‎های شوم کی پس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوان تموم بشن رو فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه، اماّ ذهنم بدجوری درگیر شده، آخه کسی نمی‎‎‎‎‎‎دونست که من زنده‎‎‎‎‎‎‎‎م الکس اون‎‎‎‎‎‎جوری که وانمود کرده بود من مردم که همه باور کرده بودن حتی شهاب، پس کی فهمیده که من زنده‎‎‎‎‎‎‎م و خواسته از طریق من از الکس انتقام بگیره رو فقط خدا می‎‎‎‎‎دونه؛ توی حال و هوای خودم بودم که صدای چرخش کلید توی قفل در اومد که سرم رو گرفتم بالا و به در خیره شدم تا ببینم این شاه‎‎‎‎‎‎‎‎دزد کیه، درباز شد و بادیدن مردی که توی چهارچوب در ایستاده لحظه‎‎‎‎‎‎ای جناب عزارئیل رو دیدم، دهنم برای حرف زدن باز شد ولی چیزی نمی‎‎‎‎‎‎تونستم بگم فقط مثل ماهی‎‎‎‎‎‎ای که آب بهش نرسیده و فقط دهنش باز و بسته میشه شده بودم، چندباری پلک زدم که شاید به امید این‎‎‎‎‎‎که توهم زده باشم از جلو چشم‎‎‎‎‎‎هام بره ولی نرفت که هیچ، باپوزخندی که روی ل..*باش بود اومد نزدیکم و دقیقاً رو‏به‎‎‎‎‎‎‎‎روم ایستاد، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎هاش این‎‎‎‎‎‎بار رنگ نگاه کردن‎‎‎‎‎‎شون فرق داشت، پراز کینه بود، پراز خشم و نفرت، دستش رو اورد بالا و گذاشت روی گونه‎‎‎‎‎م و باکل نفرتی که توی چشم‎‎‎‎‎‎هاش بود گفت:
- چیه خوشگل خانوم، تعجب کردی دیدی مردی که به قتل رسونده بودیش الان رو‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎روت ایستاده؟
لبم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رو با زبونم‎‎‎‎‎تر کردم و باصدایی که خودم به زور می‎‎‎‎‎‎فهمیدم گفتم:
- تو، تو زنده‎‎‎‎‎ای علی؟
دستش رو از روی گونه‎‎‎‎‎‎‎م برداشت و قهقه‎‎‎‎‎ای زد.
- نه خانومی، اون علیِ ساده‎‎‎‎‎‎لوح رو شما کشتید، من برادردوقولوشم، امیر.
چشم‎‎‎‎‎‎‎هام از تعجب شدن اندازه توپ فوتبال.
- اماّ علی درمورد تو به من چیزی نگفته بود!
امیر از این حرفم بدتر عصبی شد و چونه‎‎‎‎‎‎‎م رو محکم گرفت توی دست‎‎‎‎‎‎هاش و باعصبانیت که سعی داشت یکم آروم‎‎‎‎‎‎تر باشه آروم غرید.
- دختره‎‎‎‎‎‎ی چشم سفید داداش‎‎‎‎‎من دیگه هرچی ساده بود ولی احمق که نبود، حیف هزار حیف، دلم خیلی می‎‎‎‎‎‎‎‎خواد که بادست‎‎‎‎‎های خودم بکشمت ولی گذاشتم یکی که بیشتر لذت میده این‎‎‎‎‎‎کار رو کنه.
حرفی نداشتم تا بزنم، پس فقط تو سکوت نگاهش می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، اماّ من که خودم داشتم می‎‎‎‎‎‎‎مردم چرا نجاتم داد که دوباره بکشه، من که خودم داشتم به این زندگی خاتمه می‎‎‎‎‎دادم؛ سکوت من رو که دید ازم یکم فاصله گرفت و دوباره باهمون لحن زهرآلودش ادامه داد.
- می‎‎‎‎‎‎‎‎دونی قسمت جالبش کجاست، اون‎‎‎‎‎‎جایه که مردی تورو به قتل برسونه که یک‎‎‎‎‎روزی همه‎‎‎‎‎ی زندگیت بود.
اونقدری سرم گیج بود که اصلاً متوجه‎‎‎‎‎‎ی حرف‎‎‎‎‎هاش نبودم، بدنم حسابی ضعف کرده بود، بدن درد شدیدی که هرلحظه بیشتر می‌‎‎‎‎‎شد بدجوری داشت ضعیفم می‎‎‎‎‎کرد، امیر هی حرف می‎‎‎‎زد ولی من حتی یک کلمه‎‎‎‎‎شو هم نمی‎‎‎‎‎فهمیدم چی داره میگه، سرم بدجوری سنگین شده بود و چشم‎‎‎‎‎‎‎هام سیاه تاریکی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
الکس
هرچی که از مدارک‎‎‎‎‎‎‎ها لازم بود رو برداشتم و از کمدمخفیه اتاقم شماره تلفن‎‎‎‎‎هایی که می‎‎‎‎‎‎دونستم به دردم می‎‎‎‎‎خوره روهم برداشتم، ازاتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه، دریخچال رو باز کردم و پارچ‎‎‎‎‎‎آب خنکی رو برداشتم و چندجرعه خوردم که یکم حالم سرجاش بیاد، باید به یکی از خدمه‎‎‎‎‎‎ها می‎‎‎‎‎‎‎گفتم که دارم میرم و حواسشون کامل به اینجا باشه ولی وقت این رو که برم دم اتاق و باهاشون دوساعت الان حرف بزنم رو نداشتم، پس از آشپزخونه اومدم بیرون و رفتم حیاط و به سمت ماشینم رفتم، در ماشین رو باز کردم و کیف کوچک مدارک‎‎‎‎‎‎هارو انداختم صندلیه شاگرد و خودمم نشستم پشت فرمون و ماشین رو روشن کردم، از عمارت زدم بیرون و راه افتادم به سمت فرودگاه، شماره‎‎ تلفن آرش رو گرفتم که سریع جواب داد.
- جانم داداش.
- من تا یک‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه فرودگاهم، یه مرد میاد به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام محسن اون رو به بچه‎‎‎‎‎‎‎ها بسپار که بیارن پیش خودت قراره که بامن بیاد ترکیه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- چشم داداش، الان به بچه‎‎‎‎‎‎‎‎ها میگم که حواسشون باشه.
- دمت‎‎‎‎‎‎گرم آرش برات این لطف‎‎‎‎‎‎‎تو جبران می‎‎‎‎‎‎‎کنم.
- این حرف‎‎‎‎‎‎‎‎هارو نزن داداش، تو اونقدری برام ثابت شده‎‎‎‎‎‎‎ای که فقط خدا می‎‎‎‎‎‎دونه چه‎‎‎‎‎‎قدر مدیونت هستم.
- نه‎‎‎‎‎‎‎بابا داداش حالا اونقدرهایی هم که تو میگی نیستش؛ بازم ممنونم برسم اونجا باهات تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم.
آرش خنده‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- باشه داداش منتظرت هستم.
گوشی رو بازهم بدون خداحافظی قطع کردم و گوشی رو گذاشتم توی جاموبایلیِ ماشین، به مسیر روبه‎‎‎‎‎‎‎روم خیره شدم ولی حتی ذره‎‎‎‎‎‎ای حواسم به جلو نبود، تمام هوش و حواسم فقط پیش دختری بود که الان خدا می‎‎‎‎‎‎‎‎دونه توی چه‎‎‎‎‎‎حالی هستش، اماّ من نجاتش می‎‎‎‎‎‎دم حتی نمی‎‎‎‎‎‎ذارم ذره‎‎‎‎‎‎‎ای اذیت بشه و نجاتش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دم؛ کار کی می‎‎‎‎‎‎‎تونه باشه وای به‎‎‎‎‎‎‎حال احمد اگه جاسوس باشه، به تمام مقدسات قسم که بلایی سرش میارم که مرغ‎‎‎‎‎های هفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آسمون که هیچ، ماهی‎‎‎‎‎‎‎های دریاهم براش گریه کنن ولی خوب زودهم نمیشه قضاوت کرد، چون‎‎‎‎‎‎‎‎تازه همین امروز با ملیکا آشنا شده و می‎‎‎‎‎‎دونه من چه آدمی هستم خودش رو الان مخصوصاً که به کمک ملیکا نیاز داره توی دردسر نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ندازه و درگیر این کارها نمی‎‎‎‎‎‎‎کنه، ملیکا رو کسی زیاد نمی‎‎‎‎‎‎شناختن چون فقط سه‌‎‎‎‎‎‎تا پرونده رو دادم دستش، که یکی سه‎‎‎‎‎‎‎سال پیش بود و چیز خیلی مهمی نبود، پرونده‎‎‎‎‎ی دومی هم که فقط تا اوایلش رفت بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎شو ادامه نداد و اماّ سومین پرونده درمورد علی‎‎‎‎‎‎براتی که خانواده‎‎‎‎‎‎شو خودش به قتل رسونده بود خودش رو هم که ملیکا کارش رو تموم کرد، اماّ شاید یه فک‎‎‎‎‎‎فامیلی داشته خواسته بیاد انتقام بگیره، خوب درصدش خیلی کمه چون کسی خودش رو زیاد با من درگیر نمی‎‎‎‎‎‎‎کنه و مخصوصاً روی خط قرمزهام رژه نمی‎‎‎‎‎‎رن؛ توی فضای ماشین سکوت خیلی بدی پیچیده بود که اعصابم رو از اینی که بود خورد‎‎‎‎‎‎‎تر می‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، دستم رو بردم سمت ضبط و روشنش کردم که صدای معین‎‎‎‎‎‎‎‎زندی توی فضای ماشین پی‎‎‎‎چید.
"مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یه‎‎‎‎‎‎‎‎عالمه
هرچی صدات کنم تو رو بازم کمه، ‎‎‎‎‎با اینکه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم ته‎‎‎‎‎‎‎ش برام غمه
مال منی، دچارشم دچارمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه کمش برام یه عالمه، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونه که چرا ازش سوالمه نمی‎‎‎‎‎‎دونه
بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو نمیشه سر این روزا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎کشم
من بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو داغونم تو چی حالت نمیشه بد
این‎‎‎‎‎‎‎‎جوری نمیشه رفت، دل یهو نمیشه سرد
آخه عشقو نمیشه یهو از ریشه زد، پس نمیشه زد
اگه دلت پیشم آرومه نرو، حالا که تو خیابونا پر بارونه نرو
اگه دیدی حالم داغونه نرو، قسمم اگه جون هردوتامونه نرو
رفت یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای دور، یه‎‎‎‎‎‎‎جای دور ولی دیدش آسمون، تو همه‎‎‎‎‎‎‎‎جا آبی بود
مال منی بذار نگات کنم تورو، تورو یه عالمه
هرچی صدات کنم تورو بازم کمه‎، با اینکه می‎‎‎‎‎‎‎دونم تهش برام غمه
مال منی‎‎‎‎‎‎‎‎، دچارشم دچارمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه ،کمه‎‎‎‎‎‎‎‎ش برام یه عالمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه، که چرا ازش سوالمه نمی‎‎‎‎‎‎‎دونه"

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

" هنوز تو ذهنم ادامه داری، می‎‎‎‎‎‎‎خوام فراموشت کنم اگه بذاره پاییز
ببین‎‎‎‎‎‎‎ما هم تو این آسمونا ستاره داریم
خدا دوست‎‎‎‎‎‎‎‎‎داره مارو، ببین کجای کاریم
من یخ زدم این بالا سرده دلم، تو رفتی و کردی تو برفا ولم
زلال بودم باهات ولی پا رو دلم گذاشتی چی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی دربارهِ دلم
رفت یه‎‎‎‎‎‎‎جای دور، یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎جای دور ولی دیدش آسمون تو همه جا آبی بود
صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار، قدر نوشیدن یک چای بمانی کافیست
عشق شاید اشتباهی بین‎‎‎‎‎‎‎ما باشد ولی، گاهی حال‎‎‎‎‎‎ما را اشتباهی خوب کن
مال منی، بذار نگات کنم تورو تورو یه عالمه
هرچی صدات کنم تورو بازم کمه بااینکه می‎‎‎‎‎‎‎دونم تهش برام غمه
مال منی دچارشم دچارمه نمی‎‎‎‎‎‎دونه کمش برام یه عالمه، نمی‎‎‎‎‎‎دونه که چرا ازش سوالمه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎دونه"
بغض خیلی غریبی توی گلوم جا باز کرده بود، بعد از سی‎‎‎‎‎سال زندگی کردن حالا چه‎‎‎‎‎‎‎توی سختی چه‎‎‎‎‎‎رفاه کامل هیچ‎‎‎‎‎‎‎وقت دلم برای خودم نسوخته بود، غیر از الان، واقعاً اگر بخوام پیش خودم اعتراف بکنم دلم برای خودم خیلی سوخت اون از بچ‎‎گی که فقط توی داشتن حسرت داشتن یک پدر گذشت تا بزرگ شدم و روی پاهای خودم ایستادم و اولین‎‎‎‎‎‎‎بار عاشق شدم که اونم دلش بامن یار نبود و بقیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی زندگیم رو نابود کرد و فقط تنها نتیجه‎‎‎‎‎‎ی مثبتی که برام داشت پیدا کردنه پدرم بود، الانم که تازه داشتم دوباره معنیه زندگی کردن رو می‎‎‎‎‎‎فهمیدم و دوباره به دختری دیگه دل می‎‎‎‎‎‎بستم که اونم خواهر عزیزم از آب رو اومد، دیگه از این بیشتر ضدحال نمی‎‎‎‎‎‎‎‎تونم که بخورم؛ این آهنگه بدجوری احساساتم رو بازی داده بود، دیگه حوصله‎‎‎‎‎‎ی آهنگ‎‎‎‎‎‎‎‎گوش کردن هم نداشتم، ضبط ماشین رو دوباره خاموش کردم و باسرعت بیشتری به سمت فرودگاه روندم؛ بعداز گذشت حدوداً چهل ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه به فرودگاه رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم، کیف مدارک‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو برداشتم و از ماشین رفتم بیرون و درماشین رو قفل کردم، هوای آزاد بیرون نفسم رو یکم‎‎‎‎‎‎‎‎جا اورد، وسط برج ششم هست و هوا سردیش رو تازه می‎‎‎‎‎‎‎خواد به رخ بکشه، نفس‎‎‎‎‎عمیقی کشیدم و رفتم سمت سالن فرودگاه و وارد سالن شدم، گوشی رو دست کردم توی جیب شلوارم که دربیارم یادم افتاد که گذاشته بودمش توی جاموبایلی ماشین، ای‎‎‎‎‎بابا الان باید دوباره برگردم برم بیارمش، از فراموشیه خودم یکم حرصم گرفت و ناچار دوباره از سالن بیرون رفتم و به سمت ماشین قدم برداشتم، قفل ماشین رو باز کردم و خم شدم توی ماشین و گوشی رو برداشتم، دوباره درماشین رو قفل کردم و رفتم سمت سالن، شماره تلفن آرش رو گرفتم که بعد از چهارمین بوق صداش پشت گوشی پی‎‎‎‎‎‎چید.
- الو، داداش توی سالن دیدمت تا خواستم بیام سمتت غیبت زد یهو.
- آره اومدم ولی یادم اومد که گوشی‎‎‎‎‎‎مو توی ماشینم جا گذاشتم رفتم گوشی رو بردارم الان وارد سالن میشم.
وارد سالن شدم که آرش رو یکم دورتر دیدم، اونم متوجه‎‎‎‎‎‎ی من شد و دستش رو بلند کرد، گوشی رو اوردم پایین و قطع کردم و رفتم سمت آرش؛ این پسر همیشه‎‎‎‎‎ی خدا فقط می‎‎‎‎‎‎خنده حالا فرقی نداره غمگین باشه یا خوش‎‎‎‎‎‎‎حال، روبه‎‎‎‎‎‎‎روی هم قرار گرفتیم که آرش بی‎‎‎‎‎‎وفایی نکرد و آروم بغلم کرد و بادست راستش دوتا ضربه‎‎‎‎‎‎‎ی آروم پشت‎‎‎‎‎‎کمرم زد و خنده کنان گفت:
- به می‎‎‎‎‎‎‎بینم قشنگ جاافتادی برای لباس دامادی.
از لحن شوخش لبخندی روی لبم اومد و نخواستم که باحرف‎‎‎‎‎‎‎های همیشه سردم دل‎‎‎‎‎‎‎شو بشکنم و گفتم:
- نه‎‎‎‎‎‎‎‎بابا کی به من زن میده.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ازهم یکم فاصله گرفتیم و آرش یک‎‎‎‎‎‎‎‎تای ابروش رفت بالا و باتعجب گفت:
- ببینم چیزی که تو سرت نخورده خدایی نکرده، آخه اون الکسی که من می‎‎‎‎‎‎‎شناسم الان باید با اون غرورو مخصوص به خودش، سینه‎‎‎‎‎‎‎شو سپر کنه و بگه، تا چیزی که زیاده برای من دختر.
طفلکی حق هم داشت که تعجب کنه، اون الکسی که این بنده‎‎‎‎‎‎‎ی خدا شناخت ازش داشت، این‎‎‎‎‎‎جوری نبود و من همه این خوش‎‎‎‎‎‎‎اخلاقی‎‎‎‎‎‎‎هارو مدیونه ملیکا هستم که باوجود پاکش منو از اون لجن‎‎‎‎‎‎‎زار بیرون کشید.
- خخ از دست‎‎‎‎‎‎‎تو آرش؛ حالا این‎‎‎‎‎‎‎‎هارو ولش کن مردی که بهت گفتم اومد؟
- آره، همین ده‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎دقیقه‎‎‎‎‎‎‎ای میشه که اومده، گفتم بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها راهنمایی‎‎‎‎ کنن بره داخل هواپیما تا توهم برسی.
سرم‎‎‎‎‎‎رو تکونی دادم و گفتم:
- خوب کردی، پس ماهم بریم که هرچی زودتر برسیم ترکیه.
- باشه حله بریم.
آرش جلوتر از من حرکت کرد و منم پشت‎‎‎‎‎‎سرش راه افتادم که احساس کردم کسی داره نگاهم می‎‎‎‎‎کنه، خیلی آروم همون‎‎‎‎‎‎طور که پشت‎‎‎‎‎‎سر آرش راه می‎‎‎‎‎‎‎رفتم سرم رو یکم نه جوری که جلو توجه بشه به طرفی که احساس کردم دارن نگاهم می‎‎‎‎‎‎کنن کردم و همه‎‎‎‎‎‎جا رو زیر نظر گرفتم، اماّ چیز مشکوکی به‎‎‎‎‎‎نظرم نرسید و سعی کردم حواسم پرت نشه تا قشنگ بتونم تمرکز کامل رو روی پیدا کردن ملیکا داشته باشم نه چیزهای الکی و وقت‎‎‎‎‎‎‎گیر، از سالن اصلی بیرون رفتیم و سوار اتوبوس‎‎‎‎‎‎‎ها شدیم که بعداز سه‎‎‎‎‎‎دقیقه نزدیک یه هواپیمای شخصی توقف کرد، اول ایستادم تا آرش پیاده بشه و خودم‎‎‎‎‎‎هم پشت‎‎‎‎‎سرش از اتوبوس پیاده شدم؛ بادخنکی به صورتم می‎‎‎‎‎‎‎‎خورد که یکم حالم رو سرجاش میاورد، از پله‎‎‎‎‎‎‎های هواپیما بالا رفتیم و وارد هواپیما شدیم، نگاه کوتاهی به فضای هواپیما کردم، دوتا صندلیه بزرگ راحتی داشت که رنگ زرشکی بودن با یک‎‎‎‎‎‎در که به اتاق خواب ختم می‎‎‎‎‎‎‎شد که بیشتر برای مسافرت‎‎‎‎‎‎های طولانی به درد می‎‎‎‎‎‎‎‎خورد، محسن روی یکی از صندلی‎‎‎‎‎ها نشسته بود و چشم‎‎‎‎‎‎هاش رو بسته بود ولی با شنیدن صدای‎‎‎‎‎پا بلافاصله چشم‎‎‎‎‎‎‎هاش رو باز کرد؛ آرش ازجلوی من کنار رفت و دستش رو بلند کرد و به یکی از مبل‎‎‎‎‎‎ها اشاره کرد و بالبخند و مهربونی‎‎‎‎‎ای که واقعاً آدم رو شرمنده‎‎‎‎‎ی خودش می‎‎‎‎‎کرد گفت:
- برو بشین داداش، یکم استراحت کن از این‎‎‎‎‎جا به بعد رو بچه‎‎‎‎‎‎ها همراهیت می‎‎‎‎‎کنن.
زدم روی شونه‎‎‎‎‎‎اش و سعی کردم حداقل لبخندی بزنم ولی شبیهِ هرچی بود غیر لبخند، اون‎‎‎‎‎قدری فکرم درگیر ملیکا بود که اصلاً نای حرف‎‎‎‎‎زدن هم برام نمونده بود.
- ممنونم، تا اینجاهم زیاد بهت زحمت دادم.
- بازم که شروع کردی الکس، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خوای که دوساعت بشینم ور دلت باهات حرف بزنم، باورکن اگه ولم کنیا دنبال بهونه می‎‎‎‎‎گردم که نگه‎‎‎‎‎ت دارم بگیرمت به حرف.
- صددرصد اگه مشکلم رو حل کنم، برگشتم ایران توی اولین فرصت میام پیشت، بازم ممنون.
آرش که چند قدمی به در خروجی برداشت گفت:
- منتظر دیدن دوباره‎‎‎‎‎‎ت هستم داداش.
- منم همین‎‎‎‎‎‎طور.
آرش دیگه چیزی نگفت و از هواپیما بیرون رفت، رفتم سمت صندلی و نشستم روش که محسن رو کرد سمت من و گفت:
- راستی پسرم، یه‎‎‎‎‎‎ ده‎‎‎‎‎‎دقیقه بعد از این‎‎‎‎‎که تو رفتی یه پسر جوونی اومد، اسمش علی‎‎‎‎‎‎حیدر بود.
حوصله نداشتم دوساعت توضیح بده که علی‎‎‎‎‎‎حیدر چی گفته و چی‎‎‎‎‎شده، برای همین آروم پریدم وسط حرفش و گفتم:
- می‎‎‎‎‎دونم، خودم فرستادمش چون ما که می‎‎‎‎‎رفتیم اون تنها می‎‎‎‎‎موند و آدم از همه قابل اعتمادمو فرستادم تا فعلاً پیشش بمونه و نذاره که جایی بره.
محسن لبخند کم‎‎‎‎‎‎جونی زد و دیگه چیزی نگفت، راستش شرمنده بودم اونقدری جلوی محسن روم‎‎‎‎‎سیاه بود که جرات نگاه کردن به چشم‎‎‎‎‎هاش روهم نداشتم، دیگه چه برسه بخوام بابا صداش کنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جفت‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون به اندازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای خسته بودیم که حوصله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی ادامه حرف زدن رو نداشتیم، سرم رو تکیه دادم به پشت صندلی و چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو بستم، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم چرا یهویی یاد حرف ملیکا افتادم که بعضی اوقات که دلش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت یه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎نگاه خیلی غمناک به چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد و می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت:
- میگم الکس، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات خیلی شبیه پدرم هستش، باورکن هرموقعه بهت نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم انگار دارم اون رو می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم.
منم اوایل چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر عصبی میشدم که من رو شبیه پدر بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎وفاش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنه، اماّ الان از خودم شرمگینم که که من اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری بد هستم که خودم رو لایق این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که پسر محسن باشم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونم؛ من همیشه خودم رو صاحب تمام اختیاراتم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم و هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جوره به احساساتم اجازه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی دخالت توی تصمیمات زندگیم نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم، الان که از این جهت نگاه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنم اگه برمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گشتم به عقب و راهی برای جبران زندگیم بود، اولین قدمی که برای زندگیه خودم برمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎داشتم بااحساساتم آشتی می‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، درهای تمام نقاط ضعفم رو باز می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم و اجازه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دادم که گاهی اشتباه و گاهی درست برام تصمیم بگیرن تا الان توی این سن پر از حسرت نباشم، دیگه نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام کسی رو مقصر اشتباهات زندگیم بدونم و فعلاً تا ملیکا رو پیدا نکنم و زندگیم رو یکم درست نکنم از تجارت و خلاف بیرون میام چون مغزم خیلی درگیره و باید برای تجارت یه مغز متفکر داشته باشی، سرم داشت از هجم فکرهای مختلف، تصمیم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های سخت می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ترکید، دلم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواست تا ترکیه یکم بخوابم ولی مگه میشه، پشت به پشت هم فقط مشکلاتم توی ذهنم تجسم می‎‎‎‎‎‎‎شدن، یعنی محسن و مادرم بعد از گذشت این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎همه سال چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوان باهم کنار بیان و چه تصمیمی میگرن، با چیزی که توی ذهنم اومد برای چند لحظه خندم گرفت، مثل پسر بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های که دوست داشتن خانواده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی از هم پاچیده شون دوباره درست بشه الان منم داشتم تصور این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که پدرم و مادرم باهم ازدواج کنن و بتونیم برای اولین بار مثل خانواده دورهم دیگه جمع باشیم فکر می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، اون‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدری اتفاق توی چندروز افتاد که خودمم گیج شدم الان توی این موقعیت اول به کدوم فکر کنم، چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هام گرم شدن و به خواب فرو رفتم؛ بااحساس دست کسی روی صورتم از خواب بیدار شدم ولی چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هامو باز نکردم، صورتم رو داشت نوازش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، با یادآوری همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎چیز و پدرم موقیعتم رو یادم اومد و الان این پدرم بود که داشت صورتم رو نوازش می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کرد، دوست داشتم تا آخرین لحظه‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی مرگم همین‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور ادامه پیدا کنه ولی این‎‎‎‎‎‎‎‎‎طور نشد چون پدر باصدای آروم اسمم رو زیر لب صدا کرد.
- الکس پسرم.
سعی کردم که معمولی جلوه بدم و آروم لای پلکم رو باز کردم و به پدرم که سمت راستم روی صندلی نشسته بود نگاه کردم، ملیکت حق داشت که همیشه می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت چشم‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎هات شبیه‎‎‎‎‎‎‎‎ی پدرمه، لبخند بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جونی روی لبم اومد و باصدای خسته‎‎‎‎‎ گفتم:
- مشکلی پیش اومده؟
محسن دستش رو اورد بالا و گذاشت روی شونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎م و بامهربونی گفت:
- نه اتفاق بدی نیافتده، هواپیما ده‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ دقیقه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هست که توی فرودگاه نشسته، نمی‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بیدارت کنم ولی باور کن دل توی دلم نبود برای ملیکا.
از دل‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎سوزیه پدر غرق در آرامش خاصتی شدم که تا الان حسش نکرده بودم و از روی صندلی با بدن خسته‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای بلند شدم و گفتم:
- نه اشکالی نداره اتفاقاً باید همون لحظه بیدارم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کردی، الان پیدا کردنه ملیکا توی الویت من هستش، بعد هم می‏‎‎‎‎‎‎‎‎تونم استراحت کنم.
محسن هم از روی صندلی بلند شد و گفت:
- خوب الان میگی که کجا بریم و اول کجاها رو بگردیم.
برای حرفی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم بزنم یکم دوبه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شک بودم و اگرم قبول نمی‎‎‎‎‎‎‎‎کرد حق داشت ولی خوب دلم رو زدم به دریا و همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که به سمت خروجی هواپیما می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم گفتم:
- اول می‌ریم خونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی من چون باید به مادرم بگم دوربین کل اون محوطه رو هک کنه و بفهمیم کار کی بوده، البته اگه تو مشکلی نداری بیای اونجا، می‎‎‎‎‎‎‎‎تونی تا من بفهمم کار کی بوده بری آپارتمان من و اونجا بمونی تا بیام.
محسن تک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خنده‎‎‎‎‎‎‎ای کرد و گفت:
- پسرم من سنم از قهر کردن و این‎‎‎‎‎‎‎‎‎حرفا گذشته الانم اومدیم اینجا تا ملیکا رو باهم پیدا کنیم، دلیلی نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎بینم پیش آنجلا نیام؛ تازه بعد از چندسال می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام کلی باهاش حرف بزنم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با شنیدن حرف‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎های پدرم، حس مبهمی توی وجودم جریان پیدا کرد، در خروجی هواپیما رو باز کرد که خداروشکر بچه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها خودشون زحمت پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎های هواپیما رو کشیده بودن، از پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها آروم پایین می‎‎‎‎‎‎‎‎رفتم، از این‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎که پدر دنبال داستان درست کردن با مادرم نبود پس یعنی از یک دردسر جلو افتادم و قشنگ می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونم روی پیدا کردن ملیکا تمرکز کافی رو داشته باشم، کامل همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی پله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ها رو پایین اومده بودم که ایستادم و برگشتم تا ببینم پدرمم اومده یا نه، تا برگشتم دیدم که اونم دقیقاً پشت‎‎‎‎‎‎‎‎سر من ایستاده و به سمت ماشین مخصوص اشاره کرد و گفت:
- بهتره که هرچه زودتر سوار بشیم و ردی برای پیدا کردن ملیکا بگیریم.
سرم رو به نشونه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ی باشه تکون دادم و همون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎جور که بامحسن سمت ماشین می‎‎‎‎‎‎‎‎‎رفتیم، دست کردم توی جیب شلوارم و موبایلم رو در آوردم و شماره تلفن مادرم رو گرفتم که بلافاصله بعد از بوق خوردن صدای نگرانش پشت گوشی پیچید.
- الو الکس پس تو کجایی آخه، دوساعته دارم شماره‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تو می‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گیرم خاموشه.
نفس عمیقی کشیدم تا حداقل روی اعصابم یکمی مسلط باشم و بی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خودی روی سر مامانم عقده‎‎‎‎‎‎‎‎هامو خالی نکنم.
- من تا یک‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ساعت دیگه اون‎‎‎‎‎‎‎‎‎جا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎رسم، تا اون موقع دوست دارم که تمام اطلاعاتی که می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونی قراره به دردم بخورن رو برام پیدا می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎کنی مادر.
به در ماشین رسیده بودیم که کمی مکث کردم تا اول پدر سوار بشه، مکثم رو که دید زیرلب تشکری کرد و سوار شد منم بلافاصله بعد سوار شدنش سوار شدم؛ مادر با این‎‎‎‎‎‎‎‎که لحن من کاملاً معلوم بود عصبی و کلافه‌‎‎‎‎‎‎‎‎م سعی کرد با تمام آرامش و خونسردی جوابم رو بده.
- ببین پسرم من تقریباً فهمیدم که کار کی بوده، اماّ قول بده که اول بیای خونه تا همه‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎مون فکرهامون رو روی هم‎‎‎‎‎‎‎دیگه بزاریم و عجولانه تصمیم نگیریم.
ماشین شروع به حرکت کرد تا مارو به سمت سالن خروجیه فرودگاه ببره و اماً صددرصد مادرم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎ونست که حرفی که قراره بزنه من رو خیلی عصبی می‎‎‎‎‎‎‎کنه وگرنه مادر توی هیچ مسائلی نشده که این‎‎‎‎‎‎طور به من هشدار عصبی نشدن بده.
- مامان بگو چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎شده، خودت که بهتر در جریان هستی من آدم خیلی صبوری نیستم.
- باشه حالا توهم لازم نیست برای من خط و نشون بکشی، کسی که مارانا رو دزدیده امیر براتی برادر دوقولوی علی براتی همون تاجر عرب که مارانا رو فرستاده بودی تا به قتل برسونه.
می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎دونستم که کاسه‎‎‎‎‎‎‎‎ای زیر نیم کاسه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ست، هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎‎کس جز احمقی به‎‎‎‎‎‎‎‎‎نام اون نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه با من دربیافته.
- تو از کجا فهمیدی؟
- خوب اولش فکر کردم شاید می‎‎‎‎‎‎‎‎‎تونه کار شهاب باشه، گوشیه شهاب رو هک کردم که متوجه شدم امیر براتی به شهاب پیام فرستاده برات یه کادو دارم و می‎‎‎‎‎‎‎‎دونم که با الکس چلپی مشکل داری و با من هم‎‎‎‎‎‎‎‎‎کاری کن.
با هر کلمه‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای که مادرم می‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎گفت بیشتر خندم می‎‎‎‎‎‎‎‎گرفت، آخه پسره‎‎‎‎‎‎‎‎ی احمق خبر نداره که شهاب خودش عاشقه ماراناست و به هیچ‎‎‎‎‎‎‎‎وجه بهش صدمه نمی‎‎‎‎‎‎‎زنه.
- شهاب بهش چی گفته بود؟
- قبول کرد، راستی قراره‎‎‎‎‎‎‎‎‎شون فردا شب لب‎‎‎‎‎‎‎‎‎مرزه.
نفسم کند شد، این پسره‎‎‎‎‎‎‎ی گستاخ رو من اگه نکشتم اسمم الکس نیست، دیگه هیچی نگفتم و گوشی رو قطع کردم باید با شهاب تماس می‎‎‎‎‎‎‎‎‎گرفتم و ازش درخواست کمک می‎‎‎‎‎‎‎‎کردم، الان زمانی نبود که بخوام مغرور باشم، پدر که دید حالم بدجوری دگرگون شده بانارحتی و نگرانی پرسید.
- چی‎‎‎‎‎‎‎‎‎شده الکس، ملیکا رو کی دزدیده؟
سرم رو انداختم پایین تا چشم‎‎‎‎‎‎‎‎های پر از نگرانیه پدرم رو نبینم تا از این داغونی که الان هستم داغون‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎تر نشم، با شرمندگی گفتم:
- ببین من واقعاً نمی‏‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎خواستم این اتفاق‎‎‎‎‎‎‎‎ها بیافته، ملیکا خیلی وقت هست که برام عزیزه، من نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎خوام که بلایی سرش بیاد.
پدر که صندلیه رو‎‎‎‎‎‎‎‎به‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎روی من نشسته بود بلند شد و نشست کنارم و دستش رو گذاشت روی شونه‎‎‎‎‎‎‎م و دوباره دستش رو برداشت و آروم گذاشت روی گونه‎‎‎‎‎‎‎م و بامهربونی که واقعاً انگار داشتم خواب می‎‎‎‎‎‎‎‎‎دیدیم گفت:
- ملیکا به من گفته بود که چه‎‎‎‎‎‎‎‎‎قدر کمکش کردی، لازم نیست شرمنده باشی پسرم، اتفاقی برای ملیکا نمی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎افته اون دختر خیلی قوی‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎ای هستش، حالا بگو ببینم کی جرات کرده دختر منو بدزده و با تو و من دربیافته؟
پدرم دستش رو از روی صورتم برداشت و گذاشت روی رون‎‎‎‎‎‎‎پام.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...