Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل بعداز ساعتها حرف زدن با آنجلا زن طفلکی اونقدر گریه کرد که یکم حالش بد شد و به اتاقش رفت، ذهنم بدجوری آشفته و پریشون شده بود یکدفعه یاد اوم زمانی افتادم که تو خونه شهاب بهمون حمله کردن و شهاب تیرخورد بعد از چند روز فهمیدم زیر سر پدرم بوده، چرا اونروز بهمون حمله شد؛ با این فکر گوشی رو برداشتم و شماره پدرم رو گرفتم، دیگه کم مونده بود ناامید بشم صدای پدرم پشت گوشی پیچید. - جانم دخترم؟ - سلام بابا، خوبی؟ بابا نفس عمیقی کشید و با خستهگی گفت: - مگه این الکس دیوونه میذاره من نفس بکشم. با شنیدن اسم الکس و این جریانها بغض لعنتی دوباره توی گلوم نشست، الان نمیخوام که بهش بگم چون میدونم به اندازه کافی دردسر به وجود اومده؛ دیگه از این بیشتر نشه بهتره، دوتا تکسرفه کردم و گفتم: - چرا مگه اتفاقی افتاده باز؟ پدر که انگار منتظر بود که من این سوال رو بپرسم و تمام اعصبانیتشو خالی کنه گفت: - پسره دیوونه زنگ زده من رو با تهدید دعوت کرد به خونش و ازم خواست که برم شمال و یک دختری رو سالم ببرم تحویلش بدم، این همه خودش آدم داره حالا این وسط گیر داده به من. تکخندهای کردم و گفتم: - خوب پدر من میترسه که آدمهای خودش بهش خیانت کنن، اینهم که میبینی داره به تو اعتماد میکنه چون میدونه به خاطر من هم که شده بهش خیانت نمیکنی. پدر معلوم بود که حسابی کلافهست و گفت: - خوب اون عوضی رو شناختی، اتفاقاً همین حرفهارو هم با تهدید بهم زد. لبخندی زدم و با مهربونی گفتم: - خودتو کلافه نکن پدرمن، اگه بخوام واضحتر بگم بهتره یکم باهاش کنار بیای الکس اونقدرهاهم که فکر میکنی آدم بدی نیست. پدر که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: - دخترم یهسوال ازت میپرسم درسته جوابش مطابق میلم نیست ولی دوست هم ندارم دروغ بگی. دلم هری ریخت، نمیدونم چرا احساس کردم سوالی که خوشایند باشه قرار نیست که بپرسه ولی خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم: - جانم پدر؟ پدر بدون هیچ حرف دیگهای گفت: - علی براتی رو تو به قتل رسوندی؟ با شنیدن اسم اون پسرک چشم مشکی تنم لرزید، توی این مدت به تنها کسی که فکر نکرده بودم علی بود، با صدایی لرزون گفتم: - آره. پدر معلوم بود عصبی شده با شنیدن جواب من ولی سعی کرد که مثلاً خودش رو آروم نشون بده ولی آنچنان هم موفق نشد. - آخه دختره کم عقل تو اصلاً میدونی این طفل رو چرا کشتیش؟ پوفی کردم و گفتم: - بابا حالا چرا الان گیر دادی به اون، اون که الان مرده! - دخترم بزار اگر الکس بهت نگفته من بگم، الکس وقتی دید تو دنیای کار علیبراتی داره ازش بالا میزنه و دیگه کمکم طرفدارهای خودش کم میشن با نقشه و کلک اول تصمیم داشت با داروهای اشتباهی دیوونهاش کنه، دید نهخیر کارش به هیچجایی بند نیست گفت بزار به قتلش برسونم، الان روشن شدی دختر سادهی من؟ با شنیدن حرفهای پدرم سرم تیر کشید، این حجم از تنفر و نفرت رو نمیتونستم درکش کنم، یعنی الکس اینقدر از رقیبهای خودش متنفره؟ - بابا من الان حالم یکم خوب نیست بعداً باهات تماس میگیرم. بدون اینکه منتظر حرفی از پدرم باشم تماس رو قطع کردم، این عادت مسخره الکس کمکم داشت به منم سرایت میکرد، آخ الکس از دست کارهای تو چرا تو اینجوری هستی، من چهجوری الان از دست تو عصبی یا ناراحت بشم داداش ناتنی؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل هجوم فکرهای مختلف تو ذهنم داشت دیوونهم میکرد، اوه راستی من میخواستم از پدر واسه حمله اون روز که به من و شهاب شد بپرسم، امّا الان حوصله این که اعصابم از این بیشتر داغون بشه رو نداشتم، ساعت رو نگاه کردم هشت شب رو نشون میداد، خوب فکر کنم به اندازه کافی این پسره منتظر خبر من شده، بهتره بهش بگم که کجا قرار بذاریم، گوشیمو در آوردم و پیام رفتم توی برنامه پیامک، الکس آدرس رو فرستاده بود متن آدرس رو کپی کردم و برای کمال فرستادم، و یک متن کوتاه دیگه فرستادم( فردا شب ساعت هشت میبینمت) پیام رو ارسال کردم و گوشیمو گذاشتم روی میزعسلی کنار تخت، از جام بلند شدم و رفتم لب پنجره به بیرون خیره شدم، دوتقه به در خورد، چشمهامو باز بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با لحن عادی بگم: - بفرمائید. برگشتم سمت در که همزمان در اتاق هم باز شد و فاطیما با چهره نگران اومد توی اتاق، حتماً پریشونی آنجلا رو فهمیده و نگرانش شده، قیافه غمگینم رو پنهان کردم و با لبخند گفتم: - چیزی شده فاطیما، چهرهات نگرانه؟ فاطیما همینجور که میرفت سمت صندلی تکی سمت راست اتاقم با دودلی و نگرانی که هرکسی با دیدن چهرش میفهمید گفت: - تو میدونی که آنجلا چرا ناراحته، ساعت هاست از اتاقش بیرون نیومده، حتی اجازه نمیده کسی وارد اتاق بشه. رفتم سمت تختخواب و نشستم لبه تخت نزدیک به صندلیی که فاطیما نشسته بود، مطمئن نبودم که همهچی رو بگم یا نه، شاید آنجلا دوست نداشت که همه در جریان این قضیه باشن؛ داشتم با تردید به چشمهای پر از نگرانی و مهربون فاطیما نگاه میکردم که فاطیما با صدای لرزون و بغضداری گفت: - مارانا عزیزم خواهشمیکنم آنجلا برای من از مادر عزیز تره، اون تمام زندگی منه، من هرچی رو که الان دارم از اون دارم، نمیخوام که خار کف پاهاش بره، لطفاً اگه چیزی میدونی بگو. تک سرفهای کردم و گفتم: - خوب جریانش طولانیه، برمیگرده به خیلی سالهای پیش حتی زمانی که نه من بودم و تو. - چرا پیچیده صبحت میکنی مارانا، درست توضیح بده ببینم چی شده؟ یکم مکث کردم و گفتم: - خوب اگه بخوام کل داستان رو خلاصه کنم، من و الکس خواهر برادر ناتنی هستیم، پدرهامون یکی هستن امّا مادرمون زنهای دیگهایی هستن. فاطیما چشمهاش از تعجب نزدیک بود از حدقه در بیان، دهنش باز مونده بود و به من مات مبهوت داشت نگاه میکرد. آب دهنم رو قورت دادم و کمکم کل قضیههای که آنجلا تعریف کرده بود واسش تعریف کردم. با هر جمله و کلمهای که از دهن من میاومد بیرون، فاطیما بیشتر هنگ میکرد، مثل ماهیای شده بود که تو خشکی افتاده و آبی برای نوشیدن نداره، ضربان قلبم توی بالاترین حد ممکن بود، هر لحظه فکر میکردم الانه که قفسه سینهام شکاف بخوره و قلبم از قفسه سینهام بزنه بیرون، باورش برای خود من هم سخت بود، الکس همون مردی که باعث تمام بدبختیهام یا اگه بخوام یهجور دیگه توصیف کنم قهرمان من توی اوج بدبختیهام، برادر ناتنی من بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل چهره الکس توی ذهنم مجسم شد، باورم نمیشد که الکس برادر من باشه همون مردی که اول زندگی من رو به خاک سیاه نشوند و بازهم همون مردی که من رو از بدبختی نجات داد، باورش برام سخت بود خیلی هم سخت بود، اگه بخوام اعتراف بکنم همیشه یک حسی خاص و آشنا داشتم به الکس، مثل حسی که به پدرم دارم، الان که دقت میکنم همچین هم اشتباه نبوده، فاطیما با صدای که به زور در میاومد گفت: - میگما مارانا، آنجلا خیلی تا الان توی این سالها زجر کشیده خواهش میکنم کمکش کن تا از این سیاهی که توی زندگیش گیرافتاده حداقل کمی کمتر بشه. نفس عمیقی کشیدم و با لحن مهربونی که سعی داشتم توی لحنم بیشترش کنم گفتم: - تمام تلاشم رو میکنم، چون میدونم پدرم هم از شنیدن این خبر خیلی شوکه میشه، چون دل خوشی هم از الکس نداره و من خیلی نگران حالشم نمیدونم بگم بهش یا نه؟ فاطیما لبخند غمگینی زد و گفت: - مارانا میدونم حال توهم بهتر از من نیست ولی الان بهتره که نه به الکس و نه به پدرت چیزی بگی، اوضاع که یکم آرومتر شد به جفتشون بگو. خوب از یه طرف فاطیما داشت راست میگفت ولی از یهطرف دیگه هرچی بگذره تنفر پدرم از الکس بیشتر میشه و این اصلاً خوب نیست، رو به فاطیما سریع گفتم: - نه از نظر من هرچی بیشتر بگذره بدتر میشه چون همین جوری پدرم سایه الکس رو با تیر میزنه، ماهم که بخوایم دیرتر بگیم هی بدتر میشه و هضم این موضوع هم برای الکس و هم برای پدرم خیلی بد میشه. فاطیما اشکی که به زور میخواست پنهان کنه ولی چنان هم موفق نشد و اشکهاش همینجوری پشت سر هم روی گونههاش میاومد، حال خودم هم از این بهتر نبود من دقیقاً وسط این داستان لعنتی بودم و بدترش اینجا بود که نمیدونم پدرم دقیقاً چیکار میکنه و چه تصمیمی میگیره؟ گونههام داغ شده بودن چشمهام دیگه نایی برای گریه کردن نداشتن، کم خودم غم و اندوه داشتم این هم که اضافهاش شد. فاطیما اومد کنارم نشست و بغلم کرد و با مهربونی گفت: - عزیزکم غصه نخور میدونم سخته ولی بیا این بار قوی باش و به خاطر پدرت هم که شده روحیهات رو نباز و دل آنجلا رو بعد از چندسال خوشحال کن، تو دختری نیستی که بخوای کسی رو اذیت کنی من توی اینچند وقتی که اینجا بودی به اندازه کافی شناختمت. چیزی نگفتم و بی صدا فقط اشک ریختم، این طفلک چی میدونست از زندگی سیاه من، اون از قوی بودن چیزی غیر از واژهاش ندیده بود، از تنهایی، از بیکسی از تمام اون بدبختیهای که من کشیده بودم چیزی درک نمیکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** الکس چندساعتی از رفتن محسن میگذشت، مغزم بدجوری درگیر بود مخصوصاً که شهاب هنوز قدمی برنداشته بود و این نشونه بدی در پیش داره چون من به خوبی شهاب رو میشناسم داره نقشه میکشه و حساب شده قدم برمیداره، باید یک فکر اساسی بکنم و یکی رو به عنوان جاسوسی بفرستم ور دست شهاب وگرنه از قدم بعدی شهاب هیچی نمیفهمم و این رو اصلاً دوست ندارم. صورت مارانا توی ذهنم نمایان شد، لبخندی اومد روی لبم اون واقعاً دختر زیبا و مهربونی هستش، نباید اون رو وارد داستان کمال میکردم ولی از یکور دیگه آدمی که مورد اعتمادم باشه و بتونم بهش اعتماد کامل بکنم رو مخصوصاً الان که صددرصد شهاب دنبال فرصت میگرده نباید خودم سوژه رو بدم دستش، گوشیم زنگ خورد به صفحش نگاه کردم، محسن بود حتماً میخواد بگه رسیدم یا سوالی داره گوشی رو، جواب دادم که صدای عصبیش پشت تلفن پیچید: - میدونستی خیلی پستی؟ نمیدونم چرا همیشه جلوی این مرد بیشتر سکوت میکردم و بیشتر مواقعه جواب این مرد گستاخ رو نمیدادم اما با این حال با خونسردی و غرور گفتم: - توهم میدونستی باید حد خودتو بدونی آقا محسن؟ محسن کلافه و آرومتر گفت: - دختره الان پیشمه خیلی هم عصبیه از دستت. از حرف محسن تعجب کردم آخه دختر منصور منو از کجا میشناخته که الان عصبیه؟ فکری که داشتم رو سر زبونم آوردم. - اون منو از کجا میشناسه؟ - فکر کنم منصور هرکاری که میکرده یا هرجایی میرفته رو برای دخترش میگفته، اوه راستی الکس این دختره هم رزمی و هم تیراندازیش حرفیه با بدبختی تونستم با خودم بیارمش. نیشخندی زدم و با طعنه گفتم: - حتماً بهش گفتی که جون پدرت در خطره و اگه با من نیای اون میمیره. محسن خندید و گفت: - تنها اخلاقت که باهاش حال میکنم همین باهوش بودنت هستش، تازه بازهم قشنگ راضی نشد وقتی یکم سست شد تا اسم پدر شو شنید منم بلافصله از فرصت استفاده کردم و با ضربه به سرش بیهوشش کردم. نمیدونم با این که از محسن خوشم نمیاومد ولی وقتی گفت از این اخلاقت خوشم میاد یه جوری شدم، شاید به خاطر این بود که من از بچگی یتیم بودم یکم الان احساسی شدم ولی نباید نرمش نشون میدادم برای همین با همون لحن همیشه با غرور تکبر گفتم: - باشه پس حواست بهش خیلی باشه چون معلومه که آموزش دیدست، منتظرت هستم آقامحسن. بدون این که منتظر حرف بعدی محسن باشم گوشی رو قطع کردم، قلبم بدون دلیل داشت محکم میزد تا الان توی این سالهای زندگیم اینجور نشده بودم، کلاً نمیدونم چرا دارم اینجور میشم این از احساساتم به مارانا و از این بدتر با محسن صحبت کردم قلبم بیقراری میکرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل باید از این فکرها بیام بیرون، چون نباید اجازه بدم برای این چیزهای الکی خودم رو ضعیف کنم ازجام بلند شدم و رفتم سمت اتاق مخفی که منصور رو پنهان کرده بودم، از راه مخصوص رفتم و وارد اتاق مخفی شدم منصور چشمهاش بسته بود لبخند خبیثی ناخودآگاه اومد روی لبام، رفتم سمت یکی از شلاقهای چرم که تا مغز و استخون تو به درد میآورد از توی قفسه مخصوصش در آوردم و رفتم سمت منصور با قدرت تمام شلاق رو بردم بالا و به ساقهای پاهاش ضربه زدم، چشمهاش تا بیشترین حدممکن باز شد و عربدهای کشید ولی تا نگاهش به من افتاد سریع ساکت شد، از این کارش خندهم گرفت و با تمسخر و کنایه گفتم: - اوخی منصور بیچاره، چیشد تا چشمهات به من خورد ساکت شدی، آخ که چهقدر غرور داری. منصور با اینکه درد زیادی داشت ولی خودش رو نباخت و با گستاخی گفت: - چیه فکر کردی الان التماست میکنم آقا الکس؟ لبخندی زدم و محکم جوری که تمام بدنش به درد بیاد گفتم: - آره آقامنصور چرا التماس من بکنی، اماّ وقتی دخترت رو به عنوان ناهار به کوسه عزیزم دادم اون موقعه من التماسهاتو حتی گوش هم نمیکنم. با این حرفم منصور شوکه شد و برای چند لحظه فقط داشت با ترس نگاهم میکرد که دوباره گفتم: - دختر عزیزت پریزادآریامهر 19ساله کسی رو که دوازده ساله پنهانش کردی الان توی ماشین یکی از افراد من داره میاد که جان به فدای پدر عزیزش بشه. منصور اشک دور چشمهاش جمع شد و با لحن بغضآلودی گفت: - ببین الکس باشه من تسلیم، هرچی که بخواهی رو برات تعریف میکنم. اولین سوالی که یکمشو خودمم حدس زده بودم رو میخواستم بپرسم دوتا تکسرفه کردم و گفتم: - این اطلاعاتی که از من به دست آوردی رو به کیا گفتی و کجا ذخیره کردی؟ منصور مکثی کرد و بادودلی گفت: - فقط به دخترم میگفتم ولی به شرفم قسم و به جان همون دخترم من هیچ اطلاعاتی از تورو جایی ذخیره نکردم. پس درست حدس میزدم اون هراتفاقی که میافتاده یا هرچیزی رو میفمیده رو به دخترش میگفته که اگه خودش لو رفت یا مرد دخترش به پلیس همه رو بگه و کارهای منصور هم درست پیش بره، پس باید یک فکر اساسی برای دخترش بکنم چون منبع اصلی اون هستش، اماّ با این حال که مطمئن بودم منصور داره درست میگه گفتم: - ببین مارمولک اگه بهم دروغ گفته باشی بلایی سر خودت و دخترت میارم که توی گینس ثبتش کنن. منصور رنگش حسابی پریده بود و با نگرانی گفت: - نه به خدا دارم راست میگم ولی خواهش میکنم با دخترم کاری نداشته باش اون بیگناهه بذار بره. پوزخندی زدم و با عصبانیت گفتم: - چی درمورد من فکر کردی، فکر کردی میذارم دخترت بره و بعد از شنیدن مرگ پدر بیشرفش بره همه چی برای پلیس تعریف کنه و دستی دستی خودم رو بندازم زندان آره؟ منصور معلوم بود که انتظار همچین حرفی رو از من داشت گفت: - من جلوی چشم خودت به دخترم میگم که کلاً از ایران بره و کاری به این کارها هم نداشته باشه. از این که منصور منو خر فرض میکنه میخوام که خفهاش کنم ولی خونسردی خودم رو حفظ کردم و آروم گفتم: - دخترت رو کاریش ندارم تا زمانی که اون هم باهام کنار بیاد، خودت بهتر از همه اخلاق من رو میشناسی اگه حرفی بزنم تا آخرش هستم و اماّ اینکه با چند تا از آدمهای مورد اطمینانم میفرستمش ترکیه و فعلاً پیش خودم میمونه تا هر زمانی که خودم بخوام. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل منصور بهتر از همه اخلاق من رو میشناخت من اگه حرفی بزنم زیرش نمیزنم و بهترش اینو میدونست کاری به کار دخترش ندارم و دستدرازی نمیکنم به یه دختر. - الکس من به خوبی میشناسمت ولی پریزاد هم دختری نیست که بخواد لج کنه و این رو هم میدونم تو نمیذاری من زنده از این در برم بیرون ولی تورو به همون خدایی که فراموشش کردی قسم میدم کاری به دخترم نداشته باش اون سنی نداره. تفنگم رو از جیب پشت شلوارم درآوردم و همزمان گفتم: - خوب اخلاق من دستته ولی متاسفانه اگه هم بخوام که زندهات بذارم نمیشه چون هرکاری از یک آدم برمیاد، خداحافظ منصورآریامهر. تفنگ رو گرفتم طرفش و به سرش شلیک کردم، صدای بلند شلیک توی فضای اتاق پیچید به تن بیجون منصور نگاه کردم حتی ذرهای هم دلم براش نسوخت چون خیانت به من و جاسوسی کردن برای الکس چلپی برابر بود با مرگ، رفتم سمت بدن بیجون منصور و طنابهای که دور بدنش بودن رو باز کردم، منصور رو بلند کردم و رفتم سمت دریچه که بندازمش تو آب و خوراک کوسههام بشه، منصور رو روی زمین گذاشتم و رفتم سمت قفسه شلاقها و از پشت شلاقها کلیدی رو که پنهان کرده بودم رو برداشتم و رفتم سمت دریچه قفل شو باز کردم و منصور رو هل دادم سمت دریچه و انداختمش توی آب، کوسه که متوجه منصور داخل آب شد با سرعت زیاد به سمت منصور رفت و دهنش رو باز کرد و به راحتی منصور رو قورت داد، سریع دریچه رو بستم و قفل کردم کلید رو همونجای که پنهان میکردم پنهان کردم و از اتاق مخفی بیرون رفتم، الان باید با محسن تماس بگیرم و بهش بگم که این دختره رو یکجای خوب پنهان کنه تا سر فرصت یک فکر خوب براش بکنم گوشیمو برداشتم و شماره محسن رو گرفتم، بعد از چهار بوق صدای محسن پشت گوشی پیچید. - بله الکس. - محسن دختره رو اینجا نیار ببرش خونه خودت و یا دست و پاهاش رو ببند یا داخل اتاق زندانیش کن تا هر زمانی که بهت گفتم. - باشه اماّ با منصور چیکار کردی؟ خونسرد گفتم: - کاری رو باید انجام میدادم رو دادم ولی فعلاً به دخترش بگو که زندس. - باشه هرجور خودت راحتی. این بار رو ادب رو رعایت کردم وگفتم: - باشه پس منتظر خبرم باش فعلاً خداحافظ. - باشه خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و با احساس ضعف از اتاقم بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم، دوتا از کارگرها توی آشپزخونه بودن و داشتن شام رو آماده میکردن که با دیدن من جفتشون سلام کردن منم فقط سرمو تکون دادم و رفتم سمت یخچال و درش رو باز کردم که یکی از کارگرها گفت: - آقا چی میل دارین؟ - ممنون خودم برمیدارم. با این حرفم سکوت کرد و نگاهی به داخل یخچال کردم که انواع و اقسام خوراکیها بود، چشمم به کیک شکلاتی افتاد خوب همین رو یکم میخورم تا شام آماده شده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل رو کردم سمت کارگرها و گفتم: - یکم از این کیک شکلاتی برام بیارین نشیمن اصلی. منتظر حرفی از جانب اونها نشدم و از آشپزخونه اومدم بیرون، اماّ یه دفعه یاد صورت اون کارگری که یکبار چندسال پیش خونه شهاب کار میکرد دیدمش افتادم، صورتش رو قشنگ یادمه این همون زنه که توی آشپزخونه رو به من گفت چیزی میل دارین یا نه، ابروهام بالا رفتن پس آقاشهاب جاسوس برای من فرستاده و من احمق از اون اولش نفهمیدم، باید سنجیده عمل کنم و مثلاً جوری وانمود کنم که انگار چیزی نفهمیدم با این تصمیم رفتم سمت نشیمن و روی مبلها نشستم و منتظر شدم که این زن مثلاً زرنگ بیاد و کیک رو بذاره جلوی من، از پشت سرم صدای پا شنیدم باید همین زنه باشه هیچ حرکتی از خودم نشون ندادم ودیدم که اون یکی کارگره اومده اخمهام ناخودآگاه رفت تو هم ولی چیزی هم نگفتم کارگر خم شد و ظرف کیک رو گذاشت روی میزعسلی جلوی پای من، این یکی هم قشنگ زیر نظرم گرفتم که بعد هم درمورد این یکی تحقیق کنم که اینهم تو زرد از آب در نیاد. - آقا چیز دیگهای میل ندارین؟ - نه میتونی بری. زنه تا خواست برگرده گفتم: - اسمت چیه؟ - محیا کیانی هستم آقا. - باشه میتونی بری. محیا چشمی زیر لب گفت و رفت باید بفهمم این زنه که برای شهاب کار میکرد اتفاقی اینجاست یا واقعاً برای جاسوسی اومده. چنگالم رو برداشتم و یکمی از کیک رو خوردم ولی اونقدری ذهنم درگیر بود که حتی مزه کیک رو هم احساس نمیکردم، دلم میخواست به زودی زود تمام این داستانها تموم بشه و اعصابم یکم آروم بشه، بعد از تموم شدن تمام این قضیهها از مارانا خواستگاری میکنم و این بارو با قلبم تصمیم میگیرم نه با عقلم، بعد از تموم شدن کیکم ازجام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم، دیدم که مهسا و محیا با اون زنه که بهش مشکوک بودم توی آشپزخونه بودن و روی صندلیهای میز وسط آشپزخونه نشسته بودن که هرسهشون از روی صندلی بلند شدن و مهسا گفت: - چیزی لازم دارین آقا؟ رو به اون زنه گفتم: - تو با من بیا اتاقم کارت دارم. بدون اینکه منتظر حرفی از اونها باشم رفتم سمت اتاقم و در اتاقم رو باز کردم، سمت راست اتاق یک صندلی تک نفره بود نشستم و منتظر زنه شدم، چند تقه به در خورد و در باز شد، آروم و خونسرد گفتم: - یادم نمیاد اجازه داخل شدن رو داده باشم. زنه سرش پایین بود و با تن صدای آروم و یکمی ترس گفت: - اماّ آقا خودتون گفتین که به اتاقتون بیام. - آره گفتم. منتظر داشت نگاهم میکرد، نه جرات بیان حرفی رو داشت فقط داشت منتظر نگاهم میکرد، با جدیت و غروری که از وقتی یادمه باهام بود گفتم: - اسمت چیه؟ با شنیدن حرفم ترس رو قشنگ توی چشمهاش حس میکردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل اولین ضعف هر انسان چشمهای اونها هستن که اونهارو لو میدن و این یعنی شکست در برابر دشمن، زنه همچنان مکث کرده بود که با تن صدای بلندتر و یکم عصبی گفتم: - خوب باشه حرف نزن منم زبون شما حیوونهارو خوب بلدم. بلافصه بعد از شنیدن جملهام سریع گفت: - دنیا علیپور هستم آقا اماّ متوجه این رفتارتون نمیشم از من که خطایی سر نزده. پوزخندی زدم پس این زنک خائن خوب بلده که زبون بازی کنه ولی متاسفانه طرف مقابلش الکس چلپی هست و کسی نیست که با دوتا حرف خر بشه و گول بخوره، سعی کردم فعلاً خشمم رو کنترل کنم و آرومتر گفتم: - خوب دنیاخانوم چرا ترسیدین من که هنوز نگفتم چرا صداتون زدم، دوم اینکه شما رو کی اسخدام کرده که من خودم صاحب خونه هستم ولی خبر ندارم؟ دنیا خودش رو نباخت و با لحن محکم گفت: - من اتفاقی با مهساخانوم سرکارگرتون آشنا شدم و چون به کار احتیاج داشتم ایشون به من لطف داشتن وگفتن بعضی از روزها بیام و در کارهای خونه بهشون کمک کنم. خوب پس این از اون چیزی که فکر میکنم سرسختتر هستش ولی منم نباید کم میآوردم و گفتم: - اماّ من خوب تورو میشناسم قبلاً تورو توی خونه یکی از دوستانم دیده بودم. دنیا که انگار فهمید من خوب اون رو یادمه سریع گفت: - بله بله من قبلاً برای خیلی از پولداران کار میکردم ولی خوب به دلایلی از اونجا استعفا دادم. نه اینجور نمیشد این زنک زرنگ اینجوری زبون باز نمیکرد، از جام بلند شدم و رفتم سمتش و مچ دست شو محکم گرفتم و بردمش سمت صندلی و پرتش کردم که تعادل شو از دست داد و بجای این که روی صندلی بشینه افتاد روی زمین تفنگم رو در آوردم و گرفتم سمتش و با تهدید گفتم: - ببین من اعصاب مصاب ندارم فکر کنم این رو هم اون رئیس احمقت که تورو فرستاده اینجا بهت گفته یا میگی برای چی اومدی یا به جان مادرم همین الان بدون اینکه منتظر چیزی باشم میکشمت. دنیا که قشنگ دوهزاریش افتاده بود که نمیتونه با زبون من رو خر کنه ولی بازهم از من پروتر بود و گفت: - من چه بگم برای کی کار میکنم و چه نگم در آخرش تو منو میکشی منم به رئیسم وفادار میمیرم. هه شهاب عجب جوجهای رو آماده حمله کرده بود که در آخرین جونش هم نمیخواست که خیانت کنه ولی رگ خوابش فقط یک پیشنهاد بود. - ولی اگه بگی اون شهاب لعنتی ازت چی میخواسته که تورو فرستاده خونه من منم قول شرف میدم که بذارم بری. اشک دور چشمهای دنیا حلقه زد و گفت: - چه فرقی میکنه اگر هم رئیس بفهمه که لو دادم اون من رو میکشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل *** مارانا بعد از اینکه با فاطیما کلی گریه کردیم فاطیما گفت که میره اتاقش تا یکمی استراحت کنه، موقعه شام بود ولی اصلاً حوصله غذا خوردن نداشتم یهجورهایی روم میشد تو چشمهای آنجلا نگاه کنم چون پدر من بود که باعث شد از اول جوونی آنجلا تبدیل بشه به یک زن تنها و این برای من که دختر محسن بودم عذاب داشت، ای خدا پدر تو چهقدر در گذشته اشتباه انجام دادی که هرچهقدر هم زمان بگذره درست نمیشه که هیچ تازه اشتباهها یکی پس از دیگری دامن عزیزاتو میگیره و این یعنی عدالت و ترازو روزگار، هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر گیج میشم و عمق فاجعه زمانی هستش که شهاب از این موضوع باخبر بشه و این یعنی برابر با شکست واقعیه الکس، باید قبل از این که شهاب باخبر بشه خودم به الکس و پدرم همه رو بگم چون دلم نمیخواد که توی بدترین شرایط بفهمن و نابود بشن، سرم از شدت درد رو به منفجر بود از روی تختم بلند شدم و رفتم سمت کنسول بغل تخت و از توی یکی از کشوهاش یهدونه قرص مسکن برداشتم و با لیوان آب که روی همون کنسول بود خوردم تا بلکه فرجی بشه و این سر لعنتی من خوب بشه، چند تقه به در خورد و در باز شد آنجلا ناراحت اومد توی اتاق ولی با مهربونی گفت: - دخترم چرا نمیای شام بخوری، نکنه بهخاطر حضور من هستش که نیومدی؟ شرمنده از روی تخت که دراز کشیده بودم بلند شدم و رفتم سمتش و بغلش کردم و با مهربونی و شرمندگی گفتم: - آنجلاجون چرا بخوام بهخاطر همچین زن مهربونی به میز شام نرم. از بغلش بیرون اومدم و دوباره گفتم: - فقط کمی سر درد داشتم قرص مسکن خوردم دراز کشیده بودم گفتم شاید کمی بهتر بشه. آنجلا هم لبخند زد و گفت: - خوب قشنگم شام نخوری که بدتر سردرد میگیری بیا تا باهم بریم سر میز شام. تکخندهای کردم و گفتم: - باشه بریم. تا آنجلا خواست بیرون بره یکهویی یادم اومد که همهچی رو به فاطیما گفتم بذار به خود آنجلا هم بگم که فاطیما همهچی رو میدونه اینجور بهتره. - راستی آنجلا؟ - بله دخترم. این دخترم گفتنهای آنجلا بدجوری دلم رو میلرزوند یاد مادرم توی ذهنم مرور میشد و حالم رو از این رو به اون رو میکرد. - فاطیما به اتاقم اومد و حسابی دلنگرانت بود ازم خواهش کرد اگه چیزی میدونم بهش بگم منم دیدم طفلک نگرانه براش همهچی رو تعریف کردم. آنجلا نفس عمیقی کشید و لبخندی زد و گفت: - نه عزیزم هیچ اشکالی نداره اون تمام بچگیش رو پیش من بوده و حق داشت که بدونه. - باشه عزیزم، فقط بیزحمت بعد از شام بریم حیاط پشتی چون میخوام که درمورد موضوعی باهاتون صحبت کنم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل آنجلا لبخندی زد و گفت: - باشه عزیزم بریم. از این همه محبت آنجلا داشتم شرمنده میشدم فکر میکردم بعد از این همه اتفاق باید کمی اخلاقش عوض بشه و باهام بدرفتار کنه ولی بد نشد که هیچ بهتر هم شده. با آنجلا از اتاق بیرون رفتیم و به سمت آشپزخونه راه افتادیم، از جلوی در اتاق فاطیما که رد شدیم یکدفعه در اتاق فاطیما همباز شد و فاطیما با دیدن آنجلا با نگرانی نگاهش کرد که آنجلا با خونگری و با مهربونی که واقعاً من رو متعجب میکرد گفت: - عه توهم که هنوز سر میز شام نرفتی عزیزم؟ فاطیما سریع خودش رو جمعجور کرد و با شیطنت و لبخندی که سعی داشت واقعی باشه گفت: - میخواستم ببینم کسی دنبالم میاد که متاسفانه کسی نیومد خودم مجبور شدم بیام. این فاطیما واقعاً دختر شاد و با مزهای هستش و غیرممکنه که پیشش باشی و لبخند روی لبهات نیاره، آنجلا تکخنده ای کرد و چندقدم به جلو رفت و لپ فاطیما رو کشید و با خنده گفت: - آخه دخترم تو هیچ وقت نمیخوای که بزرگ بشی؟ - نه خاله جان چون دنیای بزرگهارو نمیپسندم. با این حرف فاطیما موافق بودم، دنیای بزرگها دنیای نبود که بچهگیمون آرزوشو داشتیم، برای این که بحث به جریان الکس و پدرم کشیده نشه زود گفتم: - الان جای این حرفها نیست فعلاً بریم شام بخوریم تا بعد. فاطیما زیر لب باشهای گفت و هرسهمون به سمت میزشام رفتیم و پشت میز نشستیم، به غذاها نگاه کردم که با دیدن صدف دریایی اخم هام تو هم رفت، خداروشکر ماهی سرخ شده هم بود وگرنه به هیچ وجه لب به این غذای چندش نمیزدم، برای خودم یکم از ماهی برداشتم و شروع کردم به خوردنش که فاطیما با همون لحن شوخ و بامزه گفت: - مارانا به نظرم اون صدفها دارن صدات میزنن و میگن مارانا جونم چرا مارو نمیخوری؟ ابرو هام بالا رفت و منم مثل خودش با خنده گفتم: - اتفاقاً باهم سلام علیک کردیم ولی ممنون بابمیلم نیست گلم. آنجلا که از خنده قرمز شده بود رو به فاطیما گفت: - فاطیما عزیزم اکثر ایرانیها از این جور غذاها خوششون نمیاد. از این که آنجلا میخندید خوشحال شدم چون واقعاً اون زن مهربونی بود، شاید اگر مادرم زنده بود رفتارم با آنجلا فرق میکرد و باهاش بدرفتاری میکردم و این حقش نبود و از نظر من تمام اینها دست سرنوشت روزگاریست که همه این هارو از قبل نوشته. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل فاطیما دید که من هیچ حرفی نزدم و توی سکوت دارم آرومآروم ماهی رو میخورم بازهم با خنده گفت: - حالا همین یک بار رو امتحان کن شاید خوشت اومد؟ باز نگاهی به صدفها انداختم که با دیدن اون چیز وسطش چندشم شد و رو به فاطیما گفتم: - باورکن نمیتونم بخورم چون بعد از خوردنش میدونم که حالم بد میشه. - یعنی از کلهپاچه شما ها چندش تره؟ با این حرف فاطیما هرسهمون زدیم زیر خنده واقعاً یه جورهای راست میگفت بنده خدا چون کلهپاچه هم قیافهاش یکم چندشه ولی مزهاش واقعاً لذیذه ولی منم کم نیاوردم و گفتم: - خوب درسته ولی از حق نگذریم به اینحدهم کلهپاچه قیافهاش بد نیستش. - اوم خوب هرکسی از غذای کشور خودش دفاع می کنه ولی مطمئنم اگه امتحان کنی پشیمون نمیشی. خوب فاطیما خیلی اصرار داشت که این صدف رو به خورد من بده دیگه روم نشد که رو شو زمین بندازم و بگم که نمیخورم، با دودلی یکی از صدفهارو برداشتم و گفتم: - باشه حالا که انقدر اصرار داری که من امتحان کنم موردی نیست، اماّ اگه بالا بیارم فاتحه تو بخون. فاطیما نیشش باز شد و سریع گفت: - باشه قبول. آنجلا و فاطیما هردوشون داشتن با خنده نگاهم می کردن وای فاطیما می کشمت اگر بد مزه باشه، چشم هام رو بستم و صدف رو گرفتم بالا و مواد شل وسطش رو سر کشیدم و خود صدف رو آوردم پائین، مواد صدف رو یکم مزه مزه کردم زیاد هم که فکر می کردم بد نبود ولی خوش مزه هم نبود سریع قوتش دادم و پشت سرش آب خوردم که فاطیما با نیش باز و خنده گفت: - خوشمزه بود یا برم فاتحه مو بخونم؟ آنجلا رو به فاطیما با یکم اخم ولی مهربون گفت: - دخترم اینقدر این طفلک رو اذیت نکن. رو به آنجلا با خنده گفتم: - نه اشکال نداره اون جوریها هم بدمزه نبود تونستم بخورم و فاطیما هم باید کلهپاچه رو امتحان کنه. فاطیما بامزه گفت: - عزیزم من خودم کلهپاچه رو اگر باشه تا تهش میخورم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل از دست این دختر یه کاری کرد که غم توی دلمون کلاً برای چند لحظه هم که شده از یادمون بره و لبخند روی لب های پر از غم مون بیاره، لبخندی زدم و گفتم: - خوب خوبه یادم باشه رفتیم ایران یه مغازه خوب بلدم از خوردن کله پاچه هاش لذت می بری. - خوب چه کاریه مگه این جا کله پاچه قحطی هستش میگم کارگر ها درست کنن برای فردا صبحانه. - آره اینم فکر خوبیه. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم به بشقاب غذام نگاه کردم کمی از ماهی که توی بشقاب بود مونده بود ولی دیگه میلی به خوردنش نداشتم رو به آنجلا گفتم: - عزیزم من دیگه سیر شدم، میرم حیاط پشتی منتظرت می شینم تا بیای. آنجلا از روی صندلی بلند شد و گفت: - باهم میریم عزیزم منم دیگه میلی به غذا ندارم. از روی صندلی بلند شدم که فاطیما شاکی گفت: - من فقط مزاحمم؟ خواستم که حرفی بزنم که آنجلا زود تر گفت: - نه عزیزم این چه حرفیه دوست داری توهم بیا. فاطیما به حالت قهر و مظلوم گفت: - نه ممنون خاله اگر دوست داشتین همون اول می گفتین. لبخندی از کار های فاطیما روی لب هام اومد اون واقعاً دختر مظلوم و خوش قلبی هستش، رفتم سمتش و با مهربونی و شوخ گفتم: - خوب عزیزم گفتم مزاحم خوردنت با این صدف های خوشگلت نشم وگرنه شما که گل سر سبدی. فاطیما از حرفم خندش گرفت و از روی صندلی بلند شد و گفت: - نه دیگه سیر شدم، حالا که اصرار میکنید باهاتون میام. تکخنده ای کردم و دیگه چیزی نگفتم، هرسه مون به سمت حیاط پشتی رفتیم، روی یکی از صندلی های حیاط پشتی نشستم، آنجلا و فاطیما هم نشستن نمی دونستم دقیقاً سر حرف رو چه جوری باز کنم که خداروشکر فاطیما نجاتم داد و گفت: - خوب مارانا الان تصمیمت چیه، به آقامحسن و الکس همه چی رو میگی؟ نفس عمیقی کشیدم و با یادآوری پدرم و الکس بغضی که نزدیک پنج ساله دست از سرم بر نمی داره گفتم: - راه دیگه ای غیر از این ندارم چون مطمئن هستم که شهاب تا ته قضیه رو در نیاره ول کن نیست؟ فاطیما که از جریان شهاب خبر نداشت با تعجب گفت: شهاب کیه و چه ربطی اصلاً به ماجرای ما داره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل نذاشتی زدم که فاطیما از شهاب بپرسه ولی چی بهش بگم واقعیت رو یا این که یک جوری دست به سرش ولی فاطیما دختری نبود که بخواد سوءاستفاده کنه و من رو اذیت کنه آروم و غمگین گفتم: - جریانش طولانیه ولی این رو بدون که سایه الکس رو مخصوصاً الان که فکر میکنه که من مردم میزنه. فاطیما که گیج شده بود از حرف های من با کلافگی گفت: - میشه یکم واضحتر توضیح بدی، چون نفهمیدم که هیچ بد ر گیج شدم؟ آهی کشدم و سرم رو انداختم پائین و خلاصه ماجرا رو تعریف کردم که فاطیما با دهن باز فقط داشت نگاهم می کرد و با تعجب گفت: - یعنی الان الکس همونی که باعث این اتفاق ها شده، همون برادر ناتنی جنابالی هستش؟ به صورت پر از غم آنجلا نگاه کردم و گفتم: - آره متاسفانه. فاطیما شوکه گفت: - ولی دافنه که زندس الکس اون رو توی یکی از ویلا هاش توی شمال ایران پنهان کرده. حالا نوبت من و آنجلا بود که با تعجب و حیرت به فاطیما نگاه کنیم، ذهنم واقعاً هنگ کرده بود آنجلا زودتر به خودش اومد و گفت: - دخترم تو این رو از کجا می دونی و چرا به من تاحالا چیزی نگفته بودی؟ فاطیما پیشانی شو خاروند و با لحن مظلوم و آروم گفت: - اول این که از کجا می دونم ، باید بگم این که الکس از من کمک گرفت چون من چند تا دوست صمیمی و البته دهن قرص سراغ داشتم توی شمال چون چند سالی الکس دافنه رو توی آلمان پنهان کرده بود، که آدم های اون جا با دافنه ناسازگاری کردن و الکس مجبور شد که اون رو به ایران بیاره. آنجلا نذاشت که فاطیما حرفش رو ادامه بده و گفت: - آخه چهطور ممکنه بارها بعد از این که گفت دافنه رو به قتل رسونده گریه می کرد و کلی ناراحت بود بعد الان می گید که زندس؟ فاطیما اشک دور چشمهاش حلقه زد و با ناراحتی گفت: - الکس روزی که نامردی دافنه رو متوجه شد بار ها و بارها قسم خورد که اون رو مرده فرض کنه و با خودش هم همیشه تکرار می کرد که دافنه مرده ولی دلش نیومد که دافنه رو بکشه و اون رو از نظر من مجازات بدتری کرد و اون رو توی خونه های مختلف زندانی کرد و براش شناسنامه و پاسپورت جعلی درست کرد. دیگه داشتم از تعجب زیاد شاخ در میاوردم این الکس الحق که پسر بابامه مثل بابام زندگیش پر از رمز و رازهای زیادی هستش که آدم بعد از شنیدن شون متعجب میشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل اونقدری گیج شده بودم که توان حرف زدن رو هم نداشتم، فقط با صورتی پر از حیرت داشتم به فاطیما و آنجلا نگاه می کردم، آنجلا بهتر از من نبود اون هم دقیقاً مثل من داشت با حیرت به فاطیما نگاه می کرد، فاطیما با لحن پر از دلسوزی رو به آنجلا گفت: - خاله جونم قربونت برم چرا توی فکر رفتی الکس برای این بهتون نگفت، چون می دونست نمیذارید اون دختر زندانی بمونه و الکس رو مجبور می کردین که اون دخترک نامرد آزاد کنه. آنجلا داشت تازه به عمق قضیه پی می برد و دست هاش از عصبانیت می لرزید، از روی صندلی بلند شد و رفت سمت فاطیما، فاطیما هم بلند شد تا فاطیما خواست حرفی بزنه که آنجلا یه سیلی محکم زد توی صورت فاطیما، چشم هام از حدقه زدن بیرون به سرعت از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت آنجلا و فاطیما که فاطیما با چشم های پر از اشک و لحن غمگین گفت: - خاله چرا من، من که تقصیر نداشتم؟ آنجلا هم با بغض و عصبانیت که سعی داشت کنترلش کنه گفت: - از تو یکی دیگه توقع نداشتم، تو از کی اینقدر بدجنس شده بودی که راضی شدی یه دختر جوون و مظلوم رو چندسال توی خونه حبس کنن؟ میون حرف آنجلا پریدم و با لحن مهربون و آرومی گفتم؟ - آنجلا می دونم عصبی هستی، می دونم دلخوری ولی خواهش می کنم الان توی عصبانیت حرف نزن بعد که آروم میشی پشیمون میشی از حرف هات. آنجلا بغضش ترکید، اشک هاش پشت سر هم روی گونه هاش می اومدن و با صدایی که میلرزید و پر از حسرت هایی بود که دل هر آدمی رو آتش میزد گفت: - آخه تو نمی دونی مارانا، نمی دونی چه قدر سخته تمام جوونی تو توی یک اتاق بگذرونی، آخه اون گناهی غیر از عاشقی نکرده بود اونم مثل هر انسانی عاشق شده بود ولی عاشق یه پسرس جزء الکس اون تمام گناهش این بود و حقش این تقاص نیست دخترم. به دل رحمی آنجلا واقعاً حسودیم شد چون واقعاً کمتر انسان هایی هستن که مثل آنجلا فکر کنن یا نامردی نامزد دردانه پسرش رو ببخشه و تازه اون رو گناه کار عصلی هم ندونه، فاطیما با حرص گفت: - خاله شما دیگه زیادی رمانتیک فکر می کنید اون نامزد الکس بود و حق نامردی نداشت، خوب اگه هیچ حسی به الکس نداشت میتونست ازش جدا بشه چه لزومی داشت حتماً بیوفایی کنه. قبل از این که آنجلا جواب فاطیما رو بده زودتر گفتم: - اینجا جای این بحث ها نیستش خواهش میکنم یه جایی بریم صحبت کنیم که هیچ کارگری دسترس بهش رو نداشته باشه شاید خدایی نکرده جاسوس داریم و این برامون بد تموم میشه. آنجلا یکم از اون عصبانیت چند لحظه پیشش آروم تر شده بود و لبخند محوی زد و گفت: - باحرفت موافقم، اماً دخترم الحق که الکس توی این چندسال قشنگ زرنگت کرده. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل به حرف آنجلا لبخندی زدم، خوب راست هم می گفت این الکس بود که همیشه میگفت ضربهها رو دقیقاً جایی میخوری که انتظار نداری و این جور جاها که همیشه آروم و بدون دردسر هستش، همیشه بدترین اتفاقها رو به دنبال داره، با حرف فاطیما از فکرم اومدم بیرون. - خوب خانوم انیشتن کجا بریک که این جوجه های جاسوس مارو پیدا نکنن؟ آنجلا زودتر من جواب داد. - من یه جایی میبرمت که جن هم نتونه پیدات کنه. فاطیما لبخندی زد و سرشو به علامت باشه تکون داد و من و فاطیما بدون حرف پشت سر آنجلا قدم برداشتیم، با کمال تعجب دیدم آنجلا داره به سمت اتاق خودش میره بدون صدا خندهای کردم و به فاطیما نگاه کردم که اون هم داشت میخندید، آنجلا هم مارو سرکار گذاشته منظورش اتاقش بود که میگفت جن هم نمیتونه پیدامون کنه؟ آنجلا در اتاق رو باز کرد و رفت داخل من و فاطیما با این که داشتیم میخندیدیم چیزی نگفتیم و رفتیم توی اتاق، آنجلا در رو بست و رفت سمت تخت خوابش و خم شد زیر تخت یه چیزی رو فشار داد که صدای تیکی اومد و دیوار به آرومی کنار رفت و یک اتاق مخفی نمایان شد، فکر کنم این ها خانوادگی عقل شون کلاً برای این چیزا کار می کرد، فاطیما که داشت تا چند لحظه پیش میخندید الان داشت فقط با حیرت به صحنه روبهروش نگاه میکرد، آنجلا تک خندهای کرد و گفت: - شما دوتا وروجکها من رو دست کم گرفته بودین، این من بودم که الکس رو به تنهایی بزرگ کردم و گرگ بودن رو یادش دادم، الانم با تعجب به من نگاه نکنید بیاید سریع بریم داخل تا کسی متوجه اینجا نشده. فاطیما زیر لب گفت: - عجب خاله کلکی داشتم خبر نداشتما. هرسه مون زدیم زیر خنده و سریع رفتیم داخل اون اتاق مخفی، آنجلا سریع دکمه ای که روی دیوار اتاق مخفی بود رو فشار داد و دوبارع در بسته شد، به فضای اتاق نگاه کردم که چهار تا مبل تکی به رنگ مشکی بود و یک میز صندلی و یک لپتاب که روی میز بود و کلی پرونده و دستگاههای مختلف که ازشون سر در نمیاوردم، به جز مبلها بقیه اتاق به رنگ قرمز بود، با تعجب فقط داشتم به دور و اطرافم نگاه میکردم، آخه آنجلا این همه تشکیلات و این دستگاهها به چه دردش میخورد، آنجلا فکر کنم فهمید که همچین سوالی توی ذهنم هستش که گفت: - این دستگاهها و این اتاق همهاش برای خودمه و اگر بخوام یکم بهتر توضیح بدم من آدم های دور و اطراف الکس رو هک میکنم و جاسوسها رو پیدا میکنم و این جوری نمیذارم که الکس ضربه بخوره. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل این خانواده واقعاً عجیب غریبن و هرچی بیشتر ازشون میفهمی بیشتر گیج میشی، پس یعنی اگه اشتباه نکنم آنجلا آدم باهوشی هستش و الکس این زرنگی رو از مادرش و گذشته پر از دردسر شو از پدرم به ارث برده، فاطیما باحیرت و تعجب پرسید. - آخه خاله پس چرا این همه مدت من چیزی نفهمیدم ازت و تو تازه داری همچین چیزهایی رو به من میگی؟ آنجلا مهربون لبخند زد و رو به من و فاطیما گفت: - الان موقعه این سوالها نیست چیزهای مهمتری برای صحبت کردن داریم و باید یک تصمیم درست بگیریم که دشمن در کمینمون نشسته و بدجوری میخواد که الکس منو زمین بزنه. آهی پر از حسرت و غم کشیدم و گفتم: - شهاب اون جوریها هم که فکر میکنید بدجنس نیست اون دل مهربونی داره اگر اون رو عصبی نکنن. آنجلا به مبلها اشاره کرد و گفت: - بشینید بچهها ایستاده که نمیشه صحبت کرد. هرسهمون رفتیم سمت مبل های تک نفره و نشستیم، که من باز گفتم: - اماّ آنجلا مگه الکس با دافنه با عشق باهم نامزد نکردن، که دافنه به الکس پشت کرد؟ آنجلا کمی مکث کرد و غمگین و با لحنی که دل سنگ هم آب می کرد گفت: - خوب از اولش اگر بخوام بگم خیلی طولانی هستش، الکس دیوانهوار از همون لحظه اول که اون رو دید عاشقش شد، دافنه با مادرش تازه اومده بودن خونه ما و مشغول به کار بودن بعد از دوسال مادر دافنه توی تصادف مرد و دافنه خیلی داغون شده بود و دانشگاه اصلاً نمیتونست به دلیل روحیهی داغونش بره، الکس زیر بال و پر دافنه رو گرفت و اون رو هر روز پیش مشاوره میبرد و اون رو به کمک دکترها خوب کرد، بعد از چند وقت الکس که داشت علاقهاش روز به روز به دافنه بیشتر میشد و به اون پیشنهاد ازدواج داد ولی دافنه قبول نکرد چون میگفت علاقه همسر بودن رو بهش نداره و اون رو مثل یک برادر قبول داره ولی الکس نمیخواست باور کنه و اون رو با پیشنهادهای مختلف مثلاً میخواست گول بزنه، دافنه رو توی یکی از بهترین دانشگاه آمریکا ثبت نام کرد و هر محبتی که بگی برای دافنه انجام داد ولی بارها و بارها دافنه به الکس میگفت که اون رو دوست نداره و برای حال الکس خیلی نگران بود اون روز رو به خوبی یادمه با حال دگرگون اومد پیش من و گفت که هرکاری میکنه عاشق الکس نمیشه و میترسید از روزی که عاشق یه نفر دیگه بشه و الکس به کلی نابود بشه، از اون روز هر روزش رو با الکس صحبت کردم و التماسش میکردم که بیخیال این دختر بشه ولی نمیخواست باور کنه که دافنه رو به یکی دیگه بده، اماً نمیدونم یک دفعه چیشد که دافنه به الکس گفت راضی شده که با اون عروسی کنه و داره کمکم بهش وابسته میشه. با حرف های آنجلا دلم برای الکس خیلی سوخت ولی این حق الکس نبود، آنجلا دوباره کمی مکث کرد و این بار با بغض ادامه داد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - هرروز میگذشت و دافنه به الکس بیشتر محبت میکرد و الکس بیشتر وابسته می شد تا این که اخلاقهای دافنه بعد از مدتی دوباره عوض شد و با الکس سرد شده بود، الکس داشت دیوونه میشد تا این که تصمیم گرفت تعقیبش کنه و فهمید که با پسری به نام شهاب دوسته و دیووانهوار عاشق اونه، بعدها خود الکس برام تعریف کرد که اون رو از روی عصبانیت زیاد کشته و میخواد که انتقام شو از شهاب بگیره، اماّ شهاب از همه جا بیخبر بود اون نمیدونست که دافنه نامزد داره ولی اونقدری کینه و نفرت چشمهای الکس رو پر کرده بود که هیچی غیر از انتقام نمیدید، بقیه شو هم که خودتون خبر دارین. با حرفهای که آنجلا زد هم میشد گفت دافنه بی گناه بوده ولی از یک طرف دیگه اگه الکس رو دوست نداشت و میخواست که بهش نامردی کنه چرا اون رو بدتر به خودش وابسته کرد، با این سوالی که تو ذهنم بود بدجوری داشتم عصبی میشدم و متفکر گفتم: - خوب همه اینها درست، دافنه که الکس رو نمیخواست چرا وسط راه بهش محبت کرد که الکس رو بیشتر وابسته خودش بکنه؟ فاطیما با حرف من به خودش اومد و سریع گفت: - شاید میخواسته خودش رو به زور عاشق الکس کنه که با دیدن شهاب پشیمون میشه و عاشق شهاب میشه. آنجلا آهی کشید و آروم رو به فاطیما گفت: - آره دخترم منم دقیقاً همین حرفها رو به الکس گفتم تا شاید بیخیال انتقام بشه، اماّ اون بیخیال نشد که هیچ بدتر تشنه انتقام شد. با فکر این که شهاب بفهمه دافنه زندهس سریع گفتم: - ولی اگه شهاب بفهمه که دافنه زندهس اتفاقهای خوبی نمیفته. فاطیما آروم زد روی پیشانیش و گفت: - لامصب یکی دوتا مسئله هم نیست، تا میای برای این موضوع راه حل پیدا کنی یکی دیگه میپره وسط. نفس عمیقی کشیدم و لبخند کلافه ای زدم و گفتم: - از همه مهمتر فعلاً قضیه پدرم و الکس هستش، بقیه رو بعداً هم میشه حل کرد. آنجلا سری تکون داد و گفت: - آره دخترم منم با این موافقم ولی چه جوری گفتن بهشون مهمه؟ سرم رو خاروندم و گفتم: - باید چند روز دیگه با یک نقشه فوق العاده هم پدرم و هم الکس رو بیاریم اینجا، پشت تلفن همچین موضوع به این مهمی رو نمیشه گفت. فاطیما با استرسی که توی صداش بود گفت: - اماّ اگه قبلش کس دیگهای بفهمه و بهشون بگه چی؟ لبخند آرومی زدم و گفتم: - این موضوع رو غیر از ما سه نفر کس دیگهای که نمیدونه که بخواد بره بگه، الانم که میبینی من یکم میترسم چون شهاب رو به خوبی میشناسم مو رو از ماست میکشه بیرون. آنجلا با صدای آرومی گفت: لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل - چرا دخترم، یک نفر دیگه هم از این جریان خبر داشت. با تعجب و حیرت گفتم: - کی از این قضیه به این مهمی خبر داشته؟ آنجلا لبخند شرمساری زد و گفت: - من بعدها با عشق محسن آشنا شدم، مادر شهاب بعد از این که این اتفاق برای الکس و دافنه افتاد و رفتم تحقیق درمورد شهاب و فهمیدم یه مادر داره، باهاش آشنا شدم و شدیم دوستهای صمیمی، موقع درد دلهامون فهمیدم که چه بلایی سر خودش و رضا اومده و محسن دیوونهوار عاشقش بوده منم برای اون زندگی مو تعریف کردم، الان هم چندسالی هست ازش خبر ندارم، یک هویی غیبش زد و دیگه ندیدمش. با شنیدن حرفهای آنجلا داشتم شاخ در میآوردم وای آنجلا تو چیکار کردی، شک ندارم که شهاب همه چی رو میدونه و گذاشته به وقتش ضربه اصلی شو بزنه. - اماّ شهاب توی اون چهارسال حرفی از مادرش نزد، هرموقع هم از مادرش میپرسیدم دست به سرم میکرد، یعنی مادرش الان مادر شهاب زندهس باورم نمیشه! - اون واقعاً زن زیبایی بود و من هرموقع اون رو میدیدم هزاران حسرت میخوردم که چرا مثل رزا اینقدر زیبا نبودم که محسن رو عاشق خودم بکنم. پس اسم مادر شهاب رزا بود، دلیل اون خالکوبی روی قفسهسینهاش هم همین بود یک قلب که داخلش یک حرف انگلیسی R بود و بارها هرموقع ازش میپرسیدم می گفت همین جوری زده و من احمق ساده هم باور می کردم. فاطیما رو به من گفت: - یعنی خداوکیلی زندگی نامه شما چندنفر رو هرکس بفهمه دیگه نیاز به وکس نداره خودش خود به خود میریزه، چه قدر پیچیده اصلاً از هر ور قضیه نگاه میکنم بازم متوجه نمیشم کی به کیه، الان با این کاری که خاله ما انجام داده صد درصد شهاب خبرداره و مادرش رو هم یه جایی پنهان کرده، مثل همون کاری که ما با دافنه کردیم کلاً اینجا همهمون یه چیزی رو از اون یک نفر پنهان می کنیم و کمکم دست مون رو میشه و باعث تعجب فرد دیگری میشیم. باحرفهای فاطیما عجیب موافق بودم ولی از یه چیزی عجیب میترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم چون مطمئن هستم آنجلا از شنیدنش خوش حال نمیشه اون هم این هست که صد درصد پدرم بعد از فهمیدن این که رزا زندهس دست از سرش بر نمیداره و اون رو میخواد که هرجوری هست بعد از این همه سال باز عاشق خودش کنه، چون به خوبی یادمه مادر خدابیامرزم رو سر این عشق و عاشقی که به رزا داشت چه قدر اذیت کرد و آخر هم اون رو دق مرگ کرد، خداکنه هیچ وقت سرکله این زنک نحس پیدا نشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل آنجلا متاسف و ناراحت گفت: - من نمیخواستم که این جور بشه، آخه رزا این جور آدمی نبود که بخواد از من سواستفاده کنه و بره به پسرش بگه. فاطیما حسابی کلافه شد و بیحوصله گفت: - آخه من به قلب مهربون شما چی بگم، خوب عزیز من وقتی ببینه پسرش اینقدر داغون و تشنه انتقامه خوب معلومه که صد درصد طرف پسرش هستش. - آره منم موافقم چون هرکس به فکر منافق خودشه و این که تا الان شهاب چرا نگفته و چی تو سرش داره خیلی خطرناکه. - به نظر من همین الان هرچه سریعتر بهشون بگی بهتره مارانا. حق با فاطیما بود باید همین الان هرچه سریع تر به پدرم و الکس می گفتم و دیگه مهم نبود که پشت گوشی یا رو در رو هست، گوشی مو برداشتم و اول شماره پدرم رو گرفتم که صدای زنی پشت تلفن پیچید و خاموش بودن گوشی پدرم رو اعلام کرد، این بار شماره الکس رو گرفتم که بعد از چهار بوق صداش پشت تلفن پیچید. - بله مارانا. با شنیدن صداش ضربان قلبم روی تندترین حالت ممکن رفت، دهنم خشک شده بود و توان حرف زدن رو نداشتم، یعنی واقعاً نمیدونستم دقیقاً اوی چی بگم که الکس دوباره گفت: -الو، مارانا اتفاقی افتاده. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم که آروم باشم و گفتم: - یه موضوع مهمی رو میخوام بهت بگم، خیلی مهمه الان کی پیشت هست؟ الکس نفس عمیقی کشید و کلافه گفت: - مارانا الان اصلاً نمیتونم صحبت کنم چون دختر منصور رو پیدا کردم و فهمیدم که منصور بیشرف همه چی رو برای دخترش تعریف می کرده الان هم با کمک پدرت دختره رو اوردیم خونه پدرت و اعصاب کافی برای گوش کردن حرفهات ندارم هرموقع سرم خلوت شد خودم باهات تماس میگیرم. ای خدا چرا امروز تموم نمیشه، چه قدر دیگه باید حرفهای شوکه کننده بفهمم واقعاً دیگه کشش ندارم ولی با تردید گفتم: - الکس واقعاً موضوع خیلی مهمی هستش. الکس یکم عصبی و بیحوصله گفت: - همین که میگم، خودم باهات تماس می گیرم. گوشی رو بدون این که من حرفی بزنم قطع کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل این الکس هیچ وقت نمیخواست که آدم بشه، پوفی کردم و رو کردم به آنجلا و فاطیما گفتم: - این الکس رو آخر سر این بدون خداحافظی قطع کردنهاش میکشم، راستی آنجلا تو فهمیدی که منصور جاسوس هستش؟ آنجلا ابرو شو بالا انداخت و گفت: - نه من متوجه نشدم حتی وقتی که الکس بهم زنگ زد و گفت گوشیشو که هک کردم ولی اونقدر زرنگ بود که ردی به جا نذاشته بود توی گوشیش. فاطیما خمیازهای کشید و خسته گفت: - ساعت رو نگاه کردین، دوازده شب هستش من دیگه طاقت موندن ندارم. رو به آنجلا کرد و دوباره گفت: - این در جادوئی تو باز کن من برم عزیزم. آنجلا از روی صندلی بلند شد و با مهربونی گفت: - باشه عزیزم، منم خستهام بهتره که همهمون بریم. با این حرف آنجلا منم بدون هیچ حرفی از جام بلند شدم و هر سهمون رفتیم سمت در و آنجلا دکمه رو زد و در باز شد، سریع رفتیم توی اتاق خواب آنجلا و آنجلا در مخفی رو دوباره سریع بست، روبه آنجلا کردم و گفتم: - این روز با این حرفهای که شنیدی رو زیاد سخت نگیر، زندگی چه سخت بگیری چه آسون باز میگذره پس خودت رو زیاد اذیت نکن. آنجلا سرش رو تکون داد و لبخند مهربونی زد و گفت: - ممنون عزیزم، باور کن اگه میشد همین کار رو میکردم ولی نمیشه که هیچ بدتر ذهنم مشغوله. دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم: - باور کن برای همهمون سخته، مخصوصاً منی که هیچ ور این قضیه پر رمز و راز نبودم ولی بیشتر از همه ضربه خوردم. فاطیما شاکی گفت: - میشه این حرفهای کلیشهای تون رو بذارین کنار چون من دیگه کشش حرف شنیدن ندارم. تکخندهای کردم و رو به آنجلا گفتم: - فردا میبینمت، شب بخیر. فاطیما هم زیرلب شب بخیری گفت و آنجلا لبخندی زد و گفت: - شب شما دوتا وروجک هم بخیر. لبخندی به آنجلا زدم و هردومون از اتاق آنجلا اومدیم بیرون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل اتاق فاطیما نزدیکتر بود، فاطیما در اتاقش رو باز کرد و رو به من گفت: - فردا میبینمت. - باشه عزیزم شبت بخیر. - شب تو هم بخیر. فاطیما رفت تو اتاقش و من هم رفتم سمت اتاقم، امشب رو مطمئنم تا خود سفیدی صبح بیدارم چون امروز بیشتر از حد توانم چیزی فهمیدم، در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل و با همون لباسها روی تخت دراز کشیدم و به سقف زل زدم، دقیقاً نمیدونم به کدوم از موضوعها فکر کنم، به زنده بودن عشق سابق شهاب، یا به زنده موندن عشق سابق بابام؛ یا از این بدتر پیدا شدن سر و کله دختر منصور و فهمیدن تمام قضیههایی که دختر منصور میدونه، سرم دیگه از شدت درد داشت میترکید ولی خیلی نگران بودم برای پدرم برای الکس یا بدترین نگرانیم برای آنجلا؛ پدرم اگه بفهمه که رزا زندهس عمراً اگه به آنجلا نگاه بندازه چون برای این زن شوم مادر نازنینم رو دق مرگ کرد، قشنگ اون روزها رو یادمه که بیدلیل مادرم رو کتک میزد ولی هیچ وقت نتونستم از پدرم متنفر باشم برای کارهایی که با مادرم میکرد، اه حالا توی این بیاعصاب بودن من این پسره نچسب هم برای من قرار میذاره اینو فردا کجای دلم بزارم ولی مجبورم که برم شاید با رفتنم کمی ذهنم خالی از افکارهای اخیر بشه، نمیدونم چرا بیدلیل چهره شهاب رو با این پسره کمال مقایسه کردم، با یادآوری چهره جذاب شهاب این قلب لعنتی باز لرزید، شهاب چهره غربی و و اروپایی داشت ولی کمال برعکس شهاب چهره شرقی داشت ولی از همه اینها بگذریم، نمیدونم آخر این داستان قرار بود به کجا بکشه داستان من و شهاب چه جوری تموم بشه خدا عالمه، اماّ وقتی الکس میگه که میخواد اون رو به قتل برسونه خود به خود تمام تنم به لرزه در میاد ولی اگه شهاب بفهمه که دافنه زندهس بازم منو دوست داره یا بیخیالم میشه، یا اصلاً هنوز هم منو دوست داره قلبش هنوز برای من می تپه یا نه؟ *** «شهاب» هرروز که میگذشت داشتم بیشتر دیوونه میشدم، دلم برای مادرم تنگ شده ولی الان وقت کافی ندارم که برم ویستیر و توی آسایشگاه بهش سر بزنم، یه جوری جیگر الکس رو به خون بکشم که توی گینس ثبتش کنن، بذار فکر کنه به عالم خودم دیوونه شدم ولی این بار رو نمیگذرم، یک بار از خون دافنه گذشتم بسته ولی از خون ملیکام نمیگذرم تمام عزیزان شو جلوی چشمش میکشم، از اون مادرش بگیر تا اون دخترخالهاش و تمام عزیزانش ولی عجلهای ندارم کمکم یه جوری نابودش کنم که خودش نفهمه، گر صبر داری گنج داری آسیاب به نوبت، با صدای تلفن گوشیم به خودم اومدم و گوشیمو از جیب شلوارم در آوردم و به صفحه گوشیم خیره شدم که اسم عسل رو دیدم، اه این دختره چندش چی از جونم میخواد، بیتفاوت گوشی رو پرت کردم جلوی پام که قطع شد دوباره شروع کرد به زنگ خوردن، کلافه گوشی رو برداشتم و جواب دادم. - چیه چی میخوای. -مژده گونی بهم بده عسیسم. - چیه بنال ببینم. - عشق قدیمیت زندهس شهاب جون. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 15 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 ساعت قبل با شنیدن حرفی که عسل زد قلبم برای چندثانیه ایستاد، این دختره دیوونه چی داشت برای خودش بلغور میکرد؟ عسل که دید شوکه شدم و هنوز جوابی بهش ندادم دوباره با اون صدای نازکش گفت: - شهاب جووونم حالت خوبه؟ تک سرفه ای کردم تا بهتر بتونم جواب این دختره احمق رو بدم. - می فهمی داری چی میگی عسل، فکر کنم از جونت سیر شدی دختر؟ عسل خنده ای کرد و با هیجان گفت: - نه به خدا چرت و پرت نمیگم، تو چندسال پیش توی دانشگاه آمریکا عاشق دختری به نام دافنه نشدی؟ ابرو هام از تعجب بالا رفتن و این بار تپش قلبم داشت به شدت بالا می رفت ولی سعی کردم خودم رو حونسرد نشون بدم و گفتم: - کامل تعریف میکنی چی شده یا همین الان بگم دخل تو بیارن؟ - خوب باشه حالا عصبی نشو، یه دوستی توی شمال دارم خیلی باهم صمیمی هستیم حدوداً یک هفته پیش رفتم پیشش و دیدم توی یکی از اتاق های خونه شون دختری رو پنهان کرده، اونقدر التماسش کردم که تعریف کرد کل قضییه رو، با شنیدن اسم و فامیلی تو خیلی شوکه شدم و از دوستم خواهش کردم که بزاره دافنه رو از نزدیک ببینم، بعد از دیدن دافنه عکس تورو نشون دادم که با دیدن عکست کلی گریه کرد و ازم خواست که بهت بگم بری و نجاتش بدی. عسل داشت همین جوری تعریف می کرد ولی گوش های من کلاً کر شدن هیچی نمی فهمیدم دنیا انگار دور سرم می چرخید، گوشی رو قطع کردم به عکس ملیکا که روی دیوار روبه روم بود نگاه کردم، قطره اشکی از گوشه چشم هام چکید، کاشکی خبر زنده بودن تورو بهم می دادن ملکه شرقی من، باید می فهمیدم که الکس با اون همه عشقی که به دافنه داره اون رو به قتل نمی رسونه، پس یعنی اگر اشتباه نکنم ملیکا هم زندس ولی الکس ملیکا رو دوست نداشت فقط اون رو برای نقشه های کثیف خودش میخواست، با فکر این که برم دافنه رو از چنگال اون الکس بی رحم در بیارم دوباره تلفنم رو برداشتم و شماره عسل رو گرفتم که سریع جواب داد: - جانم شهاب؟ - آدرس اون خونه رو سریع برام پیامک کن، دومن اگر بفهمم کلکی تو کارت بوده از الان خودت رو مرده فرض کن. حوصله حرف های چرت و پرت عسل رو نداشتم گوشی رو قطع کردم و از جام بلند شدم رفتم سمت لپ تاپم باید سر از کار های الکس در می آوردم و اون رو همین الان به زانو در بیارم. لپ تاپ رو باز کردم و رفتم توی فیسبوک و عکس قدیمی که از محسن و آنجلا گیر آورده بودم رو گذاشتم و زیرش اسم الکس رو تگ کردم و نوشتم (خانواده) و پستش کردم، لبخند بدجنسی اومد روی لب هام گفتم که یک کاری میکنم که به زانو در بیای این تازه اولشه الکس خان. الکس رو به روی پریزاد نشستم و به صورتش خیره شدم، اون واقعاً یک پری بود، موهای طلایی و چشم های آبی و پوستی مثل برف سفید و دماغ و دهنی کوچیک برخلاف محسن که قیافه شرقی داشت دخترش اروپایی بود، با خونسردی بهش گفتم: - اصلاً شبیه پدرت نیستی پریزاد؟ با عصبانیت نگاهی بهم انداخت و با تمسخر گفت: - من نباید به یک آدم خودخواه و قاتل جواب پس بدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل این دختر از اون ترسوها و ضعیف ها نبود خیلی با این دخترک لجباز کار دارم، منم مثل خودش با غرور گفتم: - می دونستی اون پدر نامردت الان مرده؟ با شنیدن این جمله من اصلاً شوکه نشد ولی اشک دور چشم هاش جمع شد و گفت: - می دونستم آخر توئه لعنتی اونو می کشی، حتی چند روز پیش خودش فهمیده بود که لو میره و توئه بی رحم جون شو می گیری. خواستم جواب شو بدم که باز این گوشی لعنتی زنگ خورد با عصبانیت گوشیم رو در آوردم و که دیدم شماره علی حیدر هستش، شاید کار مهمی باشه وگرنه علی حیدر هیچ وقت یک هویی زنگ نمی زد. - جانم علی حیدر؟ صدای علی حیدر کمی نگران بود و با صدایی که ناراحت بود گفت: - داداش فیسبوک شهاب رو نگاه کن. با شنیدن اسم شهاب سریع گوشی رو قطع کردم و رفتم توی فیسبوک که دیدم برام پیام اومده که تگ شدی، با دیدن عکس تمام بدنم سست شد، جمله زیر عکس رو خوندم چشم هام تار می دیدن صفحه گوشی رو با بغض از روی صندلی بلند شدم و از اتاق سریع رفتم بیرون، همه چی برام مبهم بودن یعنی چی که مادر من باید بغل محسن پدر مارانا عکس داشته باشه و بدتر از این ها شهاب لعنتی چرا اسم من رو تگ کرده و زیر عکس نوشته خانواده؟ نمی خوام که باور کنم این عکس لعنتی رو شاید این شهاب مارمولک فوتوشاپ کرده، اصلاً بزار زنگ بزنم به مادرم باید همه چی رو توضیح بده. شماره مادرم رو گرفتم که بعد از دو بوق صداش پشت تلفن پیچید: - جانم. با صدایی لرزون و پر از بغض گفتم: - عکس فیسبوک شهاب رو دیدی؟ مامان کمی مکث کرد و با صدای گرفته ای گفت: - آره پسرم. اشکی از گوشه چشمم افتاد و بعد از این همه مدت با صدایی پر از حسرت و بغض گفتم: - یعنی محسن پدر منه، یعنی من تمام این سال ها یتیم نبودم یعنی من با خودخواهی های شما دونفر با حسرت داشتن آغوش پدر بزرگ شدم؟ مامان با هق هق گفت: - به خداپسرم می خواستم قبل از این که همه چی رو بفهمی بهت بگم، مارانا هم یک ساعت پیش باهات تماس گرفت که بگه ولی گوش نکردی. پس همه می دونستن غیر از خودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل سرم داشت منفجر میشد، مفهموم کلمهها برام سخت شده بودن، مامان چندباری هی اسمم رو صدا میزد ولی توان جواب دادن رو نداشتم گوشی رو از دم گوشم اوردم پایین و با پاهایی که اصلاً جون نداشتن که راه برن قدم برداشتم، تصویر مارانا اومد جلوی چشمم، یعنی این دختر که من بدی تمام عالم رو در حقش کردم خواهرم بوده، من داشتم تمام این مدت در حق خانواده خودم بد میکردم، من تازه داشتم با بودن مارانا معنی آرامش رو پیدا میکردم من من اونو دوست داشتم، نفس کشیدنم سخت شده بود دستم رو به دیوار گرفتم و نشستم روی زمین، با دستهام سرم رو گرفتم و نفهمیدم گونههام کی از اشک پر شدن. محسن گوشیم زنگ خورد که اسم ملیکا رو دیدم، شاید اتفاقی افتاده که زنگ زده چون ملیکا این موقعه روز تماس نمیگرفت. - جانم دخترم؟ صدای نگران ملیکا پشت گوشی پیچید و گفت: - امم خوبی پدر؟ از تعجب یکتای ابروم رفت بالا ولی با مهربونی گفتم: - آره دخترم خوبم، اتفاقی افتاده که اینجوری میگی؟ - میگما بابا، یه سر همین الان برو پیش الکس خواهش میکنم. - چرا دخترم، اون الان توی یکی از اتاقها با دختر منصور داره صحبت میکنه. - نه پدر، خواهش میکنم الان برو. - باشه دخترم الان میرم ببینم چی شده. بدون اینکه منتظر جواب ملیکا باشم گوشی رو قطع کردم و بلند شدم تا خواستم در اتاق رو باز کنم و برم بیرون که باز گوشیم زنگ خورد که شماره ناشناسی بود، همون جور که در اتاق رو داشتم باز میکردم جواب دادم. - الو بفرمائید؟ صدای آشنایی پشت تلفن پیچید. - همین الان برو به صفحه فیسبوک شهاب سلطانی. تا خواستم بپرسم چرا و تو کی هستی گوشی رو قطع کرد، سریع شماره رو دوباره گرفتم که لعنتی خاموش بود، قبل از اینکه بپیچم توی راهرو رفتم توی صفحه فیسبوک شهاب تا ببینم چه خبره که با دیدن عکس قدیمی خودم و آنجلا همون دختر آمریکایی که خیلی وقته فراموش کرده بودم از تعجب دهنم باز موند که باز با دیدن اسم الکس که زیرش تگ شده بود و کلمه خانواده نوشته شده بود، همه خاطرات یک دفعه توی ذهنم هجوم اوردن، از باردار بودن آنجلا بگیر تا الکس و موقعیت الان، پیچیدم توی راهرو که دیدم الکس روی زمین نشسته و با دستهاش صورتش رو گرفته و شونههای مردونهاش دارن میلرزن، باورم نمیشد این الکسی که دارم میبینم پسر من باشه، با قدم های لرزون رفتم سمتش و آروم گفتم: - پسرم. الکس که صدام رو شنیده بود سرش رو اورد بالا و با اون چشمهای آبی پر از اشکش بهم خیره شد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Melikadanayii 27 ارسال شده در 14 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل الکس با شنیدن کلمه پسرم سرم رو گرفتم بالا که قامت محسن رو دیدم، یا همون پدرم دیدم، به ولله اون غم توی چشمهاشو حتی از این فاصله رو دیدم، به زور از جام بلند شدم، یکقدم رفتم سمت محسن اون هم با قدمهای لرزون اومد سمتم، تمام قدرتم رو جمع کردم و با آخرین سرعت رفتم سمت محسن و اون رو توی آغوشم گرفتم، به همون بزرگی خدا قسم میشد تاما آرامشهای دنیا رو حس کنم هیچی برام مهم نبود، اینکه چرا تمام این سالها پیشم نبوده و چرا مارو ترک کرده، فقطفقط آغوشی برام مهم بود که سیساله ازم محروم شده بود. مارانا با دیدن صفحه فیسبوک شهاب شوکه شدم و با پدرم تماس گرفتم و بهش گفتم که بره پیش الکس چون مطمعن بودم اولین کسی که میبینه الکسه و داغونه، از دیشب که فهمیده بودم دافنه زندس دلشوره بدی گرفتم، و الان که از همه بدتر الکس و پدرم قضییه رو به بدترین شکل ممکن فهمیدن، کلاً تمام برنامه ریزی هامون بهم ریخته بود ولی خوب از همه اینها بدتر امشب با کمال قرار دارم و الکس هم که فکر نکنم تاچند روز جواب تلفنهامو بده، پس باید خودم تصمیم میگرفتم که باید چیکار کنم، نگاهی به ساعت کردم اوه ساعت پنجعصر بود و من باید ساعت هشت آماده باشم، عجب داستانی شده بودا دقیقاً باید همون شبی که با این پسره مغرور از خودراظی قرار دارم این اتفاقها بیفته، اماّ من میتونم من دیگه اون دختر ضعیف چندسال پیش نیستم، بلند شدم و رفتم سمت حموم وان رو گذاشتم تا پر از آب بشه یکم شامپو بدن ریختم داخل وان رفتم داخلش و دراز کشیدم، شاید یکم فکرم سبک بشه، و بفهمم دارم چیکار میکنم، اماّ با یادآوری چشمهای آبی شهاب دوباره قلبم لرزید، باید به الکس بگم که کاری با جون شهاب نداشته باشه چون مطمئنم اگه یه خون از دماغ شهاب بیاد من داغون میشم، مخصوصاً الان که الکس به خون شهاب بدجوری تشنهاست، از توی وان اومدم بیرون و دوش رو باز کردم و بدنم رو آب کشیدم و حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون و رفتم سمت کمد لباسها و درش رو باز کردم، یه لباس شب مشکی که براق بود رو برداشتم که بلندی لباس تا روی زانوهام بود و یقهلباس هفتی باز و آستیندار بود، نشستم روی صندلی توالت و یکم کرمپودر زدم و یه خط چشم عربی که خیلی به چشمهام میاومد رو کشیدم و ریمل زدم و یکم کانسیلر زدم به گونههام و رژ جیگری رنگم رو برداشتم به لبهام زدم، موهام رو ساده ریختم روی شونههام و بلند شدم و لباسم رو پوشیدم، نگاهی به خودم توی آیینه انداختم، از خود تعریف نباشه عالی شده بودم، به ساعت نگاه کردم که هفتنیم رو نشون میداد، باید کمکم باید راه میافتادم که فکر کنم آدرس رستوران خیلی دور تر از خونه ما بود، کیف و گوشی مو برداشتم و از اتاق زدم بیرون، سکوت بدی توی خونه بود و این سکوت رو با گوشت و استخونم حس میکردم آهی کشیدم و از پلهها رفتم پایین و رفتم به سمت حیاط و رفتم سمت یکی از نگهبانها و گفتم: - سلام خسته نباشی، میشه من رو به این آدرسی که گفتم ببری؟ نگهبان که پسری جوون بود نگاهی بهم انداخت و گفت: - بله خانوم خبر دارم آقا الکس گفته بود که امروز با آقا کمال قرار دارین. - باشه پس فکر کنم آدرس رو هم میدونی. - بله خانوم میدونم. نگهبان به سمت یکی از ماشینها که لیموزین بود رفت و در عقب رو باز کرد و با لبخند وزیرلب تشکری کردم، داخل ماشین نشستم که نگهبان هم رفت سمت در و نشست پشت فرمون، گوشیم رو از کیفم در اوردم و رفتم توی گالریم و به عکسهای خودم و شهاب که برای چهارسال پیش بود خیره شدم، بعد از چهارسال و اون همه عذاب باز هم شهاب لعنتی رو دوست داشتم مخصوصاً از اون موقعی که فهمیده بودم شهاب خودش نمیخواسته که انتقام بگیره ولی خیلی دیر فهمیده بودم خیلی دیر و دیگه متاسفانه راه چارهای نداشتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری