رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

47f417_26ChatGPT-Image-Aug-17-2026-07-48

 

اینجا قرار نیست کسی قضاوت شود؛
اینجا جایی‌ست برای تمام حرف‌هایی که یک روز خواستیم بگوییم و سکوت کردیم، برای تمام خشم‌هایی که لبخند زدند و تمام بغض‌هایی که بی‌صدا فرو رفتند.

عقده‌های فروخورده، جایی‌ست برای چیزهایی که مدت‌هاست گوشه‌ای از قلبمان مانده‌اند؛
حرف‌هایی که نگفتیم، آدم‌هایی که ازشان گذشتیم اما از خاطره‌شان نه، زخم‌هایی که خوب نشدند و خشم‌هایی که یاد گرفتیم پنهانشان کنیم.

اینجا هرکس می‌تواند چیزی را بنویسد که برایش عقده شده؛
بی‌نام، بی‌قضاوت، بی‌تعارف.

شاید نوشتن، بعضی زخم‌ها را درمان نکند؛
اما گاهی سبک‌ترمان می‌کند.

پس اگر حرفی داری که سال‌هاست درونت مانده، اینجا جایش است.
بگذار فروخورده‌ها، بالاخره نوشته شوند.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اول خودممم

 

نه فراموشت کردم،
نه منتظرتم. سکوت کردم؛
نه اینکه حرفی نداشتم.

رفتی؟ خوش به حال جاده‌ای که از شر تو راحت شد.

من عوض نشدم؛ تو دیگه ارزش قبلی رو نداری. بعضیا باید برن تا آدم قدر آرامششو بفهمه.

خیلی‌ها لایق جواب نیستن؛ لایق بی‌خبری‌ان. من بخشیدم، ولی فراموش نکردم.تموم شد؛
بدون «شاید» و «اگر».

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه جایی از زندگی فهمیدم دیگه به کسی نیاز ندارم؛ نه از سر غرور، از سر تجربه. بودن آدم‌ها رو دیدم، نبودنشون رو هم دیدم. دیدم بعضیا وقتی هستن فقط جای خالی خودشون رو پر می‌کنن و وقتی میرن، تازه می‌فهمی چقدر به نبودنشون عادت کرده بودی. یاد گرفتم به موندن کسی دل نبندم و از رفتن کسی فرو نریزم. دیگه دنبال آدمی نیستم که بیاد نجاتم بده، کنارم بمونه یا ثابت کنه ارزش موندن دارم. من از خیلی چیزها عبور کردم؛ از آدم‌هایی که فکر می‌کردم بدونشون نمی‌شه، از رابطه‌هایی که خیال می‌کردم آخر دنیان و از وابستگی‌هایی که یه روز تمام دنیام بودن. حالا فقط خودم موندم و خودم؛ و عجیب اینکه برای اولین بار، همین برای من کافیه.🫠

 

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عقده ای در بچگی داشتم پدرم اون‌جور که باید نبود آخر سر من را از مادرم گرفتن عموهای زورگوم وقتی پدرم فوت کرد. نمیبخشمشان باهام بد کردن مریضم کردن که کنار مادرم آمدم بیمارستان بستری شدم.

ویرایش شده توسط rogaye26
  • لایک 3
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

در دل آرزو دارم کاش یک شب با نگرانی به خواب نروم، حسرت به دل شده‌ام بتوانم وقایع را مثبت برای خود تعبیر کنم و برای چیزی که هنوز پیش نیامده است اندوهگین نباشم. 

حسرتش شاید تا ابد در جانم تنیده شود که بتوانم به یک انسان اعتماد کامل داشته باشم و پشیمان نشوم. 

امیدوارم روزی برسد، از اتفاقات خوب هراس نداشته باشم، چون همیشه بعد هر آرامش برایم طوفان است. 

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

حسرت‌های من، پشیمانی‌های من خیلی اوقات در رابطه با چیزهای بی‌هزینه و یا کم‌هزینه بود. حتی اگه هزینه‌ زیاد هم می‌بود، مشکلی نبود؛ مگه من نمی‌تونستم پرداختش کنم؟ معلومه که می‌تونستم اما...

توی این سرزمین، توی افکار منفی، احساسات منفی و تعصب منفی آدمانش زندانی شدم.

من نه نوجوانی کردم و نه جوانی؛ در نهایت پر از غم شدم و از غمانم عقده زاده شد. 

عقده‌ای که شاید روزی جانم رو گرفت، شاید هم من رو تبدیل به هیولایی تنها کرد و یا شاید هم باعث شکوفاییم شد.

اما شکوفایی دیرهنگام چه فایده؟

هرچیزی زمان طلایی خودش رو داره؛ ذوق برای هرچیزی بازه‌ی زمانی مختص خودش رو داره و پس از اون، برای همیشه کور می‌شه.

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...