رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد 

ملودی سریع گفت:

ـ خب خوبه، منو ببرید پیشش. می‌خوام بگم که بعنوان خدمه اونجا شروع به کار کنم. فقط یه سوال؟؟ میتونم مادرمو ببینم؟؟

لوییس گفت:

ـ خدمه‌ها برای تمیزکاری همه جای قصر میرن، آره طوری که کسی نفهمه، میتونی ببینیش. من کمکت میکنم.

ملودی گفت:

ـ خب پس بریم.

یهو صدایی مثل زدن روی طبل تو کل اقیانوس پیچید! مرلین با کلافگی گفت:

ـ وای نه، دوباره شروع شد!

اما ملودی با ترس پرسید:

ـ این دیگه صدای چیه؟؟

لوییس گفت:

ـ مراسم وفاداری به ارسال...هر چند روز یکبار تو مرکز شهر انجام میشه!

مرلین رفت سمت در و گفت:

ـ بیاین بریم تا نگهباناش با زور ما رو از اینجا بیرون نبردن.

بعد سه‌تاییشون به سمت مرکز شهر جایی که همه موجودات و پری‌های دریایی جمع شده بودن رفتن و ملودی از دور دید که یه ارابه در حال اومدن به سمت جمعیته و یه هشت پای مشکی روش نشسته.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 126
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: روایتی دیگر از پری دریایی نام نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، هیجانی، رازآلود خلاصه: این‌بار در اعماق اقی

پارت اول ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده.  لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت: ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وس

پارت دوم تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و یک

و جلوی ارابه، یه فوک دریایی با قیافه‌ایی علوی در حال زدن روی طبل بود. وقتی ارابه جلوی جمعیت ایستاد، ملودی تازه قیافه ارسال رو دید. و بنظرش اومد از اون چیزی که نشون میداد هم وحشتناک‌تر و زشت‌تره. ارسال از روی ارابه‌اش بلند شد و با صدای بلند گفت:

ـ اهالی آتلانتیس آیا تنها وارث اقیانوس رو ستایش میکنید؟

تمام جمعیت یک صدا جواب دادن:

ـ ستایش میکنیم.

ارسال گفت:

ـ برای بار آخر ازتون میپرسم، تاج ملکه الیزابت رو اگه کسی دیده، همین الان بیاد بگه!

جمعیت ساکت شد و کسی چیزی نگفت. لوییس زیر گوش ملودی گفت:

ـ الان مدتهاست دنبال اون تاج میگرده چون با داشتن اون تاج، کاملا می‌تونه به اقیانوس مسلط بشه و آتلانتیس رو نابود کنه!

ملودی با شنیدن این حرف، سریع گردنبندش و گذاشت توی لباسش و پرسید:

ـ باید خیلی خوب ازش مراقبت کنم.

وقتی ارسال دید کسی حرفی نمیزنه گفت:

ـ خب تصمیم با خودتونه؛ اگه فقط تا سه روز دیگه کسی اون تاج و پیدا نکنه، آریل رو که پرنسس محبوب همتونه، بدون لحظه‌ایی درنگ میکُشم! 

ملودی با شنیدن این جمله به خودش لرزید! در واقع تمام موجودات ترسیدن. ارسال که وحشت تو صورت اونا رو دید لبخندی از روی بدجنسی زد و به سمت قصر به راه افتاد. بعدش جمعیت پراکنده شدن و ملودی با ترس رو به مرلین و لوییس گفت:

ـ باید عجله کنیم! نباید ریسک کنیم و بذاریم بلایی سر مادرم بیاد.

لوییس و مرلین تایید کردن و به سمت قصر راه افتادن. ملودی با اعتماد بنفس از جلوی تمام نگهبانا رد شد و وقتی به در اصلی اتاق ارسال رسید، یه صدف دریایی جلوش و گرفت و گفت:

ـ تو دیگه کی هستی؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و دوم

لوییس ترسید اما ملودی با اعتماد بنفس مقابلش وایستاد و گفت:

ـ با ارسال کار دارم. برای خدمه شدن تو قصر اومدم.

صدف با اخم یه نگاهی به سر تا پای ملودی انداخت و بعد کلی مکث گفت:

ـ منتظر باش!

بعد رفت داخل و لوییس یه نفس راحت کشیدم و گفت:

ـ ملودی خیلی مواظب باش! اونا نباید کوچیکترین بویی از این قضیه ببرن! 

ملودی آروم گفت:

ـ حواسم هست.

همین لحظه صدف برگشت و گفت:

ـ ارسال منتظرته!

ملودی همراه با لوییس داشت می‌رفت که صدف جلوی لوییس و گرفت و با عصبانیت گفت:

ـ فقط این خانوم!

ملودی با چشماش به لوییس اشاره کرد تا نگرانش نباشه! وقتی وارد اتاق شد احساس سنگینی زیادی کرد! حدس زد بخاطر جادوی شیطانی خوده ارساله که داخل اتاق هم پخش شده! دور تا دور اتاق رو مه غلیظی در بر گرفته بود که تشخیص اشیای داخل اتاق واقعا سخت بود. ارسال اون ته روی صندلیش نشسته بود و با دیدن ملودی گفت:

ـ بیا نزدیکتر؛ اینقدر به دور و برت سرک نکش!

ملودی از تن صدای ارسال ترسید اما سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه و گفت:

ـ شرمنده.

ارسال گفت:

ـ تو میخوای برای خدمه قصر استخدام بشی؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سوم

ملودی گفت:

ـ بله!

ارسال گفت:

ـ کل قصر خیلی بزرگه‌ها! مطمئنی که خسته نمیشی؟! چون اگه استخدام بشی، دیگه نمیتونی انصراف بدی! اگه چیزی هم ازت ببینم اخراج میشی!

ملودی دستاشو پشتش گذاشت و گفت:

ـ نه شما رو سرافکنده نمیکنم سرورم! میتونین بهم اعتماد کنین!

ارسال از این حرف و جسارت ملودی تعجب کرد و گفت:

ـ چرا باید به یه تازه وارد اعتماد کنم؟!

ملودی به چشمای ارسال خیره شد و گفت:

ـ چون من دلم میخواد آتلانتیس تحت اختیار شما دربیاد! میتونم بهتون کمک کنم سرورم!

ارسال یه تای ابروشو بالا داد و پرسید:

ـ چجوری؟!

ملودی گفت:

ـ میدونین که بیشتر موجودات دریا هنوز هم به آریل و پدرش وفادارن بنابراین حتی اگه به قیمت جونشون هم تموم بشه و حتی اگه هم بدونن کسی نمیگه که اون تاج گمشده کجاست تا شما روی سر خودتون بذارین!

بنظر ارسال حرفای آریل منطقی اومده بود! ملودی ادامه داد و گفت:

ـ اگه به من اجازه بدین بهتون کمک میکنم تا اون تاج رو پیدا کنین! 

ارسال لبخندی زد و گفت:

ـ خب در ازاش چی میخوای؟!

ملودی با لبخند رو به ملودی گفت:

ـ می‌خوام بعد تاجگذاری اون دست راست شما باشم!

ملودی متوجه شد که تونسته توجه ارسال رو به خودش جلب کنه و از این جهت واقعا خوشحال شد اما به روی خودش نیورد! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهارم

ارسال تو جاش جابجا شد و بعد کمی مکث گفت:

ـ حالا که قصدت کمک به من بود چرا تا الان نیومدی؟!

ملودی یکم از این سوالش غافلگیر شد اما سریع گفت:

ـ چون که خانوادم اجازه نمیدادن تا تصمیم خودمو بگیرم و می‌گفتن خطرناکه اما من مطمئنم که شما به کسی که میخواد بهتون کمک کنه آسیبی نمی‌رسونین! بعدشم من همیشه دلم میخواست کنار یه موجود قدرتمند باشم نه یه پرنسسی که با تصمیم احمقانش موقعیتش و ول کرد و رفت سراغ عشقش.

ارسال اومد نزدیک ملودی و لپش و کشید و با خنده گفت:

ـ حرفای قشنگی زدی، خوشم اومد از جسارتت...بسیار خب؛ تو استخدام شدی. 

ملودی با ذوق از اینکه بالاخره تونست این مرحله رو رد کنه، تعظیم کرد و گفت:

ـ ممنونم سرورم.

در حین اینکه تعظیم می‌کرد نگاهش به اطراف بود تا ببینه چیز مشکوکی اطرافش میبینه که توجهش و جلب کنه! اما اونقدر مه اطراف زیاد بود که چیز خاصی دیده نمی‌شد! وقتی ارسال اومد نزدیک ملودی، ملودی چشمش به گردنبند ارسال افتاد! داشت به این فکر می‌کرد که چطور می‌تونست اون گردنبند رو از گردنش باز کنه ولی چیزی به ذهنش نرسید! ارسال پرسید:

ـ خب حالا بگو ببینم اسمت چیه؟!

ـ م...مرلیاه.

ـ مرلیاه چجوری میخوای اون تاج رو برای من پیدا کنی؟؟

ملودی گفت:

ـ بنظر من بجای تحت فشار قرار دادن موجودات دریا باید از خوده آریا این موضوع رو بفهمیم. اگه اجازه بدین من میتونم باهاش صمیمی بشم و از زیر زبونش حرف بکشم! 

ارسال با اطمینان گفت:

ـ اون دختر دیگه حرفی نمیزنه!

ملودی گفت:

ـ اشتباه نکنین سرورم! مطمئنا الان بخاطر اینکه اسیر شده، خیلی ناراحته و تمام تلاشش اینه از اونجا خارج بشه! من میتونم از زیر زبونش حرف بکشم و بفهمم که اون تاج و کجا گذاشته!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجم

ملودی گفت:

ـ اون بجز نگهبانای شما به بقیه موجودات اقیانوس اعتماد می‌کنه.

ارسال با دقت به صورت ملودی نگاه کرد و با اینکه ملودی خیلی ترسیده بود اما سعی کرد محکم رو پای خودش وایسته و وا نده. ارسال گفت:

ـ ناچارا؛ بهت اعتماد میکنم.

بعدش انگشت اشارشو به سمت ملودی گرفت و گفت:

ـ ولی اگه کوچیکترین اشتباهی ازت سر بزنه، سرتو از تنت جدا میکنم!

ملودی آب دهنش و قورت داد و گفت:

ـ نگران نباشید!

ارسال به در اشاره کرد و گفت:

ـ میتونی بری!!

بعد به صدف اشاره کرد و گفت:

ـ وسایل لازم رو بهش بدین! 

ملودی سری تکون داد و بیرون رفت! صدف با اخم رو بهش گفت:

ـ آشپزخونه ته راهروئه! وسایل هم تو انباریه...از اتاق آخر قصر شروع کن.

ملودی باشه‌ایی گفت و وقتی از اونجا بیرون اومد دید که لوییس دم در منتظرش بود و وقتی اونو دید گفت:

ـ اومدی ملودی؟؟

ملودی لبخندی زد و آروم زیر گوشش گفت:

ـ اون جلبک و چجوری بگیرمش؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و ششم

لوییس نگاهی به اطراف کرد و وقتی دید صدف دیگه دنبالشون نمیاد، به طرف بیرون شنا کردن و گفت:

ـ اونو من و مرلین برات میاریم. تونستی یه راه پیدا کنی تا گردنبند ارسال و بگیری؟؟

ملودی با ناامیدی گفت:

ـ فکر نکنم چون محکم به گردنش بسته... باید ببینم که چجوری میتونم از گردنش باز کنم!

لوییس پرسید:

ـ تونست بهت اعتماد کنه؟؟

ملودی پوزخندی زد و گفت:

ـ مگه چاره دیگه‌ایی هم داره؟؟ نمیدونه که دختر آریل برای نابود کردنش اومده پیشش!

لوییس دوباره پرسید:

ـ سمت اتاق آریل پر از نگهبانه! چجوری میخوای بری پیشش؟؟

ملودی گفت:

ـ بهش گفتم باید از زیر زبون آریل بفهمم که تاج و کجا گذاشته! واسه اینکارم باید برم پیشش! لابد الان به نگهباناش گفته! این کار راحته ولی گرفتن گردنبندش واقعا کار سختیه و نمی‌دونم چیکار باید بکنم.

همین لحظه رسیدن سمت آشپزخونه قصر و لوییس با لبخند گفت:

ـ وقتی رفتی پیش مادرت، حتما باهاش درمیون بذار! مطمئنم که راه حلی برای اینکار داره.

ملودی تایید کرد و گفت:

ـ پس تو و مرلین برین تا جلبک سیاه بیارین، فقط لطفاً مراقب باشین تا گیر نیفتید! 

لوییس گفت:

ـ نگران نباش، برای اون یه نقشه خوب تو سرمه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هفتم

رسیدن به آشپزخونه قصر و ملودی همونجا از لوییس خداحافظی کرد. وارد آشپزخونه شد که یهو لاک پشت که مشغول آشپزی بود گفت:

ـ تو دیگه کی هستی؟!

تا ملودی رفت جوابشو بده، خارپشت با جارو و خاک انداز از پشت سر ملودی اومد و در جواب لاک پشت گفت:

ـ خدمه جدیده قصره که تازه استخدام شده! 

بعدش بدون کوچیکترین عکس العملی، جارو رو داد دست ملودی و با تحکمی که توی صداش بود گفت:

ـ از راهروهای آخر قصر شروع کن که تا شب بتونی سالن رو هم تمیز کنی؛ در ضمن عرض زدن هم ممنوع!

ملودی سریع سرشو تکون داد و گفت:

ـ متوجه شدم.

داشت از آشپزخونه بیرون می‌رفت که خارپشت دوباره گفت:

ـ راس ساعت هشت شب هم شام کارکنانه؛ اگه یک دقیقه دیرتر بیای دیگه حق نشستن روی این صندلی رو نداری! 

ملودی توی دلش در حال فکر کردن به این موضوع بود که چقدر قوانین سرسختانه‌ایی تو قصر گذاشته و موجودات دریا چی میکشن!! ملودی بازم با یه لبخند مصنوعی گفت:

ـ متوجه شدم! 

وقتی داشت از آشپزخونه می‌رفت بیرون داشت به این موضوع فکر می‌کرد که کاش میدونستم اتاق مادرش کجاست تا بره پیشش! اون لحظه تنها چیزی که می‌تونست آرومش کنه، آغوش مادرش بود! لوییس هم پیشش نبود تا بتونه ازش بپرسه! ولی تصمیم داشت که موقع شام به هر قیمتی هم که شده بره پیش مادرش! باید یکم دندون رو جیگر میذاشت و خودشو کنترل می‌کرد وگرنه همه به شک‌ می‌افتادند!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هشتم

از راهروی آخر شروع کرد. از بس شنا کرده بود، واقعا دم و پاهاش درد گرفته بود اما باید تحمل می‌کرد . نگهبانا هم خیلی با تعجب نگاش میکردم اما ملودی اصلا به روی خودش نمی‌آورد تا اینکه بالاخره ساعت هشت شد و راه افتاد به سمت آشپزخونه و دید که تمام کارکنا به ترتیب وارد آشپزخونه می‌شدم و ظرفای غذا رو می‌گرفتن وقتی ملودی ظرفش رو گرفت، شنید که خارپشت با صدای بلند گفت:

ـ غذای آریل و دوستاش و ببرید تو اتاقشون...

قبل از اینکه نگهبان حرفی بزنه، ملودی سریع گفت:

ـ بدین من میبرم.

خارپشت یه‌تای ابروشو بالا داد و دست به سینه شد و گفت:

ـ تو چرا ببری؟؟

ملودی بدون اینکه خودشو بیاره، رفت نزدیکش و آروم زیر گوشش گفت:

ـ ارسال کاملا در جریانه! بده به من تا غذاشو ببرم!

خارپشت یکم مکث کرد و گفت:

ـ چند لحظه منتظر باش!

بعدش گوشی که دور کمرش بسته بود و درآورد و رفت به گوشه وایستاد و بعد چند دقیقه حرف زدن اومد پیش ملودی و سینی رو داد دست ملودی و گفت:

ـ ببرش! 

ملودی با قیافه حق به جانب فقط نگاهش کرد و سینی رو گرفت و موقع رفتن گفت:

ـ اتاق آریل کدوم سمته؟

خارپشت گفت:

ـ توی راهروی جنوب غربی، دومین اتاق...

ملودی گفت:

ـ باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و نهم

و داشت از آشپزخونه بیرون می‌رفت که خارپشت صداش زد:

ـ تازه وارد؟؟

ملودی وایستاد اما برنگشت، خارپشت زیرگوشش با مرموزی پرسید:

ـ با ارسال چه قراری گذاشتی که گفته همه چیزو بسپرم دستت؟؟

ملودی نگاش کرد و گفت:

ـ بین منو ارساله! اون به من اعتماد کرده! لزومی نداره که من چیزی بهت بگم.

خارپشت انتظار همچین جوابی از ملودی نداشت اما بعد این حرف ملودی سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت. ملودی تو دلش کلی خوشحال شد که ارسال باعث شد تا خارپشت دیگه اونو سوال پیچ نکنه. ملودی خوشحال بود و هیجان داشت از اینکه قراره بعد سالیان سال مادرشو ببینه. کل اون مسیر و شنا کرد و دید که جلوی در اتاق آریل برخلاف اتاقای دیگه، تعداد زیادتری از نگهبانا ایستادن و در اتاق با میله های قوی پوشیدن شده! نگهبانا با دیدن ملودی، در گوش هم چیزی زمزمه کردن و یکی از اونا رو بهش گفت:

ـ باید بگردیمت!

ملودی خیلی استرس گرفت؛ از این میترسید که نکنه گردنبند رو پیدا کنن. سینی رو پایین گذاشت و رفت سمت نگهبان و نگهبان هم مشغول گشتنش شد. داشت می‌رفت عقب اما نظرش به گردنبند ملودی جلب شد! یکم مکث کرد و با سریع گردنبندش رو درآورد و یه نگاهی بهش انداخت و گفت:

ـ این دیگه چه گردنبندیه؟!

ملودی سعی کرد تا استرس رو تا حد ممکن از صورت و صدای خودش کم کنه و گفت:

ـ این یه گردنبنده یادگاریه که از بچگی تو گردنمه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و دهم

ملودی سعی کرد تا استرس رو تا حد ممکن از صورت و صدای خودش کم کنه و گفت:

ـ این یه گردنبنده یادگاریه که از بچگی تو گردنمه!

نگهبان یه نگاهی به چشمای ملودی انداخت و انگار که قانع شده بود چون ملودی بلد بود نقش خودشو خوب بازی کنه! ملودی سینی غذا رو گرفت و بعد باز کردن در میله‌ایی، ملودی با هیجان وارد شد...دستاش واقعا می‌لرزید! اولین چیزی که نظرش و جلب کرد، رنگ صورتیه اتاق بود که برخلاف فضای بیرون قصر، خیلی زیبا بود! وقتی نگهبان پشت سرش درو بست! سینی غذا را روی میز کناریش گذاشت و سعی کرد لرزش صداشو کنترل کنه و گفت:

ـ ما...مان...

رفت کمی نزدیکتر و دید که یهو در یکی از اتاقها که بنظرش حموم میومد، باز شد و ملودی برای اولین بار صورت مادرش و دید...و آریل هم بعد سالها دختر کوچولوش و که فکر می‌کرد مُرده، ثمره عشق با پرنس اریک رو دیده بود! برای چند لحظه بهم خیره شدن و تو چشمای جفتشون اشک جمع شد! آریل این سکوت رو سکونت و آغوشش و باز کرد و گفت:

ـ دختر قشنگ من؛ بالاخره دعاهام مستجاب شد! تو زنده‌ایی...

ملودی با سرعت پرید تو آغوش مادرش و محکم همدیگرو بغل کردن...آریل موهای دخترشو بو می‌کرد و گفت:

ـ دختر زیبای من؛ خدایا شکرت...

بعد پیشونی ملودی رو بوسید و چشمش به گردنبند ملودی افتاد و گفت:

ـ خودتی! خیلی شبیه پدرتی...

ملودی اشکشو پاک کرد و گفت:

ـ خیلی دلم میخواست ببینمت مامان...دقیقا همون‌جوری هستی که تصور کرده بودمت...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و یازدهم

همین لحظه سباستین و فلاندر هم خودشون رو نشون دادن! یکیشون از زیر تخت بیرون اومد و یکیشون هم از پشت کمد...سباستین هم به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌گفت:

ـ آریل، بالاخره دعات مستجاب شد! خدایا باورم نمیشه قراره نجات پیدا کنیم.

ملودی متوجه شد که لوییس از همین خرچنگ حرف میزد و می‌گفت که برادرشه...ملودی با لبخند به جفتشون نگاه کرد و گفت:

ـ برادرت لوییس راهنماییم کرد!

سباستین با ذوق به ملودی نگاه کرد و ملودی دوباره پرسید:

ـ چرا شما قایم شدین؟؟!

فلاندر با ناراحتی گفت:

ـ اگه بدونی بخاطر اون تاج گمشده اون ارسال جادوگر چه بلایی سر...

یهو آریل حرف فلاندرو قطع کرد و گفت:

ـ حالا دیگه حرف گذشته رو پیش نکشیم مهم اینه دخترم زندست و الان پیش منه.

بعدش دستای ملودی رو گرفت و کنارش رو تختش نشست و رو به ملودی گفت:

ـ دخترم، تاج تو گردنبندته دیگه درسته؟؟

ملودی سرشو تکون داد و داشت گردنبندشو درمی‌آورد که آریل مانعش شد و گفت:

ـ فعلا دست خودت باشه عزیزم تا بهت بگم!

فلاندر سریع پرسید:

ـ ببینم تونستی گردنبند ارسال و بگیری؟!

سباستین قبل جواب دادن ملودی گفت:

ـ وای فلاندر، چقدر عجولی!!

اما ملودی با ناراحتی گفت:

ـ متاسفم ولی نمیتونم درش بیارم، دور گردنش چفت بسته؛ هیچ چیزیم به ذهنم نمی‌رسه تا بخوام گولش بزنم و از گردنش در بیارم!

سباستین گفت:

ـ لوییس کجاست؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و دوازدهم

ملودی گفت:

ـ به اون و مرلین سپردم تا برن جلبک سیاه رو از شقایق دریایی بیارن فقط امیدوارم گیر نیفتن!

سباستین با اطمینان لبخندی زد و گفت:

ـ نگران نباش اونا کار خودشونو بلدن!

آریل که دید ملودی ناراحته از اینکه نمیتونه کمکی بهشون بکنه گفت:

ـ عزیزم ناراحت نباش؛ هر چیزی یه چاره‌ایی داره!

فلاندر با باله‌هاش اشکاشو پاک کرد و گفت:

ـ چه چاره‌ایی داره آریل؟! هممون اینجا می‌میریم!

آریل گفت:

ـ مثل اینکه یادت رفته ما یه نفر و می‌شناسیم که توی قالب زنی می‌تونه بهمون کمک کنه!

فلاندر یهو به فکر فرو رفت و در عرض سیم ثانیه حالت چهره‌اش عوض شد و با ذوق گفت:

ـ وای! حق با توئه!! چرا این موضوع به ذهن خودم نرسید؟!

سباستین با سردرگمی پرسید:

ـ میشه یجوری حرف بزنین که ما هم متوجه بشیم؟؟!

آریل نگاشون کرد و گفت:

ـ اگه بتونیم عین قالب گردنبند ارسال رو درست کنیم، روزای فرد که می‌ره حمام قصر اونو دربیاره و ملودی هم تو همون حین بتونه اون گردنبند فیک رو با اصلش جابجا کنه! همه چی حل میشه!

ملودی سریع گفت:

ـ میتونم اینکارو کنم! فقط اینکه قالب گردنبندش و دارین؟؟

آریل گفت:

ـ یه عکس از خوده ارسال تو کمدم هست که توش گردنبندش مشخصه و میشه از روش قالبش رو ساخت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سیزدهم

سباستین با ناامیدی رو به آریل گفت:

ـ نگو که میخوای اون گردنبند و بسپری به اسکاتل تا ببره درست کنه!!

آریل گفت:

ـ مگه چاره‌ی دیگه‌ایی هم داریم سباستین؟؟

سباستین این‌بار با عصبانیت گفت:

ـ اون بجز دسته گل به آب دادن چه کار دیگه‌ایی بلده؟!

آریل پافشاری کرد و گفت:

ـ مجبوریم بهش اعتماد کنیم! من امیدوارم این‌بار دست و پا چلفتی بودنش کار دستش نمی‌ده!

ملودی با تعجب پرسید:

ـ اسکاتل دیگه کیه؟!

آریل گفت:

ـ یه مرغ دریایی که نزدیک خشکی زندگی می‌کنه! از دوستای قدیمیه منه.

ملودی سریع گفت:

ـ باشه من اون ورقه رو میبرم پیشش و میگم تو اسرع وقت برام درست کنه چون وقت زیادی نداریم!

آریل و فلاندر و سباستین با تعجب به ملودی نگاه کردن! ملودی فهمید که نمیتونه از زیر نگاه‌های پر از سوال اونا در بره و گفت:

ـ ارسال به مردم اقیانوس گفته اگه تا سه روز دیگه نفهمن تاج کجاست، مادرمو...

به اینجا که رسید مکث کرد و دیگه چیزی نگفت اما آریل و دوستاش متوجه حرف ملودی شدن

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهارده 

 و فلاندر رفت سمت کمد آریل و گفت:

ـ بجنبید؛ نباید وقت رو تلف کنیم.

سباستین هم بعد این حرف ملودی موافقت کرد و دیگه چیزی نگفت! آریل عکس اون گردنبند رو به ملودی داد و بعدش دستاشو تو دستش گرفت و گفت:

ـ خیلی مراقب خودت باش دخترم!

ملودی گونه مادرشو بوسید و گفت:

ـ تمام تلاشمو میکنم که بتونم اون قالب و بیارم!

سباستین گفت:

ـ ارسال و چجوری میخوای اداره کنی؟!

ملودی گفت:

ـ گفتم که اونم یجورایی مجبوره تا بهم اعتماد کنه! در به در دنبال اون تاج میگرده! هندل کردن ارسال با من!

اینو گفت و رفت سمت سینی غذا و وسایل و روی میزشون گذاشت و گفت:

ـ من برم تا بیشتر از این بهم شک نکردن!

باهاشون خداحافظی کرد و در زد و منتظر شد تا نگهبانا درو باز کنن و بعدش از اونجا بیرون رفت. عکس رو داخل دمش مخفی کرد و اول از همه سینی رو برد سمت آشپزخونه و خارپشت انگار منتظرش بود! با دیدنش سریع لیوان چایی رو پایین گذاشت و پرسید:

ـ چرا اینقدر طول کشید؟؟

ملودی گفت:

ـ تو توی این موارد دخالت نکن! من راجب آریل و دوستاش فقط به ارسال جواب پس میدم. یبار دیگه هم بخوای از این سوالا بپرسی ازم، به ارسال میگم تا حسابتو برسه!

بعدش هم بدون اینکه منتظر باشه از آشپزخونه بیرون رفت

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پانزدهم

خارپشت زیرلب زمزمه کرد:

ـ این دختر یه ریگی به کفشش هست! ولی بالاخره بوش درمیاد!

از اون طرف لوییس و مرلین شنل نامرئی کننده مغازه مرلینو روی سرشون گذاشتن و بعد کلی تلاش، بالاخره تونستن چندتا جلبک سیاه گیر بیارن و به سختی از جلوی نگهبانای شقایق دریایی رد شدن و بردنش تو مغازه مرلین و مخفیش کردن! ملودی برای اینکه بیشتر به چشم ارسال بیاد قبل از رفتن پیش اسکاتل، یه سری به ارسال زد تا ببینه داره چیکار می‌کنه! ارسال با شنیدن صدای در گفت:

ـ بیا تو! 

ملودی وارد اتاق شد و دید که ارسال جلوی آینه اتاقش نشسته و مشغول کرم زدن به دستاشه؛ ارسال پرسید:

ـ خب، تونستی چیزی بفهمی؟؟!

ملودی گفت:

ـ یجوری پیششون وانمود کردم سمت اونام سرورم؛ نگران نباشید! خیلی زود میفهمم که اون تاج و کجا گذاشتن!

ارسال گفت:

ـ فقط بخاطر گفتن همین موضوع اومدی اینجا؟؟!

ملودی گفت:

ـ راستش خارپشت زیاد از حد تو اینکار دخالت می‌کنه؟! من بهش بگم یا...

ارسال حرف ملودی رو قطع کرد و گفت:

ـ نه، من خودم باهاش برخورد میکنم. اگه این قضیه رو بشنوه، موضوع دهن به دهن می‌چرخه و شاید به گوش آریل و دوستاش برسه!

ملودی گفت:

ـ منم همین نظرم دارم.

ارسال از روی صندلیش بلند شد و رو به ملودی گفت:

ـ خب میتونی بری!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و شانزدهم

ملودی از اینکه حسن نیتش و به ارسال نشون داده بود واقعا خوشحال شد و بعد از بیرون اومدن از قصر، تصمیم گرفت شبانه با کمک لوییس و مرلین به دیدن اسکاتل بره. بنابراین به سمت مغازه مرلین راه افتاد. مرکز اقیانوس رو برای اولین بار اینقدر تاریک و خلوت می‌دید و یکم بنظرش ترسناک اومد! میون اون همه مغازه توی مرکز شهر، فقط مغازه مرلین چراغش روشن بود. به آرومی شنا کرد و خودشو به اون مغازه رسوند! در زد...مرلین با تردید پرسید:

ـ کیه؟!

ملودی به دور و برش نگاه کرد و آروم جواب داد:

ـ منم؛ درو باز کن!

مرلین درو باز کرد با هیجان پرسید:

ـ وای ملودی؛ تونستی آریل و ببینی؟؟

لوییس اومد نزدیک در و گفت:

ـ بذار بیاد داخل بعد سوالاتو بپرس!

ملودی وقتی وارد مغازه شد یه نفس راحتی کشید و دم ماهیشو درآورد و گفت:

ـ واقعا پاهام درد گرفت!

بعدش از داخل دم ماهیت، عکس از گردنبند ارسال و درآورد و رو بهشون گفت:

ـ اینو مادرم داده بچها، گفته باید ببریم بدیم به اسکاتل تا عینشو برامون درست کنه!

لوییس گفت:

ـ من اسکاتل و میشناسم، فردا صبح زود می‌برمت!

ملودی سریعا گفت:

ـ نه فردا نمیشه! نمیتونیم ریسک کنیم، امکانش هست یکی ببینه و به ارسال خبر بده! ذاتا چشم اون خارپشت یکسره به منه. همین الان باید بریم.

مرلین گفت:

ـ آریل حالش خوب بود؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هفدهم

ملودی گفت:

ـ خوب بود، بهترم میشه...

لوییس گفت:

ـ مطمئنم که آریل وقتی فهمید دخترش زندست، از شادی تو پوست خودش نمی‌گنجید.

بعدش ملودی با بغض گفت:

ـ چقدر خوب شد که اومدی دنبالم و اومدم اینجا تا مادرم و ببینم! حس میکنم نیمی از اون خلا وجودم با دیدنش پُر شده.

لوییس لبخندی زد و برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت:

ـ خب الان وقت احساساتی شدن نیست! اگه بخوای بریم پیش اسکاتل، باید عجله کنیم. راستی ملودی جلبک سیاه هم تونستیم بگیریم .

ملودی با شادی گفت:

ـ  الان کجاست؟

مرلین  تِل گلُگُلی سرشو درآورد و به داخلش اشاره کرد و گفت:

ـ ایناهاش...

ملودی دستاشو بهم کوبید و گفت:

ـ ولی خدارو شکر که این مرحله رو هم پشت سر گذاشتیم!

یهو صدایی آشنا از پشت سرش شنید که گفت:

ـ ولی دقیقا تو همین مرحله میمونی!

ملودی برگشت و دید که خارپشته! مثل اینکه از داخل قصر تعقیبش کرده بود و الان هم از پنجره مغازه مرلین وارد شد! خارپشت با دیدن پاهای ملودی گفت:

ـ چطور یه انسان به خودش جرئت داده که پاشو تو قلمروی پری‌های دریایی بذاره؟!

ملودی آب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت. از نظر اون چون خارپشت همه چیز رو دیده، دیگه ارسال اونم میذاره پیش مادرش و هیچکس نمیتونه اقیانوس رو نجات بده! خارپشت گفت:

ـ می‌دونستم که تو یه ریگی به کفشت هست!

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هجدهم

ملودی با حالت التماس بهش نگاه کرد و گفت:

ـ خارپشت یه لحظه...

اما خارپشت مصمم حرفشو قطع کرد و گفت:

ـ الان میریم و به ارسال جواب پس میدی!

داشت میومد سمت ملودی که دستشو بگیره و اونو ببره پیش ارسال که لوییس با چنگکش محکم دستشو گرفت و با اخم رو بهش گفت:

ـ تو اینکارو نمیکنی!

خارپشت پوزخندی زد و گفت:

ـ نکنه خرچنگی مثل تو میخواد جلوی منو بگیره؟!

لوییس هم خندید و گفت:

ـ من نه؛ اون اینکار و می‌کنه!

و قبل از اینکه خارپشت به خودش بجنبه، مرلین از پشت سرش یه کیسه کشید روشو تهشو محکم بست. بعدش رو به کیسه با حالت مسخره کردن گفت:

ـ ببخشید خارپشت، نمی‌تونستم بذارم وقتی اینقدر به هدفمون نزدیک شدیم، خرابش کنی!

خارپشت تلاش می‌کرد تا از کیسه بیرون بیاد اما فایده‌ایی نداشت. لوییس و مرلین با کمک هم خارپشت و داخل کمد لباسها گذاشتن و درشو قفل کردن. ملودی نفس راحتی کشید و گفت:

ـ وای بچها، خیلی کم مونده بود! فکر می‌کردم الان همه چیز خراب میشه!

مرلین بهش چشمکی زد و گفت:

ـ تا ما رو داری؛ غم نداری پرنسس...

لوییس گفت:

ـ ملودی زودتر اون دم ماهی رو بپوش بریم قبل از اینکه دوباره یه نفر دیگه ما رو ببینه! 

ملودی هم سریعا دم ماهی رو پوشید و با هم به سمت مکانی که اسکاتل توش زندگی می‌کرد، راه افتادن. بعد از یه ربع شنا کردن بالاخره رسیدن. صدای خروپف اسکاتل تمام اون منطقه رو گرفته بود! ملودی سعی کرد جلوی خندشو بگیره اما موفق نشد و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن و گفت:

ـ چقدر بامزه خوابیده!

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و نوزدهم

لوییس گفت:

ـ اونم از دوستای صمیمی مادر و پدرته!

مرلین یه سنگ بهش زد که اسکاتل با عصبانیت گفت:

ـ از دست این پشه‌های مزاحم! 

بعدش که چشمشو باز کرد و نگاهش به ملودی و مرلین و لوییس خورد، چندبار چشمشو باز و بسته کرد و با دیدن ملودی گفت:

ـ این دختره دیگه کیه لوییس؟؟

ملودی یکم رفت نزدیکش و گفت:

ـ من ملودی‌ام، دختر آریل‌.

یهو اسکاتل از جاش پرید و گفت:

ـ چی؟؟ دختره آریل؟؟ تو زنده‌ایی؟؟

سریعا چراغ قوه‌اشو سمت ملودی گرفت و خطاب به لوییس گفت:

ـ ببینم لوییس مطمئنی که خودشه؟؟ یه موقع بازی نخورده باشی!!

بعدش همینجوری در حال بررسی کردن ملودی بود...موهاشو بود می‌کرد، چشماشو میدید...دستاشو میدید... ملودی هم تو همین حین فقط می‌خندید...لوییس با کلافگی گفت:

ـ اسکاتل بازی در کار نیست...این دختر اریک و آریله!

اسکاتل گفت:

ـ وای چشماش دقیقا شبیه پرنس اریکه 

بعد رو به ملودی گفت:

ـ دختر تو پری دریایی هستی؟؟

ملودی هم گفت :

ـ نه انسانم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیستم

اسکاتل با حالت خنده داری گفت:

ـ وای خدای من! 

مرلین گفت:

ـ اسکاتل خیلی وقت نداریم!

اسکاتل نگاش کرد و گفت:

ـ منظورت چیه؟! دختر آریل برگشته‌ و زنده است...میتونیم چندین روز جشن و پایکوبی برپا کنیم!

ملودی گفت:

ـ البته به شرط اینکه بتونیم ارسال و نابود کنیم!

اسکاتل یهو با ناراحتی گفت:

ـ آره، اون جادوگر شرور از یادم رفته بود!

ملودی عکس گردنبند رو درآورد و گفت:

ـ ببین اسکاتل، این گردنبند ارساله، مادرم گفت تو میتونی عین همینو درست کنی و برام بیاری!

اسکاتل ورقه رو از دست ملودی گرفت و بالا و پایینش و نگاه کرد و با کمی فکر گفت:

ـ امممم، آره میتونم...یکی از دوستام خوراکش درست کردن چیزای تقلبیه!

لوییس گفت:

ـ پس عجله کن! اینو ببر براش و بهش بگو با دقت عین همینو درست کنه. زیاد وقت نداریم!

اسکاتل رو به لوییس گفت:

ـ چشم قربان!

ورقه رو به منقارش گرفت و ملودی گفت:

ـ لطفاً بهش بگو زودتر تموم کنه! زیاد وقت نداریم....ما همینجا منتظرت میمونیم.

اسکاتل تایید کرد و پر زد رفت...ملودی و لوییس و مرلین تا نزدیکای صبح منتظر اسکاتل موندن تا برگرده...ملودی دیگه کم کم نزدیکای طلوع آاتاب روی صخره خوابش برده بود.

که با صدای بال زدن اسکاتل از جا پرید...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و یکم

مرلین گفت:

ـ امیدوارم درست کرده باشه!

همشون چشم امیدشان به اسکاتل بود. اسکاتل رو صخره فرود اومد و مثل همیشه سرحال رو به ملودی گفت:

ـ سلام پرنسس

ملودی بهش نگاه کرد و با استرس پرسید:

ـ چیشد اسکاتل؟؟ تونست درست کنه!

اسکاتل یکم قیافشو ناراحت کرد و گفت:

ـ متاسفم...

انگار کوهی غم رو شونه های ملودی نشست و تا خواست گریه کنه دوباره اسکاتل با شادی به گردن خودش اشاره کرد و گفت:

ـ شوخی کردم....بهترین از این نمی‌تونست دربیاره!

لوییس از همون داخل آب، یه سنگ به اسکاتل پرتاب کرد و با خشم گفت:

ـ احمق، این مسئله شوخی داره؟؟ سکته کردیم هممون!

ملودی با شادی گردنبند رو از گردن اسکاتل درآورد و بعد به ورقه نگاه کرد....لوییس و مرلین هم اومدن نزدیک و لوییس گفت:

ـ واقعا خیلی شبیه، مو نمیزنه...

ملودی بی‌مقدمه اسکاتل رو بغل کرد و گفت:

ـ اسکاتل کار خیلی بزرگی رو برامون انجام دادی، خیلی ممنونم.

اسکاتل صورت ملودی رو نوازش کرد و گفت:

ـ به مادرت بگو هر وقت از اون اسیری درومد یه سر به من بزنه، خیلی دلم براش تنگ شده.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و دوم

ملودی بهش لبخندی زد و گفت:

ـ توجشن اقیانوس تو هم دعوتی، حتما بیا و خودت بهش بگو.... مطمئنم که اونم کلی دلش برات تنگ شده!

بعدش پرید توی آب و اسکاتل گفت:

ـ دمت گرم دختره آریل، خوشحال شدم از دیدنت...

ملودی هم براش دست تکون داد و گفت:

ـ ممنونم اسکاتل...

بعدش به همراه مرلین و لوییس به سمت آتلانتیس شنا کردن...تو مسیر ، ملودی از مرلین پرسید:

ـ مرلین در کمد و قفل کردید یجوری که خارپشت نتونه ازش بیرون بیاد؟؟

مرلین گفت:

ـ آره بابا، نگران نباش!

ملودی گفت:

ـ الان فقط مونده مرحله آخر که سخت‌ترین مرحلست...

لوییس تایید کرد و گفت:

ـ خیلی باید مراقب باشی ملودی! 

ملودی پرسید:

ـ ارسال ساعت چند میره سمت حمام و اینکه چقدر طول می‌کشه؟!!

لوییس گفت:

ـ تقریبا یک ساعت دیگه باید بره...

مرلین گفت:

ـ بنظرم بعد رفتنش به نگهبان دم اتاقش بابت اینکه چیز جدید راجب آریل فهمیدی بگو، که بذاره بری داخل!

لوییس گفت:

ـ حق با مرلینه، این تنها راه ورود به اتاق ارساله...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و سوم

ملودی حرفاشونو تایید کرد و زیرلب زمزمه کرد:

ـ امیدوارم بتونم از پسش بربیام!

بعد از چند دقیقه وارد قصر شدن، بجز نگهبانای در ورودی هنوز کارکنای دیگه قصر بیدار نشده بودند! ملودی به سمت اتاق ارسال راه افتاد و به صدف دریایی گفت:

ـ با ارسال کار مهمی دارم!

صدف نگاهی به ملودی انداخت و گفت:

ـ الان وقت نداره!

ملودی رفت نزدیک صدف و آروم زیر گوشش گفت:

ـ راجب آریل چیز جدیدی فهمیدم! اگه ارسال بفهمه نذاشتی سر وقت بیام و این موضوع رو بهش بگم، باهات برخورد می‌کنه!

صدف که این موضوع رو شنید و در عین حال هم میدونست، ارسال سر قضیه تاج و آریل با کسی شوخی نداره، در اتاق ارسال رو باز کرد و گفت: 

ـ برو تو؛ قبل از اینکه ارسال بره حمام حرفاتو بهش بزن!

ملودی با سر حرفش و تایید کرد و وارد اتاق ارسال شد... دوباره اون مه‌ غلیظ جلوی چشماشو گرفت...چند دور ارسال رو صدا زد:

ـ ارسال؟؟! ارسال اینجایی؟؟!

اما وقتی صدای شیرآب رو شنید، متوجه شد که ارسال وارد حمام شده؛ بنابراین با سرعت دست بکار شد و دنبال گردنبند گشت...تمام جاها رو به سختی زیر و رو کرد! اما اون گردنبند انگار آب شده بود و رفته بود زیر زمین. دوباره داشت ناامید می‌شد که یهو فکری به ذهنش رسید! اگه منبع این مه رو از تو اتاق پیدا می‌کرد و اون مه رو از بین می‌برد، راحت‌تر می‌تونست وسایل داخل اتاق رو ببینه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و چهارم

جاشون با کمی کشتن پیدا کرد! دقیقا کنار در حمومش بود. رفت و دکمشو زد و خاموش کرد. حالا می‌تونست دقیقا وسایل داخل اتاق رو ببینه...چشمش به یه صدف طلایی براق گوشه کشوی تختش خورد! خودش بود...سریعا اون گردنبند فیک رو با گردنبند اصلی عوض کرد...دوباره برگشت و دکمه‌ی مه رو زد و با آرامش کامل از اتاقش خارج شد... سعی کرد جلوی نگهبانا طوری خارج بشه که کسی شک نکنه!! باورش نمیشد بالاخره تونست از پس این مرحله هم بربیاد! 

با سرعت به سمت مرلین و لوییس رفت. لوییس با دیدنش گفت:

ـ گرفتیش؟؟

ملودی با چشماش بهش اشاره کرد. لوییس گفت:

ـ پس بجنبید بریم سمت اتاق آریل...کارکنای قصر دارن از خواب بیدار میشن!

مرلین گفت:

ـ تازه از لاکپشت و چند نفر دیگه هم شنیدم که داشتن دنبال خارپشت می‌گشتن! توروخدا عجله کنید تا لو نرفتیم.

ملودی سرعت شنا کردنش و بیشتر کرد! انگار گردنبند ارسال گردنشو اذیت میکرد اینقدر که پر از جادوی سیاه و نفرین و طلسم بود. ملودی گفت:

ـ گردنبندش داره اذیتم می‌کنه! نمیتونم خوب اطرافم رو ببینم.

لوییس یه طرف دستش و گرفت و مرلین هم دست دیگشو گرفت و گفت:

ـ ملودی لطفاً خودتو نباز! خیلی کم مونده تا برسیم.

مرلین گفت:

ـ به ما تکیه بده!

ملودی تمام تلاشتو کرد تا بتونه سرپا بمونه! وقتی رسیدن دم در اتاق آریل، ملودی از بس این گردنبند بهش فشار آورده بود، نمی‌تونست حرف بزنه! بجاش مرلین گفت:

ـ درو باز کنین، بنا به گفته ارسال ملودی باید بره تو این اتاق!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...