رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیستم و چهارم

سفره‌ماهی که موفق شده بود، سباستین بیاره تو آشپزخونه، نفس راحتی کشید و لیست غذا و موادغذایی آشپزخونه رو داد دست سباستین و‌ گفت:

ـ ببین چی کم و کسری داره.

سباستین با اخم به سفره ماهی نگاه کرد اما چاره‌ایی نداشت و این وظیفه به عهده خودش بود و نمی‌تونستم از زیر این ماجرا دربره. وقتی که داشت لیست مواد غذایی رو هم می‌نوشت، فکرش پیش آریل بود...از اینکه کار احمقانه‌ایی نکنه چون این بار اگه اتفاقی پیش میومد، پادشاه ترایتن، سباستین و با دستای خودش خفه می‌کرد. بعد از مرگ ملکه الیزابت، اون یجورایی نگهبان شخصی آریل محسوب می‌شد و تمام کارای آریل یجورایی با سباستین بود. این دوتا یه ریگی به کفششون بود و سباستین باید هر جوری هم که بود، درمیورد که اینا داشتن چیکار میکردن...از اونور آریل و فلاندر بی‌خبر از همه جا وارد اتاق شدم و فلاندر نفس راحتی کشید و گفت:

ـ از دست دستورات پادشاه هم خلاص بشیم، سباستین ولمون نمیکنه!

آریل تایید کرد و گفت:

ـ همینو بگو! برای اینکه شک نکنه، مجبور شدم هر کاری میگه رو انجام بدم. واقعا خسته شدم.

بعد یهو لبخند زد و گفت:

ـ اما وقتی به پرنس فکر میکنم و به این فکر می‌کنم که امروز هم قراره ببینمش، تمام خستگی از تنم بیرون می‌ره...فکرشو بکن قراره راجب زندگی آدما برام توضیح بده...همون چیزی که همیشه دلم می‌خواست راجبش بدونم. راجب اینکه اونور اقیانوس چی میگذره.

اینقدر آریل با ذوق راجب پرنس اریک و عشقش به اون صحبت می‌کرد، که فلاندر نتونست تو ذوقش بزنه و حرفای تکراری رو دوباره بهش بگه و بهش اجازه داد حداقل تو رویای شیرین لحظه‌ایی خودش شاد باشه.

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و پنجم

نزدیکای ظهر دوباره از شهر خارج شدن و آریل رفت تا با پرنس اریک ملاقات کنه. پرنس اریک هم نزدیک صخره منتظرش وایستاده بود و با فلوتش آهنگ میزد. مکس هم آروم و قرار نداشت...انگار اونم دنبال این بود تا ببینه بالاخره پری دریایی میاد یا نه! اومدن آریل یکم طول کشید...پرنس اریک دست از زدن فلوت برداشت و گفت:

ـ فکر کنم دیگه بی‌فایده باشه مکس! شاید نمیتونه بیاد...

هنوز جملش تموم نشده بود که آریل سر از آب بیرون آورد. و دست براش تکون داد. چشمای پرنس اریک برق زد و گفت:

ـ آریل، بالاخره اومدی!!!

آریل با ذوق شنا کرد و پرنس اریک هم با ذوق اونو محکم بغل کرد. فلاندر به صحنه روبروش خیره شده بود و از صمیم قلب دعا کرد تا همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره چون این دوتا بیشتر از چیزی که نشون داده میشد، عاشق هم شده بودن. پرنس اریک یه تعداد گل رز سمت آریل گرفت و گفت:

ـ اینا برای توئه!

آریل با خوشحالی گفت:

ـ چقدر این گلا خوشرنگن! تابحال گل به این قشنگی ندیدم.

اریک گفت:

ـ همرنگ موهای خودته!

بعدش موهاشو نوازش کرد و گفت:

ـ فکر کردم دیگه نمیای!

آریل دستشو گذاشت زیر چونه‌اش و به اریک نگاه کرد و گفت:

ـ مگه میشه نیام؟! من همش دلم پیش توئه...

پرنس اریک دستشو بهم زد و گفت:

ـ خب برم وسایلتو بیارم بهت بگم چیان؟

آریل با ذوق گفت:

ـ آخ جون، باشه!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
  • متعجب 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و ششم

یه مدت طولانی با همدیگه مشغول بودن...پرنس اریک گفت:

ـ این پیپی که پیدا کردی رو منم تو اتاقم دارم. راستی میخوای بیای قصرمون و ببینی...همین نزدیکیه.

آریل با ناراحتی گفت:

ـ من بدنم به بیرون از آب عادت نداره.

پرنس اریک که دید آریل ناراحت شده گفت:

ـ خب ناراحت نباش؛ فردا میارمش و بهت نشون میدم عزیزم...

آریل ته دل خودش میدونست این وضعیت نمیتونه اینجوری ادامه داشته باشه! و باید یه فکر اساسی راجب این موضوع کرد...با حرف پرنس اریک به خودش اومد:

ـ می‌دونی این چیه؟؟!

به فلوت توی دستش اشاره کرد. آریل موهاشو پشت گوشش جابجا کرد و گفت:

ـ نه چیه؟؟! 

پرنس اریک با سازش یکم نواخت و آریل گفت:

ـ وای چقدر قشنگه!!

پرنس اریک گفت:

ـ باهام بخون!

آریل شروع به خواندن کرد و غرق در اون لحظه قشنگ شدن. و اصلا متوجه صدای فلاندر نشد! فلاندر بلند صداش می‌کرد:

ـ آریل؟؟ آریل باید بریم.

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هفتم

اما آریل و پرنس اریک توی دنیای خیالی خودشون سیر می‌کردن و راجب آیندشون خیال‌پردازی می‌کردن. از اون طرف وقتی آفتاب غروب کرد، سباستین از آشپز دربار خواست تا شام امشب رو اون برای آریل ببره. میخواست هرطور که بود سر از کار این دو نفر دربیاره! بفهمه که دارن چی کار میکنند !! فقط امیدوار بود چیزی که می‌فهمه به خارج از اقیانوس ربطی نداشته باشه! 

سباستین وارد آشپزخونه شد و رو به سفره ماهی گفت:

ـ شام آمادست؟

سفره ماهی گفت:

ـ آره الان دارم غذای پرنسس رو می‌ذارم...

بعدش رو به میگو گفت:

ـ اینارو ببر برای پرنسس!

میگو که داشت از در آشپزخونه خارج می‌شد، سباستین جلوشو گرفت و گفت:

ـ غذای آریلو من میبرم، تو شام پادشاه رو ببر!

سفره ماهی و میگو با تعجب به سباستین نگاه کردن اما هیچ کدوم حرفی نزدن. به هرحال سباستین تنها موجود درباره بود که حق داشت اینقدر به آریل نزدیک باشه و پادشاه از عمد اونو نگهبان مخصوص خودش کرده بود. چون بی‌نهایت صادق و منظم و دقیق بود و حواسش شش دانگ به همه‌جا بود. دلش نمی‌خواست اعتمادی که پادشاه بهش کرده بود خراب بشه. سینی غذا رو گرفت و رفت سمت اتاق آریل و رو به سربازای در با حالت دستوری گفت:

ـ برید کنار!

سربازان کنار رفتن و سباستین تقه ‌ای به در اتاق زده و وارد شد.

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و هشتم

سباستین وارد اتاق شد و اتاق رو توی سکوت کامل دید. به چپ و راست خودش نگاه کرد اما خبری از آریل و فلاندر نبود! سینی غذا رو روی تختش گذاشت و شروع به صدا زدن آریل کرد:

ـ آریل کجایی؟ تو حمومی؟

تقه‌ای به در حمام زد و بعدش گفت:

ـ دارم میام داخل...

درو باز کرد اما خبری نبود. با خودش فکر کرد که اینا کجا میتونن رفته باشند؟! نگهبانا هم جلوی در بیست و چهار ساعته کشیک میدن! اما حدسش به واقعیت تبدیل شده بود و فهمید که این دوتا یه ریگی به کفششون هست و از آتلانتیس بیرون میرن‌. ذاتا همون روزی که با آریل برای گشت داخل آتلانتیس رفته بودن، به انتهای دم آریل، خزه نیداکوآ که فقط تو قسمت ابتدای اقیانوس پیدا میشه، چسبیده بود. داشت در حمام رو می‌بست که تا قبل از اینکه پادشاه متوجه نبود آریل بشه، فکر کنه که اونا کجا میتونن رفته باشند که یهو چیزی داخل حمام نظرش رو جلب کرد! در نیمه‌باز و سریع باز کرد و به وان حمام نزدیک شد...از قسمت سوراخ وان، حباب بیرون میومد...سباستین سرشو نزدیک سوراخ برد و چیز عجیبی دید و زیرلب گفت:

ـ اینا اینجا رو باز کردن! خدای بزرگ، پشت این سوراخ به کجا ختم میشه؟!

بعدش سوراخ و باز کرد و اونم مثل آریل از اونجا خارج شد تا ببینه اونا دقیقا کجا میرن که کسی نمی‌بینتشون!

سریع از اونجا خارج شد و دید که دقیقا از وسط اقیانوس سر درآورده، اینجا دقیقا جایی بود که هیچ موجودی رفت و آمد نمی‌کرد و تو همه ساعتها تقریبا خلوت بود!! سباستین با خودش گفت:

ـ پس بگو چرا هیچ کس متوجه نشدم که اینا کحا میرن! حالا باید چه جوری پیداشون کنم.

یکم ساکت شد و گفت:

ـ صبر می‌کنم تا بیان و بعدش تعقیبشون میکنم...اینجوری می‌فهمم که کجا میرن.

بعدش از همون راهی که اومده بود، وارد اتاق آریل شد و سینی غذا رو هم برداشت و از اتاق بیرون رفت. 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت بیست و نهم

جلوی در، سربازا با تعجب به سینی غذای دست نخورده، نگاه می‌کردن! سباستین به جفتشون نگاه کرد و گفت:

ـ راجب این اتفاقی که پیش اومد، با هیچکسی حرف نمی‌زنین؛ مفهومه؟!

دوتا سرباز جلوی در، سرشون و به نشونه تأیید تکون دادن. سباستین سمت راهرو وایستاد تا از پنجره اتاق آریل بفهمه که اینا کی میرسن! مصمم بود تا هر جوری که هست، قبل از اینکه یه خرابی به بار بیاد، سر از کار آریل و فلاندر دربیاره! 

اما آریل در آنسوی اقیانوس غرق در احساسات و رویایش با پرنس اریک بود و فلاندر از استرس از سمت شمال تا جنوب را فقط شنا می‌کرد و به آخر این قصه فکر می‌کرد. همشون می‌دونستن که ته این قضیه نمیتونه به خیر و خوشی تموم بشه مگه اینکه معجزه اتفاق بیفته! قطعا یه پری دریایی و یه انسان نمیتونن با همدیگه باشند!! به جفتشون نگاه کرد...از نظر فلاندر خیلی بهم میومدن فقط ای کاش تو یه زمان و یا شرایط دیگه باهم آشنا می‌شدن. یا حداقلش اینکه پرنس اریک هم یه پری دریایی از اعماق آتلانتیس بود، اون موقع برای بهم رسیدنشون هیچ مانعی وجود نداشت!! هوا تقریبا تاریک شده بود و فلاندر دیگه نمی‌تونستم بیشتر از این صبر کنه... به سمت خشکی شنا کرد...آریل سرشو روی پاهای پرنس اریک گذاشته بود و پرنس هم مشغول بافتن موهای آریل شد و آریل هم با لبخند چشماشو بسته بود!! انگار خیال نداشت برگرده اینقدر که غرق توی رویاش شده بود!! فلاندر با استرس گفت:

ـ آریل هوا تاریک شده!! باید بریم زودباش...

یهو آریل چشماشو باز کرد و مثل فشنگ از جاش پرید و گفت:

ـ چی؟!! اصلا حواسم نبود...چرا زودتر بهم نگفته بودی!!

به پرنس اریک نگاه کرد و با عجله گونشو بوسید و گفت:

ـ فردا میبینمت...

پرنس اریک براش دست تکون داد و با خوشحالی گفت:

ـ منتظرت میمونم!!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی‌ام

آریل با سرعت شنا کرد و با استرس به فلاندر گفت:

ـ چرا زودتر صدام نکردی؟؟! وای خدا اگه شام و آورده باشن و منو تو اتاق ندیده باشند چی؟؟ الان لابد بابا تمام اقیانوس و بسیج کرده...خدایا لطفا کمک کن کسی چیزی نفهمه!!

همینجور که شنا می‌کردن، فلاندر گفت:

ـ خیلی فرق تو احساستتون بودی آریل، کلی صدات زدم اما اصلا حواست بهم نبود.

بالاخره به آتلانتیس رسیدن اما برخلاف انتظارشان، مثل همیشه ساکت و آروم بود! آریل چندتا نفس عمیق کشید و گفت:

ـ وای؛ خداروشکر... مطمئنا کسی چیزی نفهمید...شانس آوردیم!

فلاندر گفت:

ـ آریل این دو روز چیزی نفهمیدن، بالاخره یه روز یکی میبینه و متوجه میشه! اون موقع میخوای چیکار کنی؟؟! خودت خوب می‌دونی که تا ابد نمی‌تونی بری سمت خشکی و پرنس و ببینی...اگه پادشاه بفهمه...

آریل حرفشو با نگرانی قطع کرد و گفت:

ـ نمی‌دونم فلاندر!! تنها چیزی که می‌دونم اینه نمیتونم از اریک دور باشم...یه چیزی تو وجودم منو به سمتش میکشونه!

فلاندر آهی از روی ناراحتی کشید و چیزی نگفت...قسمت بیرونی و کنار زد و از طریق سوراخ وان وارد اتاق شدن...آریل از توی آینه اتاقش یهو نگاهش به خودش افتاد...دستی به موهاش کشید و با ذوق گفت:

ـ اریک چقدر موهامو قشنگ بافته!! عاشق موهام شدم.

اما فلاندر فقط لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و یکم

فلاندر روی میز و نگاه کرد و گفت:

ـ آریل این موقع نباید شامتو میوردن؟!

آریل یکمی فکر کرد و گفت:

ـ حق با توئه؛ بذار الان ازشون میپرسم.

در اتاقشو باز کرد و از سرباز دم در پرسید:

ـ خسته نباشین! ببخشید شام منو امشب نیورده کسی؟؟

تا سربازه رفت حرف بزنه، سباستین با سینی اومد سمت اتاق و گفت:

ـ من اومدم.

آریل با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:

ـ وا سباستین!!! تو چرا شام و آوردی؟؟ بقیه کجان؟

سباستین خیلی عادی خندید و گفت:

ـ بقیه یکم سرشون شلوغه بوده، من شام امشبتو آوردم! نکنه ناراحت شدی از اینکه من آوردم؟!

آریل در اتاقش و کامل باز کرد تا سباستین وارد اتاق بشه و گفت:

ـ نه فقط یکم تعجب کردم!

سباستین سینی رو روی میز آریل گذاشت و وقتی از کنار آریل رد شد، حس کرد که بوی شن خشکی رو میده...اما بازم به روی خودش نیورد و گفت:

ـ خب، امروز چیکارا کردین؟؟!

آریل به فلاندر نگاه کرد و گفت:

ـ هیچی ، یکم استراحت کردیم!

سباستین به موهای آریل نگاه کرد و گفت:

ـ لابد زمان استراحتت هم فلاندر موهاتو اینجوری بافته؟!؟

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و دوم

آریل و فلاندر یهویی باهم دست و پاشونو گم کردن اما آریل سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه و آتو دست سباستین نده!! بنابراین یه نفس راحتی کشید و گفت:

ـ این لابلا یکم حوصلم سر رفته بود! رفتم پیش آنیتا آرایشگر...هم با هم یه کوچولو غیبت کردیم و هم موهامو بافت!

سباستین دست به سینه ایستاده بود و او چشمای آریل زل زده بود!! از اینکه احمق فرض بشه، اصلا خوشش نمیومد اما بخاطر اینکه سر از کاراشون دربیاره باید تحمل می‌کرد. باید می‌فهمید دارن چیکار میکنند! سباستین از کنار آریل رد شد و گفت:

ـ خوبه به آنیتا امیدوار شدم پس!

آریل گفت:

ـ چطور مگه؟!

سباستین گفت:

ـ همین که در عین وراجی و خاله‌زنک بازیای بین موجودات دریا، کار هم انجام میده جای امیدواری داره دیگه!

آریل لبخند تصنعی زد و گفت:

ـ آها، آره همینطوره!

بعدشم درو بست و از اتاق رفت بیرون...آریل از پنجره اتاقش نگاه کرد تا مطمئن بشه سباستین اونجا رو ترک کرده! بعد اینکه از کنار پنجره اومد روی تخت نشست، فلاندر گفت:

ـ وای بدبخت شدیم!! اگه فهمیده باشه چی آریل؟؟ اگه بفهمه دروغ گفتی و پیش آنیتا نرفتی...

آریل هم استرس داشت! سباستین موجود پیچیده‌ایی بود و واقعا نمی‌شد از کاراش سر درآورد!!

ویرایش شده توسط QAZAL
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و سوم

بنابراین آریل با کلافگی دستش روی گوشاش گذاشت و گفت:

ـ نمیدونم فلاندر! فقط امیدوارم نفهمیده باشه!

فلاندر گفت:

ـ بهترین کار اینه من یه راست برم خونش و ازش بخوام سوتی نده؛ نه؟؟

آریل گفت:

ـ مطمئن باش برای حق السکوت یه چیز ازم میخواد!

یکم مکث کرد و دوباره گفت:

ـ هرچی میخواد، بگو بهش میدم...فقط کافیه که حرفی نزنه و یجوری وانمود کنه که انگار من بعدازظهر رفتم پیشش!

فلاندر باشه‌ایی گفت و سمت خونه آرایشگر قصر رفت...آنیتا پری دریایی وراجی بود و همه خیلی خوب اونو می‌شناختند! قبول کرد تا به شرط گرفتن لباس تولد آریل، حرفی نزنه...بنابراین آریل اون شب و با خیال یکم راحت سرشو روی بالشت گذاشت و به آنها عشق زندگیش فکر کرد...موهای بافته شدش و توی دستاش می‌گرفت و به صدای پرنس اریک و فلوت زدنش فکر می‌کرد!! انگار این آدم داشت کنار گوشش براش آهنگ می‌خوند، اینقدر که تصویر و خیالش توی ذهن آریل زنده بود...بی‌نهایت به پرنس اریک وابسته شده بود و نمیتونست زندگی بدون اونو تصور کنه...

فردای اون روز، طبق معمول آریل با شادی از جاش بلند شد و یکم به خودش رسید و داشت از اقیانوس خارج می‌شد که فلاندر راهشو سد کرد!! فلاندر با تعجب بهش نگاه کرد و بعد اطراف خودشون و دید زد و با عصبانیت گفت:

ـ آریل دیوونه شدی؟؟!

آریل گفت:

ـ چی داری میگی فلاندر؟!

فلاندر گفت:

ـ من چی دارم میگم؟؟ مثل اینکه یادت رفت سباستین دیروز چقدر بهمون شک کرد!! توروخدا امروز و بیا نریم و بذاریم به زمانی که آبا از آسیاب بیفته.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و چهارم

آریل گفت:

ـ من بهش قول دادم فلاندر، زیر قولمم نمی‌زنم.

و بعدش از کنار فلاندر با سرعت رد شد و به سمت خشکی شنا کرد. فلاندر زیر لب گفت:

ـ خدا آخر و عاقبت ما رو بخیر کنه!

بعدش پشت سر آریل شنا کرد تا از دور مراقب رفیقش باشه. آریل سر از آب بیرون آورد و دید پرنس اریک مشغول ور رفتن با وسایلیه که آریل از کشتی غرق شده پیدا کرده بود! انگار داشت چیزی درست می‌کرد...آریل با لبخند بهش نگاه کرد و گفت:

ـ من اومدم!

پرنس اریک دست از کار کشید و رفت سمتش...دستش و بوسید و گفت:

ـ منتظرت بودم!

آریل گونه‌هاش از خجالت سرخ شد و سریع پرسید:

ـ داشتی چیکار می‌کردی؟

پرنس اریک گفت:

ـ بیا بهت نشون بدم!

پرنس اریک داشت قلاب ماهیگیری رو که در اثر غرق شدن کشتی، باز شده بود رو درست می‌کرد...

همین لحظه سباستین که مخفی‌گاه آریل و پیدا کرده بود و مشغول تعقیب کردنشون بود، به خشکی رسید و هر لحظه بیشتر استرس می‌گرفت و با خودش می‌گفت:

ـ خدای من، این دوتا اینجا چیکار میکنن؟؟ اگه یه آدم ببینتشون چی؟؟...واقعا دلم نمی‌خواد اتفاقی که برای ملکه الیزابت افتاده، برای آریل هم بیفته! دلم نمی‌خواد بار دیگه پادشاه ترایتن غمگین باشه و چیزی که برای محافظت ازش خیلی تلاش کرده بود رو از دست بده!

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و پنجم

تو همین فکرا بود که سرش و از آب بیرون آورد و با دیدن منظره روبروش، دهنش باز موند...کمی جلوتر فلاندر هم به آریل و مرد جوانی که در کنارش نشسته بود، خیره شد!! آریل و مرد جوان عاشقانه در حال نگاه کردن بهم بودن! سباستین نمی‌تونست صحنه‌ایی رو که داشت میدید رو باور کنه! چندبار پلک زد اما این صحنه واقعی بود! یهو با صدای بلند فریاد زد:

ـ آریل!

آریل و فلاندر جفتشون به سمت صدا برگشتن!فلاندر  چیزی که همش ازش میترسید، بالاخره اتفاق افتاد. سباستین فهمیده بود!!! فلاندر سریع گفت:

ـ سباستین اونجوری که فکر می‌کنی...

سباستین با عصبانیت حرفشو قطع کرد و گفت:

ـ تو ساکت باش!!

بعدش شنا کرد و خودشو به آریل رسوند و آریل با تته پته گفت:

ـ سباستین...تو...تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟..راستش ...راستش من...

سباستین با ناراحتی و عصبانیت گفت:

ـ آریل این سوالا رو من باید ازت بپرسم!! تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟! تو خوب می‌دونی ملاقات پری دریایی با انسانها مطلقا ممنوعه! اگه پدرت بفهمه که تو...

آریل سریع اونو تو دستاش گرفت و با التماس رو بهش گفت:

ـ تو بهش نمی‌گی مگه نه؟؟!

پرنس اریک که از همه جا بی‌خبر بود، با حالت خنده گفت:

ـ چه خرچنگ بامزه‌ایی!

و داشت اونو از دست آریل می‌گرفت که سباستین با چنگکاش دستشو محکم گرفت. پرنس اریک داد بلندی زد و آریل رو به سباستین که با اخم به پرنس اریک نگاه می‌کرد گفت:

ـ سباستین اون واقعا بی‌آزاره...کلی چیز بهم راجب دنیای بیرون از آب یاد داده و من واقعا...

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و ششم

سباستین گفت:

ـ آدما قاتل ماهی‌ها و موجودات دریان!

پرنس اریک که داشت با زخم دستش رو می‌رفت، گفت:

ـ همه‌ی آدما اینجور نیستن...مثلا خوده من واقعا از این پری دریایی زیبا خوشم اومده!

آریل هم با عشق نگاش کرد که سباستین گفت:

ـ یا خدا!! بدبخت شدیم!!! من چجوری این موضوع رو هضم کنم...پری دریایی و یه انسان؟؟ اصلا مگه میشه؟؟!

آریل سباستین و پایین گذاشت و فلاندر رو بهش گفت:

ـ میبینی که شده!!

آریل دوباره ملتمسانه رو بهش گفت:

ـ قول بده که بهش نمی‌گی سباستین! اگه یذره دوسم داری و برام ارزش قائلی...

سباستین حرفش و قطع کرد و گفت:

ـ معلومه که دوستت دارم! اصلا بخاطر دوست داشتنت دارم میگم کارت اشتباهه آریل... یه موقع اگه پادشاه بویی ببره..

اسکاتل همین لحظه پرواز کنان بالای صخره نشست و گفت:

ـ اگه تو سوتی ندی، کسی چیزی نمی‌فهمه سباستین!

سباستین سرشو توی دستاش گرفت و گفت:

ـ وای نه!! بازم این خرمگس معرکه پیداش شد!

اسکاتل بالشو روی شونه پرنس اریک گذاشت و گفت:

ـ خدایی سباستین به این چشما و جذبه میاد بخواد به آریل آسیب بزنه؟؟ از چشماش فقط عشق می‌باره!

سباستین زیرلب فقط گفت:

ـ امیدوارم سلاخی دست پادشاه ترایتن نشه این با جذبه!!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و هفتم

بعدش دوباره پرنس اریک مشغول فلوت زدنش شد و اسکاتل و آریل هم با شادی کنارش آواز می‌خوندن و با همدیگه می‌رقصیدند و سباستین و فلاندر هم از داخل آب، خیره به این صحنه بودند. سباستین توی ذهنش با خودش کلنجار می‌رفت....از طرفی پادشاه به اون اعتماد کرده بود و سباستین نمی‌خواست اعتماد اونو خدشه‌دار کنه و از طرفی هم دلش نمی‌خواست دل آریل و بشکونه و برق نگاهش و خاموش کنه! این دختر تو بچگیش، فضای بیرون اقیانوس و همراه پدر و مادرش میدید و روحیه بلند پروازی داشت! اما با میله‌هایی که پادشاه دستور داد دور آتلانتیس بکشن، آریل واقعا خیلی ناراحت شده بود و اینجور که مشخصه بود، نتونست طاقت بیاره و به هر نحوی بازم سمت خشکی فرار کرد. بعد از کلی فکر کردن تصمیم خودشو گرفته بود و ترجیح داد از اینجا به بعد حرفی به پادشاه نزنه تا خودشون یه راه حلی پیدا کنن...حتی شاید تونست آریل و راضی کنه تا دیگه اون پرنس و نبینه! و قبل اینکه پادشاه دوباره خشمگین و عصبانی بشه، این قضیه ختم به خیر می‌شد! اما سباستین فراموش کرده بود که عشق بین آریل و اریک خیلی قوی شده بود و به همین راحتیا نمی‌تونستن از همدیگه دل بکنن.

با اصرار سباستین، زودتر از غروب آفتاب برگشتن. آریل به سباستین اعتماد کرد و بر این باور بود که چیزی به پدرش نمیگه! تو مسیر برگشت، سباستین از خطرات وقت گذروندن ماهی‌ها کنار آدما می‌گفت و می‌گفت که شاید اون پرنس نقشه دیگه‌ایی داشته باشه اما آریل گوشش به این حرفا اصلا بدهکار نبود! وقتی برگشتن، خاویار سیاه اومد پیش سباستین و گفت:

ـ سباستین، پادشاه برای خبرات از امور آتلانتیس، صدات میزنه!!

سباستین آب دهنش رو قورت داد و آریل همون‌طور که موهاشو شونه می‌کرد گفت:

ـ می‌دونم که قولت و فراموش نمیکنی سباستین!

سباستین به سمت اتاق پادشاه راه افتاد. تمام سعیشو کرد تا خودشو و قیافشو عادی نشون بده.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و هشتم

پادشاه ترایتن در حال خوردن لیموناد با طعم جلبک دریایی بود و با دیدن سباستین گفت:

ـ بالاخره پیدات شد سباستین!

سباستین با ترس و لرز نزدیک صندلی پادشاه شد و با تته پته گفت:

ـ قربان، من...

پادشاه یه قلوپ از نوشیدنیش رو خورد و گفت:

ـ چند ساعتی می‌شد که فرستادم دنبالت تا بیای و امور دریا رو توضیح بدی!

بعدش نگاهی به سباستین کرد و گفت:

ـ می‌دونی که روی آن‌تایم بودن خیلی حساسم.

سباستین با ترس پادشاه و نگاه کرد و لبخند میزد...لبخندی که پشتش ترس از دروغی که داشت می‌گفت، نشأت می‌گرفت...پادشاه نگاهی عمیق به سرتا پای سباستین کرد و گفت:

ـ ببینم اتفاقی افتاده؟!

سباستین پاهاشو که از شدت ترس می‌لرزید رو روی دسته صندلی گذاشت و عرق پیشونیش و پاک کرد و گفت:

ـ نه قربان، چه اتفاقی...

یهو پادشاه سرشو نزدیک سباستین برد و شروع به بو کشیدن کرد! اخماش کم کم رفت تو هم و گفت:

ـ بوی شن و خشکی حس میکنم ازت...سباستین تو...تو از اقیانوس خارج شدی؟؟!

هر جمله‌ایی که می‌گفت سباستین بیشتر استرس می‌گرفت!! بهرحال باتجربه بود و سباستین سالیان سال براش کار می‌کرد، هر جوری که بود می‌فهمید داره دروغ میگه...سباستین هم تو تنها چیزی که بد بود، پنهان کاری و دروغ گفتن بود!!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت سی و نهم

سباستین دیگه بیشتر از این نتونست پنهان کنه...گریه کرد و گفت:

ـ قربان من واقعا نمی‌خواستم اینکارو کنم!! بخدا راست میگم...آریل رو خیلی دوست دارم و نخواستم دلشو بشکنم!!

پادشاه از جاش بلند شد و با ترس گفت:

ـ آریل؟؟!! اون...اون از آتلانتیس خارج شده؟؟

سباستین با چنکگاش اشکاشو پاک کرد و سرشو انداخت پایین و تایید کرد...پادشاه با صدای بلند فریاد زد:

ـ با وجود اینهمه نگهبان و تدبیری که من توی آتلانتیس ایجاد کردم، چطور تونست خارج بشه؟؟! پس شماها اینجا چیکاره‌این سباستین؟؟ هان؟؟؟ مگه من دخترمو به تو امانت نسپردم و نگفتم که حواست بهش باشه!؟؟

پادشاه بدون اینکه به سباستین اجازه‌ی صحبت کردن بده، میتازوند‌...سباستین جرئت نمی‌کرد تو چشمای پادشاه نگاه کنه!!! ترایتن گفت:

ـ بیرون از اقیانوس می‌ره چیکار می‌کنه؟؟!

سباستین سکوت کرد...پادشاه گلدون کنار صندلیشو شکوند و همزمان فریاد زد:

ـ جواب بده!!

سباستین با تته پته گفت:

ـ قربان...آریل...آریل با یه آدم...آدمیزاد ملاقات می‌کنه!

ترایتن هر لحظه شوک بیشتری بهش وارد می‌شد! گفت:

ـ چطور ممکنه؟؟! چجوری من متوجه این موضوع نشدم! تا دوباره سر خودشو به باد نده، ولکن ماجرا نیست...

سباستین گفت:

ـ قربان باور کنین، منم همه این چیزا رو بهش گفتم...گفتم دنیای بینما و آدما کاملا فرق می‌کنه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل

پادشاه که با عصبانیت قدم میزد گفت:

ـ یکبار برای همیشه بهش نشون میدم عاقبت کاراش چیه؟!

سباستین آب دهنش رو قورت داد و گفت:

ـ قربان البته که شما بهتر میدونید اما اگه کمی آروم باشید و...

ترایتن یک جوری سباستین و نگاه کرد که حرفشو کامل نزده، ساکت شد!! ترایتن رو به سباستین گفت:

ـ از کدوم قسمت از آتلانتیس خارج میشن؟؟ اگه از راه اصلی برن، قطعا سربازا میبیننشون و بهم اطلاع میدن!

سباستین گفت:

ـ از وان حمام خارج میشن قربان! پشت اون سوراخ رو فلاندر باز کرده و به سمت بیرون از آتلانتیس باز میشه!

ترایتن اینو که شنید به سمت اتاق آریل راه افتاد...آریل رو موهاش گل نیلوفر آبی زده بود و داشت می‌رفت که پرنس اریک رو ببینه و وسط راهرو با پدرش مواجه شد...با استرس گفت:

ـ وای!! پدر ترسیدم...چیزی شده؟؟

یهو چشمش به سباستین افتاد که با ناراحتی بهش نگاه می‌کرد! آریل شصتش خبردار شد که سباستین همه چیزو لو داده...نگاه‌های پدرش هم کاملا مشخص بود. سریعا گفت:

ـ پدر من...

ترایتن سیلی به صورتش زد که پخش زمین شد و گفت:

ـ تو چطور جرئت کردی از دستورات من سرپیچی کنی آریل؟؟ مگه ندیدی برای مادرت چه اتفاقی افتاد...تو می‌دونی ارتباط با دنیای بیرون از آب برای پری های دریایی کاملا ممنوعه.

آریل با اینکه صورتش سرخ شده بود اما منصرف نشد و گفت:

ـ اما پدر اگه شما فقط یکبار ببینیدش، میفهمین اصلا آدم بدی نیست...

ترایتن با ناباوری گفت:

ـ تو کاملا عقلتو از دست دادی! اون یه آدمه و تو یه پری...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و یکم

آریل با اخم به پدرش نگاه کرد‌‌‌‌...اریک و خیلی دوست داشت و بخاطرش تو روی پدرش وایستاد و گفت:

ـ برام مهم نیست...

چشمای پادشاه از حدقه درومده بود! نمیتونست باور کنه که موضوع اینقدر جدی باشه! و سریع رو به سربازا گفت:

ـ نیروهای اقیانوس و دوبرابر کنین! تمام راه‌های خروج از آتلانتیس و ببندین! اتاق آریل و هم سوراخ سنبه‌هاشو ببندین که دیگه خیال فرار به سرش نزنه!

پادشاه خیلی جدی بنظر می‌رسید و قصد کوتاه اومدن نداشت! سباستین با ترس رو به پادشاه گفت:

ـ قربان میخواین یکم آرومتر...

اما جوری بهش نگاه کرد که سباستین حرف خودشو خورد! همین لحظه ترایتن چشمش به سایه فلاندر که پشت ستون راهرو پنهون شده بود، خورد و گفت:

ـ تو ماهی کوچولو، دیگه حق نداری به دیدن آریل بیای!

آریل شروع کرد به گریه کردن و فلاندر هم رفت پشتش قایم شد و آریل  همزمان که گریه می‌کرد، گفت:

ـ پدر خواهش میکنم که از من دورش نکن، اون تنها رفیقمه...

ترایتن با عصبانیت گفت:

ـ من حرفامو زدم!

و داشت راهرو رو ترک می‌کردم که آریل با فریاد گفت:

ـ کاش جای شما، مادر اینجا بود...تو هر فرصتی که برام پیش بیاد، دنبال فرار از تو و این زندانی که برام درست کردی میگردم.

بعدشم سرشو روی دم ماهیش گذاشت و از صمیم قلب شروع کرد به گریه کردن. فکر اینکه دیگه نمی‌تونست اریک و ببینه جونشو می‌سوزوند...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و دوم

اون واقعا عاشق پرنس اریک شده بود و دلشو بهش باخته بود. قلبش واقعا از ظلم پدرش شکست! اون حتی اریک و نمی‌شناخت...نمیدونست چقدر آدم خوبیه و چقدر قشنگ نگاه می‌کنه! از پدرش لجش گرفت؛ از پری دریایی بودنش لجش گرفت...کاش دنیا اونا رو تو یه شرایط دیگه آشنا می‌کرد! سباستین اومد نزدیک آریل و با شرمندکی گفت:

ـ آریل، من...

آریل با حرص گفت:

ـ تنهام بذار!

اگه سباستین خودشو نگه می‌داشت، این اتفاقات نمیفتاد!! حالا فلاندر هم مجبور بود از آریل دور بمونه و تنهای تنها شده بود. همه مشغول تدارک چیدن برای محافظت بیشتر از آتلانتیس بودند که یهو آریل چشمش افتاد به آنیتا...تنها آرایشگر آتلانتیس...داشت براش دست تکون میداد و همزمان مراقب بود تا کسی نبینتش...آریل رفت سمتش و آنیتا با لبای تازه ژل زده‌اش گفت:

ـ دختر نمی‌بینی دارم صدات می‌زنم؟!

آریل با کلافگی اشکاشو پاک کرد و گفت:

ـ آنیتا امروز اصلا رو موودش نیستم...توروخدا ولم کن!

آنیتا گفت:

ـ تو آتلانتیس پخش شده که پرنسس با یه آدمیزاد قرار میذاشته اونم نه هر آدمی به پرنس...دختر تو هم مثل مادرت خیلی زرنگیا!!

بعدش شروع کرد به خندیدن اما آریل فقط نگاش کرد که بعدش آنیتا خودشو جمع کرد و آریل گفت:

ـ اگه غیبت کردنت تموم شده، می‌خوام برم تو اتاقم گریه کنم آنیتا...

آنیتا یهو به اطرافش نگاه کرد و سرشو برد نزدیک آریل و آروم گفت:

ـ نظرت راجب اُرسال چیه؟!

آریل با تعجب نگاش کرد و سریعا گفت:

ـ توروخدا بیشتر از این برام دردسر درست نکن آنیتا...تنهام بذار!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت چهل و سوم

آنیتا شونه‌ایی بالا انداخت و گفت:

ـ من چون تو برام مهمی بهت پیشنهاد دادم زیبای من...وگرنه که به من چه!!

و از کنار آریل رد شد و رفت. از اُرسال جادوگر اقیانوس حرف میزد، بخاطر شروربازیاش، ترایتن اونو از آتلانتیس اخراج کرده بود و توی شقایق دریایی زندگی می‌کرد...کارای خبیثانه زیادی می‌کرد. اما آریل خیلی از پدرش لجش گرفته بود و تو این لحظه فقط میخواست کنار اریک باشه، حاضر بود همه چیزشو بده تا کنار اون باشه...اصلا به بعدش فکر نکرده بود.

آنیتا که در حال رفتن بود با صدای آریل سرجاش وایستاد و گفت:

ـ آنیتا صبر کن!

آنیتا به سمتش برگشت و با غنچه کردن لبهاش گفت:

ـ جانم پرنسس؟

آریل نزدیکش شد و با تردید گفت:

ـ بنظرت...بنظرت ارسال می‌تونه کاری کنه، دوباره پرنس و ببینم؟

آنیتا دوباره خندید و گفت:

ـ اون جادوهای زیادی بلده آریل، بنظرم برای مشکل تو هم یه راه حلی داره! 

آریل هنوز شک داشت اما نمیتونست تو این زندانی که پدرش براش ترتیب دیده بود، بمونه! شاید دیگه هیچوقت نتونه از اقیانوس خارج بشه و بنظرم این آخرین راه بود...بنابراین با اطمینان گفت:

ـ می‌خوام برم پیشش!

بعدش به دور و بر خودش نگاه کرد و گفت:

ـ ولی چجوری؟! اینجا پر از نگهبانه!

آنیتا با اعتماد بنفس گفت:

ـ مثل اینکه منو فراموش کردی پرنسس؟!؟ تا منو داری، غم نداری...

آریل کنجکاو بود که آنیتا قراره چیکار بکنه؟

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...