رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و پنجم

پادشاه میخواست آریل رو از هیوبرد دور کنه! اما آریل نمی‌خواست، بنابراین رفت سمت پادشاه و به پاش افتاد و گفت:

ـ لطفاً منو از اریک دور نکنین! خواهش میکنم.

اما پادشاه بهش توجهی نکرد و به مادام صافار اشاره کرد و گفت که از اتاق ببرنش بیرون! تو همین حین که مادام صافار داشت آریل رو سمت اتاق سرایداری می‌برد یهو حال آریل وسط حیاط قصر بهم خورد...مادام صافار اومد سمت آریل و گفت:

ـ عزیزم، چت شد یهو؟؟

آریل دست روی معدش گذاشت..سرگیجه بدی داشت و حالش اصلا خوب نبود!! گفت:

ـ نمی‌دونم!! واقعا حالم...

نتونست جملشو تموم کنه و تو حیاط قصر غش کرد. مادام صافار به کمک چندتا از کارکنا اونو بردن شما سرایداری...تا وقتی آریل چشماشو باز کنه، مادام صافار بالای سرش نشست و برای یه دم نوش بابونه درست کرد. آریل انگار از خواب عمیق بیدار شده بود و گفت:

ـ من چم شده؟؟

مادام صافار لیوان و دستش داد و گفت:

ـ تو حیاط حالت بهم خورد! احتمالا از ناراحتیه زیاده.‌‌..

آریل اصلا میل به هیچی نداشت! اگه جلوی اریک رو نمی‌گرفت اون با ایزابلا ازدواج می‌کرد و همه چیز تموم میشد!! تمام فکر و ذکرش پیش اریک بود، به اینکه چطور قانعش کنه! اما نمیدونست که ایزابلا در واقع همون ارساله که چشمای پرنس اریک رو طلسم کرده تا بجز جلد همون دختر کس دیگری رو نبینه! اصلا به حرفای مادام صافار گوش نمی‌داد و یهو رو بهش گفت:

ـ می‌خوام تنها باشم.

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 127
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: روایتی دیگر از پری دریایی نام نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، هیجانی، رازآلود خلاصه: این‌بار در اعماق اقی

پارت اول ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده.  لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت: ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وس

پارت دوم تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و ششم

مادام صافار به بقیه کارکنان اشاره کرد و از سرایداری بیرون رفتن. سباستین از پنجره سالن وارد شد و دید که آریل دراز کشیده و مثل ابر بهاری داره گریه می‌کنه...اومد و کنار بالشتش نشست و گفت:

ـ دیدی گفتم، دنیای بیرون از آب برامون مناسب نیست آریل؟؟ آدما همشون بدن، همشون به فکر آسیب زدنن...

آریل نگاش کرد و گفت:

ـ اما اریک...اریک انگار جادو شده، حتی بهم نگاه هم نمیکنه! کسی که تا دیروز اینقدر عاشقانه بهم نگاه می‌کرد و باهام حرف میزد، حالا چه اتفاقی افتاده؟؟؟

بعدشم سریع سرجاش نشست و گفت:

ـ وقتمم داره تموم میشه!

سباستین متوجه شد این جمله‌ایی که آریل گفته مربوط به طلسمشه...سریع از فرصت استفاده کرد و گفت:

ـ چه فرصتی آریل؟؟ چی داری میگی؟؟

آریل مثل دیوونه‌ها قدم میزد و می‌گفت:

ـ باید یه کاری کنم اما چیزی به فکرم نمی‌رسه!!حالمم واقعا خیلی بده.

سباستین متوجه شد که آریل حالش خوب نیست اما فکر می‌کرد این موضوع مربوط به همون جادوی انسان بودنش باشه و چون داره از بین می‌ره، به این حال افتاده. سباستین دوباره گفت:

ـ آریل خواهش میکنم بگو! من...من فلاندر و فرستاده بودم تا سر از کارای ارسال دربیاره اما مثل اینکه گیر افتاد و نتونست بهم خبری بده! بگو بذار بهت کمک کنم.

تا آریل خواست حرف بزنه، پرنس اریک رو از سمت پنجره دید که داره از حیاط قصر رد میشه، سریع صداش زد:

ـ اریک!

و پشت بندش از سرایداری رفت بیرون...سباستین هم این صحنه رو از پنجره نگاه می‌کرد. تا آریل خواست به اریک نزدیک بشه، نگهبانا جلوشو گرفتن.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و هفتم

آریل فریاد می‌زد و می‌گفت:

ـ اریک خواهش میکنم بهم گوش کن!

از نظر سباستین، حق با آریل بود! پرنس اریک دقیقا شبیه یک مجسمه متحرک شده بود و از اون ذوق و شوقش هیچ خبری نبود. تا آریا دست پرنس اریک رو به زور برای یه لحظه تو دستش گرفت، انگار به پرنس اریک برق وصل شد!! یه لحظه داشت از اون حال و هواش بیرون میومد که دوباره اون ایزابلا سر و کله‌اش پیدا شد و پرنس اریک رو کشید سمت خودش! ایزابلا با فریاد رو به نگهبانان گفت:

ـ اونو با کشتی به یه جای دور بفرستین، دیگه حتی نمی‌خوام تو این کشور باشه!

نگهبانا اطاعت کردم و آریل رو به زور از اونجا دور کردن. سباستین هم خودشو به آریل رسوند! اونم حس کرده بود که انگار این قضیه کاسه‌ایی زیر نیم کاسه باشه! آریل رو به زور وارد یه کشتی کردن و بعد مدتها گریه کردن، آریل وقتی آب رو دید، انگار آروم شد!! سباستین گفت:

ـ الان اگه دم ماهیت بود، می‌تونستی راحت به خونه برگردی!

خورشید در حال غروب کردن بود! آریل گفت:

ـ دیگه همه‌چیز تموم شد!

سباستین نمی‌فهمید آریل داره راجب چی حرف میزنه و چجوری اینقدر راحت تسلیم شد!!

از اون سمت هم فلاندر بالاخره بعد از کلی دست و پا زدن، خورد به میخ که تو دیوار بود و بالاخره تونست خودشو باز کنه...بعدش سریع به خودش اومد و گفت:

ـ بهتره سریع‌تر برم به پادشاه خبر بدم! شاید سباستین فعلا نتونه کاری کنه!

بنابراین سریع شنا کرد و خودشو به آتلانتیس رسوند و پادشاه در اوج ناراحتی وقتی اون حالت فلاندر رو دید، متوجه شد که یه اتفاقی افتاده...فلاندر هر چیزی رو که سباستین بهش گفته بود و بهش توضیح داد و گفت که خونه ارسال گیر افتاده بود و ارسال قراره چه بلایی سر آریل بیاره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هفتاد و هشتم

ترایتن دیگه منتظر نبود و به سمت خشکی شنا کرد. برای اون فقط آریل اهمیت داشت نه اشتباهی که کرده بود. ذاتا عصبانیت و خشم و گوش ندادن ترایتن منجر به این اشتباه شده بود! خورشید غروب کرد و آریل روی کشتی درد خیلی بدی رو توی پاهاش احساس می‌کرد. سباستین پرسید:

ـ چه اتفاقی داره میفته؟؟

آریل فقط از درد، جیغ میزد...یهو دور آریل یه نور زرد تشکیل شد و بعد از چند لحظه دوباره تبدیل به پری دریایی شد و همون لحظه ارسال اونو از روی کشتی گرفت و به داخل آب برد...ارسال با خنده گفت:

ـ خب پرنسس، میبینم نتونستی با عشقت ازدواج کنی!! مهلتی که بهت دادم تمام شد!

یهو ارسال دستشو گذاشت روی پیشونی آریل و سباستین پرسید:

ـ چیکار میخوای بکنی؟!

ارسال گفت:

ـ پرنسس اقیانوس طبق قراری که باهم گذاشتیم تبدیل به کرم میشه و تاجش به من میرسه!

آریل با بغض گفت:

ـ اریک؟؟ می‌خوام برای آخرین بار ببینمش.

ارسال قهقهه کنان کف دستش و به آریل نشون داد...تصویر پرنس اریک بود که چشماش بسته بود! انگار به خواب عمیق فرو رفته بود! ارسال گفت:

ـ دیگه نمیتونی پرنس و ببینی چون تو مشت منه!

آریل با حرص رفت سمتش و گفت:

ـ با اون چیکار کردی؟؟!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و نهم

ارسال که از واکنش آریل حسابی عصبانی شده بود سیلی به آریل زد و با دستای در قدرتش گلوی آریل رو گرفت و گفت:

ـ با من نمی‌تونی طرف شی!

همین لحظه صدای ترایتن باعث شد تا ارسال دستشو از روی گلوی آریل برداره. سباستین وقتی فلاندر رو کنار پادشاه ترایتن دید، متوجه شد که همه چیز و به پادشاه گفته و انگار خیالش راحت شد. ترایتن داشت با عصبانیت سمت ارسال میومد، فکر می‌کرد با نیروی قدرتمندش می‌تونه ارسال رو شکست بده اما ارسال قرارداد که با آریل داشت رو جلوش گرفت و مثل یه دیوار بین ترایتن و اون قرار گرفت...ترایتن خیلی تعجب کرد!! اما ارسال خندید و گفت:

ـ میبینی که اگه قرارداد منطقی باشه هیچی اونو از بین نمیبره حتی قدرت تو ترایتن! دخترت با آگاهی اونو امضا کرده!!

بعدش انگشت اشارشو گرفت سمت آریل و آریل تو پیجش به نور کوچیک و کوچیکتر می‌شد. بعدش دور ترایتن چرخید و گفت:

ـ می‌دونم چقدر بده که دختر پادشاهی کرم باشه! خب ...ممکنه یه راه دیگه جلوی این اتفاق رو بگیره...

ترایتن گفت:

ـ منظورت چیه؟

ارسال به ترایتن اشاره کرد و گفت:

ـ بدم نمیاد جای پادشاه اقیانوس رو بگیرم! میتونی تو جای دخترت تبدیل به کرم بشی و دخترت زندانیم بشه!

ترایتن در حال فکر کردن بود که سباستین سریع گفت:

ـ نه قربان شما نباید تسلیم بشین!

بعدش ارسال با قدرت جادوییش دهن سباستین رو بست! ارسال دوباره گفت:

ـ بنظرم که بعد از الیزابت نمی‌خوای که آریل رو هم از دست بدی! اونم زمانی که جلوی چشمات داره تبدیل به کرم میشه و تو کاری از دستت برمیاد که انجام بدی.

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد

ترایتن نمی‌تونست ببینه دخترش جلوی چشمش اینجوری آب بشه! بنابراین امضای آریل رو به امضای خودش تغییر داد و ارسال با ذوق گفت:

ـ درسته؛ همینو میخواستم.

بعدش آریل دوباره به حالت عادی برگشت و جادو روی ترایتن افتاد و برای یه لحظه تبدیل به کرم شد! آریل با ناراحتی گفت:

ـ نه پدر! 

اما دیگه کار از کار گذشته بود و ترایتن تبدیل به کرم شد! آریل تمام حرصی که تا اون لحظه از ترایتن داشت، رفت سمت ارسال و گفت:

ـ تو یه هیولایی! 

ارسال با اخم به سباستین و فلاندر نگاه کرد و با جادو رو بهشون گفت:

ـ کارم با شماها تمام شده! الان فقط من پادشاه اقیانوس هستم!

بعدش برای چند لحظه بعد آریل و سباستین و فلاندر توی اتاق آریل بودن اما آریل وقتی از پنجره اتاقش بیرون رو دید گفت:

ـ دور و برمون هیچی دیده نمیشه!! 

ارسال داشت کل آتلانتیس رو از بین می‌برد! کم کم تمام وسایل توی اتاق آریل محو می‌شد. فلاندر با ترس گفت:

ـ آریل همه چیز داره از بین می‌ره!

تمام وسایل آریل از بین رفت. تاج، لباسها، کتاب‌اش...انگار کل اقیانوس زلزله اومده بود. ارسال با صدای بلند می‌گفت:

ـ کل اقیانوس الان تحت سلطه من هستن. هیچکس به هیچ عنوان نمیتونه از اقیانوس بدون اجازه من خارج بشه.

آریل با ناراحتی و گریه گفت:

ـ همش تقصیر منه! کل موجودات اقیانوس و به خاطر انداختم. پدرم بخاطر من تبدیل به کرم شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و یکم

ـ خدا منو لعنت کنه! بخاطر من معلوم نیست سر اریک چه بلایی اومده!!

فلاندر طاقت دیدن اشکای رفیقش و نداشت! اومد کنارش نشست و با ناراحتی گفت:

ـ گریه نکن عزیزم! بالاخره یه راهی پیدا میکنیم. 

آریل همینجور که گریه می‌کرد گفت:

ـ دیگه هیچ راهی نیست! همه چیز خراب شده.

بعد یهو دستش و گذاشت روی شکمش و گفت:

ـ نمی‌دونم چرا اینقدر معده‌ام درد می‌کنه!

سباستین متوجه این موضوع شده بود و گفت:

ـ بخاطر ناراحتیه بیش از حده! یکم طاقت بیار! حداقلش اینه که اینجا با همدیگه‌ایم.

آریل گفت:

ـ اینجا زندانی شدیم، دیگه خارج شدن از اینجا غیر ممکنه!

سباستین یکم فکر کرد و گفت:

ـ قبلاً شما از طریق سوراخ وان حمام خارج می‌شدین، شاید الآنم بشه...

بعدش با فلاندر رفتن تو حمام و ببینن اونور سوراخ هنوز هم باز هست یا نه اما بسته بود. سباستین و فلاندر با ناامیدی پیش آریل برگشتن و باهم غصه خوردن.

( نه ماه بعد )

در آنسوی اقیانوس، پادشاه هیوبرد هر روز چشم به راه اریک بود و در فراق فرزندش هر روز اشک می‌ریخت. اون روزی که آریل از اینجا غیب شد، دیگه هیچکس اریک رو ندید. انگار اریک آب شد و رفته بود زیر زمین...پادشاه میدونست که اریک چقدر به اقیانوس و شنا کردن علاقه داره، برای همین هر روز کنار اقیانوس ساعتها می‌نشست و بهش خیره می‌شد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و دوم

یکی از همین روزها دید که موجودی به سمت ساحل می‌آد...اولش فکر کرد خیالاتی شده اما اون موجود نزدیک و نزدیکتر شد تا اینکه هیوبرد دید که اون یه سفره‌ماهیه...سفره ماهی یکم به هیوبرد خیره موند و بعدش اومد نزدیکتر...تو بغلش یه صندوقچه بود! بدون هیچ حرفی، صندوقچه رو پیش پای هیوبرد گذاشت و آروم آروم عقب رفت. هیوبرد، در صندوقچه رو باز کرد و در کمال تعجب دید که یه نوزاد کوچولو داخلش خوابیده! دور گردنش هم یه گردنبند صدف بود که روش حک شده بود: ملودی...

هیوبرد با صدای بلند گفت:

ـ ببخشید، این ...این بچه رو چرا پیش من گذاشتی؟؟ اصلا این نوزاد کیه؟

سفره ماهی بهش نگاه کرد و گفت:

ـ اقیانوس برای اون جای امنی نیست! دلم نیومد بذارمش تا خوراک کوسه و نهنگ‌ها بشه

بعدش یکم مکث کرد و ادامه داد و گفت:

ـ بنظرم اومد پیش پدربزرگش، بدون هیچ دردسری بزرگ میشه!

هیوبرد اصلا نمی‌فهمید سفره ماهی داره راجب چی حرف میزنه!! با تعجب پرسید:

ـ داری راجب چی حرف میزنی؟؟ این بچه...این بچه نوه‌ منه؟؟

سفره ماهی سرش و تکون داد و گفت:

ـ اون دختر آریل و پرنس اریک...با اینکه مادرش یه پری دریایی اما ملودی کاملا یه انسانه. و باید تو دنیای انسانها زندگی کنه!

هیوبرد چیزایی که می‌شنیدم رو اصلا باورش نمیشد!! اصلا فکرش و نمی‌کردم دختری که اون زمانها دیده بود پری دریایی باشه. اون دختری که دید، کاملا انسان بود. هیوبرد کمی فکر کرد و قبل از اینکه سفره ماهی شنا کنه گفت:

ـ ببینم تو خبری از پسرم اریک داری؟؟ مدتهاست ازش بی‌خبرم!! اون، پیش آریله؟؟

سفره ماهی گفت:

ـ نمیتونم خبری از زیر آب به یه انسان بدم، شرمنده!

بعدشم قبل اینکه هیوبرد چیز دیگه‌ایی بپرسه شنا کرد و رفت! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و سوم

هیوبرد ملودی رو تو بغل خودش گرفت. از نظرش اون نوزاد، تا به اون روز قشنگترین نوزادی بود که تا حالا دیده بود. مدل چشماش شبیه اریک بود. هیوبرد با خودش فکر کرد که چرا آریل خودش این بچه رو پیشش نیورده و بعد با خودش گفت : احتمالا بخاطر اون زمان هنوزم از دستم دلگیره...نوزاد شروع به مکیدن شصتش کرد و هیوبرد سرشو بوسید و گفت:

ـ ولی قول میدم که از تو مثل تخم چشمام مراقبت کنم عزیزم.

و بعدش به سمت قصر رفت...هیوبرد نمیدونست که در اعماق اقیانوس چه اتفاقی افتاده و بخاطر اون طلسم اقیانوس از رده خودش خارج شده و موج‌ها نظم خودشون و از دست دادن، حرکات اضافی موجودات دریا از بین رفته و همه چیز صد برابر سخت گیرانه تر شده...ارسال از همه مالیاتهای سنگینی می‌گرفت و بی‌نهایت ازشون کار می‌کشید. آریل و سباستین فلاندر حدود یکسال تو اتاق آریل زندانی بودن و چندتا از سربازهای ارسال وظیفه خدمت رسانی محدود بهشون رو داشتن. آریل بعد از چند ماه دید که خلقیاتش تغییر کرده و اندامش داره تغییر شکل میده، اونجا بود که متوجه شد بارداره...یه مدت طولانی برای این موضوع غصه خوردن چون وقتی ارسال این قضیه رو شنید، قسم خورد که بعد از بدنیا اومدن، اون بچه رو از بین می‌بره. آریل مدتها تو دل خودش دعا کرد که فرزندش از شر ارسال در امان بمونه چون اون بچه تنها ثمره عشق آریل و پرنس اریک بود. تو این مدت هم سباستین و هم فلاندر تمام راه‌های رو امتحان کردن تا بتونن آریل رو فراری بدن اما هیچ راهی نبود! بعد از زایمان کردن آریل، تنها کاری که تونست انجام بده، گردنبند صدفی بود که از مادرش بهش رسیده بود و آتلانتیس رو به یادش میورد، اون گردنبند رو به گردن ملودی گذاشت تا بلکه یه روز دخترش بتونه راه اقیانوس رو پیدا کنه و اونا رو نجات بده! درسته آریل یه انسان بدنیا آورده بود اما نیمی از پری دریایی بودنش تو وجود دخترش هم بود! سفره‌ماهی که به زایمان کردن آریل کمک کرده بود، درجا اونو از آغوش مادرش جدا کرد و گفت:

ـ بسته دیگه، ارسال گفته آدمیزاد نباید اینجا باشه.

آریل با گریه گفت:

ـ بذار فقط یکم دخترم رو بغل کنم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و چهارم

سفره ماهی گفت:

ـ نمی‌شه!

و بچه رو از بغل آریل گرفت و برد پیش ارسال. سفره ماهی خیلی دلش به حال آریل و نوزاد بدنیا اومده سوخت، برای همین قبل از اینکه بچه رو پیش ارسال ببره، گردنبندی که آریل تو گردنش گذاشت و برد توی لباسش تا دیده نشه! ارسال با دیدن بچه رو به سفره ماهی گفت:

ـ بچه انسان بدنیا آورده، وسط اقیانوس رهاش کن تا خوراک نهنگ و کوسه‌ها بشه.

سفره ماهی آب دهنش و قورت داد و نگاهی به نوزاد بی‌گناه کرد و گفت:

ـ اما سرورم...

ارسال از جاش بلند شد و حرفش و قطع کرد و گفت:

ـ از دستور من مخالفت میکنی؟؟

سفره ماهی که از حالت ارسال واقعا ترسیده بود سریع گفت:

ـ نه سرورم، ببخشید!

بعدش بچه رو گرفت و از آتلانتیس خارج شد. قبل از خارج شدن هر چی با خودش فکر کرد، دلش نیومد اون بچه بیچاره رو وسط اقیانوس ول کنه! بنابراین از توی آشپزخونه قصر یه صندوقچه پیدا کرد و بچه رو داخلش گذاشت. سفره ماهی قضیه پرنس اریک و آریل رو میدونست و در جریان بود که آریل سر چه طلسمی گول خورده و به این وضعیت دچار شده! میخواست اون بچه رو به آدمای سمت خشکی و پادشاه بسوزه تا حداقلش خودش عذاب وجدان نداشته باشه و این بچه بیچاره زنده بمونه! ارسال هم چیزی نمی‌فهمید...سفره ماهی وقتی به خشکی رسید، پادشاه رو اونجا دید و نوه‌اش رو بدست اون سپرد و سریعا از اونجا دور شد. حس سبکبالی داشت. درسته برای ارسال کار می‌کرد اما نمیتونست تو اقدام به قتل همکاری کنه! چون نمی‌تونست سرشو پیش وجدان خودش بلند کنه. چیزی که بود کل اقیانوس فکر می‌کردن که بچه آریل مرده و این قضیه هم به دست فراموشی سپرده می‌شد. موقع برگشت از خشکی، سمت پناهگاه کوسه های دریایی رفت و با تحکم یکیشون و صدا زد:

ـ مورلین؟؟

مورلین سر دسته کوسه‌ها بود که دوستی قدیمی با سفره ماهی داشت. با دیدن اون بیرون اومد و گفت:

ـ سلام رفیق قدیمی، خیلی وقت بود ندیدمت!!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و پنجم

سفره ماهی لبخندی زد و گفت:

ـ دلم برات تنگ شده بود ولی امروز بابت یه قضیه خیلی مهم پیشت اومدم!

مورلین سریع گفت:

ـ چی شده؟؟!

سفره ماهی قضیه نوزاد انسان بدنیا اومده توسط آریل رو براش تعریف کرد و از مورلین خواست تا اگه کسی چیزی پرسید بگه که اون بچه خوراک کوسه‌ها شده! مورلین گفت:

ـ خیالت از جانب ما راحت باشه!

سفره ماهی با مورلین خداحافظی کرد و به سمت آتلانتیس به راه افتاد.

( هجده سال بعد )

ملودی کنار پادشاه هیوبرد و تو قصر با آداب پرنسس‌ها و به زیبایی بزرگ شد. هیوبرد ملودی رو عین پسرش اریک دوست داشت و همیشه مراقبش بود. ملودی از همون بچگی بخاطر ژن پری دریایی که درونش بود بی‌نهایت عاشق دریا و شنا کردن بود اما هیوبرد زیاد با این موضوع موافقت نبود اما هرکاری که می‌کرد و هر حرفی که میزد نمی‌تونستم مانع ملودی بشه. اونم مثل مادرش فقط به فکر آرزوها و رویاهای خودش بود. از بچگی عاشق موج سواری بود و تو مسابقات زیادی شرکت می‌کرد و بعدش هم به صورت حرفه‌ایی این موضوع رو ادامه داد. و هیوبرد هیچوقت اون راز رو پیشش باز نکرد و گذاشت تا زندگی عادی خودش رو ادامه بده. اون روز تو مسابقات بین‌المللی که بین موج سواران کشورهای دیگه هم برگزار می‌شد اتفاق عجیبی افتاد...ملودی در کنار سه نفر دیگه مشغول گرم کردن بود و منتظر بود تا مسابقه شروع بشه. هیوبرد و مادام صافار و آرینا اومده بودن تا ملودی رو تو این روز به خصوص تنها نذارن. ملودی رو به پدربزرگش گفت:

ـ پدربزرگ بنظرت من برنده میشم؟؟

هیوبرد با اطمینان موهاش و پشت گوشش گذاشت و پیشونیش و بوسید و گفت:

ـ مثل همیشه عزیزم؛ مطمئنم که برنده میشی!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و ششم

مادام صافار چند دور فوتش کرد و گفت:

ـ چشم بد ازت دور بشه گل من! 

همین لحظه یکی از شرکت کننده‌ها که یجورایی رقیب ملودی می‌شد اومد نزدیکشون و دست به کمر ایستاد و مدعی گفت:

ـ کور خوندی ملودی! این‌بار من اول میشم.

ملودی با اعتماد بنفس مقابلش وایستاد و گفت:

ـ حالا میبینیم! این آب زندگیه منه...میبینی که امروز هم با کدوممون همراهی می‌کنه!

همین لحظه داور مسابقه از پشت میکروفون اعلام کرد:

ـ شرکت کننده‌های محترم لطفاً با تخته خود تو جایگاه قرار بگیرن و با سوت من شروع کنین!

ملودی و دو نفر دیگه با تخته وارد آب شدن و موسیقی مجموعه آغاز شد. تماشاچی‌ها سر جای خودشون قرار گرفتن و همه مشغول تشویق کردن شدن. مادام صافار با استرس رو به پادشاه گفت:

ـ من خیلی استرس دارم. بنظر اون این‌بار هم موفق میشه؟!

پادشاه هیوبرد گفت:

ـ اون مثل اریک هیچوقت تسلیم نمیشه! مطمئنم که این‌بار هم می‌تونه!

مادام صافار اشکهاش و پاک کرد و گفت:

ـ کاش پرنس اریک هم اینجا بود و دخترش رو میدید و بهش افتخار می‌کرد!

پادشاه با ناراحتی فقط آه تلخی کشید! همیشه در جواب به ملودی به اینکه می‌پرسید پدر و مادرش کجان؟؟ پادشاه فقط سکوت می‌کرد. از اینکه ملودی به عکسای پدرش با ناراحتی خیره میشه، حالش گرفته می‌شد! اصلا وقتی خودش از چیزی خبر نداشت، چی می‌تونست بگه! پسرش یهو غیب شده بود و بعد مدتها یه سفره ماهی یه نوزاد و داد دستش و گفت که حاصل عشق اریک و یه پری دریایی به اسم آریله!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و هفتم

خودش هنوز تو شوک چیزی بود که سالیان پیش شنید و نمیدونست که حقیقت چیه؟! واقعا اون دختر، پری دریایی بوده و بر اساس جادو انسان شده و پسرش و با خودش برده؟ چرا یهویی دیگه از ایزابلا و اریک خبری نشد؟؟! گذر زمان این سوالها رو برای هیوبرد و افراد داخل قصر کمرنگ نکرده بود فقط بخاطر اینکه ملودی ناراحت نشه و ذهنش بیشتر از این درگیر نشه، دیگه راجب این موضوعات حرف نمی‌زدن. حتی هیوبرد همیشه سعی می‌کرد ملودی رو از دریا و آب دور کنه اما اونقدر این بچه عاشق آب و خیره شدن بهش بود، که نمی‌تونستم ازش دور بشه! شاید هم ته دلش حس می‌کرد که یه بخشی از وجودش به دریا تعلق داره و میدونست یه مادری داره که اونجاست! همیشه هم برای هیوبرد سوال بود با اینکه آریل دختر خوش قلبی بنظر می‌رسید اما چرا یکبار نیومد سمت خشکی تا خبری از دخترش بگیره؟؟ هیوبرد خبر نداشت که تو اعماق اقیانوس چه اتفاقات ناگواری طی این سالها افتاده و آریل و تمام موجودات اقیانوس  زمان طولانی اسیر ارسال هستن...

با سوت داور مسابقه، هیوبرد از فکر بیرون اومد و مشغول تماشای نوه دوست داشتنیش شد...تا پنج دقیقه اول مسابقه همه‌چیز نرمال بود و ملودی طبق معمول از دوتا شرکت کننده دیگه جلو بود اما وسطای مسابقه اتفاق خیلی عجیبی برای ملودی افتاد...ملودی احساس کرد که نمیتونه پاهای خودش رو برای پریدن از موج‌های روبروش کنترل کنه و با وزش باد وقتی یه مقداری از موهاش روی صورتش ریخت، دید که بخشی از موهاش قرمز شده...وسط مسابقه یهو وایستاد و زیرلب با استرس به موهاش نگاه کرد و گفت:

ـ چه اتفاقی برای موهام افتاده؟؟ چرا پاهام اینقدر درد گرفته؟ من که کلی تمرین کرده بودم!!

همین لحظه صدای داور مسابقه رو شنید که می‌گفت:

ـ خدای من!! موهای یکی از شرکت‌ کننده‌ها تغییر رنگ داده! مثل اینکه از دور مسابقه انصراف داده این شرکت کننده همیشه در صحنه!

نگاه ملودی از بین شرکت کننده به هیوبرد و مادام صافار و آرینا بود که با نگرانی بهش نگاه می‌کردن. در هر صورت که مسابقه امروز رو از دست داده بود و یکی از رقیبانش از استرالیا اول شد...وقتی ملودی با ناراحتی روی تخته موج خودش دراز کشیده بود، اومد سمتش و با حالت مسخره کردن گفت:

ـ مدعیه مو قرمز، دیدی آب هم باهات همکاری نکرد!

ملودی اونقدر ناراحت بود که رمقی براش نموند تا جوابشو بده!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و هشتم

با گیجی به رنگ موهاش نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت:

ـ خدایا؛ چجوری ممکنه وسط مسابقه یهو رنگ موهام تغییر کنه؟؟! نکنه دارم خواب میبینم.

همین لحظه صدای پدربزرگش رو شنید:

ـ دخترم!

برگشت و دید که پادشاه با دوتا اسموتی به سمتش میاد... با تخته‌ایی که روش نشسته بود یکم شنا کرد و به سمت خشکی رفته. ملودی سرش و انداخت پایین که هیوبرد گفت:

ـ یه زمانی من دختری رو می‌شناختم که همیشه می‌گفت، اگه هم شکست بخوره، برای چیزی که دوسش داره هیچوقت تسلیم نمیشه!

ملودی تعجب کرد چون انتظار داشت پدربزرگش اول از همه از تغییر رنگ موهاش بپرسه. سریعا دستی به موهاش کشید و گفت:

ـ پدربزرگ من اصلا نمی‌فهمم چه اتفاقی داره میفته!! چرا وسط مسابقه پاهام گرفت و رنگ موهام یهویی تغییر کرد!

برای هیوبرد هم این موضوع عجیب بود اما دلش نمی‌خواست نوه‌اش رو بترسونه! میدونست این موضوع هر چیزی که بود مثل گم شدن اریک یه معمایی بود که شاید هیچوقت جوابشو پیدا نمی‌کرد! هیوبرد سریع بحث و عوض کرد و اسموتی رو سمت ملودی گرفت و گفت:

ـ فعلا اینقدر به این موضوع فکر نکن! یکم از این بخور...بعدش بیا برگردیم قصر برات از اون ماهی کبابی‌ها که دوست داشتی درست کنم! سال بعد. دوباره شرکت می‌کنی.

ملودی از اینکه پدربزرگش مدام تو هر موردی بحث رو عوض می‌کرد و سعی می‌کرد همه چیز رو عادی جلوه بده واقعا خسته شده بود ولی دوست نداشت ناراحتش کنه! اسموتی رو از دستش گرفت و با لبخند گفت:

ـ تو برو پدربزرگ! منم یکم دیگه میام!

هیوبرد لپ ملودی رو کشید و گفت:

ـ نبینم بشینی غصه بخوریا!

ملودی چشمکی بهش زد و گفت:

ـ چشم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت هشتاد و نهم

بعد رفتنش، ملودی اسموتی رو روی زمین گذاشت و رو به آسمون کرد و گفت:

ـ کاش بفهمم...

داشت پشت سر تماشاچی‌ها می‌رفت که یهو صدایی شنید:

ـ اگه دقیق‌تر نگاه کنی متوجه میشی!

سریع برگشت و به پشت سرش نگاه کرد اما هیچی ندید. روی آب هم هیچی نبود! با خودش گفت:

ـ شاید بازم خیالاتی شدم!

دوباره صدا اومد:

ـ نه خیالاتی نشدی!

دقیق تر نگاه کرد و داشت می‌رفت سمت آب تا ببینه چیزی میبینه یا نه که دوباره صدا اومد:

ـ یواشتر، الان زیر پات لهم می‌کنی.

یهو ملودی زیر پاشو نگاه کرد و متوجه شد چیزی که داره باهاش حرف میزنه یه خرچنگ کوچولوعه! نزدیکش نشست و گفت:

ـ خدای من امروز چه روز عجیبیه! 

دوباره خرچنگ گفت:

ـ عجیب‌ترم میشه پرنسس!

ملودی چند دور پلک زد و گفت:

ـ عالیه! امروز وسط مسابقه رنگ موهام عوض شد و مثل آب خوردن باختم، الآنم که دارم با یه خرچنگ حرف میزنم.

خرچنگ گفت:

ـ آینده آتلانتیس دست توئه دختر! باید به کمک مادرت بیای!

ملودی شوکه شده بود!! با تته پته گفت:

ـ تو...تو راجب چی داری حرف میزنی؟؟

خرچنگ گفت:

ـ مادر تو پرنسس اقیانوس هاست که سالهاست اسیر جادوگر دریا شده و نمیتونه قدرت اقیانوس رو ازش پس بگیره! آریل مادرته ملودی!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت نود

ملودی دنیا داشت دور سرش می‌چرخید! اون خرچنگ چی داشت می‌گفت؟؟! همون لحظه تمام مکالماتش با هیوبرد یادش اومد! از اینکه پدربزرگش هیچوقت یه جواب درست و حسابی راجب خانوادش بهش نداده بود. خرچنگ دوباره گفت:

ـ علت تغییر رنگ موهات هم اینه که الان به سنی رسیدی که میتونی بیای آتلانتیس و موجودات دریا رو نجات بدی! مخصوصا پدر و مادر و پدربزرگت رو...

ملودی با شنیدن این اسامی یکه خورد! یکم فکر کرد و پرسید:

ـ ولی...ولی من فکر می‌کردم که آتلانتیس یه افسانه است...

خرچنگ دوباره گفت:

ـ آتلانتیس وجود داره! من میتونم کمکت کنم و ببرمت اونجا!

ملودی گفت:

ـ باید با پدربزرگم صحبت کنم!

خرچنگ گفت:

ـ باشه برو ولی اگه بازم مصمم بودی من اینجا منتظرت میمونم. فقط اینو یادت باشه که آریل بهت خیلی احتیاج داره.

ملودی نمیدونست باید چی بگه!! خیلی سردرگم شده بود! تا دیروز اون دختری بود که فقط تنها هدفش تو زندگی این بود که تو مسابقات بین‌المللی موج سواری اول بشه و این افتخار و برای خودش جشن بگیره اما امروز سر و کله یه خرچنگ پیدا شد که بهش میگه مادرش تو یه شهر افسانه‌ایی منتظرشه تا دخترش بیاد و اونو و تمام موجودات دریا رو نجات بده.

ملودی از دست هیوبرد واقعا عصبانی بود. حس میکرد اون تمام این موضوعات رو میدونست و تا الان هیچ حرفی راجبش نزده. با توپ پر وارد قصر شد و دید که پادشاه تو حیاط قصر در حال خوندن کتابه! با عصبانیت گفت:

ـ چرا بهم نگفتی؟؟ چرا هر بار ازت پرسیدم سکوت کردی؟

ویرایش شده توسط QAZAL
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و یکم

هیوبرد عینکش رو از چشماش برداشت! مشخص بود موضوع دیگه‌ایی بود که ملودی اینقدر بخاطرش عصبانی شده! هیچوقت ملودی رو توی این حالت ندیده بود. رفت نزدیکش و ازش پرسید:

ـ دخترم راجب چی داری حرف میزنی؟؟

ملودی با تن صدای بالا گفت:

ـ اینکه مادرم تو آتلانتیس زندگی می‌کنه و اقیانوس تو محاصره یه جادوگره...اینکه باید پدرم و پدربزرگم و مادرم و تمامی اعضای اقیانوس رو نجات بدم. کی میخواستی اینارو بهم بگی پدربزرگ؟؟

هیوبرد که خودشم از حرفای ملودی تو شوک رفته بود با لکنت گفت:

ـ چی...چی میگی تو ملودی؟؟! آریل محاصره شده؟؟

ملودی گفت:

ـ پس حرفای اون خرچنگ حقیقت داره!!

ـ کی اینارو بهت گفته؟؟

ملودی گفت:

ـ مگه فرقی هم می‌کنه؟؟ مهم اینه که پدربزرگم اینهمه سال تمام اینا رو میدونست و هر وقت من ازش پرسیدم، از تنها نوه‌اش این موضوع رو مخفی کرده!

هیوبرد میدونست که الان هر چی بگه، ملودی باور نمیکنه! میدونست اگه بگه تمام اینایی که الان بهش گفت رو اونم تازه شنیده، ملودی باورش نمیکنه. بنابراین ترجیح داد تا از اول و همون قدری که میدونست رو برای ملودی توضیح بده! بگه که از یجایی به بعد اونم دیگه نه از پسرش اریک خبر داشت و نه از آریل...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و دوم

ملودی یهو با عصبانیت به گردنبندش نگاه کرد و رو به گردنبندش گفت:

ـ تو هم امروز تو مسابقه برام شانس نیوردی؛ دیگه بهت احتیاجی ندارم!

بعدشم گردنبند و کشید و وقتی اونو انداخت پایین یهو گردنبند صدف باز شد و یه تاج ازش افتاد بیرون و پشت بندش یه حباب تشکیل شد! ملودی با تعجب نگاه کرد و گفت:

ـ خدای من!!

درون حباب آتلانتیس و پریهای دریایی رو نشون میداد که در حال رفت و آمدن! هیوبرد همینحوری که با تعجب نگاه می‌کرد گفت:

ـ پس واقعا اونجا وجود داره!!

ملودی گفت:

ـ پدربزرگ، این گردنبند رو مادرم بهم داده درسته؟؟

هیوبرد سرشو تکون داد و گفت:

ـ بیا اینجا بشین!

ملودی کمی آروم شد و تاج و گردنبند رو از روی زمین برداشت و رفت کنار پدربزرگش نشست. هیوبرد موهای ملودی رو نوازش کرد و گفت:

ـ به تمام مقدسات قسم میخورم که من هم از چیزی خبر نداشتم عزیزم!

بعدش شروع به تعریف کردن کرد:

ـ اریک خیلی سال قبل عاشقش شده بود و پاشو کرده بود تو یه کفش تا باهاش ازدواج کنه اما من مخالف این موضوع بودم چون فکر می‌کردم که این دختر از خانواده نجیب زاده نیست و حرکاتش یکم عجیبه! 

بعدش یکم مکث کرد و با پشیمونی گفت:

ـ که ای کاش اینکارو نمی‌کردم!حداقلش الان پسرم پیشم بود.

پشیمونی تو چشمای هیوبرد موج میزد...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و سوم

هیوبرد ادامه داد و گفت:

ـ بعد از یه مدتی رفتار اریک عوض شد و یه دختره دیگه رو آورد و گفت که اون از سرزمین آفتاب اومده و میخواد باهاش ازدواج کنه و منم موافقت کردم و بنا به گفته اون دختره ایزابلا، آریل رو فرستادم سمت سرایداری تا چشم اریک زیاد بهش نخوره اما دقیقا همون روز غروب همشون برای همیشه غیب شدن و هیچکس اونا رو ندید! آخرین بار نگهبانا گفتن آریل رو با کشتی فرستادن سمت اقیانوس...من حتی از این موضوع خبر هم نداشتم...از اون روز تا یکسال بعد که یه سفره ماهی اومد و تو رو بهم داد و گفت که این بچه، بچه آریل و اریکه من هیچ خبری از هیچ کدومشون هیچ خبری ندارم. اون روز متوجه شدم که آریله انسان نبوده و در اصل یه پری دریایی بوده...وقتی که تو رو تو آغوشم گرفتم احساس کردم عین بچگیه اریک هستی! چشمات، لبخندت واقعا شبیه بود! این گردنبند هم از همون موقع گردنت بود و روش اسمت نوشته بود! اون سفره ماهی می‌گفت که دنیای زیرآب برای یه انسان مناسب نیست و بعدش هم رفت و من دیگه ندیدمش...برای همین دلم نمی‌خواست تو رو برای همیشه از دریا و آب دور کنم اما علی رغم تلاشهای من تو روز به روز بیشتر به دریا و آب علاقمند شدی و موج سواری هدف اصلیه زندگیت شد! از اون روز دیگه خبری نبود و من با تو سرگرم شدن تا امروز که یهو وسط مسابقه رنگ موهات عوض شد و میگی پاهات هم مثل قبل یاریت نمی‌کنه! من بخاطر محافظت از تو و خوبی خودت نخواستم درگیر این داستانا بشی، برای همینم همیشه سکوت کردم. اما نه بخاطر اینکه خبر داشته باشم چون واقعا خودمم نمی‌دونم سر پسرم و آریل چه بلایی اومده!!

ملودی که این قضایا رو شنید متوجه شد که پدربزرگش این‌بار داره راست میگه! ملودی گفت:

ـ یه خرچنگه امروز بهم گفت که باید برم و آتلانتیس و نجات بدم! گفت که مادرم و تمامی موجودات اقیانوس تو محاصره جادوگر اقیانوس هستن. 

ملودی نفس عمیقی از روی کلافگی کشید و با ناچاری از پدربزرگش پرسید:

ـ پدربزرگ من باید چیکار کنم؟!

هیوبرد دستش رو روی قلب ملودی گذاشت و گفت:

ـ کاری که قلبت بهت میگه درسته رو انجام بده دخترم! همیشه از مادر و پدرت پرسیدی؛ دلت نمی‌خواد مادرتو ببینی؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و چهارم

ملودی یکم فکر کرد...اون همیشه دلش میخواست مادرش و پدرش رو ببینه. الان این موضوع بهترین فرصت بود. مخصوصا اینکه یکسری موجودات به کمک اون احتیاج داشتن. ملودی رو به هیوبرد گفت:

ـ میرم پدربزرگم اما بعدش برمی‌گردم و زندگیمو بعنوان یه انسان اینجا ادامه میدم. درسته دریا رو خیلی دوست دارم ولی....

یکم مکث کرد که هیوبرد پرسید:

ـ ولی چی؟؟

ملودی گفت:

ـ ولی دلم برای تو و موج سواری کردن خیلی تنگ میشه! 

هیوبرد با مهربونی نوه‌اشو بغل کرد و سرشو بوسید و گفت:

ـ منم دلم برات تنگ میشه...اینجا همیشه خونه‌ی توئه! منتظرت میمونم.

ملودی به گردنبند و تاج توی دستش نگاه کرد و گفت:

ـ با اینا چیکار کنم پدربزرگ؟؟

هیوبرد گفت:

ـ نمی‌دونم والا، جواب همه این سوالات دست مادرته!

ملودی تاج رو دوباره وسط گردنبندش گذاشت و دور گردنش بست‌‌‌...پدربزرگش و محکم بغل کرد و گفت:

ـ میبینمت پدربزرگ!

هیوبرد گفت:

ـ مراقب خودت باش عزیزم!

ملودی به سمت ساحل راه افتاد. اونجا تقریبا خلوت شده بود. خرچنگ با دیدن ملودی گفت:

ـ پس تصمیم گرفتی به کمک مادرت و آتلانتیس بیای؟؟

ملودی گفت:

ـ آره، چیکار باید بکنم؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و پنج

ـ باید تا آتلانتیس شنا کنیم. من تو مسیر جزییات رو بهت توضیح میدم.

ملودی با تعجب گفت:

ـ ولی من زیرآب چجوری نفس بکشم؟!

خرچنگ با اطمینان به گردنبند ملودی اشاره کرد و گفت:

ـ اون گردنبندی که دور گردنته، یه گردنبند معمولی نیست ملودی! کمکت می‌کنه.

ملودی به حرفای خرچنگ اعتماد کرد و وارد آب شد و در کمال تعجب دید که می‌تونه زیر آب نفس بکشه و حتی حرف بزنه! رو به خرچنگ گفت:

ـ حق با تو بود! تو...تو چجوری منو پیدا کردی؟؟ اصلا منو از کجا می‌شناسی؟؟

خرچنگ گفت:

ـ من لوییس، برادر سباستینم! سباستین یکی از دوستای صمیمیه مادرته و همزمان محافظ اصلیه آتلانتیس و آریله!

همون‌طور که شنا می‌کردن، لوییس ادامه داد و گفت:

ـ اونا به سختی تونستن با من ارتباط برقرار کنن و قضیه رو به من توضیح بدن! تا یه تایمی همه فکر میکردن که به دستور ارسال تو بچگی مُردی اما نگهبانی که تو رو به دست پدربزرگت سپرد، بعد دیدن اینهمه ظلم و زورگویی‌های ارسال در مقابل موجودات دریا، طاقت نیاورد و واقعیت رو به مادرت گفت. اونا هم منتظر شدن تا تو به سنی برسی که بتونی بیای و نجاتشون بدی‌...

ملودی پرسید:

ـ اگه قبول نمی‌کردم چی؟؟

لوییس گفت:

ـ ولی آریل از تو مطمئن بود که قبول می‌کنی. میدونست که تو هم دلت برای اون خیلی تنگ شده.

ملودی واقعا کنجکاو مادرش بود و برای دیدنش لحظه شماری می‌کرد. رو به لوییس گفت:

ـ الان من یه انسانم، چجوری میتونم بدون اینکه ارسال و نگهبانانش منو ببینن، بیام تو آتلانتیس؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و ششم

لوییس گفت:

ـ نگران نباش، فکر اونجاشم کردم. از مغازه های دم ماهی یدونه و برات می‌خرم و بعنوان پری دریایی وارد آتلانتیس میشی!

ملودی پرسید:

ـ این ارسال که میگی، بنظر خیلی قدرتمند میاد! چطوری من مادرم و بقیه رو نجات بدم؟؟

لوییس گفت:

ـ مادرت بخاطر عشق به پدرت و بازی‌های فریبانه ارسال الان اسیر شده! تنها کاری که باید انجام بدی اینه که اون تاج پرنسس رو که توی گردنبندت پنهون شده به دست آریل برسونی و گردنبند ارسال و از گردنش بگیری و با جلبک سیاه اونو از بین ببری!

ملودی پرسید:

ـ جلبک سیاه دیگه چیه؟

لوییس گفت:

ـ اونا یکسری گیاهای دریایی هستن که فقط توی شقایق دریایی رشد میکنن و خاصیت از بین برنده تمام بدی‌ها رو دارن. پناهگاه قبلی ارسال همون شقایق دریاییه، قبل از هر چیزی باید جلبک سیاه رو بگیریم و بعدش باید به نحوی به ارسال نزدیک بشی تا بتونی گردنبندش و از چنگش دربیاری! در اونصورت وقتی آریل تاج پرنسس بودن و روی سرش بذاره، برای ارسال قدرتی باقی نمیمونه که بخواد باهاش مقابله کنه!

ملودی که تقریبا متوجه اوضاع شده بود، سری تکون داد و گفت:

ـ خیلی سخته ولی امیدوارم که بتونم!

لوییس لبخندی به ملودی زد و گفت :

ـ مطمئنم که میتونی!

بعد از کلی شنا کردن تقریبا به اعماق اقیانوس رسیدن. ملودی گفت:

ـ چقدر جو این قسمت از اقیانوس سنگین و تاریکه!

لوییس گفت:

ـ بخاطر اینه که کل جادوی شیطانی ارسال کم کم حتی به خارج از منطقه آتلانتیس هم رسیده. تنها دلیلی که هنوز نتونست اونجا رو نابود کنه، بخاطر تاج آریله که پیداش نکرده و آریل اونو جای خوبی پنهون کرد. جایی که فکر هیچکس بهش نمی‌رسه. یعنی توی گردنبند دخترش.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و هفتم

ملودی گفت:

ـ پس بدون اینکه بدونم اینهمه سال چیز با ارزشی رو با خودم حمل کردم.

لوییس تایید کرد و گفت:

ـ همینطوره.

ملودی گفت:

ـ اگه نگهبان ارسال دلش نمیسوخت و می‌داشت تا من غذای کوسه‌ها بشم، دیگه کسی نبود تا بیاد و آتلانتیس و نجات بده.

لوییس گفت:

ـ آریل هم ریسک کرد و به دست شانس سپرد!

ملودی گفت:

ـ پدرم اینجاست؟؟ پدربزرگم می‌گفت سالها قبل یهویی غیب شده و دیگه هیچوقت به قصر برنگشت.

لوییس گفت:

ـ متاسفانه از پدرت خبری ندارم. تنها کسی که می‌دونه اون کجاست، فقط ارساله.

ملودی از اینکه یه موجودی اینقدر ذات پست فطرتی داشت، واقعا حرصش گرفته بود و مصمم شده بود که به قیمت تموم شدن جونش هم شده، باهاش بجنگه...همین لحظه سر در طلایی رو دید که جلوش کلی نگهبانا به شکل پری دریایی ایستاده بودند. لوییس با صدای آروم رو به ملودی گفت:

ـ بیا از اون سمت بریم ملودی، باید ببرمت سمت بازار...نباید کسی بفهمه که یه آدمیزاد وارد آتلانتیس شده.

ملودی حرفش و قبول کرد و پشت سرش راه افتاد...بازار ماهی ها و پری های دریایی رو هیچوقت از نزدیک ندیده بود و این تجربه واقعا براش جالب بود...خیلی هم شلوغ بود. لوییس بهش یه مغازه شبیه برج رو نشون داد و گفت:

ـ اینجاست ملودی، اون برگ و بذار جلوی پاهات و به سمت بالا شنا کن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و هشتم

ملودی همین کار و تکرار کرد و تمام توجهش به اطرافش بود تا کسی متوجهش نشه! به سمت بالا شنا کردن و لوییس با چنگکاش چند دور به در زد و گفت:

ـ مرلین درو باز کن! ما اومدیم.

مرلین یه عروس دریایی بسیار زیبا بود که بعد از چند ثانیه درو باز کرد و با دیدن ملودی گفت:

ـ وای خدای من؛ رنگ موهاش دقیقا عین آریله!

لوییس سریع دست ملودی رو گرفت و رو به مرلین  گفت:

ـ بیا تو مرلین، نباید ملودی زیاد جلوی چشم باشه!

اما مرلین فقط خیره به ملودی بود و سریع سبزه رو از جلوی پای ملودی کشید کنار و گفت:

ـ وای لوییس اون واقعا یه انسانه...

بعد با شادی گفت:

ـ خدایا باورم نمیشه که بالاخره قراره نجات پیدا کنیم!

لوییس سریع در مغازه رو قفل کرد و رفت سمت کمد دم های ماهی و گفت:

ـ بجنب باید براش یه دم ماهی پیدا کنیم!

اما مرلین خیلی عادی نشسته بود و به ملودی خیره شده بود، گفت:

ـ حالا به این فکر کردی که چجوری میخوای مادرتو نجات بدی پرنسس کوچولو؟!

ملودی یکم فکر کرد و همون‌طور که به ویترین مغازه خیره شده بود گفت:

ـ باید بستر صمیمیت باهاش و اول ایجاد کنم تا بهم اعتماد کنه وگرنه نمیتونم گردنبندشو ازش بگیرم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت نود و نهم

مرلین سری تکون داد و گفت:

ـ حق با توئه!

لوییس همین لحظه یه دم ماهی رنگا وارنگ آوردش و گفت:

ـ فکر میکنم این مناسب باشه برات ملودی؛ همینو بپوش!

مرلین با چشم غره بهش نگاه کرد و گفت:

ـ چرت و پرت نگو لوییس، اون دم برای مسابقاته فشنه! اونو بپوشه و تو اقیانوس بگرده؟؟ 

بعدش خودش رفت سمت کمد دم ها و یه دم با رنگ ترکیبی قرمز و نارنجی بیرون آورد و گفت:

ـ بنظرم این خوبه، به رنگ موهاش هم میاد!

ملودی هم بدون چون و چرا قبول کرد و دم ماهی رو پوشید. بعدش از اتاق پرو اومد بیرون و مرلین با ذوق گفت:

ـ وای عزیزدلم، چقدر بهت اومده! 

ملودی با لبخند گفت:

ـ خیلی ممنونم ولی برای من سوال اینه که برم پیش ارسال و چی بگم؟؟ 

لوییس و مرلین در حال فکر کردن بودن که ملودی دوباره گفت:

ـ ببینم تو آتلانتیس کسی رو برای کاری استخدام نمیکنه؟؟! یا چمیدونم کاری داشته باشه و بذاره یکی انجام بده؟؟

تا اینو گفت، مرلین بشکن زد و گفت:

ـ فهمیدم! ارسال هفته پیش اون خدمه پیر رو از قصر اخراج کرد...الآنم دنبال یه خدمه جدید برای تمیزکاریه قصره. چون طبیعتاً قصر بزرگه، هر کسی قبول نمیکنه که تو اون موقعیت قرار بگیره.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...