رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و پنجم 

یکی از نگهبانا گفت:

ـ ولی چنین چیزی به ما اعلام نکردن!

ملودی عزم خودشو جزم کرد و دست رو قلبش گذاشت، نفس خودشو بیرون داد و خیلی عادی گفت:

ـ من قبلاً هم وارد این اتاق شدم اما خب اگه میخواین یبار دیگه برم و بگم ارسال خودش بهتون بگه! ولی میدونین که از این موضوع عصبانی میشه چون از تکرار متنفره!

دو تا نگهبان مردد شدن و بهم نگاه کردن! اما مشخص بود قانع نشدن! یکیشون با اخم رو بهش گفت:

ـ متأسفیم ولی تا به ما اطلاعی داده نشده، نمی‌تونیم شما رو به این اتاق راه بدیم!

ملودی و لوییس و مرلین از اتاق دور شدن! ملودی با استرس گفت:

ـ وای حالا چیکار کنیم؟؟! الان که به آخرش رسیدن دلم نمی‌خواد خراب بشه! هر لحظه امکانش هست ارسال بیاد بیرون و بفهمه اون گردنبندی که تو اتاقش هست، تقلبیه! اون موقع دیگه کارمون تمومه!

لوییس یکم فکر کرد و گفت:

ـ نگران نباش، می‌دونم باید چیکار کنم!

ملودی با تعجب نگاش کرد که لوییس از اونجا دور شد! ملودی از مرلین پرسید:

ـ میخواد چیکار کنه؟؟!

مرلین گفت:

ـ همینجا منتظر باش ملودی!

ملودی دیگه چیزی نپرسید و همون‌طور که بهش گفته شد، منتظر موند! چند دقیقه بعد کل اقیانوس گرفتار صدایی هشدار بلندی شد! ملودی خیلی ترسید!! تمام نگهبانای اون منطقه با گفتن آتش سوزی شده از اون منطقه پراکنده شدن.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 131
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: روایتی دیگر از پری دریایی نام نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، هیجانی، رازآلود خلاصه: این‌بار در اعماق اقی

پارت اول ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده.  لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت: ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وس

پارت دوم تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و ششم

تا به خودش اومد، لوییس و پیش خودش دید که می‌گفت:

ـ ملودی بجنب بیا!

ملودی گفت:

ـ تو اقیانوس آتیش سوزی شده لوییس!

لوییس با حالت عجله و کلافگی گفت:

ـ بابا بیا دیگه، وقت نداریم! 

ملودی به حرفش گوش کرد و همراهش رفت و دید که مرلین در حال باز کردن قفل در اتاق آریله! اون لحظه بود که متوجه شد لوییس از قصد اینکارو کرده تا نگهبانا رو از اون منطقه دور کنه و ملودی بتونه بره پیش آریل. وقتی در باز شد، ملودی خودشو انداخت تو اتاق چون دیگه نمی‌تونست زیر بار سنگین اون گردنبند دووم بیاره! آریل و سباستین با ترس ملودی رو در آغوش کشیدن...همون لحظه لوییس گفت:

ـ نفرین این گردنبند خیلی زیاد و سنگینه؛ به زور تونست تحمل کنه؛ از گردنش درش بیارین!

آریل سریع قفل گردنبند ارسال رو از توی گردن ملودی باز کرد که ملودی بالاخره تونست به خودش بیاد!! آریل دخترش و نوازش کرد و گفت:

ـ نفس بکش عزیزم! تموم شد! ما موفق شدیم...

مرلین همین لحظه از داخل تل روی سرش جلبک سیاه رو درآورد و داد دست آریل! آریل به گردنبند ارسال و جلبک سیاه نگاه کرد که فلاندر با ترس گفت:

ـ آریل بجنب! الان همشون متوجه میشن!

آریل گردنبند و جلبک سیاه رو دست ملودی داد و گفت:

ـ اینو باید خوده ملودی انجام بده؛ کسی که برای نجات آتلانتیس اومده!

ملودی با افتخار قبول کرد و گردنبند و انداخت روی زمین و بعدش مرلین، سباستین، فلاندر پشت ملودی قرار گرفتن. ملودی دست مادرش رو گرفت و با لبخند رو بهش گفت:

ـ با هم انجامش بدیم مامان!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و هفتم 

آریل دست ملودی گرفت و بعدش ملودی با تمام قوا، جلبک سیاه رو کوبید به گردنبند ارسال...همون لحظه کل اتاق آریل پر از نور شد و انگار زلزله بزرگ در اعماق اقیانوس اتفاق افتاد...طوری که همشون پرت شدن روی زمین...ملودی دستاشو جلوش چشماش گرفت و آروم دید که هزارتا جادو و سحر پشت سر هم در حال محو شدنن...بعد از چند دقیقه نور داخل اتاق محو شد و وقتی همشون چشماشونو باز کردن، یهو وسط اتاق پرنس اریک رو دیدن که دهنش چسب زده و دور دست و پاهاش هم با طناب بسته شده! آریل با دیدن این صحنه باورش نمیشد که پرنس اریک زندست!! آریل با ذوق گفت:

ـ تو...تو زنده‌ایی؟؟!

پشت بندش ملودی هم با هیجان دوید سمت پدرش و محکم بغلش کرد. آریل به کمک سباستین و ملودی، چسب و طناب رو باز کردن! پرنس اریک با دیدن آریل و ملودی، جفتشون رو بغل کرد و رو به آریل گفت:

ـ بعد از رفتن تو، این جادوگر خبیث منو تو این گردنبند گیر انداخت آریل...اون روز هم منو جادو کرده بود وگرنه من چشمام بجز تو هیچکس رو نمی‌دید و همیشه تو رو دوست داشتم...

اشک تو چشمای آریل حلقه زد و به ملودی اشاره کرد و گفت:

ـ فردای اون روز فهمیدم که باردارم...میخواستم بهت بگم اما دیگه منو تو پیش هم نبودیم...

آریل ملودی رو نگاه کرد و گفت:

ـ بعد اینهمه سال، دخترمون اومده و ما رو نجات داده اریک! 

پرنس اریک با بغض نگاهی به ملودی کرد و موهاش و نوازش کرد و گفت:

ـ بیا بغلم دخترم...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و هشتم

و ملودی بی‌وقفه پرید بغل پدرش و آریل هم جفتشون رو در آغوش گرفت. و بقیه هم خیره به این تصویر قشنگ بودن. همین لحظه در اتاق با یه چیز گنده از جا کنده شد و ارسال وارد اتاق شد! با صدای وحشتناکی رو به ملودی گفت:

ـ تو چطور جرئت کردی؟!

و همون لحظه با دیدن پرنس اریک متوجه شد که گردنبندی که گردنشه، تقلبیه! ارسال خواست به ملودی حمله‌ور بشه اما این‌بار آریل مقابل دخترش ایستاد و گردنبندش و گردنش درآورد و با تن صدای بالا و بدون ترس گفت:

ـ این‌بار نمی‌تونی بهشون آسیب بزنی و از من جداشون کنی؛ این اجازه رو بهت نمی‌دم.

گردنبند و محکم زد پایین و تاجش رو توی دستاش گرفت. ارسال چشمانش از تعجب باز موند و با تته پته گفت:

ـ یعنی این‌همه مدت...اینهمه مدت گردنبند تو گردن این دختر بود؟؟

آریل پوزخندی زد و به ملودی نگاه کرد و گفت:

ـ اون دختر شجاع منه؛ موفق شد تا ما رو از چنگال تو نجات بده!

بعدش آهنگ مخصوص آتلانتیس رو خوند و با گذاشتن تاج پرنسس روی سرش، نور و امید دوباره به آتلانتیس برگشت و تمام میله‌ها و تاریکی ها از بین رفتن. تشعشع اون تاج تمام اقیانوس رو در بر گرفته بود و تمام وجود آریل اکلیلی شد! اون تشعشع اونقدر به ارسال خورد تا بالاخره از بین رفت. تمام مجسمه‌های شیطانی و آهنی از بین رفتن و طلسمی که با فریبکاری روی اون کرم‌ها انداخته بود مثل پادشاه ترایتن کاملا از بین رفت.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و بیست و نهم

و بالاخره بعد از سالیان سال، آرامش به آتلانتیس برگشت و قدرت به دست پرنسس اصلی اقیانوس یعنی آریل رسید. پادشاه ترایتن به آتلانتیس برگشت و با نوه‌اش آشنا شد. ملودی بعد چند روز سپری کردن کنار اونا، انگار خیلی بهشون عادت کرده بود ولی اون یه انسان بود. و نمی‌تونستم توی اقیانوس زندگی کنه، نه تنها اون بلکه پرنس اریک هم نمی‌تونستم اونجا زندگی کنه. پادشاه به آریل نگاه کرد که با حسرت به دخترش و عشق زندگیش نگاه می‌کرد. انگار مسئولیتش زیر آب بهش اجازه نمی‌داد که همراهشان باشه! ترایتن به آریل گفت:

ـ دخترم!

آریل حرف ترایتن رو قطع کرد و گفت:

ـ پدر من خیلی اشتباه کردم و واقعا ازت عذر میخوام. خوشحالم که ملودی تونست آتلانتیس رو از دست ارسال نجات بده! از امروز حاضرم مسئولیتم رو قبول کنم و کنار موجودات زیرآب باشم.

ترایتن پیشونی دخترش رو بوسید و گفت:

ـ ولی می‌دونم این چیزی نیست که میخوای!

بعدش به پرنس اریک و ملودی اشاره کرد و گفت:

ـ جای تو پیش اوناست! 

آریل خیلی از این حرف پدرش هیجان زده شد و با ذوق گفت:

ـ یعنی شما؟؟ ...یعنی شما قبول می‌کنی؟

ترایتن حرفش و قطع کرد و با لبخند پرنس اریک رو صدا زد:

ـ پسرم؟؟

پرنس اریک به همراه ملودی اومد کنار پادشاه و گفت:

ـ دخترم از همون اول خیلی دوستت داشت ولی من واکنش بدی نشون دادم چون دیدم نسبت به همه‌ی آدما بد بود و فکر می‌کردم به ماهی‌ها ضرر می‌رسونن... عصبانیت من باعث شد تا دخترم هم تصمیم اشتباه بگیره؛ الان شما یه خانواده‌اید و جاتون هم رو خشکیه.

ملودی سریع گفت:

ـ ولی...ولی من دلم برای شما...برای همه موجودات اینجا خیلی تنگ میشه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سی‌ام

ترایتن گفت:

ـ تمام سدهای حفاظتی بین اقیانوس و خشکی از بین میره و از این لحظه به بعد ورود تمام موجودات به خشکی آزاده...

همه‌ی موجودات توی آب با شنیدن این حرف از پادشاه، شروع به دست زدن و پایکوبی کردن. پادشاه دوباره گفت:

ـ از این به بعد هم موسیقی تو آتلانتیس مجازه، دقیقا عین زمانی که همسرم، ملکه الیزابت زنده بود! 

آریل پدرش رو در آغوش گرفت و از صمیم قلبش گفت:

ـ ممنونم پدر!

ترایتن بهش چشمکی زد و گفت:

ـ کنار خانوادت باش و ازشون محافظت کن! محافظت از آتلانتیس هم به عهده من!

بعدش هم رو به ملودی و پرنس اریک گفت:

ـ هر موقع هم که دلتون خواست، اینو بدونید که راه ورود به آتلانتیس براتون همیشه بازه 

پرنس اریک و ملودی هم کلی از پادشاه تشکر کردن و بعدش ترایتن با زدن انگشتش به مروارید تاج آریل، صحنه زیبایی رو برای بقیه رقم زد! صحنه تبدیل شدن آریل از پری دریایی به یه انسان. 

بعد از اون، پرنس اریک همراه با دخترش و آریل با تمام موجودات اقیانوس خداحافظی کردن و رفتن به خشکی تا بعد از سالیان سال، زندگی کنار هم رو شروع کنن. موقع رفتنشون، سباستین بهشون خیره شد و کنار پادشاه وایستاد و گفت:

ـ کار درستی کردید قربان، اونا از همون اولش برای هم ساخته شده بودن!

پادشاه سرشو تکون داد و گفت:

ـ آرع ولی فکر کنم فقط یه مشکل دیگه باقی میمونه!

سباستین گفت:

ـ و اون چیه؟؟

ترایتن گفت:

ـ اینکه قراره چقدر دلم برای دخترم تنگ بشه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سی و یکم

....

لیدیا همینطور که تمام این مدت با دقت بهم گوش میداد گفت:

ـ خب خب مامان، بعدش چیشد؟؟!

لبخندی به صورت کنجکاوش زدم! هوا تقریبا تاریک شد و باد ملایمی میوزید و موج آرومی سمت ساحل میومد...ادامه دادم و گفتم:

ـ بعدش همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. ارتباط بین دنیای انسان‌ها و پری‌های دریایی بوجود اومد و هر سال تولد ملودی رو کنار ساحل پیش موجودات اقیانوس و افراد قصر هیوبرد جشن میگرفتن....پادشاه ترایتن، سباستین، لوییس و مرلین و فلاندر هم برای مسابقات بین المللی موج سواری ملودی هم اومده بودن و کلی تشویقش کردن.

لیدیا پرسید:

ـ این‌بار برنده شد؟؟

سرمو به نشونه تأیید تکون دادم. لیدیا دوباره گفت:

ـ حتما پادشاه هیوبرد هم بعد از دیدن پسرش بعد اینهمه بی‌خبری خیلی خوشحال شد!

گفتم:

ـ اون بعد از دیدن اریک و آریل انگار دنیا رو بهش دادن و تو سطح شهر به مناسبت برگشتن پسرش به قصر و تشکیل دادن خانوادش، قربونی داد و حدود سه شبانه روز جشن گرفت.

لیدیا با لبخند به آب نگاه کرد و گفت:

ـ هیچوقت فکرشو نمی کردم همچین داستان عاشقانه‌ایی زیرآب وجود داشته باشه!

موهاشو پشت گوشش گذاشتم و صورت دخترم و بوسیدم و ازش پرسیدم:

ـ دوسش داشتی؟

اونم بغلم کرد و گفت:

ـ خیلی زیاد، میسپرمش به گنجه خاطراتم‌‌‌...

پیک نیک اون روزمون هم به همین قشنگی به پایان رسید و بعدش منو دخترم باهم به خونه برگشتیم.

 

1405/6/21

 

پایان.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...