رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد 

ملودی سریع گفت:

ـ خب خوبه، منو ببرید پیشش. می‌خوام بگم که بعنوان خدمه اونجا شروع به کار کنم. فقط یه سوال؟؟ میتونم مادرمو ببینم؟؟

لوییس گفت:

ـ خدمه‌ها برای تمیزکاری همه جای قصر میرن، آره طوری که کسی نفهمه، میتونی ببینیش. من کمکت میکنم.

ملودی گفت:

ـ خب پس بریم.

یهو صدایی مثل زدن روی طبل تو کل اقیانوس پیچید! مرلین با کلافگی گفت:

ـ وای نه، دوباره شروع شد!

اما ملودی با ترس پرسید:

ـ این دیگه صدای چیه؟؟

لوییس گفت:

ـ مراسم وفاداری به ارسال...هر چند روز یکبار تو مرکز شهر انجام میشه!

مرلین رفت سمت در و گفت:

ـ بیاین بریم تا نگهباناش با زور ما رو از اینجا بیرون نبردن.

بعد سه‌تاییشون به سمت مرکز شهر جایی که همه موجودات و پری‌های دریایی جمع شده بودن رفتن و ملودی از دور دید که یه ارابه در حال اومدن به سمت جمعیته و یه هشت پای مشکی روش نشسته.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 110
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

بسم الله الرحمن الرحیم  نام رمان: روایتی دیگر از پری دریایی نام نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی، هیجانی، رازآلود خلاصه: این‌بار در اعماق اقی

پارت اول ـ خورشید روی اقیانوس می‌تابه و تشعشع اون منظره زیبایی رو روی سطح اقیانوس بوجود آورده.  لیدیا دختر قشنگم با ذوق به اقیانوس خیره شد و گفت: ـ دارم میبینمش مامان...اوناهاش..‌اون وس

پارت دوم تا اینکه بعد از سالیان سال، ملکه باردار شد و به مناسبت خبر بارداری ملکه، سه روز جشن بزرگ در آتلانتیس برپا شد. رقص خرچنگ و دلقک ماهی‌ها، آکروبات بازی پریان دریایی، توپ بازی شیرهای دریایی

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و یک

و جلوی ارابه، یه فوک دریایی با قیافه‌ایی علوی در حال زدن روی طبل بود. وقتی ارابه جلوی جمعیت ایستاد، ملودی تازه قیافه ارسال رو دید. و بنظرش اومد از اون چیزی که نشون میداد هم وحشتناک‌تر و زشت‌تره. ارسال از روی ارابه‌اش بلند شد و با صدای بلند گفت:

ـ اهالی آتلانتیس آیا تنها وارث اقیانوس رو ستایش میکنید؟

تمام جمعیت یک صدا جواب دادن:

ـ ستایش میکنیم.

ارسال گفت:

ـ برای بار آخر ازتون میپرسم، تاج ملکه الیزابت رو اگه کسی دیده، همین الان بیاد بگه!

جمعیت ساکت شد و کسی چیزی نگفت. لوییس زیر گوش ملودی گفت:

ـ الان مدتهاست دنبال اون تاج میگرده چون با داشتن اون تاج، کاملا می‌تونه به اقیانوس مسلط بشه و آتلانتیس رو نابود کنه!

ملودی با شنیدن این حرف، سریع گردنبندش و گذاشت توی لباسش و پرسید:

ـ باید خیلی خوب ازش مراقبت کنم.

وقتی ارسال دید کسی حرفی نمیزنه گفت:

ـ خب تصمیم با خودتونه؛ اگه فقط تا سه روز دیگه کسی اون تاج و پیدا نکنه، آریل رو که پرنسس محبوب همتونه، بدون لحظه‌ایی درنگ میکُشم! 

ملودی با شنیدن این جمله به خودش لرزید! در واقع تمام موجودات ترسیدن. ارسال که وحشت تو صورت اونا رو دید لبخندی از روی بدجنسی زد و به سمت قصر به راه افتاد. بعدش جمعیت پراکنده شدن و ملودی با ترس رو به مرلین و لوییس گفت:

ـ باید عجله کنیم! نباید ریسک کنیم و بذاریم بلایی سر مادرم بیاد.

لوییس و مرلین تایید کردن و به سمت قصر راه افتادن. ملودی با اعتماد بنفس از جلوی تمام نگهبانا رد شد و وقتی به در اصلی اتاق ارسال رسید، یه صدف دریایی جلوش و گرفت و گفت:

ـ تو دیگه کی هستی؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و دوم

لوییس ترسید اما ملودی با اعتماد بنفس مقابلش وایستاد و گفت:

ـ با ارسال کار دارم. برای خدمه شدن تو قصر اومدم.

صدف با اخم یه نگاهی به سر تا پای ملودی انداخت و بعد کلی مکث گفت:

ـ منتظر باش!

بعد رفت داخل و لوییس یه نفس راحت کشیدم و گفت:

ـ ملودی خیلی مواظب باش! اونا نباید کوچیکترین بویی از این قضیه ببرن! 

ملودی آروم گفت:

ـ حواسم هست.

همین لحظه صدف برگشت و گفت:

ـ ارسال منتظرته!

ملودی همراه با لوییس داشت می‌رفت که صدف جلوی لوییس و گرفت و با عصبانیت گفت:

ـ فقط این خانوم!

ملودی با چشماش به لوییس اشاره کرد تا نگرانش نباشه! وقتی وارد اتاق شد احساس سنگینی زیادی کرد! حدس زد بخاطر جادوی شیطانی خوده ارساله که داخل اتاق هم پخش شده! دور تا دور اتاق رو مه غلیظی در بر گرفته بود که تشخیص اشیای داخل اتاق واقعا سخت بود. ارسال اون ته روی صندلیش نشسته بود و با دیدن ملودی گفت:

ـ بیا نزدیکتر؛ اینقدر به دور و برت سرک نکش!

ملودی از تن صدای ارسال ترسید اما سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه و گفت:

ـ شرمنده.

ارسال گفت:

ـ تو میخوای برای خدمه قصر استخدام بشی؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و سوم

ملودی گفت:

ـ بله!

ارسال گفت:

ـ کل قصر خیلی بزرگه‌ها! مطمئنی که خسته نمیشی؟! چون اگه استخدام بشی، دیگه نمیتونی انصراف بدی! اگه چیزی هم ازت ببینم اخراج میشی!

ملودی دستاشو پشتش گذاشت و گفت:

ـ نه شما رو سرافکنده نمیکنم سرورم! میتونین بهم اعتماد کنین!

ارسال از این حرف و جسارت ملودی تعجب کرد و گفت:

ـ چرا باید به یه تازه وارد اعتماد کنم؟!

ملودی به چشمای ارسال خیره شد و گفت:

ـ چون من دلم میخواد آتلانتیس تحت اختیار شما دربیاد! میتونم بهتون کمک کنم سرورم!

ارسال یه تای ابروشو بالا داد و پرسید:

ـ چجوری؟!

ملودی گفت:

ـ میدونین که بیشتر موجودات دریا هنوز هم به آریل و پدرش وفادارن بنابراین حتی اگه به قیمت جونشون هم تموم بشه و حتی اگه هم بدونن کسی نمیگه که اون تاج گمشده کجاست تا شما روی سر خودتون بذارین!

بنظر ارسال حرفای آریل منطقی اومده بود! ملودی ادامه داد و گفت:

ـ اگه به من اجازه بدین بهتون کمک میکنم تا اون تاج رو پیدا کنین! 

ارسال لبخندی زد و گفت:

ـ خب در ازاش چی میخوای؟!

ملودی با لبخند رو به ملودی گفت:

ـ می‌خوام بعد تاجگذاری اون دست راست شما باشم!

ملودی متوجه شد که تونسته توجه ارسال رو به خودش جلب کنه و از این جهت واقعا خوشحال شد اما به روی خودش نیورد! 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و چهارم

ارسال تو جاش جابجا شد و بعد کمی مکث گفت:

ـ حالا که قصدت کمک به من بود چرا تا الان نیومدی؟!

ملودی یکم از این سوالش غافلگیر شد اما سریع گفت:

ـ چون که خانوادم اجازه نمیدادن تا تصمیم خودمو بگیرم و می‌گفتن خطرناکه اما من مطمئنم که شما به کسی که میخواد بهتون کمک کنه آسیبی نمی‌رسونین! بعدشم من همیشه دلم میخواست کنار یه موجود قدرتمند باشم نه یه پرنسسی که با تصمیم احمقانش موقعیتش و ول کرد و رفت سراغ عشقش.

ارسال اومد نزدیک ملودی و لپش و کشید و با خنده گفت:

ـ حرفای قشنگی زدی، خوشم اومد از جسارتت...بسیار خب؛ تو استخدام شدی. 

ملودی با ذوق از اینکه بالاخره تونست این مرحله رو رد کنه، تعظیم کرد و گفت:

ـ ممنونم سرورم.

در حین اینکه تعظیم می‌کرد نگاهش به اطراف بود تا ببینه چیز مشکوکی اطرافش میبینه که توجهش و جلب کنه! اما اونقدر مه اطراف زیاد بود که چیز خاصی دیده نمی‌شد! وقتی ارسال اومد نزدیک ملودی، ملودی چشمش به گردنبند ارسال افتاد! داشت به این فکر می‌کرد که چطور می‌تونست اون گردنبند رو از گردنش باز کنه ولی چیزی به ذهنش نرسید! ارسال پرسید:

ـ خب حالا بگو ببینم اسمت چیه؟!

ـ م...مرلیاه.

ـ مرلیاه چجوری میخوای اون تاج رو برای من پیدا کنی؟؟

ملودی گفت:

ـ بنظر من بجای تحت فشار قرار دادن موجودات دریا باید از خوده آریا این موضوع رو بفهمیم. اگه اجازه بدین من میتونم باهاش صمیمی بشم و از زیر زبونش حرف بکشم! 

ارسال با اطمینان گفت:

ـ اون دختر دیگه حرفی نمیزنه!

ملودی گفت:

ـ اشتباه نکنین سرورم! مطمئنا الان بخاطر اینکه اسیر شده، خیلی ناراحته و تمام تلاشش اینه از اونجا خارج بشه! من میتونم از زیر زبونش حرف بکشم و بفهمم که اون تاج و کجا گذاشته!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و پنجم

ملودی گفت:

ـ اون بجز نگهبانای شما به بقیه موجودات اقیانوس اعتماد می‌کنه.

ارسال با دقت به صورت ملودی نگاه کرد و با اینکه ملودی خیلی ترسیده بود اما سعی کرد محکم رو پای خودش وایسته و وا نده. ارسال گفت:

ـ ناچارا؛ بهت اعتماد میکنم.

بعدش انگشت اشارشو به سمت ملودی گرفت و گفت:

ـ ولی اگه کوچیکترین اشتباهی ازت سر بزنه، سرتو از تنت جدا میکنم!

ملودی آب دهنش و قورت داد و گفت:

ـ نگران نباشید!

ارسال به در اشاره کرد و گفت:

ـ میتونی بری!!

بعد به صدف اشاره کرد و گفت:

ـ وسایل لازم رو بهش بدین! 

ملودی سری تکون داد و بیرون رفت! صدف با اخم رو بهش گفت:

ـ آشپزخونه ته راهروئه! وسایل هم تو انباریه...از اتاق آخر قصر شروع کن.

ملودی باشه‌ایی گفت و وقتی از اونجا بیرون اومد دید که لوییس دم در منتظرش بود و وقتی اونو دید گفت:

ـ اومدی ملودی؟؟

ملودی لبخندی زد و آروم زیر گوشش گفت:

ـ اون جلبک و چجوری بگیرمش؟؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و ششم

لوییس نگاهی به اطراف کرد و وقتی دید صدف دیگه دنبالشون نمیاد، به طرف بیرون شنا کردن و گفت:

ـ اونو من و مرلین برات میاریم. تونستی یه راه پیدا کنی تا گردنبند ارسال و بگیری؟؟

ملودی با ناامیدی گفت:

ـ فکر نکنم چون محکم به گردنش بسته... باید ببینم که چجوری میتونم از گردنش باز کنم!

لوییس پرسید:

ـ تونست بهت اعتماد کنه؟؟

ملودی پوزخندی زد و گفت:

ـ مگه چاره دیگه‌ایی هم داره؟؟ نمیدونه که دختر آریل برای نابود کردنش اومده پیشش!

لوییس دوباره پرسید:

ـ سمت اتاق آریل پر از نگهبانه! چجوری میخوای بری پیشش؟؟

ملودی گفت:

ـ بهش گفتم باید از زیر زبون آریل بفهمم که تاج و کجا گذاشته! واسه اینکارم باید برم پیشش! لابد الان به نگهباناش گفته! این کار راحته ولی گرفتن گردنبندش واقعا کار سختیه و نمی‌دونم چیکار باید بکنم.

همین لحظه رسیدن سمت آشپزخونه قصر و لوییس با لبخند گفت:

ـ وقتی رفتی پیش مادرت، حتما باهاش درمیون بذار! مطمئنم که راه حلی برای اینکار داره.

ملودی تایید کرد و گفت:

ـ پس تو و مرلین برین تا جلبک سیاه بیارین، فقط لطفاً مراقب باشین تا گیر نیفتید! 

لوییس گفت:

ـ نگران نباش، برای اون یه نقشه خوب تو سرمه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هفتم

رسیدن به آشپزخونه قصر و ملودی همونجا از لوییس خداحافظی کرد. وارد آشپزخونه شد که یهو لاک پشت که مشغول آشپزی بود گفت:

ـ تو دیگه کی هستی؟!

تا ملودی رفت جوابشو بده، خارپشت با جارو و خاک انداز از پشت سر ملودی اومد و در جواب لاک پشت گفت:

ـ خدمه جدیده قصره که تازه استخدام شده! 

بعدش بدون کوچیکترین عکس العملی، جارو رو داد دست ملودی و با تحکمی که توی صداش بود گفت:

ـ از راهروهای آخر قصر شروع کن که تا شب بتونی سالن رو هم تمیز کنی؛ در ضمن عرض زدن هم ممنوع!

ملودی سریع سرشو تکون داد و گفت:

ـ متوجه شدم.

داشت از آشپزخونه بیرون می‌رفت که خارپشت دوباره گفت:

ـ راس ساعت هشت شب هم شام کارکنانه؛ اگه یک دقیقه دیرتر بیای دیگه حق نشستن روی این صندلی رو نداری! 

ملودی توی دلش در حال فکر کردن به این موضوع بود که چقدر قوانین سرسختانه‌ایی تو قصر گذاشته و موجودات دریا چی میکشن!! ملودی بازم با یه لبخند مصنوعی گفت:

ـ متوجه شدم! 

وقتی داشت از آشپزخونه می‌رفت بیرون داشت به این موضوع فکر می‌کرد که کاش میدونستم اتاق مادرش کجاست تا بره پیشش! اون لحظه تنها چیزی که می‌تونست آرومش کنه، آغوش مادرش بود! لوییس هم پیشش نبود تا بتونه ازش بپرسه! ولی تصمیم داشت که موقع شام به هر قیمتی هم که شده بره پیش مادرش! باید یکم دندون رو جیگر میذاشت و خودشو کنترل می‌کرد وگرنه همه به شک‌ می‌افتادند!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و هشتم

از راهروی آخر شروع کرد. از بس شنا کرده بود، واقعا دم و پاهاش درد گرفته بود اما باید تحمل می‌کرد . نگهبانا هم خیلی با تعجب نگاش میکردم اما ملودی اصلا به روی خودش نمی‌آورد تا اینکه بالاخره ساعت هشت شد و راه افتاد به سمت آشپزخونه و دید که تمام کارکنا به ترتیب وارد آشپزخونه می‌شدم و ظرفای غذا رو می‌گرفتن وقتی ملودی ظرفش رو گرفت، شنید که خارپشت با صدای بلند گفت:

ـ غذای آریل و دوستاش و ببرید تو اتاقشون...

قبل از اینکه نگهبان حرفی بزنه، ملودی سریع گفت:

ـ بدین من میبرم.

خارپشت یه‌تای ابروشو بالا داد و دست به سینه شد و گفت:

ـ تو چرا ببری؟؟

ملودی بدون اینکه خودشو بیاره، رفت نزدیکش و آروم زیر گوشش گفت:

ـ ارسال کاملا در جریانه! بده به من تا غذاشو ببرم!

خارپشت یکم مکث کرد و گفت:

ـ چند لحظه منتظر باش!

بعدش گوشی که دور کمرش بسته بود و درآورد و رفت به گوشه وایستاد و بعد چند دقیقه حرف زدن اومد پیش ملودی و سینی رو داد دست ملودی و گفت:

ـ ببرش! 

ملودی با قیافه حق به جانب فقط نگاهش کرد و سینی رو گرفت و موقع رفتن گفت:

ـ اتاق آریل کدوم سمته؟

خارپشت گفت:

ـ توی راهروی جنوب غربی، دومین اتاق...

ملودی گفت:

ـ باشه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و نهم

و داشت از آشپزخونه بیرون می‌رفت که خارپشت صداش زد:

ـ تازه وارد؟؟

ملودی وایستاد اما برنگشت، خارپشت زیرگوشش با مرموزی پرسید:

ـ با ارسال چه قراری گذاشتی که گفته همه چیزو بسپرم دستت؟؟

ملودی نگاش کرد و گفت:

ـ بین منو ارساله! اون به من اعتماد کرده! لزومی نداره که من چیزی بهت بگم.

خارپشت انتظار همچین جوابی از ملودی نداشت اما بعد این حرف ملودی سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت. ملودی تو دلش کلی خوشحال شد که ارسال باعث شد تا خارپشت دیگه اونو سوال پیچ نکنه. ملودی خوشحال بود و هیجان داشت از اینکه قراره بعد سالیان سال مادرشو ببینه. کل اون مسیر و شنا کرد و دید که جلوی در اتاق آریل برخلاف اتاقای دیگه، تعداد زیادتری از نگهبانا ایستادن و در اتاق با میله های قوی پوشیدن شده! نگهبانا با دیدن ملودی، در گوش هم چیزی زمزمه کردن و یکی از اونا رو بهش گفت:

ـ باید بگردیمت!

ملودی خیلی استرس گرفت؛ از این میترسید که نکنه گردنبند رو پیدا کنن. سینی رو پایین گذاشت و رفت سمت نگهبان و نگهبان هم مشغول گشتنش شد. داشت می‌رفت عقب اما نظرش به گردنبند ملودی جلب شد! یکم مکث کرد و با سریع گردنبندش رو درآورد و یه نگاهی بهش انداخت و گفت:

ـ این دیگه چه گردنبندیه؟!

ملودی سعی کرد تا استرس رو تا حد ممکن از صورت و صدای خودش کم کنه و گفت:

ـ این یه گردنبنده یادگاریه که از بچگی تو گردنمه!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت صد و دهم

ملودی سعی کرد تا استرس رو تا حد ممکن از صورت و صدای خودش کم کنه و گفت:

ـ این یه گردنبنده یادگاریه که از بچگی تو گردنمه!

نگهبان یه نگاهی به چشمای ملودی انداخت و انگار که قانع شده بود چون ملودی بلد بود نقش خودشو خوب بازی کنه! ملودی سینی غذا رو گرفت و بعد باز کردن در میله‌ایی، ملودی با هیجان وارد شد...دستاش واقعا می‌لرزید! اولین چیزی که نظرش و جلب کرد، رنگ صورتیه اتاق بود که برخلاف فضای بیرون قصر، خیلی زیبا بود! وقتی نگهبان پشت سرش درو بست! سینی غذا را روی میز کناریش گذاشت و سعی کرد لرزش صداشو کنترل کنه و گفت:

ـ ما...مان...

رفت کمی نزدیکتر و دید که یهو در یکی از اتاقها که بنظرش حموم میومد، باز شد و ملودی برای اولین بار صورت مادرش و دید...و آریل هم بعد سالها دختر کوچولوش و که فکر می‌کرد مُرده، ثمره عشق با پرنس اریک رو دیده بود! برای چند لحظه بهم خیره شدن و تو چشمای جفتشون اشک جمع شد! آریل این سکوت رو سکونت و آغوشش و باز کرد و گفت:

ـ دختر قشنگ من؛ بالاخره دعاهام مستجاب شد! تو زنده‌ایی...

ملودی با سرعت پرید تو آغوش مادرش و محکم همدیگرو بغل کردن...آریل موهای دخترشو بو می‌کرد و گفت:

ـ دختر زیبای من؛ خدایا شکرت...

بعد پیشونی ملودی رو بوسید و چشمش به گردنبند ملودی افتاد و گفت:

ـ خودتی! خیلی شبیه پدرتی...

ملودی اشکشو پاک کرد و گفت:

ـ خیلی دلم میخواست ببینمت مامان...دقیقا همون‌جوری هستی که تصور کرده بودمت...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...