آرام 533 ارسال شده در 25 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه چهلونهم ── 🥀 برای بار سوم بود که زنگ خانه را میزدم. عجیب بود. هیچکس در را باز نمیکرد. همیشه این وقت شب یا الهه خانه بود یا مامانطلا. با کلید در را باز کردم. - مامانطلا؟ الهه؟ سیامک؟ کسی خونه نیست؟ چند لحظه صبر کردم. - خیلی عجیبه... بذار بهشون زنگ بزنم ببینم کجان. گوشی را برداشتم و به مامان زنگ زدم. - الو مامانطلا؟ - الو نیلوفر مادر! رسیدی ؟ درو برات باز کنم؟ - اره مامان رسیدم ، شما که خونه نیستین. بعدشم کلید خودم رو داشتم. از پشت تلفن صدای دستپاچه شدن مامان را شنیدم. - وای نیلوفر مادر! حالت خوبه؟ امشب خونه دایی بهرام دعوتیم. حواست کجاست؟ سریع از جا پریدم. - ای وای! مامان، چرا زودتر نگفتی؟ - فکر کردم خودت یادت بوده. سریع بیا، میخوان سفره رو بندازن. با همان لباسهایی که تنم بود، از خانه خارج شدم. کفشهایم را پوشیدم و به سمت خانه دایی بهرام دویدم. خانه دایی تقریباً سه خانه آنطرفتر بود. زنگ در را زدم. خاله سارا در را باز کرد. - سلام خاله. - سلام عزیزم، بیا داخل. کفشهایم را درآوردم و وارد شدم. دایی بهرام جلو آمد. - سلام نیلوفر دایی، حالت چطوره؟ - سلام دایی، مرسی. شما چطورید؟ - الحمدلله، ما هم خوبیم. - خدا رو شکر. وارد سالن شدم و با همه سلام و احوالپرسی کردم. بعد رفتم داخل آشپزخانه تا به الهه و خالهطلا کمک کنم. - نیلوفر، قربون دستت، خاله برنجها رو بهم بزن ته نگیره. - چشم خاله. با کمک بقیه سفره را آماده کردیم. چند دقیقه بعد حنانه کنارم آمد. - نیلوفر! - چیه حنانه؟ - فکر کنم چشم زندایی راضیه تو رو گرفته! - برای چی؟ - چند روز پیش میگفت امیدم سنش داره بالا میره و دنبال یه دختر خوب و نجیب توی خانواده میگرده که باهاشون وصلت کنه. پریماه روی شانهام زد. - تازه چند روز پیش کلاً دو ساعت اومد خونه ما، ولی از اول تا آخرش تعریف خالهطلا و آقا منوچهر رو میکرد. چشمهایم گرد شد. - واقعاً؟ - آره به خدا. - من که هنوز بیست سالمه! چطوری میخوان من ازدواج کنم؟ حنانه خندید. - یعنی چی؟ مثل آدم! راضیه خانم خودش توی هجده سالگی ازدواج کرد. - آره، ولی اون قدیم بود. بعدشم امید با من اختلاف سنی زیادی نداره، کلاً یک سال ازم بزرگتره. با شنیدن این حرفها، دلشوره عجیبی گرفتم. نمیدانستم چرا، اما ته دلم حس میکردم این مهمانی قرار است چیزی را برایم تغییر دهد. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 25 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاهم ── 🥀 صدای دایی جواد بلند شد. - قصد از این مزاحمت، راستش اینه که این مهمونی یه مهمونی عادی نیست. همه ساکت شدند. دایی ادامه داد: - در واقع، الان که همه کنار هم نشستیم، تصمیم گرفتیم سبب یه امر خیر کوچیکی بشیم. چشمهایش روی صورت منتظر بابا منوچهر نشست. قلبم فرو ریخت. اصلاً دوست نداشتم آن فکری که در ذهنم میچرخید درست باشد. اگر این اتفاق میافتاد، من باید بدون فکر کردن جواب بله میدادم. در خانواده ما رسم بود اگر خانوادهی یک دختر از او خواستگاری میکردند، دختر نباید بدون دلیل مخالفت میکرد. آب دهانم را قورت دادم. نگاهم ناخودآگاه به سیامک افتاد. او با لبخند به من نگاه میکرد. همان لحظه یک فکر از ذهنم گذشت: نکنه همهچیز زیر سر سیامکه؟ - چند روز پیش آقا امید اومد و گفت خاطرخواه شده. اونم خاطرخواه کی؟ دختر گلم، نیلوفر جان. تمام نگاهها به سمت من برگشت. دایی ادامه داد: - ما هم بدون بروبرگرد قبول کردیم. حالا میخوام بدونم نظر شما چیه؟ احساس کردم نفسم بند آمده. دیگر صدای اطرافیان را درست نمیشنیدم. فقط یک جمله در ذهنم تکرار میشد: آرمان... با معذرتخواهی از جمع بلند شدم و خودم را به دستشویی رساندم. اشکهایم روی گونههایم ریخت. باورم نمیشد تهِ عشق و عاشقی من قرار بود اینطور تمام شود. از یک طرف آرمان... آدمی که احتمالاً عاشق شخص دیگری بود. از طرف دیگر سیامک... برادری که نمیگذاشت من و آرمان حتی کنار هم باشیم. و حالا این خواستگاری ناگهانی. دلم میخواست فریاد بزنم: «آخه من به کی بگم عاشق یکی دیگهام؟» اما نمیتوانستم. نمیتوانستم به همه بگویم که عاشق آرمانم. از دستشویی بیرون آمدم و توی راه به این فکر کردم که باید با مامان صحبت کنم. شاید تنها کسی که میتوانست با دایی حرف بزند و نظرش را تغییر دهد، مامان بود. حنانه با دیدن صورتم جلو آمد. - فکر کنم نیلوفر هول شدی. میخوای برات یه لیوان آبقند بیارم؟ خاله سارا به دستش زد. - حنانه مادر، این که سؤال نداره! سریع برو بیار. طفلی رو نگاه کن، رنگش عین گچ دیوار شده. حنانه سرش را به نشانه تأیید تکان داد و رفت. توی آن خانواده شش دختر بود. پریماه و هانا ازدواج کرده بودند. میماند من، حنانه، الهه و سمیرا. با خودم فکر کردم: آخه چرا باید از بین این همه دختر، قرعه به اسم من میافتاد؟ و بدتر از همه... اگر مجبور میشدم بین خواستهی خانواده و عشقم یکی را انتخاب کنم، باید چه کار میکردم؟ ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 26 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاهویکم ── 🥀 پارچ شربت رو از داخل یخچال برداشتم و برای خودم یه لیوان ریختم. - آخ... جیگرم حال اومد! - نیلوفر مادر، میای یه کم کمک کنی؟ - آره مامان، چند ثانیه صبر کن. توی این چند روز سعی کرده بودم آرمان رو فراموش کنم. سیامک دیروز حرفی بهم زده بود که هنوز توی سرم میچرخید؛ گفته بود من مرد موندن نیستم، مرد جا زدنم. شاید راست میگفت. دیگه واقعاً نمیتونستم تحمل کنم. حداقل اگه آرمان عاشقم بود، شاید تحمل این همه سختی برام راحتتر میشد... ولی حالا حتی آرمان هم عاشقم نبود. این رو از وقتی فهمیده بودم که بعد از مرخص شدنش از بیمارستان، حتی جواب پیامهام رو نداده بود؛ چه برسه به اینکه خودش زنگ بزنه. با کمک مامان، تابلوی نقاشی الهه رو روی دیوار گذاشتیم. - ای وای نیلوفر! تو چرا هنوز آماده نشدی؟ یک ساعت دیگه خواستگارت میرسه! - خواستگار؟ کی بود مادر من؟ بگو داییت میرسه، اینجوری برام راحتتره! به سمت اتاقم رفتم و شومیزیای رو که مامان دیروز برای مراسم خریده بود، پوشیدم. فراموش کردن آرمان به این معنی نبود که میخوام با امید ازدواج کنم. فقط یعنی... دیگه نمیخوام ازدواج کنم. گوشیم رو برداشتم. سه پیام از رها داشتم. حوصلهی جواب دادن به این یکی رو دیگه نداشتم. از یه طرف مثل پروانه دورم میچرخید و هوامو داشت... از یه طرف دیگه، همهچیز رو ازم پنهون میکرد. 🌙 ── ✦ ── 🌙 منتظر دایی جواد روی مبل نشسته بودم. تقریباً همهچیز آماده بود. مامان اومد و روی مبل روبهرویم نشست. طفلکی بیشتر از من استرس داشت. صدای زنگ در بلند شد. سیامک و بابا هم از اتاق بیرون اومدن. - صبر کن سیامک، من در رو باز میکنم. سیامک خواست چیزی بگه که صدای بابا باعث شد سر جاش بایسته. - باشه. الهه از آشپزخونه بیرون اومد. - ببینم نیلو، همهچی اوکیه؟ استرس نداری؟ توی دلم خندیدم. استرس؟ آره... استرس اینکه امشب قراره جواب «نه» رو بذارم کف دستشون! از اول شب همین جمله رو توی ذهنم مرور میکردم. - نه اجی، استرس ندارم. همهچیز مرتبه. - خوبه. من برم چادرتو از اتاق بیارم. - باشه. چادرم رو سر کردم. چند لحظه بعد دایی جواد با صدای بلند «یاالله» گفت و وارد شد. توی دلم گفتم: همهی خانومهای این جمع که به دایی محرم هستن، پس چرا یاالله میگه؟ همون لحظه زندایی راضیه بهم سلام کرد و منو محکم توی بغلش کشید. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 26 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاه و دوم ── 🥀 زندایی راضیه همیشه منو مثل بچههای خودش دوست داشت. از وقتی به دنیا اومده بودم تا همین امروز، همیشه مثل یک مادر هوامو داشت. برای همین این چند روز خیلی با خودم کلنجار رفته بودم. دلم نمیخواست با جواب «نه» دلشون رو بشکنم. صدای الهه رشتهی افکارم رو پاره کرد. - نیلو، نمیخوای چایی بیاری؟ -باشه، الان میارم. الهه اومد کنارم توی آشپزخونه ایستاد. - کمک میخوای؟ - نه، ممنون. چند ثانیه سکوت کرد و بعد آهسته گفت: - راستش نیلوفر... میدونم زندگی خودته، ولی واقعاً نمیدونم چطوری میخوای توی صورت راضیه خانم نگاه کنی و بهشون نه بگی. - خودمم نمیدونم، اجی. - ما کم خوبی از این خانواده ندیدیم. - خب تو میگی الان چیکار کنم؟ - به نظرم یکم معطلشون کنیم. تو هم توی این مدت فرصت داری فکراتو بکنی. با جدیت گفتم: - نه. من نمیتونم به خاطر احساس خودم یکی دیگه رو دو سه سال معطل کنم. - من که نگفتم دو سه سال! حداقل یکی دو ماه. چیز بدی که نیست. دستش رو روی شونهم گذاشت. - تا اون موقع فکراتو بکن. سرم رو پایین انداختم. دوست نداشتم به خاطر خودخواهی خودم امید رو اذیت کنم. دایی جواد راست گفته بود. امید واقعاً خاطرخواهم بود. سینی چای رو برداشتم و وارد هال شدم. چایها رو یکییکی تعارف کردم. آخرین نفر امید بود. وقتی فنجون رو از روی سینی برداشت، برای چند ثانیه نگاهم کرد. همون لحظه چیزی توی چشمهاش دیدم که باعث شد مکث کنم. عشق واقعی. باورم نمیشد. اصلاً دوست نداشتم دل یک عاشق رو بشکنم. اما ته قلبم هنوز یک چیز محکم وجود داشت: حتی اگر سیامک جلوم رو بگیره... حتی اگر امید اعتراف کنه که عاشقمه... من هنوز آرمان رو دوست دارم. شاید هم حق با قدیمیها بود... شاید زن و شوهر، هرچقدر هم از هم دور باشن، اگر مدتی کنار هم زندگی کنن، کمکم به هم علاقهمند بشن. اما من هنوز نمیدونستم... آیا میتونستم برای فراموش کردن آرمان، خودم رو مجبور به دوست داشتن یک نفر دیگه کنم؟ ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 27 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاه و سوم ── 🥀 با صدای زندایی راضیه به خودم اومدم. خوب نیلوفر جان، نظر شما چیه؟ - راستش... من واقعاً توی این مورد فکر نکردم. فقط چیزی که میخوام اینه که یکم بهم فرصت بدید. دایی جواد لبخند زد. - ما گفتیم هفتهی آینده، اگه بشه، یک عقد کوچیک بگیرید. سریع گفتم: - راستش نه دایی جان. همه ساکت شدن. - من تا وقتی الهه ازدواج نکنه، عقد نمیکنم. این رو فقط برای این گفتم که کمی بیشتر وقت بخرم. دایی جواد خندید. - حالا کو تا الهه بخواد ازدواج کنه! مامانم وسط حرفش پرید. - نیلوفر مادر، الهه با آقا مسعود صحبت کرده. گفتن انشاءالله تا دو ماه دیگه محرم میشن. چشمهام گرد شد. - دو ماه؟ - بله. دایی جواد با خنده گفت: - پس تاریخ عقد شد دو ماه و یک هفتهی دیگه. اون یک هفته رو هم گذاشتم روش که نیلوفر جان با خیال راحت فکراشو بکنه. سرم رو تکون دادم. - ممنون دایی. با اجازه از جمع بلند شدم. - من میرم بخوابم. مامان گفت: - کجا نیلوفر مادر؟ شام نخوردی! - نه ممنون، سیرم. - هرجور خودت راحتی. به سمت اتاقم رفتم. همون لحظه گوشیم زنگ خورد. بدون اینکه به اسم روی صفحه نگاه کنم، جواب دادم. - الو، سلام. - سلام نیلوفر خانم. چه خبر؟ احوال؟ خشکم زد. صدای آشنایی بود. صدایی که فکر نمیکردم دوباره بشنوم. آرمان. بعد از یک ماه... بالاخره خودش زنگ زده بود. - چه عجب... یادی از ما کردین. - گله و شکایت رو بذارید کنار. برام یه کار پیش اومده بود. حالم هم زیاد خوب نبود. - اون وقت چه کاری؟ - راستش یکی از بهترین دوستام تصادف کرده بود. این چند وقت همش درگیر کارهای اون بودم. - الان حالشون خوبه؟ چند لحظه سکوت کرد. - الو؟ الو آقا آرمان؟ - بله، صداتون رو دارم. نفسش رو آهسته بیرون داد. - نه... متأسفانه هنوز توی ICU بستریه. - آها... امیدوارم هرچه زودتر خوب بشن. - ممنون. چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. بعد آرمان گفت: - راستی... در مورد قرار بعدی، به نظرتون کجا بریم؟ من صبح وقت آزاد دارم. برای لحظهای قلبم تندتر زد. - بستنیفروشی بریم؟ دلم هوس بستنی کرده. - ای به چشم. فعلاً خداحافظ آقا آرمان. - خداحافظ نیلوفر خانم. تماس قطع شد. چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم. بعد آهسته با خودم گفتم: «صبح... زمان خوبیه برای اینکه این بازی مسخره رو تموم کنم.» ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 27 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاهوچهارم ── 🥀 با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم. چند لحظه روی تخت نشستم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. سرم سنگین بود؛ انگار تمام شب رو به جای خوابیدن، با فکرهای مختلف کلنجار رفته بودم. آروم از تخت پایین اومدم، موهام رو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم. بوی نون تازه و چای، فضای خونه رو پر کرده بود. مامان کنار سفره نشسته بود و داشت پنیر و گردو رو توی بشقاب میچید. تا من رو دید، لبخند زد. ـ صبح بخیر دخترم. ـ صبح بخیر مامان. صندلی رو عقب کشیدم و کنارش نشستم. ـ الهه کجاست؟ ـ رفته کارگاه. صبح زود کار داشت. لیوان چای رو به سمتم هل داد. ـ بخور، سرد میشه. ـ ممنون. لقمهای برای خودم گرفتم و مشغول خوردن شدم. هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که مامان نگاهم کرد. ـ نیلوفر؟ ـ جانم؟ ـ دربارهی خواستگاری دیشب فکر کردی؟ دستم برای چند لحظه ثابت موند. همون موضوعی که از دیشب سعی کرده بودم زیاد بهش فکر نکنم. ـ یه کم. ـ خب، نظرت چیه؟ نگاهش کردم، اما چیزی نگفتم. نمیدونستم چی باید جواب بدم. باید بهش میگفتم که من یکی دیگه رو دوست دارم؟ باید میگفتم تمام این مدت، قلبم جای دیگهای بوده؟ اسم آرمان بیاختیار توی ذهنم اومد. دلم میخواست همهچیز رو به مامان بگم؛ بگم هنوز نتونستم آرمان رو فراموش کنم، اما نمیتونستم. نمیخواستم دلش رو بشکنم. از طرفی خودم هم هنوز نمیدونستم قرار بود با آرمان به کجا برسم. نگاهم رو پایین انداختم و با گوشهی نون بازی کردم. ـ هنوز نمیدونم مامان. ـ یعنی خوشت نیومده؟ ـ نه، اینطوری نیست. ـ پس چی؟ شونهای بالا انداختم. ـ باید فکر کنم. بالاخره موضوع کوچیکی نیست. مامان سری تکون داد. ـ معلومه که نیست. منم نمیخوام عجله کنی. فقط چون پسر داییته و از بچگی میشناسیش، فکر کردم شاید تصمیم گرفتن برات راحتتر باشه. ـ آره، میشناسمش. ـ خب خودت چی فکر میکنی؟ میتونی باهاش کنار بیای؟ چند لحظه ساکت موندم. پسر بدی نبود. سالها میشناختمش و هیچوقت رفتار بدی ازش ندیده بودم. مشکل اینجا بود که من هنوز آرمان رو دوست داشتم. چطور میتونستم دربارهی زندگی با یه نفر دیگه تصمیم بگیرم، وقتی قلبم هنوز جای کس دیگهای بود؟ آروم گفتم: ـ واقعاً هنوز نمیدونم. باید یه کم بیشتر فکر کنم. مامان دستش رو روی دستم گذاشت. ـ باشه. فقط یه چیزی رو یادت باشه؛ من نمیخوام به خاطر من یا حرف فامیل تصمیم بگیری. ـ میدونم. ـ اگه نمیخوایش، خیلی راحت بگو. اگه هم میخوای بیشتر بشناسیش، باز هم عجلهای نیست. لبخند کوچیکی زدم. ـ ممنون مامان. مامان دوباره مشغول جمع کردن ظرفها شد. ـ فقط خوب فکر کن، نیلوفر. نمیخوام چند سال دیگه برگردی و بگی چون من خواستم، این تصمیم رو گرفتم. ـ نمیگم. لبخندی زد. ـ پس خیالم راحت. دلم میخواست همون لحظه همهچیز رو براش تعریف کنم. بگم عاشق آرمانم. بگم هنوز نتونستم فراموشش کنم. اما باز هم سکوت کردم. شاید چون خودم هم نمیدونستم آخر این علاقه قراره به کجا برسه. صبحانهام رو تموم کردم و از سر سفره بلند شدم. ـ من برم آماده شم، دیرم میشه. ـ باشه دخترم. چند قدم برداشتم که مامان صدام زد. ـ نیلوفر! برگشتم. ـ جانم؟ ـ امروز بعد دانشگاه مستقیم میای خونه؟ برای لحظهای مکث کردم. قرار بود آرمان رو ببینم. ـ نه، یه کاری دارم. شاید یه کم دیرتر بیام. ـ چه کاری؟ ـ با رها قرار دارم. مامان سری تکون داد. ـ باشه، فقط اگه دیر شد زنگ بزن. ـ چشم. وارد اتاق شدم و در رو بستم. چند لحظه به در تکیه دادم و چشمهام رو بستم. به دروغی که به مامان گفتم فکر کردم دروغ بزرگی نبود؛ اما تمام حقیقت هم نبود. امروز قرار بود آرمان رو ببینم. بعد از یک ماه. یک ماهی که برای من خیلی طولانی گذشته بود. سمت کمد رفتم و لباسهام رو عوض کردم. بعد جلوی آینه ایستادم و موهام رو مرتب کردم. چند ثانیه به خودم خیره شدم. چرا انقدر هیجان داشتم؟ خودمم جوابش رو نمیدونستم. گوشی رو از روی تخت برداشتم و صفحهش رو روشن کردم. هیچ پیامی نبود. نگاهم چند ثانیه روی اسم آرمان موند. دلم میخواست خودم بهش پیام بدم و ساعت و محل قرار رو دوباره بپرسم، اما منصرف شدم. اگر خودش گفته بود میاد، پس خودش هم باید پای حرفش میایستاد. گوشی رو داخل کیفم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. ـ من رفتم مامان. ـ خداحافظ دخترم. مواظب خودت باش. ـ چشم. کفشهام رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم. 🌙 ── ✦ ── 🌙 وقتی وارد دانشگاه شدم، حیاط مثل همیشه شلوغ بود. چند نفر کنار بوفه ایستاده بودند و بعضیها با عجله از کنارم رد میشدند. چشمم بین جمعیت چرخید تا بالاخره رها رو دیدم. کنار یکی از نیمکتها ایستاده بود و با گوشیاش کار میکرد. سمتش رفتم. ـ سلام رها. سرش رو بلند کرد و لبخند زد. ـ سلام. بالاخره اومدی! ـ آره. چند لحظه نگام کرد. ـ چرا قیافت این شکلیه؟ ـ چه شکلی؟ ـ انگار از صبح یه چیزی توی ذهنت داری. کیفم رو روی شونهام جابهجا کردم. ـ خوابم نبرده بود. ـ باز سردرد داری؟ ـ یه کم. با هم سمت ساختمان دانشکده راه افتادیم. چند قدمی در سکوت رفتیم تا اینکه رها پرسید: ـ خواستگاری چطور بود؟ ـ خوب بود. لبخند کمرنگی زد. ـ ازت نمیپرسم میخوای چه کار کنی. توی این چند سال خودم دیدم برای نزدیک شدن به آرمان چه کارهایی کردی. فقط جونت رو به آرمان ندادی! با لبخند تلخی گفتم: ـ ای کاش زندگی همونجوری که تو میگی بود. دستش رو روی شونهام گذاشت. ـ درست میشه، نگران نباش. چند لحظه سکوت کردیم. بعد رها پرسید: ـ راستی، از آرمان چه خبر؟ هنوز بهت زنگ نزده؟ برای لحظهای نگاش کردم. سعی کرده بودم تا وقتی خودش چیزی نپرسیده، دربارهی تماس دیشب حرفی نزنم؛ نمیخواستم بیدلیل بحث آرمان رو وسط بکشم. اما حالا که خودش اسمش رو آورده بود، نگفتنش عجیب میشد. ـ چرا... دیشب بهم زنگ زد. رها لبخند کوچیکی زد. ـ جدی؟ چی گفت؟ چند لحظه به صورتش خیره شدم. واکنشش عجیب بود. نه اینکه تعجب نکرده باشه؛ بیشتر این حس رو داشتم که انگار انتظار شنیدن این خبر رو داشته. برای لحظهای با خودم فکر کردم شاید آرمان قبل از تماس با من، با رها حرف زده باشه. شاید چیزی میدونست که من ازش خبر نداشتم. اما چیزی نپرسیدم. فقط گفتم: ـ گفت امروز با هم بریم سر قرار. لبخند رها پررنگتر شد. ـ ایول! بالاخره خودش یه قدم برداشت. لبخند کوچیکی زدم. ـ آره... اما ته دلم هنوز پر از سؤال بود. بعد از یک ماه، قرار بود دوباره آرمان رو ببینم. و نمیدونستم این دیدار قراره جواب کدوم یکی از سؤالهای ذهنم رو بده. فقط یه چیز رو خوب میدونستم. این بار نمیخواستم دوباره همون اتفاقهای قبلی تکرار بشه. نمیخواستم دوباره منتظر بمونم، دوباره امیدوار بشم و آخرش دست خالی برگردم. باید تکلیفم رو با خودم و آرمان روشن میکردم. میخواستم این بازی مسخره رو تموم کنم... حتی اگه نتیجهش چیزی نبود که دلم میخواست. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاهوپنجم ── 🥀 فکری که از دیشب مثل خوره به جانم افتاده بود، بالاخره آنقدر سنگین شد که نتوانستم بیشتر از این توی دلم نگهش دارم. نگاهی به رها انداختم و گفتم: ـ میخوام واقعاً دیگه این بازی تکراری رو تموم کنم. رها با تعجب نگاهم کرد. ـ چه بازیای؟ ـ همین بازی مسخرهای که تو و سیامک و آرمان دارید با من میکنید. ابروهایش بالا رفت. ـ منظورت چیه؟ پوزخند کوتاهی زدم. ـ آره، رها خانم! خوب برای من غریبه شدی. دو ماهه دارم از زیر زبون تکتکتون میکشم که بفهمم بین شما سه نفر چه گذشتهای بوده. رها آهی کشید و نگاهش را از من گرفت. ـ ببین نیلوفر، قضیه اونقدرها هم که فکر میکنی پیچیده نیست. فقط... ما نمیخوایم ذهنت بیشتر از این درگیر بشه. خودت سر عشق و عاشقی آرمان به اندازه کافی فکرت مشغوله، حالا اینم اضافه بشه... میان حرفش پریدم. ـ تو نگران ذهن من نباش. چند لحظه مکث کردم و مستقیم توی چشمهایش نگاه کردم. ـ اگه واقعاً آدم خوبی هستی، این راز سربهمهر رو بهم بگو. رها با التماس نگاهم کرد. ـ نیلوفر، تورو خدا به حرفم گوش کن. الان وسط این همه شلوغی نمیتونم چیزی بهت بگم. چند ثانیه ساکت ماند؛ انگار داشت دنبال راهی میگشت که از جواب دادن فرار کند. بعد آرام گفت: ـ چهارشنبه هفتهی دیگه بیا خونهمون. مامان و بابام اون روز حدود شیش، هفت ساعت بیرونن. توی اون مدت میتونم همهچیز رو برات توضیح بدم. باورم نمیشد بالاخره تسلیم شده باشد. ـ قول میدی رها؟ لبخند کمرنگی زد. ـ قول، قول. همان یک جمله کافی بود تا کمی از سنگینی ذهنم کم شود. با رها به سمت کلاس راه افتادیم. مثل همیشه، روی همان صندلی کنار شوفاژ نشستم و کیفم را کنار پایم گذاشتم. با اینکه هنوز هزاران سؤال توی ذهنم بود، ته دلم خوشحال بودم. بالاخره قرار بود رها جواب همهی سؤالهایی را که این دو ماه مثل سایه دنبالم کرده بودند، بهم بگوید. اما آن موقع نمیدانستم فهمیدن آن راز قرار است چه چیزهایی را در زندگیام تغییر دهد... لباسهایم را پوشیدم و به سمت حیاط رفتم. از خانه بیرون زدم و در هوای مطبوع بهاری، مسیر بستنیفروشی را پیاده طی کردم. امروز بیشتر از همیشه برای قرارم وقت گذاشته بودم. بالاخره بعد از یک ماه انتظار، قرار بود دوباره آرمان را ببینم. این بار تصمیم گرفته بودم دربارهی گذشتهی پررمزورازشان چیزی نپرسم. نه از رها، نه از سیامک و نه حتی از خودش. فقط میخواستم چند ساعت، بدون فکر کردن به تمام اتفاقاتی که این مدت ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، کنار آرمان باشم. شاید برای چند ساعت میشد همهچیز را فراموش کرد. شاید... درِ بستنیفروشی را باز کردم و وارد شدم. ـ سلام. آرمان با دیدنم لبخند کوتاهی زد. ـ سلام نیلوفر خانم. حالتون چطوره؟ ـ مرسی، ممنون. شما خوبید؟ ـ بله. چند لحظه سکوت بینمان افتاد. بعد آرمان آرام گفت: ـ راستش اون روز توی بیمارستان نتونستیم درست با هم صحبت کنیم. سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم. آرمان نگاهش را برای چند لحظه روی میز انداخت؛ انگار مرور کردن آن اتفاق هنوز هم برایش راحت نبود. ـ اون روز که اومدم جلوی در خونهتون... بالاخره بعد از پنج سال تصمیم گرفته بودم این کینهی قدیمی رو از دل سیامک پاک کنم. مکث کرد. ـ ولی نشد. نگاهش را از من گرفت و نفس عمیقی کشید. ـ نمیخوام شما رو وسط این ماجرا بندازم، ولی میخوام بدونم رابطهتون با سیامک چطوره؟ کمی فکر کردم. ـ نه... خیلی خوب نیست. چطور؟ آرمان دوباره نفس عمیقی کشید. ـ راستش فکر میکنم وقتشه این گذشتهی کثیف رو براتون تعریف کنم. متعجب نگاهش کردم. ـ گذشتهی کثیف؟ لبخند خیلی کمرنگی زد. ـ آره. بعد شانهای بالا انداخت. ـ من که نمیتونم با سیامک دربارهی این موضوع حرف بزنم. دیدید دفعهی قبل اومدم ثواب کنم، کباب شدم! با شنیدن حرفش، لبخند کوچکی روی لبم نشست، اما آرمان خیلی زود دوباره جدی شد. ـ میخوام این چیزها رو به شما بگم تا اگه تونستید، به سیامک بگید شاید سوءتفاهمها برطرف بشه. چند لحظه سکوت کرد. انگار گفتن جملهی بعدی برایش سختتر بود. ـ من مطمئنم سیامک دربارهی من، رها و اون دختر... اشتباه فکر میکنه. با شنیدن اسم رها، لبخند از روی لبم محو شد. اون دختر؟ کدوم دختر؟ نگاهم را از آرمان نگرفتم. حالا دیگر مطمئن بودم چیزی که قرار است بشنوم، فقط یک داستان ساده از گذشته نیست. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاه و ششم ── 🥀 - قضیه چیه؟ میشه درست برام توضیح بدید؟ آرمان چند لحظه ساکت موند. - بله... مکث کوتاهی کرد. - قضیه مربوط میشه به پنج سال پیش. اون موقع شما فکر کنم پانزده سالتون بود. سرم رو به نشونه تأیید پایین آوردم. همون لحظه گوشیام زنگ خورد. - ببخشید، رهاست. باید جواب بدم. آرمان سرش رو تکون داد. - بله، سعی کنید سریع جواب بدید. تماس رو وصل کردم. - الو، سلام رها. صدای گریهاش توی گوشم پیچید. ترس تمام وجودم رو گرفت. - چی شده رها؟ چرا داری گریه میکنی؟ با صدای گرفته جواب داد: - ما... ما... مامان و بابام... - درست حرف بزن! ببینم چی شده؟ صدای گریهاش بلندتر شد. - مامان... بابام... - خوب چی شدن؟ اتفاقی براشون افتاده؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد صدای شکستن بغضش رو شنیدم. - مُردن... خشکم زد. - چی میگی رها؟ - نیلوفر... یتیم شدم. مامان بابام مردن... دستم رو روی صورتم گذاشتم. - گفتی خاله نجلا و دایی بهروز چطور شدن؟ صدای گریه رها دوباره بلند شد. - نیلوفر... دیگه چیزی نشنیدم. بدون توجه به آرمان، کیفم رو برداشتم و از بستنیفروشی بیرون زدم. آرمان سریع پشت سرم اومد. - چی شده نیلوفر؟ با صدایی که به زور از گلوم بیرون میاومد گفتم: - پدر و مادر رها... مُردن. آرمان سر جاش خشکش زد. اما واکنش اون دیگه برام مهم نبود. فقط رها... فقط رها برام مهم بود. دویدم سمت خیابون و یک تاکسی گرفتم. آرمان خودش رو به من رسوند. - میرسونمتون. - نه، لازم نیست. - نیلوفر خانم... با عصبانیت برگشتم سمتش. - اصرار نکنید، آقا آرمان. چند لحظه نگاهم کرد. - باشه. سوار تاکسی شدم و راننده به سمت خونه رها حرکت کرد. وقتی رسیدم، چند بار زنگ در رو زدم. یک بار... دوبار... سه بار... چهار بار... بار هفتم بالاخره در باز شد. شاهین پشت در ایستاده بود. چشمهاش قرمز بود و صورتش خسته به نظر میرسید. - رها کجاست؟ با صدای گرفته جواب داد: - توی اتاقشه. بدون اینکه چیزی بگم، وارد خونه شدم و مستقیم به سمت اتاق رها رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم. در باز شد. با دیدن صحنه روبهروم... خشکم زد. احساس کردم نفسم برای چند ثانیه بند اومده. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 29 آبان توسط آرام 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 29 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاه و هفتم ── 🥀 - رها! با صدای لرزون صداش زدم و چند قدم به سمتش برداشتم. حال خوبی نداشت. از وقتی خبر فوت پدر و مادرش رو شنیده بود، انگار بخشی از وجودش خاموش شده بود. نگاهش جایی دور از من ثابت مونده بود و اشک بیوقفه روی صورتش میلغزید. - رها، بیا پایین... بیا بشین. فقط باهام حرف بزن. سرش رو تکون داد. - نمیتونم، نیلوفر... نمیتونم. صدایش آنقدر شکسته بود که دلم فشرده شد. - میدونم سخته. چند لحظه مکث کردم. نمیخواستم بهش بگم «همهچی درست میشه». چون نمیشد. نمیخواستم بگم «قوی باش». چون نمیدونستم اگر جای رها بودم، خودم چقدر میتونستم قوی بمونم. فقط آروم گفتم: - نه... اصلاً نمیدونم چقدر سخته. هیچکس نمیتونه بفهمه آدم وقتی پدر و مادرش رو از دست میده، چه حالی داره. ولی حداقل بذار کنارت باشم. لبهایش لرزید. چند ثانیه چیزی نگفت. بعد خیلی آرام زمزمه کرد: - مامانم دیگه نیست، نیلو... صدایش پایینتر آمد. - بابام هم نیست. اشکهایش دوباره سرازیر شد. - من دیگه نمیتونم برم خونه و صدای مامانمو بشنوم. نمیتونم بابامو ببینم که مثل همیشه سرم داد بزنه چرا اینقدر دیر اومدم... دستم رو روی سینهام گذاشتم تا بغضم رو قورت بدم. - رها... - همهچی یهدفعه تموم شد، نیلوفر. برای اولین بار نگاهم کرد. - یه روز داشتم باهاشون حرف میزدم... صدایش لرزید. - روز بعد... دیگه هیچکدومشون نبودن. نگاهش رو ازم گرفت. - هنوز مغزم قبول نکرده. آرومتر ادامه داد: - هر بار صدای در میاد، فکر میکنم مامانه. فکر میکنم بابا برگشته. لبخند خیلی کوتاهی روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از گریه درد داشت. - بعد یادم میاد که... نتونست جملهاش رو تموم کنه. سرش رو پایین انداخت. من هم ساکت موندم. واقعاً نمیدونستم چی باید بگم. هر جملهای که به ذهنم میرسید، مسخره و بیفایده به نظر میاومد. «متأسفم» برای همچین دردی خیلی کوچک بود. «درست میشه» دروغ بود. «قوی باش» هم چیزی نبود که رها بهش احتیاج داشته باشه. پس فقط کنارش موندم. چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد. رها اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد و سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه. انگار نمیخواست بیشتر از این جلوی من فرو بریزه. من هم چیزی نگفتم. چند ثانیه گذشت. بعد ذهنم بین تمام اتفاقات این چند روز چرخید. یک لحظه چشمم به صورت خستهی رها افتاد و چیزی یادم اومد. مکث کردم. نمیدونستم پرسیدنش درست هست یا نه. ولی بالاخره آرام گفتم: - رها... نگاهم کرد. - هوم؟ کمی مردد موندم. - از... محسن و علی چه خبر؟ چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد. انگار اسمها از جایی خیلی دور به گوشش رسیده باشن. بعد نگاهش کمی تغییر کرد. - محسن... زیر لب اسمش رو تکرار کرد. چند لحظه بعد، ناگهان ابروهاش درهم رفت. - علی... نگاهش رو به زمین دوخت. انگار تازه یادش اومده بود غیر از پدر و مادرش، اتفاقهای دیگهای هم افتاده. - وای... آروم نفسش رو بیرون داد. - یادم رفته بود. - چی رو؟ دستش رو روی پیشونیش گذاشت. - همهچی رو... چند ثانیه سکوت کرد. بعد با صدای گرفته گفت: - علی پولهامو برده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده سهشنبه در 06:31 توسط آرام 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در سهشنبه در 06:48 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 06:48 (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاه و هشتم ── 🥀 - علی پولهامو برده... چند لحظه با تعجب نگاهش کردم. - چی؟ رها اشکهاش رو پاک کرد و گفت: - دو میلیارد... چشمهام گرد شد. - دو میلیارد؟! سرش رو تکون داد. - آره. تمام پولی که این چند سال با زحمت جمع کرده بودم. چند لحظه ساکت موندم. هنوز برام سؤال بود که رها چطور تونسته بود اینهمه پول جمع کنه. سوئیچ موتور رو توی دستم چرخوندم و پرسیدم: - خوب، حالا چطوری اینهمه پول به دست آوردی؟ از کجا آوردی؟ رها نفس عمیقی کشید. - طلاهامو فروختم. یه جایی هم آموزش میدادم و از اونجا پول درمیآوردم. نصفشم توی این سه سال از مامان و بابام گرفتم. نگاهش رو پایین انداخت. - همهش رو برای رفتن به آلمان جمع کرده بودم. با شنیدن حرفش، تازه بیشتر متوجه شدم چرا گم شدن اون پولها اینقدر براش سنگینه. آروم پرسیدم: - ولی چرا پولهات دست علی بود؟ رها چند لحظه ساکت موند. - یادته سه سال پیش بهت گفتم با یکی آشنا شدم؟ توی آلمان؟ اسمش محسن بود؟ - آره، آره، یادمه. - چند وقت بعد از آشناییمون، محسن بهم پیشنهاد داد که برم آلمان زندگی کنم و با هم ازدواج کنیم. - خوب... - بعد گفت یه دوستی داره به اسم علی که رفتوآمد زیادی به آلمان داره و میتونه با هزینهی کمتری کمکم کنه برم اونجا. - و تو قبول کردی؟ - آره. رها بدون مکث جواب داد. - من تقریباً سه سال بود که محسن رو میشناختم و مثل چشمام بهش اعتماد داشتم. قرار بود شش ماه دیگه منو ببره. نفس عمیقی کشیدم. - رها... چند لحظه مکث کردم. - وقتی به یه آدم اعتماد میکنی، همیشه هم نمیتونی بفهمی واقعاً کیه. رها با ناراحتی نگاهم کرد. - نیلوفر! - هان؟ - بذار تا آخر داستان رو بگم. - باشه، بگو. رها اشکش رو پاک کرد و ادامه داد: - قضیه این بود که علی هر شش ماه یکبار میرفت آلمان و محسن هم از اون طریق باهاش آشنا شده بود. بعد محسن به یکی از دوستاش گفت حواسش به علی باشه که پولها رو نبره. چند لحظه مکث کرد. - اما بعد از کلی دردسر، بهمون خبر دادن که علی با پولها ناپدید شده. - بعدش چی شد؟ - دوست محسن شروع کرد دنبالش گشتن. چند روز بعد رد علی رو پیدا کرد و آدرسش رو به محسن داد. نگاهش دوباره پر از اشک شد. - اما محسن هم چند روزه جواب گوشیش رو نمیده. نمیدونم چه بلایی سرش اومده... چند لحظه بهش خیره موندم. بعد آروم گفتم: - تو لازم نیست نگران محسن باشی. شاید اصلاً ماجرا اونطوری که فکر میکنی نباشه. رها سرش رو تکون داد. - من به محسن مثل چشمام اعتماد دارم. مطمئنم با علی همدست نیست. چیزی نگفتم. هنوز نمیدونستم حق با کدوم یکی از ماست. نگاهم رو از رها گرفتم و دوباره سوئیچ موتور رو توی دستم چرخوندم. بعد از چند لحظه گفتم: - ولی این حق مامان نجلا و بابا بهروز نبود. رها با شنیدن اسم پدر و مادرش، دوباره بغض کرد. - خیلی جوون بودن... اشک از گوشهی چشمش پایین اومد. - چند روز پیش با کلی دردسر وام گرفته بودن که خونهشون رو عوض کنن، ولی... صدایش شکست. - اجل مهلتشون نداد. دستم رو روی دستش گذاشتم. - آره... درکت میکنم، رها. دستمالی از جیبم درآوردم و بهش دادم. - ممنون. دستمال رو گرفت و اشکهاش رو پاک کرد. چند لحظه بعد پرسیدم: - خوب، حالا کی قراره کارهای خاکسپاری رو انجام بده؟ - داییهام. سرم رو تکون دادم. - خوبه. حداقل تنها نیستی. تمام مدتی که اونجا بودم، رها اشک میریخت. دربارهی دلیل مرگ پدر و مادرش چیزی نپرسیدم. فکر کردم اگر سؤال بیشتری بپرسم، حالش بدتر میشه. چند وقت بعد، از شاهین شنیدم که مرگ پدر و مادر رها نتیجهی یک حادثهی مشکوک بوده و احتمال عمدی بودنش هم مطرح شده. از طرف دیگه، آرمان بعد از اون اتفاق دوباره بهم زنگ زد. اما سعی کردم جوابش رو ندم. با خودم فکر کردم شاید اگر کمتر ببینمش، کمکم احساساتم هم کمتر بشه. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 08:41 توسط آرام 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در چهارشنبه در 07:41 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 07:41 (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجاه و نهم ── 🥀 - به نظرت این پیراهنه قشنگتر نیست؟ لباس رو جلوی خودم گرفتم و نگاهی بهش انداختم. - نه بابا، همون گلبهی بهتره. مریم پیراهن رو از دستم گرفت و دوباره به رگال لباسها برگردوند. بعد از دو هفته بالاخره دوباره مریم رو دیده بودم و حالا قرار بود برای مراسم عروسی الهه لباس بخریم. قرار بود مراسم عقد الهه امروز ساعت دو ظهر برگزار بشه و یک هفتهی دیگه هم باید جواب نهاییام رو دربارهی خواستگاری خانوادهی دایی جواد میدادم. دلم میخواست لباسم سبز باشه و یه مقدار هم رنگ فیروزهای توش داشته باشه، اما هرچی بیشتر میگشتم، کمتر چیزی پیدا میکردم که دقیقاً همون چیزی باشه که توی ذهنم داشتم. چند ساعت بعد، بالاخره مراسم عقد الهه برگزار شد. چند روز بعد هم خانوادهها برای مراسم عروسی قول و قرار گذاشتند. من هم بعد از کلی گشتن، بالاخره همون لباسی رو که میخواستم پیدا کردم. اما با نزدیک شدن به شبی که قرار بود خانوادهی دایی جواد بیان، بیشتر از لباس و عروسی، ذهنم درگیر یه چیز دیگه بود. جواب خواستگاری. امشب قرار بود دایی جواد، زندایی راضیه و امید بیان خونهمون. از دو ساعت قبل چای رو دم کرده بودم و مدام به ساعت نگاه میکردم. بالاخره صدای زنگ در بلند شد. مامان از آشپزخونه صدا زد: - نیلوفر، در رو باز میکنی؟ بلند شدم و به سمت در رفتم. - کیه؟ صدای دایی جواد از پشت در اومد: - خودمونیم، باز کن دختر. در رو باز کردم. دایی جواد، زندایی راضیه و امید وارد شدن. بعد از کلی سلام و احوالپرسی، همه روی مبلهای هال نشستند. چند دقیقهای حرفهای معمولی بینمون رد و بدل شد، اما بالاخره دایی جواد نگاهش رو بین من و خانوادهام چرخوند و گفت: - خوب، نوبتی هم که باشه، نوبت صحبت دربارهی قول و قرار عقد بچههاست. دلم فرو ریخت. قبل از اینکه کسی چیزی بگه، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. - راستش دایی جان، من قبلاً نظرم رو دربارهی این خواستگاری به مامان و بابام گفتم. من فعلاً قصد ازدواج ندارم. دایی جواد لبخند کوتاهی زد. - نیلوفر، لقمه رو دور سرت نپیچون. یه کلام بگو، حاضری با امید ازدواج کنی یا نه؟ خشکم زد. جواب دادن به همین یک سؤال، از چیزی که فکر میکردم سختتر بود. اگر میگفتم «آره»، شاید همین امشب همهچیز جدی میشد. اگرم میگفتم «نه»، حتماً میپرسیدند چرا. و من نمیتونستم جلوی همه بگم که دلم جای دیگهای گیره. پس سکوت کردم. امید رو از بچگی میشناختم. با هم بزرگ شده بودیم، همبازی بودیم و خاطرات زیادی باهاش داشتم. اما هیچوقت نتونسته بودم بهش به چشم کسی نگاه کنم که قراره همسرم بشه. دایی جواد دوباره پرسید: - خوب؟ چرا ساکتی؟ لبهام رو روی هم فشار دادم. بالاخره با صدایی آروم گفتم: - من امید رو دوست ندارم. چند ثانیه سکوت همهی خونه رو گرفت. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: - حتی اگه صد سال دیگه هم بیاید خواستگاریم، جوابم نهست. هنوز جملهام کامل تموم نشده بود که سیامک پرید وسط حرفم. - نیلوفر، دوست داشتن یا نداشتن امید دست خودته، ولی جواب بله یا نه دادن دیگه فقط دست خودت نیست. با تعجب بهش خیره شدم. - یعنی چی؟ سیامک چیزی نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت و به بقیه نگاه کرد. همون لحظه بود که فهمیدم این خواستگاری قرار نیست به همین راحتی تموم بشه... و شاید امشب، تازه اول ماجرا بود. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 08:41 توسط آرام 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در چهارشنبه در 16:32 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 16:32 (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه شصتم ── 🥀 به چشمهای دودوزنِ امید خیره شدم. همه ساکت شده بودن و منتظر جواب من بودن. انگار یک سؤال ساده پرسیده بودن؛ «امید رو میخوای یا نه؟» اما برای من ساده نبود. اگر میگفتم نه، دوباره سؤال شروع میشد. چرا؟ پس کی رو میخوای؟ کسی توی زندگیت هست؟ و من هیچ جوابی برای این سؤالها نداشتم که بتونم جلوی خانواده بگمش. نگاهم رو از امید گرفتم و به دستهام دوختم. گوشهی ناخنم رو بین دندونهام گرفتم و شروع کردم به جویدنش. سیامک که متوجه اضطرابم شده بود، اخماش رو کمی در هم کشید. - نیلوفر، چرا اینقدر استرس داری؟ سرم رو بالا آوردم. - استرس ندارم. صدای خودم هم برای خودم عجیب بود. دایی جواد با دقت نگاهم کرد. - پس چرا جواب نمیدی؟ پام زیر میز شروع کرد به ریتم گرفتن. آروم... آروم... بعد سریعتر. باید یه چیزی میگفتم. اما چی؟ نمیتونستم بگم امید رو نمیخوام، چون اون وقت مجبور میشدم دلیلش رو توضیح بدم. و نمیتونستم اسم آرمان رو بیارم. حتی فکر کردن به اینکه اگر اسمش از دهنم بیرون بیاد چه اتفاقی میافته، قلبم رو تندتر میکرد. سیامک ناگهان گفت: - نکنه یه نفر دیگه رو میخوای؟ قلبم فرو ریخت. سرم رو سریع بالا آوردم و بهش نگاه کردم. - چی؟ - خب، رفتارت اینطوریه. نه امید رو میخوای، نه حاضری درست و حسابی بگی چرا. دایی جواد هم با تردید نگاهم کرد. - نیلوفر، اگه کسی توی زندگیت هست، بهتره خودت بگی. ما که دشمن تو نیستیم. لبم رو گاز گرفتم. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نگاههاشون روی من سنگینی میکرد. برای چند ثانیه احساس کردم اگر بیشتر سکوت کنم، همهچیز لو میره. مامان با نگرانی گفت: - نیلوفر؟ دلم میخواست بلند شم و از اون اتاق فرار کنم. دلم میخواست بگم بله، یکی هست. اما میدونستم بعدش چی میشه. اسمش رو میپرسیدن. میپرسیدن کیه، کجاست، خانوادهاش کی هستن، از کجا میشناسمش... و من برای هیچکدوم جواب امنی نداشتم. پس باید کاری میکردم که این بحث همینجا تموم بشه. دوباره گوشهی ناخنم رو جویدم. نفس عمیقی کشیدم. بعد آروم گفتم: - نه... کسی نیست. سیامک هنوز قانع نشده بود. - پس چرا اینقدر مقاومت میکنی؟ نگاهم رو پایین انداختم. - چون... من آمادگی ازدواج ندارم. - خب، پس با امید هم ازدواج نکن. کسی مجبورت نکرده. حرفش درست بود. ولی مشکل من فقط امید نبود. مشکل این بود که اگر «نه» میگفتم، باید دلیل واقعیاش رو میگفتم. و من نمیتونستم. دایی جواد آهی کشید. - ببینید، من دوست ندارم نیلوفر رو مجبور کنیم و چهار سال دیگه خدایی نکرده کارشون به دادگاه و طلاق بکشه. فقط میخوام بدونم خودش با این ازدواج موافقه یا نه. سیامک دستش رو روی پای دایی گذاشت. - دایی، شما درست میگید. من هم نیلوفر رو خوب میشناسم، هم امید رو. میدونم هر دوتاشون اهل زندگی کردنن. به نظرم یه کم بهشون فرصت بدیم. ببینیم اصلاً همدیگه رو میخوان یا نه. دایی جواد نگاه کوتاهی به امید انداخت. - چه میدونم والله... میترسم امید بیشتر از این به نیلوفر وابسته بشه. از اون طرف هم نیلوفر میگه تا صد سال دیگه عروس من نمیشه! بابا گلویش رو صاف کرد. - اهم... اهم... حالا یه فرصت دو سه ساله که چیز خاصی نیست. به نظرم اینجور چیزها برای زندگی لازمه. هم بچهها بیشتر با هم آشنا میشن، هم تا اون موقع امید میره سر کار. دایی جواد نگاهش رو به امید داد. - شما چی میگید، امید آقا؟ امید کمی مکث کرد. - راستش بابا، من مشکلی ندارم. موافقم. باز قلبم فرو ریخت. نگاهم روی زمین ثابت موند. من چی؟ من باید چی میگفتم؟ اگر باز مخالفت میکردم، دوباره شک میکردن. شاید حتی سیامک بیشتر پیگیر میشد. شاید میفهمیدن واقعاً کسی توی زندگیم هست. و من نمیتونستم اجازه بدم اسم آرمان وسط این خانواده بیاد. پس باید میگفتم بله. حتی اگر این «بله» برخلاف تمام چیزی بود که ته دلم میخواستم. دایی جواد دوباره پرسید: - نیلوفر؟ پام هنوز زیر میز ریتم میگرفت. دستهام رو به هم قفل کردم تا لرزششون معلوم نشه. سرم رو بالا آوردم. - راستش... صدایم لرزید. همه منتظر بودن. یک نفس عمیق کشیدم. - منم موافقم. چند لحظه سکوت شد. انگار خودم هم باورم نمیشد این جمله رو گفته باشم. امید لبخند زد. اما من فقط به یک چیز فکر میکردم. آرمان. دایی جواد لبخند زد. - خب، پس خدا رو شکر. من همین الان خطبه رو میخونم تا بچهها به هم محرم بشن و محدودیتی نداشته باشن. چشمهام گرد شد. محرم؟ یعنی همین امشب؟ من فقط برای اینکه کسی شک نکنه «بله» گفته بودم و حالا... باید به امید محرم میشدم؟ دوباره ناخنم رو بین دندونهام گرفتم. این بار حتی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. نمیدونستم تصمیم درستی گرفتم یا نه. دلم نمیخواست دوباره مخالفت کنم. فقط میدونستم برای اینکه اسم آرمان از این خونه بیرون نره، حاضر شده بودم وارد تصمیمی بشم که شاید بعداً نتونم به این راحتی ازش بیرون بیام. حدود دو ساعت بعد، بعد از کلی حرف زدن و شام خوردن، بالاخره همه رفتن. در رو که بستم، چند ثانیه همونجا ایستادم. بعد شالم رو درآوردم و روی مبل انداختم. ته دلم خوشحال بودم که از این به بعد حداقل توی جمعهای خانوادگی لازم نیست شالم رو سر کنم. به احمقی خودم پوزخند زدم. اصلاً نمیفهمیدم منی که چند ساعت پیش قسم میخوردم جوابم «نه» باشه، چطور به جایی رسیده بودم که حالا با امید محرم شده بودم. دوشکم رو روی زمین انداختم. مامان با تعجب نگاهم کرد. - وا نیلو! تو چرا روی زمین میخوابی؟ - هیچی، تختم کثیفه. حال و حوصله ندارم تمیزش کنم. مامان خندید. - از بس کار نمیکنی، نترکی! پوزخند کوچیکی زدم و دراز کشیدم. اما چشمهام که بسته شد، دوباره همون سؤال توی سرم چرخید: «نکنه یه نفر دیگه رو میخوای؟» چشمهام رو باز کردم. اسم آرمان بیاختیار توی ذهنم اومد. و فهمیدم شاید سختترین قسمت ماجرا تازه شروع شده بود... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 08:41 توسط آرام 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در دیروز در 08:34 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 08:34 (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه شصت و یکم ── 🥀 صبح زود با صدای آلارم گوشی الهه از خواب بیدار شدم. چشمهام رو به زور باز کردم و دستم رو روی گوشم گذاشتم. - نیلو، تو رو جون عمت، آلارمو قطع کن! صدای خوابآلود الهه از اون طرف اتاق میاومد. چشمهام رو دوباره بستم. - خو خودت قطع کن! - گوشیم اون طرفه! - مال توئه، خودتم برو قطعش کن! - نیلوفر! - الهه! تنبلی من و الهه زبانزد خاص و عام بود. آلارم همچنان با صدای اعصابخردکنش زنگ میزد و هیچکدوممون هم قصد نداشتیم از جامون تکون بخوریم. بعد از حدود سه دقیقه، صدای باز شدن در اتاق اومد. چشمهام رو نصفه باز کردم. سیامک بالای سرمون ایستاده بود. با قیافهای خوابآلود، گوشی الهه رو برداشت و آلارم رو قطع کرد. بعد هم با پوزخند به هر دومون نگاه کرد. - شما دوتا اگه یه روز قرار باشه با آلارم بیدار شید، احتمالاً تا ظهر همینجا میخوابید. الهه پتو رو کشید روی سرش. - ممنون که نجاتمون دادی، داداش. سیامک سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. من هم کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم. خونهی ما سه تا اتاق داشت؛ یکی برای من، یکی برای سیامک و اتاق سوم هم مشترک بین الهه و مامان و بابا بود. البته الهه بیشتر وقتها پیش من میخوابید و اتاق خودشون عملاً تبدیل شده بود به اتاقی که هر وقت دلش میخواست توش وسایلش رو میریخت! از تخت پایین اومدم و با چشمهای نیمهباز از اتاق بیرون رفتم. گوشیام روی میز هال بود. برداشتمش و صفحهاش رو روشن کردم. همون لحظه یاد آرمان افتادم. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. امروز قرار بود بالاخره ببینمش. چند شب پیش بهم گفته بود امروز بریم سر قرار. فکر کنم بعد از دو ماه، بالاخره یک قرار به ما هم رسیده بود! توی این چند وقتی که مامان و بابای رها از دنیا رفته بودن، رها دیگه اون رهای قبلی نبود. کمتر حرف میزد، کمتر میخندید و بیشتر وقتها ترجیح میداد توی اتاقش بمونه. حتی برای کارهای ساده هم دل و دماغ نداشت. چند بار بهش زنگ زده بودم که با هم بریم بیرون، اما هر بار با یه بهونه رد کرده بود. البته نمیتونستم سرزنشش کنم. بالاخره از دست دادن پدر و مادرش چیزی نبود که بشه راحت از کنارش گذشت. برای همین، آرمان هم بیشتر از قبل دور و برش بود. دو سه بار از رها پرسیده بودم آرمان اونجا چی کار میکنه، ولی همیشه با خونسردی میگفت: - رفیق شاهینه. هر بار هم که این جمله رو میگفت، بیشتر توی ذهنم سؤال ایجاد میشد. تا جایی که یادم میاومد، آرمان و شاهین هیچوقت با هم رفیق نبودن. پس چی شده بود که حالا اینقدر به هم نزدیک شده بودن؟ سرم رو تکون دادم. بیخیال! امروز قرار بود بالاخره خود آرمان رو ببینم. بعد از این همه مدت، نمیخواستم با فکر شاهین و رها و هزار تا سؤال دیگه، قرارم رو خراب کنم. اما همون لحظه یاد دیشب افتادم. من به امید «بله» گفته بودم. البته نه از ته دل... بیشتر برای اینکه کسی شک نکنه. پس چرا حالا داشتم برای دیدن آرمان ذوق میکردم؟ اصلاً این کار درست بود؟ یه لحظه احساس کردم دارم کاری میکنم که شاید اگر امید بفهمه، ناراحت بشه. اما سریع خودم رو قانع کردم. من که قرار نبود کار خاصی بکنم. فقط میخواستم آرمان رو ببینم و باهاش حرف بزنم. همین. زیر لب گفتم: - فقط یه قرار سادهست... انگار با گفتنش میخواستم خودم رو قانع کنم. بعد وارد آشپزخونه شدم و صبحانه خوردم. بعد از صبحانه، موهام رو بالای سرم جمع کردم و به شکل گوجهای بستم. گوشیام رو برداشتم و دوباره صفحهاش رو نگاه کردم. هنوز خبری از آرمان نبود. خواستم از آشپزخونه بیرون برم که سیامک وارد شد. نگاهش که به من افتاد، پوزخند زد. - اوه! عروس خانم، چقدر تیپ میزنی! از سیامک زیادی میترسیدم؛ ولی اگر الان جای سیامک، شاهین هفت پشت غریبه هم بود، احتمالاً یکی میزدم توی دهنش! - میخوام برم دانشگاه. مشکلیه؟ سیامک ابروش رو بالا انداخت. - تو که گفتی امروز دانشگاه نداری. آب توی گلوم قفل شد. چند لحظه فقط نگاهش کردم. درست میگفت! امروز دانشگاه نداشتم. چه سوتی بدی! سریع مغزم رو به کار انداختم. - من کی گفتم میخوام برم دانشگاه؟ گفتم میخوام با یکی از دوستای دانشگاه برم بیرون. احتمالاً حواسم نبود بد بهت گفتم. سیامک چند ثانیه نگاهم کرد. ابروش رو بالا انداخت. - آهان... نفسم رو آروم بیرون دادم. ولی هنوز جملهاش تموم نشده بود. - میرسونمت. لبخندم خشک شد. - لازم نیست. خودم میرم. - چرا؟ - خودم میرم دیگه. - گفتم خودم میبرمت. آب دهنم رو برای هزارمین بار قورت دادم. نه خیر! انگار قرار نبود ولکن باشه. من فقط میخواستم یه کم با آرمان برم سر قرار، ولی اگه سیامک منو میرسوند، احتمال اینکه بفهمه دارم کجا میرم خیلی زیاد بود. ادامه دارد... 🌙🥀⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 08:41 توسط آرام 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 533 ارسال شده در 45 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 45 دقیقه قبل 🥀 ── پارت شصت و دوم ── 🥀 چند لحظه توی ذهنم دنبال یه بهونه گشتم. میتونستم بگم خودم با دوستام میرم. یا شاید بگم مسیرم دوره و نمیخوام مزاحمش بشم. اما هیچکدوم به اندازهی کافی قانعکننده نبود. از طرفی، اگه بیشتر مخالفت میکردم، احتمال اینکه شک کنه بیشتر میشد. پس مجبور شدم کوتاه بیام. - باشه. چند دقیقه بعد، سوار ماشین سیامک شدم. قرارم ساعت هشت صبح بود. حالا چرا هشت صبح؟ چون آقا آرمان هوس کلهپاچه کرده بود! راستش خودم هم نمیدونستم چرا برای این ساعت صبح قبول کرده بودم. اما بعد از این همه مدت، دلم میخواست آرمان رو ببینم. دلم برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود. هرچقدر هم سعی میکردم به خودم بگم قرارمون چیز خاصی نیست، باز هم از صبح یه حس عجیبی داشتم. یه جور ذوق که نمیتونستم پنهونش کنم. ولی هر بار یاد امید میافتادم، این ذوق جاش رو به عذاب وجدان میداد. من به امید جواب مثبت داده بودم. پس چرا حالا برای دیدن آرمان اینقدر هیجان داشتم؟ سرم رو به شیشه تکیه دادم. - فقط یه قراره... آروم زیر لب گفتم. شاید با گفتنش میخواستم خودم رو قانع کنم. سیامک بعد از چند دقیقه رانندگی، ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. - پیاده نمیشی؟ یا زیرلفظی میخوای؟ دستم روی دستگیره موند. - الان پیاده بشم که چی؟ تو مگه میدونی کجا من میخوام... زبانم قفل شد. پیشونیم خیس عرق شد. به تابلوی کلهپاچهای روبهرو خیره شدم. یعنی چی؟ یعنی بعد از این همه سال، سیامک هم دقیقاً مثل آرمان هوس کلهپاچه کرده دستگیرهی در رو گرفتم و پیاده شدم. همون لحظه چشمم به تابلوی کلهپاچهای روبهرو افتاد. وارد مغازه شدیم. فضای داخل گرم و شلوغ بود. بوی کلهپاچه توی مغازه پیچیده بود و بخار غذا از ظرفهای روی میز بلند میشد. چند نفر دور میزها نشسته بودن و مشغول صبحانه خوردن بودن. صدای برخورد قاشقها با ظرفها و حرف زدن مشتریها، فضای مغازه رو پر کرده بود. سیامک بدون اینکه چیزی بگه، چند قدم جلو رفت. بعد ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. دستش رو بالا آورد و به میز کنار پنجره اشاره کرد. - اونجا. نگاهم رو به سمتی که اشاره میکرد بردم. خشکم زد. آرمان پشت همون میز نشسته بود. همون لحظه آرمان سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. چشمهامون به هم گره خورد. برای چند ثانیه حتی یادم رفت سیامک کنارمه. سیامک آروم دستش رو روی بازوم گذاشت و منو به سمت میز برد. هر قدمی که برمیداشتم، ضربان قلبم بیشتر میشد. وقتی به میز رسیدیم، سیامک رو به آرمان ایستاد و با صدایی سرد گفت: - ببینم، دوستت اینه؟ قلبم فرو ریخت. آرمان چیزی نگفت. فقط نگاهش بین من و سیامک میچرخید. سیامک ادامه داد: - به کسی که تمام رفتوآمدها و قرارهای تو رو به من خبر میده، اعتماد کردی؟ چشمهام پر از اشک شد. آرمان سرش رو بالا آورد. نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. - نه...این امکان نداره. ادامه دارد... 🌙🥀⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری