رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • پاسخ 64
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

🕷️🖤 ⋆༺𓆩 فصل اول رمان «آخرین قرار» 𓆪༻⋆ 🖤🕷️ نام رمان: آخرین قرار نام نویسنده: آرام محمدی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام، رازآلود، روان‌شناختی خلاصه: نیلوفر فکر می‌کرد سخت

🥀 ── صفحه اول ── 🥀 #گذشته صدای فواره‌ی حوض، آرام و یکنواخت در حیاط می‌پیچید؛ صدایی آشنا که سال‌ها بود به گوشم آرامش می‌داد. کنار پنجره ایستاده بودم و قاشق را آرام داخل خورشت بادمجان می‌چرخان

🥀 ── صفحه دوم ── 🥀 داشتم کمی ادویه به خورشت بادمجان اضافه می‌کردم. که صدای چرخیدن کلید توی قفل آمد. لبخند کوچکی روی لبم نشست؛ مامان و بابا برگشته بودند. الهه هم همراهشان وارد خانه شد. کیف پا

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه اول ── 🥀

#گذشته

صدای فواره‌ی حوض، آرام و یکنواخت در حیاط می‌پیچید؛ صدایی آشنا که سال‌ها بود به گوشم آرامش می‌داد. کنار پنجره ایستاده بودم و قاشق را آرام داخل خورشت بادمجان می‌چرخاندم. عطر غذا تمام آشپزخانه را پر کرده بود. کمی از خورشت را با قاشق برداشتم و نزدیک لبم کردم.همان لحظه صدای زنگ حیاط بلند شد.قاشق را روی کابینت گذاشتم و نگاهم سمت در رفت.

ـ کیه؟

جوابی نیامد. چند ثانیه بعد دوباره صدای زنگ بلند شد. نگاهم به لباسم افتاد. سریع چادر گل‌گلی‌ام را از جالباسی برداشتم، روی سرم انداختم و لبه‌هایش را زیر گلویم نگه داشتم. دمپایی‌هایم را به پا کردم و دوباره گفتم:

ـ کیه؟

صدایی از پشت در آمد.

ـ منم، باز کن.

همان یک کلمه کافی بود تا صدایش را بشناسم. دستم روی زنجیر مکث کرد. زنجیر را پایین کشیدم و در را باز کردم. سیامک پشت در ایستاده بود. نگاهش که به من افتاد، چند لحظه چیزی نگفت. فکش را محکم به هم فشرد و یک قدم جلو آمد. دستم هنوز روی دستگیره بود. بی مقدمه گفت:

ـ امروز با اون پسره جلوی دانشگاه چه غلطی می‌کردی؟

ابروهایم در هم رفت.

ـ منظورت کیه؟

سیامک نگاه تندی به صورتم انداخت.

ـ خودتو به اون راه نزن، نیلوفر. علی امروز گزارشتو بهم داده.

ناگهان دستش را روی در گذاشت و با شدت هلش داد. در، از دستم رها شد و با صدای محکمی به دیوار کنار ورودی خورد. بی‌اختیار چند قدم عقب رفتم. سیامک وارد خانه شد و روبه‌رویم ایستاد.

ـ ببین نیلوفر، واسه هرکی این اَداها رو درمیاری، دربیار؛ ولی واسه من اَدایِ آدم خوبا رو درنیار.

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

ـ علی دروغ گفته.

حالت صورتش عوض شد. دستش را بالا آورد. خشکم زد.

چند ثانیه همان‌طور ماند؛ اما همان چند ثانیه برای فهمیدن چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد کافی بود. ضربه فرود آمد.

صورتم با ضربه به یک طرف چرخید و سوزش تندی روی گونه‌ام نشست. چند لحظه طول کشید تا صدای اطراف دوباره به گوشم برسد. دستم را آرام روی گونه‌ام گذاشتم؛ کم‌کم گرمایی ناخوشایند زیر دستم پخش می‌شد. سیامک هنوز مقابلم ایستاده بود.

ـ دهنتو ببند. من علی رو می‌شناسم.

لب‌هایم را روی هم فشردم. نگاهم را پایین انداختم. نمی‌خواستم دوباره چیزی بگویم که عصبانیتش را بیشتر کند. چند ثانیه سکوت بینمان ماند.بعد گفت:

- زود بگو. امروز با آرمان جلوی دانشگاه چه غلطی می‌کردی؟

جوابی ندادم. این بار سکوت، تنها چیزی بود که داشتم. گوشی‌اش زنگ خورد.

نگاهش برای لحظه‌ای به جیبش افتاد، اما گوشی را بیرون نیاورد. چند ثانیه بعد تماس قطع شد. نفسش را با کلافگی بیرون داد و دوباره نگاهم کرد.

ـ فقط اومدم ببینم چجوری تو چشمام دروغ میگی.

چیزی نگفتم.

نگاهش چند لحظه روی صورتم ماند.

ـ بعداً حسابتو می‌رسم.

گوشی‌اش دوباره زنگ خورد. این بار گوشی را از جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌اش انداخت. بدون اینکه چیزی بگوید، از کنارم رد شد و از خانه بیرون رفت. در را پشت سرش بستم.نفس عمیقی کشیدم.

تازه فهمیدم تمام مدت نفسم را حبس کرده بودم. چند قطره اشک از گوشه‌ی چشمم پایین آمد. با پشت دست پاکشان کردم.

دستم بی‌اختیار بالا رفت و ناخن شستم را میان دندان‌هایم گرفتم. عادت همیشگی‌ام بود. هر وقت مضطرب می‌شدم، ناخن‌هایم اولین چیزی بودند که قربانی اضطرابم می‌شدند.

اما این بار فقط کتک خوردن یا عصبانیت سیامک نبود که ذهنم را به هم ریخته بود. بدتر از همه این بود که نمی‌دانستم باید از او بترسم یا هنوز مثل قبل به او اعتماد کنم.

سیامک برادرم بود. همان آدمی که چند دقیقه پیش دستش را روی صورتم بلند کرده بود، همان کسی بود که وقتی بچه بودم اگر چیزی می‌ترساندم، پشتش قایم می‌شدم. چطور می‌شد یک نفر، هم پناه آدم باشد و هم دلیل ترسش؟دستم دوباره روی گونه‌ام رفت.هنوز داغ بود.

با خودم گفتم شاید واقعاً عصبانی بود؛ شاید حرف علی را باور کرده بود. حتی برای لحظه‌ای فکر کردم اگر جوابش را نمی‌دادم، کار به اینجا نمی‌کشید.

چرا داشتم برای کاری که خودش کرده بود، دنبال دلیل می‌گشتم؟ مگر من چه کار کرده بودم؟ هیچ، فقط با آرمان حرف زده بودم.اما ته ذهنم چیزی مدام می‌گفت: «سیامک بد نیست... فقط عصبانی شده بود.»

بی‌مقدمه یاد آرمان افتادم؛ درست همان لحظه‌ای که ترس از واکنش سیامک به دلم چنگ زد. اگر واقعاً به سراغ آرمان می‌رفت، چه می‌شد؟  فقط امیدوار بودم سیامک سراغش نرود؛ نمی‌خواستم بین آن دو اتفاقی بیفتد که دیگر نتوانم جلویش را بگیرم.

چند لحظه بعد نگاهم دوباره سمت حیاط رفت. همان حوض بود، همان فواره. همان ماهی‌هایی که چند دقیقه قبل، بی‌خبر از همه‌چیز، در آب می‌چرخیدند.صدای آب هنوز آرام بود.همه‌چیز سر جای خودش بود؛ انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده. اما برای من، همه‌چیز عوض شده بود.ظاهراً دو هفته برای سیامک کافی بود تا یادش برود دست روی من بلند نکند. حالا دوباره یادش آمده بود.

ادامه دارد... 🥀

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 10
  • ذوق زده 2
  • آتیش 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه دوم ── 🥀

داشتم کمی ادویه به خورشت بادمجان اضافه می‌کردم. که صدای چرخیدن کلید توی قفل آمد. لبخند کوچکی روی لبم نشست؛ مامان و بابا برگشته بودند.

الهه هم همراهشان وارد خانه شد. کیف پارچه‌ای همیشگی‌اش روی شانه‌اش بود؛ همان کیفی که همیشه چند قرقره، نخ و متر خیاطی از گوشه‌اش بیرون می‌زد. سی‌ودو ساله بود و بیشتر روزهایش را پشت چرخ خیاطی می‌گذراند. با این حال، هنوز هم برای من همان خواهری بود که هر وقت چیزی برای پوشیدن کم داشتم، با حوصله می‌نشست و برایم درستش می‌کرد.

تی‌شرت نخی آبی و شلوار راحتی مشکی تنم بود.صدای مامان از راهروی خانه آمد:

ـ نیلوفر!

ـ جانم؟

خودم را به راهرو رساندم. هنوز کیفش را درست از روی شانه‌اش پایین نیاورده بود که دستم را جلو بردم.

ـ بده من.

کیف را از دستش گرفتم و روی صندلی کنار جالباسی گذاشتم. کت بابا را هم از دستش گرفتم و روی چوب‌لباسی آویزان کردم.مامان لبخند زد و دست‌هایش را دور کمرم حلقه کرد. گونه‌ام را بوسید.

من هم گونه‌اش را بوسیدم. چشم‌های عسلی‌اش هنوز همان گرمای همیشگی را داشت؛ حتی وقتی خستگی گوشه‌ی چشم‌هایش جا خوش کرده بود. اما لبخندش بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد، چشم‌هایش روی صورتم ثابت ماند. انگشت‌هایش آرام روی گونه‌ام نشست؛ درست همان جایی که سیامک زده بود.

ـ وای نیلوفر مادر... چرا صورتت این‌طوری شده؟

گوشه‌ی لبم را بالا کشیدم، اما خودم هم می‌دانستم چیزی شبیه لبخند از آب درنیامده.

ـ هیچی... امروز داشتم می‌رفتم بیرون، در خورد توی صورتم.

نگاهم را از چشم‌هایش دزدیدم. چند لحظه چیزی نگفت.دستش هنوز روی گونه‌ام مانده بود.دلم نمی‌خواست امشب این خانه شاهد دعوا باشد.

بابا که تا آن لحظه ساکت مانده بود، کف دستش را روی شکمش کشید و با لبخند گفت:

ـ نیلوفر بابا ، امشب برای شام چی درست کردی؟

ـ خورشت بادمجون.

لبخند روی صورت بابا نشست.

ـ به‌به! پس زود بیارش که صدای شکمم دراومده.

کمی بعد، بوی بادمجان سرخ‌شده و ادویه تمام خانه را پر کرده بود. داشتم آخرین بشقاب غذا را روی سفره می‌گذاشتم؛ بشقاب سفیدِ ساده‌ای که دور لبه‌اش طرح‌های ریز آبی داشت.

صدای بسته شدن در حیاط آمد.دستم همان‌جا خشک شد.قدم‌ها نزدیک‌تر شدند. قلبم یک‌باره فرو ریخت.در باز شد و سیامک وارد خانه شد. کتش را بی‌حوصله از تنش بیرون کشید و روی جالباسی انداخت. و کنار الهه سر سفره نشست.

ـ سلام.

ـ سلام پسرم.

سرم را پایین انداختم و مشغول چیدن قاشق‌ها شدم. الهه هم سر سفره نشسته بود و بی‌خبر از سنگینی فضای بین من و سیامک، مشغول گذاشتن سبزی ها روی سفره بود.

چند دقیقه بعد، همه دور سفره نشستیم.من برای هرکدامشان غذا کشیدم و دیس خورشت را وسط سفره گذاشتم. 

صدای برخورد قاشق‌ها با بشقاب‌ها، تنها صدایی بود که سکوت سنگین شام را می‌شکست.من سعی می‌کردم سرم را پایین نگه دارم، اما سنگینی نگاه سیامک را روی صورتم حس می‌کردم.

هر بار دستم به سمت بشقاب می‌رفت، نگاهش را می‌دیدم که هنوز همان‌جا مانده. آخرین لقمه را برداشتم. قورتش دادم و خواستم بشقابم را کنار بگذارم که صدایش بلند شد:

ـ لازم نیست سفره رو جمع کنی. الهه جمعش می‌کنه. برو توی اتاقت، باهات کار دارم.

انگشت‌هایم دور دسته‌ی قاشق خشک شد. چند ثانیه نتوانستم آن را رها کنم. آب دهانم را به سختی قورت دادم.صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، ناگهان بیشتر از همیشه به گوشم می‌رسید.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سوم ── 🥀

با قدم‌هایی سنگین خودم را به اتاقم رساندم. انگشت‌هایم چند لحظه دور دستگیره ماندند. نفس عمیقی کشیدم و در را آرام پشت سرم بستم. روی صندلی روبه‌روی میز نشستم.

صدای تقه‌ی آرامی از پشت در آمد، سرم را بالا آوردم. هنوز چیزی نگفته بودم که در باز شد و سیامک وارد اتاق شد. بی‌اختیار روی صندلی چرخیدم و نگاهم روی صورتش نشست.

دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش جایی میان زمین و دیوار سرگردان بود؛ انگار خودش هم نمی‌دانست چطور باید حرفش را شروع کند. چند ثانیه سکوت بینمان کش آمد. بالاخره سرش را بلند کرد.

- امروز با اون پسره چی کار داشتی؟

آب دهانم را قورت دادم؛ گلویم خشک شده بود.

- به خدا... هیچی، داداش.

اخمش کمی در هم رفت.

- پس چرا باهاش حرف می‌زدی؟

سریع گفتم:

- الهه چند روز پیش یه مانتو دوخته بود، فقط دکمه‌هاش مونده بود. ازم خواست از خرازی آقا آرمان چند تا دکمه براش بگیرم. رفتم، ولی دکمه‌ای که الهه می‌خواست تموم شده بود. آقا آرمان هم گفت وقتی جنس جدید رسید، خودش میاد جلوی دانشگاه و بهم می‌ده. همین...

سیامک چیزی نگفت. چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد پرسید:

- آدرس دانشگاهتو از کجا داشت؟

لب‌هایم را روی هم فشردم.

- نمی‌دونم... به خدا نمی‌دونم.

چند لحظه نگاهم کرد. هنوز اخم بین ابروهایش بود، اما دیگر آن تندی چند ساعت قبل را در نگاهش نمی‌دیدم.

ـ ولی اون حرفایی که امروز زدم رو فراموش نکن. هنوز درباره‌ی اون پسره مطمئن نیستم.

پلاستیک سفیدی را روی تخت گذاشت و بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
ـ اینا رو برات خریدم.

نگاهم بین صورتش و پلاستیک روی تخت جابه‌جا شد. نمی‌دانستم باید از دیدن آن خوشحال شوم یا هنوز از اتفاق چند ساعت قبل فاصله بگیرم.

- برای من؟

سرش را تکان داد.دستم را داخل پلاستیک بردم و گوشه‌ی جعبه‌ای را کنار زدم. چشم‌هایم گرد شد.برای چند لحظه حتی یادم رفت چند ساعت قبل چه اتفاقی افتاده بود. لبخند کوچکی روی لبم نشست. اما لبخندم خیلی زود محو شد. نگاهم روی هدیه ماند.حرفی را که چند دقیقه قبل به سیامک زده بودم، دوباره به یاد آوردم.: «فقط برای دکمه‌ها رفته بودم...» لبم را به دندان گرفتم. نه... همه‌ی حقیقت این نبود.

دکمه‌ها دلیل رفتنم بودند، اما فقط همین نبود. ته دلم می‌خواستم او را هم ببینم می‌خواستم چند دقیقه با آرمان در مورد موضوع مهمی حرف بزنم. و من این قسمت را به سیامک نگفته بودم.شاید برای اولین بار، از اینکه به برادرم دروغ گفته بودم، بیشتر از سیلی‌ای که زده بود می‌ترسیدم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 9
  • ذوق زده 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهارم ── 🥀

 همین که چشمم به برچسب‌های رنگارنگ داخل پلاستیک افتاد، لبخند روی لبم نشست. یکی‌یکی بیرونشان آوردم؛ همان‌هایی بودند که چند روز پیش، پشت ویترین لوازم‌التحریرفروشی با حسرت نگاهشان کرده بودم. یکی از برچسب‌ها را بین انگشت‌هایم گرفتم و لبخندم پر‌ رنگ‌تر شد.اصلاً فکرش را نمی‌کردم.

بی‌اختیار خودم را به سیامک رساندم و محکم بغلش کردم.

ـ وای... اینا رو از کجا آوردی؟

لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.

ـ چند روز پیش که از جلوی لوازم‌التحریری رد می‌شدیم، دیدم چقدر خوشت اومده. همون موقع سفارششون دادم. امروز رسیدن دستم.

چند لحظه سکوت کرد. نگاهش را از من گرفت. انگار کمی مردد بود که ادامه بدهد.

ـ قرار بود روز تولدت بهت بدمشون... ولی بعد از اتفاق امروز دیگه نتونستم صبر کنم.

لبخند روی لبم آرام‌آرام محو شد. نگاهم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. سیامک نفس عمیقی کشید و چند لحظه به زمین خیره ماند.

ـ راستی... قرار نبود امروز این‌طوری بشه.

سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم.

ـ علی گفت تو رو با آرمان دیده، ولی یه لحظه احساس کردم شاید درباره‌ت اشتباه فکر کرده. می‌خواستم دلیل صحبت کردنت با آرمان رو از زبون خودت بشنوم، نه اینکه فقط حرف علی رو باور کنم.

مکث کوتاهی کرد و نگاهم کرد.

ـ نیلو... من به حرفت خیلی اطمینان دارم. مطمئنم راست می‌گی و هیچ‌وقت بهم دروغ نمی‌گی. فقط می‌خواستم دلیل صحبت کردنت با آرمان رو از زبون خودت بشنوم.

چند لحظه ساکت ماند. نگاهش را پایین انداخت و آرام‌تر ادامه داد:

ـ شاید باید اول حرف تو رو می‌شنیدم، ببخشید.

چند ثانیه نگاهش کردم. بعد لبخند کوچکی زدم.

ـ عیب نداره، داداش...

نمی‌خواستم دوباره سراغ اتفاقات امروز برویم. ترجیح می‌دادم همه‌چیز همان‌جا تمام شود. برای همین سریع موضوع را عوض کردم.

ـ راستی، فردا باید برم دانشگاه. بابا گفت سرش شلوغه. می‌تونی منو برسونی؟

سیامک بدون مکث جواب داد:

ـ آره، اتفاقاً فردا وقت دارم.

بعد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. نگاهم دوباره روی برچسب‌ها ماند. فقط یک هفته تا تولدم مانده بود؛ تولدی که بچه‌های دانشگاه با اصرار قرار بود برایم یک جشن کوچک بگیرند.نمی‌دانستم چرا، اما حس عجیبی داشتم. انگار قرار بود این تولد با سال‌های قبل خیلی فرق داشته باشد...

🌙 ── *صبح روز بعد* ── 🌙

صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد. آخرین لقمه‌ی صبحانه را برداشتم و هم‌زمان کفش‌هایم را به پا کردم.کیفم را روی شانه‌ام انداختم و با عجله از خانه بیرون زدم. همین که در را باز کردم، سیامک را دیدم که پشت فرمان منتظرم نشسته بود. سوار شدم. موسیقی آرامی از ضبط پخش می‌شد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم و من بی‌حوصله از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. ناگهان سیامک جلوی یک سوپرمارکت ترمز کرد.

ـ صبحانه نخوردم. می‌خوام یه کیک و آبمیوه بگیرم. چیزی لازم نداری؟

سرم را به نشانه‌ی نه تکان دادم.

ـ نه، چیزی نمی‌خوام.

ـ باشه، الان برمی‌گردم.

پیاده شد و وارد سوپرمارکت شد.

من هم بی‌هدف نگاهم را به خیابان دوختم.چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که چیزی آن سوی خیابان توجهم را جلب کرد. نگاهم همان‌جا ماند. قلبم یک‌باره فرو ریخت. نمی‌توانستم باور کنم چیزی را که می‌دیدم، چشم‌هایم از ناباوری گشاد شد و نفسم برای لحظه‌ای بند آمد.

ـ سیامک...!

صدایم آن‌قدر بلند بود که چند نفر از رهگذرها با تعجب به سمت ماشین برگشتند. اما من دیگر هیچ‌کدامشان را نمی‌دیدم. تمام حواسم فقط به آن سوی خیابان بود.

به چیزی که اگر واقعاً همان چیزی بود که فکر می‌کردم، می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد. و من اصلاً برای دیدنش آماده نبودم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 10
  • ذوق زده 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه پنجم ── 🥀

*چند دقیقه قبل*

توی فکر فرو رفته بودم و بی‌اختیار نوک کفشم را با ریتم آرامی روی کف‌پوش ماشین می‌کوبیدم. نگاهم بی‌هدف از شیشه‌ی ماشین به خیابان افتاد. همه‌چیز عادی بود.

تا اینکه ناگهان چشمم به ماشینی افتاد که با سرعت زیادی به سمت سیامک می‌آمد. قلبم فرو ریخت.

ـ سیامک...!

با وحشت سرم را جلو بردم و همان لحظه، از پشت شیشه‌ی ماشینِ در حال عبور، چشمم به مردی افتاد که پشت فرمان نشسته بود. فقط برای چند ثانیه دیدمش. اما همان چند ثانیه کافی بود.

چهره‌اش عجیب آشنا بود؛ اما هرچه فکر کردم، چیزی به ذهنم نرسید. ماشین با سرعت به سیامک نزدیک شد.

ـ سیامک!

این بار با تمام توان فریاد زدم.سیامک با شنیدن فریادم برگشت و خودش را به سمت دیگر خیابان کشید.ماشین با فاصله‌ای بسیار کم از کنارش رد شد و با سرعت از آنجا دور شد.نفسم هنوز جا نیفتاده بود و انگشت‌هایم می‌لرزید.چند لحظه همان‌جا ایستاد و به خیابان خیره ماند؛ انگار هنوز شوک آن لحظه از سرش نپریده بود. به سمت ماشین آمد.در را باز کرد و کیسه‌ی خوراکی‌ها را روی صندلی گذاشت و پشت فرمان نشست. همین که نشست، با نگرانی نگاهش کردم.

ـ خوبی؟

نفس عمیقی کشید و کمربندش را بست.

ـ آره... چیزی نشد.

نفس حبس‌شده‌ام را آرام بیرون دادم.

ـ خداروشکر...

لبخند کم‌رنگی زد.

ـ انگار امروز شانس باهام بود.

ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

🌙 ── *چند دقیقه بعد* ── 🌙

هنوز ذهنم درگیر آن اتفاق بود. هر بار که صحنه‌ی چند دقیقه‌ی قبل را به یاد می‌آوردم، قلبم دوباره تندتر می‌زد. اما چیزی بیشتر از آن اتفاق ذهنم را مشغول کرده بود.

آن مرد...

چهره‌اش...

چرا برایم این‌قدر آشنا بود؟ هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. «نه... اشتباه می‌کنم.» سعی کردم بی‌خیالش شوم. حدود ده دقیقه بعد، سیامک مقابل دانشگاه نگه داشت. کمربندم را باز کردم و کیفم را برداشتم.

ـ ممنونم داداش.

ـ ساعت سه میام دنبالت.

ـ باشه... خداحافظ.

با تکان کوتاه سرش، از ماشین پیاده شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی آشنا از پشت سرم امد:

ـ نیلو...!

برگشتم. رها با همان لبخند همیشگی‌اش به سمتم می‌آمد.

ـ سلام رها، خوبی؟

ـ سلام. تحقیق جلسه‌ی قبل رو آماده کردی؟قرار بود تو پرینتش کنی.

ـ آره، توی کیفمه.

کنار هم وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم، اما ذهن من هنوز پیش آن مرد بود. هرچه بیشتر سعی می‌کردم چهره‌اش را از ذهنم بیرون کنم، بیشتر جلوی چشمم می‌آمد.نمی‌دانستم چرا، اما چیزی در ذهنم اصرار داشت که این اولین بار نیست که آن چهره را می‌بینم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 9
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه ششم ── 🥀

با تکان دادن دست رها جلوی صورتم، از میان افکارم بیرون کشیده شدم.

- نیلو... کجایی؟ چی شده؟ از وقتی اومدی دانشگاه انگار اصلاً اینجا نیستی.

پلک زدم و نگاهش کردم.

- هیچی... راستی، از مهمونی چهارشنبه شب چه خبر؟

رها آهی کشید.

- هیچی بابا... کنسل شد.

با تعجب گفتم:

- جدی؟ چرا؟

- مامان و بابام صبح از سفر برمی‌گردن. دیگه نمی‌شه خونه مهمونی بگیرم.

لبخند از روی لبم پر کشید.

- پس یعنی امسال تولد بی تولد؟

سرش را تکان داد.

-‌ آره

- به سانازم گفتی کنسل شده؟

- نه هنوز نگفتم

سرم رو کمی کج کردم.

- اشکالی نداره، من با ساناز هماهنگ می‌کنم. خیلی وقته درست‌وحسابی باهاش حرف نزدم.

همراه رها وارد ساختمان دانشکده شدیم. با دیدن صندلی کنار شوفاژ، بی‌اختیار همان‌جا نشستم.زمستان بود و گرمای شوفاژ، سرمای آن روز را قابل تحمل‌تر می‌کرد. استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد. صدایش در کلاس می‌پیچید، اما هیچ‌کدام از جمله‌هایش وارد ذهنم نمی‌شد.

تمام فکرم پیش مردی بود که صبح داخل ماشین دیده بودم. او کی بود؟ چرا با دیدنش احساس کردم قبلاً جایی دیده‌امش؟هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم. با شنیدن صدای استاد که گفت:

- خسته نباشید، جلسه بعد ادامه می‌دیم.

به خودم آمدم. وسایلم را جمع کردم و همراه رها از کلاس بیرون رفتیم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که رها گفت:

- آها، راستی... اون پسره... اسمش چی بود؟ اممم...

نگاهش کردم.

- آرمان رو می‌گی؟

- آره، خودش. گفت تا فردا بهش خبر بدی که برای قرار، چه ساعتی می‌تونی بیای.

با حواس‌پرتی پرسیدم:

- مگه قرار نبود همون‌طور که گفتیم؟

رها با خنده با آرنج‌اش به پهلویم زد.

- نیلو! حواست کجاست؟ خودش گفت ساعتش رو با تو هماهنگ کنه.مثلاً ساعت پنج خوبه؟

اخم کوچکی کردم و گفتم:

- آره، پنج خوبه. فقط امروز چیزی نگو، فردا صبح بهش خبر بده.

- باشه.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد با تردید گفتم:

- فقط... یه چیزی.

- چی؟

لبم را گاز گرفتم.

- راستش... من اصلاً از این کارا سر درنمیارم. می‌شه تو هم باهام بیای؟

رها با اخم کمرنگی نگاهم کرد.

- ای وای، خاک بر سرم! مامان و بابای من اگه بفهمن، پوستمو می‌کنن.

لبخند زد و ادامه داد.

- حالا نه انگار که خودم خیلی حرفه‌ای‌ام!

لبخند التماس‌آمیزی زدم.

- رها جون... فقط این یه بار. به خاطر من.

رها نفسش را با کلافگی بیرون داد.

- باشه، حالا که این‌قدر اصرار می‌کنی، باهات میام؛ ولی اگه مامان و بابام بفهمن، خودت باید...

رها هنوز داشت جوابم را می‌داد که ناگهان صدایی از پشت سرم آمد:

- نیلو...

صدای سیامک بود. تمام بدنم یخ زد.اگه حرفهایم با رها را شنیده باشه چی؟...

نفسم برای لحظه‌ای بند آمد. دست‌هایم را به هم فشردم و سعی کردم خودم را نبازم. اگر حرف‌هایمان را شنیده بود، قیامت می‌شد. آرام برگشتم.سیامک درست چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 9
  • متعجب 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه هفتم ── 🥀

ـ چی شده نیلو؟ چرا رنگت مثل گچ دیوار شده؟

با شنیدن صدای سیامک، از فکر و خیال بیرون آمدم.

ـ ه... هیچی داداش، به جون تو فقط...

ابرویش را بالا انداخت و نگاهش را روی صورتم ثابت کرد.

ـ هر وقت جون منو قسم می‌خوری، یعنی یه چیزی هست که نمی‌خوای بگی. راستشو بگو.

لبم را تر کردم.

ـ گفتم که، چیزی نیست.

چند ثانیه چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد؛ از آن نگاه‌هایی که می‌فهمیدم یعنی شک کرده و قرار نیست به این راحتی بی‌خیال شود.

ـ نیلو، منو بچه فرض نکن.

قبل از اینکه جوابی بدهم، صدایِ آشنایی از کنارمان بلند شد.

ـ سلام، حالتون خوبه؟ آقا سیامک، بابام گفت سوئیچ ماشینو بهتون بدم که تا هفته‌ی دیگه درستش کنید.

سیامک لحظه‌ای نگاهش را از من گرفت و دستش را برای گرفتن سوئیچ جلو برد.

ـ آها، ممنون. ماشینو برد تعمیرگاه؟

ـ آره، بابام گفت شما اون موقع نبودید. گفت سوئیچ رو من بهتون بدم.

سوئیچ را گرفت، اما دوباره نگاهش به سمت من برگشت.

ـ بعداً باهات کار دارم.

قلبم فرو ریخت.

ـ چه کاری؟

ـ هیچی. بیا بریم.

همین «هیچی» گفتنش بیشتر از هر چیزی نگرانم کرد. رو به رها لبخند زدم.

ـ خداحافظ.

سیامک هم سری تکان داد.

ـ خدانگهدار، رها خانم.

ـ خدافظ رها جون.

سریع سوار ماشین شدم و در را بستم. سیامک پشت فرمان نشست، ماشین را روشن کرد و چند لحظه چیزی نگفت. من هم به خیابان خیره شدم و سعی کردم عادی رفتار کنم. اما از گوشه‌ی چشم دیدم که هر چند ثانیه یک‌بار نگاهم می‌کند. بالاخره سکوتش را شکست.

ـ خب؟

ـ خب چی؟

ـ اون چیزی که قبل‌تر داشتی به رها می‌گفتی چی بود؟

اضطراب دوباره به جانم افتاد.

ـ من؟ هیچی!

پوزخند کوتاهی زد.

ـ باز شروع کردی.

ـ چی رو؟

ـ همین «هیچی» گفتن رو. هر وقت میگی هیچی، یعنی دقیقاً یه چیزی هست.

لبم را جمع کردم.

ـ داداش، جدی میگم چیزی نیست.

چند ثانیه ساکت ماند. انگشت‌هایش محکم‌تر دور فرمان جمع شد.

ـ باشه. فعلاً.

«فعلاً» را آن‌قدر جدی گفت که فهمیدم قضیه تمام نشده.

چند متر جلوتر، دوباره گفت:

ـ راستی، صد بار بهت گفتم با اون دختره نگرد. یادت نیست پارسال چه آبروریزی‌ای راه انداخت؟

نفسم را آرام بیرون دادم.

ـ خب چیکار کنم؟ برم بهش بگم باهات قهرم؟ تازه... من رها رو خیلی دوست دارم.

مکثی کردم و با شیطنت ادامه دادم:

ـ از تو هم بیشتر!

نگاهی کوتاه به من انداخت و پوزخند کمرنگی زد.

ـ خیلی پررو شدی‌ها.

خندیدم.

ـ خودت بزرگم کردی.

سرش را تکان داد.

ـ فقط حواست باشه من هر چیزی رو نمی‌ذارم به حساب شوخی.

دوباره سکوت کرد. اما برخلاف من، انگار آن موضوع قبلی هنوز گوشه‌ی ذهنش مانده بود. من هم ترجیح دادم دیگر چیزی نگویم. وقتی به خانه رسیدیم، قبل از پیاده شدن نگاهم کرد.

ـ نیلو.

ـ جانم؟

ـ اون حرفی که می‌خواستی به رها بزنی... اگه چیزی هست که از گفتنش به من می‌ترسی، خودت بهم بگو.

آب دهانم را قورت دادم و نگاهم را دزدیدم.

ـ گفتم که چیزی نیست.

چند لحظه نگاهم کرد و بعد با بی‌حوصلگی سری تکان داد.

ـ باشه. برو داخل.

پیاده شدم. هنوز چند قدم برنداشته بودم که بوی کوفته‌قلقلی‌های مامان، تمام خانه را پر کرده بود. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.آرام پشت سرش رفتم و کنار گوشش گفتم:

ـ سلام، مامان طلا...

مامان از ترس یکدفعه از جا پرید. بعد قاشق چوبی را آرام روی کمرم زد و گفت:

ـ وای دختر! صد بار بهت گفتم این‌جوری منو نترسون.

خندیدم.

ـ چشم... راستی، اِلی خانم کو؟

ـ رفته لباس‌های راضیه خانم رو تحویل بده. تو هم برو سفره رو بنداز، الان بابات می‌رسه.

ـ چشم مامان.

به سمت آشپزخانه رفتم. اما نمی‌دانم چرا...

ناگهان حس عجیبی در دلم نشست.

حسی سنگین...

آن لحظه برای چند ثانیه مکث کردم. همه‌چیز عادی بود؛ خانه، بوی غذا، صدای مامان...اما ته دلم، چیزی می‌گفت این آرامش قرار نیست زیاد دوام بیاورد.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 9
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه هشتم ── 🥀

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. با چشم‌های نیمه‌باز گوشی را برداشتم و جواب دادم. صدای رها توی گوشم پیچید.

ـ الو، نیلو خانم...

با صدایی خواب‌آلود گفتم:

ـ سلام رها... خوبی؟

ـ خوبم، تو چطوری؟

خمیازه‌ای کشیدم.

ـ خوبم... ولی چرا بیدارم کردی؟ بذار بخوابم...

چند لحظه سکوت کرد، بعد با تعجب گفت:

ـ یا خدا! نیلو... خواب بودی؟

ـ آره دیگه...

ـ پس قرارت چی می‌شه؟

یک‌دفعه از جا پریدم. با عجله ساعت را نگاه کردم.

ـ یا امام جعفر صادق!

رها با خنده گفت:

ـ بدو! فقط سی‌وپنج دقیقه وقت داری.

ـ باشه، باشه... قطع می‌کنم.

گوشی را روی تخت انداختم و با عجله به سمت حمام دویدم. بعد از یک دوش کوتاه، جلوی آینه ایستادم. همیشه دوست داشتم اولین قرارم را با موهای چتری بروم.

چند دقیقه بعد آماده شدم، سریع یک اسنپ گرفتم و راهی کافه شدم. تمام مسیر مدام خودم را توی آینه‌ی کوچک ماشین چک می‌کردم؛ یک بار خط چشمم را درست کردم، یک بار ریملم را و آخر سر هم رژ لبم را تمدید کردم. راننده گفت:

ـ خانم، رسیدیم.

نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. به رها تک‌زنگ زدم.

ـ الو، رها جون... رسیدم، کجایی؟

ـ پشت سرت، خانم‌خانما.

برگشتم و با دیدنش لبخند زدم. سریع به سمتش رفتم

ـ وای رها... خیلی استرس دارم.

ـ آروم باش، فقط بد نیست من باهات امدم؟

ـ نه بابا، اتفاقاً خوب شد اومدی. فقط می‌خواستم یکی کنارم باشه که استرسم کمتر بشه...

مکثی کردم و با نگرانی گفتم:

ـ یه نگاه بهم بنداز... همه‌چیم خوبه؟

رها از سر تا پایم را نگاه کرد. لبخندی زد و با انگشت شستش علامت تأیید را نشانم داد. لبخند کم‌رنگی زدم و به سمت درِ کافه راه افتادم. هر قدمی که برمی‌داشتم، ضربان قلبم تندتر می‌شد. کف دست‌هایم از عرق خیس شده بود. 

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

نفسم را حبس کردم و آرام در را باز کردم...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 6
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه نهم ── 🥀

آرمان با کت‌وشلوار سورمه‌ای مقابلم ایستاده بود. چند لحظه نگاهش کردم.

موهای مشکی‌اش با دقت به عقب حالت داده شده بود و برق ملایم ژل روی تارهای مرتبش می‌درخشید. این بار بیشتر از همیشه به خودش رسیده بود. کت‌وشلوار مرتب و موهای آراسته‌اش باعث شده بود ظاهرش بیشتر از دفعه‌های قبل به چشمم بیاید.

آخرین باری که آرمان را دیده بودم، همین دو روز پیش بود؛ اما آن روز مثل همیشه لباس ساده‌ای پوشیده بود و خیلی به خودش نرسیده بود.

با خودم فکر کردم... چه خوب به خودش رسیده.

یاد روزهایی افتادم که فقط برای دیدنش، به بهانه‌ی خرید، خودم داوطلب می‌شدم که خریدهای خانه، همسایه‌ها و حتی فامیل را انجام بدهم. لبخند محوی روی لبم نشست. چه بهانه‌هایی که برای چند دقیقه دیدنش نمی‌آوردم...

صدای آرمان رشته‌ی افکارم را پاره کرد.

ـ سلام... نیلوفر خانم.

سرم را پایین انداختم.

- سلام.

با احترام صندلی را عقب کشید.

ـ بفرمایید، بشینید.

ـ ممنون.

بعد به رها نگاه کرد و با اشاره‌ی دست، صندلی کناری را نشان داد.

ـ شما هم بفرمایید.

رها تشکر کرد و کنارم نشست.

نگاهی به اطراف انداختم. کافه خیلی شلوغ نبود؛ نور زرد چراغ‌ها روی میزهای چوبی افتاده بود و موسیقی ملایمی از گوشه‌ی سالن پخش می‌شد. بوی قهوه و کیک شکلاتی در فضا پیچیده بود و صدای آرام حرف زدن مشتری‌ها، هر چند لحظه یک‌بار با صدای برخورد فنجان‌ها با نعلبکی قاطی می‌شد. چند لحظه نگاهم روی فضای کافه ماند، اما خیلی زود دوباره چشمم به آرمان افتاد. آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت:

ـ راستش اقدس خانم خیلی از شما تعریف کرده بودن، اما حالا که از نزدیک می‌بینمتون، فکر می‌کنم تعریف‌هاشون کم هم بوده.

از خجالت لبخندی زدم.

ـ لطف دارین، ممنون.

آرمان به پیشخدمت اشاره کرد.

ـ من یه قهوه و یه تیکه کیک شکلاتی می‌خوام.

بعد نگاهش را به من دوخت.

ـ شما چی میل دارین؟

ـ من یه آبمیوه‌ی خنک.

رها هم گفت:

ـ برای من فقط یه لیوان آب.

پیشخدمت سفارش‌ها را یادداشت کرد و رفت. چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد. آرمان سکوت را شکست.

ـ شنیدم حسابداری دانشگاه مشهد قبول شدین. درسته؟

برای لحظه‌ای تعجب کردم. پس دلیل اینکه آدرس دانشگاه من را داشت، همین بود. سرم را آرام تکان دادم.

ـ بله.

گوشه‌ی لب‌اش بالا رفت.

ـ تبریک می‌گم.

ـ ممنون.

بعد نگاهش را به رها دوخت و گفت:

ـ شما هم دانشگاه مشهد درس می‌خونین، درسته؟

رها که انگار حواسش جای دیگری بود، با مکث جواب داد:

ـ بله... من طراحی داخلی می‌خونم.

نگاهم بین آرمان و رها جابه‌جا شد.

رها ادامه داد:

ـ من و نیلو هم‌دانشگاهی هستیم.

بعد با کنجکاوی پرسید:

ـ شما چی؟ چه رشته‌ای خوندین؟

نگاهم ناخودآگاه به آرمان دوخته شد.

من مطمئن بودم رها جواب این سؤال را می‌داند؛ چون بارها و بارها درباره‌ی آرمان و زندگی‌اش برایش حرف زده بودم. آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت:

ـ راستش من...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 7
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 🥀 ── صفحه دهم ── 🥀

با سؤال رها، خاطره‌ی چند سال پیش در ذهنم زنده شد.یادم می‌آمد وقتی نتیجه‌ی کنکور آمد، آرمان دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر قبول شده بود.

آن روز مش‌رحیم از خوشحالی انگار روی زمین بند نمی‌شد. یک هفته تمام بین آشناها و بازاری‌های محل شیرینی پخش می‌کرد. چند ماه بعد هم یک خرازی بزرگ افتتاح کرد و بخشی از مغازه را به نام آرمان زد. آن موقع، هر روز به بابام غر می‌زدم:

ـ اگه منم یه دانشگاه خوب قبول شدم، باید برام یه مغازه مثل مغازه آرمان بخرید!

با صدای آرمان از فکر بیرون آمدم.

ـ راستش... من مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف خوندم.

انگشت‌هایم را به هم گره زدم.

ـ واقعاً تبریک می‌گم.

همان موقع سفارش‌هایمان رسید.

چند دقیقه‌ای مشغول خوردن شدیم و سکوت بینمان حاکم شد.

بعد آرمان با کمی خجالت گفت:

ـ راستش... من زیاد اهل قرار گذاشتن نیستم.

لبخند کم‌رنگی زد و ادامه داد:

ـ یکی از دوستام گفت برای اینکه طرف مقابل راحت‌تر باشه، بد نیست یه هدیه‌ی کوچیک براش بگیری.

جعبه‌ی کوچکی را مقابلم گذاشت.

ـ امیدوارم خوشتون بیاد.

با تعجب جعبه را باز کردم. داخلش یک گردنبند نقره‌ای ظریف با یک سنگ یاسی‌رنگ بود. چند لحظه نگاهم روی سنگ یاسی‌رنگ ثابت ماند.

ـ خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم.

لبخند زد.

ـ خوشحالم که خوشتون اومد.

با خجالت گفتم:

ـ راستش... من اصلاً فرصت نکردم چیزی براتون بخرم.

ـ مهم نیست.

هنوز مشغول حرف زدن بودیم که رها گلویش را صاف کرد.

ـ اِهممم... نیلو جون، من باید برم. مامانم گفته باید باهاش برم برای عروسی شیما خرید.

از جایش بلند شد.

ـ خداحافظ نیلو جون.

بعد رو به آرمان گفت:

ـ خداحافظ آقا آرمان.

آرمان هم با احترام جواب داد:

ـ خداحافظ، به سلامت.

بعد از رفتن رها، چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. برای اینکه سکوت را بشکنم، گفتم:

ـ راستی... من همیشه عاشق رنگ یاسی و فیروزه‌ای بودم.

آرمان نگاهی به گردنبند انداخت.

- پس حدسم درست از آب دراومد.

ـ بله

ـ از همون اولِشم حس کردم یاسی بهتون میاد.

نگاهم را به لیوان مقابلم دوختم. بعد پرسیدم:

ـ شما متولد چه ماهی هستین؟

ـ مهر.

ـ جدی؟ داداشم سیامک هم مهرماهه.

ـ و شما؟

ـ اسفند.

نگاهم را به گردنبند نقره‌ای رنگ دوختم.

- شما چی؟ شما رنگ مورد علاقه‌تون چیه؟

ـ سبز. همیشه رنگ مورد علاقه‌م...

هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ گوشی، هر دویمان را ساکت کرد...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 7
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه یازدهم ── 🥀

گوشی را برداشتم و به صفحه‌اش نگاه کردم. شماره ناشناس بود. نمی‌دانم چرا، ولی هر وقت شماره‌ای ناشناس می‌دیدم، کمی استرس می‌گرفتم.تماس را پاسخ دادم.

ـ الو... بفرمایید.

ـ الو، نیلو؟

با شنیدن صدایش، تمام استرسم از بین رفت.

ـ سلام داداش.

ـ کجایی؟ چرا هنوز نیومدی خونه خاله سارا؟ همه منتظرن.

اخم کردم.

ـ مگه مهمونی امروز بود؟

ـ نه، قرار شد امروز زودتر بریم کمکشون. تا یک ساعت دیگه خودتو برسون اینجا.

ـ باشه، الان میام.

تماس که قطع شد، بی‌اختیار آهی کشیدم.انگار هر بار که می‌خواستم یک قرار درست‌وحسابی بروم، اتفاقی پیش می‌آمد. صدای آرمان باعث شد سرم را بلند کنم.

ـ اتفاقی افتاده؟

لبخند کم‌رنگی زدم.

ـ نه... فقط باید برم خونه خاله‌ ام.

آرمان با احترام گفت:

ـ اگه دوست داشته باشین، می‌تونم برسونمتون.

تو دلم گفتم:

- فقط همین مونده. سیامک ببینه که از ماشین آرمان پیاده شدم…

نگاهم را از او گرفتم و گفتم:

ـ ممنون، ولی اسنپ می‌گیرم.

آرمان سری تکان داد.

ـ هر طور راحت‌تر هستین.

از جایم بلند شدم.

ـ از آشناییتون خوشحال شدم.

ـ منم همین‌طور... به سلامت، نیلوفر خانم.

سرم را به نشانه‌ی خداحافظی تکان دادم و از کافه بیرون آمدم.

🌙— *چند روز بعد* —🌙

در پاساژ قدم می‌زدم و ویترین مغازه‌ها را نگاه می‌کردم. دلم یک مانتوی قشنگ می‌خواست. چند روز پیش، حنانه یک مانتوی شیک پوشیده بود و از همان موقع، مدلش توی ذهنم مانده بود. هنوز چند مغازه را نگاه نکرده بودم که چشمم به یک ساعت مچی مردانه افتاد. بی‌اختیار وارد مغازه شدم.

ـ ببخشید آقا... اون ساعت داخل ویترین چنده؟

فروشنده ساعت را برداشت.

- نهصد و هشتاد هزار تومن.

توی دلم گفتم:

- یکم گرون هست، ولی ارزشش رو داره. می‌تونه هدیه‌ی مناسبی برای قرار بعدیم با آرمان باشه.

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

ـ همینو برمی‌دارم... فقط اگه می‌شه یه تخفیف هم بدین.

فروشنده با تعجب نگاهم کرد و گفت:

ـ تخفیف؟ والا قیمتش همین هست، ولی چون اولین خریدتونه، بیست هزار تومن کم می‌کنم.

ـ ممنون، قبوله.

چند دقیقه بعد، ساعت را گرفتم و از مغازه بیرون آمدم. اسنپ گرفتم و راهی خانه شدم. جلوی در که رسیدم، چند بار زنگ زدم. کسی جواب نداد. کلیدم را از کیفم بیرون آوردم و در را باز کردم. وارد خانه شدم.همین که یک قدم داخل خانه گذاشتم...

با صحنه‌ای که دیدم، خشکم زد.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 5
  • متعجب 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه دوازدهم ── 🥀

با دیدن صحنه‌ی روبه‌رویم، برای چند لحظه خشکم زد. انگار یک‌دفعه پرت شدم وسط خاطرات بچگی‌ام...

از همان بچگی عاشق تولد بودم. عاشق کیک، شمع، بادکنک و ذوقی که از چند روز قبلش داشتم. همیشه دلم می‌خواست روز تولدم یک روز خاص باشد. هنوز غرق خاطراتم بودم که با صدای ترکیدن چند بادکنک از جا پریدم. هم‌زمان کلی کاغذ رنگی روی سر و صورتم ریخت. همه با صدای بلند شروع کردند به خواندن:

- تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک...

دستم ناخودآگاه جلوی دهانم رفت.

- وای... باورم نمی‌شه...

تا چشمم به الهه افتاد، با ذوق دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. آن‌قدر گونه‌هایش را بوسیدم که با خنده گفت:

- وای دختر، خفه‌م کردی!

خندیدم و از بغلش بیرون آمدم. تقریباً مطمئن بودم این سورپرایز زیر سر الهه و مخصوصاً سیامک است.

نگاهم را در خانه چرخاندم. مامان و بابا آن طرف سالن ایستاده بودند و با لبخند برایم دست می‌زدند. عاطفه و مژگان هم آمده بودند. با دیدنشان ذوقم چند برابر شد. از بچگی با آن‌ها بزرگ شده بودم. هم همسایه بودیم، هم دوست. تقریباً هر سفری که می‌رفتیم، آن‌ها هم همراهمان بودند. صدای بلند سیامک دوباره در خانه پیچید.

- تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک... بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی.

بعد کیک را آورد جلوی من.

- خانم تولدیه... شمعا رو فوت کن ببینیم.

لبخند زدم. چشم‌هایم را بستم. از ته دلم فقط یک آرزو کردم...

اینکه یک روز به آرمان برسم؛ کسی که سال‌ها بود دوستش داشتم و عشقش مدت‌ها بود در قلبم زندگی می‌کرد.

نفسم را بیرون دادم و شمع‌ها را فوت کردم. صدای دست زدن‌ها و سوت کشیدن‌ها همه‌ی خانه را پر کرد. هنوز لبخند روی لبم بود که سیامک گفت:

- خب نیلو خانم... حالا وقت باز کردن کادوهاست.

چشم‌هایم برق زد. روی میز پر از کادوهای رنگارنگ بود. مثل بچه‌ها ذوق کردم و دست‌هایم را به هم کوبیدم.

- آخجون...

همه زدند زیر خنده. اولین کادو از طرف سیامک بود. با عجله بازش کردم. داخلش دو قاب گوشی خیلی خوشگل بود. از خوشحالی دستم را روی لبم گذاشتم و از دور برایش بوس فرستادم.

- مرسی داداش...

سیامک فقط خندید و گفت:

- قابلتو نداشت.

نوبت الهه رسید. الهه فقط خواهرم نبود... بیشتر وقت‌ها برایم حکم یک مادر را داشت. با اینکه دوازده سال از من بزرگ‌تر بود، اما همیشه مثل یک رفیق کنارم بود. کادویش را باز کردم. یک شیشه عطر داخل جعبه بود. درش را باز کردم و یک نفس عمیق کشیدم. عطرش بوی ملایم و دلنشینی داشت.

- وای... عاشق بوش شدم.

الهه لبخند زد.

- می‌دونستم خوشت میاد.

بعد کادوی عاطفه و مژگان را باز کردم. دو شال خوش‌رنگ و یک کتاب. همین که اسم کتاب را خواندم، چشم‌هایم گرد شد.

- «ملت عشق»...

خیلی وقت بود که دلم می‌خواست این کتاب را بخوانم، اما هر بار یا یادم می‌رفت بخرمش یا فرصت نمی‌شد. آخرین کادو از مامان و بابا بود.

همین که جعبه را باز کردم، برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. یک کیف چرمی سورمه‌ای... دقیقاً همان مدلی که نزدیک دو سال دنبالش بودم. کنارش هم یک مانتوی فوق‌العاده خوشگل بود. قسمت بالایش آبی بود و پایینش مشکی، با رگه‌های طلایی ظریفی که قشنگ‌ترش کرده بود. بی‌اختیار خودم را انداختم توی بغل مامان و بابا.

- دوستتون دارم...

بابا موهایم را به هم ریخت.

- مبارکت باشه دخترم.

هنوز از خوشحالی روی ابرها بودم که سیامک با یک لبخند مرموز گفت:

- راستی نیلو...

ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سیزدهم ── 🥀

سیامک با یک لبخند شیطنت‌آمیز نگاهم کرد و گفت:

- راستی نیلو خانم... ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم.

با شنیدن حرفش، ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. هرچقدر هم بزرگ شده بودم، هنوز سورپرایز شدن در روز تولدم برایم هیجان خاصی داشت. با کنجکاوی نگاهم را به سیامک دوختم و گفتم:

- چیه؟ زود بگو دیگه...

سیامک خندید و گفت:

- چند روز پیش یکی از دوستام قرار بود همراه خانوادش برای یه سال بره آمریکا.

سرم را کج کردم و با دقت به حرف‌هایش گوش دادم.

- خواهر دوستم تقریباً هم‌سن خودته و یه موتور دخترونه داشت. چون قرار بود برای مدتی بره، ازم خواست تا وقتی برمی‌گرده، موتور پیش من باشه.

چند لحظه سکوت کرد و لبخند زد.

- وقتی دیدم موتور دخترونه‌ست، گفتم تا وقتی صاحبش برگرده، تو ازش استفاده کن.

از شدت ذوق، برای چند لحظه نتوانستم چیزی بگویم. باورم نمی‌شد... بدون اینکه چیزی بگویم، خودم را توی بغل سیامک انداختم.

- مرسی...

سیامک خندید و دستش را روی سرم کشید.

- الهی قربونت برم، این‌قدر ذوق نکن.

از بغلش بیرون آمدم و گونه‌اش را محکم کشیدم.

- بهترین داداش دنیایی.

سیامک با خنده گفت:

- حالا هنوز موتورو ندیدی.

از شدت هیجان، یک لحظه نمی‌دانستم باید چه کار کنم.

- کجاست؟ زود بگو کجاست؟

- توی حیاطه.

با اخم گفتم:

- پس چرا تا الان نگفتی؟

سیامک خندید.

- فکر کردم خودت دیدیش.

دستم را جلو بردم.

- سوئیچش کو؟

بدون اینکه چیزی بگوید، دست کرد توی جیب شلوارش و سوئیچ را به سمتم پرتاب کرد.

توی یک لحظه در هوا گرفتمش و با ذوق به سمت حیاط دویدم. از بچگی عاشق موتور بودم. یادم می‌آید وقتی بابام می‌خواست برای خودش ماشین بخرد، یک هفته تمام غر می‌زدم که: «نه... من موتور می‌خوام!» همیشه دلم می‌خواست یک روز با موتور خودم بروم دانشگاه. حتی با اینکه هیچ‌وقت درست‌وحسابی موتورسواری بلد نبودم، باز هم عاشقش بودم.

بیچاره سیامک...

می‌دانستم قرار است حسابی زحمت بکشد تا موتورسواری یادم بدهد. همیشه یکی از شوخی‌های بابا و سیامک با من این بود که:

- نیلو، تو با این حواس‌پرتی چجوری دانشگاه فردوسی قبول شدی؟

درِ حیاط را باز کردم. همین که چشمم به موتور افتاد، قدم‌هایم همان‌جا متوقف شد. چند لحظه فقط نگاهش کردم. باورم نمی‌شد که سیامک واقعاً این کار را کرده باشد...

لبخند روی لبم نشست.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهاردهم ── 🥀

باورم نمی‌شد... خیلی قشنگ‌تر از چیزی بود که در ذهنم تصور کرده بودم. یک موتور سفید با رگه‌های آبی که زیر نور حیاط برق می‌زد. چند لحظه فقط خیره به موتور ماندم. همیشه فکر می‌کردم داشتن چنین موتوری فقط یک آرزوست، نه چیزی که یک روز واقعاً مال خودم باشد. صدای سیامک مرا از فکر و خیال بیرون کشید.

- خب خانم... نمی‌خوای سوارش بشی؟

لبخندی زدم و آرام دستم را روی فرمان کشیدم.

- ولی من که بلد نیستم...

سیامک خندید.

- مگه من مردم؟ خودم یادت می‌دم.

یک قدم جلو آمد و ادامه داد:

- امشب فقط نگاه کن. کم‌کم همه‌چی رو یاد می‌گیری.

سیامک موتور را از خانه بیرون آورد و من هم با ذوق دنبالش رفتم. پشت موتور نشستم و سیامک هم سوار شد و آن را روشن کرد. صدای موتور که در حیاط پیچید، قلبم از هیجان تندتر زد.

از خانه بیرون زدیم و چند ساعت در خیابان‌های مشهد چرخیدیم. سیامک هم‌زمان که رانندگی می‌کرد، تک‌تک چیزهایی را که باید یاد می‌گرفتم برایم توضیح می‌داد. گاهی میان حرف‌هایش نکته‌ای را یادآوری می‌کرد:

- اینو یادت بمونه، بعداً به دردت می‌خوره.

- موقع پیچیدن حواست به فرمون باشه.

- عجله هم نکن؛ اول باید قلقش دستت بیاد.

با دقت به تمام حرف‌هایش گوش می‌دادم. باد به صورتم می‌خورد و موهایم را به هم می‌ریخت. چراغ‌های خیابان‌های شبانه‌ی مشهد یکی پس از دیگری از جلوی چشمم می‌گذشتند و برای چند ساعت، نه به چیزی فکر می‌کردم و نه دلم می‌خواست این لحظه تمام شود.

نفهمیدیم زمان چطور گذشت. صدای زنگ گوشی سیامک، سکوت میانمان را شکست. وقتی اسم مامان روی صفحه افتاد، نگاهی به ساعت انداختیم. تازه فهمیدیم نزدیک نیمه‌شب شده است. سیامک با خنده گفت:

- اگه الان برنگردیم، مامان خودش میاد دنبالمون!

من هم خندیدم.

- حقم داره... از سر شب معلوم نیست کجاییم.

راه خانه را در پیش گرفتیم. آن شب برای من یکی از قشنگ‌ترین شب‌های زندگی‌ام بود؛ شبی که مطمئن بودم هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.

همین که وارد خانه شدیم، الهه با ذوق از آشپزخانه بیرون آمد.

- ببینید من، مامان و عاطفه جون براتون چی درست کردیم!

نگاهم به میز افتاد. چند پیتزای خانگیِ داغ روی میز بود. سیامک یک تکه برداشت و همان لقمه‌ی اول گفت:

- اووووف... این دیگه معرکه شده!

همه خندیدیم و دور میز نشستیم. وسط شام، چند بار متوجه شدم سیامک بی‌اختیار حواسش به عاطفه است. یک بار برایش نوشابه آورد، بار دیگر سس را جلوِ دستش گذاشت و حتی وقتی دید بشقابش خالی شده، بی‌آنکه چیزی بگوید، یک تکه پیتزا برایش گذاشت.

اول اهمیت چندانی ندادم...

اما وقتی این کارهایش چند بار تکرار شد، دیگر مطمئن شدم خبری هست. بعد از اینکه مهمان‌ها رفتند، سیامک به آشپزخانه رفت تا ظرف‌ها را جمع کند. آرام دنبالش رفتم. همین که به آشپزخانه رسیدم، یقه‌ی تی‌شرتش را در مشتم گرفتم.

- آقااا...

برگشت و با تعجب نگاهم کرد.

- چیه؟

با اخم ریزی گفتم:

- از اول شب چرا این‌قدر دور عاطفه می‌چرخیدی؟

ابروهایش بالا رفت.

- من؟

- آره، خودِ تو! یه بار نوشابه، یه بار سس، یه بارم پیتزا... آقا سیامک، شما چرا این‌قدر حواست به عاطفه‌ست؟

سیامک دستش را میان موهای پرپشتش کشید و لبخند خجالتی‌ای زد. چند ثانیه مکث کرد و بعد آرام گفت:

- راستش...

از خدا که پنهون نیست، از تو هم چه پنهون. فکر کنم دلم پیشش گیر کرده.

چشم‌هایم گرد شد.

- اووووه...

با شیطنت ادامه دادم:

- اون‌وقت از کی تا حالا داداش ما عاشق شده؟

لبخندش برای چند لحظه روی صورتش ماند؛ اما بعد کم‌کم محو شد. نگاهش را از من گرفت و انگار ناگهان چیزی از گذشته به یادش آمده باشد، ساکت ماند. بدون اینکه جوابی بدهد، از کنارم رد شد و رو به مامان گفت:

- من می‌رم بخوابم... شب بخیر.

متعجب دنبالش راه افتادم.

- اِ... چی شد یهو؟ من که چیزی نگفتم!

آرام به بازویش زدم.

- ناراحت شدی؟

بدون اینکه نگاهم کند، با صدایی سرد گفت:

- برو بخواب، نیلو... سرت تو کار خودت باشه.

بعد مستقیم وارد اتاقش شد و در را بست. همان‌جا ایستادم و به درِ بسته خیره شدم. واقعاً نمی‌فهمیدم چرا ناگهان رفتارش این‌قدر تغییر کرده بود. بعد، یاد حرفی افتادم که چند وقت پیش اتفاقی از زبان یکی از دوستان سیامک شنیده بودم؛ اینکه سیامک زمانی عاشق دختری بوده، اما آن دختر با شخص دیگری ازدواج کرده بود.

شاید...

شاید هنوز نتوانسته بود فراموشش کند. اما اگر این‌طور بود، پس عاطفه چه؟

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه پانزدهم ── 🥀

صدای آلارم گوشی، سکوت اتاق را شکست و بالاخره مجبورم کرد چشم‌هایم را باز کنم. هنوز خواب از سرم نرفته بود که یاد دیشب افتادم. لبخند آرامی روی لبم نشست. امروز اولین روزی بود که قرار بود با موتورم بروم دانشگاه.

هیجان داشتم...

اما ته دلم، کمی هم استرس جا خوش کرده بود. از جا بلند شدم، صورتم را با آب سرد شستم و راهی آشپزخانه شدم.

مامان مشغول آماده کردن صبحانه بود و الهه هم، در حالی که فنجان چایش را میان دست‌هایش گرفته بود، کنار میز نشسته بود. لبخند زدم.

- صبح بخیر...

مامان سرش را بلند کرد و با لبخند نگاهم کرد.

- صبح بخیر، دختر تازه متولدشده!

الهه هم خندید.

- بالاخره خانم موتورسوار بیدار شد!

کنار میز نشستم.

- سیا کجاست؟

مامان نگاه معنی‌داری بهم انداخت.

- چند بار گفتم سیا صداش نکن.

لبخند شیطنت‌آمیزی زدم.

- باشه... سیامک.

چند ثانیه بعد دوباره پرسیدم:

- خب، کجاست؟

مامان مشغول ریختن چای شد.

- از صبح رفته صافکاری.

- اوهوم...

صبحانه‌ام را خوردم و به اتاقم برگشتم. لباس مورد علاقه‌ام را پوشیدم، موهایم را مرتب کردم و کیفم را برداشتم. وقتی از خانه بیرون آمدم، چشمم به موتور افتاد. و همان‌جا چند لحظه ایستادم. لبخند از روی لبم کنار نمی‌رفت. هنوز برایم عجیب بود که آن موتور واقعاً مال خودم بود.

سوئیچ را در دست گرفتم و سوار شدم. خواستم موتور را روشن کنم که تعادلم برای یک لحظه به هم خورد. چرخ موتور کمی کج شد و بدنم ناخواسته به سمت زمین خم شد.

- وای!

سریع پایم را روی زمین گذاشتم و دسته موتور را محکم گرفتم. قلبم تند می‌زد. چند ثانیه همان‌طور بی‌حرکت ماندم و به خودم خیره شدم. اگر پایم را به‌موقع روی زمین نگذاشته بودم، احتمالاً حالا وسط کوچه افتاده بودم! نفس عمیقی کشیدم.

- آروم باش نیلو... آروم.

دوباره خودم را جمع‌وجور کردم. این بار با احتیاط سوار شدم، سوئیچ را چرخاندم و با شنیدن صدای موتور، ذوق عجیبی در دلم پیچید.

آرام از کوچه بیرون زدم. اما هنوز چند متر بیشتر نرفته بودم که سر یک پیچ، دستپاچه شدم و موتور کمی از مسیرش منحرف شد.

- اوه، اوه... وایسا!

ترمز را گرفتم. موتور بالاخره ایستاد. چند لحظه با ناباوری به خیابان نگاه کردم و بعد خنده‌ی عصبی‌ای کردم. ظاهراً قرار بود اولین روز موتورسواری‌ام، با چند بار سکته‌ی ناقص همراه باشد!

این بار با احتیاط بیشتری راه افتادم و مسیر دانشگاه را در پیش گرفتم. وسط راه صدای پیام گوشی‌ام بلند شد. موتور را کنار خیابان نگه داشتم و گوشی را از کیفم بیرون آوردم.

پیام از طرف رها بود.

«امروز نمیام دانشگاه.»

اخم‌هایم در هم رفت. همین امروز؟

دلم می‌خواست اولین نفری که موتورم را می‌بیند، رها باشد.

برای همین خیلی کوتاه جواب دادم:

«باشه.»

گوشی را داخل کیفم گذاشتم و دوباره راه افتادم. چند دقیقه بعد به دانشگاه رسیدم. موتور را داخل پارکینگ پارک کردم و با لبخند از آن فاصله گرفتم.

انگار دلم نمی‌خواست ازش جدا شوم. وارد کلاس شدم و روی همان صندلی همیشگی، کنار شوفاژ نشستم. تا استاد بیاید، ذهنم دوباره سمت آرمان رفت.

این‌که دوباره کی می‌بینمش...

این‌که اصلاً از هدیه‌ای که برایش خریده بودم خوشش می‌آید یا نه. فکرهایم هنوز ادامه داشت که صدای استاد رشته‌ی افکارم را پاره کرد. سریع حواسم را جمع کردم و مشغول نوشتن جزوه شدم. کلاس که تمام شد، کیفم را برداشتم تا بروم از بوفه چیزی بخرم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم.

- سلام نیلوفر!

برگشتم.

- سلام مژگان... خوبی؟

لبخند زد.

- مرسی، تو چطوری؟

- خوبم.

چند لحظه اطرافش را نگاه کرد.

- رها نیومده؟

سرم را تکان دادم.

- نه.

ابروهایش را بالا انداخت.

- چیزی شده؟

- نمی‌دونم، فقط پیام داد که نمیاد.

مژگان لبخند زد و گفت:

- حالا بیا پیش ما، تنها نباش.

لبخند زدم.

- می‌خواستم برم یه چیزی بخورم.

دستم را گرفت و کشید سمت خودش.

- تا ما رو داری، لازم نیست پول خوراکی بدی!

همراهش راه افتادم. از مژگان خیلی خوشم می‌آمد. دختر شوخ و پرانرژی‌ای بود؛ از آن آدم‌هایی که هر جا می‌رفتند، خنده هم همراهشان می‌رفت. وقتی به دوست‌هایش رسیدیم، طبق معمول شوخی‌ها شروع شد.

هر کسی چیزی می‌گفت و بقیه می‌خندیدند. آن‌قدر خندیدم که اشک در چشم‌هایم جمع شد. دستم را روی شکمم گذاشتم و میان خنده‌ها گفتم:

- وای... بس کنید دیگه... شکمم درد گرفت!

همه دوباره زدند زیر خنده... و من، میان آن همه خنده، برای چند لحظه تمام فکر و خیال‌هایم را فراموش کردم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
«ویرایش نهایی» ✅
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه شانزدهم ── 🥀

با قدم‌های آرام به سمت پارک نزدیک خونه‌مون می‌رفتم. امروز قرار بود با رها بریم پارچه‌فروشی تا برای لباس عروسی شیما پارچه بخریم.

از همون صبح ذوق انتخاب پارچه رو داشتم.

رها روی یکی از نیمکت‌های پارک نشسته بود. همین که چشمش به من افتاد، سریع گوشی‌اش رو خاموش کرد و داخل کیفش گذاشت.

لبخند زدم.

- سلام رها...

رها با دستپاچگی از جاش بلند شد.

- وای سلام نیلو! چه زود رسیدی.

چند لحظه با دقت نگاهش کردم.

- خوبی؟ احساس می‌کنم رنگت پریده.

لبخند کوتاهی زد.

- آره بابا، خوبم.

- مطمئنی؟

- آره، نگران نباش.

شونه‌ای بالا انداختم.

- خب، بریم؟

- آره، با موتور.

با تأسف گفتم:

- نه، امروز نمی‌تونم.

- چرا؟

- بوق موتور خراب شده. دادمش سیامک درستش کنه.

- پس پیاده می‌ریم.

کنار هم راه افتادیم.

از پارک تا پارچه‌فروشی بیشتر از ده دقیقه راه نبود.

تمام مسیر، رها با ذوق از خریدهای جهیزیه‌ی خواهرش شیما حرف می‌زد؛ از لباس عروس گرفته تا پرده‌ها، ظروف و حتی رنگ کتری برقی!

من هم با لبخند به حرف‌هاش گوش می‌دادم.

خودم هم تصمیم داشتم یه پارچه‌ی قشنگ برای لباس شب عروسی بخرم و بدم الهه برام بدوزه.

رها وسط حرف‌هاش یهو پرسید:

- راستی... دوست داری رنگ لباست چی باشه؟

بدون فکر گفتم:

- یاسی.

لبخند زد.

- انتخاب قشنگیه.

بعد با کنجکاوی پرسید:

- الهه چی می‌پوشه؟

- اون نمیاد.

متعجب نگاهم کرد.

- چرا؟

- این روزا حسابی سرش شلوغه. توی اتاقی که به حیاط راه داره کلاس خیاطی گذاشته و به چند تا دختر آموزش می‌ده. وقت سر خاروندن هم نداره.

رها آهی کشید.

- حیف شد. دلم می‌خواست اونم بیاد.

- منم گفتم، ولی قبول نکرد.

- خب خدا رو شکر، حداقل کارش گرفته.

لبخند زدم.

- آره، خودش می‌گه درآمدش نسبت به قبل تقریباً سه برابر شده.

رها با خوشحالی گفت:

- چه خوب! واقعاً حقشه.

لبخند زدم و گفتم:

- آره، خودشم خیلی خوشحاله.

چند دقیقه بعد وارد اولین پارچه‌فروشی شدیم...

قفسه‌های مغازه پر از پارچه‌های رنگارنگ بود؛ از مخمل و ساتن گرفته تا حریر و گیپور.

هر کدوم قشنگی خودشون رو داشتن، اما هیچ‌کدوم اون چیزی نبود که دنبالش بودم.

بعد از چند دقیقه از مغازه بیرون اومدیم و وارد پارچه‌فروشی کناری شدیم.

چشمم همون اول به یک طاقه پارچه افتاد.

با هیجان به فروشنده اشاره کردم.

- ببخشید آقا، می‌شه اون پارچه رو نشونم بدین؟

فروشنده پرسید:

- کدوم رو می‌فرمایید؟

دستم رو جلو بردم.

- نه... اون یکی. آره، همون پارچه‌ی یاسی.

فروشنده طاقه پارچه رو پایین آورد و روی میز باز کرد.

همین که نور روی پارچه افتاد، ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست.

تا اون روز، پارچه‌ای به اون زیبایی ندیده بودم.

ساتن یاسیِ براق بود؛ رنگش زیر نور، ملایم و چشم‌نواز برق می‌زد.

بی‌اختیار دستم رو روی پارچه کشیدم و با ذوق گفتم:

- وای... دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه هفدهم ── 🥀

با ذوق رو به فروشنده گفتم:

- لطفاً سه متر از این پارچه برام ببرید.

ـ چشم، الان آماده‌اش می‌کنم.

فروشنده سه متر از پارچه را برید، داخل یک پلاستیک گذاشت و به سمتم گرفت. کارت بانکی‌ام را روی دستگاه کشیدم و خرید را حساب کردم.

همان موقع صدای رها بلند شد.

ـ نیلوفر... نیلوفر، زود بیا اینجا!

با تعجب گفتم:

ـ چی شده؟

ـ فقط بیا.

به سمتش رفتم.

ـ حالا بگو چی شده؟

رها با هیجان انگشتش را به سمت ویترین یکی از مزون‌ها گرفت.

ـ اونجا رو نگاه کن.

نگاهم را دنبال انگشتش بردم.

ـ وای... خدای من!

یک لباس مجلسی بلند و فوق‌العاده زیبا پشت ویترین بود. روی لباس یک شنل مخملی کار شده بود و ظرافت دوختش واقعاً چشمم را گرفته بود.

ـ رها... ببین چقدر قشنگه!

ـ آره. به نظرم ازش عکس بگیر، شاید الهه بتونه یه مدل شبیه این برات بدوزه.

لبخند زدم.

ـ دوختنش که براش کاری نداره. چهار ساله لباس عروس و لباس مجلسی می‌دوزه، حسابی حرفه‌ای شده.

گوشی‌ام را درآوردم و چند تا عکس از لباس گرفتم.

بعد هم تور، آستر و بقیه وسایلی که برای دوخت لازم بود خریدیم.

چند دقیقه بعد، دست رها را گرفتم.

ـ رها... خسته شدم، بیا یه کم بشینیم.

رها خندید.

ـ دختر، تو چقدر زود خسته می‌شی!

ـ خب بیا دیگه...

ـ باشه.

روی یکی از نیمکت‌های کنار پیاده‌رو نشستیم.

رها با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

ـ می‌دونی الان چی بیشتر از هر چیزی می‌چسبه؟

هم‌زمان به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم:

ـ بستنی!

هر دو زدیم زیر خنده.

رها رفت و دو تا بستنی قیفی بزرگ خرید.

همین‌طور که بستنی می‌خوردیم، گفتم:

ـ رها، امروز اول هفته‌ست و همه‌جا خلوت شده... نظرت چیه بریم حرم؟ دلم خیلی هوای زیارت کرده.

لبخندی زد.

ـ اتفاقاً دیشب می‌خواستم بهت بگم با هم بریم، ولی یادم رفت.

از خوشحالی گفتم:

ـ پس بریم... اخجون!

از بازار تا حرم راه زیادی نبود. حدود پانزده دقیقه پیاده رفتیم.

همین که گنبد طلایی حرم را دیدم، بی‌اختیار اشک توی چشم‌هایم جمع شد.

نمی‌دانستم چرا...

مگر من از زندگی چی می‌خواستم؟

فقط می‌خواستم یک نفر، از ته دل دوستم داشته باشد...

رها نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند گفت:

ـ اشک نریز... هر چی توی دلت هست، به خودش بگو.

سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.

بعد آرام میان جمعیت قدم برداشتم و وارد صحن شدم...

شروع کردم به درد دل کردن با امام رضا(ع)...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه هجدهم ── 🥀

سرم را روی ضریح گذاشتم و انگار وارد دنیای دیگری شدم. زمان از دستم در رفته بود. چند دقیقه‌ای گذشته بود که با کشیده شدن آستین لباسم، از ضریح جدا شدم.

ـ دو ساعته کجایی؟!

با شنیدن صدای رها، به طرفش برگشتم.

ـ هیچی... همین دور و بر بودم. راستی رها، قرار شد این هفته بریم مسافرت.

ـ کجا؟ به سلامتی.

ـ همین اطراف مشهد.

ـ چه خوب. راستی یادم رفت بگم... آرمان دوباره به داداشم گفته که می‌خواد با تو قرار بذاره.

چشم‌هایم برق زد.

ـ واقعاً؟

ـ آره. راستی خوشگل خانم، چرا اون دفعه شماره‌شو نگرفتی؟

لبخندم محو شد.

ـ اصلاً نمی‌خوام درباره اون روز حرف بزنم.

ـ چرا؟

ـ همون موقع که تو رفتی، پنج دقیقه بعد داداشم زنگ زد و گفت سریع بیا خونه خاله سارا.

رها زد زیر خنده.

ـ آخ جون... تو هم چه شانسی داری!

با آرنجم آروم به پهلوش زدم.

ـ خیلی بامزه‌ای!

رها با خنده گفت:

ـ راستی، نظرت چیه بریم برای اون ساعتی که برای آقا خریدی یه جعبه کادو هم بگیریم؟

سرم را به نشانه تأیید تکان دادم.

با هم وارد یک گیفت‌شاپ شدیم و بعد از کلی گشتن، یکی از قشنگ‌ترین جعبه‌های کادو را انتخاب کردم.

سرم را روی شانه رها گذاشتم.

ـ رها جون...

ـ هوم؟ چی شده؟ باز چی می‌خوای؟

لبم را جمع کردم.

ـ برای قرار امروز چی بپوشم؟ هیچ لباسی به دلم نمی‌شینه.

رها خنده‌ای کرد.

ـ همون لباسی رو بپوش که مامان و بابات برای تولدت خریدن.

ـ نه بابا، نمی‌شه. دیروز با همون رفتم خرازی.

چشم‌های رها گرد شد.

ـ وای خاک بر سرت! با اون لباس رفتی خرازی؟! حداقل با چادر می‌رفتی.

خندیدم.

ـ فقط همین مونده بود...

رها دوباره زد زیر خنده.

ـ رها جونی...

ـ نه، لباس قرضی هم ندارم!

ـ چرا داری. همون مانتوی سورمه‌ای که خیلی دوستش دارم.

با شیطنت نگاهم کرد.

ـ باشه بابا... می‌دمش بهت.

دستم را به شکل قلب برایش گرفتم و یک ماچ آبدار روی گونه‌اش کردم.

همان لحظه دستی روی شانه‌ام نشست.

از جا پریدم.

ـ خوب با هم حسابی خلوت کردین؟

حتی لازم نبود برگردم.

از روی صدا شناختمش.

لبخند زدم و گفتم:

ـ آره دیگه، تو هم برو با دوستای خودت خلوت کن.

هر سه‌تایمان با هم زدیم زیر خنده...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه نوزدهم ── 🥀

جلوی درِ کافه‌رستوران ایستاده بودم و بی‌اختیار نوک کفشم را روی زمین می‌کوبیدم. برخلاف دفعه‌ی قبل، این بار پنج دقیقه زودتر از زمان قرار رسیده بودم.

همه‌ی میزها پر بود و مجبور شدم چند دقیقه منتظر بمانم.

نگاهم روی یکی از میزها ثابت ماند. یک خانم و آقا روبه‌روی هم نشسته بودند و بستنی می‌خوردند. همین که بستنی‌شان تمام شد، از جایشان بلند شدند. سریع رفتم و روی همان میز نشستم.

کیفم را روی صندلی کنارم گذاشتم و با اشاره، پیشخدمت را صدا زدم.

- بله، بفرمایید. چی میل دارید؟

- فقط یه لیوان آب، ممنون.

- حتماً، الان براتون میارم.

با رفتن پیشخدمت، گوشی‌ام را از داخل کیف بیرون آوردم و مشغولش شدم.

کافه‌رستوران فضای خیلی قشنگی داشت. دیوارهایش با پیچک‌های سبز و گل‌های ریز تزئین شده بود و نور ملایمی که داخل سالن پخش شده بود، حس آرامش عجیبی می‌داد.

درِ رستوران چند بار باز و بسته شد و هر بار ناخودآگاه نگاهم به سمت در می‌رفت تا آرمان را ببینم.

چند لحظه بعد، پسری با قامت بلند و ظاهری مرتب وارد شد.

با دیدنش دستم را برایش تکان دادم.

چند ثانیه اطراف را نگاه کرد تا من را پیدا کند. همین که چشمش به من افتاد، لبخند کمرنگی روی لبش نشست و به سمتم آمد.

در همان لحظه، پیشخدمت لیوان آبم را روی میز گذاشت.

آرمان صندلی روبه‌رویم را عقب کشید و نشست.

سرش را کمی تکان داد و گفت:

- سلام.

- سلام، حالتون چطوره؟

- ممنون، خوبم.

لبخند کوتاهی زد و گفت:

- چه زود رسیدید، نیلوفر خانم.

برای اینکه صحبت به قرار قبلی نکشد، سریع موضوع را عوض کردم.

- من فقط یه لیوان آب سفارش دادم، بهتره شما هم یه چیزی سفارش بدید.

همان موقع پیشخدمت دوباره کنار میزمان آمد.

- چیزی میل دارید؟

آرمان گفت:

- لطفاً یه قهوه با یه تکه تیرامیسو.

پیشخدمت نگاهی هم به من انداخت.

- ممنون، من چیز دیگه‌ای نمی‌خوام.

پیشخدمت با احترام سری تکان داد و از کنار میزمان دور شد.

چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد.

با کمی تردید گفتم:

- راستش... چند روز پیش توی یه پاساژ بودم. گفتم برای جبران هدیه‌ای که شما برام خریدید، منم یه هدیه براتون بگیرم.

جعبه‌ی ساعت را از روی صندلی برداشتم و آرام روی میز گذاشتم.

آرمان با دیدن جعبه، چشم‌هایش برق زد.

- برای من؟

- آره... امیدوارم خوشتون بیاد.

جعبه را باز کرد.

چند لحظه فقط به ساعت خیره ماند.

بعد با لبخند آن را از داخل جعبه بیرون آورد و دور مچ دستش بست.

چند بار ساعت را نگاه کرد و گفت:

- خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم.

بعد با خجالت لبخند زد و ادامه داد:

- راستش هدیه‌ی من که قابل شما رو نداشت... اتفاقی چشمم بهش افتاد و گفتم شاید خوشتون بیاد.

لبخندی زدم.

- خوشحالم که خوشتون اومده.

آرمان دوباره نگاهی به ساعت انداخت و گفت:

- فکر کنم از امروز، این بشه ساعت مورد علاقه‌م.

بی‌اختیار لبخند زدم.

هنوز محو دیدن لبخندش بودم که نگاهم از روی صورتش رد شد و به آن طرف خیابان افتاد...

نفسم بند آمد.

همان مرد...

همان مردی که چند روز پیش نزدیک دانشگاه دیده بودم، آن طرف خیابان ایستاده بود و بدون اینکه حتی پلک بزند، مستقیم ما را نگاه می‌کرد...

خشکم زده بود...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیستم ── 🥀

چند ثانیه بدون اینکه پلک بزنم، به صورتش خیره شدم.

هرچقدر فکر کردم، یادم نیومد قبلاً کجا دیده بودمش.

توی یک دستش دوربین عکاسی بود و گوشی موبایلش را هم کنار گوشش گرفته بود؛ انگار داشت با کسی صحبت می‌کرد.

چند لحظه بعد متوجه نگاه من شد.

نگاهی کوتاه به سمتم انداخت، بعد روی موتور سفیدرنگش که رگه‌های آبی و مشکی داشت نشست و از جلوی کافه دور شد.

آرمان هم مسیر نگاهم را دنبال کرد و به همان سمتی که مرد ایستاده بود نگاه انداخت.

- اتفاقی افتاده؟

نگاهم را از پنجره گرفتم.

- نه... فقط داشتم به آخر هفته فکر می‌کردم.

- مگه آخر هفته برنامه‌ای دارین؟

- آره... قراره با خانواده و چند تا از دوستامون بریم اطراف مشهد.

لبخندی زد.

- به سلامتی...

چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:

- راستی... داداشتون...

سریع حرفش را کامل کردم.

- سیامک رو می‌گید؟

- آره... حالش خوبه؟

- خدا روشکر، خوبه.

لبخند کمرنگی زدم.

- یادمه یه زمانی شما از منم بهش نزدیک‌تر بودین.

آرمان آه کوتاهی کشید.

- آره... خیلی با هم صمیمی بودیم، ولی متأسفانه دوستی‌مون به هم خورد.

کنجکاو شدم.

- چرا؟ مگه چی شد؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

- بهتره این سؤال رو از خودش بپرسین.

- چرا؟

- چون ممکنه اگه من چیزی بگم، بعداً برام دردسر بشه.

خواستم دوباره سؤال کنم که پیشخدمت کنار میزمون ایستاد.

- بفرمایید آقا... قهوه و تیرامیسوتون.

- ممنون.

پیشخدمت که رفت، دوباره ذهنم درگیر حرف‌های آرمان شد.

دلم می‌خواست بدونم بین اون و سیامک چه اتفاقی افتاده که دو تا دوست صمیمی این‌قدر از هم فاصله گرفتن.

هنوز می‌خواستم دوباره سؤال کنم که خودش گفت:

- البته... راستش مشکل خیلی بزرگی نبود.

لبخند تلخی زد.

شاید خودمونم دقیق ندونیم از کجا شروع شد.

سرم را تکان دادم.

- آها...

تصمیم گرفتم فعلاً بیشتر کنجکاوی نکنم.

با خودم گفتم اگر قسمت باشه، بعداً از خودش یا حتی از سیامک می‌پرسم.

هرچند سیامک هیچ‌وقت اهل جواب دادن به این جور سؤال‌ها نبود و احتمالاً آخرش بحثمون به دعوا می‌کشید.

سعی کردم ذهنم را از این موضوع دور کنم.

چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.

سکوتی که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد...

تا اینکه آرمان جمله‌ای گفت که انگار آب یخ روی سرم ریخت...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌ویکم ── 🥀

آرمان چند لحظه به فنجان قهوه‌اش خیره ماند.

بعد آرام گفت:

- راستش... همه‌ی اون اتفاقا به خاطر یه دختر بود.

متعجب نگاهش کردم.

- یه دختر؟

سرش را تکان داد.

- آره... دعوای من و سیامک از همون‌جا شروع شد.

- یعنی چی؟

نفس عمیقی کشید.

-سیامک همیشه فکر می‌کنه من آدم حسودیم... فکر می‌کنه دوست ندارم اون چیزی داشته باشه که من ندارم.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد ادامه داد:

ولی واقعیت اینه که من همیشه اونو مثل داداش خودم دوست داشتم.

کنجکاوتر شدم.

- پس چی شد که این اتفاق افتاد؟

آرمان نگاهش را از من گرفت.

- برمی‌گرده به پنج سال پیش...

آن موقع من و سیامک هنوز خیلی خام بودیم. سر هر موضوع کوچیکی با هم بحث می‌کردیم.

وقتی سیامک بیست‌وسه سالش بود، عاشق یک دختر شد.

ولی...

اون دختر هیچ‌وقت عاشقش نبود.

همون روزا من تازه توی خرازی بابام کار می‌کردم و همه فکر می‌کردن وضع مالیم خیلی خوبه.

اون دختر وقتی شرایط منو دید...

سیامک رو رها کرد و با من وارد رابطه شد.

سرم را پایین انداختم.

آرمان با تلخی خندید.

- سیامک فکر کرد من دختره رو ازش گرفتم.

از همون روز، هر بار همدیگه رو می‌دیدیم دعوا می‌کردیم.

اون فکر می‌کرد من خیانت کردم...

در حالی که حقیقت یه چیز دیگه بود.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

- چند ماه بعد...

همون دختر همه‌ی پولامو برداشت و فرار کرد.

همه فکر می‌کنن من فقط چند روز باهاش بودم و بعد تموم شد...

ولی هیچ‌کس نمی‌دونه اون از من دزدی کرد...

و با یه قلب شکسته تنهام گذاشت.

بی‌اختیار پرسیدم:

- یعنی... عاشقش بودین؟

لبخند تلخی زد.

- آره...

اولین...

و آخرین عشقم بود.

همان یک جمله کافی بود.

انگار چیزی توی سینه‌ام شکست.

نفسم بالا نمی‌اومد.

سه سال...

سه سال تمام عاشق پسری شده بودم که هنوز عشق اولش را فراموش نکرده بود.

چشم‌هایم می‌سوخت.

تمام تلاشم را کردم که اشک‌هایم پایین نریزد.

با عجله از جا بلند شدم.

- ببخشید...باید برم دستامو بشورم.

- خواهش می‌کنم.

تقریباً دویدم سمت سرویس بهداشتی.

به محض اینکه در را بستم، اشک‌هایم سرازیر شد.

صورتم را بین دست‌هایم گرفتم و بی‌صدا گریه کردم.

سه سال...

سه سال برای اینکه آرمان من را ببیند، درس خواندم...

تغییر کردم...

به خودم رسیدم...

و حالا فهمیده بودم قلبش هنوز برای کس دیگری می‌تپد...

آرمان:

از همان لحظه‌ای که اسم «عشق اولم» را آوردم، تغییر نگاه نیلوفر را دیدم.

چشم‌هایش برق عجیبی زد...

بعد کم‌کم پر از اشک شد.

وقتی با عجله از جا بلند شد، مطمئن شدم حدسم اشتباه نبوده.

آرام از روی صندلی بلند شدم و چند قدم تا نزدیکی سرویس بهداشتی رفتم.

صدای هق‌هق آرامش را می‌شنیدم.

بی‌اختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

همه‌ی آن حرف‌ها...

دروغ نبود...

اما همه‌ی حقیقت هم نبود.

فقط می‌خواستم بفهمم...

آیا من برای نیلوفر فقط یک فرد عادیم...

یا...

کسی که قلبش سال‌هاست برایش می‌تپد. 

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌ودوم ── 🥀

مشت‌هام رو پر از آب کردم و محکم به صورتم زدم؛ انگار می‌خواستم تمام چیزهایی که شنیده بودم رو از ذهنم پاک کنم.

قفل در رو باز کردم، دستگیره رو پایین کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت میزمون رفتم.

باید هرچه زودتر به یه بهونه از اونجا می‌رفتم. دیگه طاقت این همه سختی رو نداشتم... اما باید طوری رفتار می‌کردم که آرمان شک نکنه.

صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.

آرمان سرش رو بالا آورد و گفت:

ـ من به پیشخدمت گفتم برامون دو تا پیتزا بیاره.

با لبخند کم‌رنگی گفتم:

ـ نه، مرسی آقا آرمان... من باید برم. رها زنگ زد، گفت براش یه مشکلی پیش اومده و تنهاست.

ـ مطمئن هستید؟

ـ آره.

آرمان چند لحظه به صورتم نگاه کرد و گفت:

ـ خب... حداقل تا وقتی پیتزاتون رو میارن بمونید. غذاتون رو بخورید، بعد برید.

ـ اما... رها کارم داره.

ـ باشه، اصرار نمی‌کنم. حداقل غذاتون رو ببرید. من که نمی‌خورم، اسراف می‌شه.

ـ باشه.

تقریباً پنج دقیقه بعد، پیشخدمت سفارش رو آورد. توی اون چند دقیقه فقط پام رو بی‌اختیار روی زمین تکون می‌دادم.

با صدای پیشخدمت سرم رو بلند کردم.

ـ بفرمایید، غذاتون.

ـ ببخشید آقا، می‌شه یه ظرف بیارید تا غذام رو داخلش بذارم؟

ـ چشم.

آرمان هم گفت:

ـ لطفاً برای من هم یه ظرف بیارید.

پیشخدمت سرش رو تکون داد و چند لحظه بعد، دو تا ظرف یکبارمصرف آورد.

پیتزام رو داخل ظرف گذاشتم و دورش پلاستیک کشیدم.

آرمان هم پیتزای خودش رو داخل پلاستیکم گذاشت.

دیگه حوصله تعارف نداشتم؛ فقط یه لبخند زدم.

آرمان پرسید:

ـ ماشین دارید؟ یا برسونمتون؟

ـ نه... ماشین ندارم، ولی موتور دارم.

لبخندی زدم و ازش خداحافظی کردم.

ـ خداحافظ، آقا آرمان.

ـ خداحافظ، نیلوفر خانم.

سوار موتور شدم و کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم.

توی دلم گفتم:

«خداروشکر زیاد اصرار نکرد... وگرنه همون‌جا حالم بد می‌شد.»

بی‌اختیار خندم گرفت.

«خدایا... یادمه بچه که بودم همیشه می‌گفتم من هیچ‌وقت عاشق نمی‌شم که بخوام شکست عشقی بخورم... اما حالا، توی بیست سالگی هم عاشق شدم، هم شکست عشقی خوردم.»

بعد با خودم فکر کردم:

«این سفر آخر هفته شاید حالم رو بهتر کنه... سه روز می‌ریم گردش. مژگان، عاطفه و بقیه دخترها هم هستن. شاید یه کم حال و هوام عوض بشه...»

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌وسوم ── 🥀

رها دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:

ـ جون من، راست می‌گی نیلو؟

ـ مگه تا حالا بهت دروغ گفتم؟

ـ اَه... خدایا! باورم نمی‌شه...

چند لحظه سکوت کرد، بعد دوباره گفت:

ـ راستی... اگه آرمان دوستت نداره، پس چرا ازت خواسته باهاش بری سر قرار؟

ـ گفته عاشق یکی دیگه بوده، نه اینکه کلاً نخواد ازدواج کنه. شاید فقط می‌خواسته به خاطر دعوای خودش با داداش سیامک، از من انتقام بگیره.

ـ شاید...

بعد با کنجکاوی پرسید:

ـ حالا می‌خوای چیکار کنی؟

ـ راستش... الان فقط می‌خوام بخوابم.

رها خندید و گفت:

ـ وای که چقدر برات مهمه! البته من تو رو می‌شناسم... از بیرون خیلی محکمی، ولی از درون داغونی.

همین که حرفش تموم شد، خودشو روی تخت انداخت.

یهویی یه فکر به سرم زد.

پتو رو کشیدم و انداختم روی سرش.

ـ بگو غلط کردم!

ـ نیلو... اخ... خفه شدم!

ـ اول بگو غلط کردم!

ـ باشه، باشه... غلط کردی.

پتو رو محکم‌تر گرفتم.

ـ چی گفتی؟

ـ آخ... باشه... غلط کردیم.

ـ نه... فقط تو غلط کردی.

ـ باشه بابا... من غلط کردم با تو!

با خنده پتو رو از روش کنار زدم.

ـ حقاً که آدم نمی‌شی.

از روی تخت بلند شدم.

رها دستم رو گرفت.

ـ کجا میری؟

ـ دستشویی. میای؟

ـ خدا رو شکر... ترسیدم فکر کردم می‌خوای خودکشی کنی.

ـ کی؟ من؟ نه بابا!

🌙 ───────── 🌙

صدای طوطی‌های کوتوله های رها باعث شد از خواب بیدار بشم.

دیروز بعد از اینکه از کافه رستوران اومدم، مستقیم رفتم خونه رها تا یکم حالم عوض بشه.

وقتی هم خواستم برگردم خونه، ساعت از دو گذشته بود و با اصرار رها همون‌جا موندم.

خونه‌شون چهار تا اتاق خواب داشت که یکی مخصوص مهمون بود.

اما چون تخت اتاق مهمون دو نفره بود، دیشب من و رها همون‌جا خوابیدیم.

لباسام رو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم.

مامان و بابای رها بیشتر وقت‌ها بیرون بودن.

خواهرش هم که عقد کرده بود، پیش خانواده همسرش زندگی می‌کرد.

داداشش هم از صبح تا شب سر کار بود؛ چون پرستار بود.

با خیال راحت چهارزانو روی صندلی میز صبحانه نشستم.

یه لقمه بزرگ از نون کندم، روش مربا مالیدم و گذاشتم توی دهنم.

همون لحظه احساس کردم یکی بالای سرم ایستاده.

فکر کردم رهاست.

بدون اینکه سرم رو بلند کنم، دستش رو گرفتم و گفتم:

ـ بیا... صبحونه بخور.

اما وقتی سرم رو بالا آوردم و دیدم چه کسی مقابلم ایستاده...

قلبم از جا کنده شد.

از ترس تعادلم رو از دست دادم و با کله افتادم روی زمین!

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...