رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

# پارت بیست و چهارم

ـ آخ... آی... آی...

شاهین با خونسردی نگاهم کرد و گفت:

حالت خوبه؟

دستم را روی سرم گذاشتم و اخم کردم. _ کلم شکست... مطمئنم. یه نگاه بنداز ببین خون نیومده؟

شاهین پوزخندی زد.

همان موقع از روی زمین بلند شدم و زیر لب غر زدم.

_ یه سرفه ای یه هویی چیزی می‌کردی بعد میومدی... آدم سکته می‌کنه.

شاهین با خنده گفت:

وای که چقدر رو داری! خونه خودمه.

لبم را جمع کردم.

_ باشه، من که نگفتم نیا. فقط گفتم هر وقت میای، یه کم سر و صدا کن که آدم بفهمه جن ندیده!

تک‌خنده‌ای کرد و سمت یخچال رفت.

مربا رو ندیدی؟

با دست به شیشه مربای روی میز اشاره کردم.

_ اونجاست.

بعد هم سریع از آشپزخونه بیرون زدم.

توی راهرو رها را دیدم که داشت موهایش را از روی صورت کنار می‌زد.

صبح بخیر نیلو.

_ صبح بخیر.

لبخندی زد و گفت:

حالت چطوره؟ تونستی شکست عشقی‌تو فراموش کنی؟

پوکر نگاهش کردم.

_ اگه تو بذاری، آره... چرا که نه.

رها خندید.

امروز می‌برمت بیرون تا حالت عوض بشه، نترس.

سرم را تکان دادم.

_ نه، فردا قراره بریم گردش. امروز هم باید وسایلمو جمع کنم. ساعت دوازده باید برگردم خونه.

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

باشه، هر جور خودت راحتی... تازه الان ساعت هشته. تا دوازده کلی وقت داریم. بریم چند تا پاساژ دور و بر رو بچرخیم، شاید یه لباس خوشگل پیدا کردیم.

حوصله مخالفت نداشتم.

_ باشه... بریم.

__________________________________________

لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم.

همین که به راهرو رسیدم، شاهین جلوی در ایستاده بود.

برام بشکن زد و گفت:

رها رو ندیدی؟

گردنم رو کشیدم و اطراف رو نگاه کردم.

_ نه، ندیدمش.

در همون لحظه، رها با عجله از اتاق بیرون اومد.

شاهین با تعجب پرسید:

رها، داشتی چیکار می‌کردی؟

رها که انگار دستپاچه شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد آروم باشه گفت:

_ هیچی... هیچی، داشتم لباسامو مرتب می‌کردم.

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای پیامک گوشیش بلند شد.

رها سریع صفحه‌ی گوشی رو نگاه کرد.

همون لحظه چشمم به متن پیام افتاد...

چشمام از تعجب گرد شد.

باورم نمی‌شد...

رها همچین کاری کرده باشه...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت بیست و پنجم

رها

با دست‌های لرزون صفحه‌ی گوشیم رو روشن کردم.

آرمان دوباره برام پیام داده بود.

اصلاً دوست نداشتم کسی بفهمه رابطه‌ی من و آرمان این‌قدر نزدیکه.

همون لحظه صدای شاهین توی خونه پیچید.

ـ رها رو ندیدی؟

نیلوفر زیر لب گفت:

ـ نه... ندیدمش.

باید هرچه زودتر جواب آرمان رو می‌دادم تا بیشتر از این پیام نفرسته.

سریع نوشتم:

لطفاً فعلاً پیام نده، کار دارم.

بعد هم دو تا استیکر عصبانی براش فرستادم.

گوشی رو قفل کردم، نفس عمیقی کشیدم و دستگیره‌ی در رو پایین دادم.

همین که از اتاق بیرون اومدم، شاهین با اخم نگاهم کرد.

ـ رها... داشتی چیکار می‌کردی؟

استرس تمام وجودم رو گرفته بود.

سعی کردم عادی رفتار کنم، ولی صدای لرزونم همه چیز رو لو می‌داد.

ـ هیچی... داشتم لباسامو مرتب می‌کردم.

شاهین چند لحظه نگاهم کرد و آروم سرش رو تکون داد.

همون موقع گوشی دوباره لرزید.

آرمان نوشته بود:

«باشه عزیزم... خوش بگذره.»

هنوز فرصت نکرده بودم پیام رو ببندم که نگاه نیلوفر روی صفحه‌ی گوشی افتاد.

با تعجب ابروهاش بالا رفت.

بدون اینکه چیزی بگه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره شد.

قلبم فرو ریخت.

سریع دکمه‌ی خاموش کردن صفحه رو زدم و گوشی رو داخل کیفم انداختم.

قبل از اینکه چیزی بپرسه، دستش رو گرفتم و گفتم:

ـ بیا دیگه... دیرمون شد.

بعد با خنده ادامه دادم:

ـ یه ساعته اینجا وایستادی داری عین مجسمه منو نگاه می‌کنی!

نیلوفر فقط یه نگاه کوتاه بهم کرد و چیزی نگفت.

کلید ماشین رو برداشتم و گفتم:

ـ امروز ماشین بابامو گرفتم. دیگه لازم نیست پیاده بریم.

نیلوفر لبخند کم‌رنگی زد.

ـ آها... خوبه.

نیلوفر:

همین که پیام روی صفحه‌ی گوشی رها رو دیدم، انگار زمان برای چند لحظه ایستاد.

«باشه عزیزم... خوش بگذره.»

فرستنده...

آرمان.

چند لحظه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره موندم.

باورم نمی‌شد.

آرمان... برای رها؟

نگاهم ناخودآگاه روی صورت رها نشست.

کاملاً معلوم بود دستپاچه شده.

بدون اینکه چیزی بگه، سریع صفحه‌ی گوشی رو خاموش کرد.

توی دلم هزار تا سؤال شکل گرفت، اما ترجیح دادم فعلاً چیزی نپرسم.

تمام مسیر توی سکوت گذشت.

هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم.

چند دقیقه بعد جلوی یکی از پاساژهای شهر توقف کردیم.

وارد یه فروشگاه لباس شدیم.

فروشنده با لبخند گفت:

ـ خوش اومدین، بفرمایید.

ـ ممنون.

بین رگال‌های لباس قدم می‌زدیم و مدل‌ها رو نگاه می‌کردیم.

تا اینکه چشمم به یه مانتوی قشنگ افتاد.

لباس رو از روی چوب‌لباسی برداشتم و رو به رها گفتم:

ـ رها... به نظرت این قشنگه؟

رها نگاهی بهش انداخت و لبخند زد.

ـ آره، خیلی قشنگه. به نظرم همینو بخر. با اون شال طوسی که داری هم خیلی خوب ست میشه.

لباس رو دوباره جلوی خودم گرفتم و توی آینه نگاه کردم.

ـ راست می‌گی... فکر کنم با اون شال خیلی قشنگ بشه.

رها با لبخند سرش رو تکون داد.

ـ دقیقاً.

لباس رو برداشتم و به سمت صندوق رفتم تا حسابش کنم....

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...