رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌وچهارم ── 🥀

ـ آخ... آی... آی...

شاهین با خونسردی نگاهم کرد و گفت:

- حالت خوبه؟

دستم را روی سرم گذاشتم و اخم کردم. - کلم شکست... مطمئنم. یه نگاه بنداز ببین خون نیومده؟

شاهین پوزخندی زد.

همان موقع از روی زمین بلند شدم و زیر لب غر زدم.

- یه سرفه ای یه هویی چیزی می‌کردی بعد میومدی... آدم سکته می‌کنه.

شاهین با خنده گفت:

- وای که چقدر رو داری! خونه خودمه.

لبم را جمع کردم.

- باشه، من که نگفتم نیا. فقط گفتم هر وقت میای، یه کم سر و صدا کن که آدم بفهمه جن ندیده!

تک‌خنده‌ای کرد و سمت یخچال رفت.

- مربا رو ندیدی؟

با دست به شیشه مربای روی میز اشاره کردم.

- اونجاست.

بعد هم سریع از آشپزخونه بیرون زدم.

توی راهرو رها را دیدم که داشت موهایش را از روی صورت کنار می‌زد.

- صبح بخیر نیلو.

- صبح بخیر.

لبخندی زد و گفت:

- حالت چطوره؟ تونستی شکست عشقی‌تو فراموش کنی؟

پوکر نگاهش کردم.

- اگه تو بذاری، آره... چرا که نه.

رها خندید.

- امروز می‌برمت بیرون تا حالت عوض بشه، نترس.

سرم را تکان دادم.

- نه، فردا قراره بریم گردش. امروز هم باید وسایلمو جمع کنم. ساعت دوازده باید برگردم خونه.

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

- باشه، هر جور خودت راحتی... تازه الان ساعت هشته. تا دوازده کلی وقت داریم. بریم چند تا پاساژ دور و بر رو بچرخیم، شاید یه لباس خوشگل پیدا کردیم.

حوصله مخالفت نداشتم.

- باشه... بریم.

🌙 ───────── 🌙

لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم.

همین که به راهرو رسیدم، شاهین جلوی در ایستاده بود.

برام بشکن زد و گفت:

- رها رو ندیدی؟

گردنم رو کشیدم و اطراف رو نگاه کردم.

- نه، ندیدمش.

در همون لحظه، رها با عجله از اتاق بیرون اومد.

شاهین با تعجب پرسید:

- رها، داشتی چیکار می‌کردی؟

رها که انگار دستپاچه شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد آروم باشه گفت:

- هیچی... هیچی، داشتم لباسامو مرتب می‌کردم.

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای پیامک گوشیش بلند شد.

رها سریع صفحه‌ی گوشی رو نگاه کرد.

همون لحظه چشمم به متن پیام افتاد...

چشمام از تعجب گرد شد.

باورم نمی‌شد...

رها همچین کاری کرده باشه...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 63
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

🕷️🖤 ⋆༺𓆩 فصل اول رمان «آخرین قرار» 𓆪༻⋆ 🖤🕷️ نام رمان: آخرین قرار نام نویسنده: آرام محمدی ژانر: عاشقانه، درام، رازآلود، روان‌شناختی خلاصه: نیلوفر فکر می‌کرد سخت‌ترین قسمت زندگی، تحمل

🕷️🖤 ⋆༺𓆩 فصل اول رمان «آخرین قرار» 𓆪༻⋆ 🖤🕷️ 🥀 ── صفحه اول ── 🥀 # گذشته صدای فواره‌ی حوض، آرام و یکنواخت در حیاط می‌پیچید؛ صدایی آشنا که سال‌ها بود به گوشم آرامش می‌داد. کنار پنجره ایستاده

🥀 ── صفحه دوم ── 🥀 صدای چرخیدن کلید توی قفل، خبر از آمدن مامان طلا و بابا منوچهر می‌داد.الهه هم همراهشان وارد خانه شد و کیفش را روی جالباسی گذاشت خیالم راحت شد؛ بالاخره مامان و بابا برگشته ب

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌وپنجم ── 🥀

رها:

با دست‌های لرزون صفحه‌ی گوشیم رو روشن کردم.

آرمان دوباره برام پیام داده بود.

اصلاً دوست نداشتم کسی بفهمه رابطه‌ی من و آرمان این‌قدر نزدیکه.

همون لحظه صدای شاهین توی خونه پیچید.

ـ رها رو ندیدی؟

نیلوفر زیر لب گفت:

ـ نه... ندیدمش.

باید هرچه زودتر جواب آرمان رو می‌دادم تا بیشتر از این پیام نفرسته.

سریع نوشتم:

لطفاً فعلاً پیام نده، کار دارم.

بعد هم دو تا استیکر عصبانی براش فرستادم.

گوشی رو قفل کردم، نفس عمیقی کشیدم و دستگیره‌ی در رو پایین دادم.

همین که از اتاق بیرون اومدم، شاهین با اخم نگاهم کرد.

ـ رها... داشتی چیکار می‌کردی؟

استرس تمام وجودم رو گرفته بود.

سعی کردم عادی رفتار کنم، ولی صدای لرزونم همه چیز رو لو می‌داد.

ـ هیچی... داشتم لباسامو مرتب می‌کردم.

شاهین چند لحظه نگاهم کرد و آروم سرش رو تکون داد.

همون موقع گوشی دوباره لرزید.

آرمان نوشته بود:

«باشه عزیزم... خوش بگذره.»

هنوز فرصت نکرده بودم پیام رو ببندم که نگاه نیلوفر روی صفحه‌ی گوشی افتاد.

با تعجب ابروهاش بالا رفت.

بدون اینکه چیزی بگه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره شد.

قلبم فرو ریخت.

سریع دکمه‌ی خاموش کردن صفحه رو زدم و گوشی رو داخل کیفم انداختم.

قبل از اینکه چیزی بپرسه، دستش رو گرفتم و گفتم:

ـ بیا دیگه... دیرمون شد.

بعد با خنده ادامه دادم:

ـ یه ساعته اینجا وایستادی داری عین مجسمه منو نگاه می‌کنی!

نیلوفر فقط یه نگاه کوتاه بهم کرد و چیزی نگفت.

کلید ماشین رو برداشتم و گفتم:

ـ امروز ماشین بابامو گرفتم. دیگه لازم نیست پیاده بریم.

نیلوفر لبخند کم‌رنگی زد.

ـ آها... خوبه.

نیلوفر:

همین که پیام روی صفحه‌ی گوشی رها رو دیدم، انگار زمان برای چند لحظه ایستاد.

«باشه عزیزم... خوش بگذره.»

فرستنده...

آرمان.

چند لحظه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره موندم.

باورم نمی‌شد.

آرمان... برای رها؟

نگاهم ناخودآگاه روی صورت رها نشست.

کاملاً معلوم بود دستپاچه شده.

بدون اینکه چیزی بگه، سریع صفحه‌ی گوشی رو خاموش کرد.

توی دلم هزار تا سؤال شکل گرفت، اما ترجیح دادم فعلاً چیزی نپرسم.

تمام مسیر توی سکوت گذشت.

هیچ‌کدوممون حرفی نزدیم.

چند دقیقه بعد جلوی یکی از پاساژهای شهر توقف کردیم.

وارد یه فروشگاه لباس شدیم.

فروشنده با لبخند گفت:

ـ خوش اومدین، بفرمایید.

ـ ممنون.

بین رگال‌های لباس قدم می‌زدیم و مدل‌ها رو نگاه می‌کردیم.

تا اینکه چشمم به یه مانتوی قشنگ افتاد.

لباس رو از روی چوب‌لباسی برداشتم و رو به رها گفتم:

ـ رها... به نظرت این قشنگه؟

رها نگاهی بهش انداخت و لبخند زد.

ـ آره، خیلی قشنگه. به نظرم همینو بخر. با اون شال طوسی که داری هم خیلی خوب ست میشه.

لباس رو دوباره جلوی خودم گرفتم و توی آینه نگاه کردم.

ـ راست می‌گی... فکر کنم با اون شال خیلی قشنگ بشه.

رها با لبخند سرش رو تکون داد.

ـ دقیقاً.

لباس رو برداشتم و به سمت صندوق رفتم تا حسابش کنم....

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌وششم ── 🥀

سه تا از لباس‌های دم دستیم رو داخل ساک گذاشتم. توی آخرین لحظه هم یه بسته چیپس و بازی فکری رو انداختم داخلش.

گوشیم رو برداشتم و خودمو روی تخت انداختم.

چند تا پیام برام اومده بود.

اولین پیام از طرف رها بود.

سلام نیلوفر، خوبی؟

- آره، خوبم.

چند دقیقه بعد دوباره پیام داد.

- بیا، اینم شماره آرمان. از داداشم برات گرفتم. امروز گفتی نتونستی دوباره شمارشو ازش بگیری.

چند لحظه به صفحه گوشی خیره موندم.

بعد نوشتم:

- ممنونم... فقط مطمئنی شماره رو از داداشت گرفتی؟

- آره، چطور؟

لبم رو گاز گرفتم و نوشتم:

- هیچی... ولش کن.

- شب بخیر.

- شب بخیر.

گوشی رو کنار گذاشتم.

توی دلم گفتم:

«حتی به روی خودش هم نیاورد که قبلاً با آرمان رابطه داشته... یا شاید هنوزم باهاش در ارتباطه...»

🌙 ───────── 🌙

صبح زود با صدای پچ‌پچ حنانه، دخترخاله‌م، و مژگان از خواب بیدار شدم.

سرم به‌شدت درد می‌کرد، اما چیزی نگفتم.

حنانه پرده رو کنار زد و گفت:

- صبح بخیر، زیبای خفته! می‌دونی ساعت چنده؟

چشمامو مالیدم.

- صبح بخیر... چند؟

- هشت و نیمه! فقط ده دقیقه وقت داری آماده شی، بدو!

با بی‌حوصلگی گفتم:

- برو بابا...

و دستم رو توی هوا تکون دادم.

از کمد لباس برداشتم و رفتم حموم.

بعد از یه دوش کوتاه، آماده شدم.

هنوز درست موهامو خشک نکرده بودم که غرغرهای خاله سارا بلند شد.

- نیلوفر، زودتر بیا! همه منتظرن.

با عجله کفشامو پوشیدم و رفتم جلوی در.

امروز قرار بود با ون خاله سارا بریم گردش.

تقریباً هر ماه یکی دو بار همچین برنامه‌ای داشتیم.

بچه‌ها سر اینکه کی عقب بشینه دعواشون شده بود.

از فرصت استفاده کردم و دویدم سمت ون.

خودمو روی صندلی آخر ولو کردم.

با خنده گفتم:

- اینجا مال منه!

اما کمتر از یک دقیقه بعد، همه با هم حمله کردن و با کلی زور منو از روی صندلی پایین کشیدن.

آخرش مجبور شدم کنار الهه بشینم.

راستش، از این بابت اصلاً ناراحت نبودم.

الهه بعد از رها، تنها کسی بود که راز عاشقانه‌ی من رو می‌دونست.

حدود دو سال پیش، خودم همه چیز رو براش تعریف کرده بودم.

با لبخند نگاهم کرد.

- چطوری نیلوفر؟ احساس می‌کنم حالت خوب نیست.

لبخند کم‌رنگی زدم.

- نه بابا... خوبم. فقط یه اتفاق کوچیک افتاده.

اون موقع هنوز بزرگ‌ترها سوار نشده بودن و صدای بچه‌ها از ته ماشین می‌اومد.

آروم به الهه گفتم:

- اِلی... یه چیزی بگم، دعوام نمی‌کنی؟

با شک نگاهم کرد.

- نه... چی شده؟

لب پایینمو گاز گرفتم.

- راستش... با آرمان رفتم سر قرار.

چشم‌های الهه از تعجب گرد شد...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌وهفتم ── 🥀

با ناباوری نگاهم کرد.

بعد با صدایی بلند گفت:

- چی گفتی؟! نیلوفر... تو چی کار کردی؟

همه‌ی سرها به سمت ما چرخید.

از خجالت سرمو پایین انداختم.

الهه بدون اینکه چیزی بگه، دستمو گرفت و از ون پایین کشید.

چند قدم اون‌طرف‌تر، کنار نیمکت‌های پارک روبه‌روی خونه نشستیم.

همین که نشست، اخماش بیشتر توی هم رفت.

- حالا از اول، همه چیزو برام تعریف کن.

آروم گفتم:

- تقصیر من نبود... 

خود آرمان از داداش رها خواسته بود که بهم بگه باهاش برم سر قرار.

الهه با حرص گفت:

- یعنی هر پسری ازت خواست بری قرار، تو هم قبول می‌کنی؟

دستشو گرفتم و با حالت التماس گفتم:

- اِلی جون... تو خودت می‌دونی من چقدر عاشق آرمانم.

یه نفس عمیق کشید.

- می‌دونم... ولی این دلیل نمی‌شه. 

اگه سیامک بفهمه، می‌دونی چه اتفاقی می‌افته؟

سرمو پایین انداختم.

قبل از اینکه چیزی بگم، صدای مامان طلا بلند شد.

- نیلوفر! الهه! زود بیاین، می‌خوایم راه بیفتیم.

هر دو از جامون بلند شدیم و برگشتیم سمت ون.

روی همون صندلی قبلی نشستیم.

الهه تمام مسیر اخم کرده بود.

هر بار نگاهم بهش می‌افتاد، سریع نگاهشو ازم می‌گرفت.

حق هم داشت.

تا جایی که یادم می‌اومد، توی کل فامیل فقط من جرئت کرده بودم با یه پسر برم قرار.

البته شاید بقیه هم رفته بودن و ما خبر نداشتیم...

اما الهه؟

اون حتی توی تمام عمرش با یه پسر غریبه درست‌وحسابی حرف هم نزده بود، چه برسه به اینکه بخواد باهاش قرار بذاره.

🌙 ───────── 🌙

پاهایم خشک شده بود و انگار توان تکان خوردن نداشتم. با کشیده شدن دستم، از جا بلند شدم.

- خوب خوابیدی‌ها! امروز که همش تو چرت بودی.

لبخندی زدم.

- چیکار کنم؟ حنانه، من همیشه توی راه حوصله‌م سر میره.

حنانه دستم را کشید و روی یک تخته‌سنگ نشاند.

سیامک کنارم نشست.

- آبجی نیلوی ما چطوره؟

- خوبم داداش، تو چطوری؟

- منم خوبم. می‌گم، نمی‌خوای بر...

وسط حرفش گوشی‌ام زنگ خورد.

به صفحه نگاه کردم.

«آرمان»

همان لحظه متوجه نگاه خیره‌ی سیامک به گوشی شدم.

بدون معطلی تماس را رد کردم.

مطمئن بودم اسم روی صفحه را دیده، اما به روی خودم نیاوردم.

بعداً یک جوری جمعش می‌کردم...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌وهشتم ── 🥀

سیامک با صدایی جدی گفت:

- کی بود اون؟

برای چند لحظه خشکم زد.

- هان؟ کی؟

- همونی که نخواستی جلوی من جواب تلفنشو بدی.

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

- هیچی... یکی از بچه‌های دانشگاهه. چند هفته پیش جزوه‌شو ازش گرفتم، حالا هر روز زنگ می‌زنه میگه جزوه‌مو بیار. گفتم جمعه که از سفر برگشتیم براش میارم.

سیامک چند ثانیه نگاهم کرد. بعد فقط ابروهاش رو بالا انداخت.

- آها...

خواستم بحث رو عوض کنم.

- راستی، چی داشتی می‌گفتی سیامک؟

دستش رو توی جیبش کرد و بی‌حوصله گفت:

- هیچی... ولش کن.

- باشه، پس من برم.

ازش فاصله گرفتم و وارد یکی از سرویس‌های بهداشتی اقامتگاه شدم.

در رو بستم و سریع شماره آرمان رو گرفتم.

چند بوق خورد...

بعد از بوق پنجم، بالاخره صداش توی گوشم پیچید.

- الو... سلام نیلوفر خانم.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

- سلام آقا آرمان، حالتون چطوره؟

- مرسی، ممنونم. شما چطورید؟

- خوبم، ممنون. بفرمایید، کاری داشتید؟

چند لحظه سکوت کرد. انگار لحن صداش نسبت به قبل آروم‌تر شده بود.

- راستش... دیروز وقتی از کافه رفتید، احساس کردم حالتون خوب نبود. گفتم زنگ بزنم ببینم بهتر شدید یا نه.

- بله، ممنون از نگرانی‌تون. حالم بهتره.

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

- راستی... یکی از دوستام این شنبه توی ویلای خودش مهمونی گرفته. به من هم گفته حتماً با شما بیام. خواستم ببینم... موافق هستید؟

برای چند ثانیه فکر کردم.

- اممم... راستش باید یه کم فکر کنم. احتمالاً بتونم بیام.

- خیلی خب. هر وقت تصمیم گرفتید، بهم خبر بدید.

- چشم.

- دیگه کاری ندارید؟

- نه... خداحافظ.

- خداحافظ، نیلوفر خانم.

🌙 ───────── 🌙

سیامک

بعد از سال‌ها، دوباره صدای اون عوضی رو شنیدم...

همون کسی که زندگیمو سیاه کرد.

پشت درِ چوبی سرویس ایستاده بودم تا نیلوفر منو نبینه.

باورم نمی‌شد این بار سمش به خواهر من رسیده باشه.

اون آدم با زندگی من کاری کرد که پنج ساله هر شب با قرص اعصاب بخوابم...

و حالا هنوز هم دست‌بردار نبود.

صدای قدم‌های نیلوفر که نزدیک شد، سریع از اونجا دور شدم.

نمی‌خواستم سفرش رو همون لحظه خراب کنم.

آروم وارد اقامتگاه شدم، روی تخت نشستم و انگشت شستم رو محکم روی پیشونیم فشار دادم.

این سردرد لعنتی دوباره سراغم اومده بود...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه بیست‌ونهم ── 🥀

نیلوفر:

روی تخت غلت می‌زدم و مدام به رفتار رها فکر می‌کردم.

هر بار که اسم آرمان رو پیشش آورده بودم، واکنشش عجیب بود.

همش با خودم فکر می‌کردم شاید فقط یه تشابه اسمی باشه... اما بلافاصله روی این فکر خط می‌کشیدم.

 این چند روز زیاد به رها اعتماد نداشتم.

چند بار دیده بودم که گوشی‌ش رو از بقیه قایم می‌کنه. هر وقت هم کسی بهش زنگ می‌زد، سریع تماس رو رد می‌کرد.

قبلاً شاید این چیزا برام مهم نبود، اما الان بیشتر از همیشه ذهنمو درگیر کرده بود.

همین موقع صدای مژگان توی اتاق پیچید.

- نیلوفر، کجایی؟!

- اینجام... رو تخت دراز کشیدم.

مژگان اومد کنارم و با اخم ساختگی گفت:

- هنوزم تو فکری؟! ببینم اصلاً به چی این‌قدر فکر می‌کنی؟

- هیچی... ولش کن.

مژگان خندید و گفت:

- من یه جا خوندم آدم وقتی عاشق میشه، همش توی فکره... همش به معشوقش فکر می‌کنه.

بعد با شیطنت نگاهم کرد.

- نکنه تو هم عاشق شدی و ما خبر نداریم؟

تو دلم گفتم:

چه جورم عاشق شدم... عاشق کسی که عاشق یکی دیگه‌ست.

حتی نمی‌دونستم چطور باید این حس رو برای خودم توضیح بدم، چه برسه به بقیه.

لبخند مصنوعی زدم.

- نه بابا... عشق چیه؟ عشق کشکه.

تو دلم به خودم خندیدم.

آره... معلومه خیلی هم کشکه، که دو ساعته فقط داری بهش فکر می‌کنی...

مژگان دستمو کشید.

- بلند شو بریم بیرون. از وقتی اومدیم اینجا یا سرت توی گوشیه، یا مثل معتادا زل می‌زنی یه گوشه و میری تو فکر.

یه نفس عمیق کشیدم.

- باشه... الان میام. فقط بذار شالمو درست کنم.

مژگان با صدای بلند گفت:

- باشه، من منتظرم.

اخم کردم.

- واسه چی داد می‌زنی؟ من که همین‌جام.

دوباره خندید.

- هیچی بابا... شنیدم آدم وقتی عاشق میشه، گوشاشم سنگین میشه!

همینو گفت و از اتاق بیرون رفت.

لبخند بی‌اختیاری روی لبم نشست.

توی همون چند ثانیه، یه حسی ته دلم می‌گفت:

«برو بیرون... خوش باش... دنبال عشق و عاشقی هم نباش.»

اما مگه آدم همیشه به حرف دلش گوش می‌ده؟

وقتی از اتاق بیرون رفتم، مژگان، عاطفه و حنانه منتظرم بودن.

همین که منو دیدن، هر سه لبخند زدن.

- چه عجب! بالاخره پیدات شد.

منم خندیدم.

- انگار خیلی دلتون برام تنگ شده بود.

هر چهار نفرمون زدیم زیر خنده.

حدود ده دقیقه کنار هم راه رفتیم تا رسیدیم به یه رودخونه‌ی قشنگ.

صدای آب، هوای خنک و منظره‌ی اطراف، آدمو مجبور می‌کرد چند دقیقه فقط به طبیعت نگاه کنه.

رو به عاطفه گفتم:

- عاطفه، میشه کنار رودخونه چند تا عکس ازم بگیری؟

لبخند زد.

- معلومه که میشه.

دوربین عکاسیش رو برداشت و چند تا عکس ازم گرفت.

هنوز مشغول ژست گرفتن بودم که...

حس کردم کسی پشت سرم ایستاده...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • هاها 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌ام ── 🥀

همین که احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده، سریع برگشتم.

با دیدن چهره‌ی خشمگین سیامک، خشکم زد.

بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو روی شونه‌م گذاشت و آروم، اما با لحنی که پر از خشم بود، گفت:

- بیا... توی اقامتگاه کارت دارم.

قلبم شروع کرد به تند زدن.

کف دستام خیس عرق شده بود.

سیامک هر وقت با این قیافه حرف می‌زد، یعنی قرار نبود اتفاق خوبی بیفته.

بی‌حرف دنبالش راه افتادم.

وارد اقامتگاه شدیم.

روی یکی از سکوها نشستم، اما هنوز جرئت نداشتم سرم رو بالا بیارم.

سیامک چند لحظه فقط نگاهم کرد، بعد با عصبانیت گفت:

- اون آرمانی که داشت بهت زنگ می‌زد... همون آرمانیه که چند سال پیش باهاش رفیق بودم؟

می‌دونستم وقتی همچین سؤالی می‌پرسه، یعنی تقریباً مطمئنه.

فقط می‌خواست حقیقت رو از زبون خودم بشنوه.

آب دهنم رو قورت دادم.

بالاخره یه روز می‌فهمید...

چه بهتر که الان می‌فهمید.

با صدای لرزون گفتم:

- راستش... داداش...

وسط حرفم پرید.

- فقط یه کلمه بگو... آره یا نه؟

سرم رو آروم پایین انداختم.

- آره...

هنوز کلمه از دهنم کامل بیرون نیومده بود که...

سیلی محکمی روی صورتم نشست.

سرم به یک طرف کج شد.

اشک، بی‌اختیار روی گونه‌هام سرازیر شد.

سیامک با تمام توانش فریاد زد:

- چند بار بگم؟! چند بار بهت گفتم با اون عوضی حرف نزن؟!

یه پوزخند تلخ زد.

- هه... فقط همین یکی مونده بود که خواهر من با کسی بره سر قرار که زندگیمو نابود کرده!

با ناباوری بهش نگاه می‌کردم.

از کجا فهمیده بود؟

کی بهش گفته بود؟

هنوز توی شوک بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد.

سیامک نگاهش رو به گوشی دوخت.

بعد دستش رو سمتم دراز کرد.

گوشیتو بده.

با گریه گفتم:

- داداش... ببخشید... غلط کردم.

- خفه شو!

دوباره دستش رو جلو آورد.

- گوشیتو بده.

آستینش رو گرفتم.

- داداش... تروخدا ببخشید... داداش...

با عصبانیت فریاد زد:

- میگم خفهههه شو!

صدای دادِش توی کل محوطه پیچید.

همون لحظه خاله سارا، مامان طلا و دایی بهرام با عجله خودشون رو بهمون رسوندن.

خاله سارا با وحشت گفت:

- وای خدا... سیامک! چرا بچه رو می‌زنی؟

سیامک بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، گفت:

- همتون ساکت شید!

بعد با عصبانیت ادامه داد:

- اگه بدونید این دختر چه کاری کرده، با دستای خودتون قبرشو می‌کنید!

رو به مامان کرد.

- صد بار بهت گفتم حواست به این دختر نانجیب باشه... ولی هر دفعه خودتو زدی به اون راه!

اشک توی چشم‌های مامان جمع شد.

- مگه چی شده، سیامک؟ نیلوفر... کاری کردی؟

مامان با عجله اومد سمتم، دستم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد.

خاله سارا هم لباسامو تکوند.

حس می‌کردم همه‌ی آدم‌های اطراف فقط دارن به ما نگاه می‌کنن.

سیامک با عصبانیت گفت:

- بچه‌های صافکاری بهم خبر دادن که این... این دختر با اون آرمانِ عوضی قرار می‌ذاشته!

بعد با تمسخر ادامه داد:

- آره... خانم واسه من قرار می‌ذاشته!

با شنیدن حرفش، مامان خشکش زد.

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین اومد.

- چی میگی، سیامک...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌ویکم ── 🥀

با صدای مامان، بغضم ترکید و زدم زیر گریه.

دایی بهرام جلو اومد، دست سیامک رو گرفت و گفت:

- سیامک دایی، حالا نیلوفر دو کلمه با یه پسر حرف زده، چرا حرف توی دهن مردم می‌ذاری؟

سیامک با عصبانیت نگاهش کرد.

- یعنی حرف منو باور نمی‌کنید؟

دایی بهرام آروم گفت:

- ما همچین چیزی نگفتیم، دایی.

سیامک بدون اینکه چیزی بگه، گوشی موبایلش رو از جیبش بیرون آورد و وارد گالری شد.

همون لحظه دلم هری ریخت.

خدایا... نکنه همون چیزی که فکر می‌کنم...

سیامک گوشی رو بالا گرفت و گفت:

- نگران نباشید... از دست گلِ خانمتون عکس هم دارم.

مامان با دو دست کوبید توی سرش.

- وای خدا... دختر، تو چه کار...

سیامک نذاشت حرف مامان تموم بشه.

- اصلاً می‌دونی چیه؟ من با قرار رفتن نیلوفر مشکلی ندارم.

همه با تعجب بهش نگاه کردن.

صداش رو بلندتر کرد و گفت:

- فقط می‌خوام بدونم چرا باید با این پسره‌ی بی‌ناموس بره سر قرار؟!

الهه همون لحظه جلو اومد، بازوم رو گرفت و گفت:

- سیامک داداش، این همه آدم میرن سر قرار. بذار یه بارم نیلوفر بره. مگه کار خلافی کردن؟ فقط رفتن حرف زدن، همین.

سیامک یه خنده‌ی عصبی کرد.

- خواهر منو با بقیه یکی نکن!

بعد با حرص ادامه داد:

- شماها اون آدمو نمی‌شناسید... می‌شناسید؟ می‌دونید با زندگی من چه کار کرد؟ نه... نمی‌دونید، نبایدم بدونید.

خاله سارا آهی کشید.

- ای وای، خاله... مگه با زندگیت چی کار کرده که این‌قدر ازش کینه داری؟

همون لحظه گوشی من دوباره زنگ خورد.

به صفحه نگاه کردم.

«آرمان»

نفسم بند اومد.

وای... این چرا ول‌کن نیست؟

سیامک با دیدن اسم آرمان گفت:

- گوشیتو بده.

چند قدم عقب رفتم.

- داداش... تروخدا، شر نکن.

- من که کاری نکردم، اول تو شر درست کردی.

اشک از چشمام پایین می‌اومد.

- آره... من اشتباه کردم... فقط تروخدا ولم کن.

دایی بهرام جلو اومد و گفت:

- سیامک دایی، این پسره هر کی هست، مگه چه کار کرده که حاضری آبروی خواهرتو جلوی این همه آدم ببری؟

سیامک با چشم‌های قرمز شده بهش خیره شد.

- زندگیمو نابود کرد...

چند لحظه سکوت کرد.

بعد با صدایی گرفته گفت:

- پنج ساله... پنج ساله که با قرص خوابم می‌بره.

اشاره‌ای به من کرد.

- حالا خواهرم رفته با همون آدم قرار گذاشته...

دوباره نگاهم کرد.

- گوشیتو بده... قبل از اینکه بیشتر از این آبروتو ببرم.

اشک‌هام بند نمی‌اومد.

- نه... نمی‌دم... داداش، تروخدا...

هنوز جمله‌م تموم نشده بود که...

تق!

دوباره سیلی محکمی خورد توی صورتم.

تعادلم رو از دست دادم و روی زمین افتادم.

گوشیم از دستم پرت شد و چند متر اون‌طرف‌تر افتاد.

سیامک سریع رفت سمتش، گوشی رو برداشت و تماس رو جواب داد.

همه‌چیز دور سرم می‌چرخید.

نفسم بالا نمی‌اومد.

فقط به سیامک نگاه می‌کردم...

و دعا می‌کردم آرمان چیزی نگه که اوضاع از این هم بدتر بشه...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌ودوم ── 🥀

درست نمی‌فهمیدم توی اون چند ثانیه چه اتفاقی افتاد.

فقط یادمه الهه و خاله سارا زیر بغلمو گرفتن و از روی زمین بلندم کردن.

سیامک کمی ازمون فاصله گرفته بود و داشت با یکی حرف می‌زد، اما انقدر سرم گیج می‌رفت که درست متوجه حرفاش نمی‌شدم.

خداروشکر اطرافمون شلوغ نبود.

فقط من بودم، الهه، خاله سارا، مامان، دایی بهرام و سیامک.

همون لحظه توی دلم خدا رو شکر کردم که بقیه‌ی فامیل اونجا نبودن.

از دایی بهرام و خاله سارا مطمئن بودم که این ماجرا رو برای کسی تعریف نمی‌کنن.

آروم خودمو ازشون جدا کردم و رفتم سمت اتاق کوچیکی که من، الهه و حنانه توش بودیم.

روی تخت نشستم.

سرمو بین دستام گرفتم و چشمامو بستم.

تق... تق...

- بیا داخل.

الهه با یه لیوان شربت وارد اتاق شد.

لیوان رو سمتم گرفت و آروم گفت:

- حالت بهتره نیلوفر؟

نگاهی بهش کردم.

- نه... واقعاً نه.

الهه کنارم نشست.

- میشه بگی چی شد که کارتون به اینجا کشید؟

متعجب نگاهش کردم.

- به کجا؟

- به اینجا که اون بهت زنگ بزنه... بعد سیامک این‌جوری بفهمه.

یه آه کشیدم.

- ـ راستش... دو روز پیش دوباره رفتم سر قرار با آرمان. اونجا اومد و گفت که آره، من عاشق یکی دیگه‌ام و این حرفا...

الهه با تعجب نگاهم کرد.

ادامه دادم:

- ـ منم دیگه همون‌جا زدم بیرون. اصلاً فکر نمی‌کردم دوباره بهم زنگ بزنه. احتمالاً یکی شمارمو بهش داده، وگرنه اگه می‌دونستم این‌قدر پیله‌ست، سیم‌کارتمو درمی‌آوردم که سیامک هم نفهمه

الهه چند لحظه ساکت موند.

بعد گفت:

- نیلو...

- جانم؟

- گوشیمو می‌خوای؟

-  آره... میشه بدیش؟ می‌خوام به رها زنگ بزنم.

لبخند کوچیکی زد.

آره، بگیر.

گوشیشو از داخل کیفش درآورد و گذاشت توی دستم.

قبل از اینکه شماره رها رو بگیرم، الهه دوباره گفت:

- یه چیزی بپرسم؟

- بپرس.

- با اینکه گفته هنوز عاشق یکی دیگه‌ست... بازم دوستش داری؟

بدون اینکه حتی فکر کنم، جواب دادم:

- آره...

چشمام دوباره پر از اشک شد.

- هنوزم دوستش دارم.

الهه نفس عمیقی کشید.

- ببین... معمولاً پسرا اوایل آشنایی خودشونو یه جور دیگه نشون میدن، ولی باورم نمی‌شه آرمان همچین حرفی زده باشه.

شونه‌هامو بالا انداختم.

- منم نمی‌دونم...

شماره‌ی رها رو گرفتم.

چند بار بوق خورد...

اما جواب نداد.

گوشی رو پایین آوردم.

- جواب نمی‌ده...

الهه دستشو روی شونه‌م گذاشت.

- نیلو... قبل از اینکه از آرمان متنفر بشی، بذار حقیقتو کامل بفهمیم.

شاید اون این حرفو زده تا بفهمه تو واقعاً دوستش داری یا نه...

یا شاید خواسته ببینه با وجود همه‌ی مشکلات، حاضر میشی کنارش بمونی یا نه.

سرمو پایین انداختم.

- نمی‌دونم، الهه...

واقعاً نمی‌دونم...

فقط خستم...

خیلی خستم...

می‌خوام بخوابم.

الهه لبخند تلخی زد.

- باشه... بخواب.

سرمو آروم روی بالش گذاشتم.

پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم.

چشمامو بستم...

و بعد از چند دقیقه، خوابم برد.

🌙 ───────── 🌙

صبح روز بعد...

با صدای خنده‌ی بچه‌ها چشمامو باز کردم.

- صبح بخیر... حالت چطوره؟

پلک‌هامو مالیدم.

- خوبم... ممنون.

حنانه خندید و گفت:

- این زیبای خفته هم که همش خوابه!

هر پنج نفرمون زدیم زیر خنده.

راست هم می‌گفت.

از اول سفر تا الان، یا خواب بودم یا توی فکر.

الهه لبخند زد.

- نیلو... می‌خوای باهامون بیای کوه‌نوردی؟

اصلاً حوصله نداشتم.

اما با خودم گفتم شاید اگه یه کم بیرون برم، ذهنم از اتفاقای دیشب دور بشه.

لبخند کم‌رنگی زدم.

- باشه... میام.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌وسوم ── 🥀

با غرغر گفتم:

- خستم... میشه یه کم وایسیم؟

الهه بدون اینکه برگرده نگام کنه، گفت:

- نیلو، پشت سرمون بیا. این‌قدر هم غر نزن.

لبامو جمع کردم.

- آخه الهه، دو ساعته داریم راه میریم.

هنوز حرفم تموم نشده بود که حنانه با ذوق گفت:

- بچه‌ها... اونجا رو نگاه کنید!

همه هم‌زمان نگاهمون رو به سمتی که اشاره می‌کرد چرخوندیم.

مژگان با هیجان گفت:

- وای، چه کافه‌ی قشنگی! تازه باز شده؟

چند ثانیه با تعجب بهش خیره شد و ادامه داد:

- پارسال که اومده بودیم، همچین جایی نبود.

لبخند زدم و گفتم:

- آره... دقیقاً به دلم افتاده بود یه جا پیدا بشه که یه کم استراحت کنیم.

همه با حرفم زدیم زیر خنده.

عاطفه با خنده گفت:

- معلومه فقط دنبال بهونه‌ای که بشینی!

شونه‌ای بالا انداختم.

- خب آره... مگه بده؟

چند دقیقه بعد، هر پنج نفرمون روی یکی از نیمکت‌های کافه نشستیم.

حنانه نگاهمون کرد و گفت:

- بچه‌ها، همتون بستنی می‌خورید دیگه؟

تقریباً هم‌زمان گفتیم:

- آره.

چند دقیقه بعد بستنی‌هامون رو آوردن.

هنوز دو سه قاشق بیشتر نخورده بودم که صدای زنگ گوشی الهه بلند شد.

بی‌اختیار گوشام تیز شد.

الهه یه نگاه به صفحه‌ی گوشیش انداخت و بعد نگاهم کرد.

- نیلو... رهاست.

دستم رو دراز کردم.

- بده به من... اینو نگه دار تا برگردم.

بستنی رو دادم دستش.

- باشه.

گوشی رو گرفتم و تماس رو وصل کردم.

- بفرمایید؟

چند ثانیه بعد صدای رها توی گوشم پیچید.

درسته که این چند روز نسبت بهش شک کرده بودم...

ولی با همه‌ی اون شک‌ها، هنوز کسی رو نداشتم که بیشتر از رها بهش اعتماد کنم.

- الو... سلام رها، منم نیلوفر.

- وای نیلوفر! خودتی؟

نفس راحتی کشید و ادامه داد:

- کشتم خودمو از بس به گوشیت زنگ زدم. چرا جواب نمی‌دادی؟

آهی کشیدم.

- داستانش طولانیه...

بعد از چند لحظه مکث، آروم گفتم:

- فقط یه کاری برام می‌کنی؟

- آره، بگو.

- به آرمان بگو دیگه به گوشیم زنگ نزنه.

رها چند لحظه ساکت شد.

ادامه دادم:

- داداشم فهمیده... گوشیمم ازم گرفته. بهش بگو فعلاً دوروبر من نیاد، وگرنه دوباره دردسر میشه.

- باشه.

چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:

- خیلی نگرانت شده بودم، نیلوفر. داداشمم دیروز می‌گفت آرمان بهت زنگ زده، ولی یه مرد به جاش جواب داده.

قلبم فرو ریخت.

رها ادامه داد:

- آرمانم دیگه چیزی نگفته و گوشی رو قطع کرده. بعدش رفته دم در خونتون. هرچی زنگ زده، کسی درو باز نکرده. منم بهش گفتم که نیلوفر سه روز رفته سفر.

لبخند تلخی زدم.

- آها... ممنونم. فقط بهش بگو فعلاً دوروبر خانوادم نیاد تا اوضاع آروم بشه.

- باشه.

بعد با تعجب پرسید:

- از این به بعد به همین شماره زنگ بزنم؟

- فعلاً آره... تا ببینم سیامک گوشیمو کی پس میده.

رها دوباره پرسید:

- راستی، چرا گوشیتو گرفته؟

نفس عمیقی کشیدم.

- خودمم دقیق نمی‌دونم... فقط میگه آرمان آدم بدیه و زندگیشو خراب کرده. احتمالاً هنوز به خاطر همون ماجرای قدیمی ازش کینه داره.

- آره... احتمالاً.

بعد با همون لحن همیشگیش گفت:

- خب دیگه کاری نداری؟

همون لحظه یه فکر سمج افتاده بود به جونم.

بپرس...

الان بهترین فرصته...

بپرس چرا آرمان بهش پیام می‌داده...

توی دلم به خودم نهیب زدم.

تا کی می‌خوای برای خودت داستان ببافی؟

دلتو بزن به دریا... بپرس.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌وچهارم ── 🥀

نفس عمیقی کشیدم و بالاخره دلم رو به دریا زدم.

- راستش رها... یه سوال چند روزه ذهنمو درگیر کرده.

- چه سوالی؟

چند لحظه مکث کردم و بعد آروم گفتم:

- تو... قبلاً با آرمان رابطه داشتی؟

چند ثانیه اون طرف خط سکوت شد.

انگار نفس رها بند اومده بود.

بالاخره با لحنی که معلوم بود جا خورده، گفت:

- نه... برای چی همچین سوالی می‌پرسی؟

لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم:

- راستش... چند روز پیش چند بار دیدم که به آرمان پیام می‌دادی. اونم توی پیاماش همش بهت می‌گفت «عشقم» و «عزیزم»...

چند لحظه سکوت کرد...

بعد یهو صدای خنده‌ش توی گوشم پیچید.

- آهااا... اونو می‌گی؟

با تعجب گفتم:

- آره... همونو.

رها هنوز داشت می‌خندید.

- راستش الان نمی‌تونم برات توضیح بدم.

اخم کردم.

- چرا؟

- چون اگه بخوام تلفنی بگم، باید از اول تا آخرش رو تعریف کنم. هر وقت حضوری دیدمت، همه‌چی رو برات می‌گم.

با حرص گفتم:

- خب الان بگو دیگه... تا اون موقع از فضولی می‌میرم.

رها با شیطنت گفت:

- نه خانم! باید حضوری بیای.

بعد با خنده ادامه داد:

راستی... اون شیرینی مخصوصی که همیشه می‌خری هم یادت نره.

لبخند زدم و سرمو تکون دادم.

- وای... چقدر رو داری.

تک‌خنده‌ای زد.

- همینی که هست. از خداتم باشه.

با خنده گفتم:

- خیلی خب... من دیگه برم.

- باشه. کاری نداری؟

- نه قربونت... خداحافظ.

- خدانگهدار.

تماس رو قطع کردم و گوشی الهه رو بهش پس دادم.

بستنی آب‌شده‌مو از دستش گرفتم و آروم شروع کردم به خوردنش.

حرف‌های رها یه ذره از آشوب دلم کم کرده بود.

حداقل فهمیدم شاید همه‌ی اون فکرایی که این چند روز توی ذهنم ساخته بودم، فقط یه سوءتفاهم بوده باشه.

هنوز غرق فکر بودم که صدای مژگان رشته‌ی افکارمو پاره کرد.

- پاشید، پاشید! باید ادامه‌ی مسیر رو بریم.

با غرغر گفتم:

- باشه بابا... اینم ول‌کن نیست تا ما رو نبره نوک قله.

همه با حرفم زدیم زیر خنده.

الهه نگاهی به مسیر انداخت و گفت:

- مژگان، نمی‌خوای تا همین‌جا بریم؟ از اینجا به بعد شیبش خیلی زیاده.

مژگان خندید.

- وای الهه... تو هم تنبل شدی‌ها!

توی تمام مسیر، فقط عاطفه بود که ساکت راه می‌رفت.

آروم زدم روی شونه‌ش.

- دخمل طلا... چرا حرف نمی‌زنی؟

لبخند کمرنگی زد.

- چی بگم؟ والله حرفی ندارم.

مژگان که چند متر جلوتر بود، برگشت و گفت:

- بچه‌ها، این قسمت شیبش زیاده. یکی‌یکی بیاید بالا.

با حرص گفتم:

- مژگان، میشه یه دقیقه دستور ندی؟

خندید و گفت:

- نیلوفر، بدو بیا بالا.

طبق معمول، خودش اول رفت بالا و بعد از بقیه خواست دنبالش برن.

دستم رو به سمت عاطفه دراز کردم.

- عاطفه، دستتو بده به من.

سرش رو به نشونه‌ی مخالفت تکون داد.

- نه... خودم میام.

- هر جور راحتی... ولی این قسمت سنگاش لقن، حواست باشه.

تقریباً همه با کمک هم از شیب بالا رفتیم.

فقط عاطفه مونده بود.

ارتفاع صخره زیاد نبود؛ شاید حدود یک متر و نیم.

عاطفه آخرین قدمش رو برداشت.

پاش رو روی آخرین سنگ گذاشت تا خودشو بالا بکشه...

اما سنگ زیر پاش لق بود.

سنگ از جاش کنده شد.

- وای...!

جیغ عاطفه توی کوه پیچید.

هر چهار نفرمون با وحشت دستامونو به سمتش دراز کردیم...

اما دیر شده بود...

بدنش از لبه‌ی صخره جدا شد و به سمت پایین سقوط کرد...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌وپنجم ── 🥀

نیلوفر:

با وحشت خودمو به لبه‌ی صخره رسوندم.

قلبم اون‌قدر محکم می‌زد که حس می‌کردم هر لحظه از سینه‌م بیرون می‌زنه.

همه با ترس پایین رو نگاه می‌کردیم...

اما چیزی که دیدیم باعث شد هممون سر جامون خشک بشیم.

عاطفه...

توی بغل سیامک بود.

نفسمو با آسودگی بیرون دادم و دستمو روی سینم گذاشتم.

- خداروشکر...

سیامک:

از صبح که دخترا رفتن کوهنوردی، یه حس بد افتاده بود به جونم.

هرچی سعی کردم بی‌خیالش بشم، نشد.

آخر سر طاقت نیاوردم و از دور دنبالشون راه افتادم.

چند متر پایین‌تر از مسیر، روی یه تخته‌سنگ نشسته بودم و حواسم به نیلوفر بود...

که یهو صدای جیغ عاطفه توی کوه پیچید.

بدون اینکه حتی فکر کنم، با تمام سرعت دویدم سمت صخره.

درست همون لحظه که از لبه سر خورد، خودمو رسوندم و توی هوا گرفتمش.

از شدت ترس، چشم‌هاش بسته بود.

برای چند ثانیه فکر کردم اتفاقی براش افتاده.

آروم صداش زدم.

- عاطفه... حالت خوبه؟

با شنیدن صدام، کم‌کم چشم‌هاشو باز کرد.

همین که فهمید توی بغل منه، گونه‌هاش از خجالت سرخ شد؛ درست مثل تمشک‌های وحشی کنار کوه.

بی‌اختیار لبخند زدم.

دیدم خیلی معذبه.

برای همین آروم گذاشتمش روی زمین.

همون موقع صدای الهه رسید.

- عاطفه... عاطفه، خوبی؟

عاطفه نفس عمیقی کشید.

- آره... خوبم.

نگاهش کردم.

هنوز دستاش می‌لرزید.

- احساس می‌کنم شوک بهت وارد شده. بهتره برگردیم اقامتگاه.

سرش رو پایین انداخت و گفت:

- یه کم لرز دارم... ولی چیزی نیست. می‌خوام تا آخر مسیر بیام.

اخم کردم.

- اما حالت خوب نیست.

بدون اینکه جوابمو بده، دوباره راه افتاد.

زیر لب گفتم:

- بیا خوبی کن...

از رفتارش یه کم حرصی شدم.

رو به دخترا گفتم:

- مواظب خودتون باشید. یه اتفاق دیگه نیفته، بعد بندازید گردن من.

الهه با خنده گفت:

- چشم داداش... خیالت راحت.

سری تکون دادم و راه برگشت رو پیش گرفتم.

عاطفه:

هنوز تمام بدنم می‌لرزید.

نه فقط از ترس...

از شوک.

من همیشه همین‌طوری بودم.

هر وقت یه اتفاق غیرمنتظره برام می‌افتاد، دست و پام شروع می‌کرد به لرزیدن.

نگاهم بی‌اختیار دنبال سیامک رفت.

از بچگی همیشه هوامو داشت.

مخصوصاً توی این چند سال اخیر...

نمی‌دونستم اسم این حسی که نسبت بهش داشتم چی بود.

فقط می‌دونستم هر بار کنار اون قرار می‌گیرم...

قلبم یه جور دیگه می‌زنه.

برای چند لحظه نگاهم به پشت سرش موند تا از چشمم دور شد...

بعد آروم نفسی کشیدم و دوباره همراه بقیه راه افتادم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌وششم ── 🥀

نیلوفر:

بی‌اختیار پامو روی زمین می‌کوبیدم.

- عکس گرفتنتون تموم نشد؟

مژگان بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:

- نه بابا، اینجا انقدر قشنگه که آدم دلش نمیاد بره.

توی این سه روزی که اینجا بودیم، تمام سعیمو کرده بودم که با سیامک روبه‌رو نشم.

همین موقع صدای سیامک از دور بلند شد.

- الهه! بچه‌ها، سریع باشید دیگه... دو ساعته منتظرتونیم!

مژگان دوربینشو خاموش کرد و گفت:

- باشه بابا... الان اومدیم.

بالاخره بعد از سه روز گردش، همه تصمیم گرفتن برگردیم خونه.

حس عجیبی داشتم...

از یه طرف دلم می‌خواست هرچه زودتر آرمانو ببینم...

از یه طرف دیگه دعا می‌کردم هیچ‌وقت دوباره نبینمش.

مامان گفت:

- خب، همه وسایلتونو برداشتید؟

- آره... بریم.

جعبه شیرینی و پاکت لباسامو برداشتم و سوار ون شدم.

برخلاف دفعه قبل، این بار دخترا عقب نشسته بودن.

کنار پنجره نشستم و محو گل‌کاری‌های کنار جاده شدم.

توی این چند روز هزار بار با خودم کلنجار رفته بودم که شاید یه ذره از حسم نسبت به آرمان کم بشه...

ولی هرچی بیشتر سعی می‌کردم فراموشش کنم، بیشتر توی فکرم می‌اومد.

دیگه خودمم از دست خودم خسته شده بودم.

امید اسپیکرشو از توی چمدون درآورد و گذاشت روی دسته صندلی.

بعدم صداشو تا ته زیاد کرد.

انقدر بلند بود که نزدیک بود پرده گوشمون پاره بشه.

دایی بهرام گفت:

- بابا فلشو بده وصل کنم به ضبط ماشین.

امید خندید.

- نه دایی... اینجوری بیشتر حال میده.

همه زدیم زیر خنده.

چند ساعت بعد...

همین که رسیدیم خونه، هنوز وسایلمو کامل زمین نذاشته بودم که صدای سیامک اومد.

- نیلوفر... یه دقیقه بیا اینجا.

آروم رفتم سمتش.

چند لحظه نگام کرد، بعد گفت:

- الان که دارم فکر می‌کنم... به اندازه کافی تنبیه شدی.

دستش رفت سمت گوشیم...

سیامک گوشی رو از جیبش درآورد و گرفت سمتم.

با ناباوری نگاش کردم.

- بگیر.

گوشیو از دستش گرفتم.

- ممنونم...

- خواهش.

دیگه چیزی نگفت و رفت.

تا وارد اتاق شدم، درو قفل کردم و بدون معطلی شماره آرمانو گرفتم.

بعد از چند بوق...

- الو... نیلوفر خانم؟

لبخند زدم.

- سلام آقای آرمان.

- سلام... حالتون چطوره؟

- مرسی... خوبم.

یه نفس عمیق کشیدم.

- ببخشید این چند روز جواب گوشیتونو ندادم... بعداً همه چی رو براتون تعریف می‌کنم، خیلی مفصله.

آروم گفت:

- اشکالی نداره...

بعد از چند ثانیه ادامه داد:

- میشه یه لحظه بیاید دم در؟

متعجب شدم.

- برای چی؟

- شما فقط بیاید... اونجا بهتون میگم.

چند لحظه فکر کردم.

- باشه... الان میام.

تماس رو قطع کردم و با عجله از اتاق بیرون زدم.

تمام راه یه فکر ولم نمی‌کرد...

اگه یه دفعه سیامک ببینتم چی؟

اگه آرمانو ببینه چی؟

اگه دوباره با هم درگیر بشن...

تپش قلبم هر لحظه بیشتر می‌شد.

وقتی رسیدم دم در...

از دور آرمانو دیدم.

روی اسکوتر برقی نشسته بود و با دیدنم برام دست تکون داد.

لبخند زدم.

همیشه عاشق این اسکوترهای برقی بودم.

آروم رفتم سمتش.

- سلام...

- سلام نیلوفر خانم.

هنوز جمله‌ش تموم نشده بود...

که یه دفعه احساس کردم دستی روی شونه‌م نشست.

تمام تنم یخ کرد...

آروم برگشتم...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌وهفتم ── 🥀

سیامک بود...

با چشم‌های قرمز و صورتی که از عصبانیت سرخ شده بود.

بدون اینکه نگاهم کنه، خیره شد به آرمان.

- تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟

چند قدم جلو رفت.

- گمشو از اینجا.

آرمان از جاش بلند شد.

- سیامک... من امروز اومدم فقط باهات حرف بزنم.

- ...

- می‌خوام گذشته رو برات توضیح بدم...

هنوز حرفش تموم نشده بود...

که مشت سیامک محکم خورد وسط صورتش.

صدای برخورد مشت توی خیابون پیچید.

خون از دماغ آرمان سرازیر شد.

جیغم بلند شد.

- داداش... نکن!

اما انگار سیامک هیچی نمی‌شنید.

دوباره و دوباره مشتاشو روی صورت آرمان فرود می‌آورد.

چند نفر از مردم دویدن سمتشون.

یکی داد زد:

- آقا ولش کن!

ولی سیامک دست‌بردار نبود.

انقدر زد...

که آرمان بی‌جون روی زمین افتاد.

وقتی بیهوش شد...

بازم سیامک عقب نکشید.

با لگد محکم کوبید توی کمرش.

من فقط خشکم زده بود.

نه زورم به سیامک می‌رسید...

نه می‌تونستم به آرمان کمک کنم...

فقط ایستاده بودم و اشک می‌ریختم.

یه پیرمرد کنارم گفت:

- دخترم... آشناتونه؟

با لکنت گفتم:

- ب... بله...

- پس وای نایستا... زنگ بزن اورژانس!

دستام انقدر می‌لرزید که چند بار شماره رو اشتباه گرفتم.

بالاخره تماس وصل شد.

چند دقیقه بعد آمبولانس رسید.

آرمانو روی برانکارد گذاشتن و بردنش.

همین که آمبولانس حرکت کرد...

دیگه نتونستم سرپا بمونم.

وسط خیابون روی زمین نشستم و زدم زیر گریه.

توی ذهنم فقط یه جمله تکرار می‌شد...

«همه اینا تقصیر منه...»

🌙 ── دو هفته بعد ── 🌙

روی تختم نشسته بودم و به صفحه‌ی گوشیم زل زده بودم.

قرار بود ساعت دو، یواشکی با رها بریم ملاقات آرمان.

دلم برای دیدنش بدجوری تنگ شده بود.

گوشیم زنگ خورد.

با دیدن اسم رها سریع جواب دادم.

- الو نیلو؟

- الو رها، کجایی؟

- دم در خونتونم. با ماشین شاهین اُمدم ، نمی‌خواد با موتور بیای.

- باشه.

همین که به در سالن رسیدم، سیامک جلوم سبز شد.

- کجا کجا نیلو خانم؟

خشکم زد.

- هی... هیچی داداش، می‌خوام برم پیش دوستم.

چشم‌هاشو ریز کرد.

- اون‌وقت دوستت کیه؟

لبم لرزید.

- داداش... می‌خوام برم پیش رها...

اشک‌هام سرازیر شد.

- ولم کن دیگه داداش...

گفتن همین چند کلمه همانا...

و سیلی خوردن از سیامک همانا.

دستم رو روی صورتم گذاشتم و با بغض نگاش کردم.

اما هنوز نمی‌دونستم این تازه شروع دردسرهای اون روزه...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌وهشتم ── 🥀

- آره ولت کنم که بری پیش اون پسره؟ نوچ! منو بد شناختی. من خام حرفای توی یاغی نمی‌شم!

گوشه‌ی شالم رو گرفت و با عصبانیت منو سمت خودش کشید و بعد هلم داد روی تخت.

در رو محکم بست و قفل کرد.

زدم زیر گریه.

باورم نمی‌شد سیامک این‌قدر عصبانی شده باشه.

چند روز پیش، تقریباً یک هفته بعد از اون اتفاق، احضاریه‌ی دادگاه برای سیامک اومده بود. پلیس هم اومده بود و گفته بود به خاطر درگیری با آرمان باید بره دادگاه.

دادگاهش صبح بود.

همین تنها امیدی بود که داشتم.

با خودم فکر کرده بودم شاید وقتی سیامک از خونه بیرونه، بتونم فرار کنم و برم پیش آرمان.

دلم برای دیدنش پر می‌کشید.

گوشیم زنگ خورد.

با عجله جواب دادم.

- الو... سلام رها.

- نیلو؟ کجایی؟ چرا صدات اینجوریه؟

- راستش... راستش من نمی‌تونم بیام.

- چی؟ چرا؟ حالت خوب نیست؟

- داداش سیامک منو انداخته تو اتاق و درو قفل کرده.

صدای رها یک‌دفعه عوض شد.

- وای خاک به سرم! بذار الان میام دنبالت!

- نه رها، توروخدا...

اما قبل از اینکه حرفم تموم بشه، تماس قطع شد.

چند لحظه به صفحه‌ی گوشی خیره موندم.

فقط امیدوار بودم رها کاری نکنه که اوضاع بدتر بشه.

🌙 ───────── 🌙

رها:

گوشی رو قطع کردم و با عصبانیت به شاهین نگاه کردم.

دیگه واقعاً حالم از سیامک به هم می‌خورد؛ هم به خاطر کاری که توی سفر کرده بود و هم کاری که همین امروز با نیلوفر کرده بود.

رو به شاهین گفتم:

- شاهین، بیا پایین داداش.

شاهین با خونسردی نگام کرد و از ماشین پیاده شد.

- چی شده رها؟

- این سیامک عوضی رفته نیلوفر رو تو اتاقش زندانی کرده!

شاهین با تعجب خندید.

- مگه عهد قاجاره رها؟

- انگاری توی این خونه عهد قاجاره!

با عصبانیت رفتم سمت در و محکم کوبیدم.

بعد از چند لحظه سیامک در رو باز کرد.

- چیه؟ چی شده این وقت ظهر این‌جوری در می‌زنید؟

بی‌توجه به حرفش وارد خونه شدم.

همون لحظه دستش رفت سمت شالم و گرفتش.

- هویی! ادب بهت یاد ندادن؟

شاهین جلو اومد.

- با آبجی من درست صحبت کن.

سیامک با عصبانیت به سمت شاهین برگشت.

دقیق یادمه که سه سال پیش سیامک و شاهین با هم باشگاه بوکس می‌رفتن. همیشه با هم تمرین می‌کردن؛ یه بار یکی می‌برد و دفعه‌ی بعد اون یکی.

اما این بار شوخی‌ای در کار نبود.

با بالا گرفتن دعوا، ترسیدم اوضاع از کنترل خارج بشه.

شاهین رو به من داد زد:

- رها! سریع‌تر برو نیلو رو بیار تا بریم!

زیر لب گفتم:

- باشه.

دویدم سمت اتاق سیامک و شروع کردم دنبال کلید گشتن.

صدای بحث و دعوای اون دو نفر از پشت سرم می‌اومد.

دست‌هام از استرس می‌لرزید.

کشوی اول...

هیچی.

کشوی دوم...

بازم هیچی.

اما وقتی چشمم به گوشه‌ی اتاق افتاد، ناگهان خشکم زد.

چیزی اونجا بود که اصلاً انتظار دیدنش رو نداشتم...‌

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه سی‌ونهم ── 🥀

رها:

چشمم به چیزی افتاد که برای چند ثانیه نفسم رو بند آورد.

خشکم زده بود.

- نه... امکان نداره...

دوباره نگاه کردم.

اشتباه نکرده بودم.

یه حس سنگین افتاد روی دلم؛ حسی که نمی‌دونستم چطور باید ازش خلاص بشم.

چند لحظه همون‌جا ایستادم و به چیزی که جلوم بود خیره شدم.

بعد سریع گوشیمو درآوردم و چند تا عکس گرفتم.

دستم می‌لرزید.

نمی‌دونستم کاری که دارم می‌کنم درسته یا نه، فقط می‌دونستم باید یه مدرکی ازش داشته باشم.

گوشیمو گذاشتم توی جیبم و دوباره دنبال کلید گشتم.

بالاخره پیداش کردم.

کلید رو برداشتم و با عجله سمت اتاق نیلوفر دویدم.

کلید رو توی قفل چرخوندم.

در باز شد.

نیلوفر همین که منو دید، بدون مکث دوید سمتم و خودش رو انداخت توی بغلم.

- رها... رها ممنونم ازت.

دستامو دورش حلقه کردم.

اما یه لحظه نتونستم چیزی بگم.

فقط بهش نگاه کردم.

- حالت خوبه نیلو؟

- آره خوبم. تو خوبی؟ چرا رنگت پریده؟

لبخند زورکی زدم.

- آره... خوبم.

اما نبودم.

اصلاً خوب نبودم.

چون همون لحظه که نیلوفر با خیال راحت توی بغلم بود، یه فکر مثل خوره افتاد به جونم:

«تو داری ازش یه چیزی رو پنهون می‌کنی...»

نگاهمو ازش دزدیدم.

نمی‌تونستم توی چشم‌هاش نگاه کنم.

- نیلو...

- هوم؟

لب باز کردم چیزی بگم، اما نتونستم.

- هیچی... بدو بریم.

- باشه.

نیلوفر با عجله از اتاق بیرون رفت.

من هم دنبالش راه افتادم، اما قدم‌هام سنگین شده بود.

هر قدمی که برمی‌داشتم، عذاب وجدانم بیشتر می‌شد.

من بهترین دوست نیلوفر بودم...

پس چرا داشتم چیزی رو ازش پنهون می‌کردم

🌙 ───────── 🌙

وقتی وارد حیاط شدیم، چشمم به شاهین افتاد.

چند متر اون‌طرف‌تر، سیامک روی چهارپایه نشسته بود.

همین که نیلوفر رو دید، از جاش بلند شد و به طرفمون اومد.

شاهین سریع جلوش ایستاد.

- رها، سریع‌تر سوار شو!

من و نیلوفر دویدیم سمت ماشین.

شاهین هم پشت فرمون نشست و حرکت کرد.

نیلوفر تمام مسیر ساکت بود و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد.

فقط می‌تونستم حدس بزنم چقدر برای دیدن آرمان هیجان داره.

اما من...

حتی نمی‌تونستم از فکر چیزی که دیده بودم خلاص بشم.

با صدای شاهین به خودم اومدم.

- پیاده شید.

سریع از ماشین پیاده شدیم و وارد بیمارستان شدیم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که نیلوفر ناگهان ایستاد.

- ای وای رها! من یادم رفت گل و شیرینی بخرم.

تک‌خنده‌ای کردم.

- نیلو، حالا یه جوری می‌گی انگار اومدی خواستگاری!

لبخند زد.

- بد نیست؟

دسته‌گلی رو که گرفته بودم گذاشتم توی دستش.

- این مال تو.

- ممنونم.

به سمت اتاق آرمان راه افتادیم.

هرچی به اتاق نزدیک‌تر می‌شدیم، لبخند نیلوفر بیشتر می‌شد.

اما من...

فقط یه سؤال توی ذهنم می‌چرخید:

«اگه نیلوفر بفهمه من چی دیدم... هنوزم منو بهترین دوستش می‌دونه؟»

جلوی در اتاق ایستادیم.

نیلوفر نفس عمیقی کشید و دستش رو روی دستگیره گذاشت.

در رو باز کرد.

وارد شدیم.

چشم‌های نیلوفر که به آرمان افتاد، تمام نگرانی‌هاش برای چند لحظه فراموش شد.

اما من هنوز نتونسته بودم اون چیزی رو که دیده بودم از ذهنم بیرون کنم.

و بدتر از همه...

می‌دونستم بالاخره باید حقیقت رو به نیلوفر بگم.

فقط نمی‌دونستم...

اون روز چه زمانی خواهد بود....

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── پارت چهلم ── 🥀

نیلوفر:

با کمی تعلل وارد اتاق آرمان شدم.

آرمان کنار پنجره ایستاده بود و به فضای سبز روبه‌روی بیمارستان نگاه می‌کرد.

چند لحظه همون‌جا ایستادم و فقط نگاهش کردم.

گلومو صاف کردم تا متوجه حضورم بشه.

-اهم... سلام آقا آرمان.

آرمان آروم برگشت سمتم.

قیافه‌ش گرفته بود، ولی با دیدنم یه لبخند کم‌رنگ روی لبش نشست.

-سلام نیلوفر خانم.

-راستش... بابت همه‌ی اون اتفاقا من از شما عذر می‌...

هنوز حرفم کامل نشده بود که حرفم رو قطع کرد.

- شما مقصر این اتفاقا نیستید.

چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:

- سیامک هم مقصر نیست. هر کسی جای سیامک بود، شاید با من همین کارو می‌کرد.

نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به پنجره خیره شد.

- راستش منم مقصر این اتفاقا نیستم...

چند ثانیه سکوت کرد.

- زمان مقصر خیلی از این اتفاقاته.

حرفش عجیب بود.

قبل از اینکه چیزی بگم، به سرفه افتاد.

سریع رفتم سمت تخت.

گل رو روی میز کنار تخت گذاشتم و از روی میز براش آب ریختم.

- بفرمایید.

- ممنون...

لیوان رو ازم گرفت و چند جرعه آب خورد.

چند لحظه سکوت بینمون افتاد.

ولی یه سؤال از وقتی وارد اتاق شده بود، ذهنمو ول نمی‌کرد.

-راستش... توی این دو هفته یه سؤال خیلی ذهنمو درگیر کرده.

آرمان نگام کرد.

- راحت باشید، بپرسید.

نفس عمیقی کشیدم.

-شما گفتید عاشق یه نفر دیگه‌اید و به من هیچ حسی ندارید...

چند لحظه مکث کردم.

پس چرا به خاطر من اومدید با سیامک حرف بزنید؟

آرمان چند ثانیه ساکت موند.

بعد با لحن آرومی گفت:

- اولندش... من کی گفتم که به شما حسی ندارم؟

قلبم یه لحظه فرو ریخت.

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، ادامه داد:

- دومندش... من کی گفتم که به خاطر شما...

صدای مرد خشن از پشت سرم باعث شد از جا بپرم.

-بلبل‌های عاشق! حرفاتون تموم شد؟

با اخم برگشتم سمت در.

شاهین اونجا ایستاده بود و با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگامون می‌کرد.

- نه خیرم! برو بیرون.

شاهین خندید.

-باشه، باشه، میرم. فقط گوشیتو برات آوردم. چند بار زنگ خورد.

با خیال راحت گفتم:

- مطمئنم سیامکه. ولش کن. اگه به شما هم زنگ زد، جواب ندید.

-باشه.

گوشی رو گذاشت روی میز و از اتاق بیرون رفت.

دوباره به آرمان نگاه کردم.

حرف نصفه‌کاره‌ش هنوز توی ذهنم بود.

- ببخشید... چی داشتید می‌گفتید؟

آرمان چند لحظه نگام کرد.

بعد نگاهش رو دزدید.

- هیچی... ولش کنید.

اخمامو کمی در هم کشیدم.

این «هیچی» اصلاً شبیه هیچی نبود.

چند لحظه سکوت کردم و بعد سؤال دیگه‌ای که مدت‌ها توی ذهنم بود رو پرسیدم.

- راستی... شما گفتید عاشق یه نفر دیگه‌اید.

آرمان ساکت موند.

- می‌تونم بپرسم اون کیه؟ اسمش چیه؟

چند ثانیه به پنجره خیره شد.

- فعلاً نمی‌خوام ذهنتونو درگیر کنم.

بعد آروم نگام کرد.

- هر وقت وقتش شد... بهتون می‌گم.

سرمو تکون دادم.

- باشه.

 

همون لحظه پلیس وارد اتاق بیمارستان شد

- شاکی پرونده شمایید

آرمان نگاهی به من انداخت

- بله. ولی فعلا شکایتی ندارم

- مطمعنی؟

- بله

 

آخرین نگاه رو بهش انداختم و از اتاق بیرون زدم.

اما هنوز یه جمله توی ذهنم تکرار می‌شد:

«من کی گفتم که به شما حسی ندارم؟»

پس حدسم درست بود...

آرمان نسبت به من یه حسی داشت.

ولی چه حسی؟

عشق؟

یا شاید...

نفرت؟

آرمان:

همین که در اتاق بسته شد، نگاهم روی در موند.

نفس عمیقی کشیدم.

- نیلوفر...

اون جمله‌ای که دو هفته قبل گفته بودم هنوز توی ذهنم بود:

«اگه اون آدم رو بشناسی، شاید دیگه نخوای منو ببینی...»

دستم رو روی صورتم کشیدم.

نباید می‌ذاشتم نیلوفر بفهمه اون آدم کیه.

نه هنوز.

چون اگه نیلوفر بفهمه اون آدم کیه...

و بفهمه من در حقش چه کاری کردم...

دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌ویکم ── 🥀

نیلوفر:

از جلوی سردر بیمارستان رد شدم و یه نفس عمیق کشیدم.

هنوز ذهنم درگیر حرف‌های آرمان بود. هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم، بیشتر گیج می‌شدم.

- بریم رها؟

رها از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت.

- بریم.

با هم به سمت ماشین شاهین رفتیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که رو به رها کردم.

- راستش رها... به اندازه کافی زحمتت شدم. می‌خوام پیاده قدم بزنم، حالم زیاد خوب نیست.

رها با تعجب نگاهم کرد.

- نه بابا نیلوفر، چه زحمتی؟ اتفاقاً منم می‌خواستم یکم قدم بزنم. بیا با هم بریم.

- مطمئنی؟

- آره، بیا.

از شاهین خداحافظی کردیم و دوتایی شروع کردیم به قدم زدن.

چند دقیقه اول هیچ‌کدوم حرفی نزدیم.

من فقط به آسفالت زیر پام نگاه می‌کردم و توی ذهنم هزار تا فکر مختلف می‌چرخید.

آرمان...

حرف‌هاش...

سیامک...

اتفاقات این دو هفته...

و اون جمله‌ای که هنوز از ذهنم بیرون نمی‌رفت.

«من کی گفتم که به شما حسی ندارم؟»

بی‌اختیار آه کشیدم.

توی مسیر چشمم به یه لباس‌فروشی افتاد.

رها ایستاد.

- چی شده؟

بدون جواب وارد مغازه شدم.

بین لباس‌ها چشمم به یه لباس افتاد که روی قسمتی ازش عکس ویولون داشت.

همین که دیدمش، یه حس عجیب توی دلم نشست.

انگار یه تکه از گذشته‌م جلوی چشمم ظاهر شده بود.

لباس رو برداشتم و حسابش کردم.

وقتی از مغازه بیرون اومدم، دیدم رها هنوز مشغول انتخاب یه عینک آفتابیه.

- رها کارت تموم شد؟

- آره، بریم.

دوباره راه افتادیم.

چند دقیقه بعد، رها یه نگاه به صورتم کرد.

- خوبی نیلو؟ رنگت پریده.

- نه... راستش خوب نیستم.

- ای وای، چرا؟

دیگه نتونستم چیزی رو نگه دارم.

توی مسیر تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم.

از بیمارستان...

از آرمان...

از سیامک...

از حرف‌هایی که بینشون رد و بدل شده بود.

رها تا آخر حرفم چیزی نگفت.

فقط گوش داد.

وقتی حرفم تموم شد، با تردید گفت:

- نیلو، نظرت چیه یکم کمتر به آرمان فکر کنی؟

سرم رو پایین انداختم.

- آره... اتفاقاً داشتم به همین فکر می‌کردم. باید یه کاری کنم که از فکر آرمان بیام بیرون.

- مثلاً بری یه کلاس آموزشی چیزی.

چند لحظه فکر کردم.

- اوم... نظرت چیه کلاس موسیقی مورد علاقمو  ثبت‌نام کنم؟

رها لبخند زد.

- آره، چرا که نه؟ یادش بخیر عین قدیما.

لبخند زدم.

- نظرت با ویولون چیه؟

- مثبت.

- پس امروز می‌رم یه جایی پیدا می‌کنم برای کلاس ویولون.

رها خندید.

- شاید بالاخره یه چیزی پیدا کردی که بتونه حواستو پرت کنه.

امیدوارم.

چند سال پیش، قبل از فوت دایی مجیدم، همیشه اون منو می‌برد کلاس ویولون.

دقیق یادمه اون موقع دوازده سالم بود.

اون روزها رها هم باهام کلاس ویولون می‌اومد.

بعد از فوت دایی مجید، دیگه کلاس نرفتم.

هفت سال گذشته بود...

هفت سالی که خیلی چیزها توی زندگیم تغییر کرده بود.

احتمالاً رها الان دیگه در حد استادی شده بود.

با خودم فکر کردم شاید برگشتن به ویولون بد نباشه.

شاید واقعاً می‌تونستم برای چند ساعت هم که شده، ذهنم رو از آرمان خالی کنم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌ودوم ── 🥀

وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی‌ها جا گرفتم.

چند نفر دیگه هم توی کلاس بودن.

کیف ویولونم رو کنار پام گذاشتم و مشغول نگاه کردن به اطراف شدم.

چند ثانیه بعد، دختری با موهای بلند اومد و روی صندلی کنارم نشست.

لبخندی زد و دستش رو جلو آورد.

- سلام، از آشناییت خوشبختم. من اسمم مریمه.

دستش رو فشردم.

- سلام، منم نیلوفر هستم.

با شنیدن اسمم لبخندش کمی بیشتر شد.

- چه جالب، اتفاقاً خواهر منم اسمش نیلوفره.

لبخند زدم.

- جدی؟

- آره.

چند لحظه بعد پرسید:

- چند سالته؟

- بیست سالمه.

- خوبه، منم بیست و سه سالمه.

- دانشگاه میری؟

- آره، شما چی؟

- منم میرم.

- رشتت چیه؟

- حسابداری. شما؟

- من فرهنگیان می‌رم. یک سال دیگه دانشگاه‌م تموم میشه. یکم دیر کنکور دادم

- خوبه.

چند لحظه سکوت کردیم.

مریم نگاهی به صورتم انداخت.

- قیافت خیلی آشناست به نظرم. قبلاً جایی ندیدمت؟

کمی فکر کردم.

- نمی‌دونم، شاید. ولی من شما رو قبلاً جایی ندیدم.

مریم شونه‌ای بالا انداخت.

- شاید اشتباه می‌کنم.

نگاهش رو به کیف ویولونم انداخت.

- شما قبلاً موزیک کار می‌کردید یا این اولین سازیه که یاد می‌گیرید؟

- راستش وقتی دوازده سالم بود، به طور آزمایشی یه ماه همین‌جا کلاس اومدم، برای همین ساز. ولی بعدش دیگه ادامه ندادم.

- پس ساز دیگه‌ای نمی‌زنید؟

- نه. شما چی؟

- من هم گیتار بلدم، هم ساز دهنی.

با تعجب نگاهش کردم.

- جدی؟ آفرین!

مریم خندید.

- وقتی بچه بودم، تقریباً چهار سالم بود، خالم سه سال تمام بهم ساز دهنی یاد داد. ولی چون گیتار رو دوست داشتم، از هجده سالگی کلاس گیتار رفتم.

- خوب پس باید یادم باشه یه بار برام بزنی.

- حتماً، خوشحال می‌شم.

با صدای استاد هر دومون ساکت شدیم.

کلاس شروع شد.

در طول جلسه چند بار دیگه هم با مریم صحبت کردم.

دختر خوش‌صحبتی بود و خیلی زود می‌شد باهاش راحت شد.

آخر کلاس، وسایلم رو جمع کردم و از جا بلند شدم.

مریم کنار در ایستاده بود.

- از آشناییتون خوشحال شدم. جلسه بعدی هم میاید؟

- آره، من میام. شما چی؟

- منم میام.

- پس فعلاً خداحافظ.

- خداحافظ نیلوفر.

از کلاس بیرون اومدم و به سمت خیابون راه افتادم.

کلاس خیلی با خونه‌مون فاصله نداشت.

تقریباً پنج دقیقه بیشتر راه نبود.

همون‌طور که راه می‌رفتم، به این فکر می‌کردم که شاید کلاس موسیقی واقعاً بتونه کمکم کنه.

شاید بتونم برای چند ساعت هم که شده، آرمان رو فراموش کنم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌وسوم ── 🥀

نیلوفر:

امروز جلسه چهارم کلاس ویولونم بود.

بند کیف ویولنم رو روی شونه‌م انداختم و وارد کلاس شدم.

توی این چند روز سعی می‌کردم به آرمان فکر نکنم.

که البته موفق هم شده بودم...

تقریباً تونسته بودم پنج روز کامل بهش فکر نکنم!

برای خودم همین هم موفقیت بزرگی بود.

کلاس ویولونم یکشنبه و سه‌شنبه بود.

دوباره رفتم سر جای قبلیم نشستم.

چند دقیقه بعد مریم وارد کلاس شد.

با دیدن من لبخند زد و کنارم نشست.

- سلام نیلو جون، حالت چطوره؟

- سلام، مرسی ممنون. شما چطورید؟

- منم خوبم.

چند لحظه نگاهم کرد.

- ولی من فکر نمی‌کنم شما حالت خوب باشه.

با تعجب نگاهش کردم.

- چطور؟

- نمی‌دونم... احساس می‌کنم ذهنت درگیر یه موضوعیه.

یه نفس عمیق کشیدم.

- آره، همینطوره.

مریم کمی مکث کرد.

- چی شده؟ اگه موضوعی هست که ذهنتو مشغول کرده، می‌تونی به من بگی. یکی از دوستام روانشناسه، شاید بتونه کمکت کنه.

با خودم فکر کردم.

«این که ضرری نداره...»

مریم تازه چهار جلسه بود که می‌شناختمش.

شاید اگر شرایط عادی بود، هیچ‌وقت این‌قدر راحت درباره‌ی زندگی شخصیم با کسی که تازه شناخته بودم حرف نمی‌زدم.

ولی این چند وقت، بیشتر از همیشه احساس تنهایی می‌کردم.

وقتی آدم احساس می‌کنه کسی رو برای حرف زدن نداره، انگار مرزهایی که برای اعتماد کردن کشیده، کم‌کم پایین‌تر میاد.

و من هم، بدون اینکه خودم متوجه باشم، داشتم به همون نقطه می‌رسیدم.

ولی یه حس عجیبی باعث می‌شد باهاش راحت باشم.

شروع کردم به تعریف کردن.

از آرمان...

از اتفاقات بینمون...

از سیامک...

از رها...

از چیزهایی که توی ذهنم شک ایجاد کرده بود.

هرچی بود گفتم.

مریم بیشتر شنونده بود.

گاهی سرش رو تکون می‌داد و گاهی یه سؤال کوچیک می‌پرسید.

وقتی حرفم تموم شد، احساس کردم سبک‌تر شدم.

درسته شاید کل ماجراها ده دقیقه بیشتر طول نکشید، ولی همین که حرف زده بودم حالم بهتر شده بود.

به مریم نگاه کردم.

با خودم گفتم:

«شاید مریم بتونه دوست خوبی باشه.»

مریم لبخند زد.

- حالا بهتر شدی؟

- آره، خیلی.

- خوبه.

صدای استاد دوباره بلند شد.

- بچه‌ها شروع کنیم؟

هر دومون به سمت استاد برگشتیم.

من دیگه به حرف‌های چند دقیقه قبل فکر نکردم.

اصلاً نمی‌دونستم همین چند دقیقه حرف زدن، ممکنه بعدها چقدر برام مهم بشه.

#حال

چند سال بعد...

وقتی به عکس‌های پنج نفرمون نگاه می‌کنم، با خودم می‌گم:

«ای کاش اون زمان لال شده بودم.»

ای کاش هیچ حرفی از دهنم بیرون نمی‌اومد.

ای کاش اون روز به مریم اعتماد نمی‌کردم...

نه.

شاید حتی بدتر از اون...

ای کاش اصلاً هیچ‌وقت وارد اون کلاس نمی‌شدم.

چند سال پیش همیشه با خودم می‌گفتم:

«یعنی چی زمان مقصر همه‌چیز بود؟»

اما حالا معنیش رو با پوست و گوشت و استخون درک می‌کنم.

ای کاش توی اون دوران یکی جلومو می‌گرفت.

اصلاً می‌زد توی دهنم و می‌گفت:

«این همه دردسر برای خودت نساز... تو رو چه به این حرف‌ها؟»

ولی هیچ‌کس جلومو نگرفت.

و من...

همه‌چیز رو تعریف کردم.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌وچهارم ── 🥀

#گذشته

نیلوفر:

توی این فکر بودم که ای کاش خیلی زودتر با مریم آشنا شده بودم.

حس می‌کردم بعد از مدت‌ها بالاخره یه نفر پیدا شده که می‌تونم بدون اینکه نگران قضاوت شدن باشم، باهاش حرف بزنم.

با صدای مریم از جا پریدم.

- نیلوفر، بعد از کلاس کاری نداری؟

- نه، چطور؟

- راستش می‌خواستم ببینم اگه می‌شه، می‌تونیم با هم بریم بستنی بخوریم؟

لبخند زدم.

- آره، چرا که نه.

- خوب پس بریم.

وسایلم رو جمع کردم و بند کیف ویولنم رو روی شونه‌م انداختم.

همون‌طور که از کلاس بیرون می‌اومدیم، زیر لب گفتم:

- فکر کنم این کلاس بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم بهم خوش می‌گذره.

مریم خندید.

- تازه اولشه.

با هم راه افتادیم.

چند دقیقه بعد وارد یک کافه شدیم.

یه میز کوچیک کنار پنجره پیدا کردیم و نشستیم.

دوتا بستنی دستگاهی سفارش دادیم.

وقتی بستنی‌ها رو آوردن، مریم قاشقش رو برداشت و گفت:

- خوب، داشتی می‌گفتی.

با تعجب نگاهش کردم.

- چی رو؟

همون حرفایی رو که این جلسه می‌زدی.

یه قاشق بستنی خوردم.

- آره...

چند لحظه مکث کردم.

- می‌دونی چیه؟ این چند وقت حتی به رها هم شک دارم.

مریم با دقت نگاهم کرد.

- چند روز پیش ازش دلیل مخفی‌کاری‌هاشون رو پرسیدم، ولی بازم منو پیچوند.

- مخفی‌کاری؟

- آره. مطمئنم یه قضیه‌ای پشت کاراشونه که هم سیامک می‌دونه، هم آرمان، هم رها.

مریم کمی فکر کرد.

- با چیزایی که تعریف کردی، منم فکر می‌کنم یه چیزایی هست که بهت نمی‌گن.

- دقیقاً.

قاشقم رو داخل بستنی چرخوندم.

- فقط نمی‌فهمم چرا باید از من پنهونش کنن.

مریم شونه‌ای بالا انداخت.

- شاید فکر می‌کنن گفتنش به نفع تو نیست.

- خب همین بیشتر مشکوکم می‌کنه.

چند ثانیه سکوت کردیم.

بعد برای اینکه بحث عوض بشه، به مریم نگاه کردم.

- خوب، تو هم یکم از زندگیت بگو.

مریم لبخند زد.

- راستش زندگی من خیلی ساده‌ست. موضوع پیچیده‌ای نداره. شخص خاصی هم توش نیست.

خندیدم.

- یعنی تنها زندگی می‌کنی؟

- نه، با مامانم و خالم زندگی می‌کنم.

- پس خواهرت چی؟

همین که سؤال رو پرسیدم، حالت صورت مریم تغییر کرد.

سرش رو پایین انداخت.

چند ثانیه چیزی نگفت.

فهمیدم شاید سؤال خوبی نپرسیدم.

- چند سال قبل از اینکه من بیام، مُرده.

لبخندم محو شد.

- آخ... خدا رحمتشون کنه.

چند لحظه مکث کردم.

- فقط...

می‌خواستم سؤال دیگه‌ای بپرسم، ولی منصرف شدم.

دستم رو آروم روی دستش گذاشتم.

- ببخشید، نمی‌خواستم ناراحتت کنم.

مریم لبخند کوچیکی زد.

- اشکالی نداره.

بعد از چند لحظه، خودش ادامه داد:

- فقط بعضی خاطره‌ها هنوز یکم سخته درباره‌شون حرف بزنم.

- حق داری.

اما ذهنم هنوز درگیر حرفش بود.

- منظورت از اینکه چند سال قبل از اینکه تو بیای مرده چیه؟ یعنی قبل از اینکه به دنیا بیای؟

مریم سرش رو تکون داد.

- نه راستش... من گم شده بودم.

با تعجب نگاهش کردم.

- گم شده بودی؟

- آره. وقتی خانوادم رو پیدا کردم، فقط مامانم و خالم بودن. تقریباً همه اعضای خانوادم رو از دست داده بودم.

با ناراحتی گفتم:

- وای خدای من...

چند لحظه سکوت کردم.

- چند سالت بود که گم شدی؟

مریم کمی فکر کرد.

- هفت سالم بود.

همون موقع ایس تی هامون رو آوردن.

پیشخدمت لبخند زد.

- ببخشید که طول کشید. قبل از شما چهار نفر منتظر بودن.

یه نگاه کوتاه بهش انداختم و لبخند زدم.

- نه، مشکلی نیست.

پیشخدمت رفت.

چند دقیقه‌ای هیچ‌کدوممون حرف نزدیم.

هر دو مشغول خوردن آیس تی هامون بودیم.

گاهی نگاه کوتاهی به مریم می‌انداختم.

حس می‌کردم گذشته‌ی عجیبی داره.

اما نمی‌خواستم بیشتر از این سؤال بپرسم....

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

 

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🥀 ── صفحه چهل‌وپنجم ── 🥀

- خوب، بستنی‌تو خوردی؟

- آره.

مریم از جاش بلند شد.

- پس بریم.

از بستنی‌فروشی بیرون اومدیم.

چند قدم که رفتیم، مریم صدام کرد.

- نیلوفر؟

- جانم؟

- می‌گم نظرت چیه بریم مانتو بخریم؟

با تعجب نگاهش کردم.

- اوممم... راستش کارت بانکیمو نیاوردم. فقط یه مقدار پول همراهمه که فکر نکنم بتونم باهاش مانتو بخرم.

مریم سریع گفت:

- خب مشکلی نداره، من پولشو می‌دم. بعداً بهم پس بده.

- نه بابا، نمی‌خواد. زحمت می‌شه. تو برو بخر، من فقط باهات میام.

مریم دستش رو دور گردنم انداخت.

- نیلو خانم، این چه حرفیه؟ من و تو الان شدیم رفیق فابریک.

خندیدم.

- در ضمن اگه تو نخری، منم نمی‌خرم.

- بعداً واست جبران می‌کنم.

- حالا کو تا بعداً!

دوتایی خندیدیم.

چند لحظه بعد مریم گفت:

- راستی...

- جان؟

- امروز درباره اون پسره می‌گفتی. اسمش فکر کنم آرمان بود، آره؟

- آره، آرمان.

- گفتی می‌گفته یکی دیگه رو دوست داره؟

- آره، خب.

- هنوز بهت نگفته کیه؟

- نه.

مریم کمی فکر کرد.

- چرا؟

- خودش می‌گه یه وقت مناسب بهت می‌گم.

- حتی اسمش رو هم نگفته؟

- نه.

مریم با تعجب گفت:

- عجب...

- خودمم خیلی کنجکاوم بدونم کیه.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد مریم گفت:

- البته نمی‌خوام زیاد دخالت کنم، ولی به نظرم برو ته‌وتوی قضیه رو دربیار.

- چرا؟

- چون از چیزایی که تعریف کردی، به نظرم این قضیه خیلی مهم‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.

- تو هم فکر می‌کنی یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنن؟

- نمی‌دونم... فقط یه حسی بهم می‌گه باید بیشتر حواست جمع باشه.

به فکر فرو رفتم.

- شاید حق با تو باشه.

مریم لبخند زد.

- من فقط نظرمو گفتم.

وارد پاساژ شدیم.

مریم تقریباً منو مجبور کرد سه تا مانتو پرو کنم.

هر بار از اتاق پرو بیرون می‌اومدم، با دقت نگاهم می‌کرد.

- این نه.

- چرا؟

بهت نمیاد.

مانتوی بعدی رو پوشیدم.

- این بهتره، ولی هنوز اون چیزی نیست که می‌خوام.

- مریم تو داری برای خودت انتخاب می‌کنی یا من؟

زدیم زیر خنده.

آخرش یکی از مانتوها رو انتخاب کردم.

مریم هم دو تا مانتو برای خودش برداشت.

وقتی به صندوق رسیدیم، کارت بانکیش رو به فروشنده داد.

بعد از پرداخت، از پاساژ بیرون اومدیم.

مریم مانتوی من رو نگاه کرد.

- دفعه بعدی که میای کلاس، لطفاً با همین مانتو بیا. خیلی بهت میاد.

- باشه، ممنونم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که مریم ناگهان با یه جیغ ریز به سمت آبمیوه‌فروشی دوید.

- وایسا!

با خنده دنبالش رفتم.

- چی شده؟

مریم با هیجان گفت:

- آب انار!

- جدی؟

-آره!

دوتا آب انار سفارش داد.

لیوانش رو برداشت و گفت:

- تا دو سال پیش فکر می‌کردم بستنی خیلی خوشمزه‌تر از آبمیوه‌ست، تا اینکه با یه ماده خیلی خاص به اسم آب انار روبه‌رو شدم!

با صدای بلند خندیدم.

- تو واقعاً عجیبی!

- ولی آب انار رو دوست داری؟

- آره.

- پس بخور و ساکت شو.

دوباره هر دو زدیم زیر خنده.

همون‌طور که آب انار می‌خوردیم، به مریم نگاه کردم.

توی همین مدت کوتاه، عجیب بهش عادت کرده بودم.

با خودم فکر کردم:

«شاید مریم بهترین دوستی باشه که توی زندگیم می‌تونستم پیدا کنم.»

و من...

اون روز هیچ دلیلی نداشتم که به این فکر کنم شاید یک روز همین دوستی، تبدیل به یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی من بشه.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌وششم ── 🥀

روی میز کارم نشسته بودم و مشغول کار با کامپیوتر بودم.

تق‌تق...

- بیا داخل.

سرم را برگرداندم تا ببینم چه کسی در زده.

سیامک با چهره‌ای آرام، اما اخم‌آلود وارد اتاق شد.

- کامپیوترت رو خاموش کن، می‌خوام باهات حرف بزنم.

با بی‌خیالی گفتم:

- من حرفی با تو ندارم.

- ولی من حرف دارم. می‌خوام باهات صحبت کنم.

دستم را روی دکمه خاموش کامپیوتر گذاشتم و بعد روی تخت نشستم. سیامک هم کنارم نشست.

چند ثانیه سکوت کرد، انگار داشت دنبال کلمات مناسب می‌گشت.

- راستش نیلوفر... می‌خوام یه چیزی بهت بگم. توی این چند سال من همیشه خیر و صلاح تو رو می‌خواستم. قبل از اینکه تو نگران چیزی بشی، من سعی می‌کردم همه‌چیز رو درست کنم.

دستش را روی دستم گذاشت.

- پس می‌خوام به حرفم گوش بدی. چون اگه گوش ندی، مجبور می‌شم کاری کنم که به زور انجامش بدی. پس خودت با حرف خوش این کاری که می‌گم رو انجام بده.

نگاهش کردم.

- مطمئن باش که من صلاح تو رو می‌خوام.

توی دلم خداخدا می‌کردم خواسته‌اش چیزی نباشه که فکر می‌کردم.

سیامک نفس عمیقی کشید.

- هر آدمی یه گذشته‌ای داره و ما می‌تونیم تا حدودی آدم‌ها رو از روی گذشته‌شون بشناسیم. البته یه شرط داره؛ اینکه واقعاً تغییر کرده باشن. ولی آرمان... اون آدمی که تو فکر می‌کنی نیست. این آدم گذشته‌ی خوبی نداره و من مطمئنم از گذشته تا الان هیچ‌وقت تغییر نکرده.

نفسش را با صدا بیرون داد.

- پس ازت خواهش می‌کنم دیگه بهش فکر نکنی. نمی‌دونم بین تو و اون چی هست و راستش رو هم بخوای، نمی‌خوام بدونم. فقط می‌خوام رابطه‌ت رو باهاش تموم کنی. وگرنه مجبور می‌شم خودم تمومش کنم.

توی تمام این چند دقیقه فقط به لب‌های سیامک خیره شده بودم.

با جمله آخرش، قطره اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد.

باورم نمی‌شد سیامک، کسی که خودش قبلاً عاشق شده بود، حالا از من می‌خواست عاشق آرمان نباشم.

فقط توانستم لب‌هایم را باز کنم.

- داداش... من... نمی‌تونم.

- ببین نیلوفر، تموم کردن این رابطه هم برای تو مفیده، هم برای همه. تو گذشته‌ی آرمان رو نمی‌دونی.

- خب... خودت گذشته‌ش رو برام تعریف کن.

سیامک با ناراحتی نگاهم کرد.

- نیلوفر، باورم نمی‌شه که همچین آدم زبون‌نفهمی باشی!

- داداش توروخدا... من نمی‌تونم. من اگه... اگه به آرمان فکر نکنم، می‌میرم.

سیامک چند لحظه سکوت کرد.

- اگه هم به آرمان فکر کنی و باهاش ازدواج کنی، بازم ممکنه نابود بشی... مثل همون دختر قبلی که عاشق آرمان بود.

این را گفت و از اتاق بیرون رفت.

خشکم زده بود.

یعنی آن دختری که قبل از من عاشق آرمان شده بود... چه اتفاقی برایش افتاده بود؟

آیا واقعاً مُرده بود؟

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

 

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌وهفتم ── 🥀

زینگ... زینگ...

پتو رو بیشتر روی سرم کشیدم تا صدای زنگ گوشی‌ام رو نشنوم.

زنگ گوشیم دوباره به صدا دراومد.

- اَه! باورم نمیشه... چرا اینا این‌قدر خرن؟ نمی‌فهمن آدم وقتی نمی‌خواد جواب بده، نباید زنگ بزنن؟

با بی‌حوصلگی دکمه‌ی وصل تماس رو زدم.

- بله؟ بفرمایید.

- الو، سلام نیلوفر! منم مریم. چرا نمیای سر کلاس؟ منتظرتم.

- حالم خوب نیست، سرما خوردم. نمی‌تونم بیام.

- مطمئنی نمی‌تونی بیای؟

- آره.

- باشه... کاری نداری؟

- نه، خداحافظ.

تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی میز گذاشتم.

چند لحظه به سقف خیره موندم.

شاید اگه یکم با اون دوست مریم که می‌گفت روان‌شناسه حرف بزنم، حالم بهتر بشه.

گوشی رو برداشتم و به ساعت نگاه کردم. تا تموم شدن کلاس مریم هنوز یک ساعت مونده بود.

می‌تونستم بهش پیام بدم و شماره‌ی دوستش رو بخوام، اما دلم نمی‌خواست این موضوع رو توی پیام بگم. خودم هم نمی‌دونستم چرا، فقط حس می‌کردم باید یکی رو از نزدیک ببینم و باهاش حرف بزنم.

نشونی خونه‌ی مریم رو هم نداشتم، برای همین تصمیم گرفتم برم جلوی آموزشگاه منتظرش بمونم.

لباس‌هام رو پوشیدم و اسنپ گرفتم.

پانزده دقیقه زودتر از زمان تموم شدن کلاس رسیدم. برای همین رفتم توی کافه‌ی جلوی آموزشگاه نشستم و منتظر مریم موندم.

بالاخره درِ آموزشگاه باز شد و چند نفر از بچه‌ها بیرون اومدن.

مریم رو که دیدم، سریع بهش زنگ زدم.

- الو مریم.

- الو نیلوفر! حالت خوبه؟

- آره. ببین من توی کافه‌ی جلوی آموزشگاه منتظرت نشستم. بیا داخل کافه.

- باشه، باشه.

چند دقیقه بعد با عجله از خیابون رد شد و وارد کافه شد.

همین که منو دید، با نگرانی جلو اومد.

- چی شده نیلوفر؟ حالت چطوره؟ خوبی؟ تب نداری؟

دستش رو روی پیشونیم گذاشت.

از کارهاش خنده‌م گرفت.

- نه بابا، خوبم. فقط یه مشکلی برام پیش اومده.

- چه مشکلی؟

- می‌خواستم ببینم می‌تونی شماره‌ی اون دوستت که گفتی روان‌شناسه رو بهم بدی؟

- آره، چرا که نه؟ بیا، شماره‌شو بگم توی گوشیت ذخیره کنی.

- آره.

مریم شماره رو گفت و من هم سریع توی گوشیم ذخیره‌ش کردم.

چند ثانیه سکوت کردم.

مریم با تعجب نگاهم کرد.

- حالا چه مشکلی برات پیش اومده که این همه راه کوبیدی اومدی اینجا؟

نگاهم رو به میز دوختم.

- راستش...

نفس عمیقی کشیدم.

- داداشم، سیامک، بهم گفته دیگه حق ندارم با آرمان قرار بذارم و حتی در آینده باهاش ازدواج کنم.

مریم چند لحظه با تعجب نگاهم کرد.

- خب... حالا می‌خوای بری پیش روان‌شناس و اینا رو بهش بگی؟

با جدیت سر تکون دادم.

- نه.

- پس برای چی شماره‌شو خواستی؟

گوشی رو روی میز گذاشتم و با کلافگی گفتم:

- می‌خوام ببینم راهی هست که عشقم نسبت به آرمان کمتر بشه.

مریم ابروهاش رو بالا انداخت.

- کمتر بشه؟!

- آره... حتی اگه بشه کلاً از بین بره.

مریم چند ثانیه ساکت موند، بعد با حالتی که انگار می‌خواست خیلی جدی به نظر بیاد، گفت:

- نیلوفر جان...

- جانم؟

- فکر کنم قبل از اینکه دنبال راهی برای از بین بردن عشقت بگردی، باید اول بفهمی چرا اصلاً می‌خوای ازش خلاص بشی!

با تعجب نگاهش کردم.

- یعنی چی؟

مریم شونه‌ای بالا انداخت.

- یعنی من روان‌شناس نیستم که!

چشم‌هام گرد شد.

- پس این همه کلاس و کتاب و ادا برای چی بود؟!

مریم زد زیر خنده.

- بابا من فقط گفتم دوستم روان‌شناسه!

با حرص نگاش کردم.

- مریم!

دوباره خندید.

- خب شماره‌شو که داری. خودت ازش بپرس!

گوشی رو برداشتم و به شماره‌ای که تازه ذخیره کرده بودم خیره شدم.

شاید واقعاً وقتش رسیده بود با یکی حرف بزنم...

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

🥀 ── صفحه چهل‌وهشتم ── 🥀

گوشی رو توی دستم چرخوندم و چند ثانیه به شماره‌ای که تازه ذخیره کرده بودم خیره شدم.

بالاخره روی اسمش زدم.

بوق اول...

بوق دوم...

بوق سوم...

اما هیچ جوابی نداد.

تا آخرین بوق منتظر موندم، ولی تماس قطع شد.

با کلافگی گوشی رو روی میز گذاشتم.

- جواب نداد.

مریم شونه‌ای بالا انداخت.

- شاید سرش شلوغه. یه کم دیگه دوباره زنگ بزن.

- آره... شاید.

چند لحظه به میز خیره موندم. ذهنم هنوز درگیر حرف‌های سیامک بود.

- مریم؟

- جانم؟

- به نظرت واقعاً راهی هست که بتونم سیامک رو قانع کنم با آرمان مشکلی نداشته باشه؟

مریم کمی فکر کرد.

- شاید اول باید بفهمی دقیقاً چرا با آرمان مشکل داره.

آهی کشیدم.

- اینو که خودمم می‌دونم. ولی هر بار ازش می‌پرسم، یا عصبانی می‌شه یا بحث رو عوض می‌کنه.

مریم شونه‌ای بالا انداخت.

- پس یه راه دیگه پیدا کن.

چند ثانیه فکر کردم.

- آره، راست می‌گی. می‌تونم از علی هم کمک بگیرم تا سیامک رو متقاعد کنه که آرمان آدم بدی نیست.

با گفتن اسم علی، حالت چهره‌ی مریم برای لحظه‌ای تغییر کرد.

- علی؟ علی دیگه کیه؟

- اهان! نگفتم بهت؟ دوست سیامکه. رفیق فابریک همن، دقیقاً عین من و تو.

مریم لبش رو گاز گرفت.

- اهان... چه جالب.

چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:

- می‌تونی از اون هم کمک بگیری.

- آره، فکر خوبیه.

مریم دوباره کمی مکث کرد.

- فقط یه چیزی...

- چی؟

- لطفاً، لطفاً حرفی در مورد من به هیچ‌کدوم از آدم‌هایی که باهاشون ارتباط داری نزن. حتی به رها.

- باشه. فقط... می‌تونم بپرسم برای چی؟

- مگه تو نگفتی سیامک همش می‌گه با رها نگرد؟ خب اگه منو بشناسه و بفهمه چه حرف‌هایی بهت زدم، سرم رو می‌بره و می‌ذاره روی سینم! به نظرم سیامک واقعاً آدم خشنیه.

خنده‌م گرفت.

- آره، واقعاً راست می‌گی.

چند دقیقه بعد، از کافه بیرون اومدیم و همراه مریم راه افتادیم.

کمی بعد جلوی خرازی‌فروشی آرمان ایستادیم.

با دست به سردر مغازه اشاره کردم.

- این همون خرازی آرمانه که بهت گفتم می‌خوام نشونت بدم.

مریم با تعجب به مغازه نگاه کرد.

- اهان! واقعاً چه بزرگه! اندازه‌ی ده تا خرازی‌فروشی عادیه!

- آره، واقعاً.

مریم با خنده گفت:

- خوش به حالت!

- چرا؟

- چون تو در آینده قراره زنش بشی و این خرازی هم می‌خوره پشت قبالت!

یک نگاه به صورت خندانش کردم و هردومون زدیم زیر خنده.

- خدا از دهنت بشنوه! اگه این خرازی با صاحبش مال من شد، بهت قول می‌دم یه دونگش رو بزنم به حسابت.

- از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشی!

- نه دیگه، اون موقع مال خودِ خودمه.

- ولی قول دادی‌ها!

- قول، قول.

هردومون دوباره زدیم زیر خنده.

ادامه دارد...

🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...