این ارسال پرطرفدار است. آرام 536 ارسال شده در 28 مهر این ارسال پرطرفدار است. اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مهر (ویرایش شده) 🕷️🖤 ⋆༺𓆩 فصل اول رمان «آخرین قرار» 𓆪༻⋆ 🖤🕷️ نام رمان: آخرین قرار نام نویسنده: آرام محمدی ژانر: عاشقانه، درام، رازآلود، روانشناختی خلاصه: نیلوفر فکر میکرد سختترین قسمت زندگی، تحمل برادرِ عصبانیاش است؛ تا اینکه آرمان، عشق قدیمیاش، با یک «قرار» دوباره پیدایش میشود. قرار بود فقط چند ساعت باشد، اما همان دیدار کوتاه، پای عشق، راز و آدمهایی را وسط میکشد که هیچچیزشان آنطور که به نظر میرسد نیست... 🥀🫀 ویرایش شده 22 آبان توسط آرام 14 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,385 ارسال شده در 29 مهر مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مهر 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 1 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان (ویرایش شده) 🕷️🖤 ⋆༺𓆩 فصل اول رمان «آخرین قرار» 𓆪༻⋆ 🖤🕷️ 🥀 ── صفحه اول ── 🥀 # گذشته صدای فوارهی حوض، آرام و یکنواخت در حیاط میپیچید؛ صدایی آشنا که سالها بود به گوشم آرامش میداد. کنار پنجره ایستاده بودم و قاشق را آرام داخل خورشت بادمجان میچرخاندم. عطر غذا تمام آشپزخانه را پر کرده بود. کمی از خورشت را با قاشق برداشتم و نزدیک لبم کردم. همان لحظه صدای زنگ حیاط بلند شد. قاشق را روی کابینت گذاشتم و نگاهم سمت در رفت. ـ کیه؟ جوابی نیامد. چند ثانیه بعد دوباره صدای زنگ بلند شد. نگاهم به لباسم افتاد. سریع چادر گلگلیام را از جالباسی برداشتم، روی سرم انداختم و لبههایش را زیر گلویم نگه داشتم. به سمت در رفتم. صدایی از پشت در آمد. همان یک کلمه کافی بود تا بشناسمش. دستم روی زنجیر مکث کرد. سیامک. زنجیر را با احتیاط پایین کشیدم و در را فقط کمی باز کردم. سیامک پشت در ایستاده بود. نگاهش که به من افتاد، چند لحظه چیزی نگفت. فکش را محکم به هم فشرد و یک قدم جلو آمد. دستم هنوز روی دستگیره بود. ـ امروز با اون پسره جلوی دانشگاه چه غلطی میکردی؟ ابروهایم در هم رفت. ـ کدوم پسر؟ ناگهان دستش را روی در گذاشت و با شدت هلش داد. در از دستم رها شد و با صدای محکمی به دیوار کنار ورودی خورد. بیاختیار چند قدم عقب رفتم. سیامک وارد خانه شد و روبهرویم ایستاد. ـ ببین نیلوفر، واسه هرکی این اَداها رو درمیاری، دربیار؛ ولی واسه من اَدایِ آدم خوبا رو درنیار. مکث کوتاهی کرد. ـ علی امروز گزارشتو بهم داده. چند لحظه فقط نگاهش کردم. ـ علی دروغ گفته. حالت صورتش عوض شد. دستش را بالا آورد. خشکم زد. چند ثانیه همانطور ماند؛ اما همان چند ثانیه برای فهمیدن چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد کافی بود. ضربه فرود آمد. صورتم به یک طرف چرخید و گرمای تندی روی گونهام نشست. چند لحظه صدای اطراف را درست نمیشنیدم. دستم را روی گونهام گذاشتم. سیامک هنوز مقابلم ایستاده بود. ـ دهنتو ببند. من علی رو میشناسم. لبهایم را روی هم فشردم. نگاهم را پایین انداختم. نمیخواستم دوباره چیزی بگویم که عصبانیتش را بیشتر کند. چند ثانیه سکوت بینمان ماند. بعد گفت: ـ زود بگو. امروز با اون عوضی جلوی دانشگاه چه غلطی میکردی؟ جوابی ندادم. این بار سکوت، تنها چیزی بود که داشتم. گوشیاش زنگ خورد. نگاهش برای لحظهای به جیبش افتاد، اما گوشی را بیرون نیاورد. چند ثانیه بعد تماس قطع شد. نفسش را با کلافگی بیرون داد و دوباره نگاهم کرد. ـ فقط اومدم ببینم چجوری تو چشمام دروغ میگی. چیزی نگفتم. نگاهش چند لحظه روی صورتم ماند. ـ بعداً حسابتو میرسم. گوشیاش دوباره زنگ خورد. این بار گوشی را از جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه انداخت. بدون اینکه چیزی بگوید، به سمت در برگشت. از کنارم رد شد و از خانه بیرون رفت. در را پشت سرش بستم. نفس عمیقی کشیدم. تازه فهمیدم تمام مدت نفسم را حبس کرده بودم. چند قطره اشک از گوشهی چشمم پایین آمد. با پشت دست پاکشان کردم. دستم بیاختیار بالا رفت و ناخن شستم را میان دندانهایم گرفتم. عادت همیشگیام بود. هر وقت مضطرب میشدم، ناخنهایم اولین چیزی بودند که قربانی اضطرابم میشدند. چند لحظه بعد نگاهم دوباره سمت حیاط رفت. همان حوض بود. همان فواره. همان ماهیهایی که چند دقیقه قبل، بیخبر از همهچیز، در آب میچرخیدند. صدای آب هنوز آرام بود. همهچیز سر جای خودش بود؛ انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده. اما برای من، همهچیز عوض شده بود. ظاهراً دو هفته برای سیامک کافی بود تا یادش برود دست روی من بلند نکند. حالا دوباره یادش آمده بود. ادامه دارد... 🥀 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط آرام 10 2 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 1 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه دوم ── 🥀 صدای چرخیدن کلید توی قفل، خبر از آمدن مامان طلا و بابا منوچهر میداد.الهه هم همراهشان وارد خانه شد و کیفش را روی جالباسی گذاشت خیالم راحت شد؛ بالاخره مامان و بابا برگشته بودند. صدای مامان از راهروی خانه آمد: ـ نیلوفر! ـ جانم؟ خودم را به راهرو رساندم. هنوز کیفش را درست از روی شانهاش پایین نیاورده بود که دستم را جلو بردم. ـ بده من. کیف را از دستش گرفتم و روی صندلی کنار جالباسی گذاشتم. کت بابا را هم از دستش گرفتم و روی چوبلباسی آویزان کردم. مامان لبخند زد و دستهایش را دور کمرم حلقه کرد. گونهام را بوسید. من هم صورت گرمش را میان دستهایم گرفتم و محکم بوسیدمش. اما لبخندش بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. چشمهایش روی صورتم ثابت ماند. انگشتهایش آرام روی گونهام نشست؛ درست همان جایی که چند ساعت قبل سیامک زده بود. دستش را روی صورتش گذاشت. ـ وای نیلوفر مادر... چرا صورتت اینطوری شده؟ نگاهم را از چشمهایش دزدیدم. مطمئن بودم میدانست این رد سیلی کار چه کسی است. فقط میخواست بپرسد؛ شاید برای اینکه نشان دهد هنوز هم حواسش به من هست. گوشهی لبم را بالا کشیدم، اما خودم هم میدانستم چیزی شبیه لبخند از آب درنیامده. ـ هیچی... امروز داشتم میرفتم بیرون، در خورد توی صورتم. چند لحظه سکوت بینمان ماند. نگاه مامان هنوز روی صورتم بود. مطمئن بودم هیچکدامشان حرفم را باور نکردهاند؛ اما دلم نمیخواست امشب این خانه شاهد دعوا باشد. بابا که تا آن لحظه ساکت مانده بود، کف دستش را روی شکمش گذاشت و با لبخند گفت: ـ نیلوفر بابا ، امشب برای شام چی درست کردی؟ ـ خورشت بادمجون. لبخند روی صورت بابا نشست. ـ بهبه! پس زود بیارش که صدای شکمم دراومده. چند دقیقه بعد، بوی بادمجان سرخشده و ادویه تمام خانه را پر کرده بود. داشتم آخرین بشقاب را روی سفره میگذاشتم که صدای بسته شدن درِ حیاط آمد. دستم همانجا خشک شد. صدای قدمهایی که روی موزاییکهای حیاط نزدیک میشد، کافی بود تا تمام اتفاق چند ساعت قبل دوباره جلوی چشمم جان بگیرد. مطمئن بودم سیامک بود. در باز شد و وارد خانه شد. کتش را بیحوصله از تنش بیرون کشید و روی جالباسی انداخت. ـ سلام. ـ سلام پسرم. سرم را پایین انداختم و مشغول چیدن قاشقها شدم. الهه، خواهرم، هم سر سفره نشسته بود و بیخبر از سنگینی فضای بین من و سیامک، مشغول کشیدن غذا برای خودش بود. پنج بشقاب غذا کشیدم و دیس خورشت را وسط سفره گذاشتم. همه سر سفره نشستیم. صدای برخورد قاشقها با بشقابها، تنها صدایی بود که سکوت سنگین شام را میشکست. من سعی میکردم سرم را پایین نگه دارم، اما سنگینی نگاه سیامک را روی صورتم حس میکردم. هر بار دستم به سمت بشقاب میرفت، نگاهش را میدیدم که هنوز همانجا مانده. آخرین لقمه را برداشتم. قورتش دادم و خواستم بشقابم را کنار بگذارم که صدایش بلند شد: ـ لازم نیست سفره رو جمع کنی. الهه جمعش میکنه. برو توی اتاقت، باهات کار دارم. انگشتهایم دور دستهی قاشق خشک شد. چند ثانیه نتوانستم آن را رها کنم. آب دهانم را به سختی قورت دادم. کف دستهایم عرق کرده بود و نوک انگشتهایم سرد شده بود. نگاهم را پایین انداختم. صدای تیکتاک ساعت دیواری، ناگهان بیشتر از همیشه به گوشم میرسید. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 10:56 توسط آرام 10 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 1 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه سوم ── 🥀 با قدمهایی سنگین خودم را به اتاقم رساندم. انگشتهایم چند لحظه دور دستگیره ماندند. نفس عمیقی کشیدم و در را آرام پشت سرم بستم. روی صندلی روبهروی میز نشستم . صدای تقهای از پشت در آمد. - تق... سرم را بالا آوردم. هنوز چیزی نگفته بودم که در باز شد و سیامک وارد اتاق شد. بیاختیار روی صندلی چرخیدم و نگاهم روی صورتش نشست. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش جایی میان زمین و دیوار سرگردان بود؛ انگار خودش هم نمیدانست چطور باید حرفش را شروع کند. چند ثانیه سکوت بینمان کش آمد. بالاخره سرش را بلند کرد. - امروز با اون پسره چی کار داشتی؟ آب دهنم را از پس گلوی خشکم قورت دادم. - به خدا... هیچی، داداش. اخمش کمی در هم رفت. - پس چرا باهاش حرف میزدی؟ سریع گفتم: - الهه چند روز پیش یه مانتو دوخته بود، فقط دکمههاش مونده بود. ازم خواست از خرازی آقا آرمان چند تا دکمه براش بگیرم. رفتم، ولی دکمهای که میخواست تموم شده بود. آقا آرمان هم گفت وقتی جنس جدید رسید، خودش میاد جلوی دانشگاه و بهم میده. همین... سیامک چیزی نگفت. چند لحظه فقط نگاهم کرد. بعد پرسید: - آدرس دانشگاهتو از کجا داشت؟ لبهایم را روی هم فشردم. - نمیدونم... به خدا نمیدونم. چند ثانیه دیگر هم سکوت کرد. بعد نفسش را آرام بیرون داد و نگاهش کمی از حالت تند قبلی فاصله گرفت. پلاستیک سفیدی را که در دست داشت، روی تخت انداخت. - اینا رو برات خریدم. نگاهم روی پلاستیک ماند. - برای من؟ فقط سرش را تکان داد. آرام از جا بلند شدم و به سمت تخت رفتم. دستم را داخل پلاستیک بردم و گوشهی چیزی را کنار زدم. چشمهایم گرد شد. برای چند لحظه حتی یادم رفت چه اتفاقی چند ساعت قبل افتاده بود. لبخند آرامی روی لبم نشست. باورم نمیشد... سیامک برای من چیزی خریده بود. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 10:56 توسط آرام 8 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 2 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه چهارم ── 🥀 چشمم که به برچسبهای رنگارنگ داخل پلاستیک افتاد، لبخند بیاختیار روی لبهایم نشست. یکییکی بیرونشان آوردم؛ همانهایی بودند که چند روز پیش، پشت ویترین لوازمالتحریرفروشی با حسرت نگاهشان کرده بودم. دستم روی یکی از برچسبها کشیده شد و لبخندم عمیقتر شد. اصلاً فکرش را نمیکردم... ناگهان خودم را به سیامک رساندم و محکم بغلش کردم. ـ وای... اینا رو از کجا آوردی؟ لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست. ـ چند روز پیش که از جلوی لوازمالتحریری رد میشدیم، دیدم چقدر خوشت اومده. همون موقع سفارششون دادم. امروز رسیدن دستم. چند لحظه سکوت کرد. نگاهش را از من گرفت و انگار کمی مردد بود که ادامه بدهد. ـ میخواستم برای تولدت غافلگیرت کنم... ولی بعد از اتفاق امروز دیگه نتونستم صبر کنم. لبخند روی لبم آرامآرام محو شد. نگاهم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. سیامک نفس عمیقی کشید. ـ راستی... سرم را بالا آوردم. نگاهش جدی شده بود. ـ بابت امروز... ببخشید. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: ـ علی بهم گفت تو رو با آرمان دیده. وقتی شنیدم... نتونستم خودمو کنترل کنم. چند ثانیه نگاهش کردم. بعد لبخند کوچکی زدم. ـ عیب نداره، داداش... نمیخواستم دوباره سراغ اتفاقات امروز برویم. ترجیح میدادم همهچیز همانجا تمام شود. برای همین سریع موضوع را عوض کردم. ـ راستی، فردا باید برم دانشگاه. بابا گفت سرش شلوغه. میتونی منو برسونی؟ سیامک بدون مکث جواب داد: ـ آره، اتفاقاً فردا وقت دارم. بعد از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. نگاهم دوباره روی برچسبهای رنگی برگشت. دو روز دیگر تولدم بود... امسال بچههای دانشگاه آنقدر اصرار کرده بودند که بالاخره قرار شده بود یک جشن کوچک برایم بگیرند. نمیدانستم چرا، اما حس عجیبی داشتم. انگار قرار بود این تولد با سالهای قبل فرق داشته باشد... 🌙 ── صبح روز بعد ── 🌙 صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد. آخرین لقمهی صبحانه را برداشتم و همزمان کفشهایم را به پا کردم. کیفم را چنگ زدم و با عجله از خانه بیرون زدم. همین که در را باز کردم، سیامک را دیدم که پشت فرمان منتظرم نشسته بود. سوار شدم و چند دقیقهای در سکوت گذشت. صدای آرام موسیقی فضای ماشین را پر کرده بود و من بیحوصله از پنجره بیرون را نگاه میکردم. ناگهان سیامک جلوی یک سوپرمارکت ترمز کرد. ـ صبحانه نخوردم. میخوام یه کیک و آبمیوه بگیرم. چیزی لازم نداری؟ سرم را به نشانهی نه تکان دادم. ـ نه، چیزی نمیخوام. ـ باشه، الان برمیگردم. پیاده شد و وارد سوپرمارکت شد. من هم بیهدف نگاهم را به خیابان دوختم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که چیزی آن سوی خیابان توجهم را جلب کرد. حرکت دستم متوقف شد. چشمهایم روی همان نقطه ثابت ماند. قلبم یکباره فرو ریخت. نمیتوانستم باور کنم چیزی را که میدیدم، واقعاً میبینم. چشمهایم از ترس گشاد شد و نفس در سینهام حبس ماند. ـ سیامک...! صدایم آنقدر بلند بود که چند نفر از رهگذرها با تعجب به سمت ماشین برگشتند. اما من دیگر هیچکدامشان را نمیدیدم. تمام حواسم فقط به آن سوی خیابان بود... به چیزی که اگر واقعاً همان چیزی بود که فکر میکردم، میتوانست همهچیز را تغییر دهد. و من... اصلاً برای دیدنش آماده نبودم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 10:59 توسط آرام 9 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 3 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پنجم ── 🥀 توی فکر فرو رفته بودم و بیاختیار نوک کفشم را با ریتم آرامی روی کفپوش ماشین میکوبیدم. نگاهم بیهدف از شیشهی ماشین به خیابان افتاد. همهچیز عادی بود... تا اینکه ناگهان چشمم به ماشینی افتاد که با سرعت زیادی به سمت سیامک میآمد. قلبم فرو ریخت. ـ سیامک...! با وحشت سرم را جلو بردم و همان لحظه، از پشت شیشهی ماشینِ در حال عبور، چشمم به مردی افتاد که پشت فرمان نشسته بود. فقط برای چند ثانیه دیدمش. اما همان چند ثانیه کافی بود. چهرهاش عجیب آشنا به نظر میرسید. ذهنم حتی فرصت نکرد بفهمد او را کجا دیدهام. ماشین با سرعت به سیامک نزدیک شد. ـ سیامک! این بار با تمام توان فریاد زدم. سیامک با شنیدن صدایم، سرش را برگرداند و همان لحظه خودش را به سمت دیگر خیابان کشید. ماشین با فاصلهای بسیار کم از کنارش رد شد و با سرعت از آنجا دور شد. نفسم بند آمده بود. دستم را روی سینهام گذاشتم و سعی کردم ضربان دیوانهوار قلبم را آرام کنم. سیامک چند لحظه همانجا ایستاد و به ماشین دورشونده خیره ماند؛ انگار خودش هم هنوز نمیفهمید چه اتفاقی افتاده است. چند ثانیه بعد، به سمت ماشین آمد. در را باز کرد و کیسهی خوراکیها را روی صندلی گذاشت و پشت فرمان نشست. همین که نشست، با نگرانی نگاهش کردم. ـ خوبی؟ نفس عمیقی کشید و کمربندش را بست. ـ آره... چیزی نشد. نفس حبسشدهام را آرام بیرون دادم. ـ خداروشکر... لبخند کمرنگی زد. ـ انگار امروز شانس باهام بود. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. 🌙 ── چند دقیقه بعد ── 🌙 هنوز ذهنم درگیر آن اتفاق بود. هر بار که صحنهی چند دقیقهی قبل را به یاد میآوردم، قلبم دوباره تندتر میزد. اما چیزی بیشتر از آن اتفاق ذهنم را مشغول کرده بود. آن مرد... چهرهاش. چرا برایم اینقدر آشنا بود؟ هرچه بیشتر فکر میکردم، کمتر به نتیجه میرسیدم. «نه... اشتباه میکنم.» سعی کردم بیخیالش شوم. حدود ده دقیقه بعد، سیامک مقابل دانشگاه نگه داشت. کمربندم را باز کردم و کیفم را برداشتم. ـ ممنونم داداش. ـ ساعت سه میام دنبالت. ـ باشه... خداحافظ. با تکان کوتاهی سرش، از ماشین پیاده شدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی آشنا از پشت سرم آمد: ـ نیلو...! برگشتم. رها با همان لبخند همیشگیاش به سمتم میآمد. بیاختیار لبخند زدم. ـ سلام رها، خوبی؟ ـ سلام. تحقیق جلسهی قبل رو آماده کردی؟ قرار بود تو پرینتش کنی. ـ آره، توی کیفمه. کنار هم وارد محوطهی دانشگاه شدیم. پرسیدم: ـ از ساناز چه خبر؟ رها خندید. ـ دیشب زنگ زده بود. میگفت با حسین قرار داره. اسم «حسین» توی ذهنم تکرار شد. حسین... حسین... ناگهان چیزی یادم آمد. ـ همون پسری نیست که یه بار به من و تو شماره داده بود؟ رها چشمهایش را گرد کرد و گفت: ـ خودش بود. ولکن هم نیست. با خنده سری تکان دادم، اما ذهنم هنوز جای دیگری بود. تصویر آن مرد، همان چند ثانیهای که پشت فرمان دیده بودمش، مدام جلوی چشمم میآمد. نمیدانستم چرا... اما یک حس عجیب به من میگفت این اولین باری نیست که او را میبینم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 10:57 توسط آرام 9 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 3 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه ششم ── 🥀 با تکانهای دست رها، از میان افکارم بیرون کشیده شدم. - نیلو... کجایی؟ چی شده؟ از وقتی اومدی دانشگاه انگار اصلاً اینجا نیستی. پلک زدم و نگاهش کردم. - هیچی... راستی، از مهمونی فرداشب چه خبر؟ رها آهی کشید. - هیچی بابا... کنسل شد. با تعجب گفتم: - جدی؟ چرا؟ - مامان و بابام صبح از سفر برمیگردن. دیگه نمیشه خونه مهمونی بگیرم. - به سانازم گفتی کنسل شده؟ - نه هنوز نگفتم لبخندی زدم. - اشکالی نداره، من با ساناز هماهنگ میکنم. خیلی وقته درستوحسابی باهاش حرف نزدم. همراه رها وارد ساختمان دانشکده شدیم. با دیدن صندلی کنار شوفاژ، بیاختیار همانجا نشستم. زمستان بود و گرمای شوفاژ، تنها چیزی بود که سرمای استخوانسوز آن روز را قابل تحمل میکرد. استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد. صدایش در کلاس میپیچید، اما هیچکدام از جملههایش وارد ذهنم نمیشد. تمام فکرم پیش مردی بود که صبح داخل ماشین دیده بودم. او کی بود؟ چرا با دیدنش احساس کردم قبلاً جایی دیدهامش؟ هرچه بیشتر فکر میکردم، کمتر به نتیجه میرسیدم. با شنیدن صدای استاد که گفت: - خسته نباشید، جلسه بعد ادامه میدیم. به خودم آمدم. وسایلم را جمع کردم و همراه رها از کلاس بیرون رفتیم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که رها گفت: - آها، راستی... اون پسره... اسمش چی بود؟ اممم... نگاهش کردم. - آرمان رو میگی؟ - آره، خودش. گفت تا فردا جواب نهاییتون رو درباره اون موضوع بهش بدی. با حواسپرتی پرسیدم: - کدوم موضوع؟ رها با خنده آرنجم را زد. - نیلو! حواست کجاست؟ درباره قرار. اخم کوچکی کردم و گفتم: - آها... همون اول هم گفتم بهش بگو باشه. فقط امروز چیزی نگو، فردا صبح بهش خبر بده. - باشه. چند لحظه سکوت کردیم. بعد با تردید گفتم: - فقط... یه چیزی. - چی؟ لبم را گاز گرفتم. - راستش... من اصلاً از این کارا سر درنمیارم. میشه تو هم باهام بیای؟ رها با اخم کمرنگی نگاهم کرد - ای وای، خاک بر سرم! مامان و بابای من اگه بفهمن، پوستمو میکنن. لبخند زد و ادامه داد. حالا نه انگار که خودم خیلی حرفهایام! لبخند التماسآمیزی زدم. - رها جون... فقط این یه بار. به خاطر من. رها هنوز داشت جوابم را میداد که ناگهان صدایی از پشت سرم آمد: - نیلو... صدای سیامک بود. تمام بدنم یخ زد. اگه حرفهام با رها رو شنیده باشه چی؟... با این فکر، زبانم را گاز گرفتم. اگر میفهمید، قیامت میشد. قلبم آنقدر محکم به سینهام میکوبید که انگار میخواست از قفسه سینه بیرون بزند. آهسته برگشتم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 10:59 توسط آرام 9 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه هفتم ── 🥀 ـ چی شده نیلو؟ چرا رنگت شده مثل گچ دیوار؟ با شنیدن صدای سیامک، از فکر و خیال بیرون آمدم. ـ ه... هیچی داداش، به جون تو فقط... ابرویش را بالا انداخت و نگاهش را روی صورتم ثابت کرد. ـ هر وقت جون منو قسم میخوری، یعنی یه چیزی هست که نمیخوای بگی. راستشو بگو. لبم را تر کردم. ـ گفتم که، چیزی نیست. چند ثانیه ساکت نگاهم کرد؛ همان نگاه آشنایی که همیشه وقتی چیزی را ازش پنهان میکردم، روی صورتم مینشست. ـ نیلو، منو بچه فرض نکن. قبل از اینکه جوابی بدهم، صدایِ آشنایی از کنارمان بلند شد. ـ سلام، حالتون خوبه؟ آقا سیامک، بابام گفت سوئیچ ماشینو بهتون بدم که تا هفتهی دیگه درستش کنید. سیامک لحظهای نگاهش را از من گرفت و دستش را برای گرفتن سوئیچ جلو برد. ـ آها، ممنون. سوئیچ را گرفت، اما دوباره نگاهش به من برگشت. ـ بعداً باهات کار دارم. دلم فرو ریخت. ـ چه کاری؟ ـ هیچی. بیا بریم. همین «هیچی» گفتنش بیشتر از هر چیزی نگرانم کرد. رو به رها لبخند زدم. ـ خداحافظ. سیامک هم سری تکان داد. ـ خدانگهدار، رها خانم. ـ خدافظ رها جون. سریع سوار ماشین شدم و در را بستم. سیامک پشت فرمان نشست، ماشین را روشن کرد و چند لحظه چیزی نگفت. من هم به خیابان خیره شدم و سعی کردم عادی رفتار کنم. اما از گوشهی چشم دیدم که هر چند ثانیه یکبار نگاهم میکند. بالاخره سکوتش را شکست. ـ خب؟ ـ خب چی؟ ـ اون چیزی که قبلتر داشتی به رها میگفتی چی بود؟ قلبم فرو ریخت. ـ من؟ هیچی! پوزخند کوتاهی زد. ـ باز شروع کردی. ـ چی رو؟ ـ همین «هیچی» گفتن رو. هر وقت میگی هیچی، یعنی دقیقاً یه چیزی هست. لبم را جمع کردم. ـ داداش، جدی میگم چیزی نیست. چند ثانیه ساکت ماند. انگشتهایش محکمتر دور فرمان جمع شد. ـ باشه. فعلاً. «فعلاً» را آنقدر جدی گفت که فهمیدم قضیه تمام نشده. چند متر جلوتر، دوباره گفت: ـ راستی، صد بار بهت گفتم با اون دختره نگرد. یادت نیست پارسال چه آبروریزیای راه انداخت؟ نفسم را با خیال راحت بیرون دادم. خوشبختانه بحث را عوض کرده بود. ـ خب چیکار کنم؟ برم بهش بگم باهات قهرم؟ تازه... من رها رو خیلی دوست دارم. مکثی کردم و با شیطنت ادامه دادم: ـ از تو هم بیشتر! نگاهی کوتاه به من انداخت و پوزخند کمرنگی زد. ـ خیلی پررو شدیها. خندیدم. ـ خودت بزرگم کردی. سرش را تکان داد. ـ فقط حواست باشه من هر چیزی رو نمیذارم به حساب شوخی. دوباره سکوت کرد. اما برخلاف من، انگار آن موضوع قبلی هنوز گوشهی ذهنش مانده بود. من هم ترجیح دادم دیگر چیزی نگویم. وقتی به خانه رسیدیم، قبل از پیاده شدن نگاهم کرد. ـ نیلو. ـ جانم؟ ـ اون حرفی که میخواستی به رها بزنی... اگه چیزی هست که فکر میکنی نباید بدونم، بهتره خودت بهم بگی. گلوی خشکم را قورت دادم. ـ گفتم که چیزی نیست. چند لحظه نگاهم کرد و بعد با بیحوصلگی سری تکان داد. ـ باشه. برو داخل. پیاده شدم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایش را از پشت سر شنیدم: ـ و نیلو؟ برگشتم. ـ بله؟ ـ بعداً دوباره ازت میپرسم. این بار چیزی نگفتم. فقط لبخند کوچکی زدم و وارد خانه شدم. هنوز چند قدم برنداشته بودم که بوی کوفتهقلقلیهای مامان، تمام خانه را پر کرده بود. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. آرام پشت سرش رفتم و کنار گوشش گفتم: ـ سلام، مامان طلا... مامان از ترس یکدفعه از جا پرید. بعد قاشق چوبی را آرام روی کمرم زد و گفت: ـ وای دختر! صد بار بهت گفتم اینجوری منو نترسون. خندیدم. ـ چشم... راستی، اِلی خانم کو؟ ـ رفته لباسهای راضیه خانم رو تحویل بده. تو هم برو سفره رو بنداز، الان بابات میرسه. ـ چشم مامان. به سمت آشپزخانه رفتم. اما نمیدانم چرا... ناگهان حس عجیبی در دلم نشست. حسی سنگین... انگار چیزی در گوشم زمزمه میکرد: «از این لحظهها لذت ببر... شاید تا مدتها دیگر چنین آرامشی را تجربه نکنی.» آن روز نمیدانستم... گاهی فقط یک تصمیم اشتباه کافی است تا زندگی، آرامآرام رنگ جهنم به خودش بگیرد. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 11:00 توسط آرام 9 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه هشتم ── 🥀 با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. با چشمهای نیمهباز گوشی را برداشتم و دکمهی پاسخ را زدم. صدایِ آشنایِ رها توی گوشم پیچید. ـ الو، نیلو خانم... با صدایی خوابآلود گفتم: ـ سلام رها... خوبی؟ ـ خوبم، تو چطوری؟ خمیازهای کشیدم. ـ خوبم... ولی چرا بیدارم کردی؟ بذار بخوابم... چند لحظه سکوت کرد، بعد با تعجب گفت: ـ یا خدا! نیلو... خواب بودی؟ ـ آره دیگه... ـ پس قرارت چی میشه؟ یکدفعه از جا پریدم. با عجله ساعت را نگاه کردم. ـ یا امام جعفر صادق! رها با خنده گفت: ـ بدو! فقط سیوپنج دقیقه وقت داری. ـ باشه، باشه... قطع میکنم. گوشی را روی تخت انداختم و با عجله به سمت حمام دویدم. بعد از یک دوش کوتاه، جلوی آینه ایستادم. همیشه دوست داشتم اولین قرارم رو با موهای چتری برم. چند دقیقه بعد آماده شدم، یک اسنپ گرفتم و راهی کافه شدم. تمام مسیر را با استرس خط چشم کشیدم، ریمل زدم و آخرین بار رژ لبم را روی لبهایم پخش کردم. راننده گفت: ـ خانم، رسیدیم. نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. به رها تکزنگ زدم. ـ الو، رها جون... رسیدم، کجایی؟ ـ پشت سرت، خانمخانما. برگشتم و با دیدنش لبخند زدم. به سمتش دویدم. ـ وای رها... خیلی استرس دارم. ـ آروم باش، فقط بد نیست من باهات امدم؟ ـ نه بابا، اتفاقاً خوب شد اومدی. فقط میخواستم یکی کنارم باشه که استرسم کمتر بشه... مکثی کردم و با نگرانی گفتم: ـ یه نگاه بهم بنداز... همهچیم خوبه؟ رها از سر تا پایم را نگاه کرد. بعد با لبخند، علامت لایک را نشانم داد. لبخند کمرنگی زدم و به سمت درِ کافه راه افتادم. هر قدمی که برمیداشتم، ضربان قلبم تندتر میشد. کف دستهایم از عرق خیس شده بود. دستم را روی دستگیره گذاشتم. نفسم را حبس کردم و آرام در را باز کردم... اما با دیدن صحنهی روبهرو، خشکم زد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 11:00 توسط آرام 6 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه نهم ── 🥀 مردی با کتوشلوار سورمهای مقابلم ایستاده بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. موهای مشکیاش با دقت به عقب حالت داده شده بود و برق ملایم ژل روی تارهای مرتبش میدرخشید. صورتش نسبت به آخرین باری که دیده بودمش، تغییر کرده بود؛ مردانهتر و جذابتر به نظر میرسید. با خودم فکر کردم... من واقعاً فکر نمیکردم آرمان اینقدر خوشتیپ شده باشه. آخرین تصویری که ازش توی ذهنم مونده بود، پسری بود که بیشتر وقتها با لباسهای ساده پشت دخل خرازی پدرش، مشرحیم، میایستاد. اما حالا... با آن کتوشلوار مرتب و موهای آراسته، آنقدر با تصویر قدیمیاش فرق داشت که برای چند لحظه حتی نتونستم چشم ازش بردارم. باورم نمیشد این همون آرمان باشه... همون پسری که بیشتر وقتها توی خرازی بزرگ پدرش کار میکرد. خانوادهشون وضع مالی خوبی داشتن و مغازهشون یکی از بزرگترین خرازیهای محل بود. آرمان هم بعد از گرفتن لیسانسش، هر وقت وقت داشت، برای کمک به پدرش به مغازه میرفت. یاد روزایی افتادم که فقط برای دیدن اون، به بهونهی خرید، خودم داوطلب میشدم خریدهای خونه، همسایهها یا حتی فامیل رو انجام بدم. لبخند محوی روی لبم نشست. چه بهونههایی که برای چند دقیقه دیدنش نمیآوردم... صدای آرمان رشتهی افکارم رو پاره کرد. ـ سلام... نیلوفر خانم. لبخند کمرنگی زدم. ـ سلام. با احترام صندلی رو عقب کشید. ـ بفرمایید، بشینید. ـ ممنون. بعد رو به رها کرد و با اشارهی دست، صندلی کناری رو نشون داد. ـ شما هم بفرمایید. رها تشکر کرد و کنارم نشست. آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ راستش اقدس خانم خیلی از شما تعریف کرده بودن، اما حالا که از نزدیک میبینمتون، فکر میکنم تعریفهاشون کم هم بوده. از خجالت لبخندی زدم. ـ لطف دارین، ممنون. آرمان به پیشخدمت اشاره کرد. ـ من یه قهوه و یه تیکه کیک شکلاتی میخوام. بعد نگاهش رو به من دوخت. ـ شما چی میل دارین؟ ـ من یه آبمیوهی خنک. رها هم گفت: ـ برای من فقط یه لیوان آب. پیشخدمت سفارشها رو یادداشت کرد و رفت. چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد. آرمان سکوت رو شکست. ـ شنیدم حسابداری دانشگاه مشهد قبول شدین. درسته؟ سرم رو تکون دادم. ـ بله. لبخندی زد. ـ تبریک میگم. - ممنون نگاهش به رها افتاد. ـ شما هم دانشگاه مشهد درس میخونین؟ رها که انگار حواسش جای دیگه بود، با مکث گفت: ـ ببخشید... متوجه نشدم. آرمان دوباره پرسید: ـ گفتم رشتهتون چیه؟ ـ آها... من طراحی داخلی میخونم. من و نیلو همدانشگاهی هستیم. بعد با کنجکاوی پرسید: ـ شما چی؟ چه رشتهای خوندین؟ نگاهم ناخودآگاه به آرمان دوخته شد. من مطمئن بودم رها جواب این سؤال رو میدونه... چون بارها دربارهی آرمان و زندگیاش براش حرف زده بودم. آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ راستش من... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 11:02 توسط آرام 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 5 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه دهم ── 🥀 با سؤال رها، ذهنم به چند سال قبل پر کشید. یادم میآمد وقتی نتیجهی کنکور آمد، آرمان دانشگاه صنعتی شریف، رشتهی مهندسی کامپیوتر قبول شده بود. آن روز مشرحیم از خوشحالی انگار روی زمین بند نمیشد. یک هفته تمام بین آشناها و بازاریها شیرینی پخش کرد. چند ماه بعد هم یک خرازی بزرگ افتتاح کرد و بخشی از مغازه را به اسم آرمان زد. آن موقع از شدت حسادت، هر روز به بابا میگفتم: ـ اگه منم یه دانشگاه خوب قبول شدم، باید برام یه مغازه مثل آرمان بخرید! با صدای آرمان از فکر بیرون آمدم. ـ راستش... من مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف خوندم. لبخندی زدم. ـ واقعاً تبریک میگم. همان موقع سفارشهایمان رسید. چند دقیقهای مشغول خوردن شدیم و سکوت بینمان حاکم شد. بعد آرمان با کمی خجالت گفت: ـ راستش... من زیاد اهل قرار گذاشتن نیستم. لبخند کمرنگی زد و ادامه داد: ـ یکی از دوستام گفت برای اینکه طرف مقابل راحتتر باشه، بد نیست یه هدیهی کوچیک براش بگیری. جعبهی کوچکی را مقابلم گذاشت. ـ امیدوارم خوشتون بیاد. با تعجب جعبه را باز کردم. داخلش یک گردنبند نقرهای ظریف با یک سنگ یاسیرنگ بود. چند لحظه فقط نگاهش کردم. ـ خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم. لبخند زد. ـ خوشحالم که خوشتون اومد. با خجالت گفتم: ـ راستش... من اصلاً فرصت نکردم چیزی براتون بخرم. ـ مهم نیست. هنوز مشغول حرف زدن بودیم که رها گلویش را صاف کرد. ـ اِهممم... نیلو جون، من باید برم. مامانم قول گرفته باهاش برم برای عروسی شیما خرید. از جا بلند شد. ـ خداحافظ نیلو جون. بعد رو به آرمان گفت: ـ خداحافظ آقای آرمان. آرمان هم با احترام جواب داد: ـ خداحافظ، به سلامت. بعد از رفتن رها، چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. برای اینکه سکوت را بشکنم، گفتم: ـ راستی... من همیشه عاشق رنگ یاسی و فیروزهای بودم. آرمان نگاهی به گردنبند انداخت و لبخند زد. ـ پس حدسم درست بوده. ـ چرا؟ ـ چون سنگش یاسیه. بیاختیار لبخند زدم. بعد پرسیدم: ـ شما متولد چه ماهی هستین؟ ـ مهر. ـ جدی؟ داداشم سیامک هم مهرماهه. ـ شما؟ ـ شهریور. نگاهم را به گردنبند نقرهای رنگ دوختم. - شما چی؟ شما رنگ مورد علاقهتون چیه؟ - سبز، خیلی دوستش... هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای زنگ گوشی، هر دویمان را ساکت کرد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 11:06 توسط آرام 7 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 5 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه یازدهم ── 🥀 گوشیم روی میز لرزید. نگاهش کردم. شماره ناشناس بود. نمیدونم چرا، ولی هر وقت شماره ناشناس میدیدم، یه استرس عجیب میاومد سراغم. تماس رو وصل کردم. ـ الو... بفرمایید. ـ الو، نیلو؟ با شنیدن صداش نفس راحتی کشیدم. ـ سلام داداش. ـ کجایی؟ چرا هنوز نیومدی خونه خاله سارا؟ همه منتظرن. اخم کردم. ـ مگه مهمونی امروز بود؟ ـ نه، قرار شد امروز زودتر بریم کمکشون. تا یک ساعت دیگه خودتو برسون. ـ باشه، الان میام. تماس که قطع شد، بیاختیار آهی کشیدم. انگار هر بار که میخواستم یه قرار درستوحسابی برم، یه اتفاقی میافتاد. صدای آرمان باعث شد سرم رو بلند کنم. ـ اتفاقی افتاده؟ لبخند کمرنگی زدم. ـ نه... فقط باید برم خونه خاله ام. آرمان با احترام گفت: ـ اگه دوست داشته باشین، میتونم برسونمتون. تو دلم گفتم: فقط همین مونده سیامک ببینه با یه پسر از ماشین پیاده شدم... لبخند زدم. ـ ممنون، ولی اسنپ میگیرم. آرمان سری تکون داد. ـ هر طور راحتتر هستین. از جام بلند شدم. ـ از آشناییتون خوشحال شدم. ـ منم همینطور... به سلامت، نیلوفر خانم. لبخندی زدم و از کافه بیرون اومدم. 🌙 ── ✦ ── 🌙 توی پاساژ قدم میزدم و ویترین مغازهها رو نگاه میکردم. دلم یه مانتوی قشنگ میخواست. چند روز پیش، دخترخالهم حنانه یه مانتوی خیلی شیک پوشیده بود و از همون موقع تصمیم گرفته بودم یه مدل شبیه اون بخرم. هنوز چند تا مغازه رو نگاه نکرده بودم که چشمم به یه ساعت مچی مردونه افتاد. بیاختیار وارد مغازه شدم. ـ ببخشید آقا... اون ساعت داخل ویترین چنده؟ فروشنده ساعت رو برداشت. - نهصد و هشتاد هزار تومان. توی دلم گفتم: قیمتش خیلی مناسبه... میتونه هدیهی خوبی برای قرار بعدیم با آرمان باشه. لبخندی زدم. ـ همینو برمیدارم... فقط اگه میشه یه تخفیف هم بدین. فروشنده لبخندی زد. ـ مبارکتون باشه. چند دقیقه بعد، ساعت داخل یه جعبهی شیک توی دستم بود. از مغازه بیرون اومدم، یه اسنپ گرفتم و راهی خونه شدم. جلوی در که رسیدم، چند بار زنگ زدم. کسی در رو باز نکرد. با کلید، در رو باز کردم و وارد خونه شدم. همین که قدم اول رو داخل گذاشتم... با صحنهای که دیدم، خشکم زد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده دیروز در 11:08 توسط آرام 5 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه دوازدهم ── 🥀 با دیدن صحنهی روبهروم، برای چند لحظه خشکم زد. انگار یهو پرت شدم وسط خاطرات بچگیم... از همون بچگی عاشق تولد بودم. عاشق کیک، شمع، بادکنک و ذوقی که از چند روز قبلش داشتم. همیشه دلم میخواست روز تولدم یه روز خاص باشه. هنوز غرق خاطراتم بودم که با صدای ترکیدن چند تا بادکنک از جام پریدم. همزمان کلی کاغذ رنگی روی سر و صورتم ریخت. همه با صدای بلند شروع کردن به خوندن: - تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک... دستم ناخودآگاه جلوی دهنم رفت. - وای... باورم نمیشه... تا چشمم به الهه افتاد، با ذوق دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. انقدر گونههاشو بوسیدم که با خنده گفت: - وای دختر، خفهم کردی! خندیدم و از بغلش بیرون اومدم. مطمئن بودم همهی این کارا زیر سر الهه و مخصوصاً سیامکه. نگاهم توی خونه چرخید. مامان و بابا اون طرف سالن ایستاده بودن و با لبخند برام دست میزدن. عاطفه و مژگان هم اومده بودن. با دیدنشون ذوقم چند برابر شد. از بچگی باهاشون بزرگ شده بودم. هم همسایه بودیم، هم دوست. تقریباً هر سفری که میرفتیم، اونا هم همراهمون بودن. صدای بلند سیامک دوباره توی خونه پیچید. - تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک... بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی بعد کیک رو آورد جلوم. - خانم تولدیه... شمعا رو فوت کن ببینیم. لبخند زدم. چشمامو بستم. از ته دلم فقط یه آرزو کردم... اینکه یه روز به عشقی برسم که سالها بود توی قلبم زندگی میکرد. عشقی که با فکرش شب رو صبح میکردم و صبح رو شب... نفسمو بیرون دادم و شمعها رو فوت کردم. صدای دست زدن و سوت کشیدن همه خونه رو پر کرد. هنوز لبخند روی لبم بود که سیامک گفت: - خب نیلو خانم ... حالا وقت باز کردن کادوهاست. چشمام برق زد. روی میز پر از کادوهای رنگارنگ بود. مثل بچهها ذوق کردم و دستامو به هم کوبیدم. - آخجون... همه زدن زیر خنده. اولین کادو مال سیامک بود. با عجله بازش کردم. داخلش دو تا گارد گوشی خیلی خوشگل بود. از خوشحالی دستمو روی لبم گذاشتم و از دور براش بوس فرستادم. - مرسی داداش... سیامک فقط خندید و گفت: - قابلتو نداشت. نوبت الهه رسید. الهه فقط خواهرم نبود... بیشتر وقتا برام حکم یه مادر رو داشت. با اینکه دوازده سال ازم بزرگتر بود، اما همیشه مثل یه رفیق کنارم بود. کادوشو باز کردم. یه عطر خوشبو. درشو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم. - وای... عاشق بوش شدم. الهه لبخند زد. -میدونستم خوشت میاد. بعد کادوی عاطفه و مژگان رو باز کردم. دو تا شال خوشرنگ و یه کتاب. همین که اسم کتاب رو خوندم، چشمام گرد شد. - ملت عشق... خیلی وقت بود دلم میخواست این کتاب رو بخونم، اما هر بار یا یادم میرفت بخرمش یا فرصت نمیشد. آخرین کادو مال مامان و بابا بود. همین که جعبه رو باز کردم، برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. یه کیف چرمی سورمهای... دقیقاً همون مدلی که نزدیک دو سال دنبالش بودم. کنارش هم یه مانتوی فوقالعاده خوشگل بود. قسمت بالاش آبی بود و پایینش مشکی، با رگههای طلایی ظریفی که قشنگترش کرده بود. بیاختیار خودمو انداختم توی بغل مامان و بابا. - دوستتون دارم... بابا موهامو به هم ریخت. - مبارکت باشه دخترم. هنوز از ذوق روی ابرها بودم که سیامک با یه لبخند مرموز گفت: - راستی نیلو... ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه سیزدهم ── 🥀 سیامک با یه لبخند شیطنتآمیز نگام کرد و گفت: - راستی نیلو خانم... ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم. با ذوق بهش خیره شدم. از همون بچگی عاشق سوپرایز بودم. مخصوصاً سوپرایزهای تولد. با هیجان گفتم: - چیه؟ زود بگو دیگه... سیامک خندید و گفت: - چند روز پیش یکی از دوستام قرار بود همراه خانوادش برای یه سال بره آمریکا. سرمو کج کردم و با دقت به حرفاش گوش دادم. - خواهر دوستم تقریباً همسن خودته. یه موتور دخترونه داشت که میخواست قبل از رفتن بفروشتش. چون عجله داشت، تقریباً نصف قیمت واقعی گذاشته بود. چشمام کمکم برق زد. سیامک ادامه داد: - از اونجایی که باهاش رفیق بودم و چند بار هم کارشو راه انداخته بودم، قرار شد موتور تا یه سال پیش من بمونه. هر وقت هم برگشت، اگه خواست پسش میدم. چند لحظه سکوت کرد و لبخند زد. - وقتی دیدم موتور دخترونهست، گفتم تا وقتی صاحبش برگرده، تو ازش استفاده کن. تا حرفش تموم شد، اشک توی چشمام جمع شد. باورم نمیشد... بدون اینکه چیزی بگم، خودمو انداختم توی بغلش. - مرسی... سیامک خندید و دستشو روی سرم کشید. - الهی قربونت برم، اینقدر ذوق نکن. از بغلش اومدم بیرون و گونهشو کشیدم. - بهترین داداش دنیایی. سیامک با خنده گفت: - حالا هنوز موتورو ندیدی. با هیجان دور خودم چرخیدم. - کجاست؟ زود بگو کجاست؟ - توی حیاطه. با اخم گفتم: - پس چرا تا الان نگفتی؟ سیامک خندید. - فکر کردم خودت دیدیش. دستم رو جلو بردم. - سوئیچش کو؟ بدون اینکه چیزی بگه، دست کرد توی جیب شلوارش و سوئیچ رو به سمتم پرت کرد. تو یه لحظه توی هوا گرفتمش و با ذوق دویدم سمت حیاط. از بچگی عاشق موتور بودم. یادمه وقتی بابا میخواست برای خودش ماشین بخره، یه هفته تمام غر میزدم که: «نه... من موتور میخوام!» همیشه دلم میخواست یه روز با موتور خودم برم دانشگاه. حتی با اینکه هیچوقت درستوحسابی موتورسواری بلد نبودم، باز هم عاشقش بودم. بیچاره سیامک... میدونستم قراره حسابی زحمت بکشه تا موتورسواری یادم بده. همیشه یکی از سوژههای خندهی خونه این بود که: «نیلو با این حواسپرتیش چجوری دانشگاه فردوسی قبول شده؟» با خنده یاد اون حرفا افتادم. درِ حیاط رو باز کردم... همین که چشمم به موتور افتاد، همونجا خشکم زد. نفسم بند اومد. باورم نمیشد... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 6 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه چهاردهم ── 🥀 باورم نمیشد... خیلی قشنگتر از چیزی بود که توی ذهنم تصور کرده بودم. یه موتور سفید با رگههای آبی که زیر نور حیاط برق میزد. چند لحظه فقط خیره موندم. همیشه فکر میکردم داشتن همچین موتوری فقط یه آرزوئه، نه چیزی که یه روز واقعاً مال خودم بشه. صدای سیامک باعث شد از فکر و خیالم بیرون بیام. - خب خانم... نمیخوای سوارش بشی؟ لبخند زدم و آروم دستم رو روی فرمون کشیدم. - ولی من که بلد نیستم... سیامک خندید. - مگه من مردم؟ خودم یادت میدم. یه قدم جلو اومد و ادامه داد: - امشب فقط نگاه کن. کمکم همهچی رو یاد میگیری. با ذوق در خانه رو باز کردم و پشت موتور نشستم سیامک هم جلو نشست و موتور رو روشن کرد. صدای موتور که توی حیاط پیچید، قلبم از هیجان شروع کرد تند تند زدن. از خونه بیرون زدیم. اون شب تقریباً نصف مشهد رو گشتیم. سیامک همزمان که رانندگی میکرد، تکتک چیزایی رو که باید یاد میگرفتم برام توضیح میداد. گاهی هم میگفت: - خوب نگاه کن، این مهمه. - یادت باشه موقع پیچ این کارو بکنی. همهی حرفاشو با دقت گوش میدادم. باد به صورتم میخورد و حس عجیبی داشتم. حسی که تا اون شب هیچوقت تجربهش نکرده بودم. انگار تمام دغدغههام برای چند ساعت از بین رفته بود. نفهمیدیم زمان چطور گذشت. حدود چهار ساعت بیرون بودیم که گوشی سیامک زنگ خورد. مامان بود. همین باعث شد تازه بفهمیم چقدر دیر شده. سیامک با خنده گفت: - اگه الان برنگردیم، مامان خودشو میرسونه دنبالمون! منم خندیدم. - حقم داره... از سر شب معلوم نیست کجاییم. راه خونه رو در پیش گرفتیم. اون شب، یکی از قشنگترین شبهای زندگیم بود. شبی که مطمئن بودم هیچوقت از یادم نمیره. همین که وارد خونه شدیم، الهه با ذوق از آشپزخونه بیرون اومد. - ببینید من، مامان و عاطفه جون براتون چی درست کردیم! نگاهم به میز افتاد. چند تا پیتزای خونگی داغ روی میز بود. سیامک یه تیکه برداشت و همون لقمهی اول گفت: - اووووف... این دیگه معرکه شده! همه خندیدیم و دور میز نشستیم. وسط شام خوردن، چند بار متوجه شدم سیامک بیاختیار به عاطفه نگاه میکنه. هر بار هم قبل از اینکه چیزی کم بیاره، خودش براش میکشید. یه بار نوشابه تعارف میکرد. یه بار سس. یه بار هم بدون اینکه عاطفه چیزی بگه، بشقابشو عوض کرد. اول اهمیت ندادم... اما وقتی این کاراش چند بار تکرار شد، دیگه مطمئن شدم یه خبری هست. بعد از اینکه مهمونا رفتن، سیامک رفت آشپزخونه تا ظرفها رو جمع کنه. آروم دنبالش رفتم. همین که رسیدم، یقهی تیشرتش رو گرفتم. - آقااا... برگشت و با تعجب نگام کرد. - چیه؟ با اخم ریز گفتم: - از اول شب چرا اینقدر دور عاطفه میچرخیدی؟ ابروهاش بالا رفت. - من؟ - آره خودِ تو! یه بار نوشابه... یه بار سس... یه بار پیتزا... یه بارم نگاه... مگه آدم ندیدی؟ سیامک دستش رو بین موهای پرپشتش کشید و یه لبخند خجالتی زد. بعد از چند ثانیه مکث، آروم گفت: - راستش... از خدا که پنهون نیست... از تو هم چه پنهون... فکر کنم دلم پیشش گیر کرده. چشمام گرد شد. - اووووه... - اون وقت از کی تا حالا داداش ما عاشق شده؟ لبخند روی لبش کمرنگ شد. انگار یه چیزی یادش افتاده باشه. بدون اینکه جوابم رو بده، از کنارم رد شد. رو به مامان گفت: - من میرم بخوابم... شب بخیر. متعجب دنبالش راه افتادم. - اِ... چیشد؟ مگه من چی گفتم؟ رسیدم و آروم به بازوش زدم. - قهر کردی؟ بدون اینکه نگام کنه، با صدایی سرد گفت: - برو بخواب نیلو... سرت تو کار خودت باشه. بعد مستقیم وارد اتاقش شد و در رو بست. همونجا ایستادم و به در بسته خیره شدم. واقعاً نمیفهمیدم چرا یهو اینقدر رفتارش عوض شد... بعد یاد حرفی افتادم که چند وقت پیش اتفاقی از زبون یکی از دوستای سیامک شنیده بودم... اینکه سیامک یه زمانی عاشق دختری بوده... اما اون دختر با یکی دیگه ازدواج کرده بود... شاید... شاید هنوزم نتونسته بود فراموشش کنه... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه پانزدهم ── 🥀 صدای آلارم گوشی باعث شد چشمامو به زور باز کنم. همین که یاد دیشب افتادم، یه لبخند ناخودآگاه روی لبم نشست. امروز اولین روزی بود که قرار بود با موتورم برم دانشگاه. هم هیجان داشتم... هم یکم استرس. از جام بلند شدم، صورتمو با آب سرد شستم و رفتم سمت آشپزخونه. مامان داشت صبحونه آماده میکرد و الهه هم مشغول خوردن چای بود. لبخند زدم. - صبح بخیر... مامان سرش رو بلند کرد و با لبخند گفت: - صبح بخیر دختر تازه متولد شدم . الهه هم خندید. - بالاخره خانم موتورسوار بیدار شد. نشستم کنار میز. - سیا کجاست؟ مامان نگاهی بهم انداخت. - چند بار گفتم سیا صداش نکن. لبخند شیطنتآمیزی زدم. - باشه... سیامک. بعد دوباره پرسیدم: - کجاست؟ - از صبح رفته صافکاری. - اوهوم... صبحونهمو خوردم و رفتم سمت اتاقم. لباس مورد علاقهم رو پوشیدم، موهامو مرتب کردم و کیفمو برداشتم. وقتی از خونه بیرون اومدم، نگاهم روی موتور افتاد. لبخند زدم. هنوز باورم نمیشد مال خودم باشه. سوئیچ رو چرخوندم. صدای روشن شدن موتور، ذوقمو چند برابر کرد. آروم از کوچه بیرون زدم و راه افتادم سمت دانشگاه. وسط راه صدای پیام گوشیم بلند شد. موتور رو کنار خیابون نگه داشتم و گوشیمو از کیفم درآوردم. پیام از طرف رها بود. «امروز نمیام دانشگاه.» اخمام تو هم رفت. همین امروز؟ دلم میخواست اولین نفری که موتورمو میبینه رها باشه. جواب دادم باشه گوشی رو داخل کیفم گذاشتم و دوباره راه افتادم. چند دقیقه بعد به دانشگاه رسیدم. موتور رو توی پارکینگ پارک کردم و با یه لبخند ازش فاصله گرفتم. انگار دلم نمیخواست ازش جدا بشم. وارد کلاس شدم و روی همون صندلی همیشگی، کنار شوفاژ نشستم. تا استاد بیاد، دوباره ذهنم رفت سمت آرمان. به اینکه دوباره کی میبینمش... اصلاً از هدیهای که براش خریده بودم خوشش میاد؟ با صدای استاد سریع حواسمو جمع کردم و مشغول نوشتن جزوه شدم. کلاس که تموم شد، کیفمو برداشتم تا برم از بوفه یه چیزی بخرم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی از پشت سرم اومد. - سلام نیلوفر! برگشتم. - سلام مژگان... خوبی؟ - مرسی، تو چطوری؟ - خوبم. چند لحظه اطرافمو نگاه کرد. - رها نیومده؟ سری تکون دادم. - نه - چیزی شده؟ - نمیدونم، فقط پیام داد که نمیاد. بعد با لبخند گفت: - حالا بیا پیش ما تنها نباش. لبخند زدم. - میخواستم برم یه چیزی بخورم. مژگان دستمو گرفت. - تا ما رو داری، لازم نیست پول خوراکی بدی. همراهش راه افتادم. از مژگان خیلی خوشم میاومد. دختر شوخ و پرانرژیای بود و هر جا میرفت، خنده هم باهاش میرفت. وقتی رسیدیم پیش دوستاش، طبق معمول شروع کردن به شوخی و خنده. اونقدر خندیدم که اشک توی چشمام جمع شد. دستم رو روی شکمم گذاشتم و بین خندهها گفتم: - وای... بس کنید... دیگه شکمم درد گرفت... همه دوباره زدن زیر خنده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 9 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه شانزدهم ── 🥀 با قدمهای آرام به سمت پارک نزدیک خونهمون میرفتم. امروز قرار بود با رها بریم پارچهفروشی تا برای لباس عروسی شیما پارچه بخریم. از همون صبح ذوق انتخاب پارچه رو داشتم. رها روی یکی از نیمکتهای پارک نشسته بود. همین که چشمش به من افتاد، سریع گوشیاش رو خاموش کرد و داخل کیفش گذاشت. لبخند زدم. - سلام رها... رها با دستپاچگی از جاش بلند شد. - وای سلام نیلو! چه زود رسیدی. چند لحظه با دقت نگاهش کردم. - خوبی؟ احساس میکنم رنگت پریده. لبخند کوتاهی زد. - آره بابا، خوبم. - مطمئنی؟ - آره، نگران نباش. شونهای بالا انداختم. - خب، بریم؟ - آره، با موتور. با تأسف گفتم: - نه، امروز نمیتونم. - چرا؟ - بوق موتور خراب شده. دادمش سیامک درستش کنه. - پس پیاده میریم. کنار هم راه افتادیم. از پارک تا پارچهفروشی بیشتر از ده دقیقه راه نبود. تمام مسیر، رها با ذوق از خریدهای جهیزیهی خواهرش شیما حرف میزد؛ از لباس عروس گرفته تا پردهها، ظروف و حتی رنگ کتری برقی! من هم با لبخند به حرفهاش گوش میدادم. خودم هم تصمیم داشتم یه پارچهی قشنگ برای لباس شب عروسی بخرم و بدم الهه برام بدوزه. رها وسط حرفهاش یهو پرسید: - راستی... دوست داری رنگ لباست چی باشه؟ بدون فکر گفتم: - یاسی. لبخند زد. - انتخاب قشنگیه. بعد با کنجکاوی پرسید: - الهه چی میپوشه؟ - اون نمیاد. متعجب نگاهم کرد. - چرا؟ - این روزا حسابی سرش شلوغه. توی اتاقی که به حیاط راه داره کلاس خیاطی گذاشته و به چند تا دختر آموزش میده. وقت سر خاروندن هم نداره. رها آهی کشید. - حیف شد. دلم میخواست اونم بیاد. - منم گفتم، ولی قبول نکرد. - خب خدا رو شکر، حداقل کارش گرفته. لبخند زدم. - آره، خودش میگه درآمدش نسبت به قبل تقریباً سه برابر شده. رها با خوشحالی گفت: - چه خوب! واقعاً حقشه. لبخند زدم و گفتم: - آره، خودشم خیلی خوشحاله. چند دقیقه بعد وارد اولین پارچهفروشی شدیم... قفسههای مغازه پر از پارچههای رنگارنگ بود؛ از مخمل و ساتن گرفته تا حریر و گیپور. هر کدوم قشنگی خودشون رو داشتن، اما هیچکدوم اون چیزی نبود که دنبالش بودم. بعد از چند دقیقه از مغازه بیرون اومدیم و وارد پارچهفروشی کناری شدیم. چشمم همون اول به یک طاقه پارچه افتاد. با هیجان به فروشنده اشاره کردم. - ببخشید آقا، میشه اون پارچه رو نشونم بدین؟ فروشنده پرسید: - کدوم رو میفرمایید؟ دستم رو جلو بردم. - نه... اون یکی. آره، همون پارچهی یاسی. فروشنده طاقه پارچه رو پایین آورد و روی میز باز کرد. همین که نور روی پارچه افتاد، ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. تا اون روز، پارچهای به اون زیبایی ندیده بودم. ساتن یاسیِ براق بود؛ رنگش زیر نور، ملایم و چشمنواز برق میزد. بیاختیار دستم رو روی پارچه کشیدم و با ذوق گفتم: - وای... دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه هفدهم ── 🥀 با ذوق رو به فروشنده گفتم: - لطفاً سه متر از این پارچه برام ببرید. ـ چشم، الان آمادهاش میکنم. فروشنده سه متر از پارچه را برید، داخل یک پلاستیک گذاشت و به سمتم گرفت. کارت بانکیام را روی دستگاه کشیدم و خرید را حساب کردم. همان موقع صدای رها بلند شد. ـ نیلوفر... نیلوفر، زود بیا اینجا! با تعجب گفتم: ـ چی شده؟ ـ فقط بیا. به سمتش رفتم. ـ حالا بگو چی شده؟ رها با هیجان انگشتش را به سمت ویترین یکی از مزونها گرفت. ـ اونجا رو نگاه کن. نگاهم را دنبال انگشتش بردم. ـ وای... خدای من! یک لباس مجلسی بلند و فوقالعاده زیبا پشت ویترین بود. روی لباس یک شنل مخملی کار شده بود و ظرافت دوختش واقعاً چشمم را گرفته بود. ـ رها... ببین چقدر قشنگه! ـ آره. به نظرم ازش عکس بگیر، شاید الهه بتونه یه مدل شبیه این برات بدوزه. لبخند زدم. ـ دوختنش که براش کاری نداره. چهار ساله لباس عروس و لباس مجلسی میدوزه، حسابی حرفهای شده. گوشیام را درآوردم و چند تا عکس از لباس گرفتم. بعد هم تور، آستر و بقیه وسایلی که برای دوخت لازم بود خریدیم. چند دقیقه بعد، دست رها را گرفتم. ـ رها... خسته شدم، بیا یه کم بشینیم. رها خندید. ـ دختر، تو چقدر زود خسته میشی! ـ خب بیا دیگه... ـ باشه. روی یکی از نیمکتهای کنار پیادهرو نشستیم. رها با شیطنت نگاهم کرد و گفت: ـ میدونی الان چی بیشتر از هر چیزی میچسبه؟ همزمان به هم نگاه کردیم و با هم گفتیم: ـ بستنی! هر دو زدیم زیر خنده. رها رفت و دو تا بستنی قیفی بزرگ خرید. همینطور که بستنی میخوردیم، گفتم: ـ رها، امروز اول هفتهست و همهجا خلوت شده... نظرت چیه بریم حرم؟ دلم خیلی هوای زیارت کرده. لبخندی زد. ـ اتفاقاً دیشب میخواستم بهت بگم با هم بریم، ولی یادم رفت. از خوشحالی گفتم: ـ پس بریم... اخجون! از بازار تا حرم راه زیادی نبود. حدود پانزده دقیقه پیاده رفتیم. همین که گنبد طلایی حرم را دیدم، بیاختیار اشک توی چشمهایم جمع شد. نمیدانستم چرا... مگر من از زندگی چی میخواستم؟ فقط میخواستم یک نفر، از ته دل دوستم داشته باشد... رها نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند گفت: ـ اشک نریز... هر چی توی دلت هست، به خودش بگو. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. بعد آرام میان جمعیت قدم برداشتم و وارد صحن شدم... شروع کردم به درد دل کردن با امام رضا(ع)... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه هجدهم ── 🥀 سرم را روی ضریح گذاشتم و انگار وارد دنیای دیگری شدم. زمان از دستم در رفته بود. چند دقیقهای گذشته بود که با کشیده شدن آستین لباسم، از ضریح جدا شدم. ـ دو ساعته کجایی؟! با شنیدن صدای رها، به طرفش برگشتم. ـ هیچی... همین دور و بر بودم. راستی رها، قرار شد این هفته بریم مسافرت. ـ کجا؟ به سلامتی. ـ همین اطراف مشهد. ـ چه خوب. راستی یادم رفت بگم... آرمان دوباره به داداشم گفته که میخواد با تو قرار بذاره. چشمهایم برق زد. ـ واقعاً؟ ـ آره. راستی خوشگل خانم، چرا اون دفعه شمارهشو نگرفتی؟ لبخندم محو شد. ـ اصلاً نمیخوام درباره اون روز حرف بزنم. ـ چرا؟ ـ همون موقع که تو رفتی، پنج دقیقه بعد داداشم زنگ زد و گفت سریع بیا خونه خاله سارا. رها زد زیر خنده. ـ آخ جون... تو هم چه شانسی داری! با آرنجم آروم به پهلوش زدم. ـ خیلی بامزهای! رها با خنده گفت: ـ راستی، نظرت چیه بریم برای اون ساعتی که برای آقا خریدی یه جعبه کادو هم بگیریم؟ سرم را به نشانه تأیید تکان دادم. با هم وارد یک گیفتشاپ شدیم و بعد از کلی گشتن، یکی از قشنگترین جعبههای کادو را انتخاب کردم. سرم را روی شانه رها گذاشتم. ـ رها جون... ـ هوم؟ چی شده؟ باز چی میخوای؟ لبم را جمع کردم. ـ برای قرار امروز چی بپوشم؟ هیچ لباسی به دلم نمیشینه. رها خندهای کرد. ـ همون لباسی رو بپوش که مامان و بابات برای تولدت خریدن. ـ نه بابا، نمیشه. دیروز با همون رفتم خرازی. چشمهای رها گرد شد. ـ وای خاک بر سرت! با اون لباس رفتی خرازی؟! حداقل با چادر میرفتی. خندیدم. ـ فقط همین مونده بود... رها دوباره زد زیر خنده. ـ رها جونی... ـ نه، لباس قرضی هم ندارم! ـ چرا داری. همون مانتوی سورمهای که خیلی دوستش دارم. با شیطنت نگاهم کرد. ـ باشه بابا... میدمش بهت. دستم را به شکل قلب برایش گرفتم و یک ماچ آبدار روی گونهاش کردم. همان لحظه دستی روی شانهام نشست. از جا پریدم. ـ خوب با هم حسابی خلوت کردین؟ حتی لازم نبود برگردم. از روی صدا شناختمش. لبخند زدم و گفتم: ـ آره دیگه، تو هم برو با دوستای خودت خلوت کن. هر سهتایمان با هم زدیم زیر خنده... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه نوزدهم ── 🥀 جلوی درِ کافهرستوران ایستاده بودم و بیاختیار نوک کفشم را روی زمین میکوبیدم. برخلاف دفعهی قبل، این بار پنج دقیقه زودتر از زمان قرار رسیده بودم. همهی میزها پر بود و مجبور شدم چند دقیقه منتظر بمانم. نگاهم روی یکی از میزها ثابت ماند. یک خانم و آقا روبهروی هم نشسته بودند و بستنی میخوردند. همین که بستنیشان تمام شد، از جایشان بلند شدند. سریع رفتم و روی همان میز نشستم. کیفم را روی صندلی کنارم گذاشتم و با اشاره، پیشخدمت را صدا زدم. - بله، بفرمایید. چی میل دارید؟ - فقط یه لیوان آب، ممنون. - حتماً، الان براتون میارم. با رفتن پیشخدمت، گوشیام را از داخل کیف بیرون آوردم و مشغولش شدم. کافهرستوران فضای خیلی قشنگی داشت. دیوارهایش با پیچکهای سبز و گلهای ریز تزئین شده بود و نور ملایمی که داخل سالن پخش شده بود، حس آرامش عجیبی میداد. درِ رستوران چند بار باز و بسته شد و هر بار ناخودآگاه نگاهم به سمت در میرفت تا آرمان را ببینم. چند لحظه بعد، پسری با قامت بلند و ظاهری مرتب وارد شد. با دیدنش دستم را برایش تکان دادم. چند ثانیه اطراف را نگاه کرد تا من را پیدا کند. همین که چشمش به من افتاد، لبخند کمرنگی روی لبش نشست و به سمتم آمد. در همان لحظه، پیشخدمت لیوان آبم را روی میز گذاشت. آرمان صندلی روبهرویم را عقب کشید و نشست. سرش را کمی تکان داد و گفت: - سلام. - سلام، حالتون چطوره؟ - ممنون، خوبم. لبخند کوتاهی زد و گفت: - چه زود رسیدید، نیلوفر خانم. برای اینکه صحبت به قرار قبلی نکشد، سریع موضوع را عوض کردم. - من فقط یه لیوان آب سفارش دادم، بهتره شما هم یه چیزی سفارش بدید. همان موقع پیشخدمت دوباره کنار میزمان آمد. - چیزی میل دارید؟ آرمان گفت: - لطفاً یه قهوه با یه تکه تیرامیسو. پیشخدمت نگاهی هم به من انداخت. - ممنون، من چیز دیگهای نمیخوام. پیشخدمت با احترام سری تکان داد و از کنار میزمان دور شد. چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. با کمی تردید گفتم: - راستش... چند روز پیش توی یه پاساژ بودم. گفتم برای جبران هدیهای که شما برام خریدید، منم یه هدیه براتون بگیرم. جعبهی ساعت را از روی صندلی برداشتم و آرام روی میز گذاشتم. آرمان با دیدن جعبه، چشمهایش برق زد. - برای من؟ - آره... امیدوارم خوشتون بیاد. جعبه را باز کرد. چند لحظه فقط به ساعت خیره ماند. بعد با لبخند آن را از داخل جعبه بیرون آورد و دور مچ دستش بست. چند بار ساعت را نگاه کرد و گفت: - خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم. بعد با خجالت لبخند زد و ادامه داد: - راستش هدیهی من که قابل شما رو نداشت... اتفاقی چشمم بهش افتاد و گفتم شاید خوشتون بیاد. لبخندی زدم. - خوشحالم که خوشتون اومده. آرمان دوباره نگاهی به ساعت انداخت و گفت: - فکر کنم از امروز، این بشه ساعت مورد علاقهم. بیاختیار لبخند زدم. هنوز محو دیدن لبخندش بودم که نگاهم از روی صورتش رد شد و به آن طرف خیابان افتاد... نفسم بند آمد. همان مرد... همان مردی که چند روز پیش نزدیک دانشگاه دیده بودم، آن طرف خیابان ایستاده بود و بدون اینکه حتی پلک بزند، مستقیم ما را نگاه میکرد... خشکم زده بود... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه بیستم ── 🥀 چند ثانیه بدون اینکه پلک بزنم، به صورتش خیره شدم. هرچقدر فکر کردم، یادم نیومد قبلاً کجا دیده بودمش. توی یک دستش دوربین عکاسی بود و گوشی موبایلش را هم کنار گوشش گرفته بود؛ انگار داشت با کسی صحبت میکرد. چند لحظه بعد متوجه نگاه من شد. نگاهی کوتاه به سمتم انداخت، بعد روی موتور سفیدرنگش که رگههای آبی و مشکی داشت نشست و از جلوی کافه دور شد. آرمان هم مسیر نگاهم را دنبال کرد و به همان سمتی که مرد ایستاده بود نگاه انداخت. - اتفاقی افتاده؟ نگاهم را از پنجره گرفتم. - نه... فقط داشتم به آخر هفته فکر میکردم. - مگه آخر هفته برنامهای دارین؟ - آره... قراره با خانواده و چند تا از دوستامون بریم اطراف مشهد. لبخندی زد. - به سلامتی... چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: - راستی... داداشتون... سریع حرفش را کامل کردم. - سیامک رو میگید؟ - آره... حالش خوبه؟ - خدا روشکر، خوبه. لبخند کمرنگی زدم. - یادمه یه زمانی شما از منم بهش نزدیکتر بودین. آرمان آه کوتاهی کشید. - آره... خیلی با هم صمیمی بودیم، ولی متأسفانه دوستیمون به هم خورد. کنجکاو شدم. - چرا؟ مگه چی شد؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: - بهتره این سؤال رو از خودش بپرسین. - چرا؟ - چون ممکنه اگه من چیزی بگم، بعداً برام دردسر بشه. خواستم دوباره سؤال کنم که پیشخدمت کنار میزمون ایستاد. - بفرمایید آقا... قهوه و تیرامیسوتون. - ممنون. پیشخدمت که رفت، دوباره ذهنم درگیر حرفهای آرمان شد. دلم میخواست بدونم بین اون و سیامک چه اتفاقی افتاده که دو تا دوست صمیمی اینقدر از هم فاصله گرفتن. هنوز میخواستم دوباره سؤال کنم که خودش گفت: - البته... راستش مشکل خیلی بزرگی نبود. لبخند تلخی زد. شاید خودمونم دقیق ندونیم از کجا شروع شد. سرم را تکان دادم. - آها... تصمیم گرفتم فعلاً بیشتر کنجکاوی نکنم. با خودم گفتم اگر قسمت باشه، بعداً از خودش یا حتی از سیامک میپرسم. هرچند سیامک هیچوقت اهل جواب دادن به این جور سؤالها نبود و احتمالاً آخرش بحثمون به دعوا میکشید. سعی کردم ذهنم را از این موضوع دور کنم. چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد. سکوتی که هر لحظه سنگینتر میشد... تا اینکه آرمان جملهای گفت که انگار آب یخ روی سرم ریخت... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه بیستویکم ── 🥀 آرمان چند لحظه به فنجان قهوهاش خیره ماند. بعد آرام گفت: - راستش... همهی اون اتفاقا به خاطر یه دختر بود. متعجب نگاهش کردم. - یه دختر؟ سرش را تکان داد. - آره... دعوای من و سیامک از همونجا شروع شد. - یعنی چی؟ نفس عمیقی کشید. -سیامک همیشه فکر میکنه من آدم حسودیم... فکر میکنه دوست ندارم اون چیزی داشته باشه که من ندارم. چند لحظه سکوت کرد. بعد ادامه داد: ولی واقعیت اینه که من همیشه اونو مثل داداش خودم دوست داشتم. کنجکاوتر شدم. - پس چی شد که این اتفاق افتاد؟ آرمان نگاهش را از من گرفت. - برمیگرده به پنج سال پیش... آن موقع من و سیامک هنوز خیلی خام بودیم. سر هر موضوع کوچیکی با هم بحث میکردیم. وقتی سیامک بیستوسه سالش بود، عاشق یک دختر شد. ولی... اون دختر هیچوقت عاشقش نبود. همون روزا من تازه توی خرازی بابام کار میکردم و همه فکر میکردن وضع مالیم خیلی خوبه. اون دختر وقتی شرایط منو دید... سیامک رو رها کرد و با من وارد رابطه شد. سرم را پایین انداختم. آرمان با تلخی خندید. - سیامک فکر کرد من دختره رو ازش گرفتم. از همون روز، هر بار همدیگه رو میدیدیم دعوا میکردیم. اون فکر میکرد من خیانت کردم... در حالی که حقیقت یه چیز دیگه بود. چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: - چند ماه بعد... همون دختر همهی پولامو برداشت و فرار کرد. همه فکر میکنن من فقط چند روز باهاش بودم و بعد تموم شد... ولی هیچکس نمیدونه اون از من دزدی کرد... و با یه قلب شکسته تنهام گذاشت. بیاختیار پرسیدم: - یعنی... عاشقش بودین؟ لبخند تلخی زد. - آره... اولین... و آخرین عشقم بود. همان یک جمله کافی بود. انگار چیزی توی سینهام شکست. نفسم بالا نمیاومد. سه سال... سه سال تمام عاشق پسری شده بودم که هنوز عشق اولش را فراموش نکرده بود. چشمهایم میسوخت. تمام تلاشم را کردم که اشکهایم پایین نریزد. با عجله از جا بلند شدم. - ببخشید...باید برم دستامو بشورم. - خواهش میکنم. تقریباً دویدم سمت سرویس بهداشتی. به محض اینکه در را بستم، اشکهایم سرازیر شد. صورتم را بین دستهایم گرفتم و بیصدا گریه کردم. سه سال... سه سال برای اینکه آرمان من را ببیند، درس خواندم... تغییر کردم... به خودم رسیدم... و حالا فهمیده بودم قلبش هنوز برای کس دیگری میتپد... آرمان: از همان لحظهای که اسم «عشق اولم» را آوردم، تغییر نگاه نیلوفر را دیدم. چشمهایش برق عجیبی زد... بعد کمکم پر از اشک شد. وقتی با عجله از جا بلند شد، مطمئن شدم حدسم اشتباه نبوده. آرام از روی صندلی بلند شدم و چند قدم تا نزدیکی سرویس بهداشتی رفتم. صدای هقهق آرامش را میشنیدم. بیاختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست. همهی آن حرفها... دروغ نبود... اما همهی حقیقت هم نبود. فقط میخواستم بفهمم... آیا من برای نیلوفر فقط یک فرد عادیم... یا... کسی که قلبش سالهاست برایش میتپد. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه بیستودوم ── 🥀 مشتهام رو پر از آب کردم و محکم به صورتم زدم؛ انگار میخواستم تمام چیزهایی که شنیده بودم رو از ذهنم پاک کنم. قفل در رو باز کردم، دستگیره رو پایین کشیدم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت میزمون رفتم. باید هرچه زودتر به یه بهونه از اونجا میرفتم. دیگه طاقت این همه سختی رو نداشتم... اما باید طوری رفتار میکردم که آرمان شک نکنه. صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. آرمان سرش رو بالا آورد و گفت: ـ من به پیشخدمت گفتم برامون دو تا پیتزا بیاره. با لبخند کمرنگی گفتم: ـ نه، مرسی آقا آرمان... من باید برم. رها زنگ زد، گفت براش یه مشکلی پیش اومده و تنهاست. ـ مطمئن هستید؟ ـ آره. آرمان چند لحظه به صورتم نگاه کرد و گفت: ـ خب... حداقل تا وقتی پیتزاتون رو میارن بمونید. غذاتون رو بخورید، بعد برید. ـ اما... رها کارم داره. ـ باشه، اصرار نمیکنم. حداقل غذاتون رو ببرید. من که نمیخورم، اسراف میشه. ـ باشه. تقریباً پنج دقیقه بعد، پیشخدمت سفارش رو آورد. توی اون چند دقیقه فقط پام رو بیاختیار روی زمین تکون میدادم. با صدای پیشخدمت سرم رو بلند کردم. ـ بفرمایید، غذاتون. ـ ببخشید آقا، میشه یه ظرف بیارید تا غذام رو داخلش بذارم؟ ـ چشم. آرمان هم گفت: ـ لطفاً برای من هم یه ظرف بیارید. پیشخدمت سرش رو تکون داد و چند لحظه بعد، دو تا ظرف یکبارمصرف آورد. پیتزام رو داخل ظرف گذاشتم و دورش پلاستیک کشیدم. آرمان هم پیتزای خودش رو داخل پلاستیکم گذاشت. دیگه حوصله تعارف نداشتم؛ فقط یه لبخند زدم. آرمان پرسید: ـ ماشین دارید؟ یا برسونمتون؟ ـ نه... ماشین ندارم، ولی موتور دارم. لبخندی زدم و ازش خداحافظی کردم. ـ خداحافظ، آقا آرمان. ـ خداحافظ، نیلوفر خانم. سوار موتور شدم و کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم. توی دلم گفتم: «خداروشکر زیاد اصرار نکرد... وگرنه همونجا حالم بد میشد.» بیاختیار خندم گرفت. «خدایا... یادمه بچه که بودم همیشه میگفتم من هیچوقت عاشق نمیشم که بخوام شکست عشقی بخورم... اما حالا، توی بیست سالگی هم عاشق شدم، هم شکست عشقی خوردم.» بعد با خودم فکر کردم: «این سفر آخر هفته شاید حالم رو بهتر کنه... سه روز میریم گردش. مژگان، عاطفه و بقیه دخترها هم هستن. شاید یه کم حال و هوام عوض بشه...» ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 3 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
آرام 536 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان (ویرایش شده) 🥀 ── صفحه بیستوسوم ── 🥀 رها دستش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت: ـ جون من، راست میگی نیلو؟ ـ مگه تا حالا بهت دروغ گفتم؟ ـ اَه... خدایا! باورم نمیشه... چند لحظه سکوت کرد، بعد دوباره گفت: ـ راستی... اگه آرمان دوستت نداره، پس چرا ازت خواسته باهاش بری سر قرار؟ ـ گفته عاشق یکی دیگه بوده، نه اینکه کلاً نخواد ازدواج کنه. شاید فقط میخواسته به خاطر دعوای خودش با داداش سیامک، از من انتقام بگیره. ـ شاید... بعد با کنجکاوی پرسید: ـ حالا میخوای چیکار کنی؟ ـ راستش... الان فقط میخوام بخوابم. رها خندید و گفت: ـ وای که چقدر برات مهمه! البته من تو رو میشناسم... از بیرون خیلی محکمی، ولی از درون داغونی. همین که حرفش تموم شد، خودشو روی تخت انداخت. یهویی یه فکر به سرم زد. پتو رو کشیدم و انداختم روی سرش. ـ بگو غلط کردم! ـ نیلو... اخ... خفه شدم! ـ اول بگو غلط کردم! ـ باشه، باشه... غلط کردی. پتو رو محکمتر گرفتم. ـ چی گفتی؟ ـ آخ... باشه... غلط کردیم. ـ نه... فقط تو غلط کردی. ـ باشه بابا... من غلط کردم با تو! با خنده پتو رو از روش کنار زدم. ـ حقاً که آدم نمیشی. از روی تخت بلند شدم. رها دستم رو گرفت. ـ کجا میری؟ ـ دستشویی. میای؟ ـ خدا رو شکر... ترسیدم فکر کردم میخوای خودکشی کنی. ـ کی؟ من؟ نه بابا! 🌙 ───────── 🌙 صدای طوطیهای کوتوله های رها باعث شد از خواب بیدار بشم. دیروز بعد از اینکه از کافه رستوران اومدم، مستقیم رفتم خونه رها تا یکم حالم عوض بشه. وقتی هم خواستم برگردم خونه، ساعت از دو گذشته بود و با اصرار رها همونجا موندم. خونهشون چهار تا اتاق خواب داشت که یکی مخصوص مهمون بود. اما چون تخت اتاق مهمون دو نفره بود، دیشب من و رها همونجا خوابیدیم. لباسام رو عوض کردم و از اتاق بیرون اومدم. مامان و بابای رها بیشتر وقتها بیرون بودن. خواهرش هم که عقد کرده بود، پیش خانواده همسرش زندگی میکرد. داداشش هم از صبح تا شب سر کار بود؛ چون پرستار بود. با خیال راحت چهارزانو روی صندلی میز صبحانه نشستم. یه لقمه بزرگ از نون کندم، روش مربا مالیدم و گذاشتم توی دهنم. همون لحظه احساس کردم یکی بالای سرم ایستاده. فکر کردم رهاست. بدون اینکه سرم رو بلند کنم، دستش رو گرفتم و گفتم: ـ بیا... صبحونه بخور. اما وقتی سرم رو بالا آوردم و دیدم چه کسی مقابلم ایستاده... قلبم از جا کنده شد. از ترس تعادلم رو از دست دادم و با کله افتادم روی زمین! ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙 ویرایش شده 21 آبان توسط آرام 4 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری