رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

رمان آخرین قرار

نویسنده: آرام | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه، درام، رازآلود، روان‌شناختی

خلاصه: نیلوفر، دختری آرام و مهربان، زیر سایه‌ی برادری زندگی می‌کند که خشم و گذشته‌ی تاریکش، هر روز زندگی او را سخت‌تر می‌کند. آشنایی اتفاقی با آرمان، روزنه‌ای از امید در دل نیلوفر باز می‌کند؛ اما سوءتفاهم‌ها، انتقام، تصمیم‌های اجباری و رازهایی که سال‌ها پنهان مانده‌اند، سرنوشت آن‌ها را به مسیری می‌کشاند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.

گاهی بزرگ‌ترین دشمن، کسی نیست که از او می‌ترسی... بلکه کسی است که سال‌ها به او اعتماد کرده‌ای.

و گاهی... آخرین قرار، آغاز بزرگ‌ترین تراژدی زندگی است.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

g261177_Picsart_26-03-19_02-32-06-139_11

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌اول

صدای کوبیده شدن مشت روی در، مثل پتک توی خانه پیچید. از جا پریدم.

لازم نبود حدس بزنم چه کسی پشت در ایستاده؛ فقط یک نفر بود که این‌طور در می‌زد... سیامک.

فرم دانشگاه را از تنم بیرون آوردم و با عجله چادر گل‌گلی قدیمی‌ام را سر کردم. نفس عمیقی کشیدم و به سمت حیاط رفتم. انگار هر قدمی که برمی‌داشتم، سنگین‌تر از قبلی بود.

دستگیره را پایین دادم.

همان‌طور که انتظار داشتم، سیامک روبه‌رویم ایستاده بود. فکش از شدت عصبانیت قفل شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود. قیافه‌اش را خوب می‌شناختم؛ این چهره یعنی قرار است باز هم یکی تاوان عصبانیتش را بدهد... و آن یک نفر همیشه من بودم.

هنوز چیزی نگفته بودم که با لگد، در را پشت سرش محکم بست.

از صدای کوبیده شدن در، شانه‌هایم لرزید.

بی‌هوا چانه‌ام را میان انگشت‌های زمختش گرفت و آن‌قدر فشار داد که اشک توی چشم‌هایم جمع شد.

_ علی گفته امروز توی خیابون آبرومو بردی.

با صدایی که به زور از گلویم بیرون می‌آمد، گفتم: ـ دروغ گفته... من هیچ کاری نکردم.

سیلی محکمی صورتم را سوزاند. سرم به یک طرف پرت شد و برای چند لحظه صدای زنگی توی گوشم پیچید.

سیامک غرید: ـ علی دروغ میگه یا تو؟ من علی رو از بچگی می‌شناسم. تا حالا یه حرف دروغ از دهنش نشنیدم. به جای اینکه بقیه رو متهم کنی، برو گندکاری‌های خودتو جمع کن!

دستم را از روی گونه‌ی داغم برنداشته بودم که هلم داد.

تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم.

چند لگد محکم به پهلو و کمرم زد؛ آن‌قدر که نفسم بند آمد.

بعد هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، برگشت، در را باز کرد و از خانه بیرون رفت.

سکوت، جای فریادهایش را گرفت.

چند دقیقه همان‌جا روی زمین ماندم و به سقف خیره شدم.

لبخند تلخی روی لبم نشست.

«دوباره روز از نو و روزی از نو...»

فقط دو هفته یادش رفته بود کتکم بزند.

ظاهراً امروز دوباره یادش آمده بود که من خواهرش هستم...

__________________________________

#پارت دوم

با صدای چرخیدن کلید در، از جا پریدم. لبخند روی لبم نشست. مطمئن بودم مامان طلا و بابا منوچهر برگشته‌اند.

با عجله به سمت در رفتم. هنوز در کاملاً باز نشده بود که کیف مامان را از دستش گرفتم و کت بابا را هم روی جالباسی آویزان کردم.

گونه‌های هر دو را بوسیدم.

مامان ناگهان اخم کرد، دستش را روی گونه‌ام گذاشت و با نگرانی گفت:

وای نیلو... الهی فدات بشم، این چیه روی صورتت؟ کی زده‌ت؟

لبخند زورکی زدم و گفتم:

_ چیزی نیست مامان. داشتم از خونه می‌رفتم بیرون که در محکم خورد توی صورتم.

معلوم بود هیچ‌کدام حرفم را باور نکرده‌اند، اما چیزی نگفتند.

بابا برای عوض کردن فضا لبخندی زد و گفت:

نیلو جون، امشب برای شام چی درست کردی؟

_ خورشت بادمجون.

به‌به... پس زود بیارش که از گرسنگی دارم می‌میرم.

با صدای محکم بسته شدن در، فهمیدم سیامک رسیده.

پنج بشقاب غذا کشیدم و روی سفره گذاشتم. شام را در سکوت خوردیم.

بعد از تمام شدن غذا، مشغول جمع کردن سفره بودم که صدای سیامک بلند شد.

لازم نیست جمعش کنی... خودم انجامش می‌دم. تو برو اتاقت، باهات کار دارم.

همان یک جمله کافی بود.

کف دست‌هایم عرق کرد.

پاهایم یخ زد.

و قلبم آن‌قدر محکم می‌کوبید که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند...

__________________________________

#پارت سوم

با پاهای لرزان به سمت اتاقم رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار سنگین‌تر از قبلی بود. دستم را روی دستگیره گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و آرام در را باز کردم.

وارد اتاق شدم. در را پشت سرم بستم و روی صندلی روبه‌روی میز نشستم. دستم را روی دکمه‌ی کامپیوتر گذاشتم. با روشن شدن صفحه، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.

تقریباً یک سال از روزی که بابا منوچهر این کامپیوتر را برایم خرید می‌گذشت.

خاطره‌ی آن روز هنوز مثل یک فیلم جلوی چشمم بود.

هجده سالم که شد، بابا گفت: «اگه توی دانشگاه فردوسی مشهد، رشته‌ی حسابداری قبول بشی، هر چیزی بخوای برات می‌خرم.»

وقتی اسمم را بین قبول‌شده‌ها دید، بدون اینکه حتی یادآوری کنم، دستم را گرفت و گفت: «بیا بریم قولم رو عملی کنم.»

هنوز هم هر بار نگاهم به کامپیوتر می‌افتاد، یاد لبخند پرغرور بابا می‌افتادم.

در حالی که نشانگر موس را روی صفحه جابه‌جا می‌کردم، صدای تقه‌ای از پشت در بلند شد.

تق...

قبل از اینکه فرصت جواب دادن پیدا کنم، در باز شد و سیامک وارد اتاق شد.

بی‌اختیار از روی صندلی چرخیدم و به سمتش نگاه کردم.

دست‌هایش را داخل جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش را از من می‌دزدید؛ انگار خودش هم نمی‌دانست چطور حرفش را شروع کند.

چند ثانیه سکوت بینمان کش آمد.

بالاخره با صدایی آرام‌تر از همیشه گفت:

امروز با اون پسره... چی کار داشتی؟

گلوی خشک‌شده‌ام را قورت دادم.

_ به خدا... هیچی، داداش...

اخمش کمی در هم رفت.

با عجله ادامه دادم:

_ الهه چند روز پیش یه مانتو دوخته بود، فقط دکمه‌هاش مونده بود. ازم خواست از خرازی آقا آرمان چند تا دکمه بگیرم. اونم گفت دکمه‌ی مورد نظرش تموم شده و شنبه خودش میاره جلوی دانشگاه بهم میده... فقط همین.

سیامک چند لحظه بدون اینکه چیزی بگوید نگاهم کرد.

بعد آرام نفسش را بیرون داد.

انگار کمی از عصبانیتش کم شده بود.

بدون حرف، پلاستیک سفیدی را که دستش بود روی تخت انداخت.

_ اینا رو برات خریدم.

با تعجب جلو رفتم و داخل پلاستیک را نگاه کردم.

چشم‌هایم از تعجب گرد شد.

باورم نمی‌شد...

__________________________________

# پارت چهارم 

چشمم که به برچسب‌های رنگارنگ داخل پلاستیک افتاد، لبخند از روی لبم محو نمی‌شد.

با ناباوری یکی‌یکی آن‌ها را بیرون آوردم.

همه‌شان دقیقاً همان‌هایی بودند که چند روز پیش پشت ویترین لوازم‌التحریرفروشی با حسرت نگاهشان کرده بودم.

بی‌اختیار به سمت سیامک رفتم و محکم بغلش کردم.

ـ وای... اینا رو از کجا آوردی؟

لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.

ـ چند روز پیش که از جلوی لوازم‌التحریری رد می‌شدیم، دیدم چقدر خوشت اومده بود. همون موقع سفارششون دادم. امروز رسیدن دستم.

چند لحظه سکوت کرد، بعد نگاهش را از من دزدید و آرام گفت:

ـ می‌خواستم برای تولدت غافلگیرت کنم... ولی بعد از اتفاق امروز دیگه نتونستم صبر کنم.

سرم را پایین انداختم.

سیامک نفس عمیقی کشید.

ـ راستی...

مکث کرد.

ـ بابت امروز... ببخشید.

علی بهم گفت تو رو با آرمان دیده. وقتی شنیدم... نتونستم خودمو کنترل کنم.

لبخند تلخی زدم.

ـ عیب نداره، داداش...

سعی کردم موضوع را عوض کنم.

ـ راستی، فردا باید برم دانشگاه. بابا گفت سرش شلوغه. می‌تونی منو برسونی؟

ـ آره، اتفاقاً فردا وقت دارم.

بعد از گفتن این جمله، از اتاق بیرون رفت.

نگاهم دوباره روی برچسب‌های رنگی افتاد.

لبخندی روی لبم نشست.

«دو روز دیگه تولدمه...»

امسال بچه‌های دانشگاه اصرار کرده بودند برایم جشن کوچکی بگیرند

__________________________________

صبح روز بعد...

صدای بوق ماشین از حیاط بلند شد.

کیفم را برداشتم و سوار ماشین شدم.

چند دقیقه‌ای در سکوت گذشت.

سیامک مقابل یک سوپرمارکت ترمز کرد.

ـ صبحانه نخوردم. می‌خوام یه کیک و آبمیوه بگیرم. چیزی لازم نداری؟

سرم را به نشانه‌ی «نه» تکان دادم.

ـ باشه، الان برمی‌گردم.

از ماشین پیاده شد.

چند ثانیه بعد، نگاهم بی‌اختیار به آن سوی خیابان کشیده شد...

نفسم در سینه حبس شد.

چشم‌هایم از وحشت گرد شد.

ـ سیامک...!

صدای جیغم داخل ماشین پیچید...

__________________________________

 # پارت پنجم

توی فکر فرو رفته بودم و بی‌اختیار نوک کفشم را با ریتم آرامی روی کف‌پوش ماشین می‌کوبیدم.

ناگهان صدای غرش موتور ماشینی توجهم را جلب کرد.

سرم را بالا آوردم.

ماشینی با سرعت سرسام‌آوری مستقیم به سمت سیامک می‌آمد.

رنگ از صورتم پرید.

تمام وجودم یخ زد.

بی‌اختیار شیشه را پایین کشیدم و با تمام توان جیغ زدم:

ـ سیامک...!

سیامک همان لحظه سرش را به سمت من برگرداند و بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.

ماشین با فاصله‌ای کمتر از دو قدم از کنارش عبور کرد و با صدای وحشتناکی از آنجا دور شد.

نفسم بند آمده بود.

دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و سعی کردم ضربان دیوانه‌وار قلبم را آرام کنم.

سیامک چند لحظه مات و مبهوت به خیابان خیره ماند؛ انگار خودش هم نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است.

چند دقیقه بعد...

نگاهم بی‌اختیار به آن سوی خیابان کشیده شد.

مردی کنار پیاده‌رو ایستاده بود.

فاصله زیاد بود و صورتش کاملاً مشخص نبود.

فقط...

حس عجیبی داشتم.

انگار قبلاً او را جایی دیده بودم.

ذهنم میان خاطره‌های دور می‌گشت، اما هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

«نه... اشتباه می‌کنم.»

همان لحظه صدای ممتد بوق ماشین پشت سرم پیچید و رشته افکارم از هم گسست.

وقتی دوباره سرم را برگرداندم...

آن مرد دیگر آنجا نبود.

در همان لحظه سیامک با یک کیسه پر از خوراکی به طرف ماشین آمد.

همین که نشست، نفس راحتی کشیدم.

ـ خداروشکر... چیزی نشد.

لبخند کم‌رنگی زد.

ـ انگار امروز شانس باهام بود.

ماشین را روشن کرد و راه افتاد.

حدود ده دقیقه بعد، مقابل دانشگاه نگه داشت.

کمربندم را باز کردم و کیفم را برداشتم.

ـ ممنونم داداش.

ـ ساعت سه میام دنبالت.

ـ باشه... خداحافظ.

با تکان کوتاهی سرش، از ماشین پیاده شدم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدایی آشنا از پشت سرم آمد.

ـ نیلو...!

برگشتم.

رها با همان لبخند همیشگی‌اش به سمتم می‌آمد.

بی‌اختیار لبخند زدم.

ـ سلام رها، خوبی؟

ـ سلام. تحقیق جلسه قبل رو آماده کردی؟ قرار بود تو پرینتش کنی.

ـ آره، توی کیفمه.

کنار هم وارد محوطه دانشگاه شدیم.

پرسیدم:

ـ از ساناز چه خبر؟

رها خندید.

ـ دیشب زنگ زده بود. می‌گفت با حسین قرار داره.

اسم «حسین» توی ذهنم تکرار شد.

حسین...

حسین...

ناگهان چیزی یادم آمد.

ـ همون پسری نیست که یه بار به من و تو شماره داده بود؟

رها چشم‌هایش را گرد کرد و گفت:

ـ خودش بود. ول‌کن هم نیست.

با خنده سری تکان دادم، اما هنوز ذهنم درگیر مرد ناشناسی بود که چند دقیقه پیش آن طرف خیابان دیده بودم...

__________________________________

# پارت ششم

با تکان‌های دست رها، از میان افکارم بیرون کشیده شدم.

ـ نیلو... کجایی؟ چی شده؟ از وقتی اومدی دانشگاه انگار اصلاً اینجا نیستی.

پلک زدم و نگاهش کردم.

ـ هیچی... راستی، از مهمونی فرداشب چه خبر؟

رها آهی کشید.

ـ هیچی بابا... کنسل شد.

با تعجب گفتم:

ـ جدی؟ چرا؟

ـ مامان و بابام صبح از سفر برمی‌گردن. دیگه نمی‌شه خونه مهمونی بگیرم.

لبخندی زدم.

ـ اشکالی نداره، من با ساناز هماهنگ می‌کنم. خیلی وقته درست‌وحسابی باهاش حرف نزدم.

همراه رها وارد ساختمان دانشکده شدیم.

با دیدن صندلی کنار شوفاژ، بی‌اختیار همان‌جا نشستم.

زمستان بود و گرمای شوفاژ، تنها چیزی بود که سرمای استخوان‌سوز آن روز را قابل تحمل می‌کرد.

استاد وارد کلاس شد و درس را شروع کرد.

صدایش در کلاس می‌پیچید، اما هیچ‌کدام از جمله‌هایش وارد ذهنم نمی‌شد.

تمام فکرم پیش همان موتورسواری بود که صبح دیده بودم.

او کی بود؟

چرا با دیدنش احساس کردم قبلاً جایی دیده‌امش؟

هرچه بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

با شنیدن صدای استاد که گفت:

ـ خسته نباشید، جلسه بعد ادامه می‌دیم.

به خودم آمدم.

وسایلم را جمع کردم و همراه رها از کلاس بیرون رفتیم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودیم که رها گفت:

ـ آها، راستی... اون پسره... اسمش چی بود؟ اممم...

نگاهش کردم.

ـ آرمان رو می‌گی؟

ـ آره، خودش. گفت تا فردا جواب نهاییتون رو درباره اون موضوع بهش بدی.

با حواس‌پرتی پرسیدم:

ـ کدوم موضوع؟

رها با خنده آرنجم را زد.

ـ نیلو! حواست کجاست؟ درباره قرار.

اخم کوچکی کردم و گفتم:

ـ آها... همون اول هم گفتم بهش بگو باشه. فقط امروز چیزی نگو، فردا صبح بهش خبر بده.

ـ باشه.

چند لحظه سکوت کردیم.

بعد با تردید گفتم:

ـ فقط... یه چیزی.

ـ چی؟

لبم را گاز گرفتم.

ـ راستش... من اصلاً از این کارا سر درنمیارم. می‌شه تو هم باهام بیای؟

رها با اخم کمرنگی نگاهم کرد

ـ ای وای، خاک بر سرم! مامان و بابای من اگه بفهمن، پوستمو می‌کنن. حالا انگار خودم خیلی حرفه‌ای‌ام!

لبخند التماس‌آمیزی زدم.

ـ رها جون... فقط این یه بار. به خاطر من.

رها هنوز داشت جوابم را می‌داد که ناگهان صدایی از پشت سرم آمد:

ـ نیلو...

صدای سیامک بود.

تمام بدنم یخ زد.

اگه حرفهام با رها رو شنیده باشه چی؟...

با این فکر زبونمو گاز گرفتم اگه می فهمید قیامت می شد

قلبم آن‌قدر محکم به سینه‌ام می‌کوبید که انگار می‌خواست از قفسه سینه بیرون بزند.

آهسته برگشتم...

__________________________________

# پارت هفتم

ـ چی شده نیلو؟ چرا رنگت شده مثل گچ دیوار؟

با شنیدن صدای سیامک، از فکر و خیال بیرون آمدم.

ـ ه... هیچی داداش، به جون تو فقط...

ابرویش را بالا انداخت.

ـ هر وقت جون منو قسم می‌خوری، یعنی یه خرابکاری کردی. راستشو بگو.

قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای آشنایی از کنارمان آمد.

ـ سلام، حالتون خوبه؟ آقا سیامک، بابام گفت سوئیچ ماشینو بهتون بدم که تا هفته‌ی دیگه درستش کنید.

سیامک دستش را دراز کرد و سوئیچ را گرفت.

ـ آها، ممنون.

بعد رو به من کرد.

ـ بیا بریم، نیلو.

رو به رها لبخند زدم.

ـ خداحافظ.

سیامک هم سری تکان داد.

ـ خدانگهدار، رها خانم.

ـ خدافظ رها جون.

همین که داخل ماشین نشستم، سیامک بدون اینکه نگاهم کند، گفت:

ـ صد بار بهت گفتم با اون دختره نگرد. یادت نیست پارسال چه آبروریزی‌ای راه انداخت؟

لبم را جمع کردم و با لحنی بچگانه گفتم:

ـ خب چیکار کنم؟ برم بهش بگم باهات قهرم؟ تازه... من رها رو خیلی دوست دارم.

مکثی کردم و با شیطنت ادامه دادم:

ـ از تو هم بیشتر!

نگاهی کوتاه به من انداخت و پوزخند کمرنگی زد.

ـ باشه، حالا بیا بریم خونه که خیلی دیر شده.

کلید را داخل قفل چرخاندم و بعد از خداحافظی با سیامک وارد خانه شدم.

هنوز چند قدم برنداشته بودم که بوی کوفته‌قلقلی‌های مامان، تمام خانه را پر کرده بود.

ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست.

آرام پشت سرش رفتم و کنار گوشش گفتم:

ـ سلام، مامان طلا...

مامان از ترس یکدفعه از جا پرید.

بعد قاشق چوبی را آرام روی کمرم زد و گفت:

ـ وای دختر! صد بار بهت گفتم این‌جوری منو نترسون.

خندیدم.

ـ چشم... راستی، اِلی خانم کو؟

ـ رفته لباس‌های راضیه خانم رو تحویل بده. تو هم برو سفره رو بنداز، الان بابات می‌رسه.

ـ چشم مامان.

به سمت آشپزخانه رفتم، اما نمی‌دانم چرا...

ناگهان حس عجیبی در دلم نشست.

حسی سنگین...

انگار چیزی در گوشم زمزمه می‌کرد:

«از این لحظه‌ها لذت ببر... شاید تا مدت‌ها دیگر چنین آرامشی را تجربه نکنی.»

آن روز نمی‌دانستم...

گاهی فقط یک تصمیم اشتباه کافی است تا زندگی، آرام‌آرام رنگ جهنم به خودش بگیرد.

__________________________________

# پارت هشتم

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.

با چشم‌های نیمه‌باز گوشی را برداشتم و دکمه‌ی پاسخ را زدم.

صدای آشنای رها توی گوشم پیچید.

ـ الو، نیلو خانم...

با صدایی خواب‌آلود گفتم:

ـ سلام رها... خوبی؟

ـ خوبم، تو چطوری؟

خمیازه‌ای کشیدم.

ـ خوبم... ولی چرا بیدارم کردی؟ بذار بخوابم...

چند لحظه سکوت کرد، بعد با تعجب گفت:

ـ یا خدا! نیلو... خواب بودی؟

ـ آره دیگه...

ـ پس قرارت چی می‌شه؟

یک‌دفعه از جا پریدم.

با عجله ساعت را نگاه کردم.

ـ یا امام جعفر صادق!

رها با خنده گفت:

ـ بدو! فقط سی‌وپنج دقیقه وقت داری.

ـ باشه، باشه... قطع می‌کنم.

گوشی را روی تخت انداختم و با عجله به سمت حمام دویدم.

بعد از یک دوش کوتاه، جلوی آینه ایستادم.

همیشه دوست داشتم اولین قرارم رو با موهای چتری برم.

چند دقیقه بعد آماده شدم، یک اسنپ گرفتم و راهی کافه شدم.

تمام مسیر را با استرس خط چشم کشیدم، ریمل زدم و آخرین بار رژ لبم را روی لب‌هایم پخش کردم.

راننده گفت:

ـ خانم، رسیدیم.

نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم.

آرمان

برای چندمین بار نگاهم روی ساعت مچی‌ام افتاد.

پانزده دقیقه گذشته بود.

نیلوفر هنوز نیامده بود.

از روی صندلی بلند شدم و به سمت درِ کافه رفتم.

در همان لحظه، در باز شد.

نیلوفر وارد کافه شد.

برای چند ثانیه بی‌اختیار نگاهم روی چهره‌اش ماند...

__________________________________

نیلوفر

به رها تک‌زنگ زدم.

ـ الو، رها جون... رسیدم، کجایی؟

ـ پشت سرت، خانم‌خانما.

برگشتم و با دیدنش لبخند زدم.

به سمتش دویدم.

ـ وای رها... خیلی استرس دارم.

ـ آروم باش، فقط بد نیست من باهات امدم؟

ـ نه بابا، اتفاقاً خوب شد اومدی. فقط می‌خواستم یکی کنارم باشه که استرسم کمتر بشه...

مکثی کردم و با نگرانی گفتم:

ـ یه نگاه بهم بنداز... همه‌چیم خوبه؟

رها از سر تا پایم را نگاه کرد.

بعد با لبخند، علامت لایک را نشانم داد.

لبخند کم‌رنگی زدم و به سمت درِ کافه راه افتادم.

هر قدمی که برمی‌داشتم، ضربان قلبم تندتر می‌شد.

کف دست‌هایم از عرق خیس شده بود.

دستم را روی دستگیره گذاشتم.

نفسم را حبس کردم و آرام در را باز کردم...

اما با دیدن صحنه‌ی روبه‌رو، خشکم زد... __________________________________

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت نهم

مردی با کت‌وشلوار سورمه‌ای مقابلم ایستاده بود.

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

باورم نمی‌شد این همون آرمان باشه...

همون پسری که بیشتر وقت‌ها توی خرازی بزرگ پدرش، مش‌رحیم، کار می‌کرد.

خانواده‌شون وضع مالی خوبی داشتن و مغازه‌شون از بزرگ‌ترین خرازی‌های محل بود. آرمان هم بعد از گرفتن لیسانسش، هر وقت وقت داشت، برای کمک به پدرش می‌رفت مغازه.

یاد روزایی افتادم که فقط برای دیدن اون، به بهونه‌ی خرید، خودم داوطلب می‌شدم خریدهای خونه، همسایه‌ها یا حتی فامیل رو انجام بدم.

صدای آرمان رشته‌ی افکارم رو پاره کرد.

ـ سلام... نیلوفر خانم.

لبخند کم‌رنگی زدم.

ـ سلام.

با احترام صندلی رو عقب کشید.

ـ بفرمایید، بشینید.

ـ ممنون.

بعد رو به رها کرد و با اشاره دست، صندلی کناری رو نشون داد.

ـ شما هم بفرمایید.

رها تشکر کرد و کنارم نشست.

آرمان لبخندی زد و گفت:

ـ راستش اقدس خانم خیلی از شما تعریف کرده بودن، اما حالا که از نزدیک می‌بینمتون، فکر می‌کنم تعریف‌هاشون کم هم بوده.

از خجالت لبخند زدم.

ـ لطف دارین، ممنون.

آرمان به پیشخدمت اشاره کرد.

ـ من یه قهوه و یه تیکه کیک شکلاتی می‌خوام.

بعد نگاهم کرد.

ـ شما چی میل دارین؟

ـ من یه آبمیوه خنک.

رها هم گفت:

ـ برای من فقط یه لیوان آب.

پیشخدمت سفارش‌ها رو یادداشت کرد و رفت.

چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد.

بعد آرمان گفت:

ـ شنیدم حسابداری دانشگاه مشهد قبول شدین. درسته؟

سرم رو تکون دادم.

ـ بله.

لبخندی زد.

ـ تبریک می‌گم.

ـ ممنون... شما چطور؟

قبل از اینکه جواب بده، نگاهش به رها افتاد.

ـ شما هم دانشگاه مشهد درس می‌خونین؟

رها که انگار حواسش جای دیگه بود، با مکث گفت:

ـ ببخشید... متوجه نشدم.

آرمان دوباره پرسید:

ـ گفتم رشته‌تون چیه؟

ـ آها... من طراحی داخلی می‌خونم. من و نیلو هم‌دانشگاهی هستیم.

بعد با کنجکاوی پرسید:

ـ شما چی؟ چه رشته‌ای خوندین؟

نگاهم ناخودآگاه به آرمان دوخته شد.

من مطمئن بودم رها جواب این سؤال رو می‌دونه...

چون بارها درباره‌ی آرمان و زندگیش براش حرف زده بودم.

آرمان لبخند کوتاهی زد و گفت:

ـ راستش من...

__________________________________

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت دهم

با سؤال رها، ذهنم به چند سال قبل پر کشید.

یادم می‌آمد وقتی نتیجه‌ی کنکور آمد، آرمان دانشگاه صنعتی شریف، رشته‌ی مهندسی کامپیوتر قبول شده بود.

آن روز مش‌رحیم از خوشحالی انگار روی زمین بند نمی‌شد. یک هفته تمام بین آشناها و بازاری‌ها شیرینی پخش کرد.

چند ماه بعد هم یک خرازی بزرگ افتتاح کرد و بخشی از مغازه را به اسم آرمان زد.

آن موقع از شدت حسادت، هر روز به بابا می‌گفتم:

ـ اگه منم یه دانشگاه خوب قبول شدم، باید برام یه مغازه مثل آرمان بخرید!

با صدای آرمان از فکر بیرون آمدم.

ـ راستش... من مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف خوندم.

لبخندی زدم.

ـ واقعاً تبریک می‌گم.

همان موقع سفارش‌هایمان رسید.

چند دقیقه‌ای مشغول خوردن شدیم و سکوت بینمان حاکم شد.

بعد آرمان با کمی خجالت گفت:

ـ راستش... من زیاد اهل قرار گذاشتن نیستم.

لبخند کم‌رنگی زد و ادامه داد:

ـ یکی از دوستام گفت برای اینکه طرف مقابل راحت‌تر باشه، بد نیست یه هدیه‌ی کوچیک براش بگیری.

جعبه‌ی کوچکی را مقابلم گذاشت.

ـ امیدوارم خوشتون بیاد.

با تعجب جعبه را باز کردم.

داخلش یک گردنبند نقره‌ای ظریف با یک سنگ یاسی‌رنگ بود.

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

ـ خیلی قشنگه... واقعاً ممنونم.

لبخند زد.

ـ خوشحالم که خوشتون اومد.

با خجالت گفتم:

ـ راستش... من اصلاً فرصت نکردم چیزی براتون بخرم.

ـ مهم نیست.

هنوز مشغول حرف زدن بودیم که رها گلویش را صاف کرد.

ـ اممم... نیلو جون، من باید برم.

مامانم قول گرفته باهاش برم برای عروسی شیما خرید.

از جا بلند شد.

ـ خداحافظ نیلو جون.

بعد رو به آرمان گفت:

ـ خداحافظ آقای آرمان.

آرمان هم با احترام جواب داد:

ـ خداحافظ، به سلامت.

بعد از رفتن رها، چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد.

برای اینکه سکوت را بشکنم، گفتم:

ـ راستی... من همیشه عاشق رنگ یاسی و فیروزه‌ای بودم.

آرمان نگاهی به گردنبند انداخت و لبخند زد.

ـ پس حدسم درست بوده.

ـ چرا؟

ـ چون سنگش یاسیه.

بی‌اختیار لبخند زدم.

بعد پرسیدم:

ـ شما متولد چه ماهی هستین؟

ـ مهر.

ـ جدی؟ داداشم سیامک هم مهرماهه.

ـ شما؟

ـ شهریور.

چند لحظه نگاهم کرد و پرسید:

ـ رنگ مورد علاقه‌تون که گفتین... یاسی و فیروزه‌ایه.

بعد با لبخند ادامه داد:

ـ غیر از اون؟

گفتم:

ـ سبز هم خیلی دوست دارم.

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که صدای زنگ گوشی، هر دویمان را ساکت کرد...

__________________________________

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت یازدهم

گوشیم روی میز لرزید.

نگاهش کردم.

شماره ناشناس بود.

نمی‌دونم چرا، ولی هر وقت شماره ناشناس می‌دیدم، یه استرس عجیب می‌اومد سراغم.

تماس رو وصل کردم.

ـ الو... بفرمایید.

ـ الو، نیلو؟

با شنیدن صداش نفس راحتی کشیدم.

ـ سلام داداش.

ـ کجایی؟ چرا هنوز نیومدی خونه خاله سارا؟ همه منتظرن.

اخم کردم.

ـ مگه مهمونی امروز بود؟

ـ نه، قرار شد امروز زودتر بریم کمکشون. تا دو ساعت دیگه خودتو برسون.

ـ باشه، الان میام.

تماس که قطع شد، بی‌اختیار آهی کشیدم.

انگار هر بار که می‌خواستم یه قرار درست‌وحسابی برم، یه اتفاقی می‌افتاد.

صدای آرمان باعث شد سرم رو بلند کنم.

ـ اتفاقی افتاده؟

لبخند کم‌رنگی زدم.

ـ نه... فقط باید برم خونه خاله‌ ام.

آرمان با احترام گفت:

ـ اگه دوست داشته باشین، می‌تونم برسونمتون.

تو دلم گفتم:

فقط همین مونده سیامک ببینه با یه پسر از ماشین پیاده شدم...

لبخند زدم.

ـ ممنون، ولی اسنپ می‌گیرم.

آرمان سری تکون داد.

ـ هر طور راحت‌تر هستین.

از جام بلند شدم.

ـ از آشناییتون خوشحال شدم.

ـ منم همین‌طور... به سلامت، نیلوفر خانم.

لبخندی زدم و از کافه بیرون اومدم.

__________________________________

توی پاساژ قدم می‌زدم و ویترین مغازه‌ها رو نگاه می‌کردم.

دلم یه مانتوی قشنگ می‌خواست.

چند روز پیش، دخترخاله‌م حنانه یه مانتوی خیلی شیک پوشیده بود و از همون موقع تصمیم گرفته بودم یه مدل شبیه اون بخرم.

هنوز چند تا مغازه رو نگاه نکرده بودم که چشمم به یه ساعت مچی مردونه افتاد.

بی‌اختیار وارد مغازه شدم.

ـ ببخشید آقا... اون ساعت داخل ویترین چنده؟

فروشنده ساعت رو برداشت.

ـ یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومان.

توی دلم گفتم:

قیمتش خیلی مناسبه...

می‌تونه هدیه‌ی خوبی برای قرار بعدیم با آرمان باشه.

لبخندی زدم.

ـ همینو برمی‌دارم... فقط اگه می‌شه یه تخفیف هم بدین.

فروشنده لبخندی زد.

ـ مبارکتون باشه.

چند دقیقه بعد، ساعت داخل یه جعبه‌ی شیک توی دستم بود.

از مغازه بیرون اومدم، یه اسنپ گرفتم و راهی خونه شدم.

جلوی در که رسیدم، چند بار زنگ زدم.

کسی در رو باز نکرد.

با کلید، در رو باز کردم و وارد خونه شدم.

همین که قدم اول رو داخل گذاشتم...

با صحنه‌ای که دیدم، خشکم زد...

__________________________________

  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت دوازدهم 

با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم، برای چند لحظه خشکم زد.

انگار یهو پرت شدم وسط خاطرات بچگیم...

از همون بچگی عاشق تولد بودم. عاشق کیک، شمع، بادکنک و ذوقی که از چند روز قبلش داشتم. همیشه دلم می‌خواست روز تولدم یه روز خاص باشه.

هنوز غرق خاطراتم بودم که با صدای ترکیدن چند تا بادکنک از جام پریدم.

همزمان کلی کاغذ رنگی روی سر و صورتم ریخت.

همه با صدای بلند شروع کردن به خوندن:

تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک... تولدت مبارک...

دستم ناخودآگاه جلوی دهنم رفت.

_ وای... باورم نمی‌شه...

تا چشمم به الهه افتاد، با ذوق دویدم سمتش و محکم بغلش کردم.

انقدر گونه‌هاشو بوسیدم که با خنده گفت:

وای دختر، خفه‌م کردی!

خندیدم و از بغلش بیرون اومدم.

مطمئن بودم همه‌ی این کارا زیر سر الهه و مخصوصاً سیامکه.

نگاهم توی خونه چرخید.

مامان و بابا اون طرف سالن ایستاده بودن و با لبخند برام دست می‌زدن.

عاطفه و مژگان هم اومده بودن.

با دیدنشون ذوقم چند برابر شد.

از بچگی باهاشون بزرگ شده بودم.

هم همسایه بودیم، هم دوست.

تقریباً هر سفری که می‌رفتیم، اونا هم همراهمون بودن.

صدای بلند سیامک دوباره توی خونه پیچید.

_ تولد تولد تولدت مبارک... مبارک مبارک تولدت مبارک... بیا شمعارو فوت کن تا صد سال زنده باشی 

بعد کیک رو آورد جلوم.

_خانم تولدیه... شمعا رو فوت کن ببینیم.

لبخند زدم.

چشمامو بستم.

از ته دلم فقط یه آرزو کردم...

اینکه یه روز به عشقی برسم که سال‌ها بود توی قلبم زندگی می‌کرد.

عشقی که با فکرش شب رو صبح می‌کردم و صبح رو شب...

نفسمو بیرون دادم و شمع‌ها رو فوت کردم.

صدای دست زدن و سوت کشیدن همه خونه رو پر کرد.

هنوز لبخند روی لبم بود که سیامک گفت:

خب نیلو خانم ... حالا وقت باز کردن کادوهاست.

چشمام برق زد.

روی میز پر از کادوهای رنگارنگ بود.

مثل بچه‌ها ذوق کردم و دستامو به هم کوبیدم.

_ اخجون...

همه زدن زیر خنده.

اولین کادو مال سیامک بود.

با عجله بازش کردم.

داخلش دو تا گارد گوشی خیلی خوشگل بود.

از خوشحالی دستمو روی لبم گذاشتم و از دور براش بوس فرستادم.

_ مرسی داداش...

سیامک فقط خندید و گفت:

_قابلتو نداشت.

نوبت الهه رسید.

الهه فقط خواهرم نبود...

بیشتر وقتا برام حکم یه مادر رو داشت.

با اینکه دوازده سال ازم بزرگ‌تر بود، اما همیشه مثل یه رفیق کنارم بود.

کادوشو باز کردم.

یه عطر خوشبو.

درشو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم.

_ وای... عاشق بوش شدم.

الهه لبخند زد.

_می‌دونستم خوشت میاد.

بعد کادوی عاطفه و مژگان رو باز کردم.

دو تا شال خوش‌رنگ و یه کتاب.

همین که اسم کتاب رو خوندم، چشمام گرد شد.

ملت عشق...

خیلی وقت بود دلم می‌خواست این کتاب رو بخونم، اما هر بار یا یادم می‌رفت بخرمش یا فرصت نمی‌شد.

آخرین کادو مال مامان و بابا بود.

همین که جعبه رو باز کردم، برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

یه کیف چرمی سورمه‌ای...

دقیقاً همون مدلی که نزدیک دو سال دنبالش بودم.

کنارش هم یه مانتوی فوق‌العاده خوشگل بود.

قسمت بالاش آبی بود و پایینش مشکی، با رگه‌های طلایی ظریفی که قشنگ‌ترش کرده بود.

بی‌اختیار خودمو انداختم توی بغل مامان و بابا.

_ دوستتون دارم...

بابا موهامو به هم ریخت.

_ مبارکت باشه دخترم.

هنوز از ذوق روی ابرها بودم که سیامک با یه لبخند مرموز گفت:

راستی نیلو...

ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سیزدهم

سیامک با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگام کرد و گفت:

راستی نیلو خانم... ما هنوز یه سوپرایز دیگه هم برات داریم.

با ذوق بهش خیره شدم.

از همون بچگی عاشق سوپرایز بودم. مخصوصاً سوپرایزهای تولد.

با هیجان گفتم:

_ چیه؟ زود بگو دیگه...

سیامک خندید و گفت:

_چند روز پیش یکی از دوستام قرار بود همراه خانوادش برای یه سال بره آمریکا.

سرمو کج کردم و با دقت به حرفاش گوش دادم.

_خواهر دوستم تقریباً هم‌سن خودته. یه موتور دخترونه داشت که می‌خواست قبل از رفتن بفروشتش. چون عجله داشت، تقریباً نصف قیمت واقعی گذاشته بود.

چشمام کم‌کم برق زد.

سیامک ادامه داد:

_از اونجایی که باهاش رفیق بودم و چند بار هم کارشو راه انداخته بودم، قرار شد موتور تا یه سال پیش من بمونه. هر وقت هم برگشت، اگه خواست پسش می‌دم.

چند لحظه سکوت کرد و لبخند زد.

_وقتی دیدم موتور دخترونه‌ست، گفتم تا وقتی صاحبش برگرده، تو ازش استفاده کن.

تا حرفش تموم شد، اشک توی چشمام جمع شد.

باورم نمی‌شد...

بدون اینکه چیزی بگم، خودمو انداختم توی بغلش.

_ مرسی...

سیامک خندید و دستشو روی سرم کشید.

الهی قربونت برم، این‌قدر ذوق نکن.

از بغلش اومدم بیرون و گونه‌شو کشیدم.

_ بهترین داداش دنیایی.

سیامک با خنده گفت:

حالا هنوز موتورو ندیدی.

با هیجان دور خودم چرخیدم.

_ کجاست؟ زود بگو کجاست؟

توی حیاطه.

با اخم گفتم:

_ پس چرا تا الان نگفتی؟

سیامک خندید.

فکر کردم خودت دیدیش.

دستم رو جلو بردم.

_ سوئیچش کو؟

بدون اینکه چیزی بگه، دست کرد توی جیب شلوارش و سوئیچ رو به سمتم پرت کرد.

تو یه لحظه توی هوا گرفتمش و با ذوق دویدم سمت حیاط.

از بچگی عاشق موتور بودم.

یادمه وقتی بابا می‌خواست برای خودش ماشین بخره، یه هفته تمام غر می‌زدم که:

«نه... من موتور می‌خوام!»

همیشه دلم می‌خواست یه روز با موتور خودم برم دانشگاه.

حتی با اینکه هیچ‌وقت درست‌وحسابی موتورسواری بلد نبودم، باز هم عاشقش بودم.

بیچاره سیامک...

می‌دونستم قراره حسابی زحمت بکشه تا موتورسواری یادم بده.

همیشه یکی از سوژه‌های خنده‌ی خونه این بود که:

«نیلو با این حواس‌پرتیش چجوری دانشگاه فردوسی قبول شده؟»

با خنده یاد اون حرفا افتادم.

درِ حیاط رو باز کردم...

همین که چشمم به موتور افتاد، همون‌جا خشکم زد.

نفسم بند اومد.

باورم نمی‌شد...

  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...