رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت348#

زانوهایم طاقت نیاوردند؛ درست کنار تنِ بی‌حرکتش روی آسفالت سرد و خیس از خون فرود آمدم. صدای همهمه‌ی گیجِ مردم، بوق ممتد ماشین‌هامثل صدایی از اعماق چاه به گوشم می‌رسید. تمام جهان در یک قاب خلاصه شده بود: سیاوش، و خونی که از میان تارهای موهای سیاهش راه باز کرده بود و روی پیشانی و گونه‌اش می‌لغزید.

 

سرم را با وحشت میان جمعیتی که فقط تماشاچیِ این فاجعه بودند چرخاندم. نگاهم تارِ اشک بود و صدایم از تهِ حنجره‌ای زخم‌خورده بیرون می‌ریخت. با عجز و زاری دست‌های خونینم را به سمتشان دراز کردم و التماس کردم:

— تورو خدا یکی کمک کنه... تورو به مقدساتتون قسم یکی به اورژانس زنگ بزنه! چرا وایسادین نگاه می‌کنین؟! کمک کنین بذاریمش تو یه ماشین ببریمش بیمارستان... داره تموم می‌کنه! تورو خدا یکی یه کاری بکنه!

 

اما ثانیه‌ها بی‌رحمانه می‌گذشتند و نگاه‌های بهت‌زده‌ی مردم، باری از روی دوش تنهایی‌ام برنمی‌داشت. 

 

دست‌های لرزانم را روی صورت سیاوش گذاشتم. انگشت‌هایم در هوا معلق ماندند؛ می‌ترسیدم لمسش کنم، می‌ترسیدم مبادا از شدت شکنندگی این پیکرِ غرق در خون، جان از تنش بگریزد. آرام، نوک انگشتانم را روی گونه‌ی یخ‌زده‌اش کشیدم. گرمای خونِ تازه‌اش به سرمای پوستم خورد و بندبند وجودم را سوزاند.

 

سرش را با وسواس و ترسی دیوانه‌کننده بالا کشیدم و روی زانوهایم گذاشتم. پالتوی تیره‌ام به سرخیِ خونش آغشته شد، اما هیچ‌چیز مهم نبود. چشمانش، آن چشم‌های نافذ و مغروری که دقایقی پیش با التماس از عشق فریاد می‌زدند، حالا پشت پرده‌ای از مژه‌های بی‌حرکت به خواب رفته بودند. 

 

وجودم دیگر طاقت این درد را نداشت؛ این ضربه‌ای بود که رسماً من را از پا درمی‌آورد. هنوز داغ رفتنِ عزیز روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، هنوز خاکِ بهشت‌زهرا روی دامنم خشک نشده بود که این مصیبت تازه، استخوان‌هایم را خرد کرد. انگار خوشبختی برای همیشه از زندگی من پر کشیده بود و جایش را به تاریکیِ مطلق و بی‌پایانی داده بود که هر لحظه بیشتر مرا در خود می‌بلعید.

 

سرم را روی قفسه‌ی سینه‌اش خم کردم. نبض ضعیف و نامنظمی زیر پوستِ زخمی‌اش تقلا می‌کرد؛ انگار داشت آخرین رشته‌های پیوندش با این دنیا را گم می‌کرد. زخم‌های کهنه‌ی تنش از شدت این ضربه‌ی لعنتی دوباره سر باز کرده بودند.

 

اشک‌هایم مثل باران روی صورتِ خونی‌اش می‌چکید، رد خون را می‌شست و باز با سرخیِ تازه پر می‌شد. با دو دست، صورتش را میان پنجه‌های لرزانم گرفتم و با ضجه‌ای که سینه‌ام را پاره می‌کرد، نالیدم:

— تقصیر منه... همه‌ش تقصیر منِ لعنتی بود! تو صدام زدی... تو فقط خواستی بهم بگی دوستم داری... چشماتو باز کن لعنتی! منم دوستت دارم... می‌شنوی سیاوش؟! منم بدون تو نمی‌تونم... التماست می‌کنم ترکم نکن! عزیز رفت، تو دیگه ازم نگیر خودتو... 

 

یکی از میان جمعیت فریاد زد: «اورژانس تو راهه خانوم! دست نزن بهش، گردنش آسیب دیده!» 

اما من صدایی جز طپش‌های رو به زوال او نمی‌شنیدم. خم شدم، پیشانی‌ام را به پیشانیِ سرد و خونینش چسباندم و لب‌های لرزانم را روی گوشش گذاشتم. صدای نفس‌های بریده‌بریده‌ام با عطر خون و عطر گسِ ادکلنش آمیخته شد. 

 

زیر لب، طوری که انگار می‌خواستم روحم را مستقیماً به جانش بدمم، التماس کردم:

— طاقت بیار سیاوشم... منو با این حسرت تنها نذار. من هنوز صدات رو می‌خوام... چشماتو نبند، سیاوش... تو رو به هر کی می‌پرستی چشماتو نبند...

 

دستِ بزرگ و سردش را که بی‌جان روی آسفالت رها شده بود، میان دو دستم گرفتم و روی سینه، روی قلبِ درهم‌شکسته‌ام فشردم؛ درحالی‌که صدای آژیر آمبولانس از دوردست، در سوزِ بی‌رحمِ آن عصرِ تاریک زوزه می‌کشید.

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 376
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت349#

 

سرمای کابین آمبولانس مثل تیغ در استخوانم می‌نشست، اما حرارتِ جنون‌آمیز درونم تمام وجودم را می‌سوزاند. ماشین با آژیری ممتد و سرسام‌آور در ترافیک عصرگاهی پیچ‌وتاب می‌خورد و صدای زوزه‌ی آن با صدای بوق‌های ممتد دستگاه مانیتور ضربان قلب در هم می‌آمیخت. 

 

تکنسین اورژانس ماسک اکسیژن را روی دهان و بینی سیاوش محکم کرده بود و با دست‌هایی تند و شتاب‌زده سرم را در رگش جا می‌انداخت:

— فشارش داره می‌افته... ضربانش ناپایداره! گاز بده لعنتی، برسونمون!

 

من گوشه‌ی کابین، مچاله روی زمین، دست یخ‌زده‌ی سیاوش را با هر دو دست به سینه‌ام فشرده بودم. گرمای خونی که از زیر بانداژ سرش پس می‌زد، لای انگشت‌هایم حس می‌شد. با هر تکان آمبولانس، روح از کالبدم جدا می‌شد. چشم‌های سیاوش نیمه‌باز مانده بود، اما نگاهش به هیچ کجای این دنیا وصل نبود؛ مات، کدر و گم در تاریکی.

 

خم شدم روی صورتش، اشک‌هایم بی‌امان روی شقیقه‌اش می‌چکید و ماسک اکسیژن را خیس می‌کرد. زجه زدم:

— سیاوش... نگام کن تورو به خدا... نرو تو رو جونِ هایرون نرو! چشماتو نبند... من اینجام، دستتو گرفتم، ولت نمی‌کنم... تو قول دادی! 

 

تکنسین بازویم را کشید:

— خانوم عقب وایسا! بذار کارمونو بکنیم!

 

اما من کر شده بودم. صدای هق‌هق‌های خفه‌ام با شیون یکی شده بود؛ بندبند وجودم از دردی بی‌انتها تیر می‌کشید.

 

درهای عقب آمبولانس با شتاب باز شدند و هوای گزنده‌ی محوطه‌ی اورژانس به صورتم سیلی زد. برانکارد را با عجله بیرون کشیدند. چرخ‌ها با شتاب روی سرامیک‌های یخ‌زده‌ی بیمارستان به صدا درآمدند. من پشت سرشان، با پاهایی که رمقی نداشتند، می‌دویدم؛ پالتویم لکه‌دار از لخته‌های خون، موهای سیاهم پریشان و صورتم آغشته به اشک و خاک.

 

پرستارها و پزشک کشیک دور برانکارد حلقه زدند. نور چراغ‌قوه در چشم‌های بی‌فروغ سیاوش انداخته شد. دکتر هم‌زمان با چک کردن نبض گردن و شکم او، با صدایی پر از هشدار و اضطراب فریاد زد:

— مردمک‌ها واکنشی ندارن... افت شدید GCS! خونریزی داخلیِ احتمالی تو ناحیه‌ی شکم... سریعاً سی‌تی‌اسکن سر و انتقال به اتاق عمل! ممکنه ضربه مغزی شدید شده باشه، وقت نداریم، هر ثانیه حیاتیه! زنگ بزنید به جراح آنکال، همین الان!

 

«ضربه مغزی»... 

این دو کلمه مثل پتکی سنگین بر شقیقه‌ام فرود آمد. دنیا دور سرم چرخید. پاهایم خالی کردند و روی زمینِ سرد راهرو سقوط کردم. سیاوش را به سمت سالن جراحی هل دادند. وقتی درِ دو لنگه‌ی استیل پشت سرشان با صدای بمی کوبیده شد، احساس کردم دروازه‌های جهنم به روی من باز شده است.

 

چنگ زدم به دیوار، به سرامیک‌های بی‌رحم، و شیون کردم. هق‌هقم دیوار سکوت اورژانس را می‌شکافت و گلویم از شدت گریه می‌سوخت:

— نه... خدایا نه! سیاوش... تورو خدا نجاتش بدین... اون طاقت نداره، تنش پر از زخمه... خدایا سیاوشم رو ازم نگیر!

 

مردم با ترحم نگاهم می‌کردند. زن میانسالی خواست زیر بغلم را بگیرد، اما تنم را عقب کشیدم. ناگهان وحشتِ دیگری به جانم چنگ انداخت؛ من هیچ‌کس را نداشتم. گوشی‌ام همراهم نبود؛ در این شهرِ بی‌در و پیکر، تنها، بی‌پناه و غرق در خون ایستاده بودم و جانِ سیاوش میان مرگ و زندگی تاب می‌خورد.

 

با دست‌هایی لرزان و پاهایی که روی زمین کشیده می‌شدند، خودم را به باجه‌ی پرستاری رساندم. چانه‌ام از شدت بغض می‌لرزید. به لبه‌ی پیشخوان چنگ زدم و با صدایی که از گریه بم و خفه شده بود، به پرستار التماس کردم:

— تورو... تورو خدا... یه تلفن به من بدین... التماستون می‌کنم، گوشیم همراهم نیست... 

 

پرستار با دیدن سر و وضع آشفته و لباس‌های غرق در خونم، دلش سوخت و تلفن سیم‌دار روی میز را به سمتم چرخاند:

— بفرمایید خانوم، فقط زودتر.

 

انگشت‌های خونی‌ام روی دکمه‌ها لغزیدند. فقط یک شماره در حافظه‌ی داغونم مانده بود؛ شماره‌ی مریم. بوق ممتد اول... بوق دوم... و بالاخره صدای مریم در گوشی پیچید:

— الو؟ بفرمایید؟

 

با شنیدن صدایش، سد بغضم دوباره شکست و فریادِ گریه‌ام در راهرو پیچید:

— مریم... مریم منم... هایرون!

 

مریم با هول و هراس پرسید:

— هایرون؟! تویی دختر؟! کجایی تو؟ چرا صدات اینطوریه؟ از ظهر تا حالا گوشیت خاموشه، همه دارن دنبالت می‌گردن!

 

میان هق‌هق‌های بریده‌بریده‌ام، نفسم بالا نمی‌آمد:

— مریم... سیاوش... سیاوش تصادف کرد... جلو چشمام پرپر شد... الان تو اتاق عمله... دکتر گفت ممکنه ضربه مغزی شده باشه... مریم دارم می‌میرم!

 

مریم با جیغی کوتاه فریاد زد: «چی گفتی؟! یا خدا... کدوم بیمارستانید؟!»

 

اشک را با پشت دستم پاک کردم و نام بیمارستان را گفتم. بعد با التماس ادامه دادم:

— مریم، گوشیم همراهم نیست... هیچ‌کسو ندارم... تورو خدا شماره‌ی صدرا رو برام بخون! صدرا باید بدونه... اون باید بیاد...

 

مریم با دستپاچگی در گوشی ورق زد و شماره را خواند. شماره را در ذهنم حک کردم و با چشم‌هایی که دیگر سویی نداشتند، ادامه دادم:

— مریم... تنها نیای... با بنفشه بیاین دنبالم... من اینجا دارم تلف می‌شم... با بنفشه بیاین... تورو خدا زود برسین!

 

گوشی را قطع کردم، قطع‌کن را فشردم و بلافاصله شماره‌ی صدرا را گرفتم. ثانیه‌ها بوی مرگ می‌دادند. بوق سوم بود که صدای محکم و جدیِ صدرا توی گوشم نشست:

— بفرمایید؟

 

با شنیدن صدایش، رمقم رفت. گریه به گلویم چنگ انداخت و با زجه نالیدم:

— صدرا... رفت. گریه به گلویم چنگ انداخت و با زجه نالیدم:

— صدرا... منم... هایرون...

 

صدای صدرا درجا یخ زد و بلافاصله رنگ اضطراب گرفت:

— هایرون؟! سیاوش کجاست؟ اون بی‌عقل پیش توئه؟ از ظهر غیبش زده، کجایین شما دوتا؟!

 

نفس کشیدن برایم ناممکن شد؛ سرم را به شیشه‌ی باجه تکیه دادم و با صدایی که بیشتر به ناله‌ی حیوانی زخ بهش زد... تو رو خدا خودتو برسون... آوردنش بیمارستان... بردنش اتاق عمل... دکترش گفت... گفت ممکنه ضربه مغزی شده باشه... صدرا داره می‌ره... سیاوش داره می‌میره!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت350#

 

 

گوشی تلفن از دست بی‌حسم لیز خورد و با زنجیر کوتاهش از لبه‌ی باجه آویزان ماند و آرام تاب خورد. دیگر هیچ دیواری برای تکیه دادن وجود نداشت. پاهایم روی سرامیک‌ها کشیده شدند و درست روبه‌روی درهای بسته‌ی اتاق عمل، روی زمین چمباتمه زدم. سرم را میان زانوهایم پنهان کردم و به مانتوی خونی‌ام چنگ انداختم. بوی الکل تند بیمارستان، بوی بتادین و عطر خونِ سیاوش در حلقم پیچیده بود و حالت تهوعی کشنده به جانم می‌انداخت.

هر بار که چراغ قرمز بالای در اتاق عمل می‌درخشید، انگار تکه‌ای از جان مرا می‌بریدند. عقربه‌های ساعت دیواری انگار یخ زده بودند. زمان نمی‌گذشت؛ این من بودم که در برزخی از وحشت و عذاب وجدان قطره‌قطره ذوب می‌شدم. اگر به حرفش گوش داده بودم، اگر پیاده نشده بودم، اگر آن کلمه‌ی لعنتی را نشنیده نگرفته بودم…

— هایرون!

صدای لرزان مریم مثل شوکی کوتاه مرا از اعماق تاریکی بیرون کشید. سرم را بلند کردم. مریم و بنفشه، هر دو هراسان و با چشم‌هایی سرخ و وحشت‌زده، سراسیمه در راهرو می‌دویدند. بنفشه با دیدن سر و وضع خونی من دستش را جلوی دهانش گرفت و جیغ خفه‌ای کشید:

 

— یا امام رضا… هایرون، این چیه؟! تو تیر خوردی؟ این همه‌خون…

 

مریم خودش را به من رساند، زانو زد و محکم تن یخ‌زده‌ام را در آغوش کشید. گرمای آغوشش قفل دهانم را شکست؛ سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و مثل کودکی بی‌مادر و بی‌پناه زجه زدم:

 

— خون سیاوشه مریم… همه‌ش خونِ سیاوشه! جلو چشمام رفت زیر ماشین… مریم دکتر گفت ضربه مغزی شده… گفت امیدی نیست… گفت ممکنه تموم کنه…

 

مریم درحالی‌که اشک‌هایش روی روسری‌ام می‌ریخت، سرم را نوازش می‌کرد و با صدایی لرزان می‌گفت:

 

— هیچی نمی‌شه قربونت برم… سیاوش پوست‌کلفت‌تر از این حرفاست… طاقت بیار هایرون، به خودت مسلط باش

بنفشه کنارمان نشست، دست‌های خونی و یخ‌زده‌ام را لای دست‌های گرمش گرفت و با بغض گفت:

 

— هایرون، نگاه کن به من… تو نباید خودتو ببازی. سیاوش به خاطر تو تا اینجا اومده، اون به خاطر تو می‌جنگه… مگه نمی‌شناسی‌ش؟

 

هنوز کلمات بنفشه تمام نشده بود که صدای گام‌های سنگین و شتاب‌زده‌ای، سکوت خفقان‌آور راهرو را درهم شکست.

 

سرم را بالا آوردم. صدرا بود؛ با کاپشن چرم تیره و چشم‌هایی که از شدت خشم و اضطراب به سرخیِ خون می‌زدند. پشت سرش نیکان و دو نفر از افراد مسلحِ همیشگی با چهره‌هایی منقبض و آماده‌باش می‌آمدند. صدرا به محض دیدن لباس‌های غرق در خون من، درجا ایستاد. نگاهش از سر تا پایم چرخید و فکِ محکمش از شدت فشار منقبض شد.

 

چند قدم بلند برداشت و بالای سرم ایستاد. سایه‌ی سنگینش روی سرم افتاد. با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد

هایرون بگو چی شد؟! سیاوش با اون حالِ نزارش چطور رفت زیر ماشین؟!

 

نیکان با عجله بازوی صدرا را گرفت و عقب کشید:

 

— آروم باش صدرا! داد نزن، اینجا بیمارستانه… دختره خودش داره قالب تهی می‌کنه!

 

صدرا نفس عمیقی کشید و پنجه‌هایش را در موهایش فرو برد. رو به مریم و بنفشه با لحنی گزنده و بی‌رحم گفت:ندیدی کی بهش زد، پلاک ماشین وچی برداشتید؟ 

ازنگاهم فهمیدکه سوال مزخرفی پرسیده من دران حال نزارفقط به سیاوش فکرمیکردم وبس

 

— هایرون رو ببرید دست و صورتشو بشوره. نمی‌خوام این شکلی این وسط بمونه.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت351#

 

دست‌هایم را محکم به تنه‌ی سرد صندلی‌های فلزی گره زدم و با تمام توانی که در حنجره‌ی زخمی‌ام مانده بود، میان گریه فریاد کشیدم:

— من هیچ‌جا نمی‌رم! دست به من نزنید... تا چشم باز نکنه، تا با چشمای خودم نبینم نفس می‌کشه از این در تکون نمی‌خورم!

 

صدرا قدمی جلو گذاشت، سایه‌اش روی سرم سنگین‌تر شد و با اخم‌هایی درهم‌رفته و صدایی کنترل‌شده اما قاطع گفت:

— بهتره اینجا نباشی هایرون. به مادرش گفتم بیاد... بهتره تو رو اینجا نبینه. شر به پا می‌کنه، اوضاع رو از اینی که هست پیچیده‌تر نکن. خودم هرچی شد بهت خبر می‌دم، سیاوشم راضی نیست تو این وضعیت و با این سر و وضع اینجا بمونی.

 

روح‌انگیز... شنیدن نام مادرش در آن برزخ مثل نیشتری بر زخمم فرود آمد. 

مریم و بنفشه، انگار که از قبل با حرف‌های صدرا موافق باشند، بلافاصله حرفش را تأیید کردند. مریم دستم را گرفت و بنفشه با چشم‌هایی پر از التماس کنار گوشم نجوا کرد:

— هایرون جان، چند ساعت دیگه برمی‌گردیم... خودم بهت قول می‌دم! الان بیا بریم دست و روت رو بشور، یکم آروم شو، دوباره خودم برت می‌گردونم.

 

دیگر جانی در پاهایم نمانده بود که بجنگم. زیر بغل‌هایم را گرفتند و مرا از زمین بلند کردند. میان مریم و بنفشه، با گریه و زجه قدم برمی‌داشتم. پاهایم روی سرامیک‌ها کشیده می‌شدند و سرم مدام به عقب می‌چرخید؛ نگاهم روی چراغ قرمز اتاق عمل قفل مانده بود، گویی با هر قدمی که از آن در دور می‌شدم، بندبندِ جانم در آن راهرو جا می‌ماند.

 

همان موقع نیکان سوییچ به دست جلو آمد و با لحنی آرام‌تر از صدرا گفت:

— بیاین... من می‌رسونم تون.

 

توی ماشین نیکان، دنیا در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. من مچاله روی صندلی عقب نشسته بودم؛ صورتم را به شیشه‌ی سرد چسبانده بودم و بارانِ بی‌امانِ اشک‌هایم دیدم را تار می‌کرد. هنوز بوی خون سیاوش روی لباسم سنگینی می‌کرد.

 

نیکان از توی آینه‌ی وسط نگاهی به چهره‌ی تکیده‌ام انداخت و با لحنی محزون گفت:

— هایرون خانوم... منم تسلیت می‌گم غمِ آخرتون باشه... برای عزیز خیلی متأثر شدیم.

 

حتی رمق نداشتم لب‌هایم را از هم باز کنم و جوابی بدهم. کلمات در گلویم خاکستر شده بودند. توی سرم فقط تصویر سیاوش بود؛ پرت شدنش، صدای برخوردش، دست‌های یخ‌زده‌اش و خونی که روی آسفالت راه افتاده بود. هیچ دردی بالاتر از اضطرابِ رفتن او نبود.

 

نزدیک میدان که رسیدیم، بغضم را به سختی قورت دادم و با صدایی که از ته چاه بالا می‌آمد، رو به نیکان گفتم:

— من نمی‌رم خونه... منو ببرید خونه‌ی عزیز.

 

مریم با تعجب برگشت:

— هایرون، با این حال داغون چطور بری اونجا؟

 

رویم را به سمت بنفشه برگرداندم؛ با دست‌های لرزان به پالتوی خونی‌ام چنگ زدم و با التماس گفتم:

— بنفشه... می‌شه یه کاری برام بکنی؟ برو از خونه‌ی ما برام لباس بیار... گوشیمم تو اتاقمه، بیارش... اگه مامانم پرسید، بگو هایرون خونه‌ی عزیز راحت‌تره... بگو دلش اونجا آروم می‌گیره، بگو شماها هم پیشم هستید تا نگران نشه.

 

مریم دستم را فشرد و با چشم‌هایی نگران گفت:

— هایرون، مطمئنی؟ می‌خوای ما هم پیشت بمونیم؟ تنها بمونی دیوونه می‌شی...

 

سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم، چشم‌هایم را روی هم فشردم و با بی‌پناهی تمام زمزمه کردم:

— نه... می‌خوام تنها باشم... فقط تنهام بذارید...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت352#

ماشین جلوی درِ قدیمی خانهٔ عزیز ترمز کرد. انگار همه‌چیز در غباری از ماتم فرو رفته بود. بدون کلمه‌ای دیگر از ماشین پیاده شدم؛ قدم‌هایم سنگین و بی‌جان بود. 

 

دستم را در جیب پالتوی خونی‌ام فرو بردم و انگشت‌های لرزانم به فلز سرد کلید رسید؛ همان کلیدی که **چند ماه پیش**، وقتی عزیز هنوز در این دنیا نفس می‌کشید و ماندگار بود، با دست‌های چروکیده و مهربانش کف دستم گذاشته بود و گفته بود: «بگیر مادر، پیشت باشه تا یه وقت پشت در نمونی...» 

 

کلید در قفل چرخید و صدای جیرجیرِ آشنای درِ زنگ‌زده در سکوتِ کوچه پیچید. پا به حیاط گذاشتم و در پشت سرم بسته شد. بوی خاک باران‌خورده و بوی غربت گلویم را فشرد. هنوز بقایای مراسم هفتم در حیاط به چشم می‌خورد؛ صندلی‌های پلاستیکیِ روی هم چیده‌شده، پرچم‌های سیاه ماتم که روی دیوارها آویزان مانده بودند و باندی که صدای قرآن از آن پخش شده بود، گوشهٔ ایوان خاک می‌خورد. 

 

نگاهم لغزید سمت وسط حیاط؛ حوض آب خالی بود. کف سیمانی و ترک‌خورده‌اش، بی‌حضور آب و ماهی‌های قرمزِ عزیز، انگار فریاد مرگ می‌زد. با دیدن حوض خالی، بغض لعنتی مثل طنابی دور گلویم پیچید و بی‌اختیار هق‌هقم بلند شد. 

 

کمی آن‌طرف‌تر، روی طناب رخت، همان چادر گل‌گلیِ نخی همیشگی عزیز هنوز زیر نسیم ملایم تکان می‌خورد. با پاهایی سست به سمتش رفتم، چادر را از روی طناب کشیدم و به سینه‌ام چسباندم. خودم را روی تخت چوبی گوشهٔ حیاط رها کردم. چادر را روی صورتم فشردم و با تمام وجود عطر تنش را، عطر گلاب و صابون مراغه‌ای و محبت خالصش را بو کشیدم.

 

اشک‌هایم پارچه را خیس کرد. سرم را روی تخت گذاشتم و زار زدم:

— عزیز... تو رفتی... حالا سیاوشم می‌خواد بره...

 

تصویر سیاوش پشت پلک‌هایم جان گرفت؛ صورت غرق در خونش، چشم‌های نیمه‌باز و بی‌فروغش، و دست‌های یخ‌زده‌اش میان دست‌های لرزان من... هق‌هقم اوج گرفت، چنگ به سینه‌ام زدم و با ناله‌ای از ته دل گفتم:

— عزیز، کاش بودی... کاش اینجا بودی بغلم می‌کردی، سرمو می‌ذاشتی رو سینه‌ت بهم دلداری می‌دادی... الان من دردمو به کی بگم؟ به کی بگم جونم برای سیاوش درمی‌ره؟! به کی بگم بدون سیاوش منم مرده‌م؟ به کی بگم حاضرم جونمو بدم فقط جفتتون برگردین...

 

هق‌هق و زاری امانم را بریده بود. تنهایی و غربت مثل آواری روی سرم ریخته بود. به سختی، درحالی‌که دست‌هایم از فرط گریه می‌لرزید، از روی تخت چوبی بلند شدم تا بروم بالا و در اتاق‌ها را باز کنم. اما درست در همان لحظه، نگاهم به درِ چوبی و نیمه‌باز زیرزمین افتاد.

 

خاطره‌ای دور مثل برقی از ذهنم گذشت؛ همان شب تاریک که با عزیز رفته بودیم داخل زیرزمین و ساعت‌ها از گذشته‌های دور، از رازها و روزگار جوانی‌اش حرف زده بودیم. 

 

با تردید، پاهایی بی‌رمق و چشم‌هایی تار از اشک، به سمت در رفتم. پله‌های نمور و یخ‌زده‌ی زیرزمین را یکی‌یکی پایین رفتم. تاریکی و بوی ماندگیِ خاک و خاطره به استقبالم آمد. چراغ را روشن نکردم؛ در همان نور کم‌جانی که از درگاه به پایین می‌تابید، به سمت گوشه‌ی دنج زیرزمین رفتم و پای صندوقچه‌ی قدیمی عزیز به زانو درآمدم.

 

دست‌های لرزانم را جلو بردم و به آرامی، با سرانگشتانی خسته و زخمی از غم، گرد و غبار روی نقش‌ونگارهای چوبی صندوقچه را لمس کردم...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت353#

 

 

***

دست‌های لرزانم به قفل فلزی و زنگ‌زده‌ی صندوقچه رسید. با صدای غژغژِ بم و سوزناکی، درِ سنگین چوبی‌اش بالا رفت. بوی کافور، عطر برگ‌های خشک‌شده‌ی گل سرخ و خاطرات کهنه‌ای که سال‌ها در تاریکی حبس شده بودند، یک‌باره در فضای نمور زیرزمین پیچید. 

میان خرت‌وپرت‌های قدیمی، بقچه‌های ترمه و جانمازهای تاخورده، نگاهم روی پارچه‌ای تیره و مخملین قفل شد. با انگشتانی که از شدت سرما و اضطراب بی‌حس شده بودند، آن را با احتیاط بیرون کشیدم. پرچم مشکی... همان بیرق کهنه‌ای که عزیز همیشه با احترام و اشکی گوشه‌ی چشم از آن یاد می‌کرد و می‌گفت: «این یادگار حاج‌باباتونه... برکت و پناه این خونه‌ست.»

تاهای پرچم را آرام و لرزان باز کردم. بافت مخملِ لطیفش زیر سرانگشتانم نشست. در میانه‌ی پارچه‌ی سیاه، با خطی اصیل و نخ‌های ابریشمیِ **سرخ‌رنگ**، نام مقدسی گلدوزی شده بود که در همان نیمچه‌نورِ کدر مثل لخته‌ای از خون و نور می‌درخشید: **«السلام علیک یا اباعبدالله الحسین»**.

دیدن این نامِ سرخ، آخرین سد استقامتم را در هم شکست. درست مثل برقی در تاریکی، صدای آرام و پر از یقینِ عزیز توی گوشم زنگ زد؛ زنِ روزهای سختی که وقتی درهای دنیا به رویش بسته می‌شد، وقتی کارد به استخوانش می‌رسید و دردهای ناگفتنی امانش را می‌برید، چادر به سر می‌انداخت، به این نام پناه می‌برد و آرام می‌شد. 

طاقت نیاوردم؛ زانوهایم روی خاکِ سرد کف زیرزمین فرود آمدند. پرچم مخملین را با تمام عطش و بی‌پناهی‌ام به صورتم چسباندم. سرم را لای چین‌های سیاهش فرو بردم و بغض چندین ساعته‌ام در هق‌هقی زار و ویران‌کننده ترکید. بوی تربت، بوی روضه‌های تنهاییِ عزیز و بوی اصالتِ خاک از لای تار و پود پرچم مستقیماً به قلب شرحه‌شرحه‌ام تزریق می‌شد.

شقیقه‌هایم را به حاشیه‌ی دوزی‌شده‌ی نام سرخِ اباعبدالله فشردم؛ شانه‌هایم با هر نفس با شدت تکان می‌خوردند و سیلِ بی‌امان اشک، کلمات مقدسِ روی پارچه را خیس و تطهیر می‌کرد. در آن خلوتِ تاریک و بی‌روزن، وقتی همه‌ی امیدهای خاکی از دست رفته بود و سایه‌ی مرگ بر بالین سیاوش سنگینی می‌کرد، حنجره‌ام با زجه‌ای از اعماق روحم گشوده شد:

— یا اباعبدالله... یا حسین...

صدایم میان دیوارها و آجر‌های کهنه‌ی زیرزمین پیچید؛ خفه، لرزان و پر از التماس:
— آقا... من همیشه اسمتون رو شنیدم، همیشه عزیز برام از بزرگی و کرمتون می‌گفت، اما من هیچ‌وقت... هیچ‌وقت هیچی ازتون نخواسته بودم... من بندهٔ غافل و روسیاهتون، تا حالا این‌طوری پشت درِ خونه‌تون نیومده بودم... 

چنگ زدم به مخمل سیاه پرچم، آن را مثل پیراهن یوسف روی سینه‌ام فشردم و زار زدم:
— اما حالا... حالا با تمامِ خستگی و درموندگیم، با دست‌های خالی و دلی که از ناامیدی داره تکه‌تکه می‌شه اومدم پیشتون... آقا تورو به غربت عزیز، تورو به دل‌شکستگیِ همه‌ی اونایی که جز شما کسی رو ندارن... قسمتون می‌دم به حرمت هرچی عشقه، به حرمت پیوندِ دل‌های بی‌کس... سیاوش رو به من برگردونید!

هق‌هقم اوج گرفت، نفس در سینه‌ام حبس شد و پیشانی‌ام را به کف سرد و خاکی زیرزمین چسباندم:
— نذار جلو چشمام تموم بشه یا حسین... جونم بسته به جونشه... معجزه‌تو نشونم بده... سیاوش رو به من ببخش...ازمادرم شنیدم شما دل شکسته روبه قیمت بالامیخرید، من باتموم وجودکه پرازشکستکی باتموم تنهایی وروح خسته بهتون التماس میکنم... یاحسین

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت354#

 

***

به هق‌هق افتادم؛ صدایی گنگ و دردمند که میان دیوارهای خشت‌وگلی زیرزمین بازتاب می‌یافت. تمام توانم ته کشیده بود. همون‌جا، میان انبوه تاریکی و غبار، روی زمین نمور و سرد پهن شدم. لکه‌های خون سیاوش هنوز روی لباسم تازه و تیره بود؛ بوی فلزی و گس خون، با سرمای گزنده‌ی اتاقک درآمیخته بود و راه نفسم را می‌بست. تموم بدنم خسته، کوفته و درمانده بود؛ پلک‌هایم آن‌قدر سنگین و سوخته از اشک بودند که احساس می‌کردم چشمانم می‌خواهد خشک شود و روی زمین بیفتد.

دیگر مغزم یاری نمی‌کرد. همان‌طور که سرم را روی پرچم سیاه و نام سرخ‌رنگ اباعبدالله گذاشته بودم، از فرط خستگی و ویرانی، پلک‌هایم بر هم افتاد و چشمانم بسته شد.

درست در لحظه‌ای که در سیاهیِ مطلق فرو رفتم، ناگهان همه‌چیز تغییر کرد. گرمایی ملایم و آشنا از میان رگ‌های یخ‌زده‌ام گذشت، انگار تمام سرمای زیرزمین و آن سوز تلخ به یک‌باره از میان رفت. نوری زلال و نقره‌ای‌فام فضا را روشن کرد. 

دیدمش... عزیز بود! با همان چهره‌ی آرام، مهربان و باوقارش، در چادر سفیدِ گل‌داری پیچیده شده بود و روی سجاده‌ی ترمه نشسته بود. عطر گلاب و یاسِ همیشگی‌اش تمام وجودم را پر کرد. دستان مهربان و لرزانش روبه‌آسمان بالا رفته بود و زیر لب، با همان لحن دلسوزانه‌ای که همیشه دلگرمم می‌کرد، برای هایرونش دعا می‌خواند: «خدایا... بچه‌مو به تو سپردم... دلش رو آروم کن...»

قلبم از شوق و دلتنگی بال‌بال زد. با تمام وجود خواستم جلو بروم، خودم را در آغوش پرمهرش بیندازم، سرم را روی زانویش بگذارم و از این دردِ بی‌امان گلایه کنم... دست‌هایم را باز کردم تا محکم بغلش کنم که—

ناگهان تصویر عزیز لرزید، نور در تاریکی شکست و صدای ممتد و تند زنگِ خونه مثل پتکی در سرم کوبیده شد.

وحشت‌زده و نفس‌زنان از خواب پریدم. پرچم هنوز زیر سرم بود و تنم از سرمای نمور زیرزمین می‌لرزید، اما قلبم با تپشی سرسام‌آور در سینه می‌کوبید. صدای زنگ مدام تکرار می‌شد و در خلوت وهم‌آلود خانه‌ی قدیمی عزیز طنین می‌انداخت. 

دستپاچه پرچم را روی سینه‌ام فشردم، با پاهای بی‌رمق از جا برخاستم و در حالی که نگاهم به سمت پله‌های تاریک زیرزمین کشیده می‌شد، با قلبی آکنده از بیم و امید فکر کردم: یعنی چه کسی پشت در است؟ از سیاوش خبری شده؟

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت355#

 

پله‌های نمور زیرزمین را با پاهایی لرزان بالا آمدم. صدای زنگ پی‌درپی مثل مته توی مغزم فرو می‌رفت. حیاط تاریک بود و باد سرد برگ‌های خشک را روی سنگ‌فرش می‌کشید. پرچم را با احتیاط روی لبه‌ی ایوان گذاشتم و به سمت درِ چوبی و کهنه‌ی خانه دویدم. با سرانگشتانی کرخت چفت در را کشیدم و بازش کردم.

پشت در، بنفشه ایستاده بود؛ نفس‌نفس می‌زد و کیسه‌ی پلاستیکی بزرگی را توی بغلش گرفته بود. با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های گودافتاده‌ام، نفس عمیقی کشید و گفت:
— رفتم وسایلت رو آوردم هایرون... بابات منو رسوند.

اسم «بابا» بند دلم را پاره کرد. ناخودآگاه سرم را از چهارچوب در بیرون بردم. چند متر آن‌طرف‌تر، زیر نور زرد و کم‌رمق تیرچراغ‌برق، پژوی نقره‌ای بابا خاموش ایستاده بود. از پشت شیشه‌ی ماشین دیدمش؛ دست‌هایش روی فرمان قفل شده بود و با همان نگاه سنگین، پُر از غم و سرشار از سرزنش‌های ناگفته نگاهم می‌کرد. نگاهمان برای چند ثانیه‌ی دردناک در هم گره خورد؛ دردی مشترک، فاصله‌ای پرنشدنی و بغضی که راه گلوی هردومان را بسته بود. بدون آن‌که حتی شیشه را پایین بکشد، استارت زد، صدای خشک موتور توی کوچه پیچید و ماشین به‌آرامی دور شد و در تاریکی شب گم شد.

در را بستم و بغضم را فرو دادم. با بنفشه به میانه‌ی حیاط آمدیم و بی‌حرف روی تخت چوبیِ گوشه‌ی حیاط نشستیم؛ تختی که روزگاری عزیز رویش بالشتک‌های لاکی می‌انداخت و برایمان چای می‌ریخت. سرمای هوا توی استخوانم نفوذ می‌کرد. دست‌هایم را دور زانوهایم حلقه کردم و با صدایی گرفته و گنگ پرسیدم:
— ساعت چنده بنفشه؟

بنفشه زیپ کاپشنش را بالا کشید، به صفحه‌ی ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
— دوازدهِ شب.

ترسیدم. با شرمندگی گفتم:
— دوازده شب؟! خانوادت... نگرانت نشن بنفشه؟ تو چرا خودت رو به دردسر انداختی؟

دستش را آرام روی شانه‌ام گذاشت:
— نه بابا، خیالت راحت. مامان و بابام جریان رو می‌دونن، اوضاع تو رو که براشون گفتم گفتن تا هر وقت لازمه پیشت بمونم.

بنفشه تمام سعی‌اش را می‌کرد تا لحنش آرام و تسلی‌بخش باشد، اما لرزش نامحسوس صدایش نشان می‌داد چقدر از شرایط نگران است. دست برد داخل نایلون و چند لقمه‌ی نان و پنیرِ پیچیده‌شده در فویل را بیرون آورد. بوی نان تازه توی هوا پیچید. لقمه را جلویم گرفت و با لحنی مادرانه و محکم گفت:
— این لقمه‌ها رو مامانت داد. هایرون، خواهش می‌کنم یکم بخور... از صبح هیچی نخوردی، رنگ به روت نمونده. تو اگه الان از حال بری و بیفتی، فردا چطوری می‌خوای سرپا باشی و از حال سیاوش باخبر بشی؟ به فکر خودت نیستی، به فکر اون باش!

نام سیاوش مثل شلاق بر روحم نشست. راست می‌گفت؛ نباید می‌افتادم. با دست‌هایی که جان نداشتند لقمه را گرفتم. بغض گلویم را بسته بود و هر لقمه مثل تیغ در حنجره‌ام فرو می‌رفت، اما به زور و زحمت چند تکه را جویدم و با جرعه‌ای آب که بنفشه داد، فرو دادم. 

بلند شدم و به اتاق رفتم. مانتوی خون‌آلودم را با انزجار و دردی بی‌پایان از تن درآوردم؛ لکه‌های تیره‌رنگ خون سیاوش رویش خشکیده بود و دیدنش قلبم را چنگ می‌زد. هودی ساده و شلوار مشکی‌ام را تنم کردم. نگاهم به گوشی موبایلم افتاد که بنفشه روی تاقچه گذاشته بود. دکمه‌ی پاور را فشردم؛ صفحه‌اش روشن شد. ده‌ها تماس ازدست‌رفته و پیامک روی صفحه ریخت، اما چشمم فقط دنبال دو نام بود: صدرا و نیکان.

بی‌معطلی شماره‌ی صدرا را گرفتم. صدای بوق‌های ممتد و آزاد، اعصابم را می‌خراشید... بوق اول، دوم، پنجم... جواب نداد. قلبم ریخت. سریع قطع کردم و این بار شماره‌ی نیکان را گرفتم. باز هم بوق ممتد و سکوت! بار دوم، بار سوم... هیچ‌کدام پاسخ نمی‌دادند.

گوشی را توی دستم فشردم، سرم گیج رفت و اضطرابی مرگبار تمام جانم را سوزاند. چرا جواب نمی‌دادند؟ یعنی عمل تمام شده بود؟ یعنی... خدایا نه!

رو کردم به بنفشه؛ چشم‌هایم پر از جنونِ ترس شده بود و صدایم از دلهره می‌لرزید:
— جواب نمی‌دن بنفشه! هیچ‌کدوم جواب نمی‌دن... نکنه سیاوش... نکنه اتفاقی افتاده باشه؟! من نمی‌تونم اینجا بشینم، طاقت ندارم... باید بریم بیمارستان، همین الان باید بریم!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت356#

 

 

 

***

بنفشه وقتی حال خراب و دست‌های لرزانم را دید، بازویم را گرفت و با لحنی که سعی می‌کرد آرامم کند گفت:
— باشه... باشه هایرون، آروم باش. با همدیگه می‌ریم، تنها نیستی.

دستپاچه گوشی‌اش را درآورد و اسنپ گرفت. چند دقیقه بعد توی ماشین نشسته بودیم و من با ناخن‌هایم کف دستم را چنگ می‌زدم؛ خیابان‌های خلوت شبانه‌ی تهران از جلوی چشمانم مثل تصاویری مات و بی‌معنی رد می‌شدند و ثانیه‌ها کش می‌آمدند. 

به محض رسیدن به بیمارستان، کرایه را نداده از ماشین بیرون پریدم. بوی تند و تهوع‌آور الکل و بتادین به صورتم کوبید. سالن‌های نیمه‌تاریک را رد کردیم و خودمان را به طبقه‌ی اتاق عمل رساندیم. اما درست چند قدم مانده به راهرو، سر جایم خشکم زد؛ خون در رگ‌هایم از حرکت ایستاد.

ترلان کنار روح‌انگیز، مادر سیاوش، پشت درِ بسته‌ی اتاق عمل ایستاده بود. اصلاً این دختر اینجا چه غلطی می‌کرد؟! با چه رویی پا به اینجا گذاشته بود؟ طوری اشک می‌ریخت و بی‌تابی می‌کرد که انگار نه انگار تمام این مصیبت‌ها، دزدی لنج و کثافت‌کاری‌های راشد زیر سرِ خودِ او بوده! با وقاحت تمام، طوری نقش آدم‌های داغدار و نگران را بازی می‌کرد که حالم از این همه ریا به هم می‌خورد. ترلان صورتش را میان دستانش گرفته بود و هق‌هق می‌کرد، و روح‌انگیز با روسریِ نامرتب و خیس از اشکش به سینه‌اش می‌کوبید و بی‌وقفه ناله سر می‌داد: «وای پسرم... وای پاره‌ی تنم...» در این میان، کیومرث کنارشان ایستاده بود و شانه به شانه‌ی روح‌انگیز، سعی داشت آرامَش کند و زیر بازویش را بگیرد.

از آن سمت راهرو، صدرا و نیکان متوجه حضور ما شدند. صدرا تا چشمش به من افتاد، رنگ نگاهش عوض شد؛ نگاهی سنگین، برزخی و سرشار از ملامت که فریاد می‌زد: *«چرا اومدی هایرون؟ مگه نگفتم نیا؟»*

اما مجالی برای هضم نگاه صدرا نماند. چیزی طول نکشید که ترلان سرش را بالا آورد، چشم‌های سرخ و برافروخته‌اش روی من ثابت ماند و مثل ماری زخم‌خورده به سمتم یورش برد. تا به خودم بیایم، با کف دو دست محکم به شانه‌ام کوبید. ضربه‌اش آن‌قدر ناگهانی و پر از کینه بود که تعادلم به هم خورد و یک قدم به عقب پرت شدم. ترلان با صدایی جیغ‌مانند و خش‌دار که در تمام سالن پیچید، داد زد:
— تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟! سیاوش رو به این روز انداختی، دلت خنک شد؟! بدبختش کردی، کمش بود؟! 

من شوک‌زده، فقط به چشم‌های پر از وقاحت و نفرت او نگاه می‌کردم؛ کلمات در گلویم یخ زده بودند. اما بنفشه طاقت نیاورد؛ بلافاصله جلو پرید، خودش را سپر من کرد و با غیظ دست‌های ترلان را پس زد:
— حرف دهنتو بفهم! به تو چه اصلاً دختره‌ی پررو؟! این دختر نامزد سیاوشه، حقشه اینجا باشه، باید اینجا باشه! تو کاره‌ای نیستی که تعیین تکلیف می‌کنی!

همهمه‌ی سالن اوج گرفت. روح‌انگیز با چشم‌های بارانی و صورتی گچ‌پریده، لنگ‌لنگان و با قدم‌هایی لرزان نزدیک آمد. روبه‌روی من ایستاد. صدرا و نیکان هم با شتاب جلو آمدند تا فضا را کنترل کنند. روح‌انگیز نگاه سرشار از غمش را به صورتم دوخت و با لحنی شکننده و لرزان گفت:
— فکر می‌کردم بعدِ این، خانواده‌ت نذارن که پی سیاوش رو بگیری... فکر می‌کردم دیگه نبینمت دختر...

ترلان وسط حرف پرید و با لحنی زهردار غرید:
— این پرروتر از این حرفاست خاله! دست از سر پسرت برنمی‌داره!
بنفشه با عصبانیت صدایش را بالا برد:
— اوووه! حرف دهنتو بفهم ترلان! حد خودتو بدون!
ترلان سینه‌به‌سینه‌ی بنفشه شد:
— اگه نفهمم چی؟! می‌خوای چه‌کار کنی؟!

صداها توی سرم اکو می‌شد، اما هیچ‌کدام از این طعنه‌ها، توهین‌ها و کینه‌ها برایم ذره‌ای اهمیت نداشت. ترلان، کیومرث، نگاه‌های سنگین بقیه... همه‌چیز در برابر یک حقیقت، رنگ باخته بود: حال سیاوش. من فقط برای او اینجا بودم.

صدرا با ابروهایی درهم‌کشیده میانجی‌گری کرد و رو به مادر سیاوش گفت:
— شما برید بنشینید، خواهش می‌کنم... من حلش می‌کنم. شما حالت خوب نیست، توروخدا آروم باشید.

ترلان با اکراه دست روح‌انگیز را گرفت، چشم‌غره‌ای نثار من کرد و او را به سمت صندلی‌های انتظار برد و نشاند. صدرا برگشت سمت من؛ رگ گردنش برجسته بود و با گلایه و کلافگی زمزمه کرد:
— چرا اومدی هایرون؟ مگه من نگفتم نیا؟ نگفتم اوضاع اینجا جهنمه؟!

طاقت سرزنش شنیدن نداشتم. گوشه‌ی کاپشن صدرا را بی‌اختیار چنگ زدم، با چشم‌هایی خیس و لب‌هایی که از ترس می‌لرزیدند، نفس‌نفس‌زنان پرسیدم:
— حالش چطوره صدرا؟ دکترا چی گفتن؟ توروخدا بگو...
نیکان با صدایی گرفته و کدر، پیش از صدرا جواب داد:
— هنوز خبری نشده هایرون... نزدیک سه ساعته توی اتاق عمله.

درست در همان لحظه‌ی نفس‌گیر، صدای «تق» سنگینی آمد؛ چراغ قرمزِ بالای اتاق عمل خاموش شد و درهای بزرگ دو لنگه با شتاب باز شدند.

دکتر با روپوش سبز جراحی، کلاه مخصوص و ماسکی که زیر چانه‌اش کشیده بود، خسته و عرق‌کرده بیرون آمد. همگی بی‌اختیار و مثل قایق‌های شکسته‌ای که به سمت ساحل بدوند، به سمتش هجوم بردیم. صدای قدم‌ها، ناله‌ی روح‌انگیز و ضربان وحشیانه‌ی قلبم توی سرم می‌پیچید. ایستادم؛ نگاهم روی لب‌های دکتر قفل و زوم شده بود. پلک نمی‌زدم، حتی نفس هم نمی‌کشیدم. توی دلم هزار بار نام اباعبدالله را فریاد زدم و فقط التماس می‌کردم: *خدا کند بگوید زنده است... خدا کند حرف خوبی بزند...*

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت357#

 

دکتر دست‌های دستکش‌پوشش را کمی بالا آورد تا جمعیت را آرام کند:

— خواهش می‌کنم آرامش خودتون رو حفظ کنید... عمل با موفقیت انجام شد. خون‌ریزی داخلی مهار شده.

انگار دنیا برای من بود که چند لحظه همه‌چیز را خراب کند. برای یک نفس کوتاه، خیال کردم سیاوش از خطر گذشته؛ اما جمله‌ی بعدی دکتر تمام آن آرامش لرزان را فرو ریخت:

— خون زیادی از دست داده. برای جبرانش باید هرچه سریع‌تر بهش خون تزریق بشه. ما به یک هم‌خونِ سازگار نیاز داریم. کسی که بتونه همین حالا خون بده.

صدرا و نیکان هم‌زمان، بی‌آنکه حتی نگاهی به هم بیندازند، اسم یک نفر را به زبان آوردند:

— فرید!

صدایشان در راهرو پیچید و مثل جرقه‌ای در ذهن آشفته‌ام نشست. فرید... تنها کسی که شاید می‌توانست در این لحظه جان سیاوش را نجات بدهد.

صدرا با عجله رو به دکتر پرسید:

— فرید می‌تونه خون بده؟ گروه خونیش با سیاوش یکیه.

دکتر سری تکان داد و گفت:

— اگر گروه خونی و آزمایش‌های لازم تأیید بشه، بله. باید هرچه سریع‌تر پیداش کنید. زمان برای ما خیلی مهمه.

اما هنوز جمله‌ی دکتر تمام نشده بود که پرسش دیگری، سنگین‌تر از قبلی، روی سرم فرود آمد:

— فقط... متأسفانه رفته توی کما. ضربه به سرش شدید بوده. فعلاً سطح هوشیاریش نرماله، اما شرایط ناپایداره. دعا کنید هوشیاریش از این پایین‌تر نیاد.

صدرا با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد، جلو رفت:

— به هوش میاد دکتر؟ توروخدا راستشو بگید...

دکتر نگاه خسته و نگرانش را بین ما چرخاند و آهسته گفت:

— توکل به خدا... از اینجا به بعدش دست خداست. ما هر کاری از دستمون بربیاد انجام می‌دیم، اما شما فقط براش دعا کنید.

*کما.*

این کلمه داشت منو دیوونه می‌کرد. در سرم تکرار می‌شد؛ کما... کما... کما. انگار هر بار که صدایش را می‌شنیدم، دیوارهای بیشتری بین من و سیاوش ساخته می‌شد. سیاوشی که همیشه با آن چشم‌های نافذ و غرور سرکش روبه‌رویم می‌ایستاد، حالا پشت تاریکیِ بی‌انتهایی گیر افتاده بود؛ جایی که صدای من به او نمی‌رسید.

آن‌قدر حالم بد شد که دیگر نتوانستم درست نفس بکشم. اکسیژن به ریه‌هایم نمی‌رسید و زمین زیر پایم آرام‌آرام خالی می‌شد. راهرو دور سرم چرخید و لکه‌های سیاه جلوی چشم‌هایم دویدند. اگر بنفشه به‌موقع بازویم را نمی‌گرفت، روی موزاییک‌های سرد بیمارستان سقوط می‌کردم.

بنفشه با هراس مرا به خودش فشرد:

— هایرون! هایرون، جان من، خودتو نباز! نفس بکش... توروخدا نفس بکش!

صدای شیون روح‌انگیز دوباره در راهرو پیچید. ترلان هم با شنیدن حرف دکتر، رنگ از صورتش پریده بود؛ اما نگاهش هنوز پر از خشم و اتهام بود. نیکان بازوی صدرا را گرفت و با عجله گفت:

— بایدبریم فریدوبیاریم

 من به زحمت چشم‌هایم را باز نگه داشته بودم و فقط یک فکر در سرم می‌چرخید:

*فرید باید برسه... باید خون بده... باید سیاوش زنده بمونه.*

در همان لحظه، درِ اتاق عمل دوباره باز شد و پرستارها برانکارد سیاوش را به سمت بخش مراقبت‌های ویژه بردند. صورتش بی‌رنگ بود و چشم‌های بسته‌اش هیچ نشانی از آن نگاه مغرور همیشگی نداشت. دستگاه به‌جای ریه‌هایش نفس می‌کشید و سرم‌ها یکی‌یکی به دستش وصل بودند.

لب‌هایم لرزید. دستم را به سمتش دراز کردم، اما توان نزدیک شدن نداشتم.

— سیاوشم... تنهام نذار... تورو به همون پرچم سرخ، برگرد...

 

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت358#

 

 

***

صدرا بعد از کلی کلنجار رفتن و التماس، بالاخره توانست مادر سیاوش را راضی کند. زن بیچاره نای ایستادن نداشت و با اصرارهای مداوم صدرا و کیومرث، قبول کرد که برای چند ساعت استراحت و خوردن داروهایش به خانه برود. ترلان هم هرچند چشم‌هایش پر از کینه و سوءظن بود، با بی‌میلی زیر بازوی روح‌انگیز را گرفت و همراهش از راهرو دور شد.

با رفتن آن‌ها، صدرا که انگار ذهنش هنوز درگیر زاویه‌های تاریک آن تصادف لعنتی بود، نفس عمیقی کشید و با قدم‌هایی تند به سمت من برگشت. روبه‌رویم ایستاد؛ نگاهش ریز و دقیق شده بود و رگ پیشانی‌اش از فشار عصبی نبض می‌زد. صدایش را پایین آورد و با لحنی جدی و پر از وسواس پرسید:
— هایرون، خوب فکر کن... اون ماشینی که به سیاوش زد چی بود؟ مدلش، رنگش... حتی یه رقم از پلاکش یادت مونده؟ هر چی که توی اون لحظه دیدی رو بهم بگو. این تصادف برام بوی خوبی نمی‌ده، باید بفهمم کارِ کی بوده.

گیج و منگ از شوک اتفاقات، چشم‌هایم را روی هم فشردم. صحنه‌ی تلخ تصادف مثل کابوسی وحشتناک جلوی چشمانم جان گرفت؛ نور شدید چراغ‌ها، صدای جیغ ترمز و ضربه‌ی هولناکی که سیاوش را پرت کرد. با صدایی لرزان زمزمه کردم:
— همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد صدرا... یه ماشین شاسی‌بلند بود، مشکی یا شاید دودیِ خیلی تیره... پلاکشم گل‌مالی شده بود یا یه چیزی روش کشیده بودن که خونده نشه... فقط یادمه چراغ سمت چپش از قبل شکسته بود و بلافاصله گازشو گرفت و دررفت.

صدرا فکّش را با خشم روی هم سایید، سرش را تکان داد و زیر لب غرید: «پلاک مخدوش... پس تصادف ساده نبوده.» بعد با نگاهی سنگین اما نگران به چشم‌های پر از اشکم نگاه کرد و گفت: «من باید برم دنبال کارهای پرونده و دوربین‌های اون اطراف، تا دیر نشده باید تکلیف این لعنتی مشخص بشه.»

درست همان لحظه نیکان کتش را روی شانه انداخت، سوئیچ را توی مشتش فشرد و قدم تندی به سمت ما برداشت. رو به من کرد؛ چشم‌هایش پر از اضطراب اما مصمم بود:
— هایرون، بهت قول می‌دم دست‌خالی برنگردم. فرید همون‌جاست، تو خونه‌ی خودم... سیاوش دستور داده بود همون‌جا حبس بمونه تا آب‌ها از آسیاب بیفته. الان سریع می‌رم می‌آرمش بیمارستان تا خون بده. فقط نترس... دووم بیار، خب؟ سیاوش اون‌قدری جون‌سخت هست که به این راحتیا جا نزنه.

فقط توانستم سرم را آرام تکان بدهم. نیکان با عجله به سمت خروجی رفت و صدرا هم با تلفن در دستش، برای پیگیری ردّ ماشین و پرونده از سالن دور شد.

راهروی پشت آی‌سی‌یو حالا کاملاً خلوت، سرد و تاریک بود. من مانده بودم و بنفشه و مانیتوری که ضربان نامطمئن سیاوش را از پشت در بسته اندازه می‌گرفت. پرستاری میانسال با چهره‌ای آرام و مقنعه‌ی سرمه‌ای، از پشت باجه‌ی پذیرش متوجه حال زار من شد. دست‌های لرزانم را که دور شانه‌هایم قفل کرده بودم، رنگ گچ‌پریده‌ام و چشم‌های پر از اشکم را دید. جلو آمد، با دلسوزی نگاهم کرد و آرام زمزمه کرد:
— عزیزم... حالت اصلاً خوب نیست. همراه این بیماری؟

بنفشه با التماس دست پرستار را گرفت:
— توروخدا خانم... این دختر نامزدشه، حالش خیلی بده. بذارید فقط دو دقیقه بره تو، فقط دو دقیقه ببینتش... کسی هم نیست الان. به هیچ‌جا برنمی‌خوره، توروخدا.

پرستار نگاهی به راهروی خالی انداخت، بعد نگاهش روی لرزش چانه‌ام ثابت ماند. آه عمیقی کشید، سرش را جلو آورد و با صدایی آهسته گفت:
— طبق قانون اصلاً نباید بذارم... ولی دلِ مادرم رضا نمی‌ده این‌طوری ببینمت. گان و روکش کفش بپوش، ماسکتم بزن. فقط دو دقیقه... اگه سرپرستار بیاد برای جفتمون شر می‌شه.

انگار جانِ دوباره به پاهایم دوید. با کمک بنفشه با شتاب گان آبی‌رنگ را تنم کردم. روکش‌ها را به کفش‌هایم کشیدم و با قدم‌هایی که از شدت لرزش به سختی برداشته می‌شد، از درِ سنگین آی‌سی‌یو گذشتم.

صدای یکنواخت و سرد بوق دستگاه‌ها فضای اتاق را پر کرده بود. بوی مرگ و حیات به هم آمیخته بود. آرام جلو رفتم تا رسیدم به تختی که سیاوش روی آن خوابیده بود. 

دیدنش از آن فاصله، نفسم را برید. آن کوه غرور، آن مرد سرکش با نگاه‌های کهربایی و تندش، حالا بی‌صدا، رنگ‌پریده و بی‌دفاع زیر ملحفه‌ی سفید خوابیده بود. یک لوله‌ی پلاستیکی بزرگ از دهانش گذشته بود و قفسه‌ی سینه‌اش با ریتمی مصنوعی و با صدای فس‌فس دستگاه بالا و پایین می‌رفت. سرم‌های متعددی مثل زنجیر به دست‌های کشیده و پر از خط و خطوطش وصل بودند.

بغضم ترکید، اما دستم را روی ماسک فشردم تا صدای هق‌هقم بلند نشود. آرام کنار تختش خم شدم. دستم با تردید جلو رفت و پوست سرد انگشتانش را لمس کرد. یخ بود... دست‌های همیشه گرم و محکم سیاوش، مثل برف زمستان یخ زده بود. انگشتانم را بین انگشتان بی‌جانش قفل کردم و پیشانی‌ام را روی لبه‌ی تخت، کنار دستش گذاشتم. اشک‌های داغم روی مچ دستش چکید.

نزدیک گوشش با صدایی خفه‌شده و لرزان نجوا کردم:
— سیاوشم... صدای منو می‌شنوی؟ تو رو به خدا تنهام نذار... مگه نگفتی دوستم داری؟ مگه قرار نبود پشت هم باشیم؟ پس چرا این‌طوری چشماتو بستی؟

دست دیگرم را روی دستش گذاشتم و با حرارت بیشتری به او التماس کردم:
— سیاوش... من همین چند ساعت پیش رفتم پیش عزیز... رفتم صندوقچه‌شو باز کردم. پرچم سرخ اباعبدالله رو بغل گرفتم، همون پرچمی که عزیز باهاش روضه می‌گرفت. انقدر زاری کردم، انقدر قسمش دادم که نذاره بری... عزیز اومد به خوابم، داشت برات دعا می‌کرد. من تو رو از آقا طلب کردم سیاوش... تو نمی‌تونی تسلیم بشی! حق نداری منو توی این جهنم، وسط کینه‌ی ترلان و بقیه تنها بذاری! پاشو مردِ مغرورِ من... پاشو با همون اخمات نگام کن، ولی نرو... نرو سیاوش...

اشک‌هایم بی‌امان می‌بارید و نفس‌های گرمم روی پوست سرد دستش می‌نشست. التماس می‌کردم، بندبند وجودم از او می‌خواست که برگردد. 

ناگهان، صدای دستگاه مانیتور تغییر کرد. 

ریتم منظم و کسل‌کننده‌ی «بیپ... بیپ...» ناگهان تند شد. خطوط سبز مانیتور بالا و پایین جهیدند؛ ضربان قلبش نوسان شدیدی پیدا کرد، انگار طوفانی در اعماق آن خواب تاریک و بی‌پایان به پا شده بود. در همان کسری از ثانیه، حس کردم... به وضوح حس کردم که سرانگشتانِ سرد سیاوش توی دستم لرزید و فشار خفیف، اما بسیار واقعی و محسوسی به انگشتانم آورد.

قلبم از حرکت ایستاد؛ شوک‌زده سرم را بلند کردم، به مانیتور و بعد به چهره‌ی خاموش او خیره شدم... سیاوش داشت می‌شنید؛ روحش هنوز آنجا، چسبیده به جان من، برای ماندن می‌جنگید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت359#

صدای بوق ممتد و آژیر مانیتور، مثل زنگ خطری شوم در سکوت سنگین آی‌سی‌یو پیچید. نوسان شدید ضربان قلب سیاوش دستگاه‌ها را به هم ریخته بود. هنوز نگاهم روی انگشتانش قفل بود که درِ اتوماتیک بخش با شتاب و صدای بلندی باز شد. 

 

دو پرستار و یک پزشک کشیک با عجله به داخل هجوم آوردند. یکی از پرستارها که زنی قدبلند و چهره‌ای جدی داشت، تا چشمش به من افتاد، رنگ صورتش از خشم پرید و با تندی فریاد زد:

— شما اینجا چه غلطی می‌کنی؟! کی اصلاً راهت داده توی این بخش؟! مگه اینجا سر گردنه‌ست دختر جون؟! سریع برو بیرون، ضربانش ریخته به هم!

 

پزشک کشیک بلافاصله سرنگ را آماده کرد و با صدایی محکم دستور داد:

— سریع آمیودارون رو وصل کنید! آریتمی شدید داره، نبضش نامنظمه... خانم، زودتر برو بیرون، مانع کار نشو!

 

وحشت‌زده عقب رفتم. پاهایم روی زمین سست شده بود و با لکنت التماس می‌کردم:

— دستمو گرفت... به خدا دستمو فشار داد... داشت می‌شنید...

 

پرستار با عصبانیت بازویم را کشید و با تحکم گفت:

— توهم زدی خانم! حالش وخیمه، تو با حضورت داری اوضاع رو بدتر می‌کنی. برو بیرون تا حراست رو خبر نکردم!

 

درست در لحظه‌ای که داشتم تعادلم را از دست می‌دادم و بغضم می‌ترکید، همان پرستار میانسال با مقنعه‌ی سرمه‌ای، سریع خودش را رساند. وسط کشمکش پرید، بازویم را با ملایمت از دست همکارش بیرون کشید و با لحنی آرام اما قاطع رو به آنها گفت:

— آروم باشید، با من بود... چند لحظه همراهش شد تا آروم بگیره. خودم می‌برمش بیرون، به کارتون برسید.

 

پرستار مهربان مرا با احتیاط از بین تخت‌ها و سیم‌ها گذراند و از درِ سنگین آی‌سی‌یو بیرون کشید. وقتی در پشت سرمان بسته شد و صدای دستگاه‌ها کمی فروکش کرد، توان پاهایم تمام شد؛ زانوهایم خم شد و بنفشه وحشت‌زده زیر بغلم را گرفت.

 

پرستار کنارم زانو زد. دست‌های یخ‌زده‌ام را گرفت، ماسک مرا کمی پایین کشید تا بتوانم نفس بکشم. خودش هم از اتفاقی که افتاده بود نفس‌نفس می‌زد، اما نگاهش پر از دلجویی و درک بود. گوشی کوچکش را از جیب روپوشش درآورد و با صدایی آهسته و دلسوزانه گفت:

— نترس دخترم... به حرفای تندشون توجه نکن، توی شرایط بحرانی همه هول می‌شن. آروم باش.

 

اشک‌هایم بی‌وقفه می‌ریخت و صورتم را خیس می‌کرد:

— خانم... به خدا حس کردم. دستشو تکون داد... اون نمرده، هنوز پیش منه...

 

پرستار لبخند تلخ اما مهربانی زد، دستش را روی شست دستم فشرد و گفت:

— می‌دونم عزیزم، علم پزشکی هم نمی‌تونه پیوند دل‌ها رو انکار کنه. مغز شاید خواب باشه ولی روحش حس می‌کنه. شمارتو بهم بده... زود باش.

 

با انگشت‌های لرزان شماره‌ام را تک‌تک برایش خواندم. او هم شماره را ذخیره کرد و تک‌زنگی به گوشی من زد تا مطمئن شود. بعد سرش را بالا آورد، نگاهم کرد و با قاطعیت گفت:

— من «مریم» هستم، تا هشت صبح شیفتم. همین‌جا بالای سرشم. بهت قول شرف می‌دم هر اتفاقی بیفته، کوچک‌ترین تغییری توی نوار قلبش یا سطح هوشیاریش ببینم، اولین نفر به خودت زنگ می‌زنم. اما تو باید الان بری... اینجا نمون. این شیفت سرپرستار عوض بشه و ببینتت، بازخواست می‌شی و منم برام دردسر می‌شه. برو یکم به خودت برس و فقط دعا کن.

 

نگاهش مثل یک لنگرگاه امن در دل این طوفان بود. دستش را با قدردانی توی دستم فشردم:

— ممنونم ازت مریم‌خانم... توروخدا مواظبش باش.

 

او سرش را تکان داد، لبخند اطمینان‌بخشی زد و دوباره از درِ بخش عبور کرد تا برگردد بالای سر سیاوش. بنفشه بازویم را گرفت و مرا آرام به سمت خروجی راهرو کشید، در حالی که تمام حواسم پشت آن درهای بسته جا مانده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت360#

 

 

***

اتاق در سکوتی سنگین و خفه‌کننده فرو رفته بود. پرده‌های کشیده‌شده، نور بی‌رمق روز را پشت پنجره حبس کرده بودند و من، مچاله روی تخت، زانوهایم را در آغوش کشیده بودم. گوشی تلفن همراه از دستم جدا نمی‌شد؛ داغ شده بود از بس در مشتم فشرده بودمش. از دیشب تا همین حالا شاید صد بار شماره‌ی مریم، همان پرستار مهربان، را گرفته بودم. هر بار با شنیدن بوق‌های ممتد، قلبم به دهانم می‌آمد، اما جوابش در تمام تماس‌ها یک جمله بود: «هیچ تغییری نکرده هایرون جان... وضعیت همونه. فقط دعا کن.» 

همان ثباتِ شکننده، مثل سم ذره‌ذره جانم را می‌گرفت. نه خبری از هوشیاری دوباره بود، نه نشانه‌ای از آن فشار ضعیف انگشتانش که دیشب برای لحظه‌ای در دستم حس کرده بودم.

از طبقه‌ی پایین صدای همهمه‌ی مبهمی می‌آمد؛ صدای به هم خوردن ظروف، قدم‌های تند و رفت‌وآمدهای مداوم. فردا مراسم هفتم عزیز بود و خانه در تب‌وتاب تدارکات می‌سوخت، اما برای من، زمان در همان راهروی سرد آی‌سی‌یو یخ زده بود. هیچ‌چیز از این شلوغی‌ها و تدارکات به دنیای من راه پیدا نمی‌کرد؛ تمام فکرم در محاصره‌ی تن بی‌جان سیاوش، لوله‌های تنفسی و صدای ریتمیک مانیتور بود.

دمِ ظهر بود که دستگیره‌ی در با صدای تقی چرخید و لای در باز شد. مادرم با چهره‌ای تکیده، چروک‌های عمیق‌تر از همیشه دور چشم‌هایش و نگاهی که سرمایش تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد، در چهارچوب ایستاد. حتی قدمی داخل اتاق نگذاشت. دستش روی دستگیره ماند و با لحنی خشک و بی‌روح گفت:
— ناهار حاضره... بلند شو بیا پایین.

حتی توان نداشتم سرم را از روی زانوهایم بردارم. با صدایی خش‌دار، ضعیف و رنجور زمزمه کردم:
— نمی‌خورم مامان... هیچی از گلوم پایین نمی‌ره.

مادرم با همان سردی نگاهش را از من گرفت، سرش را تکان داد و با لحنی سرزنش‌بار گفت:
— آخرش که چی؟ می‌خوای خودتو تلف کنی؟ با غذا نخوردن چیزی درست نمی‌شه. خود دانی...

چرخید تا برود. دیدن آن طردشدگی، آن دیواری که میان من و خانواده‌ام کشیده شده بود، بغض نشسته در گلویم را شکست. از روی تخت نیم‌خیز شدم و با التماس صدایش زدم:
— مامان...

مادرم در آستانه‌ی رفتن مکث کرد. هیچ جوابی نداد؛ فقط نیم‌چرخی زد و با نگاهی سنگین، منتظر و بی‌احساس چشم به من دوخت. 

حلقه‌ی اشک دیدم را تار کرد. با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید، دست‌هایم را پیش آوردم و نالیدم:
— مامان، تو رو خدا یه لحظه گوش کن... باور کنید همه‌ی اون جریانات... اون چیزایی که راجع به من و سیاوش فکـ...

اجازه‌ی تمام شدن جمله را نداد. دستش را با تحکم بالا آورد و حرفم را در نطفه خفه کرد:
— نمی‌خوام چیزی بشنوم هایرون! هیچی نگو... من و پدرت خیلی از دستت دلخوریم. قبول کن اشتباه کردی، این گندی که بالا اومده رو دیگه انکارشم نمی‌شه کرد. تو پای آبروی این خانواده وسط بودی... اگه بدونی مسعود الان تو چه وضعیه... 

چشم‌هایش پر از خشم و اندوه شد، نفسی با حرارت بیرون داد و قبل از اینکه بخواهد اشک‌های جمع‌شده در چشمانش را به من نشان دهد، با تحکمی غیرقابل‌بحث اضافه کرد:
— الانم حرف اضافه نزن و راه بیفت بیا پایین. من تا نیای غذا رو نمی‌کشم!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت361#

 

 

مادرم که رفت، سکوت دوباره به اتاق هجوم آورد؛ اما این بار سنگین‌تر و تلخ‌تر از قبل. چاره‌ای نداشتم. نمی‌خواستم بیش از این نمک روی زخم پدرم بپاشم یا بهانه‌ای برای ادامه‌ی این دلخوری‌های تمام‌نشدنی بدهم. با پاهایی سست و بی‌رمق از جا بلند شدم. شالم را بی‌حوصله روی سرم کشیدم و گوشی را محکم توی جیب لباسم چپاندم، مبادا تماسی بیاید و من حتی یک ثانیه‌اش را از دست بدهم.

آرام و بی‌صدا پله‌ها را یکی‌یکی پایین آمدم. فضا پر از بوی غذایی بود که حالم را به هم می‌زد. درست در همان لحظه‌ای که پایم به آخرین پله رسید و خواستم وارد سالن شوم، صدای تیز و ناگهانی زنگ آیفون در فضای خانه پیچید. 

طنین آن زنگ درست مثل شوک الکتریکی به تنم نشست؛ بند دلم پاره شد. ضربان قلبم ناگهان دیوانه‌وار کوبید. در آن برزخ لعنتی، هر ثانیه‌اش بوی فاجعه می‌داد؛ هر آن منتظر بودم یک خبر، یک تماس، یا یک تلنگر همه‌چیز را برای همیشه ویران کند. دستم بی‌اختیار روی سینه‌ام نشست و روی همان پله‌ی آخر میخکوب شدم.

پدرم، با چهره‌ای درهم‌شکسته و پیراهن سیاهی که به تنش زار می‌زد، از درگاه آشپزخانه بیرون آمد. ریش‌های سفیدش بلندتر از همیشه به نظر می‌رسید و قامت رشیدش زیر بار داغ عزیز کمی خمیده شده بود. بدون اینکه حتی نگاهی به من بیندازد، با قدم‌هایی سنگین و شمرده به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت:
— بله؟

مکثی طولانی کرد. صدای نامفهومی از پشت خط آمد که باعث شد چین‌های پیشانی پدرم عمیق‌تر شود. با تعجب و لحنی که شک و تردید از آن می‌بارید، جواب داد:
— بله... بله، همین‌جاست.

ناگهان سرش چرخید. نگاه داغ، متعجب و سنگین پدرم درست روی صورتم خشکید. نگاهی که آن‌قدر برنده و پرسش‌گر بود که حس کردم زیر آوار آن له شدم. نگاهم در چشمانش قفل شد؛ ترسی ناشناخته گلویم را چنگ زد و هوای سالن برایم تنگ شد.

پدرم چشم از من برنمی‌داشت. بدون اینکه حتی یک ثانیه آن نگاه نافذ را از من بگیرد، با صدایی که سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند توی گوشی گفت:
— باشه... چند لحظه.

گوشی آیفون را روی پایه گذاشت. صدای تقّ آن، سکوت خانه را شکست. در همان لحظه مادرم هم با یک دیس پلو و دستگیره‌ای در دست، با چهره‌ای نگران از آشپزخانه بیرون آمد. چشمش به قامت خشکیده‌ی پدرم افتاد و با اضطراب پرسید:
— کی بود مسعود؟ 

پدرم هیچ حرکتی نکرد. انگار تمام حس و حواسش در چشم‌هایش جمع شده بود و آن چشم‌ها، فقط و فقط من را نشانه رفته بودند. سکوتی کش‌دار خانه را پر کرد؛ سکوتی که بوی خاکستر و آتش می‌داد. بالاخره لب‌هایش تکان خورد و با لحنی سرد، بهت‌زده و ناباور گفت:
— پلیس... از آگاهی اومدن. با هایرون کار دارن.

همین چند کلمه کافی بود تا تمام خون در رگ‌هایم یخ ببندد. انگار زمین زیر پایم دهان باز کرد. زانوهایم چنان خالی شد که مجبور شدم دستم را به نرده‌ی پله بند کنم تا سقوط نکنم. ترسی لزج و سیاه تمام تنم را در بر گرفت؛ موهای تنم سیخ شد و نفسم در سینه حبس گردید. آگاهی... ماشین مشکی، پلاک مخدوش، صحنه‌ی خونین تصادف سیاوش... حتماً پای آن پرونده در میان بود! 

دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید؛ آن‌ها آمده بودند سراغ تنها شاهد ماجرا، در حالی که پدر و مادرم هنوز حتی یک کلمه هم از تصادف شوم سیاوش، از بستری شدنش در آی‌سی‌یو و از کما رفتنش خبر نداشتند... و حالا پلیس درست جلوی درِ خانه‌مان ایستاده بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت362#

 

 

در که باز شد، نفس‌هایمان در سینه حبس شد. سروانی با یونیفرم مرتب پشت در ایستاده بود و پشت سرش چند مأمور یونیفرم‌پوش، با قامتی رسمی و بی‌احساس، منتظر مانده بودند.

 

چشم‌هایم به چهره‌ی سروان رسولی افتاد و تمام بدنم خشک زد... او را می‌شناختم! همان سروانی بود که شب مهمانی پارتی، در اکاهی دیده بودم. خاطره‌ی آن شب مثل برق سردی از مغزم گذشت. قلبم ریتم عجیبی گرفت؛ این دیدار تصادفی نبود. سرنوشت، عمداً او را دم در خانه‌ی ما فرستاده بود.

 

سروان رسولی با ادب، دستی به سینه گذاشت و سر کمی خم کرد:

 

— وقت بخیر... تسلیت می‌گم. این اعلامیه نشون می‌ده تازه داغدار هستید. خدا رحمتشون کنه.

 

بابا که هنوز از شوک بیرون نیامده بود، با صدایی که تلاش می‌کرد ثابت بماند گفت:

 

— خیلی ممنون... چی باعث شده اینجا تشریف آوردید؟!

 

سروان نگاهش را از روی پدرم برداشت و آهسته به سمت من چرخاند. با اشاره‌ای محترمانه اما قاطع گفت:

 

— در مورد تصادف سیاوش رادمنش خدمت رسیدم. همان‌طور که می‌دانید یک ماشین به ایشان زده و فرار کرده و ایشان در شرایط وخیمی هستند. اومدیم که برای چند اطلاعات لازم، خانم هایرون امیرپناه رو با خودمون به آگاهی ببریم.

 

این جمله مثل چاقویی تیز در پهنه‌ی سکوت خانه فرورفت. مامان و بابا که از هیچ‌کدام از این ماجراها خبر نداشتند — نه از تصادف، نه از بیمارستان، نه از کما رفتن سیاوش — اج واج مانده و شوکه، به هم و بعد به من نگاه کردند. زمین زیر پایم گویی از جا کنده شد.

 

بابا قدمی جلو آمد و با صدایی که از تکان شدید می‌لرزید، رویش را به سروان گرفت:

 

— دخترِ من فقط کارمند ساده‌ی ایشونه... من فکر نمی‌کنم بتونه کمک شایانی بهتون کنه. از چیزی خبر نداره!

 

سروان پیشانی‌اش در هم رفت. با تعجب و کنجکاوی به من نگاه کرد و ابروهایش بالا پرید:

 

— مگه دختر شما نامزد جناب آقای سیاوش رادمنش نیست؟!

 

با این حرف، تمام بدنم گرگرفت. خون از صورتم بیرون کشید و حس کردم پاهایم زیر تنم خم می‌شوند. بابا با تعجب و ملامت به من خیره شد و مامان سرش را از خشم و داغی تکان داد. هر دو داشتن مرا سرزنش می‌کردند؛ نگاه‌هایشان مثل دو شلاق سنگین، بی‌امان بر تنم فرود می‌آمد. نامزدی... رابطه... من هنوز برایشان حتی یک کلمه هم نگفته بودم.

 

سروان که انگار از اوضاع درمانده‌تر از همه بود، آهی کشید و گفت:

 

— به هر حال، تنها شاهد صحنه‌ی تصادف دختر شما بوده. باید همراهمون بیاد.

 

سربازخانمی که پشت سر سروان ایستاده بود، قدمی جلو آمد که دستم را بگیرد و مرا همراهی کند، اما سروان رسولی با اشاره‌ای سریع دستش را بالا آورد:

 

— عقب بایستید... احتیاجی نیست.

 

بعد با نگاهی که از شرمندگی و درک وضعیت خانواده پر بود، نیم‌قدمی به سمت من آمد و راه را نشانم داد.

 

با نگاهی از شرمندگی، قدم برداشتم. رازی بودم بمیرم و این اتفاقات نیفتد، ولی انگار سرنوشت دست به دست هم داده بود تا مرا به پا در بیاورد. می‌دانستم با این اتفاق، بیشتر در دل بابا میمیرم؛ چون چند وقت پیش وقتی به من مظنون شده بود که کسی را می‌بینم، قسم خورده بودم که از هیچی خبر ندارم و به حرفش گوش نکرده بودم... و بعد، پنهان از چشم همه، با سیاوش اتفاقی ملاقات کرده بودم. حالا دروغم آنجا، در برابر یونیفرم پلیس و نگاه سنگین پدرم، پیش چشمشان برگردانده شده بود.

 

سوار ماشین شدم. جرئت نگاه دوباره به چهره‌شان را نداشتم؛ اما در آخرین ثانیه، نگاهم را روی پدر و مادرم دوختم. هر دو همان‌جا، دم در حیاط، متعجب و داغون‌تر از همیشه ایستاده بودند. مامان دستش را روی دهانش گذاشته بود و بابا با قامتی خمیده، نگاهی در چشمانش موج می‌زد که نه ملامت داشت و نه خشم؛ فقط یک سؤال: «تو دیگر کی هستی هایرون؟»

 

بابا با صدایی که از پشت شیشه‌ی ماشین بیرون نرفت، به رسولی گفت:

 

— کدوم آگاهی؟

 

رسولی جواب داد:

 

— آگاهی بزرگ تهران... کلانتری ۱۴.

 

با حرکت درآمدن ماشین، قلبم شکست و دوباره اشک‌هایم جاری شد. خانه، پدر و مادرم، و هر آنچه از زندگی ساده‌ی قبلی‌ام باقی مانده بود، پشت سرم کم رنگ شدند؛ مثل تصویری که از پنجره‌ی قطاری در حال حرکت، آرام‌آرام در مه فرو می‌رود. این بار اشک‌هایم از ترس بود، از خجالت، و از دردی که می‌دانستم برای همیشه میان من و خانواده‌ام دیواری بلند کشیده است.

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت363#

 

 

فضای اتاق بازجویی در آگاهی بزرگ تهران، کلانتری ۱۴، مثل همان روزهای تلخ گذشته سرد، خفه و سنگین بود. بوی کاغذهای کهنه، جوهر پرینتر و نمد نم‌دار صندلی‌ها در هوا پیچیده بود. همان میز چوبی قهوه‌ای، همان پرونده‌های تلنبارشده، و همان پنجره‌های میله‌داری که روبه‌رویم قرار داشتند. من دوباره پشت همان میز، دقیقاً روی همان صندلی داغ نشسته بودم؛ با این تفاوت که این بار، تنهایی‌ام وحشتناک‌تر بود. پدرم کنارم روی صندلی چرمی دیگری نشسته بود و سروان رسولی ایستاده تکیه به لبه‌ی پنجره داده بود و همه‌چیز را زیر نظر داشت.

سرهنگ آگاهی، عينکش را روی تیغه‌ی دماغش جابه‌جا کرد، خودکارش را بین انگشتانش چرخاند و ناگهان چشمان نافذش را به چشمان لرزان من دوخت:

— سیاوش رادمنش چه نسبتی با شما داره؟

حس کردم نفسم بند آمد. من‌ومن‌کنان، در حالی که درک شدیدی از حضور و نگاه سنگین پدرم داشتم، صدایم را از ته گلو بیرون کشیدم و گفتم:

— مدیر... مدیر شرکت هستند و من... من حسابدار ایشونم.

سرهنگ ابرویی بالا انداخت. خودکارش را روی پرونده کوبید و با لحنی پرسش‌گر و قاطع گفت:

— ولی اون سری سر ماجرای مهمانی پارتی گفتید که نامزد هم هستید؟!

تپش قلبم به اوج رسید. دهانم خشک شد و ترسی از جنس نابودی، بند بند وجودم را فرا گرفت. جرئت نداشتم حتی یک میلی‌متر سرم را به سمت بابا بچرخانم. هنوز حرفی از دهانم بیرون نیامده بود که بابا کلافه و دگرگون، ناگهان از روی صندلی بلند شد. صندلی با صدای گوش‌خراشی روی موزاییک‌های کف اتاق کشیده شد.

بابا با حنجره‌ای که از شوک و عصبانیت می‌لرزید گفت:

— کدوم مهمونی پارتی؟ ماجرا چیه‌؟!

سرهنگ و سروان رسولی نگاه معناداری به هم انداختند. سکوتی چندثانیه‌ای بر اتاق حاکم شد. سرهنگ آهی کشید، سرش را با تأسف تکان داد و رو به بابا گفت:

— چند ماه پیش وقتی دخترتون تو مهمانی توسط همکاران ما دستگیر شد، ما داخل وسایل شخصی ایشون کارت ماشین سیاوش رادمنش رو پیدا کردیم و با ایشون تماس گرفتیم. وقتی به حضور رسیدند گفتند که نامزد هم هستند. از جایی که دختر شما مسئله پیگیری نداشت و تو جمع مهمانی مختلط پوشش مناسب داشت و از طرفی سیاوش رادمنش از طرف پدرشون مورد تأید ما بودن، با یک تعهد رسمی مسئله پایان یافت... من فکر می‌کردم شما در جریان هستید؟! مگه در این رابطه چیزی بهتون نگفتند؟

هر کلمه‌ای که از دهان سرهنگ بیرون می‌آمد، مثل پتکی سنگین بر سر بابا فرود می‌آمد. بابا که حسابی عصبی، شکسته‌خاطر و داغون شده بود، با نگاهی خشمگین که آتش ناامیدی از آن می‌بارید، به من زل زد. قد علم کرد و با تحکم و صدایی که از خشم دورگه شده بود، بالای سرم ایستاد و پرسید:

— ماجرا چیه‌؟ تو توی اون مهمونی چه غلطی می‌کردی؟!

تاب تحمل آن نگاه را نداشتم. نگاهم را دزدیدم و سرم را تا جایی که می‌توانستم پایین انداختم. چشمانم را بسته‌بودم تا خرد شدن غرور پدرم را نبینم. 

سرهنگ که اوضاع را بحرانی دید، دستش را به علامت آرامش بالا آورد و رو به بابا گفت:

— آرام باشید لطفاً... الان موضوع چیز دیگه‌ایه‌. بعداً هم میشه به این موضوع رسیدگی کنید.

در دلم آشوب بی‌امانی به پا بود. دست‌هایم را زیر میز در هم گره کرده بودم و تپش گیجگاه‌هایم را حس می‌کردم که سرهنگ دوباره پرونده را ورق زد، روی میز خم شد و مستقیم از من پرسید:

— اون روز... سیاوش برای چی به دنبال شما آمده بود؟

نمی‌دانستم در جواب سوالش چه بگویم. مانده بودم میان حقیقت و پنهان‌کاری، میان حفظ آبروی سیاوش و گناه نکرده‌ی خودم... اما قبل از اینکه لب‌های خشکیده‌ام بجنبد، بابا زبان باز کرد.

بابا با پوزخندی تلخ‌تر از زهر، خیره به سرهنگ، با لحنی پر از درد و کنایه گفت:

— معلومه... اومده ببینه بعد اون بلایی که سر هایرون آورده اوضاع چجوره!

این جمله مثل انفجاری کوچک در اتاق صدا کرد. سروان رسولی صاف ایستاد و سرهنگ که انگاری سرنخی کلیدی پیدا کرده بود، چشمانش برق زد، عینکش را برداشت و کاملاً روی این موضوع ریز شد...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت364#

سرهنگ بدنش را به جلو خم کرد، دست‌هایش را روی میز قفل کرد و با نگاهی موشکافانه و صدایی که لحنش جدی‌تر شده بود، پرسید:

 

— کدوم بلا؟ موضوع چیه؟!

 

قلبم مثل گنجشکی تیرخورده به سینه‌ام می‌کوبید. این بار برخلاف گذشته، قبل از اینکه بابا فرصت کند کلمه‌ای بگوید، فوراً زبان باز کردم. وحشت داشتم از اینکه بابا از عصبانیت چیزی به میان بیاورد که برای سیاوش دردسرساز شود، یا پای آن ماجراهای خطرناک باز شود. با صدایی که تمام تلاشم را می‌کردم نلرزد، گفتم:

 

— رقیب‌های کاریِ شرکت تو جزیره‌ی کیش... به شرکت حمله کردن و خیلی از کارمندا رو به گروگان گرفتند. نمی‌دونم ماجرای بین آن‌ها بر سر چه معامله‌ای بود، ولی منم متأسفانه تو جمع آن‌ها بودم. تمام مدت بیهوش بودم و چیز زیادی یادم نمیاد... تا اینکه وقتی به هوش اومدم، تو بیمارستان کنار خانواده‌ام بودم.

 

کلمات را طوری چیدم که راه نفوذی نماند. نمی‌دانم این حرف‌ها تا چه حد می‌توانست برای پلیس کارساز و قانع‌کننده باشد، ولی بی‌شک اگر اسمی از رایان، احتشام و آن عمارت لعنتی می‌آوردم، پای سیاوش گیر می‌افتاد. آن عکس‌ها، آن تهدیدها... هیچ‌کدام نمی‌توانست آینده‌ی خوبی برای سیاوش رقم بزند؛ آن‌هم در این وضعیت که بین مرگ و زندگی دست‌وپا می‌زد.

 

هنوز نفسم بالا نیامده بود که بابا با خشم به میان آمد، صدایش از دلخوری و ناباوری لرزید:

 

— پس چرا من پرسیدنی جواب نمی‌دادی؟!

 

بابا حق داشت دلخور بشود... من اشتباه بزرگی در حقش انجام داده بودم، سکوت کرده بودم، پنهان کرده بودم؛ ولی این اشتباه به زور شرایط بود، نه از سر خواسته‌ی خودم. فقط سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.

 

سرهنگ نگاهش را بین من و بابا چرخاند، خودکارش را برداشت و پرسید:

 

— ردی، آدرسی، شکلی از این گروه یادت مونده؟! چی ازشون به یاد داری؟

 

مکثی کوتاه کردم تا صدایم نلرزد:

 

— گفتم هیچی یادم نمیاد... گفتم که همه‌ش بیهوش بودم.

 

سرهنگ که دید از من چیز بیشتری درنمی‌آید، رو به پدرم کرد و پرسید:

 

— وقتی دخترتون رو دیدید، تو چه حالی بود؟ چجوری متوجه او شدید؟

 

بابا نگاهش را با درد از من گرفت و با لحنی شکسته به سرهنگ گفت:

 

— دم درِ خونه گذاشته بودنش... نصفه‌شب بود، صدای آیفون خونه بلند شد. وقتی بیرون رفتیم، دخترم روی زمین رها شده بود...

 

یک لحظه دلم برای بابا کباب شد و سوخت. چقدر توی همین چند وقت شکسته، پیر و پژمرده شده بود. دیدن قامت خمیده‌اش جگرم را می‌سوزاند.

 

سرهنگ ابروهایش را در هم کشید و با لحنی پرسش‌گرانه گفت:

 

— به مراکز انتظامی مراجعه کردید؟ اطلاع‌رسانی، شکایتی ثبت شد؟

 

بابا نگاه معنادار و سنگینی به چشمان شرمنده‌ی من انداخت، نگاهی پر از نگفته‌ها، و بعد رو به سرهنگ گفت:

 

— حقیقتش فرصت نشد... مادرم فوت کردن و درگیر مراسم عزاداری شدیم.

 

سرهنگ با نگاهی متأثر سر تکان داد و با لحنی محترمانه گفت:

 

— خدا رحمتشون کنه... غمِ آخرتون باشه.

 

بابا آهی کشید و زیر لب گفت:

 

— خیلی ممنون، داغ نبینید.

 

سرهنگ چند خطی در پرونده یادداشت کرد و بعد دوباره رو به من کرد. نگاهش نافذ و سنگین شد و پرسید:

 

— روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟

 

فکر کردن به آن صحنه، مثل هیزمِ داغی بود که به جانم می‌انداختند؛ جگرم را به آتش می‌کشید. چشم‌هایم را روی هم فشردم و با حذفیات ذهنم، با صدایی که از بغض خفه شده بود، گفتم:

 

— ایشون می‌خواستند از اون سمتِ خیابان عبور کنند تا به من برسند که یهو... اون اتفاقِ تلخ افتاد...

 

یاد تصویر سیاوش که میان خون و آسفالت سرد غلتید، دوباره نفسم را برید و اشک از گوشه‌ی چشمانم بی‌اختیار راه افتاد و روی گونه‌هایم چکید.

 

سرهنگ که حالت مرا دید، لحنش را کمی ملایم‌تر کرد اما قاطعانه پرسید:

 

— چیزی از ماشینی که به سیاوش زد یادت میاد؟

 

سرم را به دو طرف تکان دادم، اشک‌هایم را با پشت دست پاک کردم و گفتم:

 

— نه متأسفانه... حالم خیلی بد بود، آن‌قدر ترسیده بودم و شوکه شدم که به این چیزا اصلاً فکر نکردم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت365#

 

از سؤال‌های سرهنگ و اتاق خفه‌ی آگاهی بالاخره خلاصی پیدا کردم، اما از نگاه‌های سنگین و شکستهٔ بابا و سرزنش‌های تلخ مامان نه... آن سکوت خانه‌مان، هزار بار از بازجویی‌های پلیس کشنده‌تر بود. 

امروز مراسم هفتم عزیز بود؛ اما از دیروز تا حالا حتی یک پلک هم خواب به چشمم نیامده بود. روحم، فکرم و تمام جانم جایی دیگر پر می‌کشید. نتوانستم همراه بقیه برای مراسم به بهشت‌زهرا بروم و هیچ‌کس هم اصراری به رفتنم نکرد. اما دل من هم دیگر تاب نمی‌آورد؛ تیک‌تاک ساعت روی دیوار مثل تازیانه بر مغزم می‌خورد و باید به بیمارستان می‌رفتم. باید می‌دیدم آن ضربانِ کم‌رمق هنوز روی مانیتور بالا و پایین می‌شود یا نه.

آسمان خاکستری تهران باز شده بود؛ باران و برف شدیدی با هم آمیخته بودند و سوزِ سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. اما آن کولاک و سوزِ بی‌رحم هم نتوانست مانع رفتنم بشود. خودم را مثل کسی که برای نجات جانش می‌دود، به بیمارستان رساندم.

پله‌ها را با نفس‌های به شماره افتاده بالا رفتم و وارد راهروی بخش شدم. بوی تند الکل و ماده‌ی ضدعفونی‌کننده توی ذوق می‌زد. فرید، ترلان و مادر سیاوش روی صندلی‌های فلزیِ سرد به ردیف نشسته بودند. با باز شدن در و به محض اینکه نگاهم به آن‌ها افتاد، فرید از جا کنده شد. چشم‌هایش خون‌افتاده و پر از خشم بود و مثل شیری درنده به سمتم هجوم آورد. یقه‌ی پیراهنم را هدف نگرفت اما چنان با تنه جلو آمد که ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم:

— دختره‌ی سرتقِ ازخودراضی! اینجا چه غلطی می‌کنی؟! تمام این ماجراها تقصیر توعه! سرهنگ همه‌چیزو برامون توضیح داد!

حس خفگی به گلویم چنگ انداخت. از اینکه همه دنیا جمع شده بودند تا مرا قضاوت و سرزنش کنند، از این بی‌انصافیِ مدام، به ستوه آمده بودم. کاسه‌ی صبرم لبریز شده بود؛ می‌خواستم دهان باز کنم و جوابش را با همان داد بدهم، بگویم به تو هیچ ربطی ندارد... که صدای دویدنِ کسی در راهرو پیچید. صدرا سراسیمه و نفس‌زنان از راه رسید. قبل از اینکه دست فرید به سمتم دراز شود، صدرا با تحکم بازوی فرید را گرفت، او را محکم به عقب کشید و داد زد:

— چیکار به این بدبخت داری؟! اون تصادف زیر سر رایانه، چرا نمی‌خوای قبول کنی؟!

فرید با کینه دستش را از چنگ صدرا بیرون کشید و فریاد زد:
— رایان چرا باید این کارو بکنه؟! چه سودی براش داره هان؟!

قدمی جلو رفتم. بغض گلویم را با تمام توان پس زدم و با تحکمی که حتی صدای خودم را هم غریبه جلوه می‌داد، گفتم:
— چه سودی برای من داره؟! تمام زندگیِ من روی اون تخت افتاده... می‌فهمی؟! به‌جای اینکه الان تو مراسم هفتم مادربزرگم باشم، اومدم اینجا تا پیش سیاوش باشم!

فرید دندان‌قروچه‌ای کرد و با انزجار غرید:
— اسم سیاوشو به زبونت نیار!

نگاه غم‌زده و ماتِ مادر سیاوش روی صندلی چسبیده به من بود. هنوز نگاهم از چشم‌های مادرش جدا نشده بود که ترلان با خشمی ساختگی و لحنی کش‌دار از جا بلند شد و مستقیم به سمتم آمد. صورتش از کینه جمع شده بود:

— حق نداری پاتو اینجا بذاری! این بلایی که سر سیاوش اومده همه‌ش به‌خاطر هرزپریدن‌های توعه! اگه پای راشد به میان نمی‌اومد هیچ‌وقت اینجوری نمی‌شد... از کجا معلوم کار خودِ راشد نبوده؟!

با چشم‌هایی گشادشده و بهت‌زده به پستی و رذل بودنش خیره شدم. باورم نمی‌شد یک آدم تا این حد بتواند بی‌شرم باشد! چطور می‌توانست دست‌های آلوده و همدستیِ خودش با راشد، دزدیِ لنج و کثافت‌کاری‌هایشان را مثل لجن به سر و روی من بپاشد؟! اما ترلان بی‌پرده‌تر و وقیح‌تر از این حرف‌ها بود؛ او برای نجات خودش و رسیدن به خواسته‌هایش حاضر بود روی جسد هر کسی پا بگذارد.

فرید با دیدن سکوت ناشی از بهت من، پوزخندی زد و گفت:
— چیه، تعجب کردی؟! فکر نمی‌کردی اسم راشد به وسط بیاد؟! فقط دعا کن داداشم زنده برگرده... وگرنه خودم کارتو تموم می‌کنم!

صدرا بیش از این معطل نکرد؛ بازوی فرید را محکم گرفت و با زور بازو و غرش‌های زیرلب، او را کشان‌کشان از سالن بیرون برد تا دعوا در سالن آی‌سی‌یو بالاتر نگیرد.

ماندم من و ترلان. رو در رو، با فاصله‌ای به اندازه‌ی یک نفسِ تلخ. چشم در چشمش دوختم، لحنم آرام اما بُرنده شد و گفتم:
— می‌خوای با این کارا چیو ثابت کنی؟! من مطمئنم سیاوش برمی‌گرده... اون‌وقتِ که سیاهی و رسوایی فقط برای تو می‌مونه!

کمی تردید و ترس مثل جرقه‌ای موذی چاشنی نگاه ترلان شد؛ رنگش اندکی پرید، اما سریع خودش را جمع کرد و با جیغ و فریادی پر از خشم گفت:
— دعا کن که برگرده... وگرنه وای به روزگارت!

اینو گفت و پاشنه‌ی کفش‌هایش را به زمین کوبید و با شتاب از سالن بیرون زد. 

سکوت سنگینی در راهرو افتاد؛ فقط صدای خش‌خش آرام برف پشت پنجره و زنگ مبهم دستگاه‌های دوردست می‌آمد. نگاهم کشیده شد سمت نیمکت. مادر سیاوش تک و تنها، با قامتی خمیده و چشمانی که از فرط اشک بی‌فروغ شده بود، آنجا کز کرده بود. 

نمی‌دانم چرا، اما هیچ مقاوتی در خودم ندیدم. انگار نیرویی نامرئی مرا می‌کشید. قدم‌هایم سست شدند؛ جلو رفتم و بی‌مقدمه درست کنارش روی صندلی نشستم. بوی عطر آشنایی در مشامم پیچید... بوی سیاوش را می‌داد. سرش آرام به سمتم چرخید؛ نگاهش، همان فرم چشم‌ها، همان اندوه بی‌انتها... نگاهش درست شبیه نگاه او بود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت366#

 

حال او دست‌کمی از حال خراب من نداشت. درست مثل آدمِ مارگزیده‌ای که از زهر دردی پنهان بسوزد، آرام و قرار نداشت و در خودش می‌پیچید؛ داغیِ مصیبت، بندبند وجودش را می‌لرزاند. نگاهم به دست‌های تکیده‌اش افتاد که بی‌قراری از رگ‌های برجسته‌اش پیدا بود. نمی‌دانم چرا، اما ناخودآگاه و بی‌هیچ ترسی دست‌های سرد و یخ‌زده‌ام را جلو بردم و آن‌ها را آرام روی دست‌های لرزانش نشاندم.

به محض این تماس، انگار معجزه‌ای رخ داد؛ حرارت تنش مثل آبی روی آتشِ سینه‌ام ریخت و احساس کردم قلب بی‌قرارم کمی آرام گرفت. داغی اشک امانم را برید و مثل رودی خروشان از چشمانم سرازیر شد. گلویم از غصه‌ای قدیمی و تازه چنگ می‌خورد. لب‌هایم لرزید و با صدایی که هق‌هق‌های پنهان آن را تکه‌تکه می‌کرد، بریده‌بریده گفتم:

— براش دعا کنید... دعای مادر همیشه در حق فرزند می‌گیره... شما دعاش کنید، به حق شما برمی‌گرده...

نگاهش از نقطه‌ای نامعلوم کنده شد و برای چند لحظه‌ی طولانی و سنگین در نگاهم قفل شد. توی آن چشم‌های کشیده و سیاه، تمام سیاوش را دیدم؛ همان اندوهی که همیشه پشت غرورش پنهان می‌کرد. قطره‌های درشت اشک بی‌امان از گونه‌های پژمرده‌اش فرومی‌ریخت و روی چانه‌اش می‌لرزید. ما دو زن، بی آنکه حرفی بزنیم، بار این درد مشترک را میان خودمان تقسیم کرده بودیم و دانه‌های اشک پیوند میانمان را گره می‌زد.

اما این سکوت و هم‌دردیِ غریب زیاد دوام نیاورد. ناگهان مثل یک سایه‌ی شوم، ترلان دوباره سر و کله‌اش پیدا شد. انگار تاب دیدن یک لحظه آرامش یا نزدیکی مرا با این زن نداشت. با خشمی جنون‌آمیز و قدم‌هایی تند جلو آمد و با حرکتی تند و زننده، دست‌های مرا از دست‌های مادر سیاوش پس زد و جدا کرد. صدایش در فضای بسته و سوت‌وکور سالن آی‌سی‌یو مثل سیلی فرود آمد:

— داری چه غلطی می‌کنی؟! چرا گورتو گم نمی‌کنی بری؟! بروووو!

دست‌هایم در هوا بی‌حائل ماند و سوزشی عمیق تا عمق استخوانم دوید. دلم شکست... تکه‌تکه شد و فروریخت. توی آن لحظه، با آن نگاه‌های پر از کینه و هیاهوی ساختگی‌شان، احساس می‌کردم در میان آن جمع من غریبه‌ترین غریبه به سیاوش هستم؛ انگار نه من بودم که بندبند روحم به نفس‌های او گره خورده بود، نه من که رد خونش روی قلبم مانده بود. غریبه‌ای که حق حتی اشک ریختن را هم برایش زیادی می‌دیدند.

ضربان قلبم آن‌قدر بالا رفت که انگار می‌خواست قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد و از جا کنده شود. با پاهایی سست و بی‌جان از جا بلند شدم. حوصله و توانی برای یک کلمه بحث با او و آن حجم از پستی و وقاحت در وجودم نمانده بود. رمقی نمانده بود تا سپر بلای تهمت‌هایش کنم؛ هرچه ذره‌های توان و نفس داشتم، برای دعا کردن، برای التماس به درگاه خدا جهت بازگشت سیاوش گذاشته بودم. 

سرم را به زیر انداختم تا بیش از این تحقیر نگاهم نکند. قدم برداشتم که برگردم؛ بغض سنگینم را فرو دادم و خواستم فقط از آنجا دور شوم، از آن سالن لعنتی، از آن هوای مسمومی که ترلان و فرید با کینه‌هایشان ساخته بودند... اما

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت367#

 

 

هوای مسمومی که ترلان و فرید با کینه‌هایشان ساخته بودند، راه نفسم را می‌بست و می‌خواستم هرچه زودتر از آن جهنم فرار کنم؛ اما هنوز چند قدمی دور نشده بودم که طنین صدای شتاب‌زده‌ی پرستار مثل برقی از سرم گذشت و باعث شد درست در جایم خشکم بزند:

— همراهان سیاوش رادمنش... بیمارتون به هوش اومد! دکتر رفته بالاسرش!

دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد. صدای وزوز گوش‌هایم خوابید و جایش را هجوم خونی گرم و بی‌قرار گرفت. چنان شوری در دلم جوشید و چنان موجی از خوشحالیِ ناب به جانم چنگ انداخت که با هیچ واژه‌ای وصف‌شدنی نبود. تپش‌های دیوانه‌وار قلبم این بار از فرط شادمانی به سینه‌ام می‌کوبیدند. مژه‌های خیسم را روی هم گذاشتم و قطره اشکی که طعمِ رهایی و امید می‌داد از چشمانم سرازیر شد. دست لرزانم را روی سینه‌ام فشردم و میان هق‌هقی پنهان، زیر لب زمزمه کردم: 
«خدایا شکرت... خدایا هزار بار شکرت...»

به‌سرعت برگشتم. پای رفتنم قفل شده بود. مادر سیاوش دستپاچه و گریان، در کنار ترلان به پرستار التماس می‌کردند و اصرار داشتند که همین حالا اجازه‌ی ملاقات بگیرند و داخل بروند. پرستار با دست‌هایش آن‌ها را به آرامش دعوت کرد و با متانت گفت:

— صبور باشید خانم... علائم حیاتیش باید به‌دقت توسط متخصص سنجیده بشه. الان اصلاً وقتِ شلوغ کردن نیست.

مادر سیاوش از فرط شوکِ این خبر خوش، بی‌اختیار دست‌هایش را دور تن ترلان حلقه کرد و او را در آغوش کشید؛ اما درست در همان حال، از روی شانه‌ی ترلان نگاهش چرخید و روی من ثابت ماند. انگار قامت لرزان و خیس از اشکم را دید. آرام از بغل ترلان بیرون آمد و با گام‌هایی سنگین اما هدفمند، مستقیماً به سمت من قدم برداشت. 

تصور می‌کردم این معجزه، یخِ کینه‌ها را آب کرده است. میانهٔ گریه‌های از سر ذوقم لبخندی کم‌جان روی لب‌هایم نشاندم، اشک‌هایم را با پشت دست کنار زدم و گفتم:

— خداروشکر... دیدید گفتم؟! مطمئن بودم برمی‌گرده...

لبخندم هنوز جان نگرفته بود که لحنِ خشک، بریده و بی‌روح مادر سیاوش، هوا را دوباره به انجماد کشاند:

— می‌دونم این مدت اذیت شدی... ولی ازت می‌خوام ملاقاتش نکنی.

یکهو خنده روی لب‌هایم خشکید و پر کشید. کلماتش مثل پتک روی سرم آوار شد و قلبم برای بار چندم در آن راهروی بی‌رحم شکست و فروریخت. با چشم‌هایی که از ناباوری گرد شده بود، به چهره‌ی مصممش خیره شدم. او نگاهش را از تیرگیِ نگاهم دزدید و با بغضی ته‌نشین‌شده ادامه داد:

— ببین هایرون... من یک مادرم. اون شب با همه‌ی وجودم فهمیدم که تمام رفتارهای شما یک نمایش بود. حالا ازت می‌خوام... التماست می‌کنم که بری. بذار سیاوش آروم باشه... اون گذشته‌ی خیلی سختی رو پشت سر گذاشته؛ به‌خاطر خودشم که شده، بذار این تلخی‌ها تموم بشه...

از اینکه سیاوش چشمانش را به این دنیا باز کرده بود سر از پا نمی‌شناختم، در دلم طوفانی از شکر برپا بود، ولی حرف‌های تلخ مادرش مثل سیلی سنگین و بی‌رحمی درست بر صورتم نشست؛ همان‌قدر سوزاننده، همان‌قدر تحقیرآمیز. باورم نمی‌شد سهم من از برگشتنِ جانم، تبعید و طرد شدن باشد. با این حال، تمام غرورم را زیر پا له کردم، دست‌هایم را به نشانه‌ی خواهش بالا آوردم و با صدایی لرزان و التماس‌آلود گفتم:

— فقط از پشت شیشه می‌بینمش... فقط یک نگاه! قسم می‌خورم جلوش نرم... فقط ببینم چشماش بازه...

هنوز التماسم تمام نشده بود که درِ اتوماتیک بخش با صدای بادی باز شد و دکتر با پوشه‌ی پرونده در دست، از بخش بیرون آمد. هر دو با شتاب به سمتش چرخیدیم. مادر سیاوش فاصله‌ی میانشان را با عجله پر کرد و با صدایی لرزان پرسید:

— آقای دکتر! بچه‌ام... پسرم چطوره حالش؟! واقعاً به هوش اومده؟!

دکتر مکثی کرد، سرش را بلند کرد و نگاهی عمیق و معنادار ابتدا به چهره‌ی مضطرب من و بعد به صورتِ تکیده‌ی مادر سیاوش انداخت. ترلان هم کمی آن‌طرف‌تر با چشمانی گشاد و منتظر، گوش‌هایش را تیز کرده بود. دکتر عینکش را با انگشت روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و با طمأنینه گفت:

— خوشبختانه بله، به هوش اومده و سطح هوشیاریش به‌نسبت ضربه‌ای که خورده خوبه.

مادر سیاوش دست‌هایش را رو به آسمان گرفت:
— الهی شکر... الهی صد هزار مرتبه شکر...

دکتر اما نفس عمیقی کشید و لحنش سنگین شد:
— فقط...

کلمه‌ی «فقط» مثل سمی در هوا معلق ماند. من با نگاهِ سراسر وحشتم و مادر سیاوش با صدایی پر از هراس، هم‌زمان پرسیدیم:
— فقط چی؟!

دکتر نگاهش را پایین انداخت، پرونده را بست و آرام گفت:
— متأسفانه حافظه‌اش رو از دست داده... دچار اختلال حاد حافظه و فراموشی موقت پس از ضربه شده. البته این وضعیت برای بیمارانی با شرایط تصادف سنگینِ پسر شما یک امر کاملاً عادی و طبیعیه.

با این جمله، زمین زیر پایم دهان باز کرد. زانوهایم چنان سست شد که اگر دیوار پشتم نبود، با سر به سرامیک‌های سرد سقوط می‌کردم. نبضم برای چند ثانیه به‌طور کامل ایستاد؛ فراموشی؟! یعنی سیاوش... تمام آن روزها، آن عهدها، آن نگاه‌ها و حتی نام مرا فراموش کرده بود؟! من دیگر در کجای جهانِ او جا داشتم؟!

فریادِ مادر سیاوش در سالن پیچید:
— یا خدا!... یا امام رضا... حالا باید چیکار کنیم آقای دکتر؟!

دکتر با لحنی قاطع سعی در مهار بحران داشت:
— فعلاً برای اینکه تحت هیچ‌گونه فشار روحی و تنش عصبی نباشه، کاملاً ممنوع‌الملاقاته. به هیچ عنوان نباید ذهنش رو برای به یاد آوردن چیزی تحریک کنید. بهتره تا چند روز فقط استراحت مطلق داشته باشه تا ورم مغزی کاملاً فروکش کنه.

ترلان با چابکی جلو دوید و بازوی مادر سیاوش را زیر بغل گرفت تا مانع افتادنش شود و درست در همان لحظه، هق‌هق و گریه‌هایمان دوباره در سالن اوج گرفت؛ اما جنس گریه‌ی من با آن‌ها زمین تا آسمان فرق داشت؛ آن‌ها نگران پسرشان بودند و من در عزای تکه‌تکه شدنِ عشقی می‌سوختم که حالا دیگر حتی در ذهن معشوق هم اثری از آن نمانده بود.

دیگر نای ماندن نداشتم. گوش‌هایم کشش شنیدن باقی جملات نحس و خردکننده‌ی دکتر را نداشت. بی آنکه نگاهی به ترلان یا مادر سیاوش بیندازم، پشتم را به آن درِ شوم کردم. پاهایم کرخت شده بودند و حس می‌کردم دیگر به دستور مغزم حرکت نمی‌کنند. مثل روحی سرگردان، تلوتلوخوران از پله‌ها سرازیر شدم. آن‌قدر در سیاهی و تاریکیِ ذهنم فرورفته بودم که حتی در میانهٔ راهرو، وقتی صدرا با شتاب از کنارم رد شد و با دیدن حال نزارم ناباورانه سر جایش ایستاد و نامم را صدا زد، مطلقاً نه صدایش را شنیدم و نه توانستم پاسخی بدهم. 

بی‌توجه به ایستادنِ صدرا، از او، از آدم‌های آن راهرو و در نهایت از آن بیمارستان لعنتی بیرون زدم و تنم را به آغوش سوزناک باد و دانه‌های سردِ برفی سپردم که بر سرم آوار می‌شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت368#

 

مثل یک روح سرگردان، زیر آن باران و برفِ بی‌امان که صورتم را شلاق می‌زد، به سمت خانه کشیده شدم. نگاهم به زمین دوخته شده بود، اما سنگینیِ نگاهِ عابران پیاده را با تمام وجود حس می‌کردم؛ نگاه‌هایی آمیخته به ترحم و تحقیر، طوری که انگار دیوانه‌ای زنجیری در خیابان رها شده باشد. لباس‌هایم از آب باران سنگین شده بود و موهای خیسم به شقیقه‌هایم چسبیده بودند. دیگر حتی قطره‌ای اشک در چشمانم نمانده بود تا بر این آتشِ جان بریزم؛ چشمه‌ی اشکم خشکیده بود و احساس می‌کردم قلب و روحم تبدیل به تکه‌سنگی سرد و بی‌حس شده است. 

 

کلید را با دست‌هایی که از شدت سرما به لرزه افتاده بودند در قفل چرخاندم و در را باز کردم. وارد خانه که شدم، بوی گلاب و حلوا و اندوهِ هفتم عزیز در فضای سالن پیچیده بود، اما سکوت خانه با دیدن من شکست. مامان جلو دوید، نگاهی به سر و وضع لجن‌گرفته و خیسم انداخت و با بهت و وحشت پرسید:

 

— هایرون! این چه سر و شکلیه مادر؟! چرا اینجوری شدی؟! تا الان کجا بودی؟ چرا هرچی زنگ می‌زنم گوشیتو جواب نمی‌دادی؟!

 

مثل یک مجسمه‌ی سنگی و بی‌روح، بروبر نگاهش می‌کردم. زبانم در دهانم خشک شده بود و حتی یک کلمه هم برای گفتن نداشتم. بابا گوشه‌ی سالن، با پیراهن مشکیِ عزا تکیه به دیوار داده بود و با چشمانی که غبار ناراحتی و شکستگی روی آن نشسته بود، خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. انگار در نگاه هر دوی آن‌ها بیگانه شده بودم؛ زنی که جلویشان ایستاده بود دیگر شباهتی به دخترشان نداشت. هایرونِ سابق در همان تصادف، در همان ویلا، زیر آوار حوادث مرده بود و حالا کالبدی توخالی و روحی سرگردان جایش را گرفته بود.

 

مامان از این سکوت مرگبار، از بی‌خبری و فشاری که این چند وقت کشیده بود، کاسه‌ی صبرش لبریز شد. جلو آمد، با هر دو دستِ لرزانش یقه‌ام را چنگ زد، شانه‌هایم را گرفت و با گریه‌ای از سر استیصال و خشم مرا تکان داد:

 

— چت شده دختر؟! هان؟! این چه حال و روزیه برای خودت و ما ساختی؟! پس کو اون دختری که می‌شناختم، کجاست؟! هایرون من کجا رفت؟! حرف بزن لعنتی! حرف بزن!

 

طوری مرا به جلو و عقب تکان می‌داد که تعادلم به هم می‌خورد و هر آن ممکن بود با سر به زمین بیفتم. سرمای برف و باران به مغز استخوانم رسوخ کرده بود و تنم مثل بید می‌لرزید، اما نگاهم همچنان منجمد و خالی، روی خطوط درهم‌شکسته‌ی صورتش مانده بود.

 

مامان صدایش را با ضجه بالا برد:

— چت شده آخه؟! بی‌خبر کجا می‌ری و کجا میای؟! چه بلایی داری سر خودت و آبروی این خانواده میاری؟! با توأم، لامصب حرف بزن!

 

توان زانوهایم به یک‌باره ته کشید؛ پایم سست شد و با زانو روی سرامیک‌های سرد سالن فرود آمدم. دیگر برایم فرقی نمی‌کرد چه پیش می‌آید، فرقی نداشت دنیا به چه سمتی می‌رود؛ انگار تمام هستی و تمام دنیای من در همان جزیره‌ی لعنتی، میان همان دیوارهای سردِ ویلا و میان دست‌های سیاوش جا مانده بود. احساس می‌کردم کارم تمام است، مرده‌ام و فقط نفسم هدر می‌رود. 

 

زجه‌ها و فریادهای مامان سقف خانه را پر کرده بود و هنوز دانه‌های اشک روی گونه‌هایش می‌ریخت، اما دست‌های پر از خشمش روی شانه‌هایم بود و هنوز با عجز تکانم می‌داد. در میان همان چنگ زدن‌ها، سر بلند کردم، گلویم مثل کوره می‌سوخت و با لحنی خش‌دار و نالان از ته دل التماس کردم:

 

— مامان... دارم می‌میرم... حالم اصلاً خوب نیست... به دادم برس... توروخدا به دادم برس...

 

مامان با شنیدن صدای خفه‌ام به هق‌هقی تلخ افتاد و از طرف دیگر، اشک‌های بی‌صدای بابا روی گونه‌هایش راه باز کرد؛ در سکوت عمیق بابا، تمام حرف‌ها و گلایه‌های مامان جاری بود. مامان پیشانی‌اش را به نشانه‌ی درماندگی گرفت و گفت:

 

— از وقتی رفتی کیش یه‌جوری شدی! چه بلایی سرت اومده هایرون؟! چرا با ما این کارو می‌کنی؟! چرا نمی‌گی تو اون خراب‌شده چی به روزت آوردن؟!

 

دیگر هیچ قضاوتی برایم مهم نبود؛ دیگر نگاه‌های فامیل، آبرو، سرزنش و ترسی که همیشه داشتم، سر سوزنی اهمیت نداشت. وقتی تمام وجود آدم بسوزد، دیگر از شراره‌های آتش نمی‌ترسد. من در تب عشقی جنون‌آمیز و نافرجام دست‌وپا می‌زدم، در چاهی عمیق که هیچ مرهم و درمانی برای دردم پیدا نمی‌شد. روی زمین تاب می‌خوردم، درست مثل دیوانه‌های مجنون که تعادل مغزشان را از دست داده باشند، سرم را به طرفین تکان دادم و زیر لب، با صدایی که بیشتر به شیونِ یک روحی شکسته شبیه بود، نالیدم:

 

— مامان... سیاوش حافظه‌اش رو از دست داد... همه‌چیز از یادش رفت... من بدون اون می‌میرم... می‌فهمی مامان؟! من بدون سیاوش می‌میرم...

 

نمی‌دانم چطور آن جملات شوم را یکی پس از دیگری به زبان آوردم؛ فقط می‌دانستم آتشی بود که اگر از دهانم بیرون نمی‌ریخت، خفه‌ام می‌کرد.

 

اما هنوز آخرین کلمه‌ام کامل ادا نشده بود که ضربه‌ی سوزان و خشمگینِ یک سیلی محکم درست روی گوش و گونه‌ام نشست. ضربه چنان غافلگیرکننده و پرشتاب بود که صورتم به یک سمت پرتاب شد و دست‌هایم از تعادل خارج گردید؛ با شانه و پهلو به روی زمین افتادم.

 

هم‌زمان با صدای چکیدن آن ضربه، فریاد بابا در خانه پیچید:

— سیمااا! نکن!

 

سوزش گونه‌ام تا اعماق مغزم دوید. این اولین سیلیِ تمام عمرم بود که از دست مامان می‌خوردم؛ مادری که همیشه تکیه‌گاهم بود. اما حقیقت تلخ اینجا بود که حتی آن سیلی سوزان و کوبنده هم ذره‌ای نتوانست آتشِ درون قفسه‌ی سینه‌ام را خاموش کند یا دردم را تسکین دهد.

 

مامان نفس‌نفس می‌زد، دستش در هوا مانده بود و با چشمانی خون‌گرفته و صدایی که از خشم و اندوه بند آمده بود، به سمتم داد زد:

 

— این سیلی رو به‌جای پدرت زدم به گوشت! اون دلش نیومد روت دست بلند کنه، اون قلبش شکست و دم نزد... ولی من این کارو کردم تا به خودت بیای! باید این سیلی رو خیلی زودتر از این‌ها بهت می‌زدم تا امروز به این روز نیفتی! من تورو اینجوری بزرگ نکردم هایرون... من تورو اینجوری با عزت و آبرو بار نیاوردم که به‌خاطر یه غریبه اینجوری زار بزنی و جلو پامون بمیری... اینجوری... 

 

صدا در گلویش خفه شد و به گریه نشست.

 

من روی سرامیک‌های یخ‌زده، نیم‌خیز شدم. تارهای موهای خیسم دور صورتم ریخته بود. آن سیلی، بندِ سدِ درونم را برای همیشه پاره کرد؛ بغض لعنتی، کهنه‌ام با انفجاری از گلویم شکست و صدای گریه‌ام بالا گرفت. های‌های و بی‌پروا به هق‌هق افتادم. ضجه‌هایی از عمق جانم کشیدم که با تمام پوست، گوشت و استخوانم بیرون می‌آمد؛ زجه‌هایی برای سیاوشی که دیگر حتی نامم را به خاطر نمی‌آورد و برای عشقی که هنوز شروع نشده، در آغوش باد پرپر شده بود.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت369#

ضجه‌هایم سقف خانه را پر کرده بود و سوزش سیلی هنوز روی گونه‌ام می‌سوخت، اما دردی که درون سینه‌ام ریشه دوانده بود، تمام حواسم را فلج می‌کرد. روی سرامیک‌های یخ‌زده‌ی سالن مچاله شده بودم، پیشانی‌ام را به زمین چسبانده بودم و مثل کسی که تکه‌ای از جانش را پیش چشمش بریده باشند، هق‌هق می‌کردم. 

 

صدای باز شدن ناگهانی درِ ورودی و به‌هم‌خوردن چارچوب، فضای متشنج خانه را شکست. 

 

— هایرون؟! مامان... چی شده اینجا؟! این صداها چیه؟!

 

هانا بود. با همان نفس‌نفس‌زدن‌های سنگینِ ماه‌های بارداری، دستی به شکم برآمده‌اش گرفته بود و دست دیگرش لبه‌ی چارچوب را چسبیده بود تا تعادلش به هم نخورد. چشمانش از شوک و ترس گرد شده بود. نگاهش در چند ثانیه از چهره‌ی برافروخته و دستِ لرزان مامان لغزید، چشم‌های قرمز و سر به زیر بابا را دید و در نهایت روی تن مچاله‌شده و خیس من روی سرامیک‌ها قفل شد.

 

رنگ از صورت هانا پرید. ترس برای بچه‌هایش در نگاهش دوید، اما مهر خواهرانه‌اش تاب نیاورد. با همان سنگینی تنش، شتاب‌زده جلو آمد و خودش را روی زمین کنار من انداخت.

 

— هایرون... فدات بشم، چت شده؟! مامان! به خدا دستم به دامن همه‌تون، این طفلک داره تموم می‌کنه... چرا اینجوری می‌کنید باهاش؟!

 

دست‌های گرم و مهربانش را دور شانه‌های سرد و خیسم حلقه کرد. مامان با چشمانی که هنوز از خشم و اندوه می‌سوخت، روی مبل افتاد و صورتش را میان دو دستش پنهان کرد و صدای گریه‌اش بلند شد. بابا هم نایی برای ماندن نداشت؛ سرش را تکان داد و با پشتی خمیده، سالن را به سمت اتاقش ترک کرد تا شکستنِ دخترش را بیش از این تماشا نکند.

 

هانا بازویم را کشید، دستش روی گونه‌ی سرخ‌شده‌ام نشست و وقتی اثر سیلی را دید، نفسش در سینه حبس شد:

— پاشو قربونت برم... پاشو بریم تو اتاق... سرما رفتی، تنِت یخ زده دختر... پاشو تو رو خدا.

 

با کمک هانا و تکیه بر دیوار، تلوتلوخوران بلند شدم. پاهایم رمق نداشتند. کشان‌کشان مرا به سمت اتاقم برد. در را که پشت سرمان بست، سکوتِ نسبی اتاق مثل پرده‌ای روی هیاهوی سالن افتاد. هانا مانتو و شال خیس و لجن‌گرفته‌ام را از تنم بیرون کشید، پتوی گرم را دور شانه‌های لرزانم پیچید و خودش کنارم لبه‌ی تخت نشست. دست‌هایم را میان دست‌های گرم و متورمِ بارداری‌اش گرفت و با چشمانی اشک‌بار نگاهم کرد:

 

— حالا فقط به من بگو... جونِ هانا بگو چی شده هایرون؟ این چه بازیِ جهنمی‌ایه که توش افتادی؟ تو که هیچ‌وقت اهل پنهان‌کاری نبودی... کیش چی شد؟ این نامزدی یهویی چی بود؟ اون پسره کیه که مامان می‌گه کلانتری به‌خاطرش پاش باز شده به خونه؟!

 

شنیدن این کلمات مثل باز شدن دوباره‌ی زخمی بود که تمام تنم را به چرک و درد کشیده بود. لب‌هایم از سرما و بغض می‌لرزید. سرم را روی سینه‌ی هانا گذاشتم؛ عطر تنش، همان عطر امنِ خواهرانه‌ای بود که ماه‌ها از آن دور افتاده بودم. دستم را روی برآمدگی شکمش گذاشتم و با صدایی که از ته چاه می‌آمد، میان قطره‌های اشکی که پتو را تر می‌کرد، زمزمه کردم:

 

— هانا... همه‌چیز دروغ بود... ولی عشقش راست بود... به قرآن راست بود...

 

هانا با ناباوری تکانم داد:

— چی دروغ بود؟! درست حرف بزن هایرون، دارم سکته می‌کنم!

 

نفس حبس‌شده‌ام را با دردی خفقان‌آور بیرون دادم و دیوارهای رازی که مثل خوره روحم را خورده بود، بالاخره فروریخت:

 

— اون نامزدی... اون حلقه‌ها... از اولش واقعی نبود هانا. من وارد یه بازی شدم... قرار بود فقط برای چند وقت نقش نامزد سیاوش رو بازی کنم. همه‌چیز ساختگی بود تا سیاوش بتونه جلوی دشمنش، جلوی خانواده‌اش بایسته...

 

چشمان هانا از بهت خشک شد:

— چی داری می‌گی؟! نقش؟! تو... تو نامزدی صوری کردی؟! بدون اینکه به ما بگی؟!

 

اشکم تندتر شد و با التماس بازویش را گرفتم:

— گوش کن هانا،  اون دشمن داره، دشمنی به اسم رایان احتشام. روزهای اخر که میخواستم برگردم اونا منو دزدیدن هانا... وسط اون جزیره‌ی لعنتی گروگانم گرفتن! برای اینکه از سیاوش انتقام بگیرن، می‌خواستن منو بکشن، شکنجه‌ام بدن... 

 

هانا هینِ بلندی کشید، دستش را جلوی دهانش کوبید و رنگ چهره‌اش به گچ دیوار شبیه شد:

— یا ابوالفضل... تو رو گروگان گرفتن؟! تو کیش؟!

 

— آره… تو یه یک لنج،وبعدیک عمارت ناشناخته، دست‌بسته… اولش فکر می‌کردم منو ول کرده، ولی بعد صدرا بهم گفت به‌خاطر من گلوله خورده! اما سیاوش اومد هانا. تنهایی اومد وسط جهنم. جونشو گذاشت کف دستش، گلوله خورد، کتک خورد، خودش رو سپر من کرد تا من سالم برگردم تهران… اگه سیاوش نبود، جنازه‌ی منم به دستتون نمی‌رسید! اون منو نجات داد… وسط همون خون و خطر بود که فهمیدم این مرد فقط یه نقاب سرد داره، ولی تمام قلبش محافظ منه…اون توی کیش منوازبین موج های وحشی بیرون کشیدوجونمونجات داد من اونجا باختم هانا، دلم رو بهش باختم…

 

هق‌هقم اوج گرفت و پنجه‌هایم ملحفه‌ی تخت را چنگ زد:

— برگشتیم تهران... تااینکه عزیزرفت داغ دلم بیشترشد،سیاوش اومده بودمنوببینه،بهم گفت بدون من نمیتونه،گفت دوستم داره ولی همون دشمنا زدنش! با ماشین زیرش گرفتن... جلوی چشمم غرق خون شد هانا! بردنش آی‌سی‌یو... من با هزار تا التماس رفتم بالاسرش، بهش گفتم برگرد... اون دستمو فشار داد، صدای منو شنید! ولی... ولی امروز...

 

صدایم شکست و به خفگی رسید؛ چنان دردی توی حنجره‌ام پیچید که نفسم قطع شد. 

 

هانا صورت خیسم را میان دست‌های لرزانش گرفت، خودش هم پا به پای من اشک می‌ریخت:

— امروز چی هایرون؟! امروز چی شد تو بیمارستان؟!

 

با تمام دردی که توی بندبند استخوان‌هایم خانه کرده بود، زار زدم:

— به هوش اومد هانا... اما هیچی یادش نیست! فراموشی گرفته... دکتر گفت هیچ‌کس رو نمی‌شناسه! نه منو، نه کیش رو، نه اون عشقی که به‌خاطرش جون داد... مادرش از پشت درِ بخش پرتم کرد بیرون... گفت حق نداری نزدیکش بشی! ترلان اونجا بود، مسخره‌ام کرد، تحقیرم کرد... سیاوش حتی اسممو یادش نمیاد هانا... تمام دنیا دست به دست هم دادن که منو از گذشته‌اش پاک کنن... من چطوری بدون اون نفس بکشم؟! چطوری؟!

 

هانا دیگر طاقت نیاورد؛ تن سنگینش را جلو کشید و مرا چنان به آغوش کشید که صدای تپش‌های نامنظم قلب خودش و حتی تکان‌های جنین‌هایش را حس می‌کردم. گونه‌اش را به سرم چسباند و در حالی که شانه‌هایش از گریه می‌لرزید، آرام زیر گوشم زمزمه کرد:

 

— بمیرم برات... بمیرم برای دلت هایرون... آروم باش خواهرم، آروم باش... اگه اون عشق واقعی بوده، مغزش فراموش کنه، قلبش فراموشت نمی‌کنه... نمی‌ذارم تنها بسوزی... آروم باش...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت370#

 

دست‌های هانا دور شقیقه‌هایم حلقه شد و با مهربانی سرِ داغ و تب‌دارم را بالا آورد. نگاهم در نگاه پر از اشک اما مصممش گره خورد. با دو انگشتش قطره‌های مداوم روی گونه‌ام را پاک کرد و با لحنی که بوی تکیه‌گاه می‌داد، صدایش را آرام کرد تا حتی از درز درِ اتاق هم به بیرون نرسد:

 

— هایرون، به من نگاه کن... گوشِت با منه؟! پا پس نکش آبجی! ضعیف نباش... حق نداری بشکنی. حالا وقتِ جا زدن نیست. به حرف هیچ‌کس گوش نده؛ نه مامان، نه ترلان، نه هیچ بنی‌بشری! سیاوش الان تو شرایطی نیست که بتونه کنارت باشه یا پشتت دربیاد. اون تیر خورده، تصادف کرده، حافظه‌اش خط خورده... تو باید این وسط از خودت بگذری هایرون! اگه واقعاً اون‌طور که می‌گی دوستش داری، باید صبوری کنی. آروم باش، محکم باش... بهت قول می‌دم، به جون دو تا بچه‌ام قسم می‌خورم همه‌چیز درست می‌شه. ولی تو نباید تسلیم بشی.

 

کلماتش مثل داروی تلخی روی زخم‌های بازم نشست. آرامم کرد، اما آن شعله‌ی سرکشی که درون سینه‌ام زبانه می‌کشید، خاموش‌شدنی نبود. چطور می‌توانستم روی تخت دراز بکشم وقتی می‌دانستم سیاوش در آن اتاق لعنتی، تنها و بی‌خاطره، میان گرگ‌هایی رها شده که از گذشته‌اش پاکم می‌کردند؟

 

تمام آن شب را پلک روی هم نگذاشتم. ثانیه‌ها مثل پتک روی سرم فرود می‌آمدند. صبح زود، وقتی گرگ‌ومیش هوا تازه روی شیشه‌ها نشسته بود و خانه در سکوتی سنگین نفس می‌کشید، طاقتم طاق شد. آرام لباس پوشیدم، پاورچین از خانه بیرون زدم و سوار اولین تاکسی شدم. 

 

در تمام طول مسیر فقط یک شماره را در ذهنم مرور می‌کردم: «مریم». 

پرستاری که شیفت دیشب دیده بودمش و می‌دانستم در بخش مراقبت‌های ویژه آشنایی و نفوذ دارد. در سالن بیمارستان، دور از چشم آشنایان، در گوشه‌ای خلوت پیدایش کردم. با التماس و چشمانی که از بی‌خوابی کاسه‌ی خون بود، چنگ انداختم به روپوشش:

 

— مریم خانم، تو رو خدا... فقط پنج دقیقه... فقط بذار از دور ببینمش... دارم دق می‌کنم.

 

مریم نگاهی مضطرب به انتهای راهرو انداخت و با تردید زمزمه کرد:

— هایرون‌جان، به خدا شر می‌شه برام. مادرش و اون دختره ترلان مثل باز شکاری جلوی درِ اتاق کشیک می‌دن! چشم از چارچوب برنمی‌دارن... حتی اجازه نمی‌دن کمک‌بهیار متفرقه بره داخل. تنها راهش اینه که لباس پرستاری بپوشی، ماسک بزنی و به عنوان پرستار بخش بری برای کنترل سرم و علائم... اونم فقط دو دقیقه! متوجه بشن اخراجم!

 

قلبم مثل گنجشکِ تیرخورده بال‌بال زد:

— باشه... هرچی بگی... فقط بذار برم تو.

 

ده دقیقه بعد، من دیگر هایرون نبودم؛ زنی با اسکراب آبی‌رنگِ پرستاری، کلاهی که موهای سیاهم را کامل پوشانده بود و ماسک سه‌لایه‌ای که تا زیر چشمانم کشیده شده بود. پوشه‌ی پرونده را زیر بغل زدم و کاردک پلاستیکی و ترالی فشارسنج را جلو انداختم. 

 

پاهایم مثل دو تکه سرب روی سنگ‌های براق سالن کشیده می‌شدند. جلوتر، روح‌انگیز روی صندلی انتظار نشسته بود و تسبیح می‌انداخت و ترلان با یک فنجان قهوه، با حرص به زمین خیره شده بود. از جلوی چشم‌های تیزشان رد شدم. نگاهم را دزدیدم و سرم را پایین انداختم. نفسم در سینه حبس شد؛ ترلان لحظه‌ای سرش را بلند کرد و ردِ ردشدنم را گرفت، اما ماسک و هیبت غریبه‌ام فرصت شناسایی نداد. دستگیره‌ی سرد درِ اتاق را فشردم، وارد شدم و تقه‌ای آرام زدم تا در بسته شود.

 

بوی تند بتادین و الکل هوای اتاق را سنگین کرده بود. 

 

و بعد... نگاهم روی تخت افتاد.

بند دلم پاره شد. سیاوش روی تخت، غریبانه و بی‌رمق رها شده بود. کتف و بازویش پانسمان سفیدی داشت و پیشانی‌اش با خطی از گاز استریل پوشانده شده بود. چشم‌هایش باز بود، اما خیره و بی‌فروغ... تنها به یک نقطه‌ی کور روی سقف مات مانده بود. نگاهی آن‌قدر خالی و سرد که حس کردم دیواری از جنس یخ میان ما کشیده‌اند.

 

اشک در جا پرده‌ای ضخیم روی چشمانم کشید. پاهایم لرزید، اما به زحمت خودم را به لبه‌ی تخت رساندم. ترالی را مهار کردم و به بهانه‌ی چک کردن پالس‌اکسیمتر و نبض، دست لرزانم را جلو بردم. انگشتان یخ‌زده‌ام پوست زبر و گرم دستش را لمس کرد. همان دستی که در کیش جانم را نجات داده بود، همان دستی که تمام دنیای من شده بود. 

 

با لمس دستش، قطره‌های اشکم بی‌پناه از روی گونه سرازیر شدند و زیر ماسک نفوذ کردند. نفسم به هق‌هقی بی‌صدا برید. 

 

سیاوش آرام سرش را چرخاند. نگاه گنگ و بی‌رمقش روی دستم که نبضش را گرفته بود لغزید و بعد آمد بالا؛ به چشم‌هایم رسید. اما هیچ جرقه‌ای در آن چشم‌های مشکی و عمیق نبود. هیچ نوری از شناختن... مثل اینکه به یک غریبه، به یک دیوار، یا به تکه‌ای سنگ نگاه می‌کرد. متوجه هیچ‌چیز نشد؛ نه اشکی که از زیر ماسک چکه می‌کرد و نه لرزش بی‌امان انگشت‌هایم را.

 

تمام جگرم آتش گرفت. دلم به حال تنهایی و بی‌کسی‌اش سوخت؛ به حال ابهتی که حالا زیر آوار ضربه‌ها و فراموشی له شده بود. با صدایی خفه، لرزان و بریده‌بریده از پشت ماسک پرسیدم:

— حالت... حالت خوبه؟ درد داری؟

 

سیاوش پلک‌های سنگینش را به سختی روی هم فشار داد، چهره‌اش از انقباضی دردناک جمع شد، گیج و خسته دوباره با همان چشم‌های مشکیِ غرق درد به من نگاه کرد و با صدایی بم و گرفته که انگار از قعر چاه بالا می‌آمد، زمزمه کرد:

— سرم... سرم داره منفجر می‌شه...

 

لب‌های خشکیده‌اش با سختی تکان خوردند و میان همان مه‌گرفتگیِ مطلق نگاهش، با دردی گنگ پرسید:

— چرا... من چرا اینجام؟

 

بغض مثل چنگک گلویم را فشرد. ناخن‌هایم را در کف دستم فرو کردم تا حواسم به نقشم بماند و با صدایی لرزان که به زحمت از پشت ماسک بیرون می‌آمد، گفتم:

— فکر... فکر کنم تصادف کردی...

 

چین عمیقی روی پیشانی سیاوش نشست. ابروهای مشکی‌اش در هم گره خورد، کلافگی و وحشتِ گم شدن در تاریکی به چهره‌اش دوید و با بیچارگی نالید:

— چرا هیچی یادم نیست...؟ چرا هیچی یادم نمیاد...؟!

 

دیدن این تقلا و وحشت در چشمان مقتدرترین مرد زندگی‌ام، بندبند جانم را به آتش کشید. بی‌اختیار دست لرزانم را روی دست بی‌رمقش گذاشتم، انگشتانم را آرام روی پوست داغش کشیدم و با لحنی نرم، التماس‌گونه و پر از بغض زمزمه کردم:

— آروم باش... آروم باش سیاوش... به هیچی فکر نکن... خواهش می‌کنم به هیچی فکر نکن.

 

نامش ناخودآگاه از زبانم پریده بود. سیاوش میان همان بی‌قراری، لحظه‌ای مکث کرد. نگاه گنگش روی صورتم که نیمی از آن زیر ماسک پنهان بود، ثابت ماند. با صدایی که از ناباوری و سردرگمی می‌لرزید پرسید:

— سیاوش...؟ اسم من... سیاوشه؟

 

نفس در سینه‌ام حبس شد. از سوتیِ وحشتناکی که داده بودم، یکباره دست‌پاچه شدم. قلبم با چنان شتابی به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید که حس کردم صدای رسوایی‌ام الان کل بخش را پر می‌کند. نگاهم را با هول و ولا دزدیدم و در حالی که سعی می‌کردم لرزش صدایم را کنترل کنم، با لکنت جواب دادم:

— آ... آره... تو... تو پرونده‌ات که این‌جوری نوشته...

 

می‌خواستم از درون منفجر شوم. تمام تنم تمنا می‌کرد ماسک لعنتی را پایین بکشم، سرم را روی سینه‌اش بگذارم، پیشانی تب‌دار و مجروحش را ببوسم، عطر تنش را نفس بکشم و در گوشش فریاد بزنم: *«غصه نخور عشقم... دردت به جون من... من پیشتم، هایرونِ تو برگشته، یادت نمیاد؟! همون مو سیاهی که به‌خاطرش تیر خوردی...»*

 

اما نمی‌شد. دستانم مثل شیشه‌ی ترک‌خورده لرزیدند. او مرا نمی‌شناخت و کوچک‌ترین شوکی می‌توانست جانش را به خطر بیندازد. فقط توانستم دستش را یک ثانیه‌ی دیگر میان پنجه‌هایم بفشارم؛ پر از التماس، پر از دردی که در واژه‌ها نمی‌گنجید.

 

سرم را به زیر انداختم، پرونده را روی میز کنار تخت رها کردم و با شتاب، در حالی که دیدگانم کاملاً تار شده بود، از اتاق بیرون زدم. از کنار روح‌انگیز و ترلان تقریباً دویدم؛ آن‌ها حتی وقت نکردند بپرسند چرا این پرستار دارد فرار می‌کند.

 

پیچیدم درون راهروی فرعی، درِ فلزی رختکن پرستاری را هل دادم و پشت در به زمین افتادم.

همان‌جا میان کمدهای فلزی و تاریک، ماسک را از صورتم دریدم. دستم را جلوی دهانم گذاشتم تا صدای جیغم بیمارستان را پر نکند، اما حنجره‌ام از سوزش بغض تکه‌تکه شد. پشتم را به دیوار تکیه دادم، زانوهایم را در بغل فشردم و به پهنای صورتم زار زدم؛ به حال آن چشم‌های مشکیِ مه‌گرفته، به حال آن غربت غریب روی تخت، و به عشقی که در یک شب، تمام دنیایش از یاد رفته بود...

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت371#

**(از زاویه دید سیاوش)**

 

سرم مثل یک طبل توخالی، با هر تپش قلبم زق‌زق می‌کرد. نگاهم روی پشت دست راستم، درست همان نقطه‌ای که چند دقیقه پیش میان انگشتان لرزانِ آن پرستارِ غریبه قفل شده بود، ثابت مانده بود. هنوز هم می‌شد حرارت عجیبی را روی پوستم حس کنم؛ گرمایی که مثل یک جریان نامرئی از زیر پوستم رد شده و به جایی حوالی قفسه‌ی سینه‌ام چنگ انداخته بود. 

 

چشم‌های مشکی‌اش از بالای آن ماسک لعنتی، مثل دو گرداب تاریک بودند که انگار می‌خواستند مرا به درون خودشان بکشند. چرا صدایش آن‌قدر برایم آشنا بود؟ چرا وقتی میان آن همه لکنت و ترس نامم را صدا زد—*«آروم باش سیاوش»*—انگار هزاران بار این اسم را با همین لحن، با همین بغض و تمنا، در گوشم زمزمه کرده بود؟ لحنش شبیه کسی نبود که نام یک بیمار را از روی پوشه‌ی پلاستیکیِ پرونده‌اش می‌خواند؛ لحن کسی بود که داشت التماس می‌کرد. 

 

در همین افکار گنگ و مه‌آلود دست‌وپا می‌زدم که صدای باز شدن در، رشته‌ی افکارم را پاره کرد. نگاهم به سمت چارچوب چرخید. زنی جوان، با ظاهری آراسته اما نگاهی که نمی‌توانستم هیچ حسی از آن بخوانم، وارد اتاق شد. لبخندی پررنگ و ساختگی روی لب‌هایش نشانده بود. قدم‌هایش را تند کرد، صندلی را جلو کشید و بی‌مقدمه کنار تختم نشست. 

 

— سیاوش جان... عزیزم، بالاخره به هوش اومدی؟ می‌دونی چقدر دلمون برات شور می‌زد؟ 

 

با لحنی که سعی می‌کرد خودش را صاحب‌عزا و نزدیک‌ترین آدمِ این دنیای خالی‌ام نشان دهد، دستش را جلو آورد و روی دستم گذاشت. 

 

به محض اینکه پوست دستش به دستم خورد، انگار جریان برقی با ولتاژ بالا به تنم وصل کرده باشند. هیچ‌چیز درست نبود! نه نرمی دستش، نه سرمای انگشتانش و نه حتی بوی عطری که از لباسش بلند می‌شد. هیچ‌کدام آن حسِ آرام‌بخش و آشنای دستِ آن پرستارِ چشم‌مشکی را نداشت. غریزه‌ام، پیش از آنکه عقلم فرمانی بدهد، عمل کرد. با خشونت و دافعه‌ای ناخودآگاه، دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و خودم را روی تخت عقب کشیدم. 

 

زن جا خورد. لبخند روی لب‌هایش ماسید و با تعجب و رنجش نگاهم کرد. 

— سیاوش... منم... ترلان! منو پس می‌زنی؟ 

 

ترلان؟ این اسم هیچ‌چیز را در تاریک‌خانه‌ی ذهنم روشن نکرد. چشمانم را بستم و به شقیقه‌هایم فشار آوردم. سعی کردم به یاد بیاورم. سعی کردم تصویری، صدایی، یا حتی یک سایه از این زن یا هرچیز دیگری در گذشته‌ام پیدا کنم. به اعماق ذهنم چنگ انداختم، اما هرچه بیشتر تقلا می‌کردم، بیشتر در یک سیاهیِ مطلق و چسبناک فرو می‌رفتم. هیچ‌چیز نبود. یک دیوار بلند و بتنی کشیده بودند روی تمام عمرم و من این‌طرف دیوار، لخت و بی‌دفاع رها شده بودم. 

 

فشار درون سرم به حد انفجار رسید. رگ‌های گردنم از شدت تقلا برای به یاد آوردن متورم شد. دردی کشنده از پسِ سرم تا پشت حدقه‌ی چشمانم تیر کشید. این بی‌هویتی، این ناتوانی مطلق، داشت مرا از درون متلاشی می‌کرد. 

 

نفس‌هایم به خس‌خس افتاد. دست‌هایم را دو طرف سرم گذاشتم و چنگ زدم به موهایم. دیگر نتوانستم تحمل کنم. بغض، خشم، ترس و دردی که در کلمات نمی‌گنجید، یکباره از گلویم بیرون ریخت:

— چرا هیچی نیست...؟! چرا هیچ‌کدوم از اینا یادم نمیاد؟! 

 

ترلان با وحشت از روی صندلی نیم‌خیز شد: «سیاوش... آروم باش...»

 

— به من دست نزن! — با تمام توانی که در حنجره‌ی زخمی‌ام مانده بود فریاد کشیدم و صدایم در اتاق پیچید. — من کی‌ام؟! چرا هیچی تو این خراب‌شده یادم نمیاد؟! چرا همه‌چیز خالیه؟! 

 

ناله‌ام به فریادی از سر جنون و استیصال تبدیل شد. قفسه‌ی سینه‌ام به شدت بالا و پایین می‌رفت و مانیتور کنار تخت با صدای بوق‌های ممتد و تند، آژیر می‌کشید. 

 

درِ اتاق با شتاب باز شد. دکتر شیفت به همراه دو پرستار سراسیمه به داخل هجوم آوردند. دکتر با دیدن وضعیت ملتهب من و بوق‌های هشدارِ دستگاه، با خشمی رو به ترلان فریاد زد: 

— خانم شما اینجا چیکار می‌کنید؟! مگه نگفتم بیمار نباید هیچ استرسی بهش وارد بشه؟ بفرمایید بیرون! زود باشید! 

 

ترلان خواست چیزی بگوید، اما یکی از پرستارها بازویش را گرفت و او را تقریباً به بیرون از اتاق هل داد. دکتر با عجله بالای سرم رسید. دستانش شانه‌هایم را که از شدت عذاب و نفس‌تنگی می‌لرزید، گرفت:

— آروم باش پسر... نفس عمیق بکش... چیزی نیست. 

 

اما من نمی‌توانستم آرام باشم. سرم در حال متلاشی شدن بود و فقط فریاد می‌زدم. یکی از پرستارها با سرعت سرنگی را آماده کرد و در آنژیوکتِ روی دستم تزریق کرد. 

 

مایع سردی در رگ‌هایم دوید. چند ثانیه نگذشت که آن خشم و تقلای دیوانه‌وار، جای خود را به یک سِرّی و سستیِ عمیق داد. پلک‌هایم سنگین شد. صدای دکتر و دستگاه مانیتور کم‌کم در تونلی تاریک محو می‌شدند... و پیش از آنکه دوباره در آن سیاهیِ مطلق غرق شوم، تنها یک تصویر پشت پلک‌های بسته‌ام نقش بست: دو چشمِ مشکیِ خیس و صدای لرزانی که می‌گفت: *"آروم باش سیاوش..."*

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت372-

هایرون

 

 

سه روزِ تمام، زندگی‌ام در یک برزخِ تاریک و بی‌صدا خلاصه شده بود. سه روز از آن دیدارِ پر از وحشت و لرزش در بیمارستان می‌گذشت. خانه‌ی خودمان برایم تبدیل به یک قفسِ پرالتهاب شده بود. مثل یک روحِ سرگردان، فقط ساعت‌هایی از اتاقم بیرون می‌خزیدم که مطمئن بودم بابا و مامان در خانه نیستند یا در خوابِ عمیق‌اند. حتی صدای قدم‌هایم روی فرش‌ها هم برایم آزاردهنده بود؛ از هر رویارویی و نگاهِ سرزنش‌گرشان فرار می‌کردم. 

در یکی از همین سکوت‌های خفه‌کننده بود که لرزشِ گوشی روی تختم، قلبم را به دهانم آورد. شماره‌ی «مریم» بود. با دستانی که از استرس یخ زده بودند، تماس را وصل کردم. صدایش با عجله در گوشم پیچید: «هایرون... بجنب. سیاوش داره مرخص می‌شه. کارای ترخیصش رو کردن، تا یکی دو ساعت دیگه می‌برنش.»

گوشی از دستم رها شد. بدون آنکه بفهمم چطور لباس پوشیدم، خودم را به خیابان رساندم و راهی بیمارستان شدم. نفس‌نفس‌زنان از درِ شیشه‌ای بخش گذشتم، اما هنوز قدمی به سمت اتاق سیاوش برنداشته بودم که سدی محکم از کینه و نفرت مقابلم سبز شد: ترلان و روح‌انگیز، مادر سیاوش.

ترلان با پوزخندی که تمامِ صورتِ بزک‌کرده‌اش را کج کرده بود، قدمی به سمتم برداشت، اما این مادر سیاوش بود که با نگاهی برنده و لحنی که مثل شلاق روی صورتم فرود آمد، راه را بست.
— تو باز هم پیدات شد؟ — صدایش از خشم می‌لرزید اما مهارشده بود. — فکر کردی می‌ذارم دور و برِ پسرم بپلکی؟ همین الان از این بیمارستان می‌ری بیرون، وگرنه به نگهبانی می‌گم بندازنت بیرون و فردا صبح اولین کارم شکایت از توئه. به جرم مزاحمت یه کاری می‌کنم پات به کلانتری باز بشه!

خشکم زد. بغضی سنگی راه گلویم را بست. خواستم چیزی بگویم که درِ اتاق باز شد. نگاهم از روی شانه‌ی روح‌انگیز سر خورد و روی چارچوب در ثابت ماند. 

صدرا، در حالی که یک دستش را محکم زیر بغل سیاوش انداخته بود و کیومرث هم از سمت دیگر حمایتش می‌کرد، او را به بیرون هدایت می‌کردند. پاهای سیاوش روی زمین کشیده می‌شد. لباس‌های شخصی‌اش به تنِ زار و ضعیفش زار می‌زد. نگاهش... وای از نگاهش! چشمانِ سیاوش که همیشه پر از شراره‌های غرور و زندگی بود، حالا دو گویِ توخالی و مات بودند که فقط به روبه‌رو خیره شده بودند. 

صدرا در حین عبور، متوجهِ حضورِ لرزان من شد. نگاهش پر از شرمندگی و تأسف بود؛ فقط یک لحظه چشمانش را بست و سرش را به علامتِ ناچاری تکان داد. اما سیاوش... سیاوش حتی یک پلک هم نزد. از فاصله‌ی چند قدمیِ من گذشت، بی‌آنکه حتی بوی مرا، حضور مرا یا لرزشِ شانه‌هایم را حس کند. 

قلبم هزار تکه شد. احساس می‌کردم تمامِ تقلاهایم، تمامِ جان‌کندن‌هایم برای بازگرداندنِ او، مثل مشت کوبیدن به دیواری فولادی، بی‌فایده و احمقانه است. 

دیگر نتوانستم آنجا بمانم. نفسم بالا نمی‌آمد. خودم را به خیابان انداختم و بی‌هدف رفتم تا رسیدم به تنها پناهگاهِ این روزهایم؛ بهشت زهرا. خودم را روی سنگِ قبرِ سردِ «عزیز» انداختم. انگشتانم را روی حروفِ حک‌شده‌ی نامش کشیدم و دیگر مقاومت نکردم. سدِ بغضم شکست. سرم را روی سنگ گذاشتم و با صدای بلند، بی‌پروا و از اعماقِ جانم هق‌هق کردم و با او درددل کردم. 

نمی‌دانم چقدر گذشت، اما در میانِ زجه‌هایم، سنگینیِ حضورِ کسی را بالای سرم احساس کردم. سایه‌ای روی سنگ قبر افتاده بود. با چشمانی تار از اشک، سرم را بالا آوردم. نفسم در سینه حبس شد. 
مادرِ سیاوش آنجا ایستاده بود. با چادری مشکی و چهره‌ای که حالا از آن خشمِ بیمارستان در آن خبری نبود. 

تعجب و گیجی میخکوبم کرد. او چطور مرا پیدا کرده بود؟ چطور تا اینجا دنبالم آمده بود؟
کنارم، با فاصله‌ای کوتاه ایستاد. لب‌هایش به ذکر تکان خورد و فاتحه‌ای برای عزیز خواند. بادِ سردی میانِ قبرها وزید. نگاهش را از سنگ گرفت و به چشمانِ پف‌کرده و خیسِ من دوخت.

— از نگاهت، از همین اشک‌هات فهمیدم عاشقی... — صدایش حالا آرام بود، خسته و پر از یک اندوهِ کهنه. — من خوب می‌دونم عشق چیه دخترجون. ولی تو... تو نمی‌دونی مادر بودن یعنی چی. نمی‌دونی اینکه پسرت، پاره‌ی تنت، مثل شمع جلوی چشمات آب بشه و نتونی کاری کنی یعنی چی.

نفسِ عمیق و لرزانی کشید و ادامه داد:
— اومدم بهت التماس کنم... اومدم بگم برو دنبالِ زندگیت. من اگر بخوام تو رو از سرِ راهِ پسرم بردارم، برام کاری نداره. می‌تونم نابودت کنم. اما دارم به خاطرِ خودت می‌گم... این‌جوری برای هر دوتون بهتره.

پوزخندِ تلخی میانِ گریه‌هایم روی لبم نشست. با صدایی که از شدتِ هق‌هق دورگه شده بود، نالیدم:
— اگر می‌دونستید عشق چیه، این حرف‌ها رو به من نمی‌زدید... من تا پای مرگ رفتم! من مرگ رو با همین دو تا چشمام دیدم! من از خودِ امام حسین خواستم سیاوش رو به من برگردونه... اونوقت شما می‌گید چه‌جوری تو این وضعیت بی‌خیالش بشم؟ از من کاری رو نخواید که توانِ انجام دادنش رو ندارم!

چشمانِ روح‌انگیز پر از اشک شد. با صدایی که حالا رگه‌هایی از التماس داشت گفت:
— من تا الان دو بار سیاوش رو از دست دادم. یه بار سرِ انتخابش و لج‌بازیش... یه بارم با این تصادفِ لعنتی. من دیگه نمی‌خوام بچه‌ام رو از دست بدم. شاید... شاید این فراموشی یه فرصت باشه؛ یه فرصت برای من و سیاوش که زندگیش رو از نو بشناسه. اگه واقعاً عاشقشی، برای خوشبختیش تلاش کن... کمک کن سر پا بشه، با رفتنت.

روح‌انگیز به آرامی از جایش بلند شد. من هم، مسخ‌شده و مطیع، با زانوانی که هنوز می‌لرزیدند از روی زمین بلند شدم. او قصد رفتن داشت که نتوانستم سکوت کنم. با گریه فریاد زدم:
— از کجا معلوم این‌جوری خوشبخت بشه؟! من نمی‌تونم از اون دست بکشم... من بدونِ سیاوش نمی‌تونم نفس بکشم!

مادر سیاوش قدمی که برداشته بود را متوقف کرد. به سمتم برگشت. حالا اشک بی‌محابا از چشمانِ مغرورش جاری بود. نگاهش را به چشمانم و بعد به سنگِ قبرِ عزیز دوخت:
— قسمتت می‌دم به همون امام حسین... از سیاوش بگذر. تو رو به همین خاکی که عزیزت زیرش خوابیده... اون رو به من ببخش. بذار سیاوش به آرامش برسه. بعد از این همه سال دربه‌دری و عذاب، آرامش حقِ بچمه...

حرف‌هایش، قسم‌هایی که داد، مثل پتکی سنگین روی سرم آوار شد. لال شدم. روح‌انگیز چادرش را روی صورتش کشید و با شانه‌هایی لرزان از میانِ قبرها دور شد. 

به رفتنش نگاه کردم. پاهایم دیگر توانِ تحملِ وزنِ تنم را نداشتند. زانوهایم خم شد و با شدتِ روی زمینِ سرد و خاکی افتادم. چنگ زدم به خاکِ کنارِ سنگِ عزیز و با صدای بلند، بلندتر از قبل، زجه زدم. هق‌هقم تمامِ فضای خلوتِ بهشت زهرا را پر کرده بود و قلبم، تکه‌تکه در سینه‌ام می‌تپید.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...