بهاره شیرین سخن 19 ارسال شده در 5 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 5 ساعت قبل #پارت373# سرم را روی خاک سرد و نمدار گذاشتم. صدای زجههایم کمکم در سینهام حبس شد و به هقهقی بیصدا و خفهکننده تبدیل شد. حرفهای روحانگیز، قسمهایی که داد و التماسهایش، مثل زهر در رگهایم دویده بود. چنگهایم از روی خاک شل شد. در آن لحظهی تاریک و سرد، میان آن همه سنگ قبر، به یک حقیقتِ تلخ رسیدم... **باید تسلیم میشدم، این سرنوشت و قسمتِ من بود.** هیچ راه فراری نداشتم. تقلا کردن فقط همهچیز را ویرانتر میکرد. میدانستم **اگه به سیاوش نزدیک میشدم، سیاوش تو عذاب فراموشی دست و پا میزد و من و مادرش آن عذاب را نمیخواستیم.** او به آرامش نیاز داشت، حتی اگر قیمتِ این آرامش، مرگِ تدریجیِ روحِ من بود. تصویر صورتِ خسته و درهمشکستهی بابا جلوی چشمانِ تارم نقش بست. قامتی که در این چند روز، زیر بارِ غصهی من خمیدهتر شده بود. از فکر کردن به چشمانِ ناامیدش به خودم لرزیدم. **اگه بیشتر از این ادامه میدادم، پدرم بیشتر میشکست و داغونتر میشد...** من حق نداشتم برای پس گرفتنِ دنیای خودم، دنیای او را آوار کنم. سرم را بلند کردم و با چشمانی خیس به ردیفِ بیانتهای قبرها خیره شدم. **باید با این درد به تنهایی کنار میآمدم و همهچیز را به زمان میسپردم.** اما بغض راه نفسم را بسته بود. هوا خفهام میکرد. هر نفسی که میکشیدم، بوی حسرت و از دست دادن میداد. دستم را روی قفسهی سینهام فشردم؛ **ولی تحملِ ماندن در این شهر را نداشتم، شهری که عزیزم را زیر خاک کرد و عشقم را به فراموشی سپرد....** در و دیوارِ این شهر، خیابانهایش، و حتی هوایی که در آن نفس میکشیدم، مثل طنابی دور گردنم حلقه شده بود و داشت خفهام میکرد. به خانهای فکر کردم که دیگر هیچ گرمایی برایم نداشت. **دیگر هیچچیز مثل سابق نمیشد، نه نگاهِ بابا و لبخندهایش برگشتنی بود و نه نگاههای سرزنشگرانهی مادر تمامشدنی بود...** من در خانهی خودم هم یک طردشده بودم؛ یک مقصر که حضورش فقط یادآورِ درد بود. قطراتِ اشکم روی خاک میچکید و گل میشد. **انگاری سیل یکشبه به زندگیام زده بود و مرا از هرچه که داشتم گرفته بود...** یک ویرانهی مطلق باقی مانده بود و منی که دیگر نایی برای آجر روی آجر گذاشتن نداشتم. بادِ پاییزی زوزهکشان از لابهلای درختانِ بهشتزهرا گذشت و تنِ بیجانم را لرزاند. در میانِ آن سکوتِ وهمانگیز، **فکری در سرم میچرخید و مرا به جایی ناشناخته دعوت میکرد.** به جایی دور از این خاطرات، دور از این نگاههای سنگین و دور از شهری که بوی خون و جدایی میداد. به نقطهای نامعلوم خیره ماندم و با لبهایی که از سرما میلرزید، با خودم زمزمه کردم: **شاید رفتن، تنها چارهی این مشکل بود.** صدای «بنفشه» در گوشم پیچید، با همان لحنِ پردرد و قاطعش. چشمهایم را بستم و آخرین قطرهی اشک از روی گونهام سر خورد. بله... **بنفشه راست میگفت؛ بعضی وقتها باید رفت تا زنده موند......** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 19 ارسال شده در 4 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 4 ساعت قبل #پارت374# چند روزِ گذشته برایم مثل عبور از یک تونلِ تاریک و بیانتها بود. بعد از آن تصمیمِ تلخ و ویرانگر در خلوتِ بهشتزهرا، تمامِ احساساتم را در صندوقچهای در اعماقِ قلبم دفن کرده بودم. حالا دیگر نه خبری از آن هایرونِ شکننده و گریان بود، نه دختری که برای به دست آوردنِ عشقش به هر دری میزد. فقط یک پوستهی سرد و مصمم از من باقی مانده بود. با همین قدمهای سنگین اما قاطع، جلوی برجِ تجاریِ بلندی در یکی از بهترین خیابانهای شهر ایستادم. سرمای زمستان به صورتم شلاق میزد، اما من بیتفاوت نگاهم را به تابلوی برنجیِ بزرگ و براقی که کنار درِ ورودیِ ساختمان نصب شده بود، دوختم: **«وکیل بینالمللی، آرمان تهرانی»**. این همان آدرسی بود که آرمان چند وقت پیش برایم فرستاده بود. نفس عمیقی کشیدم تا لرزشِ پنهانِ دستم را مهار کنم. سبد گلِ بزرگ و باشکوهی را که خریده بودم، در دستم جابهجا کردم و از درِ شیشهایِ اتوماتیک گذشتم. دفترِ آرمان در طبقهی دوم بود. وقتی وارد شدم، با فضایی بهشدت مدرن، شیک و پر از سکوتِ حرفهای روبهرو شدم. بوی قهوهی تلخ و عطرِ ملایمِ چوب در هوا پیچیده بود. چند نفری با ظاهرهای رسمی روی مبلهای چرمیِ سالنِ انتظار نشسته بودند و با برگههایشان کلنجار میرفتند. به سمتِ میزِ بزرگِ منشی که مردِ جوانی با کت و شلوارِ مرتب پشتِ آن نشسته بود، رفتم. — سلام. هایرون امیرپناه هستم. با آقای تهرانی کار داشتم. منشی نگاهی به سر و وضعِ من و سبد گل انداخت، بعد به سرعت لیستِ نوبتهایش را چک کرد. بدون آنکه چیزی بپرسد، دکمهی تلفنِ روی میزش را فشار داد و با صدایی محکم گفت: «آقای تهرانی، خانمی به اسم امیرپناه تشریف آوردن...» هنوز جملهی منشی تمام نشده بود که درِ چوبی و سنگینِ اتاقِ مدیریت با شتاب باز شد. آرمان در آستانهی در ظاهر شد. کت و شلوارِ سرمهایرنگ و خوشدوختی به تن داشت که او را پختهتر و جدیتر از همیشه نشان میداد. با دیدنِ من، بهت و حیرت برای چند ثانیه در صورتش ماسید، اما خیلی زود جای خود را به برقی از خوشحالیِ عمیق داد. قدمهایش را تند کرد و به سمتم آمد. — هایرون...! اصلاً باورم نمیشه. تو کجا، اینجا کجا؟ سپس بدون اینکه منتظرِ جوابم بماند، با لحنی جدی و تحکمآمیز رو به منشیاش کرد: «قرارهای ملاقاتِ بقیهی امروز رو لغو کن. بگو برای روزهای آینده هماهنگ کنن. من دیگه هیچ مراجعهکنندهای رو نمیپذیرم.» نگاهِ متعجبِ مراجعهکنندگان را نادیده گرفت، با احترام راه را باز کرد و مرا به داخلِ اتاقِ کارِ وسیع و مجللش راهنمایی کرد. دیوارهای اتاق با قفسههای کتابِ حقوقی پوشیده شده بود و پنجرههای قدی، نمای بینظیری از شهر را نشان میداد. سبد گل را با احتیاط روی میزِ شیشهایِ بزرگش گذاشتم. سعی کردم لحنم دوستانه اما بافاصله باشد: — بابتِ موفقیتت و این دفترِ جدید تبریک میگم، آرمان. برات آرزوی پیشرفتِ بیشتری دارم. آرمان که هنوز از حضورِ غیرمنتظرهی من هیجانزده بود، روی مبلِ چرمیِ یکنفره، درست روبهروی من نشست. نگاهش پر از اشتیاق بود، انگار سعی میکرد از لابهلای چهرهی خسته و رنگپریدهام چیزی بخواند. با لبخندی که به پهنای صورتش نشسته بود گفت: — خیلی خوشحالم کردی که اومدی هایرون. میدونی که این دفتر بدونِ قدمهای تو برام لطفی نداشت. اما... میتونم بپرسم دلیلِ این ملاقاتِ غافلگیرکننده چیه؟ تو که اهلِ این سورپرایزها نبودی. دیگر وقتِ تعارف نبود. نگاهم را از قابعکسِ روی میزش گرفتم و مستقیم، بدون هیچ حس و انعطافی، به چشمانش دوختم. با صدایی که از شدتِ قاطعیت حتی خودم را هم ترسانده بود، گفتم: — من نیومدم اینجا فقط برای تبریک. اومدم تا وکالتِ من رو به عهده بگیری و کارای رفتنم رو به سریعترین شکلِ ممکن انجام بدی. لبخند روی لبهای آرمان ماسید. انگار سطلِ آبِ یخی را روی سرش ریخته باشند. مات و مبهوت نگاهم کرد. چند ثانیه فقط در سکوت گذشت تا توانست کلمات را پیدا کند: — رفتن؟ رفتن به کجا؟ چی داری میگی هایرون؟ — به پاریس. پیشِ دایی سپهر. آرمان از جا نیمخیز شد. چهرهاش درهم رفت و کلافه دستی میانِ موهای مرتبش کشید. با صدایی که حالا رگههایی از ناباوری و اضطراب داشت، گفت: — پاریس؟! این تصمیمِ یهویی از کجا اومد آخه؟ تو که هیچوقت حرفی از رفتن و مهاجرت نمیزدی! تو که وابستهی این شهر و خانوادهات بودی. اصلاً عمو مسعود و خانوادهات چیزی در این مورد میدونن؟ اونا چطور راضی شدن بری پیشِ دایی سپهر؟ نگاهم را از او دزدیدم و به بیرونِ پنجره خیره شدم. با همان لحنِ سرد گفتم: — قصدم کاملاً جدیه آرمان. فعلاً هم هیچکس هیچی نمیدونه؛ نه بابا، نه هانا، نه هیچکسِ دیگه. نمیخوام تا قبل از اینکه همهچیز قطعی بشه، کسی بویی ببره و بخواد جلوم رو بگیره. بهشون میگم، اما وقتی که کارای رفتنم، ویزا و بلیت، کاملاً آماده شده باشه. اونوقت خودم راضیشون میکنم. تو فقط باید کارهای قانونی رو برام پیش ببری. آرمان که از این لجاجت و سرمای عجیبِ من کلافه شده بود، طاقت نیاورد. از روی مبل بلند شد، قدمی به سمتم برداشت و کنارِ دستهی مبلِ من ایستاد. نگاهش ناگهان تغییر کرد؛ آن وکیلِ جدی و رسمی جای خودش را به مردی داد که سالها بود احساساتش را پشتِ نگاهش پنهان میکرد. کمی به سمتم خم شد، صدایش نرمتر و پر از تمنا شد: — هایرون... به من نگاه کن. تو داری از چی فرار میکنی؟ از کی فرار میکنی؟ مگه من اینجا نیستم؟ تو که میدونی من چقدر... میدونی که من همیشه پشتت بودم و هستم. نیازی نیست بری اونسرِ دنیا تا به آرامش برسی... دستش را جلو آورد تا دستِ سرد و لرزانم را بگیرد، اما من با واکنشی سریع و تند، خودم را عقب کشیدم. مثل تیری که از چله رها شده باشد، دستم را بالا آوردم و مثل یک سدِ محکم میانِ حرفش پریدم. — آرمان، بس کن! خواهش میکنم! نفسم را با حرص بیرون دادم و با چشمانی که حالا رنگِ اخطار گرفته بود، به چشمانِ متعجبش خیره شدم: — من امروز اینجا نیومدم که در موردِ گذشته یا احساساتِ تو حرف بزنم. من فقط و فقط به عنوانِ یه موکل روی این مبل نشستم. اگه نمیتونی این کار رو برام انجام بدی و میخوای مسائلِ شخصی رو دخالت بدی، همین الان بگو تا وقتِ جفتمون رو نگیرم و برم سراغِ یه وکیلِ دیگه. انتخاب با خودته! لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری