رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت323#

 

رایان چشم‌بند را پایین نکشید؛ گذاشت آن حفره‌ی گوشتی و درهم‌پیچیده، مثل تاوانی که سال‌ها در دل چرکینش پرورده بود، عریان پیش چشمانم بماند. پوزخند کجی گوشه‌ی لبش نشست، پک سنگینی به پیپ زد و دودی غلیظ را درست میان صورتم بیرون داد.

 

با لحنی خونسرد و کش‌دار، گویی داستانی حماسی را مرور می‌کند، لب باز کرد:

«من و ارسلان دوستای قدیمی بودیم... از اون رفیق‌های جون‌جونیِ دوران جوونی. دست تقدیر راهمون رو جدا کرد؛ اون رفت تو خط نظام و درجه و ستاره، منم کشیده شدم سمت عتیقه و زیرخاکی. ولی این فاصله هم رفاقتمون رو خراب نکرد... تا اون روز لعنتی که برای اولین بار گیر افتادم و افتادم گوشه‌ی هلفدونی. قبل از اینکه برم تو، بهش رو انداختم؛ گفتم ارسلان، دستم به دامنت، مراقب روح‌انگیز باش... دورادور حواسش بهش باشه تا آب تو دلش تکون نخوره. اما اون رفیقِ به‌ظاهر باوجدان، اون سرهنگِ شریف، چیکار کرد؟ از غیبت من استفاده کرد، روح‌انگیز رو عاشق خودش کرد و زنی رو که همه‌چیزم بود، برای همیشه از چنگم درآورد!»

 

رایان به جلو خم شد، رگ‌های گردنش با غیظ برجسته شد و ادامه داد:

«وقتی آزاد شدم، خبری از هیچ‌کدومشون نبود؛ غیبشون زده بود. سال‌ها دنبالشون گشتم تا بالاخره پیداشون کردم. یه شب رفتم سراغشون... رفتم تا حقم رو از حلقومش بکشم بیرون و عشقم رو پس بگیرم. ولی سرهنگِ عزیزت با چاقو این بلای لعنتی رو سر چشمم آورد! همون شب، وقتی با یه چشم غرقِ خون تو کوچه افتاده بودم، قسم خوردم خُردش کنم... لهش کنم... نسلی که از اون زن به جا گذاشته رو جلو چشماش به لجن بکشم... که کردم! انتقامِ اون چشم رو از خونش گرفتم!»

 

تمام تنم گر گرفت. خون به مغزم هجوم آورد و دیوانه‌وار زنجیرها را به تکان انداختم. نعره زدم، فریاد کشیدم و با هر چه در حنجره داشتم غریدم:

«دروغ می‌گی کثافت! دروغ می‌گی حرومزاده! پدر من مرد بود... تو کثافت بودی! تو یه اشغالِ لجن بودی!»

 

جنون، تمام هوش و حواسم را بلعیده بود. در ذهنم پرده‌ها یکی‌یکی کنار می‌رفتند و آتشی که در سرم افتاده بود، خاکسترم می‌کرد. او دقیقاً همان سناریوی قدیمی را مو به مو روی خود من تکرار کرده بود؛ همان داستانی که فکر می‌کردم یک اتفاق شوم و تصادفی است، دامی بود که از سال‌ها پیش برای من بافته بودند!

 

رایان با خنده‌ای تحقیرآمیز، دستش را تکان داد و فریادهایم را برید:

«شیدا... شیدا طعمه‌ی بی‌نقصی بود پسرجون. هر دوتاتون بازی خوردید، ولی به دو منظور متفاوت! شیدا صدر اولش واقعاً فکر می‌کرد می‌تونه یه معشوقه‌ی خوب و وفادار برات باقی بمونه... ولی وقتی بهش وعده دادیم که اگه دقیقاً طبق نقشه‌ی من پیش بره، در عوض پدرش رو برای همیشه از زندان آزاد می‌کنیم، با سر قبول کرد! معشوقه‌ت، به همین راحتی شرفت رو فروخت به آزادی باباش!»

 

سرم گیج رفت. تهوعی سنگین بالا آمد. تصویر شیدا، گریه‌هایش، آن شب شوم، مرگ پدرم... همه‌چیز مثل یک زنجیره‌ی مسموم دور گلویم پیچیده بود. 

 

رایان قدمی به من نزدیک‌تر شد و با صدایی پر از زهر، آخرین ضربه را به قلبم زد:

«فکر کردی اون رسوایی و دست‌به‌دست شدنِ عکسا ارسلان رو کشت؟ نه سیاوش... اون داغ بود، ولی کمرش نشکست. دلیل اصلیِ مرگ سرهنگ، نامه‌ای بود که اون شب خودم با دست‌های خودم براش فرستادم. تمام مدارک و عکس‌های تک‌تک معامله‌های قاچاقِ تو رو، اسناد رد و بدل شدن پول‌ها رو، همراه با این خبر که تمام مدت پشتِ ماجرا من بودم و پسرِ عزیزش تبدیل شده به آلت دستِ رایان احتشام، ریختم رو میزش! سرهنگ رادمنش طاقت نیاورد... فهمید پسرش شده نوکرِ همون کفتاری که یه روز چشمش رو درآورده بود. همون شب، قلبش تو سینه‌ش ترکید!»

 

حالم خراب بود؛ بدتر از هر وقتِ دیگری در تمام عمرم. 

افکار متعدد مثل تازیانه به مغزم شلاق می‌زدند: سال‌ها نوکریِ قاتل پدرم را کرده بودم... برای مردی جان کنده بودم که با کینه‌اش خانواده‌ام را سوزانده بود... بازیچه‌ی دستِ رایان، هوس‌های شیدا، و مدارکی که برای نجات فرید داده بودم، همه‌وهمه نقابی بود روی یک انتقام خونین. تنم زیر فشارِ تب، گلوله‌ی جامانده در پهلو، و سنگینی این حقیقت خردکننده به رعشه افتاده بود.

 

اما درست در همان لحظه که احساس می‌کردم استخوان‌های روحم زیر آوار این تحقیر شکسته، نگاه پدرم در آن رویا به یادم آمد: *(«یه مرد هیچ‌وقت به زانو درنمیاد...»)*.

 

نمی‌گذاشتم. به هیچ قیمتی اجازه نمی‌دادم این شغالِ نجس، شکست و خرد شدنم را به تماشا بنشیند. 

 

نفس عمیقی کشیدم؛ هرچند درد گلوله مثل خنجر در شکمم چرخید و خون گرم از گوشه‌ی لبم چکید. سرم را به سختی بالا آوردم. نگاهم را به کاسه‌ی چشم زشت و بی‌پوستش دوختم. 

پوزخندی تلخ، خونین و سرشار از غرور روی لب‌هایم جان گرفت.

 

با صدایی خفه اما محکم و رسا، کلمات را میان صورتش کوبیدم:

«پدرم اگه چشمتو درآورد... چون نامردی دید، چون ذاتِ نجست رو شناخت! اون سرهنگ ارسلان رادمنش بود... تو هر کاری هم بکنی، با تمام این لجن‌بازیات، پیش اسمش یه شغالِ بی‌صفتی! و مادرم... روح‌انگیز هیچ‌وقت، هیچ‌وقت لایق کفتارِ متعفنی مثل تو نبود. تو باختی رایان... چهل ساله که باختی و هنوزم داری تو لجنِ حقارتت دست‌وپا می‌زنی!»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 344
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت324#

 

 

هنوز طنین صدایم در فضای نمور زیرزمین خاموش نشده بود و آتش خشم در چشمِ کریهِ رایان زبانه می‌کشید که صدای چرخیدن دستگیره‌ی زنگ‌زده‌ی در، سکوت سنگین فضا را شکست.

در با غژغژی گوش‌خراش باز شد و شیدا، اسلحه به دست، میان چارچوب پدیدار گشت. رنگ به چهره نداشت؛ پوست سفیدش مثل گچ دیوار بی‌روح شده بود و آن چشم‌های آبیِ کشیده‌اش، در میان طوفانی از اشک و وحشت می‌سوخت. تارهای موی خاکستری‌اش آشفته دور صورتش ریخته بود و لرزش شانه‌هایش نشان می‌داد که پشت در ایستاده و تمام حرف‌های زهرآلود رایان را مو به مو شنیده است؛ فهمیده بود که در تمام این سال‌ها، خودش و من، هیچ‌چیز جز دو قربانیِ بی‌ارزش در دستان کثیف و بازی‌گردان این شغال نبوده‌ایم.

شیدا لوله‌ی تپانچه را درست به سمت سینه‌ی رایان نشانه رفت. دست‌هایش به وضوح می‌لرزید، اما نگاهش سرشار از نفرتی عمیق و انباشته بود. با صدایی که از خشم و گریه دورگه شده بود، فریاد زد:
«همه‌ش دروغ بود... تمام این سال‌ها، تمام این کثافت‌کاری‌ها! تو زندگی منو به لجن کشیدی رایان... از من یه مهره ساختی، یه هرزه ساختی تا عقده‌های خودت رو خالی کنی! بابام... جوونیم... آبروم... همه‌چیزم رو به باد دادی کثافت!»

رایان بی‌آنکه جا بخورد، پیپ را آرام از لبش دور کرد. لبخند موذیانه‌ای روی صورت تکیده‌اش نشاند و با همان لحن آرام، ساختگی و مرموزش قدمی به جلو برداشت و گفت:
«آروم باش... آهوی زیبای من، تو الان حالت خوب نیست. نمی‌دونی داری چیکار می‌کنی... باز یادت رفته اون آرام‌بخش‌هات رو سر وقت بخوری؟ بده اون اسلحه رو به من، بذار تمومش کنیم...»

خونم به جوش آمد. این لحن اغواگر و پلید رایان را خوب می‌شناختم. با تمام وجود و توانی که در گلویم مانده بود، نعره کشیدم:
«شیدا حرفاشو باور نکن! گول این زبون‌بازِ کفتار رو نخور! این همونیه که زندگی همه‌مون رو به منجلاب کشید... ما هر دوتا بازیچه‌ی دستِ این شیاد بودیم! داره باز بازیت می‌ده!»

حرف‌هایم شیدا را مردد کرد. نگاهش میان من و رایان در رفت‌وآمد بود. رایان از همین تزلزل استفاده کرد؛ دست راستش را به آرامی به داخل پالتوی چرمِ بلندش لغزاند و با سرعتی باورنکردنی اسلحه‌ای بیرون کشید. او که حالا چند قدمی از من فاصله گرفته و به شیدا نزدیک‌تر شده بود، لوله‌ی اسلحه را به سمت پیشانی او بالا آورد.

فرصتی برای فکر کردن نبود. با دیدن آن صحنه، موجی از آدرنالین در رگ‌هایم انفجاری به پا کرد. با تمام قدرت، تنم را به جلو پرتاب کردم. زنجیرها با صدایی گوش‌خراش کشیده شدند و حلقه‌های فلزی تا استخوان در مچ‌هایم فرو رفتند. درد گلوله مثل شمشیری داغ در پهلویم چرخید، اما اهمیتی ندادم. با آخرین توانی که در بدنم مانده بود، پایم را در هوا چرخاندم و با تمام قدرت به مچ دست رایان کوبیدم.

ضربه چنان ناگهانی و شدید بود که اسلحه‌ی براق از پنجه‌ی رایان رها شد و با صدای فلزیِ تیزی روی کف سیمانی افتاد. شیدا که از حرکت من به خود آمده بود، بلافاصله خم شد و آن اسلحه را هم از زمین چنگ زد.

نفس‌نفس می‌زدم. خون گرم از پهلویم روی زمین می‌ریخت. با فریاد به شیدا تشر زدم:
«شیدا معطل نکن! تا نوچه‌هاش صدای دادوبیداد رو نشنیدن و نریختن تو، کارو تموم کن! بزنش!»

اما شیدا از کنترل خارج شده بود. گویی رشته‌ی افکارش پاره شده و میان تلی از جنون، عذاب وجدان و خاطرات تلخ گیر افتاده بود. در میان تنش و تبی که بر تمام وجودش حاکم بود، هر دو دستش را باز کرد و دو قبضه اسلحه را یکی به سمت سینه‌ی رایان و دیگری را درست به سمت پیشانیِ من نشانه رفت!

چشمان آبی‌اش خیس از اشکِ جنون بود. با بغضی که گلویش را می‌فشرد، جیغ کشید:
«هر دوتاتون رو می‌زنم! جفتتون لایق مرگید! تو رو می‌زنم رایان... به خاطر تمام این سال‌های نحس، به خاطر دروغات، به خاطر اسارتی که توش حبسم کردی و ذره‌ذره نابودم کردی! و تو رو سیاوش... تو رو هم می‌زنم! به خاطر اینکه هیچ‌وقت بهم فرصت جبران ندادی! درحالی که من پشیمون بودم، بدبخت و بی‌پناه بودم... اگه فقط یه بار، فقط یه بار منو می‌بخشیدی و پناهم می‌دادی، من توی دستای این بی‌همه‌چیز نمی‌موندم که با قرص‌های جورواجور ازم یه روانیِ زنجیری بسازه!»

در آن لحظه، با تمام کینه‌ای که سال‌ها در سینه‌ام سنگینی می‌کرد، دلم بعد از مدت‌ها به حال و روز تباه‌شده‌ی این زن سوخت. حقیقت عریان شده بود؛ او هم مثل من، قربانیِ یک نقشه‌ی شوم شده بود، خرد شده و از دست رفته بود... اما با تمام این ترحم، دیگر هیچ عشق و رغبتی درون قلبم نسبت به او وجود نداشت؛ تمام قلب من جای امنِ تکه‌ماهم، هایرون، بود و شیدا فقط نمادی از یک ویرانه‌ی قدیمی به حساب می‌آمد.

هنوز نگاهم روی لرزش انگشتان شیدا روی ماشه خشک شده بود که رایان از آشفتگیِ روحی و فریادهای او استفاده کرد؛ با حرکتی برق‌آسا و درنده‌خو، خودش را به سمت شیدا پرتاب کرد و دستانش را دور مچ‌های او قفل کرد تا اسلحه را از چنگش بیرون بکشد

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت325#

میان این کشمکشِ نفس‌گیر و درهم‌پیچیدنِ دست‌ها، ناگهان صدای کرکننده‌ی شلیکی، فضای خفه‌ی زیرزمین را شکافت. 

 

صدای شلیک مثل پتکی روی سرم فرود آمد. زمان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. با چشمانی خسته، تاریک و غرق در اندوه، زل زدم به پیکر رایان و شیدا. دستان شیدا از روی اسلحه‌ها سر خورد. زانوهایش تا شد و مانند پرنده‌ای که بال‌هایش را در اوج آسمان زده باشند، روی کف سیمانی و سردِ انبار افتاد. در کسری از ثانیه، پلک‌های خیسش روی هم افتاد و آن چشمان آبیِ پر از درد، برای همیشه در تاریکی فرو رفت.

 

دلم چنان به حالش سوخت و قلبم در قفسه‌ی سینه‌ام چنان فشرده شد که انگار می‌خواست همان لحظه بترکد و از کار بیفتد. در میان بُهت و خون، تمام خاطرات گذشته مثل یک نوار فیلمِ پاره‌پاره از جلوی چشمانم گذشت؛ روزهای دوری که شیدا هنوز غرق در این منجلاب نشده بود، لحظاتی که بی‌دغدغه می‌خندید و هنوز سایه‌ی شوم رایان روی زندگی‌اش نیفتاده بود. او فقط یک قربانی بود، دختری که برای نجات پدرش، خودش را در این گرداب غرق کرد و حالا، جانش را هم روی همین قمار باخته بود.

 

درد، کینه، حسرت و جنون دست به دست هم دادند. احساس می‌کردم کوهی از سرب روی سینه‌ام آوار شده است. از اعماق وجودم، از تاریک‌ترین و مجروح‌ترین کنجِ روحم، نعره‌ای کشیدم که تمام دیوارهای نمورِ انبار را لرزاند؛ نعره‌ای برای پدرم که بی‌گناه دق کرد، برای شیدا که جوانی‌اش تباه شد، برای خودم و برای تمام این سال‌های سوخته و بربادرفته:

«نههههههههههه... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...»

 

تمام خشم و زهرِ انباشته‌ی این سال‌ها را با همان فریادِ خراشدار از حنجره‌ام بیرون فرستادم. انگار آن نعره، آخرین نفس‌هایی بود که در بدنم جریان داشت. غم سنگینی که با دیدن مرگ شیدا صدچندان شده بود، داشت ذره‌ذره جانم را می‌گرفت. پلک‌هایم سنگین شد و سرم روی سینه‌ام افتاد. 

 

داشتم از حال می‌رفتم که ناگهان درِ فلزی انبار با شدت و صدای مهیبی به دیوار کوبیده شد. در میان دیدِ تار و غبارآلودم، قامت آشنای صدرا و نیکان را دیدم که همراه با چند مرد مسلح به داخل یورش بردند. صدای فریادهای صدرا و صدای کشیده شدن گلنگدن‌ها در فضا پیچید و تمام اسلحه‌ها در یک لحظه به سمت چهره‌ی مبهوت رایان نشانه رفت.

 

اما دیگر توانی برای تماشا کردن نداشتم. درد گلوله و خونریزی، آخرین قطره‌های مقاومتم را مکیده بود. همان‌جا، در میان هیاهوی نجات و بوی باروت، پلک‌هایم بسته شد و در اعماقِ یک سیاهیِ مطلق و بی‌انتها غرق شدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت326#

  هایرون

نگاهم به گل‌های قالی خشک شده بود، اما چیزی نمی‌دیدم. سرم هنوز از اثرات آن کابوس طولانی و داروها گیج می‌رفت. فضای خانه، که همیشه برایم امن‌ترین نقطه جهان بود، حالا مثل یک قفس تنگ به نظرم می‌رسید. صدای قدم‌های عصبی و سنگین پدرم، سکوت ملتهب اتاق را می‌شکافت. او طول و عرض اتاق را با قدم‌های بلند طی می‌کرد و سینه‌اش از شدت خشم و نگرانی به شدت بالا و پایین می‌رفت.

 

پدرم، مسعود، مردی که همیشه کوه آرامش بود، حالا مثل آتشفشانی در آستانه فوران به نظر می‌رسید. ایستاد و با چشمانی که از بی‌خوابی و استرس سرخ شده بودند، به من خیره شد. 

«آخرش که چی، هایرون؟» صدایش می‌لرزید، اما پر از تحکم بود. «تا کی می‌خوای لاله‌مونی بگیری؟ می‌پرسم اون بی‌شرف‌ها کی بودن؟ تو رو برای چی دزدیدن؟ با تو چیکار داشتن؟!»

 

بغض راه گلویم را بسته بود. اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم می‌غلتیدند، اما این بار دیگر اشک‌هایم هیچ تاثیری روی قلب پر از درد و خشم پدرم نداشت. قبلاً با یک قطره اشکم آسمان را به زمین می‌دوخت، اما حالا، این گریه‌ها فقط آتش عصبانیتش را تندتر می‌کرد. 

با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد، نالیدم: «به خدا نمی‌دونم بابا... من هیچی نمی‌دونم...»

 

پدرم دستش را با کلافگی در موهای جوگندمی و آشفته‌اش کشید. چهره‌اش به طرز عجیبی در هم ریخته و پیرتر از همیشه به نظر می‌رسید. شانه‌هایش افتاده بود و غرور پدرانه‌اش زیر بار این بی‌پناهی ترک خورده بود.

«نمی‌دونی؟!» پوزخندی تلخ زد و صدایش را کمی بالاتر برد: «امروز کله‌ی سحر رفتم همون شرکتِ لعنتی. رفتم یقه اون رئیسِ بی‌صفتت رو بگیرم که دخترم رو وارد چه بازی کثیفی کرده. می‌دونی چی دیدم؟ پرنده پر نمی‌زد! شرکت تعطیل بود، درها قفل، انگار گرد مرگ پاشیده بودن اونجا. هیچ‌کس نبود!»

 

قلبم با شنیدن این حرف فرو ریخت. شرکت تعطیل بود؟ سیاوش کجا بود؟ 

پدرم انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت و با قاطعیتی که جای هیچ بحثی نمی‌گذاشت، گفت: «فردا اول وقت می‌رم کلانتری. از دست این سیاوشِ بی‌همه‌چیز شکایت می‌کنم. پای تو رو به چه کثافت‌کاری‌هایی باز کرده که نصفه‌شب می‌ریزن دختر منو می‌دزدن؟ گوش کن هایرون... از امروز به بعد، تو دیگه هیچ حق نداری پات رو تو اون خراب‌شده بذاری. همکاری تو با اون شرکت و اون آدم برای همیشه تموم شد! فهمیدی؟»

 

دیگر منتظر جوابم نماند. با چهره‌ای درهم‌شکسته و قامتی که از غصه خمیده شده بود، از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.

 

با رفتنش، سکوتی مرگبار اتاق را بلعید. زانوهایم را در آغوش گرفتم و سرم را روی آن‌ها گذاشتم. دلم از دست سیاوش خون بود. چرا هیچ خبری از او نبود؟ چرا بعد از آن همه وحشت و سیاهی، حتی یک نفر را نفرستاده بود تا ببیند من زنده‌ام یا مرده؟ مگر من به خاطر او در آن ویلای جهنمی اسیر نشده بودم؟ 

حس بدی مثل یک پیچکِ سمی دور قلبم می‌پیچید. تمام آن لحظات، آن نگاه‌های عمیق، آن حرف‌ها... همه داشت در ذهنم رنگ می‌باخت. با خودم زمزمه کردم: *«فقط... فقط اگه خیالم راحت بشه که سالمه و از دست اون روانی جون سالم به در برده، دیگه برای همیشه قیدشو می‌زنم. برای همیشه از زندگیم می‌ندازمش بیرون.»*

 

اما این بی‌خبری داشت دیوانه‌ام می‌کرد. گوشی‌ام را در آن اتفاقات از دست داده بودم و حالا حتی یک راه ارتباطی نداشتم. باید در اولین فرصت یک گوشی می‌خریدم. فکرم به هزار راه رفت. آدرس خانه‌اش! خواستم آدرسش را به یاد بیاورم تا شاید خودم بروم و خبری بگیرم، اما مغزم یاری نمی‌کرد. 

به خودم نهیب زدم: *«دختره‌ی سر به هوا! احمق! اون شب تو اون مهمونی نامزدیِ مسخره و سوری، انقدر استرس داشتی و درگیر نقش‌بازی‌کردن بودی که حتی یادت نموند ماشین از کدوم خیابون‌ها رفت و آدرس اون عمارت کجا بود!»* از دست حواس‌پرتی خودم کلافه بودم و چنگ در موهای بلند و موج‌دارم انداختم.

 

در همین افکار غوطه‌ور بودم که درِ اتاق به آرامی باز شد. سرم را بالا آوردم و با دیدن هانا، بغضم دوباره ترکید. با آن شکم بزرگ و برآمده‌اش که حالا خانه امن دوقلوهایش بود، با قدم‌هایی کند و محتاط به سمتم آمد. چهره‌ی مهربانش پر از نگرانی بود.

 

به لبه‌ی تخت که رسید، دیگر نتوانستم تحمل کنم. خودم را در آغوشش انداختم. دستان گرمش دور شانه‌های لرزانم حلقه شد و سرم را به سینه‌اش فشرد.

با گریه نالیدم: «هانا... دارم دیوونه می‌شم... سرم داره منفجر می‌شه.»

هانا درحالی‌که موهایم را با ملایمت نوازش می‌کرد، بوسه‌ای بر سرم زد و با صدایی که از بغض می‌لرزید گفت: «جانِ دلِ خواهر... گریه کن. بریز بیرون این دردا رو. خدا می‌دونه وقتی فهمیدم چی شده، این بچه‌ها تو شکمم چطور خودشون رو مچاله کردن. دلم هزار راه رفت تا دوباره دیدمت... تو که می‌دونی جونِ من به جونِ تو بنده، مگه نه؟»

 

حضورش، بوی تنش و گرمای آغوشش، مرهمی موقت بر روانِ ازهم‌گسیخته‌ام بود. اما اضطرابِ بی‌خبری همچنان مثل خوره روحم را می‌جویید. از آغوشش بیرون آمدم و با چشمانی ملتمس و خیس از اشک نگاهش کردم.

«هانا... گوشیت رو می‌دی؟ توروخدا... فقط یه زنگ.»

 

هانا بی‌هیچ حرفی، گوشی‌اش را از جیب لباس گشادش بیرون آورد و به دستم داد. با انگشتانی که به شدت می‌لرزیدند، شماره‌ی سیاوش را که مثل حکاکی روی سنگ در حافظه‌ام مانده بود، گرفتم. گوشی را به گوشم چسباندم. قلبم در سینه‌ام می‌کوبید. 

*«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد...»*

 

نفسم را با حرص بیرون دادم. دوباره شماره‌گیری کردم؛ این بار شماره‌ی شرکت. بوق آزاد می‌خورد... یک بار، دو بار، ده بار... هیچ‌کس جواب نداد. حرف پدرم درست بود، آنجا پرنده هم پر نمی‌زد.

با استیصال به صفحه گوشی خیره شدم. باید به صدرا زنگ می‌زدم. او همیشه همه‌چیز را می‌دانست. او دست راست سیاوش بود. خواستم شماره‌اش را بگیرم، اما دستم روی صفحه کلید خشک شد. ذهنم کاملاً خالی بود. شماره‌اش فقط در گوشی خودم ذخیره بود و من حتی یک رقم از آن را حفظ نبودم.

 

گوشی از دستم روی تخت افتاد. میان این چهاردیواری، بدون آدرس، بدون شماره، و با پدری که شمشیر را از رو بسته بود، تنهاتر از هر زمان دیگری در تاریکیِ این بی‌خبری غرق شده بودم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت327#

مثل دیوانه‌ها شده بودم؛ درونم طوفانی به پا بود که چشمم را روی همه‌چیز می‌بست. انگار نه انگار که بعد از مدت‌ها هانا را می‌دیدم و او با آن وضعیت سنگینش فقط برای آرام کردن من به آنجا آمده بود. بی‌توجه به نگاه نگرانش، از روی تخت پریدم و چنگ زدم به دستگیره‌ی کمد لباس‌ها. تندتند و با دستانی که هنوز از ضعف می‌لرزیدند، لباس‌هایم را بیرون کشیدم. نمی‌توانستم در این اتاق خفه‌کننده بمانم و منتظر معجزه باشم؛ باید خودم می‌رفتم و با چشم‌های خودم دنبال حقیقت می‌گشتم.

 

هانا که با چشمانی گردشده و حیرت‌زده حرکات جنون‌آمیزم را تماشا می‌کرد، با نگرانی نیم‌خیز شد و گفت: «کجا می‌خوای بری هایرون؟ تو هنوز حالت جا نیومده، باید استراحت کنی!»

 

لباس‌هایم را پوشیدم، به سمتش رفتم و بوسه‌ای تند و پر از شرمندگی روی گونه‌ی تب‌دارش نشاندم. 

«شرمنده هانا جون... الان وقت ندارم، بعداً همه‌چیز رو مفصل برات تعریف می‌کنم.» شالم را روی موهایم انداختم و با لحنی ملتمسانه اضافه کردم: «وقتی مامان اومد، بگو رفته به عزیز و بنفشه سر بزنه. زودی برمی‌گردم... فقط اگه اشکال نداره، گوشیت رو با خودم می‌برم.»

 

هانا که از این حجم از شتاب‌زدگی و رفتارهای عجیبم دهانش باز مانده بود، نفس عمیقی کشید. با چشمانی که هنوز رگه‌هایی از ترس در آن بود، سر تکان داد: «باشه... باشه، ایرادی نداره. ببرش. فقط تو رو خدا مراقب خودت باش. زودی برگرد، خودت که می‌بینی حال بابارو... اگه بفهمه نیستی قیامت می‌کنه.»

 

بدون اینکه جواب دیگری بدهم، از خانه بیرون زدم. پاهایم روی زمین بند نبود. مثل یک آدم جنون‌زده، اولین ماشینی را که دیدم دربست گرفتم و به سمت شرکت راه افتادم. نمی‌توانستم حریف این قلبِ بی‌قرار و پرآشوبم بشوم. باید کاری می‌کردم تا از این بلاتکلیفی و خفگیِ بی‌خبری دربیایم. در تمام طول مسیر، تصویر سیاوش با آن موهای بلند، موج‌دار و مشکی‌اش، و چهره‌ی سرد آدم‌هایش مثل یک رویا و کابوسِ درهم‌تنیده از جلوی چشمانم می‌گذشت؛ واقعیتی که حالا انگار فرسنگ‌ها از من فاصله گرفته بود. باید با او حرف می‌زدم. حرف‌های زیادی روی دلم تلمبار شده بود که داشت خفه‌ام می‌کرد.

 

ماشین که ترمز کرد، کرایه را روی صندلی انداختم و به سمت برجِ شیشه‌ای دویدم. وارد لابی که شدم، نگهبان شیفت با دیدن چهره‌ی آشفته‌ام از جایش نیم‌خیز شد تا چیزی بگوید، اما بی‌معطلی و بدون اینکه نگاهش کنم، خودم را به داخل آسانسور پرت کردم و دکمه‌ی طبقه را فشردم. با بالا رفتنِ سریع آسانسور، معده‌ام به هم پیچید و سرم به شدت گیج رفت. چشمانم را بستم و به دیواره‌ی استیل تکیه دادم. چاره‌ای نداشتم، باید این سرگیجه‌ی لعنتی را تحمل می‌کردم.

 

آسانسور ایستاد. با قدم‌هایی لرزان بیرون پریدم و پشت درِ بزرگ و آشنای شرکت ایستادم. دستم را روی زنگ گذاشتم و بی‌وقفه فشار دادم. صدایی نیامد. با مشت به جانِ درِ چوبی و سنگین افتادم. حسابی زنگ را فشردم و در را کوبیدم، اما سکوت مطلقِ راهرو به رخسارم سیلی می‌زد. بابا حق داشت... انگار هیچ‌کس داخل نبود. شرکت متروکه به نظر می‌رسید.

 

نفسم را با ناامیدی بیرون دادم و به در تکیه زدم. همان لحظه، در میان آن تاریکی و استیصال، نامی در ذهنم جرقه زد: *«مریم!»*

انگار برقِ امید در دل و روحِ مرده‌ام خروشید. چشمانم باز شد. چرا زودتر به فکرم نرسید؟ او مسئول هماهنگی‌ها بود و حتماً چیزی می‌دانست. خوشبختانه شماره‌اش جزو معدود شماره‌هایی بود که از حفظ بودم. بی‌معطلی گوشیِ هانا را درآوردم، شماره را گرفتم و دوباره پریدم توی آسانسور.

 

همین که صدای بوقِ آزاد در گوشم پیچید، آسانسور به همکف رسید. تا مریم تماس را وصل کرد، از کابین پیاده شدم و بی‌توجه به نگاه پرسشگر نگهبان، از برج بیرون زدم تا هوای آزاد به ریه‌هایم برسد.

صدای خواب‌آلود و متعجب مریم پیچید: «بله؟»

هول‌زده گفتم: «مریم... منم هایرون. خوبی؟»

 

مریم جا خورد. صدایش در لحظه تغییر کرد و موجی از دلتنگی و گلایه در آن دوید: «هایرون؟! هیچ معلومه تو کجایی دختر؟ چرا گوشیت خاموشه؟ دلم هزار راه رفت! چند بار به شرکت کیش و حتی شماره‌ی مادرت زنگ زدم، انگار هیچ‌کس بهت وصل نبود. چی شده؟»

 

حوصله‌ی حاشیه رفتن نداشتم. می‌خواستم فوری بروم سر اصل مطلب. میان خیابان قدم می‌زدم و گفتم: «مریم جان، بعداً همه‌چیز رو برات تعریف می‌کنم. گوشیم افتاد تو آب سوخت... جریانش مفصله. تو از صدرا خبر داری؟ چرا شرکت تعطیله؟»

 

مریم با تعجب پرسید: «مگه تو تهرانی؟»

کلافه، دست آزادم را به پیشانی‌ام کشیدم و چشم‌هایم را روی هم فشردم. «آره، تهرانم! تو فقط بگو ازش خبر داری یا نه؟»

 

صدای مریم جدی‌تر شد: «خبر که... نه، راستش خبر خاصی ندارم. فقط دو روز پیش اومد شرکت، یه سری مدارک برداشت و گفت یه مدت شرکت به حالت تعلیق درمیاد. چیز دیگه‌ای نگفت، منم چیز زیادی نمی‌دونم.»

نفس در سینه‌ام حبس شد. با عجله پرسیدم: «شماره‌شو چی؟ شماره‌ی صدرا رو داری؟»

 

مریم که حالا لحن صدایش پر از شک و دلهره شده بود، گفت: «هایرون... داری نگرانم می‌کنی دختر. چی شده؟ مُردم از استرس! اتفاقی افتاده؟»

بغضم را به سختی قورت دادم و با لحنی که در آستانه‌ی التماس بود، گفتم: «مریم، خواهش می‌کنم... الان هیچی نپرس. فقط بگو شماره‌اش رو داری یا نه؟»

 

مریم نفس عمیقی کشید و تسلیم شد: «آره... آره دارم. قطع کن، الان برات پیامک می‌کنم.»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت328#

 

ـ

پیامک مریم که روی صفحه نقش بست، بدون مکث روی شماره‌ی صدرا زدم. قلبم توی دهانم می‌کوبید، اما به جای بوقِ آزاد، صدای سرد و بی‌روح اپراتور توی گوشم پیچید: *«مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد...»*

گوشی را پایین آوردم و با حرص زیر لب غریدم: «لعنتی!» 
ناامیدی مثل یک آوارِ سنگین روی سرم خراب شد. وسط پیاده‌رو خشکم زده بود. به کدام در باید می‌زدم؟ دستم به هیچ‌جا بند نبود و این قفسِ بی‌خبری داشت نفس‌هایم را به شماره می‌انداخت. 

در همین استیصال بودم که گوشیِ هانا در دستم لرزید. اسم «مامان» روی صفحه بالا و پایین می‌شد. معلوم بود به خانه رسیده، جای خالی‌ام را دیده و حالا داشت زمین و زمان را به هم می‌دوخت که چرا با این حالِ نزار گذاشته‌اند از خانه بیرون بروم. اصلاً توانِ شنیدن سرزنش‌ها و نگرانی‌هایش را نداشتم؛ دکمه‌ی رد تماس را زدم و تندتند تایپ کردم: *«نگران نباش، دارم برمی‌گردم خونه.»*

دیگر ماندن در خیابان فایده‌ای نداشت. با تنی خسته و روانی که مثل یک کلافِ سردرگم پیچ خورده بود، به خانه برگشتم. درِ ورودی را که باز کردم، صدای همهمه‌ی محوی از سالن می‌آمد. قدم به داخل گذاشتم، اما با دیدنِ آرمان که روی مبل نشسته بود، حس کردم تمام اعصابم مثل یک سیمِ لخت اتصالی کرد. 

می‌دانستم از روی نگرانی آمده تا به من سر بزند؛ می‌دانستم نیتش خیر است، اما من در آتشِ شعله‌های درونیِ خودم جلز و ولز می‌کردم. ذهنم پیشِ سیاوش و آن شرکتِ متروکه بود و حالا اصلاً تاب و تحملِ لبخندها و دلسوزی‌های معمولِ خانوادگی را نداشتم.

مامان تا چشمش به من افتاد، از جا پرید. صورتش از شدت نگرانی و حرص سرخ شده بود. با قدم‌های تند به سمتم آمد و بی‌مقدمه شروع کرد: «آخه دختره‌ی سرتغ! تو با این رنگِ مثل گچت پاشدی کجا رفتی؟ مگه تو استراحت نداری؟ نمی‌گی بابات بیاد ببینه نیستی، این خونه رو روی سرمون خراب می‌کنه؟ جون به لبم کردی تا برگردی!»

آرمان هم با دیدن من بلافاصله از روی مبل بلند شد. نگاهش پر از دلواپسی بود. چند قدم جلو آمد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام‌بخش باشد، گفت: «سلام هایرون جان... بهتری؟ وقتی خاله گفت نیستی، بند دلم پاره شد. آخه با این حال و روزت کجا رفتی؟ ببین رنگ به رو نداری... بشین، برات یه لیوان آب بیارم.»

حضورش، حرف‌هایش و حتی لحنِ مهربانش مثل سوهانی روی روحِ خراشیده‌ام کشیده می‌شد. دلم می‌خواست فریاد بزنم و بگویم فقط رهایم کنید، اما توانی برای بحث نداشتم. نگاهم از روی صورت نگرانِ آرمان و چهره‌ی برافروخته‌ی مامان سر خورد و به هانا رسید. 

هانا کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود. دستش روی شکمِ برآمده‌اش بود و با چشم‌هایی گردشده و پر از تعجب نگاهم می‌کرد. نگاهش پر از سوال بود؛ از شتاب‌زدگی رفتنم تا این بازگشتِ زودهنگام و بی‌حاصل. انگار با چشم‌هایش می‌پرسید: *«چی شد؟ چیزی فهمیدی؟ چرا این‌قدر زود برگشتی؟»*

اما من هیچ جوابی برای نگاهِ منتظر هانا نداشتم. سرم را پایین انداختم. درونم طوفانی از بی‌کسی و بلاتکلیفی زبانه می‌کشید و جز خاکستری از امیدهای سوخته، هیچ‌چیز در دستم نبود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت329#

 

روی مبل کنار هانا مچاله شده بودم و حضور سنگین آرمان و نگاه‌های نگران مادرم مثل طنابی دور گردنم می‌پیچید. فضای خانه پر از سکوت کلافه‌کننده‌ای بود که با صدای چرخش کلید در قفل، ناگهان در هم شکست. 

پدرم وارد شد. قدم‌هایش محکم، پرشتاب و کوبنده بود. نگاهش... نگاهش دیگر فقط نگران نبود؛ آتشی از خشم، دلخوری و نفرتی عمیق در نی‌نی چشمانش موج می‌زد. فضای اتاق با ورودش سنگین‌تر شد. بی‌آنکه حتی جواب سلامِ دست‌پاچه‌ی آرمان را بدهد، یکراست به سمت میز جلوی مبل آمد. 

دستش را بالا برد و چند قطعه عکس چاپ‌شده را با خشمی مهارنشدنی روی میز شیشه‌ای پرت کرد. عکس‌ها روی میز پخش شدند. 
با صدایی که از شدت غضب دورگه شده بود، غرید: «اینا چیه، هایرون؟!»

نفسم در سینه حبس شد. نگاهم روی عکس‌ها خشکید و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. عکس‌هایی از آن مهمانی کذایی و صوری! خودم بودم، با آن لباس شبِ پرزرق‌وبرق و آرایش غلیظ، درست کنار سیاوش ایستاده بودم. در میان انبوهی از جمعیت ناشناس، نگاه‌هایمان به هم گره خورده بود و دستش پشت کمرم قرار داشت. همه‌چیز در آن عکس‌ها به طرز وحشتناکی واقعی و عاشقانه به نظر می‌رسید.بنددلم پاره شدعرق سردروی کمرم نشست

آرمان با اخمی عمیق خم شد و یکی از عکس‌ها را برداشت. رنگ از رخسارش پرید. هانا هم با دستانی لرزان عکس دیگری را چنگ زد و با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود، بین من و تصویرِ توی دستش مردد ماند.

زانوانم سست شده بود، اما با آخرین توانم از جا بلند شدم. نگاهم را به چشمان عصبی و پرخونِ بابا دوختم. قلبم طوری به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید که حس می‌کردم دنده‌هایم در حال شکستن است. 

مادرم که تازه متوجه عمق فاجعه شده بود، جلو آمد. نگاهی به عکسِ توی دست هانا انداخت و رنگ صورتش مثل گچ سفید شد. با صدایی لرزان رو به پدرم گفت: «اینا چین مسعود؟!»
پدرم پوزخندی زد که از هزار سیلی دردناک‌تر بود. با انگشت به من اشاره کرد و گفت: «از دخترت بپرس!»

مادرم با استیصال نالید: «ای بابا... یکی بگه آخه اینجا چه خبره؟!»

حال و هوایم غیرقابل توصیف بود. حس می‌کردم زمین زیر پایم دهان باز کرده و مرا به اعماق تاریکی می‌کشد. مغزم قفل کرده بود. چه کسی این عکس‌ها را گرفته بود؟ چه کسی آن‌ها را به پدرم رسانده بود؟ لبانم از هم باز می‌شد تا چیزی بگویم، اما هیچ صدایی از حنجره‌ام خارج نمی‌شد. فقط می‌لرزیدم؛ مثل بید در برابر طوفانی که قرار بود همه‌چیزم را نابود کند.

هانا که سعی می‌کرد در آن بلبشو کمی منطقی باشد، با صدای ضعیفی پرسید: «بابا... این عکس‌ها رو از کجا آوردین؟»

پدرم نفس عمیق و لرزانی کشید. غرورِ جریحه‌دار شده‌اش در تک‌تک کلماتش هویدا بود: «یک خانمی آورد تو مغازه... جلوی اون همه آدم، جلوی شاگردم و مشتری‌ها، عکس‌ها رو کوبید رو میز. با وقاحت تمام تو چشم‌های من زل زد و تهدیدم کرد که به دخترم بگم پاشو از زندگی پسرش سیاوش بیرون بکشه!» 

پدرم مکثی کرد، نگاه پر از سرزنشش را به چشمانِ خیس من دوخت و با پوزخندی زهرآلود ادامه داد: «خبر ندارین؟ دخترِ یکی‌یدونه‌مون، دور از چشم ما نامزد کرده،بلندشده رفته توجمع خانوادگی انهادوش به دوش پسره......!»

این کلمات مثل پتک روی سر مادرم فرود آمد. با دو دست محکم به صورت خودش کوبید و فریاد کشید: «یا حضرت عباس! چی داری می‌گی مسعود؟!» 
سپس با چشمانی پر از اشک و وحشت به سمت من برگشت، شانه‌هایم را گرفت و تکان داد: «بابات چی می‌گه هایرون؟! راست می‌گه؟ تو... تو چیکار کردی با آبروی ما،باخودت،اگه کسی بشنوه اگه این عکس هادست به دست بچرخه،؟!»

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت330#

تمام دنیا بر سرم خراب شده بود... قدرت گفتن یک کلمه را هم نداشتم. تمام بدنم مثل بید می‌لرزید. سیاوش نبود... در این جهنم حضور نداشت و حالا باید تمام بار این درد و رسوایی را به تنهایی به دوش می‌کشیدم. تمام حواسم پی بابا بود؛ قامتش در نظرم تکیده و درهم‌شکسته می‌آمد.

 

ناگهان با فریادی که از عمق جانش کشید، از جا پریدم. بند دلم پاره شد و قطرات اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایم جاری شدند.

بابا با صدایی که از خشم و بغض دورگه شده بود غرید: «این بود؟! این بود جواب اون همه محبت و اعتمادهای من؟ چرا با من این کارو کردی هایرون؟ الان جواب همه سوالامو گرفتم... همه این مدت بازی خوردیم! احمق فرض شدیم!»

 

مامان که انگار تازه قطعات پازل در ذهنش جفت‌وجور شده بود، با صدایی رنجور و ناباور گفت: «یعنی... یعنی این مدت که گفتی برای کار به کیش رفتی، برای این کارا بود؟»

 

بالاخره از چیزی که همیشه وحشت داشتم، به سرم آمد. در دادگاهی بدون وکیل و بی‌هیچ پناهی ایستاده بودم و داشتم از نگاه تک‌تکشان قضاوت می‌شدم. با صدایی که به زحمت از گلویم خارج می‌شد، نالیدم: «نه به خدا... این‌جوری که فکر می‌کنید نیست...»

 

مامان با گریه و التماس به سمتم خیز برداشت: «پس چجوریه؟ بگو که این عکس‌ها ساختگیه! بگو فتوشاپه... بگو دروغه هایرون!»

 

بابا پوزخند غریبی زد؛ پوزخندی که قلبم را هزار تکه کرد. «منم اولش مثل تو فکر می‌کردم زن. با خودم گفتم حتماً پاپوشه. عکس‌ها رو بردم یه عکاسی معتبر نشون دادم، ولی... ولی این عکس‌ها از هر چیزی که فکرشو کنی واقعیت داره. هیچ دستکاری تو کار نیست.»

 

با این حرف، آخرین طناب امید پاره شد. آرمان که تا آن لحظه صامت و رنگ‌پریده گوشه‌ای ایستاده بود، با حالی خراب و شانه‌هایی افتاده، نگاه پر از یأسی به من انداخت. انگار او هم در آن لحظه تمام رویاهایش را باخته بود. زیر لب زمزمه‌وار و با صدایی شکسته با همه خداحافظی کرد و مثل سایه‌ای از خانه بیرون رفت. رفتنش، سنگینی فضا را دوچندان کرد. هانا با چشمانی اشک‌بار سعی می‌کرد مامان را که حالا بی‌تابانه روی مبل افتاده بود، آرام کند.

 

نگاهم دوباره به بابا افتاد. یک دستش را محکم روی قفسه سینه‌اش، درست روی قلبش فشرده بود و نفس‌نفس می‌زد. وقتی نگاهش را از من گرفت، حس کردم روح از تنم جدا شد. با صدایی که سردی‌اش تا استخوانم نفوذ کرد، گفت: «تو از اعتماد من به خودت سوءاستفاده کردی. کمر منو شکستی دختر... از امروز به بعد، دیگه من دختری به اسم هایرون ندارم.»

 

تمام دنیا داشت جلوی چشمانم تاریک می‌شد. این جمله مثل حکم اعدام بود. میان هق‌هقِ بی‌امان گریه‌هایم، قدمی لرزان به سمتش برداشتم. بابایم... کسی که تمام دنیای من و تکیه‌گاهم بود، حالا طوری نگاهم می‌کرد که انگار یک غریبه‌ی منفورم. دیگر در نگاهش آن محبت و گرمای همیشگی موج نمی‌زد؛ فقط یک خلأ سرد و تاریک از ناامیدی بود.

 

مامان میان گریه‌هایش نالید و به سینه‌اش کوبید: «ما هم مقصریم مسعود... نباید اجازه می‌دادیم بره تو اون شرکت کار کنه. چقدر بهت گفتم نره، تو گفتی بدوش، بذار بره روی پای خودش وایسه... اینم عاقبتش!»

 

حال و هوای خانه به هم ریخته بود. صدای هق‌هق مامان، نفس‌های سنگین و دردناک بابا و نگاه‌های پر از دلهره‌ی هانا، فضا را به یک ماتم‌کده تبدیل کرده بود. انگار دیوارهای خانه به هم نزدیک می‌شدند تا مرا خفه کنند. بدنم کاملاً بی‌رمق بود و پاهایم توان ایستادن نداشتند. با بغضی خفه‌کننده که راه نفسم را مثل یک سنگ بزرگ بسته بود، میان گریه زمزمه کردم: «جریان... اون‌جوری که شما فکر می‌کنید نیست... به خدا نیست...»

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت331#

کدوم جریان؟!» صدای بابا مثل رعد در فضای خفقان‌آور خانه پیچید. توازباورمن به خودت سواستفاده کردی به خانوادت به من که برات چیزی کم نزاشتم خیانت کردی! تومیدونستی پنهان کاری ودروغ خط قرمزاین خانه وخانواده است ولی بازانجام دادی. 

زانوهایم سست شد و با تن لرزان روی فرش افتادم. دست‌هایم را به سمت پاهای بابا دراز کردم. صدایم دیگر شبیه صدای خودم نبود؛ از ته چاهی از درد و وحشت بالا می‌آمد: «بابا... تو رو خدا فقط یه دقیقه نگام کن! بابا جونِ هایرون یه لحظه گوش بده... به خدا،همه‌ش بازی بود! اون مهمونی واقعی نبود... من هیچ‌وقت بهت خیانت نکردم بابا... باورم کن، التماست می‌کنم باورم کن!»

 

اشک، دید چشمانم را تار کرده بود و صورتم از سوزش هق‌هق‌ها می‌سوخت. خودم را روی زمین کشاندم تا به او برسم، تا دستش را بگیرم و گرمای پدری‌اش را دوباره حس کنم، اما بابا یک قدم عقب رفت؛ طوری که انگار با یک غریبه‌ی خطرناک روبه‌رو شده است. نگاهش خالی و تاریک بود، انگار داشت به ویرانه‌ای نگاه می‌کرد که دیگر هیچ شباهتی به دخترش نداشت.

 

با صدایی خفه و لرزان گفت: «دیگه نشناختمت هایرون... از وقتی اون عکسا رو دیدم، هرچی تو ذهنم گشتم دختری به این اسم پیدا نکردم. تو اونی نبودی که من بزرگش کردم. من بهت اعتماد کردم دختر... پشتت وایسادم، اما تو با این اعتمادی که بهت داشتم چاه کندی زیر پای همه‌مون.»

 

«بابا به خدا این‌طور نیست!» میان ضجه‌هایم التماس می‌کردم و چنگ می‌زدم به هوایی که بوی خفگی می‌داد. «اونا واسم تله گذاشتن سیاوش... اون مرد هیچ نسبتی با من نداره... تورو به هرکی می‌پرستی حرفامو باور کن... من بی‌آبروت نکردم بابا!»

 

مامان با مشت به سینه‌اش می‌کوبید و ضجه می‌زد: «یا امام غریب... آبرومون رفت مسعود، زندگیمون خاکستر شد،ازفرداهمه جاپرمیشه که دخترمسعوددورازچشم همه نامزدکرده!» و هانا در گوشه‌ی سالن، دست روی شکمش گذاشته بود و با چشم‌های خیس و درمانده فقط گریه می‌کرد.

 

بابا ناگهان با صورتی برافروخته به سمتم خم شد. چشم‌هایش از شدت خشم و تحقیر سرخ شده بود. دستش با شتاب بالا رفت... تمام تنم منقبض شد و چشم‌هایم را از ترس بستم. بادِ سرد حرکت دستش را روی صورتم حس کردم؛ آماده‌ی سیلی بودم، اما ضربه‌ای فرود نیامد. 

 

چند ثانیه سکوت سنگینی میان خانه حاکم شد، تنها صدایی که می‌آمد نفس‌های بریده‌بریده و سنگین بابا بود. لای پلک‌هایم را باز کردم. دست بابا در هوا خشک شده بود. مشتش را آرام جمع کرد، دستش با عجز و انزجار پایین افتاد و با حسرتی که جانم را آتش زد، سرش را تکان داد.

 

با صدایی که از ته گلویش مثل آوار بیرون می‌ریخت، لب زد: 

«این سیلی رو باید قبلِ این ماجراها می‌زدم... الان دیگه فایده نداره. هرچقدر بقیه گفتن، زدم تو دهنشون. نخواستم ضعیف بار بیاین... گفتم دختره، بذار بره تو جامعه که یه روز اگه نبودم بتونه گلیمش رو از آب بکشه... ولی این سیلی رو تو به ما زدی هایرون!»

 

چند قطره اشک روی گونه‌های تکیده‌اش لغزید و با تلخی ادامه داد: 

«من روبه‌روی اون زن ایستادم... سینه‌مو سپر کردم و بهش گفتم حق نداره حرف بی‌ربط بزنه! نگو حرف من بی‌ربط بوده...میگفت خودش حلقه تودست هایرون داره،میگفت حتی فیلم اون مهمانی وتوفلش داره،ازهمه مهم ترمیگفت وقتی فهمیده بهش دروغ گفتن که مامثلاخارج ازکشوریم دیگه رازی به این وصلت نیست، اون عکس... اون مرد که کنارت دست‌تودستِ تو بود... اینا همون سیلی بود که زدی. اصلاً ازت توقع نداشتم دختر... بد کردی، خیلی هم بد کردی...»

 

پشتش را به من کرد و به سمت اتاق رفت. با هر قدمی که برمی‌داشت، حس می‌کردم بخشی از جانم زیر پاهایش کنده می‌شود. روی زمین مچاله شدم، پیشانی‌ام را به تار و پود سرد فرش چسباندم و در تاریکیِ آن سرزنش‌ها و نگاه‌های شکسته، بی‌صدا در خودم فرو ریختم.

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت332#

 

سرم گیج می‌رفت و هوای خانه آن‌قدر سنگین و مسموم شده بود که با هر نفس، تیغی در گلویم فرو می‌رفت. هنوز کف سالن، همان‌جا که بابا پشتم را خالی کرده بود، مچاله مانده بودم. دست‌هایم بی‌حس بودند و پیشانی‌ام از داغیِ شرم و اشک روی زمین می‌سوخت. حس می‌کردم بندبند وجودم از هم باز شده؛ مثل عمارتی که ستون‌هایش را با یک ضربه ویران کرده باشند. تمام وجودم درد می‌کرد، اما دردی که از استخوان نبود، از روحی بود که تکه‌تکه پیش پای خانواده‌ام قربانی شده بود.

مامان بعد از آن همه شیون و ضجه، دیگر نایی در تنش نمانده بود. با دست‌های لرزانش دو تا قرص آرام‌بخش بالا انداخت، روسری سیاهش را محکم دور سرِ دردمندش بست و با چشم‌هایی سرخ و بی‌رمق، بی‌آنکه حتی نیم‌نگاهی به من بیندازد، خودش را روی تخت اتاق خواب رها کرد و در خوابی سنگین و تلخ فرو رفت. 

بابا هم درِ اتاقش را قفل کرده بود. سکوتی که از پشت آن در چوبی می‌آمد، هزار بار از فریادهایش کشنده‌تر بود. تصویر لرزش دستش، قطره‌ی اشکی که روی گونه‌اش چکید و آن جمله‌ی خردکننده‌اش مدام در سرم پژواک می‌شد: *«این سیلی رو تو به ما زدی هایرون...»* تمام سلول‌های تنم از این قضاوت به درد می‌آمد. من دخترِ مسعود بودم؛ دختری که برای یک لبخند رضایت او جان می‌داد، و حالا شده بودم خنجری در قلبش.

صدای قدم‌های لرزان هانا سکوت سنگین خانه را شکست. آرام کنارم نشست و دست‌های سرد و لرزانم را میان انگشتان گرمش گرفت. با صدایی که از گریه گرفته بود، زمزمه کرد: «هایرون... پاشو آبجی، توروخدا این‌طوری نکن با خودت... پاشو یه لیوان آب بخور.»

سرم را به سختی بالا آوردم. چشم‌هایم از فرط اشک تار می‌دید. با صدای بریده‌بریده و بغضی که راه نفسم را بریده بود، نالیدم: «هانا... به خدا همه‌ش دروغه... بابا حتی نذاشت براش توضیح بدم... نگام نکرد هانا، دیدی چطور رومو خط کشید؟ من چطور تحمل کنم نگاه پر از نفرتِ بابا رو؟ دلم داره آتیش می‌گیره...»

هانا بغضش را فرو داد و موهای آشفته‌ام را از روی صورتم کنار زد. نگاهش پر از ترحم و غم بود، اما کلامش بر زخمم نمک پاشید: «هایرون... بهشون حق بده. هر پدری اون عکسا رو ببینه کمرش می‌شکنه. تو کار اشتباهی کردی آبجی... نباید وارد بازی این آدما می‌شدی. نباید پنهون‌کاری می‌کردی.»

حرف‌های هانا، آخرین بارقه‌های امیدم را خاموش کرد. وقتی حتی خواهرم، نزدیک‌ترین محرمِ اسرارم، این‌طور نگاهم می‌کرد، دیگر از بقیه چه انتظاری داشتم؟ آرام دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم و فقط به فرش خیره شدم. 

صدای تک‌بوق ماشینی از کوچه بلند شد. هانا با دستپاچگی به ساعتش نگاه کرد و با کرختی ایستاد. پالتو و شالش را مرتب کرد و گفت: «امیر اومده دنبالم... وقت دکتر دارم واسه چکاپ و معاینه. نمی‌تونم کنسلش کنم هایرون...» مکثی کرد، نگاه نگرانش را بین من و درهای بسته‌ی خانه چرخاند و اضافه کرد: «تو رو خدا تا برمی‌گردم مراقب خودت باش، با بابا دهن‌به‌دهن نذار.»

در که پشت سر هانا بسته شد، تنهاییِ مرگبار با تمام هیبتش روی سرم آوار شد. 

دیوارهای خانه انگار داشتند به هم می‌رسیدند تا خفه‌ام کنند. صدای نفس کشیدن خودم هم عذابم می‌داد. درِ بسته‌ی اتاق بابا مثل سنگ قبری بود که تمام گذشته‌ام را زیرش دفن کرده بودند. نمی‌توانستم بمانم؛ ماندن در این خانه یعنی هر لحظه مردن از سنگینیِ نگاه‌ها و سرزنش‌های ناگفته.

اشک‌هایم را با آستین پالتو پاک کردم. با پاهایی سست و بی‌رمق از جا بلند شدم، شالم را روی موهای بلند، مشکی و پریشانم مرتب کردم و کیفم را برداشتم. در این دنیایی که ناگهان برایم تاریک و بی‌رحم شده بود، فقط یک پناهگاه وجود داشت؛ یک آغوش که بوی آرامش می‌داد و بدون قضاوت، دردم را می‌فهمید. 

باید می‌رفتم خانه‌ی عزیز... 
عزیز تنها کسی بود که می‌توانست روی این دلِ سوخته و خون‌چکانم مرهم بگذارد؛ تنها کسی که هنوز شاید به چشم‌های دخترکانه‌ام اعتماد داشت. با قدم‌هایی لرزان و دلی آشوب، از خانه بیرون زدم و در خنکای گزنده‌ی کوچه گم شدم.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت333#

 

باد سرد عصرگاهی بی‌رحمانه به صورتم شلاق می‌زد و تارهای مشکی و مواج موهایم را از زیر شال بیرون می‌کشید تا روی گونه‌های یخ‌زده‌ام برقصاند. رد اشک‌ها روی صورتم با سوز سرما منجمد شده بود و تنم مثل بید می‌لرزید. دست‌هایم را تا اعماق جیب‌های پالتویم فرو بردم تا لرزش مداومشان را پنهان کنم، اما لرز اصلی از سرمای بیرون نبود؛ از درون داشتم متلاشی می‌شدم.

نگاه‌های سنگین و خردکننده‌ی بابا دست از سرم برنمی‌داشت. آن عکسی که روی میز پرت شده بود و تمام آن ماجرای تلخ که حالا شرافتم را به مسلخ برده بود... در همان هیاهو و تشنجِ نفس‌گیرِ خانه، از کار افتادن گوشی‌ام باعث شده بود در این شهر شلوغ و بی‌رحم، حس کنم تمام راه‌های ارتباطی‌ام با دنیا قطع شده است. نمی‌توانستم در این بی‌خبریِ کشنده بمانم. باید می‌فهمیدم چه بر سر سیاوش آمده و چرا همه‌چیز یک‌باره مثل بهمن روی سرم آوار شده است.

سر راهم به سمت خانه‌ی عزیز، با قدم‌هایی لرزان و بی‌جان وارد یک دفتر پیشخوان و فروشگاه موبایل در نبش خیابان شدم. تمام پس‌اندازی که در کارتم مانده بود را دادم؛ یک گوشی ساده خریدم و با کارت ملی‌ام تقاضای صدور مجدد سیم‌کارت قبلی‌ام را دادم. دست‌هایم هنگام امضا کردن فرم‌ها آن‌قدر می‌لرزید که متصدی با دلسوزی و تعجب نگاهم می‌کرد.

به محض اینکه سیم‌کارت جدید روی گوشی فعال شد و از مغازه بیرون آمدم، همان‌جا کنار پیاده‌رو ایستادم. قبل از هر کاری، صفحه‌ی پیامک‌ها را باز کردم. انگشت‌هایم از سرما کرخت شده بود، اما تندتند برای مامان تایپ کردم: *«سر راه یه گوشی و خط گرفتم. نگران من نباشید، اومدم خونه‌ی عزیز.»* پیام را فرستادم تا حداقل خیالشان از آوارگی‌ام راحت باشد؛ هرچند نمی‌دانستم در آن غوغای خانه اصلاً کسی حواسش به من هست یا نه.

سپس با اضطرابی که بندبند دلم را می‌لرزاند، شماره‌ی سیاوش را گرفتم. اما همان صدای سرد و بی‌روحِ همیشگی در گوشم پیچید: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد...»

چشم‌هایم را با درد بستم. شماره‌ی صدرا را گرفتم؛ بوق آزاد می‌خورد اما کسی جواب نمی‌داد. این سکوتِ مرموز و وحشتناک، بیشتر از تحقیرهای خانه سینه‌ام را می‌سوزاند. سیاوش کجایی؟ تو که همیشه مثل سایه بالای سرم بودی، حالا که دنیا روی سرم خراب شده کجایی؟ کجایی که ببینی بی‌پناهی چطور در این خیابان‌ها یقه‌ام را گرفته؟

وقتی به کوچه‌ی بن‌بست و آشنای خانه‌ی عزیز رسیدم، ناخودآگاه قدم‌هایم تندتر شد. زنگ قدیمی خانه را با انگشتی بی‌حس فشردم. چند لحظه بعد، با صدای چرخش کلید، درِ آهنی سبز باز شد و قامت خمیده اما مهربان عزیز در چارچوب در نمایان شد.

به محض اینکه نگاهش به صورت رنگ‌پریده و چشم‌های سرخ و گریه‌آلودم افتاد، دست لرزانش را روی سینه‌اش گذاشت: «یا امام غریب... هایرونِ من؟ چی شدی دخترم؟ چرا این شکلی شدی؟»

همین یک جمله، همین لحن نگران و پرمهر کافی بود تا تمام سدهای مقاومت و تودار بودنم فرو بریزد. بغضم با هق‌هقی تلخ و جان‌سوز ترکید. خودم را در آغوش گرمش انداختم، سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و عطر گلاب و آرامشِ چادرش را با تمام وجود نفس کشیدم؛ عطری که تنها پناهگاه امنِ این روزهایم بود.

عزیز هراسان مرا به داخل کشید، در را بست و در حالی که پالتوی سرد و خیسم را از تنم درمی‌آورد، مدام قربان‌صدقه‌ام می‌رفت: «بمیرم برات... یخ زدی مادر! بیا بشین کنار بخاری... مگه دنیا به آخر رسیده که این‌طور جون می‌کنی؟»

مرا روی مبل راحتی نشاند و پتوی بافته‌شده‌اش را دور شانه‌هایم پیچید. یک استکان چای تازه‌دم و نبات مقابلم گذاشت و خودش هم کنارم نشست. دست‌های چروکیده اما بی‌نهایت گرمش را روی دست‌های یخ‌زده‌ام گذاشت. نگاهم کرد؛ همان نگاهی که همیشه در اوج طوفان‌ها لنگرگاهم بود: «بگو هایرون... به عزیزت بگو کی دلِ نازکت رو این‌طور شیکونده؟»

با صدایی که از گریه می‌لرزید و واژه‌هایی که بریده‌بریده از میان لب‌هایم خارج می‌شد، نالیدم: «عزیز... بابا روم خط کشید... گفت دیگه دختری به اسم من نداره. مامان از گریه روانی شد و با قرص خوابید... حتی هانا هم باورش شد که من گناهکارم... هیشکی نذاشت حرف بزنم، هیشکی صدامو نشنید... فکر می‌کنن من یه دختر هوس‌باز و بی‌حیام که پشت سرشون پنهان‌کاری کردم...»

اشک‌هایم روی زانوهایم چکید. برای اولین بار، تمام سنگینی این راز مسموم را زمین گذاشتم. از روز اول گفتم؛ از اینکه سیاوش چطور وارد زندگی‌ام شد، از مهمانی اجباری، از مادری که می‌خواست از این ماجرا برای مقاصد خودش استفاده کند، و از این‌که چطور در این مسیرِ پرپیچ‌وخم، دل به نگاهِ مغرور اما دردمندِ سیاوش باختم. از چشم‌هایش گفتم، از آن غمی که گاهی در پس چهره‌ی خونسردش پنهان می‌کرد؛ انگار که خودش هم در دامی مهیب‌تر اسیر بود.

عزیز ساکت گوش داد. نه قضاوتم کرد و نه سرزنشم. فقط با بغض، دستی به موهای بلند و پریشانم کشید و خواست چیزی بگوید که ناگهان سرفه‌ای خشک امانش را برید. 

سرفه‌ها پشت سر هم و قطاری می‌آمدند. تن نحیف عزیز می‌لرزید. او سریع دستمالی از جیب پیراهنش درآورد و جلوی دهانش گرفت. شقیقه‌هایش از شدت سرفه بیرون زده بود. با وحشت نیم‌خیز شدم. وقتی سرفه‌هایش آرام گرفت و دستمال را از صورتش فاصله داد، دیدن لکه‌های سرخ خون روی سفیدی دستمال، قلبم را از حرکت انداخت.

با صدایی لرزان و چشم‌هایی گشادشده گفتم: «عزیز... خون؟ عزیز تو داری خون سرفه می‌کنی!»

عزیز دستمال را به سرعت مچاله کرد و توی جیبش برگرداند. لبخند بی‌جانی زد و با صدای گرفته و خسته‌اش گفت: «چیزی نیست مادر... نگران من نباش، دو ماهه همین‌جوری‌ام. یه سرماخوردگی کهنه‌ست که ولم نمی‌کنه.»

سپس دستم را محکم‌تر در دستش فشرد، با گوشه‌ی روسری‌اش اشک‌هایم را پاک کرد و با لحنی قاطع و مهربان گفت: «غصه نخور مادر، درست می‌شه... خودم با مسعود حرف می‌زنم. نمی‌ذارم این‌طوری با آبروی تو بازی بشه.»

نگاهم به گوشیِ نو و خاموشِ روی میز گره خورد. انگار زمین دهن باز کرده و بلعیدتش... دلشوره داشتم

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت334#

 

 

شب مثل چادری سیاه و سنگین روی شهر کشیده شده بود. سکوتِ خانه قدیمی عزیز فقط با صدای قل‌قل آرام سماور و تیک‌تاک ساعت دیواری شکسته می‌شد. سفره‌ی ساده‌ی شام وسط اتاق پهن بود؛ عطر دلنشین غذای عزیز در فضا پیچیده بود، اما برای من که انگار گلویم را با سیم خاردار بسته بودند، لقمه‌ها حکم زهر داشتند. 

گوشی ساده و نوِ روی طاقچه، مثل تکه‌ای یخ ساکت مانده بود. نه پیامی از طرف مامان آمد، نه تماسی از بابا. آن خط‌ونشان کشیدن‌ها و صدای در که با خشم روی هم کوبیده شده بود، هنوز در سرم اکو می‌شد. از سیاوش هم هیچ خبری نبود؛ گوشی‌اش همچنان خاموش بود و این برزخِ بی‌خبری بندبند جانم را می‌جوید. فقط اسم بنفشه بود که چند بار روی صفحه‌ی گوشی افتاد و لرزید، اما دست و دلم نمی‌رفت جواب بدهم. چه داشتم که بگویم؟ به او می‌گفتم در عرض چند ساعت، تمام دنیایم ویران شده و خودم هم مانده‌ام زیر آوارش؟

با قاشق توی بشقابم بازی می‌کردم و برنج‌ها را از این‌طرف به آن‌طرف می‌راندم. عزیز که روبروی من نشسته بود، لقمه‌ای نگرفت؛ فقط با نگاهی سرشار از غصه و دلسوزی تماشایم می‌کرد. ناگهان دوباره شانه‌هایش لرزید و سرفه‌های خشک و خفه‌اش بلند شد؛ سرفه‌هایی که این بار عمیق‌تر از قبل از سینه‌اش کنده می‌شد و رنگِ چهره‌اش را به کبودی می‌کشاند. سریع دستمالش را فشرد به دهانش. با هر بار سرفه‌اش، انگار قلب من هم در سینه مچاله می‌شد. دیدن رنجِ این زن که همیشه پناهم بود، در کنار زخم‌های خودم، عذابم را صدچندان می‌کرد.

از میان افکار تلخ و تاریکم بیرون آمدم، قاشق را کنار گذاشتم و با نگاهی نگران و ملتمسانه به چشم‌های مهربانش خیره شدم:
— عزیزجون... قول بده فردا اول وقت با هم بریم یه دکتر حسابی. این سرفه‌ها اصلاً شوخی‌بردار نیست، من دلم هزار راه می‌ره.

عزیز دستمال را به زحمت جمع کرد، لبخند خسته و کم‌رمقی روی لب‌های بی‌رنگش نشاند و با صدایی که هنوز از سرفه می‌گرفت، گفت:
— ای مادر... دیگه از من گذشته، من آفتاب لب بومم. تو غصه منو نخور فدات شم... اینا باد و بروتِ پیریه. یه چای بابونه دم می‌کنم، بخورم خوبِ خوب می‌شم. تو هم به هیچ‌چیزی فکر نکن، خدا بزرگه... دلتو بسپار به همون بالاسری، خودش گره از کار بنده ش باز می‌کنه.

حرف‌هایش از روی محبت بود، اما بند دلم با عبارت «آفتاب لب بوم» لرزید. دلم عجیب گرفته بود؛ سنگینی عجیبی روی سینه‌ام آوار شده بود و سرم از شدت گریه‌های بی‌پایان امروز، چنان تیر می‌کشید که کاسه‌ی چشم‌هایم می‌سوخت. 

طاقت ندیدم عزیز بلند شود. دستش را گرفتم، نشاندمش و گفتم: «تو استراحت کن عزیز.» 
سفره را آرام جمع کردم و به آشپزخانه‌ی کوچک بردم. ظرف‌ها را زیر شیر آب شستم؛ صدای برخورد آب با ظرف‌ها انگار مرثیه‌ای بود برای آرامشی که از خانه‌مان پر کشیده بود. 

وقتی برگشتم، عزیز تشک‌های پنبه‌ای و سنتی را کنار هم انداخته بود. ملحفه‌های تمیزِ سفید با طرح گل‌های ریز، بوی صابون و آفتاب می‌دادند. 

عزیز نگاهم کرد و با همان لحن آرامش‌بخش و مادرانه‌اش پرسید:
— هایرون جان... می‌خوابی مادر؟

نگاه مهربانی به صورت چروکیده و زلالش انداختم. تمام دنیا پشتم را خالی کرده بودند، اما این آغوش هنوز برای من بوی امنیت می‌داد. لبخند تلخی زدم و آهسته گفتم:
— اگه شما برام قصه بگید... می‌خوابم.

عزیز با مهربانی دستش را باز کرد. رفتم و کنارش، روی تشک دراز کشیدم. پتو را تا روی سینه‌ام بالا کشید. سرم را روی بازویش گذاشتم و دستم را دور تن بی‌دریغ—به مشامم خورد و صدای نفس‌های آرام و گرمش روی موهایم نشست. این تنها جایی در تمام این کره‌ی خاکی بود که می‌توانستم چشم‌هایم را ببندم و ترسی از خنجرهای پشت سرم نداشته باشم.

دست چروکیده‌اش میان تارهای بلند و مشکی موهایم به حرکت درآمد. با صدایی خسته اما به لطافت نسیم، شروع کرد:
— یکی بود، یکی نبود... غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود... توی یه شهر دور، یه دختر قشنگ بود با چشم‌های ماه و موهای شب...

صدایش ملایم و کش‌دار در گوشم طنین انداخت. با تمام سنگینی غمی که روی سینه‌ام آوار شده بود، با تمام دلشوره‌هایی که برای سیاوش و عاقبت این رسوایی داشتم، حریف رخوت و خستگی مفرط جسم و روحم نشدم. پلک‌های سنگینم آرام‌آرام روی هم افتادند و در خلسه‌ای عمیق فرو رفتم... 

به خواب رفتم؛ خوابی سنگین و تلخ، که بعدها هزاران بار با گریه آرزو می‌کردم کاش هیچ‌وقت، هیچ‌وقت چشم‌هایم را در آن شب به رویش نبسته بودم...

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت335#

 

صبح با سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، چشم باز کردم. نورِ بی‌رمق و خاکستریِ سپیده از لای پرده‌های توری روی فرش رنگ‌ورورفته‌ی اتاق پهن شده بود. همه‌چیز در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته بود؛ دیگر نه صدای تیک‌تاک ساعت می‌آمد، نه قل‌قل سماور. انگار زمان در این خانه‌ی کوچک از حرکت ایستاده بود.

گونه‌ام هنوز روی بازوی عزیز بود. تکانی خوردم و پتو را محکم‌تر دور خودم پیچیدم. اتاق به شکل عجیبی سرد بود، اما سرمایی که زیر پوستم می‌خزید، از هوای اتاق نبود؛ از بازویی بود که تکیه‌گاه سرم شده بود. سفت، کرخت و مثل تکه‌ای یخ، سرد.

با چشم‌هایی نیمه‌باز و خواب‌آلود، سرم را کمی بلند کردم. پتو از روی شانه‌های عزیز کنار رفته بود. لبخند کم‌جانی زدم و با صدایی که از خواب دورگه شده بود، زمزمه کردم: 
— عزیزجون... چقدر اتاق سرده. پتو از روت افتاده، سرما می‌خوریا...

پتو را بالا کشیدم و روی شانه‌اش انداختم. منتظر بودم مثل همیشه با آن صدای گرم و خش‌دارش بگوید «بیدار شدی مادر؟ الان سماور رو روشن می‌کنم.» اما جوابی نیامد. سکوت بود و سکوت.

غلت زدم و نیم‌خیز شدم تا نگاهش کنم. صورتش رو به سقف بود. همان لبخندِ آرام دیشب هنوز گوشه‌ی لب‌هایش ماسیده بود، اما رنگ به رو نداشت. پوستش مثل مرمرِ تراش‌خورده، سفید و بی‌روح شده بود. نگاهم پایین‌تر رفت؛ به سینه‌اش که زیر پتو هیچ حرکتی نداشت. نه بالا می‌رفت، نه پایین می‌آمد. نفس نمی‌کشید. هیچ صدایی از آن سینه‌ی خسته که دیشب با هر سرفه به خس‌خس می‌افتاد، به گوش نمی‌رسید.

خنده‌ی کوتاه و عصبیِ بی‌معنی‌ای روی لبم نشست. دستم را دراز کردم و روی شانه‌اش گذاشتم. 
— عزیز؟... بیدار شو دیگه. مگه دیشب قول ندادیم اولِ صبح بریم همون دکتری که سرِ خیابونه؟ پاشو برات چای بابونه دم کنم... پاشو دلم گرفته...

شانه‌اش را تکان دادم. بدن بی‌وزنش با حرکت دست من تکان خورد، اما پلک‌هایش بسته‌تر از آن بود که به این التماس‌ها باز شود. نگاهم به گوشه‌ی لبش افتاد؛ یک ردِ باریک و خشک‌شده از خون، روی پوست چروکیده‌اش جا خوش کرده بود. همان خونی که دیشب به اسم «سرماخوردگی کهنه» از من پنهانش می‌کرد.

قلبم در سینه ایستاد. هوای اتاق ناگهان غلیظ شد، آن‌قدر که نمی‌توانستم نفس بکشم. دستم را با لرزشی کنترل‌نشدنی جلو بردم و روی گونه‌اش گذاشتم. یخ بود... یخی که انگار سرمایش از نوک انگشتانم به تمام رگ‌هایم تزریق شد. 

— نه... نه... نه... 

صدایم از ته گلویم، شبیه به ناله‌ی حیوانی زخمی بیرون آمد. دست‌های چروکیده و بی‌جانش را که روی سینه‌اش خشک شده بودند، در دست گرفتم. انگشتانش خشک و بی‌انعطاف بودند. دست‌هایش را به صورتم چسباندم، روی آن‌ها ها کردم و با هق‌هقی که نفسم را می‌برید، التماس کردم:
— عزیز تورو خدا... تورو خدا دستاتو گرم کن. منو تو این دنیا تنها نذار. من غیر از تو پناهی ندارم... عزیز دیشب قصه‌ت نصفه موند... تو که هیچ‌وقت منو تو تاریکی ول نمی‌کردی...

اشک‌هایم مثل سیل روی دست‌های سردش می‌ریخت، اما او دیگر اینجا نبود. روح بزرگ و خسته‌اش، این جسمِ رنجور و این خانه‌ی کوچک را ترک کرده بود. من مانده بودم و تنهاییِ مطلقی که مثل یک سیاه‌چاله‌ی بی‌انتها، داشت مرا می‌بلعید. 

سرم را روی سینه‌ی بی‌جان و بی‌تپشش گذاشتم. چنگ زدم به پیراهن گلدارش و دهانم را روی پارچه‌اش فشردم تا صدای جیغ‌های خفه‌ام دیوارها را نلرزاند. در آن لحظه، زیر آن سقفِ بی‌پناهی، من فقط هایرونی نبودم که خانواده‌اش او را طرد کرده بودند؛ من دختری بودم که آخرین ریسمانِ امید و امنیتش، درست جلوی چشم‌هایش، پاره شده بود. حالا دیگر واقعاً هیچ‌کس را نداشتم. هیچ‌کس.

سرم را روی سینه‌ی بی‌جان و بی‌تپشش گذاشتم. نه... امکان نداشت. تقلا کردم تا خودم را گول بزنم؛ این فقط یک ضعف ساده بود، حتماً فشارش افتاده بود. با صدایی که از شدت لرزش به ناله‌ای گنگ شبیه بود، بریده‌بریده گفتم: 

— آب... حتماً فشارت افتاده... الان برات آب میارم عزیز، الان... یه کم آب بخوری رنگ و روت باز می‌شه...

 

مثل آدم‌های مسخ‌شده، تلوتلوخوران از روی تشک بلند شدم. پاهایم به هم می‌پیچید و زانوهایم تا می‌شد. خودم را به آشپزخانه‌ی کوچک رساندم. دست‌هایم چنان می‌لرزید که لیوان شیشه‌ای دو بار به شیر فلزی آب خورد و نزدیک بود خرد شود. لیوان را نیمه‌پر کردم و با قدم‌هایی که روی زمین کشیده می‌شد، به اتاق برگشتم. آب از لبه‌ی لیوان روی فرش می‌چکید، اما چشم‌های وحشت‌زده‌ام فقط به صورت سفید و بی‌روح عزیز دوخته شده بود.

 

کنارش زانو زدم. دست لرزانم را زیر سر سنگین و سردش بردم، کمی بلندش کردم و لبه‌ی لیوان را به لب‌های بی‌رنگش چسباندم. 

— عزیز... قربونت برم یه کم آب بخور... تورو خدا لباتو باز کن... فقط یه قطره... به خاطر من...

 

آب از گوشه‌ی لب‌های بسته‌اش سر خورد، با ردِ خونِ خشک‌شده‌ی کنار دهانش قاطی شد و مثل اشکِ خونین روی بالشت سفیدش چکید. لیوان از دستم رها شد و با صدای خفه‌ای روی فرش افتاد و آبش روی تشک پخش شد.

 

واقعیت مثل پتکی آهنین بر سرم آوار شد. دیگر نتوانستم خودم را گول بزنم. چنگ زدم به دست‌های لاغر و چروکیده‌اش؛ دست‌هایی که دیشب با گرمایشان میان موهایم پناه گرفته بودم، حالا مثل تکه‌ای سنگ، خشک و بی‌روح شده بودند. دست‌هایش را بالا آوردم، محکم به صورتم چسباندم و دیوانه‌وار شروع کردم به بوسیدن انگشت‌های یخ‌زده‌اش. می‌بوسیدم و اشک‌هایم مثل سیل روی پوست سردش می‌ریخت.

 

— عزیز... 

صدایم شکست و به جیغی جان‌خراش تبدیل شد. 

— عزیز تورو به خاک بابابزرگ بلند شو! تورو به همون خدایی که دیشب قصه‌شو می‌گفتی چشماتو باز کن! من غلط کردم اومدم اینجا... من شومم عزیز، من قدمم برات نحس بود، غصه‌های من این‌جوری نفست رو برید... بلند شو سرم داد بزن، اصلا از خونه‌ت بیرونم کن، ولی این‌جوری تنهام نذار!

 

هق‌هق‌ام به ضجه‌های بلند و بی‌وقفه تبدیل شده بود. سینه‌اش را تکان می‌دادم، روی پاهایش می‌افتادم و دوباره دست‌هایش را غرق در بوسه و اشک می‌کردم. 

— من غیر از تو کسی رو ندارم... من از این دنیا می‌ترسم عزیز... نفس بکش... تورو خدا نفس بکش! منِ بی‌کس رو به کی سپردی و رفتی؟ 

 

هیچ پاسخی نبود؛ جز سکوتی که پرده‌ی گوشم را پاره می‌کرد. 

 

در میان پرده‌ی ضخیم اشک و وحشت، چشمم به گوشی روی طاقچه افتاد. چهار دست‌ و پا، در حالی که ناخن‌هایم روی فرش کشیده می‌شد، خودم را به طاقچه رساندم. گوشی را چنگ زدم. دست‌هایم آن‌قدر بی‌حس بود که شماره گرفتن جانم را گرفت. 

 

گوشی را به گوشم چسباندم. بوقِ اول... بوقِ دوم... صدای نفس‌نفس زدن‌های خودم در اتاقی که بوی مرگ می‌داد، دیوانه‌ام می‌کرد. نگاهم دوباره به جسد بی‌جان عزیز افتاد و جیغ کشیدم، خدایاکمک کن خدایاازت خواهش میکنم، عزیزتوروخدابیدارشو

 

بالاخره صدای مامان در گوشم پیچید؛ صدایی خسته، سرد و هنوز آغشته به قهر: 

— بله...؟

شنیدن صدای مامان، آخرین سدِ مقاومتم را شکست. با تمام توانی که در ریه‌هایم مانده بود، با صدایی که از شدت گریه و وحشت خراشیده و هیستریک شده بود، زجه زدم:

— مامان!... مامان بدبخت شدم... مامان عزیز... مامان عزیز نفس نمی‌کشه!

 

سکوتِ سنگینی آن‌سوی خط حاکم شد. فقط صدای نفسِ حبس‌شده‌ی مامان می‌آمد. چنگ زدم به فرش زیر پایم و با التماسی که گلویم را به خون می‌انداخت، فریاد زدم:

— تورو خدا بیا مامان... به بابا بگو بیاد، بگو بیاد .. عزیز یخ کرده مامان... از دهنش خون اومده... آب بهش دادم نخورد... مامان دستاشو بوسیدم بیدار نشد... مامان عزیز مُرد! تورو خدا خودتونو برسونید........... 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت336#

 

 

***

نمی‌دانم چقدر کنار آن جسم سرد زجه زدم. زمان برایم معنایش را از دست داده بود. فقط صدای ترمز کش‌دار ماشین و کوبیده شدن درِ حیاط بود که مرا از آن خلسه‌ی وحشتناک بیرون کشید. 

صدای قدم‌های سنگین و شتاب‌زده‌ی بابا روی پله‌ها، مثل پتک روی سرم فرود می‌آمد. درِ اتاق با شتاب باز شد. بابا با چشم‌هایی که از وحشت و بی‌خوابی کاسه‌ی خون بود، در آستانه‌ی در خشکش زد. پشت سرش مامان بود که با دیدن صحنه‌ی روبرویش، جیغ خفه‌ای کشید و روی زانوهایش افتاد.

بابا چند ثانیه فقط نگاه کرد؛ به تشک، به ملحفه‌ی سفید، به قطره‌ی خونی که گوشه‌ی لب عزیز خشک شده بود و به من که مثل یک مچاله‌ی بی‌جان، کنار جسد افتاده بودم. بغضی که در گلوی مردانه‌اش ترکید، ستون‌های خانه را لرزاند. 

— مادر... 
این تنها کلمه‌ای بود که از گلوی بابا بیرون آمد و بعد، با تمام هیکل درشتش روی زمین آوار شد. خودش را روی پیکر عزیز انداخت. صدای گریه‌های بلند و مردانه‌اش، جیغ‌های مامان و همهمه‌ی همسایه‌هایی که یکی‌یکی وارد حیاط می‌شدند، اتاق را به یک جهنم واقعی تبدیل کرده بود. 

چیزی نگذشت که صدای آژیر آمبولانس در کوچه پیچید. تکنیسین‌های اورژانس با برانکارد وارد شدند. همه‌چیز روی دور تند افتاده بود. وقتی کاور پلاستیکی را روی صورت مهربان عزیز کشیدند، چیزی در سرم پاره شد. بندِ دلم، عقلم، روانم... همه‌چیز از هم گسست. 

جیغ کشیدم. از جا پریدم تا کاور را پاره کنم. 
— نبندیدش! خفه می‌شه! تو رو خدا صورتشو نبندید... قول داده بودیم بریم دکتر... 

چند دست مرا عقب کشیدند. در و دیوار دور سرم می‌چرخید. صدای شیون مامان، گریه‌های بابا و همهمه‌ی آدم‌ها در سرم تبدیل به یک سوت ممتد و کرکننده شد. نفس کشیدن یادم رفت. قفسه‌ی سینه‌ام مثل کوره می‌سوخت و دنیا جلوی چشمم تاریک شد.

***

بوی تند الکل و وایتکس، و نور مهتابیِ سفیدی که مستقیم توی چشمم می‌خورد، اولین چیزهایی بود که حس کردم. سرمای عجیبی در رگ‌هایم می‌دوید. روی تخت بیمارستان بودم. سرمی به دستم وصل بود. 

— هایرون... هایرون جانِ دلم... دورت بگردم چشماتو باز کن...
صدای گریه‌آلود بنفشه بود. پلک‌های سنگینم را که از شدت گریه ورم کرده بود، باز کردم. بنفشه یک طرف تخت ایستاده بود و دستم را میان دست‌های لرزانش گرفته بود و مریم، با چشم‌هایی خیس از اشک، طرف دیگر تخت موهایم را نوازش می‌کرد. 

مامان گوشه‌ی اتاق، روی صندلی مچاله شده بود و با چادری که روی صورتش کشیده بود، بی‌صدا اشک می‌ریخت. او توان روبرو شدن با جنون مرا نداشت، به همین خاطر به دخترها زنگ زده بود تا شاید آن‌ها بتوانند این دیوانه‌ی زنجیری را آرام کنند.

اما من دیگر آرام نمی‌شدم. هیچ‌چیز در این دنیا نمی‌توانست مرا آرام کند. نگاهم به دست‌هایم افتاد؛ همان دست‌هایی که لیوان آب را ریخته بود، همان دست‌هایی که نتوانسته بود عزیز را گرم کند. 

یک‌باره، موجی از جنون و وحشت به جانم افتاد. دستم را از دست بنفشه بیرون کشیدم و شروع کردم به خراشیدن پوست بازوها و صورتم.
— دست به من نزنید! به من دست نزنید! 
صدایم آن‌قدر بلند و هیستریک بود که چند پرستار درِ اتاق را باز کردند. 

مریم با وحشت سعی کرد دست‌هایم را بگیرد: «هایرون... تو رو خدا نکن! پوست خودتو کندی دیوونه!»
اما من با تمام توانی که نمی‌دانم از کجای این تنِ مرده می‌آمد، تقلا می‌کردم. 
— من نحسم! قدمم شومه! هر جا می‌رم بوی خون می‌دم... آب ریخت... می‌فهمید؟ آب ریخت رو فرش! نتونست بخوره... لباش یخ بود... 

بنفشه خودش را روی سینه‌ام انداخت و با هق‌هق التماس کرد: «آروم باش دردت به جونم... آروم باش... تو مقصر نیستی، عمرش به دنیا نبود...»

— دروغ نگو! 
چنان جیغی کشیدم که گلوی خودم سوخت. سرم را از دستم کشیدم. خون به بیرون پاشید، اما دردی حس نمی‌کردم. 
— من کشتمش بنفشه! من جونشو گرفتم... دیشب داشت برام قصه می‌گفت... قصه‌ش نصفه موند... گفت یکی بود یکی نبود... دیگه کسی نموند... هیچ‌کس نموند! 

دیوانه‌وار می‌خندیدم و لابه‌لای خنده‌هایم زار می‌زدم. مامان چادر را از روی صورتش پس زد و با دیدن وضعیت من، با گریه از اتاق بیرون دوید تا پرستارها را خبر کند. من روی تخت نیم‌خیز شده بودم، مریم بازوهایم را گرفته بود و من فقط فریاد می‌زدم. 

پرستار با یک سرنگ نزدیک شد. مریم و بنفشه با گریه سعی می‌کردند مرا روی تخت نگه دارند. 
— به من دست نزنید! می‌خوام برم پیش عزیز... دستاش سرده، باید گرمش کنم... سیاوش... سیاوش کجاست؟ بگید بیاد منو ببره... من می‌ترسم...

سوزن که در بازویم فرو رفت، آخرین قطره‌های توانم هم تبخیر شد. نگاهم به سقف سفید بیمارستان دوخته شده بود. هنوز دست‌وپا می‌زدم، اما مایع سردی که در رگ‌هایم دوید، کم‌کم پلک‌هایم را سنگین کرد. صدای گریه‌های بنفشه و مریم دور و دورتر می‌شد. در میانه‌ی آن جنون، تاریکیِ مطلقی آغوش باز کرد و مرا، با تمام گناهان و دردهایم، در خودش بلعید.

**********

 

وقتی پلک‌های سنگینم را از هم باز کردم، هوا رو به تاریکی می‌رفت. نورِ ضعیف غروب از پنجره‌ی اتاق بیمارستان روی لبه‌ی تخت افتاده بود. دهانم مثل زهر تلخ و سرم به قدری سنگین بود که انگار وزنه‌ای سربی به گردنم آویخته بودند. گیج و منگ، چند ثانیه به سقف خیره ماندم تا یادم بیاید اینجا کجاست.

 

بوی الکل... سوزش جای سرم... چهره‌ی وحشت‌زده‌ی مامان... و بعد، صورتِ یخ‌زده‌ی عزیز!

 

انگار صاعقه‌ای به جانم زد. با شتاب نیم‌خیز شدم. بنفشه که روی صندلی کنار تخت از خستگی خوابش برده بود، با تکان خوردن من از جا پرید. 

— هایرون؟ بیدار شدی عزیزم؟ خوبی؟

 

نگاهم دیوانه‌وار دور اتاق چرخید. 

— عزیز کجاست؟ ساعت چنده بنفشه؟ بابام کجاست؟ 

 

بنفشه نگاهش را دزدید. چشم‌هایش پف‌کرده و قرمز بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و با صدایی لرزان گفت:

— آروم باش هایرون... دکتر گفت نباید بهت استرس وارد بشه...

چنگ زدم به یقه‌ی مانتوش. با صدایی که از خشکی به خس‌خس افتاده بود، غریدم: 

— پرسیدم عزیز کجاست؟! 

 

بغض بنفشه شکست. سرش را پایین انداخت و میان هق‌هق گفت:

— خاکسپاری تموم شد... بابات نذاشت بیدارت کنیم. گفت حالت خرابه، نمی‌تونی سر پا وایسی... بعد از ظهر سپردنش به خاک... 

 

جمله‌اش مثل پتکی بود که آخرین استخوان‌های سالم تنم را خرد کرد. تمام شد؟ بدون من؟ منِ بی‌کس حتی نتوانستم برای آخرین بار صورتش را ببوسم؟ نتوانستم روی خاکش آب بریزم؟

بدون اینکه کلمه‌ای بگویم، ملحفه را پس زدم و پاهای بی‌جانم را از تخت پایین انداختم. بنفشه با وحشت بازویم را گرفت: 

— چیکار می‌کنی دیوونه؟ تو هنوز حالت جا نیومده! کجا می‌خوای بری؟

 

— ولم کن! 

صدایم دورگه و ترسناک شده بود. 

— من باید برم پیشش... منو نبردین؟ خودم می‌رم! 

 

کفش‌هایم را که گوشه‌ی اتاق افتاده بود، بدون اینکه بندهایش را ببندم به پا کشیدم. بنفشه می‌دانست حریف جنونِ من نمی‌شود. با گریه دنبالم دوید. با همان لباس‌های چروکیده و آشفته، با موهایی که پریشان روی صورتم ریخته بود و صورتی که جای خراشِ ناخن‌های خودم رویش می‌سوخت، از بیمارستان بیرون زدم.

 

***

 

باد سرد غروبِ بهشت‌زهرا لرزه به تنم می‌انداخت، اما سرمای درونم آن‌قدر عمیق بود که سوزِ باد را حس نمی‌کردم. بنفشه بازویم را گرفته بود تا زمین نخورم. قدم‌هایم روی آسفالت کشیده می‌شد. قطعه‌ی جدید، خلوت و وهم‌انگیز بود. صدای غارغار کلاغ‌ها در سکوت قبرستان می‌پیچید.

 

از دور دیدمش. تپه‌ای از خاکِ تازه که با گلاب و اشک خیس شده بود. روی خاک پر بود از گلایل‌های سفیدی که در حال پژمردن بودند. بنفشه همان‌جا ایستاد و دستم را رها کرد. می‌دانست حالا فقط منم و عزیزِ زیرِ خروارها خاک.

 

زانوزده و تلوتلوخوران خودم را به مزارش رساندم. بوی خاکِ نم‌دار و گلاب در سرم پیچید. زانوهایم تا شد و با تمام وزن روی خاک تازه‌اش افتادم. هیچ سنگی نبود، فقط خاک بود؛ خاکی که عزیزِ من، پناهِ من، تنها کسی که قصه‌هایش مرا می‌خواباند را در خود بلعیده بود.

 

دست‌هایم را در خاکِ سرد فرو بردم. چنگ می‌زدم و خاک‌ها را روی سرم می‌ریختم. 

 

— عزیز... 

صدایم از ته چاهِ سینه‌ام درمی‌آمد. ضجه می‌زدم و صورتم را روی خاک خیس می‌مالیدم. 

— بی‌انصاف... این بود رسمش؟ من خواب بودم، تو رفتی زیر این خاکِ تاریک؟ مگه نگفتی من از تاریکی می‌ترسم؟ چرا بدون من رفتی؟ چرا نذاشتی برای آخرین بار بغلت کنم؟

 

خاکِ مزارش را مشت‌مشت برمی‌داشتم و می‌بوسیدم. 

— بلند شو عزیز... تو رو خدا بلند شو... من به همه گفتم تو فقط خوابیدی. بابا رو دعوا کن، بگو چرا روی دخترم خاک ریختین... بگو هایرون از تنهایی می‌ترسه... 

 

سرم را روی سینه‌ی قبر گذاشتم. انگار می‌خواستم صدای تپش قلبش را از زیر دو متر خاک بشنوم. 

— تو که می‌دونستی من کسی رو ندارم... می‌دونستی بابا منو طرد کرده... حالا من شبا سرمو رو دستِ کی بذارم؟ کی برام قصه بگه؟ عزیز دیشب قصه‌ت نصفه موند... گفتی یکی بود یکی نبود... آره، تو بودی، حالا دیگه هیچ‌کس نیست... هیچ‌کس!

 

از شدت هق‌هق نفسم بالا نمی‌آمد. سینه‌ام می‌سوخت. بنفشه از پشت سر با گریه صدایم می‌کرد، اما من چیزی نمی‌شنیدم. با ناخن‌هایم خاک را خراش می‌دادم و زار می‌زدم:

— دستات یخ کرده بود... نتونستم گرمش کنم... منو ببخش عزیز... منو ببخش که نحس بودم... 

 

در آن غروب تاریکِ بهشت‌زهرا، روی آن تپه‌ی خاکی، من دیگر فقط یک دخترِ طردشده نبودم؛ من مرده‌ای بودم که فقط فراموش کرده بودند خاکش کنند. سرم را روی خاک گذاشتم، چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم ای کاش زمین دهان باز می‌کرد و مرا هم کنار او در آغوش می‌کشید.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت337#

سیاوش

 

درد، مثل سُرب مذاب در رگ‌هایم جاری بود. 

قبل از اینکه چشم‌هایم باز شوند، این سوزش وحشتناک و گزنده‌ی پهلو و سینه‌ام بود که مرا از قعر تاریکی بالا کشید. هر بار که قفسه‌ی سینه‌ام برای یک دمِ کوتاه بالا می‌آمد، انگار خنجری کند در گوشت و پوستم می‌چرخید. ناله‌ی خفه‌ای از میان لب‌های خشک و ترک‌خورده‌ام بیرون پرید. 

پلک‌هایم به سختی و با سنگینیِ تمام از هم فاصله گرفتند. سقف خاکستری و پرده‌های ضخیم و کشیده‌شده... بوی تند بتادین و الکل با بوی تلخ قهوه آمیخته بود. نگاهم را با زحمت در اتاق چرخاندم. اینجا را می‌شناختم؛ اتاق مهمان در خانه‌ی امن صدرا بود. 

کمی آن‌طرف‌تر، نیکان روی کاناپه‌ی چرمیِ تک‌نفره ولو شده بود. دست‌هایش را روی سینه‌اش قلاب کرده و با سرِ افتاده، از فرط خستگی در خوابی سنگین فرو رفته بود؛ زیر چشم‌هایش گود افتاده و صورتش تکیده به نظر می‌رسید.

تصاویر در کسری از ثانیه مثل آوار روی سرم ریختند. صدای شلیک، صورتِ خونی شیدا، اسلحه در دست رایان... و بعد، فقط یک چهره در ذهنم جان گرفت: **هایرون.**

دخترِ مو مشکیِ من... چشم‌های بارانی‌اش... آخرین باری که با وحشت نگاهم کرده بود.نکند رایان سراغش رفته باشد؟ نکند بلایی سرش آمده باشد؟

وحشت مثل شوکِ الکتریکی به قلبم زد. بی‌توجه به دردِ کشنده‌ای که تنم را فلج کرده بود، دستم را به لبه‌ی تخت گرفتم و سعی کردم نیم‌خیز شوم. پتو را پس زدم تا پایم را روی زمین بگذارم، اما همان لحظه درِ اتاق باز شد و صدرا با یک لیوان آب وارد شد.

با دیدن تقلا کردن من، لیوان را روی میز کوبید و با قدم‌های بلند خودش را به تخت رساند. دست‌های محکم و پرقدرتش روی شانه‌هایم نشست و مانع حرکتم شد. 

— تکون نخور سیاوش! داری چیکار می‌کنی دیوونه؟ بخواب سر جات!

با صدایی که از شدت خشکی گلو به خرخر شبیه بود، تقلا کردم دستش را کنار بزنم:
— ولم کن صدرا... باید برم... هایرون... باید بفهمم هایرون کجاست... 

صدرا با اخم و جدیتی انعطاف‌ناپذیر، مرا روی تشک برگرداند و با صدایی محکم اما کنترل‌شده گفت:
— تازه به هوش اومدی لعنتی! کلی خون ازت رفته، به مو بند بودی. دکتر به زور تونست سرپات نگه داره و گفت اگه یه ذره فشار به خودت بیاری تمام بخیه‌هات پاره می‌شن و تو همین اتاق تموم می‌کنی. باید استراحت کنی... می‌فهمی؟ **چهار روزه که بیهوشی!**

شنیدن کلمه‌ی «چهار روز» مثل صاعقه به مغزم کوبید. نفسم در سینه حبس شد. نگاهم در صورت صدرا قفل شد و رگ‌های گردنم از شدت اضطراب بیرون زد:
— چی گفتی؟! چهار روز؟! چهار روزه من اینجام و از هیچی خبر ندارم؟ تو این چهار روز چه بلایی سر هایرون اومده؟ اون عوضی چیکارش کرده؟! 

پریشانی و جنونم آن‌قدر بالا گرفت که صدایم بالا رفت. سر و صدای ما باعث شد نیکان تکانی بخورد. دستش را روی چشم‌هایش کشید، پلک زد و وقتی مرا با چشم‌های باز روی تخت دید، انگار تمام خستگی از تنش پر کشید. با عجله از روی کاناپه پرید، لبخندی پر از آسودگی روی لب‌های خسته‌اش نشست و جلو آمد:
— سیاوش! بالاخره چشماتو باز کردی داداش؟ به خدا نصف جون شدیم... 

نگاهم را میان نیکان و صدرا چرخاندم. دستانم را محکم روی ملافه مشت کردم و با غیظ، چشم در چشم صدرا دوختم:
— رایان... چه بلایی سر رایان اومد؟ کارشو تموم کردی یا نه؟

صدرا نفس عمیق و کلافه‌ای کشید، نگاه کوتاهی به نیکان انداخت و بعد با لحنی که حسرت و خشم در آن موج می‌زد، رو به من گفت:
— رایان زنده موند سیاوش... نشد کارشو تموم کنیم. وقتی رسیدم، تو داشتی جلوی چشمم جون می‌دادی و اون عوضی هم مسلح بود،هران ممکن بودادماش بیان . اگر می‌خواستم معطل بکش‌بکشش بشم، تو روی دستم می‌مردی. اسلحه‌م رو روش قفل کردم، زمین‌گیرش کردم و حواسش رو پرت کردم تا نیکان بتونه تو رو با اون وضعیت وخیم بکشه بیرون و برسونیمت ودکتروخبرکنیم چاره دیگه‌ای نداشتیم؛ یا انتقام از رایان بود، یا نجات دادن جون تو!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت338#

 

 

 

نگاهم را از صدرا گرفتم و به سقف دوختم. سنگینی عجیبی روی قفسه‌ی سینه‌ام آوار شده بود. تصویر صورت رنگ‌پریده و غرق در خونش جلوی چشمم جان گرفت. با صدایی که به سختی از گلویم بیرون می‌آمد، پرسیدم:
— شیدا چی؟...

سکوت سنگینی توی اتاق افتاد. صدرا سرش را زیر انداخت و با لحنی گرفته و آهسته گفت:
— تموم کرد... همون‌جا، قبل از اینکه برسیم تموم کرده بود.

چشم‌هایم را بستم. تیغ کندِ عذاب‌وجدان روی قلبم کشیده شد. شیدا فقط تاوانِ دشمنی با من و بازیِ کثیفِ رایان را داده بود؛ یک قربانی بی‌گناه در آتشی که من و ارسلان برافروخته بودیم. نفس تلخم را با درد بیرون دادم و سعی کردم ذهنم را متمرکز نگه دارم.

پلک باز کردم و رو به نیکان گفتم:
— فرید چی شد؟ تونستید طبق نقشه عمل کنید؟

نیکان جلوتر آمد، دستش را روی لبه‌ی تخت گذاشت و با اطمینان گفت:
— حله بابا... فرید رو به یه تخت بستیم، جاش امنه، خیالت راحت باشه. یکی‌ام گذاشتم بالا سرش که پلک هم نزنه... فقط...

لحنش که کش‌دار و مردد شد، ضربان قلبم بالا رفت. با اخم به چشم‌هایش خیره شدم:
— فقط چی؟ بنال نیکان!

صدرا میان حرفش پرید و با جدیتی هشداردهنده گفت:
— فقط اینکه رایان هنوز دنبالته سیاوش. مثل یه سگ هار و زخمی کل شهر رو داره زیر و رو می‌کنه تا پیدات کنه. بیرون رفتنت یعنی خودکشی!

دندان‌هایم را روی هم فشردم. خشم و بی‌قراری تمام بدنم را پر کرد. دستم را به لبه‌ی تخت گرفتم، دندان روی هم ساییدم و با وجود سوزش وحشتناک پهلویم، روی پاهایم ایستادم:
— برام مهم نیست! به درک که دنبالم میگرده... من باید برم پیش هایرون، باید همین الان ببینمش!

صدرا سد راهم شد، سینه‌اش را سپر کرد و دستش را روی سینه‌ام گذاشت:
— نمیشه سیاوش! نمی‌تونی بری!

ترس مثل قطره‌های یخ روی ستون فقراتم چکید. وحشت‌زده به چشم‌هایش زل زدم؛ نکند رایان به او دست‌درازی کرده بود؟ نکند بلایی سرش آمده بود؟
با صدایی که از ترس می‌لرزید غریدم:
— چرا؟! چرا نمیشه؟ حرف بزن لعنتی... هایرون چیزیش شده؟

نیکان با بغض و شرمندگی سرش را پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:
— چون... مادربزرگش مرده سیاوش.

جمله تمام نشده بود که حس کردم زمین زیر پایم خالی شد. اتاق با سرعت دور سرم چرخید. چشم‌هایم سیاهی رفت و تعادلم از دست رفت. صدرا با عجله زیر بغلم را گرفت و با زور مرا روی تشک نشاند.

سرم را میان دو دستم گرفتم. گیج و منگ، در میان هجوم درد، خاطرات مثل فیلمی از جلوی چشمم گذشت...
یاد آن شب بعد از کلانتری افتادم؛ یاد نگرانی بی‌حدومرز پیرزن در آستانه‌ی در... و بیشتر از همه، یاد چشم‌های پر از اضطراب و لبریز از عشق هایرون برای عزیزِ قصه‌هایش. هایرون تمام دنیایش را در آن زن خلاصه می‌کرد. پناهِ بی‌پناهی‌اش فقط او بود. 

دست‌هایم روی سرم مشت شد و ناخن‌هایم در شقیقه‌ام فرو رفت. در دل با خودم گفتم:
*«وای هایرون... تو الان زیر این آوار چطور زنده موندی؟ حتماً داغونی... حتماً بندبند وجودت از هم پاشیده و منِ لعنتی نبودم تا نگه‌ت دارم...»*

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت339#

 

 

با همان شقیقه‌های تیرکشیده و مغزی که از تصور هایرونِ بی‌پناه در آتش می‌سوخت، دستم را روی بازوی صدرا گذاشتم و سعی کردم خودم را از جا بکنم. دندان‌هایم را آن‌قدر روی هم فشردم که حس کردم خرد شدند. دردِ پهلویم مثل تیغه‌ی گیوتین در گوشتم فرو می‌رفت، اما آتشِ درونم سوزاننده‌تر از این زخم‌ها بود.

— می‌فهمی چی می‌گی صدرا؟ هایرون تنهایی دووم نمیاره... اون دختر پناهش فقط همون زن بود! بذار برم... به جونِ جفتمون قسم اگه همین الان نرم، خودم تیکه‌پاره می‌شم...

پایم به زمین رسید. تنم لرزید، زانوهایم خالی کرد و خون گرمی را حس کردم که درست زیر پانسمان تازه، آرام‌آرام نشت می‌کرد. اما اصرارم کور بود؛ داشتم خودم را کشان‌کشان به سمت در می‌بردم. هایرون داشت زیر خروارها خاک و اشک جان می‌داد و من نمی‌توانستـم روی این تختِ لعنتی دراز بکشم.

اما صدرا این بار محکم‌تر و با تمام هیکلش جلوی راهم قد کشید. دو دستش مثل گیره‌ی فولادی روی شانه‌هایم نشست و بدون ذره‌ای تزلزل، نگاه تیز و باصلابتش را توی چشم‌های پر از جنون من دوخت. صدایش نه بلند بود و نه عصبی، ولی وزن کلماتش مثل سرب روی سینه‌ام آوار شد:

— بس کن سیاوش! چشماتو باز کن و عقلت رو به کار بنداز! تو الان یه قدم دیگه برداری با مخ می‌خوری زمین و جنازه‌ت رو باید با برانکارد جمع کنیم! می‌خوای با این ریخت و قیافه‌ی مچاله و بخیه‌های پاره برسی بالا سر دختری که همین حالا دنیایش ویرون شده؟ می‌خوای جای اینکه مرهمش باشی، بارِ جنازه‌ی خودت رو هم بندازی روی شونه‌های شکسته‌ش؟!

نفس‌هایم به شماره افتاده بود. تقلا کردم بازوهایش را پس بزنم، اما توان در تنم نبود. 
— صدرا... نمی‌تونم... نمی‌تونم بذارم تنها بسوزه...

صدرا چانه‌ام را با دست دیگرش گرفت، سرم را بالا آورد و بی‌رحمانه اما دلسوزانه گفت:
— **فقط یک امشب!** امشب رو بهت دستور می‌دم تحمل کنی، سیاوش. فقط همین چند ساعت تا صبح. نیکان حواسش هست، آدم گذاشتم مراقبش باشن. کسی جرئت نداره به یه قدمی اون دختر نزدیک بشه. امشب می‌خوابی، داروهات اثر می‌کنه، این تبِ لعنتیت می‌خوابه، فردا صبح اگه خواستی دنیا رو به آتیش بکشی خودم کنارت وایمیستم. ولی امشب رو نه... امشب پاتو از این در بذاری بیرون، نه خودت سالم می‌مونی، نه اون دختر رو نجات می‌دی؛ رایان فقط منتظر همین یه اشتباهته.

نگاهش آن‌قدر صلابت و قاطعیت داشت که راه نفس را بر هر اعتراضی بست. دیدم که دست‌های خودم چطور روی سینه‌اش بی‌رمق و بی‌جان شل شدند. خون از گوشه‌ی پانسمان روی پیراهن سفیدم رد انداخته بود. 

نیکان آرام جلو آمد و زیر دیگر بغلم را گرفت. نگاهم در چشمان صدرا قفل مانده بود؛ چاره‌ای نداشتم جز تسلیم شدن به این برزخ. تسلیمِ درد، و تسلیمِ کشنده‌ترین شبی که قرار بود تا صبح با خیالِ هق‌هق‌های هایرون ذره‌ذره بسوزم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت340#

هایرون

 

سه روز از آن بعدازظهر شوم و خاکسپاریِ غریبانه گذشته بود؛ سه روزی که هر ثانیه‌اش مثل هزار سال روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد. خانه پر از همهمه‌ی خفه‌ی تسلیت‌ها، بوی گلاب تند، دود غلیظ اسپند و سیاهیِ یک‌دست لباس‌ها بود. رفت‌وآمد آشنا و غریبه تمام نمی‌شد، اما در میان این شلوغیِ آزاردهنده، من تنهاترین آدمِ روی زمین بودم.

صورتم مثل گچ دیوار سفید و بی‌روح شده بود و زیر چشم‌هایم گودال‌های کبودی دهان باز کرده بودند. نگاه‌های داغون و شکسته‌ی بقیه مثل خنجر در تنم فرو می‌رفت؛ بابا گوشه‌ی سالن کز کرده بود، شانه‌های پهنش که همیشه تکیه‌گاه بود حالا خمیده به نظر می‌رسید و چشم‌های سرخش به فرشی دوخته شده بود که رد پای عزیز رویش مانده بود. عموعباس با تسبیحی که بی‌وقفه می‌چرخاند و سری که از سرگردانی تکان می‌داد، دست‌کمی از بابا نداشت. امیر گوشه‌ای ایستاده بود و با چهره‌ای درهم‌رفته و نگاهی پر از اندوه سعی می‌کرد اوضاع را مدیریت کند. مامان و زن‌عمو هم یک‌لحظه از کنار هانا تکان نمی‌خوردند؛ مدام دست روی پیشانی‌اش می‌گذاشتند، برایش گل‌گاوزبان می‌آوردند و با هر ناله‌اش نگرانِ بارداری دوقلوهایش می‌شدند.ارزو وسعیدبرای خاکسپاری امده بودندوامروزهم برگشته بودند. 

همه حواسشان به هم بود، جز من. من شبحی سرگردان بودم که هیچ‌کس بود و نبودم را حس نمی‌کرد؛ غریبه‌ای در خانه‌ای که تمام تار و پودش به بوی عزیز آغشته بود. 

دیگر تاب نیاوردم. کشیده شدم سمت کمد چوبیِ گوشه‌ی اتاق عزیز. در را با دست‌های لرزان باز کردم. بقچه‌ی چادرهای گلدار و ژاکت پشمی سرمه‌ای‌اش هنوز همان‌جا بود. ژاکت را چنگ زدم، به صورتم چسباندم و با تمام وجود نفس کشیدم. بوی گلپر، هل و عطر نابِ تنِ خودش... 
ناگهان زانوهایم تا شد و با صورت روی زمین افتادم. زجه‌ای خفه و جانسوز از ته گلویم کنده شد:
— عزیز... تو رو خدا برگرد... ببین چقدر تنهام... ببین هیشکی منو نمی‌بینه...

همان‌طور که ژاکت را به سینه‌ام می‌فشردم و خاکسترِ اشکم روی پارچه‌اش می‌چکید، ناغافل تصویر خواب آن روز جلوی چشمم جان گرفت؛ همان روزی که در خواب دیدم عزیز توی مهِ غلیظی ایستاده، با همان لبخندِ آرام و مهربانش دست تکان می‌دهد، «بای‌بای» کنان عقب می‌رود و در میان سفیدی محو می‌شود. 
هق‌هقم اوج گرفت. او داشت خداحافظی می‌کرد و منِ غافل نفهمیده بودم... او داشت می‌رفت و من فکر می‌کردم قصه‌هایش تا ابد تمام نمی‌شود!

هوای اتاق برایم مثل قفس تنگ و خفه‌کننده شد. همهمه‌ی صداهای سالن، گریه‌های هانا، تسلیت گفتن‌های خشک و خالیِ فامیل... دیگر نمی‌توانستم آن جمع و آن سوگواریِ پر از غریبی را تاب بیاورم. 

بی‌آنکه پالتو بپوشم یا حتی شالم را درست روی سرم مرتب کنم، با همان شال کج‌وکوله، موهای مشکیِ آشفته و درهم‌ریخته که روی صورتم ریخته بود و چشم‌های کاسه‌ی خون، از درِ پشتی خانه زدم بیرون. 

سرمای گزنده‌ی زمستان مثل شلاق به صورتم می‌خورد، باد زوزه می‌کشید و سوزِ سرد تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد، اما هیچ سرمایی نمی‌توانست آتشِ جهنمی که درونم شعله‌ور بود را آرام کند. تنم از سرما می‌لرزید، اما پاهایم ناخودآگاه روی سنگفرش‌های سرد خیابان کشیده می‌شدند. 

سر و وضعم حسابی به‌هم‌ریخته و ویران بود؛ دخترکی با پاهای بی‌رمق، لب‌های ترک‌خورده از گریه، نگاهی مات و تهی که مثل دیوانه‌ها میان سوزِ زمستان قدم می‌زد. نگاه‌های سنگین و کنجکاوِ رهگذران را روی خودم حس می‌کردم؛ پچ‌پچ‌ها و چشم‌های گردشده‌شان که با ترحم و تعجب به این تنِ پریشان نگاه می‌کردند، اما برای من هیچ‌چیز در این دنیا مهم نبود. 

من فقط داشتم در سرمای این شهرِ بی‌رحم گم می‌شدم؛ در شهری که نه عزیزی در آن مانده بود تا پناهم دهد، و نه سیاوشی که در این برزخ دستم را بگیرد.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت341#

 

 

صدای ترمزِ شدید و کشیده‌شدن لاستیک‌های پاترول روی آسفالت سرد خیابان، سکوت یخ‌بسته‌ی اطرافم را شکست. سر بلند نکردم؛ رمقی برای کنجکاوی نداشتم. شیشه‌ی ماشین پایین آمد و صدای آرمان در گوشم پیچید:
— سوار شو هایرون... من می‌رسونمت.

بی‌آنکه نگاهم را از نوکِ کفش‌های خیس و یخ‌زده‌ام بگیرم، دست‌های بی‌حسم را بیشتر توی سینه‌ام جمع کردم. فقط می‌خواستم گم شوم، دور از تمام آدم‌هایی که ردی از گذشته و خاطراتِ ویرانم داشتند. پشتم را به او کردم و در حالی که به راهم ادامه می‌دادم، با صدایی که از فرط بغض و سرما می‌لرزید، نالیدم:
— کاری به کار من نداشته باش آرمان... دست از سرم بردارید.

هنوز دو قدم نرفته بودم که صدای کوبیده‌شدن محکمِ درِ ماشین آمد. گام‌های بلند و سریعش خیلی زود سد راهم شد. درست جلوی پایم ایستاد؛ قد کشیده و چهره‌ی نگرانش در قاب نگاهم نشست. وقتی نگاهم کرد، چشم‌هایش از دیدن حالم گشاد شد. با دیدن لرزش غیرقابل مهارِ فک و لب‌های کبودم، دست‌های سرخ و کرخت‌شده‌ام و آن شالِ نامرتبی که لای موهای مشکیِ آشفته‌ام گم شده بود، دلش ریخت. لحنش از حالت دستوری به التماسی دلسوزانه تغییر کرد:
— با این ریخت و قیافه وسط خیابون یخ می‌زنی هایرون! لااقل بشین... بخاری ماشین روشنه. هر جا بخوای می‌برمت، فقط بیا بالا.

توان جنگیدن نداشتم. استخوان‌هایم از سوز زمستان تیر می‌کشید و زانوهایم چنان خالی کرده بود که اگر سوار نمی‌شدم، همان‌جا روی سنگفرش پهن می‌شدم. تسلیم شدم. بی‌حرف، سنگینیِ تنم را کشاندم سمت ماشین و سوار شدم.

در که بسته شد، بادِ گرم بخاری بلافاصله روی پوستم نشست، اما سرمای درونم عمیق‌تر از آن بود که به این راحتی‌ها آب شود. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و به پنجره خیره شدم. سکوتِ سنگین و تلخی فضای ماشین را پر کرده بود؛ فقط صدای خش‌خش آرام برف‌پاک‌کن و هرمِ بخاری به گوش می‌رسید.

آرمان بی‌آنکه بپرسد کجا می‌رویم، فرمان را چرخاند و پایش را روی گاز گذاشت. مسیر را بالا و بالاتر می‌رفت؛ دور از شلوغی، سمت ارتفاعات شمال شهر. بعد از چند دقیقه، آرمان قفل سکوت را شکست؛ صدایش آرام بود، بوی همدردی می‌داد:
— تسلیت می‌گم هایرون... می‌دونم هیچ حرفی نمی‌تونه جات رو پر کنه. داغِ سنگینیه، خیلی سنگین...

بغضم توی گلو چنگ انداخت، اما چیزی نگفتم. آرمان نیم‌نگاهی به من انداخت و ادامه داد:
— می‌فهممت... از دست دادن کسی که تنها پناهت بوده، آدم رو از درون خالی می‌کنه. من حتی شانس این رو نداشتم که چهره‌ی مادرم رو ببینم؛ هیچ تصویری ازش تو ذهنم نیست، فقط یه قاب عکسِ کهنه. وقتی هم که چند سال پیش پدرم رفت... تازه فهمیدم این دنیا چقدر می‌تونه بی‌رحم و خالی باشه. دردِ بی‌پناهی رو خوب بلدم، هایرون.

پاترول در بالاترین نقطه‌ی بام تهران توقف کرد. شهر زیر پایمان مثل اقیانوسی بی‌پایان از چراغ‌های ریز و درشت می‌درخشید؛ شلوغ، پرهیاهو، اما از این بالا چقدر خاموش و دست‌نیافتنی.

آرمان پیاده شد و لحظاتی بعد با دو لیوان چای داغ که از دکه‌ی گوشه‌ی بام خریده بود برگشت. یکی از لیوان‌ها را به دستم داد. حرارتش کف دست‌های یخ‌بسته‌ام را سوزاند. از ماشین پیاده شدم و کنار نرده‌ها ایستادم؛ بخار چای در هوای مه گرفته‌ی بام بالا می‌رفت. به تماشای آن همه نور و تاریکی نشسته بودم که ناگهان سوزِ تند و برّنده‌ای از لابه‌لای کوه‌ها وزید و تا مغز استخوانم نفوذ کرد. لرزش شدیدی تمام تنم را تکان داد. 

هنوز از سوزِ باد به خودم می‌پیچیدم که احساس کردم سنگینیِ نرم و گرمی دور شانه‌هایم پیچیده شد. 
آرمان کتش را درآورده بود و با طمأنینه و احترام، روی شانه‌های بی‌جان من انداخته بود. 

این بار پس نزدم؛ آن‌قدر خسته، تهی و درمانده بودم که دیگر نایی برای پس زدنِ ذره‌ای گرما نداشتم. لبه‌های کت را میان انگشتان لرزانم فشردم و با صدایی ضعیف زیر لب زمزمه کردم:
— ممنون...

اما درست در همان لحظه... درست همان آنی که بوی غریبه‌ی پارچه و حسِ سنگینیِ یک کت مردانه روی تنم نشست، انگار صاعقه‌ای به قلبم زد.

خاطره‌ای مدفون‌شده و خون‌چکان با تمام قوا در ذهنم منفجر شد.
صدای غرش سهمگین موج‌های خزر در گوشم پیچید... باد خنک و شورِ دریا... تاریکیِ شبِ ساحل... و سیاوش.
سیاوشی که پشت سرم ایستاده بود، با آن نگاهِ نافذ و مغرورش، و کتِ گرمش را با همان تملکِ پنهان و بی‌حرف روی شانه‌هایم انداخته بود؛ با عطر تلخ و وسوسه‌انگیزش که تا عمق جانم رسوخ می‌کرد و تا ساعت‌ها مستم نگه می‌داشت. 

قلبم تیر کشید و نفس در سینه‌ام حبس شد. چای در دستم لرزید. 
آرمان اینجا در کنارم بود، اما تمام روح و روانم در آغوش خاطره‌ی مردی گیر افتاده بود که در سیاه‌ترین روزهای زندگی‌ام، درست وقتی بیش از هر زمان به او نیاز داشتم، رهایم کرده بود در کامِ این سرمای کشنده...

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت342#

قطره‌های داغ اشک روی گونه‌هایم سر خوردند و بخار چای را بریدند. چراغ‌های بی‌شمار تهران زیر پایم تار و مبهم شدند؛ انگار داشتم شهر را از پشت پنجره‌ای باران‌خورده نگاه می‌کردم.

 

دست‌هایم روی لبه‌های کت آرمان قفل شده بود، اما تمام مغزم پر بود از صدای بم و نفوذناپذیر سیاوش، لحن مغرورش، و گرمای بازوانی که آن شب کنار دریا حس می‌کردم تا ابد پناهگاهم خواهند بود. چطور توانسته بود مثل یک کابوسِ محو ناپدید شود؟ چطور در شبی که عزیز در آغوشم جان داد، در شبی که خاکِ سرد روی پیکر تنها پناهم ریخته شد، هیچ رد و نشانی از او نبود؟

 

صدای آرام آرمان، رشتۀ افکار درهم‌پیچیده‌ام را پاره کرد:

 

— هایرون؟… به چی فکر می‌کنی؟

 

سرم را به سختی بالا آوردم. چشم‌های نگران آرمان روی صورتم ثابت مانده بود؛ نگاهی پاک از تظاهر، آمیخته با دلسوزی و سردرگمی. او فقط می‌خواست در میان این طوفان دستم را بگیرد، غافل از اینکه طوفان از درون، ریشه‌های مرا کنده بود.

با پشت دستِ بی‌رمقم اشکم را پاک کردم، ولی نگاهم را دوباره به تاریکیِ دره‌های روبه‌رو دوختم و گفتم:

 

— به اینکه… آدم چقدر می‌تونه توی اوج شلوغی، تک‌وتنها باشه. به اینکه چقدر ساده همه‌چیز خراب می‌شه و هیچ کاری از دستت برنمیاد.

 

آرمان به نرده‌ها تکیه داد و لیوان چایش را میان هر دو دست نگه داشت:

 

— بعضی وقت‌ها تنهایی تقصیر ما نیست، تقصیر انتخاب آدم‌هاییه که اشتباهی بهشون اعتماد کردیم… من تمام ماجرا رو نمی‌دونم هایرون، ولی این روزها نگاهِ عمو مسعود رو دیدم. نگاهِ شکسته‌اش رو. همه‌ی اون چیزی که تو این مدت به سرت اومد… حق تو نبود.

 

نام پدرم و یادآوری خطاهایی که مثل زنجیر پایم را بسته بود، بند دلم را پاره کرد. دیگر نتوانستم تلخیِ کلمات را در گلو نگه دارم. لب‌های لرزانم باز شد:

 

— تو هیچ‌چیزی از دردِ من نمی‌دونی آرمان… هیچ‌چیز! فکر می‌کنی من خواستم این بشه؟ فکر می‌کنی من خواستم عزیز بره و پشتم این‌طوری خالی بشه؟ من الان وسط یه باتلاقم… هرچی بیشتر دست‌وپا می‌زنم، بیشتر فرو می‌رم.

آرمان جلوتر آمد؛ فاصله‌اش را محترمانه حفظ کرد اما لحنش محکم‌تر شد:

 

— پس نذار غرق بشی! دستت رو بده به کسایی که واقعاً نگرانِتن. من… من هستم، هایرون. اگه هیچ‌کس تو اون خونه حالت رو نمی‌فهمه، من نمی‌ذارم تنهایی این بار رو بکشی.

 

سکوت سنگینی روی بام آوار شد. باد زوزه‌کشان میان صخره‌ها می‌پیچید و سرما دوباره هجوم آورد. حرف‌های آرمان پر از صداقت بود، اما برای من مثل انعکاس صدایی در قعر چاه بود؛ من غریقِ دریایی بودم که ساحلش فقط در چشمانِ مشکی و تاریک سیاوش معنا پیدا می‌کرد.

 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...