بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در دوشنبه در 21:34 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 21:34 #پارت300# سرمای استخوانسوزِ بیرون، از درزهای ناپیدای پنجرهی بزرگ و قدی به داخل اتاق میخزید، اما این سرما در برابر سرمای ترسی که در رگهایم جریان داشت، هیچ بود. نمیتوانستم یک جا بنشینم. درد خفیفی هنوز از کوفتگیهای لنج در عضلاتم میپیچید، اما بیقراری امانم را بریده بود. مثل پرندهای که تازه در قفس افتاده، دور تا دورِ اتاقِ مجلل و کلاسیک میچرخیدم و به همهجا سرک میکشیدم. دستهایم را روی چوبِ کندهکاریشدهی میزِ سنگینِ گوشهی اتاق کشیدم و کشوهایش را با شتاب کشیدم؛ قفل بودند. پردههای ضخیم و مخملیِ زرشکیرنگ را کنار زدم. نگاهم روی حیاطِ وسیع و پوشیده از برفِ عمارت چرخید. نگهبانانی با هیکلهای درشت و قدمهای سنگین، همراه با سگهای عظیمالجثهی دوبرمن که نفسهایشان در هوای سرد بخار میشد، در حال گشتزنی بودند. این عمارت، با آن دیوارهای سنگی و معماریِ وهمانگیز، بوی راز و خطر میداد. با خودم زمزمه کردم: «این رایان احتشام کیه که این همه خدم و حشم دور خودش جمع کرده؟ چه قدرتی داره که اینطور بیپروا آدمربایی میکنه؟» و مهمتر از آن... چه ارتباطِ تاریک و عمیقی بین رایان و سیاوش وجود داشت که رایان اینطور با این تشکیلات مرا به اینجا آورده بود تا سیاوش را به زانو دربیاورد؟ سیاوش چه چیزی داشت که ارزش این همه خطر را داشت؟ در همین افکارِ آشفته غوطهور بودم که صدایِ خشنِ چرخیدن کلید در قفلِ سنگینِ در، مرا سر جایم میخکوب کرد. پرده را رها کردم و بیاختیار چند قدم به عقب برداشتم. دستهایم را دور بازوانم پیچیدم و منتظر ماندم. انتظار داشتم قامت بلند، نگاهِ بیرحم و حضورِ سنگین رایان را ببینم، یا شاید یکی از آن نگهبانهای زمخت را، اما وقتی در با صدای آرامی باز شد، کسی که در آستانهی در ظاهر شد، تمام معادلاتِ ذهنم را به هم ریخت. دختری بود که با هر قدمش، انگار زمان در اتاق کند میشد. قامتی کشیده و ظریف داشت. پیراهن بلندِ حریر و آبیرنگی به تن داشت که با هر حرکتش، مثل موجهای آرامِ دریا روی زمینِ سنگیِ اتاق کشیده میشد و صدای خشخشِ ملایمی ایجاد میکرد. پوستی به سفیدی برف داشت که تضادِ عجیبی با موهای لخت و خاکستریرنگش میساخت؛ موهایی که با وقارِ خاصی روی شانههایش رها شده بودند. اما چیزی که مرا در جایم منجمد کرد، چشمانِ آبیاش بود؛ چشمانی که مثل دو تکه یخِ تراشخورده میدرخشیدند و هیچ حسی در آنها خوانده نمیشد. با قدمهایی که بیشتر به خرامیدنِ یک طاووسِ مغرور شبیه بود تا راه رفتنِ یک انسانِ عادی، وارد اتاق شد. کمرش کاملاً صاف بود و گردنش را با غروری آزاردهنده بالا گرفته بود. با آرامشی که بوی تسلط میداد، در را پشت سرش بست و نگاهم کرد. زیباییاش خیرهکننده، بینقص و در عین حال، به طرزِ وحشتناکی سرد بود. با صدایی که از خشکیِ گلویم دورگه شده بود، پرسیدم: «تو کی هستی؟» دختر قدمی دیگر به سمتم برداشت. پوزخندی محو کنج لبهای سرخ و باریکش نشست. با لحنی پر از اطمینان و شمردهشمرده گفت: «شیدا... شیدا صدرانژاد.» نامش... مثل یک شوکِ الکتریکیِ هزار ولتی از ستون فقراتم گذشت و در سرم منفجر شد. *شیدا...* ضربان قلبم به شکل دیوانهواری بالا رفت، آنقدر که صدای کوبشش را در گوشهایم میشنیدم. ناگهان تمام خاطراتِ آن شبِ مستیِ سیاوش جلوی چشمانم جان گرفت؛ شبی که در اوج بیخودی، تاریکی و درهمشکستگی، این اسم را با دردی عمیق زمزمه کرده بود. نفس در سینهام حبس شد. دلم میخواست با تمام وجودم فریاد بزنم، یقهاش را بگیرم و بپرسم او چطور سیاوش را میشناسد؟ چه رازی در گذشتهی آنهاست؟ نگاهم بیاراده روی اجزای صورتش، روی خطِ گردنِ کشیدهاش و اندامِ ظریفش چرخید. از درون، احساسِ حسادتِ گزنده و تلخی مثل زهر در رگهایم دوید. حسادتی ترکیب شده با کنجکاویِ کشندهای که داشت مرا به مرز جنون میکشاند. شیدا با قدمهایی آهسته دورم چرخید، انگار که دارد یک تابلوی نقاشیِ بیارزش را ورانداز میکند. با لحنی که سعی میکرد دلسوزانه به نظر برسد اما پر از زهرِ زیرکی بود، گفت: «خیلی دلم میخواست ببینم دختری که سیاوش رادمنش واردِ این بازیِ خطرناک کرده کیه... راستش، انتظار داشتم یه آدمِ قویتر و باهوشتر رو ببینم، نه دختری که حتی نمیدونه فقط یه مهرهی سادهست.» با صدایی که سعی میکردم نلرزد، به سمتش چرخیدم: «منظورت چیه؟ کدوم مهره؟» شیدا ایستاد. دستانِ سفیدش را در هم قفل کرد و با زکاوتِ تمام، طوری که انگار دارد پرده از یک رازِ بدیهی برمیدارد، گفت: «فکر میکنی برای چی اینجایی؟ من سیاوش رادمنش رو از خیلی قبلتر میشناسم. اون مردیه که هیچوقت بدونِ نقشه قدم برنمیداره. هر لبخندش، هر نگاهش، حسابشدهست. نامزدی، ادعای علاقه، آوردنت به بازیِ رایان... همه اینا فقط برای رسیدن به اهدافِ خودشه. تو واقعاً فکر کردی تو این صفحه شطرنج، چیزی بیشتر از یه سپرِ بلا براش هستی؟ فکر کردی سیاوش میتونه کسی رو وارد قلبش کنه؟» قلبم به شدت میکوبید. حرفهایش ریشههای اعتمادم را میجَوید. شیدا دیگر حرفی نزد. با نگاهی که انگار به یک بازندهی ترحمانگیز خیره شده، رویش را برگرداند. شانههایش را بالا انداخت و به سمت در رفت. تمام آن سوالها و تردیدهایی که در دلم کاشته بود، مثل خوره به جانم افتاد. نمیتوانستم اجازه دهم اینطور برود. با تمام جسارتی که در تهِ وجودم مانده بود، صدایش زدم: «وایسا!» شیدا دستش که روی دستگیرهی برنجی در بود، متوقف شد. با حرکتی نرم و آرام به سمتم چرخید. نگاهِ پیروزمندانهای در چشمانِ یخیاش میدرخشید. با طمأنینه سر تا پایم را از نو نگاه کرد؛ نگاهی که در آن تحقیر موج میزد. مشتهایم را گره کردم و با صدایی که حالا کمی بلندتر شده بود، پرسیدم: «گفتی سیاوش رو از قبل میشناختی؟ منظورت از این حرف چیه؟» شیدا پوزخندش را عمیقتر کرد. فاصلهاش را با من حفظ کرد، اما صدایش مثل خنجری تیز، مستقیم به قلبم نشست: «برای اینکه من معشوقهی سیاوش بودم...» مکثی کرد تا اثرِ کلماتش را روی صورتم ببیند و بعد با بیرحمی ادامه داد: «سیاوش نمیتونه عاشقِ تو باشه دخترجون. خودم خوب میدونم اون فقط از تو به عنوان یک مهره تو این بازی استفاده کرد. اون مرد... تا هشت سال بعد از من، تنهایی و انزوا رو انتخاب کرد. هشت سال هیچ زنی نتونست وارد خلوتش بشه. حالا فکر میکنی توِ سادهلوح رو برای عشق انتخاب کرده؟» حرفهای شیدا مثل یک سطل آبِ یخ بود که در سرمای زمستان روی تنِ برهنهام ریخته باشند. لرزی عمیق تمام وجودم را فرا گرفت. احساسِ پوچی، حماقت و حقارت به گلویم چنگ انداخت. یعنی سیاوش رادمنش... عاشقپیشهی این زن بود؟ زنی که زیباییِ خیرهکننده و وقارش غیرقابل انکار بود؟ ناگهان تمام حالتهای سرد و تاریکِ سیاوش جلوی چشمانم رژه رفتند. سکوتهای طولانیاش، نگاههای خیرهاش به نقطهای نامعلوم، آن دیوارِ بلندی که دورِ خودش کشیده بود... یعنی اینقدر این زن برایش عزیز بود؟ تا این حد او را میپرستید که رفتنش، سیاوش را به حصارِ هشت سال تنهایی و تاریکی کشانده بود؟ قلبم انگار در مشتهای سفید و سردِ شیدا فشرده میشد. حس میکردم تمام خونِ داخلِ قلبم چکه چکه از آن بیرون میریزد و من مانده بودم و یک قلبِ سفیدِ یخزده که دیگر حتی توانِ تپیدن نداشت. خندهای کوتاه، پیروزمندانه و زنگدار بر لبهای سرخِ شیدا نشست. انگار دقیقاً به همان چیزی که میخواست رسیده بود. بدونِ اینکه منتظرِ واکنشی از سوی من باشد، با سرعتی که با آن وقارِ اولیهاش در تضاد بود، از اتاق بیرون رفت. صدای بسته شدنِ در، مرا از بهت خارج کرد. صدایِ کلید در قفل پیچید. به خودم آمدم. نه، نمیتوانست مرا با این حجم از ویرانی تنها بگذارد. به سمت در هجوم بردم. دستگیرهی سردِ برنجی را گرفتم و با دیوانگی بالا و پایین کردم. قفل بود. با دو دستم به درِ چوبی و ضخیم مشت کوبیدم. صدایم از شدتِ بغض و استیصال میلرزید: «در رو باز کن!... در رو باز کن! کارت دارم، میخوام باهات حرف بزنم! بهت میگم در رو باز کن!» اما هیچ جوابی نیامد. گوشم را به در چسباندم. تنها چیزی که میشنیدم، صدایِ تقتقِ قدمهای شیدا روی سنگفرشِ راهرو بود؛ قدمهایی که دور و دورتر شدند تا اینکه در سکوتِ سنگین و مرگبارِ عمارتِ رایان احتشام، برای همیشه محو شدند. و من ماندم و آواری از حقیقت که روی سرم خراب شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در سهشنبه در 14:30 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 14:30 #پارت301# صدای بسته شدن در، مثل شلیک یک گلوله در مغزم پیچید. رفت. آن زن با آن چشمهای آبیِ سرد و موهای خاکستریاش رفت، اما عطری که از خودش به جا گذاشته بود، مثل دودِ حاصل از یک آتشسوزی، داشت نفسهایم را میبرید. «شیدا...» اسم او در سرم تکرار میشد و با هر تکرار، ضربهای محکم به گیجگاهم میزد. زنی که سیاوش روزی تمامِ وجودش را به پایش ریخته بود. زنی که گذشتهی سیاوش را به آشوب کشیده بود، اما هنوز تمامِ سایهاش روی زندگی و خاطرات او پهن بود. پس من این وسط چه کاره بودم؟ یک عروسک خیمهشببازی؟ یک بازیچه برای انتقام؟ یک نامزد قلابی که قرار بود روی زخمهای کهنهی او مرهم بگذارد؟ بغض، مثل یک غدهی سرطانی راهنفس کشیدنم را بست. لرزش شدید دستهایم را دیدم و برای مهارش، هر دو دستم را لای موهای بلند و موجدار مشکیام فرو کردم و ریشههایشان را با تمام توان کشیدم. میخواستم دردی بیرونی جای این سوزشِ مرگبارِ درون سینهام را بگیرد، اما نشد. نگاهم به آینهی قدی افتاد. دختری با چهرهای درهمشکسته و چشمانی خیس و ترسان زل زده بود به من. خشم، مثل سیلابی سیاه تمام وجودم را گرفت. از آن نگاه، از آن حماقت، از خودم بدم آمد! فریاد خفهای از گلویم بیرون زد و با تمام نیرویی که در بدنم مانده بود، مشتم را نثار وسایل روی میز آرایش کردم. گلدان کریستال با صدای وحشتناکی روی زمین خرد شد. گلهای مریم پرپر شدند و میان خردهشیشهها جان دادند؛ درست مثل تمام باورهای معصومانهای که در این مدت نسبت به سیاوش پیدا کرده بودم. کافی نبود... این حجم از درد با شکستن یک گلدان تخلیه نمیشد! با دو دستم افتادم به جان بقیهی وسایل. شیشههای عطر، سرمها، رژلبها... همه را با دست روبیدم و به کفپوش سنگی اتاق کوبیدم. صدای برخورد و خرد شدن شیشهها تنها چیزی بود که لحظهای هیاهوی کرکننده درون سرم را خاموش میکرد. بوی تند و مختلط عطرهایی که هوا را پر کرده بود، گلویم را میسوزاند. سمت تخت دویدم. روتختی ابریشمی را چنگ زدم و با خشم کشیدم. بالشها را به این طرف و آن طرف پرتاب کردم. میخواستم هر چه که نشانهای از نظم و آرامش داشت را نابود کنم. این اتاق، این عمارت، این زندگی لوکس... همهاش یک زندانِ طلایی بود! - «چرا من؟... چرا باید بازیچهی انتقام و گذشتهی تلخ شماها بشم؟!» صدای خودم را نمیشناختم. داغی اشکها روی گونههایم میسوخت. سمت کمد رفت، درهایش را با ضرب باز کردم و لباسهایی که آنجا آویزان بود را بیرحمانه بیرون کشیدم. لباسهایی که رایان در این عمارت برایم گذاشته بود؛ انگار حتی لباسم را هم از قبل برایم انتخاب کرده بودند، انگار حتی نفس کشیدنم هم برنامهریزیشده بود. آنها را روی شیشههای شکسته و عطرهای ریختهشده روی زمین پرت کردم. پارچههای گرانقیمت که حالا برایم شبیه مقنعهای بودند که بر تنِ یک اسیر میاندازند. سوزش تندی در کفی پاهایم و کف دستهایم پیچید. نگاه کردم؛ خونی که از لای انگشتانم میچکید، روی پارچههای رنگارنگ لباسها لکه میانداخت. اما من هیچ دردی احساس نمیکردم. دردِ خرد شدن غرورم، دردِ حسِ اضافی بودن، دردِ اسارت در این عمارتِ نفرتانگیز، هزار بار کشندهتر از لبههای تیز شیشه بود. در مرکز این ویرانی که خودم به پا کرده بودم، روی زانوهایم فرود آمدم. موهای مشکی و آشفتهام مثل چادری سیاه دورم پهن شد. دستان خونیام را روی صورت کشیدم و اشکهایم با خون مخلوط شد. من برای او هیچچیز نبودم. من فقط سایهای بودم که قرار بود جای خالیِ یک آدم از دست رفته را پر کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در سهشنبه در 17:24 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 17:24 (ویرایش شده) #پارت302# هنوز در شوکِ لرزش دستهای خونیام و بوی تند عطرهای شکسته بودم که صدای خشک و خشنِ چرخیدن دستگیره، رشتهی افکارم را پاره کرد. در با شتاب باز شد و چارچوبش توسط دو سایهی عظیمالجثه اشغال شد. دو مرد که بیشتر شبیه صخرههای متحرک بودند تا انسان؛ با لباسهای کاملاً سیاه و جثههایی هرکولی که نور راهرو را سد کرده بودند. بدون هیچ حرفی، با گامهای سنگین روی خردهشیشهها و لباسهای پخششدهی من قدم گذاشتند. وحشت، مثل ماهیِ لغزندهای در دلم فرو ریخت. خودم را عقب کشیدم و روی سرامیکها خزیدم، اما آنها بیرحمتر از این حرفها بودند. قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، بازوهایم در چنگالهای قطور و زمختشان اسیر شد. - «ولم کنید! دست به من نزنید... به من دست نزنید کثافتها!» فریادم در فضای اتاق پیچید، اما انگار دیوارهای عمارت هم کر شده بودند. تقلا میکردم، خودم را به عقب میکشیدم و سعی داشتم دستهایم را از میان انگشتان فولادیشان بیرون بکشم، اما آنها حتی پلک هم نمیزدند. دستهای خونیام روی آستینهای سیاهشان لک میانداخت، اما برای آنها من فقط یک شیء سبک و بیارزش بودم که باید جابهجا میشد. بدون کوچکترین توجهی به هقهقهای لرزان و التماسهای خشمگینم، مرا از روی زمین بلند کردند. پاهایم به لباسها و خردهشیشهها گرفت و بدنم میان دستهایشان معلق شد. مرا از اتاق، از میان آن ویرانی که خودم ساخته بودم، بیرون کشیدند. - «بذارید برم! رایان... رایان کجاست؟ بگید ولم کنن!» صدایم در راهروهای سرد و سنگی عمارت طنین میانداخت، اما آن دو مرد، مثل دو رباتِ بیاحساس، حتی سرشان را به سمتم برنمیگرداندند. انگار اصلاً صدای لرزان و گریههای مرا نمیشنیدند. به پلههای عظیم وسط سالن رسیدیم. مرا با همان وضعیت، نیمهمعلق و در حال دست و پا زدن، از پلهها پایین بردند. پاشنهی پاهایم به لبهی پلهها میخورد و با هر ضربه، ترسم بیشتر میشد. هر چه بیشتر تقلا میکردم، فشار دستهایشان دور بازوهایم بیشتر میشد، طوری که حس میکردم استخوانهایم در حال ترک خوردن است. به طبقهی پایین رسیدیم. راهروی طولانی را طی کردند و مقابل یک درِ بزرگ چوبی ایستادند. یکی از آنها در را باز کرد و مرا به درون فضایی پرتابمانند کشاندند. اتاق بزرگ بود و در تاریکیِ غلیظی غرق شده بود. تنها منبع نور، آباژور کوچکی در انتهای سالن اتاق بود که نوری ملایم و زردرنگ را روی میزِ چوبیِ پهنی میپاشید. پشت آن میز، در سایهروشنِ اتاق، قامتی نشسته بود که حتی در آن تاریکی هم هیمنهی سنگینش را حس میکردم: **رایان**. آن دو هرکول، بدون هیچ مقدمهای، با یک حرکتِ همزمان و خشن، بازوهایم را رها کردند و مرا به جلو پرتاب کردند. بدنم روی سرامیکهای سرد و بیرحم اتاق لغزید و درست مقابل میز رایان، روی زمین افتادم. سردی سنگها تا مغز استخوانم نفوذ کرد. درد در بدنم پیچید، اما جرئت نکردم ناله کنم. آن دو مرد، مثل دو مجسمهی سیاه و بیروح، بلافاصله در دو طرف من، کنار میز ایستادند و دستهایشان را پشت کمر گره زدند. سرم را به آرامی بالا آوردم. میان تارهای آشفتهی موهای مشکیام که روی صورتم ریخته بود، رایان را میدیدم که در سکوت، با آن نگاهِ نافذ و مرموزش، از پشت میز به ویرانیِ من زل زده بود... ویرایش شده سهشنبه در 17:24 توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در سهشنبه در 18:30 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 18:30 #پارت303# پارت: حقیقتهای زهرآلود نفسهایم مقطع و کوتاه بود. سرمای سنگین سرامیکها از پیراهنم میگذشت و تنم را به لرزه میانداخت. در آن تاریکیِ مرموز که تنها با نور زرد و کمرمق آباژور انتهای سالن شکافته میشد، صدای جابهجا شدن صندلی چرمی پشت میز مثل زنگ خطری در مغزم پیچید. رایان با طمأنینهای که خشمِ نهفتهای را فریاد میزد، از جا برخاست. هر قدمش روی کفپوش، صدایی خشک و منظم داشت؛ شبیه شمارش معکوس برای یک انفجار. جلو آمد و درست بالای سرم ایستاد. سایهی بلندش نیمی از نور ضعیف اتاق را بلعید. زانو زد و ناگهان با خشونتی مهارنشدنی، چنگ انداخت و فک و چانهام را در مشت استخوانیاش گرفت. فشار انگشتانش آنقدر زیاد بود که حس کردم استخوانهایم در حال ترک خوردن است. سرم را به اجبار بالا کشید تا نگاهم در چشمان درندهاش گره بخورد. با دندانهایی کلیدشده و لحنی که از خشم میجوشید، غرید: - «فکر کردی اینجا طویلهست که وسایل رو به هم میریزی دخترهی احمق؟!» اما نگاهم که پایین افتاد، دیدم مسیر نگاهش عوض شد. چشمانش روی دستهایم متوقف ماند؛ روی کف دستهای خراشیدهام و قطرههای خونی که روی سرامیکها چکیده بود. درست در یک ثانیه، آن شعلهی سوزانِ خشم در چهرهاش فروکش کرد و جایش را به حالتی عجیب، غریب و بهشدت هولناک داد. دستش را از زیر چانهام برداشت. با خونسردی از جا بلند شد، به سمت کمد دیواری گوشهی اتاق رفت و یک جعبهی فلزی کمکهای اولیه را بیرون آورد. دوباره کنارم زانو زد. درِ جعبه را با آرامشی که دیوانهام میکرد باز کرد و دستِ خونی و لرزانم را گرفت. تکهای پنبه را به بتادین آغشته کرد و با طمأنینه روی بریدگیهای کف دستم کشید. این تضادِ وحشیانه بین ربودنم و این مدارای دلسوزانهاش، بیش از هر شکنجهای مغزم را به تباهی میکشید. رایان سرش را جلوتر آورد. گرمای نفسهایش به گوشم میخورد، اما واژههایش بوی تعفنِ فریب میدادند: - «حیفِ این دستها نیست؟ چرا قدر خودت رو نمیدونی هایرون؟ سیاوش هیچوقت ارزش تو رو نفهمید... اون لیاقتِ مراقبت از ماهش رو نداره. تو میتونی همینجا بمونی... کنار من. تو میتونی ملکهی این عمارت باشی، نه یک مهرهی سوخته تو دستهای اون بیهمهچیز...» از لحن چسبناک و فریبندهاش، معدهام به هم پیچید. حس انزجار در تمام رگهایم جوشید. در یک لحظه، بدون آنکه ذرهای فکر کنم، سرم را بالا آوردم و با تمام تنفرِ درونم، آب دهانم را صاف به صورتش پرتاب کردم. فریاد زدم: - «خفهشو! تو یه آدم کثیف و جنایتکاری! حالم از تو و این عمارتِ لعنتیت به هم میخوره!» قطرههای آب دهان روی گونهی تراشیدهاش نشسته بود. برای چند ثانیهی مرگبار هیچ حرکتی نکرد. چشمانش تنگ شد و بعد... قهقههای سر داد. خندهای مستانه و سرد که گوشهایم را پر کرد. خندهاش ناگهان خفه شد و در کسری از ثانیه، دستش در هوا چرخید. صدای کشیدهی محکمی در اتاق پیچید و برقی از سرم پرید. ضربهی سنگین دستش آنقدر محکم بود که صورتم به سمت راست پرت شد و خون از گوشهی لبم چکید. رایان یقهی لباسم را گرفت و مرا بالا کشید، طوری که زانوهایم روی زمین کشیده شدند. نفسهای خشمگینش روی صورتم میکوبید: - «حرف بزن دختره! نقشههای سیاوش چیه؟! اون محموله و مدارک رو کجا قایم کرده؟ سیاوش چه زری بهت زده؟ جای مدارک کجاست؟!» با وجود درد وحشتناکی که در صورتم میپیچید، چشم در چشمش دوختم و لای دندان غریدم: - «هیچی نمیدونم... و حتی اگه بدونم، به یک جونوری مثل تو چیزی نمیگم!» رایان با خندهای تحقیرآمیز یقهام را رها کرد و من دوباره روی زمین افتادم. دست در جیب کتش کرد و دستهای عکس را بیرون کشید. با حرکتی تند، عکسها را درست جلوی چشمهایم روی سرامیکها پرتاب کرد. - «پس بذار چشمهای کورت رو باز کنم!» خشکم زد. لرزش تمام بدنم را گرفت. عکسها پیش روی من بودند... سیاوش بود، با لبخندی که هیچگاه ندیده بودم، کنار شیدا صدر ایستاده بود. شیدا با آن موهای خاکستری و چشمان آبیاش به او تکیه داده بود. عکسهای بعدی هولناکتر بودند؛ سیاوش در حال زد و بند، در حال تحویل گرفتنِ همان محمولههایی که رایان از آنها حرف میزد. صحنههایی از یک قرار مخفیانه که بوی تعفنِ خلاف میداد. رایان با صدایی که از پیروزی میلرزید، کنار گوشم غرید: - «خوب نگاه کن دختر چموش! اینام مدارکی هستند که نشون میده سیاوشِ محبوبت واقعاً چکاره است! همون مهندسِ محترمی که شماها جلوش دولا راست میشید، یک خلافکار حرفهای توی دم و دستگاهِ من بوده! تمام این مدت، تو داشتی برای کسی جون میدادی که خودش دستش تو کاسهی منه...» دنیا دور سرم چرخید. عکسهای روی زمین، مثل تکههای آینهای شکسته، حقیقتِ تلخی را به صورتم میکوبیدند که نمیخواستم باور کنم. یعنی تمام آن محبتها، تمام آن حمایتها، فقط یک نقاب بود؟... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در سهشنبه در 21:45 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 21:45 (ویرایش شده) #پارت304# آوارِ یک اعتماد سرم در حال انفجار بود. آوارِ سنگینِ آن عکسها، مثل اسیدی سوزان روی تمام باورهایم میریخت و آنها را در خود ذوب میکرد. نگاهم روی چهرهی سیاوش در عکسها قفل شده بود؛ همان چشمهای سیاه و نافذ، همان خطوط آشنای صورت، اما در کنار شیدا و میان آدمهایی که بوی تعفنِ خلاف و سیاهی میدادند. احساس تهوع تمام وجودم را گرفت؛ نه از دردی که رایان به جانم انداخته بود، نه از کشیدهای که صورتم را متورم کرده بود، بلکه از خودم... از حماقتِ بیحدومرز خودم. چطور توانسته بودم این مدت طولانی کنار این آدم نفس بکشم؟ چطور نفهمیده بودم پشت آن نقابِ فریبنده و جذاب، چه هیولایی پنهان شده است؟ قلبم با یادآوریِ اینکه چطور ذرهذره به او دل باخته بودم، از شدت انزجار و درد مچاله شد. من قلبم را دو دستی تقدیم کسی کرده بودم که در تمام این مدت در حال بازی دادنِ من بود. ذهنم برای فرار از این جهنمِ تاریک، دیوانهوار به گذشته چنگ انداخت. خاطراتش مثل یک فیلمِ پارهپاره از جلوی چشمانم میگذشت و مثل شیشهخرده در گلویم فرو میرفت. آن روز را به یاد آوردم که در میان امواج خروشان و بیرحم دریا، نفسهایم به شماره افتاده بود و سیاوش با آن دستهای قدرتمندش، بیمحابا به دلِ آب زد و مرا از آغوش سرد مرگ بیرون کشید... آن رگِ متورم گردنش، آن غیرت مردانه و نگاههای محافظتکنندهاش که همیشه مثل یک حصار امن، محکم و نفوذناپذیر دورم کشیده میشد... و از همه ویرانگرتر، آن شب لعنتی! شبی که من به حمام رفتم و او فقط برای اینکه من راحت باشم و احساس امنیت کنم، از خانه بیرون رفت. تمام آن مدت را در حیاطِ تاریک، زیر شلاقهای بیرحم باران پاییزی ایستاده بود و وقتی برگشت، لباسهایش به تنش چسبیده بود، موهای مشکیِ موجدارش خیسِ آب بود و از سرما میلرزید، اما خم به ابرو نیاورد تا مبادا من معذب شوم. چشمانم تار شد. قطرههای داغ اشک، بدون اختیار روی گونههای سردم سر خوردند. آن آدم... آن مردی که حاضر بود برای من جان بدهد و آرامشش را فدای یک لحظه راحتیِ من کند، چطور میتوانست همان کسی باشد که در این عکسها با کثیفترین آدمها دستبهیکی کرده است؟ چطور میتوانست کنار شیدا بایستد و لبخند بزند؟ سرم را میان دستهای لرزانم گرفتم. چشمهایم را محکم بستم تا آن عکسهای شوم را نبینم. *نه... نه! اینها توهم است. دروغ است. یک بازی کثیف دیگر از سمت رایان. امکان ندارد سیاوشِ من اینطور باشد...* قلبم فریاد میزد که باور نکنم. افکارم در هم پیچید و بدون اینکه متوجه شوم، رشتهی افکارم از کنترل ذهنم خارج شد و روی لبهای بیحس و خونیام لغزید. با صدایی خفه و مرتعش زمزمه کردم: - «اینا واقعیت نداره... غیرممکنه... نمیتونه واقعیت داشته باشه...» صدا به قدری ضعیف بود که انگار از ته چاه بیرون میآمد، اما در آن سکوتِ مرگبارِ اتاق، هیچچیز از گوشهای تیز و چشمانِ شکارچیِ رایان پنهان نمیماند. دیدم که چطور پوزخندِ روی لبهایش پررنگتر شد و نگاه تیزش، با رضایتی شیطانی روی لبهای لرزانم قفل شد... ویرایش شده 16 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در چهارشنبه در 15:38 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 15:38 (ویرایش شده) #پارت305 ### پارت: سقوط در تاریکی پوزخند پیروزمندانهی رایان، مثل یک زخم عمیق روی صورتم نشست. با صدایی که از لذتِ شکستنِ من میلرزید، بالای سرم خم شد و به آرامی گفت: - «چرا... واقعیت داره. واقعیت دقیقاً همینهاییئه که میبینی. حالا هم سیاوش خان از من دزدی کرده. باید عنوان "دزد" رو هم به سوابق درخشانش اضافه کنم.» کلماتش مثل پتک روی سرم فرود میآمد. دزد... سیاوش... این واژهها در کنار هم نمینشستند. نمیتوانستند بنشینند. تمام وجودم با آخرین ذرهی توانش مقاومت میکرد. طاقت شنیدن این کلمات کثیف را نداشتم. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. با تمام توانی که در گلویم باقی مانده بود، فریاد کشیدم. فریادی که از اعماق وجودِ شکستهام برمیخاست و در آن سالنِ شوم طنین میانداخت: - «بس کن! بس کن! نمیخوام... نمیخوام چیزی بشنوم!» رایان اما از این واکنشِ من به وجد آمده بود. با آرامشی که جنون را درونم شعلهور میکرد، عقب رفت و در حالی که با حالتی پیروزمندانه دستش را به ریشهای بلند و مرتبش میکشید، با لحنی که وانمود میکرد دلسوزانه است، گفت: - «متأسفانه باید بگم که سیاوش قرار نیست بیاد دنبالت. برای اولین بار تو زندگیم اشتباه کردم... فکر میکردم برگ برندهی من در مقابل سیاوش رادمنش، تویی. اما اون حتی ازم خواست کارِ تو رو یکسره کنم... چون تو براش هیچ ارزشی نداری دختر... به کاهدون زدم!» و بعد، دوباره صدای قهقههی بلند و چندشآورش در فضا پیچید. خندهای که مثل سوهان روی اعصابم کشیده میشد و تمام سلولهای مغزم را خراش میداد. دو روز... دو روزِ تمام گذشته بود. دو روزی که هر ثانیهاش به اندازهی یک قرن طول کشید و سیاوش نیامد. در این دو روز، در همان اتاق لعنتی حبس شده بودم و جز نگهبانانی که برایم آب و غذا میآوردند، هیچکس را نمیدیدم. امیدِ ضعیفی که در دلم جوانه زده بود، آرامآرام خشکید و پژمرد. داشتم دیوانه میشدم. با خودم میگفتم حتماً برایش بیاهمیت بودم... حتماً تمام آن لحظهها، تمام آن نگاهها و آن غیرتهای آتشین، فقط یک نمایش بود؛ نمایشی برای حفظ ظاهر و پیشبردن کارهایش. دیگر نمیدانستم باید چه کار کنم. باید به چه چیزی چنگ میزدم؟ نگاهم بیاختیار دوباره به عکسهای پخششده روی زمین افتاد. ترلان... شیدا... هیچکدام دروغ نبودند. همه واقعی بودند و من احمقانهترین بازیچهی این میدان بودم. از این همه فکر، از این همه جریاناتی که مثل خوره در سرم میچرخید و روحم را میخورد، خسته شدم. یک نیروی ویرانگر و وحشی در درونم جوشید. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. مثل یک حیوانِ زخمی که به سیم آخر زده است، به سمت عکسها حمله کردم. صدای فریادهای عصبی و خفهام در اتاق موج میزد. با حرکاتی وحشتناک و جنونآمیز، تمام آن عکسها را چنگ میزدم، با ناخنهایم پارهپاره میکردم و تکههایشان را در هوا پخش میکردم تا شاید با نابود کردنِ آنها، این حقیقتِ زهرآلود هم از بین برود. در اوجِ این طوفانِ ویرانگر بودم که با یک اشارهی دستِ رایان، یکی از آن غولهای هرکولوار به سمتم خیز برداشت. قبل از آنکه بتوانم کوچکترین واکنشی نشان دهم، درد و سوزشِ تیزی در گردنم پیچید. سرنگ را با خشونت در رگ گردنم فرو کرده بود. دردِ کشنده و تیر کشیدنِ رگِ گردنم، مصادف شد با هجومِ یک گیجیِ عمیق و تاریکیِ مطلق... و بعد، هیچ. ویرایش شده 16 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در چهارشنبه در 18:07 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 18:07 (ویرایش شده) #پارت306 سیاوش تایرهای جگوار نقرهای با صدای خشکی روی سنگفرشهای حیاط عمارت کشیده شد. ترمز دستی را کشیدم و پیاده شدم. هوای تهران سنگین و خفهکننده بود. نیکوهی، مثل همیشه، با همان قامتِ راست و چهرهی جدیاش به استقبالم آمد. درِ ماشین را بست و با احترام سر تکان داد: - «خوش اومدید آقا. خیالتون راحت، تو این مدت همهچیز تحت کنترل بود و عمارت کاملاً امن بوده.» بدون آنکه نگاهش کنم، فقط سری تکان دادم و قدمهایم را به سمت ورودی تند کردم. از پلههای مرمرین بالا رفتم و خودم را به طبقهی دوم رساندم. درِ چوبی و سنگینِ اتاقم را باز کردم. هوای راکدِ اتاق به صورتم خورد. نگاهی به گوشهگوشهی این چهاردیواری انداختم. بعد از چندین سال، این عمارت و این اتاق، تنها جایی بود که به من آرامش میداد؛ پناهگاهی که بعد از هر کثافتکاری و درگیری، در آن نفس میکشیدم. اما حالا... حالا که جای خالیِ او مثل یک حفرهی تاریک دهن باز کرده بود، این اتاق بیمعنیترین، سردترین و خفهکنندهترین جای ممکن در تمام این شهر به حساب میآمد. دکمههای بالای پیراهنم را با خشونت باز کردم تا شاید راه نفسم باز شود. زمان به نفع من نبود. هر ثانیهای که میگذشت، هایرونِ من در چنگال آن کفتار پیر، بیدفاعتر میشد. باید بازی را شروع میکردم؛ قمارِ کثیفی که اگر در آن میلرزیدم، جانِ هایرون را میباختم. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم و اولین کاری که کردم، شمارهی رایان را گرفتم. بوق اول... بوق دوم... و بعد، صدای بم و زهرآگینِ رایان در گوشم پیچید. بدون هیچ مقدمهای، با لحنی که سعی میکردم از هر احساسی خالی باشد، گفتم: - «من رسیدم... فقط...» رایان با همان تحکم همیشگیاش، میان حرفم پرید: - «فکر میکردم اول بیای عمارت من سیاوش... سراغ زندگیت! همون دختری که حالا تو دستان من اسیره.» دستِ آزادم را مشت کردم، آنقدر محکم که ناخنهایم در گوشت کف دستم فرو رفت، اما نقابم را نگه داشتم. پوزخند تندی زدم که صدایش از پشت خط به گوشش برسد: - «کدوم زندگی؟ من زندگیمو خیلی وقت پیش باختم رایان. الانم اگه اینجام بخاطر اون نیست، میخواستم خیالم از مدارک راحت بشه که شد...» سکوتِ کوتاهی خط را فرا گرفت و بعد، رایان با لحنی که رضایت از آن میبارید، جواب داد: - «خوشم اومد! میبینم که حق شاگردی رو خوب به جا میاری... همه درسهای خودمو داری حالا به خودم پس میدی.» دندانهایم را روی هم ساییدم و با سردترین لحنی که در توانم بود، گفتم: - «نه رایان، اینبار رو اشتباه کردی. اون دختر فقط یک مهرهی سوخته بود، نه چیزی که تو فکر میکردی. حالا اختیار با خودته... میتونی آزادش کنی و مدارکتو بگیری، یا نه، هر بلایی که دوست داری میتونی سرش بیاری.» صدای قهقههی بلندش در گوشم پیچید. خندهای که هر فرکانسش من را تا مرز جنون میرساند و قلبم را از سینهام بیرون میکشید. دلم میخواست همان لحظه گلولهای در مغزش خالی کنم. رایان میان خندههای شیطانیاش گفت: - «یعنی باور کنم که مدارک رو همینطوری از سر خیرخواهی برای این دختر آزاد میکنی؟ همون چیزی که خودتو براش به آب و آتیش زدی و یواشکی وارد عمارتم شدی؟! حساب اون کارتو برای بعد تلافی میکنم ولی...» تحملم تمام شد. نمیگذاشتم او بازی را هدایت کند. ویرایش شده 16 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 08:00 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 08:00 (ویرایش شده) #307 با خشونت میان حرفش پریدم و نگذاشتم ادامهاش را بگوید: «هر طور راحتی فکر کن. اگه میگم اون دختر آزاد بشه، بخاطر خانوادهشه که برام دردسر نشه. اون با مسئولیت من اومدکیش…» سکوتِ سنگینی پشت خط حاکم شد. رایان گرگِ باراندیدهای بود؛ از آنهایی که با یک حرف خام نمیشدند. نفسهای حبسشدهام را به سختی کنترل میکردم تا صدایم نلرزد. ناگهان صدای خشدار و پر از سوءظنش در گوشم پیچید: - «اگه برات مهم نیست، پس دیدنِ این صحنه هم نباید اذیتت کنه!» تلفن را قطع نکرد. ثانیهای بعد، صدای لرزشِ خفیفِ پیامک روی صفحهی گوشیام ظاهر شد. گوشی را از گوشم فاصله دادم و پیام را باز کردم. با دیدن عکس، زمان برایم متوقف شد. تمام خونِ بدنم در یک لحظه به سمت سرم هجوم آورد. هایرونِ من... ماهِ مغرورِ من، با صورتی متورم و بیهوش روی سرامیکهای سرد و تاریک افتاده بود. خطِ خونی که از گوشهی لبش روی چانهاش خشکیده بود، مثل خنجری زهرآگین درست در وسط قلبم فرو رفت. چشمهای بستهاش و آن قامتِ ظریف که بیدفاع روی زمین رها شده بود، داشت روانم را متلاشی میکرد. در همان حال، رایان از پشت خط با پوزخندی که صدای کشدارش مغزم را میخراشید، گفت: - «متأسفانه پرندهی کوچولوت کمی وحشیبازی درآورد، مجبور شدم بخوابونمش!» با شنیدن این حرف، خون جلوی چشمانم را گرفت. دلم میخواست از پشت همان خط تلفن خرخرهاش را بجوم و تکهتکهاش کنم. قفسهی سینهام از شدت خشم بالا و پایین میرفت، اما میدانستم کوچکترین لغزشی در صدایم، حکم مرگِ هایرون را امضا میکند. نقابِ بیتفاوتیام را با چنگ و دندان نگه داشتم. با صدایی که به طرز ترسناکی سرد و خالی از احساس بود، گفتم: - «اون دختر فقط یک کارمند سادهی شرکته که مسئولیتش با منه. نمیخوام برام دردسر بشه. مدارکتو بهت برمیگردونم، ولی قبلش باید مطمئن بشم که دختره آزاد شده... در غیر این صورت، مجبورم مدارک رو به رقیبت "خاجاد" بدم. خودت خوب میدونی که خاجاد بابت اون مدارک حاضرِ چقدر خرج کنه...» اسم خاجاد کار خودش را کرد. صدای نفسهای تند و عصبیِ رایان از پشت خط به وضوح شنیده میشد. سکوت کرد؛ سکوتی که نشان میداد در تلهی کلماتم گیر افتاده است. در نهایت با اکراه و لحنی کینهتوزانه گفت: - «ببینم چیکار میتونم برات بکنم سیاوش... اما قولی نمیدم. بالاخره این دختر زیبایی داره که بینظیره... سلیقهت خیلی خوبه پسر!» این کلمات... این نگاهِ کثیفش به هایرون، آخرین مرزهای تحملم را ویران کرد. دستِ آزادم را چنان محکم مشت کردم که هلالِ ناخنهایم در گوشتِ کفِ دستم فرو رفت. سوزشِ عمیقی پیچید و قطرات گرم خون کف دستم را خیس کرد، اما حتی آخ نگفتم. دردی که در دستم میپیچید، در برابر آتشی که در سینهام شعله میکشید، هیچ بود. به روی خودم نیاوردم و تیرِ خلاص را شلیک کردم: - «هر جور راحتی رایان... ولی من دارم پدر میشم. ترلان بچهی منو تو شکمش داره. نمیخوام این دختره و خانوادهاش برام دردسر بشن و زندگیمو به هم بریزن. مجبورم... یا باهات معامله میکنم، یا با فاش کردن اون مدارک به دست اهلش، برای همیشه نابودت میکنم. حالا خود دانی!» نفس عمیقی کشیدم. حسی که میخواستم را به رایان انتقال داده بودم؛ احساسِ اینکه او در این بازی کثیف، مهرهی اشتباهی را تکان داده است و هایرون هیچ ارزشِ احساسی و استراتژیکی برای من ندارد. چند ثانیه گذشت. انگار رایان داشت وزنِ تهدیدم را با طمعِ رسیدن به مدارک میسنجید. در نهایت، با لحنی که بوی خون و انتقام میداد، غرید: - «آزادش میکنم بره... ولی سیاوش، قسم میخورم اگه اون مدارک تا فردا به دستم نرسه، کاری میکنم که پشیمونترین آدمِ این شهر باشی!» ویرایش شده 16 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 09:07 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 09:07 #306# صدای بوقِ ممتدِ پایانِ تماس، مثل زنگ خطری بیرحم در گوشم سوت کشید. گوشی از دستم رها شد؛ افتادنش روی فرش ابریشمی اتاقم هیچ صدایی نداشت، درست مثل فریاد خفهشدهای که در گلویم گیر کرده بود. تمام آن خونسردیِ یخزده، تمام آن نقابِ سنگین و لعنتی که برای فریب دادنِ رایان به چهره زده بودم، در کسری از ثانیه ترک برداشت و با آواری سهمگین فرو ریخت. پاهایم دیگر وزنم را تحمل نکردند. زانوهایم تا شد و با تمام قد روی زمین سقوط کردم. هوای اتاق انگار تمام شده بود؛ قفسهی سینهام با تشنج بالا و پایین میرفت، اما اکسیژن به ریههایم نمیرسید. دست چپم که از شدت فشارِ ناخنها پاره شده بود، میسوخت و قطرههای گرمِ خون از لای انگشتانم روی پرزهای کرمرنگِ فرش میچکید، ولی تمام حسهای فیزیکیام زیر بار آن تصویر بیرحم کرخت شده بود. چشمهایم را بستم، اما تاریکی پشت پلکهایم بدتر بود. دوباره همان عکس مثل داغی سرخ جلوی چشمانم جان گرفت: هایرون... موهای بلند و موجدار سیاهش که همیشه مثل ابریشم زیر انگشتانم جان میگرفت، حالا بیجان و آشفته روی سرامیکهای یخزدهی عمارتِ رایان پخش شده بود. صورتِ ظریف و معصومش متورم بود و آن خطِ باریکِ خون خشکیده در گوشهی لبش... یک موج جنونآمیز از خشم و بیکسی در رگهایم جوشید. فریادی از تهِ سوختهی حنجرهام کنده شد. از جا کنده شدم و کنترلم را به کل باختم. مشتم را با تمام قدرت به آینهی قدی گوشهی اتاق کوبیدم. صدای خرد شدن و فروریختن شیشهها در فضای عمارت پیچید؛ تکههای براقِ آینه مثل باران باریدند و دستم غرق در خون شد، اما دردم نمیآمد. هیچ دردی بالاتر از این نبود که محبوبم زیر دستِ آن جانورِ کثیف نفس میکشید و من مجبور شده بودم برای حفظ جانش، به چشمهای بیگناهش برچسب «یک کارمند ساده» بزنم. مجبور شده بودم از ترلان و بچهای خیالی دم بزنم تا کفتارها از دریدنِ پرندهام دست بکشند. میزِ عسلی شیشهای را با یک لگد محکم واژگون کردم. صدای شکستن، پژواک جنونم بود. پشتم را به دیوار تکیه دادم و آرام روی زمین سر خوردم. موهایم را در دستهای لرزان و خونآلودم چنگ زدم. شقیقههایم داشت از شدت ضربان منفجر میشد. تصویر لبهای کبودش مرا میسوزاند. به یاد شبهایی افتادم که در کیش، در ساحل، باد موهایش را به صورتم میزد و آن چشمهای درشت و شبرنگ با تمسخر یا لجاجت نگاهم میکردند. حالا آن چشمها بسته بودند... معلوم نبود در آن اتاقِ لعنتی بر او چه گذشته بود. رایان چه به روزش آورده بود؟ چقدر ترسانده بودش؟ چند بار نام مرا صدا زده بود و من آنجا نبودم تا سپرش باشم؟ «باید سالم باشه... باید زنده بمونه...» این کلمات مثل ذکرِ جنون در سرم تکرار میشدند. سرم را بالا آوردم. نگاهم از میان رگههای سرخِ خشم و اشکِ مهارشده، به گوشی افتاد که در چندقدمیام روی زمین خاموش مانده بود. زمان نداشتیم. گرگها وقت نمیدادند. اگر رایان حتی ثانیهای بو میبرد که بعد از قطع تماس چنین از درون خاکستر شدهام، هایرون را زنده نمیگذاشت. پشتم را راست کردم. با سرآستینِ پیراهنم صورت عرقکرده و داغم را پاک کردم. دردِ بریدگیهای دستم تازه داشت بیدار میشد، اما من باید میخواباندمش؛ باید همهچیز را فریز میکردم. نباید میشکستم... هنوز نه. تا وقتی او را با دستهای خودم از آن جهنم بیرون نمیکشیدم و موهایش را بو نمیکردم، حق نداشتم ذرهای از پا بیفتم. چنگ زدم و گوشی را از روی زمین برداشتم... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 10:07 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 10:07 (ویرایش شده) #پارت308# انگشتان لرزان و خونآلودم صفحهٔ ترکخوردهٔ گوشی را لمس کردند. لیست تماسها پر بود از میسکالهای مکرر؛ بیشتر از همه نام «صدرا» روی صفحه چشمک میزد. چند باری پشت سر هم زنگ زده بود، درست در همان لحظاتی که در جهنمِ کیش و چنگالِ کفتارهای رایان دستوپا میزدم و نفسم بالا نمیآمد تا پاسخی بدهم. شمارهاش را گرفتم. بوق اول هنوز تمام نشده بود که تماس وصل شد و صدای کلافه و پر از تشویشِ صدرا مثل آوار در گوشم پیچید: - «هیچ معلومه کجایی تو؟! موبایلتو چرا جواب نمیدی سیاوش؟ شرکت هم زنگ میزنم نیستی، منشی میگه هیچ خبری ازت نداره... چخبره اونجا؟! کجایی دقیقاً؟!» دهان باز کردم، اما طنابِ ضخیمی از بغض و خشم گلویم را قفل کرده بود. حس میکردم تمام توانم برای حرف زدن تحلیل رفته است. با صدایی که از تهِ چاه درمیآمد، رگهدار و خفه از بغضی سنگین، به زحمت گفتم: - «نمیتونستم... نمیتونستم جواب بدم، صدرا...» لحن شکستهام انگار زنگ خطری را در گوشش به صدا درآورد، چون لحنش بلافاصله از خشم به دلشورهای شدید تغییر کرد و با شتاب گفت: - «چی شده سیاوش؟ صدات چرا اینطوریه؟... راستی، پدرِ هایرون دیروز اومده بود شرکت. مرد رنگ به رو نداشت، خیلی نگرون بود. میگفت هرچی به شماها زنگ میزنه در دسترس نیستید... گوشی هایرون خاموشه، تو هم که جواب نمیدی. چه اتفاقی افتاده اونجا؟ قضیه چیه؟» با شنیدن اسم «پدر هایرون»، دنیا دور سرم چرخید. صورتِ نگرانِ آن مرد، چشمهای پاکِ دخترش و اعتمادی که به خاک کشیده بودم، مثل پتک بر سرم کوبیده شد. نمیدانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم. درماندگی از تمام منافذ پوستم بیرون میزد. پیشانیام را محکم به دیوارِ سردِ پشت سرم کوبیدم؛ ضربهای که دردش میان امواجِ عذابِ وجدانم گم شد. چشمهایم را روی هم فشردم و با صدایی که از عجز میرزید، زیر لب نالیدم: - «صدرا... هایرون...» صدرا هول شد، صدایش از پشت خط بالا رفت: - «هایرون چی سیاوش؟! حرف بزن لعنتی! هایرون چیزیش شده؟!» لب پایینم را گزیدم تا زجه نزنم. مشتم را روی زمین فشردم و با کلماتی مقطع و خردکننده اعتراف کردم: - «هایرون... دست آدمای رایان افتاده...» سکوتِ چند ثانیهایِ پشت خط، سنگینتر از شلیک گلوله بود. بعد، صدای بهتزده و فریادآلود صدرا پردهٔ گوشم را خراشید: - «چییییی؟! دست رایان؟! آخه چرا؟! مگه تو کیش چه غلطی داشتین میکردین؟!» سرم را میان دستهای خونیام فشردم، نفسهایم به شماره افتاده بود: - «بعداً... بعداً همهچیز رو برات توضیح میدم صدرا. الان من برگشتم تهرانم... فقط... فقط باید یهکاری برای من انجام بدی. وقت نداریم...» صدرا که انگار شوکِ خبر عقل از سرش پرانده بود، با خشم و ناباوری فریاد زد: - «چی میگی سیاوش؟! چی رو بعداً میخوای توضیح بدی؟! چه بلایی سر اون دختر بیچاره اومده؟ اون اصلاً چه ربطی به دشمنیهای کثیفِ تو و رایان داره؟! چرا پاشو کشیدی وسط این لجنزار؟!» طاقتم طاق شد. تمامِ بندبندِ وجودم از تصور هایرون زیر دست آن حرامیها فریاد میکشید. از عمقِ جانِ سوختهام، زجهمانند نالیدم: - «صدراااااااااااا!...» فریادم چنان داغ و درهمشکسته بود که خشم صدرا را در گلویش خفه کرد. صدای نفسنفس زدنهای عصبیاش آمد. بعد، پوفی از روی ناچارگی و درماندگی کشید؛ از آن نفسهایی که نشان میداد علیرغم تمام عصبانیتش، نمیتواند پشتم را خالی کند. چند قطره اشکِ مهارنشده از گوشهٔ چشمم روی گونهام چکید و میان ریشهای نامرتبم گم شد. با صدایی که از التماس و استیصال میلرزید، گفتم: - «به کمکت نیاز دارم... خواهش میکنم...» صدرا چند لحظه سکوت کرد، لحنش سنگین و تسلیمِ شرایط شد و آرام اما مصمم گفت: - «چیکار باید بکنم؟ بگو.» ویرایش شده 16 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 11:56 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 11:56 #308# ♡هایرون♡ تاریکی... فقط یک سیاهیِ مطلق و بیانتها بود که مثل باتلاقی قیرگون مرا در خود میبلعید. پلکهایم انگار با سرب مهر و موم شده بودند؛ هرچه تقلا میکردم، هیچ نوری به چشمهایم نمیرسید، جز همان ظلمتِ خفقانآور و سنگین. در میان این برزخِ بیپایان، بدنم مثل میدانی از تناقضهای دردناک میسوخت؛ یک لحظه سوزِ سرمایی استخوانسوز در تمام رگهایم میدوید و تمام وجودم را به لرزهای خاموش میانداخت، و لحظهای بعد هجومِ داغِ یک تبِ سوزان و خفهکننده در تنم شعله میکشید. در مرزِ میان این گرما و سرمای طاقتفرسا، تصاویرِ کابوسوار مثل ارواحی سرگردان جلوی چشمانِ بستهام جان میگرفتند. چهرهها با سرعتی گیجکننده میآمدند و میرفتند؛ نگاهِ کینهتوز و سردِ ترلان، لبخندِ شوم و وحشتآورِ راشد، چشمهای پر از لجن و تهدیدِ رایان... و بعد سیاوش... با آن چشمانِ تیره و غمزده که انگار میان مه و غبار محو میشد. انگاری این کابوسِ لعنتی هیچ تمومی نداشت؛ هیولایی بود که بندبندِ استخوانها و تمام تنم را به اسارت گرفته بود و رهایم نمیکرد. هیچ هوشیاریای از زمان و مکان نداشتم. نمیدانستم کجای این جهانِ بیرحم افتادهام؛ روز است یا شب، زندهام یا مرده. در آن ورطهی بیخبری، تنها ارتباطِ ضعیفم با دنیای واقعی، سوزشِ تیز و ممتدِ یک سرنگ در پشتِ پوستم بود و همان طوفانِ سرما و گرمای تبآلود، احاطهشده در میان تاریکیِ مطلق. ناگهان بسترِ کابوس دوباره تغییر کرد و مرا در گردابِ وحشتِ دیگری فرو کشید: دوباره روی عرشهی آن لنج بودم... صدای خشمگین موجها در گوشم زوزه میکشید و با ضربهی ناگهانی و محکمِ دستهای ترلان، تعادلم به هم خورد و در عمقِ سیاه و بیرحمِ آبهای خلیج فارس سقوط کردم. میان آبهای شور و خفه دستوپا میزدم، اما با هر تقلایی سنگینتر میشدم و بیشتر در سیاهیِ اعماق فرومیرفتم... یکباره صحنه فرو ریخت و دوباره سیاهی مرا در آغوش گرفت. اینبار در برهوتی دورافتاده و ناآشنا بودم؛ پاهایم با وحشت روی خاکِ سرد میدویدند. قطرههای درشتِ عرق روی پیشانیام مینشست، نفسم به شماره افتاده بود و سینهام از شدت نفسنفس زدن میسوخت. برگشتم؛ سایههای سیاه راشد و رایان مثل دو سایادِ بیرحم، پابهپای هم با لبخندهای مخوف پشت سرم میدویدند و فاصلهشان با من لحظهبهلحظه کمتر میشد. کمکم احساسِ گرما از پوستم رخت بربست. تب فرو نشست، اما جایش را سرمایی هولناک گرفت؛ سرمایی گزنده و خشک که تا مغزِ استخوانهایم نفوذ میکرد و تکتک سلولهایم را منجمد میساخت. با این همه، هیچ ارادهای از خودم نداشتم؛ تسلیمِ رخوت و کرختیِ مطلقی شده بودم که توانِ کمترین حرکتی را از من سلب کرده بود... بیخبر از اینکه تنم کجاست و سرنوشت مرا به کدام گوشهی تاریک کشانده است. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 12:13 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 12:13 #پارت309# **فریاد میزدم، ولی انگاری صدایم درنمیآمد.** یک تقلاى خفه و بىجان در عمق وجودم بود، مثل ضجهاى كه در خواب میزنی و هيچکس نمیشنود. **کمک میخواستم، ولی انگار از خودم**؛ از اين كالبد سنگين و بىحركتى كه ديگر فرامين مغزم را اجرا نمیکرد. **روحم به زانو درآمده بود و به جسم خستهترم التماس میکرد بلند شوم، ولی همچنان بیرمق و بدون ذرهای اراده، فارغ از زمان و مکان، تو خاموشی دست و پا میزدم.** **دوباره میان تاریکی صحنهای دیدم؛ صحنهای از جنس کابوس و از رنگ خواب.** ناگهان آن ظلمت مطلق شکافته شد و من خودم را در روشنايى خيرهكنندهاى يافتم. **میان انبوهی از برف که زمین را پوشیده بود، با آن شال و کلاه قرمز و دستکشهای بافتم میدویدم و ترانه کودکانه میخواندم.** پاهای کوچکم در برف نرم فرو میرفت و صدای خندههایم در هوای پاک و یخزدهی زمستان میپیچید. **خودم بودم، ولی هایرونِ چند سال پیش، درست زمانی که دختربچه ۹ سالهای بودم و مشغول درست کردن آدم برفی.** انگار این سیاهی، این شکنجه، راهی برای فرارم باز کرده بود. **روحِ الآنم به جسم ۹ سالگیام سفر کرده بود و مرا به گذشته برده بود.** به آن روزی که دنیا هنوز امن بود و بزرگترین دغدغهام، ساختن یک دوستِ برفی بود. **هویج را با خوشحالی مرکز صورت آدم برفی چسباندم و با خوشحالی و خنده نگاهش کردم.** دستهای کوچکم را به هم کوبیدم و با تمام وجودم **بالا پریدم: «هوراااا! تموم شد! آدم برفی تموم شد!»** درست در همان لحظه، سایهی گرم و آشنایی کنارم قرار گرفت. **قامت بابا کنارم ایستاد.** نیازی نبود سرم را برگردانم، عطر حضورش کافی بود. **نگاهش به آدمک برفی بود و به ذوق من لبخند میزد.** با صدایی که امنترین ملودی دنیا بود، گفت: **«آفرین عروسک بابا، چی ساختی! مطمئنم از آدم برفیهای کل دنیا قشنگتره.»** غرق در آن لحظهی ناب، **جیغ میکشیدم و میخندیدم**، در آغوش آن خاطرهی شیرین پناه گرفته بودم... که ناگهان همهچیز دوباره فرو ریخت. آن لبخند گرم، آن برفِ درخشان، در یک چشم به هم زدن محو شد و **دوباره سیاهی چشمانم را گرفت.** گرمای خاطره به یخبندانِ ترس بدل شد و **انگاری از ترس و سرمای برف به خودم میپیچیدم و به دنبال بابام میگشتم.** صدایم حالا از ته گلویم، با تمام وحشتِ کودکی تنها، بیرون میآمد: **«بابا کجایی؟! بابا من میترسم... بابااااااااااااااااا!»** اما اینبار، هیچ آغوشی نبود. هیچ صدای مهربانی نبود که مرا آرام کند. تمام توانم با آن فریاد کشیده شد. **دوباره بیجون شده بودم و حتی لبهایم برای کلمهای باز نمیشد.** در سکوت و سرمایی عمیقتر از قبل، دوباره در آن برزخِ بیانتها سقوط کردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 12:58 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 12:58 #پارت310# **انگاری در آن عمق تاریکی از پرتگاهی بلند افتاده بودم.** جسمم بیوزن بود و با سرعتی هولناک به سمت یک نیستیِ مطلق سقوط میکرد. **دستوپا زنان، مثل کسی که از بالای برج در حال سقوط کردن است، دست و پا میزدم و به سمت پایین کشیده میشدم...** وحشت از برخورد با زمینِ نامرئی، آخرین ذرهی توانم را میبلعید. درست در لحظهای که فکر میکردم این سقوط ابدی است، **محکم به خودم پرت شدم.** **یهویی انگار شوک عظیمی بهم وارد شده بود؛** شوکی که مثل یک سیلی محکم، مرا از چنگال آن تاریکیِ سرد و بیرحم بیرون کشید. بدنم **بیحس بود** و **تمام اندامهای حسیام سنگین شده بود.** میخواستم چشمانم را باز کنم، اما **پلکهایم به هم چسبیده بود** و سنگینتر از هر وزنهای به نظر میرسید. در همان عالمِ کرخت و بیوزنی، **صدایی شنیدم.** صدایی آشنا و لرزان که رگههایی از امید و التماس در آن موج میزد؛ **صدای گرم مامان بود که با گریه التماس میکرد:** - «آقای دکتر... خواهش میکنم... به هوش میاد؟ دخترم...» بلافاصله، **صدای غریب مردی به گوشم رسید** که با لحنی آرام و حرفهای پاسخ داد: - «من که عرض کردم، حجم بیهوشی دخترتون براش سنگین بوده، ولی تمام سعیمون رو کردیم. باید به هوش بیاد، جای نگرانی نیست.» **نمیدانستم کجام، ولی با صداهایی که شنیدم، حدس زدم بیمارستان بودم.** اما این آگاهی، به جای آرامش، موجی از وحشت را به دلم ریخت. **یک لحظه، آخرین تصویر ثبت شده به ذهنم بازگردانی شد: اتاق رایان...** آن مرد مهیب و ترسناکی که چشمانش فریاد میزد **بیهیچ حد و مرزی خلاف میکند.** خون در رگهایم یخ بست. **یهو ترسیدم؛ نکنه الانم...** نکنه همهچیز یک تله باشد و من هنوز در چنگال او اسیرم؟ با تمام توانی که نداشتم، **سعی کردم چشمامو باز کنم.** **انگاری به مژههایم وزنه چسبیده بود.** پلکهایم تکان نمیخوردند. **در همان حالت مبهم و چشمان بسته، زمین و زمان به دور سرم میچرخید** و حس تهوعی خفه، گلویم را میفشرد. بالاخره، با تقلایی جانکاه، **چشمانم را باز کردم.** پلکهایم به زور و با تمام توانم از هم فاصله گرفتند، اما **خیلی نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم.** **سقف سفید اتاق انگاری میخواست به رویم آوار شود.** دوباره **پلک زدم؛ اینبار انگار زیر پایم خالی شد و به زمین افتادم، ولی همه اینها یک احساس توخالی بود که بهم دست میداد.** **اینبار پلکهایم را باز کردم و چند باری پلک زدم** تا تصویر تار و مبهم مقابلم، کمی واضح شود. **دستانم سفت و سرد و بیحس کنارم افتاده بود.** با تمرکز، سعی کردم انگشتانم را تکان دهم. در همین لحظه، **صدای آشنای گرم بابا به گوشم رسید**؛ صدایی که هیجان در آن فریاد میزد: - «تکون خورد! دکتر، تکون خورد! دستش تکون خورد!» مامان با هقهقی که از خوشی بود، گفت: - «خدا رو شکر... مطمئنی مسعود؟» **دلم میخواست بیدار شوم و محکم در آغوششان پناه بگیرم،** از ترسهایم بگویم و گرمای وجودشان را حس کنم، **ولی در آن لحظه برایم ممکن نبود.** سنگینیِ بیرحمِ خستگی دوباره بر من غلبه کرد و **چشمانم روی هم افتاد.** ناگهان، **با انگشت دستی، پلکم به زور از هم کنده شد.** **نور چراغی که به چشمم افتاد،** مثل یک خنجر تیز در مردمکم فرو رفت و باعث شد **با توان باقیمانده، چشمم را ببندم و سرم را کج کنم، ولی قدرت گفتن یک کلام را هم نداشتم.** لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 13:21 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 13:21 #پارت311# این بار انگاری به خوابی عمیق فرو رفته بودم و از آن سردیِ گزنده و کابوسهای بیرحم خبری نبود؛ فقط یک گیجیِ مطلق بود و یک حالت تهوع شدید که با سماجتی آزاردهنده بر من چیره شده بود. دستهای نرم و آشنای مادرانه به روی موهایم کشیده میشد و در میان آن خلسهی سنگین، با نوای آرام و ملایم، صدای خواندنِ قرآنِ آرامشبخش به گوشم میرسید؛ صدایی که مثل مرهمی، روحِ خستهام را در آغوش میگرفت. بالاخره با هر زحمتی که بود چشمانم را باز کردم. گلویم خشک و ملتهب بود، اما آرام زیر لب نجوا کردم: - «مامان...» مامان که با گریه از روی صندلیِ کنار تخت بلند شده بود، با صدایی که از بغض میلرزید گفت: - «جانِ مامان... هایرونم بیدار شدی؟» و بیدرنگ دستانِ بیجانم را در دستان گرم و صمیمیاش چنگ زد. قطره اشکی از صورتِ خیسش جدا شد و درست به روی صورتم چکید. با صدایی خشدار نالیدم: - «آب... آااب میخوام.» مامان میان اشکهایش خندید: - «خدا رو شکر... خدا رو شکر که به هوش اومدی.» بعد با صدای بلند که از گریه و ذوقِ بیاندازه موج میزد، رو به درِ اتاق بلند گفت: - «مسعود... مسعوووود بیا! هایرون چشماشو باز کرد!» بابا که انگاری تمام این مدت بیرونِ در منتظر و بیقرار بود، سراسیمه وارد اتاق شد. هنوز چشمانم از شدت ضعف باز و بسته میشد، ولی از جایی که دیوانهوار دلتنگِ بابا بودم، میخواستم بلند بشم که مامان فوراً با دستش مانع شد. مامان: «فعلاً دراز بکش، ممکنه سرت گیج بره.» بوی تن و روحِ بابا تو اتاق پیچید؛ همان عطرِ آشنایی که همیشه امنترین پناهگاهم بود. قامتش بالای سرم ایستاد. چشمانم را به هر زوری بود باز نگه داشتم تا چهرهی بابا رو ببینم. خیلی نگران و آشفته شده بود؛ خطوط صورتش عمیقتر به نظر میرسید و مشخص بود چند شبی را اصلاً نخوابیده. اما تا نگاهم به چشمانِ خسته و سرخش افتاد، انگاری تمومِ دنیا به گلویم چنگ زد. بغضم را قورت دادم و نالیدم: - «بابا...» با صدای بغضدار و گرفته، در حالی که نگاهِ غمگین و دلخوریِ پنهانی در چشمانش موج میزد، گفت: - «جانم بابا... بالاخره به هوش اومدی؟ همه ما رو نگران کردی.» دستِ بزرگ و لرزانش روی سرم قرار گرفت. همون لحظه، بغض سنگینم شکسته شد. به هقهق و گریه افتاده بودم. دستم را به زور بالا آوردم، به صورتش رساندم و به صورتِ خستهاش کشیدم. حالا دیگر با انبوهی از سیلِ گریه و دلتنگی به او خیره شده بودم و از دردِ گرفتهی این قلبِ لعنتی به ستوه آمده بودم. میان گریههای بیامانم بریدهبریده گفتم: - «بابایی... باباجونم... ببخش اگه نگرونتون کردم...» بابا که حریفِ اشکِ چکیده از چشمانش نبود و نمیخواست درهمشکستنش را ببینم، سریع دستی به صورتش کشید و گفت: - «گریه نکن هایرونم... گریه نکن.» بعد انگاری تحملِ آن شرایط و دیدنِ اشکهایم را نداشت؛ با یک حرکتِ سریع چرخید و از اتاق بیرون رفت... ولی من، روی آن تختِ سرد بیمارستان، همچنان با تمامِ وجود هقهق میکردم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 18:09 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 18:09 (ویرایش شده) #پارت312# هنوز هقهقم بند نیامده بود که ناگهان همان حالت تهوعِ شدید و خفهکننده، مثل موجی سهمگین به معدهام چنگ انداخت. به شدت عق زدم و در یک لحظه، با تمام دردی که در قفسهی سینهام پیچید، بالا آوردم. مامان با وحشت از جا پرید و با دستپاچگی به سمتم آمد: «هایرون! دخترم چت شد؟ پرستار... یه نفر بیاد!» رنگ از رخسارش پریده بود و با دستهای لرزانش سعی میکرد کمکم کند. طولی نکشید که دکتر به همراه یک پرستار وارد اتاق شد. بعد از بررسی وضعیتم و تزریق یک آمپول درون سرم، رو به مامان که از نگرانی گریه میکرد، با لحنی خونسرد گفت: «جای نگرانی نیست، این حالت کاملاً طبیعیه. حجم داروی بیهوشیِ تو خونش بالا بوده و شوک عصبی شدیدی بهش وارد شده، معدهاش داره واکنش نشون میده. کمکم برطرف میشه.» دکتر که رفت، مامان با دستمالی مرطوب صورتم را پاک کرد. نگاهم با بیقراری به قابِ در اتاق دوخته شده بود. منتظر بودم قامت بابا دوباره در چارچوب در ظاهر شود. دلم برای آغوشش پر میکشید، ولی خبری نشد. انگاری بابام آنقدر از دیدن وضعیتم ناراحت و فرو ریخته بود که توان بازگشتن به اتاق را نداشت. مامان که نگاه خیره و بیقرارم را به در دید، آهِ لرزانی کشید. صندلیاش را جلوتر کشید و در حالی که دستِ سردم را میان دستهایش میفشرد، با صدایی که از بغض و سوال پر بود گفت: «هایرون... مادر... اونا کی بودن؟ اون چه وضعی بود که دم در گذاشته بودنت؟ پدرت هنوز سر اون ماجرا داغونه، تو این چند روز هزار بار مرد و زنده شد.» گیج و منگ از حرفهایش، با صدایی ضعیف و خشدار پرسیدم: «شما... شما چجوری فهمیدین من دم درم؟» مامان قطره اشکی که از گوشهی چشمش چکید را پاک کرد و گفت: «نصفهشب بود... صدای ممتد آیفون ولکن نبود. انگار یکی دستشو گذاشته بود رو زنگ. این باعث شد هراسون از خواب بپریم و بریم بیرون. وقتی درو باز کردیم... وای خدا... دیدیم تو با اون صورتِ کبود و لبِ خونی، روی برفهای روی زمین افتادی. اولش فکر کردیم کسی تو خیابون بهت حمله کرده یا خفتت کردن، ولی بعد که رفتیم تصویر ضبط شدهی دوربین آیفون رو دیدیم، متوجه شدیم چند نفر از داخل یک ون پیاده شدن، صورتهاشونو هم کامل پوشونده بودن. تو رو مثل یه تیکه گوشت بیجون روی زمین ول کردن و سریع گازشو گرفتن و رفتن...» شنیدن کلمهی «ون» و «صورتهای پوشیده» کافی بود تا آوارِ آن عمارتِ شوم دوباره روی سرم خراب شود. یاد اتفاقات گذشته و آن تاریکیِ مطلق برایم زنده شد. یادِ مردانِ رایان که مرا مثل یک وسیلهی بیارزش جابهجا میکردند. در میان این هجومِ افکار، فقط یک اسم بود که در سرم زنگ میزد: فکرِ سیاوش. قلبم مچاله شد. نمیدانستم باید چهکار کنم. از طرفی دلم دیوانهوار برایش تنگ بود و تمام وجودم نگرانِ سیاوش بود؛ میخواستم بدانم کجاست، حالش چطور است و اصلاً خبر دارد چه بلایی سرم آمده یا نه... اما از طرف دیگر، یادآوریِ آن عکسهای لعنتی روی میز رایان، تصویر او کنار شیدا و زدوبندهایش، و آن حرفهای زهرآگینِ رایان، مثل خوره به جانم افتاده بود. آن اسناد و تصاویر مجابم میکرد که سیاوش، برخلاف تمام تصورات و عاشقانههایم، آدم دیگری بوده است... یک غریبهی بیرحم که من هیچچیز از او نمیدانستم. در میان همین افکار درهم و طوفانی بودم و قلبم میان دلتنگی و تردید تکهتکه میشد، که کمکم احساس کردم مایع سردی که از طریق سرم وارد رگهایم میشد، دارد کار خودش را میکند. سنگینیِ عجیبی روی پلکهایم نشست و آن درد و التهابِ قفسهی سینهام جای خود را به یک کرختیِ عمیق داد. اثر آمپولی که دکتر دستور تزریقش را داده بود، مثل پردهای ضخیم روی مغزم کشیده میشد. افکارم، چهرهی خستهی بابا، اشکهای مامان، و حتی تصویر چشمهای سیاوش، یکییکی در مهِ غلیظِ خواب محو شدند. دیگر حتی توانِ غصه خوردن و فکر کردن را هم نداشتم. چشمانم بیاراده و سنگین روی هم افتاد و پیش از آنکه بتوانم کلمهی دیگری به زبان بیاورم یا پاسخی به مامان بدهم، اثر داروی آرامبخش مرا از دنیای واقعی جدا کرد و دوباره به آغوشِ یک خوابِ عمیق و تاریک کشاند... اما این بار، حداقل از آن کابوسهای وحشتناک خبری نبود. ویرایش شده پنجشنبه در 18:12 توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 18:44 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 18:44 (ویرایش شده) #پارت313# سیاوش **دیدگاه سیاوش** انگشتانم چنان با خشم به دور فرمانِ جگوار نقرهای گره خورده بود که بند بند دستهایم سفید شده بود. صدای زوزهی باد لابهلای اسکلتهای بتنی و صدای خشن باران که روی شیشهی ماشین شلاق میزد، با ضربانِ کوبندهی شقیقههایم یکی شده بود. ماشین را در تاریکیِ مطلقِ جادهی فرعی خاموش کردم. نگاهم به سازهی نیمهکاره و تاریکی دوخته شد که درست مثل دهانِ بازِ یک هیولا در دل شب قد علم کرده بود؛ جایی که رایان برای قرار مشخص کرده بود. همان ساختمانی که سالها پیش، ریشهی اعتمادم به زندگی در آن خشکیده بود؛ همان جهنمی که بازیِ کثیف شیدا صدر و خیانت دستسازِ رایان در آن بر سرم آوار شد. صدای پیامکی که دقایقی پیش از صدرا دریافت کرده بودم هنوز در سرم اکو میشد: *«هایرون رو منتقل کردن به بخش... زنده و در امانه.»* همین یک جمله برایم بس بود تا بیمهابا به دل آتش بزنم. میدانستم رایان برایم کمین گذاشته، اما تهدیدش شوخیبردار نبود؛ اگر تنها نمیآمدم، آدرس بیمارستان و تصاویر هایرون به کثیفترین اوباش شهر داده میشد. پوشهی مدارک را از روی صندلی شاگرد برداشتم؛ همان اسنادی که از «رحمان» گرفته بودم تا بشود برگ برندهام برای خلع سلاح کردن رایان. کلت کمریام را پشت کمرم محکم کردم و پیاده شدم. هوای سرد و نمناک مثل تیغ به صورتم خورد. قدمهایم سنگین و استوار بود. پوتینهایم روی خاک و نخالههای ساختمانی صدا میداد. از پلههای نیمهکارهی بتنی بالا رفتم و به طبقهی سوم رسیدم؛ فضایی باز و تاریک، پر از بادگیر و ستونهای عریان. در انتهای سالن، نوری لرزان از یک پرژکتور سیار روشن بود و رایان احتشام، با همان پالتوی بلند تیره و لبخند چندشآور همیشگیاش، روی یک صندلی تاشو نشسته بود. دستهایش را روی عصای نقرهکوبش تکیه داده بود. به چند قدمیاش که رسیدم، پوشه را با تمام خشمِ فروخوردهام جلوی پایش پرت کردم. صدایم سرد و برندهتر از سوز شبانه بود: «مدارکی که میخواستی همینه حالا بازیت با من شروع میشه، نه با یه دختر بیگناه.» رایان سرش را به آرامی بالا آورد. چشمانِ ریز و مکارش در تاریکی برق زد. نگاهی به پوشه انداخت، خندهی کوتاهی از گلویش بیرون جهید و گفت: «دختر بیگناه؟ سیاوش... هنوزم داری نقش عاشقِ جوانمرد رو بازی میکنی؟ اون دیگه مال تو نیست پسرجون. کاش بودی و میدیدی چطور با دیدن عکسهای تو و شیدا فرو ریخت... چطور نگاهش از عشق به نفرت تبدیل شد!» با شنیدن اسم شیدا و بلایی که سر ذهن هایرون آورده بود، حس کردم خونی که در رگهایم میجوشد دارد به نقطهی جوش میرسد. دندانهایم را روی هم فشردم: «حرفهای مفتت خریدار نداره رایان. تمومش کن.» رایان بیآنکه تکان بخورد، دستش را بالا برد و بشکنی زد: «یادته شیدا چطور درست توی همین طبقه بهت التماس کرد که ولش نکنی؟ شیدا فقط مهرهی من بود تا تو رو بشکنه... و حالا نوبتِ هایرونه. فقط با این تفاوت که اینبار، قرار نیست از این در سالم بیرون بری!» پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان بدهم، از پشتِ تکتک ستونهای بتنی، چهار مرد تنومند با اسلحههای کشیده و باتومهای سنگین بیرون ریختند. در یک صدم ثانیه فهمیدم راه فراری در کار نیست. دستم به سمت کلت پشتم رفت، اما یکی از آنها با میلهای فلزی به سمت دستم هجوم آورد. با یک چرخش سریع ضربهاش را رد کردم و با مشتی کوبنده بینیاش را خرد کردم. مرد دیگری از پشت گردنم را قفل کرد. با تمام وزن بدنم او را به ستون بتنی کوبیدم و با آرنج به پهلویش زدم. خشمِ این روزها، خشمِ رنجی که هایرون کشیده بود، بازوانم را به سلاحی مرگبار تبدیل کرده بود. صدای فریادهایم میان تاریکی سازه میپیچید و دو نفر از آنها را نقش بر زمین کردم. اما تعدادشان زیاد بود. درست در لحظهای که کلت را بیرون کشیدم تا رایان را نشانه بگیرم، صدای شلیک خفهکنندهای در سالن پیچید و سوزشِ شدیدی پهلویم را درید. پایم خالی کرد و زانو زدم. قطرههای داغ خون لباس سیاهم را خیس کرد. هنوز تقلا میکردم که ضربهی سنگینِ باتوم از پشت به کاسهی سرم فرود آمد. صدای کرکنندهای در گوشم سوت کشید. دنیا جلوی چشمانم سیاهی رفت و به روی زمین سرد و خاکی افتادم. تصویر محو رایان را دیدم که با کفشهای واکسزدهاش جلو آمد، بالای سرم ایستاد و با پایش اسلحهام را به گوشهای پرت کرد. صدای قهقهی پیروزمندانهاش آخرین چیزی بود که در سرم پیچید: «شاگردِ نافرمان... حالا وقتشه تقاص تموم این سالها رو پس بدی.» پلکهایم سنگین شد. صدای کشیده شدن زنجیرهای ضخیم روی زمین به گوشم رسید، و درست قبل از اینکه تاریکیِ مطلق مرا ببلعد، فقط تصویرِ چشمهای سیاه و اشکبار هایرون در ذهنم نقش بست... ویرایش شده پنجشنبه در 19:23 توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 19:01 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 19:01 (ویرایش شده) #پارت314# سوزشِ یخزدهی آبی که با شتاب روی سر و صورتم پاشیده شد، شوکِ شدیدی به مغزم وارد کرد. نفسم در سینه حبس شد و با سرفههای خشک و دردناک به هوش آمدم. هر بار که هوا به ریههایم هجوم میبرد، تیغِ برندهی درد در پهلویم میچرخید؛ درست همانجایی که گلوله شکافته بود. چشمانم را با سنگینی و تاری باز کردم. بوی تعفنِ نم، بنزین و لولههای زنگزده بینیام را پر کرده بود. زیرزمین یا انبارِ خفهای بود با دیوارهای نمکشیده و لولههای قطوری که از سقف رد شده بودند. یک لامپ لخت و زردرنگ با سیمی کج از سقف آویزان بود و در هوا تاب میخورد. خواستم تکان بخورم، اما صدای جرنگجرنگِ گوشخراشِ آهن در فضا پیچید. دستهایم را از دو طرف با زنجیرهای کلفت و قفلهای سنگین به دو ستونِ فلزی مهار کرده بودند؛ آنقدر محکم و بالا بسته شده بودند که سرپنجههای پاهایم به سختی زمینِ نمور را لمس میکرد. خون از پیشانیام راه باز کرده بود و از روی استخوان گونهام پایین میچکید، و مایع لزج و گرمی از پهلویم پیراهن مشکیام را خیس و چسبناک کرده بود. «به هوش اومدی، شوالیهی مغرور؟» صدای رایان از تاریکیِ گوشهی انبار بلند شد. آرامآرام جلو آمد. پالتویش را درآورده بود و آستینهای پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود. سطل خالیِ آب را به گوشهای پرت کرد که صدای دنگ گوشخراشی داد. با قدمهایی سنجیده و شمرده دورم چرخید. «نگاهت هنوز همون تکبرِ احمقانه رو داره، سیاوش. حتی وقتی دستبسته از سقف آویزونی و خونت داره کف زمین جاری میشه.» آب دهانِ آغشته به خونم را روی زمین تف کردم. نگاهم را مستقیم به چشمانِ بیفروغش دوختم. با وجود دردِ کُشندهای که بندبند بدنم را متلاشی میکرد، نباید ضعف نشان میدادم. نباید میفهمید چقدر روحم برای هایرون پر میکشد. با صدایی خفه اما لبریز از نفرت غریدم: «اگه جربزه داشتی تنهایی رو در روم وایمیستادی... نه اینکه پشت چهار تا مزدور و تیرِ از پشت سر قایم بشی. استادیِ تو فقط تو همین کثافتکاریها خلاصه میشه، رایان.» پوزخند رایان محو شد. اخم غلیظی چهرهاش را پوشاند و در یک آن، مشت سنگینش درست روی زخمِ تیرخوردهی پهلویم نشست. فریادِ خفهای در گلویم خفه شد و تمام ستون فقراتم از درد سوخت. نفس در سینهام قفل شد و سرم رو به پایین افتاد. پیشانیام از عرق سرد پوشیده شد. رایان چانهام را با خشونت در پنجهاش گرفت و سرم را بالا کشید. صورتش به چند سانتیمتری صورتم رسید؛ بوی سیگار برگ و کینهی کهنه میداد: «هنوز نفهمیدی بازی دست کیه؟ فکر کردی با پس دادن مدارک من، برنده شدی؟ تمام اون اسناد و مدارکِ کثیفِ لعنتی که بر علیه من جمع کرده بودین و سالها مثل شمشیر بالای سرم نگه داشته بودین، حالا دست خودمه! تو با دستهای خودت تنها اهرمِ فشاری که روم داشتی رو بهم پس دادی، سیاوش... دیگه هیچی بر علیه من وجود نداره!» ناخنهایش را در پوستم فرو کرد و پوزخندی زد که رعشه به تن هر انسانی میانداخت: «اما اشتباه بزرگت این بود که فکر کردی من بعد از گرفتن مدارک خودم، آزادت میکنم. تو زیادی برای من گرون تموم شدی. شیدا نتونست تو رو سر به نیست کنه، اما از اون دختر... اون هایرونِ معصوم، خوب ضربهای خوردی!» دستش را رها کرد و عقب کشید. گوشی تلفن همراهش را از جیبش بیرون آورد و صفحهاش را جلوی چشمانِ تارم گرفت. تصویر دوربین مداربستهی محوطهی بیمارستان بود. یک ون سفید کمی آنطرفتر پارک شده بود و دو نفر از افرادِ رایان جلوی در ورودی بخش کشیک میدادند. تمام سلولهای بدنم از خشم و اضطراب آتش گرفت. زنجیرها را با تمام توانم تکان دادم، آهن به استخوانهای مچم فشار آورد و خون جاری شد: «رایان! قسم میخورم اگه دستت... اگه فقط یه تار مو از سر اون دختر کم بشه، با همین دستها خفهت میکنم!» رایان خندید؛ قهقهای بلند و مستانه که زیرزمین را لرزاند. گوشی را در جیبش گذاشت و به سنان که پشت سرم ایستاده بود اشاره کرد. «نگران هایرون نباش سیاوش... اون الان فکر میکنه تو یه هیولایی، یه شیاد که دستش با شیدا و تموم گندکاریها تو یه کاسهست. اون الان از تو متنفره! اول روحت رو جلوش کشتم... حالا هم نوبتِ اینه که جسمت رو ذرهذره بسوزونم. از اینجا فقط جنازهت بیرون میره.» رایان چرخید و به سمت در خروجی رفت. صدای قدمهای سنگین رایان از پشت سرم آمد و برقِ تسمهی چرمیِ ضخیمی در تاریکی درخشید. ویرایش شده پنجشنبه در 21:32 توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 21:28 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 21:28 (ویرایش شده) #پارت315# هایرون بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده، اولین چیزی بود که به مشامم رسید. پلکهایم مثل سرب سنگین بودند. با هر بار پلک زدن، دردی گنگ و ضرباندار در شقیقههایم میپیچید و تا پشت سرم تیر میکشید. نگاهم روی سقف سفید و نور مهتابیِ اتاق بیمارستان فوکوس کرد. کابوسها دست از سرم برنمیداشتند، اما بالاخره از آن خوابِ سنگینِ پر از وحشت بیدار شده بودم. دستم را که تکان دادم، سوزش خفیف سرم را در پشت دستم حس کردم. «هایرون؟ بیدار شدی مادر؟» صدای لرزان و نگران مادرم بود. چرخیدم و نگاهش کردم. چشمانش از گریه پف کرده و صورتش خسته بود. پدرم، با قامتی که انگار در این چند ساعت زیر بار غمی بزرگ خمیده شده بود، کنار پنجره ایستاده بود و با دیدن چشمان بازم، سریع به سمت تخت قدم برداشت. مادرم دستم را میان دستهای گرمش گرفت و بوسید: «خدا رو شکر... خدا رو هزار بار شکر. آقا، دکترش رو صدا کن، بگو بچهام بیدار شده.» پدرم با نگاهی عمیق و پر از سوال نگاهم کرد، دستش را روی موهایم کشید و بدون کلمهای از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد، همراه با پزشک کشیک و یک پرستار به اتاق برگشت. دکتر مردی میانسال بود. با لحنی آرام بالای سرم ایستاد و چراغقوه کوچکش را در چشمانم انداخت. سپس پرستار پنبهای آغشته به محلول ضدعفونیکننده را به دستش داد. دکتر پنبهی خنک و سوزان را روی لبِ پایینم کشید. از سوزشِ ناگهانیاش هیسی کشیدم و سرم را عقب بردم. ردِ خونِ خشکشدهای که گوشهی لبم دلمه بسته بود، با درد پاک شد. دکتر با احتیاط گفت: «زخم لبت عمیق نیست دخترم، اما باید مراقب باشی.» سپس نگاهی به پدر و مادرم انداخت و ادامه داد: «فقط میخوام یه بار دیگه وضعیت کوفتگی رو بررسی کنم.» دکتر با ملایمت لبهی لباس بیمارستانم را کمی بالا زد. سرمای هوا که به پوستم خورد، لرزی به تنم افتاد. نگاهم به شکمم افتاد؛ کبودیِ وسیع و وحشتناکی به رنگ بنفش و تیره، مثل یک لکهی جوهرِ پخششده، روی پوست سفید شکمم خودنمایی میکرد. دکتر با نوک انگشتانش به آرامی اطراف کبودی را فشار داد. درد مثل جریان برق در تمام عصبهایم دوید و نالهی خفهای از گلویم خارج شد. دکتر لباس را پایین کشید و رو به پدرم گفت: «خوشبختانه خونریزی داخلی نداره، اما ضربهی محکمی به شکم و پهلوش وارد شده. این کبودی تا چند هفته باهاش هست. فقط به استراحت مطلق و مسکن نیاز داره تا سرمش تموم بشه و مرخصش کنیم.» همین که دکتر از اتاق بیرون رفت، صدای زنگ موبایل مادرم بلند شد. صفحه گوشی را نگاه کرد و کمی از تخت فاصله گرفت. «جانم هانا؟... آره عزیزم، الان بیدار شد... نه، دکتر گفت سرمش که تموم بشه مرخصه. میبریمش خونه... نگران نباش دخترم، بهتر که شد خودم بهت زنگ میزنم.» هانا بود، خواهرم که حتی در این جهنم هم نگرانم بود. اما ذهن من جای دیگری پرسه میزد. سرم را روی بالشت چرخاندم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم. سکوت... سکوتی مرگبار و آزاردهنده. از وقتی آن ونِ لعنتی مرا جلوی خانه رها کرده بود تا الان که روی تخت بیمارستان بودم، هیچ خبری از سیاوش نبود. این سکوتِ مطلق، با آن شخصیتِ محافظهکار، سلطهگر و کنترلگرِ سیاوش هیچ همخوانی نداشت. او کسی نبود که اجازه دهد اتفاقی برای من بیفتد و خودش اینطور ناپدید شود. قلبم با یادآوریِ احتمالِ آسیب دیدنش، به طرز احمقانهای فشرده شد. ناخودآگاه نگرانش بودم... نگران آن مردِ مغرور با آن ماشین جگوار نقرهایاش که همیشه مثل سایه بالای سرم بود. اما بلافاصله، زهرِ تردید و کینه در رگهایم تزریق شد. چطور میتوانستم نگران مردی باشم که تمام زندگیاش یک دروغ بزرگ بود؟ تصویر گوشی موبایلی که سیاوش برایم خریده بود، مثل پتک بر سرم کوبیده شد. آخرین بار آن گوشی در دستهای ترلان بود. پوزخندِ پیروزمندانهی ترلان و آن کلماتِ مسمومش در گوشم اکو شد: *«من از سیاوش باردارم...»* نفس کشیدن برایم سخت شد. چنگ زدم به ملحفهی سفید تخت. عکسهایی که رایان نشانم داده بود، یکییکی جلوی چشمانم رژه میرفتند. آن چشمانِ آبیِ یخی و نافذِ شیدا صدر... پوست سفید و موهای خاکستریاش. معشوقهی سابق سیاوش، بارداری ترلان، چشمانِ آبی شیدا، نامزدی قلابیِ ما... همه و همه دست به دست هم داده بودند تا روحم را تکهتکه کنند و مرا به مرز بیتابی و جنون بکشانند. دلم میخواست فریاد بزنم. من بازیچهی یک شیاد شده بودم. *** یک ساعت بعد، در ماشین پدرم نشسته بودیم. تمام مسیر تا خانه در سکوتی خفهکننده گذشت. سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به خیابانهای تاریک تهران نگاه میکردم و دردِ کبودیِ شکمم با هر دستانداز، در جانم میپیچید. وقتی کلید در قفل چرخید و وارد خانه شدیم، بوی آشنای خانهی خودمان کمی از تهوعم کم کرد،ارامشی به زیرپوستم دویدکه خستگی ام رادراورد. به سختی روی پاهایم ایستاده بودم. مادرم بلافاصله بازویم را گرفت و با لحنی دلسوزانه گفت: «بیا مادر... بیا ببرمت تو اتاقت. باید استراحت کنی. رنگ به رو نداری.» خواست مرا به سمت پلهها ببرد که صدای محکم و مقتدرانهی پدرم، قدمهای هر دوی ما را میخکوب کرد: «صبر کنید!» پدرم درِ ورودی را بست، کتِ پارچهایاش را روی مبل انداخت و با قدمهایی محکم به سمت ما آمد. چهرهاش درهم و نگاهش پر از صلابتی بود که جای هیچ بهانهای نمیگذاشت. رو به من و مادرم ایستاد و با صدایی که از ته حنجرهاش بیرون میآمد، پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ این ماجراها چیه؟ کی دخترِ منو با اون وضع انداخته جلوی درِ خونه؟» مادرم با اضطراب نگاهی به رنگِ پریدهی من انداخت و سعی کرد بین من و خشمِ پدرم حائل شود. با صدایی لرزان گفت: «الان وقتش نیست. نمیبینی بچه جون نداره رو پاش وایسه؟ بذار بخوابه، فردا حرف میزنیم.» به یکباره کنترل پدرم از دست رفت. رگ گردنش بیرون زد و با صدایی که تمام خانه را لرزاند، فریاد کشید: «پس کِی وقتشه؟! من دارم دیوونه میشم! نباید بدونم چه بلایی سر دخترم اومده؟ من تا تهِ این قضیه رو درنیارم، امشب هیچکس تو این خونه نمیخوابه!» زانوانم لرزید و سرم گیج رفت. ایستادن در میان طوفانی که در خانهمان به پا شده بود، آخرین چیزی بود که امشب توان تحملش را داشتم. ویرایش شده پنجشنبه در 21:33 توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 21:48 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 21:48 #پارت316# .زبانم در دهانم خشک شده بود. مات و مبهوت مانده بودم و نمیدانستم باید در برابر نگاه پرسشگرانهی بابا و دلواپسیِ بیحد مامان چه بگویم. هوای خانه برایم سنگینتر از آن اتاقِ خفهی بیمارستان شده بود و هر کلمهای که ناگفته در گلویم حبس میشد، مثل استخوانی گلویم را زخم میکرد. بابا با گامهایی سنگین فاصله را کمتر کرد و نگاه پر از سوالش را که حسابی بهمش ریخته بود و رگههای سرخِ خشم و بیخوابی در آن موج میزد، مستقیم به چشمانم دوخت: «اونا کی بودن هایرون؟ با تو چیکار داشتن؟! این مدت تو اون جزیرهی لعنتی چه اتفاقی افتاد؟ از همون موقع که گفتی گوشیت تو آب افتاده دونستم خبریه... دلم آروم و قرار نداشت! چند روزه کارم شده رفتن به شرکت... به اون رادمنش زنگ زدم خبری نیست، در به در دنبالش گشتم، شریکش هم نمیدونه باید چی بگه و فقط طفره میره!» اینبار مامان هم با نگاهش منتظرم بود؛ چشمانش پر از التماس بود که با یک کلمه، بارِ این کابوس را از روی دوش خانوادهمان بردارم. دست لرزانم را روی پهلویم گذاشتم؛ جای کوفتگی و ضربه با هر تپشِ تندِ قلبم تیر میکشید. یک نگاه به مامان و یک نگاه به بابا دوختم. چی باید میگفتم آخه؟ چی داشتم که بگم وقتی خودم هم در این منجلابِ فریب و سیاهی دستوپا میزدم؟ وقتی خودم حتی نمیدانستم دقیقاً چه بلایی به سرم آمده، چطور در بندِ آن شیاطین افتادم و چرا این اتفاقاتِ لعنتی باید از سرِ من میگذشت؟ چطور میتوانستم از رایان بگویم؟ از عکسهای شیدا؟ از ترلان و آن نامزدیِ دروغینی که تمام پایههای زندگیام را به آتش کشیده بود؟ صدای بابا دوباره شکست و با خشمی مهارنشدنی اوج گرفت: «حرف بزن هایرون! من حقمه بدونم دخترم با اون وضع... چجوری و توسط چه آدمایی به اون شکل جلوی درِ خونه پیش چشم در و همسایه رها شده روی زمین؟! یکی به من بگه چه خبره آخه!» مامان با نگرانی جلو آمد و دستش را روی بازوی بابا گذاشت: «اینهمه حرص نخور مسعود، فشارت میره بالا... سکته میکنی مرد!» هنوز نگاه سنگین و پرعذاب بابا روی من بود. حتی لرزش خفیف و عصبیِ دستانش را میدیدم که از فرط خشم مشت شده بودند، ولی من همچنان سردرگم و لالشده به کف سالن و طرحهای محوِ فرش نگاه میکردم. بغض مثل گرهی کور در حنجرهام پیچیده بود. بابا کلافه پوزخندی زد و با لحنی که از درماندگی لبریز بود گفت: «نمیخوای حرف بزنی، نه؟! من برم پیش پلیس چی بگم آخه وقتی تو حرف نمیزنی؟... آدرسی، حرفی، حدیثی؟ چی تحویل قانون بدم؟» سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. تو نگاهش دیگر از آن محبتِ آرامشبخش همیشگی خبری نبود؛ هر چه بود غیرتِ جریحهدارشدهی پدرانه، خشم، تعصب و ترسی عمیق از بیآبرویی و آسیب دیدن پارهی تنش بود. لبهای خشکیدهام لرزید و با صدایی که به سختی از گلویم بیرون میآمد، در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، گفتم: «به خدا نمیدونم بابا... خودمم نمیدونم اینا کی بودن... من همش بیهوش بودم... هیچی یادم نیست...» بابا کلافه دست عصبیاش را به پشت گردنش که از خستگی و تنشِ مداوم موج میزد کشید. نگاه پردردش را از من گرفت، رویش را برگرداند و زیر لب در حالی که در سالن قدم میزد، غرید: «پیداشون میکنم... میدونم با اون مهندس بیهمهچیز چیکار کنم! تموم این ماجراها از گور اون بلند میشه، وگرنه دختر من و چه به اون آدمهای خطرناک و این کثافتکاریها!» مامان نگاه چپچپی به بابا انداخت و با تحکم و بغض گفت: «بسه دیگه مسعود! میبینی که حال نداره، جون به تنش نمونده... بذار برای بعد!» سپس بیمعطلی بازوی مرا گرفت. تنم از کوفتگی میسوخت، اما به گرمای تن مامان تکیه کردم. سنگینی قدمهایم را با کمک او یکییکی روی پلهها گذاشتم و در میان پژواک نفسهای خشمگین بابا در طبقهی پایین، پلهها را بالا رفتیم تا شاید در پناه اتاقم، لحظهای از این طوفان دور بمانم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در پنجشنبه در 22:12 اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 22:12 #پارت317# با باز شدن درِ اتاق، نگاهم دور تا دورِ فضا چرخید. اتاقم همان بود؛ همان پردهها، همان چیدمان و همان وسایلی که روزگاری پناهگاهِ خستگیهایم بودند، اما حالا دلتنگی برای تکتکِ اجزای اتاقم جایش را به یک حس غریبی و بیگانگیِ عمیق داده بود؛ انگار سالها از این چهاردیواری دور افتاده بودم و حالا کالبدی تهی و زخمی را به آن پس آورده بودند. هوای اتاق سوز داشت و بوی نا و ماندگی میداد. مامان بیدرنگ جلو رفت و هیتر روی دیوار را روشن کرد تا سرمای نمورِ اتاق بشکند و فضای یخزده کمی گرم شود. به آرامی و با تکیه به بازوی گرم و لرزان مامان، روی لبهی تخت نشستم. به محض نشستن، زمین و زمان دور سرم چرخید؛ هنوز آن احساس سنگینِ سرگیجه، سردرد ضرباندار و حالت تهوعِ تهِ گلو دست از سرم برنمیداشت و تمام تنم از کوفتگی و دردِ ضربههای خورده میسوخت. مامان پتوی نرم را روی پاهایم کشید، دستی به پیشانیام زد و با لحنی که از خستگی و بغض رگه بسته بود، گفت: «استراحت کن هایرون... سعی کن چشماتو ببندی و به هیچی فکر نکنی مادر.» سرم را بالا آوردم و نگاه پر از نیازم را به چشمان نگران و پر از اشکش دوختم. بغضی سنگین را فرو دادم و با صدایی ضعیف و شرمنده گفتم: «ممنونم مامان... ببخشید اگه نگرانتون کردم... ببخشید که این حال و روز رو براتون درست کردم...» مامان که حسابی شکسته و خسته به نظر میرسید، نگاه پرمهر و در عین حال دردمندش را به من دوخت و آرام گفت: «این چه حرفیه که میزنی؟ تو جگرگوشهی منی... ولی...» جملهاش را نیمهکاره رها کرد. در مردمک چشمانش تردیدی تلخ موج میزد؛ نمیدانم چه میخواست بگوید، چه هشداری، چه گلهای یا چه سوال خفهشدهای در سینهاش داشت که ناگهان منصرف شد، لبهایش را به هم فشرد، آهی کشید و با قدمهایی سنگین از اتاق بیرون رفت. با رفتن مامان، سنگینیِ سکوت دوباره روی سرم آوار شد. نگاهم در آینهی قدیِ روبهروی تخت به تصویرِ خودم افتاد. دختری با چشمهای بیفروغ و گودافتاده، پوستی رنگپریده، موهای مشکیِ آشفته و ردِ خونی که روی لبش ماسیده بود... با ناباوری به خودم خیره شدم؛ انگاری با خودم و این اتاقم کاملاً غریب بودم. این من نبودم. بیاختیار و ناگهانی، ذهنم مثل برگی در باد پرت شد به گذشته... به جزیره، به ویلای کیش... به آن شبِ یلدای به یادماندنی که کنار سیاوش نشسته بودم. همان شبی که با هم فال حافظ گرفتیم و در میان عطرِ چای و پچپچِ آرامِ شب، پنهانی و با نگاههایی پر از تمنا از احوالات و احساساتِ سرکوبشدهی هم سخن گفتیم. آن شب چقدر دنیا روشن بود و امن... قلبم تیر کشید. یعنی چه بلایی سر سیاوش آمده بود؟ چرا تا این لحظه هیچ خبری از او نشده بود؟ مردی که لحظهای مرا رها نمیکرد، کجای این شبِ تاریک و بیرحم جا مانده بود؟ کلی سوالِ بیپاسخ مثل شلاق به مغزم هجوم آورده بود؛ شکها، عکسهای شیدا، حرفهای ترلان، تهدیدهای رایان و حالا این ناپدید شدنِ مشکوک... جواب هیچکدامشان را نمیدانستم و همین بیخبری، روحم را در منگنهای از عذاب له میکرد. تحملِ نشستن و زل زدن به آن آینه را نداشتم. دستم را به لبهی تخت گرفتم و با تمام ضعفی که در تنم بود، از روی تخت بلند شدم. قدمهایم سنگین و بیرمق بودند، اما خودم را به سمت در کشاندم تا آن را ببندم و در تنهاییام مچاله شوم. دقیقاً همان لحظهای که لنگهی در را گرفتم، بابا از بالای پلهها وارد سالنِ طبقهی بالا شد؛ درست روبهروی درِ اتاق من قرار گرفت و به سمت اتاق خوابشان قدم برمیداشت. در جا خشکم زد. همانطور که از چهارچوبِ در گرفته بودم، نگاهم با نگاه ناراحت، غمگین و درهمشکستهی بابا چشم تو چشم شد. نگاهم میکرد، اما در عمقِ چشمانش انگاری با ناامیدی و ناباوریِ محضی به دخترش زل زده بود؛ نگاهی که سنگینیاش استخوانهایم را خرد میکرد. این سکوتِ نگاهها چندی طول نکشید؛ بابا تلخ و کلافه نگاهش را از من گرفت، سرش را پایین انداخت و از آنجا دور شد و به اتاقش رفت. درِ اتاق را با دستهای لرزانم بستم. تمام توانم ته کشید؛ به پشتِ در چسبیدم، تکیه دادم و آرام روی دو زانو پشت در روی زمین فرود آمدم. دستهایم را روی صورتم گذاشتم. آن نگاهِ آخرِ بابا مثل خنجری برنده بود به گوشت و تن و تمام روحم. خنجری که تا عمقِ جانم فرو رفت. اما میدانستم... حق داشت. هر پدری با دیدن وضعیتِ دربوداغان و تحقیرآمیزِ دخترش در آن حال و روز—با لبی زخمی، تنی کبود و رها شده در سرمای کوچه—جای هرگونه شک، تردید و سرافکندگی را برایش باقی میگذاشت. اما فردا چه؟ فردا در برابر این همه سوال و جواب، در برابر نگاههای پرسشگرانه و دادگاهِ خاموشِ خانوادهام چه چیزی میتوانستم بگویم وقتی خودم هم در باتلاقِ دروغها و تاریکیها غرق شده بودم؟ آه بسیار بلندی از ته سینهی پردردم بلند شد؛ دستی به پهلوی کبودم کشیدم و دوباره نام و یادِ سیاوش، با تمام ابهامات و حسرتهایش، مثل ابری تاریک و سنگین بر فکر و زبان و تمام وجودم سایه انداخت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در 21 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 21 ساعت قبل #پارت318# سیاوش سرمای زنجیرهای ضخیم تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. حلقههای سنگین و زنگزده، مچ دستهایم را به ستون بتنی و نمورِ انبار دوخته بودند و کشش مداومشان پوست دستم را دریده بود. تب، تنم را به آتش کشیده بود و در عین حال چنان لرزی در عضلاتم میپیچید که انگار قطرهای خون در رگهایم نمانده؛ انگاری تمام خون بدنم در این سرمای گزنده خشک شده و جانم قطرهقطره از جای گلولهی روی پهلویم بیرون کشیده میشد. هر نفس کشیدنم، شلاقی از دردِ برنده بود که در قفسهی سینهام میپیچید، اما تمام این دردهای جسمی در برابر آتشی که در سرم زبانه میکشید، هیچ بود. توی دلم، در میان این سیاهیِ مطلق و سوزش زخمها، فقط منتظر بودم؛ منتظر اقدام صدرا و نیکان. تمام امیدم به همان نقشهای بود که پیش از آمدن به این قربانگاه چیده بودم؛ همان هماهنگیهای لازم، همان کدهایی که رد و نشانم را برایشان مشخص میکرد تا سروقت سر برسند. میدانستم صدرا رهایم نمیکند، میدانستم نیکان تا من را از این جهنم بیرون نکشد آرام نمیگیرد؛ اما زمان مثل قیرِ داغ و کشآمده، کند و شکنجهآور میگذشت. و میان این برزخ، تنها چیزی که بندبند وجودم را از هم میگسست، هایرون بود... تصویر چشمهای مظلوم و بیپناهش یک لحظه از پیش چشمانم کنار نمیرفت. میدانستم رایان چه بذرِ شومی در ذهنش کاشته؛ میدانستم با آن عکسها و بازیهای کثیفش، هایرون را نسبت به من پر از نفرت و کینه کرده است. از این نگران بودم که او در مورد من چه فکری میکند... آیا مرا یک خائن، یک فریبکار و یک هیولای همدست با شیاطین قضاوت کرده؟ فکر اینکه هایرون با آن نگاه پاکش، از من متنفر شده باشد، جگرم را بیشتر از سربِ گلوله میسوزاند. صدای کشیده شدن پاشنهی کفش روی زمین سیمانی و غژغژ درِ آهنی، سکوتِ سنگین زیرزمین را شکست. با سختی و درد، پلکهای ورمکرده و سنگینم را بالا کشیدم. میان هالهی تاریک و روشن نور، قامتی زنانه روبهرویم ایستاد. شیدا بود... با همان چشمان آبیِ یخی، پوست سفید و موهای خاکستریرنگش که روزگاری تمام دنیای پوچم در آنها خلاصه میشد. جلو آمد. بوی عطر تند و آشنایش با بوی نم و خون درآمیخت و حالت تهوعم را دوچندان کرد. نگاهم کرد؛ با ترحمی ساختگی و چشمانی که همیشه بوی فریب میدادند. دستش را جلو آورد تا به صورتم بکشد، اما تمام توانم را جمع کردم و با انزجار صورتم را کنار کشیدم. لبهایش را جمع کرد و میان کلی حرف و کلمات وسوسهانگیز، با لحنی آرام و التماسگونه گفت: «سیاوش... ببین به چه روزی افتادی. چرا داری خودتو نابود میکنی؟ من اومدم کمکت کنم. فقط کافیه دوباره پیش من برگردی... باش با من، مثل قدیما. من بهت قول میدم، قسم میخورم رایان رو راضی کنم تا بذاره سالم از این اتاق کثیف بیرون بری... فقط بگو آره.» شنیدن این حرفها در این چهاردیواریِ لعنتی، زخمی کهنه را در سینهام دهن باز کرد. ناگهان پرت شدم به گذشتهای تاریک و لجنمال... به شبی شوم در همین اتاق، همین دیوارهای سرد و بیرحم که برای من مثل یک قبرِ ابدی روی جسم و روحم بود. گذشتهای که با چشمهای خودم، خیانت کثیف شیدا را درست در همین اتاق دیده بودم؛ دیدن او در آغوش یکی دیگر، صحنههای بوسه و لمسهای خائنانهشان که جلوی چشمان ناباورِ من رقم خورده بود... صحنههایی که مثل سربِ مذاب در چشمهایم ریخته شده و روحم را برای همیشه سوزانده بود. شیدا که نگاهم را دید، با دستپاچگی قدمی عقب رفت و توجیه همیشگیاش را پیش کشید: «من مجبور بودم سیاوش! بفهم... من برای آزادی پدرم از زندان به پول نیاز داشتم! اون موقع چارهای نداشتم، مجبور بودم...» خشم مثل آتشفشانی در سینهام جوشید. دردم فراموش شد. تکیهام را از ستون کندم، زنجیرها جرنگجرنگ صدا دادند و با تمام خونی که در حنجرهام بود، با صدایی بم و پر از غیظ داد زدم: «مگه من برات کم میذاشتم لعنتی؟! مگه من هر چی درمیآوردم، هر چی جون میکَندم، دو دستی خدمت تو نمیدادم؟! ولی تو هیچوقت سیر نمیشدی... اینا همش بهونهست! همش کثافتکاری و هرزگی خودت بود!» زنجیرها در گوشت مچم فرو رفتند اما با صدایی دورگه و خردشده فریاد کشیدم: «من اون موقع یه پسر خام و عاشق بودم! یه بچهی ساده که حتی با اینکه میدونستم تو یه زن بیوهای، باز هم سرتاپات رو پرستیدم... با جون و دل عاشقت شدم و دنیامو به پات ریختم! ولی تو با من چیکار کردی؟! تو منو با خاک و سیاهی یکی کردی! از همون موقع تا الان با سیاهی همنشین شدم، سیاه پوشیدم و تاریک زندگی کردم تا یادم نره... تا فراموش نکنم چه بلایی سر عشق و باورِ من آوردی!» شیدا جا خورد، اما نقابش را حفظ کرد. پوزخند عصبی و تلخی زد و با صدایی تیز گفت: «فکر میکنی اون دخترهی دستوپاچلفتی اینجوری نیست؟! همه زنا همینجوریان سیاوش! همه وقتی پای منافع و جونشون برسه، اگه مجبور باشن از همهچیزشون میگذرن... اون دختر هم ترکت میکنه!» با شنیدن اسم هایرون از دهان کثیف او، جنون به جانم افتاد. چنان فریاد عظیمی سر شیدا کشیدم که پژواکش در تمام زیرزمین پیچید و لرزه بر اندامش انداخت: «اسم اون دختر رو به این ماجراها نچسبون!منم بعد از تو همین لجنفکری رو میکردم... همین کینهی تو باعث شد بیفتم به جون دنیا، از خیلی از دخترا انتقام تو رو بگیرم... انتقامی کثیف که فقط خودم رو به لجن کشید! ولی بعد فهمیدم همهمثل تو نیستن... فهمیدم هنوزم هستند کسایی که شرافتشون رو با دنیا معامله نکنند!» شیدا به وضوح عصبی شد، رگهای گردنش متورم شد، اما با لجاجت و چشمانی پر از تمنا دوباره جلو آمد و گفت: «من پشیمونم سیاوش! همون موقعام بهت گفتم پشیمونم... یه فرصت دیگه بهم بده. من هنوزم...» نگذاشتم ادامه بدهد. توان شنیدن حتی یک کلمه دیگر از آن دهان فریبکار را نداشتم. نمیخواستم کلمات مسموم و دروغهایش بدتر از این روحم را داغان کند. از هر جملهای که به زبان میآورد، از لحن صدایش و از حضورش حالم به هم میخورد. با چشمانی سرخ از خشم و انزجار، نفسم را بیرون دادم و خفهکننده غریدم: «من حتی نمیخوام جسدم کنار تو باشه! برو بیرون از اینجا شیدا... گمشو بیرون! نمیخوام هیچوقتِ هیچوقت دوباره جلوی چشمم بیای!» شیدا با چشمهایی خشمگین و تحقیرشده، لب گزید و شتابان از انبار بیرون رفت و درِ آهنی با صدای مهیبی پشت سرش بسته شد. دوباره سکوت و تاریکی روی تن زخمیام آوار شد. سرم را به ستونِ سرد تکیه دادم و چشمانم را بستم؛ غرق خاطرات تلخ گذشته شدم... خاطراتی که با هر تداعیاش، بیشتر و عمیقتر از قبل باور میکردم در آن روزهای جوانی، چه احمق و سادهلوحی بودم که قلبم را به دست چنین شیطانی سپرده بودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در 20 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت319# *** هشت سال پیش... با قدمهایی محکم و استوار، وارد عمارت باشکوه و مخوفِ رادمنش شدم. در آن روزها، بودن در کنار رایان، دستِ راستِ او بودن و حضور در این عمارت، جایگاهی فراتر از یک کارمند یا محافظ ساده داشت؛ نگاههای همه، از خدمتکاران گرفته تا مهمانان، لبریز از حسرت و حسادت بود. همه میدانستند که من، سیاوش، بخشی از بدنهی قدرتِ رایان هستم. چهرهام در آن روزها با امروز زمین تا آسمان فرق داشت؛ خشکیِ عجیبی در نگاهم بود و همیشه بدون آنکه کلامی اضافه کنم، پاکتهای بستهی پول را از من میگرفتند و همه چیز در سکوتی سنگین تمام میشد. اما آن روز، جریان چیز دیگری بود. رایان از من خواست که به او نزدیک شوم. وقتی رایان با آن وقارِ ترسناک، پاکت بستهی ضخیمی را روی میز چوبیِ سنگین کوبید، من با فرض اینکه این بخشی از معاملاتِ عادیِ عتیقهجات است، جلو رفتم. به محض اینکه پاکت را باز کردم، انگار زمان متوقف شد. نگاهم به عکسِ درون پاکت افتاد و در یک لحظه، تمام وجودم مجذوبِ آن دو چشمِ آبیِ بیرحم شد. دستهایم که درون دستکشهای چرمیِ مشکی، از شدت هیجان و استرس عرق کرده بود، با لرزشی خفیف، دستکش را از سر و دستم بیرون کشیدم. میخواستم انگشتانم، گرمایِ آن تصویر را حس کنند، انگار که میخواستم با لمسِ عکس، به آن دخترِ بیگناه در آن دنیای تاریک دسترسی پیدا کنم. رایان، در حالی که نگاهش را به من دوخته بود، با صدایی که بوی توطئه میداد، گفت: «شیدا صدر... دخترِ یکی یگانه، صدر. همونی که الان گوشهی زندانه. تو باندِ عتیقهجات فروخته شده بهش... ولی بهش قول دادم اگه اسمی از باندِ ما بیرون نره، دخترش تو امنیت زندگی کنه.» قلبم فرو ریخت. با صدایی که سعی میکرد نلرزد، پرسیدم: «من باید چیکار کنم؟!» رایان، همان مردی که همیشه پشتِ کلماتِ سخت و تصمیماتِ بیرحمانهاش پناه میگرفت، چرخید و با لحنی که انگار داشت دستورِ یک عملیاتِ نظامی را میداد، گفت: «تو باید ازش مراقبت کنی. میدونی که اون برگه برنده ما از دستِ صدر هست...» در آن لحظه، من با تمامِ وجودم فکر میکردم که دارم مأموریتی بزرگ و مأموریتی برای عدالت انجام میدهم. من در خدمتِ رایان بودم، اما در واقع، در خدمتِ مأموریتِ مراقبت از آن دخترِ بیگناه بودم. نمیدانستم که رایان به چشمِ یک گروگان به «صدر» نگاه میکند، اما من... من از همان لحظهی اول، بدون اینکه بدانم، دل باختم. فکر نمیکردم که مأموریتِ من، مراقب بودن از یک گروگان، تبدیل به غرق شدن در دریایِ چشمهای او شود؛ چشمهایی که در ظاهر آرام بود، اما در واقع، تالابی از لجن و فریب بود که من، از روی حماقت، در آن سقوط کردم. خاطرات مثل فیلمی سیاه و سفید ازسرمای گزندهی ستون سیمانی و سوزش عمیق پهلویم، مثل سیلی محکمی مرا از اعماق خاطرات هشت سال پیش به این دخمهی تاریک پرتاب کرد. چشمانم را با درد گشودم. طعم تلخ خون و خاک هنوز روی زبانم سنگینی میکرد. صدای چکه کردن قطرات آب از سقف نمور زیرزمین، با تپشهای نامنظم و خستهی قلبم همنوا شده بود. در این تنهاییِ مرگبار، چهرهی پدرم، سرهنگ ارسلان رادمنش، یک لحظه از پیش چشمانم محو نمیشد؛ مردی باابهت، با قامتی استوار و نگاهی پر از غرور نظامی که تمام زندگیاش را با شرافت و وسواسِ یک افسر ارتش ساخته بود. او حتی روحش هم خبر نداشت که من وارد چه دنیای تاریکی شدهام و پنهانی دستِ راستِ چه هیولایی شدهام. او فقط به چشمِ یک پدر نگران به انتخابم نگاه میکرد و از همان ابتدا، حس ششم قویاش نسبت به شیدا هشدار میداد. هنوز صدای پر از اندوه و استیصالش در گوشم زنگ میزد؛ شبی که در کتابخانهی خانه با اخمهای درهم روبهرویم ایستاد و گفت: «سیاوش... این راهی که داری میری تهش باتلاقه. این دختر با این خانواده و این گذشته، وصلهی تن ما نیست. آبروی چند دههی این خانواده رو به بازی نگیر.» اما من کور بودم... کر بودم. آن زمان غرور جوانی و جنونِ عشقی ساختگی، چشمهایم را روی حقیقت بسته بود. با پدرم جنگیدم، اصرار کردم، پا فشردم تا بالاخره سر فرود آورد و شیدا را به عنوان عروسش پذیرفت؛ غافل از اینکه با دستهای خودم، طناب دارِ آبروی او را میبافتم. یادآوری آن روز لعنتی، نفسم را بند میآورد؛ روزی که عکسهای بیشرمانهی خیانت شیدا، درست میان دستبهدست شدن میان گرگهای این شهر، پخش شد و دست به دست به گوشه و کنار رسید. برای سرهنگی که تمام عمرش سرش را با افتخار بالا گرفته بود و همه به پاکی و نامش سوگند میخوردند، دیدن لجنمال شدن اعتبارش شکنجهای فراتر از تاب و توان بود. ایستاد، نگاهم کرد... نگاهی پر از شکست، پر از حسرت و ناباوری؛ و همان شب، قلبِ پر از غصهاش تاب نیاورد و ایستاد. پدرم رفت، و من ماندم با کوهی از عذاب وجدان، با لباسهای سیاهی که دیگر هیچوقت از تنم درنیامدند و با روحی که در سیاهی مطلق غرق شد. تکانی به دستهایم دادم. زنجیرها نالیدند و فلز سردشان بیشتر در پوستم فرو رفت. سرم را به عقب تکیه دادم، دندانهایم را روی هم فشردم و چشم به تاریکی دوختم؛ صدرا و نیکان باید زودتر میرسیدند... قبل از اینکه تب و خونریزی کارم را تمام کند، یا رایان برای همیشه حساب این زخم کهنه را با تیر خلاص ببندد. ویرایش شده 20 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در 20 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 20 ساعت قبل #پارت320# میان خواب و بیداری، میان باریکهی لرزان مرگ و زندگی دستوپا میزدم. پردهای از مهِ خونین و تاریک جلوی چشمانم کشیده شده بود و سنگینیِ پلکهایم مثل وزنهی سربی روی نگاهم فشار میآورد. چقدر طعنهآمیز بود؛ برداشتن آن مدارک نحس از گاوصندوقِ رایان که قرار بود تضمینِ جان فرید باشد، حالا شده بود بلای جانِ خودم. خودم را با دستهای خودم به مسلخ کشانده بودم تا فرید زنده بماند، اما حالا... حالا دیگر هیچکدام از اینها سر سوزنی برایم اهمیت نداشت. نه فرید، نه مدارک، نه حتی این قمارِ باخته به رایان. در آن برزخِ پر از تب و هذیان، تنها یک چیز در تمام ذهنم مثل شعلهای روشن میسوخت: حال و روزِ هایرون. نمیدانستم کجاست، حالش چطور است و در پسِ آن چشمهای معصوم، چه طوفانی از ترس و بیپناهی بهپا شده. یادآوریِ تکه ماهم، هایرون، میان این حجم از سیاهی و وحشت، تاریکی را برایم روشن میساخت. فقط یادِ او، طنینِ صدای ظریفش و تصویر موهای بلند و موجدارش بود که به ادامهدادن و تابآوردنم کمک میکرد. یاد او بود که نمیگذاشت از پا بیفتم؛ همان تکهامیدی که به من فرمان میداد زیر بار این شکنجه دوام بیاورم. همیشه برای جنگیدن و انتقام نفس کشیده بودم، اما اینبار... اینبار قرار بود برای او زنده بمانم. فقط برای او. اما جسمم دیگر با ارادهام راه نمیآمد. چشمانم حسابی سیاهی میرفت و تاریکیِ انبار با تیرگی نگاهم یکی میشد. لایهای از خونِ لزج و نیمهخشک، تمام پهلو و بخش زیادی از بدنم را پوشانده بود و آن گلولهی لعنتی، هنوز همانجا، عمیق در گوشت و استخوانم جا خوش کرده بود و با هر تپش، زهرش را در خونم میریخت. قدمبهقدم به مرگ نزدیکتر میشدم؛ آنقدر نزدیک که سرمای نفسهایش را روی پوستم حس میکردم. کمکم صداهای زیرزمین دور شدند. درد فروکش کرد و میان تمام این خاموشی و هجومِ بیوزنی، ناگهان از حال رفتم. سیاهی جایش را به نوری غبارآلود داد. و میان آن روشنایی، پدرم را دیدم... سرهنگ ارسلان رادمنش. همانطور باصلابت، باابهت، با سینهای صافکرده و قامتی که هیچ طوفانی توان خم کردنش را نداشت، مقابلم ایستاده بود. لباس نظامیاش همان تمیزی و اتوی همیشگی را داشت و نگاه نافذش درست در چشمانم گره خورده بود. دیدن چهرهاش، مثل آبی روی آتش تمام این هشت سال عذاب وجدان ریخت و لبخندی بیرمق و تلخ روی لبهای خشکیدهام نشاند. لب باز کردم، تمام وجودم تمنای این را داشت که بعد از اینهمه سال دوری با او حرف بزنم، عذرخواهی کنم و بگویم چقدر از کردهام پشیمانم... اما خودش پیشدستی کرد. لبهایش به آرامی جنبید و با همان لحن قرص و پرطنینِ همیشگیاش گفت: «سیاوش... تو میتونی پسر. دووم بیار جوون... یادت که نرفته؟ یه مرد هیچوقت به زانو درنمیاد، اگه هم دربیاد، دوباره کمر راست میکنه.» همان جمله... همان جملهی همیشگیاش که در تمام سالهای کودکی و نوجوانیام، مثل یک کوه پشتم میایستاد و از درون دلگرمم میکرد. با شنیدنش، بغض کهنهای در گلویم چنگ انداخت. دلم میخواست به سویش پر بکشم، قدم بردارم، خودم را به آغوشش برسانم و سرم را روی شانههای پهن و پدرانهاش بگذارم و تمام دردهایم را ببارم... اما پاهایم مثل سنگ شده بود. نه توانِ حتی یک گام برداشتن را داشتم و نه دستی که برای گرفتنش دراز شود؛ زمینگیرِ رخوتِ مرگ بودم. ناگهان، یک شوک سهمگین تمام تنم را شکافت! با پاشیده شدن ناگهانی یک سطل آب یخ به صورتم، با تکانی شدید و نفسی که در گلویم گیر کرد، از تمام آن خیالات و رویاها به بیرون پرت شدم. آب سرد، قطرهقطره از سر و رویم چکید، روی زخم بازِ پهلویم سوخت و سوزشی غیرقابلتحمل به پا کرد. چشمانم را با خفگی و سرفه باز کردم؛ پدرم رفته بود و من دوباره در همان جهنمِ تاریک و نمور، با زنجیرهای در گوشت فرورفته، دستبسته رها شده بودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل #پارت321# چشمانم را با سختی باز کردم و اولین چیزی که میان تاری دیدم جا خوش کرد، چهرهی پست و کریهِ رایان بود. روی تختِ کهنهای در گوشهی زیرزمین لم داده بود و با خونسردیِ تهوعآوری به پیپ چوبیاش پک میزد. دود غلیظ و تلخ تنباکو در هوای خفهکنندهی اتاق پخش میشد. دلم میخواست با تمام وجود زنجیرها را از جا بکَنَم، به سویش خیز بردارم و گردن این کفتارِ نجس را با دستهای خودم خرد کنم. رایان پکِ دیگری به پیپ زد، دود را با طمأنینه از بینی بیرون داد و با نگاهی موذیانه و پر از تحقیر گفت: «میبینم که داری نفسهای آخرتو میکشی... تو این لحظاتِ سخت، حرفهای آخرتو بزن سیاوش. همیشه بهترین حرفها، حرفهاییه که لحظاتِ آخر گفته میشه...» و پشتبندش، قهقههای سر داد؛ صدایی وحشیانه و شوم، درست مثل زوزهی جغد در ویرانهها که بر اعصابم شلاق میزد. پوزخند تلخ و بیرمقی روی لبهای ترکخورده و خونینم نشست. با صدایی که از تهِ سینه درمیآمد، بریدهبریده اما محکم گفتم: «خیلی پستی رایان... خیلی پستی.» صدای خندههایش در دم قطع شد. لبخند روی صورتش ماسید و خطوط چهرهاش درهم رفت. پیپ را از دهانش برداشت، چشمهایش را ریز کرد و با کینهای عمیق گفت: «هرچقدرم که پست باشم، به گردِ پای پدرِ بیهمهچیزت نمیرسم!» با شنیدن اسم پدرم، جنون به رگهایم تزریق شد. تمام دردهایم در کسری از ثانیه در آتشی از خشم سوخت و ناپدید شد. چنان تقلا کردم و خود را به جلو کشیدم که صدای کشیده شدن و جیرجیرِ زنجیرهای دستم، که هر آن ممکن بود گوشت مچم را پاره کند، در تمام انبار پیچید. با تمام قدرتی که در سینهام مانده بود، فریاد کشیدم: «خفه شو حرومزاده! اسم پدر منو به دهن کثیفت نیار! مرد باش دستمو باز کن تا بهت نشون بدم با کی طرفی... کفتارِ نجس، دهنتو آب بکش!» رایان با حرکتی ناگهانی از روی تخت بلند شد. کتش را مرتب کرد و با قدمهایی آرام، سنگین و مستبدانه به سمتم آمد. نگاهِ پر از زهرش را به من دوخته بود. یک دور، آرام و شمرده دورم چرخید؛ صدای کشیده شدن کفشهایش روی زمین بتنی، اعصابم را میتراشید. درست پشت سرم که رسید، ناغافل و با تمام قدرت مشتی سنگین حوالهی کمرم کرد؛ ضربهای که درست روی مهرهها و پهلوی مجروحم نشست. درد وحشتناکی در تمام ستون فقراتم پیچید و آهم بلند شد: «آه...» رایان جلو آمد، درست روبهرویم ایستاد و پیپ را به سمتم نشانه رفت. با لحنی مرموز و پر از تمسخر لب زد: «تو از من چی میدونی پسر؟ جز همونی که خواستم بدونی، چیز زیادی نمیدونی... اصلاً بگو ببینم، تو از ارسلان چی میدونی؟» گیج و منگ، در میان دردِ خردکنندهی کمرم به او خیره شدم. رگهای گردنم از خشم نبض میزد، اما در اعماق ذهنم طوفانی از ابهام بهپا شد. منظورش از این حرفها چه بود؟ پدرِ من... سرهنگ ارسلان رادمنش را از کجا میشناخت؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 16 ارسال شده در 18 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 18 ساعت قبل #پارت322# رایان با همان طمأنینهی زهرآگین برگشت و دوباره روی تخت نشست. اینبار با غیظ و حرص بیشتری به پیپ پک میزد، آنچنان که آتش نوک پیپ در تاریکی انبار سرختر میدرخشید و ابر غلیظی از دود، صورتِ تکیدهاش را در بر میگرفت. نگاهش را به چشمان پر از خونم دوخت و با لحنی برنده گفت: «پدرت تو ذهن تو همیشه یه الگو بود... یه قهرمان، یه اسطوره! درحالی که اون فقط یه دزدِ ناموسِ رذل بود! یه آدم پست که زندگی منو ازم گرفت... عشقِ منو، انتخابِ منو قاپ زد!» خونم به جوش آمد. کلماتش مثل سربِ داغ روی مغزم ریخته میشد. با تمام توانی که در حنجرهام مانده بود فریاد کشیدم: «خفه شوووو! خفه شوووو کثافت!» تمام بدنم را به جلو پرتاب کردم؛ میخواستم زنجیرهای سنگین را از دیوار بِکَنم و گلویش را بدَرم، اما وزنهی فولادین فقط تنم را پس زد. به نفسنفس افتاده بودم، سینهام با شدت بالا و پایین میشد و حالِ جسمیام هر لحظه رو به وخامت میرفت. اینبار صدای رایان بود که آکنده از کینه و نفرتی هولناک، مثل آوار روی سرم خراب شد. صدایش در فضای بسته زوزه کشید: «نه، تو خفهههههههه شو! خفه شو تا بهت بفهمونم اون پدرِ بیهمهچیزت چه آشغالی بوده و با زندگی من چی کرده!» به سرفههای خشک و دردناکی افتادم؛ خون از گوشهی لبم چکید و تمام بدنم در تبی استخوانسوز لرزید. ردپای عرق سرد روی پیشانی و تن مجروحم نشسته بود. گیج و منگ، میان هذیان و درد، اصلاً نمیفهمیدم رایان این حرفهای باورنکردنی را برای چه به زبان میآورد. رایان با چشمانی دریده و قدی خمیده به سمتم متمایل شد و زهر کلامش را ریخت: «ارسلان عشقِ منو ازم دزدید... مادرت، روحانگیز، همهچیزِ من بود!» با شنیدن اسم مادرم، جنون محض به رگهایم تزریق شد. حرمتِ نام مادرم در دهان این جانور نجاست محض بود. دلم میخواست آبدهان به صورتش پرتاب کنم. دوباره خود را با تمام وزن به جلو هل دادم، اما حلقههای فولادیِ زنجیر دور مچهای خونینم مانع شدند و پوستم را ساییدند. پیشوند «عشقِ من» از زبان رایان برایم غیرقابلباور، مشمئزکننده و ناممکن بود. فریاد زدم: «دروغ میگی... مثل سگ دروغ میگی! تو یاد گرفتی با گفتن چند جمله کثیف با زندگی دیگران بازی کنی...» هنوز حرفم تمام نشده بود که رایان دستش را بالا برد و چشمبند چرمیاش را—که همیشه نصف صورت و چشمانش را در قاب سیاهی پنهان کرده بود—بهآرامی بالا زد. با دیدن کاسهی چشمش نفسم در سینه حبس شد و در جایم خشک شدم. جای چشمش، همانند یک خرچنگ زخمخورده و کریه، گوشت اضافهی درهمتنیدهای تمام قابِ نگاهش را پوشانده بود و جای خطِ عمیق و وحشتناکی میان آن نشسته بود. برای اولین بار بود که زیر آن نقاب و چشمبند سیاه را میدیدم؛ حفرهای تهوعآور و سوخته از کینهای قدیمی. رایان با صدایی که خشم و جنون از آن موج میزد، غرید: «من دروغ میگم؟! جای این زخم واقعیتو نشون میده! این زخم هنر دست ارسلانِ بیهمهچیزه! زخمی که همون روز قسم خوردم یه روز ازش پس بگیرم... که گرفتم!» با تکتک کلماتی که از دهانش بیرون میریخت، گویی پردهای ضخیم از جلوی چشمانم کنار رفت. تمام صحنههای زندگیام در این سالها، مثل یک نوار فیلم قدیمی و پر از خش، با سرعتی گیجکننده از جلوی چشمانم عبور کرد. از آن اولین لحظهی آشنایی که همه چیز چقدر حسابشده، آماده و در عین حال «اتفاقی» به نظر میرسید... تا آن سیاهیِ بیپایان، ورود شیدا و آن عشق نافرجام و ویرانگر... همهی اینها، چیزی جز کینه و آتش درونی و شعلهور رایان نبود. اصلاً باورم نمیشد... چطور توانسته بودم اینقدر احمق و سادهلوح باشم؟ سالها عروسک خیمهشببازیِ دست این شغال شده بودم و خودم خبر نداشتم. ناگهان، یادِ حرف مادرم افتادم؛ آن روز در بیمارستان، وقتی رایان را از دور دیده بود، با لحنی مبهم و نگران در گوشم نجوا کرده بود: *(«انگاری این مرد رو قبلاً دیدم...»)* حالا همهچیز مثل قطعات یک پازل شوم کنار هم مینشست. فرید، سهام شرکت، توطئهی فرهادی، پاپوشها، ویرانی زندگیام و حتی مرگِ غریبانه و زودهنگام پدرم... همهی اینها تصادف نبود؛ دشمنیِ ریشهدار و حسابشدهی رایان بود که از سالها قبل برای یک انتقام بزرگ، تار به تار طراحی شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری