بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در دوشنبه در 21:34 اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 21:34 #پارت300# سرمای استخوانسوزِ بیرون، از درزهای ناپیدای پنجرهی بزرگ و قدی به داخل اتاق میخزید، اما این سرما در برابر سرمای ترسی که در رگهایم جریان داشت، هیچ بود. نمیتوانستم یک جا بنشینم. درد خفیفی هنوز از کوفتگیهای لنج در عضلاتم میپیچید، اما بیقراری امانم را بریده بود. مثل پرندهای که تازه در قفس افتاده، دور تا دورِ اتاقِ مجلل و کلاسیک میچرخیدم و به همهجا سرک میکشیدم. دستهایم را روی چوبِ کندهکاریشدهی میزِ سنگینِ گوشهی اتاق کشیدم و کشوهایش را با شتاب کشیدم؛ قفل بودند. پردههای ضخیم و مخملیِ زرشکیرنگ را کنار زدم. نگاهم روی حیاطِ وسیع و پوشیده از برفِ عمارت چرخید. نگهبانانی با هیکلهای درشت و قدمهای سنگین، همراه با سگهای عظیمالجثهی دوبرمن که نفسهایشان در هوای سرد بخار میشد، در حال گشتزنی بودند. این عمارت، با آن دیوارهای سنگی و معماریِ وهمانگیز، بوی راز و خطر میداد. با خودم زمزمه کردم: «این رایان احتشام کیه که این همه خدم و حشم دور خودش جمع کرده؟ چه قدرتی داره که اینطور بیپروا آدمربایی میکنه؟» و مهمتر از آن... چه ارتباطِ تاریک و عمیقی بین رایان و سیاوش وجود داشت که رایان اینطور با این تشکیلات مرا به اینجا آورده بود تا سیاوش را به زانو دربیاورد؟ سیاوش چه چیزی داشت که ارزش این همه خطر را داشت؟ در همین افکارِ آشفته غوطهور بودم که صدایِ خشنِ چرخیدن کلید در قفلِ سنگینِ در، مرا سر جایم میخکوب کرد. پرده را رها کردم و بیاختیار چند قدم به عقب برداشتم. دستهایم را دور بازوانم پیچیدم و منتظر ماندم. انتظار داشتم قامت بلند، نگاهِ بیرحم و حضورِ سنگین رایان را ببینم، یا شاید یکی از آن نگهبانهای زمخت را، اما وقتی در با صدای آرامی باز شد، کسی که در آستانهی در ظاهر شد، تمام معادلاتِ ذهنم را به هم ریخت. دختری بود که با هر قدمش، انگار زمان در اتاق کند میشد. قامتی کشیده و ظریف داشت. پیراهن بلندِ حریر و آبیرنگی به تن داشت که با هر حرکتش، مثل موجهای آرامِ دریا روی زمینِ سنگیِ اتاق کشیده میشد و صدای خشخشِ ملایمی ایجاد میکرد. پوستی به سفیدی برف داشت که تضادِ عجیبی با موهای لخت و خاکستریرنگش میساخت؛ موهایی که با وقارِ خاصی روی شانههایش رها شده بودند. اما چیزی که مرا در جایم منجمد کرد، چشمانِ آبیاش بود؛ چشمانی که مثل دو تکه یخِ تراشخورده میدرخشیدند و هیچ حسی در آنها خوانده نمیشد. با قدمهایی که بیشتر به خرامیدنِ یک طاووسِ مغرور شبیه بود تا راه رفتنِ یک انسانِ عادی، وارد اتاق شد. کمرش کاملاً صاف بود و گردنش را با غروری آزاردهنده بالا گرفته بود. با آرامشی که بوی تسلط میداد، در را پشت سرش بست و نگاهم کرد. زیباییاش خیرهکننده، بینقص و در عین حال، به طرزِ وحشتناکی سرد بود. با صدایی که از خشکیِ گلویم دورگه شده بود، پرسیدم: «تو کی هستی؟» دختر قدمی دیگر به سمتم برداشت. پوزخندی محو کنج لبهای سرخ و باریکش نشست. با لحنی پر از اطمینان و شمردهشمرده گفت: «شیدا... شیدا صدرانژاد.» نامش... مثل یک شوکِ الکتریکیِ هزار ولتی از ستون فقراتم گذشت و در سرم منفجر شد. *شیدا...* ضربان قلبم به شکل دیوانهواری بالا رفت، آنقدر که صدای کوبشش را در گوشهایم میشنیدم. ناگهان تمام خاطراتِ آن شبِ مستیِ سیاوش جلوی چشمانم جان گرفت؛ شبی که در اوج بیخودی، تاریکی و درهمشکستگی، این اسم را با دردی عمیق زمزمه کرده بود. نفس در سینهام حبس شد. دلم میخواست با تمام وجودم فریاد بزنم، یقهاش را بگیرم و بپرسم او چطور سیاوش را میشناسد؟ چه رازی در گذشتهی آنهاست؟ نگاهم بیاراده روی اجزای صورتش، روی خطِ گردنِ کشیدهاش و اندامِ ظریفش چرخید. از درون، احساسِ حسادتِ گزنده و تلخی مثل زهر در رگهایم دوید. حسادتی ترکیب شده با کنجکاویِ کشندهای که داشت مرا به مرز جنون میکشاند. شیدا با قدمهایی آهسته دورم چرخید، انگار که دارد یک تابلوی نقاشیِ بیارزش را ورانداز میکند. با لحنی که سعی میکرد دلسوزانه به نظر برسد اما پر از زهرِ زیرکی بود، گفت: «خیلی دلم میخواست ببینم دختری که سیاوش رادمنش واردِ این بازیِ خطرناک کرده کیه... راستش، انتظار داشتم یه آدمِ قویتر و باهوشتر رو ببینم، نه دختری که حتی نمیدونه فقط یه مهرهی سادهست.» با صدایی که سعی میکردم نلرزد، به سمتش چرخیدم: «منظورت چیه؟ کدوم مهره؟» شیدا ایستاد. دستانِ سفیدش را در هم قفل کرد و با زکاوتِ تمام، طوری که انگار دارد پرده از یک رازِ بدیهی برمیدارد، گفت: «فکر میکنی برای چی اینجایی؟ من سیاوش رادمنش رو از خیلی قبلتر میشناسم. اون مردیه که هیچوقت بدونِ نقشه قدم برنمیداره. هر لبخندش، هر نگاهش، حسابشدهست. نامزدی، ادعای علاقه، آوردنت به بازیِ رایان... همه اینا فقط برای رسیدن به اهدافِ خودشه. تو واقعاً فکر کردی تو این صفحه شطرنج، چیزی بیشتر از یه سپرِ بلا براش هستی؟ فکر کردی سیاوش میتونه کسی رو وارد قلبش کنه؟» قلبم به شدت میکوبید. حرفهایش ریشههای اعتمادم را میجَوید. شیدا دیگر حرفی نزد. با نگاهی که انگار به یک بازندهی ترحمانگیز خیره شده، رویش را برگرداند. شانههایش را بالا انداخت و به سمت در رفت. تمام آن سوالها و تردیدهایی که در دلم کاشته بود، مثل خوره به جانم افتاد. نمیتوانستم اجازه دهم اینطور برود. با تمام جسارتی که در تهِ وجودم مانده بود، صدایش زدم: «وایسا!» شیدا دستش که روی دستگیرهی برنجی در بود، متوقف شد. با حرکتی نرم و آرام به سمتم چرخید. نگاهِ پیروزمندانهای در چشمانِ یخیاش میدرخشید. با طمأنینه سر تا پایم را از نو نگاه کرد؛ نگاهی که در آن تحقیر موج میزد. مشتهایم را گره کردم و با صدایی که حالا کمی بلندتر شده بود، پرسیدم: «گفتی سیاوش رو از قبل میشناختی؟ منظورت از این حرف چیه؟» شیدا پوزخندش را عمیقتر کرد. فاصلهاش را با من حفظ کرد، اما صدایش مثل خنجری تیز، مستقیم به قلبم نشست: «برای اینکه من معشوقهی سیاوش بودم...» مکثی کرد تا اثرِ کلماتش را روی صورتم ببیند و بعد با بیرحمی ادامه داد: «سیاوش نمیتونه عاشقِ تو باشه دخترجون. خودم خوب میدونم اون فقط از تو به عنوان یک مهره تو این بازی استفاده کرد. اون مرد... تا هشت سال بعد از من، تنهایی و انزوا رو انتخاب کرد. هشت سال هیچ زنی نتونست وارد خلوتش بشه. حالا فکر میکنی توِ سادهلوح رو برای عشق انتخاب کرده؟» حرفهای شیدا مثل یک سطل آبِ یخ بود که در سرمای زمستان روی تنِ برهنهام ریخته باشند. لرزی عمیق تمام وجودم را فرا گرفت. احساسِ پوچی، حماقت و حقارت به گلویم چنگ انداخت. یعنی سیاوش رادمنش... عاشقپیشهی این زن بود؟ زنی که زیباییِ خیرهکننده و وقارش غیرقابل انکار بود؟ ناگهان تمام حالتهای سرد و تاریکِ سیاوش جلوی چشمانم رژه رفتند. سکوتهای طولانیاش، نگاههای خیرهاش به نقطهای نامعلوم، آن دیوارِ بلندی که دورِ خودش کشیده بود... یعنی اینقدر این زن برایش عزیز بود؟ تا این حد او را میپرستید که رفتنش، سیاوش را به حصارِ هشت سال تنهایی و تاریکی کشانده بود؟ قلبم انگار در مشتهای سفید و سردِ شیدا فشرده میشد. حس میکردم تمام خونِ داخلِ قلبم چکه چکه از آن بیرون میریزد و من مانده بودم و یک قلبِ سفیدِ یخزده که دیگر حتی توانِ تپیدن نداشت. خندهای کوتاه، پیروزمندانه و زنگدار بر لبهای سرخِ شیدا نشست. انگار دقیقاً به همان چیزی که میخواست رسیده بود. بدونِ اینکه منتظرِ واکنشی از سوی من باشد، با سرعتی که با آن وقارِ اولیهاش در تضاد بود، از اتاق بیرون رفت. صدای بسته شدنِ در، مرا از بهت خارج کرد. صدایِ کلید در قفل پیچید. به خودم آمدم. نه، نمیتوانست مرا با این حجم از ویرانی تنها بگذارد. به سمت در هجوم بردم. دستگیرهی سردِ برنجی را گرفتم و با دیوانگی بالا و پایین کردم. قفل بود. با دو دستم به درِ چوبی و ضخیم مشت کوبیدم. صدایم از شدتِ بغض و استیصال میلرزید: «در رو باز کن!... در رو باز کن! کارت دارم، میخوام باهات حرف بزنم! بهت میگم در رو باز کن!» اما هیچ جوابی نیامد. گوشم را به در چسباندم. تنها چیزی که میشنیدم، صدایِ تقتقِ قدمهای شیدا روی سنگفرشِ راهرو بود؛ قدمهایی که دور و دورتر شدند تا اینکه در سکوتِ سنگین و مرگبارِ عمارتِ رایان احتشام، برای همیشه محو شدند. و من ماندم و آواری از حقیقت که روی سرم خراب شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در سهشنبه در 14:30 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 14:30 #پارت301# صدای بسته شدن در، مثل شلیک یک گلوله در مغزم پیچید. رفت. آن زن با آن چشمهای آبیِ سرد و موهای خاکستریاش رفت، اما عطری که از خودش به جا گذاشته بود، مثل دودِ حاصل از یک آتشسوزی، داشت نفسهایم را میبرید. «شیدا...» اسم او در سرم تکرار میشد و با هر تکرار، ضربهای محکم به گیجگاهم میزد. زنی که سیاوش روزی تمامِ وجودش را به پایش ریخته بود. زنی که گذشتهی سیاوش را به آشوب کشیده بود، اما هنوز تمامِ سایهاش روی زندگی و خاطرات او پهن بود. پس من این وسط چه کاره بودم؟ یک عروسک خیمهشببازی؟ یک بازیچه برای انتقام؟ یک نامزد قلابی که قرار بود روی زخمهای کهنهی او مرهم بگذارد؟ بغض، مثل یک غدهی سرطانی راهنفس کشیدنم را بست. لرزش شدید دستهایم را دیدم و برای مهارش، هر دو دستم را لای موهای بلند و موجدار مشکیام فرو کردم و ریشههایشان را با تمام توان کشیدم. میخواستم دردی بیرونی جای این سوزشِ مرگبارِ درون سینهام را بگیرد، اما نشد. نگاهم به آینهی قدی افتاد. دختری با چهرهای درهمشکسته و چشمانی خیس و ترسان زل زده بود به من. خشم، مثل سیلابی سیاه تمام وجودم را گرفت. از آن نگاه، از آن حماقت، از خودم بدم آمد! فریاد خفهای از گلویم بیرون زد و با تمام نیرویی که در بدنم مانده بود، مشتم را نثار وسایل روی میز آرایش کردم. گلدان کریستال با صدای وحشتناکی روی زمین خرد شد. گلهای مریم پرپر شدند و میان خردهشیشهها جان دادند؛ درست مثل تمام باورهای معصومانهای که در این مدت نسبت به سیاوش پیدا کرده بودم. کافی نبود... این حجم از درد با شکستن یک گلدان تخلیه نمیشد! با دو دستم افتادم به جان بقیهی وسایل. شیشههای عطر، سرمها، رژلبها... همه را با دست روبیدم و به کفپوش سنگی اتاق کوبیدم. صدای برخورد و خرد شدن شیشهها تنها چیزی بود که لحظهای هیاهوی کرکننده درون سرم را خاموش میکرد. بوی تند و مختلط عطرهایی که هوا را پر کرده بود، گلویم را میسوزاند. سمت تخت دویدم. روتختی ابریشمی را چنگ زدم و با خشم کشیدم. بالشها را به این طرف و آن طرف پرتاب کردم. میخواستم هر چه که نشانهای از نظم و آرامش داشت را نابود کنم. این اتاق، این عمارت، این زندگی لوکس... همهاش یک زندانِ طلایی بود! - «چرا من؟... چرا باید بازیچهی انتقام و گذشتهی تلخ شماها بشم؟!» صدای خودم را نمیشناختم. داغی اشکها روی گونههایم میسوخت. سمت کمد رفت، درهایش را با ضرب باز کردم و لباسهایی که آنجا آویزان بود را بیرحمانه بیرون کشیدم. لباسهایی که رایان در این عمارت برایم گذاشته بود؛ انگار حتی لباسم را هم از قبل برایم انتخاب کرده بودند، انگار حتی نفس کشیدنم هم برنامهریزیشده بود. آنها را روی شیشههای شکسته و عطرهای ریختهشده روی زمین پرت کردم. پارچههای گرانقیمت که حالا برایم شبیه مقنعهای بودند که بر تنِ یک اسیر میاندازند. سوزش تندی در کفی پاهایم و کف دستهایم پیچید. نگاه کردم؛ خونی که از لای انگشتانم میچکید، روی پارچههای رنگارنگ لباسها لکه میانداخت. اما من هیچ دردی احساس نمیکردم. دردِ خرد شدن غرورم، دردِ حسِ اضافی بودن، دردِ اسارت در این عمارتِ نفرتانگیز، هزار بار کشندهتر از لبههای تیز شیشه بود. در مرکز این ویرانی که خودم به پا کرده بودم، روی زانوهایم فرود آمدم. موهای مشکی و آشفتهام مثل چادری سیاه دورم پهن شد. دستان خونیام را روی صورت کشیدم و اشکهایم با خون مخلوط شد. من برای او هیچچیز نبودم. من فقط سایهای بودم که قرار بود جای خالیِ یک آدم از دست رفته را پر کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در سهشنبه در 17:24 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 17:24 (ویرایش شده) #پارت302# هنوز در شوکِ لرزش دستهای خونیام و بوی تند عطرهای شکسته بودم که صدای خشک و خشنِ چرخیدن دستگیره، رشتهی افکارم را پاره کرد. در با شتاب باز شد و چارچوبش توسط دو سایهی عظیمالجثه اشغال شد. دو مرد که بیشتر شبیه صخرههای متحرک بودند تا انسان؛ با لباسهای کاملاً سیاه و جثههایی هرکولی که نور راهرو را سد کرده بودند. بدون هیچ حرفی، با گامهای سنگین روی خردهشیشهها و لباسهای پخششدهی من قدم گذاشتند. وحشت، مثل ماهیِ لغزندهای در دلم فرو ریخت. خودم را عقب کشیدم و روی سرامیکها خزیدم، اما آنها بیرحمتر از این حرفها بودند. قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، بازوهایم در چنگالهای قطور و زمختشان اسیر شد. - «ولم کنید! دست به من نزنید... به من دست نزنید کثافتها!» فریادم در فضای اتاق پیچید، اما انگار دیوارهای عمارت هم کر شده بودند. تقلا میکردم، خودم را به عقب میکشیدم و سعی داشتم دستهایم را از میان انگشتان فولادیشان بیرون بکشم، اما آنها حتی پلک هم نمیزدند. دستهای خونیام روی آستینهای سیاهشان لک میانداخت، اما برای آنها من فقط یک شیء سبک و بیارزش بودم که باید جابهجا میشد. بدون کوچکترین توجهی به هقهقهای لرزان و التماسهای خشمگینم، مرا از روی زمین بلند کردند. پاهایم به لباسها و خردهشیشهها گرفت و بدنم میان دستهایشان معلق شد. مرا از اتاق، از میان آن ویرانی که خودم ساخته بودم، بیرون کشیدند. - «بذارید برم! رایان... رایان کجاست؟ بگید ولم کنن!» صدایم در راهروهای سرد و سنگی عمارت طنین میانداخت، اما آن دو مرد، مثل دو رباتِ بیاحساس، حتی سرشان را به سمتم برنمیگرداندند. انگار اصلاً صدای لرزان و گریههای مرا نمیشنیدند. به پلههای عظیم وسط سالن رسیدیم. مرا با همان وضعیت، نیمهمعلق و در حال دست و پا زدن، از پلهها پایین بردند. پاشنهی پاهایم به لبهی پلهها میخورد و با هر ضربه، ترسم بیشتر میشد. هر چه بیشتر تقلا میکردم، فشار دستهایشان دور بازوهایم بیشتر میشد، طوری که حس میکردم استخوانهایم در حال ترک خوردن است. به طبقهی پایین رسیدیم. راهروی طولانی را طی کردند و مقابل یک درِ بزرگ چوبی ایستادند. یکی از آنها در را باز کرد و مرا به درون فضایی پرتابمانند کشاندند. اتاق بزرگ بود و در تاریکیِ غلیظی غرق شده بود. تنها منبع نور، آباژور کوچکی در انتهای سالن اتاق بود که نوری ملایم و زردرنگ را روی میزِ چوبیِ پهنی میپاشید. پشت آن میز، در سایهروشنِ اتاق، قامتی نشسته بود که حتی در آن تاریکی هم هیمنهی سنگینش را حس میکردم: **رایان**. آن دو هرکول، بدون هیچ مقدمهای، با یک حرکتِ همزمان و خشن، بازوهایم را رها کردند و مرا به جلو پرتاب کردند. بدنم روی سرامیکهای سرد و بیرحم اتاق لغزید و درست مقابل میز رایان، روی زمین افتادم. سردی سنگها تا مغز استخوانم نفوذ کرد. درد در بدنم پیچید، اما جرئت نکردم ناله کنم. آن دو مرد، مثل دو مجسمهی سیاه و بیروح، بلافاصله در دو طرف من، کنار میز ایستادند و دستهایشان را پشت کمر گره زدند. سرم را به آرامی بالا آوردم. میان تارهای آشفتهی موهای مشکیام که روی صورتم ریخته بود، رایان را میدیدم که در سکوت، با آن نگاهِ نافذ و مرموزش، از پشت میز به ویرانیِ من زل زده بود... ویرایش شده سهشنبه در 17:24 توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در سهشنبه در 18:30 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 18:30 #پارت303# پارت: حقیقتهای زهرآلود نفسهایم مقطع و کوتاه بود. سرمای سنگین سرامیکها از پیراهنم میگذشت و تنم را به لرزه میانداخت. در آن تاریکیِ مرموز که تنها با نور زرد و کمرمق آباژور انتهای سالن شکافته میشد، صدای جابهجا شدن صندلی چرمی پشت میز مثل زنگ خطری در مغزم پیچید. رایان با طمأنینهای که خشمِ نهفتهای را فریاد میزد، از جا برخاست. هر قدمش روی کفپوش، صدایی خشک و منظم داشت؛ شبیه شمارش معکوس برای یک انفجار. جلو آمد و درست بالای سرم ایستاد. سایهی بلندش نیمی از نور ضعیف اتاق را بلعید. زانو زد و ناگهان با خشونتی مهارنشدنی، چنگ انداخت و فک و چانهام را در مشت استخوانیاش گرفت. فشار انگشتانش آنقدر زیاد بود که حس کردم استخوانهایم در حال ترک خوردن است. سرم را به اجبار بالا کشید تا نگاهم در چشمان درندهاش گره بخورد. با دندانهایی کلیدشده و لحنی که از خشم میجوشید، غرید: - «فکر کردی اینجا طویلهست که وسایل رو به هم میریزی دخترهی احمق؟!» اما نگاهم که پایین افتاد، دیدم مسیر نگاهش عوض شد. چشمانش روی دستهایم متوقف ماند؛ روی کف دستهای خراشیدهام و قطرههای خونی که روی سرامیکها چکیده بود. درست در یک ثانیه، آن شعلهی سوزانِ خشم در چهرهاش فروکش کرد و جایش را به حالتی عجیب، غریب و بهشدت هولناک داد. دستش را از زیر چانهام برداشت. با خونسردی از جا بلند شد، به سمت کمد دیواری گوشهی اتاق رفت و یک جعبهی فلزی کمکهای اولیه را بیرون آورد. دوباره کنارم زانو زد. درِ جعبه را با آرامشی که دیوانهام میکرد باز کرد و دستِ خونی و لرزانم را گرفت. تکهای پنبه را به بتادین آغشته کرد و با طمأنینه روی بریدگیهای کف دستم کشید. این تضادِ وحشیانه بین ربودنم و این مدارای دلسوزانهاش، بیش از هر شکنجهای مغزم را به تباهی میکشید. رایان سرش را جلوتر آورد. گرمای نفسهایش به گوشم میخورد، اما واژههایش بوی تعفنِ فریب میدادند: - «حیفِ این دستها نیست؟ چرا قدر خودت رو نمیدونی هایرون؟ سیاوش هیچوقت ارزش تو رو نفهمید... اون لیاقتِ مراقبت از ماهش رو نداره. تو میتونی همینجا بمونی... کنار من. تو میتونی ملکهی این عمارت باشی، نه یک مهرهی سوخته تو دستهای اون بیهمهچیز...» از لحن چسبناک و فریبندهاش، معدهام به هم پیچید. حس انزجار در تمام رگهایم جوشید. در یک لحظه، بدون آنکه ذرهای فکر کنم، سرم را بالا آوردم و با تمام تنفرِ درونم، آب دهانم را صاف به صورتش پرتاب کردم. فریاد زدم: - «خفهشو! تو یه آدم کثیف و جنایتکاری! حالم از تو و این عمارتِ لعنتیت به هم میخوره!» قطرههای آب دهان روی گونهی تراشیدهاش نشسته بود. برای چند ثانیهی مرگبار هیچ حرکتی نکرد. چشمانش تنگ شد و بعد... قهقههای سر داد. خندهای مستانه و سرد که گوشهایم را پر کرد. خندهاش ناگهان خفه شد و در کسری از ثانیه، دستش در هوا چرخید. صدای کشیدهی محکمی در اتاق پیچید و برقی از سرم پرید. ضربهی سنگین دستش آنقدر محکم بود که صورتم به سمت راست پرت شد و خون از گوشهی لبم چکید. رایان یقهی لباسم را گرفت و مرا بالا کشید، طوری که زانوهایم روی زمین کشیده شدند. نفسهای خشمگینش روی صورتم میکوبید: - «حرف بزن دختره! نقشههای سیاوش چیه؟! اون محموله و مدارک رو کجا قایم کرده؟ سیاوش چه زری بهت زده؟ جای مدارک کجاست؟!» با وجود درد وحشتناکی که در صورتم میپیچید، چشم در چشمش دوختم و لای دندان غریدم: - «هیچی نمیدونم... و حتی اگه بدونم، به یک جونوری مثل تو چیزی نمیگم!» رایان با خندهای تحقیرآمیز یقهام را رها کرد و من دوباره روی زمین افتادم. دست در جیب کتش کرد و دستهای عکس را بیرون کشید. با حرکتی تند، عکسها را درست جلوی چشمهایم روی سرامیکها پرتاب کرد. - «پس بذار چشمهای کورت رو باز کنم!» خشکم زد. لرزش تمام بدنم را گرفت. عکسها پیش روی من بودند... سیاوش بود، با لبخندی که هیچگاه ندیده بودم، کنار شیدا صدر ایستاده بود. شیدا با آن موهای خاکستری و چشمان آبیاش به او تکیه داده بود. عکسهای بعدی هولناکتر بودند؛ سیاوش در حال زد و بند، در حال تحویل گرفتنِ همان محمولههایی که رایان از آنها حرف میزد. صحنههایی از یک قرار مخفیانه که بوی تعفنِ خلاف میداد. رایان با صدایی که از پیروزی میلرزید، کنار گوشم غرید: - «خوب نگاه کن دختر چموش! اینام مدارکی هستند که نشون میده سیاوشِ محبوبت واقعاً چکاره است! همون مهندسِ محترمی که شماها جلوش دولا راست میشید، یک خلافکار حرفهای توی دم و دستگاهِ من بوده! تمام این مدت، تو داشتی برای کسی جون میدادی که خودش دستش تو کاسهی منه...» دنیا دور سرم چرخید. عکسهای روی زمین، مثل تکههای آینهای شکسته، حقیقتِ تلخی را به صورتم میکوبیدند که نمیخواستم باور کنم. یعنی تمام آن محبتها، تمام آن حمایتها، فقط یک نقاب بود؟... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در سهشنبه در 21:45 اشتراک گذاری ارسال شده در سهشنبه در 21:45 #پارت302# آوارِ یک اعتماد سرم در حال انفجار بود. آوارِ سنگینِ آن عکسها، مثل اسیدی سوزان روی تمام باورهایم میریخت و آنها را در خود ذوب میکرد. نگاهم روی چهرهی سیاوش در عکسها قفل شده بود؛ همان چشمهای سیاه و نافذ، همان خطوط آشنای صورت، اما در کنار شیدا و میان آدمهایی که بوی تعفنِ خلاف و سیاهی میدادند. احساس تهوع تمام وجودم را گرفت؛ نه از دردی که رایان به جانم انداخته بود، نه از کشیدهای که صورتم را متورم کرده بود، بلکه از خودم... از حماقتِ بیحدومرز خودم. چطور توانسته بودم این مدت طولانی کنار این آدم نفس بکشم؟ چطور نفهمیده بودم پشت آن نقابِ فریبنده و جذاب، چه هیولایی پنهان شده است؟ قلبم با یادآوریِ اینکه چطور ذرهذره به او دل باخته بودم، از شدت انزجار و درد مچاله شد. من قلبم را دو دستی تقدیم کسی کرده بودم که در تمام این مدت در حال بازی دادنِ من بود. ذهنم برای فرار از این جهنمِ تاریک، دیوانهوار به گذشته چنگ انداخت. خاطراتش مثل یک فیلمِ پارهپاره از جلوی چشمانم میگذشت و مثل شیشهخرده در گلویم فرو میرفت. آن روز را به یاد آوردم که در میان امواج خروشان و بیرحم دریا، نفسهایم به شماره افتاده بود و سیاوش با آن دستهای قدرتمندش، بیمحابا به دلِ آب زد و مرا از آغوش سرد مرگ بیرون کشید... آن رگِ متورم گردنش، آن غیرت مردانه و نگاههای محافظتکنندهاش که همیشه مثل یک حصار امن، محکم و نفوذناپذیر دورم کشیده میشد... و از همه ویرانگرتر، آن شب لعنتی! شبی که من به حمام رفتم و او فقط برای اینکه من راحت باشم و احساس امنیت کنم، از خانه بیرون رفت. تمام آن مدت را در حیاطِ تاریک، زیر شلاقهای بیرحم باران پاییزی ایستاده بود و وقتی برگشت، لباسهایش به تنش چسبیده بود، موهای مشکیِ موجدارش خیسِ آب بود و از سرما میلرزید، اما خم به ابرو نیاورد تا مبادا من معذب شوم. چشمانم تار شد. قطرههای داغ اشک، بدون اختیار روی گونههای سردم سر خوردند. آن آدم... آن مردی که حاضر بود برای من جان بدهد و آرامشش را فدای یک لحظه راحتیِ من کند، چطور میتوانست همان کسی باشد که در این عکسها با کثیفترین آدمها دستبهیکی کرده است؟ چطور میتوانست کنار شیدا بایستد و لبخند بزند؟ سرم را میان دستهای لرزانم گرفتم. چشمهایم را محکم بستم تا آن عکسهای شوم را نبینم. *نه... نه! اینها توهم است. دروغ است. یک بازی کثیف دیگر از سمت رایان. امکان ندارد سیاوشِ من اینطور باشد...* قلبم فریاد میزد که باور نکنم. افکارم در هم پیچید و بدون اینکه متوجه شوم، رشتهی افکارم از کنترل ذهنم خارج شد و روی لبهای بیحس و خونیام لغزید. با صدایی خفه و مرتعش زمزمه کردم: - «اینا واقعیت نداره... غیرممکنه... نمیتونه واقعیت داشته باشه...» صدا به قدری ضعیف بود که انگار از ته چاه بیرون میآمد، اما در آن سکوتِ مرگبارِ اتاق، هیچچیز از گوشهای تیز و چشمانِ شکارچیِ رایان پنهان نمیماند. دیدم که چطور پوزخندِ روی لبهایش پررنگتر شد و نگاه تیزش، با رضایتی شیطانی روی لبهای لرزانم قفل شد... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل #پارت303# ### پارت: سقوط در تاریکی پوزخند پیروزمندانهی رایان، مثل یک زخم عمیق روی صورتم نشست. با صدایی که از لذتِ شکستنِ من میلرزید، بالای سرم خم شد و به آرامی گفت: - «چرا... واقعیت داره. واقعیت دقیقاً همینهاییئه که میبینی. حالا هم سیاوش خان از من دزدی کرده. باید عنوان "دزد" رو هم به سوابق درخشانش اضافه کنم.» کلماتش مثل پتک روی سرم فرود میآمد. دزد... سیاوش... این واژهها در کنار هم نمینشستند. نمیتوانستند بنشینند. تمام وجودم با آخرین ذرهی توانش مقاومت میکرد. طاقت شنیدن این کلمات کثیف را نداشتم. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. با تمام توانی که در گلویم باقی مانده بود، فریاد کشیدم. فریادی که از اعماق وجودِ شکستهام برمیخاست و در آن سالنِ شوم طنین میانداخت: - «بس کن! بس کن! نمیخوام... نمیخوام چیزی بشنوم!» رایان اما از این واکنشِ من به وجد آمده بود. با آرامشی که جنون را درونم شعلهور میکرد، عقب رفت و در حالی که با حالتی پیروزمندانه دستش را به ریشهای بلند و مرتبش میکشید، با لحنی که وانمود میکرد دلسوزانه است، گفت: - «متأسفانه باید بگم که سیاوش قرار نیست بیاد دنبالت. برای اولین بار تو زندگیم اشتباه کردم... فکر میکردم برگ برندهی من در مقابل سیاوش رادمنش، تویی. اما اون حتی ازم خواست کارِ تو رو یکسره کنم... چون تو براش هیچ ارزشی نداری دختر... به کاهدون زدم!» و بعد، دوباره صدای قهقههی بلند و چندشآورش در فضا پیچید. خندهای که مثل سوهان روی اعصابم کشیده میشد و تمام سلولهای مغزم را خراش میداد. دو روز... دو روزِ تمام گذشته بود. دو روزی که هر ثانیهاش به اندازهی یک قرن طول کشید و سیاوش نیامد. در این دو روز، در همان اتاق لعنتی حبس شده بودم و جز نگهبانانی که برایم آب و غذا میآوردند، هیچکس را نمیدیدم. امیدِ ضعیفی که در دلم جوانه زده بود، آرامآرام خشکید و پژمرد. داشتم دیوانه میشدم. با خودم میگفتم حتماً برایش بیاهمیت بودم... حتماً تمام آن لحظهها، تمام آن نگاهها و آن غیرتهای آتشین، فقط یک نمایش بود؛ نمایشی برای حفظ ظاهر و پیشبردن کارهایش. دیگر نمیدانستم باید چه کار کنم. باید به چه چیزی چنگ میزدم؟ نگاهم بیاختیار دوباره به عکسهای پخششده روی زمین افتاد. ترلان... شیدا... هیچکدام دروغ نبودند. همه واقعی بودند و من احمقانهترین بازیچهی این میدان بودم. از این همه فکر، از این همه جریاناتی که مثل خوره در سرم میچرخید و روحم را میخورد، خسته شدم. یک نیروی ویرانگر و وحشی در درونم جوشید. دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. مثل یک حیوانِ زخمی که به سیم آخر زده است، به سمت عکسها حمله کردم. صدای فریادهای عصبی و خفهام در اتاق موج میزد. با حرکاتی وحشتناک و جنونآمیز، تمام آن عکسها را چنگ میزدم، با ناخنهایم پارهپاره میکردم و تکههایشان را در هوا پخش میکردم تا شاید با نابود کردنِ آنها، این حقیقتِ زهرآلود هم از بین برود. در اوجِ این طوفانِ ویرانگر بودم که با یک اشارهی دستِ رایان، یکی از آن غولهای هرکولوار به سمتم خیز برداشت. قبل از آنکه بتوانم کوچکترین واکنشی نشان دهم، درد و سوزشِ تیزی در گردنم پیچید. سرنگ را با خشونت در رگ گردنم فرو کرده بود. دردِ کشنده و تیر کشیدنِ رگِ گردنم، مصادف شد با هجومِ یک گیجیِ عمیق و تاریکیِ مطلق... و بعد، هیچ. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در 16 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 16 ساعت قبل #پارت304# سیاوش تایرهای جگوار نقرهای با صدای خشکی روی سنگفرشهای حیاط عمارت کشیده شد. ترمز دستی را کشیدم و پیاده شدم. هوای تهران سنگین و خفهکننده بود. نیکوهی، مثل همیشه، با همان قامتِ راست و چهرهی جدیاش به استقبالم آمد. درِ ماشین را بست و با احترام سر تکان داد: - «خوش اومدید آقا. خیالتون راحت، تو این مدت همهچیز تحت کنترل بود و عمارت کاملاً امن بوده.» بدون آنکه نگاهش کنم، فقط سری تکان دادم و قدمهایم را به سمت ورودی تند کردم. از پلههای مرمرین بالا رفتم و خودم را به طبقهی دوم رساندم. درِ چوبی و سنگینِ اتاقم را باز کردم. هوای راکدِ اتاق به صورتم خورد. نگاهی به گوشهگوشهی این چهاردیواری انداختم. بعد از چندین سال، این عمارت و این اتاق، تنها جایی بود که به من آرامش میداد؛ پناهگاهی که بعد از هر کثافتکاری و درگیری، در آن نفس میکشیدم. اما حالا... حالا که جای خالیِ او مثل یک حفرهی تاریک دهن باز کرده بود، این اتاق بیمعنیترین، سردترین و خفهکنندهترین جای ممکن در تمام این شهر به حساب میآمد. دکمههای بالای پیراهنم را با خشونت باز کردم تا شاید راه نفسم باز شود. زمان به نفع من نبود. هر ثانیهای که میگذشت، هایرونِ من در چنگال آن کفتار پیر، بیدفاعتر میشد. باید بازی را شروع میکردم؛ قمارِ کثیفی که اگر در آن میلرزیدم، جانِ هایرون را میباختم. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم و اولین کاری که کردم، شمارهی رایان را گرفتم. بوق اول... بوق دوم... و بعد، صدای بم و زهرآگینِ رایان در گوشم پیچید. بدون هیچ مقدمهای، با لحنی که سعی میکردم از هر احساسی خالی باشد، گفتم: - «من رسیدم... فقط...» رایان با همان تحکم همیشگیاش، میان حرفم پرید: - «فکر میکردم اول بیای عمارت من سیاوش... سراغ زندگیت! همون دختری که حالا تو دستان من اسیره.» دستِ آزادم را مشت کردم، آنقدر محکم که ناخنهایم در گوشت کف دستم فرو رفت، اما نقابم را نگه داشتم. پوزخند تندی زدم که صدایش از پشت خط به گوشش برسد: - «کدوم زندگی؟ من زندگیمو خیلی وقت پیش باختم رایان. الانم اگه اینجام بخاطر اون نیست، میخواستم خیالم از مدارک راحت بشه که شد...» سکوتِ کوتاهی خط را فرا گرفت و بعد، رایان با لحنی که رضایت از آن میبارید، جواب داد: - «خوشم اومد! میبینم که حق شاگردی رو خوب به جا میاری... همه درسهای خودمو داری حالا به خودم پس میدی.» دندانهایم را روی هم ساییدم و با سردترین لحنی که در توانم بود، گفتم: - «نه رایان، اینبار رو اشتباه کردی. اون دختر فقط یک مهرهی سوخته بود، نه چیزی که تو فکر میکردی. حالا اختیار با خودته... میتونی آزادش کنی و مدارکتو بگیری، یا نه، هر بلایی که دوست داری میتونی سرش بیاری.» صدای قهقههی بلندش در گوشم پیچید. خندهای که هر فرکانسش من را تا مرز جنون میرساند و قلبم را از سینهام بیرون میکشید. دلم میخواست همان لحظه گلولهای در مغزش خالی کنم. رایان میان خندههای شیطانیاش گفت: - «یعنی باور کنم که مدارک رو همینطوری از سر خیرخواهی برای این دختر آزاد میکنی؟ همون چیزی که خودتو براش به آب و آتیش زدی و یواشکی وارد عمارتم شدی؟! حساب اون کارتو برای بعد تلافی میکنم ولی...» تحملم تمام شد. نمیگذاشتم او بازی را هدایت کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در 2 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل #305# با خشونت میان حرفش پریدم و نگذاشتم ادامهاش را بگوید: «هر طور راحتی فکر کن. اگه میگم اون دختر آزاد بشه، بخاطر خانوادهشه که برام دردسر نشه. اون با مسئولیت من اومدکیش…» سکوتِ سنگینی پشت خط حاکم شد. رایان گرگِ باراندیدهای بود؛ از آنهایی که با یک حرف خام نمیشدند. نفسهای حبسشدهام را به سختی کنترل میکردم تا صدایم نلرزد. ناگهان صدای خشدار و پر از سوءظنش در گوشم پیچید: - «اگه برات مهم نیست، پس دیدنِ این صحنه هم نباید اذیتت کنه!» تلفن را قطع نکرد. ثانیهای بعد، صدای لرزشِ خفیفِ پیامک روی صفحهی گوشیام ظاهر شد. گوشی را از گوشم فاصله دادم و پیام را باز کردم. با دیدن عکس، زمان برایم متوقف شد. تمام خونِ بدنم در یک لحظه به سمت سرم هجوم آورد. هایرونِ من... ماهِ مغرورِ من، با صورتی متورم و بیهوش روی سرامیکهای سرد و تاریک افتاده بود. خطِ خونی که از گوشهی لبش روی چانهاش خشکیده بود، مثل خنجری زهرآگین درست در وسط قلبم فرو رفت. چشمهای بستهاش و آن قامتِ ظریف که بیدفاع روی زمین رها شده بود، داشت روانم را متلاشی میکرد. در همان حال، رایان از پشت خط با پوزخندی که صدای کشدارش مغزم را میخراشید، گفت: - «متأسفانه پرندهی کوچولوت کمی وحشیبازی درآورد، مجبور شدم بخوابونمش!» با شنیدن این حرف، خون جلوی چشمانم را گرفت. دلم میخواست از پشت همان خط تلفن خرخرهاش را بجوم و تکهتکهاش کنم. قفسهی سینهام از شدت خشم بالا و پایین میرفت، اما میدانستم کوچکترین لغزشی در صدایم، حکم مرگِ هایرون را امضا میکند. نقابِ بیتفاوتیام را با چنگ و دندان نگه داشتم. با صدایی که به طرز ترسناکی سرد و خالی از احساس بود، گفتم: - «اون دختر فقط یک کارمند سادهی شرکته که مسئولیتش با منه. نمیخوام برام دردسر بشه. مدارکتو بهت برمیگردونم، ولی قبلش باید مطمئن بشم که دختره آزاد شده... در غیر این صورت، مجبورم مدارک رو به رقیبت "خاجاد" بدم. خودت خوب میدونی که خاجاد بابت اون مدارک حاضرِ چقدر خرج کنه...» اسم خاجاد کار خودش را کرد. صدای نفسهای تند و عصبیِ رایان از پشت خط به وضوح شنیده میشد. سکوت کرد؛ سکوتی که نشان میداد در تلهی کلماتم گیر افتاده است. در نهایت با اکراه و لحنی کینهتوزانه گفت: - «ببینم چیکار میتونم برات بکنم سیاوش... اما قولی نمیدم. بالاخره این دختر زیبایی داره که بینظیره... سلیقهت خیلی خوبه پسر!» این کلمات... این نگاهِ کثیفش به هایرون، آخرین مرزهای تحملم را ویران کرد. دستِ آزادم را چنان محکم مشت کردم که هلالِ ناخنهایم در گوشتِ کفِ دستم فرو رفت. سوزشِ عمیقی پیچید و قطرات گرم خون کف دستم را خیس کرد، اما حتی آخ نگفتم. دردی که در دستم میپیچید، در برابر آتشی که در سینهام شعله میکشید، هیچ بود. به روی خودم نیاوردم و تیرِ خلاص را شلیک کردم: - «هر جور راحتی رایان... ولی من دارم پدر میشم. ترلان بچهی منو تو شکمش داره. نمیخوام این دختره و خانوادهاش برام دردسر بشن و زندگیمو به هم بریزن. مجبورم... یا باهات معامله میکنم، یا با فاش کردن اون مدارک به دست اهلش، برای همیشه نابودت میکنم. حالا خود دانی!» نفس عمیقی کشیدم. حسی که میخواستم را به رایان انتقال داده بودم؛ احساسِ اینکه او در این بازی کثیف، مهرهی اشتباهی را تکان داده است و هایرون هیچ ارزشِ احساسی و استراتژیکی برای من ندارد. چند ثانیه گذشت. انگار رایان داشت وزنِ تهدیدم را با طمعِ رسیدن به مدارک میسنجید. در نهایت، با لحنی که بوی خون و انتقام میداد، غرید: - «آزادش میکنم بره... ولی سیاوش، قسم میخورم اگه اون مدارک تا فردا به دستم نرسه، کاری میکنم که پشیمونترین آدمِ این شهر باشی!» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #306# صدای بوقِ ممتدِ پایانِ تماس، مثل زنگ خطری بیرحم در گوشم سوت کشید. گوشی از دستم رها شد؛ افتادنش روی فرش ابریشمی اتاقم هیچ صدایی نداشت، درست مثل فریاد خفهشدهای که در گلویم گیر کرده بود. تمام آن خونسردیِ یخزده، تمام آن نقابِ سنگین و لعنتی که برای فریب دادنِ رایان به چهره زده بودم، در کسری از ثانیه ترک برداشت و با آواری سهمگین فرو ریخت. پاهایم دیگر وزنم را تحمل نکردند. زانوهایم تا شد و با تمام قد روی زمین سقوط کردم. هوای اتاق انگار تمام شده بود؛ قفسهی سینهام با تشنج بالا و پایین میرفت، اما اکسیژن به ریههایم نمیرسید. دست چپم که از شدت فشارِ ناخنها پاره شده بود، میسوخت و قطرههای گرمِ خون از لای انگشتانم روی پرزهای کرمرنگِ فرش میچکید، ولی تمام حسهای فیزیکیام زیر بار آن تصویر بیرحم کرخت شده بود. چشمهایم را بستم، اما تاریکی پشت پلکهایم بدتر بود. دوباره همان عکس مثل داغی سرخ جلوی چشمانم جان گرفت: هایرون... موهای بلند و موجدار سیاهش که همیشه مثل ابریشم زیر انگشتانم جان میگرفت، حالا بیجان و آشفته روی سرامیکهای یخزدهی عمارتِ رایان پخش شده بود. صورتِ ظریف و معصومش متورم بود و آن خطِ باریکِ خون خشکیده در گوشهی لبش... یک موج جنونآمیز از خشم و بیکسی در رگهایم جوشید. فریادی از تهِ سوختهی حنجرهام کنده شد. از جا کنده شدم و کنترلم را به کل باختم. مشتم را با تمام قدرت به آینهی قدی گوشهی اتاق کوبیدم. صدای خرد شدن و فروریختن شیشهها در فضای عمارت پیچید؛ تکههای براقِ آینه مثل باران باریدند و دستم غرق در خون شد، اما دردم نمیآمد. هیچ دردی بالاتر از این نبود که محبوبم زیر دستِ آن جانورِ کثیف نفس میکشید و من مجبور شده بودم برای حفظ جانش، به چشمهای بیگناهش برچسب «یک کارمند ساده» بزنم. مجبور شده بودم از ترلان و بچهای خیالی دم بزنم تا کفتارها از دریدنِ پرندهام دست بکشند. میزِ عسلی شیشهای را با یک لگد محکم واژگون کردم. صدای شکستن، پژواک جنونم بود. پشتم را به دیوار تکیه دادم و آرام روی زمین سر خوردم. موهایم را در دستهای لرزان و خونآلودم چنگ زدم. شقیقههایم داشت از شدت ضربان منفجر میشد. تصویر لبهای کبودش مرا میسوزاند. به یاد شبهایی افتادم که در کیش، در ساحل، باد موهایش را به صورتم میزد و آن چشمهای درشت و شبرنگ با تمسخر یا لجاجت نگاهم میکردند. حالا آن چشمها بسته بودند... معلوم نبود در آن اتاقِ لعنتی بر او چه گذشته بود. رایان چه به روزش آورده بود؟ چقدر ترسانده بودش؟ چند بار نام مرا صدا زده بود و من آنجا نبودم تا سپرش باشم؟ «باید سالم باشه... باید زنده بمونه...» این کلمات مثل ذکرِ جنون در سرم تکرار میشدند. سرم را بالا آوردم. نگاهم از میان رگههای سرخِ خشم و اشکِ مهارشده، به گوشی افتاد که در چندقدمیام روی زمین خاموش مانده بود. زمان نداشتیم. گرگها وقت نمیدادند. اگر رایان حتی ثانیهای بو میبرد که بعد از قطع تماس چنین از درون خاکستر شدهام، هایرون را زنده نمیگذاشت. پشتم را راست کردم. با سرآستینِ پیراهنم صورت عرقکرده و داغم را پاک کردم. دردِ بریدگیهای دستم تازه داشت بیدار میشد، اما من باید میخواباندمش؛ باید همهچیز را فریز میکردم. نباید میشکستم... هنوز نه. تا وقتی او را با دستهای خودم از آن جهنم بیرون نمیکشیدم و موهایش را بو نمیکردم، حق نداشتم ذرهای از پا بیفتم. چنگ زدم و گوشی را از روی زمین برداشتم... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 12 ارسال شده در 45 دقیقه قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 45 دقیقه قبل #پارت307# انگشتان لرزان و خونآلودم صفحهٔ ترکخوردهٔ گوشی را لمس کردند. لیست تماسها پر بود از میسکالهای مکرر؛ بیشتر از همه نام «صدرا» روی صفحه چشمک میزد. چند باری پشت سر هم زنگ زده بود، درست در همان لحظاتی که در جهنمِ کیش و چنگالِ کفتارهای رایان دستوپا میزدم و نفسم بالا نمیآمد تا پاسخی بدهم. شمارهاش را گرفتم. بوق اول هنوز تمام نشده بود که تماس وصل شد و صدای کلافه و پر از تشویشِ صدرا مثل آوار در گوشم پیچید: - «هیچ معلومه کجایی تو؟! موبایلتو چرا جواب نمیدی سیاوش؟ شرکت هم زنگ میزنم نیستی، منشی میگه هیچ خبری ازت نداره... چخبره اونجا؟! کجایی دقیقاً؟!» دهان باز کردم، اما طنابِ ضخیمی از بغض و خشم گلویم را قفل کرده بود. حس میکردم تمام توانم برای حرف زدن تحلیل رفته است. با صدایی که از تهِ چاه درمیآمد، رگهدار و خفه از بغضی سنگین، به زحمت گفتم: - «نمیتونستم... نمیتونستم جواب بدم، صدرا...» لحن شکستهام انگار زنگ خطری را در گوشش به صدا درآورد، چون لحنش بلافاصله از خشم به دلشورهای شدید تغییر کرد و با شتاب گفت: - «چی شده سیاوش؟ صدات چرا اینطوریه؟... راستی، پدرِ هایرون دیروز اومده بود شرکت. مرد رنگ به رو نداشت، خیلی نگرون بود. میگفت هرچی به شماها زنگ میزنه در دسترس نیستید... گوشی هایرون خاموشه، تو هم که جواب نمیدی. چه اتفاقی افتاده اونجا؟ قضیه چیه؟» با شنیدن اسم «پدر هایرون»، دنیا دور سرم چرخید. صورتِ نگرانِ آن مرد، چشمهای پاکِ دخترش و اعتمادی که به خاک کشیده بودم، مثل پتک بر سرم کوبیده شد. نمیدانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم. درماندگی از تمام منافذ پوستم بیرون میزد. پیشانیام را محکم به دیوارِ سردِ پشت سرم کوبیدم؛ ضربهای که دردش میان امواجِ عذابِ وجدانم گم شد. چشمهایم را روی هم فشردم و با صدایی که از عجز میرزید، زیر لب نالیدم: - «صدرا... هایرون...» صدرا هول شد، صدایش از پشت خط بالا رفت: - «هایرون چی سیاوش؟! حرف بزن لعنتی! هایرون چیزیش شده؟!» لب پایینم را گزیدم تا زجه نزنم. مشتم را روی زمین فشردم و با کلماتی مقطع و خردکننده اعتراف کردم: - «هایرون... دست آدمای رایان افتاده...» سکوتِ چند ثانیهایِ پشت خط، سنگینتر از شلیک گلوله بود. بعد، صدای بهتزده و فریادآلود صدرا پردهٔ گوشم را خراشید: - «چییییی؟! دست رایان؟! آخه چرا؟! مگه تو کیش چه غلطی داشتین میکردین؟!» سرم را میان دستهای خونیام فشردم، نفسهایم به شماره افتاده بود: - «بعداً... بعداً همهچیز رو برات توضیح میدم صدرا. الان من برگشتم تهرانم... فقط... فقط باید یهکاری برای من انجام بدی. وقت نداریم...» صدرا که انگار شوکِ خبر عقل از سرش پرانده بود، با خشم و ناباوری فریاد زد: - «چی میگی سیاوش؟! چی رو بعداً میخوای توضیح بدی؟! چه بلایی سر اون دختر بیچاره اومده؟ اون اصلاً چه ربطی به دشمنیهای کثیفِ تو و رایان داره؟! چرا پاشو کشیدی وسط این لجنزار؟!» طاقتم طاق شد. تمامِ بندبندِ وجودم از تصور هایرون زیر دست آن حرامیها فریاد میکشید. از عمقِ جانِ سوختهام، زجهمانند نالیدم: - «صدراااااااااااا!...» فریادم چنان داغ و درهمشکسته بود که خشم صدرا را در گلویش خفه کرد. صدای نفسنفس زدنهای عصبیاش آمد. بعد، پوفی از روی ناچارگی و درماندگی کشید؛ از آن نفسهایی که نشان میداد علیرغم تمام عصبانیتش، نمیتواند پشتم را خالی کند. چند قطره اشکِ مهارنشده از گوشهٔ چشمم روی گونهام چکید و میان ریشهای نامرتبم گم شد. با صدایی که از التماس و استیصال میلرزید، گفتم: - «به کمکت نیاز دارم... خواهش میکنم...» صدرا چند لحظه سکوت کرد، لحنش سنگین و تسلیمِ شرایط شد و آرام اما مصمم گفت: - «چیکار باید بکنم؟ بگو.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری