رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

#پارت225#

 

با رفتن ماشین به سمت ساحل، متعجب‌تر شدم. ساحلی بود درست نزدیک به ویلای خودمان؛ یک جاده‌ی ساحلیِ زنده و پرشور که با تیرچراغ‌های پرنور تزئین شده بود و انعکاس نورهای زرد و طلایی‌شان روی آب‌های تیره و آروم دریا می‌لغزید. کلی آدم و ماشین در حال رفت‌وآمد بودند؛ صدای خنده‌ها، گپ‌وگفت‌ها و ریتم شاد و تندِ یک موزیک بندریِ عربی از دور به گوش می‌رسید و بوی تند و وسوسه‌انگیز ادویه‌های جنوبی و غذاهای دریایی کبابی از همان فاصله در هوا موج می‌زد.

کمی جلوتر، روی آب، یک لنج بزرگ و چوبی که به شکل یک رستوران ساحلی مجلل بازسازی شده بود، با چراغونی‌های رنگارنگ و خیره‌کننده‌اش مثل نگینی در دل شب می‌درخشید. با دیدن این انتخابِ سیاوش به وجد آمدم. نگاهم را به نگاه منتظرش دوختم و اصلاً نتوانستم حجم هیجانم را کنترل کنم.

ـ وای چقدر جذابه! اینجا رو چطور پیدا کردی سیاوش؟

سیاوش که با آرامش و تسلط، فرمان جگوار را می‌چرخاند و لب ساحل پارک می‌کرد، نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:

ـ تو بنر تبلیغاتی پاساژ دیدم.

باورم نمی‌شد؛ حواسش به همه‌چیز بود. دقیق، هوشیار و بی‌نقص. انتخاب بی‌نظیری داشت.

ماشین را خاموش کرد و با هم پیاده شدیم. نسیم خنک و مرطوب دریا صورتم را نوازش داد. از روی یک پل چوبی پهن و طنابی که با فانوس‌های کوچک دریایی روشن شده بود، به سمت عرشه‌ی ورودی کشتی قدم برداشتیم. تخته‌های چوبی زیر گام‌هایمان صدای جیرجیر خفیف و نوستالژیکی می‌دادند. 

به محض ورود به محوطه‌ی اصلی، فضای داخلی کشتی نگاهم را ربود. همه‌چیز از چوب ساج براق و تیره ساخته شده بود؛ میز و صندلی‌های چوبی محکم با روکش‌های پارچه‌ای دست‌دوز به رنگ زرشکی و سرمه‌ای، در دو ردیف منظم در امتداد پنجره‌های گرد و بزرگ کشتی (پورتهول‌ها) چیده شده بودند. روی هر میز، یک فانوس شیشه‌ای کوچک با شمعی روشن قرار داشت که نوری ملایم و صمیمی به فضا می‌بخشید. سقف با تورهای ماهیگیری سنتی، طناب‌های کنفی قطور، صدف‌های دریایی بزرگ و سکان‌های چوبی قدیمی به زیبایی تزئین شده بود.

کشتی پر از زندگی و هیاهو بود. خانواده‌ها و جوان‌ها دور میزها نشسته بودند؛ صدای به هم خوردن قاشق و چنگال‌ها، پچ‌پچ‌های شاداب، صدای قلیان‌هایی با تنگ‌های شیشه‌ای کارشده و صدای موسیقی زنده که از انتهای عرشه توسط گروهی از نوازندگان محلی با دمام و نی‌انبان اجرا می‌شد، کل فضا را پر کرده بود. 

گارسون‌ها و خدمه‌ی رستوران با یونیفرم‌های سرمه‌ای و پیش‌بندهای سفید کتان، مدام بین میزها در رفت‌وآمد بودند. روی سینی‌های بزرگ نقره‌ای که با مهارت روی یک دست نگه می‌داشتند، بشقاب‌های پر از میگو پفکی، ماهی شیر و کباب سوکلا، قلیه‌ماهی‌های پرادویه و تند با برنج‌های زعفرانی قالبی و کاسه‌های سفالی حاوی سس‌های تند بندری خودنمایی می‌کرد و عطر گشنیز و تمبرهندی و فلفل سیاه مستقیمی به مشام می‌رسید.

یکی از خدمه، مرد جوانی با لبخندی گرم و احترامی خاص، جلو آمد:

ـ شبتون بخیر جناب، خوش آمدید. میز دونفره رزرو داشتید یا سالن آزاد؟

سیاوش با صدایی رسا و همان ابهت همیشگی‌اش جواب داد:

ـ یه میز دو نفره، لب آب و کنار پنجره که دید به ساحل داشته باشه.

ـ حتماً قربان، از این طرف خواهش می‌کنم.

گارسون ما را به سمت انتهای سالن، کنار یکی از بهترین پنجره‌های رو به خلیج برد. سیاوش صندلی چوبی را با وقار عقب کشید تا من بنشینم. همین که نشستم و به موج‌های آرامی که به تنه‌ی چوبی کشتی می‌خوردند نگاه کردم، لبخندی روی لبم نشست؛ هنوز هم در حیرت بودم که چطور یک بنر ساده در پاساژ، توانسته بود پای ما را به چنین شبِ زنده و متفاوتی باز کند.

گارسون با دفترچه و قلمش منتظر سفارش ما بود که سیاوش رو به من گفت:

 

ـ اینجا فقط غذاهای دریایی داره، چی می‌خوری بگم برات بیارن؟

 

کمی به منو نگاه کردم و گفتم:

 

ـ ماهی بریان‌شده.

 

سیاوش رو به گارسون کرد و با تحکم همیشگی‌اش گفت:

 

ـ یک پرس با تمام مخلفات ماهی بریان‌شده، یک پرس هم میگو.

 

گارسون بعد از ثبت سفارش‌ها تعظیمی کوتاه کرد و از ما دور شد. باد خنک دریا از پنجره‌ی بازِ کشتی به صورتم می‌خورد، صدای نرم و منظم برخورد موج‌ها به بدنه‌ی چوبی لنج و بوی عطر ادویه‌های جنوبی حالم را حسابی جا آورده بود. با ذوق به چراغونی‌ها و رفت‌وآمد آدم‌ها نگاه می‌کردم که ناخودآگاه نگاهم به سیاوش افتاد و گفتم:

 

ـ ممنون به‌خاطر انتخاب متفاوتت.

 

یک تای ابرویش را بالا داد و با لحنی کنجکاو گفت:

 

ـ نمی‌دونستم این چیزا برات مهم باشه.

 

با زیرکی جوابش را دادم:

 

ـ برای همه‌ی آدم‌ها مهمه، به‌نظرم خانم و آقا هم نداره؛ فقط بعضی‌ها احساساتشون رو به زبون میارن و بعضی‌ها نه.

 

سیاوش که انگار دوست داشت این بحث ادامه پیدا کند، نگاهش را روی صورتم ثابت نگه داشت و گفت:

 

ـ اونوقت چی می‌شه که تو به زبون میاری؟!

 

شانه‌ای بالا انداختم:

 

ـ خب من ترسی برای بیان احساسم ندارم. به‌نظرم احساسات هر آدمی باید جریان پیدا کنه و به زبون بیاد، اگه نیاره فقط به خودش ظلم کرده.

 

انگار برای اولین‌بار بود چنین حرفی را از زبان یک آدم می‌شنید. به پشتیِ صندلی چوبی‌اش تکیه داد و با جدیت و نگاهی عمیق گفت:

 

ـ اگه دیگران از بیان این احساسات سوءاستفاده کنن چی؟

 

لحنش طوری بود که انگار دنبال یک جواب برای دل و فکر و روحِ سرگردانِ خودش می‌گشت. بی‌درنگ گفتم:

 

ـ همه‌ی آدم‌ها این‌طور نیستند. حتی اگه از احساسات هر آدمی سوءاستفاده بشه، از ارزش اون احساس چیزی کم نمی‌شه، بلکه جایگاه اون آدم فرق می‌کنه...

 

از طرز حرف زدنم جا خورد؛ چند ثانیه در سکوت خیره‌ام ماند و انگار به فکر عمیقی فرو رفته بود. برای اینکه سنگینی فضا را بشکنم، لبخندی زدم و گفتم:

 

ـ بی‌خیال این حرفا! اصلاً یادم نبود هنوز از دستت دلخورم، وگرنه انقدر راحت باهات حرف نمی‌زدم.

 

کمی به سمت میز مایل شد. لبخندی از جنس یک خوش‌آمدنِ عمیق از صداقت کلامم روی لب‌هایش نشست؛ نوری که توی چشم‌هایش بود درخشش بیشتری از فانوس‌ها و چراغ‌های کشتی داشت. دستش را روی میز گذاشت، نفس آسوده‌ای کشید و خیلی آرام و شمرده گفت:

 

ـ اگه منظورت اتفاق ظهره، باید بگم که حق داری... من زیاده‌روی کردم، ولی باور کن نگرانت شدم.

 

به نگاهش چشم دوختم. صراحت و صداقت بیانش در نگاهِ همیشه مغرور و تاریکِ چشمانش کاملاً پیدا بود. از جمله‌ای که بیان کرد تمام بدنم به لرزه درآمد؛ انگار خون توی رگ‌هایم ناگهان گرم و پرحرارت شد. این اعتراف از زبان سیاوشِ مغرور و سنگی تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسید؛ باورم نمی‌شد به همین وضوح بگوید که نگرانم شده است. 

گیج و دستپاچه نگاهم را از چشمانش دزدیدم؛ ضربان قلبم بالا رفته بود و واقعاً نمی‌دانستم چه پاسخی باید به این اعترافِ ناباورانه‌اش بدهم. درست در همان لحظه‌ی نفس‌گیر، گارسون با سینی‌های بزرگ و چوبیِ غذاها کنار میز ظاهر شد و بشقاب‌های پر از ماهی بریان‌شده‌ی طلایی و میگوهای داغ و معطر را جلوی رویمان گذاشت.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 236
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: من و ماه نام نویسنده: بهار شیرین سخن | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، جنایی، پلیسی، اجتماعی وطنز خلاصه: پسرمغرور، پولدارکه اصالت کرد دارد، درگیرگذشته ی مخوف وتاریک وسردخو

رمان من و ماه پیش گفتار این کتاب بر اساس ساخته ذهن تخیل نویسنده می باشد که البته بخش هایی از آن بر اساس واقعیت می باشد و وجود خارجی دارد درست مثل زمانی که هایرون دست به انتخاب سختی می زند هر داست

هایرون شخص اول رمان   #پارت دوم#   بعدازکلی سروکله زدن بالباسام یک مانتوسفیدعروسکی،باشلواربگ ذغالی پوشیدم درنهایت یک ریمل وبرق لب مهمون صورتم کردم که دوباره صدای زنگ گوشی مدرسه موش

#پارت226#

 

هر دو در سکوت مشغول خوردن غذایمان شدیم؛ سکوتی که با صدای ملایم موسیقی و نوای امواج دریا درهم‌آمیخته بود. چند لقمه از ماهی بریان‌شده خورده بودم و طعم ادویه‌های تند جنوبی زیر زبانم نشسته بود که سیاوش چنگالش را به شکم چند میگو فرو برد، دستش را روی میز کشید و چنگال را مستقیم به سمت من گرفت:

ـ بیا از این هم بخور، ببین طعمشو دوست داری؟!

نگاهم به میگوهای روی چنگال افتاد. پوسته‌ی کرمی‌رنگ، شاخک‌ها و دست‌وپاهای باریکشان بدون اینکه کنده شوند توی روغن بریان شده بودند؛ درست شبیه سوسک‌های بزرگ و چندش‌آور. با هجوم ناگهانی این تصویر به ذهنم، معده‌ام به جوش آمد. حالت تهوع شدیدی گلویم را فشرد و بی‌اختیار عق زدم.

لب‌هایم را محکم روی هم فشرده بودم تا خودم را کنترل کنم، اما دیگر طاقت نیاوردم. صندلی را با شتاب به عقب هل دادم، از پشت میز کنده شدم و به سمت دیواره‌ی بازِ عرشه‌ی کشتی که رو به آب‌های تاریک دریا بود هجوم بردم. خم شدم و محتویات دهانم در آب تیره ریخته شد.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که سیاوش با چهره‌ای هراسان و نگران خودش را به من رساند. دستش را پشت کمرم گذاشت و با لحنی آشفته پرسید:

ـ چی شد یهو؟! حالت خوبه؟ می‌خوای بریم درمانگاه؟

چشمانم را محکم بستم و دستم را به نرده‌های چوبی کشتی گرفتم. با صدایی که به زور از گلویم درمی‌آمد، آرام گفتم:

ـ خوبم...

اما همان لحظه دوباره تصویر آن میگوهای دست‌وپادار جلوی چشمانم نقش بست؛ چنگی بی‌رحمانه به دلم زد و این‌بار عمیق‌تر و با سوزش شدیدتری عق زدم. اشک در چشمانم جمع شده بود که پسری قدبلند و چهارشانه با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و ته‌لهجه‌ی جنوبی، با لیوانی آب خنک به دست کنارم آمد و با لحنی دلسوزانه گفت:

ـ چیزی شده خانوم؟ این لیوان آب و بگیر بخور...

پسر جلوتر آمد و می‌خواست لیوان آب را به لب‌هایم نزدیک کند که سیاوش با یک حرکت ضربتی و مقتدرانه، لیوان را از میان انگشتان او قاپید. اخم‌هایش درهم رفت و با لحنی که در یک لحظه دوباره تند و برنده شده بود، رو به پسر گفت:

ـ شما بفرمایید... چیز خاصی نیست.

سرم را به سختی بالا آوردم، لیوان را با دست‌های لرزان از دست سیاوش گرفتم و جرعه‌ای آب خنک نوشیدم تا سوزش گلویم بخوابد. درست در همان حال، پسر جوان دوباره رو به من کرد و با لحنی صمیمی و کش‌دار گفت:

ـ بانوی زیبا، من پزشکم، از دوبی اومدم؛ می‌خواین معاینه‌تون کنم؟

کلمه‌ی «بانوی زیبا» مثل جرقه‌ای روی انبار باروت سیاوش افتاد. در کسری از ثانیه، عضلات فکش منقبض شد و مثل یک ببر زخمی رگ‌های گردنش بالا زد. خشم از چشمان سیاهش زبانه کشید و قدمی سنگین به جلو برداشت تا دهان باز کند و حساب پسر را کف دستش بگذارد.

ترسیدم کار به درگیری و رسوایی در رستوران بکشد؛ با تمام ضعفی که داشتم پیش‌دستی کردم. دست راستم را جلو بردم، بازوی محکم و عضلانی‌اش را گرفتم و با لحنی ملتمسانه گفتم:

ـ سیاوش... تو رو خدا بیا بریم، من حالم خوب نیست... خواهش می‌کنم.

واقعاً در آن لحظه حوصله‌ی جروبحث و دست‌به‌یقه شدنش را نداشتم. سیاوش درجا ایستاد. رگ خشمش آرام نگرفت، اما ایستادنش، همان مهار شدن ناگهانی‌اش فقط و فقط به خاطر التماس من بود. حس عجیبی از غرور در دلم جوانه زد؛ اینکه حرف من در اوج خشم توانسته بود او را متوقف کند.

پسر جوان که چهره و لحن عربی‌اش بیشتر نمایان شده بود، با دیدن نگاه برزخی سیاوش حساب کار دستش آمد و آرام از ما فاصله گرفت. با دستم سیاوش را کمی به سمت خودم کشیدم و با دست دیگرم لیوان نیمه‌پر را روی یکی از میزهای خالی آن حوالی گذاشتم. 

انگشتان مشت‌شده‌ی سیاوش کم‌کم باز شد. وقتی دستم را از روی بازویش پایین کشیدم و کف دستم با حرارت داغ پوست دستش مماس شد، قلبم از آن گرمای پنهان به لرزه درآمد. آرام دستم را از دستش جدا کردم. 

سیاوش نفس عمیقی کشید و با لحنی که پشیمانی و کلافگی در آن موج می‌زد، گفت:

ـ نمی‌دونستم بدت میاد، وگرنه اصلاً بهت تعارف نمی‌کردم.

نمی‌خواستم دوباره آن صحنه‌ی چندش‌آور برایم تداعی شود؛ سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ اشکال نداره... فقط بیا بریم.

سیاوش نگاهی به من انداخت و گفت:

ـ تو برو سمت ماشین، تا من حساب کنم بیام.

کیف‌دستی‌ام را از پشت میز برداشتم و به سمت پل خروجی لنج رفتم. نسیم دریا کمی حالم را جا آورده بود. چیزی طول نکشید که سیاوش هم با گام‌های بلند و سریع خودش را به من رساند. کنار جگوار نقره‌ای رسیدیم، سوار شدیم و درها را بستیم.

سیاوش سوییچ را چرخاند و استارت زد. صدای استارت خوردن موتور در فضا پیچید، اما ماشین روشن نشد. بار دیگر با شتاب استارت زد؛ باز هم هیچ، فقط صدای خفه‌ای از زیر کاپوت آمد.

سیاوش با خشم و ضربِ دست روی فرمان کوبید و غرید:

ـ لعنتی... بنزین تموم کرده!

با تردید و چشمانی نگران به او نگاه کردم و پرسیدم:

ـ حالا چی می‌شه؟

با کلافگی دستش را میان موهای پرپشتش کشید و گفت:

ـ مجبوریم بقیه‌ی راه تا ویلا رو قدم بزنیم.

گوشی موبایلش را از جیب کتش درآورد، شماره‌ای گرفت و به محض برقراری تماس، بدون هیچ سلام و مقدمه‌ای با تحکم گفت:

ـ لنجِ رستوران ساحلی؛ سریع بیاین این ماشین و جابه‌جا کنید و بنزین بزنید.

حتی منتظر پاسخ طرف مقابل هم نشد و بلافاصله تماس را قطع کرد. نمی‌دانستم پشت خط چه کسی بود، اما هر که بود بی‌شک یکی از آدم‌ها و زیردست‌های وفادارِ سیاوش رادمنش بود.

قفل درها را باز کرد. هر دو در سکوت از ماشین پیاده شدیم؛ درحالی‌که تمام ساک‌های خرید و لباس‌های نو داخل صندوق عقب ماشین باقی مانده بود.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت227#

 

به سمت ویلا حرکت کردیم. از کنار دریا و روی ماسه‌های نرم و خنک ساحل، شانه به شانه‌ی هم قدم برمی‌داشتیم. صدای آرام و مداوم برخورد موج‌ها با خط ساحلی و انعکاس نور نقره‌ای ماه روی سطح آب، فضایی رؤیایی و جادویی ساخته بود. دانه‌های ریز شن لای انگشت‌های پاهایم با آن صندل‌های بنددار می‌رفتند و پاهایم کاملاً شنی شده بودند، اما حتی ذره‌ای برایم اهمیت نداشت؛ این اولین‌باری بود که قدم زدن کنار سیاوش را تجربه می‌کردم. گرمای حضورش در آن خنکای شبانه، حسی تازه و شیرین در دلم ریخته بود.

ناگهان صدای زنگ گوشی موبایلم سکوت آرامش‌بخش ساحل را شکست. دستم را داخل کیف‌دستی بردم و گوشی را بیرون کشیدم. با روشن شدن صفحه و دیدن شماره و نام آرمان، ابروهایم در هم رفت و شوکه شدم. در دلم غریدم: *«تو چی می‌خوای الان؟ آخه الان وقت زنگ زدنه؟!»*

سیاوش که متوجه توقف من شده بود، سرش را برگرداند. قد بلند و چهره‌ی مصممش در نور ماه واضح بود و حس کردم از همان فاصله نام روی صفحه‌ی موبایل را خواند. رگ گردنش دوباره کشیده شد؛ مشخص بود کلافه و عصبی شده است، اما این‌بار صدایش درنیامد، فقط گام‌هایش سنگین‌تر و سریع‌تر شد. دلم نمی‌خواست به هیچ وجه آن شب به‌یادماندنی و دل‌نشین، مخصوصاً بعد از آن اعتراف شیرین سیاوش و ملایمت لحنش خراب شود.

تماس قطع شد و صدای زنگ خوابید. نفس راحتی کشیدم، اما ثانیه‌ای نگذشته بود که گوشی دوباره شروع به لرزیدن و زنگ خوردن کرد. سیاوش چند قدم جلوتر از من رفت، درست لب آب ایستاد، دست‌هایش را در جیب شلوارش فرو برد و پشت به من، به دوردست‌های تاریک خلیج خیره شد.

چند قدم با او فاصله داشتم. خوب می‌دانستم اگر جواب ندهم، آرمان تا صبح دست از تماس برنمی‌دارد و قضیه پیچیده‌تر می‌شود. با اکراه آیکون سبز را کشیدم و گوشی را روی گوشم گذاشتم:

ـ سلام آرمان.

صدای گرم و بی‌خیالش توی گوشم پیچید:

ـ سلام هایرون جان، خوبی؟ خواب که نبودی؟

نگاهم مدام به قامت کشیده‌ی سیاوش بود. سعی کردم لحنم را خونسرد نگه دارم:

ـ نه، بیدارم... کار داشتی؟

ـ زنگ زدم حالت رو بپرسم و بگم که فرداشب، شب یلداست... یلدات مبارک. جای تو خیلی خالی می‌شه دورهمیِ امسال.

به سیاوش نگاه می‌کردم؛ لرزش عجیبی در صدایم افتاده بود که خودم هم مهارش را از دست داده بودم. سیاوش پشت به من لب آب ایستاده بود، انگار می‌خواست فاصله‌اش را حفظ کند تا مزاحمتی برای مکالمه‌ام نداشته باشد؛ غافل از اینکه او هرچه که بود، برای من مزاحم نبود... بلکه تمام حواسم را مال خود کرده بود.

بریده‌بریده و با صدایی که به زور از گلویم خارج می‌شد، گفتم:

ـ ممنون که به یادم بودی... یلدای شما هم... مبا... رک باشه.

آرمان متوجه آشفتگی لحنم شد و با نگرانی پرسید:

ـ سرحال نیستی هایرون... اتفاقی افتاده؟ حالت خوبه؟

نمی‌خواستم پای دلهره و نگرانی وسط بیاید و او قضیه را به خانواده منتقل کند؛ برای همین با عجله گفتم:

ـ من خوبم... نگران نباش.

به محض گفتن «نگران نباش»، دیدم که کتف‌های سیاوش جمع شد و دست‌هایش از پشت پارچه‌ی شلوار مشت شدند. همان کلماتی که دقایقی پیش میان من و خودش رد و بدل شده بود، حالا داشت برای مرد دیگری تکرار می‌شد و همین او را به آتش می‌کشید. برای اینکه غائله را زودتر ختم کنم، با لحنی قاطع و سریع گفتم:

ـ آرمان، من الان جایی‌ام... بعداً با هم حرف می‌زنیم. فعلاً خداحافظ.

بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، تماس را قطع کردم. می‌دانستم شاید با این لحن ناگهانی و حرفی که زدم آرمان به شک بیفتد، اما در آن لحظه فقط و فقط نمی‌خواستم این شب و حال‌وهوای میان من و سیاوش خراب شود. 

گوشی را داخل کیف‌دستی‌ام گذاشتم و چند قدم برداشتم تا کنار سیاوش برسم. او هنوز همان‌طور سفت و منقبض، لب خط موج ایستاده بود و به تاریکی بی‌انتهای دریا نگاه می‌کرد. 

آرام نزدیکش شدم و گفتم:

ـ سیاوش... بهتره بریم تا زودتر به ویلا برسیم.

این‌بار بدون اینکه حتی یک لحظه سرش را بچرخاند یا نگاهم کند، به حرکت افتاد؛ با گام‌هایی تند و پر از سکوتی سنگین که مثل آواری روی ساحل خلوت فرود آمده بود.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت228#

 

سعی کردم قدم‌هایم را به او برسانم. شن‌های خیس و چسبنده زیر کفش‌هایم سنگینی می‌کردند و با هر گام، سوزش شدیدی در کف پاهایم می‌پیچید. باد سرد شبانه کیش به صورتم شلاق می‌زد و خستگیِ ساعت‌ها راه رفتن و تنش، توانم را بریده بود. کلافه و از نفس افتاده، سرعتم را کم کردم و تقریباً با ناله گفتم:

ـ سیاوش، چرا این‌قدر تند می‌ری؟ پاهام اذیت شد... نمی‌تونم پات بیام!

سیاوش ناگهان در جا ایستاد. به سمتم چرخید و نگاهی بهم انداخت؛ در عمق چشمان کشیده‌اش، موجی از گرفتگی، لجاجت و یک برزخ درونی داد می‌زد. دست‌هایش را در جیب شلوارش مشت کرد و گفت:

ـ من تند نمی‌رم، تو زیادی لفتش می‌دی.

با تعجب چشم‌هایم را گرد کردم و خیره‌اش شدم:

ـ من کی لفتش دادم؟ دارم پا به پای تو توی این شن‌ها می‌دَوَم!

سیاوش دوباره عصبی شد. دست پرحرارتش را میان موهای پرپشتش کشید، کلافه پوفی کرد و با لحنی سرشار از حرص گفت:

ـ باشه! اصلاً من لفتش دادم، خوب شد؟! حالا بیا بریم تا دیر نشده، نصف شب شد وسط این ساحل!

دوباره خواستم قدم از قدم بردارم و دنبالش راه بیفتم که گوشی لعنتی‌ام با لرزش و صدای زنگ گوش‌خراشش در سکوت وهم‌انگیز دریا به صدا درآمد. صدای زنگ مثل سیلی توی صورتم نشست. با تردید و تپش قلبی که بی‌اختیار بالا رفته بود، گوشی را از کیف‌دستی‌ام بیرون کشیدم.

نور صفحه افتاد روی صورتم: «آرمان» بود. 

دوباره شماره‌ی آرمان! می‌دانستم بدجور نگرانم شده؛ چون ظهر حسابی از سر بازش کرده بودم و تماس قبلی را هم آن‌قدر دستپاچه قطع کردم که هرکس دیگری هم بود دل‌نگران می‌شد. برای همین حسابی مردد بودم جواب بدهم یا نه. گوشه‌ی چشمم سنگینی نگاه تیز سیاوش را حس می‌کرد.

با کلافگی انگشتم را روی صفحه کشیدم، گوشی را جواب دادم و تند گفتم:

ـ بله آرمان؟

آن‌قدر این کار را با عصبانیت و اضطراب انجام دادم که لبه‌ی لمسی گوشی به گونه‌ام خورد و لعنت به این شانس... صدا رفت روی اسپیکر! 

صدای پر از مهر و برادرانه‌ی آرمان با ولوم بالا در خلوت ساحل و لابه‌لای زوزه‌ی باد پیچید:

ـ هایرون جان؟ تو حالت خوبه؟ نگرانت شدم به خدا... خیلی زود گوشی رو قطع کردی، صدات می‌لرزید! اصلاً کجایی تو؟

می‌خواستم زبان باز کنم و یک کلمه دیگر حرف بزنم، بگویم خوبم و قطع کنم... اما در کسری از ثانیه، طوفانی به پا شد. گوشی توسط سیاوش از دستم کشیده و جدا شد! دست بلندش در هوا قوسی کشید و با تمام قدرت، با یک حرکت پرتش کرد توی موج‌های وحشی آب!

همه‌چیز آن‌قدر یهویی و شوکه‌کننده شد که فرصت هیچ عکس‌العملی نداشتم. نگاهم میخکوبِ نقطه‌ای شد که گوشی‌ام در هوا پرواز کرد و مثل سنگی توی آب افتاد و روی موج‌های کف‌آلود به رقص درآمد و در تاریکی قعر دریا محو شد. با ناباوری نگاهم را به سیاوش دوختم. 

کلافه، نفس‌زنان و با رگ‌های متورم گردن، به آب زل زده بود؛ در چشمانش ردی از پشیمانیِ آنی و خشم کور موج می‌زد. انگاری خودش هم شوکه بود و نمی‌دانست دقیقاً چه غلطی کرده و چرا این کار جنون‌آمیز را انجام داده است!

با صدایی بلند که سرشار از شوک، بغض و ناراحتیِ مطلق بود فریاد زدم:

ـ چرا این کارو کردی؟! مگه دیوونه شدی تو؟!

سیاوش که حالا با آن استیصال و نفس‌های کشدار، بیشتر به یک پسربچه‌ی حسود چهارساله می‌مانست تا یک مهندس مغرور و پرجذبه، مات مانده بود چه جوابی به من بدهد. سینه‌اش با شتاب بالا و پایین می‌شد؛ مدام نفس‌های عمیق و لرزان می‌کشید و دو تا دست‌هایش را از فرط کلافگی روی سرش می‌کشید و توی موهایش چنگ می‌زد.

کاسه‌ی صبرم لبریز شد. جلو رفتم و دوباره با نهایت حنجره‌ام فریاد کشیدم:

ـ با توام سیااااااوش! چرا این کارو کردی؟ هان؟!

این‌بار سد صبوری او هم شکست؛ چشمانش مثل آتش گُر گرفت، رگ‌های شقیقه‌اش زد بیرون و با تمام حجم صدایش درست در چند سانتی‌متری صورتم فریاد کشید:

ـ آره دیوونه شدم! می‌فهمی؟! وقتی می‌بینم تنهایی توی این جزیره‌ی پر از بی‌ناموس راه می‌افتی می‌ری خرید، دیوونه می‌شم! وقتی اون لباس کوفتی رو پوشیدی و دیوونه شدم! وقتی صد تا چشم هیز و ناپاک روی تو بلند می‌شه و نگاهت می‌کنن دیوونه می‌شم! وقتی این پسره‌ی الدنگ یه‌ریز بهت زنگ می‌زنه و «جان» می‌بنده به خیک اسمت دیوونه می‌شم!

خشکم زد... سر جایم میخکوب شدم.

شنیدن این جملات از زبان «سیاوش رادمنش» محال ممکن بود! مردی که غرورش آسمان را سوراخ می‌کرد، مردی با نقاب سنگ و انضباط آهنین، حالا داشت با فریاد، حسادتِ دیوانه‌وار و جنون مالکیّتش را اعتراف می‌کرد. این جملات فقط حرف‌هایی نبودند که به سادگی شنیده و فراموش بشوند؛ بلکه مثل سونامی ویرانگری بودند که داشت از درون از منِ مغرور یک ویرانه می‌ساخت. 

حال عجیبی داشتم؛ حالی سرشار از یک عطش و تشنگیِ سوزان در تمام بندبند وجودم. احساس می‌کردم قلبم در قفسه‌ی سینه جا نمی‌شود؛ حس می‌کردم روحم می‌خواهد پیراهن و جسمم را پاره کند و دیوانه‌وار به سمت سیاوش به پرواز دربیاید و توی آغوشش غرق شود...

ولی نباید کم می‌آوردم! نباید زیر بار این زورگویی می‌شکستم و ضعف نشان می‌دادم. نباید می‌فهمید چطور با این کلمات روحم را تسخیر کرده.

اشک در چشمانم جوشید اما با حرص و خشم، بغضم را پس زدم و فریاد کشیدم:

ـ درست حرف بزن! آرمان پسرخاله‌ی منه، مثل برادر بزرگمه! الدنگ یعنی چی؟! به چه حقی به خانواده‌ی من توهین می‌کنی؟!

سیاوش که با شنیدن دفاع من از او، صد برابر عصبی‌تر و غیرتی‌تر به نظر می‌رسید، با چشم‌هایی که از شدت خشم تیره شده بود، چند قدم سنگین به سمتم جلوتر آمد:

ـ نکنه ناراحت شدی؟! بهت برخورد به اون پسره چیزی گفتم؟! اصلاً خوب کاری کردم گوشی رو پرت کردم تو آب! خیلی هم کار درستی کردم! نذار اون روی سگم بالا بیاد هایرون... نذار کنترلمو از دست بدم، اون‌وقت یه کاری دست خودم و خودت می‌دم که پشیمونی به بار بیاره!

نمی‌خواستم فکر کند از هیکل تنومندش یا تهدیدهای ترسناکش می‌ترسم. سرم را بالا گرفتم و در حالی که می‌لرزیدم، بلند و بی‌پروا گفتم:

ـ مثلاً اون روی سگت بالا بیاد چه غلطی می‌کنی؟! کاری‌ام مونده نکرده باشی با من؟! چپ و راست بهم دستور می‌دی، تحقیرم می‌کنی، امر و نهی می‌کنی... مگه خودت نبودی دم از حریم خصوصی می‌زدی؟! مگه نمی‌گفتی حریم آدما برات مهمه؟! پس چرا گوشی که وسیله‌ی شخصی منه و کل زندگیم توش بود رو پرت کردی تو آب؟! با چه حقی؟! تو صاحب منی؟!

لعنت بیاید به آن اشک‌هایی که بی‌موقع و بی‌امان سرازیر شدند... 

شانه‌هایم مثل بید می‌لرزیدند. گلویم به خاطر بالا آوردن‌های مکرر و اسید معده و این فریادهای از ته‌دل و خفه‌کننده‌ای که کشیده بودم، به شدت می‌سوخت و تیر می‌کشید. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. صورتم را پوشاندم و از ته دل هق زدم.

سیاوش تا قطره‌های درشت اشک‌های مرا دید که روی گونه‌هایم جاری شد، خشمش در یک ثانیه یخ زد. نگاهش روی صورت خیسم لرزید؛ با پایش لگدی محکم و کلافه به شن و ماسه‌های خیس ساحل زد و ماسه‌ها را به هوا پاشید. دستش را روی صورتش کشید و زیر لب با دردی عمیق، یک «لعنتیِ» بلند و جانسوز به زبان آورد.

ناگهان فاصله‌ی بینمان را با قدم‌های بلند و پرشتابش پر کرد. در یک لحظه، به سرعت برق و باد به سمتم خیز برداشت. قبل از اینکه بخواهم عقب بکشم یا پسش بزنم، توی یک حرکت سریع و قاطع، با دست مردانه و قدرتمندش پشت سرم را گرفت، مرا محکم به سینه‌ی ستبر و بتنی‌اش فشرد و تن لرزانم را توی آغوش پهن و داغش قفل کرد!

دست‌هایش دور کمر و پشتم حلقه شد و چنان مرا در آغوش کشید که صدای تپش‌های نامنظم و کوبنده‌ی قلبش درست کنار گوشم طبل می‌زد. گریه‌هایم دیگر بند نمی‌آمد و تبدیل به هق‌هقی تلخ و بی‌وقفه شده بود. 

گریه می‌کردم... از دلتنگی شدید برای خانواده‌ام، برای پدرم، مادرم و هانا؛ از این حس و حال غریب و ناشناخته‌ای که مثل موریانه به جانم افتاده بود و روحم را به بازی گرفته بود؛ از این بلاتکلیفی و ترسی که نمی‌دانستم آخر این ماجرا و این سفر جهنمی چه چیزی قرار است به سرم بیاید؛ از مرزهایی که میان یک نامزدی صوری و دروغین با یک دلبستگی آتشین و کور شکافته شده بود؛ از مرزهایی که ناخواسته پایم را فراتر از آن‌ها گذاشته بودم...

همه‌چیز، همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا تمام غرورم بشکند و در آغوش مردانه، داغ و به‌طرز کشنده‌ای امنِ سیاوش به هق‌هق بیفتم و سرم را میان سینه‌اش پنهان کنم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت229#

 

سعی کردم قدم‌هایم را به او برسانم. شن‌های خیس و چسبنده زیر کفش‌هایم سنگینی می‌کردند و با هر گام، سوزش شدیدی در کف پاهایم می‌پیچید. باد سرد شبانه کیش به صورتم شلاق می‌زد و خستگیِ ساعت‌ها راه رفتن و تنش، توانم را بریده بود. کلافه و از نفس افتاده، سرعتم را کم کردم و تقریباً با ناله گفتم:

ـ سیاوش، چرا این‌قدر تند می‌ری؟ پاهام اذیت شد... نمی‌تونم پات بیام!

سیاوش ناگهان در جا ایستاد. به سمتم چرخید و نگاهی بهم انداخت؛ در عمق چشمان کشیده‌اش، موجی از گرفتگی، لجاجت و یک برزخ درونی داد می‌زد. دست‌هایش را در جیب شلوارش مشت کرد و گفت:

ـ من تند نمی‌رم، تو زیادی لفتش می‌دی.

با تعجب چشم‌هایم را گرد کردم و خیره‌اش شدم:

ـ من کی لفتش دادم؟ دارم پا به پای تو توی این شن‌ها می‌دَوَم!

سیاوش دوباره عصبی شد. دست پرحرارتش را میان موهای پرپشتش کشید، کلافه پوفی کرد و با لحنی سرشار از حرص گفت:

ـ باشه! اصلاً من لفتش دادم، خوب شد؟! حالا بیا بریم تا دیر نشده، نصف شب شد وسط این ساحل!

دوباره خواستم قدم از قدم بردارم و دنبالش راه بیفتم که گوشی لعنتی‌ام با لرزش و صدای زنگ گوش‌خراشش در سکوت وهم‌انگیز دریا به صدا درآمد. صدای زنگ مثل سیلی توی صورتم نشست. با تردید و تپش قلبی که بی‌اختیار بالا رفته بود، گوشی را از کیف‌دستی‌ام بیرون کشیدم.

نور صفحه افتاد روی صورتم: «آرمان» بود. 

دوباره شماره‌ی آرمان! می‌دانستم بدجور نگرانم شده؛ چون ظهر حسابی از سر بازش کرده بودم و تماس قبلی را هم آن‌قدر دستپاچه قطع کردم که هرکس دیگری هم بود دل‌نگران می‌شد. برای همین حسابی مردد بودم جواب بدهم یا نه. گوشه‌ی چشمم سنگینی نگاه تیز سیاوش را حس می‌کرد.

با کلافگی انگشتم را روی صفحه کشیدم، گوشی را جواب دادم و تند گفتم:

ـ بله آرمان؟

آن‌قدر این کار را با عصبانیت و اضطراب انجام دادم که لبه‌ی لمسی گوشی به گونه‌ام خورد و لعنت به این شانس... صدا رفت روی اسپیکر! 

صدای پر از مهر و برادرانه‌ی آرمان با ولوم بالا در خلوت ساحل و لابه‌لای زوزه‌ی باد پیچید:

ـ هایرون جان؟ تو حالت خوبه؟ نگرانت شدم به خدا... خیلی زود گوشی رو قطع کردی، صدات می‌لرزید! اصلاً کجایی تو؟

می‌خواستم زبان باز کنم و یک کلمه دیگر حرف بزنم، بگویم خوبم و قطع کنم... اما در کسری از ثانیه، طوفانی به پا شد. گوشی توسط سیاوش از دستم کشیده و جدا شد! دست بلندش در هوا قوسی کشید و با تمام قدرت، با یک حرکت پرتش کرد توی موج‌های وحشی آب!

همه‌چیز آن‌قدر یهویی و شوکه‌کننده شد که فرصت هیچ عکس‌العملی نداشتم. نگاهم میخکوبِ نقطه‌ای شد که گوشی‌ام در هوا پرواز کرد و مثل سنگی توی آب افتاد و روی موج‌های کف‌آلود به رقص درآمد و در تاریکی قعر دریا محو شد. با ناباوری نگاهم را به سیاوش دوختم. 

کلافه، نفس‌زنان و با رگ‌های متورم گردن، به آب زل زده بود؛ در چشمانش ردی از پشیمانیِ آنی و خشم کور موج می‌زد. انگاری خودش هم شوکه بود و نمی‌دانست دقیقاً چه غلطی کرده و چرا این کار جنون‌آمیز را انجام داده است!

با صدایی بلند که سرشار از شوک، بغض و ناراحتیِ مطلق بود فریاد زدم:

ـ چرا این کارو کردی؟! مگه دیوونه شدی تو؟!

سیاوش که حالا با آن استیصال و نفس‌های کشدار، بیشتر به یک پسربچه‌ی حسود چهارساله می‌مانست تا یک مهندس مغرور و پرجذبه، مات مانده بود چه جوابی به من بدهد. سینه‌اش با شتاب بالا و پایین می‌شد؛ مدام نفس‌های عمیق و لرزان می‌کشید و دو تا دست‌هایش را از فرط کلافگی روی سرش می‌کشید و توی موهایش چنگ می‌زد.

کاسه‌ی صبرم لبریز شد. جلو رفتم و دوباره با نهایت حنجره‌ام فریاد کشیدم:

ـ با توام سیااااااوش! چرا این کارو کردی؟ هان؟!

این‌بار سد صبوری او هم شکست؛ چشمانش مثل آتش گُر گرفت، رگ‌های شقیقه‌اش زد بیرون و با تمام حجم صدایش درست در چند سانتی‌متری صورتم فریاد کشید:

ـ آره دیوونه شدم! می‌فهمی؟! وقتی می‌بینم تنهایی توی این جزیره‌ی پر از بی‌ناموس راه می‌افتی می‌ری خرید، دیوونه می‌شم! وقتی اون لباس کوفتی رو پوشیدی و دیوونه شدم! وقتی صد تا چشم هیز و ناپاک روی تو بلند می‌شه و نگاهت می‌کنن دیوونه می‌شم! وقتی این پسره‌ی الدنگ یه‌ریز بهت زنگ می‌زنه و «جان» می‌بنده به خیک اسمت دیوونه می‌شم!

خشکم زد... سر جایم میخکوب شدم.

شنیدن این جملات از زبان «سیاوش رادمنش» محال ممکن بود! مردی که غرورش آسمان را سوراخ می‌کرد، مردی با نقاب سنگ و انضباط آهنین، حالا داشت با فریاد، حسادتِ دیوانه‌وار و جنون مالکیّتش را اعتراف می‌کرد. این جملات فقط حرف‌هایی نبودند که به سادگی شنیده و فراموش بشوند؛ بلکه مثل سونامی ویرانگری بودند که داشت از درون از منِ مغرور یک ویرانه می‌ساخت. 

حال عجیبی داشتم؛ حالی سرشار از یک عطش و تشنگیِ سوزان در تمام بندبند وجودم. احساس می‌کردم قلبم در قفسه‌ی سینه جا نمی‌شود؛ حس می‌کردم روحم می‌خواهد پیراهن و جسمم را پاره کند و دیوانه‌وار به سمت سیاوش به پرواز دربیاید و توی آغوشش غرق شود...

ولی نباید کم می‌آوردم! نباید زیر بار این زورگویی می‌شکستم و ضعف نشان می‌دادم. نباید می‌فهمید چطور با این کلمات روحم را تسخیر کرده.

اشک در چشمانم جوشید اما با حرص و خشم، بغضم را پس زدم و فریاد کشیدم:

ـ درست حرف بزن! آرمان پسرخاله‌ی منه، مثل برادر بزرگمه! الدنگ یعنی چی؟! به چه حقی به خانواده‌ی من توهین می‌کنی؟!

سیاوش که با شنیدن دفاع من از او، صد برابر عصبی‌تر و غیرتی‌تر به نظر می‌رسید، با چشم‌هایی که از شدت خشم تیره شده بود، چند قدم سنگین به سمتم جلوتر آمد:

ـ نکنه ناراحت شدی؟! بهت برخورد به اون پسره چیزی گفتم؟! اصلاً خوب کاری کردم گوشی رو پرت کردم تو آب! خیلی هم کار درستی کردم! نذار اون روی سگم بالا بیاد هایرون... نذار کنترلمو از دست بدم، اون‌وقت یه کاری دست خودم و خودت می‌دم که پشیمونی به بار بیاره!

نمی‌خواستم فکر کند از هیکل تنومندش یا تهدیدهای ترسناکش می‌ترسم. سرم را بالا گرفتم و در حالی که می‌لرزیدم، بلند و بی‌پروا گفتم:

ـ مثلاً اون روی سگت بالا بیاد چه غلطی می‌کنی؟! کاری‌ام مونده نکرده باشی با من؟! چپ و راست بهم دستور می‌دی، تحقیرم می‌کنی، امر و نهی می‌کنی... مگه خودت نبودی دم از حریم خصوصی می‌زدی؟! مگه نمی‌گفتی حریم آدما برات مهمه؟! پس چرا گوشی که وسیله‌ی شخصی منه و کل زندگیم توش بود رو پرت کردی تو آب؟! با چه حقی؟! تو صاحب منی؟!

لعنت بیاید به آن اشک‌هایی که بی‌موقع و بی‌امان سرازیر شدند... 

شانه‌هایم مثل بید می‌لرزیدند. گلویم به خاطر بالا آوردن‌های مکرر و اسید معده و این فریادهای از ته‌دل و خفه‌کننده‌ای که کشیده بودم، به شدت می‌سوخت و تیر می‌کشید. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. صورتم را پوشاندم و از ته دل هق زدم.

سیاوش تا قطره‌های درشت اشک‌های مرا دید که روی گونه‌هایم جاری شد، خشمش در یک ثانیه یخ زد. نگاهش روی صورت خیسم لرزید؛ با پایش لگدی محکم و کلافه به شن و ماسه‌های خیس ساحل زد و ماسه‌ها را به هوا پاشید. دستش را روی صورتش کشید و زیر لب با دردی عمیق، یک «لعنتیِ» بلند و جانسوز به زبان آورد.

ناگهان فاصله‌ی بینمان را با قدم‌های بلند و پرشتابش پر کرد. در یک لحظه، به سرعت برق و باد به سمتم خیز برداشت. قبل از اینکه بخواهم عقب بکشم یا پسش بزنم، توی یک حرکت سریع و قاطع، با دست مردانه و قدرتمندش پشت سرم را گرفت، مرا محکم به سینه‌ی ستبر و بتنی‌اش فشرد و تن لرزانم را توی آغوش پهن و داغش قفل کرد!

دست‌هایش دور کمر و پشتم حلقه شد و چنان مرا در آغوش کشید که صدای تپش‌های نامنظم و کوبنده‌ی قلبش درست کنار گوشم طبل می‌زد. گریه‌هایم دیگر بند نمی‌آمد و تبدیل به هق‌هقی تلخ و بی‌وقفه شده بود. 

گریه می‌کردم... از دلتنگی شدید برای خانواده‌ام، برای پدرم، مادرم و هانا؛ از این حس و حال غریب و ناشناخته‌ای که مثل موریانه به جانم افتاده بود و روحم را به بازی گرفته بود؛ از این بلاتکلیفی و ترسی که نمی‌دانستم آخر این ماجرا و این سفر جهنمی چه چیزی قرار است به سرم بیاید؛ از مرزهایی که میان یک نامزدی صوری و دروغین با یک دلبستگی آتشین و کور شکافته شده بود؛ از مرزهایی که ناخواسته پایم را فراتر از آن‌ها گذاشته بودم...

همه‌چیز، همه‌چیز دست به دست هم داده بود تا تمام غرورم بشکند و در آغوش مردانه، داغ و به‌طرز کشنده‌ای امنِ سیاوش به هق‌هق بیفتم و سرم را میان سینه‌اش پنهان کنم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت230#

 

 

خودم را به آرامی از حصار امن آغوشش بیرون کشیدم. حالا دیگر شرم و خجالت، جای خودش را به هر احساس دیگری داده بود و گونه‌هایم در تاریکی سرد شب می‌سوخت.

 

سیاوش با لحنی که حالا هم محکم بود و هم به طرز عجیبی آرام، سکوت را شکست:

ـ بهتره بریم سمت ویلا... می‌تونی راه بیای؟

 

بدون اینکه نگاهش کنم، بینی‌ام را بالا کشیدم و بی‌حرف به راه افتادم. صدای قدم‌های سنگینش را از پشت سرم می‌شنیدم که پا به پایم می‌آمد. انگار در اوج تاریکی و سکوت آن دل شب، در حاشیه‌ی خلوت ساحل فهمیده بود که چقدر بی‌پناه و شکننده به نظر می‌رسم؛ برای همین با فاصله‌ای کم، مثل یک سایه‌ی محافظ، دنبالم قدم برمی‌داشت.

 

صدایش از پشت سر در صدای امواج گم شد:

ـ آروم‌تر برو، می‌خوری زمین.

 

انگار نشنیده باشم، توجهی نکردم و به مسیرم ادامه دادم. 

دوباره گفت:

ـ وایسا هایرون... آروم‌تر... بند صندلت پاره شده.

 

ایستادم. سرم را پایین انداختم و نگاهی به بند پاره‌ی صندلم انداختم. بغض دوباره چنگ به گلویم انداخت. بی‌توجه خواستم با همان وضعیت لنگان‌لنگان به راهم ادامه بدهم که گرمای دستش دور بازویم حلقه شد و متوقفم کرد.

 

ـ وایسا... کجا با این پا؟ آروم‌تر می‌ریم.

 

سرم را بالا آوردم. تمام گله‌مندی و دلخوری‌ام را چاشنی نگاهم کردم و به چشم‌های تیره‌اش دوختم. انگار از آن سکوت و آن نگاه، تمام حرف‌های ناگفته‌ام را خواند، چون کلافه دستی به پشت گردنش کشید و با صدایی که رنگی از استیصال داشت گفت:

ـ چیزه... یعنی... متاسفم. نمی‌خواستم این‌جوری بشه...

 

این عذرخواهیِ دست‌وپاشکسته از مردی مغرور، بعیدترین چیزی بود که می‌توانستم بشنوم. نگاهم را با تحکم از صورتش گرفتم، بازویم را آزاد کردم و در حالی که لنگ‌لنگان و آرام‌تر به مسیرم ادامه می‌دادم، زیر لب زمزمه کردم:

ـ دیگه مهم نیست.

 

چند قدم بیشتر برنداشته بودم که سیاوش از پشت سر حرفی زد؛ کلماتی که باعث شد پاهایم روی شن‌های سرد از حرکت بایستد و توان برداشتن حتی یک قدم دیگر را هم نداشته باشم.

 

ـ حق داری... من اشتباه کردم. ولی دست خودم نبود. تحملم تموم می‌شه وقتی می‌بینم اون پسره‌ی مزاحم بهت زنگ می‌زنه. نمی‌خوام هیچ مرد دیگه‌ای دور و برت باشه.

 

انگار هوایی برای نفس کشیدن نمانده بود. ماهیچه‌های پایم سست شد و قلبم برای لحظه‌ای از تپش ایستاد. گوش‌هایم به چیزی که در میان صدای باد و موج‌ها شنیده بود، شک داشت. اما با همان جسارت و حاضرجوابی همیشگی‌ام، به سمتش چرخیدم و گفتم:

ـ آرمان مزاحم نیست. پسرخاله‌ی منه!

 

سیاوش که انگار تازه با واقعیت روبه‌رو شده بود و دیگر نمی‌دانست در برابر این حجم از سوءتفاهم‌های خودش چه بگوید، نفسش را با آهی کلافه و صدادار از سینه بیرون فرستاد و گفت:

ـ هر کی که هست... برای خودش. اون مرد برای من فقط یک عامل اعصاب‌خردکنه!

 

زل زدم در تاریکی چشم‌هایش و با صدایی لرزان اما معترض گفتم:

ـ مگه من مقصرم که اون برای تو شده عامل اعصاب‌خردی؟!

 

نگاهش در نگاهم گره خورد. تلخ و پر از یک حسرتِ پنهان زمزمه کرد:

ـ تو مقصر نیستی... مقصر منم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. حالا هم راه بیفت.

 

بقیه‌ی مسیر در سکوتی مطلق و سنگین گذشت. هر دو به فکری عمیق فرو رفته بودیم؛ غرق در اعترافاتی که مثل طوفان از میانمان گذشته بود. صدای برخورد امواج به صخره‌ها، تنها موسیقیِ این پیاده‌روی طولانی بود، تا اینکه بالاخره سقف سفالی و نرده‌های آهنی و سفیدرنگِ ویلای شماره ۱۷ از دور در دل تاریکی نمایان شد...

 

 

حق کاملاً با شماست! از آنجا که این ویلا محل اقامت آن‌ها در کیش است، هایرون به خوبی فضای آنجا و اتاق خودش را می‌شناسد و نیازی به حدس زدن ندارد. ممنون از دقتت. 

این بخش را با اصلاح این مورد و حفظ همان احساساتِ قوی بازنویسی می‌کنم:

***

صدای غرش گنگ و عمیقی از دل آسمان برخاست که با صدای موج‌ها در هم آمیخت. اولین قطره‌های سرد باران، سنگین و درشت، روی شانه‌ها و صورتمان چکید. سیاوش با عجله قفل در ویلا را چرخاند و هر دو به داخل پناه بردیم.

فضای آشنای داخل ویلا خنک و ساکت بود. نور ملایم آباژور روشن بود و همه‌چیز همان‌طور مرتب سر جایش قرار داشت. با بسته‌شدن در، تمام صداهای بیرون قطع شد و سکوت سنگین‌تری بین ما حاکم شد. هنوز خیس از باران و خسته از راه، روی سرامیک‌های سرد ایستاده بودم. احساس می‌کردم سنگینی تمام اتفاقات و تنش‌های امشب روی شانه‌هایم آوار شده است.

با صدایی که به سختی از گلویم خارج می‌شد گفتم:
ـ من... می‌خوام یه دوش بگیرم. تمام بدنم پر از شنه و خسته‌ام.

سرم را بلند نکردم که نگاهش را ببینم. فقط سر تکان دادنش را از گوشه‌ی چشمم دیدم. به سمت در اتاقم به راه افتادم تا لباس‌هایم را عوض کنم، اما صدای درآوردن کلید از قفل و بعد، تقه‌ی گذاشتن آن روی میز کنسولِ کنار در، متوقفم کرد.

برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. سیاوش کلید ویلا را روی میز گذاشته بود و دستش روی دستگیره‌ی در بود تا دوباره به دلِ آن باران سیل‌آسا برگردد.

با ناباوری گفتم:
ـ داری کجا می‌ری تو این بارون؟

نگاهش را از در گرفت و به من دوخت. چشم‌هایش در نور کم سالن، عمیق و غیرقابل نفوذ اما پر از یک مراقبتِ پنهان بود.
ـ می‌رم توی حیاط، زیر سایه‌بون ایوان. باید چند تا تلفن بزنم.

نگاهم بین او و کلید روی میز چرخید:
ـ ولی... کلید...

به کلید اشاره کرد و با همان لحن آرام و محکم ادامه داد:
ـ در رو از داخل قفل کن. با خیال راحت دوش بگیر و استراحت کن. من همین‌جا توی حیاط منتظر می‌مونم تا کارت تموم بشه.

و بعد، قبل از اینکه فرصت اعتراضی داشته باشم یا بگویم که در این هوای طوفانی سرما می‌خورد، در را باز کرد و خودش را به آغوش تاریکی و باران سپرد. در پشت سرش بسته شد و من ماندم و صدای برخورد بی‌امان قطرات باران به شیشه‌ها.

به سمت میز رفتم و کلید سرد و سنگین ویلا را در دستانم گرفتم. سردی فلز در تضاد با گرمای عجیبی بود که ناگهان در قلبم پیچید. او بعد از آن همه خشم، حسادت و کنترل‌گری در ساحل، حالا کلید امنیتم را به دست خودم سپرده بود و خودش زیر باران ایستاده بود تا من برای چند دقیقه هم که شده، بدون هیچ سایه و فشاری احساس آرامش کنم. 

لبخند کمرنگی روی لب‌هایم نشست. این حرکت کوچک و بی‌صدا، خیلی بیشتر از تمام کلمات پرسروصدای امشب برایم معنا داشت. این همان سیاوشی بود که در اعماق وجودش پنهانش می‌کرد؛ مردی که بلد بود در اوج قدرت و غرور، این‌طور بی‌ریا به تو حس امنیت بدهد.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت231#

 

 

در را از داخل قفل کردم و به سمت اتاقم رفتم. دوش آب گرم، شن‌ها و خستگی را از تنم شست، اما فکر رفتار عجیب سیاوش و تنش‌های امشب یک لحظه هم رهایم نمی‌کرد. سریع لباس‌های راحتی پوشیدم و موهایم را بستم.

به سالن آمدم، قفل در را باز کردم و او را دیدم که زیر باران تند ایوان خیسِ آب شده بود. بی‌اختیار گفتم:
ـ دیوونه شدی سیاوش؟! چرا نرفتی زیر سایه‌بون؟ تمام لباست خیس شده!

سیاوش داخل آمد، در را بست و در حالی که آب از موهایش می‌چکید، نفس عمیقی کشید:
ـ باد تند بود، سایه‌بون فایده‌ای نداشت. ولش کن، تو بهتری؟

ـ من خوبم ولی تو داری می‌لرزی! لباست رو دربیار تا حوله بیارم برات.

ـ نیازی نیست هایرون، خودم برمی‌دارم.

ـ سیاوش! لجبازی نکن لطفاً.

سریع رفتم و حوله‌ای تمیز از کمد برداشتم. وقتی برگشتم، پیراهن خیسش را درآورده و روی صندلی انداخته بود. با دیدن بالاتنه‌ی ورزیده و برهنه‌اش که قطرات آب هنوز روی پوستش می‌درخشید، ناگهان هُرم گرمایی به گونه‌هایم دوید. حرارت صورتم بالا رفت و حس کردم لپ‌هایم مثل آتش سرخ شده‌اند. هول شدم و به سرعت نگاهم را به طرف دیگری دزدیدم تا متوجه این تغییر ناگهانی نشود. با همان نگاهِ دزدیده‌شده و دستپاچگی، حوله را جلویش گرفتم:

ـ بـ... بگیرش... موهات رو خشک کن تا سرما نخوردی.

حوله را گرفت و روی سرش انداخت:
ـ ممنون.

کمی کتری را آب کردم و روی شعله‌ی گاز گذاشتم تا دستپاچگی‌ام پشت کاری پنهان شود. نگاهم را از اندام برهنه‌اش دزدیدم و در حالی که به سمت اتاقم پا تند می‌کردم، آرام گفتم:
ـ آب رو گذاشتم... تا آب جوش بیاد می‌رم داخل اتاقم تا تو هم راحت لباس بپوشی.

سیاوش حوله را کمی از روی موهایش کنار زد، نگاه عمیقش را به سرخی صورتم دوخت و پوزخند کم‌رنگی زد:
ـ باشه... فرار نکن، فقط چند دقیقه طول می‌کشه.

از جمله‌ی «فرار نکن» و لحن خاصش، حرارت دوباره به گونه‌هایم دوید و خجالت تمام جانم را گرفت. با عجله وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم. تکیه‌ام را به چوبِ سرد در دادم و نفسِ حبس‌شده‌ام را با صدایی لرزان آزاد کردم. قلبم چنان توی سینه‌ام می‌کوبید که انگار مسافتی طولانی را دویده بودم. 

 

آهسته به سمت تخت رفتم و روی لبه‌اش نشستم. نگاهم به فضای خالی میز کنار تخت افتاد و یک‌باره یاد آرمان افتادم؛ به اینکه قطعاً تا الان بارها و بارها شماره‌ام را گرفته و با بوق‌های ممتد یا پیام خاموش بودن مواجه شده است. حتماً تا الان هزار جور فکر و خیال به سرش زده بود و دلواپسم می‌شد... اما چاره چه بود؟ گوشیم حالا در قعر خلیج، میان موج‌های طوفانی دفن شده بود و من فرسنگ‌ها دورتر از خانه، بدون هیچ راه ارتباطی گیر افتاده بودم. سنگینی عذاب وجدان روی دلم نشست، اما کاری از دستم برنمی‌آمد.

 

چند دقیقه‌ای توی سیاهیِ همین افکار غرق بودم که صدای قُل‌قُلِ ممتد کتری، سکوت ویلا را شکست. 

 

از جا بلند شدم، دستی به لباسم کشیدم و پاورچین از اتاق بیرون آمدم تا چای را دم کنم. نگاهم ناخودآگاه سمت سالن چرخید؛ سیاوش روی کاناپه‌ی بزرگ دراز کشیده بود. تیشرت طوسیِ تیره‌ای پوشیده بود، اما هنوز خط خستگی و رد سرمای باران در تنش مانده بود. آن‌قدر از فشار اتفاقات امشب و آن طوفان بی‌رحم تحلیل رفته بود که بی‌صدا خوابش برده بود؛ بازویش روی چشم‌هایش افتاده بود و نفس‌های عمیق و منظمی می‌کشید. چهره‌اش در خواب دیگر آن نقاب سرد و نفوذناپذیرِ «مهندس رادمنش» را نداشت؛ آرام‌تر و شکسته‌تر به نظر می‌رسید.

 

سعی کردم کمترین صدایی تولید نکنم. با قدم‌هایی محتاط به آشپزخانه رفتم، شعله را پایین کشیدم و چای را داخل فلاسکِ کوچکِ روی کانتر دم کردم تا عطر ملایمش در فضای آشپزخانه بپیچد. کارم که تمام شد، کلید چراغ سالن را زدم و خاموشش کردم؛ فقط نور ضعیف و کهرباییِ آباژور گوشه‌ی سالن باقی ماند که سایه‌های کشیده‌ای روی دیوار می‌انداخت. 

 

هوای خنک کولر گازی با رطوبت باران قاطی شده بود و سالن سرمای ریزی داشت. دلم نیامد به همان حال رهایش کنم؛ به اتاقم برگشتم، پتوی ژله‌ای نرم و گرمم را از روی تخت برداشتم و دوباره به سالن برگشتم. 

 

آرام و پاورچین نزدیکش شدم. جلویش زانو زدم و با نهایت احتیاط، پتو را از پایین روی تنش کشیدم و خواستم آن را تا روی شانه‌هایش بالا بیاورم که در همان لحظه، پلک‌هایش لرزید. انگار حتی در خواب هم حواسش به ذره‌ای حرکت در اطرافش بود.

 

چشم‌های سیاوش به آرامی باز شد. رگه‌های قرمزی و لایه‌ای از خواب‌آلودگیِ سنگین، عمق نگاه تیره‌اش را گرفته بود. برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد؛ نگاهی که نه خشم داشت و نه غرور، فقط یک خستگیِ مفرط و بی‌پناهیِ عریان بود.

 

حس کردم معذب شده‌ام و مرز نامرئی بینمان را شکسته‌ام. دستپاچه دستم را از روی لبه‌ی پتو پس کشیدم، از جا بلند شدم و خواستم راهم را کج کنم و به اتاقم پناه ببرم که صدای بم، خسته و خواب‌آلودش، سکوت اتاق را لرزاند و قدم‌هایم را قفل کرد:

 

ـ هایرون... 

 

متوقف شدم. به نیم‌رخش نگاه کردم. سرش هنوز روی کوسن بود و چشم‌های نیمه‌بازش در نور آباژور برق می‌زد. لب‌هایش به سختی تکان خورد:

 

ـ میشه امشب رو اینجا بشینی؟... بالاسرِ من؟

 

صدایش تمنایی داشت که تا به حال از غرور رادمنش نشنیده بودم؛ انگار با هر واژه، تکه‌ای از سپرهای دفاعی‌اش فرو می‌ریخت و مردی را نشانم می‌داد که میان کابوس‌ها و سنگینی افکارش، تنها حضور مرا برای آرامش التماس می‌کرد.

پاهایم دیگر توان رفتن نداشتند. حقیقت این بود که انگار خودم هم در اعماق دلم دوست داشتم در هوایی نفس بکشم که سیاوش در آن نفس می‌کشید؛ نزدیکش، زیر همین سقف، جایی که سایه‌ی محافظتش هنوز روی تنم سنگینی می‌کرد.

 

بی‌صدا برگشتم و روی مبل تک‌نفره‌ی کناری‌اش، دقیقاً جایی که نگاهم به صورتش می‌افتاد، نشستم. زانوهایم را در آغوش گرفتم و به تکیه‌گاه مبل تکیه دادم. سیاوش وقتی دید نرفتم و سر جایش ماندم، انگار باری سنگین از روی سینه‌اش برداشته شد؛ نفس عمیقی کشید و آرام چشم‌هایش را روی هم گذاشت و دوباره به خواب رفت.

 

سکوت شب جزیره با صدای ملایم بارانی که حالا نرم‌تر به شیشه‌ها می‌خورد، پر شده بود. نگاهم در آن نور کهربایی و نیمه‌تاریک سالن به فرداشب کشیده شد؛ فردا شب یلدا بود. بلندترین شب سال، شبی که همیشه خانه‌ی پدری‌ام با خنده‌های هانا و محبت‌های گرم «عسل‌بابا» و مادر پر از سر و صدا می‌شد، و حالا من کیلومترها دورتر، در این ویلای کوچک و باران‌خورده، کنار مردی نشسته بودم که تمام معادلات زندگی‌ام را به هم ریخته بود.

 

چشم از فکر و خیال برداشتم و به سیاوش دوختم. چهره‌اش در خواب، آرام و بی‌اندازه جذاب بود. خبری از اخم‌های سنگین و نگاه‌های تیز و کنترل‌گر «مهندس رادمنش» نبود؛ خطوط صورت مردانه‌اش در آرامش خواب رها شده بودند. ته‌ریش مشکی و مرتبش روی خط فک تراشیده‌اش سایه انداخته بود و چشم و ابروی مشکی و پرپشتش، همراه با مژه‌های بلند و تاب‌داری که روی گونه‌هایش سایه می‌انداختند، او را حسابی جذاب‌تر و گیراتر از همیشه کرده بود.

 

نگاه کردن به او در این آرامش بی‌دفاع، حس عجیبی توی دلم می‌انداخت؛ ترکیبی از ترس، کشش و احترامی ناخواسته. دستم را زیر چانه‌ام زدم و در همان حال که به بالا و پایین رفتن منظم سینه‌اش و خطوط چهره‌اش نگاه می‌کردم، ناخودآگاه لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایم نشست؛ انگار میان این همه طوفان، همین که بالای سرش نشسته بودم، برای هر دوی ما امن‌ترین جای جهان بود.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت232#

 

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. باران بیرون آرام گرفته بود و فقط صدای چیک‌چیکِ یکنواختِ قطره‌ها از ناودان شنیده می‌شد. پلک‌هایم سنگین شده بودند و سرم را به پشتی مبل تکیه داده بودم، اما هنوز بین خواب و بیداری معلق بودم که صدای نفس‌های بریده و ناآرام سیاوش سکوت سالن را شکست.

چشم‌هایم را باز کردم. 

سیاوش روی کاناپه پیچ‌وتاب می‌خورد. پتو از روی سینه‌اش کنار رفته بود و رگ‌های گردنش به وضوح برجسته شده بودند. دست‌هایش را مشت کرده بود و پیشانی‌اش از عرق سرد برق می‌زد. لب‌هایش تندتند و بی‌صدا تکان می‌خوردند، انگار در اعماق یک سیاهیِ خفه‌کننده دست‌وپا می‌زد.

آهسته از روی مبل بلند شدم و چند قدم جلو رفتم. با صدایی آرام گفتم:
ـ سیاوش؟... سیاوش، بیداری؟

جوابی نداد. ناگهان با لحنی خفه و دردناک زمزمه کرد:
ـ نه... فرید... دستم بهش نرسید... نرو...

قلبم هری ریخت. اسم فرید را با چنان دردی از ته حنجره‌اش بیرون داد که تمام بدنم مورمور شد. عذاب وجدانِ قدیمی و زخم کهنه‌اش دوباره در خواب به جانش افتاده بود. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و قفسه‌ی سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌شد.

طاقت نیاوردم. کنار کاناپه روی دو زانو نشستم. دستم را با تردید جلو بردم و روی بازوی داغ و منقبض‌شده‌اش گذاشتم:
ـ سیاوش... آروم باش. کابوس می‌بینی... سیاوش!

به محض اینکه پوستم با بدنش تماس پیدا کرد، دست آزادش با سرعتی باورنکردنی مچ دست مرا چنگ زد. چنان محکم و غافلگیرکننده مچم را گرفت که نفسم بند آمد. چشم‌هایش نیمه‌باز شدند، اما تیره و مات بودند؛ هنوز در مرز باریک بین واقعیت و کابوس گیر کرده بود.

دست مرا از روی بازویش پایین کشید و بی‌اختیار روی سینه‌اش، درست روی ضربانِ تند و بی‌قرار قلبش فشرد. گرمای تنش از پشت پوست دستم حس می‌شد.

با صدایی لرزان و دورگه، جوری که انگار داشت از غرق شدن نجات پیدا می‌کرد، نجوا کرد:
ـ نرو... نذار همه‌چی خراب بشه...

انگشتانش قفل مچ دستم بود و سرمای دستم روی سینه‌ی تب‌دارش حس می‌شد. برای یک لحظه ترسیدم، اما نگاهِ بی‌دفاع و تمنای تلخ درون صدایش تمام ترسم را شست و برد. با دست دیگرم، با ملایمتی که خودم هم از وجودش تعجب می‌کردم، آرام پیشانی نمدارش را لمس کردم و موهای سیاهی را که به پیشانی‌اش چسبیده بود، کنار زدم.

ـ هیچی نیست... من اینجام سیاوش. آروم باش، همه‌چی تموم شده.

صدایم انگار مثل آبی روی آتشِ وجودش نشست. پلک‌های سنگینش دوباره روی هم افتادند. رگ‌های منقبض‌شده‌ی گردن و فکش کم‌کم شل شدند، اما پنجه‌اش روی دستم باز نشد. دست مرا همان‌طور روی قفسه‌ی سینه‌اش محکم نگه داشته بود؛ مثل پناهگاهی که در میان طوفان به آن چنگ زده باشد.

روی زمین، درست کنار کاناپه‌اش نشسته بودم و صدای تپش‌های قلبش زیر کف دستم آرام‌تر و منظم‌تر می‌شد. در آن سکوت نیمه‌شب، به صورت آرام‌گرفته‌اش نگاه کردم. مهندس رادمنشِ مغرور، مقتدر و تسلیم‌ناپذیر، حالا مثل پسربچه‌ای زخم‌خورده، آرامشش را از لمس دستان من می‌گرفت... و من نمی‌توانستم دستم را از روی قلبش پس بکشم.

چند دقیقه همان‌طور روی زمینِ سرد، کنار کاناپه نشسته بودم. گرمای تنش از کف دستم رد می‌شد و تا عمق رگ‌هایم می‌رفت. ضربان قلبش که لحظاتی پیش مثل طبل جنگی می‌کوبید، حالا به ریتمی آرام و سنگین برگشته بود. پنجه‌اش روی مچ دستم دیگر سفت نبود، اما انگشت‌های بلند و مردانه‌اش هنوز دور دستم قفل شده بودند، انگار ناخودآگاهش می‌دانست اگر رهایم کند، دوباره میان کابوس‌ها غرق می‌شود.

 

با دست دیگرم پتو را تا روی سینه‌اش بالا کشیدم. زانوهایم از نشستن روی سرامیک کرخت شده بود، سرم را آرام به لبه‌ی کاناپه تکیه دادم. همان‌طور که نفس‌های منظم و عمیقش را می‌شنیدم، خستگیِ امشب روی پلک‌هایم سنگینی کرد و نفهمیدم کِی چشمانم روی هم افتادند.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت233#

سیاوش

***

 

سوزش ضعیف چشمانم با اولین پرتوهای کم‌جانِ صبحگاهیِ جزیره شروع شد. باران قطع شده بود و بوی خاک باران‌خورده و رطوبت دریا از لای درزهای پنجره توی سالن حس می‌شد. سرم سنگین بود؛ سنگین از کابوس تکراری و سیاهیِ آن جاده‌ی لعنتی که سال‌ها مثل باتلاق نفسم را می‌گرفت.

 

اما این بار... خفگی نبود. 

 

دست راستم حسِ عجیبی داشت. یک نرمی و گرمای آرامش‌بخش درست روی سینه‌ام حس می‌شد. چشم‌هایم را آهسته باز کردم. 

 

نگاهم پایین کشیده شد؛ دست چپم دور مچ ظریف هایرون قفل بود و دست کوچک او روی قفسه‌ی سینه‌ام، دقیقاً روی قلبم آرام گرفته بود. خودش کنار کاناپه، روی زمین سر خورده بود و سرش به لبه‌ی تشک تکیه داشت. موهای تیره‌اش بی‌نظم روی گونه‌ها و صورت معصومش ریخته بود و در خوابی عمیق نفس می‌کشید.

 

تکه‌ای از اتفاقات دیشب مثل رعد در ذهنم درخشید؛ کابوس... تقلا کردنم... لمس خنک دست‌هایش... و آن صدای آرام که وسط جهنم در گوشم نجوا کرد: *«من اینجام سیاوش... آروم باش.»*

 

نفس در سینه‌ام حبس شد. نگاهش کردم. چطور این دختر توانسته بود در اوج آن خشم و تنفر و دلخوری‌هایی که دیشب با خرد کردن گوشیش برایش ساخته بودم، باز هم مرهمِ روی کابوس‌های من باشد؟ 

 

آهسته، طوری که تکان نخورد، انگشتانم را از دور مچش شل کردم. دستش سر خورد و روی کاناپه افتاد. از روی زمین افتاده بود و تنش روی سرامیک یخ می‌زد. بی‌اختیار نیم‌خیز شدم. خم شدم و دستم را آرام زیر زانوها و شانه‌اش بردم و با یک حرکت ملایم او را در آغوش کشیدم. سبُک بود، مثل یک پر. در خواب اخم ریزی کرد و صورتش ناخودآگاه در گودی گردنم فرو رفت. عطر شامپوی ملایمش با بوی صبحگاهیِ ویلا قاطی شد و قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید.

 

او را روی کاناپه‌ی گرم و نرم گذاشتم، پتو را کاملاً رویش کشیدم و تا زیر گلویش بالا آوردم. 

 

چند ثانیه بالای سرش ایستادم. نگاهم روی مژه‌های بلند و صورت بی‌دفاعش ماند. زمزمه کردم:

ـ نمی‌ذارم کسی آرامشت رو به هم بزنه... حتی اگه اون آدم خودم باشم.

 

به سمت اتاقم رفتم تا دوش بگیرم. باید امروز همه چیز را برایش جبران می‌کردم؛ گوشی جدیدش وتک‌تک خطاهایی که دیشب ناخواسته مرتکب شده بودم.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت234#

 

 

از حمام که بیرون آمدم، بوی چای تازه‌دم فضای ویلا را پر کرده بود. با حوله‌ی کوچکی رطوبت موهایم را می‌گرفتم که وارد سالن شدم. برخلاف تصورم که فکر می‌کردم هنوز در خواب عمیقی باشد، بیدار شده بود. 

موهایش را پشت سرش جمع کرده بود و با آرامشِ خاصی داشت پیش‌دستی‌ها، پنیر و گردو را روی میز کوچک آشپزخانه می‌چید. با شنیدن صدای قدم‌هایم به سمتم چرخید. ردِ کمرنگی از خستگی دیشب هنوز در چشم‌هایش بود، اما لبخند محوی روی لبش نشست. 

حوله را روی مبل انداختم، صندلی را عقب کشیدم و پشت میز نشستم: 
ـ صبح بخیر.

فنجان چای را مقابلم گذاشت و روبه‌رویم نشست:
ـ صبح بخیر. بیدار شدم دیدم جام رو عوض کردی و روی مبلم... ممنون. 

لپ‌تاپم را که روی صندلی کناری گذاشته بودم، برداشتم و جلوی دستش روی میز قرار دادم:
ـ من باید برم بیرون، چند تا کارِ عقب‌افتاده هست که باید بهشون برسم. امروز زحمت کارهای شرکت با توئه. مرجان چند تا فایل فرستاده که منتظر تأیید نهایی منه. پسورد سیستم رو می‌دونی؛ چک کن و جواب ایمیل‌ها رو بده.

هایرون نگاهی به لپ‌تاپ انداخت، اما دستش به سمتش نرفت. مکثی کرد و خیره شد به چشم‌هایم. انگار اصلاً حرف‌های کاری‌ام را نشنیده بود. با لحنی که پر از نگرانیِ پنهان بود، پرسید:
ـ خودت خوبی؟... دیشب خیلی بی‌قرار بودی سیاوش. خواب می‌دیدی... کابوس بود. 

عضلات فکم ناخودآگاه منقبض شد. نمی‌خواستم درباره‌ی دیشب، درباره‌ی فرید و آن تاریکیِ خفه‌کننده‌ای که در خواب به جانم افتاده بود حرف بزنم. نگاهم را به فنجان چای دوختم و خودم را به نشنیدن زدم. با لحنی خشک و کاملاً جدی گفتم:
ـ حواست به قراردادهای جدید هم باشه. بندهای مالی رو دوباره با دقت بخون، نمی‌خوام هیچ اشتباهی پیش بیاد.

هایرون نفس عمیقی کشید. متوجه شد که دارم طفره می‌روم، برای همین پافشاری نکرد، اما بحث را عوض کرد:
ـ باشه، انجامشون می‌دم. ولی... خانواده‌ام چی؟ از دیشب که اون‌طور یهویی تماسم قطع شد، حتماً تا الان هزار جور فکر و خیال کردن. ممکنه نگران بشن.

بدون اینکه حرفی بزنم، دست بردم توی جیب کتم که روی صندلی آویزان بود. گوشی‌ام را درآوردم، قفلش را باز کردم و روی میز، به سمتش سُر دادم.
ـ بگیر. فقط به مادرت زنگ بزن و بگو حالت خوبه.

چشم‌هایش برق زد. گوشی را برداشت و سریع شماره‌ی خانه‌شان را گرفت. صدای بوق که قطع شد، صدای ضعیف اما پر از اضطرابِ مادرش در سکوتِ ویلا پیچید. 

هایرون با لحنی آرام‌بخش گفت:
ـ سلام مامان... آره عزیزم، من خوبم. نگران نباش.یلدای شماهم مبارک باشه، دلم براتون تنگ شده، اره یادش بخیر

صدا از پشت خط تندتر شد. هایرون نیم‌نگاهی به من انداخت و برای اینکه روی کار دیشب من سرپوش بگذارد، گفت:
ـ نه، اتفاقی نیفتاده. دیشب کنار ساحل بودیم، پام سر خورد گوشیم افتاد تو آب، سوخت... آره، می‌دونم یهویی قطع شد. 

مادرش چیزی گفت که باعث شد هایرون دوباره نگاهم کند، این بار با کمی تردید جواب داد:
ـ آره مامان جان، می‌دونم. به آرمان بگو نگران نباشه، من حالم خوبه. بهش سلام برسون... خداحافظ.

تماس را قطع کرد. شنیدن اسم آن مرد کافی بود تا دوباره یادِ همان پسر مزاحم بیفتم و دندان‌هایم روی هم سابیده شود. همان پسری که باعث و بانیِ پرتاب شدن گوشی‌اش به دریا بود. اما سعی کردم خشمی که در رگ‌هایم می‌دوید را کنترل کنم. گوشی را از روی میز برداشتم و داخل جیبم سر دادم. از جا بلند شدم:
ـ من دیگه می‌رم. در رو از پشت قفل کن.

هایرون هم از پشت میز بلند شد و چند قدم همراهم تا دم در آمد. درست قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشم، صدایش متوقفم کرد:
ـ سیاوش؟

برگشتم و نگاهش کردم. با لحنی نرم و نگاهی که پر از انتظار بود گفت:
ـ کارهات رو که کردی، امشب زود بیا خونه... آخه امشب شب یلداست. 

جا خوردم. اصلاً حواسم به تقویم و تاریخ نبود و نمی‌دانستم امشب شب یلداست. اما نگذاشتم تعجبم در صورتم نمایان شود. سرم را تکان دادم:
ـ باشه. زود برمی‌گردم.

از ویلا بیرون زدم و پشت فرمان جگوار نشستم. استارت زدم و در حالی که ماشین با غرشی نرم روشن می‌شد، پوزخندی زدم. حالا مسیرم مشخص‌تر بود. اول از همه باید به سمت یک موبایل‌فروشی می‌رفتم؛ باید یک گوشی و سیم‌کارت جدید برایش می‌خریدم تا دسترسیِ آن پسر برای همیشه قطع شود. و بعد... باید فکری برای امشب می‌کردم. حالا که شب یلدا بود، نمی‌گذاشتم این شب را در این ویلای کوچک، بدون هیچ خاطره‌ی خوبی سر کند.

 

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت235#

 

از ویلا بیرون زدم. هوای خنک و مرطوب کیش به صورتم خورد. به سمت جگوار نقره‌ای‌ام رفتم، در را باز کردم و پشت فرمان نشستم. با زدن دکمه‌ی استارت، صدای غرش موتور ماشین توی محوطه‌ی ساکت ویلای شماره هفده پیچید. 

پایم را روی پدال گاز فشار دادم و وارد خیابان‌های نسبتاً خلوت جزیره شدم. هدفم کاملاً مشخص بود. باید هرچه زودتر یک گوشی و سیم‌کارت جدید برای هایرون می‌گرفتم. نمی‌خواستم هیچ راه ارتباطیِ لعنتی‌ای برای تماس‌های وقت و بی‌وقتِ اون پسر باقی بماند که بخواهد دوباره آرامش او و اعصاب مرا به هم بریزد. دیشب به اندازه کافی به خاطر همان تماس‌ها تا مرز جنون رفته بودم. حالا باید کارم را جبران می‌کردم، اما به روش خودم.

جلوی یکی از مجتمع‌های تجاری بزرگ کیش ترمز کردم. ماشین را پارک کردم و وارد پاساژ شدم. مستقیم به سمت یکی از نمایندگی‌های معتبر موبایل رفتم. 

فروشنده با دیدن من از پشت میز بلند شد و با احترام پرسید:
ـ خوش اومدین، می‌تونم کمکتون کنم؟

با لحنی جدی و قاطع گفتم:
ـ یه گوشی آخرین مدل می‌خوام. بهترین چیزی که الان موجود دارین. با یه خط جدید.

فروشنده چند جعبه را روی پیشخوان شیشه‌ای گذاشت و شروع کرد به توضیح دادن درباره مدل‌ها:
ـ این مدل رو بهتون پیشنهاد می‌دم. رنگ‌بندی کاملی هم داریم؛ مشکی، سفید، نقره‌ای...

نگاهم را روی جعبه‌ها چرخاندم تا اینکه چشمم روی یک رنگ خاص متوقف شد. به جعبه‌ای که کمی آن‌طرف‌تر بود اشاره کردم و پرسیدم:
ـ اون چه رنگیه؟ 

فروشنده جعبه را جلو کشید و درش را باز کرد تا خود گوشی را نشانم دهد:
ـ این رنگ خیلی خاصیه قربان. قرمز آلبالویی. خیلی پرطرفداره و جلوه‌ی زیبایی داره. 

نگاهم روی رنگ آلبالویی گوشی ثابت ماند. ناخودآگاه یاد فراری آلبالویی‌ام افتادم. همان ماشینی که می‌دانستم هایرون چقدر رنگش را دوست داشت و همیشه با یک تحسین پنهان در چشم‌هایش به آن نگاه می‌کرد. گرفتن این رنگ می‌توانست کمی از تلخیِ اتفاق دیشب کم کند.

بدون تردید کارت بانکی‌ام را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم:
ـ همینو می‌برم. سیم‌کارت رو هم همین الان روش فعال کنید. 

فروشنده سریع کارت را کشید و مشغول کار شد:
ـ حتماً. الان فاکتور و سیم‌کارتتون رو آماده می‌کنم.

در حالی که منتظر بودم کارش تمام شود، خیالم راحت‌تر شده بود. با این خط جدید، دست اون مردِ مزاحم برای همیشه از زندگیِ کاری و شخصیِ هایرون کوتاه می‌شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت236#

 

جعبه‌ی گوشی را در جیب کتم گذاشتم و ماشین را روشن کردم. قبل از اینکه به ویلا برگردم، باید به دفتر پروژه‌ی کیش سر می‌زدم. این سفر کاری یک قرارداد مهم با سرمایه‌گذارهای مجتمع تفریحی جزیره  بودکه بایدبه نحواحسن انجام میشد، قراردادی داشتیم که باید امروز نهایی می‌شد. 

 

جلوی ساختمان شیشه‌ای دفتر پارک کردم. وارد شرکت که شدم، منشی با دیدنم سریع از جا بلند شد:

ـ سلام مهندس رادمنش. خوش اومدین. آقای صدرا نیم ساعت پیش از تهران تماس گرفتن و پیگیر قرارداد بودن.

ـ سلام. به صدرا اطلاع بده که من اینجام و کارها داره انجام می‌شه. آقایان تو اتاق جلسه‌ن؟

ـ بله قربان، منتظر شمان.

 

بدون معطلی وارد اتاق جلسه شدم. سه نفر از نماینده‌های سرمایه‌گذار دور میز نشسته بودند. بعد از سلام و احوال‌پرسی‌های معمول، صندلی‌ام را عقب کشیدم و مستقیم رفتم سر اصل مطلب:

ـ خب آقایون، بندهای نهایی قرارداد رو دیشب براتون ایمیل کردم. تغییری تو تصمیم و درصد سود شرکت رادمنش ایجاد نمی‌شه. اگر موافقید امضا کنیم، اگر نه وقت همدیگه رو نگیریم.

 

یکی از آن‌ها با خنده دستپاچه‌ای گفت:

ـ مهندس رادمنش، شما تو کار همیشه همین‌قدر قاطع و عجول هستین! ما بندها رو بررسی کردیم. فقط در مورد زمان‌بندی تحویل فاز دوم...

حرفش را قطع کردم:

ـ زمان‌بندی همون چیزیه که نوشته شده. حتی یک روز تأخیر هم از طرف تیم من قابل قبول نیست و متقابلاً از طرف شما هم تأخیر در تزریق بودجه رو نمی‌پذیرم. 

 

مرد نگاهی به همکارانش انداخت. در نهایت خودکار را برداشتند و قرارداد امضا شد. پوشه را بستم و از جا بلند شدم:

ـ خسته نباشید. نسخه‌ی شما رو منشی تحویل می‌ده. 

 

از اتاق جلسه بیرون آمدم و به سمت اتاق کارم در انتهای راهرو رفتم. پشت میز نشستم که ناگهان گوشی‌ام زنگ خورد. به صفحه‌ی نمایش نگاه کردم؛ شماره‌ای ناشناس بود. هیچ نام و نشانی نداشت. 

 

فکر کردم شاید یکی از پیمانکارها یا خط جدید دفتر تهران باشد. تماس را وصل کردم:

ـ بله؟ رادمنش هستم.

 

هیچ صدایی نیامد. فقط سکوت بود. 

صدای ضعیف خش‌خش و نفس کشیدنی نامنظم و سنگین از پشت خط می‌آمد.

گوشی را بیشتر به گوشم فشردم و با اخم گفتم:

ـ بفرمایید؟ صداتون نمیاد.

 

باز هم هیچ جوابی نیامد. سکوتِ پشت خط، از جنس قطع بودن ارتباط نبود. انگار کسی آن‌طرف خط ایستاده بود و داشت با دقت گوش می‌داد. 

کلافه شدم و لحنم تند و رعب‌آور شد:

ـ کی هستی؟ اگر حرف نمی‌زنی قطع می‌کنم!

 

فقط صدای یک نفس عمیق شنیده شد و بعد... تماس با یک کلیک قطع شد. بوق ممتد توی گوشم پیچید. گوشی را پایین آوردم و به صفحه‌اش خیره شدم. 

 

دوباره شماره را گرفتم، اما اپراتور پیغام داد که دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. دستم روی لبه‌ی میز مشت شد. دلشوره مثل خوره به جانم افتاد. اولین اسمی که در ذهنم پررنگ شد، فرید بود. شماره‌اش را گرفتم. بوق‌های ممتد خورد، اما هیچ جوابی نیامد. بار دوم و سوم هم رد تماس و بی‌پاسخ ماندن خط بود. 

 

دندان‌هایم را روی هم ساییدم و فوراً شماره‌ی نیکویی را گرفتم. بعد از دو بوق جواب داد:

ـ الو، سلام مهندس رادمنش.

ـ سلام نیکویی. عمارت چه خبره؟ همه چی مرتبه؟

ـ بله آقا، اینجا همه چی آرومه ومشکلی پیش نیومده.

ـ فرید کجاست؟ دیدیش؟

ـ نه قربان،ازخدمه سراغش گرفتم خبری نبود. 

ـ باشه. حواست به همه چی باشه نیکویی. هر حرکتی دیدی فوراً بهم خبر بده.

ـ چشم مهندس، خیالتون راحت باشه.

 

تماس را قطع کردم و این بار بی‌معطلی شماره‌ی پرتویی را گرفتم. پرتویی سریع جواب داد:

ـ جانم آقا؟

ـ پرتویی، کجایی؟ خبری از فرید داری؟ کارهای انبار و محموله‌ها چطور پیش رفت؟

پرتویی صدایش را پایین آورد و با احتیاط گفت:

ـ راستش مهندس، دیشب رایان و آدم‌هاش کلی عتیقه جابه‌جا کردن.

نفسم حبس شد. با تندی پرسیدم:

ـ خب؟ فرید چی؟

پرتویی مکثی کرد و با لحنی نگران گفت:

ـ جسارتاً آقا... فرید هم دیشب بین اون‌ها بود. با رایان دیده شده.

 

خون در رگ‌هایم به جوش آمد. چشمانم را بستم و دست آزادم را محکم به میز کوبیدم. فرید دوباره داشت وارد بازی‌های کثیف رایان می‌شد؛ همان باتلاقی که بارها سعی کرده بودم از آن بیرون بکشمش.باتلاقی که منوبه هلاکت رسانده بود

ـ مطمئنی پرتویی؟

ـ بله قربان، با چشم‌های خودم دیدم. ردشون رو دارم می‌زنم.

ـ حواست به تک‌تک قدم‌هاشون باشه. هر جا رفتن و هر غلطی کردن به من گزارش می‌دی. فهمیدی؟

ـ اطاعت آقا.

 

گوشی را روی میز پرت کردم. عصبانیت و کلافگی گلویم را فشار می‌داد. برای اینکه افکارم به مرز انفجار نرسد و نتوانم جلوی این حجم از خشم را بگیرم، چند پرونده‌ی سنگین محاسباتی و نقشه‌های فاز اجرایی را باز کردم و جلوی خودم گذاشتم. خودکار را برداشتم و شروع به بازبینی خط به خط ارقام و نقشه‌ها کردم. سعی کردم تمام تمرکزم را روی اعداد، نمودارها و اصلاحات فنی بگذارم تا سرم از فکر به فرید، تماس ناشناس و بازی‌های اطرافم خالی شود. 

 

آن‌قدر غرق در حساب‌وکتاب، کشیدن خطوط و کلنجار رفتن با نقشه‌ها شدم که به کلی متوجه گذر دقایق نشدم و زمان کاملاً از دستم در رفت.

ویرایش شده توسط بهاره شیرین سخن
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...