bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان #پارت201# هیچ احساسی نسبت به ترلان نداشتم جز یک احساس ترحم تلخ و سنگین. دستهایش هنوز دور بازوهایم پیچیده بود و گرمای ناخوشایند نفسهایش روی سینهام سنگینی میکرد. سعی کردم با ملایمت اما محکم از خودم جدایش کنم. نگاهم را از صورت غرق در اشکش دزدیدم و زیر لب، آرام اما قاطع گفتم: ـ ما با هم حرف زدیم... فکر کردم همهچیز تموم شده ترلان. ترلان اینبار با شدت گریه و اشکی که خط سیاه آرایشش را روی گونههایش پخش میکرد، دستهایش را بالا برد و میان هقهق گفت: ـ اشتباه نکن سیاوش... من هنوزم رو حرفم هستم! این همه راه نیومدم که دوباره همون حرفا رو بزنم! با تعجب و سردرگمی نگاهش کردم. اخمهایم بیشتر در هم گره خورد: ـ پس چی؟ برای چی اومدی؟! ترلان پشتش را به من کرد. شانههای باریکش زیر فشار بغض بالا و پایین میشدند. بریدهبریده، میان هقهق و فینفینِ دماغِ عملکرده و گرفتهاش گفت: ـ اومدم به تو پناه بیارم... چون تموم حیثیتم رو بعد از تو از دست دادم! پوزخند تلخی روی لبانم نشست. میخواستم بگویم آن مهمانیِ مسخرهی نامزدی و آبروریزیاش مقصرش خودت بودی، اما هنوز کلمهای از دهانم خارج نشده بود که دهان باز کرد؛ حرفی زد که تمام بدنم را خشک کرد... خون در رگهایم منجمد شد. یخ زدم. ـ فرید به من تجاوز کرده سیاوش... من دیگه باکره نیستم! میفهمی؟! حس کردم بمبی درست وسط سرم منفجر شد. دنیا دور سرم چرخید. باور حرفهایش برایم ناممکن بود؛ در همان نقطهی بهت و ناباوری، مغزم از کار افتاده بود. فریاد زدم: ـ چی داری میگی؟! این یه دروغِ محضه! با شدتِ اشک و هقهق به سمتم برگشت. چشمانش سرخ و وحشتزده بود. جیغ کشید: ـ چرا سیاوش؟! چرا دروغه؟! چون فرید داداشته و من دخترخالهتم؟! چون من یه دختر بیدفاعم؟! خونم به جوش آمد. صدایم اوج گرفت و سالن را لرزاند: ـ چوووون فرید رو میشناسم! چون اون دوستت داره! اینبار نعرههای ترلان در دل تاریکیِ ویلا تبدیل به جیغی ممتد و هیستریک شد: ـ نه سیاوش، تو فرید رو نمیشناسی! منم خامِ همین حرفاش شدم... بعد رفتنت و رها کردنت با خیال راحت این بلا رو سرم آورد! حسابی داغون شدم. درونم آشوبی به پا بود. مدام به خودم نهیب میزدم که دروغ میگوید؛ این هم یکی از همان نقشههای پلید و کثیف است تا با عذاب کشیدنم، رنجم بدهد. اما همزمان احساس گناهِ وحشتناکی مثل خوره به جانم افتاده بود. تمام معادلههای ذهنم در کسری از ثانیه به هم ریخت. دیدن ترلان در آن حالوروز نکبتبار، بدتر عصبیام میکرد. ترلان روی دو زانو روی سرامیکهای سرد سالن افتاد. با چنگ زدن به شلوارش ادامه داد: ـ یک روز که حالم بد بود... از رفتنِ تو... درست قبل از روزی که چاقو بخوره رفتم پیشش. مست بود... باهاش درددل کردم، ولی اون... بهم حمله کرد! صدایش مثل خنجر در گوشم فرو میرفت. دیگر نتوانستم تحمل کنم. فریادم تمام دیوارهای سالن را به لرزه درآورد: ـ بســـــــــهههههههه! نمیخوام بشنوم! با حالتی جنونآمیز، در حالی که نفس کم آورده بودم، برگشتم تا از آن خانهی جهنمی بیرون بزنم؛ اما صدایش از پشت سر برای چند لحظه متوقفم کرد: ـ توروخدا وایسا سیاوش... نذار فرید بفهمه بهت چیزی گفتم! گفته اگه به کسی بگم یه بلایی سر خودش میاره... فقط هرازگاهی بهم سر بزن، تو منو با این حال تنها نذار! پاهایم سنگین شده بود، اما حتی برنگشتم نگاهش کنم. مغزم در آستانهی انفجار بود. شانههایم دیگر تحمل بار این همه مصیبت و مشکلات آوارشده را نداشت. از آن ویلای نفرینشدهی ترلان بیرون زدم و سوار ماشین شدم. از دست همه داغون بودم؛ از فرید، از شیدا، از رایان، از راشد... و حتی از ترلان و بازیهای تمامنشدنیاش. سرم را به فرمان فشردم. ناگهان میان آن همه تاریکی و سیاهی، چهرهی معصوم و نگران هایرون جلوی چشمانم نقش بست. سریع نگاهی به ساعت انداختم؛ از هشت شب گذشته بود. دلشورهای ناگهانی به جانم چنگ انداخت. با خودم گفتم: «الان تو اون ویلای غریب، تنهاست و حتماً میترسه...» بیمعطلی پام را روی پدال گاز فشار دادم. جگوار زوزه کشید و خیابانهای تاریک را شکافت، در حالی که کلمه به کلمهی اعترافاتِ زهرآگین ترلان مثل مته در سرم تکرار میشد... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) #پارت202# پایم بیامان روی پدال گاز فشرده میشد و جگوار نقرهای، تاریکی و سکوت جادهی ساحلی جزیره را میشکافت. باد شرجی به شیشهها میخورد، اما درون کابین، سکوتی کرکننده حاکم بود؛ سکوتی که در آن، تکتک کلمات مسموم ترلان مثل ترکش در سرم منفجر میشد: «فرید... تجاوز... حیثیتم...» دستهایم روی چرم فرمان سفید شده بود و رگهای شقیقهام با ریتمی تند و دردناک میزدند. به ورودی شهرک ساحلی رسیدم. پیش از آنکه حتی بوق بزنم یا به نزدیکیِ گیت اصلی برسم، نگهبانِ شهرک با دیدن نور چراغهای جگوار و شناختن ماشین، سریع از اتاقک شیشهای بیرون آمد و با ریموت، درِ بزرگ و سنگین محوطه را به رویم باز کرد. با تکان دادن سر و دست به احترام من ایستاد. بیهیچ مکثی از میان نردههای ورودی رد شدم و وارد محوطهی سنگفرش و خلوت شهرک شدم؛ جایی که ردیف ویلاهای لوکس زیر نور زرد چراغهای پایهکوتاه باغچهها غرق در سکوت بودند. مسیر فرعی را پیچیدم تا به ویلای شماره ۱۷ رسیدم؛ دیوارهای بلند با نردههای سفید آهنی و دربی که پشت آن، حیاطی سنگین و خلوت انتظارم را میکشید. ماشین را جلوی ویلا پارک و موتور را خاموش کردم. چند لحظه همانطور پشت فرمان نشستم؛ چشمانم را بستم و سعی کردم طوفان درونم را مهار کنم. با سری که از هجوم این حجم از خیانت، نفرت و رازهای کثیف در آستانهی انفجار بود، پیاده شدم. قدمهایم روی سنگفرشهای حیاط صدا داد. کلید را در قفل انداختم، دو دور چرخاندم و درب ورودی سالن را باز کردم. به محض ورود، انگار وارد دنیای دیگری شدم. عطر گرم، اصیل و وسوسهانگیز برنج زعفرانی همراه با بوی مرغ سرخشده و ترش و شیرینِ ملایم زرشک، فضای خنک و بستهی سالن را پر کرده بود. این رایحهی خانگی و زنده، مثل یک شوک ناگهانی به استقبالم آمد؛ عطری که با لجنزار افکارم و فضای نفرینشدهی ویلای ترلان فرسنگها فاصله داشت و ناخودآگاه سنگینی هوای سینهام را شکست. قدمهایم آرامتر شد و بیاختیار به سمت آشپزخانه کشیده شدم. پشت میز کوچک ناهارخوریِ چوبی، هایرون نشسته بود. دستهایش را زیر چانهاش زده و با لباسی ساده و شال حریری که روی سرش انداخته بود، غرق در افکار خودش به نقطهای خیره مانده بود. این شال حریرِ ظریف و حیای همیشگی و بیآلایش هایرون چیزی بود که همیشه در عمق جانم مینشست و عجیب از آن خوشم میآمد. روی میز، دیس خالی، قابلمههای هنوز بسته روی اجاق و بشقابهای دستنخورده به وضوح نشان میداد که با وجود گذشتن ساعت از هشت شب، لب به چیزی نزده و تمام این مدت منتظر نشسته تا من برگردم. دیدن این صحنه—اینکه کسی در دل این جزیرهی غریب و میان این همه دشمنی و آشوب، اینطور چشم به در دوخته و برایم صبر کرده—تکان عجیبی به دلم داد. برای چند ثانیه تمام دردهایم رنگ باخت. با تمام حالِ بد، سردرد وحشتناک و امواج منفیِ توی مغزم، تصمیم گرفتم هرچه سیاهی است را بیرونِ این خانه جا بگذارم و ذهنم را فقط به همین میز ساده و کوچک و این لحظه بسپارم. هایرون به محض اینکه صدای پایم را شنید، سرش را بالا آورد. چشمانش برقی زد، اما انگار نه انگار که ساعتها در اضطراب، تنهایی و این قفسِ جدید منتظر مانده باشد، گوشهی شال حریرش را مرتب کرد و خیلی سریع و با خونسردیِ ساختگی از پشت صندلی بلند شد. دستهایش را به آرامی به لباسش کشید و با لحنی کاملاً عادی گفت: ـ اِ... اومدی سیاوش؟ بشین تا غذارو بکشم. چند قدم جلو رفتم و نگاهم را به چهرهاش دوختم. خستگی و دلخوری پنهانی در عمق نگاهش موج میزد. با صدایی که سعی داشتم نرم و کنترلشده باشد، پرسیدم: ـ مگه شام نخوردی؟ هایرون در قابلمه را برداشت، کفگیر را در دست گرفت و در حالی که با طمانینه دیس پلو را پر میکرد، بیتفاوت شانهای بالا انداخت: ـ تو این قفسِ تنگ نمیشه تنهایی نفس کشید، چه برسه به غذا خوردن! بعدشم... هردوتامونم ناهار نخوردیم. نزدیکتر شدم. درست کنار میز ایستادم، سرم را کمی به سمت ظرف غذا خم کردم، پلکهایم را بستم و با یک دمِ عمیق و طولانی، عطر دلنشین زرشکپلو را به عمق ریههای خسته و تیرهام کشیدم؛ انگار میخواستم خاکستر حرفهای ترلان را از وجودم بیرون برانم. هایرون کفگیر به دست، با تعجب و ابروهایی که در هم کشیده شده بود به این حرکتِ من نگاه کرد و با تردید پرسید: ـ از این بو بدت میاد؟! چشمهایم را باز کردم، گوشهی لبم کش آمد و با لحنی آمیخته به تمسخر و خستگی گفتم: ـ من فکر میکردم باهوشی... بنظرت آدم بوی بد رو اینطوری استشمام میکنه؟! هایرون از این متلک حرصی شد؛ با همان اخمِ تخس و لبهای ورچیدهای که همیشه قند در دلم آب میکرد، تابی به سرش داد و گفت: ـ چه بدونم! تو تمام حرکات و رفتارات با بقیه فرق میکنه... یه آدم ناشناختهای هستی که هیچکس کشفت نکرده! جملهاش مثل جرقهای در سکوت آشپزخانه نشست. «یه آدم ناشناختهای که هیچکس کشفت نکرده...» یک حس غریب، گرم و ناگهانی تمام رگهایم را پر کرد. بیاختیار ماتم برد. سکوت سنگینی میانمان افتاد و من، بیآنکه کلمهای بگویم یا پلک بزنم، مستقیماً به عمق چشمان درشت و شفاف هایرون خیره شدم؛ چشمهایی که شاید بیشتر از هرکس دیگری در این دنیا، داشتند زخمهای مرا بیصدا میخواندند... ویرایش شده 28 آبان توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان #پارت203# نگاهم در دو گوی براق و شفاف چشمان هایرون گره خورده بود. در میان آن همه تاریکی، خیانت و لجنزاری که ترلان و فرید برایم ساخته بودند، پاکی نگاه این دختر مثل پرتوی نوری بود که ناگهان به قعر سیاهچالی بتابد. در پسِ پردهی پنهان دلم، دلشورهای غریب و ناشناخته مثل ناقوس به صدا درآمد؛ هشداری گنگ و مبهم که هشدار میداد این روزها، این لحظات و این آرامش شکننده شاید همیشگی نباشد. چیزی درون سینهام با تحکمی تلخ نهیب زد: *«سیاوش رادمنش... از همین حالا وقت داری که از بودن با هایرون، لحظه به لحظهاش رو زندگی کنی و غنیمت بشماری... معلوم نیست فردا چه طوفانی در راهه.»* صدای درونم چنان واضح بود که بیاختیار سدی که همیشه دور خودم کشیده بودم، ذرهای ترک برداشت. نگاهم نرمتر از همیشه شد و گره نامرئی پیشانیام باز شد. به آرامی صندلی روبروی هایرون را عقب کشیدم و نشستم. دیس زرشکپلو را به سمتم گرفت و با سلیقه برایم غذا کشید. اولین قاشق را در دهان گذاشتم؛ طعم برنج زعفرانی با عطر کره و ترشی ملس زرشک و مرغی که عالی جا افتاده بود، تمام پرزهای چشاییام را تسلیم کرد. قاشق را آرام در بشقاب گذاشتم، سرم را بالا آوردم و با لحنی که کاملاً از طعنه و کنایههای همیشگی خالی بود، گفتم: ـ فکر نمیکردم زرشکپلو با مرغ رو انقدر خوشمزه درست کنی... دستت درد نکنه. هایرون که قاشقش در هوا معلق مانده بود، یکباره دست از کار کشید. برقی از تعجب همراه با شک و تردید در چشمان درشتش درخشید. سرش را کمی کج کرد، لبهایش را با ناباوری به هم فشرد و با لحنی معترض و مردد گفت: ـ مسخره میکنی؟! یک لحظه با تعجبِ تمام به چهرهاش خیره شدم. باورم نمیشد حتی یک تعریف خالصانه و از تهدل از زبان من هم برایش شبیه دام و طعنه به نظر برسد. ابروهایم بالا پرید و با لحنی که کلافگیِ توأم با دلخوری در آن موج میزد، گفتم: ـ چرا من هر حرفی میزنم، تو فکر میکنی جدی نیستم و دارم مسخرهت میکنم؟! هایرون قاشق را آرام کنار بشقابش گذاشت. دستِ ظریفش به سمت لیوان آب رفت، آن را برداشت و یک جرعهی کوتاه نوشید تا شاید راه گلویش باز شود. سپس لیوان را با طمانینه روی میز برگرداند، نگاه خیرهاش را به عمق چشمانم دوخت و با صدایی آرام اما برنده گفت: ـ چونکه هیچوقت نتونستم تورو بشناسم... کلماتش مثل پتکی در سکوت آشپزخانه فرود آمد. برای چند لحظه، سکوتی سنگین و نفسگیر میانمان حاکم شد. هر دو، بیآنکه کلمهای بگوییم یا حتی پلک بزنیم، به یکدیگر خیره ماندیم؛ نگاههایی عمیق، پرتلاطم و پُر از حرفهای ناگفته. حس عجیبی از استیصال و ناتوانی تمام وجودم را در بر گرفت. از دست خودم، از دست این سیاوش رادمنشِ سرسخت و نفوذناپذیر، عمیقاً دلخور و پشیمان شدم. از اینکه سالها به بهانهی در امان ماندن از گزند گرگهای دور و برم، دیواری ضخیم، بتنی و تسخیرناپذیر دور خودم کشیده بودم؛ دیواری که حالا هایرون را هم پشت آن نگه داشته بود. با خود تلخاندیشیدم: *حداقل هایرون حق داشت...* او حق داشت وقتی هیچ دربی به درون این قلعهی ویران باز نکرده بودم، حتی صادقانهترین کلماتم را هم با سوءظن و تردید بشنود... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) #پارت204# هایرون سکوت سنگینی در فضای آشپزخانه آوار شده بود؛ سکوتی که در آن، تکتک نفسهایمان شمرده میشد. نگاهم در نگاه تیرهاش قفل مانده بود که ناگهان صدای بم و خشدارش، سکوت را شکست: ـ خیلی دوست داری منو بشناسی؟ با شنیدن این سوال، یکباره حال غریب و دستپاچهکنندهای تمام جانم را گرفت. گرما و حرارت سوزانی از گلویم بالا دوید و روی گونههایم نشست؛ طوری که حس میکردم لپهایم از داغی آتش گرفتهاند. قفسهی سینهام با ضرباتی تند و نامنظم بالا و پایین میرفت و قلبم زیر مشت و لگد ضربان سرکشش، بیرحمانه میسوخت. در عمق نگاهش چیزی نشسته بود که برایم کاملاً غریب، تازه و تکاندهنده بود؛ نرمشی ناپیدا که با چهرهی سرد و دستنیافتنی همیشگیاش فرسنگها فاصله داشت. نمیدانستم چه بگویم و از شرم و اضطرابِ آن لحظه، نگاهم را از او دزدیدم. چشمان مشکی، براق و پرنفوذش با دقتی بیرحمانه روی چهرهام میچرخید، گویی کلمه به کلمه افکارم را از روی پلکهای لرزانم میخواند. او همچنان در سکوت و با صبری کشنده منتظر پاسخ من بود. من اما برای فرار از آن نگاه سنگین، قاشقم را برداشتم و بیهدف با دانههای زرشک و برنجِ گوشهی بشقابم بازی کردم. جنگی نابرابر در درونم به پا شده بود؛ عقلم با تحکم فریاد میزد: *«هایرون، بسه! تا همینجاشم زیادهروی کردی... داری ناشیانه و بیاحتیاط پیش میری، جلوتر نرو!»* اما قلبم، این دلِ ناآرام و سرکش، بیتوجه به تمام خط قرمزها به سینهام هجوم آورده بود و التماس میکرد: *«بگو! بگو که چقدر دلت میخواد از بندبندِ وجودش، از تمام رازها و لایههای پنهان این مرد باخبر بشی...»* دیگر نتوانستم تاب بیاورم. دستم از بازی با غذا ایستاد. با طمانینه و در حالی که نفس را در سینهام حبس کرده بودم، سرم را بالا آوردم. نگاهم آرام روی خطوط استخوانی و جذاب صورتش چرخید؛ از فک محکمش گذشت، روی لبهای به هم فشردهاش لغزید و درست روی نگاه منتظر، عمیق و پر از حرفش نشست. دیدن آن چشمها تمام مقاومتم را در یک پلکزدن در هم شکست. بیاختیار شدم، حصار عقلم فرو ریخت و با صدایی که از ته گلویم میآمد اما رگهای از جسارتِ زنانه در آن موج میزد، گفتم: ـ آره... حتی اگه شده برای یک شب! همین یک جمله کافی بود تا سردرگمی، شوک و حالی عجیب در پهنای نگاهش موج بزند. چشمانش برای کسری از ثانیه گشاد شد و قسم میخورم لرزش و تپش بیقرارِ قلبش را از زیر پارچهی پیراهن مشکیِ مردانهاش دیدم. انگار هوا برایش تنگ شده باشد، دست دراز کرد، پارچ بلوری را برداشت و لیوانش را تا نیمه از آب پر کرد. سپس درست مثل کسی که از برزخی خشک و سوزان گذشته باشد، تمام آب را یکنفس سر کشید. لیوان را روی میز گذاشت. تکان ملایمی به تنش داد و این بار با جدیت و ابهتی بینقص نگاهم کرد؛ درست مثل یک مدیرعامل مقتدر و توانمند که میخواهد بزرگترین قرارداد زندگیاش را نهایی کند. به پشتیِ صندلی چوبیاش تکیه زد، چانهاش را کمی بالا گرفت، سرش را به علامت تأیید تکان داد و گفت: ـ باشه... قبوله. از الان یک ساعت زمان میگیریم؛ تو این یک ساعت من «سیاوش رادمنش» نیستم، تو هم «هایرون امیرپناه» نیستی. هر سوالی که تو فکرمونه از هم میپرسیم تا بهتر همدیگه رو بشناسیم... قبوله؟ ویرایش شده شنبه در 09:05 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) #پارت205# ضربان قلبم چنان نامنظم و کوبنده میزد که حس میکردم هوای آشپزخانه برای نفس کشیدنم کافی نیست و اکسیژن کم آوردهام. روبرو شدن و بیپرده حرف زدن با این مردِ تاریک—مردی که مثل سایهای مرموز، سنگین و نفوذناپذیر به درون زندگیام پا گذاشته بود—ترکیبی مسموم و دیوانهکننده از ترس و هیجانی عجیب در بندبند وجودم به راه میانداخت. دستهایم زیر میز کمی یخ کرده بود و واقعاً نمیدانستم برای ورود به این بازیِ پرخطر باید از کجا شروع کنم، اما غرورم اجازه نمیداد جا بزنم. با همان حسِ ناخواسته و قلبی که در سینه بالبال میزد، چشم در چشمش دوختم و گفتم: ـ باشه، حرفی نیست... ولی به شرط اینکه خودت شروع کنی! با شنیدن این شرط، لبخند موذیانه و محوی روی لبانش نشست؛ از آن لبخندهای خاص و کمیابی که نشان میداد از این جسارت و عقبنشینی نکردنم خوشش آمده است. سرش را به علامت رضایت تکان داد و با صدایی بم و آرام گفت: ـ باشه... اوکی. دست از غذا خوردن کشیدم، قاشق و چنگال را کاملاً کنار بشقاب رها کردم، سینهام را صاف کردم و با حالتی محکم و آماده به پشتیِ صندلی تکیه دادم و نگاهم را به دهانش دوختم. سیاوش بیآنکه لبخندش را ادامه دهد، حالتش را کاملاً جدی و رسمی کرد؛ طوری که انگار پشت میز مذاکره نشسته و مشغول مطرح کردن مهمترین مفاد و بندهای یک قرارداد چند میلیون دلاری است. چشمان نافذش را به مردمکهایم دوخت و با طمأنینه پرسید: ـ چه چیزی تو دنیا... خیلی برات باارزشه؟ با شنیدن این سوال، بیدرنگ تصویر خندههای گرم و مهربان مامان و بابا در ذهنم نقش بست؛ گرمای خانهمان، خندههای بیریایشان و امنیت آغوششان در یک پلکزدن از جلوی چشمانم گذشت. درست مثل دختربچهای پرشور که پای تختهی کلاس ایستاده و معلمش از او یک سوال شفاهی پرسیده و او با تمام وجود و ذوق، جواب درست را از حفظ میداند، بدون حتی یک لحظه مکث یا تردید با صدایی رسا و لبریز از اطمینان گفتم: ـ خانوادهام! کلمه هنوز از دهانم بیرون نیامده بود که تغییر محسوسی در نگاهش پدیدار شد. نمیدانم چرا، اما برای لحظهای کوتاه و گذرا، برقی از تحسین و احترامی عمیق را در عمق چشمان مشکی و پر از رازش دیدم؛ برقی که انگار از شنیدن پاسخی تا این حد زلال، پاک و بیریا در دلش درخشیده بود... کمکم حس میکردم یخ میانمان در حال آب شدن است و این فضای گفتوگوی بیواسطه، جرأتم را چند برابر کرده بود. با صراحت کامل و بدون لکنت، نگاهم را به چشمانش دوختم و پرسیدم: ـ تو خودت چی؟ سیاوش ابرویی بالا انداخت و با لحنی خونسرد پرسید: ـ چیِ من چی؟ حرص همیشگی در رگهایم جوشید؛ از اینکه انقدر طفره میرفت و نقش بازی میکرد کلافه شدم. لبهایم را کمی جمع کردم و با همان لحن تخس و حرصیِ همیشگیام گفتم: ـ برای تو چی از همه باارزشتره؟! سیاوش ثانیهای مکث کرد، سرش را آرام بالا گرفت و با صدایی محکم و قاطع گفت: ـ غرورم. با شنیدن کلمهاش، برای لحظهای در جایم خشک شدم و تمام بدنم یخ زد. ناخودآگاه انتظار داشتم بگوید «خانوادهام» یا حداقل بگوید «مادرم»؛ اما غرور؟! این پاسخ درست مثل خودش بود؛ سرد، نفوذناپذیر و بیرحم. پرسیدم: خب اگه مبوه بودی چی بودی؟ یکم فکرکرد_انبه، شایدم انگور _تواگه میوه بودی چی بودی؟ باذوق داشتم توذهنم دنبال میوه میگشتم که سیاوش گفت بزارتامن بگم باتردیدنگاهش کردم که گفت بنظرم اگه تومیوه بودی سیب بودی ازتعبیرش کمی قلقلکی وخجالت زده شدم ولی پرسیدم خب تواگه غذابودی چی بودی؟ سیاوش بانگاهی مطمعن گفت_فسنجان برایم جالب بود، خندیدم وگفتم اع چه جالب: پس برای همون بودکه اونشب فقط یک قاشق ازش خوردی؟ شایدم من خوب درستش نکرده بودم سیاوش طوری که میخواست ازجواب فرارکنه گفت نه خیلی ام خوب بودولی من حالم خوب نبود، خودت اگه غذابودی چی بودی؟! یکهویادغذاهای خوشمزه مامان افتادم، انگاری جواب سوالموگرفتم باذوق گفتم: دولمه، وای که من عاشق دولمه ام باتعجب نگاهم کردانگاری اولین باربوداسم این غذارومیشنید پرسیدم: تابه حال دولمه خوردی _نه، چی هست؟ _یباربرات درست میکنم تاببینی سرشوبه معنی اوکی تکون داد پرسیداگه رنگ بودی چی؟ اووووم، اگه رنگ بودم، اها فهمیدم ابی اسمانی، شایدم فیروزه ای اینبارباجدیت وارومی پرسیدم اگه میتونستی الان پروازکنی کجاروبرای رفتن انتخاب میکردی؟ جنس نگاهش فرق کرد، برای چندثانیه به فکررفت نگاه نافذش رابه نگاهم دوخت_هیچ جا، همین جایی که هستم خوبه دروغ چرا، ازاین جوابش کل بدنم گرم شدانگاری جریان خون تورگ هام به راه افتاده بود، ضربان قلبم شدت پیداکرده بود دوباره پیش دستی کردم: راستی متولدچه ماهی هستی؟ باحاله ای ازتردیددرنگاهش نگاهم کرد_فروردین پرسیدم_چندفروردین بابی میلی گفت20ام حالا نوبت او بود که مهرهاش را حرکت دهد. نگاه پرنفوذش را در نگاهم گره زد و پرسید: خودت چی؟ _بااعتمادبه نفس گفتم 23اردیبهشت _پرسید: ـ از چه چیزی تو دنیا متنفری؟ بدون حتی یک ثانیه معطلی یا فکر کردن، کلمه از دهانم پرید: ـ از دروغ! نگاهش رفتهرفته عمیقتر، تاریکتر و پرمعناتر شد. گویی موجی از خاطرات یا رازهای سنگین در پسِ پلکهایش تکان خورد، اما خیلی زود نقاب کنایهاش را به چهره زد و با لحنی تمسخرآمیز و طعنهدار پرسید: ـ از شنیدنش... یا گفتنش؟ چشمهایم را ریز کردم و چنان چپچپ نگاهش کردم که انگار به جای مدیرعامل مغرور و میلیاردر شرکتمان، بنفشه روبرویم نشسته بود و داشت حرصم میداد! با لحنی قاطع و گزنده گفتم: ـ معلومه... از هردوش! سیاوش دهان باز کرد تا بلافاصله سوال بعدی را شلیک کند، اما من سریعتر از او دست به کار شدم. انگشت اشارهام را در هوا به نشانهی نفی با حرکتی تند تکان دادم و گفتم: ـ او او... نه! تو سوالت رو پرسیدی، حالا دقیقاً نوبت منه. از این حالتِ دستپاچه و دفاعیِ من، ناگهان لبخند پهن و واقعیای روی چهرهاش نشست؛ لبخندی چنان گرم و بیپروا که قسم میخورم برای اولین بار بود آن را روی صورتش میدیدم و برای چند لحظه نفس را در سینهام حبس کرد. سریع به خودم آمدم و در دلم محکم نهیب زدم: *«هایرون! حواست کجاست؟ سعی کن از این زمانت به بهترین شکل استفاده کنی و حیاتیترین سوالها رو بپرسی... نباید وقتت رو با سوالهای پیشپاافتاده هدر بدی!»* نگاهم را مستقیم به چشمان تیرهاش دوختم، نفس عمیقی کشیدم و با لحنی جدی و کنجکاو پرسیدم: ـ چه چیزی ممکنه تو دنیا داغونت کنه؟ تمام هدفم این بود که به پاشنهی آشیل و نقطهضعف بزرگش برسم و بفهمم کجای این برج بلند آسیبپذیر است؛ اما انگار خیلی زود دستم را خواند. نگاهش رنگ احتیاط گرفت و با غروری پولادین گفت: ـ هیچی... هیچی تو این دنیا نمیتونه منو داغون کنه. در دلم پوزخندی زدم و گفتم: *«حرف مفت نزن سیاوشخان! همچین چیزی اصلاً تو این دنیا امکان نداره... باشه، تو نگو، ولی خودم به موقعش ته و توی این نقطهضعف رو درمیارم و پیداش میکنم!»* حالا دوباره نوبت سیاوش بود. در سکوت به چهرهاش نگاه کردم. انگار میخواست چیزی بپرسد؛ سوالی سنگین و سخت که حتی برای خودش هم به زبان آوردنش دشوار بود و میان گفتن و نگفتنش گیر افتاده بود. من اما با نگاهی سِرتق و خیره به او زل زده بودم و یک قدم هم عقب نمینشستم. سیاوش که متوجه پافشاری نگاهم شد، سرش را پایین انداخت، نگاهش را به ظرف غذایش دوخت و با نوک قاشق، به آرامی و با طمأنینه مشغول به هم زدن دانههای برنج شد؛ حرکتی که نشان میداد دارد تکتک کلمات سوال بعدیاش را در ذهنش سبک و سنگین میکند... ویرایش شده دوشنبه در 08:26 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان #پارت206# سیاوش نوک قاشقش را از برنج بیرون کشید و به آرامی روی لبهی بشقاب گذاشت. سرش را بالا آورد و چشمان مشکی و گیرایش را طوری به مردمکهایم دوخت که حس کردم قفسهی سینهام از شدت آن نگاه فشرده شد. گلویش را صاف کرد، مکثی کوتاه کرد و با صدایی بم و لحنی که رگهای نامحسوس از احتیاط و شاید... حسادت در آن پنهان بود، پرسید: ـ تا حالا شده کسی رو تو زندگیت واقعاً دوست داشته باشی؟... جوری که حاضر باشی به خاطرش از همهچیزت بگذری؟ با شنیدن سوالش، برای یک لحظه حس کردم نبضم ایستاد. چرا باید این را میپرسید؟ چه اهمیتی برای مهندس رادمنش داشت که در گذشتهی من کسی بوده یا نه؟ اما وقتی نگاه عمیق و پر از جستوجویش را دیدم، تصمیم گرفتم کاملاً صادق باشم. سرم را بالا گرفتم، گوشهی شال حریرم را روی شانهام مرتب کردم و با لحنی شفاف و بیپروا گفتم: ـ نه... هیچوقت. بنظرم اصلاً عشق وجود نداره! من هیچوقت وقت یا حوصلهی این بازیها و حسهای توخالی رو نداشتم. البته خواستگار هم زیاد داشتم، ولی ریشهی همهشون رو از ته زدم! طوری پروندهشون رو بستم که مامانم همیشه بعد رفتنشون میگه اینا دیگه تا آخر عمرشون شاید پاشون رو تو هیچ جلسهی خواستگاری دیگهای نذارن! سیاوش که با ناباوری و چشمهای گردشده به من نگاه میکرد، با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و پرسید: ـ چرا؟! مگه چیکار کردی با بندگان خدا؟! شیطنتم گل کرد و با آبوتاب شروع کردم به تعریف کردن: ـ یکیشون خیلی ادعای پرستیژ و اتوکشیدگی داشت و هی از اصل و نسبش باد به غبغب میانداخت. وقتی مامانم رفت چایی بیاره، رفتم سمت مبلی که قرار بود بشینه و درست زیر کوسنِ مبلش، یه گلدون فسقلیِ پر از کاکتوسهای تیغتیغی گذاشتم! تا نشست، بنده خدا چنان با جیغ از جا پرید و چسبید به سقف که تا دم درِ کوچه یکنفس دوید و پشت سرش رو هم نگاه نکرد! با تمام شدن این جمله، سیاوش سرش را عقب برد و برای اولین بار در تمام عمرش، صدای خندهی بلند، از تهدل و مردانهاش در فضای خلوت سالن پیچید؛ خندهای چنان پرصدا، بیریا و زنده که زیبایی چهرهاش را چند برابر کرد و خطوط جدی صورتش را کاملاً محو ساخت. چند ثانیهای محو تماشای دندانهای سفید و چشمان پرخندهاش شدم. خندهاش که آرام گرفت، نگاهش دوباره باریک شد. انگار خاطرهای در ذهنش جرقه زده باشد، با تردید و کمی کنایه پرسید: ـ اگه اینطوره، پس چرا اون شب تو کنسرت با اون حال و اونهمه هیجان پیش میرفتی و جیغ میزدی؟ شانهای بالا انداختم و با خونسردی گفتم: ـ اون قضیهش فرق داشت. هانا همیشه از کنسرت ایوانبند و شور و حالش تعریف میکرد، منم با خودم عهد بسته بودم و به خودم قول داده بودم که حتماً یه بار برم و از نزدیک ببینم چطوریه. ربطی به عشق و این حرفا نداشت. سیاوش چند لحظه سکوت کرد. سپس نگاهش لحنی دیگر به خود گرفت؛ جدیتر، متمرکزتر و به وضوح کنجکاو. دستهایش را روی میز به هم قلاب کرد و پرسید: ـ اون پسره تو فیلمی که تو استوریت دیدم... اون چه نسبتی باهات داره؟ با شنیدن این سوال، چشمانم از فرط تعجب گرد شد. در دلم گفتم: *مگه سیاوش استوریهای منو چک میکنه؟! اون کلیپ خانوادگی رو از کجا دیده بود؟* اما سعی کردم به روی خودم نیاورم و خیلی عادی جواب دادم: ـ اون پسرخالهی منه... آرمان تازه ازالمان برگشته هنوز حرفم کاملاً منعقد نشده بود که سیاوش بدون درنگ، با نگاهی تیز و برنده که مستقیماً به عمق چشمانم شلیک میشد، پرسید: ـ تا به حال شده از احساس علاقهاش بهت چیزی بگه؟ با این سوال، درست مثل مجسمهای گچی در جایم خشکم زد. تمام تنم در بهت و شگفتیِ محض فرو رفت. قلبم شروع کرد به کوبیدن. در سرم طوفانی به پا شد و در دلم با گیجیِ تمام فریاد زدم: *«خدای من... این از کجا خبر داره؟! چجوری شده که این جریان و حسِ اون رو فهمیده؟!»* سیاوش همچنان با نگاهی تیره و منتظر، چشم به دهان ماتماندهام دوخته بود... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) #پارت207# چند ثانیهای مات و مبهوت به چشمان تیرهاش زل زدم. آب دهانم را به سختی قورت دادم تا تپشهای نامنظم قلبم را مهار کنم. آخر این مرد چطور از چیزی که حتی به صمیمیترین دوستانم هم نگفته بودم سر درآورده بود؟! نگاهم را کمی پایین کشیدم، با لبهی آستینم بازی کردم و سعی کردم صدام هیچ لرزشی نداشته باشد: ـ راستش... قبلاً یهبار مطرح کرده بود. ولی من همون موقع آب پاکی رو ریختم روی دستش و جوابش کردم و رفت پی کارش. اهل این حرفا نبودم و نیستم... کمی مکث کردم. اخم محوی میان ابروهایم نشست، سرم را بالا آوردم و با کنجکاوی و شکی که نمیتوانستم پنهانش کنم زل زدم در چشمهایش: ـ حالا تو چرا اصلاً این سوالو پرسیدی؟! از کجا فهمیدی؟! سیاوش بیآنکه نگاهش را بدزدد، فقط خیلی خونسرد و با طمأنینه شانهای بالا انداخت، عضلات فکش شل شد و با لحنی کاملاً بیتفاوت و سرسری گفت: ـ هیچی... همینجوری. همینجوری؟! محال بود آدمی مثل سیاوش رادمنش حرکتی را «همینجوری» انجام دهد! هنوز دهانش نیمهباز بود و معلوم بود میخواهد سوال بعدیاش را شلیک کند، اما زرنگی کردم و فوراً دستم را بالا آوردم و پیشدستی کردم: ـ اِ... صبر کن ببینم! نوبت منه سیاوش! اونم نه فقط یکی، بلکه دوتا! تو دو تا سوال پشتسرهم پیچوندی و پرسیدی، الان نوبت منه. لبخند کمرنگ و محوی گوشهی لب سیاوش جا خوش کرد. قاشقش را برداشت، دوباره مشغول خوردن شد و با همان طمأنینهی مردانهاش گفت: ـ خب... بپرس. نفسی عمیق کشیدم. تمام جسارتم را جمع کردم؛ وقتش رسیده بود چیزی را بپرسم که از روز اول مثل یک علامت سوال بزرگ وسط سرم رژه میرفت. به جلو خم شدم، آرنجهایم را روی لبهی میز گذاشتم و با صراحت تمام گفتم: ـ نوبت منه... چرا برای نامزدیت با ترلان، منو معرفی کردی؟... چرا برای فرار از ترلان، دست گذاشتی روی من؟ بین اینهمه دختر شیک، اتوکشیده و رنگارنگ که دورت میچرخن، چرا منو آوردی وسط این بازیِ خطرناک؟ سیاوش با شنیدن اسم ترلان و صراحت سوالم، اصلاً جا نخورد. قاشقش را به آرامی کنار بشقاب گذاشت، به پشتیِ صندلی تکیه زد و نگاهش آرام اما به طرز غریبی خالص شد. چند ثانیهای نگاهم کرد، گویی کلماتش را با وسواس خاصی از عمق فکرش بیرون میکشید. بعد با همان لحن سنگین و کلماتی که نشان از حقیقتِ محض داشت، گفت: ـ چون تو با همهشون فرق داشتی هایرون... اون دخترا همهشون دنبال پول، جایگاه و اسمِ رادمنش بودن؛ نگاشون پر از طمع، حسابکتاب و نقشهکشی بود. ولی تو... نه نگات طمع داشت، نه برات پول اهمیت داشت. از روز اول تخس و جسور بودی، جلوی من وامیایستادی و از همه مهمتر... پاک بودی. من به یک آدم واقعی نیاز داشتم، نه یک ماسک متحرک. حرفهایش مثل شرارههای آتش به پوستم خورد و داغیِ عجیبی به گونههایم دوید. قلبم بیقرار به قفسهی سینهام کوبید. این اعتراف چنان صریح و بیپرده بود که برای چند لحظه نگاهم روی خطوط محکم چهرهاش قفل ماند. سیاوش که متوجه سنگینی جو و شرمِ پنهانم شده بود، خیلی ماهرانه ورق را برگرداند. لبخند کجی زد، یک ابرویش را بالا انداخت و پرسید: ـ حالا بگو ببینم... اولین باری که تو شرکت منو دیدی، واقعاً پیش خودت چی فکر کردی؟ یاد آن روز افتادم؛ اخمهای وحشتناک، کتوشلوار بینقص و آن نگاه از بالا به پایینش. ترسم ریخت و با همان لحن تخس و بامزهی همیشگیام، لب ورچیدم و گفتم: ـ راستشو بگم؟! پیش خودم فکر کردم یه آدم ازخودراضی، فوقالعاده بداخلاق و متکبر هستی که فکر میکنه چون مهندس رادمنشه، کل دنیا نوکرشن و باید جلوش سر خم کنن! با شنیدن توصیف بیتعارفم، سیاوش سرش را کمی عقب برد و اینبار صدای خندهی بلند، از تهدل و مردانهاش در فضای خلوت خانه پیچید؛ خندهای چنان پرصدا و بیریا که تمام ابهت همیشگیاش را در گرما و جذابیت حل کرد و دندانهای سفید و چشمان روشنش را به رخ کشید. خندهاش که کمکم فروکش کرد و سکوت دوباره میانمان نشست، به چشمانش خیره شدم. نوبت به آخرین سوال رسیده بود؛ سوالی که سرنوشت این بازیِ حقیقت را تعیین میکرد... ویرایش شده 28 آبان توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) #پارت208# سیاوش دستش را بالا آورد، آستین پیراهنش کمی عقب رفت و به صفحهی ساعت مچی استیل و گرانقیمتش نگاه کرد. لبخند محوی که هنوز از خندهی چند لحظه پیش روی لبانش مانده بود، لحنش را نرمتر از همیشه کرده بود. نگاهش را به چشمانم دوخت و با صدایی بم و آرام گفت: ـ خب... هایرونخانم! فقط سه دقیقه از اون یک ساعت وقت مونده تا آخرین سوالت رو بپرسی. باورم نمیشد عقربهها با این سرعت روی مدار زمان دویده باشند. آن یک ساعت مثل برق و باد گذشته بود و از همهچیز عجیبتر، لحن سیاوش بود؛ از آن «خانم» گفتنِ باوقار و آرامَش ته دلم یهجوری شد... یک حس قلقلکمانند و ناشناخته که تمام تنم را گرم کرد. سیاوش رادمنشِ همیشه اخمو و نفوذناپذیر، امشب واقعاً مهربان، بینقاب و خواستنی شده بود. فقط یک سوال در تاریکخانهی ذهنم مانده بود؛ سوالی که مثل یک راز سر به مهر، از همان روزهای اول کنجکاویام را به آتش کشیده بود و اسمش مدام در گوشم زنگ میزد. تردید را کنار گذاشتم، نگاهم را مستقیم به مردمکهای تیرهاش دوختم و با صراحتی بیپروا، کلمهای را که نباید، پرتاب کردم: ـ «شیدا» کیه؟! به محض ادای این اسم، گویی زمان در ویلا متوقف شد. لبخند روی لبهای سیاوش در کسری از ثانیه خشکید. در یک چشم بر هم زدن، تعجبِ عمیق و بهتزدهای روی صورتش نشست که خیلی زود جایش را به غضبی کور، تاریک و سهمگین داد. انگار خنجری نامرئی درست به میان زخمی کهنه و عفونی خورده باشد؛ خطوط چهرهاش به شدت در هم رفت، پرههای بینیاش از خشم لرزید و با صدایی ناباور و شوکهشده پرسید: ـ چرا این سوالو پرسیدی؟! تو... تو این اسمو از کجا شنیدی؟! ترسیدم اما عقب ننشستم. نگاهم را در چشمان برافروختهاش قفل کردم و با صدایی که سعی میکردم نلرزد، حقیقت را گفتم: ـ اون شبِ مستی... وقتی حالت دست خودت نبود، این اسمو از زبانت شنیدم. شنیدن این جمله مثل تیر خلاص بود. کاملاً پیدا بود که از سوالم و برملا شدن رازش چقدر جا خورده و تمام دیوارهایش فرو ریخته است. آن فضای صمیمی و خندههای چند دقیقه پیش، مثل یک حباب نازک در برابر این اسم ترکید و خاکستر شد. حرکاتش در یک لحظه عصبی، ناآرام و به شدت کلافه شد. دستهایش را مشت کرد و فکش طوری منقبض شد که رگهای گردنش بیرون زد. با این حال، در عمق وجودم پشیمان نبودم؛ این همان سوال طلایی و گره کوری بود که مدتها بود دلم میخواست راز پشتش را از زبان خودش بشنوم. سیاوش بیآنکه توضیح دیگری بدهد، صندلی را با صدای ناهنجاری به عقب هل داد و با حرکتی تند از پشت میز بلند شد. انگار پوسته و نقابِ یخیاش دوباره روی صورتش کشیده شد و به همان قالب سرد، مغرور و دستنیافتنی همیشگیاش برگشت. حتی نگاهش را از من دزدید تا آشفتگی چشمانش را نبینم. با صدایی که به طرز دردناکی کنترلشده، خشک و بیروح بود، رو به من گفت: ـ ممنون بابت شام... محکم وشمرده پرسیدم: ازچی داری فرارمیکنی؟ ازمن یاخودت سرجایش ایستاد، انگاری خون توی رگ هاش منجمدشده بود، زیرلب اروم ولی محکم غرید: ازگذشته ای که به زندگیم سایه انداخته و بلافاصله بدون هیچ درنگی پشتش را به من کرد تا با گامهای بلند و سریع به سمت پلهها و اتاقش برود. دیدن این فرار و فروپاشی ناگهانی، قلبم را به تپش انداخت. چه گذشته ای که سیاوش رااینهمه بهم میریخت، نتوانستم سکوت کنم؛ بیاختیار از جا بلند شدم، دستم را به لبهی میز گرفتم و با صدایی که میان تمنا و تعجب میلرزید، صدایش زدم: ـ سیاوش!... ولی جواب سوال آخرم موند! سیاوش همانطور که پشتش به من بود، در میانهی راه برای یک ثانیه در جایش متوقف شد. قامت بلند و استوارش از سنگینیِ کلماتی که در گلویش حبس شده بود اندکی لرزید. بدون اینکه حتی سرش را برگرداند یا نگاهم کند، در همان حالت با صدایی خفه، بم و لرزان زیر لب گفت: ـ نمیخوام تورو واردتاریکی زندگیم کنم،جوابی براش ندارم... شببخیر. و قبل از اینکه فرصت کنم نفس بکشم، صدای قدمهای شتابزدهاش روی پارکتها پیچید و پشت درِ بستهی اتاق ناپدید شد؛ رفت و من را با هزاران سوالِ بیجواب، میز نیمهکاره و معمای زنی به نام شیدا در سکوت سنگین خانه تنها گذاشت... ویرایش شده شنبه در 09:27 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در 28 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 آبان (ویرایش شده) #پارت209# به جای خالیِ سیاوش روی صندلی روبهرو خیره ماندم. هنوز بشقاب نیمهکاره، لیوان آب و دستمال مچاله شدهاش آنجا بود، اما خودش رفته بود. یک لحظه تمام وجودم پر از ندامت شد و در دل گفتم: *«کاش نمیپرسیدم... کاش اون اسم لعنتی رو به زبون نمیآوردم...»* چقدر نبودنش به چشم میآمد، چقدر جای خالیاش سنگین، گزنده و بیش از حد معلوم بود! انگار با رفتن او، تمام هوای گرم و زنده از فضای خانه کشیده شده بود. یک دلگرفتگیِ پنهان و سنگین مثل بختک روی قفسهی سینهام افتاد؛ حسی داغ، مبهم و ناشناخته که درست از وسط قلبم زبانه میکشید و گلویم را میسوزاند. چرا حالم اینطور دگرگون شده بود؟ مدام تصویر چهرهاش پیش چشمانم جان میگرفت؛ همان خندههای از تهدل و مردانهاش که برای چند لحظه آن چشمهای مغرور را روشن کرده بود و حالا با یک سوال نابجا، جایش را به غضب و انجمادی دردناک داده بود. تداعی آن خندهها و تضادش با نگاه خشمگین و فراریِ آخرش، جانم را به آتش میکشید. با دستهایی که اندکی میلرزید، شروع به جمع کردن ظرفها کردم. صدای برخورد قاشق و چنگالها در سکوت کرکنندهی سالن مثل ناقوس عزا صدا میکرد. ظرفها را به آشپزخانه بردم و شیر آب را باز کردم. کف صابون روی بشقابها سر میخورد و با هر قطره آبی که پایین میریخت، حس میکردم حجم بغضی گلوگیر و سنگین درون سینهام بزرگتر میشود؛ بغضی که راه نفسم را بند آورده بود و هر لحظه احساس میکردم میخواهد منفجر شود. دستم را به لبهی سینک گرفتم، سرم را پایین انداختم و با حرص به خودم نهیب زدم: ـ چت شده هایرون؟! چته آخه دختر؟! جدیداً چقدر اشکت دمِ مشکت شده! مگه کیه؟ اصلاً به تو چه ربطی داره که شیدا کی بود یا اون چرا ناراحت شد؟! مگه قرار نبود فقط یه بازی باشه؟ مگه قرار نبود قوی بمونی؟! اما حقیقت این بود که عقلم حریف این آشوبِ تازه متولد شده نمیشد. قلبم برای این مرد، برای زخمهای ناشناختهاش و برای این سردرگمیِ برزخی بیتابی میکرد. حس میکردم میان زمین و آسمان معلقم و اگر کاری نکنم، همین امشب زیر بار این دلشورهها و افکار متلاطم خفه میشوم. شیر آب را بستم، دستهایم را با حوله خشک کردم و از آشپزخانه بیرون آمدم. در این حال آشفته و برزخی، تنها یک پناهگاه وجود داشت؛ تنها یک جا بود که میتوانستم این دلتنگی و غوغای درون سینهام را بیپروا و بدون ماسک روی دایره بریزم. به سمت اتاقم رفتم، وضو گرفتم و چادر نماز سفیدم را روی سرم انداختم. سجاده را رو به قبله پهن کردم، دستهایم را بالا آوردم و با تمام درماندگیام نیت کردم: دو رکعت نماز؛ نمازی برای آرامش این دلِ ناآرام و کمک گرفتن از خدایی که بهتر از هر کسی میدانست در این دل چه طوفانی به پا شده است... ویرایش شده 28 آبان توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در شنبه در 22:04 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 22:04 (ویرایش شده) #پارت210# سجاده را تا زدم و با وسواسی که از آرامشِ پس از نماز نشأت میگرفت، گوشهی اتاق روی صندلی گذاشتم. با اینکه هنوز تهِ دلم از آن واکنش تند و عصبیِ سیاوش سر میز شام میسوخت و کلافه بودم، اما این خلوتِ چند دقیقهای مثل همیشه آبی روی آتشِ تشویشهایم ریخته بود. به سمت چمدان کوچکم که گوشهی اتاق باز مانده بود رفتم. دستم را میان لباسها بردم و اول از همه، انگشتانم دور شیء آشنا و ظریفی حلقه شد؛ **«گوی شیشهای شبهای پاریس»**. همان هدیهی عزیزی که دایی بهتازگی برایم فرستاده بود. آن را با احتیاط بیرون کشیدم و روی پاتختیِ چوبی کنار تخت گذاشتم. تماشای برج ایفل مینیاتوری با آن جزئیات فلزیاش که زیر دانههای برف مصنوعی و نور ملایمِ درون گوی پنهان شده بود، همیشه به من حس امنیت و پناهگاهی دور از هیاهو میداد. نفس عمیقی کشیدم و لباس خواب راحتیام را بیرون آوردم؛ یک بلوز و شلوار نخیِ گشاد و خنک با طرح خرسهای کوچک و بامزه. این لباسِ بچگانه و راحت، فرسنگها با آن ظاهر شیک، رسمی و اتوکشیدهای که باید در طول روز کنار «مهندس رادمنش» حفظ میکردم فاصله داشت؛ اما در این ساعت از شب، پشت درهای بسته، فقط میخواستم خودم باشم: هایرونِ بینقاب. گیرهی سرم را باز کردم. انبوه موهای بلندم با رهاییِ لذتبخشی روی شانهها و کمرم ریخت. سرمای ملایم اسپیلت اتاق به پوستم میخورد و حس خوبی داشت. خودم را روی تشک نرم تخت رها کردم و پلکهایم را بستم. سکوت در فضای کوچک و فشردهی ویلا خیمه زده بود. همهچیز در رخوتی سنگین فرو رفته بود و چشمانم تازه داشت به تاریکی و خواب عادت میکرد که صدایی مبهم و گنگ، چنگ به سکوتِ خانه انداخت. پلکهایم از هم پرید. غلت زدم و در تاریکی گوش تیز کردم. صدا از اتاق روبهرویی میآمد؛ اتاق سیاوش. فاصلهی کمِ اتاقها در این ویلای نقلی و درِ نیمهبازِ اتاقش باعث میشد کوچکترین صدایی به وضوح در راهرو بپیچد. در ابتدا فقط صدای نفسهای بریدهبریده و سنگین بود، مثل کسی که در حال دویدن است؛ اما خیلی زود این صدا جای خودش را به نالههایی خفه، بم و به شدت دردناک داد. قلبم هری ریخت. صدا طوری بود که انگار کسی داشت او را در خواب خفه میکرد یا زیر آواری سنگین گیر افتاده بود. ترس و هولی ناگهانی مثل زهر در رگهایم دوید. در آن لحظهی پرالتهاب، اصلاً به این فکر نکردم که با این لباس خواب خرسیِ گشاد و موهای پریشانی که دور صورتم ریخته، چه شکلی هستم. با پای برهنه از تخت پایین پریدم، سرمای سرامیکهای کف اتاق را زیر پاهایم حس کردم و سراسیمه به سمت اتاقش دویدم. از لای درِ نیمهباز به داخل سرک کشیدم. نور ضعیف و نقرهایرنگ ماه از لای پردهی حریر به داخل میتابید و دقیقاً روی تخت افتاده بود. صحنهای که دیدم، میخکوبم کرد. سیاوش میان ملافههای درهمپیچیده دست و پا میزد. سرش را با بیقراری و کلافگی روی بالشت به چپ و راست میچرخاند و دستهای بزرگ و مردانهاش ملحفه را چنان چنگ زده بود که در همان نور کم هم میشد سفیدیِ بند انگشتانش را دید. قطرات درشتِ عرقِ سرد روی پیشانی، شقیقهها و گودی گردنش نشسته بود و زیر نور ماه میدرخشید. سینهاش با سرعت و شدتی ترسناک بالا و پایین میرفت و میان نالههای گنگش، کلماتی نامفهوم و بریدهبریده از میان لبهای خشکیدهاش بیرون میریخت. آن مردِ مغرور، آن کوه یخِ غیرقابل نفوذ که تا چند ساعت پیش با تحکم و خشم با من حرف میزد، حالا در چنگال کابوسی تاریک به اسارت درآمده بود و به بیدفاعترین و شکنندهترین شکل ممکن تقلا میکرد. بدون معطلی جلو دویدم و کنار لبهی تختش روی زمین زانو زدم. بوی تلخ عطر همیشگیاش حالا با بوی عرق و التهابِ تبگونهای قاطی شده بود. دستم را با احتیاط روی بازوی لخت، داغ و عرقکردهاش گذاشتم: «سیاوش... آقا سیاوش؟ بیدار شید!» تکان شدیدی خورد، اما پلکهایش از هم باز نشد. نالهاش رنگ استیصال و التماس گرفت. هولکرده، دستم را روی شانهی پهنش گذاشتم و محکمتر تکانش دادم: «سیاوش! داری خواب میبینی... چشماتو باز کن! بیدار شو!» ناگهان با یک نفس عمیق، بلند و صدادار—مثل غریقی که پس از دقایقِ طولانی از زیر آب بیرون کشیده شده باشد—چشمهایش را باز کرد. نگاهش در ثانیههای اول تاریک، وحشتزده، گنگ و کاملاً بیگانه بود. در یک حرکت سریع، خشن و کاملاً غریزی، مچ دستم را که روی شانهاش بود چنان محکم گرفت که استخوانهایم به هم فشرده شد. چنگش آنقدر قدرتمند و ناگهانی بود که آخِ خفهای از گلویم پرید و صورتم از درد جمع شد. چشمهای سرخ، خسته و مبهوتش روی صورتم قفل شد. سینهاش به شدت خسخس میکرد و هوای اتاق را به داخل ریههایش میکشید. چند ثانیهی طولانی و نفسگیر طول کشید؛ ثانیههایی که فقط صدای نفسهای تندِ هر دوی ما در اتاق به گوش میرسید، تا بالاخره مردمکهای لرزانش روی اجزای صورتم متمرکز شدند و هشیاری به چشمانش برگشت. فشار انگشتانِ یخزدهاش دور مچِ دردمندم شل شد. دستم را رها کرد و با کلافگیِ عمیقی، هر دو دستش را روی صورت خیس از عرقش کشید و موهایش را به عقب راند. با صدایی که انگار از ته چاه درمیآمد، به شدت دورگه شده بود و هنوز رگههایی از لرزش در آن حس میشد، زمزمه کرد: «تو... اینجا...» سریع از جا بلند شدم. هنوز قلبم توی دهانم میتپید. «صبر کن برات آب بیارم!» بدون اینکه منتظر جوابش بمانم، به سمت آشپزخانه دویدم. دستهایم هنوز از دیدن حالِ خراب و وحشتزدهاش میلرزید. یک لیوان را با دستپاچگی پر از آب خنک کردم و با قدمهایی تند به اتاق برگشتم. سیاوش حالا روی لبهی تخت نشسته بود. آرنجهایش را روی زانوهایش تکیه داده و سرش را میان دستهایش گرفته بود. کمرش زیر تیشرتِ تیرهرنگش کاملاً از عرق خیس شده و به تنش چسبیده بود. جلو رفتم و لیوان را به سمتش گرفتم. صدایم ناخودآگاه نرم و نگران شده بود: «بخور... رنگ تو صورتت نمونده. یخ کردی.» سرش را به آرامی بالا آورد. ردِ دردی عمیق، کهنه و تلخ در ته چشمهای سیاهش جا مانده بود؛ دردی که برای یک لحظه قلبم را از جا کند و فشرد. لیوان را از دستم گرفت. برخورد کوتاه و تصادفیِ انگشتانِ سردش با پوست دستم باعث شد لرزش خفیفی از زیر پوستم رد شود. آب را لاجرعه و با ولع سر کشید. لیوانِ خالی را روی پاتختی گذاشت. هیچکدام حرفی از گذشته، از دعوای سر میز شام یا دلیلی که او را به این روز انداخته بود نزدیم. من هیچ سوالی نپرسیدم که در خواب چه میدید یا چه کسی را صدا میزد. فقط همانجا، با فاصلهی یک قدمیاش ایستادم و به او که داشت سعی میکرد ریتم نفسهایش را کنترل کند نگاه کردم. سیاوش نفس عمیقی کشید. دستش را روی گردنش کشید و این بار نگاهش با دقت و تمرکز بیشتری روی من ثابت ماند. نگاهش از موهای بلند و آشفتهام که بدون هیچ نظمی دور شانهها و صورتم ریخته بود شروع شد، به چشمهای نگرانم رسید و بعد... آرامآرام پایینتر رفت و روی لباس خوابِ گشاد و طرح خرسهای بچگانهام متوقف شد. تازه در آن لحظهی لعنتی، زیر نگاهِ خیره، دقیق و متفاوت او بود که به خودم آمدم! انگار یک سطل آب جوش روی سرم ریختند. از شدت هول کردن و ترسِ لحظات قبل، اصلاً نفهمیده بودم با چه سر و وضع خندهدار و نامناسبی به اتاقش هجوم آوردهام. گرگرفتگیِ شدیدی را در گونهها و گردنم حس کردم. سیاوش، بیآنکه اثری از تمسخر یا پوزخند در چهرهاش باشد، با صدایی که هنوز رگههای خشدارِ کابوس در آن میپیچید، اما ردی از یک آرامشِ خسته را به خود گرفته بود، آرام گفت: «ترسوندنت... ببخشید.» اما من که حالا از خجالت داشتم آب میشدم و حس میکردم خرسهای روی لباسم دارند به من میخندند، اصلاً نتوانستم خونسردیام را حفظ کنم. دستم را ناخودآگاه و با دستپاچگی روی موهای پریشانم کشیدم، قدمی بلند به عقب برداشتم و در حالی که تندتند و بریدهبریده حرف میزدم، گفتم: «نه... مهم نیست... یعنی... چیزه... خوب بخوابید!» و قبل از اینکه حتی به او فرصت دهم تا واکنشی نشان دهد یا جملهام را هضم کند، روی پاشنهی پا چرخیدم و با سرعتی که خودم هم نفهمیدم چطور، از اتاقش فرار کردم! تازه وقتی به اتاقم رسیدم و در را پشت سرم بستم، نفسم را صدادار بیرون دادم و به در تکیه دادم. روی لبهی تخت نشستم. دو دستم را روی گونههای داغشدهام گذاشتم و چشمهایم را بستم. «آبروم رفت!» پس از چند لحظه، نگاهم به گوی شیشهای روی پاتختی افتاد. دست بردم و کوکِ فلزی و کوچکش را چرخاندم. ملودیِ ملایم، آرامبخش و عاشقانهی فرانسوی به آرامی در فضای اتاقِ کوچک پیچید و سکوت را پس زد. به دانههای برفی که دور برج ایفل میچرخیدند و آرامآرام، با نظمی زیبا تهنشین میشدند خیره شدم. با اینکه هنوز از سوتیِ لباس خوابم خجالت میکشیدم و گونههایم میسوخت، اما تمام فکرم پیشِ مردی بود که تنها به فاصلهی یک دیوار و چند قدم از من، زیر آوارِ تاریک کابوسهایش دستوپا میزد. در پناه آن موسیقی ملایم فرانسوی، برای اولین بار با تمام وجودم دلم میخواست بدانم پشت آن چشمانِ مغرور، آن غرورِ سنگی و آن ظاهرِ بیتفاوت، چه دردِ عمیق و استخوانسوزی پنهان شده است که اینچنین شبهایش را به جهنم تبدیل میکند. ویرایش شده شنبه در 22:04 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در شنبه در 22:48 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 22:48 #پارت211# نور کمرمق و نقرهایفامِ اول صبح از لای پردههای حریر به درون اتاق سرک کشیده بود. بعد از آن شب پرتنش، چشمهایم زودتر از همیشه باز شد؛ انگار ذهنم حتی در خواب هم در حال مرور تصاویر تکهتکهی شب گذشته بود: سیاوشِ غرق در عرق و کابوس، چنگِ دردناک انگشتانش روی مچ دستم، و در نهایت... فرار مضحک و کودکانهام با آن لباس خواب خرسیِ لعنتی. دستهایم را روی صورتم کشیدم و از تخت پایین آمدم. در اتاق را با احتیاط و بیصدا باز کردم و سرم را بیرون بردم. برخلاف همهی روزهای قبل که سیاوش کلهی سحر آماده و آراسته عطر تلخش را در راهرو جا میگذاشت و راهی شرکت میشد، این بار درِ اتاقش کاملاً بسته بود. سکوتِ سنگینی پشت آن درِ چوبی حاکم بود که نشان میداد هنوز بیدار نشده یا دستکم ترجیح داده در خلوتش بماند. بعد از آن کابوس جهنمی، عجیب هم نبود اگر خستگی در تنش رسوب کرده باشد. لبخند کمجانی روی لبم نشست؛ شاید این بهترین فرصت بود. اگر زودتر دست بجنبانم و از ویلا بیرون بزنم، نه چشم در چشمش میشوم که خجالت دیشب تازه شود، و نه گیر بهانهگیریهایش میافتم. میتوانستم قبل از رسیدن او، در سکوتِ شرکت پشت میزم بنشینم و در دفاتر حسابداری غرق شوم. به اتاق برگشتم. مانتوی اداریِ طوسیرنگم را تن کردم، مقنعهام را جلو آینه صاف کردم و کیف چرمیام را روی دوشم انداختم. پوشهها را زیر بغلم زدم و با قدمهایی پاورچین پاورچین به سمت درِ ورودی سالن راه افتادم. کفشهایم را در دست گرفته بودم تا کوچکترین صدایی تولید نشود. درست در یک قدمی در بودم و دستم به سمت دستگیره دراز شده بود که ناگهان... **تق!** درِ اتاق سیاوش با ضربهای محکم و پرشتاب از پشت سرم باز شد و به دیوار کوبید. لرزشی در ستون فقراتم دوید و سر جایم میخکوب شدم. صدایش، آغشته به خشم و خستگی، بم و پرصلابت در فضای خانه طنین انداخت: «کجا به سلامتی اول صبحی؟» چشمهایم را با کلافگی در حدقه چرخاندم. همانطور که پشتم به او بود، نفسم را پرصدا بیرون دادم، سعی کردم خونسردیام را به رخش بکشم و بدون اینکه حتی سرم را برگردانم، با لحنی گزنده گفتم: «خب معلومه... سر کار! حسابداریِ شرکتِ جنابعالی.» پشت سرم فقط یک کلمه با تحکمی سنگین و غیرقابل انعطاف شلیک شد: «لازم نکرده!» با تعجب و ناباوری چرخیدم. سیاوش به چهارچوب درِ اتاقش تکیه داده بود؛ یک دستش را به لنگهی در تکیه داده و وزن تنش را روی پای دیگرش انداخته بود. تیشرت مشکی سادهای به تن داشت، موهای تیرهاش به خاطر خواب پریشان بود و چشمهای سیاهش هنوز از حالت خوابآلودگی و رخوتِ شب گذشته بیرون نیامده بود؛ با این حال، همان نگاهِ خسته و نیمهباز، سردی و غرور همیشگیاش را داشت. کلافگیِ عمیقی در خطوط چهرهاش جا خوش کرده بود. نگاه کلافهام را مستقیماً به چشمهای خوابزدهاش دوختم و صدام رنگ اعتراض گرفت: «چرا؟! مگه من کارمندت نیستم؟ مگه نباید الان سر کارم باشم؟» سیاوش بالاخره دستش را از چهارچوب در کند. بیآنکه به سردرگمیِ من پاسخی فوری بدهد، با قدمهایی شمرده و کشدار به سمت آشپزخانه راه افتاد. همانطور که کتری را پر میکرد و پشتش به من بود، با بیتفاوتیِ آزاردهندهای گفت: «یک مدت لازم نیست بیای شرکت. خودم به همهچی رسیدگی میکنم.» خون به صورتم هجوم آورد. جلوتر رفتم و کنار کانتر آشپزخانه ایستادم: «یعنی چی که لازم نیست بیام؟! شوخیت گرفته سیاوش؟ من برای همین کار اومدم کیش!» سیاوش کلید کتری برقی را پایین زد، برگشت، به لبهی کابینت تکیه داد و دستهایش را روی سینه قلاب کرد. نگاهش تاریک و قاطع بود: «چاره نیست... برای اینکه آب از آسیاب بیفته، مجبوری یک مدت دیده نشی.» حرفش مثل جرقهای روی باروت افتاد. کاسهی صبرم لبریز شد. لجبازیِ کهنهای که همیشه در برابر تکبر او بیدار میشد، حالا گلویم را گرفته بود: «من چیکار کردم که باید اینطوری روزامو بگذرونم؟! ها؟! تقصیر منه که دردسرهای تو و نامزد سابقت داره روی سر این پروژه آوار میشه؟ من تو این قفس دق میکنم سیاوش! اصلاً میدونی چیه؟... با استعفای من موافقت کن. من همین امروز برمیگردم تهران! هرچی خسارت بخوای بابت فسخ قرارداد بهت میدم... فوقش...» حرفم هنوز کامل از دهانم بیرون نیامده بود که سیاوش مثل پلنگی زخمی از جایش کنده شد. با سه گام بلند، تند و خشمگین فاصله را بلعید و دقیقاً در یک قدمیام ایستاد. هیکل درشت و سایهی بلندش کاملاً روی من افتاد. گرمای خشمآلود نفسهایش را روی پوستم حس میکردم. چشم در چشمم دوخت، آنقدر نزدیک که رگههای سرخِ بیخوابی را در سفیدی چشمهایش دیدم. لبهایش به هم فشرده شد و با لحنی پایین، تیره و خطرناک زمزمه کرد: «فوقش چی؟ هان؟!» فاصلهمان آنقدر اندک بود و نگاهش چنان نافذ و عمیق، که برای چند لحظه نفس در سینهام حبس شد. زبانم به لکنت افتاد؛ حس کردم در برابر این حجم از تسلط و حضورِ سنگین کم آوردهام. اما نگذاشتم غرورم زیر پاهایش خرد شود. آب دهانم را به سختی قورت دادم، چانهام را بالا کشیدم و با تمام جسارتی که در رگهایم مانده بود، مستقیم در چشمانش زدم: «فوقش... فوقش اینجوری لازم نیست قایمباشکبازی دربیارم! من آدمم سیاوش... دل دارم! ابزارِ دست تو نیستم که هر وقت خواستی منو جابهجا کنی و توی یه اتاق حبسم کنی!» چشم در چشم ماندیم. سینهام از شدت خشم و حرص تندتند بالا و پایین میرفت. سیاوش پلک نزد. در اعماق آن دو گوی سیاه و تاریک، جرقهای نامرئی سوسو زد؛ انگار در آن ایستادگی و جسارتِ صادقانه، چیزی را دید که خشمِ عنانگسیختهاش را مهار کرد. اخمهای درهمکشیدهاش ذرهذره باز شدند و رگِ متورم شقیقهاش فرو نشست. چند ثانیه سکوت میانمان کش آمد. بعد، انگار که بخواهد از این میدان جاخالی بدهد یا تسلطش را بازیابد، سرش را با تأسفی تصنعی تکان داد، راهش را کج کرد تا دوباره به سمت اتاقش برگردد. همانطور که میرفت، با لحنی تمسخرآمیز زیر لب گفت: «نوچ... نمیشه! چون اونوقت باید از ترسِ من قایمباشکبازی دربیاری.» از این جوابِ سر بالا کفرم درآمد. دستهایم را محکم به دو طرف کمرم زدم، صدام را بلند کردم و با نهایت عصبانیت به پشت سرش توپیدم: «اونوقت چرا مثلاً؟! ها؟! چرا نمیشه؟!» سیاوش دقیقاً قبل از ورود به چهارچوب اتاقش ایستاد. نیمرخش را به سمتم چرخاند. یک تای ابرویش را بالا انداخت و با نگاهی کجکی و پوزخندی محو و گوشهگیر که غرور از آن میبارید، گفت: «چون عادت ندارم از حقم بگذرم.» قلبم ضربان گرفت. تازه میخواست خونِ گرم دوباره در رگهای یخزدهام جریان پیدا کند و پاسخی تندتر نثارش کنم، که جملهی بعدیاش مثل پتک بر سرم فرود آمد. ایستاد، کاملاً برگشت و با لحنی سرد، شمرده و بدون ذرهای شوخی اضافه کرد: «کار کردن تو، تو شرکتِ من حقِ منه... قراردادی که امضا کردی یادت نرفته که؟» کلماتش مثل شوک الکتریکی تنم را بیحس کرد. خون در رگهایم منجمد شد. تمام راههای فرار پیش چشمانم بسته شد؛ سیاوش رادمنش نه با فریاد، بلکه با همان امضای سادهی پای ورقهی قرارداد، طنابِ بازی را به دست گرفته بود و به این راحتیها قصد نداشت آن را رها کند. کلماتش مثل آب یخ روی سرم ریخته بود. صدای بسته شدنِ آرام اما تحقیرآمیز درِ اتاقش، تیر خلاص را به تهماندهی مقاومتم زد. تمام بندبند تنم از خشم و درماندگی گزگز میکرد. پوشههای حسابداری را با غیظ روی میز ناهارخوری کوبیدم؛ صدای بلندی در خانه پیچید و برگهها داخلش نامنظم جابهجا شدند. با لج و لجبازی، خودم را روی مبل راحتی وسط سالن پرت کردم. دستهایم را محکم روی سینه قفل کردم و پاهایم را روی هم انداختم. لبهایم از شدت حرص به هم فشرده شده بود. به سقف خیره شدم و در دلم به هر چه قرارداد و تعهدِ احمقانهای بود لعنت فرستادم؛ به روزی که پای آن ورقهها را امضا کردم، به کیش، و بیشتر از همه به این مردِ متکبر و غیرقابل پیشبینی که فکر میکرد با یک تکه کاغذ میتواند تمام روز و شبم را کنترل کند. چند دقیقهای بیشتر نگذشت که صدای باز شدن مجدد درِ اتاقش آمد. بیآنکه سرم را برگردانم، نگاهم را روی نقطهای نامعلوم روی دیوار روبهرو قفل کردم؛ نمیخواستم حتی یک صدم درصد حس کند حضورش برایم اهمیتی دارد. اما سیاوش همیشه حضور داشت؛ پررنگ، مسلط و اجتنابناپذیر. بوی تند و تلخ عطر همیشگیاش—همان رایحهی سرد و سنگینی که مثل امضای شخصیاش فضا را پر میکرد—زودتر از صدای قدمهایش به سالن رسید. دیگر خبری از آن مرد آشفته و درهمشکستهی شب گذشته با تیشرت خیس از عرق، یا آن جوان کلافه و خوابآلود چند دقیقهی پیش نبود. مهندس رادمنشِ همیشگی برگشته بود: با همان پیراهن دودی اتوکشیده که آستینهایش تا زیر آرنج با دقتی وسواسگونه تا خورده بود، شلوار کتان تیره، و ساعتی که در نور صبحگاهی روی مچ دستش برق میزد. موهایش با وسواس به عقب شانه شده بود و چهرهاش مثل سنگ تراشیده، بینقص و نفوذناپذیر به نظر میرسید. سوییچ جگوار را در دستش چرخاند و به سمت درِ خروجی ویلا حرکت کرد. من همانطور بیحرکت، لجباز و با اخمهایی درهمکشیده روی مبل نشسته بودم و نگاهم را از او میدزدیدم. دستش به دستگیرهی در رسید. دستگیره را پایین کشید، اما درست قبل از اینکه پا از خانه بیرون بگذارد، مکث کرد. بدون اینکه کاملاً برگردد، نیمرخِ مغرورش را به سمتم چرخاند. نگاهش از گوشهی چشم روی منِ مچاله و عصبانی روی مبل افتاد. صدایش این بار کمی نرمتر از چند دقیقهی قبل بود، اما هنوز همان طنین محکم و دستوری را در خود داشت: «اگه خیلی کلافهای... میتونی بری لب ساحل، یکم هوا بخوری.» چشمهایم از تعجب گرد شد، اما قبل از اینکه حتی فرصت کنم ذوق یا واکنشی نشان دهم، لحنش بلافاصله رنگ تذکر و هشدار گرفت: «ولی با احتیاط... حواست به دور و برت باشه و زودم برمیگردی ویلا. شنیدی؟» این جملات را با تحکمی کوتاه ادا کرد و بیآنکه منتظر شنیدنِ «بله» یا اعتراضی از جانب من بماند، در را باز کرد و بیرون رفت. صدای تقّهی بسته شدن در و بلافاصله پس از آن، غرش نرم و قدرتمند موتور جگوار نقرهایاش در سکوتِ شهرک ساحلی پیچید و آرامآرام دور شد. نفس عمیقی که در سینهام حبس شده بود را با حرص بیرون دادم. «با احتیاط... زودم برمیگردی!» ادایش را زیر لب درآوردم و لب ورچیدم. اما با وجود تمام لجبازیها و حرصی که از لحن ریاستمآبانهاش داشتم، ته دلم روزنهای از رهایی باز شده بود. این چهاردیواریِ سنگین داشت خفهام میکرد و موجهای خلیج فارس، درست در چند قدمی این ویلا، تنها چیزی بودند که میتوانستند این طوفانِ درون سینهام را آرام کنند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در یکشنبه در 08:34 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 08:34 (ویرایش شده) #پارت212# بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. یک شومیز خنک ساحلیِ سفید با شلوار لینن کرم پوشیدم و شال نخیِ خردلیام را روی سرم انداختم. بعد از چند دقیقه حبس شدن توی آن ویلای ساکت و سرد، هوای بیرون مثل نجات بود. از درِ ویلا زدم بیرون. باد گرم و ملایم خلیج مستقیم به صورتم خورد. از کوچههای دنج و خلوت شهرک رد شدم و بعد از چند دقیقه پیادهروی، ناگهان صدای همهمهی شاداب مردم و هیاهوی ساحل توی گوشم پیچید. یک بازارچهی محلی پر از نور و رنگ به راه بود؛ غرفههایی با پشمکهای صورتی و آبی پفکرده، لباسهای راحتی و گلدار ساحلی، و کلاههای حصیری بزرگ که از سقف آلاچیقها آویزان شده بودند. عطر سمبوسههای جنوبی و ذرت مکزیکی با بوی نمک دریا قاطی شده بود و ناخودآگاه لبخند را بعد از ساعتها روی لبهایم نشاند. چند قدم جلوتر رفتم و درست روبهروی خلیج ایستادم. موجهای فیروزهای یکی پس از دیگری با آرامش روی شنها میشکستند. همان نزدیکی، چشمم به یک عکاس سیار افتاد که دوربینی حرفهای روی دوشش بود و تندتند از خانوادهها عکس میگرفت. دلم خواست یک یادگاریِ تمیز از این روز و این دریا داشته باشم. رفتم سمتش و گفتم: «سلام، خسته نباشید. وقت دارید یک عکس از منم بگیرید؟» مرد عکاس سرش را بالا آورد، لبخندی زد و گفت: «سلام خانوم. حتماً! بفرمایید اونجا، پشت به آب بایستید تا نور پشت سرتون عالی بیفته.» رفتم و کنار آب ایستادم. باد شالم را کمی توی هوا رقصاند. عکاس پشت دوربین رفت: «عالیه... یکم به چپ متمایل بشید... نگاهتون به افق باشه... یک، دو، سه!» چند فریم پشت سر هم صدای شاتر آمد: *چیک... چیک... چیک...* عکاس دوربین را پایین آورد، عکسها را چک کرد و گفت: «خیلی خوب افتاد. حدود یک ربع دیگه قابشدهاش حاضره. غرفهی عکسِ بازارچه تحویل داده میشه، میتونید از اونجا بگیرید.» تشکر کردم و گفتم: «ممنونم، تا یک ربع دیگه همین دور و برام.» گوشیام را از کیفم درآوردم. تصمیم گرفتم این یک ربع را کنار آب بمانم و با بنفشه و مامان اینها تماس تصویری بگیرم تا هم دلم باز شود، هم کمی از تنهایی دربیایم. داشتم دنبال اسم بنفشه میگشتم که ناگهان صدای هقهق و گریهی بلندی توجهم را جلب کرد: «مامان... مامانییی!» سرم را چرخاندم. چند متر آنطرفتر، پسربچهای حدوداً پنجساله با شلوارک جین و تیشرت زرد روی شنها زمین خورده بود و دستهای شنیاش را روی زانویش گذاشته بود و گریه میکرد. سریع به سمتش دویدم. نشستم کنارش و با مهربانی دستم را زیر بغلش بردم: «چی شد خوشتیپ؟ بیا بالا ببینم... چیزی نیست فدات شم.» بلندش کردم. دست کشیدم به زانوها و پشت شلوارکش و شن و ماسهها را تکاندم: «دردت اومد؟ جات زخم شد؟» پسرک دست از گریه کشید. فینفینی کرد، با پشت دست شنیاش چشمهای درشت و تلهاش را پاک کرد، سرش را کج گرفت و با لحنی که اصلاً به گریهی چند ثانیهی پیشش نمیآمد، با شیرینزبانی گفت: «نه، نسوخت. اسم من شروینه... اسم شما چیه؟» از تغییر حالتش خندهام گرفت. گفتم: «اسم من هایرونه، کوچولو.» شروین سینه جلو داد، دستهایش را به کمرش زد و با اخم بامزهای گفت: «من کوچولو نیستم! بزرگ شدم، دیگه مهدکودک میرم. اسمت هم مثل خودت خوشگله!» چشمهایم از حاضرجوابیاش گرد شد. با خنده نوک دماغ کوچکش را آرام کشیدم: «ای جانم! چه پسر شیطون و بلایی هستی تو!» در همین لحظه، زنی جوان و آراسته با شال حریر و پشمک بزرگ صورتی به دست، نفسزنان خودش را به ما رساند: «وای شروین! کجا رفتی آخه تو؟» بعد رو کرد به من و با شرمندگی گفت: «ببخشید توروخدا... از دور دیدم از زمین بلندش کردین. تا رفتم براش پشمک بگیرم بدو بدو رفت سمت آب. خیلی ممنونم ازتون.» پشمک را گرفت سمت شروین و بهش گفت: «شروین جان، اول به خاله تعارف کن برداره.» شروین پشمک را مثل یک هدیهی باارزش، با دو دستش و با حالتی خاص و مغرورانه به سمت من گرفت و گفت: «بفرما هایرونخانوم، بردار بخور شیرینه!» خندیدم و تکهی کوچکی از پشمک صورتی را کندم و گذاشتم دهانم: «مرسی شروین جان، خیلی چسبید.» مادر شروین با لبخند گفت: «راستش قبلاً شما رو این طرفا ندیده بودم... آخه من هر روز عصر شروین رو میآرم همینجا لب ساحل بدوئه انرژیش خالی بشه.» گفتم: «درست حدس زدید، ما تازه اومدیم این محلهی ساحلی.» زن لبخند مهربانی زد و گفت: «من اسمم سانازه. چند سالی میشه که کیش زندگی میکنیم، توی همین محلهی ساحلی، پایین بازارچه.» احساس غریبیام بعد از مدتها از بین رفت و از این همصحبتی ناگهانی واقعاً لذت بردم: «چه خوب! اتفاقاً ما هم توی همین محله ساکنیم، ویلای شماره ۱۷.» ساناز با خوشحالی گفت: «عه جدی؟ چقدر عالی! منم ویلای شماره ۲۱ هستم... همسایهایم پس! هر کاری، کمکی، یا خریدی داشتی حتماً رو من حساب کن. خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدم عزیزم.» هنوز حرف ساناز تمام نشده بود که شروین پرید وسط حرف و با لحنی جدی گفت: «منم از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم!» من و ساناز هر دو با هم زدیم زیر خنده. واقعاً پسر بانمک، شیرینزبان و دوستداشتنیای بود و انرژی خوبش تمام کلافگیهای امروزم را شست و برد. از ساناز و شروین شیرینزبان خداحافظی کردم. شروین برایم دست تکان داد و بلند گفت: «هایرونخانوم! بازم بیا لب ساحل با هم پشمک بخوریم!» خندیدم و برایش دست تکان دادم: «حتماً شروین جان، حتماً!» با همان حس و حال خوب و لبخندی که روی لبهایم نشسته بود، راهم را به سمت غرفههای بازارچه کج کردم. عطر چوب و عودِ غرفههای صنایع دستی با صدای موسیقی ملایم محلی قاطی شده بود. تابلوی چوبی «غرفه عکاسی ساحل» را دیدم و قدمهایم را تندتر کردم. مرد عکاس پشت پیشخوان ایستاده بود و داشت چند تا عکس دیگر را داخل قابهای چوبی مرتب میکرد. تا من را دید، لبخند زد و گفت: «بهبه، بفرمایید خانوم! عکستون آمادهست، درست سر وقت.» رفتم جلوتر و گفتم: «سلام، خسته نباشید. ببینم چی کار کردید؟» عکاس قاب چوبیِ مستطیلی با طرح رگههای صدف را از روی میز برداشت و دو دستی گرفت سمتم: «خودتون قضاوت کنید... من که میگم یکی از بهترین شاتهای امروزم شد!» قاب را گرفتم توی دستم. نگاهم که به عکس افتاد، ناخودآگاه دهانم باز ماند و چشمهایم از ذوق برق زد. گفتم: «وای... چقدر قشنگ شده! اصلاً فکر نمیکردم انقدر خوشرنگ بیفته!» رنگ آبیِ زلال دریا با آسمان روشن پشت سرم تضاد فوقالعادهای درست کرده بود. بادی که لبهی شال خردلیام را تکان داده بود، حالتی طبیعی و زنده به عکسم داده بود؛ لبخندم توی عکس نه مصنوعی بود و نه خسته، کاملاً پر از حس رهایی و آرامش بود. انگار تمام کدورتها و سنگینیهای دیشب و بحثهای صبح با سیاوش از چهرهام پاک شده بود. عکاس با خنده گفت: «نور دریا عالی بود، خودتونم خیلی خوشعکسین. چند تا فایل دیجیتالشم هست، میخواید براتون بفرستم روی تلگرام؟» سریع گفتم: «آره حتماً! دستتون درد نکنه، واقعاً معرکه شده. این قاب رو حتماً نگه میدارم.» شمارهام را دادم و هزینهاش را حساب کردم. قاب عکس را محکم توی بغلم گرفتم و از غرفه بیرون آمدم. حس میکردم بعد از چند روز دلمردگی و خفگی توی ویلا، بالاخره یک تکه حس خوب و قشنگ از این سفر مال خودم شده بود. ویرایش شده یکشنبه در 08:35 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در دوشنبه در 08:44 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 08:44 #پارت213# هنوز قاب عکس را توی دستم گرفته بودم و داشتم با ذوق به تصویر زلال دریا و خودم نگاه میکردم که ویبرهی طولانی گوشی توی کیفم حس شد. قاب را زیر بغلم زدم و گوشی را بیرون کشیدم. تصویر خندان «بنفشه» روی صفحه افتاده بود. دکمهی اتصال را زدم و گوشی را گذاشتم دم گوشم: «بهبه، بنفشهی بیمعرفت! بالاخره یادی از ما کردی؟» صدای پرانرژی و شوخ بنفشه توی گوشی پیچید: «سلام دختر! خوبی هایرون؟ چطوری با گرمای جنوب؟ اوضاع و احوال چطوره؟» خندیدم و گفتم: «خوبم، عالی. الآنم لب ساحلم. از اون ویلای سوتوکور زدم بیرون یه هوایی بخورم.» بنفشه گفت: «تنهایی؟ آقای مهندس کجاست پس؟ نگو باز سرش تو نقشهها و بتنآرمههاست!» گفتم: «رفته شرکت... کار داشت. منم دیدم حوصلم سر رفته اومدم اینطرفا. یه عکس خیلی خوشگل هم لب آب گرفتم، بعداً برات میفرستم ببینی.» بنفشه خندهای کرد و بعد لحنش یکدفعه عوض شد، انگار چیزی یادش آمده باشد: «راستی هایرون... میدونی دو روز دیگه چه خبره؟» ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: «دو روز دیگه؟ نه، مگه خبریه؟» بنفشه با تعجب گفت: «وای هایرون! شوخی میکنی؟ دو روز دیگه شب یلداست! حواست کجاست دختر؟ میخوای این شب رو کجا باشی؟ برنمیگردی تهران؟» یک لحظه سر جایم خشکم زد. شب یلدا... توی این هیاهوی نامزدی ساختگی، شرکت، درگیریها و کشمکشهای مدام با سیاوش، اصلاً تقویم از دستم در رفته بود. اما ته دلم، عجیب و ناگهانی، این حس پیچید که دلم میخواست این شب طولانی را همینجا، کنار سیاوش باشم؛ با تمام تلخیها و سکوتهایش، انگار دلم نمیآمد تنهایش بگذارم. صدایم را صاف کردم و گفتم: «وای... اصلاً یادم نبود. ولی عجیبه، چرا مامانم اینا هیچی نگفتن؟ نه مامان، نه هانا، هیچکدوم اصلاً حرفی از یلدا نزدن!» بنفشه با لحنی مهربان و دلسوزانه گفت: «خب معلومه چرا نگفتن دیوونه! لابد خواستن تو غصه نخوری یا دلتنگ نشی، فکر کردن کار داری و پروژهتون نمیذاره بیای. آخه خودت که میدونی هر سال تو بودی که کولاک میکردی...» حرف بنفشه مثل یک فیلم قدیمی از جلوی چشمم رد شد. راست میگفت؛ شبهای یلدای خانهی ما بدون من اصلاً رسمیت نداشت. از روزها قبل تم لباسهای یلداییِ قرمز و سبز را ردیف میکردم، انارها را با سلیقه دون میکردم، سنتورم را کوک میکردم و تا نیمهشب صدای ساز و حافظخوانیام توی خانه میپیچید و بابام «عسل بابا» گویان نگاهم میکرد. آهی کشیدم و به خط افق دریا خیره شدم. گفتم: «راست میگی بنفشه... یادش بخیر. از لباس یلدایی و تزیینات گرفته تا نواختن سنتور و خوندن حافظ، همهش جزء مراسم هر سالهی من بود.» بنفشه گفت: «حالا چی کار میکنی؟ بلیط میگیری بیای پیش خانواده یا همونجا میمونی؟ نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: «مجبورم بمونم بنفشه... تازه از مرخصی برگشتم کیش، نمیشه دوباره چمدون ببندم.» همین که این را گفتم، یکدفعه تصویر سرِ صبحِ سیاوش آمد جلوی چشمم. درست وقتی که از لج گفتم استعفا میدم و برمیگردم تهران، اون حرف گرم و قاطعانهاش توی گوشم زنگ زد: *«کار کردن تو این شرکت حقمه... اجازه نمیدم بری.»* شاید برای او همهچیز فقط به یک قرارداد سفتوسخت و پروژهی کاری خلاصه میشد، ولی برای من... برای منی که میان این همه تنش دنبال یک تکیهگاه میگشتم، مایهی دلخوشی بزرگی بود. با صدای کشدار بنفشه از فکر پریدم بیرون: «کجایییی دختر؟ غرق شدی باز؟ الو؟» خندیدم و گفتم: «نه، نه... همینجام!» بنفشه با لحن پیگیرانهای گفت: «نگفتی هایرون! بالاخره میخوای چی کار کنی اونجا تکوتنها؟» با فکری که درست همان لحظه به سرم زده بود، لبخندی زدم و گفتم: «نمیدونم... ولی همینجا یه جشن کوچیک دونفره... یعنی یه جشن کوچیک برای خودم میگیرم!» بنفشه پشت خط خندهی شیطنتآمیز و بلندی سر داد: «بهبه! یلدا، بلندترین شب سال! هایرون، از قدیم گفتن شب یلدا کنار هر کی باشی تا آخر سال همونجایی... من که امیدوارم تا آخر عمرت پیش سیاوش بمونی!» تپش قلبم برای یک صدم ثانیه تند شد. با اینکه از حرفش ته دلم اصلاً بدم نیامد—انگار صاف دست گذاشته بود روی حرفِ پنهان دلم—اما برای اینکه دستم رو نشود، با لحن بدجنسی توپیدم بهش: «خجالت بکش بنفشه! اینجوری دلتنگ من بودی واقعاً؟ به جای این حرفا دعا کن زودتر این قضایا تموم بشه برگردم دوباره همگی کنار هم جمع بشیم.» بنفشه با خنده گفت: «باشه بابا، تو گفتی و منم باور کردم! برو به جشنت برس. کاری نداری فعلاً؟» «نه عزیزم، مراقب خودت باش. خداحافظ.» تماس را قطع کردم و گوشی را توی کیفم انداختم. نگاهم به ویلاهای ردیفشدهی روبهرو افتاد و درست در همان لحظه، یک فکر جذاب و هیجانانگیز توی سرم جرقه زد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 166 ارسال شده در دوشنبه در 09:17 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:17 #پارت214# سیاوش انگشتهایم روی فرمان چرمی جگوار سفت شد. تصویرهای دیشب مثل نوار فیلم مدام از جلوی چشمم رد میشد و دست از سرم برنمیداشت. آن مکالمهی طولانی و عجیب پشت میز، آن غذای لذیذی که با سلیقه پخته بود، و آن چشمهای روشنش که موقع بازی حقیقت و جواب دادن به سؤالها، صداقت، سادگی و پاکیِ عجیبی از عمقش موج میزد… حتی بعد از آن فرار و تنش لعنتی، تصویرش در قاب نیمهباز درِ اتاقش، در حالی که در تاریکی آرام سجده میکرد و مثل قرص ماه میدرخشید، یک لحظه از ذهنم پاک نمیشد. همه اینها باعث شده بود دیوارهایی که در این چند سال به دور خودم و زندگیام کشیده بودم، ترک بردارد؛ حس میکردم هر لحظه ممکن است تمام این حصارهای سخت فرو بریزد. قلبم در برابر نگاه زلال و خندههای بیغلوغش این دختر دیگر نمیتوانست سنگ باقی بماند… و درست همین حسِ خارج از کنترل، باعث شده بود تا صبح تلخترین و سنگینترین کابوسها را ببینم و با تنی خیس از عرق از خواب بپرم. ناخودآگاه یاد حرفهای ترلان افتادم؛ حرفهایی پر از سم و ابهام که نمیدانستم چقدرش واقعیت دارد و چقدرش بازی جدیدی برای کشیدن پای من به منجلاب است. با یک دست فرمان را نگه داشتم، دندهی ماشین را عوض کردم و با دست دیگرم شمارهی فرید را گرفتم. انگشتهایم را روی فرمان جگوار فشردم. صدای اپراتور هنوز توی گوشم تکرار میشد: «مشترک مورد نظر خاموش میباشد...» دکمهی قرمز را زدم، گوشی را خاموش کردم و انداختمش روی صندلی عقب. زیر لب غریدم: «فرید لعنتی... فقط دستم بهت برسه.» ماشین را جلوی درِ ورودی شرکت نگه داشتم. شش نفر از نگهبانهایی که هماهنگ کرده بودم، جلوی در ایستاده بودند. پیاده شدم، کتم را صاف کردم و رفتم سمتشان. رو به سه نفر اول گفتم: «شما سه نفر، شبانهروز همینجا جلوی ورودی میایستید. احدی حق نداره بدون اجازهی مستقیم من پاشو داخل این ساختمون بذاره. متوجه شدید چی میگم؟» نگهبان قدبلندتر سر خم کرد: «چشم مهندس رادمنش، خیالتون راحت باشه.» رو کردم به سه تای دیگر: «شما هم گشت میزنید و تمام رفتوآمدهای این خیابون رو زیر نظر میگیرید. اگه کوچکترین مورد مشکوکی دیدید، مستقیماً خودم رو در جریان میذارید.» «اطاعت مهندس.» وارد ساختمان شرکت شدم. کارمندها به احترامم ایستادند. تیرداد، صبوحی، مهسا و خجسته هم تازه از مأموریت رسیده و گوشهی سالن ایستاده بودند. رو کردم به منشی: «خانم مرجان، لطفاً بچههای تیم رو به اتاقم دعوت کنید.» مرجان سریع گفت: «چشم مهندس رادمنش، همین الان.» پشت میز کارم نشستم. چند لحظه بعد در زده شد و همگی وارد اتاق شدند و جلوی میزم ایستادند. پروندهی مأموریت را بستم و گفتم: «خسته نباشید همگی. گزارشها رو بررسی کردم، عملکردتون عالی بود.» تیرداد لبخند گشادی زد: «قربان شما مهندس، انجام وظیفه بود.» ادامه دادم: «از همین امروز میتونید به هر هتل یا ویلایی که مد نظرتونه برید و مستقر بشید. تمام هزینههای اقامت و رفتوآمد به عهدهی شرکته. تا پروژهی بعدی که توی بندر چارک کلید میخوره، ده روز مرخصی و استراحت دارید. دستمزد همهتون هم تا آخر وقت امروز به حسابتون واریز میشه.» تیرداد با خوشحالی گفت: «ایول مهندس! دمتون گرم، واقعاً به این استراحت نیاز داشتیم.» مهسا نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و با تردید پرسید: «ببخشید مهندس رادمنش... هایرونجون کجاست؟ سری قبل همه با هم تو ویلا بودیم و خیلی دلمون براش تنگ شده. امروز هم شرکت ندیدیمش، حالش خوبه؟ اتفاقی افتاده؟» پروندههای روی میز را مرتب کردم و با لحنی جدی و قاطع گفتم: «خانم امیرپناه مشکلی ندارن؛ فقط از این به بعد قراره به مدت چند وقت بهصورت غیرمستقیم و دورکاری به کارها رسیدگی کنن.» مهسا با تعجب گفت: «دورکاری؟ یعنی دیگه کلاً تو جلسات و پروژهها نمیبینیمشون؟» رو به تیرداد کردم تا بحث تمام شود: «تیرداد، تا اطلاع ثانوی حسابرسی حضوری شرکت به عهدهی توئه. فایلها رو از سیستم تحویل بگیر.» تیرداد گفت: «خیالتون راحت مهندس رادمنش، خودم حواسم به همهچیز هست.» به در اشاره کردم: «خیلی خب، میتونید برید و به استراحتتون برسید. موفق باشید.» بچهها تشکر کردند و یکییکی از اتاق خارج شدند. با بسته شدن در، سکوت به اتاق برگشت و ذهنم دوباره به ویلای شماره ۱۷ پر کشید. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 1 ارسال شده در 11 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت215# نگاهم را از صفحهٔ مانیتور نگرفتم. نورِ آبیِ صفحهنمایش چشمانم را میزد، اما بیتوجه به سوزشِ خفیفش، فایلهای حسابرسیِ جدید را بالا و پایین میکردم. هرچقدر بیشتر خطوط را بالا پایین میکردم، کلافهتر میشدم. یک مشت اعداد و ارقامِ بلاتکلیف که انگار بدون هیچ منطقی کنار هم ردیف شده بودند. خودکارِ روی میز را توی دستم فشردم و با کلافگی روی کاغذهای پرینتشده کوبیدم. — «این چه وضعیه؟ انگار یه بچه مهدکودکی اینها رو چیده...» تکیهام را به پشتیِ صندلی چرمی دادم و دستم را لای موهایم کشیدم. تنها کسی که میتوانست این آشفتهبازار را منظم کند و بدون اشتباه خروجی بگیرد، هایرون بود. ذهنش توی تحلیل اعداد دقیق عمل میکرد؛ همان نظمِ خاصی که حرصم را درمیآورد اما انکارکردنی نبود. چشمدوختم به درِ شیشهایِ دفترم. — «بهتره لپتاپ رو بدم بهش تا به سیستم شرکت وصل بشه. اینجوری هم فایلها دقیقتر و تمیزتر ثبت میشن، هم اون گربه کوچولوی سر به هوا توی ویلا حوصلهاش سر نمیره و دست به کارهای عجیبوغریب نمیزنه.» فکرش هنوز توی سرم کامل نشده بود که صدای بلند و پرتنشی از طبقهی پایین تمام تمرکزم را پراند. صدای نازک، جیغمانند و آشکارِ ترلان بود که داشت با نگهبان ورودی سرشاخ میشد. آنقدر صدا بالا بود که سکوتِ طبقهمان یکباره شکست. از اتاق شیشهای بیرون آمدم. کارمندها سر چرخونده بودند به سمت راهرو و با پچپچ نگاهم میکردند. اخمم پررنگتر شد. با لحنی محکم و تحکیمآمیز گفتم: — «به کارتون برسید! کسی سرش رو از روی سیستمش برنمداره.» همه بلافاصله سرشان را پایین انداختند و صدای تایپ سریع کیبوردها فضا را پر کرد. با قدمهای بلند و سنگین به سمت میز منشی رفتم. گوشیِ تلفن ثابت را چنگ زدم و شمارهی نگهبانی را گرفتم. به محض اینکه تماس وصل شد، بدون معطلی و با لحنی کاملاً سرد و بیحوصله گفتم: — «بذار بیاد بالا.» منتظرِ هیچ توضیحی از طرف نگهبان نشدم و تلفن را روی پایه کوبیدم. آهِ کلافهای از سینهام بیرون زد. بازگشتِ ترلان در این شرایط فقط یعنی یک دور تازه از دردسرهای روانی. به سمت دفترم برگشتم، درِ شیشهای را پشت سرم بستم و پشت میز نشستم. دستی روی فکم کشیدم و منتظر ماندم تا قدمهای پر سر و صدای ترلان پشت درِ دفترم شنیده شود. ویرایش شده 10 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 1 ارسال شده در 9 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 9 ساعت قبل #پارت216# صدای تقتقِ ممتد و تیزِ پاشنههایش روی سرامیکِ دفتر، مثلِ کوبیدنِ میخ بر تابوتِ آرامشم بود. سایهی بلندش روی لبهی درِ شیشهای افتاد و بدون در زدن، خودش را به داخل پرتاب کرد. همان تیپ و استایلِ همیشگی، انگار برایِ فرشِ قرمز آمده بود، نه برایِ نشستن در شرکتِ کیش. سبدِ گلِ بزرگی در دست داشت. کلِ فضایِ دفتر در سکوتی مرگبار فرو رفت. کارمندها حتی جرأت نمیکردند سرشان را از رویِ مانیتورها بلند کنند؛ انگار در آن لحظه، کوچکترین تکانِ اضافی میتوانست فاجعهبار باشد. از جایم بلند شدم. نمیخواستم وقتی او نشسته است، من پشتِ میزم سنگر بگیرم. دستهایم را محکم لبهی میز قفل کردم و با سردترین لحنی که داشتم گفتم: — «تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه قرار نبود...» لبخندِ مصنوعیاش، قبل از اینکه جملهام تمام شود، پهن شد. سبدِ گل را با بیخیالی روی انبوهِ پروندههای روی میزم گذاشت. — «تبریک میگم سیاوش. خیلی دلم میخواست این فضا رو از نزدیک ببینم. درسته که به شکوهِ شرکتِ تهران نمیرسه، اما خب... هر جایی که تو باشی، اونجا بینقص به چشم میاد.» سرد و بیروح جواب دادم: — «احتیاجی به گل نبود. ولی خب، ممنون.» بدون اینکه از لحنِ خشکِ من برنجد، صندلیِ مقابلِ میزم را عقب کشید و نشست. پایش را رویِ پایِ دیگرش انداخت و با نگاهی تیز و جستجوگر، تکتکِ کارمندها را از نظر گذراند. انگار دنبالِ کسی بود؛ شاید ردپایی از غریبهای که در ویلایِ شماره ۱۷ بود. پشتِ میز ایستاده بودم و از بالا به او نگاه میکردم. بدنم منقبض بود. با صدایی که سعی میکردم در آن خشمم را پنهان کنم، گفتم: — «خب... هنوز نگفتی دلیلِ واقعیِ این سرزدنِ ناگهانی چیه؟ فقط برایِ گل آوردن که تا اینجا نکوبیدی اومدی، مگه نه؟» در نگاهش چیز عجیبی پنهان بود که از آن سر درنمیآوردم. برعکس نگاه هایرون که همیشه زلال بود و چشمانش با من حرف میزد، نگاه ترلان کدر و گم بود؛ انگار پشت آن مردمکها هزار راز و محاسبهی پنهان جریان داشت. ترلان به صندلی تکیه داد و با لحنی ملایم و حسابشده گفت: — «دارم کارای رفتنم به آمریکا رو انجام میدم، ولی خب یک ماهی طول میکشه کارای اقامتم انجام بشه. گفتم حداقل تو این مدتِ کم کنار تو باشم… نمیدونستم ممکنه دیدنِ من حال تو رو انقدر بد کنه.» از شنیدن حرفهایش متعجب شدم. ترلان دختری نبود که به این راحتیها عقب بکشد، ولی رفتنش پیش خانوادهاش برای من خوشایند بود؛ تمام شدنِ این بازیها بهترین اتفاق ممکن به حساب میآمد. ناگهان امواجی از عذاب وجدانِ کار فرید به من هجوم آورد. هر چه بود، اتفاق تلخی افتاده بود و سنگینیاش روی سینهام مینشست. آهسته نشستم و رو به ترلان گفتم: — «من کی گفتم از دیدن تو حالم بد میشه؟ من فقط میگم اینجا محیط کاریِ منه، خودم بهت سر میزدم...» پوزخند تلخی روی لبهایش نشست: — «گفتم شاید وقت نکنی، یا دوست نداشته باشی سر بزنی. تنهایی تو اون ویلای مخوف حوصلهسربره.» رو به ترلان گفتم: — «درست میگی، کارای شرکت تازه داره راه میافته و سرم هم شلوغ هست، ولی نه به اندازهی خوردن یک فنجان قهوه. بالاخره هرچی باشه تو دخترخالهی منی.» تلفن را برداشتم تا به آبدارچی سفارش قهوه بدهم که ترلان از جا بلند شد: — «نه سیاوش، بهتره به کارت برسی. منم میرم یک چرخی تو جزیره میزنم، قهوه بمونه برای بعد. ترجیح میدم یک شب شام رو با تو بخورم... اگه دعوت کنم میآی دیگه؟» با تردید نگاهش کردم: — «آر... ه، آره میآم، چرا که نه.» — «پس فعلاً.» برگشت که از اتاق خارج بشود. صدایش کردم: — «ترلان.» برگشت. یکم گفتنش برایم سخت بود؛ نگاهم را از او گرفتم و به روی میزم انداختم و زیر لب گفتم: — «ماجرای فرید اگه واقعیت داشته باشه، میتونی قانونی اقدام کنی... منم قول میدم پشتت باشم.» نگاهش کردم؛ لبخند تلخی زد و بعد بیرون رفت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 1 ارسال شده در 7 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل #پارت217# هنوز از رفتنِ ترلان نگذشته بود که ویبرهی گوشی روی چوبِ میز بلند شد. نگاه انداختم؛ دوباره عکسِ مادر روی صفحه افتاده بود. خیلی وقت بود ندیده بودمش و دلتنگیِ کهنهای در سینهام چنگ انداخت. بیمعطلی به گوشی چنگ زدم و تماس را وصل کردم: — «جانم مادر؟» صدایِ گرم و همیشگیاش توی گوشی پیچید: — «سیاوش جان، خوبی مادر فدات بشه؟» نفسی تازه کردم و آرام گفتم: — «ممنونم مادر، شما خوبی؟ حالتون چطوره؟» میخواستم سراغِ فرید را هم بگیرم، اما با یادآوری حرفهای ترلان، کلمات در گلویم خشکیدند و از آوردنِ اسمش پشیمان شدم. غیرتم اجازه نمیداد به زبانی که حرمت دارد، نام مردی را بیاورم که روح و جسمِ یک زن را به بازی گرفته باشد؛ حتی اگر آن مرد برادرم فرید بود. مادر آهی کشید و با لحنی لرزان گفت: — «دروغ چرا مادر... خوب نیستم. فرید چند روزیه خبری ازش نیست، گوشی رو جواب نمیده، هیچی. میترسم باز بلایی سرِ خودش یا زندگیش بیاره...» دست آزادم را عصبی میانِ موهایم کشیدم و پلکهایم را روی هم فشردم: — «نگران نباشید مادر. خودم حواسم به همهچیز هست، پیگیری میکنم.» برای اولین بار در تمام زندگیام بود که کلمات را با سختی کنار هم چیدم و سراغِ کیومرث را گرفتم: — «کیومرث... کیومرث چطوره؟» مکثِ طولانیِ مادر پشتِ خط، بهوضوح نشان از حیرت و ناباوریاش داشت. بعد از چند لحظه منمنکنان گفت: — «اونم... اونم دل و دماغ نداره مادر. روی تختش تو اتاق خوابیده، نا نداره بلند بشه. از طرفی الان چند روزیه از ترلان هم بیخبرم. دلشورهش امونم رو بریده. به دوستش رزیتا هم زنگ زدم، میگفت چند روزیه ازش هیچ خبری نداره. هر کی ندونه تو که خوب میدونی سیاوش، مادرش دمِ رفتن اون رو به من سپرده... دست من امانته.» صدایِ شکستنِ بغض و هقهقِ آرام مادر، تیرِ خلاص برای بیحوصلگی و اعصابِ خردِ آن روزم بود. دلم نمیخواست هیچ زمانی در زندگیام شاهد گریه و ناراحتیاش باشم؛ او تنها یادگارِ زندهی اسطورهی قلب و روحم بود، پدری که همهی دنیای من به حساب میآمد و به حرمتِ نامش طاقت دیدن اشکِ این زن را نداشتم. با صدایی گرفته گفتم: — «نگران نباشید مادر، گریه نکنید... ترلان... ترلان حالش خوبه.» گفتنش برایم سختترین کار دنیا بود. چشمانم را محکم بستم و کلمات را با هر زحمتی که بود به زبان آوردم تا فقط صدای گریهاش بند بیاید. مادر که انگار شوکه شده بود، بریدهبریده و با ناباوری گفت: — «راست میگی مادر؟! تو... تو مگه باهاش حرف زدی؟ از کجا میدونی؟» نگاهم افتاد به سبدِ گلِ بزرگ روی میزم که حالا با آن روبانها و گلبرگهایش حسابی روی مخم رژه میرفت. لب گزیدم و گفتم: — «هم باهاش حرف زدم... هم... هم دیدمش. اون اینجاست مادر، اومده جزیره.» لحنِ مادر ناگهان میان تعجب و خوشحالی تاب خورد و با ذوقی مادرانه گفت: — «از دست این دختر! سیاوش جان، تو رو خدا حواست بهش باشه... خودت میدونی که اون بیشتر از همه بهخاطر ما موندگار شد و نرفت...» کلافگی به گلویم چنگ انداخت. دلم نمیخواست بیش از این در این گفتگو بمانم: — «چشم مادر. اگه کاری ندارید من برم، کلی کارِ عقبافتاده توی شرکت دارم که باید انجام بدم.» مادر با آسودگیِ خاطری که از صدایش حس میشد، گفت: — «باشه مادر، قربونت برم. خیالم راحت شد... مراقب خودت باش سیاوشم.» بعد از حرف زدن با مادر، سعی کردم خودم را با صفحه مانیتور لپتاپ مشغول نشان بدهم، ولی نشد؛ تمرکزم کاملاً از دست رفته بود. انگار همهچیز دست به دستِ هم داده بود تا به کلافگیام افزوده شود. پوفی از سرِ بیحوصلگی کشیدم. واقعاً توان و انگیزهی انجامِ هیچ کاری را نداشتم. درِ لپتاپ را با یک حرکتِ محکم بستم، گوشی تلفن ثابت روی میز را برداشتم و با فشردنِ کلید، داخلیِ یک را گرفتم: — «خانم مرجان، بگید برام یه لیوان آب خنک بیارن.» — «چشم مهندس رادمنش، الان میگم براتون بیارن.» گوشی را سر جایش کوبیدم. کشوی میز را بیرون کشیدم؛ چشمم به انگشتر یادگاریِ مادر افتاد که شب نامزدی به هایرون داده بود. آن را برداشتم و میان انگشتانم نگه داشتم. با لمسِ نگین و رکابش، آرامش عجیبی در رگهایم دوید. چقدر این انگشتر برازندهی دستهای ظریف هایرون بود... ناخودآگاه یاد نگاه و التماسهای آن شبش افتادم؛ وقتی که با چشمهای نگرانش خواهش میکرد وسط سالن برای رقص نرویم. لبخند محوی روی لبم نشست. آنقدر غرقِ مرورِ آن لحظهها و تصویرِ نگاهش شده بودم که اصلاً نفهمیدم آبدارچی کِی وارد اتاق شد و چه زمانی لیوان آب روی میزم قرار گرفت. به خودم آمدم، جرعهای از آب سرد نوشیدم و لیوان را روی میز گذاشتم. با یک حرکت از پشت میز بلند شدم، کت مشکیام را که پشتِ صندلی آویخته شده بود برداشتم، روی دست انداختم و با قدمهای بلند به سمتِ در خروجی راه افتادم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 1 ارسال شده در 7 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل #پارت218# سوار ماشین شدم، ولی افکارم مثل کلاف سردرگم در هم تنیده بود؛ فکرم مشغول کاری بود که فرید با ترلان کرده بود، نگران رایان بودم و سایهی شوم راشد گرگصفت که از سرمان کم نمیشد. از پارکینگِ شرکت بیرون آمدم. هوای کیش نسبت به این دو ماه خنکتر و مطبوعتر شده بود، اما درونم غوغایی برپا بود. با خودم گفتم: — «بهتره برگردم به ویلا... حداقل شاید بتونم بیخوابیِ لعنتیِ دیشب رو جبران کنم.» جدیداً حس غریبی من را در خود اسیر، درمانده و سرگردان کرده بود؛ حسی ناشناخته که فقط بوی آرامش و عطرِ تازه و پاکِ سیب میداد... حسی که تمام وجودش هایرون بود. وارد محوطهی شهرک ساحلی شدم. طبق معمول، نگهبان با دیدن ماشین زنجیر را پایین انداخت. با سرعت وارد کوچه شدم و جلوی درِ ویلای شماره ۱۷ ترمز کردم. با قدمهایی کشیده و بلند خودم را به داخل رساندم؛ با این تصور روشن و دلچسب که هایرون گوشهای از این ویلا مشغول آشپزی است یا شاید روی مبل غرقِ خواندن کتابش شده، سرم را به داخل سالن چرخاندم: — «هایرون؟» هیچ جوابی نیامد. خبری از عطرِ خوشطعم غذا نبود، اثری هم از هایرون دیده نمیشد. درِ اتاقش نیمهباز بود؛ نگاهی به داخل انداختم، آنجا هم خالی بود. نگاهم رفت سمت ساعتِ دیواری سالن؛ نزدیکِ ۱۲ ظهر بود. با خودم غریدم: — «نزدیک ظهره... پس کجاست؟ چرا هنوز برنگشته؟» حجم سنگینی از دلواپسی و نگرانیِ تلخ به قفسهی سینهام فشار آورد. دندانهایم را روی هم ساییدم: — «لعنتی! مگه قرار نبود فقط یه دور کوتاه بزنه و زود برگرده؟» درست لحظهای که میخواستم با کلافگی برگردم، چشمم روی تخت هایرون متوقف شد. چند قدم جلو رفتم؛ یک قاب عکس چوبی در کنار همان لباسهای رسمیِ امروز هایرون روی روتختی رها شده بود. نزدیکتر شدم و قاب عکس را با تعجب میان دستهایم گرفتم. عکس هایرون بود؛ کنار ساحل دریا. از بوی تازگیِ چاپ و سلفونِ براقی که هنوز دور قاب کشیده شده بود، مشخص بود همین یکی دو ساعت پیش چاپش کردهاند. هایرون با آن رنگ لباس، پسزمینهی آبی دریا و تار موهای رها و پریشانش در باد... واقعاً چشمنواز و دلربا شده بود؛ تصویری که بیاختیار قلبم را لرزاند. اما درست در کسری از ثانیه، سؤالی مثل زهر در سرم پیچید: — «این عکس لعنتی رو کی ازش گرفته؟ با کدوم دوربین؟» اخمِ بسیار غلیظی روی پیشانیام نشست. حسادت و خشمی مهارنشدنی در رگهایم جوشید. زیر لب با لحنی تند غریدم: — «قرار بود فقط یه قدم کوتاه بزنه... نه اینکه با این سر و وضع بره ژست بگیره و عکس بندازه!» قاب عکس را کلافه روی تخت انداختم. با سه قدم بلند خودم را از ویلا بیرون کشیدم. گوشیام را از جیب بیرون آوردم و همانطور که تندتند شمارهاش را میگرفتم و بوقهای ممتد روی اعصابم خط میانداخت، سوار جگوار شدم و در را محکم کوبیدم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 1 ارسال شده در 6 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت219# بوقهای ممتد و بیپاسخ مثل سوهان روی اعصابم کشیده میشد: — «جواب بده لعنتی... جواب بده!» گوشی را از گوشم فاصله دادم و کلافه خواستم درماشین وبازکنم که درست همان لحظه، یک تاکسی زرد رنگ جلوی درِ ویلا، درست روبهروی ماشینِ من ترمز زد. با اخم و تعجب چشم دوختم؛ درِ عقب باز شد و هایرون با چند کیسهی خریدِ بزرگ پیاده شد. پشتبندش، راننده هم پیاده شد و صندوقِ عقب را بالا زد تا انبوهی از پلاستیکها و بستههای خرید را بیرون بیاورد و کنار پای هایرون بگذارد. هایرون هنوز متوجه حضور من و ماشینم نشده بود؛ با طمأنینه با راننده حساب کرد و تشکر کرد. اما آتشی که درونم زبانه میکشید، چنان اختیاری برایم نگذاشته بود که بتوانم خشم و تلاطمِ قلبم را مهار کنم. از ماشین فاصله گرفتم و با گامهایی سریع و کوبنده خودم را به او رساندم. تا متوجه سایهام شد، برگشت و نگاهم کرد. همان لبخندِ زلال و گرمِ همیشگیاش روی لبهایش شکفت و با آن چشمهای معصوم و روشنش سر تا پایم را برانداز کرد: — «اِ... برگشتی سیاوش؟ چه خوب که اومدی! میشه لطفاً کمکم کنی این کیسهها رو ببریم داخل؟ کلی خرید کردم.» دلیلِ این حالِ به غلیان آمده و آتشینم را به درستی نمیدانستم؛ شاید سرریز شدنِ اتفاقاتِ تلخِ امروز و مواجهه با ترلان بود، شاید خستگی و بیخوابیِ دیشب، یا شاید... شاید همان قابعکسِ بینهایت زیبای لعنتی که آتشِ حسادتی کور را در رگهایم به راه انداخته بود! بیآنکه دستم به سمت کیسهها دراز شود، با لحنی خشک، بُرنده و پر از تحکم سرش غریدم: — «کجا بودی اینهمه وقت؟! چرا اون موبایلِ لعنتیت رو جواب نمیدی؟!» لبخند روی صورتِ ظریفش خشکید. سایهای از ترس و حیرت در عمقِ نگاهش دوید و با تعجب یک قدم عقب رفت: — «موبایلم... موبایلم سایلنت بود، اصلاً متوجه نشدم زنگ زدی. بعدشم مگه چیه؟ رفته بودم خرید برای خونه...» اینبار کنترل از دستم خارج شد؛ رگِ گردنم برآمده شد و با شدتی بیشتر فریاد کشیدم: — «حق نداشتی بری خرید! مگه من بهت تأکید نکردم فقط برو یک قدمِ کوتاه توی ساحل بزن و سریع برگرد؟! اگه خرید لازم داشتی، اگه وسیلهای میخواستی، باید میگفتی تا خودم بیام با هم بریم!» هایرون به وضوح جا خورد؛ بغض و لرزشی ناگهانی در صدایش پیچید و بریدهبریده گفت: — «من... من فقط گفتم شاید سرت شلوغ باشه، نخواستم مزاحمت بشم... گفتم خودم کارا رو...» بیرحمانه میان حرفش پریدم و با خشونت غریدم: — «لازم نکرده تو به جای من فکر کنی! هر تصمیمی داری بذار وقتی از این جزیرهی کوفتی برگشتیم تهران، اونوقت هر کاری دلت خواست برای خودت بکن! ولی این خرابشده جاش نیست، فهمیدی؟!» سنگینیِ نگاهِ پر از بهت، دلشکستگی و اشکآلودش را حس کردم، اما طاقت نیاوردم نگاهش کنم. پشتم را به او کردم، با قدمهایی عصبی وارد ویلا شدم و درِ ورودی را پشت سرم رها کردم. مستقیم به اتاقم رفتم، خودم را با تمام خستگی و تلخی روی تخت پرت کردم و با یک حرکتِ محکم درِ اتاق را بستم. سکوتِ سنگینی در خانه پیچید؛ هایرون بیرون در، کنار آن همه بستهی خرید، با دلی شکسته و هزاران علامت سؤال و ابهام در چشمانش، تنها مانده بود. اتاق در تاریکیِ سنگینی فرو رفته بود؛ پردههای ضخیم جلوی هجومِ نورِ تیزِ ظهرِ کیش را گرفته بودند و فقط کورسویی از لای درز پارچه، خطی خاکستری روی سقف میانداخت. دراز کشیده بودم روی تخت، ساعد دستم را انداخته بودم روی چشمهایم و با هر دم و بازدم، سنگینیِ هوای اتاق را توی ریههایم میکشیدم. پلکهایم از شدتِ بیخوابیِ شب قبل و فشارِ عصبیِ این چند ساعت تیر میکشید. سردردی کوبنده شقیقههایم را مثل پتک میکوفت. بدنم منقبض و کرخت بود، اما این خستگیِ لعنتی، فقط جسمی نبود؛ روحی بود. از صبح، با هر مکالمه و هر دیداری تکهای از آرامشم تراشیده شده بود؛ بازیهای ترلان، تماس پر از اشک مادر، سایهی سنگین و گنگِ فرید... و در نهایت، آن وحشتِ فلجکنندهای که وقتی ویلا را خالی دیده بودم، به جانم افتاده بود. دست دیگرم را مشت کردم و روی سینهام گذاشتم؛ درست جایی که ضربان قلبم هنوز آرام نگرفته بود. وقتی تاکسی ایستاد و هایرون با آن چشمانِ شفاف و تنِ سالم از ماشین پیاده شد، حس کرده بودم دوباره میتوانم نفس بکشم. آن خشمِ مهارنشدنی، آن فریادهای بیانصافی که سرش کشیدم... همهاش از وحشتِ نبودنش بود؛ از این حسِ کشندهای که اگر بلایی سرِ او میآمد، اگر دستِ راشد یا هر بیهمهچیزِ دیگری به یک تار موی هایرون میرسید، من چه خاکی به سرم میریختم؟ دیدنِ سالمش، بندِ دلم را که تا آستانهی پاره شدن کشیده شده بود، محکم کرد؛ ولی تاوانِ آرام شدنِ دلواپسیِ من، شکستنِ نگاهِ زلالِ او بود. یاد لرزش صدایش، بغضِ توی گلویش و بهتی که پشت پلکهایش نشست افتادم. تصویرِ او که دمِ در، دستتنها میانِ آنهمه بار و کیسه ایستاده بود، مثل خنجر توی وجدانم فرو رفت. عذاب وجدان روی تمام خستگیهایم آوار شد. چشمهایم را زیر فشار ساعدم محکمتر بستم و زیر لب غریدم: — «لعنت به من...» ویرایش شده 6 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 1 ارسال شده در 6 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل #پارت220# چند ساعتی گذشته بود. چشمانم را باز کردم؛ فضای اتاق همچنان در تاریکی و سکوت غرق بود. با یک حرکت از حالت خوابیده بلند شدم و لبهی تخت نشستم. ساعت مچیام را که روی میز رها شده بود برداشتم؛ ساعت ۴ بعدازظهر را نشان میداد. بند ساعت را دور مچ بستم و نگاهی به صفحهی روشن گوشی انداختم؛ چند تماس از دست رفته از نیکویی و پرتویی داشتم و یک تماس هم از طرفِ صدر. در آن لحظه حوصلهی هیچکدام را نداشتم. دوباره تصویر چشمهای ترلان، قاب عکس روی تخت و چهرهی معصوم و دلشکستهی هایرون در ذهنم تداعی شد. صدای تقوتقِ ملایم درِ کابینت و تختهگوشت از سالن بلند شد؛ نشان میداد هایرون در آشپزخانه است. اصلاً طاقت نداشتم و دوست نداشتم از دستم دلخور و آزرده بماند. با همین فکر از اتاق بیرون رفتم. قامت کشیده و ظریفش پشت به من در آشپزخانه بود و با دقت مشغول پاک کردن و خرد کردن سبزیجات تازه به نظر میرسید. حضورش در کنار من، حتی در تاریکترین گوشهی یک زندان هم گرما و دلگرمی به همراه داشت. نزدیکتر رفتم، لبهی اپن آشپزخانه ایستادم و دستهایم را تکیهگاه بدنم کردم. میدانستم بابت رفتارهای چند ساعت پیش حق دارد از من کینهای به دل بگیرد، زیادی تند رفته بودم و زیادهروی کرده بودم... هرچند دلم میدانست ترسم از دست دادنش بود، ولی زبانم خشن چرخیده بود. با لحنی آرام و دلجویانه گفتم: — «خسته نباشی.» یک لحظه دستش ایستاد و صدای یکنواخت و تند ساطور روی تخته قطع شد، اما بدون آنکه حتی سرش را برگرداند یا کلمهای بگوید، دوباره ضربهها را محکمتر ادامه داد. از اینکه حرفی نزد و سنگین بود، دلم گرفت؛ طاقت نداشتم او را در این لاکِ قهر و سکوت ببینم. برای همین لحنم را جمعوجور کردم و گفتم: — «اگه قانونهای این خونه هنوز پابرجاست... آماده شو که امروز ناهار و شام پای منه. میریم یه رستوران دنج.» قلقش را بلد بودم؛ میدانستم چطور او را به حرف بیاورم. بیمقدمه چرخید. با نگاهی که شعلههای خشم و دلخوری توامان در آن زبانه میکشید، چشم در چشمم دوخت و گفت: — «لازم نکرده! من با شما جایی نمیآم. از کدوم قانون حرف میزنی؟ همونی که خودت چند ساعت پیش با داد و بیداد زیر پات گذاشتی؟!» کاملاً متوجه طعنهاش شدم؛ حق با او بود. برای اینکه فضا را تلطیف کنم، ابرویی بالا انداختم و با لحنی ملایم و ساختگی گفتم: — «من که چیزی یادم نمیآد... کدوم رفتار رو میگی؟» با حرص دوباره رویش را برگرداند و با ضربههای محکم و خشنی که با ساطور روی تخته میکوبید، زیر لب گفت: — «قرصهات رو نخوردی، مالِ اونه!» لحنم را پر از شیطنت کردم، به جلو متمایل شدم و گفتم: — «اگه بدونی قرصِ من چیه و دوام چی میتونه باشه، هیچوقت این حرف رو نمیزنی...» حرارت و سرخیِ خجالت بلافاصله روی گونه و نیمرخ صورتش دوید. نیشخندِ محوی که برای عوض شدنِ جو روی لبهایم نشانده بودم، پررنگتر شد. دوباره گفتم: — «چرا ساکت شدی؟ نکنه داری به این فکر میکنی قرصهای من چیه؟» دست از کار کشید، ساطور را کنار گذاشت و با غضب نگاهم کرد: — «نخیر! دارم به این فکر میکنم علاوه بر اینکه خیلی زورگویی، چقدر هم پررو تشریف داری!» از لحن صریح و حاضرجوابیاش قند در دلم آب میشد، ولی سعی کردم همان ظاهر جدی و مغرور را حفظ کنم. پشتم را به او کردم و همانطور که با قدمهای شمرده به سمت اتاق خواب میفتم، با صدایی رسا گفتم: — «حالا کجاش رو دیدی؟ باید این رو هم به لیست ویژگیهام اضافه کنی که زورِ دستم برای بلند کردنِ اجسام سنگین از روی زمین خیلی خوبه... اگه تا ۳ دقیقهی دیگه حاضر نشی، خودم میآم و از روی زمین بلندت میکنم!» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری