bahare 30 ارسال شده در پنجشنبه در 21:58 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 21:58 (ویرایش شده) #پارت بیست چهارم# بایدبه شرکت میرفتم کوچک ترین سرنخی میتونست بزرگترین کمک وبه حل این ماجراکنه به خوردن یک لقمه نون پنیراکتفاکردم وبوسی به لپ های عزیززدم به سمت شرکت رفتم درهین مسیربه صدرازنگ زدم وباهاش هماهنگ شدم خوشبختانه خبری ازمنشی افاده ای نبود صدراام که هنوزنرسیده بوددردفترتوسط پیرمردابدارچی بازشدداخل رفتم نمیدونستم بایدازکجاشروع کنم برای همین منتظرنشستم چندی طول نکشیدکه منشی شرکت ازراه رسید بادیدن من حسابی غافلگیرشده بوداحساسی که به من داشت احساس خوبی نبود ولی به پایش بلندشدم وخیلی اروم صبح بخیرگفتم _تواین وقت روزاینجاچیکارمیکنی؟بااجازه کی اومدی داخل صدرابه موقع رسید:روبه منشی گفت _من ازشون خواستم تشریف بیارند منشی من من کنان کنارایستاد صدرانزدیک تراومد _سلام ممنون که اومدید،بفرماییدازاین طرف _سلام خیلی ممنون دقیقاروبه روی اتاق سیاوش اتاق حسابدارشر کت بود صدرا:اینجاتحویل شماامیدوارم مفیدباشه _امیدوارم _به نکته ای ام رسیدید؟ _فعلازوده جوابی بدم ولی همینقدربدونیدکه خیلی تمیزکارش وانجام داده صدای سیاوش به گوش رسیدانگاری تازه ازراه رسیده بودبرای همین صدراگفت:شماباخیال اسوده کارتون انجام بدیدمن بهتون سرمیزنم مشغول کارشدم پرونده هاروبیرون اوردم هرجاکه لازم بودعکس میگرفتم داخل کشوهای میزونگاه کردم جزچندتاخودکاروچسب چیزی نبودبه هرجادست میکشیدم تاشایدچیزی پیداکنم ازبالای کمدگرفته تاداخل کمدوزیرمیز،سطل زباله زیرمیزتوجهموجلب کردتاخواستم محتویات سطل وخالی کنم سنگینی نگاه کسی توجهموجلب کردسرموبالاگرفتم سیاوش ازاتاق روبه روباتعجب نگاه میکردخدامیدانست چه فکری درموردم میکرد بی توجه به اوبه کارم ادامه دادم محتویاط سطل وخالی کردم همراه چندپوست گردو،کاغذباطله کاغذی مچاله توجهم راجلب کردکاغذوبیرون کشیدم وبازش کردم به روی ان کاغذبزرگ فقط یک شماره۵رقمی نوشته شده بودبیشترشبیه یک کدبود باخوش حالی بلندشدم دراتاق سیاوش بسته بودبی توجه محیط ازصدارخداحافظی کردم وبیرون امدم بلاخره روزسوم فرارسیدبعدازاون همه بی خوابی وکنکاش تونستم به نتیجه خوبی برسم اون کد۵رقمی ام حسابی بهم کمک کردبه ساعت نگاه کردم 4:38دقیقه صبح اینبارازخوش حالی خوابم نمیبرد دل تودلم نبودفردابرگه برنده روبزارم رومیزسیاوش ازطرفی قراربودمامان ایناام برای شب بیان،نگاهی به چهره معصوم عزیزانداختم که نمازمیخوندصدای زمزمه الله اکبر بهم ارامش عجیبی میداد ویرایش شده پنجشنبه در 21:59 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در دیروز در 00:17 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 00:17 #پارت بیست پنجم# روبه منشی پرسیدم _اقاصدراهستند؟ همچنان که مشغول بودسرسری جواب داد؟خیر _اقای رادمنش چطور؟ اینبارباتحکم نگاهم کرد _ایشون هم همراه اقای رادداخل سالن مهمان در جلسه هستند منظورش ازرادهمان صدرابود نمیدانم چرادلم شورمیزداروم وقرارنداشتم شایدبخاطربی خوابی دیشب بود به چشمان لنزکرده سبزش که همرنگ مانتوکوتاهش بودنگاه کردم میشه باهاشون تماس بگیریدکارمهمی دارم باحالت خواصی نگاهم کرد _مثل اینکه متوجه نشدی؟میگم توجلسه هستند فکرکردی بچه بازیه الان دارن بابزرگترین شرکت رافا قراردادمیبندن اونوقت زنگ بزنم بگم چی؟اصلابرای چی راه به راه میاین اینجا بااسم شرکت بنددلم پاره شدبه حرف هایش دیگه توجه نکردم به سمت سالن مهمان که درست بقل اتاق حسابداری بود رفتم منشی مدام میگفت وایساکجاسرتوانداختی پایین ومیری ولی ممکن بوددیرشودخداخدامیکردم قراردادی امضانشود به دررسیدم وفورا دررابایک حرکت بازکردم وداخل شدم درست به موقع رسیدم سیاوش وصدرادرمقابل سه مردویک زن مشغول خواندن قراردادبودن ازته دل ارامش گرفتم به چشمان به خون نشسته سیاوش ونگاه متعجب بقیه نگاه کردم _ببخشیداینطوری واردشدم ولی مسعله ای هست بایدبهتون بگم سیاوش ازمیان دندان های چسبیده اش غرید:کی اجازه دادواردبشید،بیرون منتظرباشیدمادرحال انجام کارمهمی هستیم صدایم رارساترکردم _میدونم برای همین اینجام اگه میشه چندلحظه تشریف بیاریدتوضیح میدم خدمتتون کاردمیزدی خونش درنمیامدصدراکه انگاری بویی برده بودبلندشدوازسیاوش خواست بیرون بیایند هردوبیرون اومدن منشی تاسیاوش ودیدباهزارعشوه گفت _بخدامن بهشون گفتم جلسه داریدولی ایشون صدرابه میان امد،اشکالی نداره شمالزمهموناپذیرایی کنیدتامابرگردیم هرسه وارداتاق سیاوش شدیم اخم های سیاوش به تنم رعشه مینداخت ولی من بایدحقیقت ومیگفتم _برای چی بدون اجازه سرتوانداختی پایین واومدی داخل؟ صدرا_اتفاقی افتاده؟چیزی متوجه شدین؟ _بله همه چیزهایی که دنبالش بودین وپیداکردم البته باکلی مکافات سیاوش که باعصبانیت به سمت درمیرفت گفت:میتونستی این حرفاروبعدازجلسه بزنی _شرکت رافابه فرهادی مرتبط دستانش برروی دستگیره خشک شدبادنیایی سوال درچشمان غم الودش برگشت صدرا_برای این ادعاسندی هم داری؟ روی مبل نشستم سیاوش به پشت دیوارشیشه ای رفت وازاون بالاپاین رامی نگریددستانش درجیب شلوارش خوشتیپ ترش نشان میداد میدونستم منتظرماجراروبشنوه ولی غرورش اجازه نمیدادباصراحت بگویدصدرابااشتیاق روبه رویم نشست دیگرتاخیرجایزنبودهمانطورکه کاغذهارورومیزمیزاشتم ادامه دادم همه فاکتورسازی ها با ادعاهای ثبت شده همخوانی داشت بجزپول کل موجودی،برای اینکارمجبورشدم دنبال مدارکی باشم که خلاف فاکتورهاروثابت کنه توفایل های حذف شده سرک کشیدم ردی نبودمجبورشدم واردحساب های بانکی دیجیتال بشم بااون همه عددوارقام کاردشواری بودکه توزمان محدودبه چیزی رسید تااینکه کپی برخی ازقراردادهاهنگام گرفته شدن عکس صفحه توپشتیبانی دیجیتال نظرم وجلب کرد مفادیکی ازقراردادهابااصل قراردادی که امضاشده بودمغایرت داشت یعنی تومفادبین نامه دستبردشده بودکه مرتبط بابخش حقوقی ودرصدسهام هابود نکته بعدی که خیلی حاعزاهمیت تکرارثبت برخی فاکتورهادربازه زمان های مختلف بودیک فاکتورپرداخت بایک سریال پیگیری ولی درتاریخ های متفاوت که مرتبط به اصل بدهکاری های موقت جاری بود پول سهام هایی که خریداری شده ولی وجهی براشون واریزنشده بین شماره حساب های بانکی شماره حسابی وجودداره که اتصال به کدبورسی تاییدشده نیست این یعنی دخلی به سهام هانداشته وفقط مبلغی ازپول فروش سهام هابه ان شماره حساب انجام میشده صدراحسابی به کاغذهاونوشته های من نگاه میکردوسیاوش بیشترسرخورده میشد ادامه دادم _همه اینهابرای متهم کردن فرهادی کافی نبودبرای همین دنبال سرنخ دیگه ای بودم که پیداش کردم اونم توسطل زباله اتاق فرهادی صدرا_چه سرنخی؟ درثبت اسنادشرکت بزرگ چندفایل ازهراسنادبه طورسیستمی ودیجیتال ضبط می شود درست مثل جعبه سیاه که استلاحن به ان سایه های حذف شده می گویند دربازگرداندن اطلاعات یک ایمیل به اسم فرهادی روصفحه بازمیشدکه رمزورودمیخواست من اون رمزو توکاغذهای سطل زباله فرهادی پیداکردم سیاوش متحیرانه به سمتم چرخیدانگاری امیددردلش زنده شده بودبرای همین جسورانه وباخوش حالی ادامه دادم وقتی رمزاعدادودیدم باخودم گفتم چه رمزساده ای میتونه باشه ازفرهادی بعیدبودبرای ایمیل این رمزوبزاره حدسم درست بود رمزهمان اعدادساده نبودبعدکلی امتحان وسروکله زدن متوجه شدم این اعدادمرتبط به حروف ابجد باناامیدی تیراخررازدم که خوشبختانه به هدف خورد،تمام فایل هاروازایمیل فرهادی کپی برداری کردم چون ممکن بودپیام ورودکاربری سایت بهش بره صدرا_اینکه خیلی عالیه نمیدونم چجوری ازتون تشکرکنم _خواهش میکنم سیاوش_ارتباط فرهادی باشرکت الفاچیه؟ میخواستم توضیح بدم تقه ای به درخورد بااجازه سیاوش منشی واردشد _,اقای رادمنش مهمونارفتند بااشاره سیاوش منشی بیرون رفت منم ادامه دادم:وقتی اسنادشرکت هادرحساب های بانکی بررسی میکردم متوجه شدم امضای تضمین وام شرکت الفاازبانک مربوطه دقیقاامضای اقای فرهادی درثبت قرارهای مالی شرکته سیاوش دستی محکم برروی میزکوبید:لعنتی مگه گیرش نیارم صدرا:نگاهی واهمه داربه سیاوش انداخت:یعنی باقراردادامروزتیرخلاص ومیزد اولش فکرکردم شایداین یک شباهت ساده امضایی باشه برای همین دوباره واردایمیل فرهادی شدم توقسمت پیام ها بین چندین پیام یک پیام کوتاه نظرموجلب کردکه برای فرهادی رسیده بود نوشته شده بودسیاوش شک کرده درصدسهام هاروپایین بیار بااین گفته من هردوعمیق به فکرفرورفتند بنظرم دیگه سنگ تمام گذاشته بودم تودلم میگفتم بنفشه کجایی ببینی درسی که خوندم یجایی به دردم خورد فلش وازکیفم بیرون اوردم ورومیزگذاشتم روبه صدراگفتم _تمام اطلاعات داخل فلش ثبت شده،فردامیتونیدبرای تحویل کامپیوترتشریف بیارید،ازرومبل بلندشدم به اطاعت ازمن هردوبلندشدن _من دیگه کارم تموم شده بایدبه استقبال خانوادم برم صدرا:واقعاازتون ممنونم لطف بزرگی درحق ماکردید _به سیاوش نگاه کردم:دیگه بی حساب شدیم منتظرجواب نموندم قدم برداشتم انگاری یک بارگران ازدوشم برداشته شده بود ناگهان صدای بم شده سیاوش باعث شددرجاباایستم باورم نمیشدصدایم کند _خانم امیرپناه نگاهم دوباره درنگاهش غوطه ورشد _بابت همه چیزممنون باورش سخت بوداین کلام اززبان شخصیتی که میشناختم جاری شده باشدشایدهم من درست وحسابی نشناخته بودمش شخصیت مرموزی که درپشت غم چشمانش نهفته بودقابل پیش بینی نبود _خواهش میکنم،خدانگهدار ازشرکت بیرون امدم وبه سمت خونه رفتم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در دیروز در 12:58 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 12:58 (ویرایش شده) 12 ساعت قبل، bahare گفته است: #پارت بیست وششم# حسابی مامان وبابا وهاناروبقل کردم انگاری دنیابرای من بود ازخوش حالی سرازپانمیشناختم عزیزوبه خونه خودمون برده بودم که زحمت شام وکشیده بود بنفشه ومریم حسابی خونه روبرق انداخته بودن مامان باتعجب همه جاروازنگاه گذروند _عجیبه که خونده انقدرمرتب وتمیز چپ چپ نگاهش کردم:حالایبارماهوای خونه روداشتیم این چیش عجیبه باباکه لباس راحت پوشیده بودورومبل ولوشدگفت:راست میگه ته دیگ بابا هاناکه بدتراحساساتی شده بودلب ولوچه اش واویزون کرد:بابا پس من چی ام؟ همینطوری که کنارساک روزمین نشسته بودتاسوقاتی هاروبیرون بکشه کنارش نشسته بودم چشمام وورقلبیده کردم _حسووووود دوهفته باباروبهت قرض دادم فکرکردی مال خودته باباکه باعزیزحسابی میخندیدگفت:توام نفس بابایی مامان یک بسته کادوشده همراه چندبسته گزوپولکی ازساک بیرون اومدوکنارعزیزرفت ونشست _عزیزجون قابل شمارونداره عزیزبسته هاروتحویل گرفت وازصورت مامانم بوسید_دستت دردنکنه مادرچرازحمت کشیدی منکه انتظاری نداشتم بابا_مادرمن چه زحمتی مبارکتون باشه خانم خانما مامان زیرچشمی نگاهم میکردهمچنان ازعزیزپرسید:عزیزاین وروجک که اذیتتون نکرد؟ازش راضی بودین عزیزخنده سرخ وشوخی واری زد:این سوال وبایدتوتنهایی بپرسی نه توروی هایرون صدای خنده همه بلندشد بلندگفتم اعععع عزیزززززززجوووووووون _شوخی کردم مادر داخل ساک بازونگاه کردم جزچندبسته گزوپولکی و....چیزی نبود لب ولوچه ام واویزون کردم ازباباپرسیدم _منوفراموش کردید؟پس سوقاطی های من کوش _مگه میشه توروفراموش کنم دست این خانوماست ازشون تحویل بگیرتاتصاحب نشده هانا:بابااین وجون ماننداز روبه من گفت:خیالت راحت هرکدوم جداگونه برات سوقاتی خریدیم یک چمدان پرکه فقط مخصوص خودته باهیجان مثل دختربچه های دوساله جیغ کشیدم _وای راست میگی؟!کو؟کجاست مامان:توماشین امیره،رفته عموایناروبرسونه برگشت میگم برات بیاره بالا،حالاام بیابشین کنارم کلی عکس هست که نشونت بدم ********************* وقتی متوجه شدم نیلی منوبرای فرزادخواستگاری کرده سگ شدم میخواستم برم خرخره مادروپسروبجوعم روبه هاناگفتم _اع اع تووایسادی اونابربرومن وخواستگاری کنن هیچی بهشون نگفتی؟؟؟ هانا روتختم درازکشیدتابه قول خودش استراحت کند _اخه چی میگفتم منکه نمیتونستم شمشیربکشم بعدشم مامان خودش یجوری پرونده روبست که فکرنکنم حالاحالابازبشه باتعجب گفتم_نه راست میگی اخه چجوری ازمامان که بعیده مامان چمدان به دست وارداتاق شد _چی ازمن بعیده ؟دختره چشم سفید منکه ازترس خودموخراب کرده بودم :گفتم هیچی همه چی هانابه خنده افتاده بودریسه میرفت روبه هاناگفتم کوفت تمام تقصیرتوعه هانا_به من چه نیلی ازتوخواستگاری کرده تقصیرمنه مامان که دوهزاریش افتاده بودماجراچیه حالت مسخره ای گفت _خب حالااون یک حرفی زده،درسته من دوست دارم توام سروسامان بگیری ولی نه باهرکسی ازسرراه که نیاوردمت بدم دست پسره ازفرنگ برگشته مشخص نیست این همه سال چه غلطی کرده حالااین چیش ازمن بعیده برق خوشحالی توچشمام پروژکتوری روشن شده بود پریدم محکم بقلش کردم _الهی قربون مامان خوشگلم برم دستی به موهای بلندم کشید _همیشه گفتم بازم میگم من عاشق شمادوتابچه هستم شمانفس های من وپدرتون هستیداگه چیزی میگم خیروصلاحتون میخوام فقط همین ازبقلش بیرون اومدم به چشمان پرازمحبتش نگاه کردم ناخواسته یاداون مهمانی کذایی باعث شددوباره محکم بقلش کنم _خداروشکرشماهاهستیدقول میدم هرچی شمابگیدگوش بدم فقط همیشه کنارم باش مامان بوسه ای روسرم زد _همیشه کنارتونم عزیزم،فقط یک خواهش ازت دارم هایرون میشه به خواستگاری خانم مرادی برای پسرش سهراب بیشترفکرکنی طرف پزشک روان شناس اگه خوشت نیومدقول میدم جوابت هرچی که باشه همونوانجام بدیم انقدردربقلش غرق ارامش بودم که دلم نمیخواست حالاحالاهابیرون بیام لحظه ای احساس مادرانه ودلسوزانه اش که نگران اینده من بوددرقلبم رخنه کردنمیخواستم دلشوبشکنم _باشه ولی فقط بهش فکرمیکنم _قربون دخترم برم الهی هرجفتتون همیشه خوشبخت وخوش حال باشید هانا اززیرلحاف گفت:الهی امین ویرایش شده دیروز در 13:00 توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در دیروز در 17:42 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 17:42 #پارت بیست وهفتم# روبه فروشنده بااطمینان گفتم همین رنگ یاسی برمیدارم بنفشه که عاشق رنگ های جیغ بودگفت منم نارنجی شومیخوام مریم یکم بیشترفکرکرداخرسرگفت منم همین سبزه روپسندکردم همیشه عادت داشتیم که اغلب اوقات هرچیزی وشبیه به هم بخریم بعدازخریدمایوع به استخررفتیم بعدازاون همه تنش اب تنی حالموخوب میکردبنفشه که همش مثل قورباغه اب میپاشیدروسروصورت من ومریم بدبخت ازاب بیرون اومدن سنگین شده بودم لباسم خیلی بهم چسبیده بودهمیشه ازاین یک مورداستخراومدن بدم میامد روسکونشستم ومنتظرشدم تااون دوتاام بیرون بیان بتفشه عادتش بودهمیشه بایدباسوت اتمام مربی بیرون میامدتابه قول خودش پول بیلط هدرنشه خانمی میانسال که اغلب اوقات تواستخرمیدیدمش کنارم نشست حسابی خوش برخوردوباکلاس بودازناخن های بلندورنگ شده اش مشخص بودحسابی به خودش میرسدلبخندملیحی زد _میشه یک سوالی بپرسم_شمامجردی؟ بایک حرکت کلاه فشرده شده روسرمودراوردم موهایم که خیس اب بودبه اطرافم چسبیده شد _چطورمگه؟ بنفشه ومریم بلاخره بیرون اومدن وباتعجب نگاهمون میکردن _هیچی راستش خیلی ازت خوشم اومده یک پسری دارم همه چیزتموم،اقا،خوش برخورد بنفشه که میدونست چه احساسی دارم سریع جفت پاپریدوسط _هایرون جان بریم الان شوهرت میاددم درببینه دیرکردی سگ میشه ها مریم ریزریزمیخندیدمنم که چشمام ازتعجب گردشده بود _اع ببخشیدندونستم متهل هستیدروبه مریم گفت شماچی ؟مجردی بنفشه_اینم نامزدداره فقط من مجردم قصدازدواج هم دارم خانومه نگاهی سرتاپابهش انداخت _پسرم سبزه دوست نداره واگرنه میگرفتمت بنفشه که کم نمیاوردگفت:اینم ازخوش شانسی ماست بنظرم دنبال یکی باش بیادپسرت وبگیره خانومه که حسابی بهش برخورده بودبلندشدوازمادورشد هرسع تاییمون زدیم زیرخنده صدای خنده هامون استخروبرداشته بود بنفشعهههه توخجالت نمیکشی انقدردروغ میگی؟گاهی وقت هاخودم شک میکنم که نکنه اسمت بنفشع نیست مریم_فکرشوکن اسمش قرمزی باشع دورکلاهش قرمزی بنفشه حسابی دنبالش کرد_مگه دستم بهت نرسه موقع برگشتن قرارشدبه چندتالوازم فروشی سربزنیم تاچندتابوم نقاشی بگیرم به عزیزقول داده بودم عکس خودشووحاج باباروکنارهم بکشم هرچی که لازم داشتم خریدم سوار ماشین مامان شدیم که باکلی خواهش وتمناازش گرفته بودم اونم به بهانه اینکه ازاستخربیام سرمانخورم همینکه میخواستم استارت بزنم زنگ گوشیم به صدادرومد شماره صدرارادبودماکه دیگه کاری باهم نداشتیم روبه بنفشه مریم گفتم این پسره شریک سیاوش چی کنم حالا مریم _لابددوباره به مشکل خورده بنفشه:خب جواب بده ببین چی میگه گوشی وجواب دادم بایک حرکت بنفشه گوشی وازم گرفت وزدروحالت اسپیکراگه گوشی دستم نبودمیدونستم چیکارکنم بهش چشم غره رفتم _بفرمایید صدرا_سلام ارض شدخانم رادمنش _سلام شرمنده پشت فرمان بودم _صدرام شناختید؟ _بله متوجه شدم خوب هستید _به لطف شما _ماجرای حسابدارشرکتتون به کجارسید؟تونستیدردی ازش بزنید _بااطلاعاتی که شمادادیدکمک بزرگی درحق ماکردیدسیاوش پیگیرماجراست تماس گرفتم دراین باره هم مجددتشکرکنم هم یک پیشنهادی بهتون بدم هرسه بهم نگاه کردیم بنفشع که چنان گوشش وتیزکرده بودانگاری داشت به سخنان وزیرخوارجه گوش میکرد _درارتباط باچه موضوعی؟ صدراکه انگاری نمیدونست چجوری توضیح بده گفت:دررابطه باهمکاری شماباما،میخوام ازتون دعوت کنم برای استخدام رسمی توشرکت احساسم عجیب بوداولین باری بودهمچین پیشنهادی بهم میشداونم ازیک شرکت پیچیده ای مثل شرکت سیاوش بایاداوری چهره سیاوش مرددشدم بنفشه ومریم بااشاره میگفتن که قبول کنم ولی این چیزی نبودکه بتونم راحت باهاش کناربیام _حقیقتش تابه حال به این موضوع فکرنکردم منظورم رفتن به سرکار صدرا_هرچقدرکه میخوایدفکرکنید _باشه درموردش فکرمیکنم وباخانواده مشورت میکنم اگه اوکی بودبهتون اطلاع میدم _ممنون قطع کردن گوشی همانا وسوال پیچ کردن مریم وبنفشه همانا مریم_وای خدایاشکرت راستشوبگوچیکارکردی خوش بحالت بنفشه_چه طاقچه بالایی ام میزاره ای خاک توسرت هایرون چقدرساده ای تودختر مریم:راست میگه همه ارزشونه تواین موقعیت باشن توروخداخرابش نکنی بلکه یکجاوصل شدی من بدبختم وصل کردی بنفشه_طراحی خواستن منم هستماراستی این پسره خوشتیپه؟زن من که نداره واااااااااااای سرم رفت اروم بگیریدببینم چه فکری میکنم اخه ماشین وروشن کردم به راه افتادم دروغ چراازپیشنهادش بدم نیومدع بودهم هیجان داشتم برای اینکه سرکاربرم چون علاقه زیادی به مستقل بودن داشتم هم نگرونی ته دلم پیدابودنمیدونستم بااخلاق ازخودراضی سیاوش چه درپیش بود مریم:کجاکجا!!!!بروسمت ونک تابهمون شیرینی ندی نمیزارم بری بنفشه به مریم اشاره کرد_اینبارواین راست میگه باهاش حسابی موافقم ****************** واردخونه شدم بوی قیمه بادمجون خونه روگرفته بود _مامان کجایی من اوووومدم صدای صحبت مامان به گوش میرسیدازحرف زدن ایستاد_بیاهایرون به موقع اومدی دارم باسهیل صحبت میکنم بااسم دایی سهیل گل ازگلم شکفت هرچی دستم بودروزمین پخش کردم وخودموبه مامان رسوندم بالب تاب رومبل نشیمن نشسته بودتماس تصویری گرفته بودبایک حرکت کنارش نشستم ولب تاب ومایل به خودم کردم بادیدن چهره ی مهربون دایی سهیل احساساتی شدم _سلام دورت بگردم دایی جون حالت خوبه؟میدونی این ماه چقدرتلاش کردم تماس بگیرم هرباروصل نمیشد چشمانش شباهت زیادی به چشمان مامان داشت دستی به سرکم پشتش کشید _سلام عزیزدایی،دورت بگردم چه بزرگ شدی هروقت میبینمت یادشیمامیفتم مامان اشک ازچشمانش روانه شدوازرومبل بلندشد به سیماام گفتم یک مدت درگیرجابه جایی خونه بودیم نتونستم باهاتون ارتباط بگیرم مسعودخوبه؟هاناچطوره؟ همگی خوبن؟شماچطورید؟زندایی الکساخوبه؟ساریناچی میکنه سارینادخترهفت ساله دایی بودکه همیشه عکساش ومیدیدم موهای طلاییش به مادرش رفته بودوچشمان عسلیش به دایی دایی لبخندی زد:اوناام خوبن مشغول کلاس رقص،ودرس وکار مامان دوباره کنارم نشست _دایی مامانم دیگه داره مادربزرگ میشه اشک درچشمان دایی حلقه بست بابقض گفت:راست میگی؟هانا میخوادمامان بشه مامان به میان امد:اره سهیل جان هانابارداره اشک ازگوشه چشم دایی سرخورد:چقدرزودگذشت سیماجان بهت تبریک میگم اشک ازچشمانم جاری شد دلتنگی جای حرفی باقی نزاشت بعدازقطع شدن تماس مامان دوباره گریه کرداینبارمانعش نشدم چون حسابی بهش حق میدادم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در دیروز در 21:00 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 21:00 (ویرایش شده) #پارت بیست وهشتم# سرمیزشام جرعه ای ازلیوان دوغ نوشیدم. مامان وبابااروم مشغول غذاخوردن بودن که گفتم:میخوام درموردموضوعی باهاتون صحبت کنم باباکه همچنان باولع غذامیخوردگفت:جانم بابا باقاشق کمی باغذابازی کردم وبعدگفتم _ازطرف یک شرکت بورسی بهم پیشنهادکارشده مامان وباباهردوازغذاخوردن دست کشیدن وبرای چندی بهم نگاه کردن بابالبخندملیحی همراه نگاه جدی اش زد _مگه توسابقه کارداری بابا؟چجورشدبه توپیشنهاددادن مامان:راست میگه این چجورشرکت بورسی که به تویک علف بچه پیشنهادداده مامان! _مامان نداره دخترم شرکت بورسی شوخی بردارنیست،ایناکه همینجوری به کسی پیشنهادکارنمیدن مثل یک گربه توکوچه بن بست گیرافتاده بودم نمیدونستم ازکجاشروع کنم هردومنتظربودن حرفی بزنم پدرم به چشمام خیره بودتاصحت حرفاموازنگاهم بفهمه خودمم دلم نمیخواست دروغ بگم مخصوصابه بابا، برای همین تموم حواسموجمع کردم وگفتم _خیلی اتفاقی،یعنی ازطریق بنفشه بااین شرکت ادماش اشناشدم نه برای کاربلکه برای کمک،حسابدارقبلی شرکت کلاه بزرگی ازشرکت برداشته وفرارکرده،اولش اوناام نمیخواستن بع من اعتمادکنن یافایل های شرکت وبهم بسپارندولی خب من ثابت کردم که اینکاره ام تونبودشمادم ودستگاه وبه خونه عزیزبردم وثابت کردم چجوری توحسابادست برده شده بود حالاچون توانایی منودیدن ازم دعوت به کارشدولی من که جوابی ندادم گفتم بایدباخانواده مشورت کنم یکم احساس افتخارجایگزین ترس چشمان باباشد _بهت افتخارمیکنم دخترم ولی چرادراین موردچیزی به مانگفتی مامان_باخودت نگفتی ممکنه تودردسربیفتی _میخواستم بگم ولی گفتم هم مزاحمتون میشم هم نگرونتون میکنم اخه شمافکرمیکنیدمن نمیتونم یابچه ام یا... بابابه میان امد-این چه حرفیه میزنی مابیشترازهرکس به توانایی تواعتمادداریم باتردیدنگاهشون کردم _نظرشماچیه؟ بابانگاهی به مامان انداخت ودوباره به من نگاه کرداینبارلبخنداروم بخشی زدارامشی که تموم بدنموگرفت _من موافقم مامان:مسعود _چه اشکالی داره خانم این همه سال درس خونده که مستقل بشه دیگه بزرگ شده الانم یک پیشنهادخوب داره دستاموباجیغ به هم کوبیدم :عاشقتم بابایی بلندشدم ودستمودورگردنش انداختم وماچ ابدارازصورتش گرفتم مامان:منکه حریف شماپدرودخترنمیشم ولی هنوزم میگم من موافق نیستم حتماحسابداراون شرکت بودن کارراحتی نیست دردسرسازه بابا_نگران نباش من خودم بعدایک پرس وجویی میکنم روبه من نگاه کرد:فراموش نکنی بابا باتعجب گفتم :چیو؟ بابا:اینکه مثل کوه پشتتم اشک درچشمام حلقه بست پدرم همه دنیای من بود ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در 22 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت بیست نهم# سیاوش برای بارچندم به خونه اش سرزدم اونجانبود،بی شک میدونست دنبالشم باکمک هایی که اون دختره جسورکردبه ادمام گفتم ردشوپیداکردن مخفی گاهش وپیداکرده بودم داخل یک سوله درست توگاوداری واردمحوطه شدم درست همان نقطه بودکه ازدوردیدمش خودش بودفرهادی باصدای گازماشین برگشت ونگاهم کردچشم به هم زدن پابه فرارگزاشت سرعت ماشین وبیشترکردم دنبالش میرفتم ترمزکردم ازماشین پیاده شدم تلاش میکردازپایین دیواربالابکشدوفرارکنددستموبردم ازیقه اش گرفتم وپرتش کردم زمین _مرتیکه گاو اومدی درست جایی که جاته قایم شدی صدای اه وناله اش گاوداری وبرداشته بود تامیخوردمشت روانه صورتش میکردم مشت من وصورتش پرازخون شده بود _مرتیکه خیانت کارنمک حرومی کم بهت محبت کردم کم ازاخورشرکت خوردی که اینجوری رم کردی پست فطرت بی شرف زنده نمیزارمت باتموم وجودباپابهش لگدمیزدم ومشتم وروانه صورتش میکردم مدام میگفت من مقصرنیستم مجبورشدم بخاطرخانواده ام اینکاروکاردم اسلحه ام ازپشتم بیرون کشیدم اسلحه ای که حتی یبارم ازش تیری خارج نشده بودتنهاچیزی بودکه ازدستگاه رایان برام مونده بود _نکن سیاوش توروخدانکن بخداتهدیدم کردن من مقصرنیستم _پس کی مقصره بنال ببینم _نمیتونم اسمشوبگم بالگدبه شکمش زدم خون بالااورد _حالانشونت میدم سزای خیانت به من چیه وقتی نفستوگرفتم وهمین جادفنت کردم حالیت میشه بدبخت فکرکردی میتونی منوبپیچونی _چراحالیت نیست سیاوش همه اینهابازی اونابوده نه من اسلحه رومحکم سمتش نشونه رفتم دستانم میلرزیدولی نه ازروی ترس بلکه ازروی عصبانیت _کارکی بوده اسمشوبیارواگرنه همین جاحرومت میکنم به والله قسم میزنمت فریادکرد راااااااااااااااآااااااااااااایان بااسم رایان زمین وزمان به دورسرم میچرخیددرمانده ترشده بودم هنوزهم دست ازسرم برنداشته بود دادزدم-تواون جانوروازکجامیشناسی؟ ازشکمش گرفته بودتموم سروصورتش ولباساش خونی بودنیم خیزشد _نمیشناسم فقط میدونم خیلی خطرناکه مدتی بودمیامدسروقتم تهدیدم میکردمحبورم کردهرکاری که میگفت وانجام بدم واگرنه جون خانواده ام توخطربودنمیدونم چراولی کینه توروبه دل داشت میگفت سرپیچی ازارباب جرم کمی نیست به سرفه افتاد _شرکت رافااین وسط چیکاره است؟ نالید:چیززیادی نمیدونم رافاوادماش ادمای رایان اند _دروغ نگو عوضی امضای توباامضای وام رافایکیه پوزخندتلخ وغمگینی زد: _ازتوبعیده نفهمیده باشی اون میخوادهمه چیزوگردن من بندازه پای خودش وسط نیادجعل امضابرای اون کاری نداره باشناختی که ازرایان داشتم میدونستم درست میگه رایان چشم نداشت رشدمنوببینه دوست داشت همیشه برای قدرت محتاج اوباشم بی خیال فرهادی شدم بدبخت وحقیرترازانی شده بودکه بمیردولی تک تک حرف هایش توگوشم پیچیده میشد ویرایش شده 22 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل #پارت سی ام# دم غروب بودتواتاق دفترنشسته بودم به منشی گفتم نمیخوام کسی وملاقات کنم هی سیگارپشت سیگارروشن میکردم،فضااتاق تقریبا تاریک بود فضاپرازدودشده بودسرم حسابی دردمیکرداخمام توی هم بودیک روزکامل نخوابیده بودم اصلاخواب به چشمم نمیامدروصفحه گوشی برای بارچندم اسم ترلان بالاپایین میشد _لعنتی هنوزدست بردارنبودنمیدونم بااین کارامیخواست به کجابرسه دراتاق بازشدبه قاب درچشم دوختم صدرااول بالبخندواردشدبعدخنده ازلباش پرکشیدوتعجب واربه سمتم میامدمثل مرده متحرک درست مثل سنگ بهش چشم دوخته ام ولی حرفی نزدم کلیدبرق وزدنورچشمموگرفت _خاموشش کن دوباره خاموشش کردچشمام باروشنایی غریبی میکرد،یک چرخی تواتاق زدمیدونستم ازدیدن من تواون وضع ناراحت شده روبه روی من درست جلومیزایستاد _این چه وضعیه برای خودت ساختی،خسته نشدی دوباره سیگارورولبام گذاشتم بایک حرکت ازلبام جداش کردوپرتش کردروزمین _باتوام سیاوش اینبارشماره مامان روصفحه افتاده بودمیدونستم باترلان همدست شده بودن صدرا:چراجواب نمیدی؟ پوزخندغمگینی روگوشه لبم نشست:جواب بدم که چی بشه بازم اسم ترلان بیادوسط صدرارومبل نزدیک میزم نشست اگه دوستش نداشتی چراقبول کردی باهاش نامزدکنی باتحکم به سمتش خیزبرداشتم وخم شدم:من نامزدش نکردم بفهم صدرا اون ولکن نیست مامانمم حمایتش میکنه صدرا:تقصیرخودته _چیکاربایدمیکردم صدرا:به فکرزندگیت باش،محکم وایسابگودوستش نداری قصدازدواج ندارم که نشدحرف،اصلابگویکی دیگه رودوست داری حتی شده به دروغ هیچ خودتوتوایینه نگاه کردی ازاون پسر کرد اصیل شروشیطون دانشگاه یگه چیزی نمونده همون موقع که گفتم اون دختره به دردت نمیخوره روترش کردی ازروصندلی محکم بلندشدم_بروبیرون صدرانمیخوام چیزی بشنوم بلندشد_برم بیرون که چی بشه،که خودتودودکنی،ببین چه بلایی سرخودت اوردی انقدرغرق این نفرت شدی که حواست نبودداشت سرشرکت چه بدبختی متحمل میشدخداروشکراین دختره پیداش شداگه حقوق جاری سهامدارارونمیریختیم میدونی چی میشد؟همه تلاش های چندساله امون بادهوابود ازحرفایی که میشنیدم حسابی بهم میریختم به اجبار جلوخودموگرفته بودم _بروبیرون صدرابزاراحترامت سرجاش بمونه جلوتراومد:اگه نرم چی میشه؟یقه منوام مثل فریدمیگیری اونجوری نگاهم نکن رفیقمی بایدازهمه چیزت باخبرباشم بیابزن منو،یقه اموبگیر،ولی بعدش به خودت بیاسیاوش،فکرکردی ازکارات خبرندارم ازاون همه انتقام که ازاون دخترای بدبخت گرفتی ولشون کردی کارتوباترلان هم یک انتقام عاطفی بودنگونه که خوب میشناسمت ولی دیگه بسه تمومش کن قرارنیست تاوان یک اشتباه تو انقدرزیادبشه وبقیه ام به پای توتاوان بدن راهشوگرفت که بره بیرون هنوزچندقدمی دربودکه برگشت _ازاین دختره خواستم بیاداستخدام شرکت بشه دندون هایم بهم ساییده شد _توچه غلطی کردی؟برای چی بدون اطلاع من.... توحرفم پرید:دوستمی مثل داداش نداشته امی درست ولی منم شریک سهام این شرکتم حق دارم نگرون اینده اعتباراین شرکت باشم فقط که تونمیتونی تصمیم بگیری بااین حالی که ازتومیبینمدیگه امیدی بهت نیست سیاوش بایدخودم کاراروبه دست بگیرم فقط میدونی ازچی دارم میسوزم ازاینکه توروتواین حال میبینم وکاری ازدستم ساخته نیست بیرون رفت،حق داشت نگران اعتبارش باشد مشکلات شخصی من روهمه چیزتاثیرگذاشته بود،هنوزنتونستم بهش بگم مشکلات شرکت زیرسررایان پست بود میدونستم چجورپسری بود تنهادوست ورفیق من که هیچ وقت تنهام نزاشت روصندلی نشستم سرموروی میزگذاشتم دلم میخواست به چیزی فکرنکنم لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در 8 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 ساعت قبل #پارت سی ویکم# باتقه ای که به درخوردچشماموبازکردم مهره کمروگردنم خشک شده بودهواروشن شده بودهمانطورکه دستی به گردنم کشیدم نگاهی به ساعت انداختم ساعت از۷گذشته بوددوباره صدای تقه دربلندشد اینباردستی به موهایم کشیدم گفتم _بله مشت رحمان سینی به دست واردشد _سلام اقاببخشید اقاصدراگفتن تواتاقتون هستیدبراتون قهوه اوردم باشناختی که ازمن داشت میدونست شب موندم _باشه بزارش رومیز داخل سینی شکربودنگاهش کردم _حواست کجاست منکه همیشه تلخ میخورم دستپاچه شد:ببخشیداقاجان حواسم پرت شدفکرکردم برااقاصدرامیبرم توحال خودش نبودپنج سالی بودتوشرکت کارمیکردمثل همیشه نبود _چیزی شده مشت رحمان _نه اقا چیزی نیست _باشه اگه بعدابفهمم که چیزی بوده ونگفتی حسابی دلخورمیشم چشمان مایوس وقرمزش راانگاری گریه کرده بودبهم دوخت _حقیقتش اقاخانمم حالش بده چشماش دیگه نمیبینه بایدعمل بشه ولی _ولی چی _هزینه عمل سنگینه ازداخل کشودست چکم ودراوردم_الان بایدبگی چرازودترنگفتی مگه روزاول نگفتم هرچی خواستی بهم بگو _اخه اقاهمینکه شمامنوازسرچهارراه اوردین اینجاماهنوزمدیون شماهستیم مگه بادستمال فروختن میشدزندگی کرد _این چه حرفیه فقط بگوهزینه عمل چقدره سینی به دست نگاهم کردبرق خوشحالی ازچشمانش پیدابود، _ولی اخه نگاهم راکه دیدفهمیدنبایدچونه بزند چک 100ملیون تومانی وبه سمتش گرفتم این چک وبگیرباخیال راحت یک ماه ام مرخصی عوضش به خانومت برس بادستان لرزیده چک وگرفت _خداازبزرگی کمتون نکنه اقا،خدابه خودتون وخانوادتون تن سالم بده اقا یک دنیاممنون بااشاره دستم بیرون رفت انقدرخوشحال بودکه یادش رفت دراتاق وببنده جرعه ای ازقهوه تلخ نوشیدم که متوجه حضورصدراوهایرون شدم صدراداشت اونوبه اتاق فرهادی میبرد،نمیشدمانع خواست صدرابشم بااینکه نصف سهام شرکت به اسم صدرابودهمیشه حرف حرف من بودواومانع من نمیشدحالاکه خواسته اومطرح بودنمیتونستم حرفی بزنم سرجایش ایستادنگاهی بهم انداخت وباسرش سلام داد نگاهموازش گرفتم وبی توجه به پشت دیوارشیشع ای رفتم نمیخواستم به کسی اجازه ورودبه حریمم رابدهم حریمم فقط مال خودم بودذهنم به سمت کمک هایرون کشیده شدفکرش رانمیکردم بتواندکارش راخوب پیش ببردبایداعتراف میکردم کمک بزرگی درحقم کرده بود بایددوباره جون تازه ای به شرکت میبخشیدم وخسارت واردشده جبران میکردم دوباره حرف های فرهادی زمزمه گوشم شدبایدیک سری به فریدمیزدم اون یک قدمی دام رایان بود روبه منشی ایستادم ازسرووضع جلفش وارایش غلیظ روسپی اش حالم بهم میخوردولی چه کنم که دوست معرفی شده ترلان بوداینطوری فکرمیکردمیتواندازکارم سردربیاورد،هرچندکارش بدک نبوددست به تایپ خوبی داشت ولی من هم ازطریق منشی اطلاعاتی که میخواستم وبه گوش ترلان میرسوندم که شایددست ازسرم بردارد _خانم اسکندی من چندروزی بایدبرم تابه اوضاع شرکت رسیدگی کنم تونبودمن کسی حق نداره وارداتاقم بشم یاباهام تماس بگیره،هرکس بامن کارداشت به اقای راداطلاع میدین،تونبودمن هیچ قراردادی تنظیم نمیشه تاخودم برگردم متوجه شدید؟ _بله چشم فقط اگه کسی پرسیدکجارفتین چی بگم میدونستم منظورش ازکسی ترلانه برای همین چپ چپ نگاهش کردم _اطلاعات وبرنامه شخصی من به بخودم مربوطه میتونیداینوبهشون بگید لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در 7 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل #پارت سی دوم# بلاخره بعدچندساعت رانندگی رسیدم کردستان جایی که اصالت وریشه ام دران جابود واردقهوه خانه سنتی شدم عده ای بالباس محلی کردی روتخت های سنتی مشغول خوردن چای وصبحانه بودن وقلیان میکشیدن یکی ازانهامشغول صدای خوندن اوازکردی غمگینی بوداوازی اشناکه توکودکی ازپدرم شنیده بودم بباره* باران به*لام ئارام ، ئارام نه*كا ده*نگی گریانه*كانم” له*گرمه*گرمی هاتنتا ون بن…. بباره*تا بروا بكه*م كه*ته*نیا نیم و تۆش دلته*نگی….. به*لام دلته*نگی تۆ له*كوێ و دل ته*نگی من له*كوێ معنی فارسی: بار باران اما آرام آرام تا صدای بارش تو صدای گریه های منو گم نکنه.. ببار تا باور کنم که تنها نیستم و توم دلتنگی.. اما دلتنگی تو کجا دلتنگی من کجا هیرا پسرجوان وخوش تیپی که ازپشت یخچال بیرون امدتانگاهم کردخندیدسریع بلندبه سمت اتاقک کوچک پشت یخچال اشاره کردبه باباش گفت _باوکە، سەیرکە کێ لێرەیە:باباببین کی اومده بااغوش گرم به سمتم اومدهمدیگروبه اغوش کشیدیم گفتم _وتم تۆ چیتر من ناناسیت:گفتم دیگه نمیشناسی منو اینبارباباش بودکه بیرون امدبالحجه قشنگی که داشت گفت:سیاوش جان خوش امدی پسر تۆ سەرچاوەی هێزی منی:قدمت سرچشمام پسر محکم بقلش کردم بوی پدرم رامیداداودست قدیمی پدرم بودکه بعدمرگ اوفقط یباربه دیدنشون امده بودم ان هم برای اینکه زمینوباغ پدری بهشان بسپارم _عموسلمان خوشحالم که میبینمت چشمت سلامت _چقدرشبیه جوانی های بابات شدی انگاری خودارسلان بودکه امد،،،نم چمانش راباسروینی که به سرداشت گرفت روبه هیرواگفت _بڕۆ بۆ لای دایکت، پێی بڵێ میوانمان هەیە:بروبه مامانت بگومهمان عزیزکرده داریم هیراد:باعوچو(روچشم) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
bahare 30 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) هایرون #پارت سی وسوم# مثل بچه های ذوق زده پشت میزکارم نشسته بودم هی کشومیزم ومیکشیدم بیرون الکی باوسایل داخلش ورمیرفتم ودوباره کشورومیزدم داخل میز به خودم گفتم هایرون جان اروم باش این تازه اولین پله موفقیت توست توکه انقدرندیدبدیدنبودی نگاهم به دربسته روبه روافتاداتاق سیاوش که درش بسته بود،دوروزی بودکه میامدم شرکت خبری ازش نبودفکرکنم ازاومدن من زیادخوشحال نبودنمیدونم شایدم تواتاقش بودومن نمیدونستم دوباره به خودم نهیب زدم اصلابه توچه یادت نرفت که مامان چی گفت گفت سرت توکارخودت باشه،باباکه به شرکت اومده بودصدراروازنزدیک دیده بودبه مامان کلی امنیت خاطردادامیرهم وقتی درموردشرکت اریامنش تحقیق کردتعجب کرده بودکه چجوری به من درخواست کارشده خلاصه استخدامم توشکرت پله طرقی بودکه بهم کلی هیجان واعتمادبه نفس می بخشید فعلاروزای اول بودوسرم خیلی شلوغ نبودبرای همین ازبنفشه ومریم خواسته بودم به شرکت بیان تایک دستی به سروصورت اتاق بکشیم باخودم گفتم شایدبهترباشه باصدراهماهنگ کنم ازپشت میزبلندشدم به سمت اتاق صدرارفتم منشی شرکت اسکندری باچندش نگاهم میکردانگاری قاتل بروسلی من بودم والله به خدا،برکس اتاق سیاوش درب اتاق صدرابازبودپسری منظم ومنطقی وخیلی ساده درست نقطه عطف سیاوش تقه ای به درزدم نگاهش وازسیستم بیرون کشیدباتعجب پرسید _مشکلی پیش اومده؟ لبخندی زدم_نه چه مشکلی به منشی که زول زده بهم ازکارم سردربیاره نگاه کردم ووارداتاق شدم دوست نداشتم ازالان ازهمه کارام سردربیاره _حقیقتش اگه مشکلی نداشته باشه یک دستی به سروصورت اتاق وشرکت بکشم البته باکمک دوستام _انگاری برای اولین باربودکه درمورداین موضوع باهاش صحبت میشدانقدرذوق کرده بودکه خندیدچال گونه اش تنهانقطه جذاب صورتش بود _نه چه اشکالی،شمادیگه کارمنداین شرکت هستیدهرکاری که برای تنوع وزیبایی شرکت لازمه انجام بدیدروی منم حساب کنید خوشحال شدم برای همین گفتم ممنونم باتاییدسرش بیرون اومدم اسکندری همچنان ازفضولی میمردلبخندمعناداری بهش زدم وگفتم _خسته نباشید میخواست ازحرس بمیره که وارداتاق شدم ومنتظرمریم وبنفشه موندم ##################### بنفشع ومریم حسابی ذوق زده شده بودن به سبدگل رومیزنگاه کردم نصفش گل مریم ونصف دیگه اش بنفشه بودمیدونستم این کاربنفشه است _چرازحمت کشیدید؟ مریم:این چه حرفیه هایرون مبارکت باشه خیلی برات خوشحالم دوباره بقلم کردبنفشه همچنان که باوسایل رومیزورمیرفت گفت:دستتوبکش سرمریم تابخت اونم بازبشه بره سرکار مریم دوباره حرسش گرفته بوداشاره ای به بنفشع کردم خب حالاالان که وقت این حرفانیست وقتمون خیلی کمه شمابشینیدتابراتون قهوه بیارم بعددست به کاربشیم مریم:قهوه برای چی مگه اومدیم مهمونی بنفشه:راست میگه بابا،راستی گفته بودی رفتم خونتون چندتاازتابلوهاتواوردم ازوسایل خودمم اوردم توماشینه برم بیارم فقط گفته باشم همه چیزوبسپاریدبه منااااااااااااا _باشههههههه ############# خداروشکرازمنشی خبری نبود اول ازهمه شالمودورسرم پیچیدم باگل سریاسی رنگی که خیلی دوستش داشتم سنجاقش کردم که دورسرم محکم وایسه حسابی مشغول شدیم بنفشه باخودش چندتارول کاغذدیواری وچسب ووسایل اورده بودمریم هم چندتاگل گلدان مصنوعی خیلی زیبا روبه هردوشون گفتم واقعااگه شمانبودیدمن چی میکردم؟ بنفشه:تخم طلا ازدست این دختر،نمیدونم قرربودکی جدی باشه اول ازهمه تابلونقاشی اسب مشکی که کشیده بودم داخل سالن اصلی رودیوار دقیقاروبع روی ورودی زدم پرسیدم _نظرتون خوب شده؟ مریم _اره خیلی بنفشه_بنظرم این تابلوماه وبزن توسالن اون رنگی رنگی بزن اتاقت _پس این اسبه چی؟ مریم_بنظرم اونوبزنیم تویکی ازاتاقامثلا بنفشه_مثلااتاق سیاوش بایاداوری سیاوش وتیپ مشکی اش بی راهم نمیگفت ولی نمیدونستم کاردرستی باشه یانه گفتم:میترسم شربشه اخه این پسره قابل پیش بینی نیست همیشه جدی وخشک بنفشه_غلط کرده باباازخداشم باشه فعلا تابلو ماه که ازقاب پنجره کشیده بودم وزدم توسالن تابقیه ام ببینم کجامیشدبزنم وسایل اضافی وداخل نایلون ریختیم وهرسه تایی مشغول دستمال کشی بودیم کلی ام مسخره بازی درمیاوردیم میخندیدیم بنفشه هی ازشیشه پاکن میزدتوصورت مریم وصدای جیغ مریم بلندشد صدرابایک سینی قهوه کنارمون اومد _خسته نباشیدخانوما،حسابی خسته شدیدا _خیلی ممنون اقاصدرا بنفشع_ماعادت داریم ازبچگی هایرون ازماکارمیکشید مریم_بنفشه! صداربه خنده افتاده بود زیرلب ببخشیدی گفتم وسینی ازش گرفتم چرازحمت کشیدید؟ صدرا_خواهش میکنم من دارم میرم اگه کمکی هست انجام بدم تاقبل اینکه بنفشه دهن بازکنه گفتم نه نه خیلی ممنون کارزیادی نمونده _پس اگه کاری بودبهم خبربدین بانگهبانی هماهنگ میکنم که اینجاهستید،پس فعلابااجازه صدرارفت بنفشع شروع کرد:انقدربدم میادخب یعنی چی که میپرسی اگه کننده ای بیاکارکن پسره لوس مریم:نه اتفاقاپسرخوبی بود من وبنفشه روبه مریم گفتیم:چییییییییی نکنههه..... مریم :ن بابا شما ام مدام دنبال سوژه هستید هرسع مشغول نوشیدن قهوه شدیم اخ که چقدرچسبید،یکی ازگلدان هارورومیزصدراگذاشتیم یکیشم رومیزمن،اتاق کارم حسابی تغیرکرده بودبنفشه برام کاغذدیواری سفیدبارگه های طلایی زده بودوسایل اضافی برداشته شده بودوهمن چیزمرتب کنارهم جاگرفته بودتابلورنگی رنگی که کارهرسه تاییمون بودزدم به دیواراتاق که باعث شدهمه چیزازیکنواختی بیرون بیاد،یکی ازگلدان های بزرگ وداخل سالن اصلی به گوشه جادادیم انگاری روحی به دردیوارداده شده بود باخستگی رومبل نشستیم مریم که داشت موهاشومرتب میکردمنم به درودیوارنگاه میکردم وجون تازه ای ازتمیزی ومتنوع شدن محیط میگرفتم متوجه بنفشه شدم به دراتاق سیاوش نگاه میکرد _به چی زل زدی؟ _اتاق مدیریت _منظورت اتاق سیاوش _اهوم بنفشع:میگم هایرون بریم یک سرتواتاق سیاوش،هم نگاهی بندازیم هم اون تابلوروبزنیم به دیوار،اونوقته که سلیقه من کامل کامل میشه _اصلافکرشم نکن _چرا!!!!!!!!!!! _چونکه دیگه خسته شدم _بی ذوق مگه چیه یک نگاهی میندازیم وبعدش میایم بیرون مگه میخوایم اتاقشوبخوریم شایدیک تغیری ام اونجادادیم دروغ چراخودمم قلقلکی شده بودم یک سرکی به اتاقش بکشم _اخه میترسم بدش بیاد _اهی چرابدش بیادمگه میخوایم دزدی کنیم بعدشم این پسره شریکش مگه نگفتی اجازه داد _چی بگم _هیچی نمیخوادبگی بسپارش به من توفقط یکی ازاون گلدان هاروبیار _پس بریم وزودی برگردیم مریم:اگه یک وقت ازراه برسه چی باتصورچهره سیاوش گفتم:راست میگه به دردسرش نمی ارزه بنفشه روبه مریم گفت:عقل کل الان ساعت ۶عصرمیادشرکت چه غلطی کنه بعدشم اصلابیادبدکردیم این همه زحمت کشیدیم به دنبال بفشنه گفتم وایسا هرسه پشت دربودیم که بنفشه دراتاق وبازکردچقدرتاریک بودبادستم دنبال کلیدبرق بودم که مریم زودترکلیدوپیداکردوبرق وزد دیوارشیشه ای مثل ایینه شده بود بنفشه_کل شرکت یک طرف اتاق این گودزیلایک طرف همه جامرتب وتمیزبود مریم:هیس ارومترممکنه یکی بیادبشنوه نگاهی به صندلی مخصوص پشت میزنگاه کردم خیلی دوست داشتم نشستن پشت میزمدیریت وتحربه کنم پشت میزرفتم وبایک حرکت نشستم الحق که صندلی ومیزش یک صفای دیگه داشت به ادم احساس قدرت میدادانقدرخسته بودم که برای لحظه ای چشمام وبستم توهمین فاصله کم بنفشه به همه جاسرک میکشیدخواب به چشمام فشاراورده بودشال سرم کشیده میشد بایک حرکت شالم کشیده شدموهایم پراکنده به دورم ریخت گل سرم پرت زمین شد مریم وبنفشه یهوزدن زیرخنده _کوفت گل سرم افتاد خم شدم روزمین هرچی چشم گردوندم اثری ازش نبودانگاری اب شدرفت توزمین بچه هاببینیدپیداش میکنید مریم وبنفشه چشم چرخوندن بنفشه_نیستش بابا ولش کن خودم یدونه بهترینشوبهت میدم،بیااول این تابلوروبزنیم وبریم که حسابی خسته ام منم خیلی خسته بودم ازگشتن منصرف شدم به پیشنهادبنفشه تابلوروپشت سرصندلی رودیوارزدیم بیرون رفتیم لحظه اخریک نگاه کلی به اتاق وسالن شرکت نگاه کردم همه چیزدلرباترشده بودبارضایت درشرکت وبستم هرسه باهم بیرون رفتیم ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط bahare لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری