بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در چهارشنبه در 12:20 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 12:20 #پارت421# قدم به پیادهرو که گذاشتیم، بافتِ گرم پالتوی پستهایام مثل یک آغوش امن، سرمای گزندهی پاریس را از تنم دور کرد. خیابان پر از هیاهوی زنده و جریانِ تپندهی زندگی بود. سنگفرشهای نمدار و بارانخورده، نورِ زرد و نارنجیِ چراغهای خیابانی و چراغِ مغازهها را مثل آینهای تار بازتاب میدادند. آدمها با پالتوهای بلند و شالگردنهای ضخیم، در حالی که بخارِ نفسهایشان در هوای سردِ عصرگاهی محو میشد، با قدمهایی تند از کنارمان عبور میکردند. برخی روزنامه به دست داشتند و برخی دیگر، در حالی که دست در جیبهایشان فرو برده بودند، با لبخندهای محو به سمت مقصدی گرم میرفتند. ناگهان، نسیمی که از انتهای خیابان وزید، عطرِ سُکرآور و گرمی را با خود آورد؛ بوی دارچین، وانیل، دوناتهای سرخشده و نانهای گردِ تنوری که تازه از فر بیرون آمده بودند. این ترکیبِ جادوییِ عطرها، در آن هوای سرد، هوش از سرِ آدم میبرد. سارینا که تا آن لحظه آرام دستِ مادرش را گرفته بود، با استشمام این بو، سرجایش میخکوب شد. بینیِ کوچکش را بالا کشید، چشمان درشتش برقی زد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. گوشهی پالتوی الکسا را با بیقراری کشید: «*Maman, s'il te plaît! Je veux un beignet!*» (مامان، خواهش میکنم! من دونات میخوام!) الکسا خندید و سعی کرد او را آرام کند: «*Attends ma chérie* (صبر کن عزیزم)، تازه ناهار خوردیم.» اما سارینا با لجبازیِ شیرینِ کودکانهاش، پایش را به زمین کوبید و با دست به سمت مغازهای که کمی جلوتر بود اشاره کرد و به فارسیِ دستوپاشکستهاش گفت: «نه مامان! من از اونا میخوام. بویِ شیرین میده... خواهش!» الکسا که حریف اصرارهای سارینا نشده بود، نگاهی به من انداخت، شانهای بالا انداخت و با لبخند گفت: «خب، مثل اینکه چارهای نیست. بریم تو یه قهوه و شیرینی بخوریم تا این وروجک دست از سرِ ما برداره.» به سمت کافه قنادیِ کوچکی رفتیم که نمای چوبیِ کلاسیک و پنجرههای بخارگرفته داشت. با باز شدنِ در، زنگولهی برنجیِ بالای آن به صدا درآمد و موجی از هوای گرم و بوی مسحورکنندهی کرهی ذوبشده و آردِ برشته به صورتمان خورد. داخل مغازه، قفسههای چوبی پر از نانها و شیرینیهای رنگارنگ بود. الکسا در حالی که سارینا را به سمت ویترین شیشهای میکشید، رو به من کرد و با ذوقِ یک راهنمای محلی شروع به توضیح دادن کرد: «هایرون، اینجا یکی از بهترین بولانژریهای (Boulangerie) این محلهست. اون نونهای گرد و بزرگی که میبینی پوستهی ضخیم و آردی دارن، بهشون میگن *Pain de Campagne* (نان روستایی). تو تنورهای سنگی پخته میشن و طعمشون بینظیره. اون یکیها که طلایی و پفدارن *Brioche* (بریوش) هستن... و البته،» به سارینا که صورتش را به شیشه چسبانده بود اشاره کرد، «اینم از *Beignets* (دوناتهای فرانسوی) که خانم کوچولو رو دیوونه کرده!» سفارشمان را دادیم و پشت یکی از میزهای چوبیِ دایرهای شکل، درست کنار پنجرهی بخارگرفته نشستیم. سارینا با ولع مشغول گاز زدن دوناتِ پر از خاکهقندش شد. من با دستمال، دایرهی کوچکی روی بخارِ شیشه کشیدم تا بیرون را تماشا کنم. درست در همان لحظه، مردی میانسال در پیادهرویِ مقابل کافه ایستاد. پالتوی بلند و تیره، و کلاهِ مشکیِ لبهدار و شیپوریشکلی بر سر داشت که سایهاش نیمی از صورتِ استخوانی و پرچینوچروکش را پوشانده بود. با حرکتی آرام و پر از وقار، ویولنی چوبی را از جعبهاش بیرون آورد، آن را زیر چانهاش گذاشت و آرشه را روی سیمها کشید. نالهی ویولن در خیابان پیچید. ملودیاش آنقدر حزنانگیز و عمیق بود که انگار قلبِ رهگذران را چنگ میزد. مرد، در حالی که چشمانش را بسته بود، با صدایی خشدار، بم و پر از دردی پنهان، شروع به خواندن کرد: *«Où es-tu, mon amour perdu?* *(کجایی، عشقِ از دسترفتهی من؟)* *Dans l'ombre de la Seine, mon cœur saigne...* *(در سایهی رود سن، قلبِ من خون میگرید...)* *Sans tes yeux, le jour est une nuit sans fin,* *(بی چشمانِ تو، روز، شبی بیپایان است،)* *Reviens-moi, ou laisse-moi mourir en vain...»* *(به سوی من بازگرد، یا بگذار بیهوده بمیرم...)* با شنیدن صدای او، لقمهی نان در گلویم ماند. بغضِ سنگینی مثل یک دستِ نامرئی گلویم را فشرد. ملودیِ ویولن و کلماتِ پر از اندوهِ مرد، درست روی زخمِ بازِ دلم نشست. سیاوش من کجا بود؟ آیا او هم در نقطهای از این دنیای بزرگ، در روزهای روشن، شبی بیپایان را تجربه میکرد؟ چشمانم داغ شد و سرم را پایین انداختم تا الکسا متوجهِ لرزشِ شانههایم نشود. اما الکسا که همیشه حواسش به همهچیز بود، دستِ گرمش را روی دستِ یخزدهام گذاشت. با مهربانی و صدایی نرم گفت: «*Tu vas bien?* (حالت خوبه؟)... میدونم، آهنگش خیلی غمگینه. داره از عشقِ از دسترفتهاش میخونه... میگه بی چشمهای تو، روزها برام مثل شبِ تاریک و بیتمومه.» قطرهی اشکی از روی گونهام سر خورد و روی میز چکید. الکسا نگاهی به مردِ نوازنده انداخت و با لحنی پر از احترام و ترحم گفت: «میشناسیش؟ اسمش "نکوزِلا" است. شاید باورت نشه هایرون، اما این مردی که اینجا با لباسهای کهنه ویولن میزنه و دورهگردی میکنه، یکی از ثروتمندترین مردهای پاریسه.» سرم را با تعجب بالا آوردم و با چشمانی خیس به الکسا خیره شدم. الکسا آهی کشید و ادامه داد: «نکوزلا تا چند سال پیش صاحبِ بزرگترین املاک و تجارتِ شراب تو فرانسه بود. یه عمارتِ باشکوه تو شانزهلیزه داره. اما سالها پیش، زنی رو دیوانهوار دوست داشت. میگن دختری بود از طبقهی کارگر که صدای خندههاش تمامِ عمارتِ نکوزلا رو پر میکرد. اما درست چند روز قبل از عروسیشون، دختر به یه بیماریِ ناگهانی مبتلا میشه و تو آغوشِ نکوزلا میمیره.» نگاه الکسا دوباره به مردِ ویولننواز گره خورد: «بعد از اون روز، نکوزلا دیگه همون آدمِ سابق نشد. تمامِ ثروتش، عمارتش و کارش رو رها کرد. گفت دنیایی که اون دختر توش نفس نکشه، براش پشیزی ارزش نداره. حالا سالهاست که با این کلاه شیپوری و ویولنش، تو خیابونهای پاریس پرسه میزنه. فقط همین یه آهنگ رو میخونه... آهنگی که دخترک عاشقش بود. نکوزلا میخونه، چون باور داره روحِ اون دختر هنوز تو کوچهپسکوچههای پاریس پرسه میزنه و فقط با صدای سازِ اون آروم میگیره.» سرم را دوباره به سمت شیشه چرخاندم. نکوزلا با چشمانی بسته مینواخت، انگار در دنیایی دیگر، در حالِ رقصیدن با عشقِ مردهاش بود. اشکهایم حالا بیوقفه روی گونههایم میریختند. در دلم زمزمه کردم: *عشق... این دردِ مشترکِ جهانی.* دردی که نه مرز میشناسد، نه زبان، نه ثروت و نه فقر. نکوزلا در خیابانهای پاریس با ویولنش برای عشقی که زیر خاک خفته بود میگریست، و من با پالتوی پستهای و قلبِ مچالهام، برای مردی که نفس میکشید اما نمیدانستم در کجای این کرهی خاکی گم شده است. عشق به هر زبانی و به هر شکلی که باشد، دردی است که استخوان را میسوزاند و هر کدام، به نوعِ خودش بینهایت غمانگیز است. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در چهارشنبه در 12:26 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 12:26 #پارت422# دستمال را آرام زیر چشمانم کشیدم تا ردِ اشکها پاک شود. سارینا آخرین تکهی دوناتش را هم تمام کرده بود و با انگشتانِ شکرینش، روی میز چوبی نقاشیِ فرضی میکشید. الکسا فنجانِ قهوهاش را آرام روی نعلبکی گذاشت، دستم را میان دستهای گرمش فشرد و با چشمانی که پر از درک و شفقت بود نگاهم کرد. «هایرون... میدونم قلبت این روزها چقدر سنگینه. هر چیزی تو این شهر میتونه تو رو یاد اون بندازه، مگه نه؟» نگاهم را از پنجره و تصویرِ مبهم نکوزلا که در باد ویولن میزد گرفتم و به الکسا دوختم. بغضم را فرو دادم: «گاهی فکر میکنم فراموش کردن راحتتر از بلاتکلیفیه، الکسا. اگه میدونستم سیاوش کجاست، حتی اگه میگفت دیگه منو نمیخواد، اینقدر نمیسوختم. اما این سکوت... این **فراموشیِ** تلخ و بیدلیل، مثل اینه که توی یک اتاق تاریک دنبال دستگیرهی در بگردی و هیچ دیواری پیدا نکنی. اینکه نکنه منو از یاد برده باشه، بندبند وجودم رو میسوزونه.» الکسا آهی کشید و کلاهِ بافتنیام را کمی روی سرم مرتب کرد: «عشقِ واقعی فراموش نمیشه هایرون، فقط گاهی پشتِ مه قایم میشه. وقتی سپهر از ایران اومد پاریس، ماهها طول کشید تا زبانِ هم رو بفهمیم، تا فاصلهی دنیامون رو پر کنیم. تو و سیاوش هم قصهتون تموم نشده. چشمهات رو که میبینم، مطمئن میشم که این عشق هنوز زنده است. فقط نباید بذاری این غم، قلمموت رو بخشکونه.» سارینا دستِ نوچش را بالا آورد و روی گونهام گذاشت: «هایرون جون، گریه نکن... بریم پیش **داداش اوراکل**؟ اون همیشه برام استیکرهای قشنگ چاپ میکنه!» لبخندی کمرنگ میانِ اندوهم جوانه زد. گونهی سارینا را بوسیدم: «باشه پرنسس، بریم.» الکسا حساب میز را پرداخت و دست سارینا را گرفت. وقتی از کافه بیرون آمدیم، دیگر نکوزلا آنجا نبود؛ فقط جای خالیاش روی پیادهرو مانده بود و بوی باران که آرامآرام روی سنگفرشها مینشست. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در چهارشنبه در 12:36 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 12:36 #پارت423# در امتدادِ خیابان باریک و سنگفرششده، به سمت محلهای قدیمیتر قدم برمیداشتیم. هرچه از بلوارهای اصلی و مغازههای پرزرقوبرق فاصله میگرفتیم، پاریس چهرهی دستنخوردهتر و سنگینتری به خود میگرفت. باران ملایمی که روی لبهی پالتوی پستهایام مینشست، بوی خنک آجر و نم را زنده میکرد. الکسا بازویم را آرام فشرد و با لحنی که سعی داشت نشاط را به دلم بازگرداند، گفت: «اوراکل از وقتی شنیده خواهرزادهی سپهر نقاشه، روزی سه بار بهم زنگ میزنه! داداشم از اون آدمهاییه که اگر باهاش از حسابوکتاب و پول حرف بزنی خمیازه میکشه، اما کافیه اسمِ قلممو، رنگ یا کاغذِ دستساز بیاری تا ساعتها با چشمهای برّاق برات فلسفه ببافه.» لبخند کمجانی زدم و نگاهم را به انعکاس چراغهای خیابان در چالههای آب دوختم: «واقعاً هنوز چاپخونهی دستی راه میندازه؟ تو این دوره که همهچیز دیجیتال و سریع شده؟» الکسا خندهی کوتاهی سر داد و گفت:دقیقاً به همین خاطر! اوراکل میگه دستگاههای مدرن، روح رو از تصویر میدزدن. اون تمام وسایلش رو از کارگاههای قدیمیِ متروکه جمع کرده. یک لیتوگرافی سنتی داره که بوی تاریخ میده. هایرون… حس میکنم رفتن به اونجا حال و هوات رو عوض میکنه. تو به یک تلنگرِ هنری احتیاج داری تا این رخوت از روحت کنده بشه.» سارینا که چند قدم جلوتر با چکمههای سرخش روی خطوط سنگفرش پا میگذاشت، جلوی یک درِ چوبی کهنه و بلند ایستاد. دستگیرهی برنجیِ گرد را با دو دست گرفت و چرخاند: «مامان! رسیدیم! در بازه!» با هل دادنِ در، زنگولهای برنجی با صدایی خفه و نوستالژیک به صدا درآمد. موجی از گرمای دلنشین، آمیخته با عطر صمغ، روغن برزک، جوهر چاپ و کاغذهای خشکشده با الیاف طبیعی به پیشوازم آمد؛ بویی که درست مثل یک کلید قدیمی، قفل خاطرات خوش سالهای دورِ کارگاهم را گشود. سقف بلند و چوبی کارگاه، ردیفهایی از کاغذهای معلق روی بندهای نازک، دستگاههای غولپیکر چدنی با چرخدندههای سنگین و قفسههای پر از غلتکها و تیغههای برش، فضایی شبیه به آتلیههای قرن نوزدهم ساخته بودند. از انتهای سالن، کنار میزی بزرگ از چوب بلوط، مرد جوانی با شنیدن صدای زنگ سرش را بالا آورد. او «اوراکل» بود، برادر الکسا. جوانی خوشقامت با چهرهای استخوانی و آرام که یک پیشبند چرمی کار با لکههای محو جوهر روی بلوز تیره و بافتنیاش نشسته بود. موهای بسیار لخت، روشن و گندمیرنگی داشت؛ با برشی کوتاه و مدرن که تمیز دور سرش کوتاه شده بود، اما طرههای جلوییاش روی شقیقهها و گوشهی پیشانیاش ریخته بودند و سایهای ملایم روی ابروانش میانداختند. اما چیزی که در اولین ثانیهی نگاه، نفسم را برای لحظهای بند آورد، چشمانش بود؛ چشمانی به رنگ سبزِ خالص و درخشان، درست شبیه به زمردی صیقلخورده زیر نور یک شمع قدیمی. نگاهش شفاف، عمیق و سرشار از کنجکاویِ هنرمندانه بود. با دیدن ما، لبخندی گرم روی چهرهاش نقش بست. پارچهای نخی از جیب پیشبندش بیرون کشید، انگشتانش را سریع پاک کرد و با گامهایی بلند و راحت به سمتمان آمد: «*Sarina! Enfin vous êtes là!* (سارینا! بالاخره اومدین!)» سارینا به طرفش دوید و اوراکل با حرکتی چابک او را بلند کرد، در آغوش کشید و با خندهای آرام روی زمین گذاشت. سپس نگاهش از سارینا و الکسا گذشت و مستقیماً روی چشمان من ثابت ماند. برقی از تحسینِ آشکار در آن دو تیلهی سبز درخشید. الکسا یک قدم جلو آمد و دستش را روی شانهام گذاشت: «اوراکل... این هم هایرون. همون هنرمندی که سپهر انقدر به استعدادش افتخار میکنه.» اوراکل دستش را به جلو دراز کرد. استخوانبندی انگشتانش محکم و کشیده بود و رگههایی از جوهر خاکستری زیر ناخنهایش دیده میشد؛ نشانهی اصیلِ کسی که خودش با دستانش خاک و رنگ را لمس میکند. با انگلیسیِ روان، نرم و با همان طنین مخملی لهجهی فرانسوی گفت: «*Enchanté, Hayroon.* از دیدنت بینهایت خوشحالم. الکسا بهم گفته بود خواهرزادهی سپهر روحِ لطیف و دستهای ماهری داره، اما نگفته بود چشمها و موهایی به این گیرایی داری... ترکیب این موهای مشکی با پالتوی پستهای در این بعدازظهرِ گرفتهی پاریس، دقیقاً شبیه تابلویی از یک کنتراستِ بینقصه.» گونههایم از صراحت کلامش کمی گر گرفت، اما لحنش آنچنان بیپیرایه و پر از درک هنری بود که احساس معذب بودن نکردم. دستم را آرام در دستش گذاشتم: «خوشبختم، اوراکل. کارگاهت بینظیره... بوی اینجا، این دستگاهها... حس میکنم سالها بود دلم برای چنین هوایی تنگ شده بود.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در چهارشنبه در 12:51 اشتراک گذاری ارسال شده در چهارشنبه در 12:51 #پارت424# دنبالِ قدمهای کشیده و آرام اوراکل راه افتادم. کفپوش چوبی کارگاه با هر قدم صدای جیرجیر ملایم و دلنشینی میداد. الکسا سارینا را به سمت میز نقاشی گوشهی سالن هدایت کرد تا با مهرهای چوبی و برگههای اضافه سرگرم شود و به من با نگاهی پر از رضایت چشمک زد؛ نگاهی که میگفت: *«دیدی گفتم حالت اینجا بهتر میشه؟»* اوراکل جلوی یک سنگ بزرگ و مسطحِ طوسیرنگ ایستاد که روی پایهای ضخیم از آهنِ سیاه مهار شده بود. سطح سنگ چنان صیقلی و یکدست بود که نور زردِ لامپ ادیسونی بالای سرش روی آن مثل قطرهای روغن میدرخشید. دستهایش را به لبهی میز تکیه داد و با همان چشمهای سبز زمردیاش به من نگاه کرد: «این سنگ آهک باواریاست، هایرون. قلب تپندهی این چاپخونه. برای اینکه یک اثر روی این سنگ بشینه، باید با مرکبِ چرب و با نهایتِ صداقت روش نقاشی کنی. لیتوگرافی هیچ خطایی رو نمیپوشونه. اگه دستت بلرزه، لرزشش ثبت میشه؛ اگه روحت خسته باشه، سایههات سنگین و تاریک میشن.» جلوتر رفتم. فاصلهام با او آنقدر کم شد که بوی خوش صابون زیتون و عطر ملایم کاغذِ نمخورده از لباسهایش به مشامم میرسید. پالتوی پستهایام را کمی جمع کردم و نوک انگشتانم را آرام روی سطحِ خنک و لطیف سنگ کشیدم. حسی شبیه به دست کشیدن روی پوست یک مجسمهی باستانی داشت. «خیلی سال بود دستم به سنگ و مرکب نخورده بود...» با صدایی که رگههایی از غم کهنه در آن موج میزد گفتم، «گاهی فکر میکنم خطوطی که من این روزها میکشم، اونقدر تاریکن که این سنگها هم تاب نگه داشتنش رو ندارن.» اوراکل به آرامی صاف ایستاد. موهای لخت و روشنش با تکانِ سرش کمی به چپ متمایل شد و چشمان سبزش با دقتی موشکافانه روی صورتم چرخید. لحنش آرام، شمرده و عجیب گیرا بود: «تاریکی هم بخشی از اثره، هایرون. نور بدونِ سایه اصلاً دیده نمیشه. نقاشی که از تاریکی فرار کنه، فقط کارتپستال تولید میکنه، نه هنر. من چشمهای تو رو که دیدم، فهمیدم یک اندوه بزرگ پشتشون نشسته... یک اندوه سنگین و ارزشمند. چرا اون اندوه رو روی این سنگ خالی نمیکنی؟» نگاهم در نگاه سبز و شفافش گره خورد. برای لحظهای قلبم فرو ریخت. کلماتش شبیه مرهمی بودند که روی زخمی عمیق ریخته میشدند؛ با این حال، پشت پلکهایم چهرهی مردی با نگاه نافذ و ماکسیمای مشکی نقش بست... سیاوش. تصویرش مثل یک صاعقه از ذهنم گذشت. نفسم را آهسته بیرون دادم: «خالی کردنش سخته وقتی نمیدونی انتهای این تاریکی به کجا میرسه.» اوراکل بدون اینکه اصرار کند یا حس ترحمی نشان دهد، لبخندی حرفهای و محترمانه زد. دست برد و از قفسهی شیشهای کنارش، یک بطری کوچک مرکبِ سرمهای تیره و یک قلمموی دستساز با موی طبیعی سمور برداشت و آنها را روی میز گذاشت: «هنر لازم نیست انتهایی رو پیشبینی کنه، فقط باید همین لحظه رو ثبت کنه. من چند روز دیگه برای یک گالری در محلهی مونمارتر، یک پروژهی مشترک دارم. اگر موافق باشی، سنگ برای تو، کاغذهای کتانِ دستساز برای من... یک طرح از تو، چاپ و تکثیرش با من. بذار پاریس خطوط دستهای تو رو ببینه.» --- الکسا در حالی که دو ماگ سفالی بخارآلود در دست داشت، نزدیک شد. عطر تند دارچین و سیب، بوی چرم و روغن برزک را تلطیف کرد. یکی از ماگها را به دست من داد و دیگری را جلوی اوراکل گذاشت. «خب؟ مذاکرات به کجا رسید؟ داداشِ لجباز من بالاخره تونست با یک هنرمند واقعی به توافق برسه یا هنوز سرِ نوع بافت کاغذ چانه میزنه؟» اوراکل با شوخطبعیِ خواهر-برادری دستش را روی سینهاش گذاشت و گفت: «من تسلیمم الکسا. هایرون فقط باید تصمیم بگیره که دست به قلم بشه یا نه.» ماگ گرم را با هر دو دست گرفتم. گرمایش سرمای سرانگشتانم را گرفت. نگاهی به سارینا انداختم که با لپهای گلانداخته روی کاغذ باطلهها طرح قورباغه چاپ میکرد، بعد نگاهم به الکسا و در نهایت به چشمان سبز و مصمم اوراکل رسید. در این کارگاه دنج، میان سرما و غریبیِ پاریس، نقطهای پیدا شده بود که شاید میتوانست مرا از غرق شدن نجات دهد. نجات از فکرهای بیپایان دربارهی اینکه سیاوش کجاست، توچه حالی،کی کنارشه، و چرا این فراموشیِ لعنتی مثل بختک روی زندگیام افتاده است. سرم را بالا آوردم، نگاهم را به قلمموی روی میز دوختم و گفتم: «قبوله اوراکل. فردا صبح با اتودهای اولیهام میام اینجا... طرحی میکشم از شهری که درونش گم شدم.» برقی از پیروزی و شعف در چشمان سبز اوراکل جهید. ماگش را به آرامی به ماگ من زد: «*Santé!* (به سلامتی!) مطمئنم فردا این چاپخونه دوباره زنده میشه.» صدای خندهی سارینا در فضای سنگین کارگاه پیچید، در حالی که در پسِ ذهنم، نالهی غریب ویولنِ نکوزلا هنوز میخواند: *بی چشمانِ تو، روز، شبی بیپایان است...* اما حالا، حداقل این شبِ بیپایان، به دستهایم قلممویی برای جنگیدن داده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل #پارت425# وقتی کلید در قفلِ آپارتمان دایی سپهر چرخید و وارد خانه شدیم، سکوتِ آرامشبخش و گرمای محیط به استقبالم آمد. سارینا که از شیطنتهای کارگاه اوراکل و بازی با مهرهای چوبی از پا افتاده بود، روی شانهی الکسا سنگین شده و به خوابی عمیق رفته بود. مشخص بود دایی ام قبل مااومده وخوابیده. الکسا با لبخندی مهربان و چشمانی که از دیدن برقِ ملایم چشمانم شادمان بود، سرش را به نشانهی شببهخیر خم کرد و آرام سارینا را به اتاق خوابش برد. پالتوی پستهایام را از تن درآوردم و به جالباسی چوبیِ راهرو آویختم. برای اولین بار در طول تمام این روزهای تاریک و خفقانآور، چیزی در قفسهی سینهام سنگینی نمیکرد؛ نوعی تپشِ تازه و زندهکننده، شبیه به خونی که بعد از ماهها انجماد دوباره در رگها به جریان افتاده باشد. بوی جوهر و صمغ و سنگهای لیتوگرافی هنوز روی سرانگشتانم مانده بود. هنر، آن معجزهی کهنهای که ماهها بود در اعماق اندوهم خاک میخورد، بالاخره راهی باریک به بیرون باز کرده بود. احساس میکردم دوباره میتوانم نفس بکشم، حتی اگر هر دم و بازدمم آغشته به هوای مهآلود و غریبِ پاریس باشد. وارد اتاقم شدم. چراغخواب با پایهی برنجی و کلاهک پارچهای را روشن کردم؛ نور زرد و ملایمی گوشهی اتاق را پوشاند و بر تیرگی پنجره خط کشید. کیف چرمیام را روی میز گذاشتم تا دفترچهی طراحیام را بیرون بیاورم که ناگهان صفحهی گوشی روشن شد و صدای زنگ، سکوتِ ملایم اتاق را در هم شکست. نگاهم به صفحهی گوشی افتاد. خطِ فرانسوی جدیدی که دایی سپهر برایم خریده بود، هنوز در دست هیچکس نبود؛ اما روی صفحه، شمارهای غریب با پیششمارهی ایران خودنمایی میکرد؛ شمارهای ناشناس که در لیست مخاطبانم ثبت نشده بود. با تردید و ضربانی که ناخودآگاه تندتر میشد، انگشتم را روی صفحه کشیدم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم: «الو؟... بفرمایید؟» چند ثانیه سکوت برقرار شد؛ سکوتی که با یک نفسِ عمیق و لرزان در آن سوی خط شکست. بعد، صدایی بم، پخته و آشنا در گوشم پیچید؛ صدایی که طنینش در یکآن، آوار خاطرات تهران را به یادم آورد: «سلام هایرون... نشناختی، نه؟» مات ماندم. نگاهم روی حاشیهی قالی ثابت شد: «آرمان؟... تویی؟» صدای خندهی کوتاهی از پشت خط آمد، اما خندهاش بوی خستگی و دلتنگی میداد: «آره، خودمم. شمارت رو امروز با اصرار از دایی سپهر گرفتم. هر روز باهاش تماس میگرفتم تا بالاخره شمارهی خط جدیدت رو داد... گفتم زنگ بزنم ببینم چطوری؟ رسیدی به پاریس؟ اوضاع چطوره؟ بد موقع که مزاحم نشدم؟» روی لبهی تخت نشستم، پاهایم را روی فرش جمع کردم و برای نخستین بار در تمام این مدت، لحنم از سرزندگیِ واقعی خالی نبود: «نه آرمان، اصلاً بد موقع نیست. اتفاقاً تازه از بیرون برگشتم... باور نمیکنی، امروز با الکسا و سارینا رفته بودیم کارگاه برادرش. یک چاپخونهی لیتوگرافیِ خیلی قدیمی و سنتی داره. واردش که شدم، بوی سنگ و مرکب... حس کردم بعد از مدتها دستهام دوباره جون گرفتن. قراره روی سنگهای باواریا کار کنم، برای یک نمایشگاه در پاریس.» سکوتِ آرمان در آن سوی خط، این بار پر از حس تسکین بود. صدای نفس عمیقش را شنیدم که با لحنی پر از آرامش و عطوفت گفت: «نمیدونی شنیدن این حرف چقدر بارِ روی دلم رو سبک کرد... من همیشه به خاله سیما و دایی سپهر میگفتم هنر هایرون فقط یک علاقه نیست، هوای تنفسشه. اگه ازش دور بمونه، از پا درمیاد. چقدر خوبه که پاریس این هوا رو بهت برگردونده.» لبخندی تلخ اما قدرشناس زدم: «ممنونم آرمان... از پیگیریت، از اینکه همیشه حواست هست.» چند لحظه مکث میان خطوطِ هزاران کیلومتری حاکم شد. بعد آرمان با لحنی آرامتر، طوری که انگار داشت قدم به حریمی خصوصیتر و شکنندهتر میگذاشت، زمزمه کرد: «هایرون... اون جعبهی کوچک رو توی هواپیما باز کردی؟ همونی که دمِ گیت، موقع خداحافظی انداختم توی جیب پالتوت؟» با کلمات آرمان، تصویر فرودگاه و آن لحظهی گیج و مهگرفته جلوی چشمم جان گرفت؛ لحظهای که اشکهایم امان نمیداد و او جعبهی مخملینِ سرمهایرنگی را در دستم گذاشته بود و گفته بود در پرواز بازش کنم. نگاهم آرام به سمت میز توالت چرخید. جعبهی کوچک آنجا، زیر نور آباژور باز مانده بود. زنجیر نقرهایِ فوقالعاده ظریفی از میان مخمل بیرون زده بود که انتهایش به هلالی بینهایت باریک، براق و تراشخورده از یک ماه ختم میشد؛ ماهی معصوم و خاموش، درست مثل آسمانِ شبهایی که پشت سر گذاشته بودم. بلند شدم، به طرف میز رفتم و نوک انگشتانم را روی هلالِ خنک و صیقلی ماه کشیدم. گلویم از حس سنگینِ شرمندگی و تشکر فشرده شد: «آره آرمان... بازش کردم. همون شب توی هواپیما، وقتی زمین رو زیر پام جا میگذاشتم دیدمش. خیلی ظریف و قشنگه... بینهایت زیباست. اما... چرا این کار رو کردی آرمان؟ چرا چنین هدیهای؟ تو حتی قبل رفتن هم برای کارهای ویزا و خروجم اونقدر زحمت کشیدی که نمیدونم تا آخر عمر چطور باید جبران کنم... چرا برام ماه خریدی؟» صدای آرمان ناگهان از هر نقابِ حرفهای، از قالب یک پسرخاله یا یک وکیل دور شد. صدایش آنقدر عمیق، خسته و لبالب از اعترافی پنهان بود که سنگینیاش سکوتِ شبِ پاریس را شکافت. شمرده، پر از حس و با طنینی که ذرهذرهاش میسوخت، گفت: «پرسیدی چرا؟... چون با رفتن تو هایرون، ماهِ آسمان تهران برای همیشه رفت.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل #پارت426# جملهی آرمان مثل جرقهای در انبارِ باروتِ سکوت افتاد. اتاق در یک آن خالی از هر صدایی شد؛ حتی تیکتاک ساعت دیواری و خشخش بارانِ پشت شیشه هم محو شدند. نگاهم روی پلاکِ ظریف و نقرهای ماه قفل ماند. فلز خنک زیر سرانگشتم حالا انگار داغ شده بود و پوستم را میسوزاند. قلبم در سینهام به تپش افتاد؛ نه از سر شیدایی، بلکه از شوکِ واقعیتی که سالها زیر سایهی احترام خانوادگی، نسبتِ فامیلی و پیگیریهای حقوقیِ او مدفون مانده بود. آرمان... پسرخالهی متین، کمحرف و تکیهگاهی که همیشه گمان میکردم فقط از سرِ وظیفه و تعصبِ خانوادگی پشتم ایستاده است؛ حالا با کلماتی برهنه از هر تعارف، پرده از حسی برداشته بود که زمان و مکانش بیرحمانهترین شکل ممکن را داشت. زبانم در دهانم چرخید، اما کلمات روی هم تلنبار شده بودند و بیرون نمیآمدند. نمیخواستم غرور و سالها متانتِ او را بشکنم، اما از طرفی در تمام وجودم ذرهای جای خالی برای حسی تازه نبود؛ قلب من هنوز لابهلای صخرههای تاریکِ گذشته و در بندِ نگاهِ سیاوش اسیر بود. با صدایی که سعی میکردم نلرزد، کلمات را با احتیاط و آرامشی غمانگیز کنار هم چیدم: «آرمان... تو برای من همیشه بزرگترین تکیهگاه بودی. باارزشترین آدمی که تو روزهای بیپناهی پشتم ایستاد... اما من... من آدمیام که تمام ماه و خورشیدش رو توی تهران جا گذاشته و خاکستر شده. من حتی نمیدونم خودم کجای این دنیام...» چند ثانیه سکوتِ سنگین از پشت خط آمد؛ سکوتی به پهنای فاصلهی پاریس تا تهران. صدای بازدم عمیق و خستهی آرمان آمد، انگار خودش هم از صراحتِ لحظهایاش جا خورده بود و حالا داشت با همان وقار همیشگیاش، دوباره نقابِ محکم و منطقیاش را به چهره میزد. لحنش دوباره آرام، شمرده و گرم شد؛ اما این بار رگهای از تسلیمِ تلخ در آن موج میزد: «میدونم هایرون... لازم نیست چیزی بگی یا معذب بشی. من نه جوابی میخوام، نه انتظاری دارم. فقط... دلم میخواست بدونی توی این دنیای بزرگ و شلوغ، یک نفر هست که آسمونش فقط با روشناییِ تو کامل بود. همین. اون هلال ماه رو هم گذاشتم تا یادت بمونه حتی وقتی کامل نیستی، حتی وقتی تکهتکهای، باز هم درخشانی و ارزش داری.» بغضِ گلویم عمیقتر شد. او با چنان احترامی فضا را تلطیف کرد که حس شرمندگیام چند برابر شد. فقط توانستم بگویم: «ممنونم آرمان... هیچوقت لطفهات رو فراموش نمیکنم.» «مواظب خودت باش هایرون. به دایی سپهر سلام برسون. هر وقت رسیدی کارگاه و طرحهات رو زدی، برام عکس بفرست... میخوام موفقیتت رو ببینم. شب بخیر.» «شب بخیر آرمان...» تماس قطع شد. صفحه گوشی سیاه شد و من ماندم و انعکاسِ چهرهام در شیشهی تاریک پنجره؛ دختری با موهای بلندِ مشکی و چشمانی که در میان دو دنیای موازی سرگردان بود. یک سر این دنیا تهران بود؛ با رازهای پنهان در عمارت رادمنش و مردی که تمام خاطراتم به نامش گره خورده بود، و سر دیگرش پاریس؛ با چاپخانهی قدیمی، چشمان سبز و نافذ اوراکل و هدیهی نقرهایِ آرمان که روی میز میدرخشید. پلاک ماه را با احتیاط در جعبهاش برگرداندم، درش را بستم و به سمت میز کارم رفتم. دفترچهی طراحیام را باز کردم و مداد کنته را در دست گرفتم. امشب خواب به چشمانم نمیآمد. باید خطوط این آشوب را پیش از طلوع آفتاب روی کاغذ میآوردم تا فردا، سنگِ لیتوگرافی اوراکل رازهایم را در دل خود حل کند. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 19 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 19 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت427# اوراکل صبحِ زود، مِه غلیظی از روی رودخانهی سِن برخاسته و کوچههای باریکِ منتهی به چاپخانه را در هالهای خاکستری و نقرهای پوشانده بود. هوای نمدار، بوی نانِ تازهی باگت از نانوایی نبش کوچه و صدای تکوتوکِ خودروهای قدیمی، پاریس را شبیه یک فریم فیلم سیاهوسفید کرده بود. این بار دیگر سنگینیِ روزهای اول در گامهایم نبود. شب گذشته، بعد از آن تماسِ غریب با آرمان و آن اعترافِ سنگین که مثل پژواک در سرم میپیچید، تا خودِ سپیده دم دست به قلم برده بودم. نوکِ مداد کنته روی بافت زبرِ مقوا ساییده شده بود و از دلِ دلتنگی و آشوب، طرحی بیرون کشیده بودم که حتی تماشایش نفس خودم را هم بند میآورد. پوشهی چرمیِ طراحیام را محکم زیر بغل فشرده بودم و پالتوی پستهایام را تا زیر چانه دکمه کرده بودم. دستگیرهی برنجی در را فشردم. زنگولهی قدیمی با همان صدای خفهی دلنشینش به صدا درآمد: «دینگ...» بوی آشنای جوهر، اسیدِ صمغ عربی و روغن کتان به استقبالم آمد. گرمای کارگاه بر خنکای گونههایم نشست. انتهای سالن، نور ملایمِ آباژورِ صنعتی روی میزِ سنگیِ باواریا افتاده بود. اوراکل با همان پیشبندِ چرمیِ کارش، دستمالی کتان را به مخلوطی از صابون و روغن آغشته کرده بود و با حرکاتی دایرهای، صبورانه و موزون، سطح سنگِ آهک را صیقل میداد. موهای لخت و روشنش روی شقیقهاش ریخته بود و آستینهای بافتنیاش تا بالای ساعد تا خورده بودند. با صدای زنگ سرش را بالا آورد. چشمانِ زلال و درخشانش مثل دو تیلهی زمردی زیر نور زردِ لامپ درخشیدند. لبخندی گشاده و بیتکلف بر صورتش نشست. دستمال را کنار گذاشت و با گامهایی سبک چند قدم جلو آمد: «*Bonjour, Hayroon! Tu es matinale...* (صبح بخیر هایرون! سحرخیز شدی...)» لبخندی زدم و شالگردنم را کمی شل کردم. جملات فرانسوی حالا خیلی راحتتر و روانتر از روزهای قبل روی زبانم مینشستند؛ نتیجهی 3هفته مطالعه و تمرینهای مداوم با دایی سپهر و الکسا: «*Bonjour Oracle. Je n'ai pas pu dormir...* وقتی قول یک سنگِ زنده رو میدی، مگه میشه خوابید؟» اوراکل دستهایش را با پارچهای خشک کرد و بعد، سرش را با حالتی شوخ به نشانهی تعظیم پایین آورد. لحنش ناگهان از فرانسوی به فارسیِ شکسته، با همان لهجهی شیرین، کمی کشدار و تلفظهای فرانسوی که درست شبیه خواهرش الکسا بود، تغییر کرد: «خوب... خیلی... خوب! من گفتم شما میآی، سنگ رو آماده کردم. چای... دم کشیده؟ نه، چای آماده است!» خندهام گرفت. شنیدن زبان مادریام با آن طنین فرانسوی و کششِ حروف، یخِ هر غریبگی را میشکست. با لبخند و به فرانسوی پاسخ دادم: «فارسیات داره روز به روز بهتر میشه، اوراکل. الکسا یادت میده یا دایی سپهر؟» اوراکل با چشمک و خندهای بیصدا به فارسی دستوپاشکسته گفت: «الکسا... کمی. سپهر وقتی عصبانی میشه، زیاد کلمه یاد میده! ولی من... گوش میکنم.» بعد دوباره به فرانسویِ مخملیاش برگشت و با اشاره به پوشهی زیر بغلم، لحنش جدی و کنجکاو شد: «خب... بانوی نقاش، شبِ بیخوابیات چه ارمغانی برای سنگ من آورده؟» پوشهی چرمی را روی میز چوبی بزرگ باز کردم. کاغذ کتانِ ضخیم را که با لایهای نازک از اسپری فیکساتیو خشک شده بود، با احتیاط بیرون کشیدم و روی سطح چوبی پهن کردم. اوراکل جلو آمد. دو دستش را به لبهی میز تکیه داد و بدنش را به جلو خم کرد. همان لحظه، گویی زمان در کارگاه متوقف شد. چشمانِ سبزش روی خطوط طرح ثابت ماند؛ مردمکهایش کمی گشاد شدند و برقی غریب در عمق نگاهش لغزید. طرح، ترکیبی از مرزِ میان خواب و بیداری بود. در پسزمینهای از مهِ سنگین و لایههای خاکستریِ متراکم، برج میلاد با خطوط تیز، کشیده و هندسیِ خاص خودش سر به آسمان ساییده بود؛ استوار، اما تنها در دلِ غبار. پایینتر، سایهی محو و ناواضحِ مردی با شانههای پهن و قامتی بریده از نور دیده میشد؛ مردی که پشت به بیننده داشت، اما ایستادنش، سنگینیِ حزنِ روی شانههایش و صلابتش فریاد میزد که متعلق به همان خاک است. و بر فرازِ این شهرِ مهگرفته و خاموش، هلالی فوقالعاده باریک، تیز و درخشان از یک ماه نشسته بود؛ ماهی که با رنگ سفیدِ محو کنته روی زمینه تاریک خودنمایی میکرد و تنها روزنهی نور در کل تابلو بود. سکوتِ اوراکل آنقدر طولانی شد که دستهایم از اضطراب یخ زدند. بالاخره سرش را کمی کج کرد، انگشتِ اشارهاش را با فاصلهی چند میلیمتری از روی طرح برج عبور داد، بدون اینکه کاغذ را لمس کند، و با صدایی آرام و خشدار که نشان از شگفتی داشت، به فرانسوی زمزمه کرد: «*Mon Dieu... C'est magnifique.* این... این یک شاهکاره، هایرون.» سپس سرش را بالا آورد و نگاه عمیقش مستقیم به چشمانم دوخته شد؛ نگاهی آنچنان نافذ که انگار داشت لایههای روحیِ مرا میخواند: «این برج... این سازهی مدرن وسط این حجم از غمِ باستانی... این کجاست؟ برج ایفل که نیست... معماریاش فوقالعاده جسورانه و کشیدهست.» با طنینی ملایم و نوستالژیک گفتم: «برج میلاده. نمادِ تهرانِ مدرن... دیشب، وقتی به آسمون نگاه میکردم، همهچیز اینطوری جلوی چشمم اومد.» اوراکل چشمانش را ریز کرد، دوباره به طرح نگریست و با هیجانی کنترلشده گفت: «تهران... همیشه الکسا از تهران میگفت، اما من فکر میکردم فقط یک کلانشهرِ شلوغه. ولی این خطوط... این برج توی دلِ این مهآلودگی، یک شکوهِ شاعرانه داره که حتی از ایفلِ ما هم رازآلودتره. ایفل همهچیزش رو فریاد میزنه، خودنمایی میکنه؛ اما این شهرِ تو... انگار رازی رو زیر این غبار دفن کرده. و این سایه...» مکث کرد. نگاهِ روانشناسانه و هنرمندانهاش را به چهرهام دوخت. لحنش آرامتر و خودمانیتر شد؛ پیوندی نامرئی و دوستانه در همین دقایق کوتاه بینمان جوانه زده بود: «این مرد... تو هنوز داری با اون میجنگی، نه؟ این خطوط سایه فقط سیاهی نیستن؛ اینها فریادن. تو داری با ثبت کردنش، از چنگالش فرار میکنی یا میخوای برای همیشه حفظش کنی؟» قلبم فشرده شد. چقدر دقیق خوانده بود. نگاهِ اوراکل مثل آینهای شفاف بود که هر احساسِ مگویی را بازتاب میداد. چشمانم را برای ثانیهای بستم و با صدایی که سعی داشتم محکم باشد گفتم: «شاید هر دو. نقاشی تنها جاییه که آدم میتونه بدون حرف زدن، اعتراف کنه.» اوراکل لبخند محترمانهای زد، از میز فاصله گرفت و دو فنجان سرامیکیِ پر از چای داغ را که بخارش عطرِ میخک میداد، روی میز گذاشت. یکی را جلوی من گذاشت و گفت: «به هر دلیلی که کشیدی، این اثر نباید فقط روی یک سنگ چاپ بمونه و بعد بایگانی بشه. هایرون... من مجلهای ماهانه دارم به اسم *‘L’Ombre et La Pierre’* (سایه و سنگ)؛ مجلهای تخصصی برای هنرِ لیتوگرافی و تصویرگریِ دستی که بین گالریدارهای پاریس، برلین و میلان پخش میشه.» فنجان را برداشتم، گرمای آن آرامم کرد. به چشمانِ مشتاقش نگاه کردم. ادامه داد: «میخوام یک قراردادِ همکاری باهم ببندیم. هر ماه، یک طرحِ کامل و اختصاصی از تو، با موضوعاتی که خودت انتخاب میکنی؛ چاپِ دستی با بالاترین کیفیت روی کاغذهای کتان فرانسوی و نشر در صفحهی ویژهی مجله. این خطوط، این حس و این هویتِ شرقیِ ناب، چیزیه که پاریس سالهاست تشنهی دیدنشه. تو یک صدای متفاوتی، هایرون.» شنیدن چنین پیشنهادی از دهان کسی مثل اوراکل، که در کارش سختگیر و کمالگرا بود، مثل پاداشی بزرگ برای تمام دردهایم بود. با این حال، تعهدی که پیش رو داشتم باعث شد کمی درنگ کنم. جرعهای از چای را نوشیدم و به فرانسویِ روان گفتم: «پیشنهادت بینهایت وسوسهکننده و افتخار بزرگیه، اوراکل... اما باید روراست باشم. دایی سپهر هفتهی پیش برای من توی یک آکادمیِ تخصصی نقاشی در محلهی سنژرمن ثبتنام کرده. کلاسم از فردا شروع میشه؛ دورههای پیشرفتهی رنگروغن و فیگوراتیو. برنامهام خیلی فشردهست و بخش زیادی از روزم اونجا میگذره.» اوراکل ابروان گندمیاش را بالا انداخت، با همان دستهای جوهریاش به فارسیِ شکسته و شوخطبعیِ دوستداشتنی گفت: «درس... خوبه! استاد... به شما تعظیم میکنه، نه شما به استاد!» هر دو با هم خندیدیم؛ خندهای که فضا را صمیمیتر و سبکتر کرد. اوراکل دوباره به فرانسوی برگشت و با لبخندی گرم گفت: «من زمان رو به تو واگذار میکنم. هنر با عجله خلق نمیشه. هر وقت به کارگاه برسی، حتی اگر ماهی یک بار برای آماده کردن سنگ بیای، قدمت روی چشم منه. درِ این چاپخونه همیشه برای تو و قلمهات بازه.» دستم را روی طرح کشیدم. هلالِ نقرهایِ ماه در بالای برج میلاد حالا دیگر بوی مرگ نمیداد؛ بوی آغازی دوباره میداد. نگاهم را به اوراکل دوختم و گفتم: «پس معامله کردیم. اگر به وقتم برسم، طرحها رو برات میرسونم. حالا... بیا ببینم چطور این برج رو روی سنگِ باواریات زنده میکنی.» اوراکل چشمان سبزش را باریک کرد، غلتکِ چرمی را به دست گرفت و با برقی پر از اشتیاق گفت: «*Alors, au travail!* (پس دست به کار بشیم!)» ویرایش شده 19 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 14 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل (ویرایش شده) #پارت428# سیاوش یک ماه گذشته بود. سی روز تمام میان دیوارهای سنگی و تابلوهای عتیقهی عمارت رادمنش، میان فنجانهای قهوهای که روحانگیز با وسواس مقابلم میگذاشت و خندههای ظاهری و بیشازحدِ ترلان. سی روزی که یاد گرفته بودم چطور مثل یک بازیگر روی صحنه رفتار کنم؛ سرم را به نشانهی تأیید تکان بدهم، به ابراز علاقههای نمایشی ترلان لبخند ملایم بزنم و همزمان، در پستوی ذهنم تمام تکههای پازل را کنار هم بچینم. جای بخیههای تصادف روی شقیقهام محو شده بود و جسمم توانش را بازمییافت، اما آن حفرهی خالیِ لعنتی در سینهام هر روز دهان بازتر میکرد. خانهنشینی و آن مراقبتهای خفهکننده دیگر داشت نفسم را میبرید. من مردِ نشستن در کنج اتاق و تماشای حیاطِ بیروح نبودم. به هیاهو، به بوی کاغذ و قرارداد، و به آن آدرنالینِ تصمیمگیریهای بزرگ نیاز داشتم؛ شاید کار تنها راهی بود که میتوانست مهِ متراکمِ مغزم را پس بزند. کت سرمهایرنگم را پوشیدم و دکمههای سردست را بستم. وقتی درِ کمد را بستم، ترلان پشت سرم ایستاده بود؛ با کت و دامن خاکستریِ بسیار شیک، موهای براشینگشده و عطری تند که فضای اتاق را پر کرده بود. سوئیچ ماکسیما را بین انگشتانِ مانیکورشدهاش میچرخاند و لبخندی پیروزمندانه به لب داشت: «امروز روز توئه سیاوش... نمیدونی چقدر منتظر این صبح بودم. خودم میرسونمت شرکت. اصلاً فکرش رو هم نکن که بذارم رانندهی شرکت بیاد یا خودت پشت فرمون بشینی، هنوز برای رانندگی زوده. خودم با افتخار شوفرِ جناب مدیرعامل میشم!» نگاهش کردم. تظاهر به مهربانیاش انقدر غلیظ بود که ناخودآگاه گارد دفاعیام را بالا میبرد، اما لبخندی کمرنگ زدم و گفتم: «باشه ترلان، هرجور تو صلاح میدانی.» توی مسیر عمارت تا شرکت، ترلان پشت فرمون نشست. فرمان را با دو دستش محکم گرفته بود و تمام مدت از پروژههای کوچک، آبوهوا و خریدهای جدیدش حرف میزد؛ حرفهایی بیاهمیت و سطحی که مشخص بود فقط برای پر کردن سکوت و نرسیدنِ ذهن من به جاهای خطرناک طراحی شدهاند. از شیشهی ماکسیما به خیابانهای تهران نگاه میکردم؛ همهچیز آشنا بود اما انگار لایهای از بیحسی روی تمام خاطراتم کشیده شده بود. وقتی ماشین وارد پارکینگ اختصاصی شرکت شد، ترلان ماشین را پارک کرد، پیاده شد و حواسش بود که قدم به قدم پا به پای من بیاید. کیف چرمیام را دستش گرفته بود و با غرور در کنارم راه میآمد. کارکنانی که توی پارکینگ و آسانسور میدیدیم، با دیدن من دستپاچه تعظیم میکردند و خوشامد میگفتند. ترلان مرا تا خودِ اتاق مدیرعاملی هدایت کرد، در را باز کرد و با لحنی که انگار شاهکاری انجام داده، گفت: «بفرما جناب رادمنش... اینم قلمرو شما! همهچیز دقیقاً مثل روز اولشه.» وارد اتاق شدم. بوی آشنای چرم و چوبِ میز مدیریتیام حالم را کمی جا آورد. ترلان کیفم را روی میز گذاشت، روی پنجهی پا بلند شد، گونهام را بوسید و گفت: «من قرار آرایشگاه دارم سیاوش، ظهر برمیگردم دنبالت. اصلاً به خودت فشار نیار، باشه؟» ترلان از اتاق بیرون رفت، اما درِ چوبیِ سنگین کاملاً بسته نشد و چند سانتیمتر باز ماند. خواستم به سمت میزم بروم که صدای پچپچِ ترلان از گوشهی راهرو، نزدیک اتاق رحمان (مسئول خدمات و امور دفتر)، به گوشم خورد. لحنش دیگر آن ملایمتِ ساختگی را نداشت؛ سرد، آمرانه و پر از تهدید بود: «رحمان! خوب گوشهات رو باز کن. ببین چی میگم... اگر یک کلمه، فقط یک کلمه از اتفاقات چند ماه پیش، از اون دختره... اون حسابدار، یا هر چیزی که به گذشته مربوطه جلوی سیاوش به زبونت بیاد، شخصاً ترتیبی میدم که همین امروز از شرکت پرتت کنن بیرون، فهمیدی؟» صدای لرزان و مطیع رحمان بلند شد: «بله خانم... خیالتون راحت باشه، خانم بزرگ هم سپرده بودن. من لال میشم.» «آفرین. در ضمن، این بسته رو بگیر. قرصهای اعصاب و ویتامینهاشه. دقیقاً سر ساعت ۱۲، با یه لیوان آب ولرم میبری توی اتاقش و مطمئن میشی که میخوره. حتی یک دقیقه هم نباید دیر بشه. مفهومه؟» «چشم خانم ترلان، خیالتون جمع.» قبل از اینکه ترلان برگردد یا کسی متوجه شود، چند گام به عقب برداشتم و آرام پشت میزم نشستم. دستهایم را روی میز قلاب کردم. ضربان قلبم بالا رفته بود، اما صورتم مثل یخ، بیحالت و تخت ماند. *«اون دختره... اون حسابدار...»* پس حدسم درست بود. آنها داشتند واقعیتی بزرگ، نامی پررنگ و حضوری حیاتی را از من پنهان میکردند. هنوز چند دقیقه از رفتن ترلان نگذشته بود که تقهای محکم به در خورد و دستگیره پایین رفت. «سیاوش خانِ رادمنش! بالاخره رضایت دادی از اون برج عاج بیای بیرون؟» صدرا بود. با همان چهرهی صمیمی، کت اسپرت طوسی و پروندههای قطورِ زیر بغلش. نگاهش برعکس دیگران، خالی از دروغ و تظاهر بود. چشمانش از دیدن من برقی زد و جلو آمد. بیدرنگ از پشت میز بلند شدم و همدیگر را در آغوش کشیدیم؛ آغوشی محکم و برادرانه که حس واقعیِ بودن را بعد از یک ماه به رگهایم تزریق کرد. صدرا عقب کشید، دستش را روی بازویم فشرد و با دقت به صورتم نگاه کرد: «لاغر شدی پسر، ولی هنوز همون ابهت لعنتی رو داری. دلمون برات تنگ شده بود.» «منم همینطور صدرا... نمیدونی اون خونه چقدر داشت خفهم میکرد.» صدرا روی مبل راحتیِ چرمی نشست و با اشاره به صندلی مقابلش گفت: «بیا بشین. نمیخوام روز اولی مغزت رو منفجر کنم، اما باید کمکم بفهمی کجای کاریم. قصد دارم همهچیز رو نرمنرم و مرحله به مرحله برات توضیح بدم تا در جریان کارها قرار بگیری.» نشستم. صدرا یکی از زونکنها را باز کرد و شروع کرد به ورق زدن: «توی این یک ماه سعی کردیم اوضاع رو روتین نگه داریم. کارهای جاری شرکت، امضاهای خرد و جلسات داخلی رو من و بچهها دست گرفتیم تا آب توی دلت تکون نخوره. اما خب...» مکث کرد. لحن صدرا ناگهان تغییر کرد؛ لبخندش محو شد و چینهای پیشانیاش عمیقتر شدند. نگاهی به درِ بسته انداخت و بعد مستقیم به چشمانم نگاه کرد: «اما راستش رو بخوای سیاوش، غیبتِ یکماههی تو ضربهی خودش رو زد. متأسفانه توی چندتا سرمایهگذاریِ بزرگ و خرید سهام ضرر سنگینی دادیم. عدم حضورِ تو، نبوونِ امضای نهاییت پای قراردادهای بازرگانی و تعویق جلسات تعیینکننده باعث شد چندتا از شرکای خارجی عقب بکشن و بازار بهمون شوک وارد کنه.» ابروهایم در هم کشیده شد. حس کارآفرینی و هوش اقتصادیام که هنوز زیر خاکسترِ فراموشی زنده بود، بلافاصله واکنش نشان داد. دستم را روی لبهی میز فشردم و گفتم: «چقدر ضرر، صدرا؟ دقیق برام بگو...» ویرایش شده 14 ساعت قبل توسط بهاره شیرین سخن لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 14 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت429# صدرا زونکن ضخیم با برچسب سرخرنگ را باز کرد و آن را روی میز چرخانْد. ستونهای پر از اعداد، نمودارهای نزولی و ارقامِ ماندهی حسابها جلوی چشمانم ردیف شدند. «پروژهی سرمایهگذاری توی خط تولید قطعات عسلویه معلق موند؛ طرف قرارداد چون امضای تو رو پای الحاقیهی دوم ندید، فسخ کرد و بیست درصد جریمه از حساب بلوکهشدهمون کسر شد. از طرف دیگه، نوسان بازار ارز توی این چهار هفته روی واردات مواد اولیهمون افتاد و بدون تصمیمگیری برای تبدیل بهموقع داراییها، حدود چهل میلیارد ضرر خالص دادیم. این غیر از ریزش ارزش سهام هلدینگه.» نگاهم روی ردیف اعداد سُر خورد. کلمات جلوی چشمم مثل لکههای تار شناور شدند. خواستم ذهنم را روی رقمها قفل کنم، حساب و کتاب کنم، فرمولهای همیشگیِ تحلیل ریسک را در مغزم بچینم، اما ناگهان هجومِ غریب و سنگینی از سرگیجه به کاسهی سرم کوبید. انگار دیواری شیشهای و ضخیم بین درکِ من و آن کاغذها کشیده شده بود. ارقام را میدیدم، زبان مالی را میفهمیدم، اما مغزم توانِ متصل کردن خطوط را به هم نداشت. نبضِ شقیقهام تند شد؛ دردی گزنده از پشت چشم راستم تیر کشید و تصویرِ اعداد برای چند ثانیه تار و دوگانه شد. همهچیز در هالهای از مِه خاکستری فرو رفت؛ درست مثل همان مِهی که توی کابوسهایم پرسه میزد. دست راستم ناخودآگاه بالا رفت و شقیقهام را میان انگشتانم فشردم. گیجیِ وحشتناکی بود؛ حسی شبیه به اینکه در خانهی خودت ایستاده باشی، اما جای کلید برق را پیدا نکنی. *چرا این پروژهها اینقدر برایم غریبه بودند؟ چرا مغزم مثل موتوری که سوختش قطع شده باشد، پس میزد؟ اثر تصادف بود یا این قرصهای بینامونشانی که هر روز مثل ساعت در گلویم خالی میکردند؟* و در میان این گیجی و صدای وزوز گوشهایم، جملهی ترلان در راهرو مدام تکرار میشد و در جمجمهام پژواک میانداخت: *«از اون حسابدار... حرفی زده نشه...»* حسابدار؟ کدام حسابدار؟ آیا این ضررها، این آشفتگی دفاتر مالی، ربطی به همان شخصی داشت که نامش را در این ساختمان دفن کرده بودند؟ صدرا که متوجه تغییر حالت و رنگپریدگی صورتم شده بود، فوراً پرونده را بست، از جایش نیمخیز شد و دستش را روی دستم گذاشت: «سیاوش! حالت خوبه؟ رنگت پرید پسر... چت شد یهو؟» پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم تا از سرگیجه رها شوم. چند نفسِ شمرده کشیدم و وقتی چشم باز کردم، نگاهم روی چهرهی نگرانِ صدرا ثابت ماند. تلاش کردم صدایم نلرزد و ابهتِ همیشه را حفظ کنم: «خوبم... فقط... یک لحظه همهچیز جلوی چشمم تار شد. این سرگیجههای لعنتی هنوز ولم نمیکنن.» صدرا با دلخوری و لحنی خودسرزنشگر دستش را به موهایش کشید: «تقصیر من بود. نباید روز اولی این خروار اعداد رو میریختم روی سرت. هنوز بدنت جون نگرفته، مغزت نیاز به استراحت داره. اصلاً ولش کن، فدای سرت... پول رفته رو برمیگردونیم، مهم اینه که خودت سرپایی.» به تکیهگاه صندلی تکیه دادم، اما نگاهم همچنان روی زونکنِ امور مالی ماند. مِهی که در سرم بود آرام نمیگرفت، اما از دل همین گیجی و ناتوانی، یک عزمِ سرسخت جوانه زد. به صدرا نگاه کردم؛ رفیقی که شاید تنها روزنهی من برای رسیدن به حقیقت بود، ولی باید با احتیاط پیش میرفتم: «صدرا... دفاتر مالی این شرکت دست کی بوده؟ کی ترازها و گزارش این ضررها رو بسته؟»منظورم حسابرس شرکت. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 14 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت430# *** صدرا از سؤالم جا خورد. نگاهش برای کسری از ثانیه لغزید، انگار داشت سنگینی و عواقب پاسخش را سبکسنگین میکرد. با شست، تهریش مرتبش را لمس کرد و بعد به تکیهگاه مبل تکیه داد: «امور روتین حسابداری مرکزی دست تیرداد و صبوحیه. این دوتا بعد از گندی که اون حسابدار قبلی، فرهادی بالا آورد، کارها رو جلو بردن. یادت هست که؟ وقتی فهمیدی فرهادی از حسابها دزدی میکنه و ارقام رو جابهجا میکنه، بیسر و صدا کارش رو ساختی و پرتش کردی بیرون؛ بعد تیرداد و صبوحی رو نشوندی سر کار.» صدرا مکثی کرد و با لحنی که بوی تردید میداد، ادامه داد: «اما سیاوش، این یک ماه داستان فرق داشت. یادته قبل از اون تصادف چقدر کلافه بودی؟ چقدر روی ارقام حساس شده بودی؟ خودت دستور دادی شرکت تعطیل بشه. گفتی تا زمانی که اوضاع پروژههای عسلویه و حسابکتابها صاف نشه، هیچکس حق نداره دفتر جدیدی باز کنه یا قرارداد تازهای امضا کنه. گفتی یه تیم حسابرسی از بیرون بیارم تا به قول خودت «پاکسازیِ ریشهای» کنن. خودت به من گفتی تیرداد و صبوحی رو از پروژههای حساسِ این ماه دور نگه دارم تا همهچیز رو اون تیمِ بیرونیِ مورد اطمینانت بررسی کنه. گفتی میخوای قبل از امضای قراردادهای جدید، وجببهوجبِ داراییهات رو زیر ذرهبین ببری.» مبهوت به صدرا خیره شدم. مغزم مثل یک دوربین قدیمی که فوکوس نمیکند، تلاش میکرد تصویری از آن روزها را پیدا کند. *من دستور تعطیلی دادم؟ من خواستم تیرداد و صبوحی کنار بروند؟* هیچچیز در ذهنم نبود؛ فقط تاریکی بود و غبار. آیا من قبل از تصادف اینقدر پارانوئید شده بودم که به نزدیکترین افرادم شک کنم؟ یا کسی با جعل دستورات من، از نامم سوءاستفاده کرده بود تا درِ شرکت را روی دستانِ امینم ببندد و همهچیز را به دست آن تیم غریبه بسپارد؟ این فکر مثل یک خنجر در ذهنم چرخید. اگر من این دستور را داده بودم، چرا خاطرهاش تا این حد برایم غریبه بود؟ خواستم دهان باز کنم و بپرسم آیا دستور کتبی دادهام یا شفاهی، اما درست در همان لحظه، صدای سه تقهی منظم و بینقص روی در نشست. ساعت دیواریِ نقرهای اتاق، دقیقاً دوازدهِ ظهر را نشان میداد. در باز شد و رحمان با سینی آب ولرم و کپسولهای ترلان وارد شد... رحمان: سلام اقا خداروشکرسلامت برگشتید، این قرص هاتونه، ترلان خانم گفتندبراتون بیارم سینی رو روی میزگذاشت، حالم ازهرچی قرص بهم میخورد _ببرش میل ندارم رحمان پا پس نکشید و قدمی جلو آمد. نگاهی به کپسولهای روی سینی انداخت و با صدایی لرزان گفت: «آقا، توروخدا... قرص آوردم براتون میل کنید. خانم ترلان اگر بفهمن داروهاتون رو نخوردین، روزگار من رو سیاه میکنه... فرمودن تا جلوی چشم خودم نخورید از اتاق بیرون نرم.» صبرم لبریز شد. خشمِ فروخوردهی این یک ماه، درست مثل دمل چرکی سرباز کرد. با دستم محکم به سینی زدم. سینی استیل با صدای گوشخراشی به زمین پرتاب شد و لیوان آب میانِ زمین و زمان خرد شد. قطرات آب و کپسولها روی فرش دستباف اتاق پخش شدند. «برو بیرون ترلان غلط کرده بروبیرون رحمان که از این انفجارِ ناگهانیِ من زهرهترک شده بود، بدون اینکه کلمهای حرف بزند، با دستوپای لرزان سینی را جمع کرد و از اتاق بیرون دوید. صدای کوبیده شدن در، آخرین چیزی بود که در فضای اتاق پیچید. سکوتِ سنگینی حاکم شد. به نفسنفس افتاده بودم. صدرا که روی مبل نیمخیز شده بود، با حیرت به خردهشیشهها نگاه میکرد. به سمتش چرخیدم. دیگر لازم نبود نقش بازی کنم؛ خستگی و درماندگی در صدایم موج میزد: «صدرا... نمیدونم این قرصها چیان. وقتی میخورم حالم بدتر میشه، سرم بیشتر گیج میره، فقط خوابم میگیره. هرچی زور میزنم چیزی یادم بیاد، نمیشه... الان یک ماهه که دارم عذاب میکشم.» صدرا بلند شد و آرام به سمت تکههای شیشه رفت. چشمانش دیگر آن سادگیِ همیشگی را نداشت؛ نگرانی و شکی عمیق در آنها موج میزد و مشخص بود کلامم او را هم به فکر فرورفته است. خم شد و خردهشیشهها را کنار زد، کپسولها را از روی زمین برداشت و سریع توی جیبش گذاشت. نفسم را بیرون دادم. نگاهش کردم؛ هنوز سوالم روی پهلویم باقی مانده بود. پیراهنم را کمی بالا زدم و گفتم: «صدرا... این جای بخیه روی پهلوم جای چیه؟» صدرا که میخواست از در بیرون برود، در چهارچوب مکث کرد. دستش روی دستگیره ماند، اما برنگشت. با صدایی محکم و خشدار ادامه دادم: «خودت شنیدی دکتر بیمارستان چی گفت... فراموشیِ من همیشگی نیست. بالاخره حافظهام رو به دست میارم. صدرا، اگه بدونم یک روز بهم دروغ گفتی، مطمئن باش نمیبخشمت.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 14 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 ساعت قبل #پارت431# دست صدرا روی دستگیرهی در خشک شد. سنگینیِ کلماتم و هشداری که در نگاهم بود، بالاخره حصار سکوتش را شکست. شانههایش فرو ریخت و انگار باری به سنگینی یک کوه روی دوشش آوار شده باشد، دستش از دستگیره جدا شد. برنگشت؛ در عوض، با گامهایی آرام و مردد به سمت دیوار شیشهایِ انتهای اتاق رفت. دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و به منظرهی خاکستری و مهگرفتهی تهران که زیر پایش گسترده بود، خیره شد. انعکاس چهرهی درهمشکستهاش روی شیشه پیدا بود. صدایش وقتی بلند شد، بمتر از همیشه بود و غمی همراه با خشمی فروخورده در آن میلرزید: «کار یک حرومزادهی رذل به اسم رایانه... یک دشمن بیحدومرز که همیشه با تو دشمنی کرده. از همون روز اول دنبال زمین زدنت بود.» چشمهایم را تنگ کردم. اسم «رایان» هیچ خاطرهای در ذهنم زنده نمیکرد، اما مثل صدای سایش آهن روی آهن، لرزهای ناخوشایند توی تنم انداخت. قدمی به سمتش برداشتم و با تحکم پرسیدم: «دشمنی؟ برای چی؟ سر چی باید با من بجنگه؟» صدرا دستش را از جیبش درآورد و به شیشه تکیه داد؛ سرش را تکان داد، طوری که انگار داشت از یک کابوس کهنه فرار میکرد: «نمیدونم... نمیخوامم بدونم! فقط بدون که نباید پیِ این موضوع رو بگیری سیاوش. اون الان خیالش راحته که تو فراموشی گرفتی و از میدون خارج شدی. من حتم دارم کارِ تصادف هم کار خودش بوده... میخواست کارِت رو یکسره کنه، اما شانس آوردی که فقط حافظهات رو دادی.» حس گیجی و عصبانیت چنگ انداخت به گلویم. این مجهولها داشتند خفهام میکردند. صدایم را بالاتر بردم و با استیصال گفتم: «آخه برای چی؟! من مگه چیکارش کردم؟ شرکت، سرمایه، انتقام... چی میخواد از جونِ من؟» صدرا با شتاب به سمتم چرخید. صورتش برافروخته بود و چشمهایش از ترسی واقعی پر شده بود. نزدیکم آمد، تا جایی که نفسهای تندش را حس میکردم: «نمیدونم! به خدا قسم نمیدونم سیاوش! فقط این رو میدونم که حتی اگه حافظهات برگشت... حتی اگه تمام اون گذشتهی لعنتی کلمه به کلمه یادت اومد، باید وانمود کنی که برنگشته. باید تا وقتی که زندهای نقشِ یه آدم فراموشکار رو بازی کنی! اون آدم خیلی کثیفه... خیلی خطرناکتر از چیزیه که بتونی تصورش رو بکنی.» یک لحظه هر دو در سکوتی خفقانآور به هم زل زدیم. صدرا حرفهایش را زده بود، حرفهایی که بوی خطر و مرگ میدادند. بدون اینکه فرصت بدهد سوال دیگری بپرسم، با گامهای سریع به سمت در رفت، آن را باز کرد و بیهیچ حرف اضافهای بیرون رفت. در با تقهی ملایمی بسته شد. تنها ماندم. در محاصرهی دیوارهای شیشهای، میزِ خلوت مدیریتم و تکههای شکستهی لیوانی که روی زمین پخش شده بود. پشتم را به دیوار تکیه دادم و آرام روی زمین نشستم. سرم را میان دو دستم گرفتم و انگشتهایم را با تمام وجود در لابهلای موهایم فرو بردم. سرم داشت از داغی منفجر میشد. یک نفر آن بیرون به اسم «رایان» بود که میخواست بمیرم، یک نفر به اسم «ترلان» که با این کپسولهای لعنتی میخواست مغزم را به بند بکشد، و درونِ من... جهانی خالی از هرگونه نام، خاطره و چهره. اما من تسلیم نمیشدم. سیاوش رادمنش کسی نبود که بشیند و بگذارد دیگران برایش سناریوی تباهی بنویسند. دندانهایم را روی هم فشردم. دردم آمد، اما چشمانم را محکم بستم و تمام تمرکزم را فرستادم به دلِ تاریکیِ ذهنم. باید میجنگیدم؛ اول با این مِه چسبناکِ فراموشی، بعد با این داروها، و سرآخر با هر حرومزادهای که فکر میکرد با پاک کردن گذشتهام، آیندهام را هم تصاحب کرده است. جنگ من، درست از همین ثانیهی لعنتی با خودم و حافظهام شروع شده بود. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 12 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل #پارت432# احساس خفگی مثل طنابی ضخیم دور گلویم پیچیده بود. انگار دیوارهای بتنی و شیشهای اتاق داشتند از هر چهار طرف به سمتم هجوم میآوردند و هوای مسمومِ دفتر را ذرهذره میبلعیدند. سینهام به خسخس افتاده بود؛ ماندن پشت آن میزِ سنگین دیگر ممکن نبود. از جا کنده شدم. گامهایم بلند و بیقرار بود. به سمت در رفتم، دستگیره را فشردم و با یک حرکت محکم در را تا انتها باز گذاشتم. دیگر دلم نمیخواست از این به بعد حتی یک ثانیه هم پشت هیچ درِ بستهای حبس بمانم. دیوارهای بسته حالم را به هم میزدند؛ حسِ یک قفسِ نامرئی را داشتند که ترلان و دیگران دورم کشیده بودند. برگشتم، اما نه با صلابتِ همیشگیام؛ درست شبیه یک مردهی متحرک که پاهایش به زور خاک را پس میزنند، خودم را روی صندلی چرمی انداختم. دستهایم بیاختیار راه افتادند. شروع کردم به زیرورو کردن کشوهای میز. یکییکی بیرونشان میکشیدم: کاغذهای چکنویس باطله، چند خودکار بیرنگورو، منگنه... هیچچیز. کمد دیواری پشت سرم را باز کردم؛ زونکنهای بایگانیشده، پوشههای خالی و پوششی از سکوت که همهچیز را بلعیده بود. همهچیز تمیز، مرتب و به طرز وحشتناکی «پاکسازیشده» به نظر میرسید. هیچ ردی، هیچ تکهکاغذ دستنویسی، هیچ نشانهای از سیاوشِ واقعی در این دخمه نبود. پوفی از سر کلافگی کشیدم و سرم را به پشتی چرمی صندلی رها کردم. نگاهم به سقف دوخته شد. با خودم فکر میکردم که حضورِ من توی این هلدینگ بزرگ تجاری چقدر پوچ و بیربط است. منی که حتی نام واقعی احساساتم را گم کرده بودم، منی که تاریخچهی وجودم در یک تصادفِ ساختگی سوخته بود، حالا مثل یک وصلهی ناجور روی پیشانی این امپراتوریِ مالی چسبیده بودم؛ یک صاحباختیارِ بیاختیار که هیچچیز از بازی اطرافیانش نمیدانست. پلکهایم از سنگینی خستگی بسته میشد که سرم آرام به سمت روبهرو چرخید... از میان چهارچوبِ درِ باز، نگاهم به انتهای اتاق مجاور افتاد. اتاقی خلوت و نیمهتاریک که جز یک میزِ کار ساده و چند وسیلهی محدود، چیزی در آن به چشم نمیخورد. اما روی دیوار انتهای اتاق، چیزی بود که تمام تنم را میخکوب کرد. یک تابلوی نقاشی. تصویرِ یک ماهِ تمام که در قابِ باریکِ یک پنجره جا خوش کرده بود؛ با ضربهقلمهایی لطیف و پر از تمنا. نگاهِ خیرهام روی بوم قفل شد. این نقاشی، با آن آرامش غریب و روحِ لطیفش، هیچ ربطی به خشتوگلِ سردِ این شرکت، نمودارهای سود و زیان و معاملههای دهها میلیاردی نداشت. وصلهی ناهمگونی بود، درست مثل من. درست در همان لحظه، در پستوی خاموشِ مغزم چیزی جرقه زد. مثل برخورد دو سنگ چخماق در ظلماتِ شب، پردهای از مهِ ذهنم کنار رفت؛ تصویری ضعیف، محو و لرزان روی پردهی افکارم نقش بست: تلاطم آرامِ امواج یک دریا در دلِ تاریکی، و قرصِ کامل ماهی که نورِ نقرهایاش را روی آب پاشیده بود. حتی به اندازهی یک نفس کشیدن، به اندازهی یک ثانیه هم طول نکشید. وضوح آن تصویر، مثل شعلهی شمعی که بادِ سردی به آن بوزد، روشننشده خاموش شد و دوباره ظلمات برگشت. اما آن تصویر... آن پیوندِ مبهم میان «ماه» و «دریا»، مثل داغیِ آهنِ سرخ بر تنهی یخزدهی ذهنم ماندگار شد. ضربان قلبم ناگهان روی قفسهی سینهام کوبید؛ مطمئن بودم این فقط یک خیال واهی نبود، این پارهای از من بود که داشت از اعماق تاریکی دست تکان میداد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت433# نیرویی نامرئی، درست شبیه کششِ جاذبهای ناشناخته، مرا از پشت میز جدا کرد. پاهایم بیآنکه فرمانی از منطقم بگیرند، راه افتادند. از چهارچوب در گذشتم و پا به اتاقِ نیمهتاریک و خلوت کناری گذاشتم. بوی ماندگی و غبارِ خفیفی در هوا معلق بود؛ بوی فضایی که مدتها بود کسی در آن نفس نکشیده و زندگی در آن منجمد شده بود. قدمبهقدم جلو رفتم تا درست روبهروی تابلو ایستادم. هرچه نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم نامنظمتر میشد. این یک پوسترِ ارزانقیمتِ شرکتی یا یک اثر تزئینیِ بازاری نبود؛ رگههای برجستهی رنگروغن، لایههای ضخیم و بافتدارِ بوم، و ضربههای جسورانه و در عین حال به شدت زنانهی کاردک و قلممو، فریاد میزدند که این تابلو با «روح» کشیده شده، نه برای فروش. تصویر، ماهی نقرهای و درخشان را نشان میداد که در چهارچوبِ پنجرهای رو به تاریکی نشسته بود. اما در عمقِ رنگهای سربی و سرمهایِ پسزمینه، حزنی غریب موج میزد؛ انتظاری بیپایان که سینهی هر بینندهای را میفشرد. خم شدم و چشمانم را ریز کردم. نگاهم در امتداد گوشهی پایین و سمت راست تابلو سر خورد. ضربان شقیقههایم تند شد. زیر لایهای نازک از رنگِ محوشده، یک امضای بسیار ظریف و کوچک با جوهر سیاه به چشم میخورد؛ حرفی شبیه به یک «هـ» کشیده که به شکل یک هلال ماه درهمتنیده شده بود، و زیر آن تاریخی به خط فارسی: *«پاییز...»* سرم تیر کشید. همان حسِ خفگی و تپشِ تند برگشت. چرا باید چنین تابلویی در شرکتی باشد که صدرا میگفت یک ماه است به خاک سیاه نشسته؟ چرا این اتاقِ خلوت باید پناهگاه این قابِ پر از درد باشد؟ تصمیمم را گرفتم. نباید میگذاشتم این سرنخِ کوچک در این گوشهی تاریک بماند و خاک بخورد. به سمت راهرو چرخیدم و با صدایی محکم و دورگه صدا زدم: «رحمان!» چند ثانیه بعد، رحمان در حالی که هنوز رنگ به رو نداشت و از انفجارِ قبلیِ من مثل بید میلرزید، با سری افتاده خودش را به اتاق رساند: «ب... بله آقا؟ امری داشتید؟» به تابلو اشاره کردم و با خونسردیِ سردی گفتم: «این تابلو رو از روی دیوار باز کن و بیار توی اتاق من. دقیقاً روی دیوار روبهروی میزم نصبش کن.» رحمان سرش را بالا آورد. چشمانش از تعجب و ترسی آشکار گرد شد. نگاهی به تابلو و بعد نگاهی به من انداخت، دستهایش را در هم گره کرد و با صدایی لرزان منمنکنان گفت: «اما... آقا... خانم ترلان اکیداً فرموده بودن به این اتاق و وسایلش دست نزنیم. گفتن این اتاق قراره بایگانی بشه و نباید چیزی جابهجا بشه... اگر بفهمن...» قدمی به سمتش برداشتم. سایهام روی صورتِ هراسانش افتاد. چشمانم را در چشمانش قفل کردم و با لحنی شمرده، آرام اما برنده مثل تیغ گفتم: «من هنوز نَمُردم رحمان. این هلدینگ هنوز تابلوی اسم من رو بالای سرش داره. تا جایی که میدونم، حقوق تو رو هم شرکتِ رادمنش میده، نه ترلان. پس وقتی بهت دستوری میدم، فقط میگی چشم. تا پنج دقیقهی دیگه تابلو روی دیوارِ اتاقمه.» رحمان آب دهانش را به سختی قورت داد. جراتِ مخالفت دوباره را نداشت؛ خشم و اقتدارِ خفته در نگاهم آنقدر سنگین بود که هر مقاومتی را خاموش میکرد. سر فرود آورد: «چشم... همین الان آقا.» او رفت تا چهارپایه و ابزار بیاورد. وقتی تابلو را با احتیاط از روی دیوار برداشت، جلو رفتم تا خودم قاب را تحویل بگیرم. نوک انگشتانم به لبههای چوبیِ پشت بوم برخورد کرد. در کمال ناباوری، متوجه شدم پشتِ قاب خطوطی کشیده شده است. وقتی رحمان برای آوردنِ میخِ تازه به سمت کمد رفت، تابلو را آرام برگرداندم. پشت پارچهی بوم، روی چوبِ کلاف، با مدادی کمرنگ و خطی شکسته و فوقالعاده لطیف نوشته شده بود: *«شبی که ماه کامل شد 🌕»* آن کلمات مثل موجی از شوکِ الکتریکی به قلبم کوبیدند. نفس در سینهام حبس شد. «ماه کامل...» این دقیقاً کلیدِ همان جرقهای بود که لحظاتی پیش در سرم منفجر شده بود؛ تصویرِ قرص کامل ماهی که بر پهنهی تاریکِ دریا میدرخشید. آن کلمات بوی یک شبِ خاص را میدادند، بوی یک راز، بوی قولی که میان دو نفر در شبی زیر نور ماه ردوبدل شده بود. این دستخط متعلق به کسی بود که گذشتهام را با خود برده بود. درست در همان لحظهای که رحمان تابلو را روی دیوارِ اتاقم محکم کرد و من در سکوتی سنگین به آن خیره مانده بودم، صدای تیز و مقتدرانهی تقتقِ پاشنههای کفشِ زنی در راهرو پیچید. صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد و با هر ضربه، هشداری از خطر را به گوش میرساند. چند ثانیه بعد، ترلان با آن کتودامنِ شقورق و لبخندِ تصنعیِ همیشگیاش در آستانهی درِ باز ظاهر شد: «سیاوش جان؟ شنیدم حالت یکم به هم ریخته بود و قرصهات رو...» جملهاش نصفهنیمه در گلویش خفه شد. نگاهش از روی من لغزید و درست روی تابلوی نقاشیِ روبهروی میزم قفل شد. در کسری از ثانیه، آن نقابِ آرامش و اعتمادبهنفس از چهرهاش فرو ریخت. رنگش پرید و چشمانش از خشم و وحشتی کنترلنشده گشاد شد. با صدایی که دیگر ردی از آن محبتِ ساختگی در آن نبود و از استرس میلرزید، رو به رحمان تشر زد: «این چیه؟! کی به شما اجازه داد این آشغال رو بیارید اینجا؟!» نگاهم را از تابلو گرفتم و آرام به ترلان دوختم. لرزش صدایش و وحشتِ چشمهایش همهچیز را لو میداد. او از این قابِ نقاشی و رازِ «شبی که ماه کامل شد» وحشت داشت... و این یعنی من بالاخره اولین ترک را روی دیوارِ دروغهایشان پیدا کرده بودم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت434# رحمان سرش را پایین انداخت و قبل از اینکه حرفی بزند، دستم را آرام بالا آوردم و رو به او گفتم: «تو برو رحمان. کارِت تموم شد.» رحمان مثل پرندهای که از قفس پریده باشد، بیمعطلی و با گامهای تند از میان در گذشت و رفت. ترلان حتی به رفتن او نگاه هم نکرد؛ تمامِ وجودش مسخِ آن قاب روی دیوار شده بود. رگِ باریکی روی گردنش کشیده شده بود و دستهایش که دور کیف چرمی گرانقیمتش حلقه شده بود، از شدت فشار به سفیدی میزد. با خونسردیِ مرگباری پشتم را به میز تکیه دادم، دستهایم را روی سینه قلاب کردم و نگاهم را بین چشمهای لرزان ترلان و تابلو چرخاندم: «آشغال؟... جالبه. به نظر من که کششِ عجیبی داره. خطوطش، رنگهاش... حس نمیکنی یه روح زنده پشت این بومه، ترلان؟» ترلان گلویش را صاف کرد. به سختی تلاش میکرد آن لبخند مقتدر و مسلط را دوباره به صورتش برگرداند، اما خطوط چهرهاش پس میزدند. یک قدم جلو آمد و با لحنی که سعی میکرد دلسوزانه به نظر برسد، گفت: «سیاوش جان... تو هنوز دورهی نقاهتت تموم نشده. دکتر صراحتاً گفته باید از هر چیزی که بهت فشار عصبی وارد میکنه یا محیطت رو شلوغ میکنه دور باشی. این نقاشی مالِ دکوراسیون قدیمی شرکته؛ مالِ دورهای که حتی ارزش یادآوری هم نداره. پر از انرژی منفیه. دلم نمیخواد روحیهات با این خزعبلات بههم بریزه.» «دکوراسیون قدیمی؟» یک ابرویم را بالا انداختم. نگاهم را روی صورتش ریز کردم، طوری که ذرهذرهی اضطرابش را بمکم: «ولی من حس میکنم این تابلو تنها چیزِ واقعی توی این ساختمونِ بیروحه. راستی... نقاشش کی بوده؟» رنگ از رخسار ترلان پرید. نگاهش برای کسری از ثانیه به سمت چپ منحرف شد؛ همان حرکت ناخودآگاهی که آدمها موقع دروغبافی انجام میدهند. چانهاش را کمی بالا داد و گفت: «نمیدونم... یه کارمندِ معمولی، یا شایدم یکی از اون کارآموزهای موقتی که برای طراحی داخلی چند ماه اینجا بودن و بعدم اخراج شدن. چیز مهمی نیست که بخوای وقت باارزشت رو تلفش کنی.» آرام به سمتش رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، ترلان ناخودآگاه نیمقدم به عقب متمایل میشد. تا فاصلهی نیممتریاش ایستادم. بوی عطر تند و تلخش هوا را پر کرده بود، اما بوی ترسش از آن هم غلیظتر بود. سرم را کمی خم کردم و با صدایی بم و شمرده، درست توی چشمهایش گفتم: «عجیبه... آخه پشت این بوم یه جمله نوشته شده بود. یه تاریخ... یه عبارت به اسم *شبی که ماه کامل شد*. آدمی که فقط یه کارآموزِ موقتِ اخراجی باشه، چرا باید چنین چیزی پشت تابلوی اتاق خصوصیِ من بنویسه؟» انگار سطل آب یخ روی سرش خالی کرده باشند. لبهای ترلان از هم باز شد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. ترسی که در چشمانش دودو میزد دیگر قابل پنهان کردن نبود؛ او خوب میدانست آن جمله یعنی چه، و حالا فهمیده بود که من آن را خواندهام. برای چند ثانیهی خفقانآور، صدای تیکتاک ساعتِ دیواری تنها صدایی بود که میان ما نفس میکشید. بالاخره به خودش آمد، چشمهایش را جمع کرد و با لحنی که تهمایهای از تهدید و دستپاچگی داشت، گفت: «تو داری خیالاتی میشی سیاوش! این اثرات همون نخوردنِ سرِ وقتِ داروهاست! حافظهات آسیب دیده و مغزت داره از هر چیزی برای خودش قصه میبازه! این تابلو باید همین امروز از این شرکت بره بیرون...» دستش را به سمت تابلو دراز کرد، اما قبل از اینکه حتی به یکقدمیاش برسد، مچ دستش را در هوا گرفتم. محکم، اما بدون خشونتِ بیجا. انگشتهایم مثل دستبند فولادی دور مچش قفل شد. به چشمان خشمگین و شوکهاش نگاه کردم و با لحنی سردتر از یخ گفتم: «دستت به این تابلو نمیخوره ترلان. از این لحظه به بعد، هیچکس... تاکید میکنم، هیچکس حق نداره بدون اجازهی من به این قاب دست بزنه. اگر یک خط روش بیفته، یا یک سانت جابهجا بشه، تمام این هلدینگ رو به آتیش میکشم... متوجه شدی؟» مچ دستش را رها کردم. ترلان دستش را عقب کشید، اما نگاهش هنوز روی چشمان من قفل مانده بود. لحظهای سکوت برقرار شد؛ سکوتی که در آن، چرخشِ سریع افکار را در نگاهش میدیدم. او صلابت، خشمِ مهارشده و ارادهی تسلیمناپذیر مرا دید و خیلی زود فهمید که این بار با تهدید و تشر کاری از پیش نمیبرد. در کسری از ثانیه، طوفانِ چهرهاش فروکش کرد و جای خودش را به همان نقابِ نرم، مظلوم و تسلیم داد. لبخند کمرنگ و غمگینی روی لبهایش نشست. نفسش را آرام بیرون داد، نگاهش را از تابلو گرفت و با لحنی که ناگهان آکنده از انعطاف و دلسوزی شده بود، گفت: «باشه سیاوش... هرچی تو بخوای. اگه حس میکنی این تابلو بهت آرامش میده، بذار بمونه. من فقط... فقط نگران خودت بودم، نگران اینکه ذهنت بیش از حد درگیر گذشتهای بشه که شاید اذیتت کنه. اما اگه تو اینطور میخوای، من حرفی ندارم.» قدمی به سمتم برداشت. دیگر نشانی از آن ترلانِ متکبر و دستوردهنده نبود. نزدیکتر آمد، فاصلهمان را پر کرد و پیش از آنکه واکنشی نشان دهم، دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و سرش را روی سینهام گذاشت. تنش نرم و گرم بود، اما برای من مثل تکهای یخِ سنگین به نظر میرسید. صدای نفسهایش را که به پیراهنم میخورد حس میکردم؛ صدایش با خشِ ملایم و عشوهگرانهای به گوشم رسید: «نمیدونی این یک ماه چی کشیدم... چقدر دلم برای این آغوش، برای بوی تنت و برای همین تکیهگاه تنگ شده بود. وقتی حالت بد میشه، قلب منم از کار میفته سیاوش... توروخدا دیگه خودت رو از من دریغ نکن.» چشمهایم را به تابلوی روبهرویم، به همان ماهِ نقرهایِ پشتِ پنجره دوختم. هیچ حسی، هیچ جرقهای از عشق یا تعلق در برابر تماسِ دستهایش در وجودم بیدار نمیشد؛ اما زمانِ جنگِ علنی هم نبود. آرام، دستم را بالا آوردم و کف دستم را پشتِ کمرش گذاشتم. هیچ حرفی نزدم. حتی کلمهای از دهانم بیرون نیامد. نه دروغی گفتم و نه او را پس زدم. فقط در سکوتی سنگین و مبهم، دستم پشت کمرش ماند و نگاهم از بالای شانهاش، در امتدادِ نورِ ماهِ روی بوم غرق شد؛ جایی که میدانستم پاسخ تمام این بازیها پنهان شده است. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت435# دستان ترلان روی سینهام بالا و پایین میشد؛ ریتمی منظم و فریبنده که ضربان قلبم را به چالش میکشید. نگاهش کردم؛ در چشمهایش برقی از رضایت دیدم که سعی داشت آن را پشت نقابی از نگرانی پنهان کند. با خودم کلنجار رفتم. *نکند واقعاً چیزی در گذشته وجود ندارد؟ نکند که ترلان همان گذشتهی من است و من بیخودی دارم سایهها را دنبال میکنم؟ اگر با این رفتارهای سرد، تنها تکیهگاهم را از دست بدهم و او تمامِ حقیقتِ من باشد، آنوقت چه؟* ترلان که انگار تزلزلِ توی چشمهایم را شکار کرده بود، سرش را کمی عقب کشید. انگشتانش با طمانینه از روی سینهام بالا آمد و خطِ فکِ مرا لمس کرد؛ نوازشی کشدار که بوی تند و شیرین عطرش را مستقیم به مشامم میفرستاد. او با عشوه خودش را کمی بیشتر به من فشرد، طوری که گرمای تنش نفوذناپذیرتر شد. لبهایش را با حرکتِ ظریفی به گردنم نزدیک کرد و در حالی که نگاهِ نافذش را به مردمکهای چشمم دوخته بود، بوسهای نرم و طولانی روی پوستِ گردنم نشاند. بدنم ناخودآگاه در برابر این نزدیکیِ حسابشده واکنش نشان داد؛ گاردِ ذهنیام لرزید. دستم که هنوز پشت کمرش بود، سست شد و انگشتانم بی اختیار روی لباسش سر خورد. صدایش مثل مخمل در فضای اتاق پیچید: «سیاوش... تو همیشه اینقدر سختگیری؟ من فقط تو رو دارم...» گلویم را صاف کردم. سعی کردم صدایی که کمی میلرزید را کنترل کنم. با همان حالتِ تردید و گیجی که انگار واقعاً نمیدانستم کجایِ این بازی ایستادهام، به چشمانش نگاه کردم: «معذرت میخوام... یهویی عصبی شدم. نمیدونم چرا این حالتها یهو بهم دست میده... انگار یه چیزی توی سرم میجنگه، یه چیزی که نمیشناسمش.» دستم را از پشتش جدا کردم و ناخودآگاه به پیشانیام کشیدم؛ تزلزل در تکتک حرکاتم موج میزد و برای لحظهای، واقعاً حس کردم که در میانِ مهِ فراموشی، دارم سقوط میکنم. دستانش را دور گردنم قفل کرد، طوری که انگار میخواست با زنجیرِ تنش، مرا در همین لحظه حبس کند. بوی عطرش که حالا به پوستم نشسته بود، فضا را سنگین کرده بود. او به آرامی خودش را روی پایم کشید؛ فشاری که وزنش نه تنها آزاردهنده نبود، بلکه تلاشی بود برای غرق کردنِ من در گرمای خودش. با انگشت شست، خطِ گونهام را نوازش کرد و صدایش را مثلِ سازی که روی نتِ بم تنظیم شده باشد، لرزاند: «میدونی سیاوش؟... این یک ماه، این اتاق برام شبیه یه قفسِ خالی بود. شبهایی که میاومدیم اینجا، وقتی کارمون تموم میشد، روی همین کاناپه... یا حتی تو خونه، همیشه تو بغلِ هم خوابمون میبرد. میدونی چقدر دلم برای اون امنیت تنگ شده؟» مکث کرد و صورتش را کمی جلوتر آورد، طوری که گرمای بازدمش روی لبهایم مینشست: «سیاوش... من تشنهی اون آرامشم. فقط یه بار دیگه... میشه امشب کنار هم بخوابیم؟ میخوام حس کنم هنوز همون مردِ سابقِ منی. نذار این غریبه بودن بینمون ادامه پیدا کنه.» قلبم در سینهام تکانِ عجیبی خورد. تردید، مثلِ موریانهای که چوب را میجود، به تمامِ وجودم افتاده بود. *آیا راست میگفت؟* آیا واقعاً بین ما چنین صمیمیتی وجود داشت؟ اگر او همسرِ روحیِ من بود و من او را پس میزدم، آیا داشتم بخشی از وجودِ خودم را از دست میدادم؟ مغزم از تصاویرِ خالیِ گذشتهام عکس میگرفت و هیچچیزی پیدا نمیکرد؛ نه تصویری از یک شبِ آرام، نه گرمای آغوشی که او ادعا میکرد. خواستم چیزی بگویم، کلمهای که نه رد باشد و نه تأیید، که ناگهان صدای ضربهی خشکی به درِ اتاق برخورد کرد. *تق... تق... تق.* هنوز دهانم برای پاسخ باز نشده بود که در باز شد. حضورِ کسی در چهارچوبِ در حس شد. صدرا بود. چشمهایش که انگار انتظارِ چنین صحنهای را نداشت، برای یک لحظه گشاد شد. ترکیبِ ترلان که با عجله از روی پایم پایین پرید و در آنِ واحد سعی کرد لباسش را صاف کند و نگاهِ بُهتزدهی صدرا که بینِ ما در گردش بود، فضای اتاق را به لرزه درآورد. ترلان که انگار برق گرفته باشدش، با حرکتی که سعی میکرد سریع و حرفهای جلوه کند، به سمتِ میزش چرخید، اما لرزشِ خفیفِ دستهایش و سرخیِ گلگونِ گونههایش، داستانی کاملاً متفاوت را روایت میکرد. صدرا، با آن نگاهِ تیز و نافذش، چند ثانیه در سکوت ما را ورانداز کرد. نگاهش دیگر آن نگاهِ رفاقتیِ همیشگی نبود؛ لایهای از انزجار، تعجب و شاید تأسف در چشمهایش موج میزد. انگار چیزی را دیده بود که تمامِ معادلاتش را برای وضعیتِ فعلیِ من به هم ریخته بود. ایستاد، دستش را روی دستگیرهی در نگه داشت و همانطور که نگاهش بین من و ترلان که حالا با خونسردیِ ساختگیای مشغولِ مرتب کردنِ پروندههای روی میز بود، میچرخید، با صدایی که به سختی کنترل میشد، گفت: «انگار... بد موقع اومدم.» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بهاره شیرین سخن 40 ارسال شده در 1 ساعت قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل #پارت436# سیاوش: «صدرا، این چه حرفیه؟ مشکلی پیش اومده که اینقدر جدی شدی؟» صدرا که انگار از تماشای آن لحظهی آغوشِ من و ترلان هنوز چشمانش میسوخت، با حرکتی سرد و خشک پوشه را روی میز کوبید. برگهای را که روی آن پر از ارقام و نمودارهای مالی بود، جلوی دستم گذاشت. «تراز مالیِ این ماهه سیاوش. شرکت عملاً معلق بود، این امضا لازمه تا بشه حسابها رو بست.» بدون اینکه حتی نگاهی به اعداد بیندازم، دست بردم سمت خودکارِ روی میز. ذهنم خسته بود؛ آنقدر خسته که کوچکترین تلاشی برای تحلیل آن کاغذ نمیکردم. اما هنوز نوک خودکار روی کاغذ ننشسته بود که دستی ظریف و ناگهانی، کاغذ را از زیر دستم بیرون کشید. ترلان بود. با چشمهایی که حالا برقِ نگرانیِ مبالغهآمیزی در آن میرقصید، به برگه نگاه کرد و بعد با لحنی تند رو به من گفت: «سیاوشجان! حواست کجاست؟ تو که هنوز سلامت کاملت رو به دست نیاوردی، نباید هر برگهای رو همینجوری امضا کنی. شاید یکی بخواد از این وضعیتِ بیخبریِ تو سواستفاده کنه.» سرم گیج رفت. کلماتش مثل پتک روی مغزم فرود میآمد. نگاهم بین چهرهیِ مشوشِ ترلان و صورتِ برافروختهی صدرا در نوسان بود؛ حسِ کودکی را داشتم که در میانهی یک طوفانِ بزرگ، به هیچکس نمیتواند تکیه کند. هراسان و بیپناه، دنبالِ ذرهای حقیقت بودم. صدرا که انگار خون در رگهایش یخ زده باشد، نگاهش را روی ترلان قفل کرد. صدایش از خشم میلرزید: «منظورت چیه؟ کی میخواد سواستفاده کنه؟» ترلان با خونسردیِ ساختگیای، نگاهش را دزدید و با لحنی که سعی میکرد بیاهمیت جلوه کند، گفت: «منظور خاصی نداشتم… فقط احتیاط واجبه.» صدرا یک قدم به میز نزدیکتر شد؛ آنقدر نزدیک که حس کردم سایهی سنگین و خشمگینش، تمامِ فضای اتاق را گرفته است. چشمانش دیگر آن چشمانِ نگرانِ همیشگی نبود؛ گویی نقابِ رفاقت کنار رفته بود و چیزی برنده و سیاه از زیرِ آن نمایان شده بود. «چرا، اتفاقاً منظورت کاملاً واضحه، ترلان.» صدای صدرا به شکلِ ترسناکی آرام و در عین حال کوبنده بود. او نیمنگاهی به من انداخت که مثلِ یک کودکِ هراسان، بینِ آن دو معلق بودم، و بعد دوباره به ترلان خیره شد؛ نگاهی که انگار داشت او را میدرید: «من هیچوقت سرِ رفاقتم با سیاوش قمار نمیکنم. چندین ساله که با هم شریکیم و این بازیهایی که تو راه انداختی، بازیِ من نیست.» صدرا دستش را روی لبهی میز کوبید و کمی خم شد، طوری که صورتش درست روبهروی صورتِ ترلان قرار گرفت. لحنش تهدیدی بود که تمامِ اتاق را در خود بلعید: «ببین ترلان، اگه لازم باشه پامو روی خودم میذارم، و هر چی که نباید اتفاق میافته. فقط کافیه بفهمم کسی بخواد از شرایطِ سیاوش سواستفاده کنه... اونوقت دیگه برام فرقی نداره ترکشِ این انفجار به کی میخوره.» سکوتِ مرگباری اتاق را پر کرد. ترلان برای اولین بار در حضورِ من، وا رفت. رنگ از صورتش پرید و لبش را به دندان گزید. صدرا حتی منتظرِ جواب نماند. پوشهی روی میز را برداشت، با همان قیافهی تسخیرناپذیرش به سمتِ در رفت و با صدایی که هنوز طنینِ تهدیدآمیزش در استخوانهایم مینشست، رو به من گفت: «امضاش که کردی، بده رحمان بیاره.» و بعد، با کوبیده شدنِ در، از اتاق خارج شد. کلماتش مثل پتک در ذهنم میچرخید. *«پامو روی خودم میذارم... هر چی که نباید اتفاق میافته.»* صدرا داشت به چه کسی اخطار میداد؟ به ترلان؟ یا به من؟ گیجیام دوبرابر شده بود. ترلان که انگار میخواست لرزشِ دستهایش را از من پنهان کند، به سمتِ پنجره چرخید. چند لحظه به بیرون خیره ماند تا ضربانِ قلبش آرام بگیرد. وقتی برگشت، آن لبخندِ تصنعیِ همیشگیاش را برگردانده بود، اما در عمقِ چشمهایش چیزی شکسته بود؛ ترسی که سعی میکرد با عصبانیت بپوشاندش. به سمتم آمد، سرش را روی شانهام گذاشت و با صدایی که سعی میکرد لرزشش را پنهان کند، زمزمه کرد: «سیاوش... این آدمها فقط میخوان ما رو از هم دور کنن. دیدی چطور تهدیدم کرد؟ تو نباید بهش اعتماد کنی، اون دنبالِ منافعِ خودشه، نه آرامشِ تو.» بعد، کیفش را برداشت و با شتاب به سمتِ در رفت. قبل از اینکه خارج شود، ایستاد و گفت: «من میرم پایین، توی ماشین جلوِ شرکت منتظرتم. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری