رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

ابرویی بالا انداختم. 

- عجب، و تو به من نگفتی! 

یکم هول شد. 

- آخه مادر جون گفت که بهت نگم. 

سر تکون دادم یعنی باشه. گفت: 

- بابا! 

- هوم! 

- چرا مادرجون و دایی و خاله باهم توی یک خونه زندگی می کنند؟ دایی راست می‌گه که مامانم خونه مادر جون و خانواده خودش رو بالا کشیده؟ 

تعجب کردم که چرا یکدفعه یاد مادرش افتاده و همچین سوالی پرسیده. 

- آره. بعد دایی و خاله ت به این خونه اومدن که از پدر بزرگشون بهشون رسید. خدا رحم کرد پدر بزرگشون دو سال بعد از فرار مامانت مرد وگرنه همین رو هم بالا کشیده بود. این خونه بزرگ بود و خود پدر بزرگت وصیت کرد که به بچه‌های یتیم این دخترش برسه. بقیه بچه‌هاش پولدار بودن و همه خونه بالا شهر داشتن اما خود پدر بزرگت دوست داشت همین خونه آبا اجدادیش باشه پس اون ها هم قبول کردن که کلا خونه به اسم دایی و خاله ت باشه. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 169
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

خانواده مادریش سعی کردن آرومم کنند اما من آروم بشو نبودم. داد کشیدم: - با توام! اون هم در حالی که پشت بقیه پنهان شده بود داد کشید: - چون کفش نداشتم. در حالی که انگار بغض داشت در مقابل سکوت

با خشم داد زدم:  - عموش که داداش حروم زاده ی منه خوند کجا رو گرفت؟ هان؟ یه عمر مثل سگ جون کندم خرج درس خوندنش رو دادم، اونجوری سنگ رو یخم کرد.  مادرم طبق معمول حرف از عزیز دردونه اش که شد اش

خلاصه باشه برای آخر چون سیر رمان به قلم همه ست معلوم نیست چی میشه  من یک شروعی میزنم شما ادامه بده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

- پس چرا الان اینطوری هست؟ 

- خاله و دایی‌ت بخاطر کار مادرت نصف خونه رو به سمت مادربزرگت کردن. زندگی شیش نفرمون که شروع شد مادربزرگت دید که من با اون‌ها آبم توی یک جوب نمیره. اون موقع وضع مالی‌مون بهتر بود. مادربزرگت پیشنهاد داد که نصف خونه رو دیوار بکشیم ما اونجا باشیم و نصف مال خانواده مادریت. 

با تعجب گفت: 

- اما مادربزرگ که با ما زندگی نمی کنه!

- آره، بعد از ازدواج عمو یاسر چون من هم تا نصف شب نبودم مادربزرگ پیش ما خیلی خسته میشد و هر روز تو رو برمی‌داشت و خونه کناری می‌رفت. آخر سر دید اینطور که اذیت میشه، کلا رفت خونه اون‌ها. 

سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. وقتی برای خرید رفتیم حسابی ذوق داشت. یک کوله دودی گرفت. یک کلاسور ستش. ست خودکار با جامدادی مشکی. با همین چیزهای ساده حسابی ذوق داشت. به خونه که برگشتیم بدو بدو رفت به خانواده‌ش نشون بده. بعد که برگشت کوله و لوازمش رو خیلی با نظم روی تاقچه چیند و به خواب رفت. حتی توی خواب لبخند میزد. 

فرداش دوتا زنگ داشتم. یکی یاسر که گفت مدرسه برای فرهاد پیدا کرده و امروز برای مصاحبه و ثبتنام ببرمش و یکی الماس که با صدای غمگینی گفت حتما باید من رو ببینه. به یاسر گفتم که دنبالمون بیاد و به فرهاد گفتم: 

- آماده شو با عمو یاسر بیرون میریم. 

- چرا؟ 

- آماده شو. 

بچه پرو! زود آماده شد و اومد. به خونه مامان رفتیم چون حتما یاسر اول اونجا می‌اومد. اونجا خواهر زنم پرسید:

- کجا میرید؟ 

- می بریم فرهاد رو یک مدرسه بهتر ثبت‌نام کنیم. 

- ا، چرا؟ 

فرهاد هم با تعجب نگاهم کرد. 

- مدرسه‌ش زیاد آدم حسابی نداره. 

- چطور برگرده؟ 

- یاسر تا اتوبوس می رسونش. 

فرهاد با ترس از تغییر گفت: 

- من نمی خوام از این مدرسه برم! 

- چرا؟ 

- دوست هام همه این مدرسه هستن. 

پوزخند زدم و تیز نگاهش کردم. 

- منظورت همون دوست‌هات هستن؟ 

یکم رنگش پرید. 

- خوب همه خصوصیت‌هاشون که بد نیست. 

زیر لب بهش گفتم: 

- گوه نخور! 

چشم‌هاش پر از اشک شد. عصبی گفتم: 

- مرگ، گریه نکن. چندشم میشه از بچه‌هایی که اشکشون دم مشکشون هست. 

مادر با حرص گفت: 

- ولش کن، چیکار داری بچه رو؟ 

انگار این جانب داری باعث شد فرهاد بیشتر احساساتش رو بیرون بریزه چون اشک از گوشه چشمش به زیر گونه ش راه افتاد. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادر من! مادر ساده ی من ! هیچ میدونی دوست هایی که داره براشون اشک تمساح می ریزه چجوری اند؟ اگه فقط ۲ روز دیگه تو اون مدرسه ی کوفتی بمونه بلایی به سرش در میارند که به جای مدرسه ی جدید باید ببریمش کمپ ترک اعتیاد!

تا این رو شنید محکم زد تو صورتش و گفت :

خدا مرگم بده.این چیزا چیه میگی راجع به بچه ات ؟

با مهر نگاهش کردم و گفتم:

خدانکنه مادر قشنگم! خب حقیقت رو باید گفت دیگه! تو خودت رو نگران نکن خودم این بچه رو درستش می کنم.

بعد هم با جدیت نگاهی به پسرم انداختم و گفتم:

چرا ماتت برده؟ پاشو برو آماده شو!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

اومد بلند بشه اما بعد انگار برای چیزی عزم خودش رو جذب کرد که به سمت مادر بزرگش برگشت و گفت: 

- بابا دروغ میگه! تهمت میزنه! همیشه با هرکی که من دوست میشه همین رفتار رو انجام میده. 

اخم کردم و به جلو خم شدم و با پشت دست توی دهنش زدم. دایی ش با کلافگی گفت: 

- ای بابا سیاوش خان! 

فرهاد دو دستی دهنش رو گرفت و به من نگاه کرد. بدون توجه به برادر زنم گفتم: 

- پاشو گمشو لباس عوض کن که اگه جایی نمی خواستیم بریم که سالمت احتیاج باشه همین حالا سیاه و کبودت می کردم. وای بحالت اگه توی مصاحبه چیزی بگی که قبولت نکنند. 

فقط نگاهم می‌کرد. 

با حرص گفتم: 

- برو گمشو دیگه توله سگ! 

با ناراحتی بلند شد و بیرون رفت. زیر لب زمرمه کردم: 

- عنتر میمون! 

خاله‌ش گفت: 

- انقدر بهش سخت نگیرید سیاوش خان. 

- اتفاقا باید بهش سخت گرفت. زیادی پرو شده. 

دایی ش گفت: 

- چه توقع ازش داری؟ خرجش رو که نمی دی، حتی کنارش نمی مونی، بعد توقع اطاعت صد درصدی داری؟ 

با عصبانیت گفتم: 

- من از هرچی باید صدش رو برای این مرتیکه گذاشتم. به کسی هم اجازه دخالت نمیدم. حواست به خودت باشه. 

روش رو گرفت. همون موقع صدایی اومد: 

- اهل خونه، چه خبر؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

صدای یاسر بود. زیر لب زمزمه کردم: 

- خبر مرگ تو و زنت! 

در باز شد و یاسر درحالی که دستش روی شونه فرهاد بود داخل اومد. حتما قبل از بیرون رفتن فرهاد اون رو دیده بود. قیافه فرهاد هنوز مغموم بود و سرش پایین بود. همه برای احوال پرسی با یاسر بلند شدن و فقط من بودم که بهش محل سگ هم ندادم و نشسته بودم. انتر فکر می کرد آدم شده. خودش جلو اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

باهاش دست دادم. کنار من نشست و فرهاد رو هم کنارش نشوند. 

- چرا این خوشگل پسر ناراحت بود؟ 

نوچی کشیدم و گفتم: 

- اون رو ول کن. آماده هستی بریم؟ 

- بذار یک چای بخورم بعد. 

چای رو آوردن و اون مشغول خوش و بش شد. از اینکه می‌دیدم برادر و خواهر زنم به اون بیشتر از من احترام می ذاشتن حرصم می گرفت. از اینکه مادرم هم اون رو بچه سوگلیش می دونست و مرتب قربون صدقه ش می رفت حرص می خوردم. برای همین نذاشتم تا آخر چایش رو تموم کنه و سقلمه ای بهش زدم و با حرص گفتم: 

- اه، بریم دیگه. 

- باشه، باشه! 

لیوان چایش رو زمین گذاشت و حرکت کردیم. توی ماشین از آینه به فرهاد نگاه کردم. 

- یادت نشه چی بهت گفتم. 

با اخم روش رو گرفت و چیزی نگفت. به مدرسه که رسیدیم لبخند زدم. عجب نوساز و شیک بود. 

- به این میگن مدرسه! 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

از توی آینه دیدم که نگاه فرهاد هم به مدرسه هست و یکم چهره ش بازتر شده. یاسر گفت: 

- من که آقا فرهاد رو جای بدی نمیارم که. تازه مدرسه ش استخر و سالن ورزشی هم داره. 

فک من که افتاد. فرهاد شگفت زده نگاهش کرد. 

- واقعا؟! 

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی واکنش فرهاد رو دیدم پوزخندی زدم و گفتم:

دیدی ارزشش رو داشت فرهاد خان؟ الکی فقط دو ساعت ونگ ونگ کردی و مغز من بدبخت رو سوراخ کردی که چی؟ آی دوستام وای دوستام! حالا ببین کجا وایستادی! اون دوستای قراضه ات صد سال دیگه هم  حتی نمیتونند از این طرفا رد بشن چه برسه به این که شاگردش باشن. پس یه لطفی در حق خودت بکن و مثل بچه ی آدم بشین سر درس و مشقت تا بتونی خودت رو بالا بکشی و در آینده یکی مثل من نشی. 

به محض تموم شدن حرف هام فرهاد سکوتش رو شکست و گفت:

حق با تو هست بابا. معذرت میخوام به خاطر جنجالی که قبلا به پا کردم . قسم میخورم از این به بعد صدم رو بگذارم برای این کار و ناامیدت نکنم.

برای اولین بار تو عمرم جدیت و اراده از چشماش می بارید پس لبخندی زدم و گفتم:

خوبه که جنم داری پسرم. من هر چی دارم رو برای موفقیتت فدا میکنم. امیدوارم که به قولت عمل کنی و در آینده سربلندم کنی.

  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

انگار اولین بار بود که ما باهم اینطور پدر و پسری صحبت می‌کردیم. داخل رفتیم. فرهاد با ادب تمام جواب سوال‌ها رو می داد. و معدلش هم ۱۸ بود پس خیلی به دل مدیر نشست و بیرون که اومدیم هر سه سرخوش بودیم. من یاسر رو کناری کشیدم و ماجرا رو بهش گفتم. گفت: 

- یک ماشین برات اجاره کردیم با اون دنبال الماس برو و بگو ماشین خودمه. اون ماشین خونه ماست. تو رو اونجا می ذارم. فرهاد هم یکم پیش ما باشه. 

- باشه. 

به اون سمت رفتیم. فرهاد که محوی تصور مدرسه جدید بود اول متوجه نشد و بعد گفت: 

- ا، کجا میریم؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

یاسر گفت: 

- به خونه من میریم. 

فرهاد با ذوق گفت: 

- جدا؟! دلم برای توسکا تنگ شده بود! 

بعد انگار تازه فهمید که چی گفته. اخم کردم. 

- توسکا کی هست؟ 

فرهاد سکوت کرده بود. با اخم گفتم: 

- با توام، توسکا کی هست؟ 

درحالی که معذب از آینه به یاسر که سرش رو به معنی تاسف تکون می‌داد نگاه کرد گفت: 

- بچه خواهر دریا خانم. 

دیگه اعصابم خیلی خورد شد. سرش داد زدم: 

- انگار تو خیلی گوه خوری‌های پنهان از من داشتی. اون از لوازم تحریر هر سالت و اون از دیدن عموت و این از خونه‌ش اومدن. پس اینکه اولین بار که با من دیدیش وانمود کردی نمی‌شناسیش هم برای بازی دادن من بود! انقدر کره خر شدی که به فکر بازی دادن من می‌افتی؟ 

از فریاد آخرم فرهاد توی خودش جمع شد و با وحشت از آینه به یاسر هم که کلافه بود نگاه کرد. من عصبی‌تر داد زدم: 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

- به کی نگاه می کنی؟ می‌خوای پشت اون‌هایی که در مقابل من درت آوردن پنهان بشی! بذار ببینم می‌تونند ازت مراقبت کنند. 

طفلک بچه‌م داشت می‌لرزید. اما خیلی عصبانی‌تر از اونی بودم که بتونم به این حالش جواب نرم‌تری بدم. خیلی پرو شده بود! باید ادب میشد. دوباره با همون خشم ادامه دادم: 

- انگار تو دهنی امروز برات کافی نبود. تو رو باید سیاه و کبود کرد. 

فرهاد ترسیده به یاسر نگاه کرد که مگه کمکش کنه. یاسر بدون اینکه به سمتم برگرده نیمه سرزنش آمیز و نیمه دلداری دهنده گفت: 

- سیاوش! 

عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:

- تو یکی دهنت رو ببند که هرچی می‌کشم از تو هست. 

از عصبانیت صورتش سرخ شد اما سکوت کرد و به روی خودش نیاورد. گفتم: 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

- توی خونه حسابت رو می‌رسم. 

فرهاد دستش رو روی در گذاشت و صورتش رو توی دستش پنهان کرد. کلافه گفتم: 

- این بچه بازی‌ها رو کنار بذار. 

سرش رو از روی دستش برداشت اما هنوز سرش پایین بود. به خونه‌شون که رسیدیم سریع بچه رو به بالا فرستاد و سویچ ماشین رو بهم داد. به ماشین نگاه کردم. 

- این چی هست؟ 

- لکسوز! 

- اوف، پول این هم دارید؟ 

نوچی کشید. 

- اجاره کردم برات. نزنی جایی به خرجمون بندازی! 

نیشخند زدم. 

- ان شاءالله! 

چپ چپ نگاهم کرد و من سوار ماشین شدم و حرکت کردم. ذهنم خیلی درگیر بود. از یک طرف پنهان کاری‌های فرهاد و از یک طرف چیزی که الماس قرار بود بهم بگه. به کافی‌شاپی که آدرس داده بود رسیدم و داخل رفتم. پشت یک میز نشسته بود و با دیدن من دست تکون داد. به اون سمت رفتم. قیافه‌ش خیلی گرفته می‌اومد. صندلی روبه‌روییش نشستم. دستش رو سمتم دراز کرد و با صدای گرفته‌ای گفت: 

- سلام! 

جوابش رو دادم و پرسیدم: 

- خوب، نتیجه تحقیقاتت چی شد؟ 

- حق با تو بود! 

و پلک‌هاش رو از ناراحتی روی هم فشار داد. 

- یعنی چی حق با من بود؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی. 

- صدف داره کارهای مهاجرتش رو دنبال می‌کنه... یعنی تموم مدتی که به من می‌گفت که کار به مشکل خورده کارش رو دنبال کرده و... 

با اخم نگاهش کردم. 

- و چی؟ 

- اون قرار به زودی بره. 

- به این راحتی کارش درست شد؟ 

سر تکون داد. 

- نه، قانونی نه. 

- عجب! ولی چرا باید نخواد باهم برین؟ 

- صدف... صدف خیلی حسوده! 

و دوباره سری تکون داد. 

- خیلی! از بچگی چیزی نبود که من بخوام داشته باشم و اون سعی نکنه بدستش بیاره. حتی... حتی اولین دوست پسرم. 

- اون دوست پسرت رو قاپید؟ 

- آره؛ در اصل شوهر اولش دوست پسر من بود. 

- و با همه این‌ها تو رابطه‌ت رو باهاش ادامه دادی؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

سر تکون داد. 

- نه، نه... تا وقتی طلاق نگرفته بود من باهاش رابطه نداشتم. روزی که از خونه‌ش فرار کرد بچه به بغل پیش من اومد. اول از همه به خونه من اومد. التماسم می‌کرد که حلالش کنم. راستش من هم ناراحت نبودم. چیزهایی که از اون پسر دیدم خیلی وحشتناک بود. از طرفی وقتی که این مشکل بینمون پیش اومده بود خیلی کم‌سن بودیم و من حس کردم مسئله مهمی نیست. 

مدتی هر دو سکوت کردیم. چقدر این رویی که از صدف دیده بودم ناراحتم می‌کرد. می‌دونستم که حقیقت داره. همه تیکه‌های پازل کنار هم قرار گرفته بود. گفتم:

- قصدت چیه؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 _ فعلا بیا قضیه رو طوری پیش ببریم که فکر کنند طبق نقشه ی اون هاست تا به یه نقشه ی درست و حسابی برسیم.

با تردید نگاهش کردم و گفتم:

پس صدف چی؟ اونو چطور بپیچونیم؟

مرموز نگاهم کرد و گفت:

کی گفته قراره بپیچونیمش؟ 

گیج  نگاهش کردم و گفتم:

یعنی چی؟ پس قراره چیکار کنیم؟

با لبخند نگاهم کرد و گفت:

صداقت عزیز من . ما باهاش روراست برخورد می‌کنیم جوری که حس کنه گول معصومیت ظاهرش رو خوردیم و تو باغ نیستیم. در حالی که ما..

صحبتش که به اینجا رسید با هیجان و همزمان با هم گفتیم:

خودمون صاحب باغیم.  

و بعد هر دو به این دیوونه بازی هامون خندیدیم. 

بعد از تموم شدن خنده امون جدی نگاهش کردم و گفتم:

حالا به یاسر و صدف چی بگیم؟

اونم با جدیت نگاهم کرد و گفت:

 برو به صدف بگو : هنوز نتونستی به من قضیه رو بگی چون  از طرف یاسر  خیلی تو فشار بودی . به اون یاسر خانتون هم بگو  :  همه چیز داره خوب پیش میره و کم کم داری مخ منو میزنی.  این جوری یکم زمان می خریم . تو این مدت هم تو میتونی از منافع این نقشه استفاده کنی هم من میتونم فکر کنم و یه راه حل مناسب پیدا کنم که ما رو برنده ی بازی اونا بکنه. هه..

 

ویرایش شده توسط دنیای کوچک من
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

من گفتم: 

- باید بفهمیم صدف چطور قرار هست بره. 

- برای چی؟ 

- چون احتمالا قانونی رفتن به مشکل برخورده که داره غیر قانونی میره و به تو هم نگفته. 

یکم سکوت کرد و بعد گفت: 

- حق با توی! 

و دوباره سکوت کرد و اینبار پرسید: 

- خوب فهمیدن این مسئله چه کمکی به من می‌کنه؟ 

- اینطور توهم می تونی بری و چون مادرت هم فکر می کنه گول نقشش رو خوردی سنگ جلوی پات نمی اندازه. 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

متفکر نگاهم کرد و گفت:

یعنی در حالی که فاز یک عاشق شکست خورده و افسرده رو برداشتم به راحتی میتونم به بهونه ی عوض کردن حال و هوام هر جایی دلم خواست برم درسته؟

با لبخند نگاهش کردم و گفتم:

زدی وسط خال. حالا پاشو بریم پی کار و زندگیمون تا این ها بهمون مشکوک نشدند.

اونم مثل من از جاش بلند شد و گفت:

حق با تو هست . به نظر من هم بهتره دیگه بریم تا همه چیز یه روند کاملا عادی رو طی کنه. فعلا  بیا منو با یکی از برکات نقشه اشون برسون تا دفعه ی بعد یه فکری به حال بقیه ی نقشه می کنیم.

منم با لبخند همراهیش کردم . سعی کردم مثل یه آقای با شخصیت رفتار کنم و  در ماشین رو براش باز کردم که گفت:

اُ اُ چه جنتلمن.

سوار ماشین شدیم و با خنده بهش گفتم:

من نمیدونم این کلمات عجق وجق چیه مد شده که حتی شیوه ی گفتنشون هم سخته؟ مگه کلمات آقا و با شخصیت چه مشکلی داره که جایگزینش کردن؟

با لبخند نگاهم کرد و گفت:

باشه تسلیم هرچی شما بگی. فقط حرص نخور نفست گرفت مرد حسابی. یه چیزیت بشه جواب خانواده ات رو نمیتونم بدم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

هر دو خندیدیم و جلوی کافی‌شاپ از هم خداحافظی کردیم و دنبال کارمون رفتیم. زنگ خونه یاسر رو زدم. حالا آروم‌تر بودم و کمتر عصبانی. زنگ رو زدن وارد شدم. همون جلوی در آرام رو دیدم که انگار به استقبالم اومده بود. با ذوق گفت: 

- سلام! 

نگاهش کردم. دیگه اون دختر ساده و صاف و پر انرژی در نظرم نبود. نمی‌دونم این دختر چطور می‌تونست انقدر دو رو باشه. نیشخندی زدم و سعی کردم لحنم رو شوخ کنم:

- سلام بانو! 

داشتم به سمت داخل خونه می‌رفتم که گفت:

- راستش... اومدم استقبالت تا بپرسم به الماس گفتی یا نه؟ 

نگاهش کردم. 

- فقط برای همین اومده بودی؟ 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

گیج نگاهم کرد. 

- منظورت چیه؟ 

نیشخند زدم و صورتم رو نزدیک‌تر بردم. 

- یعنی برای من نیومدی؟ 

اول یکم معذب شد و بعد خندید و روش رو ازم گرفت و موهاش رو پشت گوشش داد. 

- خوب... 

نیشخندم رو بزرگ‌تر کردم و داخل رفتم. فعلا از جواب دادن راحت شدم. توی خونه فرهاد رو دیدم که نشسته و با بچه صدف بازی می‌کنه. با دیدن من از جای پرید و با ترس نگاهم کرد و سلام کرد. جواب سلامش رو دادم و یادم اومد چرا ترسیده. دریا و یاسر هم اومدن. سلام کردیم و یاسر با چشم بهم اشاره کرد به آشپزخونه بیا. هر دو وارد شدیم. کدبانوشون هم اونجا بود. سلام کردم. بعد منتظر سوالات یاسر موندم. اون هم کم نذاشت و سریع شروع به پرسیدن کرد: 

- خوب، بگو ببینم چی شد؟ مخش رو زدی دیگه؟

- آره بابا تا اسم خارج اومده حسابی شیفتگی بازی در آورده. 

- گند نزنی سیاوش! 

نوچی کشیدم. 

- نه خیالت راحت! غذا حاضره؟ 

- آره، برو بشین. 

- من یک لیوان آب بخورم میرم. 

اون رفت و من هم رفتم آب بخورم که کدبانوشون ازم پرسید: 

- چرا بهش دروغ گفتی؟ 

از شدت شوک خشکم زد. اون درباره چی داشت صحبت می‌کرد؟! 

- چی؟! 

- من لحن آدم دروغگو رو از دور هم می‌شناسم. 

گیج و معذب شدم. دوباره پرسید: 

- چرا دروغ گفتی؟ 

من که بعد از دیدن ذات حقیقی صدف به کسی نمی تونستم اعتماد کنم گفتم: 

- دروغ نگفتم. 

و سریع از آشپزخونه بیرون رفتم و روی مبل نشستم. فرهاد هم ساکت و معذب روی مبل دیگه‌ای نشسته بود و صدف در حالی که حسابی شنگول میزد روی زمین نشسته بود و با بچه‌ش بازی می‌کرد اما من بیشتر احساس می‌کردم برای من داره دلبری می‌کنه. بعد از ناهار به فرهاد گفتم: 

- بریم. 

با ترس گفت: 

- من نمیام! 

نگاهم روش تیز شد. از نگاهم بیشتر ترسید. جدی گفتم: 

- میریم. 

با ترس به یاسر نگاه کرد مگه کمکش کنه. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

یاسر اما فهمید که برای ضایع نشدن خودش هم بهتر چیزی نگه. من یکم نگران ضایع شدن در مقابل آرام بودم. چیکار کنم خوب؟ بالاخره یکجورایی ازش خوشم میاد. فرهاد با ترس و لرز بلند شد بره لباس بپوشه و بیاد. یاسر هم رفت آماده بشه تا ما رو برسونه. دریا کلی خوراکی توی پلاستیک گذاشت و به فرهاد داد و حسابی هم بوسیدش. وقتی بیرون اومدیم فرهاد سعی می‌کرد نزدیک به من راه نره. 

تا سر کوچه هیچ‌کدوم حرف نزدیم. پیاده‌مون که کرد دیدم فرهاد داره پا تند می‌کنه به سمت خونه مادربزرگش میره. پشت یقه‌ش رو گرفتم. 

- کجا؟ 

و همراه خودم کشیدمش. حسابی ترسیده بود. 

- بابا تو رو خدا! 

محلش ندادم. در رو باز کردم و به داخل پرتابش کردم. در رو بستم و دوباره یقه‌ش رو از پشت گرفتم و به دیوار چسبوندمش. دست‌هاش رو جلوی صورتش گرفت. 

- بابا تو رو خدا نزن! 

- زیادی گوه خوردی ها! 

به گریه افتاد. 

- غلط کردم! 

دلم براش سوخت و این برام عجیب بود. معمولا به این زودی دلم براش نمی‌سوخت. دستم رو دم صورتش به دیوار زدم. چشم‌هاش رو از ترس بسته بود. 

- دوست نداری کتک بخوری؟ 

چشم‌هاش رو باز کرد و با گریه گفت: 

- چیکار کنم؟ 

ولش کردم و عقب رفتم. با خیال راحت‌تری ایستاد. گفتم: 

- بیا تا بهت بگم چی می‌خوام. 

خودم به خونه رفتم و اون هم همراهم اومد. برق رو روشن کردم و جوراب‌هام رو کندم و لوله کردم و یک گوشه انداختم. بینیم رو بالا کشیدم و تکیه به پشتی نشستم. 

- بشین. 

خیلی معدبانه و ترسیده نشست. گفتم: 

- باید توی خونه عموت یک کاری برام انجام بدی. 

سکوت کرده بود. گفتم: 

- از پس فردا که مدرسه‌ت شروع بشه با عموت هماهنگ می‌کنم بعد از مدرسه به خونه اون بری. 

- اونجا چیکار کنم؟ 

- صدف رو که می‌شناسی. 

سر تکون داد یعنی آره. می‌دونستم می‌شناسه،  می‌خواستم حواسش جمع حرفم بشه. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- باید سر از کارش در بیاری. 

- چ... چی؟ 

- اون قصد مهاجرت غیر قانونی داره. می‌خوام بفهمم با کی می‌خواد بره. 

با چشم‌های مظلومش نگاهم کرد. تمام وجودش داد می‌زد که بپرسه چرا اما جراتش رو نداشت. ترجیح دادم خودم یک بهانه دهن پر کن بهش بگم وگرنه ممکن بود همکاری نکنه یا دروغ تحویلم بده. 

- مهاجرت غیر قانونی خطرناکه و ممکن گیر آدم‌های شیاد بیفتی. آرام هم یک زن تنها با یک دختر بچه‌ست، دوست ندارم بلایی سرشون بیاد. 

آب دهنش رو قورت داد و جرات کرد بپرسه: 

- چرا؟ 

با پشت یقه‌ش که گرفته بودم به سمت خونه هلش دادم. 

- چون چ چسبیده به را. به توچه آخه! 

برگشت و نگاهم کرد. دیگه ترس از وجودش رفته بود. پرسید: 

- تو صدف رو دوست داری؟ 

مات نگاهش کردم. لبخند کمرنگ اما ناراحتی زد. 

- پس دوست داری! 

با صدای آرومی که نمی‌تونستم جدیش کنم گفتم: 

- برو داخل بچه. 

با ناراحتی داشت نگاهم می‌کرد. انگار حرف زدن براش سخت بود که گفت: 

- اون... زن خوبیه ها... ولی.. زن خوبی... یعنی برای همسر بودن زن خوبی نیست. 

نگاهش کردم. این بچه چی می‌دونست! 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...