نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 21 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مهر (ویرایش شده) ابرویی بالا انداختم. - عجب، و تو به من نگفتی! یکم هول شد. - آخه مادر جون گفت که بهت نگم. سر تکون دادم یعنی باشه. گفت: - بابا! - هوم! - چرا مادرجون و دایی و خاله باهم توی یک خونه زندگی می کنند؟ دایی راست میگه که مامانم خونه مادر جون و خانواده خودش رو بالا کشیده؟ تعجب کردم که چرا یکدفعه یاد مادرش افتاده و همچین سوالی پرسیده. - آره. بعد دایی و خاله ت به این خونه اومدن که از پدر بزرگشون بهشون رسید. خدا رحم کرد پدر بزرگشون دو سال بعد از فرار مامانت مرد وگرنه همین رو هم بالا کشیده بود. این خونه بزرگ بود و خود پدر بزرگت وصیت کرد که به بچههای یتیم این دخترش برسه. بقیه بچههاش پولدار بودن و همه خونه بالا شهر داشتن اما خود پدر بزرگت دوست داشت همین خونه آبا اجدادیش باشه پس اون ها هم قبول کردن که کلا خونه به اسم دایی و خاله ت باشه. ویرایش شده 21 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 22 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مهر (ویرایش شده) - پس چرا الان اینطوری هست؟ - خاله و داییت بخاطر کار مادرت نصف خونه رو به سمت مادربزرگت کردن. زندگی شیش نفرمون که شروع شد مادربزرگت دید که من با اونها آبم توی یک جوب نمیره. اون موقع وضع مالیمون بهتر بود. مادربزرگت پیشنهاد داد که نصف خونه رو دیوار بکشیم ما اونجا باشیم و نصف مال خانواده مادریت. با تعجب گفت: - اما مادربزرگ که با ما زندگی نمی کنه! - آره، بعد از ازدواج عمو یاسر چون من هم تا نصف شب نبودم مادربزرگ پیش ما خیلی خسته میشد و هر روز تو رو برمیداشت و خونه کناری میرفت. آخر سر دید اینطور که اذیت میشه، کلا رفت خونه اونها. سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت. وقتی برای خرید رفتیم حسابی ذوق داشت. یک کوله دودی گرفت. یک کلاسور ستش. ست خودکار با جامدادی مشکی. با همین چیزهای ساده حسابی ذوق داشت. به خونه که برگشتیم بدو بدو رفت به خانوادهش نشون بده. بعد که برگشت کوله و لوازمش رو خیلی با نظم روی تاقچه چیند و به خواب رفت. حتی توی خواب لبخند میزد. فرداش دوتا زنگ داشتم. یکی یاسر که گفت مدرسه برای فرهاد پیدا کرده و امروز برای مصاحبه و ثبتنام ببرمش و یکی الماس که با صدای غمگینی گفت حتما باید من رو ببینه. به یاسر گفتم که دنبالمون بیاد و به فرهاد گفتم: - آماده شو با عمو یاسر بیرون میریم. - چرا؟ - آماده شو. بچه پرو! زود آماده شد و اومد. به خونه مامان رفتیم چون حتما یاسر اول اونجا میاومد. اونجا خواهر زنم پرسید: - کجا میرید؟ - می بریم فرهاد رو یک مدرسه بهتر ثبتنام کنیم. - ا، چرا؟ فرهاد هم با تعجب نگاهم کرد. - مدرسهش زیاد آدم حسابی نداره. - چطور برگرده؟ - یاسر تا اتوبوس می رسونش. فرهاد با ترس از تغییر گفت: - من نمی خوام از این مدرسه برم! - چرا؟ - دوست هام همه این مدرسه هستن. پوزخند زدم و تیز نگاهش کردم. - منظورت همون دوستهات هستن؟ یکم رنگش پرید. - خوب همه خصوصیتهاشون که بد نیست. زیر لب بهش گفتم: - گوه نخور! چشمهاش پر از اشک شد. عصبی گفتم: - مرگ، گریه نکن. چندشم میشه از بچههایی که اشکشون دم مشکشون هست. مادر با حرص گفت: - ولش کن، چیکار داری بچه رو؟ انگار این جانب داری باعث شد فرهاد بیشتر احساساتش رو بیرون بریزه چون اشک از گوشه چشمش به زیر گونه ش راه افتاد. ویرایش شده پنجشنبه در 22:19 توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 269 ارسال شده در جمعه در 08:34 اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 08:34 مادر من! مادر ساده ی من ! هیچ میدونی دوست هایی که داره براشون اشک تمساح می ریزه چجوری اند؟ اگه فقط ۲ روز دیگه تو اون مدرسه ی کوفتی بمونه بلایی به سرش در میارند که به جای مدرسه ی جدید باید ببریمش کمپ ترک اعتیاد! تا این رو شنید محکم زد تو صورتش و گفت : خدا مرگم بده.این چیزا چیه میگی راجع به بچه ات ؟ با مهر نگاهش کردم و گفتم: خدانکنه مادر قشنگم! خب حقیقت رو باید گفت دیگه! تو خودت رو نگران نکن خودم این بچه رو درستش می کنم. بعد هم با جدیت نگاهی به پسرم انداختم و گفتم: چرا ماتت برده؟ پاشو برو آماده شو! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در جمعه در 16:21 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 16:21 (ویرایش شده) اومد بلند بشه اما بعد انگار برای چیزی عزم خودش رو جذب کرد که به سمت مادر بزرگش برگشت و گفت: - بابا دروغ میگه! تهمت میزنه! همیشه با هرکی که من دوست میشه همین رفتار رو انجام میده. اخم کردم و به جلو خم شدم و با پشت دست توی دهنش زدم. دایی ش با کلافگی گفت: - ای بابا سیاوش خان! فرهاد دو دستی دهنش رو گرفت و به من نگاه کرد. بدون توجه به برادر زنم گفتم: - پاشو گمشو لباس عوض کن که اگه جایی نمی خواستیم بریم که سالمت احتیاج باشه همین حالا سیاه و کبودت می کردم. وای بحالت اگه توی مصاحبه چیزی بگی که قبولت نکنند. فقط نگاهم میکرد. با حرص گفتم: - برو گمشو دیگه توله سگ! با ناراحتی بلند شد و بیرون رفت. زیر لب زمرمه کردم: - عنتر میمون! خالهش گفت: - انقدر بهش سخت نگیرید سیاوش خان. - اتفاقا باید بهش سخت گرفت. زیادی پرو شده. دایی ش گفت: - چه توقع ازش داری؟ خرجش رو که نمی دی، حتی کنارش نمی مونی، بعد توقع اطاعت صد درصدی داری؟ با عصبانیت گفتم: - من از هرچی باید صدش رو برای این مرتیکه گذاشتم. به کسی هم اجازه دخالت نمیدم. حواست به خودت باشه. روش رو گرفت. همون موقع صدایی اومد: - اهل خونه، چه خبر؟ ویرایش شده دیروز در 07:16 توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,445 ارسال شده در 12 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 ساعت قبل صدای یاسر بود. زیر لب زمزمه کردم: - خبر مرگ تو و زنت! در باز شد و یاسر درحالی که دستش روی شونه فرهاد بود داخل اومد. حتما قبل از بیرون رفتن فرهاد اون رو دیده بود. قیافه فرهاد هنوز مغموم بود و سرش پایین بود. همه برای احوال پرسی با یاسر بلند شدن و فقط من بودم که بهش محل سگ هم ندادم و نشسته بودم. انتر فکر می کرد آدم شده. خودش جلو اومد و دستش رو به سمت من دراز کرد. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری