دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 7 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر عصبی نگاهم کرد و گفت: اولا: خر خودتی. دوما: راجع به همسر من درست حرف بزن. سوما: اگه می دونستی که من هیچ مشکلی نداشتم. مشکل من اینه که تو نمیدونی داری چیکار میکنی و با این کارهای یهویی و بی برنامه ات داری گند میزنی به برنامه های من. یا حواست رو جمع میکنی و دل میدی به کارت یا خودم برات جمعش میکنم . فهمیدی؟ پوزخندی زدم و گفتم: توخوبی با اون به اصطلاح همسرت که میدونه فقط کیف پولته اما خودش رو زده به خریّت و تو رو همسر خودش معرفی میکنه. هه.. در ضمن پاش بیوفته من از همه کله خراب ترم پس منو تهدید نکن. خودم کارم رو بلدم . اگه کسی هم جذب من شده به خاطر همینه. الماس که سهله بالاتر از اون هم رام خودم میکنم جوری خودشون نفهمند چی شد؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر پوزخند زد. - اگه تو الان آدم حساب میشی بخاطر جایگاهی که من برات ساختم. - ا، صدف هم بخاطر این جایگاه الکی دنبالمه؟ - حق نداری از احساسات اون استفاده کنی. پوزخند زدم. - نترس آقا، من برعکس تو از اینکارها بلد نیستم. همون موقع یکی داخل آشپزخونه اومد. دریا بود که چهره ش هم نگران بود. - بابا دارید چیکار میکنید شما؟ صدای دعواتون داره میاد. یاسر نگران گفت: - حرف هامون هم معلوم بود؟ - نه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 7 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر یاسر نگاه متعجبی به من انداخت و گفت: عجب مارمولکی هستی تو بشر! پس تا اینجا همه ی حرکاتت برنامه ریزی شده بود؟ حتی زدن مخ صدف؟ پوزخندی زدم و گفتم: پس چی؟ فکر کردی خر مغزم رو گاز گرفته که باز هم به یه زن دل ببندم؟ اونم وقتی می دونم ته همه ی کار هاشون دوز و کلکه واسه بدبخت کردن ما مردا ،ها؟ نه دیگه من دارم راه رو درست می رم به نظرت الماس تو این خانواده بیشتر با کی رقابت داره؟ متفکر نگاهم کرد و گفت؟ صدف؟! با جدیت نگاهش کردم و گفتم: آفرین! بلاخره این مغز آکبندت رو به کار انداختی! این دختر یه دختر معمولی و ساده نیست که بسه با راه های معمولی نظرش رو جلب کرد. پس هیچی مثل تحریک حس حسادت و رقابتی با صدف نمیتونست نقشه امون رو جلو ببره. یاسر با تعجب نگاهم کرد و گفت: پسر تو دیگه کی هستی؟ از من هم داغون تری. چشمکی براش زدم و گفتم : این جوری هاست دیگه. اونی که فکر میکنی تو باغ نیست خودش صاحب باغه. هه... از این به بعد هم به جای نگرانی و نسخه پیچیدن برای من بنشین و نمایش من رو تماشا کن . اونم بدون سر و صدای اضافه. با لبخند نگاهم کرد و گفت: ای به چشم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مهر (ویرایش شده) نیشخند زدم و بیرون رفتم تا الماس بیشتر از این شک نکنه. وقتی یاسر داشت من رو به خونه بر می گردونند دیدم که ساعت برگشتمون به ساعت تموم شدن مدرسه فرهاد نزدیک هست پس گفتم: - من رو جای مدرسه فرهاد بذار. - می مونم تا هر دو بیان. - نمیخواد. خوب نیست زیاد ما رو باهم ببینند ممکن شک کنند که چرا بعد از دو سال انقدر باهم هستیم. سر تکون داد و جلوی مدرسه نگه داشت و پول بهم داد. گفتم: - نقشه بعدی چیه؟ - منتظر بمون تا بهت خبر بدم. البته فکر کنم خودش سراغت رو بگیره و هرچی شد به من اطلاع بده. ویرایش شده 8 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) سر تکون دادم یعنی باشه و پیاده شدم. به داخل مدرسه رفتم. میخواستم توی حیاط منتظر بمونم که زنگ بخوره که از دور فرهاد رو بین بچههایی که توی حیاط ورزش داشتن دیدم. اما ورزش نمیکرد. بین سه چهارتا پسر یک کنار دورتر از بقیه بچهها ایستاده بود. دبیر ورزششون هم توی حیاط نبود و دانش آموزها برای خودشون فوتبال بازی می کردن. به اون سمت رفتم. نزدیکشون رسیدم اما متوجه من نشدن و صداشون رو میشنیدم: - بچهها ببینید چی آوردم. دستش رو جلو آورد و کف دستش رو باز کرد. تونستم چند نخ سیگار ارزون قیمت رو کف دستش ببینم. یک دوتا از پسرها خندیدن. - ایول! ویرایش شده 9 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) چندتاشون برداشتن و من با نگرانی داشتم نگاه میکردم ببینم فرهاد چیکار میکنه که یکی از پسرها گفت: - فرهاد توهم بردار دیگه. - نه داداش من اهلش نیستم. - ناز نکن، بردار. تصمیم گرفتم جلوتر نرم تا ببینم بر می داره یا نه. - اگه من سیگاری بشم بابام می کشم. - گمشو بابا بچه ترسو! - تو که بابات کمتر از شیشه نباید بزنه. فرهاد با افتخار گفت: - بابای من هیچی مصرف نمی کنه. - گوه نخور بابا! اون رو خودم دیدم کنار معتادهای سر کوچه نشسته بود. اخم کردم. نباید میذاشتم ماجرا از این جلوتر بره پس خودم جلوتر رفتم و پس کلهای به دوتا از پسرها زدم. هر دو شاکی به سمت من برگشتن و با دیدن من رنگشون پرید و عقب کشیدن. - ا... آقا سیاوش! اخم کردم. - آقا سیاوش و مرگ توله سگ! پام رو به زمین یکم جلوتر از خودم کوبوندم. ترسیدن و یک قدم فاصله گرفتن. به فرهاد نگاه کردم. - گمشو بریم. بدون حرف حرکت کرد. چشم غرهای به پسرها رفتم و دنبال فرهاد حرکت کردم. از مدرسه که بیرون رفتیم گفت: - بخدا من نمیکشم! سر تکون دادم و به راهم ادامه دادم. اون هم درحالی که سرش پایین بود دنبالم اومد. آروم گفتم: - من هم چیزی نمیکشم. سر رو بالا آورد و متعجب نگاهم کرد. - چی؟ - گفتم من هم چیزی نمیکشم. صورتش شکفت. ویرایش شده 9 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 9 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر (ویرایش شده) شب من توی خونه نشسته بودم که به گوشیم پیام اومد. گوشی گرونه دست یاسر بود و فقط وقتهایی که قرار بود اون دختره رو ببینم بهم میداد و اون سیمکارت رو روی گوشی خودم گذاشته بودم. شماره ناشناس بود. * آقا سیاوش؟ حتما خودش بود. * بله، خودمم. * الماسم. یکم مکث کردم که فکر کنه شگفتزده شدم و بعد پیام دادم. * سلام الماس خانم خوب هستید شما؟ * سلام، ممنون! یک مدت چیزی ننوشتم و اون هم چیزی ننوشته بود. بالاخره نوشتم: * چیزی شده؟ * دلم گرفته بود! گفتم به یکی پیام بدم. آره جون عمهت! نوشتم: * خدا بد نده! چی شده؟ ویرایش شده پنجشنبه در 11:24 توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در شنبه در 07:11 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 07:11 (ویرایش شده) * بعضی وقتها ناخودآگاه چنین احساسی بهم دست میده. من هم چیزی رو نوشتم که کار رو خیلی جلوتر ببره. * میخوای دنبالت بیام یکم دور بزنیم حالت بهتر بشه؟ میدونستم خر ذوق شده که نقشش گرفته. * میتونی؟ * آره، اما یکم شاید دیر برسم. * باشه، ممنون! یک استیکر فرستادم و اومدم شماره یاسر رو بگیرم که در کمال تعجب خودش زنگ زد. - بله! با صدای سردی پرسید: - کجایی؟ - توی لباسهام. ویرایش شده شنبه در 07:12 توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در شنبه در 13:46 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 13:46 به سردی گفت: - هه بامزه! - هستم! - گوه نخور بگو کجایی؟ این زنکه صدف رو خونه مامان آوردم. برگهام ریخت و نیمخیز نشستم. - چی؟! این چه گوهی بود که خوردی؟! اون اینجا چیکار میکنه؟! - خفه داد نزن صدا رو کسی میشنوه! میخواست امشب حتما ببینت. دریا حرفهایی که راجعبه بازی کردن باهاش بخاطر نقشه بود رو بهش گفت اما اون احمق باور نکرد. گفت امشب هرطوری هست باید تو رو ببینه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در شنبه در 20:28 اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 20:28 باشه تو این بچه و بقیه رو یه جوری سرگرم کن خودم حلش می کنم. با تردید نگاهم کرد و گفت : خیلی عصبیه ها مطمئنی می تونی از پسش بر بیای؟ با جدیت نگاهش کردم و گفتم: وقتی کار رو دادی دست داداشت شک نکن که درست پیش میره. فراموش نکن که من خودم صاحب باغم نه اون دیوونه ای که تو فکر میکنی تو باغ نیست. هه.. اینو گفتم و به سمت اتاق رفتم و یاسر رفت بقیه رو سرگرم کنه و صدف رو به سمت اتاق بفرسته. بعد از چند دقیقه در اتاق با صدای قیژی باز شدو صدف با چهره ای که عصبانیت بیش از حدش رو نشون می داد داخل اتاق اومد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در شنبه در 20:56 اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 20:56 (ویرایش شده) با لبخند نگاهش کردم و گفتم : به کلبه ی درویشی ما خوش آمدید بانو. این جا رو با قدومتون منور کردید. هه.. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: الان وقت مسخره بازی نیست. اگر هم می بینی این همه راه رو کوبیدم اومدم اینجا فقط برای یه جوابه. بهم بگو مزخرفاتی که دریا و یاسر میگن درسته؟ خونسرد نگاهش کردم و گفت: هم آره هم نه. با ناباوری نگاهم کرد و گفت: تو چطوری میتونی تا این حد بی شعور باشی که حتی در چنین موضوعی انقدر خونسرد حرف بزنی و جواب مبهم بدی؟ زندگی آدما برات شوخیه؟ بعد هم با فریاد گفت: جواب منو بده! ویرایش شده شنبه در 21:13 توسط دنیای کوچک من 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در شنبه در 21:19 اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 21:19 با همون خونسردی نگاهش کردم و با جدیت گفتم: اومدی و نسازی بانو جان. اولا: صدات رو تو این خونه بالا نبری. دوما: خوب بشین گوش کن چی میگم بعد قضاوت کن. اصلا اگه تهش قانع نشدی یه کشیده بزن تو صورتم که تا عمر دارم یادم بمونه. با تردید نگاهم کرد و در حالی که سعی می کرد کنجکاویش رو مخفی کنه گفت: باشه به حرفات گوش میدم اونم نه به خاطر تو به خاطر خودم که دلم نمیخواد باور کنم برای بار دوم یکی که ادعا میکرده مرده خر فرضم کرده و با احساساتم بازی کرده. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در شنبه در 21:49 اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 21:49 (ویرایش شده) لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم: مطمئن باش پشیمونت نمیکنم . ببین همون طور که در جریانی یاسر و دریا یه نقشه هایی برای الماس کشیدند من هم یه مهره برای پیشبرد نقشه اشون در نظر گرفتند. من اولش نمیخواستم قبول کنم اما دو تا دلیل داشتم: اولا: من یه پسر دارم و با پولش می تونستم آینده ی اونو تأمین کنم. دوما: من بر عکس تو خیلی کینه جو هستم و فبل از دیدن تو فکر می کردم همه ی زن ها خیانت کار و بی وفا هستند و همه ی عشق و محبتشون الکیه. بنابر این اینو یه جور انتقام هم در نظر گرفتم. با جدیت نگاهم کرد و گفت: این حرف ها به من ربطی نداره. من فقط میخوام یه چیزی رو بدونم. این که من کجای نقشه ات بودم؟ واقعا همه ی رفتار هات دروغ بود و من فقط یه بازیچه و بخشی از نقشه ات بودم؟ من هم مثل خودش با جدیت گفتم : تو هیچ کجای این نقشه نبودی و نیستی. اصلا قرار نبود پای تو به این ماجرا باز بشه اما یه سری چیز ها دست خود آدم نیست. یهو به خودم دیدم تو باعث شدی بفهمم همه ی زن ها مثل هم نیستند. زن های خوب و نجیب هنوز هم وجود دارند. یهو به خودم اومدم و دیدم تو بخشی از زندگیم شدی و خواه ناخواه دارم بهت فکر میکنم ودوست دارم ببینمت و باهات حرف بزنم . حالا که تموم ظاهر و باطن زندگی منو میدونی میتونی منتظرم بمونی تا اوضاعم بهتر بشه و بتونم دست تو بچه هامون رو بگیرم و بریم یه گوشه برای خودمون زندگی کنیم؟ ویرایش شده شنبه در 21:59 توسط دنیای کوچک من 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در شنبه در 22:42 اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 22:42 صدف با همون محبت همیشگیش نگاهم کرد و گفت: درسته خیلی با الماس جور نیستم از خود تو هم بدم نمیاد اما از این نقشه ی کثیفتون بیزارم. من به عنوان یک زن نمیتونم بنشینم و تحمل کنم که یکی همون بلایی که سر من آورده سر یک زن دیگه بیاره. در نتیجه اگه قرار باشه ادامه بدی نه تنها منتظرت نمی مونم بلکه شخصا میرم و به الماس قضیه رو میگم و هر کاری میکنم تا نقشه اتون به هم بخوره.من میتونم با فقر مالی کنار بیام اما با فقر شرافت و مردونگی نه. حالا تو هم تصمیمت رو بگیر یا من رو انتخاب کن و راه درست رو برو یا با طناب پوسیده ی اون دو نفر بیوفته تو چاه. پریشون نگاهش کردم و گفتم : من تو رو انتخاب میکنم اما یه نقشه دارم که اون دوتا نامرد هم به سزای کارشون برسونم. فقط یکم بهم فرصت بده. اول باید یکم طبق نقشه ی اونا پیش بریم بعد که گولشون زدیم نقشه امون رو عملی کنیم. حالا هستی یا نه؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت : تا تهش باهاتم. لبخندی زدم و گفتم: یه دونه بزن تو صورتم و تقریبا بلند بگو : ازت انتظار نداشتم. بعد هم مثلا عصبانی این جا رو ترک کن . از این به بعد هم برام قیافه بگیر باشه؟ با تردید نگاهم کرد و گفت: باشه ولی قول بده قبل از این که احساسات الماس درگیر بشه قضیه رو بهش بگی وگرنه خودم میگم. با جدیت بهش نگاه کردم گفتم: قول شرف میدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در یکشنبه در 07:27 اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 07:27 با جدیت نگاهش کردم و بعد از اینکه با نگاهم بهش اطمینان دادم سر قولم باقی می مونم و دلگرمش کردم ؛ طبق نقشه کار هایی بهش گفتم رو انجام داد و بعد خونه امون رو ترک کرد. بلافاصله یاسر از پشت یکی از درخت های حیاط بیرون اومد و گفت: می بینم که نقشه ی بی نقصتون با نقص فنی مواجه شده و آثارش سیلی شد و به صورتت خورد. تا تو باشی دیگه ادعای زرنگی نکنی برای من. با حرص نگاهش کردم و گفتم: نقص فنی نبود فقط یه اشکال کوچیک بود که حل شد. در ضمن من و تو هدفمون یکیه پس اگه من ببازم جفتمون باختیم. حالا هم زود تند سریع سوییچ ماشینت رو بده که تا دیر نشده و الماس خانومتون قهر نکرده برم دنبالش. با خنده سوییچ رو برام پرتاب کرد و لباس و گوشیم هم که از قبل عوض کرده بودم ؛ رفتم بیرون و سوار ماشین شدم با بالاترین سرعت به سمت الماس خانوم راه افتادم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در یکشنبه در 19:29 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 19:29 (ویرایش شده) وقتی به پایین رسیدم سریع زنگ زدم. خوبه ما تهران زندگی نمیکردیم اگه نه تا فردا صبح نمیرسیدم و مجبور بودم ببرمش کله پاچه ای تا صبحانه بخوره. صدای دلخورش اومد: - بله! - من پایینم. - میذاشتید فردا بیان. از الان داشت برای من ناز میکرد! اه، حوصله اینکار زنها رو ندارم. - گفتم شاید یکم دیر بشه. - باشه، الان میام. اون موقع لباسم رو با لباسهای یاسر عوض کرده بودم. یک پیراهن ماشی و شلوار استخونی. وقتی الماس اومد دیگه دلخور نبود. احتمالا با خودش فکر کرده بود الان ناز کنم این پسر رو میپرونم. ویرایش شده یکشنبه در 19:30 توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در دیروز در 15:56 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 15:56 - سلام! جواب سلامش رو دادم و دستم رو به سمتش دراز کردم. باهم دست دادیم. - ببخشید دیر شد! - بیخیال بابا! و با یکم دلبری گفت: - مهم اینه که اومدی! بهش لبخند زدم. انگار توی ماجرا افتاده بود. ماشین رو به حرکت در آوردم. - کجا بریم؟ - برای من که فرقی نداره. - بریم کافیشاپ؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در دیروز در 16:42 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 16:42 (ویرایش شده) سر تکون داد. - آره، چرا که نه! ماشین رو به حرکت به سمت کافی شاپ خفنی که یاسر بهم نشون داده بود بردم. وارد که شدیم پشت یک میز خوشگل نشست و من هم روبه روش نشستم تا اینکه گارسون اومد و هر دو سفارش دادیم. الماس انقدر سرخوش بود که یادش رفته بود که به اسم حالم بده من رو خواسته بود تا دنبالش بیام. یکم در سکوت نشسته بودیم بعد گفتم: - من باید یک چیزی رو بهت بگم. - چی؟ - من.... من اونی نیستم که تو فکر میکنی. ابروهاش بالا پرید. اما هنوز جدی نگرفته بود. - چی؟ - من یک آدم پولدار که توی خارج کشور زندگی می کنم نیستم. برگ هاش ریخت. ادامه دادم: - من حتی یک آدمی که زندگی معمولی داره هم نیستم. گیج نگاهم می کرد. - من پدر یک بچه م. یک مرد فقیر و قلدر که توی پایین شهر زندگی می کنم. شغلم هم بلال فروشی هست. در حالی که سرش رو متعجب به دو طرف تکون می داد گفت: - تو داداش یاسر نیستی؟! - چرا، این تنها چیزی هست که حقیقت داره. من داداش یاسرم. اسمم هم سیاوش هست. ناباور نگاهم می کرد. ادامه دادم: - اینکه من با این هویت نزدیک به تو بشم بخاطر نقشه یاسر و مادرت بود. و بعد نقشه رو کامل براش تعریف کردم. در سکوت گوش می داد و آخر سر گفت: - خدا لعنتت کنه یاسر. و ناراحت نگاهم کرد. - یاسر هم من و هم مادرم رو بازی داد. - این تصمیم جفتشون بود الماس. سرش رو به دو طرف تکون داد. - تو از همه چیز خبر نداری. بعد از طلاق یاسر بود که باهاش آشنا شدم. خیلی همدیگه رو دوست داشتیم. همون جا فهمید که قصد مهاجرت دارم. از خدا خواسته با من موند. نقشه مون این بود که من مهاجرت کنم و بعد برای اون دعوتنامه بدم تا بره. اما یکدفعه همه چیز فرق کرد. اون که اول رابطه به من می گفت که اهمیت نداره تو چقدر پول در میاری من وظیفه م خرجت رو بدم از یکجا به بعد کمک خرجی با من نمی کرد که من هم اعتراضی نداشتم تا اینکه حتی کم کم خرجش رو من می دادم. از یکجا به بعد به خودم اومدم دیدم تمام پولم برای اون و رضایتش داره میره. یاسر ازم خواستگاری کرد و اصرار داشت ازدواج کنیم. اما من چشمم باز شد و دیدم واقعا مرد می خوام. اوایل عذاب وجدان نمی ذاشت که مستقیم بهش نه بگم اما بعد دیدم سرنوشت خودم مهم تر هست پس باهاش بهم زدم. اما اون لجش گرفت. تا چند وقت دنبالم بود و اصرار می کرد اما از یکجا به بعد بیخیال شد. من هم خیالم راحت بود که نیست و راحتم گذاشته اما اون اومده بود و خودش رو اویز مادرم کرده بود. برای انتقام با من. فکر کردم تا همین جا تموم شده اما اون همیشه سعی کرد مادرم رو با من دشمن کنه. باز هم فکر کردم که همین جا تموم میشه ولی انگار قرار نیست تموم بشه. سرش رو پایین انداخت و اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. با حرص از اینکه یاسر چقدر میتونه پست تر از اونی باشه که فکرش رو میکردم سری به معنی تاسف تکون دادم. - خدا لعنتش کنه! الماس آروم داشت اشک هاش رو پاک می کرد. - هنوز هم دوستش دارم! ویرایش شده دیروز در 17:57 توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در دیروز در 21:15 اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 21:15 با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: چیه این عشق لامصب که هم کور می کنه هم کر. ببین آبجی یابد خریت زیاد داشته تو زندگیش اما به نظرم بزرگ ترین خریتش از دست دادن شما و این عشق پاک و قشنگتون بود. راستش من خودم از عشق و عاشقی چنان زخمی خوردم که قبل از اینکه وارد خانوادتون بشم و صدف خانوم و شما رو ببینم فکر میکردم همه ی زن ها فقط ادعای عاشقی دارند و قصد اصلیشون کلاه برداری هست. اما.. با لبخند نگاهم کرد و حرفم رو قطع کرد : اما صدف بانو رو دیدی و معجزه ی عشق رو بهت نشون داد نه؟ بیخیال . هر دومون خوب می دونیم اسم منو اینجا به عنوان پوشش اون شخص اصلی آوردی وگرنه منظورت فقط و فقط صدف خانوم بود نه من. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در دیروز در 21:59 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 21:59 نوچی کشیدم. - الان این حرف ها چه کمکی به ما می کنه؟ - چون تو باعث میشی صدف نخواد با من بیاد. جا خوردم. کمی مکث کردم و بعد گفتم: - چی؟ - آره، من و صدف قرار بود باهم بریم. اما مامانم نمی دونه. ولی جدیدا صدف شل شده و حتی گفته چه اشکالی داره اینجا بمونیم؟ این بخاطر تو هست. از دهنم پرید: - اما صدف میدونست که قرار تو رو بازی بدیم. اینبار اون جا خورد و من لب به دندون گرفتم. - مطمئنی؟ صداش خیلی ناامید و گرفته بود. سر تکون دادم یعنی آره. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل - اما چرا باید همچین کاری بکنه؟ یکم مکث کردم و بعد گفتم: - اما امشب داشت به من میگفت که قول بده قبل از اینکه احساسات الماس درگیر بشه ماجرا رو بهش بگی. بعد چیزی به ذهنم رسید: - الماس! سریع گفت: - بله! - میتونی دنبال کنی ببینی کارهای مهاجرت صدف به کجا رسیده؟ - برای چی؟ با کلافگی سر تکون دادم. - فقط دنبال کن. آروم گفت: - باشه. لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 ساعت قبل (ویرایش شده) بلند شدم. - پس من منتظر خبرت می مونم. اون هم کیفش رو برداشت و بلند شد. تا وقتی برسونمش هر دو توی فکر و سکوت بودیم. وقتی داشتم به خونه یاسر می رفتم گوشیم رو برداشتم و دیدم یاسر پیام داده: * چی شد؟ قبلا هم ازش بدم می اومد اما حالا ازش متنفر بودم. نوشتم: * دارم به خونه تون میام. جلوی خونه شون که رسیدم زنگ رو زدم. حسابی خوابم می اومد. دیگه نمی رفتم خونه و همین جا می خوابیدم. در رو که رد بالا رفتم. خودش جلوی در اومد. سویچ رو توی دستش انداختم و کنارش زدم. - بکش کنار پک و پارم! و داخل رفتم و یک کوسن از روی مبل برداشتم. دوباره پرسید: - چی شد؟! - چی شد و مرگ! بذار بکپم دیگه. ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط آتناملازاده لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری