نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 24 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور (ویرایش شده) - حاجی اینجا بیرونِ شهرِ، کجا بیام؟ یاسر گفت: - من فردا میام تا لوازم رو ببرم، اون رو هم میارم. الماس دیگه چیزی نگفت. باهم به سمت ماشین رفتیم. یاسر چندبار من رو پشتش نشونده بود که سوتی ندم. هر دو بیرون رفتیم و الماس هم صندلی کنار راننده نشست. - آخ، کی باشه به خونه برسم! سویچ رو گذاشتم و ماشین رو روشن کردم. این ماشین رو یاسر از دوستش قرض کرده بود. آهنگ ملایمی که یاسر گفته بود این دوست داره رو روشن کردم. سرش رو به اینور و اونور با لذت تکون میداد. یکم که گذشت پرسید: - شما تا کی هستید؟ ویرایش شده 24 شهریور توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور - ایران؟ - آره. با خونسردی گفتم: - فعلا هستم. - اومدین بمونید؟ - نه، اصلا. کنجکاو شد و این کنجکاوی برای ما خوب بود. - پس چی؟ - راستش... به روبهرو نگاه کردم و سعی کردم با همون خونسردی جذابی که یاسر گفته بود جواب بدم: - زیاد برام راحت نیست گفتنش. اومدم اینجا تا شاید بتونم دختری رو پیدا کنم که قلب من رو برای خودش کنه و ازدواج کنیم و باهم به اونجا بریم. خیلی احساس تنهایی میکنم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور یک ابروش رو کمی بالا انداخت و هیچی نگفت. یکم بعد گفت: - حالا کسی هم انتخاب کردید؟ شونهای بالا انداختم و با دو منظوری گفتم: - شاید! دیگه چیزی نگفت. مقابل آپارتمانش رسوندمش. عجب جایی بود! کیفش رو برداشت و گفت: - دستتون درد نکنه! پیاده شد. - شما دیگه برید. - منتظر میمونم داخل برید بعد میرم. دوباره ابروش بالا پرید. انگار عادتش بود. یکم نگاهش رنگ عجیبی گرفت و گفت: - مرسی! 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور (ویرایش شده) و رفت. دو بار در طول رفتن برگشت و عقب رو نگاه کرد و هردفعه دید که من نگاهش میکنم. یکم سرعتش رو تندتر می کرد و به در که رسید، در رو که باز کرد برگشت و رو به من دست تکون داد. من هم دستم رو یکم بالا آوردم و اون رفت و من هم نفس عمیقی کشیدم و دوباره حرکت کردم و همینطور کراواتم رو باز کردم. - اه! خدا رو شکر از شر همه این بچه بازی های امشب خلاص شدم. به خونه یاسر رفتم. تازه رسیده بودن. پیاده شدم و همینطور که زیر چشمی به صدف نگاه میکردم سویچ رو به یاسر دادم. - بگیر که شر خودت و همه نقشههات کم بشه. - بشین میرسونمت. از کنار صدف که زیر چشمی نگاهم میکرد رد شدم و به بچه خواب توی دستش نگاه کردم و سوار شدم. یاسر چند ظرف غذا گذاشته بود که احتمالا برای ما بیاره. توی مهمونی هاشون که جایی نداریم، پس مونده غذاشون رو باید بخوریم. ویرایش شده 28 شهریور توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 28 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور - بهت خوش گذشت؟ - هی! - چیه؟ بغ کردی. با دست به غذاها اشاره کردم. - برای ننه ت ته مونده میاری؟ دستی روی صورتش کشید. کلافه شده بود. شاید هم شرمنده. - چیکار کنم دیگه! اینبار که کلا بخاطر بودن تو نمیتونست بیاد اما در کل دریا راضی نیست. میگه کلاسم رو پایین میارن. - توهم برای دفاع از مادرت هیچکاری نکردی! - چیکار می تونم بکنم؟ بالاخره این اموال برای اون هست و خرج خودم و حتی کمک خرج به مامان رو اون داره میده. همین ها رو هم که می تونم بیارم بخاطر دریاست. پرویی کنم یک لگد میزنه در... پرتم می کنه بیرون. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور پوزخند زدم و روم رو گرفتم. اما اون هم حق داشت. به کوچه که رسیدیم گفتم: - بهتر من رو با تو نبینند که اگه شکی هم به کارهای من کردن نتونند نشونی پیدا کنند. - باشه، تو پیاده شو. قبلش لباسها رو عوض کن. پیاده شدم و پشت در ماشین لباسها رو عوض کردم. بوی خوش عطر ازم بلند بود. - ای گندت بزنند! این رو چیکار کنم؟ - برو یکجا بوی دود بگیری. نوچی کشیدم و یاد پولم افتادم. - هو! پولم رو بده. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور دست توی جیبش کرد و گفت: - گندت بزنند! بعد پول رو کف دستم انداخت و آماده حرکت شد اما قبلش گفت: - راستی خیلی جیگر شده بودی! و چشمک زد. برو گمشو بابایی تحویلش دادم و اون به راه خود رفت من به راه خود. یکم گشت کردم و بالاخره یک تعداد عملی پیدا کردم که دور آتیش نشسته بودن. بینشون رفتم. من رو شناختن. - به سیاوش خان! - سیاوش خان رو چه به ما! و با خنده بین خودشون جا باز کردن. من رو می شناختن. گنده لات محل بودم. هفته ای یکبار دعوا و کتک کاری راه میانداختم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (ویرایش شده) - داداش بزنم برات؟ - نه داداش من فقط اومدم کنارتون بشینم هم صحبت بشیم. - داداش اومدی بوی خوشی اومد. نماز شب خوندی؟ همه خندیدن. یک ساعتی پیش اون ها نشستم و بعد درحالی که بوی گند و گوه کشیده بودم بلند شدم و خداحفظی کردم. گفتن: - دوباره بیار. - فکر نمی کردم انقدر باحال باشی! دستی براشون تکون دادم و راه افتادم. حالا با این بو چیکار کنم؟ ای بابا! به خونه که رسیدم دیدم برق روشنه. حق نداشت بیشتر از ساعت یازده خونه مادربزرگش باشه و باید برمیگشت خونه تا من بیام. این به این خاطر بود که نمی خواستم دنبالش برم و مامان متوجه بشه چه ساعتی میام. در خونه رو باز کردم و وارد شدم و برای اولین بار فکر کردم شاید اگه این خونه رو بفروشم و با پولش خونه توی شهرستان بگیرم و بقیه رو به کاری بزنم بهتر باشه. ویرایش شده 29 شهریور توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 29 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور (ویرایش شده) در رو باز کردم و وارد خونه شدم. میدونستم فرهاد میترسه تنها بخوابه. وارد هال که شدم دیدم از آشپزخونه بیرون اومد و به سمتم دوید. - بابا! بعد با هیجان سلام کرد. درحالی که ته دلم یکم خوشحال شده بودم که سرحاله با سردی جواب سلامش رو دادم و پرسیدم: - چه خبره؟ - عمو کلی غذا مختلف و خیلی خوشمزه آورده. بیا ببین. به سمت آشپزخونه رفتم و چند ثانیه متفکرانه به غذاهایی که امشب حسابی ازشون خورده بودم نگاه کردم. فرهاد با هیجان گفت: - میبینی چقدر مشتی هستند! بخوریم؟ - هوم، من سیرم، تو بخور. ویرایش شده 29 شهریور توسط آتناملازاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 158 ارسال شده در 30 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور فرهاد با لب و لوچهی آویزون برگشت سمت آشپزخونه و با ناراحتی زیر لب گفت: – هیچوقت باهام مهربون نبودی... با اینکه صداش خیلی آروم بود، اما شنیدم. اخمهام رو تو هم کشیدم و به سمتش رفتم و با صدایی که بلند بود گفتم: – چی گفتی تولهسگ؟ جرئتش رو داری یه بار دیگه بگو؟ با چشمهای اشکی برگشت سمتم و با عصبانیت داد زد: – گفتم هیچوقت باهم مهربون نبودی! ازت متنفرم! تو که من رو نمیخواستی، چرا آوردیم این دنیا؟ بازوش رو گرفتم و محکم فشار دادم: – تورو من آوردم این دنیا یا اون مامان بیشرفت؟ منم از تو بدم میاد، میدونی چرا؟ چون شکل مامان پستفطرتت هستی. اگه تو نبودی، من الان میتونستم هر کاری کنم. ولی تو توی دست و پایی. به خاطر تو مجبورم از همهچیز بگذرم. فرهاد بازوش رو از دستم کشید و با دو به سمت آشپزخونه رفت. هرچی غذا بود رو برداشت و پرت کرد سمت سطل آشغال و شروع کرد به داد زدن: – به درک که من رو نمیخوای! به درک که از من بدت میاد! منم نمیخوامت! منم این زندگی رو نمیخوام! هرچی دم دستش میاومد رو میزد زمین و پرت میکرد سمت دیوار و سطل آشغال. – ببند دهنت رو بچه نبندی میام برات صافش میکنم! همه در و همسایه رو خبردار کردی! با دیدن چاقوی میوهخوری که روی کابینت فلزی بود، فرهاد به سمتش رفت. ترس تو دلم چنگ زد و با استرس صداش زدم: – فرهاد! بابا! با خشم و صورتی که از اشک خیس شده بود، برگشت سمتم و داد زد: – به من نگو بابا! میخوام راحتت کنم! جفتمون رو راحت کنم! همین که دستش رو به سمت چاقو دراز کرد، دویدم و خودم رو بهش رسوندم و با کف دست محکم به ساعد دستش کوبیدم که مشتش باز شد و چاقو کف آشپزخونه افتاد. – چرا این کار رو میکنی؟ چرا نمیذاری جفتمون رو راحت کنم؟ تو که از من بدت میاد، من نباشم واست بهتره نه؟ دستهای لرزونم رو روی شونههاش گذاشتم و به صورت خیسش و رگ گردنش که از خشم متورم شده بود نگاه کردم. شونههاش رو به سمت خودم کشیدم و تو بغل گرفتمش و محکم فشارش دادم: – بچه دیونه! چیکار میکنی؟ میخوای خودت رو بکشی؟ وقتی فرهاد رو چاقو به دست دیدم، دلم بد لرزید. با خودم گفتم: «نکنه بلایی سر خودش بیاره؟» منِ احمق، هرچی غم و غصه داشتم سر این بچه خالی کردم. در اصل، باید بگم دیواری کوتاهتر از فرهاد پیدا نکرده بودم. بدون اینکه حرفی بزنه، تو بغلم گریه میکرد و اشک میریخت. از بغلم بیرون آوردمش و با انگشت شصتم اشکاش رو پاک کردم: – روانیبازی درآوردی! هرچی غذا عموت آورده بود رو زدی پخش و پلا کردی. الان هم دیگه شام نداریم. برو آماده شو، برم برات یه ساندویچی بگیرم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 158 ارسال شده در 30 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور با چشمای مظلوم و سرخش بهم نگاه کرد: – ساندویچ نمیخوام. – پس چی میخوای؟ از بغلم بیرون اومد و با خجالت برگشت بهم پشت کرد: – هیچی، ولش کن. با پام ظرف یکبار مصرف غذا رو کنار زدم و به سمت هال رفتم. سوئیچ موتورم رو از روی جا کلیدی برداشتم و گفتم: – اون موقعی که باید تو روی من خجالت میکشیدی، نکشیدی. شروع کردی نعره زدن. الان سر میندازی پایین واسه من؟ زود باش تا نظرم عوض نشده، آماده شو بیا پایین. از خونه بیرون زدم و به سمت موتورم که گوشه خیابون پارک بود و زنجیرش کرده بودم رفتم. رو زمین با زانو نشستم و زنجیر رو باز کردم و به فرهاد فکر کردم. تا ابد که نمیشه اینجوری باشیم. تو این دنیا که من و فرهاد جز هم کسی رو نداریم. یاسر هم الان کارش بهم گیر افتاده، اومده این سمت، کارش تموم بشه راهش رو میکشه و میره. باید یه فکری کنم. باید رابطم رو با فرهاد بهتر کنم. باید تا میتونم از یاسر پول بگیرم و جمع کنم، فرهاد آینده میخواد. تا کی میتونم با پول بلالی زندگی تو این شهر تورمی رو بگذرونم؟ بهترین راه همینه. باید سریع این بازی رو تموم کنم، خونه رو بفروشم، دست مامان و فرهاد رو بگیرم و برم شهرستان، یه خونه کوچیکتر بخرم، با بقیه پولشم یه کاری راه بندازم. با دستی که به شونم خورد، از ترس سه متر پریدم بالا. از فکر اومدم بیرون. دستم رو روی قلبم که تند تند خودش رو به قفسه سینم میکوبید گذاشتم و به فرهاد نگاه کردم: – چته توله... ادامه حرفم رو خوردم و چیزی نگفتم. به خودم قول داده بودم رابطم رو با فرهاد درست کنم. وقتی که چاقو به دست دیدمش، اون موقع فهمیدم چقدر دوستش دارم و نمیتونم نبودش رو تحمل کنم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Hananeh 158 ارسال شده در 30 شهریور اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور – ببین بریم دیگه، وایسادی من رو نگاه میکنی؟ پشت موتور نشست. همونجور که هندل میزدم، گفتم: – نگفتی حالا چی میخوری؟ یه کم من و من کرد: – راستش... آرش دیروز تو مدرسه یه چیزی آورد، خیلی خوشمزه بود. گازی به موتور دادم و حرکت کردم: – خب چی بود؟ حرف بزن دیگه، چقدر من و من میکنی؟ – گفت اسمش کباب ترکی هست. آدرس مغازهای هم که خریده بود بهم داد. آدرسش رو ازش گرفتم. ساندویچی، جای باکلاس شهر بود، حتماً پولش هم گرون میشد. خوب شد از یاسر قبل از اینکه بیام خونه پول گرفتم. جلوی ساندویچی که فرهاد آدرسش رو داده بود ایستادم و موتورم رو بین ماشینهای خارجی و شاسیبلند پارک کردم. دستی به لباس کهنم کشیدم و سعی کردم چروکش رو با دست باز کنم. – بابا اینجا چقدر قشنگه! به فرهاد که سرش رو آورده بود کنار گوشم و حرف زده بود نگاه کردم. بچه بیچارهی من، اگه میدونست امروز باباش کجا بوده، به اینجا نمیگفت «باکلاس». با سرش اشارهای به ساندویچی کردم: – برو تو دیگه. فرهاد سریعتر از من قدم برداشت و وارد شد. از پشت سر نگاهش کردم. قدش خیلی بلند شده بود، کمکم داشت چهارشونه هم میشد. مردی داشت میشد واسه خودش و من خبر نداشتم. خیلی بزرگ شده بود. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 30 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور (ویرایش شده) اون شب تا صبح از شدت فکر نتونستم بخوابم. فردا سراغ یاسر رفتم. قرار بود من ماشین اون دختره رو براش ببرم. دوست داشتم توی خونه باشه شاید بتونم صدف رو هم ببینیم اما زنگ خونه رو که زدم پایین اومد. توی ماشین چیزهایی که بین من و الماس گذشت رو تعریف کردم. به ویلا رسیدیم و ماشین الماس رو بهم نشون داد. سوتی کشیدم. - این چی هست؟ - النترا. - عجب چیزیه! این دختر منبع درآمدش کجاست؟ پوزخند زد و گفت: - شرکت باباش. ویرایش شده 30 شهریور توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 1 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر همون پس از سر شکم سیری داره ارد ناشتا میده و خارج خارج میکنه. هه... زندگی مستقل؟؟ این بشر پول باباش نباشه زندگیش بر هواست. خوشی زده زیر دلش. فاز مستقل شدن برداشته. یاسر با حرص نگاهم کرد و گفت : تو به این چیز ها کاری نداشته باش فقط قراره منصرفش کنی همین. باخنده نگاهش کردم و گفتم: لامصب خیلی سفته نمیشه جاش دل صدف رو ببرم؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: اون به درد عمه ات میخوره. به جای این مسخره بازی ها دل بده به کارت تا زودتر ردیفش کنی تا دختره رو بفرستی ور دل مامانش و خودت به نون و نوایی برسی. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر - بابا من تازه دو جلسه این دختر رو دیدم. به اعتراض گفت: - چطور توی دو جلسه مخ صدف رو تونستی بزنی، مخ اون دختره رو نتونستی بزنی! نگاهش کردم. - مخ صدف رو تونستم بزنم؟ انگار متوجه برق چشم هام شد. که اعتراض آمیز گفت: - خودت رو جمع کن. روی صدف برنامه ریزی نکن. آخه تو توانایی تشکیل زندگی داری؟ پوزخند زدم و گفتم: - شاید اومدم مثل تو آویزون یک زن شدم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 2 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر با پوزخند درحالی که صورتش سرخ از خشم شده بود گفت: - من حداقل سواد دارم، تو چی داری! - انقدر دارم که دختر پولدار جوون عاشق من شده اما تو یک پیرزن قبولت کرده. داد کشید: - ببند بابا! - خفه شو اوسکل! و جفتمون با خشم رومون رو گرفتیم. به ویلا که رسیدیم ماشین رو به من سپرد و گفت: - وای بحالت اگه بالا بکشیش. - خفه شو حیوون! فکر کردی من مثل تو هستم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 3 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مهر با حرص نگاهم کرد و گفت: من چی رو بالا کشیدم که خودم خبر ندارم هان؟ منم با خونسردی تمام پوزخندی بهش زدم و گفتم: تو کفتاری هستی که دومی نداره. هه.. باز حداقل روباه شریف تره خودش یه زحمتی میکشه اما توی کفتار داری نقشه میکشی تا نتیجه ی زحمات شوهر خدابیامرز دریا رو بالا بکشی. فکر میکنی نفهمیدم این نقشه ها رو تو انداختی تو ذهنش تا از شر یه دونه از ارث خور هاش خلاص بشی؟ میگم جان مامان بیا بیخیال این نقشه بشیم. یه حسی بهم میگی تهش خیلی بده ها. با حرص پوزخندی و گفت: اولا : حست غلط کرد با تو که با جیب خالی داری فاز خیر خواهی و روشن فکری بر میداری برای من. دوما: بار آخرت باشه جون مامانمون رو قسم میخوری اتفاقا به خاطر همون مامان هست که بعد از یه عمر سختی بتونه تو رفاه و آرامش و با بهترین امکانات زندگی کنه. الان هم به جای این که راجع به گونه ی من که خودت هم از همون دسته ای زر زر کنی دهنت رو ببند و فقط کاری که بهت گفتم درست انجام بده. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 4 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مهر اخم هام درهم رفت. یقه لباسش رو گرفتم و جلو کشیدمش. - زیادی داری گوه خوری می کنی ها! کارم به جایی رسیده تو بچه قرتی برای من اولا دومم می کنی! دندون هات رو توی دهنت خورد می کنم. مشتم رو بالا بردم. گفت: - سیاوش به خدا دستت به من بخوره قید همه چیز رو میزنم میرم ازت شکایت می کنم. یقه ش رو به عقب هل دادم. - نکبت ترسو! یقه لباسش رو درست کرد و چشم غره ای به من رفت و سمت ماشین خودش رفت و غیب شد. من هم سوار ماشین این دختره شدم. ای بابا چقدر صندلی جلو هست. صندلی رو عقب کشیدم و حرکت کردم. به جلوی خونه ش که رسیدم با گوشی و شماره ای که یاسر بهم داده بود بهش زنگ زدم. شماره من رو نداشت. - بله، بفرمایید! 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 4 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مهر (ویرایش شده) - سلام! یکم مکث کرد و به طوری که انگار براش آشنا میام گفت: - سلام، شما؟ - سیاوشم. یکم لحنش بهتر شد: - ا سلام سیاوش خان خوب هستید؟ هه، از وقتی شنید خارج می تونم ببرمش خوش صحبت شده! - ممنون خانم! شما خوب هستید؟ من پایینم، ماشینتون رو آوردم. - ا، دستتون درد نکنه! باشه، الان میام. - باشه، منتظرتونم. یکم بعد پایین اومد. یک تیشرت و شلوار تنش بود و شال رو ساده روی سرش انداخته بود. ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم. به سمتم اومد و نرسیده سرخوش گفت: - سلام! ویرایش شده 4 مهر توسط آتناملازاده 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 5 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مهر جواب سلامش رو دادم و سویچ رو به سمتش گرفتم. - برای شما! گرفت و در حالی که مستقیم توی چشمهام زل زده بود با همون لبخند گفت: - ممنون! و درحالی که طره ای از موهاش رو از جلوی چشمش کنار میزد گفت: - شمارتون همین بود دیگه؟ طبیعتا میدونست که همون شمارهای که بهش زنگ زدم شمارهم هست اما این سوال رو پرسید که بگه یعنی قرار باهات در ارتباط باشم. نیشخندی زدم و بدون جواب دادن گفتم: - خداحافظ! و به سمتی شروع به حرکت کردم. گفت: - کجا؟ - خونه مادرتون میرم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 5 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مهر - ماشین دارید؟ - اسنپ میگیرم. - باشه خوب میرسونمتون. چه خوب! این جز نقشه نبود اما برامون خوب بود. - نه بابا نیازی نیست زحمت بکشید. - زحمتی نیست! یک سر هم به مامان میزنم و برای مهمونی دیروز ازشون تشکر میکنم. - اگه اینطور هست باشه. صندلی کنار راننده نشستم. تا اونجا سعی داشت هر چرت و پرتی رو بگه و بخنده. من هم سعی می کردم همراهیش کنم اما توی ذهنم میگفتم: این چقدر شر میگه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر (ویرایش شده) به در خونه که رسیدیم ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و به سمت آسانسور رفتیم و سوار شدیم. یکم معذب بودم با یک خانم توی آسانسور بودم. توی طبقه که نگه داشت پیاده شدیم و زنگ زدم. یاسر در رو باز کرد و با دیدن الماس هل شد. - ا الماس توهم هستی! - واه، مگه چیه؟ - هیچی هیچی خوش آمدی! و دستش رو به سمتش دراز کرد. الماس سرد دست داد و گفت: - نیاز به خوش آمد گویی تو برای اومدن به خونه م ندارم. و از کنارش گذشت. یاسر که حسابی کنف شده بود لبهاش رو روی هم فشار داد و بیتوجه به من داخل خونه رفت. بیشعور! من بی توجه به اون سرحال داخل رفتم. اون روز حال خوبی داشتم. بعضــی روزها قـــرار نیسـت دنیــا عــوض شــود؛ ڪافــی ســت نــگاه مـا بہ دنیــا ڪمی مــهربانتــر شـود. ویرایش شده 6 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر (ویرایش شده) وارد که شدم همه در حال ماچ و روبوسی با الماس بودن. دریا من رو که دید مثل هربار جلوی الماس تحویلم گرفت. همینطور که جوابش رو میدادم از بالای شونه ش به صدف نگاه میکردم. که با چشمهای براق نگاهم می کرد. نگاهم رو که دید سر تکون داد. من هم جوابش رو با سر تکون دادن دادم و بهش لبخند زدم. این حس رو دوست داشتم. اگه اون زن احمقم خونه مامان و خونه خانواده خودش رو بالا نمی کشید و با پولش قاچاقی مهاجرت نمیکرد من هیچوقت به کسی جز اون فکر نمیکردم و همه دنیام بود. همه نشستیم و الماس داشت از مهمونی دیروز تشکر می کرد و صدف هم زیر چشمی به من نگاه می کرد و یاسر در حالی که پاش رو عصبی تکون می داد به صدف چشم غره می رفت. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم تا آب بخورم. کدبانوشون اونجا بود. داشت ظرفها رو آماده می کرد. سلام کردم. جوابم رو داد و گفت: - خوب صدف رو عاشق خودتون کردید ها! ویرایش شده 6 مهر توسط آتناملازاده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 6 مهر سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 مهر با تعجب نگاهش کردم. - چی؟ - آره، از دیروز حرف تو رو توی خانواده داره. - چطور ممکنه؟ اون می دونه من کی هستم و چه زندگی دارم. با خونسردی گفت: - خوب... صدف توی انتخاب همسر زیاد با سلیقه نیست. ازدواج اولش هم همینطور شد. با تعجب نگاهش کردم. الان من رو کوبوند؟! نباید می گفت نه بابا تو خوب هستی بجاش... بجاش... نمی دونم لابد یک چیزی دارم دیگه. برگشت و نگاهم کرد. نگاه بهت زده م رو که دید یکم با لب هاش ور رفت تا نخنده. بعد یکدفعه هر دو باهم زیر خنده زدیم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 7 مهر اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مهر یاسر از صدای خنده امون به آشپزخونه اومد و روبه خانومه گفت : مریم خانوم برین میز رو بچینید. وقتی خانومه رفت با تعجب گفتم: این چه طرز رفتاره زن بیچاره گرخید. با حرص نگاهم کرد و گفت: تو یکی حرف نزن که خیلی از دستت عصبیم. اول صدف حالا هم مریم خانوم اگه ولت کنم حتما هدف بعدیت دریا میشه. ببینم تو اصلا یادته برای چه نقشه ای اومدی تو این بازی؟! با لبخند حرص دربیاری نگاهش کردم و گفتم: اولا : چرا شایعه میسازی از صدف فقط یکم خوشم اومده.این خانوم محترم هم اصلا نمیشناسم فقط یکم راجع به صدف بامزه حرف زد منم خندیدم. دوما: اون عجوزه رو به من نسبت نده که کهیر میزنم. مال بد بیخ ریش صاحبش هست همیشه. سوما : حرص نخور خودم میدونم دارم چیکار میکنم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری