رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

به نزدیکش که رسیدم متوجه من شد و به سمتم چرخید. یک پیراهن بلند که یقه‌ش دور گردنش می‌چرخید به رنگ مشکی پوشیده بود. پشت پیراهن تا کمر حریر بود و دامن بلند و ماکسی داشت و جنس پارچه پیراهن ساده بود. النگوهای طلا انداخته بود و گردنبد ظریفی به گردن داشت. نگاهش به من منتظر بود. انگار می‌خواست من هم تمجیدش کنم ولی من درحالی که بی‌تفاوت نگاهی به سر و پاش می‌انداختم گفتم: 

- مادرتون منتظرتون هستن. اگه حرف زدن تموم شد تشریف بیارید. 

رنگش سرخ شد اما گفت: 

- البته، البته! 

چنان حرصش گرفته بود که وقتی می‌خواست حرکت کنه دامنش زیر پاش گیر کرد و نزدیک بود بیفته. بازوش رو گرفتم. دست زدن به بازوی بی‌پوشش مثل صاعقه خودم رو هم لرزوند. نگاهم کرد. چشم‌های مشکیش با اون مژه‌های ریمل زده حس عجیبی بهم داد. بازوش رو آروم رها کردم و اون هم صاف ایستاد و خواست حرکت کنه که کف دستم رو به سمتش گرفتم. نگاهم کرد. گفتم: 

- دستم رو بگیر، پاشنه کفشت خیلی بلنده. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 146
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

خانواده مادریش سعی کردن آرومم کنند اما من آروم بشو نبودم. داد کشیدم: - با توام! اون هم در حالی که پشت بقیه پنهان شده بود داد کشید: - چون کفش نداشتم. در حالی که انگار بغض داشت در مقابل سکوت

با خشم داد زدم:  - عموش که داداش حروم زاده ی منه خوند کجا رو گرفت؟ هان؟ یه عمر مثل سگ جون کندم خرج درس خوندنش رو دادم، اونجوری سنگ رو یخم کرد.  مادرم طبق معمول حرف از عزیز دردونه اش که شد اش

خلاصه باشه برای آخر چون سیر رمان به قلم همه ست معلوم نیست چی میشه  من یک شروعی میزنم شما ادامه بده

زیر لب خیلی آروم و باحرص گفت :

هه .. جنتلمن.

فکر کرد نشنیدم اما چون نزدیکش بودم شنیدم. با یه لبخند یه وری نگاهش کردم و گفتم:

چیزی فرمودید؟

اونم درحالی که از حرص دندوناش رو روی هم فشار می داد گفت:

خیر. حتما اشتباه شنیدید. پیشنهاد میکنم پیش یه دکتر خوب برین برای گوش هاتون. ممکنه خطر ناک باشه.

من هم با همون لبخند حرص در آر نگاهش کردم و گفتم:

 خیلی ممنونم از نگرانیتون بانو.  هرچند ،فکر نکنم گوش های من مشکل جدی داشته باشه.  من هم خیلی نگران چشمای شما هستم. حتما به یک چشم پزشک خوب مراجعه کنید‌ ممکنه دفعه ی بعدی انقدر خوش شانس نباشید و به جای یک جنتلمن به ماشینی چیزی برخورد کنید.

  • لایک 1
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یعنی تو دلش داشت دستور قتلم رو صادر میکرد اما ظاهر خودش رو حفظ کرد. لبخندی زد و با لحن خونسردی گفت: 

بهتره به جای  این بحث های بیهوده و بچگانه بریم تا مهمونی تموم نشده بهش برسیم. اصلا حوصله ی شنیدن غر غر های مامانم و اون یاسر خان رو ندارم.

البته یاسر خان رو با تمسخر و کنایه آمیز ادا کرد اما من هم مثل خودش به روی خودم نیاوردم . اما این بار با جدیت نگاهش کردم و گفتم:

استثناا این دفعه رو باهاتون موافقم . بعد هم بیخیال جنتلمن من بازی شدم  و خودم جلوتر از اون به راه افتادم. یعنی قیافه ی مات و مبهوتش  که یه دقیقه سر جاش خشک شده بود خیلی چسبید و به سختی  جلوی خودم رو گرفتم که نخندم و این به قول یاسر پرستیژ خودم رو حفظ کنم.  نه کم کم داره خوشم میاد از این بازی . کل کل با این دختره داره برام سرگرم کننده میشه. منو برای مدتی از فکر کردن به زندگی پر فراز و نشیبم دور می کنه.

 

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

یاسر گفت مشکلی پیش نمیاد. گفت که این دختر خودش زبون تلخی داره و از ادم های تلخ خوشش میاد. به یاسر و دریا رسیدیم. دریا رو به دختره با مهربونی گفت: 

- بیا عزیزم، بیا یکم بشین صدف اومد باهم برین وسط. 

الماس با غرور کنار مادرش نشست و پشت چشم نازکی به من کرد و مشغول تماشا شد. من هم مشغول تماشا شدم. چقدر همه چیز اینجا عجیب و جدید بود. زن و مردها خیلی آروم می رقصیدن، آب شنگولی می خوردن یا کارت بازی می کردن. اخه وسط جشن کارت بازی؟ دم گوش یاسر گفتم: 

- من آب شنگولی می خوام. 

دم گوشم با حرص گفت: 

- نخوری ها. تو جنبه نداری آبروریزی راه می ندازی. 

- اه! 

و با حرص دوباره به جمعیت و لباس های عجیب و غریبشون نگاه کردم که دریا گفت: 

- اهان، صدف اومد. 

به اون سمت نگاه کردم. اینبار خشکم زد. صدف بود با یک لباس پولک درشت کرم و دامن تا زیر زانو به رنگ قهوه ای که موهاش رو ساده پشت سرش انداخته بود و داشت با خنده به سمت ما می اومد. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. چهره شاد و یک رنگ این دختر رو دوست داشتم اما نمی‌دونستم چقدر از این چهره واقعی هست. یاد زن خودم افتادم. 

اون هم همینطوری بود و کی فکر می کرد که پشت اون چهره چی باشه! هومن یک ساله بود که خانواده ش اصرار می کردن که سهم ارثشون رو تقسیم کنه. پدرش قبل از مرگ برای اینکه ارث از خانواده بیرون نره خونه رو به اسم دختر مورد اطمینانش کرد. اون خیلی ساده قول داد وقتی خواهر هفده ساله ش به سن قانونی برسه تا قیم نخواد اینکار رو می کنه. 

- سلام! 

به خودم اومدم و به صدف دست دادم. دریا بلند شد و دست صدف رو گرفت. 

- بریم برقصیم. 

و نذاشت من نگاه صدف رو به خودم ببینم. وقتی اون ها می رقصیدن دیگه طاقت نیاوردم و بلند شدم و به سمت میز سلف رفتم و به صدا زدن‌های یاسر هم اهمیتی ندادم. یک جام برداشتم. یک خانم اومد کنارم و گفت: 

- یکی به من هم می دید؟ 

درحالی که فکر می کردم چرا خودش بر نمی داره یک جام برداشتم و بدون نگاه کردنش بهش دادم. تکیه ش رو به میز داد و گفت: 

- شما رو تا حالا ندیده بودم. 

بدون نگاه کردنش گفتم: 

- برادر یاسرم. 

- اوه، بله. خیلی خوشتیپ‌تر از اونی! 

برگشتم و سرد نگاهش کردم. چه تیپی زده بود. 

- ممنون! 

درحالی که دستش رو آروم روی بازوم می کشید گفت: 

- چقدر سرد! حیف این آقا نیست انقدر جدی باشه؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

ابرویی بالا انداختم و پوزخند زدم و راه افتادم رفتم. از اینطور دخترها توی محله ماهم بود. با حرص داشتم دور میشدم یکدفعه به یک نفر برخورد کردم. با تعجب نگاهش کردم. 

- صدف! 

خنده ش گرفت. 

- وای ببخشید! 

و به آب شنگولی که روی زمین ریخته بود نگاه کرد. من هم با حسرت نگاهی به اون ها کردم و گفتم: 

- اشکال نداره! با من کاری داشتی؟

- آره، دیدم اون دختره مزاحمت شده گفتم شاید به کمک نیاز داشته باشی. 

نیشخند زدم و به سر و پاش نگاه کردم. خودش هم خنده ش گرفت. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- نگاه نکن کوچولوام، ده نفر رو حریفم! 

- آره، حتما. 

خندید. 

- باور نمی‌کنی؟ 

ابرو بالا انداختم. 

- نوچ! 

- بهت ثابت می کنم. 

- منتظر می مونم. 

همون موقع آهنگی رو که با یاسر بارها رقصش رو تمرین کرده بودیم و مسخره بازی در آورده بودیم پخش شد. پوفی کشیدم. 

- باید برم سراغ دختر خواهرت. 

- اوه، باید بگم اون توی رقص خیلی حوصله سر بره. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شیطون ابرویی بالا انداختم. 

- تو چی؟ 

- من چی؟ 

سرم و نزدیک گوشش بردم، پچ زدم: 

- تو رقص چطوری؟ 

نیشخندی گوشه لبش شکل گرفت، گفت: 

- بیا تا نشونت بدم. 

پس این بچه پولدارا از این کارا می کنن که به جای نخ طناب میدن به دخترای مردم! 

همراه صدف وسط پیست رفتیم و آروم شروع کردیم به رقصیدن. حرکات آروم و لوندش من و یاد گذشته مینداخت. عین خودش بود. لوندیاش، اخلاقش، آروم بودنش، همه چیش! چرا هی داشتم این دو نفر و باهم مقایسه می کردم برای خودمم جای سوال داشت اما خب... 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الان که همینطوری ادامش میدیم داستانو این سیاوش بدبخت اخر عاشق کی میشه🤦🏻‍♀️😂

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

وسط رقص بودم که یاسر اومد دستم رو گرفت و با لبخند رو به آرام گفت: 

- ببخشید آرام جان با اجازه من داداشم رو می برم. 

من رو به سمت کنار پیست رقص کشوند و با حرص اما چهره حفظ شده گفت: 

- معلوم هست چیکار می کنی؟ 

- چیکار می‌کنم؟ 

- تو رو آوردیم دل الماس رو ببری یا صدف رو! 

برای دفاع از خودم گفتم: 

- ما فقط داشتیم می‌رقصیدیم. اینجا کلی دختر و پسر هستن که با افراد مختلف دارن می‌رقصن. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۵/۳/۲۶ در 15:51، زهره تقیزاده گفته است:

الان که همینطوری ادامش میدیم داستانو این سیاوش بدبخت اخر عاشق کی میشه🤦🏻‍♀️😂

من یه ایده ای دارم به نظرم دختره نقشه ی مادرش رو بفهمه بعد بیاد با سیاوش حرف بزنه و بگه بیا طرف من و تو زمین من بازی کن هم می تونی از من پول بگیری هم از مامانم اما اگر جوابت منفی باشه هیچی گیرت نمیاد چون میرم قضیه رو میذارم کف دست مامانم و میفهمه نقشه اش شکست خورده ک اون وقت تف هم کف دستت نمیذاره . سیاوش به نظرم بهتره بر خلاف کلیشه ها عاشق این دختر نشه و بعد از این ماجرا که زندگیش رو ساخت با حالا این بین با یه شخصیتی خلاف همسر سابقش برخورد کنه و کم کم عاشقش بشه به خاطر همون هم بخواد زود تموم کنه ماجرا رو

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
در ۱۴۰۵/۳/۲۸ در 11:19، دنیای کوچک من گفته است:

من یه ایده ای دارم به نظرم دختره نقشه ی مادرش رو بفهمه بعد بیاد با سیاوش حرف بزنه و بگه بیا طرف من و تو زمین من بازی کن هم می تونی از من پول بگیری هم از مامانم اما اگر جوابت منفی باشه هیچی گیرت نمیاد چون میرم قضیه رو میذارم کف دست مامانم و میفهمه نقشه اش شکست خورده ک اون وقت تف هم کف دستت نمیذاره . سیاوش به نظرم بهتره بر خلاف کلیشه ها عاشق این دختر نشه و بعد از این ماجرا که زندگیش رو ساخت با حالا این بین با یه شخصیتی خلاف همسر سابقش برخورد کنه و کم کم عاشقش بشه به خاطر همون هم بخواد زود تموم کنه ماجرا رو

بنظر من هم بهتر یک همچین چیزی بشه. مثلا سیاوش خودش فکر کنه حق این دختر هست که دنبال ارزوش بره و ماجرا رو بهش بگه. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
در ۱۴۰۵/۳/۲۷ در 21:06، آتناملازاده گفته است:

وسط رقص بودم که یاسر اومد دستم رو گرفت و با لبخند رو به آرام گفت: 

- ببخشید آرام جان با اجازه من داداشم رو می برم. 

من رو به سمت کنار پیست رقص کشوند و با حرص اما چهره حفظ شده گفت: 

- معلوم هست چیکار می کنی؟ 

- چیکار می‌کنم؟ 

- تو رو آوردیم دل الماس رو ببری یا صدف رو! 

برای دفاع از خودم گفتم: 

- ما فقط داشتیم می‌رقصیدیم. اینجا کلی دختر و پسر هستن که با افراد مختلف دارن می‌رقصن. 

- تو می‌خوای حواس الماس رو سمت خودت بیاری. اون خیلی سنگینه. تو باید طوری نشون بدی انگار حواست فقط به اون هست. بعدش کی گفته رقصت قشنگه؟ 

- من توی عروسی ها از همه بهتر می‌رقصیدم. 

- اون رقص ها بدرد اینجا نمی خورن. 

بعد من رو روی یک صندلی نشوند و گفت: 

- اینجا بشین. هیچی نخور، هیچ‌کار نکن، با هیچکی حرف نزن تا اون آهنگ کوفتی رو بذارن. 

و بعد رفت. با حرص نگاهش کردم. حیف که اینجا جاش نبود وگرنه می‌دونستم باهاش چیکار کنم. باشه بعدا حالش رو می گیرم. نگاهی به سن کردم. بابا من حوصله م سر میره. مهمونی به همینش خوبه که بری وسط و دیگه کنار نیای. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

24 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است:

بنظر من هم بهتر یک همچین چیزی بشه. مثلا سیاوش خودش فکر کنه حق این دختر هست که دنبال ارزوش بره و ماجرا رو بهش بگه. 

عاشق صدف بشه؟ اونم مثل سیاوش یه بچه داره که اینجوری مثلا بهتر میتونن همدیگه رو درک کنن و باهم به الماس کمک کنن

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بالاخره اون آهنگ کذایی که انقدر براش تمرین کرده بودیم رو گذاشتن. حالا که وقتش رسیده بود یکم استرس داشتم. نگاه یاسر و دریا به من بود. آب دهنم رو قورت دادم و بلند شدم و به سمت الماس رفتم. داشت توی آینه جیبیش آرایشش رو تجدید می‌کرد. مقابلش که رسیدم سرش رو با ذوق بالا آورد. انگار خیلی دنبال همراه بود اما من رو که دید ذوقش پرید و تعجب کرد. دستم رو سمتش گرفتم. 

- افتخار می‌دید! 

گیج شده بود. انگار فکر نمی‌کرد من بهش پیشنهاد بدم. نگاه معذبی انداخت. و با اکره انگار چاره‌ای نداشت دستش رو توی دستم گذاشت. 

- البته! 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

دستش رو توی دستم گذاشت و با تردید همراهم به وسط سالن اومد. برق ها رو خاموش کردن و نور کمی بود. انقدر این رقص رو تمرین کرده بودم که بدون همراهی طرف مقابله م هم می تونستم انجامش بدم. با شروع اهنگ من هم از حفظ درحالی که توی چشم هاش زل زده بودم حرکت های رقص رو می رفتم و هر لحظه می دیدم که چشم هاش گشادتر میشه و دهنش از تعجب باز می مونه

سعی داشتم طوری نشون بدم که انگار همه حواسم به اون هست اما در اصل همه حواسم به حرکت ها بود و در حال شمارش بودم که چیزی رو جا نذارم. کم کم متوجه شدم پیست هی خالی و خالی تر میشه. یاسر قبلا بهم گفته بود که این رقص انقدر حرفه هست که احتمالا افراد توی پیست کنار میرن و محو رقص شما میشن. قسمت آخر رقص دستم رو دو طرف کمر الماس گذاشتم و به بالا بردمش و در حالی که صدای جیغش از هیجان بلند شده بود چرخوندمش. 

  • لایک 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

وقتی روی زمین گذاشتمش برق ها روشن شد. صورتش خیس عرق شده بود و بی توجه به غرورش داشت هیجان زده شده بود و با چشم های براق نگاهم می کرد. 

- عالی بود! 

نیشخند زدم و دوباره کف دستم رو به سمتش گرفتم. دستش رو کف دستم گذاشت و باهم به سمت کنار سن رفتیم. همه برامون دست زدن. الماس خیلی خوشحال بود. فهمیدم که زیادی اهل پز دادن و توی چشم بودن و اینکار انگار برای اون ساخته شده بود. به کنار مادرش که رسیدیم دستش رو ول کردم و چشمم به صدف افتاد که عقب ایستاده بود و من رو نگاه می کرد. این نگاه زن ها رو می شناختم. اون داشت حسادت می کرد. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

یعنی دوستم داره! نگاهم رو گرفتم. آره اون از من خوشش اومده. از من حتی با اینکه می‌دونه نه پولدار و تحصیل کردم و نه آدم حسابی! به خودم که اومدم اون رو دیدم که داشت به سمت آشپزخونه ویلای همسر یاسر می‌رفت. یکجور که جلب توجه نشه به اون سمت رفتم. وارد آشپزخونه شدم اما اون نبود و فقط خدمتکارشون اونجا بود که داشت لوازم پذیرایی رو آماده می‌کرد. 

- ا، آقا سیاوش! 

- خسته نباشید! 

دستی روی موهاش کشید و عقبش داد. 

- ممنون! 

- ببخشید، صدف خانم اینجا نبود؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- صدف؟ آره رفت توی اتاق های پشت آشپزخونه. فکر کنم رفت به بچه ش سر بزنه. 

رنگم پرید. 

- صدف... ازدواج کرده؟! 

- قبلا ازدواج کرده بود. همسرش ترکش کرد. 

- که اینطور! کارش دارم، برای نقشه‌مون. اتاق ها کجاست؟ 

با دست به پشت آشپزخونه اشاره کرد. وارد راهرو شدم. چندتا اتاق اونجا بود. از صدایی که از اتاق ها می اومد فهمیده اونجا نیست. به اتاق سوم که رسیدم دیدم در نیمه بازه. نگاه کردم. روی تخت نشسته بود و یک بچه هم روی دستش بود. همونجا ایستادم. نمی‌دونم چرا اونجا بودم و چیکار می خواستم بکنم. انگار خودش متوجه شد کسی داره نگاهش می‌کنه. به سمت من برگشت. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۵/۳/۲۹ در 18:32، آتناملازاده گفته است:

بنظر من هم بهتر یک همچین چیزی بشه. مثلا سیاوش خودش فکر کنه حق این دختر هست که دنبال ارزوش بره و ماجرا رو بهش بگه. 

این جوری فرضیه ی عشق  و عاشقی مطرح میشه براشون 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۵/۳/۲۹ در 18:58، زهره تقیزاده گفته است:

عاشق صدف بشه؟ اونم مثل سیاوش یه بچه داره که اینجوری مثلا بهتر میتونن همدیگه رو درک کنن و باهم به الماس کمک کنن

آره این عالیه یه زمینه هایی هم از قبل چیده شده براش

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است:

- صدف؟ آره رفت توی اتاق های پشت آشپزخونه. فکر کنم رفت به بچه ش سر بزنه. 

رنگم پرید. 

- صدف... ازدواج کرده؟! 

- قبلا ازدواج کرده بود. همسرش ترکش کرد. 

- که اینطور! کارش دارم، برای نقشه‌مون. اتاق ها کجاست؟ 

با دست به پشت آشپزخونه اشاره کرد. وارد راهرو شدم. چندتا اتاق اونجا بود. از صدایی که از اتاق ها می اومد فهمیده اونجا نیست. به اتاق سوم که رسیدم دیدم در نیمه بازه. نگاه کردم. روی تخت نشسته بود و یک بچه هم روی دستش بود. همونجا ایستادم. نمی‌دونم چرا اونجا بودم و چیکار می خواستم بکنم. انگار خودش متوجه شد کسی داره نگاهش می‌کنه. به سمت من برگشت. 

نگاهم کرد و  با تعجب گفت:

تو اینجا چیکار میکنی ؟ مگه الان نباید پیش الماس خانومت باشی؟ 

با فکر به این حدسم درسته و داره حسادت میکنه لبخندی زدم و گفتم:

مثل اینکه این جا یه خانوم کوچولویی حسودیش شده.

با حرص نگاهم کرد و گفت:

من و حسادت؟!

اصلا به من ربطی نداره که حسودیم بشه  دو تا آدم عاقل و بالغ هستید می تونید برای خودتون تصمیم بگیرید.

در ضمن خیلی وقته که من دیگه خانوم کوچولو نیست و حتی وقتی هم برای حسودی و این چرندیات ندارم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- پس حسودیت شده! 

- کجای حرف من همچین معنی داشت؟ 

- چون اگه واقعا حسودید نشده بود می‌تونستی مستقیم بگی مگه بین من و شما چه صنمی هست که بخوام حسادت کنم نه اینکه توضیحاتی بگی که حتما خودت توی ذهنت مرورش کردی. 

رنگش پرید. بچه رو یکم تکون تکون داد و بعد بلند شد و بچه به بغل به سمت در رفت. 

- خدا شفات بده! 

دستم رو توی چهارچوب در گذاشتم که نتونه بیرون بره. با اخم نگاهم کرد. 

- معلوم هست چته؟! 

درحالی که نگاهم به اون بود دستی روی سر بچه ش کشیدم. 

- بچه قشنگی هست! 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

و بعد برگشتم و بیرون رفتم. وقتی من رسیدم چراغ ها خاموش بود و همه وسط با رقص نور داشتن می‌رقصیدن. غربتی ها! حالا که ناصر نمی دید آب شنگولی رو برداشتم و یک کنار نشستم و همینطور که به جمعی که چیزی ازش نمی دیدم نگاه می کردم به صدف فکر کردم و بعد ذهنم سمت زنم رفت. برای یک وام کلون که می گفت می تونه بگیره من عاشق و مادر ساده دلم رو گول زد که خونه رو یک مدت بنامش کنیم و اون هم نصف وام رو به مادرم میده.

انقدر خوب و مهربون بود که جز یاسر که خودش رو به در و دیوار زد که اینکار رو نکنیم کسی بهش شک نکرد. یاسر هم اون موقع اول جوونیش بود و زیاد آدم حسابش نکردیم. اما باز هم زنم وقتی دید یاسر انقدر کلافه‌ست برای اینکه ما شک نکنیم همه طلاهاش که ذخیره خودش و مادرش بود رو امانت پیش ما گذاشت. ای امان از آدم مرموز و دورو. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

وقت شام رسید. درحالی که سرم از اون همه سر و صدا دو دو میزد سمت میز سلف سرویس رفتم. یاسر قبلا بهم گفته بود که دریا همیشه کم غذا بر می‌داره. طبق نقشه درحالی که حسابی خسته بودم یک بشقاب پر از همه چیز کردم و دنبالش رفتم. یک صندلی پیدا کرد و نشست. می خواست مشغول خوردن محتویات بشقابش بشه که بشقاب رو ازش گرفتم و بشقاب خودم رو روی پاش گذاشتم.

سرش رو متعجب بالا آورد و نگاهم کرد من اما نگاهش نکردم و به سمت میز سلف سرویس رفتم تا یکم خوراکی برای خودم هم بردارم. این که هیچی بر نداشته. یک دل سیر خوردم. خیلی وقت بود انقدر غذا نخورده بودم. بعد خودم رو به یاسر رسوندم و دم گوشش گفتم: 

- تو خیلی اکبیری هستی. همچنین وضعی داری بعد مادرمون داره توی اون شرایط زندگی می کنه! 

چپ چپ نگاهم کرد. 

- فکر می کنی اون گوشت و روغن و برنجی که هر ماه خونه مامان هست رو کی بهش میده! 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

ا پس این میآورد. نامرد برای من نمی فرستاد. البته اگه می فرستاد همون جلوی در پس می فرستادم. من حتی یک مدت مدید اصلا نمی ذاشتم که فرهاد خونه مامان چیزی بخوره و برای غذا حتما باید به خونه بر می گشت اما انقدر خواهر زنم سر اینکار غر زد که دیگه مجبور شدم کوتاه بیام. از دور چشمم به صدف افتاد. داشت من رو نگاه می‌کرد اما وقتی دید دارم نگاهش می کنم روش رو گرفت. نیشخند زدم و مشغول خوردن غذاهای خوشمزه ای که برداشته بودم شدم. 

مثل رویا می موند. انقدر غذا به حد کافی مقابلم بود. انقدر خوردم که دیگه نا نداشتم. کم کم مهمون‌ها داشتن می‌رفتن. من هم کنار یاسر ایستادم برای خداحافظی. همه رفتن و فقط خودمون موندیم. که دیدم الماس لباس عوض کرده و پایین اومده. 

- مامان من دیگه برم. 

- ا، کجا؟! امشب رو بمون. 

- نه دیگه برم. 

یاسر گفت: 

- هرطور راحتی! سیاوش جان شما الماس خانم رو می‌رسونی؟ 

الماس اخم کرد و گفت: 

- خودم میرم. 

مامانش سریع به نقشه کمک کرد و گفت: 

- واه با اینهمه آرایش خودت می‌خوای بری؟ نه نمیشه. 

صدف گفت: 

- آره دریا جون، دیروقت هم هست و خطرناکه. تازه هدیه‌هات هم باید ببری. دویست و شیش تو انقدر جا نداره. 

- خوب ماشین رو چیکار کنم؟ 

- بذار اینجا فردا بیا ببر. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...