رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

 

- باید شکل دیگه‌ای خودت رو نشون بدی.
- یعنی چی؟
- باید نشون بدی یک بچه پولداری.
ابرویی بالا انداختم.
- اوو! پس ماجرا اینطوره!
خندیدم.
- یعنی می‌خوان خرج من کنید تا پولدار بنظر برسم و مخ اون دختر رو بزنم؟
- بله متاسفانه!
- ولی حالا چرا من؟
یاسر چیزی گفت که با شناختی که از روحیه خودخواهش داشتم می‌دونستم چرت و پرته:
- می‌خوام یک سودی هم به تو که برادرمی برسه، بده؟
- گوه نخور!
انگار بهش برخورد. بدرک! یلاقوا! رو به زنش کرد.
- گفتم که این بدرد کار ما نمی‌خوره، این کجا و فرهنگ اینکار کجا؟ چطور آدم جذابی بکنیمش؟ بیا بیخیالش بشیم.
زنش معلوم نیست به چه دلیل اصرار داشت که من اینکار رو انجام بدم پس با چشم اشاره کرد آروم باش. بعد خودش رو به من گفت: 
- الان وقت این جر و بحث‌ها نیست. این ماجرا برای شما هم سود داره. پس لطفا دل به کار بدید.
- تو مرام ما نیست احساساتت مردم رو به بازی بگیریم.
- ببینید، این‌ها رو بیخیال، ما دوست داریم شما کمکمون باشید.
متوجه اصرارش نمیشدم. کلافه گفتم:
- آخه اینکار بی‌شرفی هست!
- به اون خانواده‌ای فکر کنید که دخترشون بره تنها میشن.
- بابا بدرک تنها میشن اون دختر حق داره برای زندگی خودش انتخاب کنه.
یاسر با تمسخر گفت:
- همین مونده بود تو یکی برای ما حرف‌های گنده گنده بزنی.
دیگه تاقت نیاوردم.
- دهنت رو گِل می‌گیرم ابوقراضه!

 

  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 146
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

خانواده مادریش سعی کردن آرومم کنند اما من آروم بشو نبودم. داد کشیدم: - با توام! اون هم در حالی که پشت بقیه پنهان شده بود داد کشید: - چون کفش نداشتم. در حالی که انگار بغض داشت در مقابل سکوت

با خشم داد زدم:  - عموش که داداش حروم زاده ی منه خوند کجا رو گرفت؟ هان؟ یه عمر مثل سگ جون کندم خرج درس خوندنش رو دادم، اونجوری سنگ رو یخم کرد.  مادرم طبق معمول حرف از عزیز دردونه اش که شد اش

خلاصه باشه برای آخر چون سیر رمان به قلم همه ست معلوم نیست چی میشه  من یک شروعی میزنم شما ادامه بده

به سمتش حجوم بردم، دست مشت شده م رو بردم بالا و تا خواستم بزنم رو صورتش صدای ظریفی مانعم شد. 

- بسه! 

صدف بود. هنوز تو کف این اسماشون هستم خدایی. دریا و صدف! هرچی جک و جونور تو اقیانوس آرام هست و جمع کردن تو خونه شون. 

- آقا سیاوش چرا لجبازی می کنی؟ یه نقشه بازی کن قال قضیه رو بکن دیگه. 

لحنش بهتر از اون دو تا بود و اگه یکم دبگه حرف می زد تحت تاثیر صدای ظریف و چشم های طوسیش خر می شدم. با لحن آروم تری گفتم: 

- من چطوری باور کنم برادری که جند ساله ازش خبری نیست یهو پیدا میشه، ازم می خواد یه ماری براش انجام بدم. اونم کاری که میگه برای من سود داره نه برای خودش. انتظار داری این چرت و پرت ها رو باور کنم؟! 

- نه من همچین قصدی ندارم. کار خودش هم گیرته ولی بعضی از حرفاش هم درسته پول این کار به دردت می خوره

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- تو قبل از اینکه هفت خط بشی هم آدم مورد اطمینانی نبودی چه برسه به الان

- حداقل مثل تو اوسکل نبودم که بخاطر یک دختر همه چیز رو ول کنم و از خونه فرار کنم. 

 

به سمتش خیز برداشتم. خودش فهمید چه غلطی کرده و از اونور مبل پرید و شروع به فرار کردن کرد. من بدو اون بدو من بدو اون بدو. زنش هم سعی داشت یکجوری آرومم کنه. آخر سر جیغ کشید:
- این طرز رفتار با یک مادر که دخترش می‌خواد ترکش کنه نیست!
با این حرف ایستادم. پس خودش مادر اون دختر بود! عجب مادر خودخواهی!
- دخترته پس!
بعد به یاسر اشاره کردم و با خنده گفتم:
- دختر توی یعنی! من میشم عموش!
یاسر چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت. زن گفت:
- کمکمون می‌کنی؟
روی مبل لم دادم و پا روی پا انداختم و یک خیار برداشتم و با پوست گازی بهش زدم.
- اگه صادقانه بگین چرا من آره کمکتون می‌کنم.
نگاهی بهم کردن که احساس کردم این معنی رو داره که بگین یا نه! آخر سر انگار به توافق سر گفتنش رسیدن. یاسر هم اومد و چسبیده به زنش نشست. از اول هم بچه ننه ترسویی بود.
- خو؟
- دخترم می‌خواد مادر پیرش رو ترک کنه و بره. من جز اون بچه‌ای ندارم. نمی‌خوام از دستش بدم.
بعد ادای گریه کردن در آورد. حوصله اینکارا رو نداشتم.
- خوب، بقیه‌ش؟
- من می‌خوام نگه‌ش دارم. به کمک احتیاج دارم. کمک شما!
مکث کردم. حال و هوای اون خیلی برام مهم نبود اما حالا که فهمیدم مادرش می‌خواد با خودم گفتم چرا من دایه مهربون‌تر از مادر بشم.
- ولی هنوز نگفتیت چرا من ها!
- گفتیم که به شما اطمینان داریم.
- درسته من مثل این داداشم درس نخوندم اما احمق هم نیستم. چرا... من؟
دو کلمه آخر رو شمرده گفتم تا حساب دستشون بیاد که روی سوالم جدی هستم. نگاهی بهم کردن و آخر یاسر گفت:
- دختر همسرم از من خیلی خوشش نمیاد. دوست داره من از زندگی مادرش برم.
- خوب خوبه که اون عقل داره.
چپ چپی نگاهم کرد. زنش گفت:
- اگه دختر من از شما که برادر یاسر هستید خوشش بیاد از یاسر هم خوشش میاد.

نگاهی به صدف کردم که انگار اون هم راضی به این خیانت به خواهرش بود. گفتم: 

 

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- د خوب اگه من ولش کنم برم که بیشتر از یاسر متنفر میشه.
- نه، قرار نیست شما با بی‌رحمی رهاش کنید.
گیج نگاهش کردم.
- انگار شما میرید خارج تا کار اقامت اون رو هم درست کنید. حتی همه مدارک رو ازش می‌گیرید.
- بعد می‌پیچونمش؟
- نه، نه! بعد انگار یک تصادف توی خارج برای شما پیش میاد که ماشین آتیش می‌گیره و همه مدارک هم نابود میشه. داداشم اونجاست و می‌تونه اسناد ساختگی اینکار رو درست کنه.
پوزخندی زدم.
- این نقشه از کدوم ذهن مریضی اومده؟
با خنده به یاسر نگاه کردم.
- اون زنت هم یکم عجیب می‌زد اما این دیگه رسما رد داده!
صورت زنش از عصبانیت سرخ و دست خودش هم مشت شد. برعکس اینکه فکر می‌کردم اینبار دیگه زنش طاقت نیاره اما حتی دستش رو روی مشت یاسر گذاشت تا آروم نگه‌ش داره. مسئله این بود که اینکار خیلی نامردی بود و من از همین حالا از این زن بدم اومده بود برای همین تحقیر کردنش حس خوبی بهم می‌داد. زنش با عصبانیت گفت:
- می‌خوای کمک کنی و پول خوبی بدست بیاری یا نه؟
پوفی کشیدم. پول پاهام رو شل می‌کرد.
- باس فکر کنم.
یاسر با حرص گفت:
- گوه نخور بابا!
عصبانی نگاهش کردم اما حق با اون بود. نباید این فرصت رو از دست می‌دادم.
- باشه، من هستم.
زنش نفس عمیقی کشید اما خودش نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت:
- آخه من چطور از تو آدم با شخصیتی بسازم!
با پام میز رو هل دادم یکم عقب‌تر رفت.
- خفه بمیر تو! حالا اگه راست میگی این کار نون برام میاره یک پولی بده ببینم چقدر روی حرفتی!
یاسر با حرص نگاهم کرد اما زنش با چشم اشاره کرد که یک پولی بهش بده. دست توی جیبش کرد و کیف پولش رو در آورد و گفت:
- بگیر، فقط فردا صبح اینجا باشی.

 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- باشه. 
بلند شدم و بیرون رفتم. همینطور پول رو نگاه کردم یک میلیون و سیصد. ایول بابا! چه پولدار شده این. با سرخوشی به سمت خونه رفتم و توی راه هم به این ماجرای جدید فکر می‌کردم. آخه من رو چه به هوش از سر دختر مردم بردن؟ من حتی هوش از سر زن خودم هم نتونستم ببرم. اولین بار که سعی کردم جلوی راهش قرار بگیرم و به بهانه‌ای درباره اون کلاس بپرسم تا برای خواهر نداشته اطلاعات کسب کنم هم خیلی سرد جواب می‌داد. اما وقتی که بهش شماره دادم ماجرا فرق کرد.
 انگار تمام عمرش منتظر همین حرکت بود.

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همیشه برام سوال بود کسی که هیچ محلی بهم نمی زاشت چی شد که یهویی شماره م رو گرفت و باهام رفیق شد! 

به یاسر گفته بودم با پولی که ازش می گیرم لباس های نو می خرم و به خودم می رسم اما تا وقتی فرهاد لباس و کفش نو نداشته باشه همچین اجازه ای به خودم نمیدم. با رسیدن به جلوی در خونه داخل حیاط شدم و از همونجا داد زدم: 

- فرهاد 

خبری ازش هیچکس نشد که دوباره با صدای بلند داد زدم: 

- فرهاد بابا! 

چند لحظه بعد با صورتی گرفته اومد پیشم و آروم گفت: 

- بله بابا؟ 

از خودم حالم بهم می خورد سر یه هوس بچگانه که اسمش رو عشق گذاشته بودم مسبب به دنیا اومدن این بچه شدم و حالا هم این وضعشه. یه دست لباس براش نمی تونم بخرم! دستی به سرش کشیدم و گفتم: 

- بدو حاضر شو 

چشم های مشکی درشتش رو درشت تر کرد و گفت: 

- کجا میریم؟ 

لبخند مهربونی به روش زدم و گفتم: 

- مگه نگفتی کفش و لباس نو می خوای؟ 

سرش رو به معنی آره تکون داد که گفتم: 

- پس منتظر چی هستی؟ بدو حاضر شو بریم خرید. 

با هیجان باشه ای گفت و بدو بدو رفت داخل. چقدر حسرت داره که به خاطر یه دست لباس اینطوری خوشحال شد؟خاک بر سر من که اسم خودم و گذاشتم پدر! با این وضعیتی که می بینم باید به ساز یاسر و زنش برقصم که لبخند هرچند کوتاه فرهاد و ببینم. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدا رو چه دیدی؟ این همه من به ساز ناکوک دنیا رقصیدم شاید این بار دنیا میخواد به سازم برقصه اونم کوک کوک. شاید این کاری که یاسر ازم میخواد بشه سکوی پرتابم و منو از زمین بلند کنه. هر چی که هست تمام تلاشم رو میکنم تا دوباره برنگردم این جایی که الان هستم. تو همین فکر ها بودم که پسرم حاضر و آماده اومد پیشم تمام صورتش غرق شادی  و لبخند بود . هیچ وقت اونو انقدر شاد و خوشحال ندیده بودم. همون لحظه به خودم قول دادم هر کاری میکنم که رنگ حسرت رو از زندگیش بشورم. حتی اگه قرار باشه از جهنم عبور کنم این کار رو میکنم تا براش بهشت بسازم.  مشتاق و نگران نگاهم کرد و گفت :

نمیریم بابا؟

با لبخند نگاهش کردم و گفتم: 

داریم میریم دیگه. مگه شیش ماهه به دنیا اومدی ؟؟  بیا دو دقیقه خواستم مهربون باشم باهاش نمیذاره.

ویرایش شده توسط دنیای کوچک من
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است:

- باشه. 
بلند شدم و بیرون رفتم. همینطور پول رو نگاه کردم یک میلیون و سیصد. ایول بابا! چه پولدار شده این. با سرخوشی به سمت خونه رفتم و توی راه هم به این ماجرای جدید فکر می‌کردم. آخه من رو چه به هوش از سر دختر مردم بردن؟ من حتی هوش از سر زن خودم هم نتونستم ببرم. اولین بار که سعی کردم جلوی راهش قرار بگیرم و به بهانه‌ای درباره اون کلاس بپرسم تا برای خواهر نداشته اطلاعات کسب کنم هم خیلی سرد جواب می‌داد. اما وقتی که بهش شماره دادم ماجرا فرق کرد.
 انگار تمام عمرش منتظر همین حرکت بود.

با یک و سیصد بوس به ادم نمیدن رقمو ببر بالا😂😂

  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

42 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است:

با یک و سیصد بوس به ادم نمیدن رقمو ببر بالا😂😂

شاید داستان در زمانی اتفاق افتاده که تورم نبود به این صورت و قیمت ها هنوز بالا نرفته بود.😁😊

  • لایک 1
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

خیلی بابا رو مهربون درست کردید صبح همون روز با چاقو دنبال بچه ش کرده بود

اما ایول داستان عالی داره پیش میره

  • لایک 1
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
13 ساعت قبل، دنیای کوچک من گفته است:

شاید داستان در زمانی اتفاق افتاده که تورم نبود به این صورت و قیمت ها هنوز بالا نرفته بود.😁😊

می خوای قسمت خریدها رو پاک کن تا یکم طبیعی تر بنویسیم

مثلا یک حراجی رفتن و یک دست کفش و شلوار نو براش گرفتن

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

به حراجی توی خیابونمون رفتیم. یکدفعه فرهاد گفت: 

- بابا! 

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: 

- بله! 

- من کفش خریدم. 

بعد یک پاش رو کمی بالا آورد. یکدفعه یاد قزضش افتادم. 

- چند قرض کرده بودی از دوستت؟ 

- یک تومن. 

پونصد از پول ها جدا کردم و بهش دادم. 

- این رو بهش بده بگو تا ماه دیگه بقیه ش رو میدم. 

با ذوق پول رو گرفت و بعد دوباره گفت: 

- بابا! 

- باز چیه؟ 

- این پول از کجا؟ 

با حرص گفتم: 

- به تو چه بچه، پرو نشو. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

با نگرانی گفت: 

- واقعا می پرسم بابا؛ دزدی کردی؟ 

زدم پس کله ش. 

- احمق اگه من از اینکارها بلد بودم وضعمون این نبود. گوه نخور برو انتخاب کن. 

ییخیال ماجرا شد و خوشحال و شاد برای انتخاب رفت. سعی کردیم ارزون‌ترین شلوار رو برداریم. شصد و چهل تومن شد. بقیه پول رو توی جیبم گذاشتم و با فرهاد شنگول به خونه برگشتم. تمام مدت فکر می‌کردم یعنی چطور می‌خواد از من چیزی بسازه که نیستم؟ فردا رفتم همون پارک و خودش دنبالم اومد. بیخیال اتفاق های دیروز گفت: 

- چیزی عوض نکردی که. 

- من بچه دارم توی خونه. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

سر تکون داد. 

- اگه اینطور بود بیشتر می دادم. 

گاز داد تا به خونه رسیدیم. الان کسی نبود. 

- کو بقیه؟ 

- رفتن که ترکش های بدهنی شما بهشون نخوره. 

- این دختره هم همین جا زندگی می کنه؟ 

نوچی کشید. 

- نه بابا خونه جداگانه داره. 

- مگه چند سالشه؟ 

- بیست و نه ساله ش. 

ابروهام بالا پرید. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

- انقدر سنش بالاست و ننه ش توی کارهاش دخالت می‌کنه. 

- دنبال شر نباش. اون زن تو خوب بود که از خانواده ش هیچ حسابی نمی برد؟ آخر سر هم همه رو آواره کرد. 

یادم به زنم افتاد. از وقتی شماره رد و بدل کردیم یک لحظه راحتم نمی‌ذاشت. همش پیام های عاشقانه حرف های عاشقانه. من هم بچه بودن و خام شده بودم و فکر می کردم یکدفعه ای تحول یافته و عاشق من شده. هرچی توجیبی می گرفتم اون رو می بردم کافه یا براش گل می گرفتم. حتی وقتی دیدم کفاف نمی کنه تو جیبی هام رفتم سرکار تا خرجش رو بتونم بدم. 

سرم رو تکون دادم و گفتم: 

- بیخیال گذشته. بگو ببینم چیکار باید بکنم؟ 

- اول بیا حموم برو یک دست کت و شلوار مشتی بدم و چند دشت از پیراهن های خوب خودم ببینم چطور میشی. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- خوبه! 

یک حوله به دستم داد و یک در رو باز کرد. 

- عنوان شامپو بدن و شامپوی سر گذاشتم. کیسه و لیف هم هست. یکجور خودت رو بشور که رنگت عوض بشه. این شامپوها مدل موهات رو بهتر می کنند. 

وارد حمومش شدم. یک وان کوچیک سرامیکی بود. 

- به! 

لباس‌هام رو یک کنار انداختم و توی آب نشستم. دوش رو باز کردم اما صدای یاسر اومد که به در میزد. 

- دکمه کنار جکوزی رو بزن. 

پس جکوزی این بود. دور و بر رو نگاه کردم. یک دکمه بود زدم. از دو طرف وان آب بیرون می‌اومد. اون هم آب گرم. 

- به! 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه ساعت کامل تو حموم صفا کردم. بعد از یه ساعت حوله ای که یاسر داده بود رو پوشیدم و از حموم خارج شدم. یاسر بی حرف به اتاقش بردم و در کمد بزرگش رو باز کرد. تو کف اتاقش موندم اندازه ش از حال پذیرایی ما بزرگرته! 

- سشوار تو کشو دومیه ست اول موهات رو خشک کن تا برات لباس انتخاب کنم. 

همزمان که حرف می زد به میز جلوی تخت دونفره ش اشاره کرد. سشوار و برداشتم و به برق زدم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهام. ناکس راست می گفت شامپوهاشون بد چیزی بود که با یه بار زدنش موهام نرم شده بودن و حالت خوبی هم به خودشون گرفته بودن. کار موهام تموم شد و کت و شلوار سرمه ای رنگ با پیرهن سفیدی که یاسر برام آماده کرده بود رو بدون خچالت جلوش پوشیدم. موهامم با ژل و تافت حالت دادم. با دیدن خودم تو آینه کپ کردم! خیلی تغییر کرده بودم یه جوری که اگه فرهاد می دیدم نمی فهمید همون بابایی هستم که گرون ترین لباسم کت و شلوار شب عروسیمه.  

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

با خنده گفت: 

- داداش تو انقدر خوشتیپ بودی و معلوم نبود. 

- آخه اوسکل قیافه م رو آدم کنی اخلاق سگم و دهن عنم رو می خوای چیکار کنی؟ 

چند ثانیه نگاهم کرد بعد زد زیر خنده. خودم هم خندم گرفت. گفت: 

- بابا من هم همینطور خرم اما جلوی این ها یکجور رفتار می کنم که انگار از شکم ننه در اومده آدم با اصل و نسبم. 

خندیدم. بعد از دو سال باهم صمیمی شده بودیم. 

- باز تو یک مکتبی رفتی ادم شدن یاد گرفتی. 

- احیانا منظورت به اون مدارس داغونی که باهم می رفتیم یا اون پیام نوری که فقط هفته ای یکبار می رفتم؟ همین کلمات قلمبه و سلمبه رو یاد گرفتم. 

- چهارتا به من هم یاد بده. 

با خیال راحت گفت: 

- نترس، خوب چیزهایی بلدم آموزشت میدم که حض کنی اما شاید خیلی طول بکشه. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

خندیدم

- خیالت راحت من آبدیدم! 

- راستی بنظرت بهتر نیست تا موقع فرهاد رو بیاری اینجا؟ 

- نه، نمی خوام کسی بفهمه که دارم همچین کاری می کنم. چه فرهاد چه خانواده زنم و مادرم که باهم قاطی شدن. راستی تو دیدن مادر میای؟ 

- آره چندبار این دو سال اومدم. حتی گاهی فرهاد رو دیدم. 

توی دلم گفتم: ای بی معرفت! 

هر روز اندازه پول روزم رو می داد و باهام سر و کله میزد تا اینکه گفت: 

- فکر کنم دیگه حاضر هستی. 

- کجا باید این دختر رو ببینم؟ 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- دریا باهاش قرار گذاشته بیا بریم. 

سوئیچش رو برداشت و رفتیم سوار ماشینش شدیم. 

- رابطه خوبی باهم دارن؟

نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت: 

- کی؟ 

- زنت و دخترش! 

سیگاری از جیب کتش در آورد و بین لباش نگه داشت، پاکت و به سمتم گرفت و تعارف کرد. یه نخ برداشتم و پاکت داخل جیبش برگردوند و در همون حال گفت: 

- قبلاً آره! میونه خوبی باهم داشتن اما الان الماس یه جورایی از مادرش بدش میاد.  

سیگار رو روشن کردم پوک عمیقی بهش زدم، گفتم: 

- بخاطر رفتنشه؟ 

پوکی به سیگارش زد و گفت: 

- به کسی نگیا، الماس یه پسری رو می خواست که دریا با ازدواجشون مخالف بود. 

جالب شد! یعنی چی بین الکاس و اون پسره بوده که دریا اجازه پیشروی بهشون نداده. 

- چرا مخالف؟ 

ته سیگارش رو از پنجره بیرون پرت کرد و فت: 

- پسره از اون شارلاتان ها بود، بخاطر پول جلو اومده بود. 

سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم. نیم ساعت بعد یاسر ماشین رو نگه داشت و رو بهم گفت: 

- پیاده شو. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پیاده شدم و باهم به سمت پاساژی که انگار درش بودن رفتم. چندبار دیالوگ و کنش‌ها رو مرور کردیم و بعد داخل رفتیم. با تلفن هماهنگ کرد و گفت: 

- بیا. 

از پله برقی بالا رفتم. تا حالا همچین پاساژ شیکی نرفته بودم. یک طبقه بودیم که دیدم دریا با یک دختر جوون داره میاد. 

- بابا دستم شکست بیخیال شو دیگه. 

- یک مانتو برای تو هم بخریم بعد بریم. 

- من مانتو نمی خوام فقط بریم. 

همون موقع ما بهشون رسوندیم. دریا گفت: 

- ا یاسر اومدی! بیا این ها رو از الماس بگیر که خیلی غر میزنه. 

الماس پلاستیک ها رو به دست یاسر داد

- بگیر راحت بشم. 

یاسر ازش گرفت. من تا اون موقع چیزی نگفتم چون یاسر می گفت الماس دختر مغروری هست و زود روی خوش نشون نمیده. دریا به من گفت: 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- سلام سیاوش جان. خیلی وقته ندیدمت. 

عجب موزماری هستن شما دوتا زن و شوهر. کلا سر جمع دو روز نیست من رو می شناسه میگه خیلی وقته ندیدمت. سعی کردم مثل یاسر لبخند مغروری بزنم، گفتم: 

- مشغول کاریم دیگه. شرمنده! 

لبخندش رو حفظ کرد و گفت: 

- دشمنت شرمنده عزیزم! 

روبه دخترش به من اشاره کرد و گفت: 

- ایشون آقا سیاوش برادر بزرگتر یاسر هستن. 

و یاسر هم به الماس اشاره کرد و رو به من گفت: 

- ایشون هم الماس جان دختر عزیز ما. 

با حفظ لیخندم از بین دندونام طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: 

- با دخترت هم که سنی ماشاالله! 

مثل خودم از بین دندوناش و آروم گفت: 

- ببیند دهنت رو داداشی! 

با پام نامحسوس به پاش کوبیدم، رو به الماس گفتم: 

- خوشبختم از آشناییتون بانو! 

تک ابرویی بالا انداخت و گفت: 

- همچنین. 

سمت مادرش برگشت و گفت: 

- تموم شد؟ بریم دیگه. 

 از این از رفتار خشکش خوشم نیومد ولی وقتی اینطوری با این دوتا مارمولک حرف می زنه جیگرم حال میاد. انگار یکی عین خودشون به پستشون خورده. 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- دو دقیقه واستا مثلا من بعد از یک سال آقا سیاوش رو دیدم یک خوش برگشتین بگم. 

دختره سرد به من نگاه کرد که طبق قرار در حالی که یک دستم توی جیب شلوار سورمه‌ایم بود با ادبانه سلام کردم. دریا جوابم رو داد و خودش دستش رو به سمتم دراز کرد. باهاش دست دادم. 

 

- خوشبختم خانم! 

سر تکون داد و به یاسر گفت: 

- این داداشت تا الان کجا بود؟

-  نیووی. 

- نیووی کجاست؟ 

خودم به زبون اومدم. این چرا با خودم صحبت نمی‌کرد! 

- یک کشور جزیره‌ای توی اقیانوس آرام. 

- ها، همون کشور که چون وای فای مجانیه بهش میگن جزیزه وای فای. 

- معلومه اطلاعات عمومی‌تون بالاست خانم. 

 

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ابرویی بالا انداخت و مغرورانه لب زد: 

- هوم بالاست.

دختره دیگه کم کم داشت می رفت رو مخم و کفرم رو در میاورد، می خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم که انگار یاسر فهمید و سعب کرد بپیچونه، گفت: 

- بریم یه جا بشینیم هم یه چیزی بخوریم هم حرف بزنیم. 

دریا هم سریع تایید کرد و گفت: 

- آره بریم. 

و بدون اینکه از من و الماس نظر بخوان به راه افتادن. حالا من و الماس انگار باهم دوئل گذاشتیم هردو قدم های بلند بز می داشتیم تا زودتر برسیم. انگار جایزه نوبل قرار بودن بهمون بدن. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بالاخره ترجیح دادم یکم مثل آدم رفتار کنم مگه این دختره هم از خر شیطون بیاد پایین. 

- چطور درباره چنین کشور پرتی اطلاعات دارید؟ 

- شما چطور توی همچین کشور پرتی زندگی می کنید؟ 

- من اول برای زندگی به نیوزلند رفتم و بعد وقتی دیدم شرایط زندگی در کشور بغلیش که زیر نظر همون کشور هم اداره میشد بهتره به اونجا رفتم. 

حدس میزدیم این دختر که انقدر آرزوی مهاجرت داره جذب این حرف‌ها بشه. سرعت قدم‌هاش آروم‌تر شد. 

- بله، شنیدم با اینکه کشور مستقلی هست همه کارهای سیاسیش بر عهده نیوزلنده چون در گذشته عضوی از اون کشور بوده. 

- چطور انقدر اطلاعات دارید؟ 

- من به کشورهای دیگه خیلی علاقه دارم و درباره‌شون تحقیق می‌کنم. 

متوجه شدم دیگه دریا و یاسر مقابل ما راه نمیرن و ازشون دور شدیم. 

- زندگی اونجا سختی‌های خودش رو داره. بالاخره همه اونجا مسیحی هستن. 

- شوخی می‌کنی؟ من از خدامه همچین جایی باشم. راستی شما توی آلوفی شمالی هستید یا جنوبی؟ 

قبلا این رو تمرین کرده بودیم. 

- جنوبی. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...