رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

یک روح در دو تن

#پارت_صد و بیست و سوم

شماره سامان رو آوردم و روی دکمه تماس، با شصتم ضربه زدم و به گوشم چسبوندمش. بعد چندتا بوق جواب داد.

- سلام قربان.

گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: سلام، پیداش کردی؟

- بله قربان، شرکت تجارت بازرگانی ایوان.

« نویسنده: خوانندگان عزیز، سپاس از حمایت گرانقدر شما. لطفا دقت نظر داشته باشید که اسم « شرکت تجارت بازرگانی ایوان » تنها یک اسم ساختگی و فرضی می‌باشد و هیچ‌گونه، اعتبار ملی یا فرامللی ندارد. با ما همراه باشید »

انگار که روبه‌روم باشه سری تکون دادم و گفتم: خیلی خب آدرس رو برام اس‌ام‌اس کن.

- بله حتما، فقط مطمئنید به ما احتیاج ندارید؟

- نه نیازی نیست. خودم می‌تونم از پسش بر بیام، می‌خوام جلوی همه نابودش کنم!

چند لحظه صدایی ازش نیومد که ادامه دادم.

- فردا بیا دم در خونه، قراره خواهرم رو برسونی یه‌جا.

با تموم شدن حرفم سریع گفت: چشم قربان امر دیگه‌ای نیست؟

به مبل تکیه دادم و گفتم: عرضی نیست، خدافظ.

- خدانگهدارتون.

و بعد تماس رو قطع کردم. می‌دونم باهات چیکار کنم، خوب می‌دونم!

***

°امیر°

با صداهای ریزی چشام رو نیمه باز کردم. نگاهی به اطراف انداختم. اتاق تاریک بود و با نور کم ماه که از پنجره می‌تابید، کمی می‌تونستم دور و برم رو ببینم. هنوز صداهای ریز از پایین میومد ولی واقعا حال نداشتم برم پایین. سرم رو کلافه چرخوندم؛ اما با دیدن جای خالی یسری ناجور توی ذوقم خورد. چشم‌های خواب آلودم رو ماساژ دادم و از روی تخت پایین اومدم. توی تاریکی، با احتیاط و قدم‌های آروم از پله‌ها پایین اومدم که صداها واضح‌تر می‌شد. وارد پذیرایی شدم. مامان بابا لباس بیرون پوشیده بودند و یسری هم کلافه داشت از یه کاری پشیمونشون می‌کرد. کنارشون ایستادم و گفتم: چی شده؟ چرا همه اینجاند؟

نگاهم رو به مامان هاله دوختم که داشت ریز ریز اشک می‌ریخت. یسری بیخیال من، سمت آشپزخونه رفت تا آب بیاره. یه تای ابروم رو بالا انداختم که بابا گفت: هیچی پسرم. از ظهر تا الان داریم به خواهرت زنگ می‌زنیم ولی جواب نمیده. مامانت نگران شده میگه بیا بریم خونش ببینیم چی شده.

با تموم شدن حرف بابا، مامان برگشت سمتش و با صدایی که بغض و گریه داخلش موج می‌زد گفت: این چیزی نیست رضا؟ اینکه از دخترت یه روزه خبر نداری چیزی نیست؟

یسری اومد و لیوان آب رو سمت مامان هاله گرفت ولی مامان لجبازتر گفت: شاید برای شما مهم نباشه، اما برای من مهمه که دخترم چش شده. همتون شاهد حال و احوال این روزهاش که بودید.

بعد بی‌توجه به همه کیفش رو از دست بابا گرفت و جلوتر رفت. بابا که حسابی کلافه شده بود خواست دنبالش بره که سریع، بدون اینکه فکر کنم گفتم: سایه رفته، از تهران.

با حرفم جو توی سکوت بدی رفت. خب باید می‌گفتم، از اونور سایه خطش رو عوض کرده بود تا دیگه کسی نتونه باهاش تماس بگیره، هم بهتر بود تا اینکه از نبود یهویی سایه، دق کنند. به هر حال خبر نبودن بهتر از یه مدت طولانی چشم به در بستنه.

بابا متعجب روبه‌روم ایستاد و گفت: منظورت چیه امیر، یعنی چی سایه رفته؟

دستی به صورتم کشیدم و گفتم: آخرین باری که دیدمش گفت می‌خواد از تهران بره، نگفت کجا؛ فقط نمی‌تونست دیگه تحمل کنه و از پیش‌بینی‌هاش می‌ترسید.

مامانت با عصبانیت پرسید: مگه چه پیش‌بینی‌ای کرده بود؟اون که می‌خواست ازدواج کنه.

کلافه گفتم: من چه می‌دونم آخه مادر من، نمی‌خواست کسی باخبر بشه!

اشک‌های مامان همینجوری می‌ریخت. خب دوری از تک دخترش براش سخت بود، اینکه بی‌خبر هم باشه سخت‌تر.

همین سختی‌ها باعث شد که به همه ما پشت کنه و با قدم‌های سریع، از پله‌ها بالا بره و بعدش صدای در اتاق، به صورت بدی توی کل خونه پیچید.

نگاهم رو به بابا رسوندم. اونم مثل اینکه عصبی بود؛ ولی اصلا به روی خودش نمی‌آورد. اگه بخوام حقیقت رو بگم، من از اون موقعی که چشم باز کردم تا همین حالا که عرق سرد روی پیشونیم جمع شده بود، یک بار هم عصبانیتش رو ندیدم. دکمه‌های اول لباسش رو باز کرد و اونم بعد از مامان از پله‌ها بالا رفت.

الان دیگه فقط من و یسری مونده بودیم. چرخیدم سمتش که دیدم با چشم‌های ریز شده داره نگاهم می‌کنه. آب دهنم رو قورت دارم و گفتم: تو دیگه چرا اینطوری نگاه می‌کنی؟ نکنه خبطی ازم سر زده؟

موهاش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: سایه اومده به تو گفته می‌خواد بره!

سری تکون دادم که ادامه داد.

- بعد بهت نگفته کجا می‌خواد بره!

دستی به کمر زدم و گفتم: گفتم دیگه عزیزم، نگفت می‌خواد کجا بره.

لیوان آب رو داد دستم و لب زد.

- برو خودت و خر کن!

بعد با قدم‌های آروم، بی‌توجه بهم بالا رفت. دستی به صورتم کشیدم. رفتار این روزهای یسری رو درک نمی‌کردم. همه روزهامون با تیکه و طعنه رد می‌شد و انگار نه انگار که زن و شوهریم، انگار نه انگار که زمانی عاشق پیشه هم بودیم!

***

°اشکان°

با پارک کردن ماشین گوشه‌ای پیاده شدم و قفلش رو زدم. نگاه گذرایی به شرکت روبه‌روم انداختم و داخل رفتم. اتاق مدیریت و ریاست طبقه سوم بود. سوار آسانسور شدم و روی عدد سه با شصتم محکم زدم. یادمه چندین سال پیش، شرکت داروسازی ما با این شرکت کارهای تجاری زیادی انجام داده بود؛ ولی سر اینکه ترکیه رفتم تا کارهای اون شعبه رو انجام بدم، قراردادهامون فسق شد.

سرم رو از عصبانیت زیاد تکون دادم و با ایستادن آسانسور پیاده شدم. نگاه گذرایی انداختم. منشی که یه دختر عملی بود پشت میز روی صندلیش نشسته بود و با آرامش خاطر داشت دمنوشش رو می‌خورد. پوزخندی زدم. منشی هم منشی‌های امروزی، فقط به فکر خوش‌گذرونی و خر کردن بقیه هستند. عصبی بی‌توجه بهش که چپ‌چپ نگاهم می‌کرد خواستم سمت اتاق کناریش برم که گفت: آقای عزیز، فکر کنم باید از قبل هماهنگ کرده باشید، اینطوری نیست که هر جذابی اومد بره داخل!

سرم رو چرخوندم و چشم‌های قرمز شدم رو بهش دوختم. نمی‌دونم چی تو چشم‌هام دید که یه لحظه ترسید و از سر جاش بلند شد.

همیشه از اینجور دخترا بدم میومد. این دخترای سوسول و آویزون، سر و پا با سایه من فرق داشتند. سایه من مهربون بود، چشمش روی هر مرد نمی‌نشست و مثل این‌ها نبود که به هر کدومشون لبخند بزنه.

بی‌توجه به چهره مات موندش بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم و وارد شدم. خودش بود، خود عوضی بی‌همه چیزش بود که داشت با تلفن حرف می‌زد و با اومدن من به داخل، سرش رو بالا آورد.

- آقای موسوی من بعدا باهاتون تماس می‌گیرم، خدانگهدارتون.

و بعد تلفن رو گذاشت سر جاش. از روی صندلی بلند شد که دختره اومد داخل و گفت: خسته نباشید آقای سلطانی، ببخشید من بهشون گفتم که اول باید هماهنگ کنید. منتهی ایشون به حرفم گوش ندادند و سرخود اومدند داخل.

سری تکون داد و کلافه گفت: خیلی خب خانم رستمی، می‌تونید برید. به آقای احمدی هم بگید دو لیوان قهوه بیارند.

اون داشت هعی حرف می‌زد؛ ولی فقط به چهره‌ای که من رو یاد کامران می‌نداخت خیره بودم. چطور یه مرد می‌تونه اینکار رو کنه؟ چطور می‌تونه به خانواده خودش رحم نکنه؟ به کسی که از خونش بود!

- بفرمایید آقا، بنشینید.

با همون لحن عصبیم و صدایی که نمی‌خواستم بالت بره اولین جملاتی که فکر نمی‌کردم اونقدر مسئله رو بزرگ کنه به زبون آوردم.

- وقتی با کامران رفیق بودم می‌گفت یه برادر دارم مَرده، می‌گفت شعور و شخصیت حالیشه، معنی ناموس می‌دونه چیه؛ ولی نمی‌دونستم همون برادری که مرد بود، الان دزد ناموس شده!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 132
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان هول و ولای دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره بخاطرش

سخنی با خواننده‌ی عزیز: سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. پیشاپیش متشکرم که این اثر را برای خواندن در اوقات باارزشتان، انتخاب کردید. پری بانو برای این رمان، یک سال یا فراتر از آن، زمان گذاشته

یک روح در دو تن پارت_دوم گوشیم رو برداشتم و آهنگی گذاشتم و در حالی که اطراف رو مرتب می‌کردم باهاش همخونی کردم: «اگه گوش نداده باشید نصف عمرتون به فنا رفته!» «من با همون نگاه اول تو

یک روح در دو تن

#پارت_صد و بیست و چهارم

با حرف‌هام گیج شده بود. انگار تو مغزش داشت پازل‌هارو کنار هم می‌گذاشت تا بفهمه کی به کیه و چی به چیه. چند دقیقه خیره نگاهم کرد که بعد، با چشم‌های ریز، شوکه گفت: تو... پس اشکانی که کامران ازش تعریف می‌کرد تو بودی!

اول قهقه بلندی زد و گفت: پس ببین زن‌داداش من اسیر چه آدم بی‌اعصابی شده. گفتی من بی‌شعورم؟ تو که عوضی و بی‌حیا‌تر از منی که زنِ رفیقت رو با یه بچه، ناموس خودت می‌دونی و به عنوان همسر آیندت می‌بینی! ببین آقا اشکان سایه...

نمی‌دونم چم شد، دیگه مغزم درست کار نمی‌کرد؛ ولی وقتی به خودم اومدم کیوان روی زمین افتاده بود و دست‌های مشت شده من گس گس می‌کرد. دیگه کنترلی روی خودم نداشتم...

°امیر°

- مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد، لطفا بعدا تماس بگیرید...

کلافه گوشه رو روی داشبرد پرت کردم. از صبح تا الان هعی دارم بهش زنگ می‌زنم؛ ولی امان از یک‌ذره اهمیت!

صبح رفتم در خونش اما خونه نبود، از کسی هم که قرار بود خواهرش رو برسونه خونه آدرسی گرفتم. آدرس شرکت کار کیوان بود. مثل اینکه واقعا دست بردار این قضیه نبود!

با پارک کردن ماشین سریع پیاده شدم و وارد شرکت شدم. آسانسور به شدت شلوغ بود بخاطر همین مجبور بودم از پله‌ها بالا برم.

دیگه جونی برام نمونده بود! سه طبقه رو با پای پیاده بالا رفته بودم و نفسم به تندی می‌زد. با رسیدنم خواستم دم و بازدمی بگیرم؛ ولی با دیدن افراد زیادی که دم در اتاق کیوان بودند همه کارهام یادم رفت. آب دهنم رو قورت دادم و به‌توجه به همهمه زیاد، از بینشون رد شدم. در اتاق قهوه‌ای رنگ باز بود و کیوان و ...

خودش بود! داشتند باهم شبیه خروس جنگی‌ها می‌جنگیدند. چندتا مرد هم اومده بودند تا جدا کنند ولی اون‌ها قاطی دعوا شدند. سریع جلوی اشکان رفتم و مانع شدم تا مشتی حواله صورت کیوان بکنه. از بازوهاش محکم گرفتم. چشمام رو به نگاه داغونش دوختم و از بین دندون‌هام گفتم: اشکان ول کن، بیشتر از این نمک این ماجرا رو زیاد نکن وگرنه برای همه بد میشه!

با دیدنم چشم‌هایی که کاسه خون شده بودند رو از کیوان گرفت و دستش توی دستم خشک شد. شوکه گفت: امیر تو... تو اینجا چیکار می‌کنی؟

چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم و سمت در بردمش و بیرون فرستادمش. حداقل از پلیس بودنم اینجا تونستم یه سودی ببرم که همه چیز رو صفر صفر تموم کنم، البته کیوان هم کم مقصر نبود که فک اشکان رو جابه‌جا کرده بود!

رو بهش که با نفس نفس نگاهم می‌کرد چرخیدم، دلم می‌خواست تموم دق و دلی به همراه بلاهایی که سر خانوادم آورده بود رو همینجا سرش تلافی کنم.

دستم رو بالا آوردم و گفتم: بخاطر تموم کارهایی که با خانوادم کردی می‌تونم تلافیش رو همین الان روت خالی کنم؛ اما باید یادم باشه تو برادر تنها رفیقم بودی!

بعد بدون توجه به صورتی که اشکان زده بود داغونش کرده بود از اتاق بیرون اومدم. آره! من بهش گفتم برادر کامران بود؛ چون دیگه نیست‌. کامران رفیق بامَرام و با شخصیت من بود؛ اون هیچ وقت همچین برادری نمی‌خواست، برادری که همچین کاری با خانواده بکنه رو نمی‌خواست.

با اشکان که گوشه‌ای ایستاده بود از شرکت بیرون زدم و سمت ماشینم رفتم. در صندلی راننده رو باز کردم و نشستم. اونم دور زد و روی صندلی کنارم نشست، در رو محکم پشتش بست که یه لحظه واقعا ترسیدم. رو بهش با صدای نیمه بلندی گفتم: هوی چته تو؟ باز هار شدی؟

توقع داشتم برگرده سمتم و باز عربده‌کشی کنه؛ ولی نه! برخلاف تصورم هیچی نگفت و به صندلی تکیه داد. پوف کلافه‌ای کشیدم و سکوت رو ترجیح دادم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. معلوم نبود کجا میرم، شاید وسط راه تصمیم می‌گرفتم. می‌خواستم یه جا باشه که بشینم دو کلوم شبیه بچه آدم باهاش حرف بزنم.

هوای توی ماشین خیلی گرم شده بود، با وجود اینکه وسط زمستون بودیم. شدت گرمای بخاری رو کمتر کردم و یکم پنجره رو پایین‌تر کشیدم. بهش نگاه گذرایی انداختم. چشمای مشکیش رو به نقطه نامعلومی دوخته بود و لام تا کام حرفی نمی‌زد، معلوم بود که ناجور توی خودشه. جعبه دستمال کاغذی روی داشبرد رو برداشتم سمتش گرفتم که یدونه ازش برداشت و جعبه رو روی داشبرد گذاشت. گوشه ابروش خراش کوچیکی برداشته بود و از بینی و دهنش خون میومد. رگ‌های باد کرده صورتش و پوست قرمزش نشون از عصبانی بودن زیادش می‌داد. در کل طوری بود که میشد لقب « مرد دارک » رو روش گذاشت.

با رسیدن به پارک سرسبزی ماشین رو پارک کردم. چرخیدم سمتش و گفتم: پیاده شو بریم یه آبی به دست و صورتت بزن. به خدا من که سهله، هر انسان بزرگ و کوچیکی تو رو ببینه با یزید اشتباه می‌گیردت!

خودم خندم گرفته بود؛ ولی اون بدون ذره‌ای واکنش از ماشین پیاده شد. بیخیال بی‌توجه بازی‌هاش از ماشین پیاده شدم. قفلش رو زدم و پشتش رفتم. روی یه نیمکت چوبی توی پارک نشستم. اونم سمت سرویس بهداشتی رفت. دست‌هام رو توی هم قفل کردم و به روبه‌رو خیره شدم.

مونده بودم کدوم قضیه رو زودتر از همه جمعش کنم و زودتر، نگران کدوم قضیه باشم. اون از سایه که با بچش گذاشت ناکجا آباد رفت، این از اشکان که از دوری سایه به مرز جنون و روانی بازی کشیده شده، اینم از زندگی خودم! لابد می‌گید زندگی تو دیگه کجاش بده؛ ولی نه! زندگی من بدتر از این‌ها نباشه بهتر هم نیست! فقط یه تلنگر کافیه تا از هم بپاشه و هر کدوممون سری از صحرا در بیاریم. و این منم؛ این منم که باز باید جلوی تلنگر، حتی کوچیکش رو بگیرم. چون عاشق بودم، عاشق کسی که تموم زندگیمه و بدونش بودن تو این دنیا رو نمی‌خوام. نمی‌خواستم از دستش بدم، حتی برای یک لحظه.

- تو هم که توی خودتی!

با صدای اشکان سمتش چرخیدم. حالا که صورتش رو تمیز کرده بود بهتر شده بود! کمی کنار رفتم و اونم کنارم نشست.

- بالاخره هر کسی گرفتاری‌های خودش رو داره دیگه.

سرش رو بین دست‌هاش گرفت و روی پاهاش خم شد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اشکان چیکار می‌کنی با خودت؟

بی‌توجه به این حرفم سرش رو بالا آورد و گفت: امیر من می‌خوام برم!

- جمله‌ای که گفتی آشنا بود، تو دیگه کجا می‌خوای بری؟

گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت: اینجا برام خَفَست امیر، هرجا میرم سایه هست. تو هر جای این شهر، کوچه پس کوچه‌ها، کافه‌ها و رستوران‌ها، همه جا یه خاطره از سایه هست. هر جای این شهر بوی سایه رو میده.

پلکی زدم و گفتم: انگار کردستان بوی سایه رو نمیده!

شوکه نگاهم کرد که پوزخندی زدم و گفتم: اینقدر گاگول نیستم که نفهمم مقصدت کجاست؛ ولی اشکان... برای مدتی دوری خوب نیست؟

این جمله بندی کوتاهم بس بود تا چشماش اشک پر بشه و شروع به گریه کردن بکنه. درست می‌دیدم؟ این اشکان بود که داشت برای سایه گریه می‌کرد؟ این گریه‌ها و اشک‌ها هم برام آشنا بود!

- دقیقا چند سال پیش، وقتی که فهمیدیم سایه بارداره و حالش بد شده بود، کامران بود که شبیه ابر بهار گریه می‌کرد! الانم تو داری بخاطرش اینجوری گریه می‌کنی. تازه دارم می‌فهمم منظور سایه از یک روح در دوتن چیه!

نگاهم رو به تیله‌های مشکیش که گیج نگاهم می‌کردند و بی‌شباهت به مشکی‌های کامران نبودند دوختم. لبخند کمرنگی زدم و ادامه دادم.

- سایه هم قبل از رفتنش حرف‌های تورو می‌زد. اصلا می‌دونی تنها و مهم‌ترین دلیلش برای رفتن از تهران تو بودی؟ اون فقط نمی‌خواست به تو آسیبی برسه؛ چون یه بار عشقش رو از دست داده بود و تکرار بار اول نابودش می‌کرد. می‌گفت تو عین کامرانی، درست هم می‌گفت! توی سربازی همه تو و کامران رو برادر دوقلو می‌دونستند. اونجا یه سیب از وسط نصف شده بودید؛ ولی... پیش سایه یک روح در دوتن شدید. این همون دلیلی بود که بعد از کامران، سایه فقط تورو انتخاب کرد. ببینش اشکان؛ ولی بهش نزدیک نشو! از چند کیلومتریش فاصله بگیر. بذار یه مدت توی خودش باشه، به خودش بیاد و بفهمه چی به چی شده و کی و چی و از چه اتفاق‌هایی پای پیاده گذر کرده. بذار خودش رو پیدا کنه اشکان!

نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. شاید به قول سایه...

سکوت جواب خیلی چیزها باشه!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_صد و بیست و پنجم

شخص سوم

نگاه تاسف‌بارش را به هر دوی آن‌ها دوخت.

- مطمئنید نظر جفتتون همینه؟ هیچ راه دیگه‌ای نیست؟

زودتر از او، لب باز کرد و جواب داد.

- خیر آقای قاضی، تصمیم آخر من و ایشون همینه؛ هر دوی ما می‌خوایم طلاق بگیریم. البته من و اون دیگه هیچ‌وقت « ما » نمی‌شیم!

تیله‌هایی که دیگر روشنی قبل را، با وجود تنها عشقش نداشت به صورت او نشاند. کی اینقدر بی‌رحم شده بود؟ چرا می‌خواست برخلاف میل او پیش برود؟ قرار آنها از اول زندگیشان این نبود!

قاضی رو به او گفت: نظر شما هم همینه؟ نمی‌خواید جلوی این اتفاق رو بگیرید؟

اتفاقا می‌خواست؛ ولی نمی‌خواست، نمی‌خواست او عذاب بکشد. با کنار خود نگه داشتنش هم او عذاب بیشتری می‌کشید و هم خود پشیمان‌تر از قبل میشد.

نفس عمیقی کشید و گفت: خیر جناب، هر چی گفتند، بهتره هیچ‌کس عذاب نکشه.

قاضی هم ناچار بود. وقتی خود آنها نمی‌خواستند هیچ فعلی انجام دهند، از دست او چه کاری ساخته بود؟

- خیلی خب! طبق خواسته هر جفتتون حکم طلاق جاری میشه و طبق حرفتون، حضانت فرزند به مادرش می‌رسه. هر دوتون بیاید و برگه طلاق نامه رو امضا کنید.

هردوشان از روی صندلی‌های چوبی خشک، بلند شدند و جلو رفتند. خودکار آبی را برداشتند و...

خط‌هایی منحنی که یک روز، مهر خوشبختی‌شان بود را، روی برگه پیاده کردند؛ ولی این بار نه به منظوره‌ی شادی و خوشحالی! این بار به معنای این که دیگر تمام شد، همه چیز! زندگی‌ای که خودشان، با دست‌های خود و دل پاکشان ساخته بودند، سر هیچ و پوش بر باد هوا رفت. حال فقط جدایی و تنهایی بود که ارمغانشان بود.

تِـــنْــــگـْـ…

- ختم جلسه!

***

دوباره روی اسم « هناسم » کوبید و باز همان جمله تکراری!

- مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد، لطفاً بعداً تماس بگیرید...

آرام برای خودش زمزمه کرد.

- هناسم، چرا جواب نمیدی؟ ... چند روز از اینکه کنارم نیستی گذشته؛ پس چرا نیستی و باز با شوخیات بخندونیم؟ ... چی میشه الان بیام کنارم و باز برام بازی کنی؟

سر جایش نشست. اشک‌هایش را پاک کرد و پیک کوچکی برای خودش ریخت و یک نفس، بالا کشید. سیگارهای ریز و کوچک نشان از بی‌اعصابی بودنش می‌داد و...

از بطری‌های هزار زهرمار چه بگوید؟

- اشکان!

متعجب و شوکه سرش را بالا آورد. خودش بود؟ چشمان سبز درخشانش، موهای خرمایی رنگ بلندش، همان لباس بود! همان لباس سبز خوش دوختی که خودش برایش خریده بود. او اینجا چه می‌کرد. آرام قدم برداشت و کنارش، روی مبل‌های فیروزه‌ای رنگ نشست. با اشاره به محتویات روی میز لب زد.

- اشکان تو که باز از اینا خریدی. گفته بودم که اینا برات خوب نیست!

هنوز باورش نمی‌شد. به راستی او خود سایه بود. چشم‌های لرزانش می‌چرخید و جای جای صورتش را می‌کاوید. مثل اینکه او هم از این ارتباطی که حال، با دو چشم شروع شده بود خسته نبود. چشم‌های آهویی زیبایش را به او دوخته بود و آن لبخند، نشان از خوب بودن حالش می‌داد. پس نگرانی دیگر جایی نداشت. او لبخند می‌زد و مهربان نگاهش می‌کرد!

لحظه‌ای بعد؛ لایه‌ای از گیسوانش که بیرون آمده بود را به پشت گوشش فرستاد و گفت:

- خیلی خب، حالا نمی‌خواد اونجوری نگاه کنی!

نفس‌هایش تند بود، یک دو سه! نمی‌توانست خوب نفس بکشد و قلبش تند می‌کوبید. لایه اشک مانع دیده شدن چهره زیبایش بود! ناباور، دستانش را جلو برد و لب زد.

- نه! تو... تو سایه نیستی!

بعد با صدای بلندی عربده کشید.

- تو عشق من نیستی!

لبخند کوچک محو شد. به جایش بغض جایش را گرفت.

- تو هناسم نیستی. اگه تو سایه بودی اینجا چیکار می‌کردی؟ سایه من رفت. کسی که تموم زندگیم بود تنهام گذاشت...

بغض ته گلو نگذاشت حرفش را کامل بزند.

چشم‌هایش قرمز شده بود و این نشان از عصبانیتش می‌داد؛ می‌سوختند! دست‌های نرم و ظریف او جلو آمد و روی بازوانش نشست. اشک از چشمانش سرازیر می‌شد ولی تمام سعیش در این بود که صدایش نلرزد.

- اشکانم! من تنهات نگذاشتم، تو من رو هنوز داری!

دستش آرم مقصد تغییر داد و روی قلب او، نشست. خنده کوچکی سر داد و ادامه داد: من هنوز توی قلبت هستم. نکنه می‌خوای بی‌خونم کنی؟

سرش بالا آمد و نگاهش به چشمانش قفل شد. او داشت کم کم محو می‌شد. چه اتفاقی می‌افتاد. چهره‌اش به تاریکی می‌رفت و باز او عربده زد.

- سایه نرو، نرو بهت گفتم! … دوباره تنهام نذار!

ولی فایده‌ای نداشت. دیگر پاره کردن حنجره در این زمان کارگشا نبود و تنها چیزی که عایدش می‌شد، بیماری بود! او رفته بود و دیدن دوباره‌ی او در اینجا، خیالی بیش نبود. عصبی شده بود. بی‌توجه به دستورات عقل، فریاد بلندی سر داد و همه وسایل روی میز را، با یک حرکت روی زمین انداخت. شکستن شیشه‌ها و لیوان‌ها، صدای بدی را در خانه انداخت. با قدم‌های بلند سمت اتاق رفت و وارد شد. روبه‌روی آیینه ایستاد و با دیدن قامت خود پوزخندی زد. اشاره‌ای به خود کرد و مجنون وارانه ادامه داد.

- سایه چرا رفتی؟ مگه من چیم از کامران کمتر بود که نخواستیم و اینطور بی‌رحمانه ولم کردی. بابا رنگ چشمای منم شبیه کامرانه!

به دور خودش چرخید و ادامه داد.

- قد و هیکل منم شبیه کامرانه. پس چرا پسم زدی؟

دیگر خونش به جوش آماده بود.

عصبی مشتش را به آیینه کوبید و صدای شکسته شدن شیشه با فریاد بی‌محابا او برابر شد.

- آخه لامصب من چیکار نکردم که باید می‌کردم؟ گناه من دوست داشتنت بود؟ اینکه زندگیم وصله به حال و هوات بود جرمه؟ ...

شیشه‌های بزرگ و کوچکی که درون دستش فرو رفته بود درد طاقت فرسایی را به وجود آورده بودند. قطره‌های خون از مچ دستش واژگون می‌شد و کف اتاق را پر کرده بود. اهمیتی نمی‌داد! اصلا انگار نه انگار که دستش نابود شده است و قطع به یقین اگر به دکتر برود، حکم شکستگی استخوان هارا می‌دهد. او اهمیتی نمی‌داد چون زخم دل بدتر از زخم بریدگی و استخوان‌شکنی است. دل او نابود شده بود و اثری دیگر از اشکان سابق نداشته بود. حال تنها چیزی که برای مانده بود، فقط مشتی خاطره و یادی از عشق مانده بود!

***

هر محبتی که از دل بُرون رَوَد عشق نیست

هر عشقی که از قلب، بیرون شود عاشقی نیست

فرد، خیال باطل دارد که زود عاشق می‌شود

شبیه گل سرخ شقایق می‌شود

تو چه خواهی چه نخواهی دل را می‌بازی

این قلب بیچاره است، که تو می‌بازی

عشق، خون دل می‌کند جان را

آدمی را به دگر تبدیل می‌کند این جان را

گاه تا لب مرز می‌روی برمی‌گردی

گاه تا لب احساس می‌روی برمی‌گردی

ولی امان از جدایی

دوری و باز گریه زاری

تا سطح استخوان سوزان است

زیبا؛ ولی کشتارگاه است

آری جانان!

هر عشقی مانعی دارد

سنگ کوچک و بزرگ، زیاد دارد

این تو هستی که باید پیدا کنی

راه نجات خود را از کشتارگاه پیدا کنی

***

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_صد و بیست و ششم

^ فلش بک به حال ^

سایه

همراه گوشیم، روی مبل نشستم و با صدای نیمه بلنده گفتم: کامران… کجایی دیگه؟ الان دایی امیر زنگ می‌زنه.

همون لحظه از پله‌ها پایین اومد و کنارم نشست. با اشاره به کلاه تولد روی سرش، متعجب پرسیدم: کامران این دیگه چیه؟

لبخند پررنگی زد و گفت: مامان جون امروز تولد داریم دیگه!

سری برای شیطنت‌هاش تکون دادم که صدای گوشی بلند شد. همون‌طور که فکرش رو می‌کردم امیر زنگ زده بود. خوشحال گوشی رو برداشتم؛ چون تماس صوتی بود روی اسپیکر زدم و با جواب دادن روی میز گذاشتمش.

- سلام سایه!

لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که کامران زودتر، از گفت: سلام دایی، دایی نمی‌خوای نی‌نی رو نشون بدی؟

با خنده دوباره روی مبل نشوندمش و و گوشی رو نزدیک لبم گرفتم.

- سلام امیر، خوبی؟

با صدایی که خنده داخلش موج می‌زد گفت: سلام به خواهر و خواهر زاده عزیزم. چطورید؟

کامران باز اخمو نگاه کرد که گفتم: امیر هر دومون خوبیم. نجمه و بچه خوبند؟ چرا تصویری زنگ نزدی؟

لحظه‌ای ازش صدا نیومد؛ ولی بعد گفت: سایه هر دوشون خوبند. یه پسر تپل مپل خوشگل! بعدش توی بیمارستان که بچه بود مامان بابا هم بودند!

سری تکون دادم. می‌دونستم هنوز که هنوزه، هنوز که دو سال گذشته به کسی هیچ چیز نگفته. کامران، زودتر از من دهن باز کرد و گفت: دایی اسمش رو چی گذاشتی؟

- اسمش رو گذاشتیم جواد، هم اسم نجمه!

اونم با خوشحالی جیغی زد و دست‌هاش رو به هم کوبید. سریع از پیشم رفت و از پله‌ها بالا رفت. نفس عمیقی کشیدم و لب زدم.

- امیر حال روحی یسری بهتر شده؟

تک سرفه‌ای زد و گفت: سایه بعد از رفتن تو وضع زندگیمون خیلی بد شد. هر روزمون بحث و هر شبمون دعوا، اونقدری بود که حتی مامان بابا هم فهمیده بودند. نجمه هم زود به زود مریض می‌شد و سرما می‌خورد. این هم یه تلنگری بود که حتی کارمون به طلاق کشیده شده بود، خودت که می‌دونی سایه! من یسری رو بیشتر از جونم دوستش دارم. نبودنش رو کنارم نمی‌تونستم تحمل کنم؛ ولی خب اون... سر تصمیمش ایستاده بود. فردای اون روزی که می‌خواستیم طلاق بگیریم خبر اومد که خواهر تازه عروسش توی حمله طالب‌ها کشته شده، سایه همون خواهر دوقلوش! همونجا بود که نابود شدنش رو دیدم؛ ولی هیچ کاری از دستم بر نمی‌یومد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که پیش خودم نگهش داشتم. با هم بلند شدیم رفتیم افغانستان. اینکه اونجا بود و دردش بیشتر بود ناجورم می‌کرد؛ ولی از یه طرف می‌تونست خودش رو خالی کنه. خلاصه کنم سایه؛ بعد از برگشتمون وضع روحیش بد بود… خیلی خیلی بد. فکر کردم وجود یه بچه بتونه حالش رو بهتر کنه… که خداروشکر درست فکر می‌کردم. الان که این کوچولو به جمعمون اضافه شده حال هممون خوبه. یسری پیش من موند، اینکه شادیش رو می‌بینم شادم!

گفتن همه این حرف‌ها از زبون امیر برای بار چندم، هم ناراحتم می‌کرد هم خوشحالم. فوت اونطوری خواهر یسری واقعا وحشتناک بود و حال خودش دردناک؛ ولی الان که یه بچه به خانوادمون اضافه شده حال همه رو یه جور دیگه کرده. همه خوشحالیم و همه با هم، می‌خندیم! با وجود همه فاصله‌ها.

لبخندی زدم. پلک آرومی روی چشم‌هام نشوندم و پشت‌بند همه این حرف‌هاش گفتم: الان دیگه نیازی نیست ناراحت باشی امیر.

- ناراحت نیستم؛ اما تو... نمی‌خوای برگردی؟

موهای جلوی صورتم رو پشت گوشم فرستادم و گفتم: زندگی من اینجا آرومه. از حال شما هم باخبرم، پس نگران چی باشم؟

- یعنی همه این فاصله هارو به ما ترجیح میدی؟ دلت تنگِ ما و اشک…

 از سر جام بلند شدم و محکم گفتم: دلتنگی همیشه هست، حتی وقتی کنار آدما هستی. خدافظ امیر!

و بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش باشم گوشی رو قطع کردم. چرا قلبم باز می‌توپید؟ چرا یاد چند ماه پیش افتادم؟

بیخیال، بیخیال همه چیز!

نمی‌خواستم باز یاد خاطرات بیفتم و اونا سر کوفت بزنند.

نفس عمیقی کشیدم و قدم‌هام رو سمت آشپزخونه کج کردم.

***

کیسه‌های خرید رو توی دستم جابه‌جا کردم و با خنده گفتم: یعنی تو خوشحال نیستی؟

اونم خیسی پیشونیش رو گرفت و گفت: چرا مامان خوشحالم؛ ولی الان که جواد پیش نجمه هست نجمه دیگه به من فکر نمی‌کنه. همه فکرش میشه جواد جواد جواد! دیگه به من فکر نمی‌کنه مامان جون مگه نه؟

خندم به لبخند تبدیل شد. تو این چند روز هعی همین فکرهارو می‌کنه که نجمه دیگه بهش فکر نمی‌کنه.

با دیدن آقا عماد دم در خونش سر جام توقف کوتاهی کردم. مثل اینکه اونم فهمید و سرش رو بالا آورد و با لبخند بزرگی، کم‌کم سمتمون اومد. منم قدم برداشتم و جلو رفتم و همون‌طور جواب کامران رو دادم.

- اشتباه فکر می‌کنی پسرم. تو دوستش و تنها پسر عمشی. اون هیچ وقت فراموشت نمی‌کنه مگر اینکه تو فراموشش کنی!

کامل سمتم چرخید و با اخم گفت: مامان جون من هیچ وقت اون رو فراموش نمی‌کنم. می‌خوام شبیه تو و بابایی با هم زندگی کنیم!

یه لحظه سر جام ایستادم و متعجب نگاهش کردم؛ ولی با صدای آقا عماد به خودم اومدم.

- سلام سایه خانم.

سرم رو کمی بالا آوردم و لب زدم.

- سلام آقا عماد، خوب هستید؟

اونم با خنده مغروری گفت: قربان شما، خوبم. شما خوب هستید؟

آروم سری تکون دادم که کامران به حرف اومد.

- سلام عمو عماد.

کمی خم شد و کامران رو بلند کرد. تو بغلش نگهش داشت و گفت: سلام پسرم، خوبی؟

نگاه گذرایی بهم انداخت و با گیجی گفت: خوبم عمو، آرشا خوبه؟

- اونم خوبه، می‌خوای بری باهاش بازی کنی؟ خونست.

کامران تند تند سرش رو تکون داد که قدم برداشتم و جلوتر رفتم. ازش گرفتمش و با بغل کردنش گفتم: بله کامران دوست داره بیاد؛ ولی کلی کار داره تو خونه و مشق‌هاش رو ننوشته.

نگاهی به کامران انداختم و گفتم: مگه نه کامران؟

با اخم گفت: آخه مامان، فقط یکم...

ابرویی بالا انداختم و خیره به صورت مات مونده آقا عماد شدم. با اشاره به خونه گفتم: اجازه می‌دید؟

سری تکون داد و به خودش اومد. دوباره لبخندی زد و گفت: عذر می‌خوام. بفرمایید.

- خدانگهدارتون.

- خدافظ.

دست کامران رو گرفتم و با انداختن کلید به در، داخل رفتم. همون‌طور که از حیاط می‌گذشتیم کامران لجباز گفت: مامان جون من که تکلیف پیش دبستانیم رو نوشتم، چرا گفتی نه؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کامرانم، میشه نپرسی؟

- چشم مامان.

راستش خودمم نمی‌دونستم. کامران و آرشا توی این دو سال رفیق‌های جون جونی هم شده بودند؛ ولی نمی‌خواستم بیش از حد به هم نزدیک بشند. فکر می‌کردم این نزدیکی، برای هیچ‌کس خوب نیست.

- مامان جون.

سمتش چرخیدم.

- جان مامان!

چندتا کیسه خرید رو از دستم گرفت و همون‌طور که می‌رفت بالا گفت: عمو عماد شبیه عمو اشکانه؛ ولی من عمو اشکان رو بیشتر دوست دارم!

  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_صد و بیست و هفتم

***

با استرس دست‌هام رو دوباره قفل هم کردم و باز کردم. استرس بدی توی وجودم رخنه انداخته بود و ول کنم نبود. با صدای زنگ در، سریع از روی مبل بلند شدم و سمت در رفتم. بازش کردم، با دیدن عمو رحیم و بی‌بی لایقه لبخند زدم. بی‌بی رو محکم بغل کردم و زمزمه کردم.

- خیلی خوب شد که اومدی بی‌بی!

از خودش جدام کرد و با خنده گفت: سلامِت کجا رفته دختر؟

با خجالت سرم رو زیر انداختم و گفتم: ببخشید، سلام.

یه قدم جلوتر اومد و گفت: اشکالی نداره دخترم، سلام.

با داخل اشاره کردم و گفتم: بفرمایید خواهش می‌کنم.

سری تکون داد و داخل رفت.

به عمو رحیم هم سلامی دادم و در رو بستم. حالا که بی‌بی و عمو بودند از استرس لعنتیم کمتر شده بود. وارد آشپزخونه شدم و چایی رو داخل لیوان‌ها ریختم و بیرون رفتم. روی میز گذاشتم و کنار بی‌بی نشستم.

سمتشون چرخیدم و گفتم: مرسی که اومدید، هم شما هم عمو. واقعا نمی‌دونستم اگه نبودید چیکار می‌کردم.

بی‌بی لایقه دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: دختر جان این چه حرفیه که می‌زنی؟ ما هممون یه خانواده‌ایم. فقط یه خواستگاری ساده هست!

عمو رحیم با خنده گفت: آخه خانم، از نظر ما یه خواستگاری سادست؛ ولی از نظر این جوونا سخت‌ترین انتخاب و روز زندگیشونه!

برای تایید حرف عمو تند تند سری تکون دادم و گفتم: بله بله، اصلا روز خوبی نیست.

بی‌بی چشم غره‌ای بهمون رفت و گفت: دارید سختش می‌کنید!

خیره بهم شد و با لحن مهربون همیشگیش گفت: ببین سایه جان، چرا باید بترسی؟ آقا عماد با خانوادش میاند و حرف‌هاشون رو می‌زنند. فقط ازت یه جواب می‌خواند، بله یا نه. به حرف دلت گوش بده، ببین دلت چی میگه. آقا عماد پسر خوبیه، تجربه دیدست و شبیه خودت عزیزش رو از دست داده. تو که قرار نیست به یاد خاطرات و یه آدم، تا آخر عمرت تنهایی رو انتخاب کنی. پس زندگیت چی میشه؟ تو هنوز جوونی، دنیات چی میشه. الان کامران جان جوونه و بچست. یکم به فکر اون باش، اون به غیر از اینکه مادر خوب و خوشگلی مثل تو داشته باشه به یه پدر مهربون و خوش اخلاق نیاز داره. نکنه می‌خوای ازش این فرصت رو بگیری؟

نفس عمیقی کشید و ادامه داد.

- دخترم من نمیگم باید بهش جواب بله بدی؛ ولی همه جوانب رو بسنج. ببین همون آدمی هست که می‌تونه آیندت رو تضمین کنه و تا آخر کنارت باشه یانه. به ندای دلت گوش بده!

به نقطه نامعلومی خیره شدم و یکم فکر کردم.

عماد مرد خوبی بود، همسرش رو از دست داده بود و به پسر همسن کامران داشت؛ ولی من چی؟

منم نصف ماجرا بودم. نمی‌تونستم فقط بر این اساس که مرد خوبیه تصمیم بگیرم. مثل اینکه دو سال پیش رو یادم رفته! منم عهد بسته بودم، قانون شکسته بودم و از همه بدتر! من هنوز وابسته بودم.

همه چیز فقط خاطرات و یاد نیست، نه! قضیه دل یه نفر دیگه هم هست!

اصلا هنوز بهم فکر می‌کنه؟ یا نه! فراموشم کرده و ازدواج کرده.

شایدم الان بچش بغلشه!

***

شخص سوم

عصبی‌تر از هر لحظه‌ای مشتش را به میز کوبید. صدای خشک؛ ولی عمیقی در همه جای اتاق طنین انداخت.

ساعت نه شب بود ولی هنوز مهمانی پرشکوه درون خانه تمام نشده بود. مگر چقدر حرف درون دل دارند که می‌خواهند به هم بگویند؟ اصلا او چرا باید این مهمانی را می‌پذیرفت؟ نکند عهدی که بسته بود را فراموش کرده است. وحشی وارانه، پنجه‌ای به موهایش کشید و کنار پنجره رفت. پرده کرمی رنگ را کمی کنار زد.

نه، مثل اینکه واقعا روز خوبی برای آن‌ها بود!

چراغ‌های خانه، هنوز که هنوز است روشن بود.

عربده بلندی کشید و پنجره باز را با سرعت بست. سوز سرمایی که می‌وزید واقعا سرد بود.

نفس عمیقی برای فرار از فکرهایش کشید و با خاموش کردن لامپ‌ها، راهش را کج کرد و روی تختش دراز کشید.

یادش افتاد که چقدر دلتنگش بود. دلتنگ آن خنده‌ها!

غریب به دو سال بود که مخفیانه او را می پایید و با نگاه‌های یواشکی به او، زندگی خود را رقم می‌زد. می‌دانست که بدون آن دو تیله جنگلی می‌میرد!

***

سایه

با دیدن کامران کوچولوم که خسته و کوفته از در داخل شد لبخندی زدم. با چند قدم کوتاه جلوش زانو زدم و گفتم: سلام پسر کوچولوم، خسته نباشی پهلوون.

اونم لبخند خسته‌ای زد و کولش رو گوشه‌ای گذاشت.

- سلام مامان جون.

کولش رو برداشتم و گفتم: به حاج آقا توی کارهای مسجد قشنگ کمک کردی؟

تند تند سری تکون داد و گفت: بله مامانی، همه کارهای تزئینی مسجد رو تنهایی خودم انجام دادم.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: همه کارها؟

با لبخند کوچیکی دستش رو به سرش کشید و گفت: همش رو که نه...

بوسه‌ای روی گونش زدم و لب زدم.

- الهی من قربون تو برم. تا تو بری لباست رو عوض کنی غذا رو کشیدم.

سری تکون داد و قایمَکی گفت: یعنی غذای مورد علاقم؟

منم سرم رو بالا پایین تکون دادم و گفتم: آره، غذای مورد علاقت!

بلند گفت: آخ جون! عاشقتم مامانی.

بعد با قدم‌های سریعی از پله‌ها بالا رفت.

نفس عمیقی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم. نمی‌خواستم امشب کامران خونه باشه و از اتفاق افتاده باخبر بشه، بخاطر همین از حاج آقای مسجد خواستم تا برای چند ساعت پیش خودش نگهش داره و برای نیمه شعبان با بچه‌های محل مسجد رو تزئین کنند.

موهام رو پشت گوشم فرستادم و مشغول کشیدن غذا براش شدم. اونم مثل پدرش، غذای مورد علاقش فسنجون بود. بشقاب غذا رو روی میز گذاشتم و لیوان نوشابه رو کنارش. همون لحظه اومد و با یه حرکت، روی صندلی پرید. به من خیره شد و گفت: مامان جون تو چرا نمی‌خوری؟

روبه‌روش نشستم و گفتم: من غذام رو خوردم کامی.

باشه‌ای زمزمه کرد و شروع به خوردن غذاش شد. راستش رو بگم اصلا اشتها غذا خوردن نداشتم. همش اتفاق‌های امروز و حرف‌های عماد توی گوشم طنین می‌نداخت.

- مامان... مامان با توئم!

به خودم اومدم و نگاهم رو به کامران دوختم.

- جان مامان؟

- مامان چرا این لباس خوشگلت رو پوشیدی؟ من نبودم کسی اومده بود؟

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به لباسم انداختم. هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم.

- کامرانم یعنی بقیه لباس‌هام قشنگ نبودند؟

نیم خیز شد و کمی به جلو خم شد. متعجب نگاهش کردم که دستانش رو بالا آورد و با صدای نیمه بلندی گفت: نه نه مامان جون همه لباس‌هات خوشگلند. اصلا این چه حرفیه تو هر چیز رو بپوشی خوشگل‌تر میشی.

اخم ریزی کردم که چهار زانو روی صندلیش نشست و با گذاشتن دستش روی صورتش گفت: مامان جون تو همیشه خوشگلی! هر چی هم بپوشی قشنگی و بهت میاند!

اول شوکه شده بودم، بعد خنده‌ای زدم و گفتم: کامران اوکی فهمیدم.

از بین انگشت‌هاش نگاهم کرد و گفت: مامان من حرف بدی زدم؟!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه عزیزم. حالا اگه شامت تموم شد برو بخواب که از وقت خوابت هم گذشته!

سری تکون داد و از صندلی پایین پرید. اومد جلو و با زدن بوسه‌ای به گونم گفت: شب بخیر مامانی.

با دستم موهاش رو به هم زدم و گفتم: شب تو هم بخیر کوچولوم.

بعد از آشپزخونه بیرون زد.

ظرف‌ها رو شستم و با خشک کردن دست‌هام از آشپزخونه بیرون اومدم. راهم رو سمت طبقه بالا کج کردم و از پله‌ها بالا رفتم. بخاطر اینکه کامران بیدار نشه قدم‌هام رو آروم برداشتم و در اتاقم رو یواش بار کردم. با دیدن دیزاین اتاق یه لحظه سردرد بی‌جونی که توی سرم بود، از بین رفت‌. ترکیب رنگ کرمی و شکلاتی این اتاق آرامش خاصی رو به هر کس می‌داد. بازم انتخاب کامران بود، بازم می‌دونست چی رو بیشتر از همه دوست دارم!

خواستم برم سمت تختم ولی خودم رو توی آینه دیدم. این لباسم رو بیشتر از هر لباسی دوست داشتم. سرمه‌ای رنگ بود و بلندیش تا پایین زانوم بود. آستینش کمی پف داشت و لبه‌های یقش با لبه‌های آستین و دامنش مرواریدهای سیاه دوخته شده بود. خلاصه بهم میومد و با موهای مشکیم تناسب زیبایی پیدا کرده بود.

سمت تخت رفتم و خودم رو روش انداختم.

حرف‌هایی که عماد می‌زد واقعا نگرانم می‌کرد. یاد حرف‌های چند سال پیش افتادم.

 ^فلش بک به گذشته^

- سایه خانم. من نمی‌دونم توی گذشته شما چه اتفاقی افتاده، کی بوده چی شده؛ ولی برای من الان فقط یه چیز مهمه! اینکه دوستون دارم. هر دومون می‌تونیم هم رو درک کنیم. بچه‌هامون باهم برادر می‌شند. باور کنید اگه شما موافق باشید خانوادم رو هم راضی می‌کنم. اگر هم راضی نشدند چهار نفره بلند می‌شیم می‌ریم خارج از کشور. فقط کافیه شما قبول کنید، نمی‌ذارم هیچ‌کس دیگه اذیتتون کنه و دوباره بهتون زخم بزنه و رد بشه. با این کار، هیچ‌کدوممون دیگه تنها نیستیم!

** بهمن ماه / سالگرد فوت کامران **

سوم شخص

روبه‌روی آیینه ایستاد و به خودش نگاهی انداخت. لباس خوش دوخت مشکی به او می‌آمد و شلوار ذغالی رنگ، جذابیتش را بیشتر کرده بود. موهای مشکیش را بالا زده بود و عینک دودی‌ای به چشم داشت. ساعت برندش را در دست کرد و دسته گل با رزهای سیاه را در دست گرفت.

امروز بهترین فرصت برای همه چیز بود.

دیگر اینقدر صبر کردن کافی بود.

وقتش رسیده بود که برگردد، هم به آغوش او هم به خانه‌‌اش.

سایه

خمیازه کوچیکی کشیدم و بازم حلوا رو هم زدم. با صدای بلندی گفتم: کامران، بیا دیگه.

صدای تق‌تق پاهاش روی پله‌ها نشون از اومدنش می‌داد. کنار ایستاد و گفت: سلام، صبحت بخیر مامان.

نگاه خواب آلودم رو بهش انداختم و دوباره مشغول کارم شدم؛ ولی دوباره خیرش شدم. لباس دکمه‌ای مشکی رنگی به همراه شلوار ذغالی رنگش پوشیده بود.

- کا.. کامران...

وسط حرفم پرید و گفت: بله مامان جون. امروز سالگرد فوت بابا کامرانه. مگه شما هم بخاطر همین حلوا درست نمی‌کنید؟

سرم رو خم کردم و دوباره حلوا رو هم زدم.

- چ.. چرا...

جلوتر اومد و گفت: مامان جون تو برو لباس‌هات رو عوض کن. من درستش می‌کنم.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: تو که...

پوفی کشید و گفت: مامان جون حلوای پارسال رو هم من درست کردم.

با یادآوریش لبخندی زدم. پسر کوچولوی من خودش آشپزی شده بود!

سمتش هم شدم و گفتم: نیازی نیست قشنگم. یهو آتیش سوزی میشه تو هم زبونم لال آسیب می‌بینی. به‌جاش برو خلال پسته و گل محمدی رو از اون کشو در بیار روی میز بچین. منم تا اون موقع میام.

شیطون سری تکون داد. لبخندی زدم، می‌دونستم یه وروجک بازی‌ای در میاره ولی نمی‌دونستم چی.

سمت کشو رفت که با خیال راهت بالا رفتم.‌ وارد اتاقم شدم. صبح زود حموم رفته بود بخاطر همین، در کمد لباس‌هام رو باز کردم. یه دست لباس مشکی ساده برداشتم و با لباس‌های تنم عوض کردم. موهام رو شونه زدم و با کریبس مشکی رنگم بالا بستمشون. شال حریری مشکیم رو روی سرم انداختم. خواستم برگردم و برم؛ ولی با دیدن قاب عکس کامران سر جام ایستادم. لبخندی زدم و سمتش چرخیدم. با دست‌هام بلندش کردم و لب زدم.

- سلام علیکم آقا کامران. چطوری؟

بوی سوختگی از بیرون میومد؛ به احتمال زیاد از بیرون بود.

- مامان جون بیا.

با صدای کامران رو به عکس چرخیدم و ادامه دادم: پسر کوچولوی صدام می‌زنه. میگه مامان ولی هیچ وقت نشنیدم ازش که صدا بزنه بابا جون.

قطره اشکم آروم روی عکس چکید. 

- وایستا ببینم. کامران شیش سالشه. پس از نبود تو هم شیش سال می‌گذره آقا!

اشک‌هام رو پاک کردم و قاب عکس رو هم برداشتم. بوی سوختگی از هر لحظه بیشتر شده بود. به سرفه افتاده بودم و درست نمی‌تونستم نفس بکشم. سمت در رفتم و خواستم بازش کنم؛ ولی اونقدر داغ بود که دستام سوخت.

- مامان جون... مامان...

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و چند قدم عقب رفتم. با سرعت جلو رفتم و خودم رو به در کوبیدم که باز شد. کل خونه رو دود برداشته بود و به خوبی دیده نمی‌شد. شالم رو جلوی بینی و دهنم گرفتم و با صدایی که می‌تونست از حنجرم خارج بشه داد زدم.

- کامران… کامرانم کجایی؟

به پایین پله‌ها رسیدم که صدای بی‌جونش رو شنیدم.

- ما… مامان… جو…

نگاهم به روبه‌رو افتاد. همه‌جا آتیش گرفته بود و از طریق پرده‌ها به سقف هم رسیده بود. چند قدم جلوتر رفتم و که یه چیزی عین تیکه بزرگی چوب از بالا افتاد.

نمی‌تونستم درست نفس بکشم. نگاه لرزونم رو به دور تا دورم انداختم تا کامران رو پیدا کنم. با دیدنش که توی آشپزخونه، پشت کابینت‌ها بود جیغ خفیفی کشیدم. چشمام می‌سوخت و قطره‌های اشک ازش واژگون می‌شد. با داد اسمش رو صدا زدم و سمتش رفتم. کنارش زانو زدم صورتش از دود سیاه شده بود و شبیه ابر بهار گریه می‌کرد.

با دیدنم محکم بغلم کرد و دم گوشم با صدای بی‌جونش گفت: ببخشید ما… مامان جون. تو… گفته بود نزدیک آتیش نشم… و… ولی خواستم حلوا رو درست کنم…

از خودم جداش کردم و دستم رو قاب صورت داغش کردم. همون لحظه صدای فریادهای عماد با چند نفر دیگه هم از بیرون شنیده می‌شد. با نفس نفس شالم رو دور دهنش و بینیش پیچوندم و گفتم: کامران ا… الان وقت این حرف… ها نیست‌.

به دورم نگاهی انداختم و با دیدن پنجره دلخوشی‌ای به دلم پیدا شد. خواستم بلند بشم؛ ولی چیز داغی روی صورتم....

  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_صد و بیست و هشتم

افتاد که سوزش بدی گرفت. بی‌اهمیت بهش سر پاهام ایستادم. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و سرفه کوچیکی زدم. پنجره رو با هزار بدبختی باز کردم که صدای همسایه‌ها بهتر شنیده شد. از همه واضح‌تر صدای عماد بود که می‌گفت از پنجره بیرون بیاید و رفتن سمت در خونه خطر داره. سرم رو کمی بیرون آوردم. با دیدن عماد که الان تو این وضعیت تنها دلخوشیم بود حالم یکم بهتر شد.

- سایه خانم حالتون خوبه؟

نتونستم جوابش رو بدم و فقط سری تکون دادم. چهرش نشون از این می‌داد که خیلی ترسیده بود. دستاش رو بالا آورد و تاکید وارانه گفت: خیلی خب، ببینید اونجا طناب چیزی هست! اگه بود بندازیدش خودتون و کامران بیاد پایین؛ یا خودم بیام بالا. سریع برید نگاه کنید.

با هوشیاری‌ای که داشتم سرم رو چرخوندم و به آشپزخونه نگاه کردم. کابینت کنارم رو باز کردم و جعبه داخلش رو بیرون آوردم. هر چقدر گشتم اثری از طناب سفید رنگ نبود. حرصی چنگی به موهام کشیدم و خواستم از کامران بپرسم؛ ولی نگاهم به یه چیز رنگی افتاد. به امید اینکه به دردمون بخوره بیرونش آوردم. همون طناب سفید رنگ بود که با آب رنگ، رنگی رنگی شده بود. نگاهی به کامران انداختم که همون‌جوری نگاهم می‌کرد و مثلا من نفهمیدم کار خودشه. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره ایستادم. آتیش بیش از اندازه شده بود و فقط قسمت کوچیکی از آشپزخونه بود که نسوخته بود و ما اونجا بودیم. گوشه‌ای از طناب رو به دستگیره پنجره گره زدم و مابقیش رو به بیرون انداختم. وقتی نگاهم به بیرون افتاد دیدم بی‌بی لایقه روی زمین افتاده و زار زار گریه می‌کنه، همه همسایه‌ها دورش بودند و می‌خواستند آرومش کنند.

آروم زمزمه کردم.

- بی‌بی جون… ترو خدا گریه نکن…!

بغض رو قورت دادم و اشکم رو سریع پاک کردم. عماد اون طرف طناب رو گرفت و خواست تا اول کامران رو بفرستم. سمت کامران خم شدم. هنوز داشت گریه می‌کرد و نمی‌گذاشت تا درست تمرکز کنم. روبه‌روش زانو زدم.

- مامان جون چیکار می‌کنی؟

به طناب اشاره کردم و گفتم: ببین کامران، تو اول باید از پنجره به کمک طناب بری پایین. اونور عمو عماد ایستاده می‌گیردت.

اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: پس خودت چی مامان؟

خیسی پیشونیم رو گرفتم و با چند سرفه گفتم: کامران تو برو، بعد من میام.

تو خودش بیشتر جمع شد کمی از شالم که دور دهنش و بینیش بود رو پایین آورد: نه مامان جون، من… من بدون تو جایی نمی‌رم.

لبخند کمرنگی برای اینکه مقاومت نکنه زدم و شالم رو بیشتر بالا کشیدم.

- پسر قشنگم… بعد از تو من از طناب… پایین میام. نگران من نباش.

- ولی مامان…

از سر جاش بلندش کردم. دیگه به سختی می‌تونستم نفس بکشم، دیگه زوری برام نمونده بود! سمت پنجره رفتم و کامران رو بلند کردم.

سمتم برگشت و با بغض گفت: مامانی، قول بده بیای.

چشمام رو برای لحظه‌ای روی هم گذاشتم و با باز کردنش گفتم: قول می‌دم.

سری تکون داد و آروم از طناب پایین رفت. سر گیجه بدی سراغم اومده بود. دیگه نمی‌تونستم سر پا بایستم. نمی‌دونم چی شد؛ ولی چشمام لولو می‌زدند و آخرین چیزهایی که می‌فهمیدم یه صدا بود، صدای آشنا…

 

اشکان

ماشین رو توی خیابون بغلی پارک کردم. وقت پیاده شدن توی آینه نگاهی به خودم انداختم. با فکر اینکه سایه با دیدنم چه واکنشی نشون بده لبخندی زدم و دسته گل رو برداشتم. نفس عمیقی کشیدم و یقه لباسم رو مرتب کردم. با پیاده شدنم یه پسر تقریبا پونزده ساله بهم خورد. نگران سمتش رفتم و گفتم: پسر جون حالت خوبه؟

با نفی نفس موهای قهوه‌ایش رو عقب فرستاد و گفت: نه… خونه‌ی سا… یه خانم… آتیش گر… باید بب… رم!

و بعد شبیه سرعت برق از جلوم دور شد. با چشم‌های گرد شده تموم حرف‌هایی که می‌زد رو تجزیه کردم. نگاهم روی آدم‌های کم و بیشی نشست که با عجله سمت خیابون بغلی می‌رفتند؛ ولی… اون دود چی بود؟ اون دودی که از خونه سایه بلند می‌شد دیگه چه زری می‌زد؟

قلبم تند می‌کوبید. فکرهایی که توی ذهنم رژه می‌رفتند داشت نابودم می‌کرد. نمی‌دونم چم شده بود؛ ولی وقتی به خودم اومدم دسته گل از دستم افتاده بود و داشتم با قدم‌های سریع سمت خونه سایه می‌رفتم. توی راه همش به خودم می‌توپیدم که چیزی نیست، برای سایه و کامران من هیچ اتفاقی نیفتاده. با رسیدن به خیابون و دیدن افرادی که هعی آب می‌بردند و گریه می‌کردند یه لحظه گنگ موندم. اون خونه سایه من بود که توی آتیش به اون بزرگی می‌سوخت و نابود می‌شد؟ پس خودش کجا بود؟ قدم‌هام سست شده بود و حدس می‌زدم که رنگ صورتم به سفیدی گچ شده. ناباور اسمش رو با داد صدا زدم که همین باعث شد همه بد و بدتر نگام کنند.

بدرک! سایه من اون داخل بود و بدرک که همه اینجوری نگام کنند. با دیدن کامران کوچولو که کنار یه پیرزن بود سریع سمتش رفتم. روبه‌روی زانو زدم دستم رو قاب صورت اشک بارونش کردم. با دیدنم شوکه گفت: ع… عمو اشکان!

نگاهم رو به تیله‌هاش دوختم و لب باز کردم.

- کامران آروم باش. فقط بگو چی شده؛ مامان سایه کجاست؟

انگار باز یادش افتاده باشه که چی شده با بغض گفت: عمو اشکان خونمون آتیش گرفت، مامان من و از پنجره بیرون آورد ولی خودش نیومد، عمو توروخدا کمک کن، یه کاری کن مامانم بیاد بیرون…

ولی گریه‌هاش دیگه اجازه نداد حرفش رو کامل کنه. بوسه‌ای به پیشونیش زدم و گفتم: نگران نباش عزیز عمو، مامان رو بیرون میارم! 

از سر جام بلند شدم و سمت پنجره رفتم. تو تمام این مدت حواسم به عماد بود که به در و دیوار می‌زد تا بره بالا. با اخم جلو رفتم و از بغل دیوار که می‌خواست بره بالا کنارش زدم. اونم اخمی کرد و گفت: معلوم هست چه غلطی داری می‌کنی؟ اصلا تو دیگه از کجا پیدات شد؟

عصبی سمتش چرخیدم و گفتم: من نامزدشم، به تو هم هیچ ربطی نداره دارم چه غلطی می‌کنم. به خودم مربوطه!

پوزخند عصبی زد و با بغل کردن دستاش گفت: آها، چجوری نامزدی هستی که دو سال ولش کردی به امون خدا؟ بهتره بری همون گوری که بودی.

دیگه خونم به جوش اومده بود. با دوتا دستام هلش دادم و لب زدم.

- یه بار گفتم به تو ربطی نداره!

خوست سمت هجوم بیاره که یه پیر مرد جلوش ایستاد و گفت: بس کن عماد، سایه خانم اون داخل گیر افتاد بعد شما دارید در مورد اینکه چه نسبتی باهاش دارید بحث می‌کنید؟

سمتم چرخید و گفت: جوون، اگه واقعا نامزدشی و بهش محرمی برو کمکش کن بیاد بیرون! اینطوری پیش بره بنده خدا زبونم لال…

دیگه نمی‌تونستم حرف بعدش رو بشنوم. بی‌اهمیت به همشون از طناب بالا رفتم و خودم رو داخل پرت کردم. بوی دود همه جارو برداشته بود و اجازه نمی‌داد درست نفس بکشم. تنها چیزی که می شد این داخل دید آتیش و دود بود. نگاهم رو هی چرخوندم و داد زدم.

- سایه! سایه کجایی؟

یکم که حواسم رو جمع کردم صدای ناله‌هاش رو شنیدم. اشک.هام رو پاک کردم و با دقت به همه‌جا نگاهی انداختم. با دیدنش که گوشه آشپزخونه بود یه امیدی پیدا کردم و سمتش رفتم. کنارش نشستم دستاش رو توی دستم گرفتم و زمزمه کردم.

- سایه… خانمم! عزیزم بیداری. میشه… میشه چشمات رو باز کنی؟

صورت معصومش بخاطر دود سیاه شده بود و پلک‌هاش هعی نیمه باز و بسته می‌شد. لب های بی‌جونش رو تکون داد و آروم گفت: ا… اشکان، خو… خودتی؟

سرفه‌ای زدم و با لبخند گفتم: آره عزیز دلم، خودمم. اشکانت اومده… چشمات رو باز کن سایه!

کمی چشماش رو باز کرد و دست‌هام رو گرفت.

- چرا… چرا اینقدر دی… دیر اومدی ا… اشکان؟

با تموم شدن حرفش سرفه‌ای زد که باعث شد از دهنش خون سرازیر بشه.

گوشه از از آستین لباسم رو پاره کردم و خون رو پاک کردم.

- ببخشید سایه… الان می‌برمت بیرون. فقط آروم باش عزیزم.

صداش نفس‌هایش رو می‌تونستم بشنوم. دستش رو کمی تکون داد که بالا آوردمش و روی صورتم گذاشتم.

- ا… اشکان من… من تا حالا ی… یه چیز رو به… بهت نگف… تم. ای… اینکه م… من…

اشکم آرو روی دستش مقصد شد که نگاه جنگلیش رو بهم دوخت و لب زد: دو… دوست دارم ا… اشکانم…

با تموم شدن حرفش چشماش بسته شد. یعنی چی؟ چرا اینجوری شد؟ چرا سایه من اینطوری می‌کرد.

- سایه… سایه عزیزم چشمات رو باز کن… سایه!

سرش رو بلند کردم و روی دست‌هام گذاشتمش. کامل بلندش کردم و با هزار بدبختی از خونه بیرون اومدم نگاه همه مردم روی ما نشسته بود. صدای همهمشون توی گوشم اذیتم می‌کرد. کامران زود سمتم اومد و گفت: عمو مامانم؟ مامانم چش شده؟

سری تکون دادم و گفتم: چیزی نیست عمو. دنبالم بیا.

باهم به خونه‌ای که آتیش گرفته بود و توی خودش سوخته بود پشت کردیم و خواستیم بریم که همون لحظه یه ماشین جلوم ایست کرد و امیر ازش پیاده شد. سریع جلوم اومد و گفت: اش… اشکان چی شده؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟

نگاهش به سایه که بی‌جونش روی دستم بود افتاد. چشماش گرد شده بود و شبیه ماهی فقط لب‌هاش رو تکون می‌داد.

یه قدم جلو رفتم و روبه‌روش ایستادم.

- امیر الان وقت این حرف‌ها نیست. ماشین رو روشن کن باید بریم بیمارستان.

تند تند سری تکون داد و سوار ماشین شد. وقتی کامران صندلی عقب نشست با خیال کم و بیش راحت صندلی جلو نشستم. سایه رو محکم به خودم چسبوندم و اونم راه افتاد.

نگاهم رو بهش انداختم. موهای خرماییش دورش ریخته شده بود و حالتش به هم خورده بود. تو دستم جابه‌جاش کردم و زمزمه کردم: سایه… بیدار شو دیگه. چرا چشمات رو باز نمی‌کنی؟

- عمو مامانم بیدار نمیشه؟!

نگاه گذرایی بهش انداختم و زمزمه کردم.

- بیدار میشه، باید بیدار بشه!

- نمی‌خوای بگی چه اتفاقی افتاده؟

نگاهم رو سمت امیر چرخوندم.

- نمی‌دونم امیر… واقعا گم شدم!

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

﴿ یک روح در دو تن ﴾

#پارت_صد و بیست و نهم

با رسیدن به بیمارستان مهمون پیاده شدیم. زودتر از اونها وارد شدم. به پرستاری که دم راهم بود گفتم: خانم قاسمی، سریع برید دکتر خاتمی رو صدا بزنید بگید بیاد.

اول نگاهش رو مات شده روم انداخت؛ ولی بعد با قدم‌های سریع طبقه بالا رفت. سایه رو روی تخت خالی کنارم گذاشتم و سمت اتاق خالی انتهای سالن بردم. وارد شدم که همون لحظه امیر و کامران هم داخل اومدند.

- اشکان الان چی میشه؟ به دکتر گفتی بیاد؟

فقط سری تکون دادم؛ ولی نگاهم هنوز قفل صورت سایه بود.

- سلام آقا اشکان.

با صداش سمتش چرخیدم.

- سلام آقای دکتر مریضم…

بالای سرش ایستاد و گفت: چه اتفاقی براش افتاده؟

- آتیش سوزی شده بود اونجا…

سرش رو بالا آورد و باز وسط حرفم پرید: خیلی خب فهمیدم اشکان. شما برید بیرون به پرستارها هم بگو بیاند.

باشه‌ای لب زدم و با امیر و کامران بیرون اومدم. پرستارها بدو بدو داخل رفتند. دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم. این حال سایه… اینکه دیر رسیدم.

روی صندلی نشستم که همون لحظه امیر هم کنارم نشست.

- نگران نباش. خوب میشه!

پوزخندی زدم و گفتم: همش تقصیر منه.، مگه نه؟

گنگ نگاهم کرد. به کامران که داخل حیاط کنار حوض نشسته بود خیره شدم و با بغض ادامه دادم.

- اگه من زودتر رسیده بودم، اگه خودم رو زودتر به سایه نشون می‌دادم هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد!

- دیوونه شدی اشکان؟

سرم رو تکون دادم و گفتم: نه! حقیقته. اگه من پیشش بودم اون خونه آتیش نمی‌گرفت، سایه به این حال در نمی‌افتاد.

- نگران حال سایه‌ای؟

بهش خیره شدم.

- نگران زندگیم نباشم؟

دستاش رو بغل کرد و گفت: سایه قوی‌تر از حرف‌هاست.

با چشمای پر از اشک گفتم: اگه… امیر اگه بلایی سرش بیاد من هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم…

دستش رو روی شونم گذاشت و زمزمه کرد: اشکان! من به سایه ایمان دارم. اون سخت‌تر از این‌ها رو گذرونده، مطمئن باشم سالم از اون در بیرون میاد، اونم با پای خودش!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیلی خب. الان تو خسته‌ای کامران هم تو شوکه؛ طبقه بالا اتاق منه. می‌تونید برید اونجا استراحت کنید.

یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چی؟ اون وقت اتاق تو اینجا چیک…

دستم رو بالا آوردم و حرفش رو قطع کردم.

- بعداً امیر، بعداً همه چیز رو می‌گم.

پوفی کشید و گفت: تو خودت استراحت نمی‌کنی؟

به در اتاق سایه خیره شدم و لب زدم.

- وقتی سایه من اون‌طور بی‌جون روی تخته استراحت به من نیومده.

از سر جاش بلند شد و گفت: خیلی خب، پس حداقل یه آبی به دست و صورتت بزن و لباست رو عوض کن. هوا سرده، سرما می‌خوری!

بدون هیچ واکنشی به در خیره شدم. اونقدر خیره که نفهمیدم که کامران اومد و با امیر بالا رفتند؛ اونقدر که نفهمیدم کی اذان گفتند و همه برای نماز خوندن به نمازخونه رفتند.

اگه واقعا بلایی سر سایه بیفته چی؟ اگه دیگه نتونم چشمای جنگلیش رو ببینم چی؟

چندین و چندین بار طول و عرض این راه‌رو رو اندازه گرفتم.

چندین و چندین بار به خودم لعنت فرستادم.

تقریبا ساعت‌های هفت شب بود که دکتر اومد و گفت می‌تونم برم پیش سایه.

آروم در اتاقش رو باز کردم و داخل رفتم. دستگاه‌های مختلفی بهش وصل شده بودند و ماسک روی دهنش گذاشته بودند‌. کنارش روی صندلی نشستم. هنوز چشماش بسته بود، هنوز دستاش تکون نمی‌خورد.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: سلام قشنگم، حالت بهتره؟

درست روبه‌روش نشستم تا چهره کاملش رو ببینم.

- سایه درسته تو تموم این دوسال دیدمت؛ ولی از نزدیک نه. الان می‌خوام به اندازه تموم این دو سال ببینمت. می‌خوام به اندازه تموم این مدت به صورتت خیره بشم؛ اما…

به پلک‌ها بستش نگاه کردم. بغض بدی به گلوم چنگ زده بود و نتونستم حرفم رو واضح بزنم.

- سایه حالا که اومدم… نمی‌خوای جبران کنی؟ من از نزدیک چشماتو ندیدم. نمی‌خوای پرده پلک‌هات رو باز کنی تا تیله‌های داخلش رو ببینم؟

اشک‌هام رو سریع پاک کردم و محکم گفتم: سایه من گریه نمی‌کنم. می‌دونم که بیدار میشی، تو اینطوری من و کامران رو ول نمی‌کنی. می‌دونی که دوست داریم… می‌دونی که زندگیمون وصله به حالته.

بوسه‌ای به دست ظریفش زدم و بیرون رفتم.

اشتهای خودم کور شده بود؛ ولی امیر و کامران از صبح هنوز چیزی نخورده بودند. آب دهنم رو قورت دادم و از کمد ضروریم، لباس‌هام رو عوض کردم. تو آینه به خودم خیره شدم و سیوشرتم رو بالا کشیدم. گوشیم رو برداشتم و از بیمارستان بیرون زدم. دلم یکم قدم زدن می‌خواست، توی زمستون، توی خیابون خلوت کردستان.

قدم‌های رو سمت رستوران نزدیک راهم کج کردم.

برف می‌بارید و روی درخت‌ها، ماشین‌ها و هرجای دیگه الا زمین نشسته بود. دست‌هام رو داخل جیبم بردم و وارد رستوران شدم. سمت میز سفارشات رفتم و دو پرس چلو کباب گرفتم. بعد از حساب کردنشون خواستم بیرون بیام ولی حرف‌های دوتا مرد که اونوتر بودند توجهم رو جلب کرد.

- امروز فهمیدی خونه سایه خانم آتیش گرفت؟

+ آره بابا، خداروشکر سریع خود سایه خانم رو رسوندن بیمارستان.

- والا همسایه‌ها می‌گفتند یه مرده که ادعا داشته نامزدشه آورددش بیرون. تا اونجایی که من می‌دونم سایه خانم نامزد نداشته و کل این دوسال فقط خودش و پسرش بوده. جدیدا هم آقا عماد رفت خواستگاریش.

+ وا، مگه میشه؟ اونجا کلی آدم بوده. فکر نکنم نامزدش باشه. اونطوری نامحرم بوده بهش و آورددش بیرون؟ بابا حیا نداره؟

از عصبیت دندون‌هام رو به هم ساییدم. دست‌هام رو خیلی کنترل کردم تا روی صورتشون فرود نیاد!

برگشتم سمتشون و چند قدم بهشون نزدیک‌تر شدم. رو به جفتشون که متعجب نگام می‌کردند گفتم: آقایون، خوبه اون آقا حداقل مردونگی حالیش بود و بدون اینکه محرم نامحرم حالیش بشه رفت کمکش کرد. اگه اون کار رو نمی‌کرد یه مشت آدم که از دار دنیا فقط بلدن از دین بگند و عقل ندارند می‌نشستند و فقط تماشا می‌کردند، اونوقت سایه خانمتون هم تو آتیش از دست می‌رفت، فقط بخاطر حجب حیا الکی شماها!

بعد بدون اینکه به چهره‌های عصبی و مات مونده کل رستوران محل بدم سریع بیرون اومدم. سرعت قدم‌هام رو بیشتر کردم تا زودتر به بیمارستان برسم. با رسیدنم اول از پنجره نگاهی به سایه انداختم.

هنوز چشماش بسته بود بیدار نشده بود. نفس عمیقی کشیدم و از پله‌ها بالا رفتم. با تق‌تق وارد اتاق شدم که دیدم کامران روی تخت خوابش برده و امیر سرگرم گوشیشه.

با دیدنم سرش رو بالا آورد و گفت: شرمنده داداش، تو هم از زندگیت موندی.

لبخند دلگیری زدم و گفتم: چندبار بگم امیر؟ زندگی من روی تخته! من تا الان پیش زندگیم بودم.

سری تکون داد و زمزمه کرد: باشه بابا فهمیدم دوسش داری!

پلکی زدم و با بالا آوردن کیسه غذا گفتم: براتون شام گرفتم.

پتو رو روی کامران بالا کشید و گفت: من که اشتها ندارم، کامران هم خوابه. اشکان می‌خوام باهات حرف بزنم.

یه تای ابرو رو بالا انداختم و کیسه دستم رو روی میز کنارم گذاشتم. به کامران که خوابیده بود نگاه گذرایی انداختم و گفتم: بریم بیرون؟

باشه ای زمزمه کرد و به صورت کامران بوسه‌ای زد. باهم از اتاق بیرون اومدیم و وارد محوطه باز بیمارستان شدیم. باهم سمت نیمکت قهوه‌ای رنگ روبه‌روی حوض رفتیم و روش نشستیم.

- خب.

یه تای ابروم رو بالا انداختم و زمزمه کردم.

- که خب!

کلافه گفت: حال سایه چطوره؟

زیپ سیوشرتم رو یکم پایین کشیدم و لب زدم.

- دکترش گفت حالش بهتره. فقط برای مدتی بیهوشه.

سری تکون داد و سکوت کرد. صدای گربه‌هایی که تقریبا الان وقت خوردن غذاشون بود پیچید که امیر دوباره لب باز کرد.

- اشکان نگفتی؛ قضیه بیمارستان و این آشنایی و اتاق چیه؟

دستام رو بغل کردم و خیره به نوک کفش ‌هام گفتم:

- وقتی که سایه اینجا اومدم چند روز بعدش منم اومدم. قطعا که نمی‌تونستم کنارش باشم بخاطر همین یا اتاق نزدیک خونش اجاره کردم. تقریبا یکی دو ماه می‌گذشت که فهمیدم بیمارستان از این‌جا خیلی دوره، اون موقع‌ها کرونا تازه اومده بود. خب باید یه بیمارستان کوچیک اینجا می‌بود و منم عاشق پزشکی! از همون وقت با کمک چندتا خیر دیگه اینجا رو ساختیم و دکترهای خوب رو به اینجا دعوت کردیم. منم طبقه بالاش یه اتاق برای خودم زدم و بعضی شب‌ها اینجا میومدم.

با تموم شدن حرفم نگاهم رو بهش دوختم. لبخنده به چهرش زدم و گفتم: امیر من تو تموم این سال‌ها کنار سایه بودم؛ ولی سایه من رو ندید. حتی یکم مونده بود به خواستگارش جواب بله رو بگه.

شوکه گفت: اشکان خل شدی؟ سایه تو رو دوست داره؛ امکان نداره به یکی دیگه جواب بله بده.

دستم رو کلافه بین موهام کشیدم و گفتم: اون روز همسایشون براش خواستگاری رفته بود. تا ساعت ده شب چه معنی‌ای میده خونشون باشه؟

سری تکون داد و دستش رو روی شونم گذاشت.

- سایه تورو انتخاب کرده بود، من خواهرم رو می‌شناسم. اگه الآنم بحث بحث انتخاب باشه بازم تصمیمش تویی و تردیدی داخلش نمی‌کنه.

لبخند کمرنگی زدم و سری تکون دادم. امیدوارم همینجوری باشه. امیدوارم شبیه حرف امروزش، هنوز دوستم داشته باشه

***

با قدم‌های سریع داخل شدم. توی راهرو فقط صدای پاهام بود که روی مخ همه رژه می‌رفت. با نفس نفس خواستم داخل اتاق بشم که همون لحظه دکتر سد راهم شد و گفت: کجا می‌رید آقا اشکان؟

چشمام رو روی هم گذاشتم و با باز کردنشون گفتم: آقای… آقای دکتر… می… خوان برم د… داخل.

ابروهاش رو بالا انداخت و گفت: نخیر نمیشه، تازه بهوش اومده، همینجوری نیست که برید داخل. باید صبر کنید.

اخمی بین ابروهام جا دادم که با پرستارها داخل رفتند. کنار پنجره ایستادم. سایه نگاه نیمه باز و گیجش رو هعی به اینور و اونور می‌نداخت و پرستارها بالا سرش بودند و هعی دستگاه‌ها رو بررسی می‌کردند.

خوشحال بودم، خوشحال بودم که سایه‌ پرده پلک‌هاش رو باز کرده بود.

نگاهش رو سمتم چرخوند که اشک شوقی یهویی از چشمام چکید. دستم رو آروم بالا آوردم و روی شیشه گذاشتم.

همون‌طور که اشک‌هام می‌ریخت زمزمه کردم.

- خداروشکر عزیزم… که بیدار شدی. الان… الان میام پیشت.

لبخندی زدم و خلاف میلم که نمی‌خواستم دل از اون تیله‌های معصومش بگیرم، با قدم‌های سریع از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق رو بدون اینکه بزنم باز کردم و گفتم: امیر، کامران؛ سایه بهوش اومده.

هنوز مات مونده بودند که از روبه‌روی در کنار رفتم تا پایین برند. سریع جلوی آینه ایستادم و به خودم خیره شدم.

از خوشحالی توی خودم نمی‌گنجیدم! یقه لباسم رو درست کردم و بهش دستی کشیدم. نفس عمیقی برای آرامش خودم کشیدم و بیرون رفتم.

نه! الان نباید می‌رفتم ببینمش. از بیمارستان بیرون اومدم و شروع به دویدن سمت گل فروشی کردم. با نفس نفس داخل رفتم و بی‌توجه به چهره متعجب فروشنده گفتم: یه شاخه گل می‌خواستم، گل رز قرمز.

مات برده، همون‌طور خیره بهم سمت گل‌های رز رفت که با دست محکم به پیشونیم کوبیدم.

- نه آقا، یه دسته گل بده! یه دسته گل بزرگ از رز قرمز!

***

خوشحال داخل بخش رفتم.

- بله سایه خانم، آقا اشکان رو نشناختی!

سرم رو بالا بردم ولی با امیر روبه‌رو شدم که کلافه و بغض‌آلود با دکتر صحبت می‌کرد. ذوقم پرید با گریه‌های کامران.

اینجا چه اتفاقی افتاده بود؟

سریع سمت دکتر و امیر دویدم که امیر اشک‌هاش هعی می‌ریخت و ازمون دور شد. آب دهنم رو قورت دادم و رو به دکتر گفتم: دکتر… چ… چه اتفاقی افتاده؟

دستش رو بین موهاش کشید و لب زدم.

- آقا اشکان. مریضتون بهوش اومد؛ ولی بدنش خیلی ضعیف شده بود، همش بخاطر این بود که مدت زیادی توی محل آتیش سوزی بود. نمی‌دونم واقعا چی بگم. ایشون نتونستن بودن اون همه دود و آتیش رو تحمل کنند و…

متاسفم، ما همه تلاشمون رو کردیم…

.

.

.

.

بیمارتون… بیمارتون فوت کردند…

ویرایش شده توسط پری بانو
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

﴿ یک روح در دو تن ﴾

#پارت_صد و سی‌ام

عصبی یقه لباسش رو چنگ زدم و با صدای بلندی گفتم: معلوم هست چی میگی؟ سایه من زندست…

امیر اومد و من رو از ازش جدا کرد.

- اشکان آروم باش.

بی‌توجه بهش همون‌طور که اشک‌هام بی‌اختیار می‌ریخت، با تن صدای قبلیم گفتم: سایه من اینطوری من رو ول نمی‌کنه… اون زندست لعنتی! زندگی من هنوز داره نفس می‌کشه…!

***

پس چرا نمی‌آیی تا من نگاهت کنم و تو دست‌های بی‌نشانم را بگیری و باز لبخند بزنی؟

پس چرا نمی‌آیی تا به سمفونی عشق، دعوتت کنم و تو نگاه از توت فرنگی میان کیک بگیری و بوسه بر عاشقانه‌هایم بکاری؟

تو که نمی‌آیی؛ ولی فقط تا اطلاع ثانوی اجازه‌ی دوست داشتنت رابه من بده!

گرچه می‌دانم الان در آن کافه سنتی دست زیر چانه گذاشته‌ای و به بیرون خیری‌ای… کاش یاد من باشی!

***

اشکان

دکمه‌های لباس سفید رنگم رو بستم و دستی بهشون کشیدم. عطری که بوش رو خیلی دوست داشت به خودم زدم. شونه‌ای به موهام زدم و وقتی کارم تموم شد نگاه کلی‌ای به خودم انداختم.

همه چیزم عالی بود. دسته گل رو از روی میز کنارم برداشتم و با قدم‌های آروم از اتاق و بعد، از طبقه پایین رفتم. خواستم وارد اتاق بشم که امیر سریع دستم رو گرفت. متعجب نگاهش کردم که با تردید گفت: اشکان… مطمئنی؟ الان وقتشه؟

اخم ریزی بین ابروهام جا دادم و گفتم: من تا الان چند بار گفتم اشکان، زندگی من الان رو تخته، اون منتظرمه!

لبخند دلگیری زد و آروم، دستم رو ول کرد. بی‌اهمیت بهش پشت کردم و وارد اتاق شدم. سریع پشتم در رو بستم و قفل کردم. با کار بچگونم خندم گرفته بود.

دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و خندم رو قورت دادم. صاف ایستادم و سمت تخت قدم برداشتم. بوی عطرم همه جای اتاق رو گرفته بود. نگاهی بهش انداختم که دوباره ملحفه روی صورتش بود.

با اخم گفتم: سایه جان من چند بار بگم؟ دوست ندارم ملحفه رو روی خودت بکشی. اصلا هوا سرده. من تا پتو رو میارم این رو از روی خودت کنار بزن، باشه؟

جوابی ازش نشنیدم. سری به عنوان تاسف تکون دادم و همون‌طور که سمت کمد می‌رفتم ادامه دادم.

- ما همه خوبیم نیازی نیست بپرسی!

پتو رو بیرون آوردم و کنار تخت رفتم. نچ؛ مثل اینکه لجبازیش باز گل کرده بود. خنده‌ای زدم و گفتم: سایه خانم، اینقدر اذیتم نکن.

ولی باز چیزی نمی‌گفت.

با این کارهاش بغض بدی به گلوم چنگ زد، طوری که اشکمم در اومده بود. این همه انتظار کشیدن بس نبود؟

بغضم رو قورت دادم و گفتم: سکوتت اذیتم می‌کنه سایه، باهام حرف بزن!

بدون اینکه تکون بخوره زمزمه کرد.

- دارم کتاب می‌خونم اشکان.

به یک آن، ملحفه رو از صورتش کنار زد و گفت: چرا اینقدر وراجی می‌کنی؟

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: می‌دونی تموم این مدت‌ها، چقدر دوست داشتم دوباره کنارم باشی و بهم بگی وراج؟

نگاهش رو دوباره به کتاب دوخت و گفت: نمی‌دونم.

بدون اینکه نگاهم رو ازش بردارم، کتابش رو از دستش گرفتم و کنار خودم گذاشتم.تیله‌های جنگلیش رو قفل چشمام کرد.

- می‌دونی چقدر دلم برای این نگاه‌ها تنگ شده بود؟ برای دیدنشون حاضر بودم سگ دو بزنم؟

اخمی کرد و گفت: فکر می‌کردم زن داری و الان داری بچت رو بزرگ می‌کنی!

چشمام رو ریز کردم و گفتم: چی میگی سایه؟ کدوم زن کدوم بچه؟ شناسنامه من هنوز سفیده سفیده! آخه من به غیر از تو کی رو می‌تونم دوست داشته باشم؟

چیزی نگفت و فقط نگاهش رو به دیوار سفید رنگ جلوش دوخت، اونم با اخم.

بیخیال ملحفه، پتوی طوسی رنگ رو باز کردم و روش انداختم. گلدون شیشه‌ای رو از آب پر کردم و دسته گل رو داخلش گذاشتم، بعد روی میز کنارش گذاشتم. روی صندلی کنارش نشستم.

- سایه این مدت…

- هیچی نگو اشکان. همه چیز رو می‌دونم. انگار تو تمام این مدت که بیهوش بودم یکی همه چیز رو برام تعریف کرده.

لبخندی زدم و زمزمه کردم.

- دست اون به نفر درد نکنه!

اون سکوت کرد، منم یکم فرصت می‌خواستم تا مقدمه بچینم و جمله‌هام رو کنار هم بذارم. در آخر، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: سایه این دوسال دوری کافی بود. همه‌مون به اندازه و سهم خودمون ناراحت شدیم و عذاب کشیدیم. الان وقتشه برگردیم، وقتشه برگردیم و زندگیمون رو شروع کنیم.

صدای قورت دادن آب دهنش به گوشم رسید. نگاه جدیش رو بهم دوخت. این یعنی حرف جدی‌ای داشت. یکی نیست بیاد بگه بابا بیخیال این جدی بازی‌ها شو؛ یکم به دل من اهمیت بده! دلی که هر روز با از دور دیدنت سوخت و شکست؛ ولی باز سر پا شد تا به الان برسه. به دیدن اون چهره معصومت، به دیدن اون چشمای زیبا!

سر جاش یکم تکون خورد که به خودم اومدم. از پارچ کنارم، آب رو داخل لیوان خالی کردم و نزدیک لبش رسوندم؛ ولی با پشت دست پسش زد. سایه چش شده بود؟ چرا اینقدر نسبت بهم بی‌تفاوت شده بود؟ اصلا از اینکه من رو می‌بینه خوشحاله؟

کمی خودش رو بالا کشید و گفت: ببین اشکان، هر چی بین من و تو بوده برای دوسال پیشه. الان عوض شده، دوسال گذشته. من… من دیگه هیچ حسی نسبت بهت ندارم.

با حرف‌هاش یه لحظه نفسم رفت. می‌دونستم همش دروغه! می‌دونستم هیچ کدوم از حرف‌های حقیقت نداره.

- این دروغه!

محکم گفت: ولی اشکان من حقیقت رو گفتم!

بهتر بود اینجا سوءاستفاده کنم، از دوست داشتنش، برای نگه داشتنش!

چشمام رو ریز کردم و لب زدم.

- آها، پس دوستم نداری. سایه خانم کی بود اون روز وسط آتیش سوزی، تو بغلم افتاده بود گفت اشکان دوست دارم؟ کی صحنه رو هندی کرده بود؟ تو نبودی نه؟

با چشمای گرد شده و شوکه گفت: ا… اما اشکان…

ابرویی بالا انداختم و با پوزخند عصبی‌ای گفتم: نمی‌خوای بیای؟ نکنه می‌خوای ازدواج کنی. اسمش چی بود؟ آباد، عثمان، عماد؟ آره آره عماد! نکنه می‌خوای با اون مرتیکه ازدواج کنی؟

انگار از لحن حرف‌هام خوشش نیومده بود.

- اشکان این چه حرف‌هاییه که می‌زنی؟

نفس عمیقی کشیدم و شبیه بچه‌ها، توی خودم جمع شدم. لب و لوچم رو بیرون فرستادم و مظلوم گفتم: سایه خانم، من تو تمام این مدت می‌دیدم چقدر خوب باهاش حرف می‌زدی. با پسرش شبیه کامران خودت رفتار می‌کردی!

سرم رو بالا آوردم و با اشکی که برای خودنمایی ریخته بودم گفتم: سایه من دیدم که تو اون رو بیشتر از من دوست داری. پس من چی؟ تو به دل من اهمیت دادی؟ تویی که می‌گفتی دوستت دارم و برای من هر کاری می‌کنی، حالا درخواست اینکه بخوام پیش من باشی، خانم خونم باشی و زندگیم رو بسازی خیلی زیاده؟

هنوز چشماش متعجب بود. چندتا پلک زد و گفت: اشکان این حرف‌ها واقعا حرف‌های توئه؟

***

عماد

با قدم‌های آروم وارد بیمارستان شدم. سمت قسمت پذیرش رفتم و روبه‌روی خانمی که پشت کامپیوتر بود وایستادم.

رو بهش گفتم: ببخشید خانم، اتاق سایه میرزایی کجاست؟

دختر جوون و خودشیفته‌ای به نظر می‌رسید، سرش رو بالا آورد. با اخم ریزی لب زد.

- همون خانمی رو می‌گید که هعی آقای خوشگل میاد بهش سر می‌زنه؟ مستقیم برید، سمت چپ اتاق صد و بیست.

از حرف‌ها‌ش دندون‌هام رو به هم ساییدم. عصبی راهرو رو طی کردم. با چرخیدن سمت چپ، دیدم که یکی دوتا از همسایه‌ها دم در اتاقش بودند همراه دو مرد جوون. یکم که دقت کردم یکی از اون دوتا همون مردی بود که اومد و سایه رو نجات داد. ازش متنفر بودم!

دسته گل رو توی دستم جابه‌جا کردم و جلوتر رفتم. با دقت بیشتر فهمیدم که اون یکی مرده امیر، همون برادر سایه بود. باهاش سلام و احوال پرسی کردم. همون لحظه اون یکی که همه اشکان صداش می‌زدند سمتمون اومد.

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟

صورتم رو شتابون سمتش چرخوندم.

- اشکان چرا اینجوری حرف می‌زنی؟

نگاه گذرایی به امیر انداخت و خیره بهم گفت: نه، می‌خوام بدونم ایشون چرا اومده اینجا!

کامل سمتش چرخیدم و با پوزخند عصبی‌ای گفتم: نمی‌دونم چرا باید به تو جواب پس بدم!

ابرویی بالا انداخت و با اشاره به خودش گفت: چرا من؟ یه بار گفتم، نامزدشم.

نمی‌دونم چرا، ولی احساس می‌کردم اشکان از من بیشتر به سایه نزدیکه. همین بود که حالم رو بد می‌کرد.

گل‌ها رو توی دستم مشت کردم و از لای دندون‌های قفل شدم، صدام رو بیرون فرستادم.

- اومدم سایه رو ببینم!

خنده‌ای زد و گفت: گلم که براش گرفتی!

توجهی به حرفش نکردم که دوباره دهن باز کرد.

- سایه نه و خانم. اول باید ازش اجازه بگیرم. اگه گفت بله که تشریف می‌بری و می‌بینیش. اگرم گفته نه که بیخیال میشی و می‌ری.

بعد پشت کرد و سمت اتاق سایه رفت. از دستش ناجور حرصی شده بودم. نمی‌تونستم دیگه تحملش کنم و اگه این بیمارستان رو سرش پایین نمی‌آوردم اعصابم آروم نمی‌شد.

- نمی‌خواد اعصابت رو خورد کنی. اشکان شاید اینجوری رفتار کنه ولی تو دلش هیچی نیست!

سری تکون دادم و بیخیال اشکان و مشکان شدم.

چند دقیقه گذشته بود که از در با اخم بیرون اومد و رو بهم گفت: بفرما، می‌تونی بری تو.

تا دم در رفتم و وقتی خواستم وارد بشم تنه‌ای بهش زدم. با دیدن سایه لبخندی زدم. خواست سر جاش بشینه که یه قدم جلوتر رفتم و گفتم: نمی‌خواد بلند بشی.

سری تکون داد و متقابلا لبخندی زد. کنارش ایستادم و زمزمه کردم: خوبی؟

دوباره دراز کشید و گفت: من خوبم. تو خودت، آرشا، خوبید؟

آروم سری تکون دادم. از اومدنم به اتاق، به دقیقه نکشیده بود که اشکان اومد داخل. نگاه هر دومون بهش بود که گفت: نکنه می‌خواستید برم بیرون تنهاتون بذارم؟!

پوف کلافه‌ای کشیدم. اومد و دسته گل رو ازم گرف و رو به سایه با خنده گفت: عزیزم ببین آقا عماد چه گل‌های قشنگی گرفته! آقا عماد دستتون درد نکنه راضی به زحمت نبودیم.

چشم غزه‌ای رفتم و دستم رو مشت کردم. اونم گل رو توی به گلدون گذاشت و روی میز قرارش داد. اون‌طرف تخت ایستاد و چیزی نگفت. چند دقیقه توی سکوت سپری شد که طاقت نیاورد و گفت: اومدید چیزی نگید؟ خب حرف بزنید دیگه راحت باشید‌.

نفس عمیقی کشیدم و لب زدم.

- اشکان لطفا برو بیرون.

اول شوکه برگشت سمتم، بعد خنده‌ای زد و گفت: جانم؟ دوباره بگو!

خواستم دوباره جملم رو تکرار کنم که ایندفعه سایه پیش دستی کرد.

- اشکان میشه بری بیرون؟

- ولی سایه…

- خواهش می‌کنم.

با اخم به هر دومون خیره شد. در آخر آروم سری تکون داد و بیرون رفت. روبه سایه کردم. دوست نداشتم توی این موقعیت ببینمش، اینکه به سرم و دستگاه وصل شده باشه!

- نگران نباش، حال من خوب میشه.

- واقعا نامزدته؟

گیج پرسید: چی؟

به تیله‌هاش خیره شدم و لب زدم.

- میگه نامزدته، راسته؟

با کلی من من گفت: چیزها… آخه اون… اوممم… اشکان…

دست‌هام رو بالا آوردم و گفتم: خیلی خب، فهمیدم.

آروم گفت: تو هیچی نمی‌دونی!

لبخند محوی زدم و گفتم: همه چیز برام واضحه. اینکه اون دوستت داشته و داره. این من من‌های تو یعنی دوسش داری. وقتی شما دوتا هم رو دوست دارید من هیچم، علاقه من به تو هیچه!

سر جاش با بدبختی نشست و گفت: عماد، اون‌طور نیست که فکر می‌کنی. تو همیشه برام قابل احترام بودی، می‌خواستم تو به سان برادر کنارم باشی.

پشت بهش کردم و لب زدم، از دردهام، از اینکه این دل قفل دل مهربون و معصومش شده بود.

- آره سایه خانم، گفته بودی تو جای برادرمی؛ ولی من باختم. من این زندگی رو به تو باختم! چه بخوای چه نخوای من دوست دارم و این تصمیمم بر نمی‌گرده، تو هم… زندگیت دست خودته و کسی جز خودت مختارش نیستی.

نفس عمیقی کشیدم حرف آخرم رو زدم.

- می‌خوای اینجا بمونی و با من باشی، می‌خوای با اشکان باشی و برگردی. گرچه از همین الان می‌دونم کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنی. پس؛ به پای هم خوشبخت بشید!

بغض رو با بدبختی قورت دادم و بدون توجه به صدا زدن‌هاش، از اتاق بیرون رفتم. حس حقارت می‌کردم. یه حس بد! انگار همه غرورم زیر پاهای خودم خورد شده بود، اونوقت جلوی همه!

از اتاق بیرون اومدم و خواستم برم که اشکان از اونور همون‌طور که میومد سمتم گفت: خب آقا عماد حرف‌هاتون خداروشکر تموم شد؟ می‌موندید حالا!

خنده‌ای برای حفظ ظاهر زدم و گفتم: چیه، ترسیدی بدت رو پیشش بگم؟ نترس! هر کس بد ما به خلق گوید ما ز غم چهره نخراشیم، ما خوبی او به خلق گویم تا هر دو دروغ گفته باشیم!

بعد بدون توجه به چهره‌ی مات موندش با امیر خداحافظی کردم و بیرون زدم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...