پری بانو 368 ارسال شده در دوشنبه در 11:54 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 11:54 یک روح در دو تن #پارت_نود و هشتم نگاهم پایین سر خورد و روی ظرف نشست. کاهوها کی قرمز شده بودند؟ کی لبه تیز چاقو رنگ سرخ رو گرفته بود و از انگشت اشارم خون میچکید؟ چاقو رو از دستم گرفت و روی میز پرت کرد. صداش برم گنگ شده بود و هیچی نمیشنیدم. فقط نگاه لرزونم بود که همهجارو برانداز میکرد. چسب زخم رو از جعبه درآورد و سعی کرد آروم روی انگشت دستم بزنه. عصبی، همونطور که سعی میکرد صداش بالا نره گفت: ببین با خودت چیکار کردی. حواست کجاست سایه؟ با اینکه چاقو تیز بود؛ ولی هیچ حسی حتی احساس سوزش روی سر انگشتم نداشتم. خون همینطور میومد و یه لحظه هم قطع نمیشد. اشکان جعبه دستمال کاغذی رو از کشو درآورد و چندتا چندتا روش گذاشت که همین باعث شد یکم خونش بند بیاد. سرش رو بالا آورد و گفت: سایه خوبی؟ بغضی که تو گلوم بود رو قورت دادم و با چشمایی که لایه اشک پوشونده بودش حرفهایی که تو دلم بود رو به زبون آوردم. - اشکان برای من سیاه فقط یه رنگ نیست. تو این چهار سالی که تو به راحتی میگی دنیای من رو رنگ کرده. هر کوچه پس کوچه، توی هر اتاق حتی.. حتی اون گلهای رزی که دوسشون دارم هم سیاه شده. میگی این مدت عزاداری کردن بسه؛ ولی تو همین مدت که هربار نبود کامران تو چشمم بود و عذابم میداد به خودم میگفتم کامران خودش نیست ولی روحش که هست. دستایی که داشتند میلرزیدند رو روی صورتم گذاشتم و با صدایی که بغض و گریه توش موج میزد ادامه دادم: اشکان بخدا سختمه. سخته ادامه دادن تو این دنیای نکبت که نگذاشت یه آب خوش از گلوم پایین بره.. دیگه گریههام نگذاشت که به حرفهام ادامه بدم. نمیدونم چرا این حرفهارو همون لحظه بهش نگفتم و چیشد که الان، اینجوری بهش توپیدم. حس میکردم غرورم زیر پاهای خودم و تو دید اشکان له شده بود. اشکهام گوله گوله میریخت و سعی میکردم صدام بالا نره. یه حال بد داشتم... از این حال بدا که ازش متنفر بودم. تو حال خودم بودم که دستم توسط اشکان گرفته شد. رد اشکهام روی صورتم خشک شده بود. با دست بزرگش دستم رو به اسارت گرفته بود و این چشمای من بود که میلرزید و روشون ثابت مونده بود تا وقتی که روی میز نشست. یه حس خاصی بود برام، یه حس آشنا! نگاهم رو به چشماش که آرامش توش موج میزد دوختم. همه چیز اینجا آشنا بود. حس لمس انگشتهای ظریفم توسط دست مردونش، حس این نگاه، حس این جَوی که توش بودم. انگار یه خاطره داشت برام تکرار میشد. خاطرهای که برای تکرارش حاضر بودم هر کاری بکنم. خواستم چیزی بگم؛ ولی دستش رو پشت سرم گذاشت و به قلبش چسبوند. از حرکت یهوییش لبهام مثل ماهی باز و بسته میشد ولی نمیتونستم چیزی بگم. خواستم بیام عقب؛ ولی خودش رو بیشتر بهم چسبوند و گفت: آروم باش. ببخشید بخاطر حرفهام ولی خواهش میکنم آروم. من الان درست شنیدم؟ اشکانی که غرورش حرف اول زندگیش بود داشت عذرخواهی میکرد؟ با صدای زنگ گوشی سریع از جاش بلند شد و سمت اُپِن آشپزخونه رفت. تعجب و همینطور گیج نگاهش میکردم که با نگاه گذرایی بهم جواب داد. یجوری رمزی و صحبت میکرد و سعی کرد خیلی زود به تماسش خاتمه بده. دوباره سمتم چرخید و گفت: من میز ناهار رو میچینم. تو برو یه آبی به دست و صورتت بزن. بعد با برداشتن دیس غذا از آشپزخونه زد بیرون. گیج شده بودم. همه اتفاقات شبیه برق و باد رد میشدند و نمیتونستم درست تمرکز کنم. به خودم اومدم و با تکون دادن سرم اومدم بیرون. وارد دستشویی شدم و در رو پشت خودم بستم و بهش تکیه دادم. چیشد؟ اصلا چرا اینجوری شد؟ من فقط حرفهای دلم رو که اگه بهش نمیگفتم تا خود شب خودخوری میکردم بهش گفتم. ولی... بیخیال آب دهنم رو قورت دادم و روبهروی روشویی ایستادم. آب سرد رو باز کردم و مشت مشت به صورتم میزدم تا رنگ پریده صورتم برطرف بشه. صورتم رو خشک کردم و موهایی که بیرون ریخته بودند رو داخل شالم فرستادم. بیرون اومدم. کنار میز ایستادم، به طرز زیبایی تزئین شده بود و میدونستم که کار خودشه. با صداش توجهم جلب شده و برگشتم. - میدونستم کارم خوبه ولی نه در این حد که یه خانم محوش بشه؛ لبخند بیجونی زدم و گفتم: من میرم به بچهها بگم بیاند. خواستم برم که صندلی رو از پشت میز عقب کشید و با اشاره بهش گفت: تو همینجا بشین. من خودم بهشون میگم بیاند. باشهای زمزمه کردم که راهش رو سمت پلهها تغییر داد و رفت. روی صندلی نشستم و دستام رو بغل کردم. سرم یکم درد میکرد و دلیلش رو نمیفهمیدم. دستام لرزش کمی به خودش گرفته بود و بازم نمیفهمیدم. و ای کاش میشد دلیل این همه نفهمیدن رو میدونستم تا اینقدر اذیت نشم، راستش دقیق معلوم نبود چه مرگم شده بود. با اومدن هر سهتاشون لبخند مصنوعی حداقل برای اینکه اونا نفهمند چمه زدم. اشکان کنارم نشست و صدف روبهروم. کامران با خنده همیشگیش خواست بره بشینه؛ ولی با دیدنم با اخم سر جاش ایستاد. متعجب گفتم: کامران چیشد؟ کنارم ایستاد و با گرفتن انگشت زخمیم شاکی گفت: شما بگو چیشده؟ نگاهی به اشکان که شرمنده نگاهمون میکرد انداختم و روبه کامران گفتم: یه زخم کوچولو بود که عمو اشکان چسب زخم بهش زد. شبیه بزرگا پوفی کشید و با زدن بوسهی کوچولویی بهش گفت: حواست به خودت باشه سایهبانو! بعد رفت و کنار صدف نشست. اینجا دیگه واقعا به سختی میتونستم جلوی خندم رو بگیرم. اشکان لیوان آب رو بهم داد و بدون اینکه جلب توجه کنه گفت: از خنده صورتت قرمز شد ضایع! لیوان آب رو گرفتم و یکم ازش خوردم که بهتر شدم. قاشقم رو برداشتم و با بقیه، مشغول خوردن غذایی که اثر دست اشکان بود شدم. دروغ چرا؟ راستش رو بگم آشپزیش عالی بود و میتونستم بگم دستپختش یجوری شبیه کامران بود. یادم میاد که کامران هم یبار آلبالو پلو درست کرده بود و خوشمزگیش کم از این دستپخت نبود. بعد تموم شدن ناهار و کلی کلکل با اشکان راضی شد که من ظرفهارو بشورم. اونها هم رفتند تا وسایل بازی رو جور کنند. ----------------- با تموم شدن کارم پیشبند رو تا زدم و توی کابینت گذاشتم. اومدم بیرون ولی به محض گذاشتن پام بیرون چیز خیلی نرمی به صورتم برخورد کرد. چشمام رو یکم باز کردم و دیدم کامران و اشکان پشت یه کاناپه و صدف هم پشت کاناپه روبهرویی سنگر گرفتند و کوسنهارو سمت هم پرت میکنند. گیج نگاهشون کردم که صدف گفت: خاله بیا اینجا الان میژنند. نگاهم رو به اونور دوختم که با اومدن یه کوسن سمتم جایخالی حرفهای دادم و کنار صدف نشستم. بامزه گفت: خاله سایه خیلی خوب جای خالی دادی آفلین. کف دستای مخالفمون رو بهم زدیم و کوسنهایی که اینور جمع کرده بودیم رو سمت مخالف پرتاب کردیم. هدف من اشکان که به صورتم زده بود شده بود و هدف صدف کامران. نمیدونم چرا این دوتا اینقدر هدفمند بودند. هرطور که بود تیم اونا برنده شد. با خستگی روی کاناپهها افتادیم، والا با این داد دیگه جونی برامون باقی نمونده بود. ... مدتی گذشت و تصمیم گرفتیم که برگردیم. لباسهام رو عوض کرده بودم و کنار کامران ایستادم که همون لحظه اشکان با دوتا باکس اومد پیشمون که صدف سریع یدونه رو از دستش گرفت. اشکان اون یکی رو سمتم گرفت و گفت: بیا این برای توئه. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: به چه مناسب؟ شونهای بالا انداخت و گفت: هیچی، هیچ مناسبتی نداره. آروم بازش کردم که توش یه لباس سبز رنگ به همراه یه عطر بود. دوباره نگاهم رو بهش دوختم و اون بود که ادامه داد. - یکی دو روز پیش داشتم از کنار یه فروشگاه لباس رد میشد که این لباس تو ویترین چشمم رو گرفت. راستش از نظر من خیلی قشنگ بود و دوست داشتم بگیرمش برای تو، چون فقط به تو میاد. نه کس دیگهای. رنگهای دیگهای هم جز سیاه بهت میاد. گوشه لبم رو به دندون گرفتم که روبه کامران کرد و با چشمکی گفت: درست میگم کامران؟ سرم رو چرخوندم ولی کامران هم حرفی نزد و فقط سرش رو تکون داد. باکس رو بستم و با لبخندی گفتم: خیلی ممنونم اشکان. - خواهش میکنم. صدف با خنده جعبه تو دستش رو به کامران داد و گفت: بیا کامران. منم این رو برای تو گرفتم. کامران جعبه رو گرفت و درش رو باز کرد. توش یه عروسک خرسی سفید بود که ربان صورتیای دورش بود. درش آورد و گفت: این که دخترونس صدف! ولی ازت ممنونم، قشنگه. صدف هم لبخندی زد و چیزی نگفت. خدافظی مختصری کردیم و از آپارتمان زدیم بیرون. تو راه بودیم و داشتیم میرفتیم ولی سکوت کامران واقعا برام حوصله سر بر بود. نمیدونم این حرفم فرجی بود یا خود خدا خواست که لب باز کرد و صدام زد. با لبخند گفتم: جانم کامران. سرش رد سمتم چرخوند و گفت: مامان تو واقعا میخوای دیگه شیاه نپوشی؟ نگاهم رو به خیابون دوختم و گفتم: نظر تو چیه؟ تو کدوم رو دوست داری؟ دستش رو پشت سرش گذاشت و با تکیه دادن به صندلیش گفت: من دوشت دالم تو راحت باشی. لبخند محوی زدم و با تکون دادن سرم به راهم ادامه دادم. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در دوشنبه در 13:29 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 13:29 (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_نود و نهم اشکان پنجره اتاق رو یکم باز کردم و خودم رو روی تخت ولو کردم. هوا خیلی خیلی گرم بود و اصلا غیر قابل تحمل بود. دکمههای بالایی لباسم رو باز کردم که حداقل یکم خنک بشم. امروز رو دوست داشتم، ولی هعی به خودم میتوپیدم چیزی نیست. آره چیزی نبود؛ اما من امروز خودی نشون دادم و یه بغل نصیبم شد. چیزی نبود؛ ولی من امروز خندیدم و دستت رو گرفتم. چیزی نبود؛ اما تو امروز زیادی مهربون شده بودی. چیزی نیست ها؛ ولی دلم خیلی برات تنگ شده بود. تو خودم بودم که همون موقع در باز شد و صدف اومد داخل. خندون گفت: خشته نباشی داداشی. لبخندی زدم و گفتم: ممنون، ولی صدف از این به بعد لطفا در بزن بیا تو، باشه؟ خودش رو روم انداخت و گفت: چشم، میگما داداش امروژ خیلی خوش گژشت. دستم رو بین موهای طلاییش که به مامان رفته بود بردم و گفتم: اهوم، خوش گذشت. دستش رو زیر چونش زد و گفت: یه چیژ دیگه... خاله سایه خیلی خوشگله. نمیدونم چرا ولی با این حرفش لبخند محوی روی لبهام نشست. تو این یه مورد مورد هم حق رو به صدف میدادم. سایه خوشگل بود، خیلی خیلی خوشگل. میتونم بگم چهرش شبیه یه قرص ماه بود که روشنایی و زیباییش هر کسی رو محو خودش میکرد. لبخندهاش از اون لبخندهایی بود که عالم و آدم رو دیوونهی خودش میکرد. رنگ سبز چشماش آدم رو یاد جنگلهای سبز شمال مینداخت و زیباییش و به رخ همه میکشید تا با استفاده از اون، همه رو به قعر مرکزش بکشه، مثل سیاه چالههایی که تو چه بخوای چه نخوای، با نیروی خاصی که دارند، جذبت و توی سیاهی متلق حل میکنند. - الو داداش کجایی؟ نگاهم رو دوباره به صدف دوختم و گفتم: جانم. شیطون گفت: داداش چندبار صدات زدم، نکنه سایه بانو رو دوست داری؟ شوکه از حرف یهوییش گفتم: اممم، منظورت چیه صدف؟ این جه حرفیه که میزنی؟ اصلا از وقت خوابت گذشته بدو برو بخواب، بدو. نشست و خندون گفت: باشه حالا داداش، میسه امسب رو اینجا بخوافم؟ پوفی کشیدم و گفتم: مگه خودت اتاق نداری صدف خانوم؟ دستاش رو پشتش قفل کرد و با حالت معصومی که دل هرکی رو میلرزوند لب زد: آخه دوشت دالم امشب لو اینجا پیش تو باشم. ناچار یکم کنار رفتم و با چشم اشاره کردم که کنارم بخوابه. سرش رو روی بالشت گذاشت و منم ملحفه رو روش بالا کشیدم. دوست داشتن سایه... اگه دوسش داشته باشم اول باید از خودم بپرسم که اون هم من رو دوست داره یا نه؟ اینجاست که منطق میگه سایه تموم این مدت رو تو رو فقط به عنوان دوست خودش میدی؛ نه بیشتر، و نه کمتر. *** سایه نگاهی به ساعت میندازم. ساعت ده شب هست و کامران هنوز داشت تلویزیون نگاه میکرد. یک هفته گذشته بود و کامران خودش نبود. کم حرف میزد و حتی با نجمه که کلی وقت میگذروندند، صمیمیت قبل رو نداشت. خواستم کتابم رو ببندم ولی همون لحظه صداش رو کنارم شنیدم. - مامان. سمتش برگشتم و گفتم: جان مامان. - مامان ژون میشه عمو اشکان لو ببینیم؟ یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چیزی شده کامرانم؟ دستاش رو قفل هم کرد و گفت: نچ، فقط دلم بلاش تنگ شده. همونطور که خودکارم رو روی میز میچرخوندم نیمچه لبخندی زدم و گفتم: پس میخوای دعوتشون کنیم خونه؟ سرش رو بالا آورد و چندبار تکون داد. خب اشکان یهبار اومده بود خونم و از یه طرفی دیگه هم به کسی هیچ ربطی نداشت و نخواند فکر بد بکنند. عینک مطالعم رو از روی چشمام برداشتم و با گذاشتنش داخل جعبه مخصوصش گفتم: خیلی خب عزیزم، فقط امروز چهارشنبه هستش و نمیشه. فردا هم بریم بیرون و برای عمو اشکان و صدف کادو بخریم بعد من بهشون زنگ میزنم و برای جمعه دعوتشون میکنم. حالا بدو برو بخواب که از زمان خوابت هم گذشته. لبخند زنان بغلم و کرد و همونطور که میرفت بالا گفت: ممنون مامانی، شببخیل. دستم رو براش تکون دادم و اونم رفت. نفس عمیقی کشیدم با جمع و جور کردن میز کتابخونه کوچیکی که گوشهی پذیرایی بود، از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. روبهروی آینه کرم مخصوصم رو به صورتم زدم و روی تخت دراز کشیدم. چندبار اینور اونور غلت زدم ولی خوابم نمیومد. چند دقیقه گذشت تا اینکه صدای در اومد. ویرایش شده دوشنبه در 13:29 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در دوشنبه در 18:55 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 18:55 یک روح در دو تن #پارت_صدم به تاج تخت تکیه دادم و لب زدم: بیا تو کامران. در باز شد و خودش تو چهارچوب در قاب بست. با چهرهای گرفته گفت: مامان میشه بیام داخل؟ اجاژه مودی؟ خب این جمله جای تعجب نداشت. از وقتی کامران رفته بود اجازه نداده بودم کسی بهجز خودم و امیر وارد این اتاق بشه. در واقع دوست داشتم هیچکس داخل این اتاق بیاد، حتی کامران کوچولوم؛ ولی اینبار فرق داشت! پسر کوچولوم مثل اینکه ناراحت بود، مثل اینکه دلش گرفته بود. پس اجازه دادنش اینبار اشکالی نداشت. لبخندی زدم و گفتم: بیا داخل. وقتی اومد داخل نگاه کنجکاوش روی دیوارها گشت خورد ولی چیزی نگفت. دستی به موهای فرش کشیدم و گفتم: پسر من چرا دلخوره؟ کی ناراحتش کرده؟ بهم خیره شد و گفت: مامان ژون میشه اژ بابایی بگی؟ نمیدونم چرا ولی دلشوره بدی تو وجودم افتاد. من قبلا در مورد کامران بهش گفته بودم، زیاد نه، ولی گفته بودم. انتظار این رو هم داشتم که دوباره ازم در موردش بپرسه ولی نه تو این سن، نه الان و نه امشب. امشب به اندازهی کافی خسته بودم. لبخندی برای حفظ ظاهر زدم. چارهای نداشتم، در مورد پدرش میخواست بدونه و نمیخواستم سد راهش بشم. دیر یا زود، دلتنگی داشت و دلتنگ پدرش بود. میخواست در موردش بفهمه؛ چه امروز، چه فردا. چه من خسته باشم، چه حالم خوب باشه. چه اینجا و چه هرجای دیگه. رو بهش با اشاره به چراغ رنگیها گفتم: کامران میری اون چراغ کوچولو رو روشن کنی؟ باشهی آرومی گفت و رفت و چراغ کوچیک کنار در رو روشن کرد. سیمهای شفافی که لامپهای کوچیک بهشون وصل بود هر کدومشون رنگ گرفت و از اونجایی که بین عکسهای من و کامران بود زیبایی بینظیری پیدا کرده بودند. من که هرشب شاهد این اتفاق بودم و این چهره پسر کوچولوم بود که دیدن داشت. با چشمهای گرد شده نگاهش روی عکسها میچرخید و انگار از تزئیناتی که باباش چند سال پیش درست کرده بود خوشش اومده. - مامان اینا خیلی قسنگند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: حالا اون آلبوم عکسی که روی میزم هست رو، اونم بگیر بیار. برداشتش و آورد. دوباره کنارم نشست که منم آلبوم رو از دستش گرفتم و بازش کردم. عکس خودش بود، البته تنهاییش. تو آتلیه گرفته بود و خیلی جذاب بهنظر میومد که رو صفحه گوشیم چشمک میزد. دستم رو روی عکسهای دیگش کشیدم. کامران اومده بود عکسهای باباش رو ببینه و من بیشتر دلتنگش شدم و انگار نه انگار آخرین باری که این آلبوم رو ورق زدم همین دیشب بود. - مامان بابایی چقد خوشکل بود. نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: آره کوچولو، بابایی خیلی مهربون بود و هردومون رو خیلی دوست داشت. نمیدونم چرا ولی یاد اون موقعهایی که کامران هنوز به دنیا نیومده افتادم. هرچیز رو یادم بره، یادم نمیره که چقدر بخاطر چیزهای الکی قهر و دعوا میکردیم. یاد لیلا افتادم. این چند روز به یادش بودم. دختر کوچولویی که اون روز لبخند رو هدیه لبام کرد. هنوز اون چهره معصوم و دوست داشتنیش یادمه. - چرا موخندی مامان؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اون وقتا که تو بدنیا نیومده بودی یه دختر خوشگل با تو دوست شده بود. یه دختر خانوم کوچولوی ناناز. با لب و لوچهی آویزون گفت: یه دختل مامان؟ پلکی زدم و ادامه دادم: اسمش لیلا بود. حیف که از این دنیا رفت اگه الان بود تقریبا نه یا ده سالش میشد. سرم رو تکون دادم و گفتم: بیا حرفهای غمگین نزنیم. نظرت چیه بریم فیلم بابایی رو ببینیم؟ - فیلم؟ ... فلش فیلم عروسی که توی فلش بود رو به تلویزیون زدم و کنار کامران نشستم. مثل اینکه همون دقایق اول کافی بود برای اینکه لایه اشک جلوی چشمام رو بگیره. هم میخندیدم، هم اشک روی گونم مهمون شده بود. خنده برای اون قسمت فیلم که کامران مسخره بازی در میاورد و اشک هم بخاطر لحظههایی که دیگه قرار نیست برگرده و نبودن آدمی که تموم زندگیم بود. ولی کاشکی اون روزها برگرده. همون زمانی که کنار هم تو ماشین بودیم و آهنگهارو زمزمه میکردیم. لحظهای که دستش رو روی دستم میگذاشت و سعی میکرد هرجور شده آرومم کنه. اصلا اون وقتی که دستام رو دور گردنش حلقه میکردم و خودم رو تو آغوش امنش مخفی میکردم. با تموم شدن فیلم دستی به صورتم که اشکهام روش خشک شده بود کشیدم. مثل اینکه بیشتر از پسر کوچولوم دلم برای کامران تنگ شده بود. سرم رو چرخوندم که نگاهم روی همون پسر ریزه میزم موند. چشمای بستش نشون از این میداد که خوابش برده و... دلیل اون لبخند ملیحش نمیدونستم چیه؟ نکنه اونم از دیوونه بازیای باباش خندش گرفته بود؟ اگر مبنی بر این باشه باید بگم که حق داره! باباش بازی میکرد، خوبم بازی میکرد، اونم بدون تقلب! *** با خستگی دوتامون روی صندلی نشستیم. غریب به دو ساعت بود که کل پاساژ رو میگشتیم. (نویسنده: عجول نباشید، میفهمید کادو سایه برای اشکان چی بوده!) اخم کوچولویی کردم و رو بهش گفتم: کامران تو هنوز برای صدف چیزی نگرفتیها. دستاش رو به چشماش کشید و گفت: مامان نمیسه خودت براش بگیری؟ یکم فکر کردم و گفتم: خب من انتخاب میکنم ولی، از طرف تو! سری تکون داد که لبخندی زدم و دوباره بلند شدیم. به پیشنهاد من یه عطر خوشبو دخترونه که به شخصه عاشق بوش بودم و خودم یکی ازش رو داشتم گرفتیم. بعد از خوردن ناهار تو رستوران دوتایی برگشتیم خونه. آخ که هیچجایی بهتر از خونه خود آدم نمیشه. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در دوشنبه در 18:56 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 18:56 یک روح در دو تن #پارت_صد و یکم همونطور که داشتم وسایلی که خریده بودیم رو کاغذ کادو میکردم یا لبخند به حرفهای کامران گوش میدادم. - مامان وقتی بژرگ شدم با نجمه میریم یه خونه میگیریم. شایدم باهم بیایم اینجا، آله اینجولی بهتره، اون وقت دیه تو هم تنها نیشتی. باهم میایم اینجا ژندگی میکنیم. شبیه تو و بابا مامانژون. نژرت چیه مامان؟ مامان اشلا به حلفام گوش میدی؟ با خنده گفتم: بس کن دیگه کامران، چندبار میگی؟ باشه اصلا بیاید همینجا. با خوشحالی گفت: واقعنی مامان؟ از اینکه بدون فکر حرفم روبه زبون آوردم لپام رو از داخل گاز گرفتم. نگا کن چیا میگه. سرم رو از افکارم تکون دادم و با گرفتن گوشیم گفتم: اصلا ما به عمو اشکان هنوز زنگ نزدیم، شاید نتونست فردا بیاد. اونم باشهی آرومی گفت و با نشستن روی میز مشغول بازی کردن با ماشین قرمزش شد. نفس عمیقی کشیدم و شماره اشکان رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده. بعد چند بوق صدای خوابآلودش از پشت گوشی اومد: بله؟ با صدایی که سعی داشتم خنده رو پنهون کنم گفتم: سلام اشکان! چند لحظهای صدایی نیومد، خواستم چیزی بگم ولی صداش توی گوشم موج انداخت: سایه تویی؟ چسب آخر رو به کاغذ کادو زدم و گفتم: خوبی؟ - ببخشید خواب بودم. خودت خوبی کامران خوبه؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: اشکالی نداره، ماهم خوبیم. سکوت کرد و چیزی نگفت. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و به صندلی تکیه دادم. از این سکوتش متنفر بودم، شبیه سکوتهای کامران، یکم اذیتم میکردم و واقعا حوصله سربر بود؛ یا شاید هم همه این حرفها بهانه بود و نمیتونستم درست حرفم رو بهش بزنم. نفسم رو به بیرون فرستادم ولی خودش زودتر از من به حرف اومد. - چیزی شده سایه؟ دستی به چشمام کشیدم. چرا این حرف رو زد؟ مگه حتما باید چیزی شده باشه که بهش زنگ بزنم. نگاه گذرایی به کامران که بیخیال داشت بازی میکرد گفتم: نه، چیزی نشده. صدای پوف کلافش از پشت گوشی اومد و پشتبندش حرف خودش: وای سایه کشتی من رو! مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟ - چیزی نشده اشکان. کامران دلش براتون تنگ شده، خواستم زنگ بزنم و برای فردا دعوتتون کنم. کمی صبر کرد و بعد گفت: منم دلم براش تنگ شده، باشه حتما میام. اگه میشه تلفن رو میدی به کامران، میخوام باهاش صحبت کنم. انگاری که روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: البته. از طرف من خدافظ. - ممنون، خدافظ. گوشی رو سمت کامران که گیج نگاهم میکرد گرفتم و با چشم بهش گفتم که اشکانه. اونم با خنده گوشی رو گرفت همونجور که سلام میداد سمت تلویزیون دوید. نفس عمیقی کشیدم و به نقطه نامعلومی خیره شدم. من چم شده بود؟ چرا اینقدر نسبت بهش حساس شده بودم؟ واقعا داشت چه اتفاقی میافتاد؟ *** اومدم داخل و در رو پشت خودم بستم. با گذاشتن گوشیم روی تخت سمت کمد لباسهام رفتم. در سفید رنگش رو باز کردم و نگاه کلیای بهشون انداختم ولی اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد لباس سبز رنگی بود که خود اشکان برام خریده بود. نمیدونم چرا ولی دوست داشتم امروز اون رو بپوشم، یجور دیگه بگم نمیخواستم امروز رو مشکی بپوشم. از چوب لباسی درش آوردم و روی تخت گذاشتمش و سمت حموم رفتم. بعد یه حموم یه ربعه اومدم بیرون. حولهای که دور موهام بود رو باز کردم و مشغول سشوار کشیدنشون شدم. وقتی که خشک شد با کریبس، قسمتیش رو به پشت سرم بستم. لباسم رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم. با بستن زیپ کنارش تو آینه به خودم نگاه کردم. دامنش کمی چین داشت و یه ربان مشکی رنگ، دور کمرش بود. در کل ساده بود و مثل اینکه تو چند ماه، فهمیده بود که چیزهای ساده رو به چیزهای پرزرق و برق ترجیح میدم. شال مشکیرنگم رو روی سرم انداختم، از اتاق اومدم بیرون و وارد سالن شدم. کامران روی مبل دراز کشیدن بود و تلویزیون نگاه میکرد. از اینکه آماده بود نفس آسودهای کشیدم خواستم برم سمت آشپزخونه که ... نویسنده: به نظرتون چه اتفاقی افتاد؟ چرا با این اتفاق قلب سایه شروع به تند تپیدن شد؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در دوشنبه در 19:15 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 19:15 یک روح در دو تن #پارت_صد و دوم با صدای در سرم رو به سمت مخالف چرخوندم. کامران با خوشحالی سمت در دوید و گفت: آخ ژون عمو اشکان اومد. اون دوید ولی من هنوز مونده بودم. قلبم تند میتپید و از این تند تپیدن متنفر بودم. حال بدی داشتم و بازم از این حال که چند روزه گریبانم شده، متنفر بودم. کاشکی، کاشکی نمیگفتم اشکان بیاد. کاشکی وقتی کامران گفت دعوتشون کنیم اینقدر راحت پا به خواستش نمیدادم. ولی الان دیگه گذشت. ناچار سمت در رفتم و از آیفون نگاهشون کردم. با بفرمایید دکمه باز شدن در رو زدم. نگاهم رو به کامران دوختم. خوشحال منتظر بود که بیاند. لبخندی زدم و با کشیدم دستی به موهاش شبیه اون منتظر موندم. با اومدنشون کامران زودتر جلو رفت و گرم، مشغول احوالپرسی شد. شاید خوشحال بودم که اشکان رو دوست داشت، و شاید هم از این وابستگی خوشم نمیومد. کامران و صدف دوتایی باهم اومدند تو و بعد از سلام دادن به من داخل پذیرایی رفتند. لبخندی به وروجک بازیاشون زدم و سری تکون دادم. - سلام سایه. نگاهم رو سمت اشکان سوق دادم، ولی زودتر زخم و بخیه پیشونیش، توجهم رو جلب کرد. با نگرانی و چشمایی که میلرزید خواستم دهن باز کنم چیزی بگم که خودش زودتر گفت: خداروشکر منم خوبم، تو چطوری؟ نیازی به نگرانی نیست فقط یه درگیری ساده بوده، زود خوب میشه. شیرینی و گلی که آورده بود رو دستم داد و با لبخند کمرنگی گفت: چقدر لباست بهت میاد! از یهویی بحث عوض کردنش خندیدم و گفتم: مرسی. سری به عنوان خواهش میکنم تکون داد و وارد پذیرایی شد. منم با صدا زدن کامران برای کمک وارد آشپزخونه شدم. چاییرو که تازه دم بودند داخل لیوانها خالی کردم. بوی دارچین به بینیم خورد و همین باعث شد که لبخند کوچیکی روی لبهام بشینه. کامران ظرفهای شیرینی و من، سینی چایی رو برداشتم و دوتایی باهم وارد سالن شدیم. همه چیز رو روی میز چیدم و خودمم کنار کامران نشستم. چشمکی به صدف که زیر چشمی بهم نگاه میکرد و لبخند میزد زدم و رو به اشکان گفتم: آقا احمد و شیرین خانوم خوبند؟ همونطور که با لیوان چاییش بازی کرد گفت: اهوم، خوبند. (به همون گوشه پیشونیش که بخیه خورده بود اشاره کرد) دیروز که اینجوری شد دیدمشون. منم لیوانم رو برداشتم و خداروشکری زمزمه کردم و قلوپی ازش خوردم. بعد اینکه کمی گپ زدیم رو به کامران بخاطر اینکه میدونستم چقدر شوق داشت تا اشکان و صدف بیاند و اتاقش رو نشونشون بده گفتم: کامران نمیخوای کاری که کلی اصرار کردی رو انجام بدی؟ با حرفم همه مبهوت و متعجب بهم خیره شدند. حتی معلوم بود ک خود کامران هم فراموش کرد بود. با کلی ابرو بالا پایین کردن بالاخره فهمید چی میگم، دست اشکان رو گرفت و سهتایی باهم طبقه بالا رفتند. نفس عمیقی کشیدم و ظرفهارو داخل آشپزخونه بردم. نگاهی به قابلمه غذا انداختم، همه چیز عالی بود. دست به سینه به کابینت تکیه دادم ولی با یادآوری چیزی سریع سمت جعبه داروها رفتم. اشکان با خستگی روی تخت کامران نشستم. با کلی ذوق همه وسایلی که مربوط به پرسپولیس بود رو نشونم میداد. یادمه که سری قبل باهم کلی درموردش حرف زدیم و از همون موقع بهم قول داده بود اومدم نشونم بده؛ ولی الان زمان خوبی نبود. خسته بودم و دلم یه خواب راحت بدون هیچ سر و صدایی میخواست. تقریبا پونزده دقیقه گذشت و کامران رو راضی کردم که برم پایین. دیدن عکس کامران تو هر گوشه کنار خونه سردردم رو بیشتر میکرد. حس فوقالعاده مزخرفی بود واسم، درسته باهم رفیق شفیق بودیم ولی... از پلهها پایین اومدم، اما سایه نبود. یکم که دقت کردم صداش از آشپزخونه میومد، راهم رو سمتش کج کردم. کنار کابینت ایستاده بود و با کنجکاوی همیشگیش مشغول گشتن یه چیزی بود. دست به سینه به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم ببینم چیکار میکنه. لحظهای گذشت ولی دیگه حوصلم سر رفت و پرسیدم: چیکار میکنی؟ ترسیده سمتم برگشت و شوکه نگاهم کرد. وقتی به خودش اومد لبخندی برای حفظ ظاهر زد و گفت: ترسیدم بابا چرا اینجوری میای؟ داخل رفتم. دوباره برگشت و با گرفتن یه چیزی سمتم اومد. با ابروهای بالا رفته گفتم: میخوای چیکار کنی؟ اصلا اون چیه دستت؟ خندید و گفت: نترس نمیخوام که بخورمت. اینم یه پماد هستش، برای زخمت! چیزی نگفتم خیره بهش شدم، اونم بیخیال مشغول شد. تو مدتی که داشت کارش رو انجام میداد حتی چشمش به چشمام نیفتاد؛ ولی تو تمام این مدت من قفل سبزهای درخشانش بودم. آره؛ درسته! درخشش چشماش دوباره برگشته بود و زیباترش کرده بود. همونطور که نگاهش میکردم نفسهای داغش رو به جون خریدم. بعد چند دقیقه همونطوری گفت: چی شده؟ سرم رو از درد یکم تکون دادم و گفتم: چی؟ لبخندی زد و گفت: چیزی رو صورتم هست که اینطوری محو شدی، یا... خیلی خوشگلم؟ بخاطر اینکه یکم اذیتش کنم اول چیزی نگفتم و وقتی که کنجکاویش بیشتر شد یهو گفتم: گزینه دوم! با حرفم نگاهش رو بهم دوخت. انگشتش رو برای بار آخر روی جای بخیم کشید و با پر رنگ کردن لبخندش گفت: شبیه کامران، خوب بلدی رمز دل بدست بیاری! گیج نگاهش کردم و خواستم ازش بپرسم معنی چیزی که گفت یعنی چی ولی پشتش رو کرد و مشغول آماده کردن میز ناهار کرد. وقتی که با کامران توی سربازی بودیم همه بهمون میگفتند که اخلاقمون، کارهامون، حرفهامون و حتی خندمون شبیه همه ولی این یکی رو نشنیده بودم. پوف کلافهای کشیدم و توی کمک کردن بهش دست به کار شدم. با تموم شدن کارمون بچهها هم از بالا اومدند پایین و روی صندلیهای پشت میز جا گرفتند. حواسم به صدف بود. ربان قرمزی به موهاش بسته بود. سری تکون دادم و روی صندلی نشستم. سایه هم بعد چند دقیقه اومد و رو بهم گفت: فسنجون غذای مورد علاقه کامران بود، گفتم شاید تو و صدف هم دوست داشته باشید. لبخند مصلحتی زدم و گفتم: راستش منم فسنجون رو خیلی دوست دارم. لباش رو غنچه کرد و گفت: چه عالی، پس بفرمایید. بری تکون دادم و با برداشتن قاشق، شروع به خوردن ناهار کردم. از اینکه باز دوباره هر چیزی رو با کامران نسبت میداد خوشم نیومد و کاشکی دیگه اسمی ازش نیاره، حداقل جلوی من! دروغ چرا؟ من عاشق فسنجون بودم و غذای مورد علاقم بود؛ ولی غذایی که کامران هم بیشتر از غذاهای دیگه دوسش داشت همین بود. گفتم که؛ بیشتر کارهامون شبیه هم بود، پس جای تعجبی نیست. با تموم شدن غذا سایه راضی شد تا شستن ظرفها به عهده من باشه، گرچه که خیلی اصرار کردم. ... از آشپزخونه اومدم بیرون که سایه هم با ظرفهای مر از چیپس و پفک وارد سالن شد. فیلم دانلود کرده بود و قرار شد نگاه کنیم. کنار کامران رو مبلهای راحتی خودم رو انداختم و سایه هم کنار صدف، جا گرفت. وسط فیلم بودیم که یه صحنه اومد. نگاه خیرهای رو روم حس کردم. سمت سایه برگشتم که جلوی چشم صدف رو گرفته و با هزار بدبختی بهم میگه که... گوشه لبم رو به دندون گرفتم و جلوی چشمهای کامران که گیج شده بود رو گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و صبر کردن تا اون قسمت فیلم رد بشه. حالا نه اینکه خودم با هیجان نگاه نمیکردم! لامصبها هم چند دقیقه طولش دادند تموم نمیکردند. با تموم شدن اون قسمت دستم رو برداشتم و ادامش رو دیدم. ... با تموم شدن فیلم آماده شدیم که بریم. در کل ژانرش عاشقانه و جنایی بود. خواستم سمت در برم که سایه با لپهای سرخ شده گفت: بابتش عذر میخوام، من فقط تیزرش رو دیدم و فکر کردم مناسبه ولی.. با خنده گفتم: اشکالی نداره، برای من و تو که عادیه، برای بچهها هم... بعداً تو سن مناسب میبینند. با حرفم سرخیه لپهاش بیشتر شد و سرش رو پایین انداخت. - نیازی نیست حالا هعی رنگ عوض کنی. ما رفتیم دیگه خدافظ. سرش رو آورد بالا گفت: خدافظ. با صدف از خونه اومدیم بیرون، خواستم برم ولی دوباره صدام زد. سمتش برگشتم و مهربون گفت: مواظب خودت باش. چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: تو هم مواظب باش. بعد اومدیم بیرون. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تو فکر بودم که صدف گفت: داداش سایهبانو رو دوست داری؟ اول از حرف متعجب شدم. پیچ رو که رد کردم گفتم: بانو؟ سمتم برگشت و گفت: اهوم. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: صدف خانوم اول شما بگو کی موهات رو با ربان قرمز بسته؟ به صندلی تکیه داد و با اخم گفت: نموخوای بگی بیگو نیمیگم. موای من رو هم کامران بشته. اگه حشودیت میشه تو هم شبزش رو بگیر موهای سایهبانو رو ببند. با چشمهای گرد شده و ابروهای بالا رفته نگاهی بهش انداختم. تاحالا صدف بهمون تیکه ننداخته بود، که اونم انداخت. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل یک روح در دو تن #پارت_صد و سوم سایه باشه آرومی گفتم با بستن در بهش تکیه دادم. کامران از روی مبل پرید پایین و بدو بدو طبقه بالا رفت. نفس عمیقی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم. ظرفهایی که کثیف شده بودند رو داخل سینک گذاشتم که همون موقع صدای زنگ در اومد. اومدم بیرون و از آیفون نگاهی به تصویر انداختم. آراد بود. - سلام آراد. صورتش رو به دوربین چرخوند و گفت: سلام سایه. دکمه رو فشردم و گفتم: بیا بالا. بعد در رو باز کردم و دوباره رفتم آشپزخونه. ظرفهارو سریع سریع شستم و اونجا رو مرتب کردم. آراد هم اومد تو و صدای در با صداش یکی شد. - سایه، کجایی تو؟ کنار اُپن رفتم و گفتم: جانم اینجام. برگشت سمتم و با لبخند گفت: سلام، خوبی؟ متقابلا لبخندی زدم و گفتم: خوبم، تو چی؟ سری تکون داد و با نگاهی به اطراف گفت: کامران کو؟ با چشم به بالا اشاره کردم که با صدای بلندی گفت: کامران، عزیز دایی من اومدم! چند لحظه بعد، کامران با خوشحالی اومد و گرم، مشغول سلام علیک با آراد شد. بین حرفهاشون چشم و ابرویی بالا مینداختند و ریز میخندیدند که واقعا معنیش رو نمیدونستم! متعجب نگاهشون کردم که آخر سر آراد از پشتش یه جعبه اسباببازی بیرون آورد و دست کامران داد، هر دوشون با شوق داشتند در موردش حرف میزدند. اخمی کردم و رو بهش گفتم: آراد قرار ما چی بود؟ نگاهش رو سمتم برگشتوند و با اشارهای به اونور، به کامران گفت که بره اونجا بازی کنه. رو کرد سمتم و یه شیرینی از توی ظرف برداشت و با گذاشتن تو دهنش گفت: قرار ما چی بود؟ دست به سینه عصبی گفتم: قرار بود اینقدر برای کامران اسباببازی نخری. هر بار که میبینیش یه چی براش میاری، آراد عادت میکنده! پسر جان پسانداز میدونی چیه؟ یکم پسانداز کن. بعد ظرف میوه رو برداشتم و اونم با برداشتن بشقابها بیرون اومد. روی میز چیدمشون و خودم، رو مبل نشستم. آراد هم خودش رو روی مبل ول کرد و با برداشتن یه سیب از ظرف گفت: سایه تو دیگه بیخیال این حرفها شو. مامان که نمیذاره درست حسابی خرج کنم. تنها خرجی که برام مجازه همین خریدهای کوچیک برای کامران و نجمه هست. اونم میگه پسانداز کن برو زن بگیر؛ ولی من زن نمیخوام، مگر اینکه یه دختر تو این دنیا وجود داشته باشه، که مثل خودت باشه؛ ولی اونم بعید میدونم. سری به عنوان تاسف تکون دادم که ادامه داد: راستی سایه مهمون اومده بود برات؟ برای کامران، توی ظرف میوه چیدم و گفتم: اهوم چطور؟ باشهای گفت و دیگه حرفی نزد. نگاهم رو به کامران که مشغول داشت با قطار و لیلهاش بازی میکرد دوختم و بشقاب رو براش بردم. دوباره سر جام نشستم ولی با دیدن چهره اخمو آراد.... رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل یک روح در دو تن #پارت_صد و چهارم آراد با صدای بلندی گفت: اووووو، بالاخره شما رو با یه رنگ لباس دیگه غیر از مشکی دیدیم. مبارکه، مبارکه! گیج و با چشمهای گرد شده گفتم: چته آراد چرا داد میزنی؟! چی مبارکه؟ یه گاز از سیبش زد و طلبکار گفت: اگه قراره مهمون بیاد و شما رنگارنگ بپوشید، خیلی خب سایه خانم از این به بعد صبحـظهرـشب خودم اینجام. خنده کوتاهی زدم و لب زدم: نیازی نیست تموم مدت اینجا باشی، بجاش چشماتو باز کن. من همیشه رنگارنگ میپوشیدم! چشماش رو ریز کرد که ادامه دادم: حالا مگه سبز تیره و سرمهای و شکلاتی رنگ نیست؟ از جاش بلند شد و بیخیال همونجوری که سمت کامران میرفت گفت: باشه بابا اصلا تو خوبی! متعجب به جای خالیش خیره شدم؛ ولی بعد به خودم اومدم و شوکه گفتم: آراد من اصلا از خوب بودن حرف نزدم! *** گاهی توی بدترین موقعیت زندگی، همیشه لازم نیست یه اتفاق بیفته؛ همیشه نیازی نیست معجزه بشه. توی این موقعیتها فقط کافیه یکی کنارت باشه! اصلا سکوت کنه؛ فقط کنارت باشه. سرت رو روی شونههاش بذاری و اون گلولههای کریستالی روی شونههاش سرازیر بشه. گاهی توی سختیها، فقط لازمه یکی کنارت باشه؛ بیمنت! *** **یـــکـ مـــاه بـعـــد** سوم شخص نگاهش را به آینه دوخت و دستی به تهریشش که جذابیتش را چند برابر کرده بود، کشید. این فرصت خوبی بود. در اصل، بهترین فرصت بود برای اعتراف! اعتراف به حرفی که چندین وقت هست در دلش، غنچه باز کرده است و گریبانش شده. در موردش فکر کرده بود؛ خوبِ خوب! راستش به احساس سایه نسبت به خود شک کرده بود. شاید از خندههای ریز و دلبرانهاش، مهربانیهای بیش از حدش و دلسوزی و نگرانیهای گاه و ناگاهش نسبت به خود سوءاستفاده میکرد. فقط کافی بود در یک میهمانی و گفتن حقیقت، همه چیز را آشکار کند! ولی... *** سایه کیوان دوباره از روی مبل بلند شد و با خاموش کردن لوسترها گفت: شب میشه، همه بخوابند. یسری خانم و سهیلا و سایه خانم، شما هم بخوابید دسیسه چینی نکنید! با خنده اول نگاه گذرایی به بچهها که خوابیده بودند انداختم و چشمام رو با چشمبند پوشوندم. - گروه مافیا بلند بشند. هم زمان با من، سهیلا و یسری هم چشم بنداشون رو باز کرد. نگاهی به هم انداختیم که کیوان سری به عنوان تاسف، برای سهتامون تکون داد گفت: استعلام کیو میگیرید؟ مرموز به هم نگاه کردیم و با اشاره دست و صورت، تصمیم گرفتیم امیر رو بیرون کنیم. تقریبا آخرای بازی بود و امیر، رقیب سرسختمون بود! چارهای جز حذفش نبود. کیوان هم که یه جوری طرف ما بود، با خندههای ریزی تفنگ اسباببازی رو دست یسری که رئیس مافیا بود داد. اونم با نشونه گیری دقیق سمت امیر شلیک کرد و... با نگاه شرور و لبخند خبیثی سری برای هم تکون دادیم که کیوان گفت: مافیا بخوابند. چشم بندهارو روی چشمامون گذاشتیم و ادامهی بازی... - دکتر بیدار بشه. - ... - استعلام کیو میگیرید؟ -👉👆👈👇. - بخوابه، کاراگاه بیدار بشه. - ... - استعلام کیو میگیرید؟ - 👉👆👈👇. - بخوابه. - روز میشه، همه بیدار شید. همه چشم بند هارو برداشتیم و نگاهی به هم انداختیم. کیوان روی مبل نشست و با قفل کردن دستاش به هم خبیث لبزد. - خب دوستان عزیز، در شب گذشته یک نفر از... با صدای زنگ گوشی همه نگاهشون رو سمت من سوق دادند. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: ببخشید الان برمیگردم. بدون من ادامه ندیدها! با برداشتنش از کنارم، بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم. به اسمش نگاه کردم. «اشکان» دستم و سمت دکمه پاسخ بردم؛ ولی... نمیشد! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 368 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل یک روح در دو تن #پارت_صد و پنجم ناخودآگاه دستم خشک شد. یک ماه شده بود که هم رو ندیده بودیم. فقط دو سهبار به هم زنگ زده بودیم. تو این یه ماه تونسته بودم یکم آرامش بدست بیارم و از مشعلههای فکری در موردش نجات پیدا کنم. ولی حالا... تماس قطع شد. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و نفس آسودهای کشیدم که دوباره صداش روی مغزم رژه رفت. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و با باز کردشون، جواب دادم. - سلام اشکان. همون لحظه صداش توی گوشم طنین انداخت. - سلام سایه خوبی؟ به کابینت تکیه دادم و گفتم: مرسی، تو خوبی؟ - منم خوبم. راستش زنگ زدم هم حالت رو بپرسم هم.. یهو صدای بلندی مثل افتادن لیون یا همچین چیزی از اونور اومد. متعجب و ترسیده یکم از کابینت فاصله گرفتم و گفتم: الو اشکان... اشکان حالت خوبه؟ صدای آخی اومد و پشتبندش گفت: نگران نباش من خوبم، بشقاب از دستم افتاد، پا و دستمم سالمه زخم نشده! خنده کوتاهی از این شیرین بازیاش زدم و گفتم: خب خداروشکر. - بله داشتم میگفتم. شرکت تو مناقصه انجام شده برنده شد! لبخند کمرنگی زدم و گفتم: چقدر خوب، واقعا خوشحال شدم اشکان! واقعا هم خوشحال بودم؛ چون خودم شاهد تلاش بیوقفش برای این مناقصه بودم. از شببیداریهاش و غرغرهاش پشت تلفن زیاد شنیده بودم. با خوشحالیای که از صداش معلوم بود گفت: بخاطر همین برای فردا یه مهمونی با بچههای شرکت ترتیب دادیم و بهت زنگ زدم و میخواستم تو هم بیای، خیلی دوست دارم تو هم کنارم باشی، دلیل همه خوبیها! با حرفش به گلدون خیره شدم و چیزی نگفتم. چند لحظه به همین منوال گذشت. نمیخواستم برم، همه دلتنگیم براش رو بذارم یه طرف و طرف دیگش.. طرف دیگرش چی؟ اونور چه موردی رو باید بذارم؟ فکر کردن بهش؟ یا نگرانی های گاه و بیگاهم؟ نمیخواستم برم، حداقل برای فردا! - الو سایه کجا رفتی؟ به خودم اومدم و گفتم: همینجا. اشکان من... من فردا نمیتونم بیام، ببخشید! لجبازتر از من ادامه داد: خب... اشکال نداره. کنسل میکنم، پسفردا بندازم میای؟ نه، مثل اینکه چارهای نداشتم. یا اینکه قبول کنم و یا اینکه دل بشکنم و کلا نرم که اصلا گزینه دوم رو دوست نداشتم، نمیخواستم دل کسی رو بشکونم که دل شکستن بلد نبود! - خیلی خب، پس.. پسفردا میبینمت! - عالی شد. مرسی که میای عزیزم. دیگه مزاحمت نمیشم دورت بگردم. شبت خوش! لبخند محوی از این وراجیش زدم و گفت: شب تو هم بخیر، خدافظ. - خدافظ. تماس رو قطع کردم و گوشه موبایل رو به چونم چسبوندم. پسفردا؛ یعنی جمعه! از آشپزخونه اومدم بیرون و روبه بقیه با خوشحالی گفتم: خب ادامه بازی. *** در سفید رنگ کمدم رو باز کردم و از داخلش، لباس مجلسی مشکی رنگم رو بیرون آوردم. جلوم گرفتم و تو آینه به خودم نگاه کردم. یک هفته پیش وقتی با یسری و سهیلا سهتایی رفته بودیم بازار تجریش، به دلم نشست و خریدمش. یقش قایقی بود و آستینهاش پف توری داشت. دامنش هم از پارچه ساتن بود و، کلا دوسش داشتم. با تقتق در به خودم اومدم و برگشتم. کامران با اخم تو قاب در ایستاده بود. لباس رو روی تخت گذاشتم و روبهروش زانو زدم و گفتم: چیشده عزیزم؟ دست به سینه با اخم پررنگتر گفت: تو میخوای خوشکل کنی بری پیش عمو اشکان منم نمیبری. چرا؟ لبخندی زدم و گفتم: قشنگم اونجایی که میرم خب تو نباید بیای، اصلا تو چرا خوشحال نیستی؟ ناسلامتی قراره بری پیش دایی امیر و نجمهها! به دیوار تکیه داد و با همون اخما گفت: میخوام الان بلم پیش عمو اشکان. پوفی کشیدم و گفتم: من قول میدم بعدا یه قرار بذارم بعد عمو اشکان رو ببینی، باشه؟ با شوق و خنده گفت: واقعا؟ چشمام رو آروم بستم و با باز کردنش گفتم: بله. حالا میشه دیگه اخم نکنی؟ سرش رو تند تند تکون داد و منم با نگاه کوتاهی به ساعت مچیم گفتم: حالا بدو بریم پایین که الان دایی و نجمه میاند دنبالت! باشهای گفت و با هم از پلهها پایین رفتیم که همون لحظه صدای زنگ اومد؛ امیر بود. خودش گفت میاد دنبالش و با نجمه میخواند برند باغوحش، منم مخالفتی نکردم. با رفتن امیر و کامران... رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری