پری بانو 496 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان یک روح در دو تن #پارت_نود و هشتم نگاهم پایین سر خورد و روی ظرف نشست. کاهوها کی قرمز شده بودند؟ کی لبه تیز چاقو رنگ سرخ رو گرفته بود و از انگشت اشارم خون میچکید؟ چاقو رو از دستم گرفت و روی میز پرت کرد. صداش برم گنگ شده بود و هیچی نمیشنیدم. فقط نگاه لرزونم بود که همهجارو برانداز میکرد. چسب زخم رو از جعبه درآورد و سعی کرد آروم روی انگشت دستم بزنه. عصبی، همونطور که سعی میکرد صداش بالا نره گفت: ببین با خودت چیکار کردی. حواست کجاست سایه؟ با اینکه چاقو تیز بود؛ ولی هیچ حسی حتی احساس سوزش روی سر انگشتم نداشتم. خون همینطور میومد و یه لحظه هم قطع نمیشد. اشکان جعبه دستمال کاغذی رو از کشو درآورد و چندتا چندتا روش گذاشت که همین باعث شد یکم خونش بند بیاد. سرش رو بالا آورد و گفت: سایه خوبی؟ بغضی که تو گلوم بود رو قورت دادم و با چشمایی که لایه اشک پوشونده بودش حرفهایی که تو دلم بود رو به زبون آوردم. - اشکان برای من سیاه فقط یه رنگ نیست. تو این چهار سالی که تو به راحتی میگی دنیای من رو رنگ کرده. هر کوچه پس کوچه، توی هر اتاق حتی.. حتی اون گلهای رزی که دوسشون دارم هم سیاه شده. میگی این مدت عزاداری کردن بسه؛ ولی تو همین مدت که هربار نبود کامران تو چشمم بود و عذابم میداد به خودم میگفتم کامران خودش نیست ولی روحش که هست. دستایی که داشتند میلرزیدند رو روی صورتم گذاشتم و با صدایی که بغض و گریه توش موج میزد ادامه دادم: اشکان بخدا سختمه. سخته ادامه دادن تو این دنیای نکبت که نگذاشت یه آب خوش از گلوم پایین بره.. دیگه گریههام نگذاشت که به حرفهام ادامه بدم. نمیدونم چرا این حرفهارو همون لحظه بهش نگفتم و چیشد که الان، اینجوری بهش توپیدم. حس میکردم غرورم زیر پاهای خودم و تو دید اشکان له شده بود. اشکهام گوله گوله میریخت و سعی میکردم صدام بالا نره. یه حال بد داشتم... از این حال بدا که ازش متنفر بودم. تو حال خودم بودم که دستم توسط اشکان گرفته شد. رد اشکهام روی صورتم خشک شده بود. با دست بزرگش دستم رو به اسارت گرفته بود و این چشمای من بود که میلرزید و روشون ثابت مونده بود تا وقتی که روی میز نشست. یه حس خاصی بود برام، یه حس آشنا! نگاهم رو به چشماش که آرامش توش موج میزد دوختم. همه چیز اینجا آشنا بود. حس لمس انگشتهای ظریفم توسط دست مردونش، حس این نگاه، حس این جَوی که توش بودم. انگار یه خاطره داشت برام تکرار میشد. خاطرهای که برای تکرارش حاضر بودم هر کاری بکنم. خواستم چیزی بگم؛ ولی دستش رو پشت سرم گذاشت و به قلبش چسبوند. از حرکت یهوییش لبهام مثل ماهی باز و بسته میشد ولی نمیتونستم چیزی بگم. خواستم بیام عقب؛ ولی خودش رو بیشتر بهم چسبوند و گفت: آروم باش. ببخشید بخاطر حرفهام ولی خواهش میکنم آروم. من الان درست شنیدم؟ اشکانی که غرورش حرف اول زندگیش بود داشت عذرخواهی میکرد؟ با صدای زنگ گوشی سریع از جاش بلند شد و سمت اُپِن آشپزخونه رفت. تعجب و همینطور گیج نگاهش میکردم که با نگاه گذرایی بهم جواب داد. یجوری رمزی و صحبت میکرد و سعی کرد خیلی زود به تماسش خاتمه بده. دوباره سمتم چرخید و گفت: من میز ناهار رو میچینم. تو برو یه آبی به دست و صورتت بزن. بعد با برداشتن دیس غذا از آشپزخونه زد بیرون. گیج شده بودم. همه اتفاقات شبیه برق و باد رد میشدند و نمیتونستم درست تمرکز کنم. به خودم اومدم و با تکون دادن سرم اومدم بیرون. وارد دستشویی شدم و در رو پشت خودم بستم و بهش تکیه دادم. چیشد؟ اصلا چرا اینجوری شد؟ من فقط حرفهای دلم رو که اگه بهش نمیگفتم تا خود شب خودخوری میکردم بهش گفتم. ولی... بیخیال آب دهنم رو قورت دادم و روبهروی روشویی ایستادم. آب سرد رو باز کردم و مشت مشت به صورتم میزدم تا رنگ پریده صورتم برطرف بشه. صورتم رو خشک کردم و موهایی که بیرون ریخته بودند رو داخل شالم فرستادم. بیرون اومدم. کنار میز ایستادم، به طرز زیبایی تزئین شده بود و میدونستم که کار خودشه. با صداش توجهم جلب شده و برگشتم. - میدونستم کارم خوبه ولی نه در این حد که یه خانم محوش بشه؛ لبخند بیجونی زدم و گفتم: من میرم به بچهها بگم بیاند. خواستم برم که صندلی رو از پشت میز عقب کشید و با اشاره بهش گفت: تو همینجا بشین. من خودم بهشون میگم بیاند. باشهای زمزمه کردم که راهش رو سمت پلهها تغییر داد و رفت. روی صندلی نشستم و دستام رو بغل کردم. سرم یکم درد میکرد و دلیلش رو نمیفهمیدم. دستام لرزش کمی به خودش گرفته بود و بازم نمیفهمیدم. و ای کاش میشد دلیل این همه نفهمیدن رو میدونستم تا اینقدر اذیت نشم، راستش دقیق معلوم نبود چه مرگم شده بود. با اومدن هر سهتاشون لبخند مصنوعی حداقل برای اینکه اونا نفهمند چمه زدم. اشکان کنارم نشست و صدف روبهروم. کامران با خنده همیشگیش خواست بره بشینه؛ ولی با دیدنم با اخم سر جاش ایستاد. متعجب گفتم: کامران چیشد؟ کنارم ایستاد و با گرفتن انگشت زخمیم شاکی گفت: شما بگو چیشده؟ نگاهی به اشکان که شرمنده نگاهمون میکرد انداختم و روبه کامران گفتم: یه زخم کوچولو بود که عمو اشکان چسب زخم بهش زد. شبیه بزرگا پوفی کشید و با زدن بوسهی کوچولویی بهش گفت: حواست به خودت باشه سایهبانو! بعد رفت و کنار صدف نشست. اینجا دیگه واقعا به سختی میتونستم جلوی خندم رو بگیرم. اشکان لیوان آب رو بهم داد و بدون اینکه جلب توجه کنه گفت: از خنده صورتت قرمز شد ضایع! لیوان آب رو گرفتم و یکم ازش خوردم که بهتر شدم. قاشقم رو برداشتم و با بقیه، مشغول خوردن غذایی که اثر دست اشکان بود شدم. دروغ چرا؟ راستش رو بگم آشپزیش عالی بود و میتونستم بگم دستپختش یجوری شبیه کامران بود. یادم میاد که کامران هم یبار آلبالو پلو درست کرده بود و خوشمزگیش کم از این دستپخت نبود. بعد تموم شدن ناهار و کلی کلکل با اشکان راضی شد که من ظرفهارو بشورم. اونها هم رفتند تا وسایل بازی رو جور کنند. ----------------- با تموم شدن کارم پیشبند رو تا زدم و توی کابینت گذاشتم. اومدم بیرون ولی به محض گذاشتن پام بیرون چیز خیلی نرمی به صورتم برخورد کرد. چشمام رو یکم باز کردم و دیدم کامران و اشکان پشت یه کاناپه و صدف هم پشت کاناپه روبهرویی سنگر گرفتند و کوسنهارو سمت هم پرت میکنند. گیج نگاهشون کردم که صدف گفت: خاله بیا اینجا الان میژنند. نگاهم رو به اونور دوختم که با اومدن یه کوسن سمتم جایخالی حرفهای دادم و کنار صدف نشستم. بامزه گفت: خاله سایه خیلی خوب جای خالی دادی آفلین. کف دستای مخالفمون رو بهم زدیم و کوسنهایی که اینور جمع کرده بودیم رو سمت مخالف پرتاب کردیم. هدف من اشکان که به صورتم زده بود شده بود و هدف صدف کامران. نمیدونم چرا این دوتا اینقدر هدفمند بودند. هرطور که بود تیم اونا برنده شد. با خستگی روی کاناپهها افتادیم، والا با این داد دیگه جونی برامون باقی نمونده بود. ... مدتی گذشت و تصمیم گرفتیم که برگردیم. لباسهام رو عوض کرده بودم و کنار کامران ایستادم که همون لحظه اشکان با دوتا باکس اومد پیشمون که صدف سریع یدونه رو از دستش گرفت. اشکان اون یکی رو سمتم گرفت و گفت: بیا این برای توئه. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: به چه مناسب؟ شونهای بالا انداخت و گفت: هیچی، هیچ مناسبتی نداره. آروم بازش کردم که توش یه لباس سبز رنگ به همراه یه عطر بود. دوباره نگاهم رو بهش دوختم و اون بود که ادامه داد. - یکی دو روز پیش داشتم از کنار یه فروشگاه لباس رد میشد که این لباس تو ویترین چشمم رو گرفت. راستش از نظر من خیلی قشنگ بود و دوست داشتم بگیرمش برای تو، چون فقط به تو میاد. نه کس دیگهای. رنگهای دیگهای هم جز سیاه بهت میاد. گوشه لبم رو به دندون گرفتم که روبه کامران کرد و با چشمکی گفت: درست میگم کامران؟ سرم رو چرخوندم ولی کامران هم حرفی نزد و فقط سرش رو تکون داد. باکس رو بستم و با لبخندی گفتم: خیلی ممنونم اشکان. - خواهش میکنم. صدف با خنده جعبه تو دستش رو به کامران داد و گفت: بیا کامران. منم این رو برای تو گرفتم. کامران جعبه رو گرفت و درش رو باز کرد. توش یه عروسک خرسی سفید بود که ربان صورتیای دورش بود. درش آورد و گفت: این که دخترونس صدف! ولی ازت ممنونم، قشنگه. صدف هم لبخندی زد و چیزی نگفت. خدافظی مختصری کردیم و از آپارتمان زدیم بیرون. تو راه بودیم و داشتیم میرفتیم ولی سکوت کامران واقعا برام حوصله سر بر بود. نمیدونم این حرفم فرجی بود یا خود خدا خواست که لب باز کرد و صدام زد. با لبخند گفتم: جانم کامران. سرش رد سمتم چرخوند و گفت: مامان تو واقعا میخوای دیگه شیاه نپوشی؟ نگاهم رو به خیابون دوختم و گفتم: نظر تو چیه؟ تو کدوم رو دوست داری؟ دستش رو پشت سرش گذاشت و با تکیه دادن به صندلیش گفت: من دوشت دالم تو راحت باشی. لبخند محوی زدم و با تکون دادن سرم به راهم ادامه دادم. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_نود و نهم اشکان پنجره اتاق رو یکم باز کردم و خودم رو روی تخت ولو کردم. هوا خیلی خیلی گرم بود و اصلا غیر قابل تحمل بود. دکمههای بالایی لباسم رو باز کردم که حداقل یکم خنک بشم. امروز رو دوست داشتم، ولی هعی به خودم میتوپیدم چیزی نیست. آره چیزی نبود؛ اما من امروز خودی نشون دادم و یه بغل نصیبم شد. چیزی نبود؛ ولی من امروز خندیدم و دستت رو گرفتم. چیزی نبود؛ اما تو امروز زیادی مهربون شده بودی. چیزی نیست ها؛ ولی دلم خیلی برات تنگ شده بود. تو خودم بودم که همون موقع در باز شد و صدف اومد داخل. خندون گفت: خشته نباشی داداشی. لبخندی زدم و گفتم: ممنون، ولی صدف از این به بعد لطفا در بزن بیا تو، باشه؟ خودش رو روم انداخت و گفت: چشم، میگما داداش امروژ خیلی خوش گژشت. دستم رو بین موهای طلاییش که به مامان رفته بود بردم و گفتم: اهوم، خوش گذشت. دستش رو زیر چونش زد و گفت: یه چیژ دیگه... خاله سایه خیلی خوشگله. نمیدونم چرا ولی با این حرفش لبخند محوی روی لبهام نشست. تو این یه مورد مورد هم حق رو به صدف میدادم. سایه خوشگل بود، خیلی خیلی خوشگل. میتونم بگم چهرش شبیه یه قرص ماه بود که روشنایی و زیباییش هر کسی رو محو خودش میکرد. لبخندهاش از اون لبخندهایی بود که عالم و آدم رو دیوونهی خودش میکرد. رنگ سبز چشماش آدم رو یاد جنگلهای سبز شمال مینداخت و زیباییش و به رخ همه میکشید تا با استفاده از اون، همه رو به قعر مرکزش بکشه، مثل سیاه چالههایی که تو چه بخوای چه نخوای، با نیروی خاصی که دارند، جذبت و توی سیاهی متلق حل میکنند. - الو داداش کجایی؟ نگاهم رو دوباره به صدف دوختم و گفتم: جانم. شیطون گفت: داداش چندبار صدات زدم، نکنه سایه بانو رو دوست داری؟ شوکه از حرف یهوییش گفتم: اممم، منظورت چیه صدف؟ این جه حرفیه که میزنی؟ اصلا از وقت خوابت گذشته بدو برو بخواب، بدو. نشست و خندون گفت: باشه حالا داداش، میسه امسب رو اینجا بخوافم؟ پوفی کشیدم و گفتم: مگه خودت اتاق نداری صدف خانوم؟ دستاش رو پشتش قفل کرد و با حالت معصومی که دل هرکی رو میلرزوند لب زد: آخه دوشت دالم امشب لو اینجا پیش تو باشم. ناچار یکم کنار رفتم و با چشم اشاره کردم که کنارم بخوابه. سرش رو روی بالشت گذاشت و منم ملحفه رو روش بالا کشیدم. دوست داشتن سایه... اگه دوسش داشته باشم اول باید از خودم بپرسم که اون هم من رو دوست داره یا نه؟ اینجاست که منطق میگه سایه تموم این مدت رو تو رو فقط به عنوان دوست خودش میدی؛ نه بیشتر، و نه کمتر. *** سایه نگاهی به ساعت میندازم. ساعت ده شب هست و کامران هنوز داشت تلویزیون نگاه میکرد. یک هفته گذشته بود و کامران خودش نبود. کم حرف میزد و حتی با نجمه که کلی وقت میگذروندند، صمیمیت قبل رو نداشت. خواستم کتابم رو ببندم ولی همون لحظه صداش رو کنارم شنیدم. - مامان. سمتش برگشتم و گفتم: جان مامان. - مامان ژون میشه عمو اشکان لو ببینیم؟ یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چیزی شده کامرانم؟ دستاش رو قفل هم کرد و گفت: نچ، فقط دلم بلاش تنگ شده. همونطور که خودکارم رو روی میز میچرخوندم نیمچه لبخندی زدم و گفتم: پس میخوای دعوتشون کنیم خونه؟ سرش رو بالا آورد و چندبار تکون داد. خب اشکان یهبار اومده بود خونم و از یه طرفی دیگه هم به کسی هیچ ربطی نداشت و نخواند فکر بد بکنند. عینک مطالعم رو از روی چشمام برداشتم و با گذاشتنش داخل جعبه مخصوصش گفتم: خیلی خب عزیزم، فقط امروز چهارشنبه هستش و نمیشه. فردا هم بریم بیرون و برای عمو اشکان و صدف کادو بخریم بعد من بهشون زنگ میزنم و برای جمعه دعوتشون میکنم. حالا بدو برو بخواب که از زمان خوابت هم گذشته. لبخند زنان بغلم و کرد و همونطور که میرفت بالا گفت: ممنون مامانی، شببخیل. دستم رو براش تکون دادم و اونم رفت. نفس عمیقی کشیدم با جمع و جور کردن میز کتابخونه کوچیکی که گوشهی پذیرایی بود، از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. روبهروی آینه کرم مخصوصم رو به صورتم زدم و روی تخت دراز کشیدم. چندبار اینور اونور غلت زدم ولی خوابم نمیومد. چند دقیقه گذشت تا اینکه صدای در اومد. ویرایش شده 4 آبان توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان یک روح در دو تن #پارت_صدم به تاج تخت تکیه دادم و لب زدم: بیا تو کامران. در باز شد و خودش تو چهارچوب در قاب بست. با چهرهای گرفته گفت: مامان میشه بیام داخل؟ اجاژه مودی؟ خب این جمله جای تعجب نداشت. از وقتی کامران رفته بود اجازه نداده بودم کسی بهجز خودم و امیر وارد این اتاق بشه. در واقع دوست داشتم هیچکس داخل این اتاق بیاد، حتی کامران کوچولوم؛ ولی اینبار فرق داشت! پسر کوچولوم مثل اینکه ناراحت بود، مثل اینکه دلش گرفته بود. پس اجازه دادنش اینبار اشکالی نداشت. لبخندی زدم و گفتم: بیا داخل. وقتی اومد داخل نگاه کنجکاوش روی دیوارها گشت خورد ولی چیزی نگفت. دستی به موهای فرش کشیدم و گفتم: پسر من چرا دلخوره؟ کی ناراحتش کرده؟ بهم خیره شد و گفت: مامان ژون میشه اژ بابایی بگی؟ نمیدونم چرا ولی دلشوره بدی تو وجودم افتاد. من قبلا در مورد کامران بهش گفته بودم، زیاد نه، ولی گفته بودم. انتظار این رو هم داشتم که دوباره ازم در موردش بپرسه ولی نه تو این سن، نه الان و نه امشب. امشب به اندازهی کافی خسته بودم. لبخندی برای حفظ ظاهر زدم. چارهای نداشتم، در مورد پدرش میخواست بدونه و نمیخواستم سد راهش بشم. دیر یا زود، دلتنگی داشت و دلتنگ پدرش بود. میخواست در موردش بفهمه؛ چه امروز، چه فردا. چه من خسته باشم، چه حالم خوب باشه. چه اینجا و چه هرجای دیگه. رو بهش با اشاره به چراغ رنگیها گفتم: کامران میری اون چراغ کوچولو رو روشن کنی؟ باشهی آرومی گفت و رفت و چراغ کوچیک کنار در رو روشن کرد. سیمهای شفافی که لامپهای کوچیک بهشون وصل بود هر کدومشون رنگ گرفت و از اونجایی که بین عکسهای من و کامران بود زیبایی بینظیری پیدا کرده بودند. من که هرشب شاهد این اتفاق بودم و این چهره پسر کوچولوم بود که دیدن داشت. با چشمهای گرد شده نگاهش روی عکسها میچرخید و انگار از تزئیناتی که باباش چند سال پیش درست کرده بود خوشش اومده. - مامان اینا خیلی قسنگند. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: حالا اون آلبوم عکسی که روی میزم هست رو، اونم بگیر بیار. برداشتش و آورد. دوباره کنارم نشست که منم آلبوم رو از دستش گرفتم و بازش کردم. عکس خودش بود، البته تنهاییش. تو آتلیه گرفته بود و خیلی جذاب بهنظر میومد که رو صفحه گوشیم چشمک میزد. دستم رو روی عکسهای دیگش کشیدم. کامران اومده بود عکسهای باباش رو ببینه و من بیشتر دلتنگش شدم و انگار نه انگار آخرین باری که این آلبوم رو ورق زدم همین دیشب بود. - مامان بابایی چقد خوشکل بود. نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: آره کوچولو، بابایی خیلی مهربون بود و هردومون رو خیلی دوست داشت. نمیدونم چرا ولی یاد اون موقعهایی که کامران هنوز به دنیا نیومده افتادم. هرچیز رو یادم بره، یادم نمیره که چقدر بخاطر چیزهای الکی قهر و دعوا میکردیم. یاد لیلا افتادم. این چند روز به یادش بودم. دختر کوچولویی که اون روز لبخند رو هدیه لبام کرد. هنوز اون چهره معصوم و دوست داشتنیش یادمه. - چرا موخندی مامان؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اون وقتا که تو بدنیا نیومده بودی یه دختر خوشگل با تو دوست شده بود. یه دختر خانوم کوچولوی ناناز. با لب و لوچهی آویزون گفت: یه دختل مامان؟ پلکی زدم و ادامه دادم: اسمش لیلا بود. حیف که از این دنیا رفت اگه الان بود تقریبا نه یا ده سالش میشد. سرم رو تکون دادم و گفتم: بیا حرفهای غمگین نزنیم. نظرت چیه بریم فیلم بابایی رو ببینیم؟ - فیلم؟ ... فلش فیلم عروسی که توی فلش بود رو به تلویزیون زدم و کنار کامران نشستم. مثل اینکه همون دقایق اول کافی بود برای اینکه لایه اشک جلوی چشمام رو بگیره. هم میخندیدم، هم اشک روی گونم مهمون شده بود. خنده برای اون قسمت فیلم که کامران مسخره بازی در میاورد و اشک هم بخاطر لحظههایی که دیگه قرار نیست برگرده و نبودن آدمی که تموم زندگیم بود. ولی کاشکی اون روزها برگرده. همون زمانی که کنار هم تو ماشین بودیم و آهنگهارو زمزمه میکردیم. لحظهای که دستش رو روی دستم میگذاشت و سعی میکرد هرجور شده آرومم کنه. اصلا اون وقتی که دستام رو دور گردنش حلقه میکردم و خودم رو تو آغوش امنش مخفی میکردم. با تموم شدن فیلم دستی به صورتم که اشکهام روش خشک شده بود کشیدم. مثل اینکه بیشتر از پسر کوچولوم دلم برای کامران تنگ شده بود. سرم رو چرخوندم که نگاهم روی همون پسر ریزه میزم موند. چشمای بستش نشون از این میداد که خوابش برده و... دلیل اون لبخند ملیحش نمیدونستم چیه؟ نکنه اونم از دیوونه بازیای باباش خندش گرفته بود؟ اگر مبنی بر این باشه باید بگم که حق داره! باباش بازی میکرد، خوبم بازی میکرد، اونم بدون تقلب! *** با خستگی دوتامون روی صندلی نشستیم. غریب به دو ساعت بود که کل پاساژ رو میگشتیم. (نویسنده: عجول نباشید، میفهمید کادو سایه برای اشکان چی بوده!) اخم کوچولویی کردم و رو بهش گفتم: کامران تو هنوز برای صدف چیزی نگرفتیها. دستاش رو به چشماش کشید و گفت: مامان نمیسه خودت براش بگیری؟ یکم فکر کردم و گفتم: خب من انتخاب میکنم ولی، از طرف تو! سری تکون داد که لبخندی زدم و دوباره بلند شدیم. به پیشنهاد من یه عطر خوشبو دخترونه که به شخصه عاشق بوش بودم و خودم یکی ازش رو داشتم گرفتیم. بعد از خوردن ناهار تو رستوران دوتایی برگشتیم خونه. آخ که هیچجایی بهتر از خونه خود آدم نمیشه. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و یکم همونطور که داشتم وسایلی که خریده بودیم رو کاغذ کادو میکردم یا لبخند به حرفهای کامران گوش میدادم. - مامان وقتی بژرگ شدم با نجمه میریم یه خونه میگیریم. شایدم باهم بیایم اینجا، آله اینجولی بهتره، اون وقت دیه تو هم تنها نیشتی. باهم میایم اینجا ژندگی میکنیم. شبیه تو و بابا مامانژون. نژرت چیه مامان؟ مامان اشلا به حلفام گوش میدی؟ با خنده گفتم: بس کن دیگه کامران، چندبار میگی؟ باشه اصلا بیاید همینجا. با خوشحالی گفت: واقعنی مامان؟ از اینکه بدون فکر حرفم روبه زبون آوردم لپام رو از داخل گاز گرفتم. نگا کن چیا میگه. سرم رو از افکارم تکون دادم و با گرفتن گوشیم گفتم: اصلا ما به عمو اشکان هنوز زنگ نزدیم، شاید نتونست فردا بیاد. اونم باشهی آرومی گفت و با نشستن روی میز مشغول بازی کردن با ماشین قرمزش شد. نفس عمیقی کشیدم و شماره اشکان رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده. بعد چند بوق صدای خوابآلودش از پشت گوشی اومد: بله؟ با صدایی که سعی داشتم خنده رو پنهون کنم گفتم: سلام اشکان! چند لحظهای صدایی نیومد، خواستم چیزی بگم ولی صداش توی گوشم موج انداخت: سایه تویی؟ چسب آخر رو به کاغذ کادو زدم و گفتم: خوبی؟ - ببخشید خواب بودم. خودت خوبی کامران خوبه؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: اشکالی نداره، ماهم خوبیم. سکوت کرد و چیزی نگفت. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و به صندلی تکیه دادم. از این سکوتش متنفر بودم، شبیه سکوتهای کامران، یکم اذیتم میکردم و واقعا حوصله سربر بود؛ یا شاید هم همه این حرفها بهانه بود و نمیتونستم درست حرفم رو بهش بزنم. نفسم رو به بیرون فرستادم ولی خودش زودتر از من به حرف اومد. - چیزی شده سایه؟ دستی به چشمام کشیدم. چرا این حرف رو زد؟ مگه حتما باید چیزی شده باشه که بهش زنگ بزنم. نگاه گذرایی به کامران که بیخیال داشت بازی میکرد گفتم: نه، چیزی نشده. صدای پوف کلافش از پشت گوشی اومد و پشتبندش حرف خودش: وای سایه کشتی من رو! مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟ - چیزی نشده اشکان. کامران دلش براتون تنگ شده، خواستم زنگ بزنم و برای فردا دعوتتون کنم. کمی صبر کرد و بعد گفت: منم دلم براش تنگ شده، باشه حتما میام. اگه میشه تلفن رو میدی به کامران، میخوام باهاش صحبت کنم. انگاری که روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: البته. از طرف من خدافظ. - ممنون، خدافظ. گوشی رو سمت کامران که گیج نگاهم میکرد گرفتم و با چشم بهش گفتم که اشکانه. اونم با خنده گوشی رو گرفت همونجور که سلام میداد سمت تلویزیون دوید. نفس عمیقی کشیدم و به نقطه نامعلومی خیره شدم. من چم شده بود؟ چرا اینقدر نسبت بهش حساس شده بودم؟ واقعا داشت چه اتفاقی میافتاد؟ *** اومدم داخل و در رو پشت خودم بستم. با گذاشتن گوشیم روی تخت سمت کمد لباسهام رفتم. در سفید رنگش رو باز کردم و نگاه کلیای بهشون انداختم ولی اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد لباس سبز رنگی بود که خود اشکان برام خریده بود. نمیدونم چرا ولی دوست داشتم امروز اون رو بپوشم، یجور دیگه بگم نمیخواستم امروز رو مشکی بپوشم. از چوب لباسی درش آوردم و روی تخت گذاشتمش و سمت حموم رفتم. بعد یه حموم یه ربعه اومدم بیرون. حولهای که دور موهام بود رو باز کردم و مشغول سشوار کشیدنشون شدم. وقتی که خشک شد با کریبس، قسمتیش رو به پشت سرم بستم. لباسم رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم. با بستن زیپ کنارش تو آینه به خودم نگاه کردم. دامنش کمی چین داشت و یه ربان مشکی رنگ، دور کمرش بود. در کل ساده بود و مثل اینکه تو چند ماه، فهمیده بود که چیزهای ساده رو به چیزهای پرزرق و برق ترجیح میدم. شال مشکیرنگم رو روی سرم انداختم، از اتاق اومدم بیرون و وارد سالن شدم. کامران روی مبل دراز کشیدن بود و تلویزیون نگاه میکرد. از اینکه آماده بود نفس آسودهای کشیدم خواستم برم سمت آشپزخونه که ... نویسنده: به نظرتون چه اتفاقی افتاد؟ چرا با این اتفاق قلب سایه شروع به تند تپیدن شد؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 4 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و دوم با صدای در سرم رو به سمت مخالف چرخوندم. کامران با خوشحالی سمت در دوید و گفت: آخ ژون عمو اشکان اومد. اون دوید ولی من هنوز مونده بودم. قلبم تند میتپید و از این تند تپیدن متنفر بودم. حال بدی داشتم و بازم از این حال که چند روزه گریبانم شده، متنفر بودم. کاشکی، کاشکی نمیگفتم اشکان بیاد. کاشکی وقتی کامران گفت دعوتشون کنیم اینقدر راحت پا به خواستش نمیدادم. ولی الان دیگه گذشت. ناچار سمت در رفتم و از آیفون نگاهشون کردم. با بفرمایید دکمه باز شدن در رو زدم. نگاهم رو به کامران دوختم. خوشحال منتظر بود که بیاند. لبخندی زدم و با کشیدم دستی به موهاش شبیه اون منتظر موندم. با اومدنشون کامران زودتر جلو رفت و گرم، مشغول احوالپرسی شد. شاید خوشحال بودم که اشکان رو دوست داشت، و شاید هم از این وابستگی خوشم نمیومد. کامران و صدف دوتایی باهم اومدند تو و بعد از سلام دادن به من داخل پذیرایی رفتند. لبخندی به وروجک بازیاشون زدم و سری تکون دادم. - سلام سایه. نگاهم رو سمت اشکان سوق دادم، ولی زودتر زخم و بخیه پیشونیش، توجهم رو جلب کرد. با نگرانی و چشمایی که میلرزید خواستم دهن باز کنم چیزی بگم که خودش زودتر گفت: خداروشکر منم خوبم، تو چطوری؟ نیازی به نگرانی نیست فقط یه درگیری ساده بوده، زود خوب میشه. شیرینی و گلی که آورده بود رو دستم داد و با لبخند کمرنگی گفت: چقدر لباست بهت میاد! از یهویی بحث عوض کردنش خندیدم و گفتم: مرسی. سری به عنوان خواهش میکنم تکون داد و وارد پذیرایی شد. منم با صدا زدن کامران برای کمک وارد آشپزخونه شدم. چاییرو که تازه دم بودند داخل لیوانها خالی کردم. بوی دارچین به بینیم خورد و همین باعث شد که لبخند کوچیکی روی لبهام بشینه. کامران ظرفهای شیرینی و من، سینی چایی رو برداشتم و دوتایی باهم وارد سالن شدیم. همه چیز رو روی میز چیدم و خودمم کنار کامران نشستم. چشمکی به صدف که زیر چشمی بهم نگاه میکرد و لبخند میزد زدم و رو به اشکان گفتم: آقا احمد و شیرین خانوم خوبند؟ همونطور که با لیوان چاییش بازی کرد گفت: اهوم، خوبند. (به همون گوشه پیشونیش که بخیه خورده بود اشاره کرد) دیروز که اینجوری شد دیدمشون. منم لیوانم رو برداشتم و خداروشکری زمزمه کردم و قلوپی ازش خوردم. بعد اینکه کمی گپ زدیم رو به کامران بخاطر اینکه میدونستم چقدر شوق داشت تا اشکان و صدف بیاند و اتاقش رو نشونشون بده گفتم: کامران نمیخوای کاری که کلی اصرار کردی رو انجام بدی؟ با حرفم همه مبهوت و متعجب بهم خیره شدند. حتی معلوم بود ک خود کامران هم فراموش کرد بود. با کلی ابرو بالا پایین کردن بالاخره فهمید چی میگم، دست اشکان رو گرفت و سهتایی باهم طبقه بالا رفتند. نفس عمیقی کشیدم و ظرفهارو داخل آشپزخونه بردم. نگاهی به قابلمه غذا انداختم، همه چیز عالی بود. دست به سینه به کابینت تکیه دادم ولی با یادآوری چیزی سریع سمت جعبه داروها رفتم. اشکان با خستگی روی تخت کامران نشستم. با کلی ذوق همه وسایلی که مربوط به پرسپولیس بود رو نشونم میداد. یادمه که سری قبل باهم کلی درموردش حرف زدیم و از همون موقع بهم قول داده بود اومدم نشونم بده؛ ولی الان زمان خوبی نبود. خسته بودم و دلم یه خواب راحت بدون هیچ سر و صدایی میخواست. تقریبا پونزده دقیقه گذشت و کامران رو راضی کردم که برم پایین. دیدن عکس کامران تو هر گوشه کنار خونه سردردم رو بیشتر میکرد. حس فوقالعاده مزخرفی بود واسم، درسته باهم رفیق شفیق بودیم ولی... از پلهها پایین اومدم، اما سایه نبود. یکم که دقت کردم صداش از آشپزخونه میومد، راهم رو سمتش کج کردم. کنار کابینت ایستاده بود و با کنجکاوی همیشگیش مشغول گشتن یه چیزی بود. دست به سینه به دیوار تکیه دادم و منتظر موندم ببینم چیکار میکنه. لحظهای گذشت ولی دیگه حوصلم سر رفت و پرسیدم: چیکار میکنی؟ ترسیده سمتم برگشت و شوکه نگاهم کرد. وقتی به خودش اومد لبخندی برای حفظ ظاهر زد و گفت: ترسیدم بابا چرا اینجوری میای؟ داخل رفتم. دوباره برگشت و با گرفتن یه چیزی سمتم اومد. با ابروهای بالا رفته گفتم: میخوای چیکار کنی؟ اصلا اون چیه دستت؟ خندید و گفت: نترس نمیخوام که بخورمت. اینم یه پماد هستش، برای زخمت! چیزی نگفتم خیره بهش شدم، اونم بیخیال مشغول شد. تو مدتی که داشت کارش رو انجام میداد حتی چشمش به چشمام نیفتاد؛ ولی تو تمام این مدت من قفل سبزهای درخشانش بودم. آره؛ درسته! درخشش چشماش دوباره برگشته بود و زیباترش کرده بود. همونطور که نگاهش میکردم نفسهای داغش رو به جون خریدم. بعد چند دقیقه همونطوری گفت: چی شده؟ سرم رو از درد یکم تکون دادم و گفتم: چی؟ لبخندی زد و گفت: چیزی رو صورتم هست که اینطوری محو شدی، یا... خیلی خوشگلم؟ بخاطر اینکه یکم اذیتش کنم اول چیزی نگفتم و وقتی که کنجکاویش بیشتر شد یهو گفتم: گزینه دوم! با حرفم نگاهش رو بهم دوخت. انگشتش رو برای بار آخر روی جای بخیم کشید و با پر رنگ کردن لبخندش گفت: شبیه کامران، خوب بلدی رمز دل بدست بیاری! گیج نگاهش کردم و خواستم ازش بپرسم معنی چیزی که گفت یعنی چی ولی پشتش رو کرد و مشغول آماده کردن میز ناهار کرد. وقتی که با کامران توی سربازی بودیم همه بهمون میگفتند که اخلاقمون، کارهامون، حرفهامون و حتی خندمون شبیه همه ولی این یکی رو نشنیده بودم. پوف کلافهای کشیدم و توی کمک کردن بهش دست به کار شدم. با تموم شدن کارمون بچهها هم از بالا اومدند پایین و روی صندلیهای پشت میز جا گرفتند. حواسم به صدف بود. ربان قرمزی به موهاش بسته بود. سری تکون دادم و روی صندلی نشستم. سایه هم بعد چند دقیقه اومد و رو بهم گفت: فسنجون غذای مورد علاقه کامران بود، گفتم شاید تو و صدف هم دوست داشته باشید. لبخند مصلحتی زدم و گفتم: راستش منم فسنجون رو خیلی دوست دارم. لباش رو غنچه کرد و گفت: چه عالی، پس بفرمایید. بری تکون دادم و با برداشتن قاشق، شروع به خوردن ناهار کردم. از اینکه باز دوباره هر چیزی رو با کامران نسبت میداد خوشم نیومد و کاشکی دیگه اسمی ازش نیاره، حداقل جلوی من! دروغ چرا؟ من عاشق فسنجون بودم و غذای مورد علاقم بود؛ ولی غذایی که کامران هم بیشتر از غذاهای دیگه دوسش داشت همین بود. گفتم که؛ بیشتر کارهامون شبیه هم بود، پس جای تعجبی نیست. با تموم شدن غذا سایه راضی شد تا شستن ظرفها به عهده من باشه، گرچه که خیلی اصرار کردم. ... از آشپزخونه اومدم بیرون که سایه هم با ظرفهای مر از چیپس و پفک وارد سالن شد. فیلم دانلود کرده بود و قرار شد نگاه کنیم. کنار کامران رو مبلهای راحتی خودم رو انداختم و سایه هم کنار صدف، جا گرفت. وسط فیلم بودیم که یه صحنه اومد. نگاه خیرهای رو روم حس کردم. سمت سایه برگشتم که جلوی چشم صدف رو گرفته و با هزار بدبختی بهم میگه که... گوشه لبم رو به دندون گرفتم و جلوی چشمهای کامران که گیج شده بود رو گرفتم. نفس عمیقی کشیدم و صبر کردن تا اون قسمت فیلم رد بشه. حالا نه اینکه خودم با هیجان نگاه نمیکردم! لامصبها هم چند دقیقه طولش دادند تموم نمیکردند. با تموم شدن اون قسمت دستم رو برداشتم و ادامش رو دیدم. ... با تموم شدن فیلم آماده شدیم که بریم. در کل ژانرش عاشقانه و جنایی بود. خواستم سمت در برم که سایه با لپهای سرخ شده گفت: بابتش عذر میخوام، من فقط تیزرش رو دیدم و فکر کردم مناسبه ولی.. با خنده گفتم: اشکالی نداره، برای من و تو که عادیه، برای بچهها هم... بعداً تو سن مناسب میبینند. با حرفم سرخیه لپهاش بیشتر شد و سرش رو پایین انداخت. - نیازی نیست حالا هعی رنگ عوض کنی. ما رفتیم دیگه خدافظ. سرش رو آورد بالا گفت: خدافظ. با صدف از خونه اومدیم بیرون، خواستم برم ولی دوباره صدام زد. سمتش برگشتم و مهربون گفت: مواظب خودت باش. چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: تو هم مواظب باش. بعد اومدیم بیرون. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تو فکر بودم که صدف گفت: داداش سایهبانو رو دوست داری؟ اول از حرف متعجب شدم. پیچ رو که رد کردم گفتم: بانو؟ سمتم برگشت و گفت: اهوم. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: صدف خانوم اول شما بگو کی موهات رو با ربان قرمز بسته؟ به صندلی تکیه داد و با اخم گفت: نموخوای بگی بیگو نیمیگم. موای من رو هم کامران بشته. اگه حشودیت میشه تو هم شبزش رو بگیر موهای سایهبانو رو ببند. با چشمهای گرد شده و ابروهای بالا رفته نگاهی بهش انداختم. تاحالا صدف بهمون تیکه ننداخته بود، که اونم انداخت. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و سوم سایه باشه آرومی گفتم با بستن در بهش تکیه دادم. کامران از روی مبل پرید پایین و بدو بدو طبقه بالا رفت. نفس عمیقی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم. ظرفهایی که کثیف شده بودند رو داخل سینک گذاشتم که همون موقع صدای زنگ در اومد. اومدم بیرون و از آیفون نگاهی به تصویر انداختم. آراد بود. - سلام آراد. صورتش رو به دوربین چرخوند و گفت: سلام سایه. دکمه رو فشردم و گفتم: بیا بالا. بعد در رو باز کردم و دوباره رفتم آشپزخونه. ظرفهارو سریع سریع شستم و اونجا رو مرتب کردم. آراد هم اومد تو و صدای در با صداش یکی شد. - سایه، کجایی تو؟ کنار اُپن رفتم و گفتم: جانم اینجام. برگشت سمتم و با لبخند گفت: سلام، خوبی؟ متقابلا لبخندی زدم و گفتم: خوبم، تو چی؟ سری تکون داد و با نگاهی به اطراف گفت: کامران کو؟ با چشم به بالا اشاره کردم که با صدای بلندی گفت: کامران، عزیز دایی من اومدم! چند لحظه بعد، کامران با خوشحالی اومد و گرم، مشغول سلام علیک با آراد شد. بین حرفهاشون چشم و ابرویی بالا مینداختند و ریز میخندیدند که واقعا معنیش رو نمیدونستم! متعجب نگاهشون کردم که آخر سر آراد از پشتش یه جعبه اسباببازی بیرون آورد و دست کامران داد، هر دوشون با شوق داشتند در موردش حرف میزدند. اخمی کردم و رو بهش گفتم: آراد قرار ما چی بود؟ نگاهش رو سمتم برگشتوند و با اشارهای به اونور، به کامران گفت که بره اونجا بازی کنه. رو کرد سمتم و یه شیرینی از توی ظرف برداشت و با گذاشتن تو دهنش گفت: قرار ما چی بود؟ دست به سینه عصبی گفتم: قرار بود اینقدر برای کامران اسباببازی نخری. هر بار که میبینیش یه چی براش میاری، آراد عادت میکنده! پسر جان پسانداز میدونی چیه؟ یکم پسانداز کن. بعد ظرف میوه رو برداشتم و اونم با برداشتن بشقابها بیرون اومد. روی میز چیدمشون و خودم، رو مبل نشستم. آراد هم خودش رو روی مبل ول کرد و با برداشتن یه سیب از ظرف گفت: سایه تو دیگه بیخیال این حرفها شو. مامان که نمیذاره درست حسابی خرج کنم. تنها خرجی که برام مجازه همین خریدهای کوچیک برای کامران و نجمه هست. اونم میگه پسانداز کن برو زن بگیر؛ ولی من زن نمیخوام، مگر اینکه یه دختر تو این دنیا وجود داشته باشه، که مثل خودت باشه؛ ولی اونم بعید میدونم. سری به عنوان تاسف تکون دادم که ادامه داد: راستی سایه مهمون اومده بود برات؟ برای کامران، توی ظرف میوه چیدم و گفتم: اهوم چطور؟ باشهای گفت و دیگه حرفی نزد. نگاهم رو به کامران که مشغول داشت با قطار و لیلهاش بازی میکرد دوختم و بشقاب رو براش بردم. دوباره سر جام نشستم ولی با دیدن چهره اخمو آراد.... رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و چهارم آراد با صدای بلندی گفت: اووووو، بالاخره شما رو با یه رنگ لباس دیگه غیر از مشکی دیدیم. مبارکه، مبارکه! گیج و با چشمهای گرد شده گفتم: چته آراد چرا داد میزنی؟! چی مبارکه؟ یه گاز از سیبش زد و طلبکار گفت: اگه قراره مهمون بیاد و شما رنگارنگ بپوشید، خیلی خب سایه خانم از این به بعد صبحـظهرـشب خودم اینجام. خنده کوتاهی زدم و لب زدم: نیازی نیست تموم مدت اینجا باشی، بجاش چشماتو باز کن. من همیشه رنگارنگ میپوشیدم! چشماش رو ریز کرد که ادامه دادم: حالا مگه سبز تیره و سرمهای و شکلاتی رنگ نیست؟ از جاش بلند شد و بیخیال همونجوری که سمت کامران میرفت گفت: باشه بابا اصلا تو خوبی! متعجب به جای خالیش خیره شدم؛ ولی بعد به خودم اومدم و شوکه گفتم: آراد من اصلا از خوب بودن حرف نزدم! *** گاهی توی بدترین موقعیت زندگی، همیشه لازم نیست یه اتفاق بیفته؛ همیشه نیازی نیست معجزه بشه. توی این موقعیتها فقط کافیه یکی کنارت باشه! اصلا سکوت کنه؛ فقط کنارت باشه. سرت رو روی شونههاش بذاری و اون گلولههای کریستالی روی شونههاش سرازیر بشه. گاهی توی سختیها، فقط لازمه یکی کنارت باشه؛ بیمنت! *** **یـــکـ مـــاه بـعـــد** سوم شخص نگاهش را به آینه دوخت و دستی به تهریشش که جذابیتش را چند برابر کرده بود، کشید. این فرصت خوبی بود. در اصل، بهترین فرصت بود برای اعتراف! اعتراف به حرفی که چندین وقت هست در دلش، غنچه باز کرده است و گریبانش شده. در موردش فکر کرده بود؛ خوبِ خوب! راستش به احساس سایه نسبت به خود شک کرده بود. شاید از خندههای ریز و دلبرانهاش، مهربانیهای بیش از حدش و دلسوزی و نگرانیهای گاه و ناگاهش نسبت به خود سوءاستفاده میکرد. فقط کافی بود در یک میهمانی و گفتن حقیقت، همه چیز را آشکار کند! ولی... *** سایه کیوان دوباره از روی مبل بلند شد و با خاموش کردن لوسترها گفت: شب میشه، همه بخوابند. یسری خانم و سهیلا و سایه خانم، شما هم بخوابید دسیسه چینی نکنید! با خنده اول نگاه گذرایی به بچهها که خوابیده بودند انداختم و چشمام رو با چشمبند پوشوندم. - گروه مافیا بلند بشند. هم زمان با من، سهیلا و یسری هم چشم بنداشون رو باز کرد. نگاهی به هم انداختیم که کیوان سری به عنوان تاسف، برای سهتامون تکون داد گفت: استعلام کیو میگیرید؟ مرموز به هم نگاه کردیم و با اشاره دست و صورت، تصمیم گرفتیم امیر رو بیرون کنیم. تقریبا آخرای بازی بود و امیر، رقیب سرسختمون بود! چارهای جز حذفش نبود. کیوان هم که یه جوری طرف ما بود، با خندههای ریزی تفنگ اسباببازی رو دست یسری که رئیس مافیا بود داد. اونم با نشونه گیری دقیق سمت امیر شلیک کرد و... با نگاه شرور و لبخند خبیثی سری برای هم تکون دادیم که کیوان گفت: مافیا بخوابند. چشم بندهارو روی چشمامون گذاشتیم و ادامهی بازی... - دکتر بیدار بشه. - ... - استعلام کیو میگیرید؟ -👉👆👈👇. - بخوابه، کاراگاه بیدار بشه. - ... - استعلام کیو میگیرید؟ - 👉👆👈👇. - بخوابه. - روز میشه، همه بیدار شید. همه چشم بند هارو برداشتیم و نگاهی به هم انداختیم. کیوان روی مبل نشست و با قفل کردن دستاش به هم خبیث لبزد. - خب دوستان عزیز، در شب گذشته یک نفر از... با صدای زنگ گوشی همه نگاهشون رو سمت من سوق دادند. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: ببخشید الان برمیگردم. بدون من ادامه ندیدها! با برداشتنش از کنارم، بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم. به اسمش نگاه کردم. «اشکان» دستم و سمت دکمه پاسخ بردم؛ ولی... نمیشد! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 6 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و پنجم ناخودآگاه دستم خشک شد. یک ماه شده بود که هم رو ندیده بودیم. فقط دو سهبار به هم زنگ زده بودیم. تو این یه ماه تونسته بودم یکم آرامش بدست بیارم و از مشعلههای فکری در موردش نجات پیدا کنم. ولی حالا... تماس قطع شد. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و نفس آسودهای کشیدم که دوباره صداش روی مغزم رژه رفت. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و با باز کردشون، جواب دادم. - سلام اشکان. همون لحظه صداش توی گوشم طنین انداخت. - سلام سایه خوبی؟ به کابینت تکیه دادم و گفتم: مرسی، تو خوبی؟ - منم خوبم. راستش زنگ زدم هم حالت رو بپرسم هم.. یهو صدای بلندی مثل افتادن لیون یا همچین چیزی از اونور اومد. متعجب و ترسیده یکم از کابینت فاصله گرفتم و گفتم: الو اشکان... اشکان حالت خوبه؟ صدای آخی اومد و پشتبندش گفت: نگران نباش من خوبم، بشقاب از دستم افتاد، پا و دستمم سالمه زخم نشده! خنده کوتاهی از این شیرین بازیاش زدم و گفتم: خب خداروشکر. - بله داشتم میگفتم. شرکت تو مناقصه انجام شده برنده شد! لبخند کمرنگی زدم و گفتم: چقدر خوب، واقعا خوشحال شدم اشکان! واقعا هم خوشحال بودم؛ چون خودم شاهد تلاش بیوقفش برای این مناقصه بودم. از شببیداریهاش و غرغرهاش پشت تلفن زیاد شنیده بودم. با خوشحالیای که از صداش معلوم بود گفت: بخاطر همین برای فردا یه مهمونی با بچههای شرکت ترتیب دادیم و بهت زنگ زدم و میخواستم تو هم بیای، خیلی دوست دارم تو هم کنارم باشی، دلیل همه خوبیها! با حرفش به گلدون خیره شدم و چیزی نگفتم. چند لحظه به همین منوال گذشت. نمیخواستم برم، همه دلتنگیم براش رو بذارم یه طرف و طرف دیگش.. طرف دیگرش چی؟ اونور چه موردی رو باید بذارم؟ فکر کردن بهش؟ یا نگرانی های گاه و بیگاهم؟ نمیخواستم برم، حداقل برای فردا! - الو سایه کجا رفتی؟ به خودم اومدم و گفتم: همینجا. اشکان من... من فردا نمیتونم بیام، ببخشید! لجبازتر از من ادامه داد: خب... اشکال نداره. کنسل میکنم، پسفردا بندازم میای؟ نه، مثل اینکه چارهای نداشتم. یا اینکه قبول کنم و یا اینکه دل بشکنم و کلا نرم که اصلا گزینه دوم رو دوست نداشتم، نمیخواستم دل کسی رو بشکونم که دل شکستن بلد نبود! - خیلی خب، پس.. پسفردا میبینمت! - عالی شد. مرسی که میای عزیزم. دیگه مزاحمت نمیشم دورت بگردم. شبت خوش! لبخند محوی از این وراجیش زدم و گفت: شب تو هم بخیر، خدافظ. - خدافظ. تماس رو قطع کردم و گوشه موبایل رو به چونم چسبوندم. پسفردا؛ یعنی جمعه! از آشپزخونه اومدم بیرون و روبه بقیه با خوشحالی گفتم: خب ادامه بازی. *** در سفید رنگ کمدم رو باز کردم و از داخلش، لباس مجلسی مشکی رنگم رو بیرون آوردم. جلوم گرفتم و تو آینه به خودم نگاه کردم. یک هفته پیش وقتی با یسری و سهیلا سهتایی رفته بودیم بازار تجریش، به دلم نشست و خریدمش. یقش قایقی بود و آستینهاش پف توری داشت. دامنش هم از پارچه ساتن بود و، کلا دوسش داشتم. با تقتق در به خودم اومدم و برگشتم. کامران با اخم تو قاب در ایستاده بود. لباس رو روی تخت گذاشتم و روبهروش زانو زدم و گفتم: چیشده عزیزم؟ دست به سینه با اخم پررنگتر گفت: تو میخوای خوشکل کنی بری پیش عمو اشکان منم نمیبری. چرا؟ لبخندی زدم و گفتم: قشنگم اونجایی که میرم خب تو نباید بیای، اصلا تو چرا خوشحال نیستی؟ ناسلامتی قراره بری پیش دایی امیر و نجمهها! به دیوار تکیه داد و با همون اخما گفت: میخوام الان بلم پیش عمو اشکان. پوفی کشیدم و گفتم: من قول میدم بعدا یه قرار بذارم بعد عمو اشکان رو ببینی، باشه؟ با شوق و خنده گفت: واقعا؟ چشمام رو آروم بستم و با باز کردنش گفتم: بله. حالا میشه دیگه اخم نکنی؟ سرش رو تند تند تکون داد و منم با نگاه کوتاهی به ساعت مچیم گفتم: حالا بدو بریم پایین که الان دایی و نجمه میاند دنبالت! باشهای گفت و با هم از پلهها پایین رفتیم که همون لحظه صدای زنگ اومد؛ امیر بود. خودش گفت میاد دنبالش و با نجمه میخواند برند باغوحش، منم مخالفتی نکردم. با رفتن امیر و کامران... رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و ششم از طبقهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباسم رو پوشیدم و روش، یه مانتو ساده مشکی پوشیدم. ماشینم تو کارواش بود و نمیتونستم با اون برم. بخاطر همین باید تاکسی میگرفتم. گوشیم رو برداشتم و به یه تاکسی تلفنی زنگ زدم. قرار شد تا ده دقیقه دیگه برسه. شالی که توری بود و رنگش به رنگ مشکی بود رو روی موهام انداختم. با گذاشتن گوشیم توی کیف سفید رنگ از اتاق، و بعد از خونه بیرون زدم. با اومدن ماشین، در عقب رو باز کردم. رانندش مرد میانسال بود و با روشن کردن ماشین گفت: دخترم کجا میخوای بری؟ آدرس رو بهش دادم و گفتم که اگه یه گلفروشی دید بایسته. ... با برداشتن دسته گل از کنارم و حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و وارد باغ شدم. دوتا مرد هیکلی با کت و شلوار مشکی دم در بودند و با اومدنم یه خانم مثل اینکه خدمه بود، اومد و کیف و مانتوم رو برد. نفس عمیقی کشیدم و با قدمهای آهسته روی سنگ فرشها مستقیم قدم برداشتم. باغ با چراغهای سفید رنگی روشن شده بود و از داخل معلوم بود که چراغهای رنگی میتابیدند. همون لحظه اشکان بیرون اومد و روبهروم ایستاد. لباس سفید به همراه شلوار مشکیای پوشیده بود و جذابیتش از همیشه بیشتر شده بود. لبخندی زد و با روبهروم ایستادن گفت: سلام، خوشاومدی! به خودم اومدم و با دادن دسته گل بهش، متقابلا لبخندی زدم و گفتم: سلام، بازم بهت تبریک میگم برای... موفقیتت. چشماش رو لحظهای روی هم گذاشت و با باز کردنش گفت: مرسی که اومدی! چیزی دیگهای نگفتم و با همون لبخند ملیح خیره شدم بهش. اونم خیره به چشمام ساکت موند. شاید درخشش چشمای من برگشته باشه؛ ولی تیلههای مشکی اشکان تو این مکانِ کم و بیش تاریک، حکم یاقوت بین سنگهارو داشت. من رو یاد وقتی مینداخت که تا خوشگل موشکل میکردم کامران از ذوق چشماش برق میزد. یعنی اشکان هم چشماش شبیه اون لحظات برق میزد؟ چقدر من این لحظات رو دوست داشتم، یجوری شیرینند و کلا دوست دارم! لحظهای به همین منوال گذشت ولی بعد به خودش اومد و با کشیدن دستی به صورتش گفت: من کلا یادم رفت، بفرما تو. سری تکون دادم و جلوتر از اون وارد شدم. موزیک خارجیای پخش شده بود و عدهای داشتند میرقصیدند. عدهای نشسته بودند و عدهای هم ایستاده، مشغول حرف زدن بودند. با نشستن دست اشکان روی کمرم، استرس بدی به وجودم رخنه کرد. دمای بدنم بالا رفته بود و حدس میزدم که از داغی الان منفجر میشد. من چم شده بود؟ تو فکر بودم و نفهمیدم تمام این مدت شبیه یه عروسک خیمه شب بازی توسط اشکان هدایت میشدم. وقتی به خودم اومدم داشتیم میرفتیم سمت یه دختر و پسر. دختره موهاش شرابی بود و یه لباس قرمز رنگ پوشیده بود و چهره خوشگلی داشت. کنارشون ایستادیم و سلام و احوالپرسیای کردیم. دختره نگاه گذرایی بهم انداخت و رو به اشکان لب زد. - اشکان معرفی نمیکنی؟ اشکان هم خندید و روبه من گفت: چرا که نه، سایه ایشون مستانه خانم هست و « با اشاره به پسره ادامه داد » اوشون هم آقا دانیال همسر مستانه خانم، همکاران من. با دست دادن به مستانه اشکان رو بهشون گفت: ایشونم سایه خانم هستند، کسی که تو تموم این مدت پشتم بود و بقیش رو هم خودتون میدونید! راستش معنی حرف اشکان که گفت بقیش رو خودتون میدونید نفهمیدم؛ ولی مستانه دوباره نگاهش رو بهم دوخت و با لبخند ملیحی گفت: اشکان همیشه از تو تعریف میکرد، خوشحال شدم که دیدمت عزیزم! با نگاه گذرایی به اشکان که خندون نگاهمون میکرد، تشکری کردم. داشتیم حرف میزدیم که چند دقیقه بعد آقایی با یه سینی که توش چندتا لیوان بود سمتمون اومد و لیوانهای لبالب از الکل رو بهمون تعارف کرد. مستانه و دانیال هر کدوم یه لیوان برداشتند. به من تعارف کرد؛ خواستم مخالفت کنم ولی اشکان زودتر از من به حرف اومد و گفت: خانم به این چیزا عادت ندارند! ناباور نگاهم رو سمتش چرخوندم. چشمکی زد و بعد مشغول صحبت با اونها شد. این جملش ناجور به دلم نشست. اینکه میدونست چه جور آدمی هستم و قانون و قاعدم رو میدوست قشنگ بود. وقتی که مستانه و دانیال مشغول حرف زدن بودند اشکان دستم رو محکم فشرد و گفت: نیاز نیست حالا لپات سرخ بشه، میدونم که نمیخواستی، برای اینم سخت بود بگی! چیزی نگفتم و به لبخندی اکتفا کردم. با گذاشتن آهنگی مستانه با خنده گفت: خب دیگه بهتره بریم یکم خودمون و تکون بدیم! بچهها شما هم بیاید. دانیال پاشو پاشو! بعد باهم دوتایی رفتند وسط. دستی به صورتم کشیدم، بوی عرق و الکل و هر زهرماری دیگهای داشت حالم رو به هم میزد، از اونورم آهنگ مزخرفی که گذاشته بودند مغز آدم رو میترکوند. اشکان با گرفتن دستم من رو سمت تراسی که گوشه سالن بود برد. پنجره شیشهایش رو کشید و وارد شدیم. واقعا منظره قشنگی بود. از اون بالا، انگار همه باغ زیر پاهامون بود. مردهای کت پوش دم در ایستاده بودند و نگهبانی میدادند. باد سردی وزید باعث شد هم خش خش شاخهها به گوشم برسه هم سرماش رو به تنم بزنه. زمستون بود و این سرما طبیعی بود. دستام رو بغل کردم و نفس عمیقی کشیدم و با ایستادن اشکان کنارم نگاه گذرایی بهش انداختم. - منم اینجا رو خیلی دوست دارم. به درختی خیره شدم و لبزدم: اهوم، قشنگه! - عشق چیه سایه؟ سمتش برگشتم و متجب نگاهش کردم. اونم سمتم برگشت و با قفل کردن دستاش گفت: فقط بهم بگو، چیه؟ لبخندی زدم و خیره به گلهای رزی که تو گلدون کنارم بود گفتم: - عشق، خیلی قشنگه اشکان ولی نه وقتی که ازت دوره. حس میکنی در قبال معشوقت مسئولی. میخوایش، دوست داری کنارت باشه با وجود هر بدیایش، حتی اگه بخواد سر به تنت نباشه بازم خوبش رو میخوای! دوست نداری یه خار تو پاش بره، بخاطرش حاضری... حاضری هر کاری بکنی، چون دلت پیشش گیر کرده. - یعنی من عاشقم؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و هفتم گنگ نگاهش کردم که همون لحظه یه موزیک آروم پخش شد. دست راستش رو جلو آورد و گفت: موزیک قشنگیه، افتخار یه دور رقص رو به بنده میدید؟ نگاهم رو بهش دوختم. من تا الان قانون زیاد شکستم. اینکه با اشکان صمیمی شدم قانون شکستن بود. اینکه خونه هم دیگه رفتیم قانون شکستن بود. همین الان که به ته ته چشمای مشکیش خیره شدم و عاشقشونم، قانون شکستن بود. اون روز که اشکان دستاش رو دورم بست و موهام رو نوازش کرد، لبهای داغش رو به پیشونیم چسبوند آخر قانون شکنی بود. لبخندی کمرنگی زدم و با گذاشتن دستم توی دست سردش زمزمه کردم. ـ البته! اول ناباور نگاهم کرد، ولی بعد دستش رو محکمتر کرد و داخل رفتیم. جمعیت زیادی وسط بودند و ماهم، لحظهای بعد بین افرادی که بیشتر زوج بودند، گم شدیم و این چراغهای رنگی بود که در فضا، حکمرانی میکرد. دستامون به هم قفل شد... به هم نزدیک شدیم... به تیلههای مشکی رنگش که الان دیوونم کرده بود خیره شدم و لبخندی زدم. «- Shine bright like a diamond مثل الماس بدرخش Find light in the beautiful sea نور رو توی دریای زیبا جستوجو کن I choose to be happy من خوشحال بودنو انتخاب کردم You and I, you and I من و تو، منو تو We’re like diamonds in the sky ما مثه الماسی در آسمان هستیم You’re a shooting star I see تو ستاره ها رو شکار میکنی میبینیم A vision of ecstasy رویایی از شادی When you hold me, I’m alive وقتی بغلم میکنی سرحال میشم We’re like diamonds in the sky ما مثه الماسی در آسمانیم I knew that we’d become one right away میدونم ما هم سریعا به یکی از اونا تبدیل میشیم Oh, right away اوه، فورا At first sight I left the energy of sun rays تو نگاه اول من انرژی «انرژی پرتو های خورشید» رو از دست دادم I saw the life inside your eyes من زندگی رو تو چشمات دیدم So shine bright, tonight you and I خیلی روشنه امشب منو تو We’re beautiful like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم Eye to eye, so alive چشم تو چشم، سرحال سرحال We’re beautiful like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم Shine bright like a diamond مثل الماس بدرخش Shine bright like a diamond مثل الماس بدرخش Shining bright like a diamond مثل الماس بدرخش We’re beautiful like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم Shine bright like a diamond مثل الماس بدرخش Shine bright like a diamond مثل الماس بدرخش Shining bright like a diamond مثل الماس بدرخش We’re beautiful like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم Palms rise to the universe درخت خرما تا کهکشان ترقی میکنه As we moonshine and molly Feel the warmth, we’ll never die گرمی رو حس کن، ما هیچ وقت نمیمیریم We’re like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم You’re a shooting star I see تو ستاره ها رو شکار میکنی میبینم A vision of ecstasy رویایی از شادی When you hold me, I’m alive وقتی بغلم میکنی سرحال میشم We’re like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم At first sight I left the energy of sun rays تو نگاه اول من انرژی «انرژی پرتو های خورشید» رو از دست دادم I saw the life inside your eyes من زندگی رو تو چشمات دیدم So shine bright, tonight you and I خیلی روشنه امشب منو تو We’re beautiful like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم Eye to eye, so alive چشم تو چشم، سرحال سرحال We’re beautiful like diamonds in the sky ما به زیبایی الماسی در آسمانیم Shine bright like a diamond مثل الماس بدرخش وقتی آهنگ به آخر رسید صدای دست و جیغ من رو به خودم آورد. وسط خالی بود و این، نورهای رنگی بود که روی صورت من و اشکان میافتاد. نگاهم رو سمتش سوق دادم. یکم ازم فاصله گرفت؛ ولی ناگهان خم شد و جلوم زانو زد. شوکه از حرکتش با ابروهای بالا رفته خیرش شدم که همین باعث شد چند لاخ از موهای خرماییم به جلو بریزند. اشکان از جیب شلوارش یه جعبه با انگشترش درآورد و با اطمینان خاطر خیره بهم گفت: شاید من موفقیت به دست آوردم؛ ولی دلیل اصلی اینکه همه اینجا هستن فقط تویی. سایه، میشه با من ازدواج کنی؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و هشتم با حرفهاش لبام به هم چسبیده بود و نمیتونستم حرفی بزنم و به غیر از شوکه بودن هیچ واکنش دیگهای نداشتم. اشکهام خودسرانه روی صورتم جاری میشدند ولی حرفی برای گفتن نبود. همه نگاهشون به ما بود و اشکان نگاهش به من، انگار عالم و آدم دور سرم میچرخیدند. یکی توی گوشم خندید، یکی زنگ زد، یکی هم صدای گریش رو توی گوشم موج انداخت. دستم نبض میزد، تند تند. انگاری یکی رگش رو بریده باشه. لبخند کوچیکی زدم و پشت کردم و پاهام روی پلهها کوبیده میشد، قلبم نامنظم میتوپید. اون لبخند شایدم تورو کشت که اسمم رو با داد، صدا زدی و همین باعث شد همه مهمونها با وحشت نگاهمون کنند. قلبم دیگه درست درمون نمیتپید. راست میگفت، چقدر ساده گول میخورم، گول تو خوردن که دیگه درس و دانشگاه نمیخواد، باید خورد تا فهمید چه غلط اضافهای کردم! بیخیال مردهای کتپوش که متعجب نگاهم میکردند مانتو کیفم رو برداشتم و بیرون اومدم. چند قدم راه نرفته بودم که ماشینی جلوم ایستاد و خواست که برسونتم. ناچار در ماشین رو باز کردم و روی صندلی عقب نشستم. با بستن در خودم رو به کنار پنجره کشوندم. نفسم بند اومده بود و نمیتونستم به خوبی نفس بکشم. با دستهای لرزون و بیجونم شیشه رو دادم پایین و سرم رو بیشتر جلو بردم. هوا رو به داخل ریههام بردم و بازدم عمیقی کشیدم. موهام از شالم بیرون زده بودند. قطرههای اشک روی صورتم روون بودند و بند نمیومدند. - چیزی شده آبجی؟ میتونم کمکتون کنم. از آینه جلو به راننده که پسری تقریبا همسن آراد بود نگاه انداختم. - نه ممنون، لطفا فقط برید، نگه ندارید. سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. صدای زنگ گوشی هعی بلند میشد و سکوت ماشین رو میشکست، بعد قطع میشد. اسم خودش بود که روی صفحه هک میشد و بیخیال. بیخیال تو اون نوازشهات و از همه نابودکننده تر، اون آغوشت! احساس میکردم همه بدنم داشت میسوخت. شونم سوزن زده میشد، سرم آتیش گرفته بود. قطرههای اشکم که داغ بودند روی گونم روون میشدند و مقصد نهاییشون، دستهام بودند. آخه یه دفعه چی شد؟ چطور شد که این حس به وجود اومد؟ من عهد بسته بودم؛ با خودم، با زندگیم، از بیشتر با تو که دوست باشیم! نه یه قدم بیشتر نه کمتر! زمستون بود، بارون نمنم میبارید و باد از بیرون به داخل وزیده میشد و موهام رو به بازی خودش دراورده بود. کاش هیچوقت بغلم نمیکردی. کاش هیچوقت دستهام رو نمیگرفتی. دستی به گلوم کشیدم ولی گردنبند ماه شکل نگیندار جلب توجه کرد. کاش هیچوقت این گردنبند رو برام نمیگرفتی که الان شبیه طناب دار باشه برام. کاش برای هم شبیه یه دوست معمولی بودیم. بغض کردم، گریه هم میشه گفت بود، تا لب چشمم میومد و باز جاری میشد. انگاری... انگار « لبهی احساس » بودم. میتونم تورو مقصر همه این اشکها، همه این دردها بدونم. گوشی رو روشن کردم و نگاهی بهش انداختم؛ چندین پیام، چندین تماس بیپاسخ. مگه تو جایی برای پاسخ هم گذاشتی؟! پیام گذاشته بود صبر کن تا یکم حرف بزنیم. گفته بود من الان پشتتم. تپش قلبم شدت گرفت. سرم رو آروم برگردوندم که یه ماشین با تموم سرعت اومد و سمت ماشینی که سوارش بودم کج کرد و باعث شد سرم به صندلی جلویی برخورد کنه. آروم، ولی با درد سرم رو بالا آوردم. راننده همراه اشکان همزمان پیاده شدند و سمت همدیگه رفتند. از ترس اینکه باهم دعوایی کنند سریع پیاده شدم و کنارشون ایستادم. پسره با عصبانیت رو بهم گفت: آبجی ایشون بودند که اذیتتون میکنند؟ نگاهی به اشکان که موهاش پریشون بودند و چشماش قرمزش، نشون از عصبی بودنش میداد انداختم و گفتم: نه آقا ایشون... ایشون... ادامش رو نتونستم بگم، یعنی چی باید بهش میگفتم؟ میگفتم کیه؟ البته ناگفته نمونه که خودش پیشدستی کرد و گفت: من نامزدشم، سایه برو سوار ماشین شو. متعجب نگاهش کردم که دستش رو بین موهاش کشید و با تن صدای بلندی گفت: سایه گفتم برو سوار ماشین شو، همین الان! ناباور نگاهم رو بهش دوختم. الان.. الان سر من داد زد؟ قطره اشکی دوباره از چشمم سر خورد. همون لحظه نگاهش رنگ عصبانیت رو از خودش برداشت و با چهرهای پشیمون زمزمه کرد. - خواهش میکنم برو توی ماشین! بدون اینکه چیزی بگم فقط راهم رو کج کردم. در ماشین کمک راننده که یه روزی خودش گفته بود اینجا فقط مخصوص توعه نشستم و به بیرون خیره شدم. اونم با صحبت کمی با اون پسر جوون، برگشت و سوار ماشین شد. بدون اینکه حرفی بزنه ماشین رو روشن کرد و با سرعت زیادی سمت ناکجا آباد روند. منم نمیخواستم حرفی بزنم، حداقل الان. یجوری ازش میترسیدم! اشکان با توقف ماشین، بدون اینکه چیزی بگم پیاده شدم و به سمت صندلیای که نزدیک بام بود رفتم و روش نشستم. جعبه سیگار رو از جیبم بیرون آوردم و با فندک روشنش کردم و کام عمیقی گرفتم. دقایقی نگذشته بود که سایه اومد و آروم کنارم نشست. سیگار رو از لای آنگشتهام گرفت و زمین انداختش. انتظار این حرکتش رو داشتم، گفته بود بهم که به قول خودش از این آت و آشغالها بدش میاد. به صندلی تکیه دادم. باید بهش میگفتم، همه چیز رو! همه حرفهایی که این چند ماهه توی دلم غنچه کرده بود. - همیشه فکر میکردم هیچ زنی تو دنیا بهتر از مامان شادی نیست. همه زنها خودخواهند و فقط به فکر منافع خودشونند، الا مامان شادی من! همه درد و دلهام پیش اون بود، اصراری هم نداشت برای زن گرفتنم. وقتی ولم کرد و رفت با تو آشنا شدم، همون روز اول. همه کارات، لجبازیات و حتی شیطنتت شبیه مامان شادی من بود. دوست داشتم کنار هم باشیم. بالاخره هر جفتمون عزیزی رو از دست داده بودیم. برگشتم سمتش و به چشمای سبز رنگش که خیلی وقت بود تموم زندگیم شده بودند خیره شدم. - بهت عادت کردم سایه، فهمیدم که فکر نبودت چقدر عذابم میده و خود نبودت میکشه من رو. گفتی عشق یعنی حاضری بخاطرش هر کاری بکنی چون دلت پیشش گیره؛ آره سایه من حاضرم بخاطرت هر کاری بکنم چون این دل لامصبم پیشت گیر کرده. میخوام نه به عنوان دوست بلکه به عنوان یه همدم و شریک توی زندگیت باشم. نمیخوام دیگه اون زندگی تلخ که هر روز نبودش رو توی سرت میزنه همراه خودت یدک بکشی. بذار پیشت باشم! با چشمهایی که لبالب از اشک بود گفت: اما اشکان.. کلافه دستی به چشمام کشیدم. دیدن اون قطرهها تمرکز رو ازم میگرفت. حرفش رو قطع کردم و گفتم: میدونم، به همهچی فکر کردم سایه. دیگه نگران چی هستی؟ فقط بهم بگو بله، همین. نگاهش رو به ساختمونهایی که چراغهاشون کم و بیش روشن بود دوخت و لبزد: میدونی بعد از اینکه بله رو بگم هیچی مثل قبل نمیشه؟ حال کامران کوچولو، میدونی خانواده کامران چه واکنشی نشون میدند؟ روبهروش زانو زدم و گفتم: سایه به من نگاه کن. نگاه خیسش رو بهم رسوند و با گرفتن دستهای یخزدش گفتم: همهچیز رو باهم درست میکنیم. میدونی طاقت گریههات رو ندارم؟ *** سایه زیر چراغ مطالعه که نورش فقط قسمت میز رو روشن کرده بود، انگشتری که تک نگین بود رو گرفتم؛ چقدر زیبا بود! میدونستم با جوابی که به اشکان دادم اتفاقهای ناخوشایند زیادی قرار بود بیفته؛ ولی از یه طرف هم قرار بود اشکان رو از دست بدم. نمیتونستم از دستش بدم. با فکر نبودش بغض کردم. یکی رو پیدا کردم شبیه آدمی هست که یه وقتی تموم زندگیم بود، از دست دادنش به حتم دوباره حال بد چند وقت پیش رو بهم میداد. با رد کردن حلقه توی انگشت کشیده ظریفم، لبخند کمرنگی زدم و روی تخت دراز کشیدم. میدونستم که امشب از دست شیطنتهای اشکان خوابم نمیبرد! آخر کار خودش رو کرد. به یه دیوونه تبدیل شدم! ^ فلش بک به گذشته ^ همونطور که روی سنگ فرشها قدم میزدیم لبزد. - سایه! - جان سایه. - تو جدی جدی دوسم داری دیگه، خالی که نمیبندی؟ - نه، ندارم. -سایهههه؟! خندیدم و گفتم: دوست دارم. - میدونستی عاشقتم؟ - میترسم. - از اینکه عاشقتم یا کلا از من میترسی؟ - از اینکه من عاشقتم میترسم.. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 7 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و نهم *** با قدمهای آهسته وارد شدم. بچهها دونه دونه بیرون میومدند و پیش مامان باباهاشون میرفتند. با دیدن کامران که میدوید و میومد سمتم لبخندی زدم. دستام رو براش بازم کردم که خودش رو محکم تو بغلم انداخت. بلندش کردم و گفتم: سلام عزیز دل مامان، خوبی قشنگم؟ با خنده همیشگیش گفت: شلام مامان، من خوبم. بوسهای روی گونش زدم و ادامه دادم: پس بدو بریم سوار ماشین بشیم. سری تکون داد و باهم سوار ماشین شدیم. دو روز از اون شب گذشته بود و هنوز چیزی بهش نگفته بودم. امروز که فرصت خوبی بود میخواستم همه چیز رو بهش بگم. بخاطر همین راهم رو سمت یه رستوران کج کردم. ... با نشستنمون روی صندلی و گذاشتن کیفم روی میز کامران گفت: مامان چرا اومدیم اینجا؟ به ساعت مچیم نگاهی انداختم و گفتم: امروز ناهار از دستم سوخت، بخاطر همین اومدیم. سری تکون داد و زیر لب زمزمه کرد: مامان تو که چند روز پیش بازم غذات سوخت! ته دلم خنده ریزی زدم که همون لحظه گارسون اومد و منو رو بهم داد. چون که خودم میل به خوردن چیزی نداشتم گفتم: برای من یه بشقاب سالاد بیارید. تو چی میخوری کامی؟ اول متعجب نگاهم کرد بعد با گرفتن منو، یکم فکر کرد و رو به گارسون گفت: اژ اینا. گارسون لبخندی زد و گفت: بله، الان خدمتتون میارم. امر دیگهای نیست؟ متقابلا لبخندی زدم و گفتم: عرضی نیست. سری تکون داد و با رفتنش کامران خودش رو سمتم خم کرد و گفت: مامان یه بال دیگه بگو، چی گفتی؟ دستم رو زیر چونم زدم و لبزدم: گفتم عرضی نیست. - نه، به من چی گفتی؟ خنده کوتاهی زدم و گفتم: کامی. اونم خندهای و با کشیدن دستی به موهاش، صاف سر جاش نشست. حس ابهت انگاری گرفته بود! با آوردن ناهار کامران مشغول شد و با اشتها غذاش رو میخورد. واقعا نمیدونستم از کجا باید شروع کنم. میدونستم اشکان رو دوست داره ولی دلیل خوبی برای قانع شدن نیست؛ از واکنشش میترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم و رو بهش گفتم: کامی. لقمه دهنش رو قورت داد و گفت: ژانم مامان. - تو... عمو اشکان رو خیلی دوست داری؟ چیزی نگفت و فقط سری تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: دوست داشتنت اونقدری هست که بخوای پدرت باشه؟ یهو از غذا خوردن دست برداشت و سرش رو بالا آورد. خنده قبل رو نداشت! دلگیر گفت: ینی جای بابا کامرانم رو بگیله؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: قرار نیست هیچکس جای بابا کامران رو بگیره، اون همیشه تو قلب ما هست. عمو اشکان همون قدری که تو دوسش داری دوست داره. میخواد پدرت باشه، شبیه بابا کامران. اون نمیخواد که من و تو تنها باشیم. میخواد که با اون زندگی کنیم! سرش رو انداخت پایین و گفت: مامان ژون من نظری ندالم. اگه موافقی، منم موافقم؛ ولی اگه موخالیفی، دیگه باهاش حلف نژن. اومممم ینی بژن، ولی کم بژن! زیر چشمی بهم نگاه کرد که باعث شد هر دوتامون بزنیم زیر خنده. *** یه نفس عمیق، همین حالا برای ادامه زندگی! *** با گذاشتن تخممرغها توی جای مخصوصش صدای امیر دوباره اومد. - نمیخوای بگی سایه؟ پوفی کشیدم و گفتم: امیــر! خندید و پشتبندش گفت: جان امیر، حالا بگو چخبره، به کسی نمیگم! در یخچال رو بستم و گوشیم رو به دهنم نزدیک کردم. - باشه میگم؛ ولی بذار شب بشه و همه باشند. صدای کلافش از پشت گوشی پیچید. - باشه بابا. به همه میگم امشب بیاند خونه مامان بابا. با خوشحالی و یه لبخند از ته دل که این روزا ازش دریغ بودم گفتم: الهی من قربونت برم داداش! خدافظ. - خدافظ کوچولو. بعد تلفن رو قطع کرد. نفس عمیقی کشیدم و گوشی رو روی میز گذاشتم. دیروز به کامران گفتم، امشب هم قرار بود به خانواده بگم. میدونستم عکسالعملشون چیه؛ ولی خب اونهاهم حق داشتن از تصمیمم باخبر بشند، اللخصوص خانواده کامران؛ لیلاخانم و آقا دیاکو، همچنین کیوان! *** همونطور که میخندیدیم سهیلا باز ادای کیوان رو درآورد. دستاش رو به کمر زد و گفت: بچهها خدانکنه بیاد خونه ببینه غذا آماده نیست. وقتی که از سرکار میاد و میبینه میگه، سهیلا من مگه نگفتم وقتی میام خونه غذا آماده باشه. فقط تن صداش بلنده! با حرکتش دوباره صدای خندمون بالا رفت. یسری با ته مونده خندش گفت: باز برای تو خوبه اگه یه روز، یکی از وسایلهاش گم شده باشه خونه رو میبره رو هوا. وایستا اینطوری میگه، یسری این وسیله من معلومه کجاست همه جارو گشتم نبود. ریز خندیدم و برگشتم که دیدم امیر و کیوان با صورتهای آویز دارند نگاهمون میکنند. همین شد که صدای خنده هممون قطع شد و سرجامون وایستادیم. اول کیوان با صدای گرفتش گفت: دیگه خوب بلدید ادای کی رو در بیارید؟ پشتبندش امیر رو به یسری گفت: یسری! دستت درد نکنه عزیزم. مثل اینکه دیگه نباید پیش تو سوتی بدم! کیوان برگشت سمتش و ادامه داد: آره داداش، مثل اینکه دیگه نباید پیش این خانما گاف بدیم. نگاهشون رو دوباره بهمون دوختند و سری به عنوان تاسف تکون دادند. امیر نفس عمیقی کشید و با گفتن « همه تو پذیرایی منتظرند » با کیوان بیرون رفت. ما هم با برداشتن سینی چایی و ظرف شیرینی از آشپزخونه بیرون اومدیم. چایی رو به همه تعارف کردم و روی مبل، کنار یسری نشستم. بابا با خنده همیشگیش گفت: خب دختر گلم، بگو چه چیز مهمی بوده که میخواستی بهمون بگی؟ بعد مامان هاله گفت: الان همه هستیم عزیزم! نگاهم رو به همه چرخوندم. از کجا باید شروع میکردم؟ همه چشم به دهنم دوخته بودند و منتظر بودند حرفم رو بزنم. قلبم تند میکوبید و.... لعنتی اینقدر تند نزن، آروم باش. اگه میخوای زجر بدی یواش یواش زجرم بده! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و دهم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: حقیقتا از امیر خواستم همه رو جمع کنه اینجا چون میخواستم یه مطلبی رو بهتون بگم. یه فردی، یعنی یه آقایی از من.. از من درخواست ازدواج کرده. با گفتن حرفم خنده از روی صورت همه برداشته شد و تعجب، جاش رو گرفت. سکوت اسفباری توی خونه ایجاد شده بود که توسط مامان هاله شکسته شد. - دخترم، اونوقت... اونوقت نظر تو چیه؟ آب دهنم رو قورت دادم و با نگاهی به کیوان که از عصبیت زیاد قرمز شده بود گفتم: مامان جون جواب منم... گلوم خشک شده و بود و سگدو میزد تا یه کلمه بگه و این ماجرا خلاص بشه. عرق سردی از کمرم پایین رفت. موهای بیرون زدم رو داخل فرستادم. انگار تو یه کویر بودم و یک قطره آب پیدا نمیشد که به گلوم بریزه. یسری که کنارم بود، آروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت: سایه خوبی؟ سری برای حفظ ظاهر تکون دادم. نفس عمیقی که دردناک بود کشیدم و لب زدم. ـ جواب منم مثبته! کیوان که دیگه نمیتونست خودش رو تحمل کنه با صدای خیلی کنترل شدهای گفت: معلوم هست چی میگی زن داداش؟ تو همسر کامران بودی، داداش من! الان پسرش تو همین طبقه بالا داره بازی میکنه. بعد تو داری در مورد یکی دیگه حرف میزنی؟ مگه کامران دوست نداشت؟ مگه دوسش نداشتی زن داداش؟ این بود جواب تموم عشق کامران؟ اینکه با یکی دیگه ازدواج... آقا دیاکو که تا الان ساکت بود حرفش رو قطع کرد و گفت: بسه کیوان، بفهم داری با کی حرف میزنی و کجا داری میگی. تو قرار نیست برای بقیه تصمیم گیری کنی! - بابا ولی قرار هست بدونم چرا؟ رو کرد سمتم و ادامه داد: زن داداش چرا؟ دوست داشتن کامران همین بود؟ همین قدر بود که چهار سال بعدش بری با یکی دیگه ازدواج کنی؟ اهان، نکنه اون فرد بیشتر از کامران دوست داره؟ یا.. سرم رو بالا آوردم و با همه حرفهایی که تو دلم بود، با تموم بعضی که تو گلوم جا خوش کرده بود گفتم: نخیر کیوان، دوست داشتن کامران و اینکه دوسش دارم هیچ وقت برای من تموم نمیشه و نخواهدم شد. آدم فقط یکبار عاشق میشه، آدم فقط یکبار دلش میریزه، که برای منم ریخته. بعدش کسی رو انتخاب میکنه که آدم خوبیه. آره، اون شخص آدم خوبیه، معنی دوست داشتن و از دست دادن میفهمه چیه. چون هردومون یه شخصی که تو زندگیمون عزیز بوده رو از دست دادیم. معنی درد رو میفهمیم چیه! قلبم تند تند میزد، بدون وقفه؛ یک دو سه. هرچی تونستم رو بهش گفتم، ولی میدونستم کیوان با این چیزها قانع نمیشد. انگار امیر این حال بدم رو فهمیده بود که با نگرانی پرسید: سایه حالت خوبه؟ میشه دیگه ادامه ندی؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم، همون موقع کیوان بلند شد و با برداشت پالتوش، از خونه بیرون زد. وقتی آقا دیاکو بلند شد همه بلند شدیم، چیزی بهم نگفت و با خداحافظی کوتاهی از بابا رفت. لیلاخانم هم روبهروم ایستاد و با صدایی که بغض توش موج میزد، لبخند روی لبش نشوند و گفت: فقط میتونم بهت بگم... مبارکت باشه دخترم. بعد اونم رفت. آره، همشون رفتند. همه اونهایی که از خانواده خودم میدونستمشون و صادقانه هم رو دوست داشتیم، رفتند! با چشمای لبالب از اشک نگاهم رو به سهیلا دوختم. چند قدم جلوتر اومد و محکم بغل کرد. با صدایی که سعی میکرد نلرزه گفت: همهچیز درست میشه سایه، نگران نباش. و با فریاد کیوان که صداش زد، کامیار رو بغل کرد و بیرون رفت. پاهام دیگه زور و توانی برای ایستادن نداشت. انگار دنیا دور سرم میچرخید و من، تماشاگر این تاریکیها بودم. مامان کمکم کرد و روی مبل نشستم. طبق گفته مامان اشک میریختم، پس چرا خودم حس نمیکردم؟ قلبم خورد شد، فقط تیکه ریزههاش باقی مونده. پس چرا خودم نمیفهمیدم؟ این حجم از بیاحساسی بد نیست؟ امیر چند دقیقه گذشته بود که از یسری خواستم تا سایه رو ببره بالا. اوضاع خونه اصلا خوب نبود. حال سایه از اونور، کلافگی بابا و گریههای مامان هاله هم از یه ور دیگه. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم که کامران بدو بدو اومد سمتم و گفت: دایی مامان چلا رفته بالا؟ دستی به موهای فرش کشیدم و گفتم: مامان رفته خوابیده. تو برو پیش بابا بزرگ تا منم برم به مامان سایه سر بزنم. سری تکون داد و با رفتن پیش بابا رضا، منم بلند شدم و بالا رفتم. در رو زدم و با گفتن بفرمایید داخل رفتم. هردوشون روی تخت نشسته بودند و حرف میزدند. از یسری خواهش کردم که بذاره دوتایی حرف بزنیم، اونم بلند شد و وقتی میخواست بره آروم، طوری که فقط خودمون بشنوه گفت: امیر جان لطفا چیزی بهش نگو، تازه آروم شده. باشهای گفتم که لبخندی زد و بیرون رفت. کنار سایه نشستم. با دستمال کاغذی ور رفت و چیزی نمیگفت. تکسرفهای زدم و گفتم: خوبه خوبه دیگه، ما الان غریبه شدیم به ما نمیگی؟ دختر تو نباید زودتر از همه بیای به خودم بگی؟ یکم سرش رو بالا آورد و با صدای گرفتهای که بخاطر گریههاش بود گفت: ببخشید. دستی به کمر زدم و برای اینکه حالش بهتر بشه گفتم: بهش فکر میکنم! گنگ نگاهم کرد که طاقت نیاورم و پقی زدم زیر خنده. دستم رو روی دلم گذاشتم و لب زدم. - حالا بگو اون آقای بدبختِ عاشق کیه من میشناسمش؟ لبخند کمرنگی زد و گفت: اهوم، اشکان. گیج نگاهش کردم. اشکان؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و یازدهم - سایه منظورت.. منظورت.. پرید وسط حرفم و گفت: آره، اشکان. همون رفیق تو و کامران، دوست دوران سربازی. خلاف حالت چند دقیقه پیشم، اخم کوچولویی بین ابروهام جا انداخته شد و گفتم: اونوقت شما اون رو از کجا میشناسید؟ سرش رو روی بالشتش گذاشت و گفت: خستم امیر، بذار بخوابم... همه چیز رو بعدا بهت میگم. الان فقط بذار بخوام، خیلی خستم.. خیلی! از جام بلند شدم و شوخ گفتم: باشه دختر خوب، ایندفعه رو هم تونستی دورم بزنی. بگیر بخواب؛ ولی برای شام بیدارت میکنم. چک و چونه هم قبول نمیکنم لبخند کمرنگی زد و گفت: چشم. پتو رو روش بالا کشیدم و با کشیدن پرده از اتاق اومدم بیرون. *** سوم شخص با خستگی روی مبل روبهرویش نشست و چشمهای آهوییش را به او دوخت. از وقتی آمده است سرش درون کتاب است و حرفی نمیزند. نمیخواهد حقیقت را بپذیرد و قسمت سخت ماجرا در همین خلاصه میشود. - کیوان، نمیخوای چیزی بگی؟ سایه... آوردن اسم «سایه» کافی بود تا از سر جایش بلند شود و برود. سریع بلند شد و روبهرویش ایستاد و مانع رفتن او شد. با صدای آرامش که موج خستگی درونش بود لبزد: کیوان چرا اینجوری میکنی؟ سایه حق داره زندگی خوبی داشته باشه، نمیخواد دیگه تنها باشه! با خشم و چشمهای قرمزش، از لای دندانهای قفل شدهاش گفت: سایه همسر کامران بود سهیلا! چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت: اولا؛ این سایهای که میگی زن داداش تو هست و خواهر من. دوما، سایه همسر کامران بود... الان چهار سال گذشته. همهچیز تغییر کرده! یکی پیدا شده که سایه رو به همون اندازه که کامران دوسش داشته دوسش داره، سایه هم بهش علاقه داره، میخواد همسرش بشه، پدر بچش. تو هم نمیتونی مانع... همین جملهها کافی بود تا خشم کیوان بیشتر از هر موقعی شود و دستش بلند شود. یک طرف صورتش داغ شده بود و مزه گس خون را در دهان خودش حس میکرد. دستش را روی صورتش گذاشت و با چشمهایی که لبالب از اشک پر شده بود به کیوان خیره شد. باورش نمیشد! لبخند محوی زد و گفت: دستت درد نکنه کیوان، تا الان دستت روم بلند نشده بود که اونم.. بغض گلویش رو خفه کرد و اجازه نداد تا ادامه بدهد، قبلا هم به او گفته بود که زبان سُرخَش کار دستش میدهد. با صدای گریههای کامیار، پشت کرد و به سمت طبقه بالا رفت و او را به نگاههای تعجب و پشیمانش، تنها گذاشت! *** سایه پیچ رو دور زدم و گفتم: انگار تو یه مخمسهام اشکان. نمیدونم؛ ولی خسته شدم. دلم میخواد... میخواد دست کامران رو بگیرم و بذارم برم، نمیدونم کجا... ولی میخوام برم! اشکان با صدایی که موج شیطنت داشت گفت: ممنون دیگه، یعنی من برات اهمیت ندارم؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: این چه حرفیه؟ تو هم اهمیت داری. چند ثانیه چیزی نگفت ولی بعد از چندتا صدا که نشون میداد تو شرکته گفت: راستی سایه، نمیخوای بگی اون شب چیشد، نظرشون چی بود؟ آب دهنم رو قورت دادم و راهم رو سمت خیابون مهد کودک کامران، کج کردم. - مامان هاله و بابا رضا و امیر مخالفتی نکردند؛ ولی خانواده کامران خیلی ناراحت شدند، خب براشون سخته. کیوان هم که... ناجور عصبانی بود. میدونم میخواد یه کاری بکنه؛ اما نمیدونم چیکار، میخواد کاری کنه از تصمیمی که گرفتم برگردم و پشیمون بشم. با پارک کردن ماشین گفت: سایه تو که نمیخوای پشیمون بشی؟ اگه... از ماشین بیرون اومدم و قفلش کردم. - من هیچ وقت از تو پشیمون نمیشم، قول! - به قول تو اعتماد دارم، الان که رفتی تماس رو قطع نکن سایه، دوست دارم با کامران هم حرف بزنم. لبخندی زدم، باشهای زمزمه کردم و گوشی رو پایین آوردم. وارد مهدکودک شدم. بارون باریده بود و بوی خاک نمخورده همه جارو پر کرده بود. گیاهها و بوتهها همراه درختها شسته شده بودند و رنگ سبزشون زیباتر شده بود. آدم چقدر میتونه اینجا خاطرههای خوبی داشته باشه. بنظرم بهترین دوره زندگی، دوره بچگیه! بازیشون فقط گرگم به هوا و قایم باشکه؛ بازیاشون دور از بازی زندگیه! با اومدن خانوم احمدی لبخندی زدم و گفتم: سلام خانوم احمدی، اومدم دنبال کامران. اگه میشه بگید که بیاد. مقنعش رو با استرس درست کرد و گفت: سلام عزیزم، اممم... خوبید؟ سری تکون دادم و گفتم: بله من خوبم، ممنون. دستی به صورتش کشید. استرس و اضطراب از همه جای صورتش معلوم بود. نمیدونم چرا دلشوره بدی توی جونم افتاده بود. از اون دلشورههایی که مثل خوره میفتند تو جونت و میخورندت. قلبم درد گرفته بود، میتوپید و اگه تندتر میشد میدونستم الان میفته وسط محوطه. سرم درد گرفته بود، اسمش رو یه درد فجیع میشه نامگذاریش کرد. قرار نبود اینجوری بشه، حداقل امروز! مثل اینکه اون حالهای مزخرف چند سال پیش باز سراغم اومده بود. پس کی میخواستند ولم کنند؟ کی میخواستند من رو ترک کنند. این همه بدبختی بس نبود؟ بازم؟ چشمام میچرخید و انگاری دنیا بود که دروم میچرخید. همین چند دقیقه پیش بود در مورد بازی زندگی حرف میزدم. مثل اینکه ادامه داره. بیش از اینها هم ادامه داره. کاش بگذره، آروم بشم، فقط یکم آروم. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و دوازدهم آروم پلکهام رو باز کردم ولی با نور شدیدی مواجه شدم که باعث شد سریع ببندمشون. وقتی که چشمام به نور عادت کردم دوباره بازشون کردم. دیوارهای سفید رنگ و بوی سرم و آمپول نشون از این میداد باز کارم به بیمارستان رسیده. آروم سرم رو چرخوندم، اشکان کنارم نشسته بود و دیدن سرش روی دستم، نشون از خواب بودنش میداد. نمیدونم چرا ولی بغض میخواست خفم کنه، گیر کرده بود و پایین نمیرفت. دستم تکون آرومی خورد و موجب شد تا اونم بیدار بشه. انگار که من نباشم دستی به موهای ژولیدش کشید و کش و قوسی به بدنش داد. نگاهش به من رسید و خوابآلود گفت: بالاخره بیدار شدی؟ سری تکون دادم خودم رو آروم بالا کشیدم. با چشمهایی لبالب از اشک گفتم: اشکان، کامران... پسرم کجاست؟ نفس عمیقی کشید و با گرفتن دستم توی دستای مردونش گفت: سایه خواهش میکنم نگران نباش. امیر... همون لحظه در باز شد و امیر، با همون یونی فرم پلیسیش خود سرانه داخل اومد. با دیدنمون دستی به کمر زد و شاکی گفت: ما رو باش دلمون به کیا خوش بوده، نامردا من که برادرتون بودم! اصلا سایه نه، اشکان تو نباید از این جینگیل مینگیل بازیاتون به من بگی؟ خیلی نامردید! اشکان با حرفش یکم مونده بود خندش بگیره ولی بخاطر من خودش رو کنترل کرد. با نشستنش کنارم روی صندلی، لرزیدش صدام رو کمی مخفی کردم و گفتم: امیر کامرانم کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟ به سرمم نگاهی انداخت و گفت: نگران نباش، مامورهای ویژم رو فرستادم مهدکودک دارند بررسی میکنند. بخاطر این بیخیالیهاشون بود که اشکم در میومد. مگه واقعیت نیست همه اینها؟ و این صدای لرزون و پر از دردم بود که فضای اتاق رو پر کرد. - شما چرا اینقدر این موضوع رو ساده گرفتید؟ بابا بچم گم شده. نمیدونم الان کجاست و داره چیکار میکنه! میگید نگران نباشم، چجوری؟ من نمیدونم کامرانم الان کجا داره گریه میکنه. اون بچه فقط چهار سالشه. چرا اینقدر راحت گرفتید.. دیگه هق هقهام اجازه نداد ادامه حرفهام رو بزنم و سرم رو روی زانوهام گذاشتم. چند لحظهای صدا از هیچ کس نیومد. انگار تازه فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. - باشه سایه، نمیخواد دیگه اینطوری گریه کنی. من بیخیال نیستم، اینجوری فکر نکن! اگه کامران پسر توئه خواهر زاده منم هست و کم از نجمه برام نداره. الان خودمم میرم مهدکودک که خیالت تخت تخت بشه. بینیم رو بالا کشیدم و سرم رو سمتشون چرخوندم. - خب پس منم... لبخندی زد و با تکون دادن سرش به چپ و راست گفت: منم نه! شما هیچ جایی نمیاید. الان من میرم شما هم وقتی مرخص شدی... رو کرد سمت اشکان و گفت: اشکان داداش سایه رو به تو میسپارم. من رفتم وقتی مرخص شد ببرش، خونه خودش نه! ببرش خونه ما. وسط حرفش پریدم و با اخم گفتم: امیر تو برای من تصمیم نمیگیری من همین الان میام با هم میریم مهدکودک. خواستم سرمم که تقریبا داشت تموم میشد رو از دستم در بیارم ولی اشکان دستام رو گرفت و مانعم شد. با بغض به هر دوشون نگاه کردم که امیر دوباره گفت: سایه من به ضرر تو چیزی نمیگم. اونجا جای تو نیست. واقعا دلیل این بچه بازیهات نمیدونم چیه! بعد کلاهش رو روی سرش گذاشت و با خداحافظی کوچکی از اشکان بیرون رفت. هاله اشک چشمام رو برداشته بود. حالم بد بود، خیلی بد! اونقدر که نمیدونم از صفت غمگین استفاده کنم یا ناراحت؛ از درد رنج بکشم یا مشکلات! اشکان از اتاق اومدم بیرون. با دیدن پرستار سایه سمتش رفتم و آروم گفتم: خانوم پرستار بیمار این اتاق سرمشون تموم شده! یه تای ابروش رو بالا انداخت و پرسید: ببخشید شما چه نسبتی باهاشون دارید؟ از اینکه باید جواب پس میدادم متنفر بودم. دستی به موهام کشیدم و گفتم: من... من.. زنمه! اول مشکوک، بعد سری تکون داد و گفت: خیلی خب، شما همین جا باشید تا من آمادشون کنم. سری تکون دادم و راهم رو سمت مخزن آبی که اونورتر بود کج کردم. یه لیوان آب خنک گرفتم و بالا کشیدم. یه بغض خیلی بدی تو گلوم بود. از اونهایی که نه بالا میومد تا به اشک تبدیل بشه و نه پایین میرفت تا طناب دار باز بشه. از اینکه گفتم سایه همسرمه خجالت میکشیدم؛ ولی چقدر لفظ « زنم » شیرین بود! لیوان یه بار مصرف رو توی سطل آشغال کوچیکی که همونجا بود انداختم و وارد اتاق سایه شدم. پرستار داشت به سایه کمک میکرد تا بلند بشه. سمتشون رفتم و با گرفتن دست سایه گفتم: بذارید خودم کمکش میکنم، ممنونم! پرستار سری تکون داد و بیرون رفت. آروم به سایه کمک کردم و از اتاق بیرون اومدیم. داخل محوطه بودیم که رو بهش با اشاره به نیمکت چوبی گفتم: سایه جان تو همین جا بشین تا من برم ماشین رو بیارم. چیزی نگفت و طبق حرفم، عمل کرد. نفس عمیقی کشیدم و سمت پارکینگ رفتم. سوار ماشین شدم و سمت جایی که اون بود رفتم. روبهروش ایست کردم و با آوردن پنجره به پایین گفتم: سایه جان سوار شو. ولی همچنان به نقطه نامعلومی خیره بود و نتونستم جوابی ازش بشنوم. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و چندتا بوق زدم که به خودش اومد و با قدمهای آروم سمت ماشین راه افتاد. در ماشین رو باز کرد و با نشستنش آروم بست. چیزی نگفتم و با روشن کردن ماشین به بیراهه زدم. میدونستم خیلی نگرانه، خیلی ناراحته؛ بیشتر از این دیوونه میشدم که نمیتونستم کمکش کنم. دقیقهها میگذشت؛ ولی همچنان سرش رو به شیشه تکیه داده بود و ریز ریز اشک میریخت. از اینکه اون بلورهای شفاف روی صورتش جاری میشد عذاب میکشیدم، آخه.. آخه طاقت دیدنشون رو ندارم. بغض توی گلوم رو پایین فرستادم و آروم لبزدم. - سایه جانم نگام میکنی؟ میدونی چقدر دلم برای اون تیلههای سبز رنگت تنگ شده؟ نگاه گذرایی بهم انداخت ولی دوباره سرش رو به شیشه تکیه داد. - انگار چند وقته نگام نکردی! خوبه همین چند دقیقه پیش بود. لبخندی زدم و گفتم: خانم خوبی؟ - چجوری خوب باشم وقتی نمیدونم پسر کوچولوم بدون من داره چیکار میکنه یا کجاست. توچی؟ تو خوبی؟ از اینکه تو این شرایط به فکرم بود باز یکم حالم بهتر شد؛ ولی سوال اینجاست، من چطور میتونستم حال سایه رو خوب کنم؟ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 8 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 8 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و سیزدهم - سایه جان من بهت قول میدم کامران پیدا بشه، دوباره دور هم جمع میشیم و خوشی قبل رو پیدا میکنیم. من و تو هم ازدواج... نگاهم برای لحظهای بهش افتاد که به بیرون خیره بود و چیزی نمیگفت. کلافه سرم رو تکون دادم و گفتم: همهچی خوب میشه، امروز تو هم خیلی خسته شدی. بگیر یکم بخواب تا برسیم. برگشت و دلگیر گفت: چجوری بخوابم؟ با چه آرامشی؟ برای حفظ ظاهر لبخندی زدم صندلیش رو یکم به عقب خم کردم. - بیا، حالا تا برسیم بخواب! سری تکون داد و با گذاشتن سرش به صندلی، چشماش رو بست. نفس آسودهای کشیدم و به روبهرو خیره شدم. سایه من داشت روبهروم آب میشد و همین کارهای کوچیک فقط از دستم برمیومد. قطره شوری که خودسرانه روی صورتم جاری شد رو با پشت دستم گرفتم و بعد چند پلک، با دقت به رانندگیم ادامه دادم. *** با رسیدن به مقصد، ماشین رو خاموش کردم و گوشهای پارک کردم. برگشتم سمتش و آروم صداش زدم. - سایه! عزیزم رسیدیم بیدار شو. تکون آرومی خورد و چشماش رو یواش باز کرد. صاف نشست و همونطور که چشمای خواب آلودش رو ماساژ میداد به بیرون خیره شد. وقتی به خودش اومد گفت: پس پیاده شو با هم بریم، تو هم امروز خسته شدی! بیا یکم استراحت کن. با دستم روی فرمون ضرب گرفتم و گفتم: نه لازم نیست؛ نمیخوام مزاحم تو و خانوادت بشم! - ولی اشکان تو... تو مزاحم نیستی. نگاهم رو روی چشمای جنگلیش دوختم و گفتم: نمیخوام اذیت بشی! الان برو بالا پیش هاله خانوم و آقا رضا، منم میرم خونه باهات تماس میگیرم. تو هم من رو بیخبر نذار، امیر اومد زنگ بزن بهم! سری تکون داد و با خداحافظی کوتاهی از ماشین پیاده شد. خواست بره که صداش زدم. از پنجره متعجب نگاهم کرد. منم گفتم: یه لبخند بزن! چیزی نگفت، فقط لبخند زد. میشه گفت از اون لبخندهایی بود که آدم رو دیوونه میکرد و به مرز جنون میبرد. متعجب با انگشت اشارم به کنج لبش کردم و گفتم: بین لب و گونت یه چاله هست! چیزی نگفت که منم لبخندی زدم و گفتم: بین اونا من و دفن کنند! لبخندش رو پر رنگتر کرد. الان بود که از مرز جنون رد شدم. پشت کرد و رفت. با قدمهای آروم... و پر غرورش. منتظر موندم تا داخل بره و خیالم راحت بشه. سایه از آسانسور پیاده شدم که همون لحظه در باز شد و مامان هاله اومد سمتم. اول محکم بغلم کرد که عطر خوشبوش رو وارد ریههام کردم. بعد از سلام کوتاهی وارد خونه شدیم. مثل اینکه امشب همه اینجا جمع شدند، حتی آقا دیاکو، لیلاخانم و سهیلا. کنار سهیلا نشستم. کیوان همراهشون نیومده بود و علتش هم برام کاملا روشن بود! کمی صحبت کردیم. اتفاقهایی که امروز افتاد رو براشون تعریف کردم. لیلاخانوم و مامان هاله گریه کردند. آقا دیاکو همراه بابارضا کلافه شده بودند. منم کمی اشک ریختم، کمی بغض کردم؛ بیشتر از همه سردرگم بودم. نمیتونستم درک کنم کامران حتی یه شب کنارم نباشه! بابا رضا چندبار به امیر زنگ زد ولی پاسخگو نبود و این بیشتر از هر چیزی دلشوره توی دلم مینداخت. با اجازهای گفتم و سمت اتاقم رفتم. خسته بودم و شاید یه حموم آب گرم این خستگی رو برطرف کنه. یه دست لباس راحتی مشکی برداشتم و وارد حموم شدم. دوش آب داغ رو تا آخر باز کردم. قطرات آب دونه دونه روی سرم واژگون میشدند و ادامه راهشون صورتم بود. وقتی شامپو رو روی موهام ریختم و ماساژ دادم حموم، بوش رو گرفت و حس خوبی بود. با پیچوندن حوله دور موهام از حموم بیرون اومدم. آروم سمت تختم رفتم و خودم رو روش انداختم. چند دقیقه گذشت، همه چی ساکت، همه چی آروم. فضای حاکم توی اتاق برام عذابآور بود. با صدای تق تق در به خودم اومدم و سر جام نشستم. با بفرماییدی در باز شد و سهیلا اومد داخل. با لبخند گفت: اجازه هست خانوم معلم؟ به کنارم اشاره کردم و با صدای گرفتهای گفتم: بیا بشین. سری تکون داد و کنارم جا گرفت. اول ساکت بودیم و چیزی نمیگفتیم؛ شاید همین مقدمه چینیای بود تا سهیلا بتونه کلماتش رو کنار هم بچینه. با کمی من من گفت: سایه تو... تو با یکی میخواستی ازدواج کنی؟! همونطور که نگاهم به گوشه تخت بود سری به معنای آره تکون دادم. - میشه در موردش بهم بگی، چجوری باهاش آشنا شدی؟ لبخندی زدم و همه چیز رو از همون « آ الف » تا « ی » بهش گفتم. از اون روزی که تو بهشت زهرا نجاتم داد و اگه نبود مطمئن بودم الان اینجا نبودم تا همین چند دقیقه پیش که اشک تو چشماش بخاطر مشکلات من حلقه زد رو تعریف کردم. از عشقی که بینمون به وجود اومده بود و درگیرم بود گفتم. نفس عمیقی کشید. دستای سردم رو بین دستاش گرفت و گفت: آبجی تو از تصمیمت مطمئنی؟ منم دستاش رو محکم گرفتم و لبزدم. - کامران قبل از اینکه بره اتاق عمل بهم گفته بود، گفته بود اگه بعد از من خواستی ازدواج کنی با کسی ازدواج کن که شبیه من باشه. انگاری کامران از همه چی باخبر بود! اشکان با کامران مو نمیزنه، به غیر از چهرش؛ حرفهاش، کارهاش، خندش و حتی... حتی دوست داشتنش. اینکه من رو یاد کامران میندازه واقعا بهم آرامش میده سهیلا. شبیه... شبیه یک روح در دو تنه مگه نه؟ آروم سری تکون داد که لبخندی زدم و ادامه دادم: حالا چرا اینا رو میپرسی؟ سرش رو انداخت پایین و همونطور که با دستاش بازی میکرد گفت: آخه میدونی سایه... من واقعا نگرانم، حالا شایدم حسودیم بشه؛ ولی احساس میکنم اشکان میخواد... میخواد تو رو از من بگیره. فکر میکنم برای بار دوم میخوام رفیقم رو با کسی شریک بشم. من... من نمیخوام تو اذیت بشی! سمتم برگشت و با یه حرکت، دستاش رو دور گردنم حلقه کرد. با بغض ادامه داد: اگه تو با اون ازدواج کنی و بخواد اذیتت کنه چی؟ اگه... اگه یه روز دست روت بلند کنه چی؟ از این دلواپسیهای خواهرانش قبل از ازدواج با کامران هم شنیده و دیده بودم. دستم رو نوازشگونه روی موهاش کشیدم و با گذاشتن سرم روی شونش گفتم: خیلی دوست دارم آبجی! *** سوم شخص دستش را روی قلبش گذاشت. سکوت بیرمقی بر اتاق حکم فرما بود، خوفناک بود. زندگی نمنمناک بازیهایش را سرش در میآورد و شاید تنها دلخوشیاش، بودن برادر استوارش بود. انگار جملاتی که چندین ماه پیش خوانده شده بود همگی درست از آب در آمده بود. بازی زندگی که کم از بازی بادها نبود! اول آرام و بیپروا... بعد شروع به وزیدن و برپا کردن طوفان میشود. اشکهایش میریخت، نفس کشیدن برایش نامقدور بود. صدا میآمد. با فکر اینکه آن استوار رسیده است، سریع بلند شد و بعد خروج از اتاق، از پلهها پایین رفت و روبهرویشان ایستاد. هاله خانم بغضی در چهرهاش بود و آقا رضا خسته بود. هر دو با دیدنش کنار آمدند و وارد پذیرایی شدند. مثل اینکه امیر همه چیز را برایشان تعریف کرده بود. تعریف کرده بود که چه اتفاقی افتاده است! آب دهنش را قورت داد و کمی جلو رفت. سلام کوتاهی داد و آرام لبزد. - داداش چیشد؟ چه اتفاقی برای کامران افتاده؟ او هم مثل اینکه حالش ناگوار بود! این را میشد از خیسی روی صورتش و لرزیدن مردمک چشمهایش فهمید. کلاهش را از روی سرش برداشت و گفت: بیا بشین فعلا، بعد بهت میگم. نه! انگار این حرفها نمیتوانست و توان این را برای قانع کردنش نداشت. خواست وارد پذیرایی بشود ولی مچ دستش را گرفت. نگاه او از دستش تا چشمهای جنگلیش کشیده شد. - امیر من طاقت ندارم، چه اتفاقی افتاده؟ ولی اشتباه فکر میکرد. امیر برادر او بود، از یک خون و رگ بودند. همه اینها یک طرف؛ او در این چند سال به لجبازیهای او عادت کرده بود و برایش عادی بود. هر چقدر سرتق باشد، او از آن سرتقتر است. دستش را در یک حرکت چرخاند و حال، دست سایه بود که در دستان او به اسارت گرفته شده بود. - سایه! بهت گفتم بریم داخل، همه چیز رو میگم. بعد دستش را کشاند و به پذیرایی برد. کنار یسری نشاندش و خودش کنار پدر جا گرفت. خستگیهای این روزها امانش را بریده بود. به چشمهای پر از اشک خواهر کوچکش زل زد. میدانست اگر فاجعه را بگوید هیچ چیز مثل سابق نمیشود، رابطهها برنمیگردند. گفتن حقیقت که عزیزش پشت تمام این کارهاست موجب نابودی سایه میشود! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و چهاردهم *** سایه اومدم بیرون و در رو پشت خودم بستم. نگاهم رو به بیرون چرخوندم تا اشکان رو پیدا کنم. با دیدنش که داخل ماشین مشغول کاری بود سمتش رفتم. به پنجره زدم که سمتم برگشت و خم شد تا در رو باز کنه. با باز شدن در جلو، روی صندلی کنارش نشستم. مثل اینکه با یه نفر پشت گوشی حرف میزد. کنجکاوی نکردم و منتظر موندم تا صحبتش رو تموم کنه، تا اون موقع هم به بیرون خیره شدم. دی ماه بود و آسمون، داشت سرماش رو کمکم به زمین میرسوند. برگها از درختها جدا شده بود و شاخهها رو لخت کرده بود. باد آرومی وزید و لای موهام رفت و به بازی خودش درآورده. - اون بیرون اون قدرها هم دیدنی نیست که اینجوری بهش خیره شدی! برگشتم سمتش. - سلام. لبخند مهربونش رو زد و گفت: سلام عزیزم. دوباره نگاه گذرایی به بیرون انداختم و گفتم: آره، با اینکه چیزی نداره... ولی آدم رو مجذوب خودش میکنه. سری تکون داد و گفت: الان کجا بریم؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: کلانتری! امیر گفت برای انجام بعضی کارها باید بریم اونجا. سری تکون داد و راه افتاد. چیزی نمیگفتم، چیزی نمیگفت! فقط سکوت بود که بینمون بود. شاید درکم میکرد! درکم میکرد که چه حال اسفباری داشتم. شاید من رو میفهمید که عزیزترینم باهام چیکار کرد. مگه من چیکار کردم؟ یعنی یه تصمیمم اینقدر براش عذابآور بود؟ اصلا من بیخیال، تصمیمم بیخیال، اینکه چه حالی میشم هم بیخیال، اون برادرزادش بود. چطور دلش اومد با کامران این کار رو کنه؟ کامرانی که هر بار میدیدش و هزار بار قربون صدقش میرفت. میگفت عین پسرم کامیار دوسش دارم؛ ولی این مگه دوست داشتن بود؟ کی با پسرش این کار میکرد؟ چیزی نمیگفتم، مگه چیزی برای گفتن داشتم؟ هنوز شوکه بودم... از حرفهای دیشب امیر، یجوری هنوز باور نداشتم... حالا هر کس هر چندتا دلیل میخواست بیاره! با ایستادن ماشین روبهروی کلانتری دوتامون پیاده شدیم. شونه به شونه هم وارد شدیم. امیر کنار یه اتاق با همون لباس فرم کلانتری ایستاده بود و سرش توی چندتا برگه بود. باهم سمتش رفتیم. سلام علیک کوتاهی کردیم و اون، با اشاره به یه در قهوهای رنگ گفت که باید اونجا بریم. هر سهمون داخل رفتیم. از ستارههای روی شونه رئیس فهمیدم که سرهنگ هستش، البته که امیر هم بهش احترام گذاشت. روی صندلیها نشستیم. امیر برگههای توی دستش رو به سرهنگ داد و اونم مشغول بررسی شد. عرق سردی از کمرم پایین رفت. نمیدونم چرا ولی حس بدی داشتم. دستام خود به خود میلرزید و تمرکزی روی خودش نداشت. نگاهم فقط به نقطه نامعلومی بود تا اینکه سرهنگ لب باز کرد. - خب خانم میرزایی آقا امیر که بهتون گفتند چه اتفاقی افتاده، پسر شما دزدیده شدند و آدم ربائی صورت گرفته. آدم ربا شخصی به نام کیوان سلطانی هست و چندین همدست داشته که اونها هم سابقهدار هستند... چشمام رو برای لحظهای روی هم فشردم و دستای مشت شدم رو گوشهای از مانتوم پنهون کردم. - سایه آروم باش، خواهش میکنم. نگاهم رو به اشکان که این حرف رو زد دوختم. موج آرامش رو میتونستم توی چشماش ببینم؛ ولی این بار نمیتونستم باهاشون آروم بگیرم. - خانم میرزایی حالتون خوبه. سمت سرهنگ چرخیدم و گفتم: بله ممنون. فقط ما باید الان چیکار کنم؟ چجوری پسرم رو از دستشون بگیرم؟ لبخند محوی زد و با گذاشتن برگه و خودکاری روبهروم گفت: شما نیازی نیست کاری کنید؛ فقط کافیه اینجا رو امضا بزنید. بچههای ما همه کارها رو خودشون انجام میدند. البته باید بگیم که به لطف آقا امیر ما مکانشون رو پیدا کردیم. توی یه شهرک گم شده هست و فعلا اونجا مستقر هستند. از فردا یا پسفردا عملیات رو انجام میدند. برای اینکه خیالتون هم راحت باشه رهبری این تیم از ماموریت رو به خود آقا امیر میسپریم. خیالم راحت شد! به امیر اعتماد داشتم... از هر شخصی بیشتر، حالا که همه چیز دست خودش بود و اداره همه چیز به عهده اون بود، خیالم راحت شد. ،،، سوالب گفت: بله؟ یه تای ابروهام رو بالا دادم و گفتم: منم میام! امیر دوباره اخمی کرد و گفت: سایه این بچه بازی نیستش. چشمام رو توی حدقه چرخوندم و لب زدم: باید به عرضت برسونم منم بچه نیستم! - سایه... حرفش رو قطع کردم و رو به صدرا « سرگرد سرلک » گفتم: سرگرد ایشون رو توجیه کنید! صدرا هم دستی به صورتش کشید و گفت: سایه خانم من باید شما رو توجیه کنم، آخه نمیشه که ببریمتون توی دل خطر که! - آخه سرگرد... امیر باز گفت: دیدی که صدرا چی گفت؟ همینی که ایشون گفت. گرهی ابروهام رو تنگتر کردم و گفتم: پس من و نمیبرید دیگه؟ ایندفعه اشکان بود که اومد روبهروم و گفت: آخه سایه عزیزم تو چرا میخوای بری؟ صدرا و امیر که پلیسند تو چی؟ ببین منم نمیرم تو هم فقط اونجا خودت اذیت میشی. بیا بیخیال شو! دندون قروچهای کردم با بالا آوردن دستهام گفتم: باشه، اوکی. امیر کلافه پوفی کشید و چنگی به موهاش زد، عصبیتر از هر موقعی رفت کنار پنجره. نگاه گذرایی به همه انداختم. دستام رو بغل کردم و چیزی نگفتم. چند دقیقه گذشت، انگار خشم امیر اونقدر زیاد بود که کسی نمیتونست جلو دارش بشه. اشکان هعی دم گوشم میخوند که با امیرشون نرم. نگرانیش و دلواپسیش رو درک میکردم ولی... دلیلهای توی مغزم برای هیچکس قانع کننده نبود. امیر برگشت سمتمون و همونطور که انگشت اشارش رو تو هوا تکون میداد عصبی گفت: خیلی خب، میبریمت ولی فکر نکن میای توی معرکه! حق نداری توی یه کیلومتری اون خراب شده بیای. حق نداری اومدی اشک و گِریَت رو ببینم. حق نداری... خسته از این بازیش گفتم: امیر اینقدر برای من حق داری حق نداری تعیین نکن! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 10 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و پانزدهم شوکه نگاهم کرد، نه فقط امیر بلکه اشکان و صدرا هم متعجب نگاهم کردند. سرم رو انداختم پایین و گفتم: خودم میدونم امیر نیازی نیست این حرفهارو بزنی. سری تکون داد و رو به اشکان گفت: اشکان صدرا با منه، پس سایه رو میسپرم به تو. محل اون خرابه رو برات میفرستم یه جایی رو مشخص میکنم که شما اونجا باشید. ببین اشکان خودت میدونی سایه... بیخیال سری تکون دادم و به بقیه حرفهاشون گوش ندادم. سایه نباید این کار رو انجام بده، سایه بهتره این کار رو انجام بده و... *** دستام از شدت دلهره و نگرانی میلرزید. قلبم تند تند میتوپید و پیشونیم خیس عرق شده شده بود. دلم میگفت اتفاق بدی قراره بیفته ولی مغزم تاییدش نمیکرد! الان دقیقا ساعت ده شب بود ولی هیچ اقدامی صورت نگرفته، همین بود که دلشوره به جونم انداخته بود. ترس داشتم، از اونهایی که تا ته ته وجود میره و خوره توی وجودت میندازه. - سایه تو چرا اینقدر بیتابی؟ سرم رو سمتش چرخوندم. چشمای خوابآلودش نشون از این میداد که تازه بیدار شده. از سرمایی که به داخل ماشین راه پیدا کرده بود دستام رو بغل کردم و گفتم: دو ساعته که اینجاییم و هنوز که هنوزه هیچی نشده! نگران نباشم؟ سر جاش درست نشست. کمی خم شد و پنجره سمتم رو بالا کشید. به صندلیش تکیه داد و گفت: به مهارت سرگرد بودن امیر شک داری یا... فکر میکنی کیوان تو کارش حرفهایه؟ نفس عمیقی کشیدم و موهای جلوم رو داخل شالم فرستادم. - نه! هیچ کدوم... راستی تو چرا اینقدر بیخیالی؟ این رفتارات واقعا ناراحتم میکنه. لبخندی زد و گفت: اشتباه فکر میکنی عزیزم. منم نگرانم؛ ولی مثل شما که بروز نمیدم خانم. چیزی نگفتم و به بیرون خیره شدم. یه جایی خرابه مانند بود و بیشتر ماشین قرازهها اینجا بود. البته امیر گفته بود اونا دورتر از اینجا توی یه خونه که خالی بود مستقر شدند. گفته بود وسط ماموریتیم و یکی از حق نداریهاش این بود که باهاش تماس نگیرم. تو فکر و خیال بودم که یک آن، صدای تیر اول و بعد صدای تیر دوم از دور اومد. یه لحظه احساس کردم که نفسم رفت. روبه اشکان که شوکه شده بود گفتم: اشکان ص... صدای تیر.. نگاه گذرایی بهم انداخت و به لوکیشن گوشیش خیره شد. دستم رو روی قلبم که هر لحظه تپیدنش شدت گرفته بود گذاشتم و زمزمه کردم: اشکان ب.. برو کلافه گفت: کجا برم سایه مگه نمیبینی چخبره؟ بغض کرده بودم و ترس داشتم. تموم بدنم انگار سرد شده بود و رنگ به صورت نداشتم. مثل اینکه وقتی اشکهام رو دید راضی شد و عصبی گفت: خیلی خب بس کن دیگه. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. از روی نقشه میدید و رانندگی میکرد؛ ولی من داشتم به بیرون نگاه میکردم و آروم و قرار نداشتم. ماشین رو با احتیاط میروند. صدای هقهق گریم توی ماشین پیچیده بود و سکوت رو به هم میزد. همچنان صدای شلیک تفنگ مییومد و هر لحظه، بهش نزدیک و نزدیکتر میشدیم. انگار تفنگ رو، سمت من گرفته بودند و تیر رو به قلب من میزدند. انگار تو وجودم جزر و مد بود و آروم قرار نداشت، حتی کنترلی روی اشکهام نداشتم. اشکان ماشین رو کنار یه درخت نگه داشت که توی چند متریش اون خرابه بود. ماشین پلیس امیرشون آژیرهاش به صدا در اومده بود و روی مغزم راه میرفت، البته چندتا پلیس آماده باش هم با اسلحههاشون همونجا مستقر بودند. دستای اشکان اومد و روی دستم نشست و بعد صداش توی گوشم موج انداخت. - سایهجان یکم آروم باش خواهش میکنم، بهت قول میدم اتفاقی نمیافته، نه برای امیر نه برای کامران. فقط تو آروم باش! انگار که این حرفها کار خودشون رو کرده بود. از استرسی که داشتم کم کرد. مثل یه مورفین عمل کرده بود و حالم بهتر شد. به چشمهای رنگ شبش که الان، توی تاریکی ماشین میدرخشید خیره شدم، دستاش که صورتم رو قاب گرفته بودند مجبورم کردند! انگار آدم میتونه همه اتفاقهایی که داره میفته رو فراموش میکنه، کور میشه و نمیبیندشون. صدای دور و اطرافم برام خاموش شده بود و فقط زمزمه صدای اون که میگفت «چیزی نشده، آروم باش» به گوشم میرسید. بیخیال سیاهی چشماش که آدم رو میتونست مجذوب سیاه چاله داخلش کنه و به قعر اون بکشه. صدای کشیده شدن در آهنی، هر دوی ما رو به خودمون آورد و باعث شد نگاهمون رو به اون سمت بدوزیم. پلیسها همراه همدستهای کیوان میومدند بیرون و سوار ون پلیسی میشدند. خواستم از ماشین پیاده بشم که اشکان دستم رو گرفت. - صبر کن یه لحظه، خودم میرم ببینم چیشد. آروم سرم رو تکون دادم که اون بیرون رفت و کنار صدرا، منتظر موند. گه گاهی هم کلافه ازش سوال میپرسید و جواب درست درمونی ازش نمیشنید. نفسم به سختی به بیرون درز پیدا میکرد و همین باعث میشد تپش قلبم نامنظم بشه. دقایقی نگذشته بود که امیر همراه کیوان و کامران بیرون اومدند. دیگه تحملی برای صبر کردن نداشتم، پیاده شدم و زمین بود که پاهام روشون میدوید و وقتی به کامران رسیدم شل شدند و روبهروش زانوهام به زمین خورد. دستای لرزونم رو جلو بردم و محکم بغلش کردم. اشکهام بیمحابا روی صورتم جاری میشدند. چند روز بود ولی چقدر دلم برای پسر کوچولوم تنگ شده بود! یکم عقب اومد که دستای کوچولو و نرمش رو روی صورتم گذاشتم. با بغض گفتم: آخه کامرانم تو کجا بودی؟ نمیگی مامان نگرانت میشه؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیزکم؟ چیزی نمیگفت! حتی کلمه «مامان» رو هم به زبون نمیآورد، حتی یک قطره اشک! فقط دستاش رو جلو آورد و قطرههای اشکم رو پاک کرد. - سایه هنوز شوکه هستش، بهتر نیست فعلا بازجویی رو بذاری کنار؟ بلند شدم و به امیر که با لبخند نگاهم میکرد خیره شدم. نگاهم به بازوش که محکم گرفته بودش موند. آستین لباسش خیس خون شده بود. گیج خواستم دستش رو کنار بزنم که گفت: چیزی نیست نگران نشو سایه، یه خراش کوچولو برداشته فقط! نگران نگاهش کردم که همون لحظه صداش پیچید. صدایی که الان دیگه ازش ترس داشتم. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و شانزدهم سمتش برگشتم. مثل اینکه به پای راستش تیر خورده و بخاطر همین با کمک یکی از پلیسها روی پا ایستاده بود. موهاش هم پریشون دورش ریخته بود. آب دهنم رو همراه بغضم قورت دادم و گفتم: کیوان چرا... چرا این کارو کردی؟ مگه... مگه کامران چیکارت کرده؟ دندونهاشو از عصبانیت به هم فشرد و از لاشون غرید. - بهت گفته بودم هر کاری میکنم تا جلوت رو بگیرم، به هر قیمتی که شده! بعد همراه یکی از پلیسها رفتند و داخل ماشین نشستند. حس خوبی نداشتم، به هیچ چیزی... انگاری زمین میخواست دهن باز کنه و به داخل خودش بکشوندم. کی فکرش رو میکرد که این اتفاقها بیفته؟ اشکان اومد و کنارم ایستاد. امیر ازش خواست تا باهم بریم خونه. گفت که مامان بابا و یسری هم اونجا اومدند. گفت که خودش میره آگاهی و همه چیز رو حل میکنه. شاید فهمیده که خوب نیستم، شاید از درونم با خبره! با اشکان سوار ماشین شدیم و به سمت خونه خودم راه افتادیم. تو راه کسی حرفی نمیزد، حتی صدای موزیک هم خفه بود. کامران خودش رو بهم محکم چسبونده بود و انگاری نمیخواست جدا بشه. مشکلی نبود، اون میترسید از اتفاقهای پیش رو، این عیب داشت؛ منم رفع دلتنگی میکردم! با رسیدنمون اشکان خواست بره؛ ولی اصرار کردم که مخالفتی باهام نکرد. کلید رو بهش دادم و باهم رفتیم بالا. به مامان بابا و یسری سلامی دادیم. کامران هم سلام کوتاه داد و باهم رفتیم بالا تا لباسهامون رو عوض کنیم. برای کامران دوش حموم و رو تنظیم کردم و خودم وارد اتاقم شدم. با اینکه زمستون بود ولی هوا سرد بود ولی به شدت گرمم شده بود. یه دست لباس راحتی مشکی رنگ برداشتم و وارد حموم شدم. دوش آب سردی گرفتم و اومدم بیرون. حس بهتری داشتم. بعد از خشک کردن موهام، شونهای بهشون زدم و وارد اتاق کامران شدم. اونم مثل اینکه کارش تموم شده بود. روبهروی آینه ایستاده بود و خودش رو نگاه میکرد. با تق تق تق در به خودش اومد که گفتم: اجازه هست بیام تو آقا کامران؟ دستم رو کشید و با اومدنم داخل گفت: ای چه حرفیه مامان ژون اتاق خودته. برای عوض کردن حالش لبخندی زدم و گفتم: یعنی هر وقت دلم خواست میتونم بیام داخل دیگه نه؟ دستش رو بین موهاش کشیدم و یکم گیج گفت: هل وقت؟ خندیدم و روی تختش نشستم. انگار که روزه سکوت گرفته و لام تا کام در مورد اتفاقات حرفی نمیزد و همین بیشتر از هر چیزی اذیتم میکرد. نمیدونستم کی میخواد روزش رو بشکنه. چند دقیقه بعد امیر اومد داخل. کامران شونش رو سمتش گرفت تا موهاش رو شونه بزنه. امیر هم بوسهای به پیشونیش زد و مشغول شونه زدن به موهای فرش شد، گه گاهی هم شوخی میکرد ولی نتیجهای ازش حاصل نمیشد. خواستم بلند بشم برم ولی همون دقیقه کامران با صدای لرزونش سر جام میخ شدم. - دایی چلا؟ چلا عمو کیوان این کالو کلد؟ مگه... مگه عبوی من نیشت پش چلا این کالو کلد... اون که منو دوشت داشت... به انداژه کامیال هم دوشت داشت.... مگه مامان نگفته بود که به انداژهای که بابا دوشم داله اونم دوشم داله. پش چلا این کالو کرد؟ میگفت، با گریه و هقهق میگفت. امیر محکم بغلش کرد که آروم بشه. بالاخره گفت، حرفهایی که دلش رو به آتیش کشیده بودند رو بالاخره به زبون آورد. چشمی روی هم گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون و به داخل اتاق خودم رفتم. سرم به شدت درد میکرد... انگاری داشتند بازش میکردند و متلاشی وارانه میگشتندش. قرصی از داخل کشو میز برداشتم و بدون آب، خوردمش. چشمام رو روی هم گذاشتم و خودم رو انداختم روی تخت. نمیدونستم باید چیکار کنم، انگار هیچ کار از پس من بر نمیومد. نمیخواستم به کسی آسیبی برسه، نمیخواستم هیچ خانوادهای از هم بپاشه. یه تصمیم باید میگرفتم... یه تصمیم درست! - اجازه هست بیام داخل خواهر؟ سر جام نشستم. امیر بود! نیمچه لبخندی زدم و گفتم: بیا داخل. اومد و روی تخت، کنارم جا گیر شد. هنوز لباس فرم تنش بود. دستی به موهاش کشید و گفت: این آقا اشکان شما هم خوب داره خودش رو تو دل مامان بابا جا میکنهها! لبخند کمرنگی زدم. بلند شدم و از کمد، جعبه کمکهای اولیه رو برداشتم و دوباره برگشتم، نشستم. خواستم آستین لباسش رو بزنم بالا ولی نمیشد. همونطور که وسایل رو از جعبه بیرون میاوردم گفتم: امیر لباست رو در بیار. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: جانم؟! پشت چشمی نازک کردم و گفتم: نترس نمیخوام بخورمت! دستاش رو بالا آورد و به حالت تسلیم گفت: باشه بابا حالا بیا بزن. چیزی نگفتم، اونم با دست سالمش دکمههای لباسش رو باز کرد و درش آورد. نگاهی به زخمش انداختم. انگار که چاقو رو تا ته تهش فرو کرده باشند تو بازوش و کشیده باشند، زخم شده بود. اخم ریزی کردم و گفتم: منظور از خراش کوچولو این بود؟ چیزی نگفت. با دستمال خیس، خونهای خشک شده رو از کنارههای زخم گرفتم و دوباره لب زدم: چرا نرفتی پیش دکتر؟ پلک آرومی زد و گفت: تا تو هستی به دکتر چه نیازی هست؟ نفس عمیقی کشیدم و کمی بتادین روی پارچه ریختم و سعی کردم با باند، دور بازوش باند پیچی کنم. - امیر! آخ ریزی گفت و ادامه داد: بله؟ - سر کیوان چه بلایی میاد؟ یکم برگشت سمتم و گفت: برای چی میپرسی؟ چند لحظه دستم رو نگه داشتم ولی دوباره به کارم ادامه دادم. - فقط میخوام بدونم. خمیازه کوچیکی کشید و گفت: وقتی اونجا بودیم تیراندازی شد و به پاش گلوله اصابت کرد. فعلا که بیمارستانه! به احتمال زیاد فردا مرخص میشه و میبریمش بازداشتگاه تا وقتی که... باند رو گره زدم و گفتم: تا وقتی که چی؟ - تا وقتی که بخوای بری ازش بخاطر آدم ربائی شکایت کنی، سایه تو میخوای از کیوان شکایت کنی؟ از روی تخت بلند شدم، سمت کمر لباسهای کامران رفتم. با باز کردن در سفید رنگش بوی عطری که مخصوص کامران بود به بینیم خورد. کار هر روزم عطر زدن به تموم لباسهاش بود. یه لباس کرمی رنگش رو برداشتم و جلوش گرفتم. - امیر سهیلا و لیلاخانم با آقا دیاکو خبر دارند؟ لباس رو گرفت و با یک حرکت تنش کرد. به چشمام خیره شد و گفت: فکر نکنم! لبام رو غنچه کردم و به میز پشتم تکیه دادم. اگه... اگه اونها هم میفهمیدند معلوم نبود که چه اتفاقی میافتاد. کاشکی کیوان این کارو نمیکرد... کاش یکم منطق به کار میبرد. اگه مشکلش من بودم میومد با خودم حرف میزد ولی کامران که بچه بود! تو فکر بودم. اونقدر که نفهمیدم امیر کی اومد و کنارم ایستاد، اونقدر که نفهمیدم کی دستم رو گرفت و آروم شدم. با صدایی که موج آرامش توش در جریان بود گفت: خواهر من، آخه قربونت برم من چرا اینقدر دلواپسی؟ دیدی که کامران رو صحیح و سالم پیدا کردیم. نگران بعدشی؟ میدونم، درکت میکنم. یکم سخته ولی من که باورت دارم! نمیخوام دخالت کنم؛ ولی میدونم یه تصمیمی میگیری که نه سیخ بسوزه نه کباب! آروم سرم رو خم کردم و روی شونش گذاشتم. بغض کردم، اشک هم بود. قطرههای کوچیکش از چشمام سرازیر شد و ریخت و باعث شد یکم سر شونش نمکی بشه. چقدر خوب بود که امیر بود، برادر دوست داشتنی و مهربونم! آرامشی که بهم میداد آرامشی بود که الان واقعا بهش نیاز داشتم. آرامشی بیمنت و همیشگی! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و هفدهم امیر پرده سبز رنگ رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم. سایه با عجله از ماشینش پیاده شد و با گرفتن دست کامران، وارد کلانتری شد. پوفی کشیدم و روی مبلهای چرم مشکی نشستم، رو به صدرا که سرش تو برگه و پروندهها بود گفتم: سایه داره میاد. سرش رو بالا آورد و گفت: اهوم، حالا امیر سایه خانم واقعا میخواد از کیوان شکایت کنه؟ شونهای بالا انداختم. - من چه میدونم. تصمیم به عهدهی خود سایه هستش، هر چیزی هم بگه بهش احترام میذارم؛ چون همه چیز رو سنجیده و بعد تصمیم گرفته. باشهای گفت و از اتاق خارج شد. دقایقی نگذشته بود که صدای در اومد. بلند شدم و در رو باز کردم... سایه بود. اومدند داخل و در رو بستم. سلام علیکی کردیم و کامران رو بلند کردم. با خنده گفتم: به به آقا کامران ما رو ببین، سلام علیکم خوشتیپ. چطوری؟ لبخندی که شباهتش کم از پدرش نداشت رو زد. - سلام دایی من خوبم. بوسهای به گونش زدم و تو بغلم نگهش داشتم. سمت سایه که با لبخند مهربونش نگاهمون میکرد چرخیدم و گفتم: سایه بگم چایی بیارند؟ سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: نه امیر، بیا زودتر بریم... همون لحظه در یهو باز شد و صدرا داخل شد. با دیدن سایه گفت: سلام سایه خانم. سایه هم شالش رو کمی جلو کشید و گفت: سلام آقا صدرا. رو به سایه با چهره اصرار کردم چند دقیقه بمونه و حداقل یه چاییای بخوره ولی با چشم و رو بهم اشاره کرد که نیازی نیست. کامران رو گذاشتم روی زمین و گفتم: صدرا حواست به کامران باشه، من رفتم! سری تکون داد و گفت: خیالتون راحت باشه، شما برید به کارتون برسید! پرونده رو از روی میز برداشتم و با سایه بیرون رفتیم. رو به سایه گفتم: سایه چرا کامران رو آوردی؟ تاسفبار نگاهم کرد و گفت: نکنه انتظار داری میگذاشتمش خونه تا یه بلای دیگه سرش بیاد؟ کلاهم رو روی سرم درست کردم و دیگه ادامه ندادم. به یکی از سربازها گفتم که کیوان رو از بازداشتگاه بیاره اتاق سرهنگ. در رو باز کردم و احترام نظامی گذاشتم. با گفتن « آزادی » اشاره به سایه کردم و گفتم: جناب سرهنگ ایشون همون خواهرمون هستند که مربوط به آدم ربائی اخیر هستش. سرهنگ با دیدنش از جاش بلند شد و گفت: سلام خانم میرزایی، بفرمایید تو، سرگرد شما هم بفرمایید. در رو پشتمون بستم و داخل رفتیم. سایه سلامی داد و روی مبل نشست. پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم: سرهنگ این هم پروندهی مربوطه هست. سری تکون داد و کنار سایه، جاگیر شدم. سکوت توی اتاق موج میزد تا وقتی که در خورد و کیوان، همراه یکی از سربازها وارد اتاق شدند. کیوان آروم و با کمک همون سرباز اومد و روبهرومون نشست. خیره شدم بهش؛ ولی اون همچنان با کینه و خشم به سایه نگاه میکرد. ازش تنفر داشتم! بخاطر کاری که کرده بود؛ نمیدونم چرا واقعا بچه بازی کرد. نمیتونستم سرش داد بزنم و با عربدهکشی جواب کارش رو بوم، همش بخاطر این بود که کامران جای برادرم بود و کیوان برادرش بود. با صدای سرهنگ از فکر و خیالم بیرون اومدم. - خب خانم میرزایی، من همه چیز رو دفعه قبل براتون توضیح دادم و گفتم که چه اتفاقی افتاده. الان خداروشکر پسرتون هم پیدا شدند و فقط یه چیز میمونه، شما میخواید شکایت کنید یا... - رضایت میدم جناب سرهنگ. با حرفش نگاه همه بهش دوخته شد. همه مات مونده بودیم. حرف سایه همه رو شوکه کرده بود! متعجب نگاهش کردم که جناب سرهنگ چند ثانیه بعد گفت: نمیخواید بیشتر فکر کنید خانم میرزایی؟ ولی سایه بدون اینکه صبر کنه گفت: خیر جناب سرهنگ، کجا رو باید امضا کنم؟ اون هم ناچار، برگه شکایتنامه رو بهش داد و با اشاره به پایین صفحه، خواست تا امضا کنه. بعد از امضا زدن برگه توسط کیوان، دستبند رو از دستش باز کردم و هممون، از اتاق بیرون اومدیم. همه چیز به سرعت برق و باد میگذشت. رضایت سایه، امضا و خلاص شدن از دست این ماجرا. کیوان با پوزخندی گفت: از کاری که کردی پشیمونت میکنم زنداداش. عصبی دندونهام رو به هم ساییدم و خواستم برم چیزی بهش بگم؛ ولی سایه مانعم شد و خودش گفت: نه کیوان... اشتباه میکنی! با تصمیمی که بعد این اجرایی میشه دیگه پشیمون نمیشم. بعد اون رو با چهره مات مونده رها کرد و سمت اتاقم، از پلهها بالا رفت. خواست بره تو ولی با دیدنم لبخندی زد و گفت: تو هم فکرش رو نمیکردی، درسته؟ گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: چرا... فکرش رو میکردم؛ ولی انتظارش رو نداشتم. تو گفتی تصمیمت رو گرفتی، چیه که اون طوری با اطمینان حرف زدی؟ نگاهش رو تو صورتم چرخوند و گفت: الان که نمیشه گفت، اگه تونستی... شب بیا خونه، اونجا مفصل برات توضیح میدم! باشهای گفتم و اونم با گرفتن کامران، خداحافظی کرد و رفت. *** سایه با شنیدن صدای زنگ در نگاهم رو از صفحه خاموش تلویزیون گرفتم و بلند شدم، در رو باز کردم. با دیدن چهره خندونش لبخندی زدم. - خوش اومدی. کلاهش رو از سرش برداشت و گفت: سلام علیکم. اومد داخل و در رو بستم. به سالن اشاره کردم و گفتم: تو برو بشین منم الان چایی میگیرم میام. سری تکون داد و گفت: نه سایه، چایی نیازی نیست بیا حرف بزنیم. - پس بریم بالا، کامران خوابه نگرانم بیدار بشه. لبخندی زد و گفت: بریم. با هم از پلهها بالا رفتیم و وارد اتاق خودم شدیم. اون روی صندلی نشست و منم روی تخت. - خب، این تصمیم مهمی که خواهر ما تو زندگیش گرفته چی چی هست؟ استرس داشتم، از اینکه میخواستم بهش بگم و رفتار نامعلومش یکم میترسیدم. انگشتام رو توی هم قفل کردم و لب زدم: من... من میخوام... میخوام برم. به در باز نگاه گذرایی انداخت و با خنده گفت: چه شوخیه بامزهای! ولی اصلا دوستش نداشتم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: امیر اما من شوخی نکردم! یه تای ابروش رو فرستاد بالا و گفت: اونوقت کجا میخوای بری؟ لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: کامران... کامران قبل از فوتش، توی ماه عسل خونهای که توی کردستان به نام خودش بود رو به نام من زد؛ میخوام با کامران کوچولو برم اونجا. اخمی که هر لحظه داشت پر رنگتر و تنگتر میشد رو دیدم ولی از لای دندونهای قفل شدش ادامه داد. - بعد اونجا چیکار میکنی؟ لبخند دلگیری زدم و گفتم: مردم تو خونشون چیکار میکنند؟ زندگی. منم میخوام زندگی کنم، با پسرم. با صدای کنترل شدهای گفت: سایه یعنی چی میخوای زندگی کنی؟ مگه اشکان زندگیت نیست؟ مگه من نیستم؟ مگه مامان، بابا، یسری، مگه اینا زندگیت نیستند؟ پس این مزخرفات چیه داری سر هم میکنی؟ نمیدونم چرا ولی این لحن حرفهاش، حتی کلمه به کلمش داغ شد و رفت تو وجودم. شاید همین باعث شد که موج بغض توی صدام موج بزنه! - امیر چرا اینقدر بیانصافی؟ چرا فکر میکنی من فقط به فکر خودمم؟ چرا فکر میکنی شما برای من مهم نیستید... دیگه نتونستم ادامه بدم. هزارتا چرای دیگه توی قلبم بود؛ ولی این بغض لامصب جلوش رو گرفت و باعث شد تا مابقی حرفهام به شکل گلولههای اشک، از چشمم سرازیر بشند. با نگرانی کنارم نشست و گفت: سایه لطفا آروم باش... این بچه بازیا چیه در میاری آخه؟ اشکهام رو پاک کردم و خیره بهش گفتم: امیر شما برای من عزیزید، اشکان هم به اندازهی شما عزیزه؛ ولی کیوان هم برادر کامران بوده، عموی پسرمه... قبل از تو جای برادرم رو پر کرده، اونم برام عزیزه. اصلا تو تاحالا ازم پرسیدی چرا اشکان رو انتخاب کردم؟ واکنشی از خودش نشون نداد که پوزخندی زدم و گفتم: نه؛ نپرسیدی! - الان بهم بگو. به دستای قفل شده توی دستام نگاهی انداختم و با چشمهای لبالب از اشک گفتم: بعد از کامران فکر میکردم هیچ کس توی دنیا نیست که جاش رو پر کنه، همینطور هم بود، کامران کسی بود که حتی مثلش رو توی دنیا نمیتونستی پیدا کنی. امیر خودت که شاهد حال اون موقعهای من بودی! علاوه بر شما... اشکان هم بود. اون تونست حالم رو بهتر کنه. کسی که تونست من رو از اون باتلاق یا اون زندگیه تلخ در بیاره، اشکان بود. اشکان همه چیزش شبیه کامرانه، کارهاش، حرفهاش، خندش حتی... حتی دوست داشتنش؛ میدونی امیر، شبیه یک روح در دوتن هستش! تک خندهای زدم و ادامه دادم. - انگاری خدا یه روح رو توی دو بدن آفریده، قشنگه مگه نه؟ اونم لبخندی زد و فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد. بینیم رو بالا کشیدم و لب زدم: امیر من خانوادهام رو دوست دارم، همتون رو دوست دارم و نمیخوام هیچ کدومتون رو از دست بدم؛ نه شما، نه اشکان و نه کیوان. چشمهای اونم میلرزید، و همین نشون از نگرانیش میداد. آروم گفت: میخوای خودت رو قربانی این ماجرا کنی؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: نه، این قربانی کردن نیست! من بهش میگم پایان دادن به تموم این اتفاقات، با رفتنم قرار نیست قید اشکان رو بزنم، ما هم رو دوست داشتیم، ولی نشون داده شد که این دوست داشتن اشتباهه! داشتم حرفهایی که تو این روزها ته دلم بود رو بهش میگفتم، شاید همین بود که دلش برام سوخت و تو آغوش گرمش فرو رفتم. منم مخالفتی نکردم. اشکهام خود به خود از چشمام پایین میومد و مقصدشون شونههای امیر بود. لبخند محوی زدم و گفتم: اشکالی نداره که امشب یکم شونههات نمکی بشه؟ دستش رو روی سرم گذاشت و به سرشونههاش چسبوند. - فدای صدات و اون چشمای خوشگلت بشم. از برگ گل نازکتری! چرا پرپرت میکنند همه هستیه من؟ نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم، و شاید همین سکوت، جواب همه اتفاقات باشه. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 11 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و هجدهم *** پلکهام رو محکم روی هم گذاشتم تا تعادلم رو حفظ کنم. با کمک در و میز اُپِن وارد آشپزخونه شدم. چشمام یکم تار میدید و نمیتونستم به خوبی اطرافم رو ببینم. با هزار بدبختی جعبه قرصهارو پیدا کردم و یه قرص سردرد رو به همراه یه لیوان آب خوردم. راهم رو ادامه دادم و خودم رو روی مبلهای راحتی جلوی تلویزیون انداختم. جمعه بود، ولی حال من اصلا خوب نبود. سرم به شدت درد گرفته بود و انگار توش داشت بمب منفجر میشد. اصلا از اون دردهایی بود که کلمات، برای توصیفشون ناتوان بودند. چند دقیقه همون طور موندم که صدای کامران کنار گوشم شنیده شد. - مامان ژون چلا شالت رو بستی به سلت؟ ساعدم رو از روی چشمام برداشتم و گفتم: قشنگم فقط یکم سرم درد میکرد، چیز خاصی نیست. - مامان ژون چلا سلت درد موتونه؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: هیچی عزیز مامان. کامل روبهروش چرخیدم و خیره به چشمهای متعجبش گفتم: کامران، پسرم ما... یعنی من و تو، قراره... قراره یه مدتی بریم از اینجا. - ینی بریم گلدش؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: آره عزیزم... قراره بریم گردش... برای یه مدت طولانی! گوشه چشمش رو خواروند و گفت: نموشه نجمه، دایی امیل، ژن دایی یشری، عمو اشکان، مامان ژون و بابا ژون رو هم بگیلیم بریم؟ آب دهنم رو قورت دادم لب زدم: گفتم فقط خودمون دوتا! با اخم دستاش رو قفل کرد و لجباز گفت: اگه هیشکی نیاد منم نومورم. دستای مشت شدم رو زیر دامن لباسم پنهون کردم و با صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم: کامران خواهش میکنم این دفعه، فقط اینبار رو بدون هیچ چون و چرا و لجبازیت به حرفم گوش بده، ببینم میتونی یا نه. اول شوکه نگاهم کرد ولی بعد، اخم کوچولویی بین ابروهاش جا گرفت و با بلند شدن از جاش، سمت اتاقش دوید. انگشتهام رو لای موهام بردم و... قفل کردم. چرا هر روز داشت بدتر از روز قبل میشد؟ هر لحظه بدتر از لحظه قبل، شایدم برای دقایق هم، همین اتفاق افتاده باشه! دنیا داشت عوض میشد؟.... یا آدمهاش؟ شایدم من... *** با گذاشتن ظرف غذا و لیوان دوغ توی سینی، برداشتمشون و از طبقات بالا رفتم. در باز بود. بخاطر اینکه چیزی نفهمه بیصدا، آروم داخل رفتم. صدای گریههای ریز ریزش رو میتونستم بشنوم. سرش پایین بود و داشتن لباسهاش رو داخل چمدون کوچولوش میچید. تک سرفهای زدم که دستش رو روی چشماش کشید و برگشت سمتم. برای حفظ ظاهر لبخندی زدم و کنارش روی تخت نشستم. سینی رو جلوش گذاشتم و گفتم: اینم برای کامی جونم. بخوره بزرگ و قوی بشه! قاشق غذا رو سمت دهنش بردم که با پشت دست عقب فرستادش. قاشق رو روی ظرف گذاشتم و پوفی کشیدم. - آخه کامرانِ من تو چرا اینقدر لجبازی میکنی؟ با صدای آرومی، خیره بهم گفت: مامان ژون بلای چی این کالو میتونی؟ یه تای موهام رو پشت گوشم فرستادم، الان باید بهش چی میگفتم؟ میگفتم بخاطر اون شب لعنتیه؟ میگفتم بخاطر گندکاریه عموش هست؟ یا اینکه من دلبسته اون شدم؟ دستی به صورتم کشیدم، مثل اینکه خلاصه باید بکنم. - اگه بگم بخاطر همه هست قبول میکنی؟ سرش رو آروم تکون داد، قبول کرد؟ - کِی میلیم؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: فردا. - میشه قبلش بلیم عمو اشکان لو ببینیم؟ چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم، کامران چرا ول کن نبود؟ چرا هعی اسم اشکان رو هرجا که میرفت، به زبون میاورد؟ آخه کی اینقدر بهش وابسته شده بود؟ به چمدونش نگاه گذرایی انداختم و ناچار گفتم: خیلی خب، حالا میشه ناهارت رو بخوری؟ باشهای گفت و با چشمهای پر از اشک، خیره بهم مشغول خوردن غذاش شد. از حالتش خنده کوتاهی زدم و از اتاق بیرون رفتم. *** کت مشکی رنگم رو تنم کردم و با انداختن شالم روی سرم، و برداشت گوشیم از اتاق بیرون زدم. به کامرانی که بیرون اتاق منتظرم ایستاده بود، لبخندی زدم و با گرفتن دستش پایین رفتم. سوئیچ ماشین رو از روی میز برداشتم و از خونه زدیم بیرون. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. پنجره رو پایین کشیده بودم و همین، منجر به این صده بود باد سرد زمستون، وارد ماشین بشه. هیچ چیزی سکوت ماشین رو نمیشکست، نه من، نه کامران... هیچ کدوممون! انگار هر دومون به این سکوت مرگبار، راضی بودیم. با رسیدن به خونه اشکان، پیاده شدیم. باد اینقدر تند میوزید که هرچیز سبکی بود رو با خودش به اینور و اونور میبرد. دست کاران رو محکم گرفتم وسمت در سیاه رنگ رفتم و زنگ دوم رو زدم. چند ثانیه بعد صدای خودش پیچید. - بله؟ برگشتم و گفتم: منم سایه. - عه سایه تویی؟ بیا بالا هوا طوفانیه. به دقیقه نگذشته بود که در باز شد. دوتایی رفتیم داخل. وقتی تو آسانسور بودم برای حرفهام کمی استرس داشتم. میدونستم قراره چه حرفهایی ازش بشنوم ولی..... من و بیخیال. نگران نگرانیه اون بودم. کاشکی اذیت نشه، کاشکی زیاد پاپیچ نشه و کاشکی..... کاشکی بتونه درکم کنه و به تصمیمم احترام بذاره. با ایستادن آسانسور پیاده شدیم که همون لحظه در توسط اشکان باز شد. چند قدم جلو رفتم؛ ولی اون با لبخند مهربونش گفت: سلام سایه، خوبی؟ متقابلا، لبخندی زدم و گفتم: سلام اشکان، خوبم. - پس بفرمائید داخل خانم. سری تکون دادم و داخل رفتم، اونم مشغول سلام علیک با کامران شد. با دیدن صدف که اومد و روبهروم ایستاد، بلندش کردم و گفتم: سلام به دختر قشنگم، خوبی صدف خانم؟ لبخندی زد و گفت: سلام خاله سایه، من خوبم شما خوبید؟ چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و گفتم: منم خوبم. - سایه بریم داخل اینجا سرده. سری تکون دادم و صدف رو پایین گذاشتم. رو به صدف و کامران گفتم: بچهها شما برید بالا بازی کنید باشه؟ صدف چَشمی زمزمه کرد ولی کامران بدون هیچ واکنشی، همراه صدف بالا رفت. - سایه چرا فرستادیشون بالا؟ برگشتم سمتش و گفتم: باید حرف بزنیم. اول به مبلهای راحتی اشاره کرد بعد؛ دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم؛ بفرما بشین. طبق گفتش، روی مبل نشستم و اونم کنارم جا گرفت. موبایلش رو برداشت و همونطور که داشت شمارهای میگرفت لب زد: حالا که اومدید من و صدف هم شام نخوردیم، غذا سفارش میدم. فقط... چی میخوری؟ نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم و گفتم: ولی اشکان من باید برم. با خنده گفت: خیلی دیر اومدی میخوای زودم بری؟ ای ناقلا! گوشیش رو پایین آوردم و گفتم: نه اشکان... متعجب نگاهش رو از گوشی بالا آورد و با اخم ریزی، خیره بهم گفت: سایه تو چت شده؟ شام میگیریم... حرف هم میزنیم! گوشیش رو خاموش کردم و کنار گذاشتم. - اشکان من قراره برم... از تهران. مثل اینکه از صحبتهام اصلا خوشش نیومد، اخم کرد، طوری که واقعا من رو ترسوند! دستم رو که روی دستهاش نشسته بود، روی زانوهام گذاشت و گفت: از جمله بندیت خوشم نیومد سایه، دیگه نمیخوام بشنوم! چشمام که داشت میسوخت رو بهش دوختم و گفتم: ولی اشکان من نمیتونم ببینم که... نگاهش رو از تور روی میز گرفت و با چشمهای قرمز شدش گفت: چیو ببینی؟ همه چیز داره به خوبی پیش میره. مامان بابا که مشکلی ندارند، کامران هم پیدا شده، من و تو هم... من و تو همدیگر رو دوست داریم، پس مشکل کجاست؟ لبخند دلگیری زدم و گفتم: پس کیوان چی؟ یه تای ابروش رو بالا داد که ادامه دادم: کیوان همه تلاشش رو میکنه تا من رو از کارم منصرف کنه، حاضره هر کاری بکنه... اگه بلایی سر تو یا کامران بیاد من چی... خنده بلندی سر داد و گفت: کیوان بخواد سر من بلا بیاره؟ آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: باشه، اصلا تو پهلوون؛ ولی میتونی کامران رو ضمانت کنی؟ اول شوکه نگاهم کرد، ولی بعد با اخمهای درهم و صورت قرمز که اگه کمی دیگه میموند منفجر میشد، بلند شد و پایینتر، به پایههای مبل تکیه داد. مثل اینکه باز گند زده بودم. حرفهایی که نباید رو به زبون آوردم و این باعث شد که اینجوری از دستم آزرده بشه. آروم بلند شدم و کنارش نشستم. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو سمتش چرخوندم. به نقطه نامعلومی خیره بود و... مثل اینکه واقعا ناراحت بود. نفسم رو حبس کردم. دستام رو روی دستاش بزرگ مردونش گذاشتم و لبزدم: اشکان ببخشید! من... من واقعا نمیخواستم ناراحتت کنم. اشکی که گوشهی چشمش جا خوش کرده بود رو تو هوا گرفت. بدون نگاه کردن بهم گفت: از همون شب تا الان هزاربار بهت گفتم سایه تو فقط باش، به این کار نداشته باش که بعدش کی چی میگه و چیکار میکنه... اون با من. بهت گفتم که تو فقط کنارم باش! خیره بهم با چشمهای ترسناکش گفت: سایه خب ما باهم ازدواج میکنیم، بقیش رو به من بسپار، به من! نمیذارم هیچکس مزاحممون بشه. نمیذارم هیچ ابن بشری تو و خانوادت رو اذیت کنه. میفهمی؟ تو فقط باهام، همراهم باش. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 13 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و نوزدهم با صدایی که موج لرزش داخلش جریان داشت گفتم: اشکان من یه بار عذاب کشیدم، نمیخوام بخاطر من بلایی سرت بیاد. چشماش رو ریز کرد و آروم گفت: سایه تو اصلا... اصلا من رو دوست داری؟ کامل سمتش چرخیدم و گفتم: معلومه که آره. دستی به صوتش کشید و گفت: سایه میشه اینقدر سریع جوابم و ندی؟ بغضم رو قورت دادم. من فقط دوستش نداشتم، عاشقش بودم. به طرزی که حاضر بودم برای خوب بودنش هرکاری بکنم، هرچند که شاید این کار باعث از بین رفتن آرامشم بشه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اشکان من دوست دارم. اصلا فکر کن چند سال پیشه، اون موقعی که میخواستی بری ترکیه. الان... الان من قراره برم. - حداقل بگو کجا میخوای بری، برای من که مشخص بود. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: نپرس که نمیتونم بهت بگم. گوشیم رو از کنارم برداشتم و با خنده گفتم: مثلا قراره برمها... این چه حرفهایه! بیا چندتا عکس یادگاری بگیریم. آره من خندیدم؛ ولی ته همه این خندهها یه بغض بود که داشت خفم میکرد، طوری که نفس کشیدن رو ازم دریغ کرده بود. دوربین جلو رو روی صورت جفتمون تنظیم کردم. شالم از سر افتاده بود و بخشی از موهام، روی صورتم اومده بودند. از دوربین به اشکان نگاه کردم. هنوز اخم بین ابروهاش جا خوش کرده بود و مثل اینکه قصد ول کردن نداشت. صورتم رو سمتش چرخوندم، دستام و بالا آوردم تا اخمهاش رو از هم باز کنم که یک آن، سرم رو جلو آورد و لبهای داغش رو، به پیشونی سردم چسبوند. نمیدونم چرا، ولی دستم خود به خود، آروم بالا اومد و روی قلبش نشست. قلبش تند تند میزد... تالاپ تولوپ! این تند زدنش بخاطر من بود؟ داشت اذیتش میکرد؟ دوست نداشتم... اذیت شدنی که بخاطر من باشه رو نمیخوام... ولی دردی هم که باز بخاطر من باشه رو نمیپذیرم. با فکر چیزهای مزخرفی که به مغزم خطور میدادند، بین خودم و خودش که واژه « ما » رو تشکیل میدادند فاصله انداختم. - میدونستی اصلا ما به هم نامحرمیم؟ نیشخندی زد، شال مشکی رنگم رو روی سرم انداخت و گفت: از نظر من تو برام، از هر محرمی تو جهان محرمتری! بعد به کل صورتم نگاهی انداخت و ادامه داد: اگه این کارها هم جرمه، به حُکمَم راضیم! چشمام رو بستم و صورتم رو چرخوندم. قطره دریایی رنگ رو از گوشه چشمم پاک کردم. اون اشک میریخت تا من رو منصرف کنه؛ ولی من نمیگذاشتم اشکهام رو ببینه و پاکشون میکردم تا بفهمه، بفهمه که تو تصمیمم مصمم هستم و شاید بهترین گزینه نباشه؛ ولی تنها گزینه برای راحتی هر جفتمونه. راحتی؟ بله! عذابآور هستش ولی از هر دومون محافظت میکنه. - اشکان چرا داری رفتن رو سخت میکنی؟ چشماش رو ریز کرد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت: من سختش میکنم یا تو؟ این وقت شب اومدی میگی فردا میخوام برم، میگم کجا میگی نپرس. اصلا من رو دوست داری؟ پلکی برای حفظ ظاهرم زدم. - اگه دوست نداشتم الان اینجا نبودم. میتونستم بدون اینکه لام تا کام باهات حرفی بزنم... فردا بذارم برم. اون وقت تو میموندی با هزار فکر و خیال. اشکان! من دوست دارم که اینجام، دوست دارم که صاف صاف تو چشمات خیرم و این حرفهارو میزنم؛ آخه لعنتی من دوست دارم که الان به راحتی دارم این جمله رو به زبون میارم... دیگه نتونستم تحمل کنم و این اشکهای داغم بودند که جاری میشدند. به چشمهای رنگ شبش که زندگیم رو به جزر و مد کشونده بود خیره شدم. آخه یه جفت تیله مشکی چی داره که آدم میتونه از دور بودنش اینقدر عذاب بکشه؟ دستاش رو بالا آوردم و روی قلبم گذاشتم. با صدایی که واقعا داشت میلرزید گفتم: اشکان من دوست دارم.! حرفم که تموم شد صدای بسته شدن در از بالا اومد. اشکهام رو سریع پاک کردم و بلند شدم که پشتم اشکان هم بلند شد. کامران و صدف از پلهها پایین اومدند. صدف با صورت گریون اومد روبهروم و گفت: خاله سایه سما چلا میخواید بلید؟ میسه نلید؟ با نگاه گذرایی به کامران که سرش رو انداخته بود پایین، روبهروی صدف زانو زدم و با لبخند کوچیکی گفتم: آخه عزیزم چرا گریه میکنی؟ خاله دلش میگیرهها؟ دستم رو قاب صورتش کردم و اشکهاش رو پاک کردم. دلم میشکست وقتی میدیدم اینطوری گریه میکرد. آخه... گریه به صورت زیباش نمییومد. - خاله اگه سما بلید من گلیه میکنم... نالاحت میسم. موهای طلایی رنگش رو که روی صورتش ریخته بود، پشت گوشش فرستادم و با لبخند کمرنگی گفتم: آخه قشنگ من چرا گریه بکنی؟ ما که نمیخوایم بریم برنگردیم. بینیش رو بالا کشیدم و با نگاهی به کامران، گفت: ینی بلمیگلدید؟ بوسهای به پیشونیش زدم و گفتم: معلومه که برمیگردیم، فقط... فقط یکم دیرتر. منتظرمون میمونی که؟ تند تند سری تکون داد و در آخر همه این دلتنگیهای پیش از پیش، خودش رو انداخت بغلم و دستای ظریفش رو دور گردنم، محکم بست. از حرکت ناگهانیش، لبخند کوچیکی زدم و دستام رو نوازش گونه روی کمرش کشیدم. ماها کی به هم اینقدر وابسته شدیم؟ عشق کوچیک ما چهار نفر، کی اینقدر جدی شد که از همین الان دلتنگ همدیگه شدیم؟ دوری برای ما سخت بود، ولی چیزی به اسم « اجبار » همه چیز رو به گند کشیده بود، عین چهارـپنج سال پیش! آروم بلند شدم و سر پاهام ایستادم. مثل اینکه کامران و اشکان خداحافظیهاشون رو کرده بودند. با قدمهای آهسته سمت صدف اومد. لبخند زد و دستهای صدف رو گرفت. - صدف مامان سایه لاست میگه، ما بلمیگردیم. خیلی هم ژود بلمیگلدیم. دیگه گلیه نکن باشه؟ قول ماما سایه قوله! دیگه اونم نتونست تحمل کنه. معلوم شده که امشب همه زانوی غم بغل گرفتند و از اشکهای همه دریا به وجود مییومد؛ ولی کامران جور دیگهای دلتنگیش رو برطرف کرد! چند قدم دیگه هم جلو رفت و تونست، صدف کوچولو رو توی آغوش خودش جا بده، تونست اون بغضش رو اینجوری خالی کنه. لحظهای گذشت. اومد و کنارم ایستاد. دست کامران رو گرفتم و سمت در رفتیم. کفشهام رو پام کردم و سمتشون چرخیدم. سکوت اشکان آزارم میداد. یعنی واقعا دیگه نمیخواست حرفی بزنه؟ همه ناراحتیش و غیرتی بازیهاش توی همون دقایق و جملات اول خلاصه شدند؟ اگه اینطور نبود... پس چرا دستش رو میون در نمیگذاشت تا جلوی رفتنم رو بگیره؟ چرا مثل چند هفته پیش، با عربدهکشی، نمیگفت وایستا و نرو؟ چرا همه چیز رو الان به این عادی بودن گرفته؟ شاید دلش میخواست جملات آخر رو خودم به زبون بیارم، البته جملهای نمونده بود! همش رو همین چند دقیقهای که گذشت، پیشکش کردم. نفسی گرفتم و باز خیره به چشمهایی که قصد جونم رو کردند، آروم گفتم: اشکان اگه... اگه این دنیا بخواد، یه بار دیگه... یه جای دیگه، دوباره هم رو میبینیم. لبخندی زدم، پشت کردم و با خداحافظ کوتاهی رفتم و اون سکوت تو من رو کشت، که از خداحافظی گذشته و حداقل یه « نرو » ، دم آخری نگفتی. آره؛ من رفتم، ولی دلم رو پیشت جا گذاشتم. دلی که مرده بود و تو جون بخشیدی بهش، دوباره سر پا نگهش داشتی! دلی که تو خودت، مراقبش بودی! چرا دم آخری اینطوری کردی؟ چرا باز هواییم کردی؟ ،،، صدای ضبط ماشین رو بیشتر کردم و به بارونی که بیرون میبارید، خیره شدم. ───┤ ♩♬♫♪♭ ├─── چیه راز پنهون چشمات که… نمیتونه بشه کسی تکرارت… کی آخه شبیه تو بیاشکاله! « - یاد خاطرات افتادم، خاطراتی که تکرارشون غیرممکن بود!» « - میدونی، آخه وقتی میای اینطوری حرف میزنی عین نویسندهها و شاعرا میشی... سایه نکنه من الان دارم با یه نویسنده حرف میزنم؟...» کاشکی یه روزی دوباره پیدات شه تکست بدی قرارمون کی باشه… مثه قدیما بشه باز احساست... « - امروز چیزی میخواستی بهم بگی؟ - سایه من قراره برم خارج از کشور... » جا گذاشتم یه روز تموم قلبمو پیشت! تا نیاد تو زندگیم دیگه جز تو هیچ عشقی و برت گردونم یه روزی هرطوری شه… توام به جاش منو سپردی به خاطرههات نصفه نیمه موند بعد من همه رابطههات « پرسیدم: شما؟ لبخندی زد و با بردن دستش لای موهاش گفت: وای سایه واقعا یادت نمیاد یا داری نقش بازی میکنی؟ منم دیگه بابا. از این حرفهای بیسر و تهش چشم غرهای رفتم و گفتم: لطفا مزاحم نشید آقا. خواستم شیشه رو بدم بالا که سریع گفت: اشکانم...» کسی نمیریزه مثله من دنیاشو به پات که! منو لا به لای خاطرههات پیدام کن نبند رو اون روزای خوب چشماتو… نگو ندیدی اون همه احساسو «- چی؟ لبخندی زدم و گفتم: چیزی رو صورتم هست که اینطوری محو شدی، یا... خیلی خوشگلم؟ اول چیزی نگفت و مثل اینکه قصد اذیت کردنم رو داشت. وقتی که کنجکاویم بیشتر شد یهو گفت: گزینه دوم...» بذا همهی اون شبا بشه تکرار و… زیر و رو کنیم دوباره تهرانو! «دست راستش رو آورد جلو و گفت: موزیک قشنگیه، افتخار یه دور رقص رو به بنده میدید؟ لبخند کمرنگی زدم و با گذاشتن دستام تو دستاش گفتم: البته!» «- شاید من موفقیت به دست آوردم، ولی دلیل اصلی اینکه همه اینجا هستن فقط تویی. سایه، میش با من ازدواج کنی؟» خودتو دوباره به من بسپار و گمم کن تو بغلت که نیاد اشک از چشم… «- بهت عادت کردم سایه، فهمیدم که فکر نبودت چقدر عذابم میده و خود نبودت میکشه من رو. گفتی عشق یعنی حاضری بخاطرش هر کاری بکنی چون دلت پیشش گیره؛ آره سایه من حاضرم بخاطرت هر کاری بکنم چون این دل لامصبم پیشت گیره. میخوام نه به عنوان دوست بلکه به عنوان یه همدم و شریک توی زندگیت باشم. نمیخوام دیگه اون زندگی تلخ رو همراه خودت یدک بکشی. بذار پیشت باشم.» من از عاشق تو بودن قرار نیس خستهشم… تو عشقت کهنه شرابیه که خوردم یه شب! یه عمر از اون شب گذشت و هنوزم مستشم... «- من خیلی دوست دارم، خیلی خیلی زیاد!» ───┤ ♩♬♫♪♭ ├─── 《پـــــــایـــــان فـــصـــل دوم》 رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 13 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیستم ▪ فصل سوم ▪ هر فردی، خوشیهایی تو زندگیش داره که با اونها سر پا مونده. برای من عشق بود، زندگی کردن بود، بودن کنار خانوادهای که گرمای محبتشون، تا هفت آبادی کنارتر هم میرفت بود؛ ولی همه میدونیم که بدیهایی هم تو زندگی ما توی جزر و مد هستند. مثل... مثل دوری، جدایی، از دست دادن و... اگر بخوام بازم بگم توماری ازش درمیاد! همینها هستند که خوشیهای زندگی رو به مرز نابودی میکشونند. ولی برای من با همه متفاوتتر بود. بدی این دوره از زندگی من، عشق بود! عشقی که باعث شد همون خوشی کوچیکی که تو زندگیم بود، از بین بره. اسمش رو نمیخوام بذارم عشق اشتباه، چون اصلا اشتباهی در کار نبوده! چیزی که باعث بشه خودت رو از میون قعر تاریکی پیدا کنی اسمش رو نمیشه اشتباه گذاشت! کسی که باعث شد دوباره به خودت بیای و ببینی همه نقطه ضعفهات شده نقطه قوتت، آدم اشتباهی نیست! پس چه چیزی مانع میشه؟ چه چیزی میاد وسط و همه چیز رو به هم میزنه؟ چیزی به نام « اجبار » میاد و همه چیز رو بر باد هوا میده. *** *** دو ســـال بــعـــد *** بیل کوچیک رو کنارم گذاشتم و گفتم: خب خب... اینم از باغچه کوچولوی نعنا، نظرت چیه؟ کلاهش رو کمی بالا زد و با پاک کردن عرقهاش گفت: خیلی قشنگ شده مامان جون. یعنی از این به بعد دلم درد گرفت باید از اینا بخورم؟! سری تکون دادم و گفتم: بله دیگه عزیز مامان، نعنا برای دلدردی خوبه. سرش رو خاروند و گفت: ولی مامان... من از نعنا خوشم نمیاد! خنده کوتاهی زدم و با کشید دستی به موهاش گفتم: نه کامران، شوخی کردم. اگه دلت درد بگیره من خودم پرستارت میشم، دارو بهت میدم و خوب، ازت مراقبت میکنم. بوسهای روی گونم نشوند و بعد، لب زد. - خیلی دوست دارم مامانی، حالا پاشو بریم خونه که آفتاب خیلی داغه. باشه کوتاهی گفتم و بلند شدم. با گرفتن دستای کوچیکش، روی سنگفرشها قدم گذاشتیم و از حیاط بزرگ سرسبز که بوی خاک نمدار توش موج میزد، گذشتیم. وارد خونه شدیم. وسط تابستون بودیم و خورشید، با تموم وجود داشت گرماش رو به زمین میتابوند. کامران زودتر از من رفت و وارد آشپزخونه شد. در رو پشتم بستم و کلاه باغبونیم رو روی جالباسی گذاشتم. دستی به موهام کشیدم و داخل دستشویی رفتم. روبهروی روشویی ایستادم. تو آینه به خودم نگاه گذرایی انداختم و شیرآب خنک رو باز کردم. آب رو مشت مشت به صورتم میزدم و همین، باعث میشد تا حداقل کمی از گرمای بدنم کم بشه. برخورد قطرات سرد آب به صورتم، حس خیلی خوبی بهم میداد. با برداشتن حوله کوچیک طوسی رنگم و خشک کردن صورتم، از دستشویی بیرون اومدم. با خارج شدنم باد خنکی به صورتم خورد و میدونستم، کامران زود رفته و پنکههارو روشن کرده. آروم، سمت مبلهای فیروزهای قدم برداشتم و خودم رو روش انداختم. ^ فلش بک به گذشته ^ ***چندین سال پیش*** با ایستادن ماشین باز گفتم: کامران من هنوز نفهمیدم، ما که همین هفته با مامان اینا کردستان بودیم. چرا برگشتیم و الان دوباره اومدیم؟ خب ماه عسل رو همون سری پیش میموندیم دیگه. ماشین رو خاموش کرد و چیزی نگفت. پوفی کشیدم و از پشت شیشهها به محوطه باغ مانند نگاهی انداختم. همهجا تاریک بود و چیزی نمیشد ببینم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: کامران اینجا خونه کیه؟ اصلا اینجا کجاست؟ لبخندی زد و همونطور که چراغقوه گوشیش رو روشن میکرد گفت: جایی که قراره ماه عسلمون رو بگذرونیم. بعدشم، من که تو رو جای بد نمیبرم؛ از چی میترسی؟ نگاهش رو بهم دوخت و گفت: حالا هم پیاده شو که اینجا هیولا میولا زیاد داره. بعد خندید و از ماشین پیاده شد. حرصی دندون قروچهای کردم و از ماشین پیاده شدم. اونم پشت رفت تا چمدونهارو بیرون بیاره. هوا به شدت سرد بود. تاریکی همه جارو در بر گرفته بود و نور مهتاب بود که از لای شاخههای خشک درختها به زمین میتابید و اجازه میداد تا یکم اطراف بهتر دیده بشه. درختها و بوتههای سر سبزی دور تا دور باغ بودند و بوی گلهای بنفشه و رز، کل مکان رو پر کرده بود. واقعا حس خوبی داشتم. عاشق این بو بودم! باد خنکی وزید و همین باعث میشد تا شاخههای بهم بخورند و صدای ترسناکی به وجود بیارند. کمی چرخیدم و نگاهم به ساختمون دو طبقه افتاد. سفید رنگ بود که از اینجا میشد تراس طبقه دوم رو دید. در عین حال زیباییش، واقعا شبیه خونههای جنزده شده بود. با صدای کامران، ترسیده برگشتم. - آخ! سایه خانم میشه بیای کمک؟ کمرم نابود شد. پوفی کشیدم و با قدمهای آروم کنارش ایستادم. برگشت سمتم و با گرفتن گوشیش سمتم گفت: بیا تو این رو بگیر من اینارو در بیارم. سری تکون دادم و گوشیش رو گرفتم. چمدونها رو بیرون آورد و با قفل کردن ماشین سمت ساختمون رفتیم. با یادآوری چیزی برگشت سمتم و گفت: وای سایه یادم رفت! یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چیو؟ لبخند کمرنگی زد و گفت: اینکه بگم دوست دارم! خنده ریزی زدم و گفتم: دیوونه شدی کامران؟ به ته حیاط خیره شد و گفت: نه خانمم. باید برم برق و آب و گاز رو وصل کنم. تو برو داخل تا من برم. از اینجا به داخل نگاهی انداختم. من الان باید برم داخل؟ اون داخل که تاریک تاریک بود. احساس خوبی نسبت به داخل نداشتم. برگشتم سمت کامران و با چشمای لرزون گفتم: آخه چیزه کامران... اومم... میدونی؟ شوکه گفت: بگو که نه! کلافه گفتم: خب چیه کامران؟ اینجا کم از خونههای جنزده نداره، واقعا دلت میاد من و برای یکی دو ساعت بفرستی داخل؟ با خندای که هر لحظه داشت بیشتر میشد گفت: سایه این مسخره بازیها چیه؟ اینجا به این خوشگلی به این نازی، کجاش به خونههای روحدار میخوره؟ پای راستم رو حرصی به زمین کوبیدم و گفتم: کامران اذیت نکن! ببین من همینجا روی پلهها میشینم تو برو کارت رو بکن بیا، باشه؟ چمدونهارو کنارم گذاشت و با ته مونده خندش گفت: تا وقتی من کنارت هستم، هیچ ابن بشری اجازه اذیت کردنت رو نداره، حتی اگه اونها جن و روح باشند! بعد پشت کرد بهم و رفت. جمله بندیش ناجور به دلم نشست. شاید همین باعث شده باشه که لبخند محوی روی لبهام ظاهر بشه. گوشیم رو بیرون آوردم و چراغش رو روشن کردم. به پیامهای مامان که خواسته بود حالمون رو بدونه جواب دادم و بعدش مشغول کلیپ دیدن توی اینستا شدم. تقریبا نیم ساعت گذشته بود ولی خبری از کامران نبود و واقعا نگرانش شده بودم. ساعت 9 شب بود. ناچار مجبور بودم دنبالش برم. خدایا خودت پشتم باش. نفس عمیقی کشیدم و راهی ته باغ شدم. - کامران، شوهری کجایی؟ نور ضعیف گوشی رو هعی میچرخوندم و با یه در نیمه باز مواجه شدم. - کامران... اینجایی؟ آب دهنم رو صدادار، قورت دادم و حلش دادم که صدای خیلی بد و گوش خراشی تولید کرد. معلوم بود که به روغن کاری نیاز داشت! چند قدم جلوتر رفتم و گوشی رو بالاتر آوردم. میشه گفت انبار بود؛ چون نردهبون و چندتا خرت و پرت اضافه توش بودند. - پـــــــخ! با صدای ترسناکی که از پشتم اومد جیغ خفهای کشیدم و بالا پریدم. روم و برگردوندم و فهمیدم کسی که روح تصورش میکردم همون کامران نمک نشناسه که با چشمای ریز و خنده بلند نگاهم میکنه. ناجور از دستش حرصی بودم. چوب کنار دستم رو برداشتم و خواستم بزنم تو بازوش که با خنده گفت: سایه غلط کردم ببخشید! بیخیال حرفش با صدای نیمه بلندی گفتم: نامرد من بخاطر تو این همه راه رو اومدم بعد توئه عوضی اینطوری رفتار میکنی؟ واقعا که نمک نشناسی، بیلیاقت! نور گوشیش رو به اطراف انداخت و با ته مونده خندش گفت: باشه بابا اصلا من دشمن. حالا بگرد این فیوز رو پیدا کن. سرم رو به عنوان تاسف تکون دادم و با دیدن فیوز برق که دقیقا پشتش بود گفتم: اوناهاش. چرخید سمتش و گفت: آفرین. حالا بیا بهت یاد بدم که چجوری روشن میشه. خنده کوتاهی زدم و کنارش ایستادم. شاید اذیت کنه و از دستش حرصی بشم، شاید بعضی جاها هم از زورش استفاده کنه و همه چیز رو به نفع خودش ببره؛ ولی میون این هزارتا دلیل اینکه ازش جدا بشم یه دلیل پرنور هست! اینکه دوستش دارم و با دنیا عوضش نمیکنم. همین باعث میشه تا اون هزارتا دلیل و بیخیال بشم و... بچسبم به همین استدلال! *** سیخهای گوجه رو آروم روی منقل گذاشتم. کامران هم مشغول باد زدن کبابها شده بود. روی صندلیِ کنارم نشستم و به همهجا نگاه گذرایی انداختم. هوا گرم شده بود و کامران فاز کباب برداشته بود، با اینکه همین الان صورتش خیس عرق شده بود! لبخندی زدم و بطری آب خنک روی میز رو برداشتم. سمتش گرفتم و گفتم: بیا یکم از این بخور، الان پس میافتی! با یه حرکت از دستم گرفتش و تو یه قلوپ، همه رو بالا کشید. باقی موندش رو هم روی صورتش ریخت. سمتم برگشت و به صورت خندونم خیره شد. - آخ دستت طلا خانم، جیگرم خنک شد. خواهش میکنم کوتاهی گفتم و نفس عمیقی کشیدم. دیشب وقتی رفتیم خونه از گرد و خاک و سرفه، گلوم خش برداشته بود و درد میکرد. البته کامران از قبل پیشبینی کرده بود و جعبه قرصهارو همراه خودش آورده بود. واقعیتش... این کارهاش بیشتر از هر چیزی خوشحالم میکرد. دقیقا همین که حواسش به همهچیز هست! ولی در کنارش، از اینکه در مورد این خونه چیزی نگفته بود برام سوال بود. این خونه کمی، یعنی یکم بیشتر از کمی میترسونددم. شاید بهتر بود از خودش سوال بپرسم! دوباره نگاهم رو به چهره خیسش دوختم و گفتم: کامران! نگاه گذرایی بهم انداخت و زمزمه کرد. - گیانم؟! لپم رو از داخل گاز گرفتم و با منمن گفتم: کامران جانم! تو.. تو تاحالا در مورد اینجا چیزی بهم نگفتی. میشه.. میشه بهم بگی چجوری خریدیش؟ سیخهارو چرخوند و گفت: ولی من که اینجا رو نخریدم، مگه بهت گفتم خریدم؟ شوکه ابروهام رو بالا انداختم که نفس عمیقی کشید و همونطور که حواسش به کبابها بود گفت: بذار از اول بهت بگم سایه. این خونه برای بابابزرگم بود، یعنی... پدر بابام. همیشه آقاجون صداش میزدم. رابطش هم از بقیه نوههاش با من صمیمیتر بود، طوری دیگه بگم میشه گفت من رو بیشتر از همه بچههاش دوست داشت. رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 16 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و یکم - باهم وقت میگذروندیم و کلی بازی میکردیدم. سایه باورت بشه یا نه آقاجون رو بیشتر از بابا دیاکو دوست داشتم. من تو همین خونه بزرگ شدم. هر روزم اینجا و شب همینجا میخوابیدم، یجوری میشه گفت خونه بچگیم بود. همه چیز خوب بود تا اون روزی که مادرجون فوت کرد. اون موقعها من 18 سالم بود. بعد از اون اتفاق آقا جونم شکست، اصلا انگار نه انگار همون آدم خندون قبل بود. خب حقم داشت! آقام مادر جون رو خیلی دوست داشت و نمیتونست نبودش رو بپذیره. اگه زبونم لال یه روز این بلا یا سر من یا سر تو بیاد معلومه که میمیریم؛ چون نمیتونیم بدون هم زندگی کنیم. خلاصه داشتم میگفتم؛ اون موقع بود که آقا جون دیگه خودش میدونست آخریای زندگیشه. اون وقت بود که این خونه رو به نام من زد که بعد به هفته هم... دیگه ادامه نداد. خب ادامش معلوم بود که چی شد. جملاتی بود که کامران رو اذیت میکرد. از دست دادن عزیزش و کسی که اون موقع کل دنیاش بود درد زیادی داشت؛ این رو اشکهای پنهونیش لو میدادند. چند دقیقه توی سکوت سپری شد. کامران با خندهای که میدونستم تهش یه بغض مخفی شده، سرش رو بالا آورد و گفت: سایه جان، یه قبرستون این نزدیکیها هستش که خاک آقاجونمم اونجاست. میشه بعد از ناهار، باهم دیگه بریم اونجا؛ آخه میخوام تورو به آقاجونم نشونت بدم. دستم رو روی شونش گذاشتم و با لبخند کمرنگی، آروم سری تکون دادم. اونم لبخندش رو پررنگتر کرد و مشغول چرخوندن سیخهای کباب شد. *** نگاهم رو هی میچرخوندم تا اسمی که کامران بهم گفته بود رو پیدا کنم؛ ولی اصلا نمیتونستم پیداش کنم و شاید دلیلش بزرگی اینجا باشه. سمت کامران چرخیدم و کمی خسته گفتم: کامران اصلا نیستش، دو ساعته دنبالشیم ولی نیست. ولی اون امیدوار نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: یعنی چی نیستش سایه؟ من مطمئنم یه جایی همین دور و برها بود، کنار یه نهال! کلاه پیکدار رو روی سرم کمی جابهجا کردم و با دیدن نهال بلندی کنار یه سنگ قبر، دوباره سمت کامران چرخیدم و با اشاره به اونجا لب زدم. - کامرانم منظورت اونه؟ چشماش رو به اونور دوخت و با لبخند کوچیکی گفت: آفرین خانم کوچولو. بعد دستم رو گرفت و سمت مقصد راه افتادیم. ساعت 5 عصر بود. خورشید داشت غروب میکرد و هوا کمکم رو به تاریکی میرفت. نفس عمیقی کشیدم و باهم روی زمین، کنار قبر نشستیم. روی سنگ، خاک زیادی نشسته بود و این نشون میداد خیلی وقته کسی بهش سر نزده. کامران زودتر از من دست به کار شد و با دست، خاک هارو کنار زد. بعد در بطری رو باز کرد و گلاب رو روی سنگ قبر ریخت و مشغول شستنش شد، همونطور هم فاتحه میفرستاد. شاخه گلهای رزی که کنارم بودن رو کنارش گذاشتم و آروم نوشتههای روش رو برای خودم زمزمه کردم. - قیصر سلطانی، تولد: هزار و سیصد و سی و چهارم، وفات: هز... تو خودم بودم که صدای کامران، من رو سمت خودش چرخوند. - سلام آقا جون خوبی؟ ببین پسرت اومده، خوشحالی آقا جون؟ چشمهایی که از اشک پرشده بود رو سمتم سوق داد و با خنده گفت: آقا جون امروز تنها نیومدم. با خانمم اومدم. یادته چقدر اصرار میکردی زن بگیرم آقا جون؟ گفته بودی یه دختر خوب و معصوم؟ کسی که دوست داشته باشه؟ الان یدونه ازش دارم که مثلش تو دنیا نیست، اصلا تیر تو هوا زدم! لبخند کمرنگی زدم و فاتحهای زیر لب فرستادم. احساس میکردم باید تنهاش بذارم و نذارم وجودم باعث بشه احساس غرور بهش دست بده. اینطوری خوب نمیتونه درد و دل کنه و همه چیز توی دلش میمونه و بیشتر عذابش میده. بهش گفتم و بلند شدم. قدمهام رو سمت خروجی کج کردم و بیرون رفتم. اون بیرون محوطه سرسبزی بود و مثل اینکه باغبونش، تازه گل و درختهاش رو آبیاری کرده. بوی خاک نمناک پیچیده بود و باز من رو دیوونه خودش کرده بود! لبخند کمرنگی کنج لبم نشوندم و روی نیمکت چوبی نشستم. نمیدونم چقدر گذشت. دقیقهها... یا شاید هم ساعتها؛ ولی وقتی به خودم اومدم که کامران اومده بود و کنارم ایستاده بود. زیر چشماش کمی باد کرده بود و... خیالم راحت بود؛ نه از اینکه ناراحت شده بود! از اینکه چیزی تو دلش نمونده بود و همه رو پیش آقا جون خالی کرده بود. دستش رو جلو آورد و خواست تا بلند بشم. سری تکون دادم و دستها ظریفم رو توی دستهای مردونش جا دادم. بلند شدم و باهم، شونه به شونه هم قدم روی سنگفرشها گذاشتیم. کامران سکوت کرده بود و نشون از این میداد که هنوزم ناراحت بود. نمیخواستم، نمیخواستم بیش از این ناراحت باشه! - کامران! همونطور که نگاهش به پایین بود زمزمه کرد. - بله؟ گوشه لبم رو به دندون گرفتم و با کمی فکر کردن گفتم: حسودیم میشه، فکر میکردم قراره فقط برای من گل رز بخری! گیج نگاهش رو بهم دوخت که ادامه دادم. - ولی دیدم برای آقا جون هم گل رز خریدی! از اونجایی که دستم توی دستهاش بود، با ایستادنش منم ایستادم. سرم هنوز پایین بود؛ ولی میتونستم نگاهها متعجبش رو بفهمم. آب دهنم رو قورت دادم که یه قدم جلو اومد و با دستش، سرم رو بالا آورد. - سایه تو که حسود نبودی؟ ولی الان داری به گل حسودی میکنی. دستش رو پایین آورد و گفتم: به گل حسودی نمیکنم؛ به اینکه گل رو به کی میدی... به قدم زدن ادامه داد. منم کنارش راه افتادم. - میدونم که راستش رو نمیگی! تو سایۀ منی، بیشتر از هر کسی هم میشناسمت. تو از اوناش نیستی که بخاطر گل ناراحت بشی یا حسودی کنی! ناراحتیت از اینه که ناراحتم؟ آب دهنم رو قورت دادم آروم، سری تکون دادم. - نمیتونم ببینم ناراحتی و کاری نکنم، کامران تو تموم منی! لبخند کمرنگی زد و با گرفتن دوباره دستم ادامه داد. - نمیگم نگرانم نباش، باش! اینکه ببینم یکی که تموم زندگیمه تموم زندگیشم رو دوست دارم؛ ولی بدون همینکه کنارمی و لبخند میزنی، اینکه الان هستی حالم رو خوب میکنه. نفس عمیقی کشیدم و لبخند زدم. دیگه ادامه ندادم. اون با لبخند من حالش خوب میشد، پس بذار خوب باشه. منم کنارش قدم میزدم و غصههام رو فراموش میکردم. بودن کنار مردی که همه زندگیم بود حالم رو یهجور ناجور میکرد. عاشق روزهاییام که اینجوری بگذره! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 496 ارسال شده در 16 آبان سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 آبان یک روح در دو تن #پارت_صد و بیست و دوم *** 8 سال بعد *** با ایستادن ماشین، کامران رو بغل کردم و پیاده شدم. کلید رو توی دست آزادم چرخوندم و توی قفل در، فرو بردمش. قفل با صدای خشکی باز شد. در رو باز کردم و داخل رفتم. همهجا تاریک تاریک بود و نور ماه، فقط تونسته بود گلها و درختهای حیاط رو نشون بده. چند قدم جلوتر رفتم. با اینکه قریب به 5 سال میشد اینجا نیومدم؛ ولی یادمه کامران به یه همسایهای که بهش اعتماد کامل داشت، سپرده بود به گل و گیاه اینجا هر هفته دوبار سر بزنه و آبیاری کنه. درختهای سیب و آلبالو گوشهای از باغ بودند و شاخههاشون، سایه روی زمین مینداخت. گلهای بنفشهای که عاشقشون بودم، باغچههای اطرافم رو پر کرده بود و بوشون همهجارو در بر گرفته بود. با پیاده شدن امیر از ماشین سمتش چرخیدم. با قدمهای آروم سمتم اومد. کلید رو دستم داد و گفت: سایه تو برو داخل، منم برق و گاز و آب، اینارو وصل میکنم. خواست سمت ته حیاط بره که صداش زدم. کامران بهم یاد داده بود که چجوری وصلشون کنم، به علاوه آموزشهای کم و بیش بابا توی مواقع اضطراری! برگشت و گفتم: امیر من خودم بلدم درست کنم، بیا بریم داخل یکم استراحت کن؛ از صبح تا الان پشت فرمون بودی! به ساعت مچی روی دستش، نگاهی انداخت و گفت: نه سایه، نمیتونم بمونم. به یسری و نجمه هم چیزی نگفتم نگران میشند. دسته کلیدهارو بالا آوردم و گفتم: حداقل اینارو بگیر. با گرفتنشون، یه تای ابروش رو بالا داد که ادامه دادم. - اینجا محله کوچیکی هست و همه مغازهها و فروشگاهها نزدیکه، پس نیازی به ماشین نیست. به کلید خونه تهران اشاره کرد و گفت: پس کلید خونت رو چرا به من میدی؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خب من که دیگه اونجا نمیام! پس دست تو باشه خیالم راحتتره. اخمی بین ابروهاش نشوند و با نگاه گذرایی به کامران که خوابش برده، گفت: یعنی چی نمیام سایه؟ اونجا خونهی تو هست. بگو که قرار نیست تا آخر عمرت خودت رو اینجا حبس کنی! کامران رو توی بغلم جابهجا کردم و گفتم: کسی از بعدش چی میدونه؟ شایدم تا آخر اینجا موندگار شدم؛ ولی تو در هر شرایط باید قول بدی به هیچکس هیجچیز نگی، قول دادی امیر! با حرفهام یاد روزی افتادم که همهچیز رو برای امیر تعریف کردم و خواستم، تا چیزی به کسی نگه، حتی مامان بابا و حتی یسری! دستی به چشماش کشید و شاید میخواست تا اشکهاش مهمون گونش نشه. اشکهایی که این روزها برام جزو روزمرگیهام بود. سرش رو بالا آورد و خیره بهم لب زد: باشه سایه خانم، ایندفعه هم تونستی دورم بزنی؛ ولی من بهت سر میزنم. میام تا ببینمت. ببینم میتونی من و از دم در خونت برونی یا نه! سریع سمت ماشین رفت و درش رو باز کرد. دم آخری برگشت و نگاهم کرد. نگاهی که برام امن بودند، اطمینان خاطر داشتم به این نگاه که از یه جفت چشم سبز رنگ بیرون میومد. از همین الان دلتنگ شدم، دلتنگ پشتوانم که توی سختترینجاها کنارم بود و کم نذاشت برام. مگه ندیدید حتی اگه هنوز کنارته و، بدونی که قراره یه مدت نبینیش و از همین الان، دلتنگشی؟ °اشکان° لباسهای کوچیک و ظریفش رو بدون اینکه تا بزنم توی چمدون میریختم که باز با گریه، جلوی کارم رو گرفت. - اشکان گفتم اینقدر ایطوری لباشام رو ننداژ، من نمیخوام برم. با چشمهایی که حدس میزدم این روزا قرمزِ قرمز شده، صورتم رو چرخوندم و گفتم: صدف اینقدر نازک نارنجی بازی در نیار! گفتم این روزا سرم شلوغه نمیتونم مراقب تو باشم! چشماش رو یکم ماساژ داد و گفت: من که میدونم تو بخاطر خاله شایه اینجوری میکنی، تروخودا نژار ببرندم اشکان، اشلا قول میدم اژیتت نکنم! دیگه تحمل گریهها و شلوغیش رو نداشتم. از صبح تا الان داره فقط اشک میریزه تا اینجا بمونه، آخه من نمیدونم این خونه دربهدر شده چه کوفتیای داره اینطوری اصرار به موندن داره. از جام بلند شدم و پشت کردم. - من به بابا زنگ میزنم فردا میفرستمت، هیچ مخالفت دیگهای هم نداریم. و باز هم بیخیال، از اتاقش زدم بیرون و در رو ققل کردم. اونم دوباره، به در میکوبید و ناله میکرد. سمت مبلهای راحتی رفتم و به گوشیم، که گوشهای بود چنگ زدم. دستم رو لای موهای آشفتم بردم و شماره بابا احمد رو آوردم. به گوشم چسبوندمش که بعد چند ثانیه، صداش توی گوشم موج انداخت. - سلام پسرم، خوبی؟ به صفحه خاموش تلویزیون خیره شدم و گفتم: سلام بابا، خودت خوبی؟ تک سرفهای زد و گفت: من خوبم اشکان. اوضاع اونجا چطوره؟ پوزخندی زدم، اوضاع اینجا که از این عالیتر نمیشه! - خوبه، بابا راستش زنگ زدم بگم من اینجا سرم خیلی شلوغه. میخواستم صدف رو برگردونم پیشتون. تک سرفهای زد و گفت: خیلی خب، ولی مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟ دستی به پیشونیم کشیدم. - نه بابا، فردا میفرستمش. صدای نفسی که عمیق بود، از پشت گوشی اومد و پشتبندش ادامه داد: باشه اشکان، اگه تونستی خودت هم یه سری بهمون بزن. - چشم بابا، به شیرین خانم سلام برسونید. خداحافظ. - خدافظ پسرم. گوشی رو قطع کردم و به گوشه لبم چسبوندمش. اینم از این، اینطوری دور دست و پام خلوتتره و نگران صدف هم نیستم، از اونطرف هم نقشهام راحتتر پیش میره. فقط منتظر آدرس بودم، دو آدرس مهم! رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری