پری بانو 570 ارسال شده در 14 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | نویسنده انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان هول و ولا دختری به نام سایه میچرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره به خاطرش هر کاری کنه ازدواج کنه. عشقی پر پیچ و خم، دلبری و دلدادگی، زجر عاشقی. ولی؛ ... قرار نیست همه عشقها تهش به خوشبختی ختم بشه؛ گاهی ممکنه پردهای سیاه از جنس غم و درد وسط بیاد و همه چیز رو زیر و رو کنه، شاید هم چند روز نگذشته از پوشیدن لباس سفید، وسط تاریکی محض قرار بگیری و برگشتن ازش ناممکن بشه. عاشقپیشههای ما، قربانی سرنوشت میشند... یا تقاص انتخابهای شیرین، اما دردناکشون رو پس میدند؟ ⚠ حواست باشه چه رمانی رو انتخاب کردی، چون قراره فکر و ذهنتو درگیر خودش کنه ⚠ - مقدمه: اوست که به من امید میدهد؛ امید زنده بودن. اوست که به من نفس میدهد؛ نفس زندگی. زندگییم را از کام تلخی زهر، به شیرینی عسل رساند. آری، اوست که شبیه اوست؛ کارهایش شبیه اوست. شبیه او میخندد، شبیه او حرف میزند و... شبیه او مرا دوست دارد. درست یک روح در دو تن! به قلم پری بانو🌙 ویرایش شده 13 آذر توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 11 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر کل هانیه پروین 4,491 ارسال شده در 14 مرداد مدیر کل اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد 🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، میتوانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفهای و ویرایش نکاتِ گفتهشده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا دانلود رمان جدید نودهشتیا 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 14 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مرداد (ویرایش شده) یه حرف کوچیک از طرف نویسنده یعنی من، برای خوانندههای گلمون: سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. قبل از شروع رمان تشکر میکنم که این اثر رو برای خوندن توی وقت باارزشتون، انتخاب کردید. من برای این رمان، یک سال یا بیشتر، زمان گذاشتم تا یه اثر کامل، زیبا و همینطور به یاد موندنی براتون هدیه بیارم. خوشحال میشم بعد از خوندن هر پارت، نظر مفید خودتون رو برای ادامه دادن این اثر، بفرستید. - شخصیتهای این رمان کاملاً درست شده ذهن بنده هست و واقعیت نداره. - من معتقدم که یک نویسنده، چیزهایی رو که به قلم مییاره حتما تجربه نکرده و بابت همین، تجربهای توی این رمان به کار نرفته و کاملاً ابتکار و خلاقیت قلم هست. - این رمان از زبان شخصیتهایی مثل: سایه، کامران، شخص سوم، امیر و اشکان گفته شده که شخصیتهای امیر و اشکان بعداً به رمان اضافه میشند. امیدوارم این رمان رو دوست داشته باشید. یه تشکر بزرگ بابت همراهیتون ﴿یک روح در دو تن﴾ #پارت_اول ٬٬سایه٬٬ با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. پرتوهای نور خورشید، آروم صورتم رو نوازش میکردند و پنجرهی باز، باعث شده بود که نسیم خنکی به داخل بوزه. صفحه گوشی رو روشن کردم که والپیپر زیبای گلهای رز بهم چشمک زد! «جمعه پونزده فروردین » با دیدن تاریخ لبخندی کنج لبم نشست. روز رویایی، امروز همون روزی بود که هم من و هم کامران منتظرش بودیم. قرار بود بعد از سه سال دوستی، کامران همراه خانوادش که از دوستای خانوادمون بودند برای خواستگاری بیاند. توی افکارم پرسه میزدم که با صدای گوشی به خودم اومدم. پیامی از طرف کامران. با باز کردن پیام، جمله همیشگی؛ اما دوست داشتنی خودش به چشمم خورد. نوشته بود: «سلام خانومی صبح بخیر» لبخندی زدم. تعجبی نداشت. همیشه عادتش بود وقتی که از خواب بلند بشه، اولین کارش پیام به من باشه. با همون لبخند براش تایپ کردم: «سلام، صبح شما هم بخیر.» «امروز میام خوشگل کنی ها...!» با خودم گفتم اگه یکم اذیتش کنم که عیبی نداره، داره؟ نوشتم: «دست شما درد نکنه آقا کامران. یعنی ما تا الان خوشگل نبودیم دیگه؟» «سایه!» با تعجب براش نوشتم: «جانم؟» «دوستت دارم؛ بیشتر از اونی که فکر کنی.» با جملش خندم گرفت. براش نوشتم: «منم دوستت دارم آقای عزیز؛ بیشتر از اونی که در توانم باشه.» «بالاخره امروز مال خودم میشی، مال خودِ خودم!» و با جمله آخر، پیامک بازیمون رو تموم کردم. «مال خودت بودم. من برم دیگه خدافظ.» «مواظب خودت، باش خدافظ.» گوشی رو روی عسلی کنار تختم گذاشتم و از تخت پایین اومدم و بعد از شستن صورتم، از پلهها پایین اومدم و وارد پذیرایی، قسمت مورد علاقهام از این خونه شدم. خونهی ما تقریبا سیصدمتری بود و طبقه اول پذیرایی و آشپزخونه بود و طبقه دوم اتاقها رو نشون میداد. دیوارههای پذیرایی کرمی رنگ بود با مبلهای قهوهای. دیوارههای آشپزخونه هم کرمی بود با کابینتهای قهوهای یکدست. چقدر من این خونه رو که از کوچیکی داخلش بزرگ شدم و قد کشیدم رو دوست داشتم. احساس آرامش، امنیت، و یه سرپناه قشنگ رو بهم میداد. با دیدن مامان سریع سمتش رفتم و بغلش کردم! - سلام صبح خیر مامان گلم. مامان هاله با صدای نرم و ظریفش لبخندش رو سمتم سوق داد. - سلام صبخیر خوشگلم. برو صبحونت رو روی میز چیدم بخور. سری تکون دادم. - باشه مامانی دستت درد نکنه. راستی بابایی کجاست؟ نگاهش رو به تلویزیون دوخت و لب زد. - رفت شرکت بهخاطر امروز هم زودتر میاد خونه. با گفتن « اها باشه » وارد آشپزخونه شدم تا صبحونه بخورم. بعد از شستن ظرفهای صبحونه به مامان هاله گفتم که میرم اتاقم رو مرتب کنم. وارد اتاقم شدم. با دیدن اطرافم فهمیدم باید زود تر این تصمیم رو میگرفتم که یهو... ویرایش شده سهشنبه در 11:18 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 7 1 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 15 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مرداد (ویرایش شده) ﴿یک روح در دو تن﴾ پارت_دوم گوشیم رو برداشتم و آهنگی گذاشتم و در حالی که اطراف رو مرتب میکردم باهاش همخونی کردم: «من با همون نگاه اول تو، از قدمای پر غرور و سادت از اون چشما که روش میشد قسم خورد، از اون دل تن به حوس ندادن تموم دنیامو با تو دیدم، که از همه به خاطرت بریدم من به قشنگ ترین آرزوهام زودتر از اونکه که فکر کنم رسیدم یا تو یا دنیا بی تو، سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا میخوام دیگه بمونم با تو عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هرشب واسه دردات گریه کرده اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام میدرخشه، از خدا میخوام که ماه رو به شبای تو ببخشه یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا میخوام ده بمونم با تو… این آهنگ تیام خیلی قشنگ بود و جزو آهنگهای موردعلاقهی کامران هم بود. کامران! اسمی که تا میاوردم، هم قلبم تندتر میزد و هم آرامش درونم موج میزد؛ رسم عاشق بودن همینه دیگه درسته؟ کامرانی که برای خودش پادشاهیای میکرد و شاید دلیل همین لبخند کوچیکم، مهربونیهای اون باشه! خب دیگه الان اتاقم مرتب و خیلی… یعنی یکم بیشتر از خیلی بهتر بود. واقعاً خسته شده بودم. الان میگید چقدر نازک نارنجیم ولی اگه جای من بودید میدونستید یعنی چی! البته بعد از این همه کار یکم خواب بد نبود دیگه. قرار بود کامران و خانوادش ساعت هفت بیاند و الان ساعت دو رو نشون می داد. روی تخت خودم رو انداختم، کمکم چشمام گرم شد و خوابم برد. *** از خواب بیدار شدم. واقعا حق با اون کسی بود که میگفت خواب بعدازظهری یه چیز دیگهست که واقعا یه چیز دیگه بود. مامان اومد داخل اتاق و گفت: - سایه دو ساعته دارم صدات میزنم ها. می دونی ساعت چنده؟ با تعجب به مامان هاله نگاه کردم و گفتم: - نه؛ مگه ساعت چنده؟ مامان با یه حالت بامزهای وایستاد و گفت: - شُستَم رو بَنده. سرکار خانم ساعت الان پنج رو نشون میده. اگه میخوای آقا کامرانتون پاش رو به در نذاشته برگرده برو یه دوش بگیر بعد برگشتی برو اون لباس که دیروز با سهیلا خریدی رو بپوش یکم خودت رو خوشگل کن. با خنده از جام بلند شدم. مامان هاله خیلی خوب بود و همین طور خیلی شوخطبع. بهخاطر اینکه تو سن هیجده سالگی با بابا رضا ازدواج کرد و چهار سال بعد من به دنیا اومدم با هم شبیه دو تا رفیق واقعی بودیم. خودم رو به حالت نظامی گرفتم و دستم رو کنار سرم آوردم، پام رو هم به زمین کو بیدم و گفتم: - چشم سرگرد. ویرایش شده سهشنبه در 11:18 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 6 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 16 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 مرداد (ویرایش شده) ﴿یک روح در دو تن﴾ #پارت_سوم مامان همونطور که میخندید و میرفت گفت: - الهی تو رو موش بخوره! و در رو بست و رفت. نگاهم چرخید و به اتاقم افتاد. این اتاق، اتاقی بود که غم و غصهم، خوشحالیم و خندم رو باهاش تقسیم کرده بودم. دیوارهای سفید رنگی که خطهای طلایی، مثل شاخههای درخت به هم پیچیده شده بودند. تم سفید و طلایی، یکی از تمهای مورد علاقه من بود. با لبخند وارد حموم داخل اتاقم شدم و بعد یه حموم نیم ساعته اومدم بیرون. همون لباسی که دیروز با سهیلا، یکی از دوستهام رفتم خریدم رو تنم کردم و جلوی آینه و به خودم نگاه کردم. رنگ لباس سفید بود و بلندیش تا پایین زانوهام بود. گل های سبز چمنی روش با رنگ چشمام تناسب خیلی قشنگی پیدا کرده بود و میشه گفت محشر بود. رفتم و روی صندلی آرایش نشستم. به خاطر اینکه پوستم سفید بود نیازی به کرم پودر نبود. یه خط چشم کوچیک کشیدم و با یه ریمل و یه رژ صورتی کمرنگ آرایشم رو تموم کردم. حالا نوبت به موهام میرسید. حوله سبز رنگ رو از دور موهای مشکی بلندم که کامران عاشقشون بود رو باز کردم و سشوار کشیدم. با زدن یه کریستال به موهام نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم بیرون زدم. ٬٬کامران٬٬ کارهام تو آگاهی تموم شده بود و باید می رفتم خونه، سر راه هم گل و شیرینی رو میخریدم. امروز همون روزی بود که چندین سال منتظرش بودم. میگند اگه عشق، عشق باشه هیچکس مانعش نمیتونه بشه. من سایه رو دوست داشتم، اصلا تنها نقطه ضعفم این خانم کوچولو بود؛ هیچکس نمیتونه مانع بشه. امروز دستش توی دستم میشینه و مال من میشه، مال خودم! سوار ماشین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم. جلوی اولین گلفروشی که دیدم ایستادم. از ماشین پیاده شدم و با بستن در، داخل رفتم. از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست داشت قبلاً به گل فروشی سفارش داده بودم که یه دسته گل از گلهای رز با رنگ های قرمز و سفید درست کنه. با دیدن گل لبخند محوی کنج لبهام نقش بست. واقعاً زیبا شده بود. بعد از حساب کردن پول، دستهگل رو گرفتم و از گل فروشی خارج شدم. شیرینی رو هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم. ... مثل اینکه همه تو اتاقهاشون مشغول بودند. به خاطر همین با صدای نه بلند و نه آرومی گفتم: - سلام به اهالی خونه، من اومدم. کیوان داداشم که دوسال از من کوچکتر بود از اتاقش بیرون اومد و گفت: - سلام داداش خسته نباشی. برو آماده شو ما هم داریم آماده میشیم؛ فقط خوشتیپ کن خودتو که دل سایه خانوم رو ببری. با خنده رفتم سمتش و گفتم: - برادر گلم من خیلی وقته دلش رو بردم. فقط این زبون رو نداشتی چیکار میکردی؟ تو هم یه فکری باید به حال خودت بکنی ها! مامان و بابا از اتاق بیرون اومدند. مامان اومد جلو و گفت: - سلام پسرم. اینقدر سر به سر کیوان نذار عزیزم. به مامان و بابا سلام دادم و رو کردم سمت کیوان که با تعجب گفت: - کی؟ با من بودی؟ داداشجان برای من هنوز زود هستش. با همون خنده از پله ها بالا رفتم و گفتم: - حالا از ما گفتن بود. وارد اتاقم شدم و یهراست به سمت حموم رفتم. بعد یه حموم یه ربعه اومدم بیرون و لباسم رو از کمد در آوردم. لباسم یه کت و شلوار طوسی رنگ بود که با کیوان ست کرده بودم. پوشیدمش و جلوی آینهی قدنمای اتاقم به خودم نگاه کردم. واقعا بهم مییومد. بعد از اینکه شونهای به موهام کشیدم و خواستم برم که چشمم به عطری افتاد که سایه یه ماه پیش روز تولدم برام خریده بود. سمتش رفتم و چندتا پیس به خودم زدم. دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم که کیوان اومد تو و به در تکیه داد. - چقدر خوشگل شدی داداش! با خنده رفتم سمتش و همونطور که کراوات قهوهایش رو مرتب میکردم گفتم: - تو هم خوشتیپ شدی. مامان بابا منتظرند؟ - پایین، توی حیاط منتظرن گفتن بیام دنبالت. دستم رو روی کمرش گذاشتم. - پس بزن بریم که دیر نشه. با هم از خونه خارج شدیم. با دیدن مامان و بابا با لبخند به سمتشون رفتیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم... ویرایش شده سهشنبه در 11:19 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 5 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 17 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مرداد (ویرایش شده) ﴿یک روح در دو تن﴾ #پارت_چهارم ٬٬سایه٬٬ من و بابا رضا و مامانهاله توی پذیرایی منتظر کامران و خانوادهش بودیم که صدای زنگ در، دینگ دینگ، همه رو متوجه خودش کرد. بابا بعد مامان بعدشم من به ترتیب به سمت در رفتیم. اول آقا دیاکو «بابای کامران» اومد و بعد اینکه با بابا و مامان سلام و علیک کردن رو به من گفت: - سلام به عروس گلم، چطوری؟ لبخند کوچکی زدم و به رسم ادب گفتم: - سلام آقا دیاکو من خوبم شما خوبید؟ او هم متقابلا لبخندی زد و سری تکون داد و وارد پذیرایی شد. بعد لیلا خانم «مادر کامران» اومد و با شوق، محکم بغلم کرد که خفه شدم. فاصله گرفت و گفت: - سلام سایه جان. سلامی دادم و بعد از لیلا خانم کیوان، برادر کامران که پسر شوخ و حاضر جوابی بود اومد و گفت: - سلام زن داداش. چقدر خوشگل شدی! با شنیدن کلمه زن داداش لبخند کوچکی کنج لبم نشست و گفتم: - سلام آقا کیوان خوش اومدید. اون هم وارد سالن شد و بعد قامت بلند کامران جلوم ظاهر شد. چند لحظه نگام کرد و من هم با چشمام، خیرهی دوتا تیلهی مشکیهاش بودم. با اون کت و شلوار طوسی بی نظیر شده بود، انگار دوتا برادرا ست کرده بودند. کامران با اون چشمای زیباش از سر تا پای من رو گذروند و بعد از مدتی، کنار گوشم زمزمه کرد: - فندوق کوچولو چقدر خوشگل شده، برای من خوشگل کردی، درست میگم؟ با همون لبخند از سر شوق سرم رو به نشونه بله تکون دادم که نگاهم به دستهگل توی دستش افتاد. با چشمای برق زده و پر از شوقم به کامران نگاه کردم که چشمکی زد و گل و شیرینی رو بهم داد و وارد سالن شد. بازی میکرد، حرفهای هم یاد گرفته بود بازی کنه، خوب و بدون تقلب! همون لحظه صدای مامانهاله کنار گوشم پیچید: - سایه با اون نگاهات میزنی تو قلب طرف خداوکیلی. برو آشپز خونه هر موقع گفتم با چایی بیا. با خنده چشمی گفتم و وارد آشپز خانه شدم. ٬٬شخص سوم٬٬ هاله خانم و آقا رضا روی مبل دونفره نشستند. آقا دیاکو، لیلا خانم و کیوان روی مبل سه نفره و کامران هم روی مبل تک نفره نشستند. سایه هم شبیه به کودکان کنجکاو در آشپز خانه به سر میبرد. بعد از احوال پرسی و کمی صحبت در مورد کار و بار و شرکت، دیاکو تصمیم گرفت اصل مطلب را بگوید گرچه همه می دانستند مطلب چیست و اصلش که بماند. - خب آقا رضا بهتره بریم سر اصل مطلب. خودمون که میدونیم، تا الان چهار ساله که ما همدیگه رو میشناسیم. رفت و آمد داشتیم و توی مشکلات پشت هم بودیم. حالا تو این رفت و آمدها این دوتا جوون، آقا کامران و سایه خانم به همدیگه علاقه پیدا کردن. حالا امشب اینجا دور هم جمع شدیم که اگه خدا بخواد و خانواده محترم شما رضایت بدند دست این دوتا جوون رو تو دست هم بذاریم. و حالا لیلا خانم که تا به الان حرفی نزده بود بحث را در دستش گرفت: - سایه خانم هم جای دختر نداشته خودم. اگه اجازه بدید خود سایهجان هم بیاد و در مورد این دوتا جوون بیشتر صحبت کنیم. وای که آن لحظه در دل کامران غوغایی برپا بود، آنهم چه غوغایی. امشب دیگر سایه را مال خودش میکرد. دیگر میشد خانم خانهاش، ملکه قبلش؛ هر روز که از سرکار می آمد همه هستیش منتظرش میماند. در آن لحظات سایه هم دستکمی از معشوقش نداشت! اویی که میگفت عشق فقط در داستانهاست و وجود ندارد و همچنین به عشق میخندید، خوردش عاشقپیشه بود. آن هم عاشق چه کسی؛ پسر دوست خانوادهشان، افسر آگاهی، سرگرد کامرانسلطانی. او در این سه سال دوستی هیچ چیز برایش کم نگذاشته بود و در هر سختی و مشکلی پشتش بود. واقعاً احساس آرامش عجیبی است که بفهمی یک نفر مراقب توست، جایت امن است، یا یک تکیه گاه محکم داری. این احساس را سایه دقیقا به کامران داشت... ویرایش شده سهشنبه در 11:20 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 18 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 18 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_پنجم سایه همانطور که در افکارش پرسه میزد با شنیدن جمله «سایه جان، چایی رو بیار.» به خودش آمد و با هول وولا چشمی گفت و با سینی چای وارد پذیرایی شد. چای را به همه تعارف کرد و وقتی به کامران رسید کامران با لحن بامزهای که فقط او بشنود گفت: - مرسی دخترکم. سایه هم لبخندهای آدم کشش را مهمان مرد زندگیش کرد و روی مبل تکنفره کنارش نشست. با نشستن سایه روی مبل دیاکو شروع به حرف زدن کرد: - این هم از عروس گلمون. شما که آقا کامران ما رو میشناسید. کامران ما شغلش که سرگرد آگاهی هستش و از بچگی دوست داشت رو پای خودش بایسته. حالا هم اگه مشکلی نیست، این دوتا جوون خودشون برند و قضیه رو ختم به خیر کنند. آقا رضا نگاه کوتاهی به جمع انداخت و نگاهش روی صورت هاله لحظهای ایستاد. انگار واقعاً خوشحال بود! کسی که در تمام این بیست و پنج سال کنارش بود، در سختی پشتش بود و در شادیها، کنارش لبخند زد، حال هم مانند همان روزها، میخندید و خوشحال از چهره معصومش هویدا بود. لبخند محوی زد. از او رو گرفت و به دیاکو گفت: - آقا دیاکو مشکلی نیست. بعد به دخترش چشم دوخت، او هم خوشحال بود. گفت: - سایهجان بابا، آقا کامران رو به اتاقت راهنمایی کن. سایه هم لبخندی زد و گفت: - چشم بابایی. سپس بلند شد و گفت: - بفرمایید آقا کامران. کامران هم بلند شد و لبخند زنان پشت سایه از پلهها بالا رفتند و به سمت اتاق رفتند. باید امشب به او میگفت. او از این به بعد قرار بود شریک زندگیاش شود و چیز پنهانی بین آنها نباشد. باید میگفت مشکل کوچکی دارد. البته کمی بیشتر از کوچک، یعنی مشکل بزرگی دارد. باید میگفت که... ٬٬سایه٬٬ باهم وارد اتاق شدیم. روی تخت سفید رنگم نشستم و کامران هم رو صندلی تحریرم جا گرفت. باهیجانی که تو چشمام بود گفتم: - وای کامران یعنی همه چی تموم شد! یعنی الان دیگه مال همیم! من عروست میشم؟ یعنی عروسی میگیریم؟ آره کامران برام عروسی میگیری؟ کامران هم با هر کلمهای که میگفتم به خلوچلی و هیجان من میخندید و در آخر، با تهموندهی خندش گفت: - معلومه که عروسی میگیرم. مگه من چندتا ملکه واسه قلبم دارم؟ با این حرفش بیاختیار پریدم بغلش و زمزمه کردم: - کامران خیلی دوست دارم قول بده هیچ وقت تنهام نذاری، باشه؟ کامران همونطور که موهام رو نوازش میکرد و نفسهای داغش به صورتم میخورد، باز با زمزمههاش آروم شدم. - قول میدم تا آخر عمرم کنارت باشم. یه لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد: - البته اگه دووم بیارم. روی پاهاش نشستم و خیره به مشکیهاش با تعجب گفتم: - منظورت چیه کامران؟ اون هم خیره شد به چشمام و گفت: - سایه ما تا چند روز دیگه زن و شوهر میشیم، دیگه نباید چیز مخفیای بینمون باشه حتی اگه تا الان بوده باید همین امشب به هم بگیم. دستام داشت میلرزید. من که تا الان از کامران چیزی رو مخفی نکردم. یعنی کامران چیزی رو از من مخفی کرده؟ آخه چی رو؟ ما که از اول دوستیمون به هم قول داده بودیم چیزی رو از هم پنهون نکنیم. با تعجب و ترسی که توی وجودم داشت موج مینداخت زمزمه کردم: - کامران... هنوز ادامه حرفم رو نزده بودم که دستش رو روی لبام گذاشت و گفت: - سایهجان، خانومَم، بذار حرفم رو بزنم آخرش هر کاری دوست داشتی بکن. میدونم سایه، ما به هم قول داده بودیم؛ ولی نشد، نتونستم سایه، نتونستم یه چیزی رو بهت بگم. من... من یه مشکلی دارم. مشکل کوچیکی نیست. من... من... و با حرفی که به زبون آورد لرزش بدی توی بدنم به وجود اومد. ویرایش شده سهشنبه در 11:22 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 4 1 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 19 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_ششم - من... من... سرطان دارم؛ سرطان سینه. همین کلمه کافی بود تا اولین چیکه اشک روی گونهام بریزه و اجازه بده بقیه قطرههای اشک هم پشت سر هم روی گونههام بشینن. من درست شنیدم؟ کامران من، مردی که حاضر بودم زندگیم رو به پاش بریزم سرطان داره؟ الان علاوه به دستم، تموم تنم میلرزید. سرم گیج میرفت و، احساس بدی داشتم. حالم بد بود، واقعاً بد؛ نه اینکه بگم الکیه. آخه کی میتونه این رو بشنوه و اشکش در نیاد، مخصوصاً برای من که کامران عزیزترین عزیزم بود. دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم. این دیگه چه مصیبتی بود که سرمون اومد. حتی اسم اون بیماری کوفتی که گریبانگیرمون شده میاد... کامران چطور تونست مسئله به این مهمی رو از من پنهون کنه؟ مگه من براش ارزش نداشتم که چیزی بهم نگفت؟ با تکون دادن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم: - سایه. چشمای پر اشکم رو به مشکیهای خوشگلش دوختم. - قرار نبود چیزی رو از هم پنهون کنیم. کامران هم انگاری ناراحت بود. این رو از لحن صداش میشد فهمید. - سایه جان گفتم که نتونستم بهت بگم! همونطور که اشکهام میریخت یه مشت مثلاً مُحکَم که میدونستم جلوی بدن عضلهای کامران هیچ بود به بازوش زدم و گفتم: - خیلی نامردی کامران... ولی دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و اشکهام مثل سیل روی گونم سرازیر میشدند. دست و پاهام رو گم کرده بودم و نمیدونستم چی داره میگذره از روی پاهاش سریع بلند شدم و رفتم روی تخت نشستم و پاهام رو تو شکمم بردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام. حس میکردم همه اینها یه خوابه، خوابی که ازش قرار نیست بیدار بشم. من زندگیم رو میخواستم، زندگیای که من و کامران، بدون مشکل کنار هم باشیم و به خوبی بگذرونیمش. هنوز باورم نمیشد کامران سرطان داره؛ ولی... ولی چرا زودتر به ذهنم نرسید؟ میشه سرطان رو درمان کرد. آره، آره، میشه سرطان رو درمان کرد. دخترخالهی سهیلا هم سرطان داشت و درمان شد. شاید... شاید... شاید چیه دیگه؟ حتما، حتما میشه سرطان کامران رو درمان کرد. تو افکارم بودم که حرکت دستی رو روی موهام حس کردم. سرم رو بلند کردم و دیدم کامران کنارم نشسته و موهام رو با لبخند دلنشینش نوازش میکنه. ای خدا این کی اومد اینجا که من نفهمیدم؟ یعنی اینقدر تو فکر بودم؟! - کجا سیر میکنی خانوم؟ درسته ناراحت بودم؛ ولی خب کامران هم ناراحت بود. چطور میتونستم حال کسی که تموم دنیام بود رو به هم بزنم؟ حس میکردم تنها پشتوانش توی دنیا منم که باید هواش رو داشته باشم. چشمام رو به چشمای رنگ شبش که همهی قانونهای جزر و مد رو به هم ریخته بودند دوختم و گفتم: - باید بهم میگفتی. پیشونیم رو بوسید و گفت: - ببخشید عزیزم. - کامران - جان دلم. - می تونیم بریم پیش یه دکتر درست حسابی. اصلا برای درمانمون میتونیم بریم خارج کشور. اونجا باز بهتره. - درمانمون؟ بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: - این همه کلمه فقط همین رو شنیدی؟ آره دیگه درد تو درد منم هست. اینو از الان میگم تا آخر عمر. - حالا ول کن این بحث هارو پاشو بریم پایین دوساعته داریم حرف میزنیم، فکر میکنن داریم چیکار میکنیم. با حرفش ناخودآگاه لپام قرمز شد. سرم رو انداختم پایین و گفتم: - مگه چیکار میکنیم؟ خب داریم حرف میزنیم دیگه. اونم خندید و شیطون گفت: - اگه بگم که لپات بیشتر از این قرمز میشه خانوم! میدونستم، میدونستم میخواد حالم رو خوب کنه تا به هم نریزم؛ ولی همین کارهاش کافی بود تا آدم رو بیشتر از این دیوونه کنه، کافی بود تا بیشتر خجالت بکشم و قرمز تر از سیب رسیده بشم. بلند شدیم و سمت در رفتیم. چیزی بهم هم نگفتیم؛ ولی بیخبر از دل من بود که کودتایی برپا کرده بود، میشه گفت دلیلش تو بودی! کودتایی که بیست و هشت مرداد کنارت کم بیاورد. تو از اون کودتایی هستی که یه انقلاب درست میکنه! با وارد شدنمون به پذیرایی لیلا خانم با لبخندی گفت: - مبارکه؟ کامران لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت. - مبارکه! لیلاخانم بلند شد و اومد مامانهاله رو بغل کرد و بعد من رو تو خودش جا داد و با خوشحالی گفت: - مبارک باشه عروس گلم. مردها هم همدیگر رو بغل کردند و تبریک گفتند. چشمای کامران یه برق قشنگی میزد، نگفته هم نمونه که کنارش یه لبخند غمگین بود! قرار بر این بود امروز روز خوبی برامون بشه، یه روز فراموش نشدنی! ولی کاش اینجوری نمیشد، کاش کامران پیش از اینها بهم میگفت، کاش خدا یه فرجی کنه، اصلا، اصلا کاش این کاشها میرفت و تهِ اعماق وجودم دفن میشد و باعث نمیشد که بغض عذابآوری جاش بزرگ و باعث نابودیم بشه! ویرایش شده سهشنبه در 11:23 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 5 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_هفتم *** با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. کشوقوسی به بدنم دادم و به تاج تختم تکیه دادم و اتفاقهای دیشب رو مرور کردم. قرار شد پس فردا عقدمون باشه. عقد رو توی تهران برگزار کنیم و بهخاطر فامیلهای کامران، عروسی توی کردستان باشه. خمیازه آرومی کشیدم و چشمام رو گردوندم. دیشب شاید شب خوبی نبود، شاید الان غمگین بودم، شاید اون بغضها و اون اشکهای لعنتی نگذاشت بخوابم؛ ولی اینها دردی رو دوا نمیکرد. کامران میگفت تازگیها فهمیده، قسمت تلخ ماجرا هم اینجا بود که همه میدونستند. به یه تابلو روی دیوار اتاقم که با خط خوشی نوشته بودم نگاه کردم: « بهراستی که عشق معجزه است؛ همچو بارش برف در اوج تابستان! » چقدر که این جمله توضیح کوچیکی برای من و کامران بود. واقعاً که راست میگفت! کامران شبیه همون برف تو اوج تابستان دلم بود. اون موقعی که خانوادههامون با هم دوست شده بودند کامران من رو اذیت میکرد و هی باهام شوخیهای مسخره میکرد. شاید میشه گفت دلیلش شیطنتهای وقت و بیوقت من بود. منم که فقط میتونستم سایهاش رو با تیر بزنم، البته بعضی موقعها هم بد حرصش رو درمیآوردم که دلم ناجور خنک میشد. یه سال رو همینجوری باهاش مدارا کردم، تا زمانی که توی شهریور… یه روز که داشتم پیاده میرفتم کلاس ساز گیتار بارون بارید. کیفم رو بالای سرم گرفته بودم و سریع میدویدم سمت آموزشگاه که چند تا پسر لندهور میخواستند اذیتم کنند. اینقدر دویدم که چشمم به یه کوچه افتاد، رفتم داخلش که از شانس بد من بنبست بود. همون موقع پاهام به یه سنگ گیر کرد و زمین افتادم. داشتند مییومدند جلو که یکیش پخش زمین شد. سرم رو بلند کردم و دیدم عععع، ناجیم کامران بود. جلوتر اومد و اون یکی پسره هم از ترس با دوستش فرار کرد. با کمکش سوار ماشینش شدم و اول یکم دعوام کرد. میتونستم دلیل صداهای بلندش رو روی غیرتی بازیهایش بذارم. من؟ منم بیخیال عربدههاش از سرما میلرزیدم و مونده بودم اینی که میخواست سر به تنم نباشه چرا اینقدر روم غیرتی شده! همون لحظه اعتراف کرد که از اول، بهم علاقه داشت. شیرینترین اعترافش! اون روز من رو تا دم در آموزشگاه رسوند و شمارهاش رو بهم داد. دیگه خدا میدونست چی تو دلم میگذشت. به مامان هاله و بابا رضا قضیه رو گفتم و اونها هم با مشورت لیلا خانم و آقا دیاکو تصمیم گرفتن برای آشناییمون بهتره چند سال با هم دوست باشیم تا با هم آشنا بشیم. بهخاطر همین میگم کامران مثل بارش برف در اوج تابستان دلم بود. نگاهی به انگشتر نشون شده دستم که لیلا خانم تو انگشتم کرده بود انداختم. لبخند کمرنگی زدم، من عاشق این مرد پُرغرور بودم که فقط برای من بلد بود دلبری کنه. با صدای گوشی به خودم اومدم. کامران بود: «قطعهای از من کنار توست؛ و قطعهای کنار خودم، و قطعههایم دلتنگ یکدیگرند، میشود بیایی؟» لبخندی زدم و نوشتم: «چطوری خوبی؟ صبح بخیر» سریع جواب داد. فکر کنم روی گوشیش خوابیده بود. «سلام سایهبانو صبح تو هم بخیر، شمارو ببینم بهترم میشم.» به دقیقه نکشیده دوباره نوشت: «میگم فدات بشم دلم برات یه ذره شده امروز حاضر شو بریم بیرون. هم یه حالی عوض کنیم هم برای عقد خرید کنیم.» یهکم فکر کردم و نوشتم: «جناب سرگرد شما آگاهی نمیرید؟» «به تو چه!» اخم کردم و براش نوشتم: «کامران!» فکر کنم عصبانیتم رو فهمید و نوشت: «شوخیکردم سایه؛ امروز بهخاطر اینکه با هم بریم بیرون مرخصی گرفتم.» «کامران.» «گیانم!» «میدونستی خیلی دوست دارم. هوم؟» «اهوم.» «پس این رو بدون تا آخر عمرمم بیشتر دوست دارم.» «سایه!» «جوندلم.» «بدون اولین و آخرین عشق زندگیم تویی♡» «چشم.» «بریم بیرون؟» حواسم کلاً پرت شده بود. به ساعت دیواری نگاه کردم و نوشتم: «ساعت دو چطوره؟» «اوکی پس ساعت دو دم در خونتونم.» «پس خدافظ.» «مواظب خودت باش. خدافظ.» گوشی رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم. ساعت نه بود. خب حالا وقت داشتم. به سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم و دست و صورتم رو شستم. با خشک کردن صورتم از اتاقم دل کندم و با قدمهای آروم از پلههای چوبی وارد هال شدم. نگاهم رو چرخوندم. مامان روی کاناپه نشسته بود و داشت تلویزیون میدید و بابا هم طبق معمول شرکت رفته بود. بلند گفتم: - صبح بخیر مامانی. برگشت و لبخندی زد و گفت: - سلام صبح بخیر عزیزم، برو آشپزخونه صبحونت رو بخور، چایی هم تازه دم کشیده. رفتم سمتش و یه بوسه روی گونش کاشتم و گفتم: - چشم مامان خوشگلم. اونم خندید و گفت: - بسه این لوس بازیا، سایه چرا زیر چشمات گود افتاده؟ لبم رو با زبون تر کردم و برای حفظ ظاهر لبخندی زدم. - دیشب یکم دیر خوابیدم مامان، شاید بهخاطر همینه. سری تکون داد و با خونسردی گفت: - از این به بعد سر وقت بخواب که اذیت نشی. لبخند محوی زدم و با گفتن «چشم» فاصله گرفتم و وارد آشپزخونه شدم. مامان صبحونه رو به زیبایی روی میز صبحونه چیده بود. لبخندی، هر چقدر کمرنگ زدم. بعد خوردن صبحونه و شستن ظرفها رفتم پذیرایی دیدم مامان آماده شده. با تعجب گفتم: - مامان جایی میری؟ اومد سمتم و گفت: - سایهجان من میرم خونهی خاله سمیرا. تو نمیای؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - نه مامان من نمیام ساعت دو قراره کامران بیاد دنبالم بریم بیرون برای عقد هم خرید کنیم. سری تکون داد. - اها باشه ساعت چند میاید؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: - نمیدونم شاید ساعتهای هفت، هشت. چطور؟ روسری قهوهای رنگش رو روی سرش مرتب کرد و گفت: - همینجوری منم تا اون موقع اومدم. لبخندی زدم. - باشه مامان رفتی، سلام برسون. به بابا هم خودت بگو. مامان هم متقابلاً لبخندی زد و گفت: - باشه خدافظ. - مواظب خودت باش مامانی خدافظ. بعد یه بوسه رو گونم رفتش. یکم بیحال برای هر کاری بودم. روی مبل تکنفره نشستم و به سقف خیره شدم. ساعت ده بود. وقتی به هیچ نتیجهای نرسیدم کنترل تلویزیون رو برداشتم مشغول بالا و پایین کردن کانالها شدم. ویرایش شده سهشنبه در 11:23 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 21 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_هشتم تلویزیون رو خاموش کردم و داخل اتاقم رفتم. بعد یه حموم ربع ساعته رفتم پای کمد و در سفیدش رو باز کردم. از اونجایی که میدونستم کامران لباسِ رنگ مشکی و سفید میپوشه، یه مانتو سفید که تا پایین زانوم بود با یه شلوار مشکی ساده برداشتم و پوشیدم. موهام که تا الان خشک شده بودند رو شونه زدم و کریستال مو بهشون زدم، بعد بافت زدم و پشت سرم انداختمشون. برای آرایش هم یه ریمل و یه رژ صورتی زدم. شال مشکیم رو سرم انداختم و کیف سفید با کفشهای سفیدم رو برداشتم. ساعت دو بود. به کامران پیام دادم: - کامران من آمادم. چند دقیقه بعد جوابش اومد که نوشته بود: «باشه عزیزم منم دم درم.» لبخند زدمو راه افتادم. ٬٬کامران٬٬ به دستهگل توی دستم یه نگاه انداختم. رزهای قرمز که با کاغذ رنگی قهوهای پیچیده شده بود. روشون چندتا خرس قرمز بود و لای اونها هم یه کاغذ بود که توش یه شعر نوشته شده بود. سایه عاشق شعر بود. با صدایگوشی به خودم اومدم. «کامران من آمادم.» لبخندی زدم و براش نوشتم: «باشه عزیزم منم دم درم.» گوشی رو روی داشبرد گذاشتم و دوباره به گل یه نگاه گذرا انداختم؛ مطمئنم سایه عاشقش میشه. اوه اوه سایه اومد. تو آینه خودم رو دیدم و خب، خوب بودم. یه تیشرت سفید و شلوار جین مشکی. به سایه نگاه کردم، اونم با من ست کرده بود. دستهِ گل رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و قبل از اینکه دسته گل رو ببینه، پشتم قایمش کردم. کمی مکث کردم و نزدیکش شدم. کنارم ایستاد و منم، با یه لبخند گفتم: - سلام سایه خانم، چطوری؟ شبیه من، لبخندی گوشه لبش نشوند و گفت: - سلام منم خوبم، تو خوبی؟ گل رو جلوش گرفتم و گفتم: - منم تورو دیدم خوب شدم. با دیدن گل برق عجیبی توی چشماش ظاهر شد. گل رو توی یکی از دستاش گرفت و توی چشمام خیره شد. - کامران این خیلی خوشگله! خندیدم و گفتم: تو رز دوست داری! دوباره سرش رو بالا آورد. به صورتش خیره شدم و لب زدم. - آخ من قربون اون تیلههای سبزت برم. بعد در ماشین رو براش باز کردم و گفتم: - حالا سوار شو که قراره امروز کلی خوش بگذرونیم، بدو. لبخندی زد و داخل ماشین نشست. در رو بستم و دور زدم و داخل ماشین نشستم. سایه برگشت سمتم و گفت: - کجا بریم؟ در حالی که ماشین رو روشن میکردم گفتم: - من غذا نخوردم بریم یهجایی یهچی بخوریم بعد بهت میگم. - خب منم غذا نخوردم بریم یه فستفودی دوتا ساندویچ بگیریم بریم یه پارک نزدیک همینجا هست اونجا بخوریم. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: - چشم خانوم، هرچی شما بگید! پاک رو روی گاز گذاشتم و حرکت کردیم. - کامران لباسات رو باهام ست کردی! نمیدونم چرا؛ ولی وقتی پیش سایه هستم حس شوخ طبعیم گل میکنه و این قلب دیوونم هست که نمیخواد آروم بگیره! لبخند شیطونی روی لبهام نشوندم. - نه عزیزم مثل اینکه تو با من ست کردی. مثل اینکه من هر چقدر شیطون باشم جای لجبازیهاش رو نمیگیره، بههیچوجه! - نخیرم تو با من ست کردی. شونهای بالا انداختم. - من که بیشتر وقتا مشکی سفید میپوشم. حالا شاید تو با من ست کردی. با صدای نیمه بلندی گفت: - اِ کامران! از بچه بازیاش خندیدم و گفتم: - باشه بابا تسلیم تو با من ست کردی. با اخم ریزی گفت: - کامران میدونستی میخوام خفت کنم؟ خندیدم و با لحن حقبهجانبی گفتم: - نمیتونی گلم. با تعجب چشماش و ریز کرد و پرسید: - اونوقت چرا؟ ماشین رو جلوی یه فستفودی نگهداشتم و خاموشش کردم. رومو برگردوندم سمتش و گفتم: - چون آقایی که جلوی شما هست فرد خیلی خوبی هست، عرض یادآوری خدمتتون عرض کنم که ایشون شوهر شما هستند. - که اینطور! پرچم بالا گفتم: - بله همینطوره. گوشیش رو از کیفش بیرون آورد و گفت: - باشه دیگه بیا برو. لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. رفتم داخل فستفودی و سفارش دوتا ساندویچ کالباس دادم. منتظر بودم که یهو قفسهسینهم درد فجیعی گرفت. هوا گرم بود و سرگیجه بدی داشتم. یه حال مزخرف! دستهام رو مشت کردم که بعد چند ثانیه حالم بهتر شد. دستم رو روش گذاشتم. خدایا خودت عاقبت مارو بخیر کن. ساندویچ هارو گرفتم و اومدم بیرون. تو ماشین نشستم و یکی از ساندویچ هارو با نوشابه در آوردم و روبه سایه گفتم: - اینم تقدیم به خانوم خوشگل خودم. ساندویچ رو از دستم گرفت و انگار که یه چی تو صورتم دیده باشه با تعجب گفت: - کامران چیزی شده؟ خدا خدا میکردم که ای کاش چیزی نفهمیده باشه. با تعجب گفتم: - نه، چطور عزیزم؟ - پس چرا رنگت پریده؟ بهخاطر اینکه طاقت ناراحتیش رو نداشتم گفتم: - نه سایه چیزی نیست؛ هوای اونجا یکم گرم بود بهخاطر همین اینجوری شدم. - پس چرا دستت سرده؟ ناخودآگاه نگاهم به دستم رسید. سایه کِی دستم رو گرفت که خبردار نشدم؟ خدایا چرا سایه ول نمیکنه؟ سریع دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و گفتم: - چیزی نیست سایهجان بیخیال دیگه! ناراحت ازم رو برگردوند و با لحن آرومی گفت: - حالا چرا داد میزنی؟ چی؟ من داد زدم؟ چرا پس خودم نفهمیدم؟ خدایا من چم شده بود؟ سر سایه خودم داد زدم؟ اصلا تمرکزی روی کارهای احماقنهم نداشتم. دستم رو توی موهام فرو کردم و سمتش برگشتم. صورتش سمت پنجره بود و به بیرون چشم دوخته بود. با لحن آرومی گفتم: - سایهجان، خانوم گلم، ببخشید؛ دست خودم نبود که... میدونی چقدر دلم برای اون چشمای خوشگلت تنگ شده؟ ویرایش شده سهشنبه در 11:23 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 5 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 22 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_نهم برگشت سمتم و نگاهم کرد. با کلی ذوق گفتم: - آخ من قربون اون چشمای خوشگلت برم. با صدای بغضدارش گفت: - یه جور حرف میزنی انگار چند ساله ندیدیم، همین چند دقیقه پیش بود، خالی بند! - سایه من یه لحظه نبینمت دق میکنم. اصلا من و تو به هم محرمم چرا چشم ازم بر میداری؟ سرش رو بالا آورد و با یکم فکر کردن گفتم: - صیغه محرمیت ما برای یه مدت بود که دیگه الان… حرفش رو قطع کرد. مثل اینکه باز به بن بست خورده بود. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: - هنوز محرمیم! لحنم رو بامزه کردم و گفتم: - حالا کدوم پارک بریم؟ به بیرون خیره شد. - یه پارک همین نزدیکاست بریم اونجا. سری تکون دادم و همراه با ماشین ضبط رو هم روشن کردم. آهنگی که سایه دوست داشت رو گذاشتم و گفتم: - اینم یه آهنگ قشنگ برای عشق خودم. اونم خندید و با هم در سکوت به آهنگ گوش سپردیم؛ توی دلم هزاربار قربون صدقه این دختر رفتم: - مثلاً من تو یه دریا، زیر پامون شن بالا سرمون ابرا صدا باد بیاد موجم همراش، تو باشی و خودم، دوتایی تنها مثلاً بارون بگیره، رو موهات آروم بشینه مثلاً دستامو محکم، بگیری تو گوشم بگی بهم قدر تموم زمین و آسمون تو رو دوست دارم اصلا کم نشو ازم عوض نشو فقط آخه دوست دارم جابهجا بشه جای آسمون و زمین دوست دارم از من مطمئن باش که یه تنه تا ته دنیا دوست دارم… صدای ضبط رو کم کرد و گفت: - کامران تو… تو پیش دکتر رفتی برای… نگاه گذرایی بهش انداختم و سری تکون دادم. همونطور که نگاهش به بیرون بود گفت: - دکترت چی گفت؟ لبم رو با زبون تر کردم، این چه حرفهایی بود که الان میزد؟ به هر حال وظیفه من بود که نذارم ناراحت بشه و به روزش گند نخوره! - گفتش که زمان خوبی متوجه شدم و مراجعه کردم. داره روش تمرکز میکنه و در مورد راه درمانش تحقیق میکنه. سایه تو نمیخواد نگران باشی! متعجب نگاهم کرد که با بلند کردن صدای موزیک دیگه چیزی نگفتیم… با تموم شدن آهنگ به پارک رسیدیم. این آهنگ همه احساسات من نسبت به سایه رو به زبون میآورد. با هم از ماشین پیاده شدیم. همونطور که قدم میزدیم گفتم: - سایهجان بریم روی اون نیمکت بشینیم. اون هم باشهای گفت و به سمت نیمکت حرکت کردیم. روش نشستیم و من هم دستامو پشتش، روی نیمکت گذاشتم. به تیلههای سبز رنگش نگاه کردم و گفتم: - سایه! اونم نگاهم کرد و گفت: - جاندلم. - میدونستی من عاشق حجابتم؟ لبخندی زد و به جای نامعلومی خیره شد و گفت: یادمه از بچگی میرفتم زیر چادر مامانم قایم میشدم. وقتی پنج،شش سالم بود هنوز نماز خوندن بلد نبودم که، موقع اذان که بابا رضا میرفت نماز میخوند چادرم رو سرم میکردم میرفتم پشتش همه کارهایی که میکرد رو انجام میدادم. نفس عمیقیکشید و تو چشمام زل زد گفت: آره کامران، منم عاشق حجابمم. موهامو تکون دادم و با لحن بامزهای گفتم: منم عاشق توئم. اونم خندید و بلند شد. منم بلند شدم. خواستیم یکم راه بریم که قدم برنداشته یه دختربچه توی یه متریمون افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن. دویدم سمتش و جلوش زانو زدم و بلندش کردم. با دستام اشکاش رو پاک کردم و گفتم: چی شده عمو؟ باصدای بغض دارش گفت: داشتم میدویدم، پام به این شنگه گیل کلد اوفتادم. روی زانوش دستی کشیدم و گفتم: چیزی نیست عمو برو پیش مامان بابات. دیگه حواست باشه نخوری زمین، باشه؟ لبخند کوچیکی زد و گفت: چشم عمو، ممنون بابت کمکت. خندیدم و بلند شدم. اونم آروم راه رفت و دوباره شروع کرد به دویدن. خندم بلندتر شد. کنار سایه با هم، شروع به راه رفتن کردیم. - کامران. به سمت سایه برگشتم و گفتم: هوم. - تو بچه دوستداری؟ لبخندی زدم: اهوم. - تا حالا به بچه خودمون فکر کردی؟ - خب آره، مثلاً دوست دادم بچه اولمون دختر باشه! سرش رو سمتم چرخوند و گفت: - ولی من دوست دارم بچه اولمون پسر باشه. ابرویی بالا انداختم و نچی زمزمه کردم. - میخوام یه دختر باشه عین خودت. چشماش سبز خوشگل باشه، موهاش مشکی قشنگ، ناز گوگول، درست عین خودت. الهی من قربونش برم. حرصی با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت: - دیگه داره حسودیم میشه هااا. سمتش چرخیدم و آروم گفتم: - حسودیت نشه چون من تورو هزار برابر بیشتر از اونها دوست دارم، اصلا یه تار موهات رو به هزارتای اونا نمیدم. با این حرفم لپاش قرمز شد. دم گوشش زمزمه کردم: - خجالتت رو هم قبول داریم خانوم! سوار ماشین شدیم. رو بهش گفتم: - بریم خرید برای فردا؟ باشهای گفت و راه افتادیم. تا رسیدیم ساعت چهار شد. روبهروی روی یه مجتمع نگه داشتم. با هم از ماشین پیاده شدیم و وارد شدیم. مجتمع بزرگی بود و خانوادگی، بیشتر خریدهامون رو از اینجا انجام میدادیم. اصلا پاتوق اصلی من و سایه بود. حتی یادمه اولین کادو برای تولدش که یه گردنبند با آویز «الله» بود رو از اینجا خریدم. روز عادیای بود؛ ولی مجتمع آنچنان شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. با هزار زحمت تونستیم خودمون رو به آسانسور برسونیم. با آسانسور شیشهای به طبقه دوم که برای خریدهای عقد و عروسی بود رفتیم. مغازههای زیادی بودند و لباسهای عروس خیلی قشنگی توی ویترینها داشتند. از جلوی هر کدوم که میگذشتم سایه رو داخلش تصور میکردم. الحق که همهی لباسها بهش مییومد! با هم، شونه به شونه روی سرامیکهای کرمی رنگ پاساژ قدم برمیداشتیم و من میتونستم از الان به بعد، تموم خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم، نصف نصف. خوشحالیهای الانش، قیمت جونم بودند و میدونستم بدون اینها زندگی برام غیرممکن بود و این دنیا من رو توی تاریکی میبرد. در واقع این خانم کوچولو همون دلیلی بود که من تا الان سر پا هستم. ساعتها گذشت و از غروب خورشید رد شد. خلاصه بگم بعد سختگیری توی انتخاب سایه تونستیم یه لباس سفید که بلندیش تا پایین زانو میرسید برای سایه بگیریم. خیلی ساده بود، اما به تن سایه خیلی میومد البته اصرار خودش هم بود. یه صندل خوشگل که سلیقه من بود هم گرفتیم با یه کت و شلوار مشکی واسه خودم. باید بگم تقریبا ده،بیست تا لباس عوض کردم تا به این راضی شد. به سمت ماشین حرکت کردیم. خریدها رو روی صندلی عقب گذاشتم و دوتایی سوار ماشین شدیم. میخواستم ماشین رو روشن کنم که گوشیم زنگ خورد. امیر همکارم توی آگاهی بود. این چیکار داشت دیگه؟ جواب دادم: - الو. با تک سرفهای گفت: - سلام کامران. - سلام داداش کاری داشتی؟ با منمن گفت: - آره، چیزه کامران... باید بیای آگاهی! یه تای ابروم رو بالا انداختم. - برای چی؟ سریع گفت: - یه مأموریت پیش اومده، میدونم مرخصی گرفتی ولی اضطراریه باید باشی. یهو صدای سایه که تا الان متوجه تماسم نشده بود اومد - کامران نگاه کن سیبیل در آوردم. بعد از اون خندههای آدمکشش زد. منم لبخندی به این وروجکبازیهاش زدم، با شیرکاکائو برا خودش سیبیل درست کرده بود. خنده بیصدایی زدم و سری تکون دادم. صدای امیر توی گوشم طنین انداخت که با خنده گفت: - بذارش خونه بیا آگاهی. فهمیدم منظورش سایه هست خندیدم و گفتم: - با ده دقیقه تأخیر اونجام. - باش خدافظ. - خدافظ. تلفن رو خاموش کردم روی داشبرد گذاشتمش. طرف سایه چرخیدم، هنوز متعجب نگاهم میکرد. خندیدم و گفتم: - امیر بود. سایه میشناختش. بهش گفته بودم که دوست دوران بچگیم بوده و با هم بزرگ شدیم؛ ولی تا حالا، توی این سه سال ندیده بودش. - چیکار داشت. با دستم روی فرمون ضرب گرفتم. - باید برم آگاهی. - مگه مرخصی نگرفته بودی امروز؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - چرا ولی ماموریت پیش اومد. خیلی خونسرد گفت: - اها باشه. از اینکه ناراحت نشد لبخند کمرنگی زدم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. توی راه سایه با شوق از دانشگاه میگفت. از اینکه نمراتش خیلی خوبه و امتحاناتش رو خیلی خوب جواب میده. خیلی خوشحال بودم! از اون وقتی که با سایه آشنا شدم فهمیدم سایه دختر درسخونی هست. با ایستادن ماشین کنار در خونه سایه برگشت سمتم: کامران. - جانم. گوشیش رو که دستش بود توی کیفش گذاشت و گفت: - تو خیلی خوبی. سرم رو سمتش چرخوندم و گفتم: - برای تو خوبم گلم. زیپ کیفش رو بست و کامل سمتم چرخید. - من میرم تو هم برو دیرت نشه. چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - هستم تا بری تو خیالم راحت بشه. خندید و گفت: - باشه. مواظب خودت باش. لبخندی زدم: - تو هم همینطور، به هاله خانوم و آقارضا سلام برسون. - چشم. در ماشین رو باز کرد و از صندلی عقب خریدهاشو رو گرفت و در رو بست. در خونه رو باز کرد و برگشت برام دست تکون داد. منم دست تکون دادم و رفتم. «هیچ حواست هست با تمام من یکی شدی؟» ٬٬سایه٬٬ درو بستم و داخل رفتم. وارد پذیرایی شدم. از آشپزخونه صدا میومد و معلوم بود مامان اومده بود. رفتم آشپزخونه با لبخند گفتم: - سلام مامانی. برگشت و گفت: - سلام سایهجان چرا اینقدر زود اومدی؟ به ساعت مچیم یه نگاه انداختم. ساعت شیش و نیم بود. - برای کامران یه ماموریت پیش اومد باید میرفت. سری تکون داد و گفت: - اها باشه عزیزم برو لباسات رو عوض کن راحت باشی. لجباز گفتم: - مامان بیا قبلش خریدهامون رو ببین بعد میرم. زیر اجاق گاز رو خاموش کرد و گفت: - برو پذیرایی الان میام. باشهای گفتم و وارد پذیرایی شدم. بعد نشون دادن خریدها مامان هم سلیقم رو پسندید. برداشتمشون و طبقه بالا رفتم. با وارد شدنم درجا لباسم رو برداشتم. سفید بود و بلندیش تا پایین زانوهام میرسید، آستینهاش هم پف داشت. خیلی ساده بود ولی به تنم قشنگ میاومد، این رو کامران هم میگفت. توی جالباسی گذاشتم و برداشتمش و روی تخت نشستم. دسته گلی که کامران گرفته بود رو برداشتم و توی گلدون روی عسلیم گذاشتم که ازش یه پاکت افتاد. متعجب برداشتمش و رو تخت دراز کشیدم و بازش کردم. با دیدنش لبخندی زدم. یه شعر نوشته بود: « گرچه رسوا شدم از عشق تو اما چه کنم، دوست میدارمت ای مایهی رسوایی من » لبخندی زدم که... ویرایش شده سهشنبه در 11:25 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 23 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 23 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن یک روح در دو تن #پارت_دهم دستی به لباسهای سفید خوابم کشیدم و با برداشتن گوشیم از روی عسلی سمت پنجره اتاقم که بیرون رو نشون میداد رفتم. شهر توی تاریکی خودش رفته بود و فقط چندتا چراغ کوچیک، خونهها رو روشن کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و شمارش رو آوردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم که بعد چند ثانیه که ساعت ۰۰:۰۰ شد صداش پیچید. - سلام دلبر خانم. لبخندی زدم. - سلام، قرار بود تو زنگ بزنی! چند لحظه چیزی ازش نشنیدم ولی بعد گفت: - بله من قرار بود زودتر زنگ بزنم، اونم ساعت 00:00؛ منتهی قلب شما مثل اینکه طاقت نداره و زود میبازه. موهای مشکیم که جلوم ریخته بودند رو پشت گوشم فرستادم. - اگه قرار به باختنه، آره آقا کامران من باختم. باختی که تهش تو باشی خودش برگ برندست. - اینقدر با دل من بازی نکن، مطمئناً دوست نداری فردا من بازی کنم. یه تای ابرو رو بالا انداختم و گفتم: - بازی؟ چی بازی؟ یکم منمن کرد و گفت: - خب اوممم! بازیای که بازم برنده من باشم. فردا که برسیم خونه یه دل سیر، تموم کارهایی که حسرت انجام دادنش رو باهات داشتم سرت پیاده میکنم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: - کامران فکر کنم از ازدواج باهات صرف نظر کردم. اول صدایی ازش نیومد، فقط نفسهای عمیقش بود که توی فضا پیچیده میشد. نگران گفتم: - کامران، خوبی؟ تکسرفهای زد و گفت: - سایه دیگه حرفش رو نزن، حتی از شوخیش هم خوشم نمیاد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: - خیلی خب آقا، میدونم از حرفم ناراحت شدی. - آره سایه، از حرفت ناراحت شدم؛ چون فکر اینکه یه لحظه کنارم نباشی یا کنارت نباشم داغونم میکنه. گوشی رو تو دستم جابهجا کردم و خیره به پرندهی سفید روی بام خونه، لب زدم: - فردا حلقهها قراره تو دستهامون بره، قرار دست هم رو بگیریم و... کامران قراره به نامت بشم. - تو بَرده، آپارتمان، ماشین یا ویلا نیستی که قرار باشه به نامم بخوری، دختر خانم بفهم که قراره خانمم بشی. چشمام رو روی هم گذاشتم و... میدونستم آخر بازی عشق من میبازم؛ میدونستم بودنش کنارم، چقدر زندگیم رو روشن میکنه. بله؛ من با تموم همه این ها، عاشق این مَردَم! *** همهمون توی اتاق سفیدرنگ محضر،که پر بود از گلهای سفید و صورتیرنگ نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگه چیده شده بود! شمعهای بلند طرحدار دورتادور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونن و آینهی قدی، تلاشش رو برای تابوندن این نورهای بیجون بیشتر میکرد. اتاق بوی گلهای سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه میتونست آدم رو وارد یه دنیای دیگه بکنه. وقتی چشمم بهشون میافتاد که بین برگهای سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی میافتادم که میدرخشیدند. نور ملایم کریستالهای لوستر، روی میز میافتادند و بعد، به حلقهها میخوردند و باعث میشدند تا حلقهها، روی قسمت کوچیکی از میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند. لحظهای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این باد خنک بهاری بود که از لای پردههای توری، به داخل مییومد و با بوی گلاب و عود قاطی میشد. قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشهای از اون به دست کامران خورد. از آینه روبهروم بهش خیره شدم. لبخند میزد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعیای که توی چشماش موج میزد رو میتونستم ببینم. میخندید و میدونست زندگیم به همین کشش لبهاش وصله، میدونست که خوشحالیش برای من همه چیزه! مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرز نداشت. بابا رضا نگاه پر محبتش رو بهمون انداخت و رو به عاقد گفت: - بفرمایید، شروع کنید حاج آقا. عاقد هم تک سرفهای زد و خوند، جملههایی رو به زبون آورد که من و کامران رو، تا ابد محرم هم میکرد. - دوشیزه مکرمه سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یک جلد کلاماللّهمجید، ده شاخه نبات و یک شاخه گل رز سیاه به عقد دائم و همیشگی جناب آقای کامران سلطانی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ سهیلایی که به جای خواهرم بالای سرم قند میسابید باخنده گفت: - عروس رفته مهر و محبت بیاره. همه بالبخند دست زدند. نگاهم به نگاه کامران گره خورد. خوشحالی رو از چشماش میتونستم بخونم. آره، درست میگم چشماش یه برق عجیب داشت. - برای بار دوم عرض میکنم، آیا وکیلم؟ کیوان که متوجه نگاههای من و کامران شد حرف سهیلا رو قطع کرد و گفت: - عروس رفته تو دل آقا داماد. با این حرفش حتی من و کامران هم خندمون گرفت. پسره هیز! کامران نگاهی به کیوان انداخت. این نگاه یعنی بعداً به حسابت میرسم. - عروس خانم برای بار سوم میگویم، آیا وکیلم؟ سهیلا بلند گفت: - عروس زیر لفظی میخواد. آخه خواهر شما اصلا میذارید من بله رو بگم که اینارو میگید؟ کامران خندید و برگشت سمتم و گفت: - تموم دار و ندارم به اضافه قلب عاشقم؛حالا بله رو میدی؟ همه اشک توی چشمهاشون جمع شدهبود «حتی خودم». با لبخند و صدای بغض آلودی گفتم: - به حکم عقل، با امضایقلب، تا آخرین تپش، تا آخرین لبخند، برای همیشه بله! با حرفم صدای دست و کِلکِل بلند شد. عاقد خطبه رو برای کامران خوند. کامران بالبخند و چشمای پر ذوقش بهم خیره شد و گفت: - با توکل به پروردگاری که ازش ستاره خواستم و ماهشو بهم داد برای شروع زندگی قشنگمون بله! لبخند کمرنگی زدم که همه دست زدند و اومدند تا تبریک بگند. مامان اومد بغلم کرد و با بغض گفت: - مبارک باشه دخترم. ایشالا به پای هم پیر بشید. از خودم جداش کردم و با دستام اشکاش رو پاک کردم: - مامان گریه براچی؟ بخند دیگه. مامان هم به لبخندی اکتفا کرد که بابا رضا اومد پیشم. بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت: - آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ همین دیروز بود که برات عروسک میخریدم و با شکلات لبولوچت شکلاتی میشد، کی بزرگ شدی تو دختر؟ اشکی از چشمام پایین اومد که خودم رو به بغل بابارضا سپردم. بابارضا همیشه پشتم بود. بابا مثل یه رفیق بود برام. با بغض گفتم: - خیلی دوست دارم بابایی. ازم جدا شد و اشکام رو با دستاش پاک کرد. رفت جلوی کامران و به اون هم تبریک گفت. لیلا خانم و آقا دیاکو هم اومدند و بهم تبریک گفتند. کیوان اومد جلو و با لحن مهربونی گفت: - مبارک باشه زن داداش. ایشالا به پای هم پیر بشید. بعد خودش رو آروم جلوی گوشم آورد و گفت: - میدونستم آخرش مال هم میشین! خندیدم و ازش تشکر کردم. اونم رفت پیش کامران. سهیلا اومد نزدیکم و گفت: - مبارک باشه عروس خانوم، حالا تو هم رفتی قاطی مرغا. خندیدم. من و سهیلا دوست دوران بچگی بودیم. دختر خیلی خوبی بود. موهای طلایی رنگی داشت که فرشون کرده بود. کت و شلوار صورتی کمرنگی تن کرده بود که به رنگ پوستش میومد. چشمهای میشیرنگ خوشگلی هم داشت. با لبخند جوابش رو دادم: - ایشالا تو هم میری عزیزم. بعد فرستادمش بغل خودم. سهیلا شبیه خواهر بود که نداشتم. وقت این بود که حلقهها توی انگشتمون بره. لیلا خانوم جعبه حلقهها رو با لبخند آورد. روی میز گذاشت و پیشونیم رو بوسید و برگشت پیش بقیه. کامران جعبه رو باز کرد، حلقههایی بودن که خودمون انتخاب کردیم. سهتا نگین روشون داشت. کامران یکی از حلقههارو توی دستش گرفت و بااون یکی دستش دست من رو گرفت. انگشتمو نوازش کرد و حلقه رو داخلش برد. صدای دستا بلند شد. من تو این زمان بهترین لحظههای زندگیم رو سپری میکردم. دستام رو جلوی لباش برد و بوسهای روی انگشتام نشوند. عکاس مشغول عکاسی بود و من تو فکر اینکه چقدر نقش مهم زندگیم رو دوست داشتم. پسر تخسی که از اول فقط بلد بود اذیتم کنه و لجبازی کنه الان دوستم داره و صادقانه بهم عشق میورزه. دیگه بهتر از اینم مگه هست؟ حلقه دیگه رو از جعبه بیرون کشیدم و دست کامران رو تو دستم گرفتم که با رفتن حلقه توی انگشتش صدای دست و کِلکِل بلند شد. با خوشحالی به کامران خیره شدم که از حالا تموم زندگیم شده بود شدم. فکر کنم متوجه نگاهم شد که به سمت من برگشت. از هر لحظهای خوشحالتر بود. دستش رو پشت سرم گذاشت و جلوی خودش برد. در گوشم زمزمه کرد: - میان همه گشتم و عاشق نشدم من. تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانهشدم من:) لبخند زدم و با بهت نگاهش کردم. کامرانی که اصلا اهل شعر نبود، شاعری میکرد واسم. صدای بمش دوباره به گوشم رسید: - مبارک باشه هستی من. من هم با لحن خوشحال و مهربونی گفتم: - خیلی دوست دارم کامران. در همین لحظه صدای یه متنی از میکروفن پخش شد: - با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم «به کامران نگاه کردم. میدونستم این متن رو خیلی دوست داشت و فهمیدم از برنامههای خودشه. زل زدم بهش و باصدا همخونی کردم.» همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم. همچنان لحظات زیبای با تو بودن از آغاز تا به امروز این لحظه... ویرایش شده سهشنبه در 11:27 توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_یازدهم از محضر خارج شدیم. قرارمون این بود که عقد رو توی تهران، عروسی رو هم توی کردستان بهخاطر فامیلهای کامران بگیریم. امشب هر کسی خونه خودش میرفت و من و کامران هم به خونه خودمون میرفتیم، صبح هم با هم به کردستان بریم. با کامران سمت ماشین رفتیم و سوار ماشین شدیم. کامران ماشین رو روشن کرد و به راه افتادیم. تمام اتفاقهای امروز رو مرور کردم. از شنیدن مهریه لبخندی روی لبهام نشست. روزی که قرار بود مهریه رو تعیین کنن آقا دیاکو و لیلاخانم اصرار داشتند مهریه سنگین باشه اما من قبول نکردم. به کامران گفتم اگه قرار به این باشه که یه روز ما از هم جدا بشیم کل زندگیم تاریک میشه و توی سیاهی میمونه. بهخاطر همین تنها ازت یه شاخه گل رز مشکی میخوام و اون هم توی جواب به من گفت: « مرگ تنها چیزیه که ما رو میتونه از هم جدا کنه؛ ولی حتی بعد از مرگ ما توی دنیای بعد کنار همیم ». با یادآوری حرفهای قشنگ کامران لبخندی روی لبهام نشست. نگاهم رو به مردی که کنارم نشسته بود و گاهی با آهنگ شاد همخونی میکرد، دوختم. چقدر نیمرخ این مرد رو دوست داشتم. باورم نمیشد کامران چند ساعت پیش، درست از همون زمانی که خطبه عقد رو خوندند مال من شده. با صدای کامران به خودم اومدم: - سایه خانوم من داره به چی فکر میکنه؟ به چشمهای نافذش زل زدم و گفتم: - به این که چقدر آقاییم رو دوست دارم. بعد دستهای سردم رو توی دستهاش گرفت و بوسهی داغی بهشون زد. خندیدم و دسته گُلَم رو بیرون از پنجرهی ماشین بردم و تکون دادم. دوباره به کامران نگاه کردم و گفتم: - کامران خیلی دوستت دارم. مرسی که هستی مرد زندگیم! لبخند شیطونی زد و یهو سرعت ماشین رو زیاد کرد. متعجب بهش نگاه کردم. هی سرعت رو بیشتر میکرد. ترسیده گفتم: - کامران آرومتر. ولی انگار نه انگار. سرعتش خیلی زیاد بود. یه ترسی بدی توی وجودم ریشه کرده بود. داد زدم: - کامران با توام یواش برو خطرناکه. ولی هر چی گفتم فایدهای نداشت. دیگه داشت اشکم درمییومد. اونقدر سرعت زیاد بود که میترسیدم با یه ماشین تصادف کنیم و هردومون همین شب اول زندگیمون بریم اون دنیا. برای بار آخر با صدای بغضیای گفتم: - کامران، تو رو خدا آروم برو. متعجب بهم خیره شد و سرعتش رو کم کرد. - چته دیوونه؟ فقط یه شوخی بود! مشتم رو به بازوش زدم و گفتم: - عوضی. - من عوضیام؟ صورتم رو به سمت پنجره برگردوندم و گفتم: - قلبم وایساد خب. اَه! سرش رو نزدیکم آورد و دستش رو روی قلبم گذاشت و گفت: - قلبت غلط میکنه تا وقتی من زندهام وایسته! گفتم که، فقط یه شوخی بود! سمتش برگشتم و با لبخند گفتم: - کامران، با دلم اینجوری نکن. بهخدا هر روز دارم بیشتر دیوونت میشم. - دیوانه چو دیوانه ببیند خوششآید، اگه تو دیوونهی منی من روانیتم سایه بانو! - فدات بشم. - خدانکنه دیوونه! بعد هر دومون خندیدیم و کامران، صدای موزیک رو بلند کرد و دوتایی همخونی میکردیم: « - آتش عشقت در جان من افتاد، در دام چشمت شدم گرفتار، از تو چه پنهان سر به هوایت شده، دل بیچاره از لحظه دیدار، ضربانم تویی، ورد زبانم تویی، جان و جهانم تویی، عشق تویی تو، عاشق و شیدا منم، محو تماشا منم، عشق تویی تو...» چند دقیقه بعد، کامران ماشین رو جلوی یه آپارتمان قشنگ نگه داشت. پیاده شد و اومد درِ سمت من رو باز کرد. لبخند شیرینی بهم زد و دستش رو جلو آورد. لبخندی زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم و بیرون اومدم. چند ثانیه بعد، ماشین کیوان و خانوادش، هم همراه مامان بابا، جلوی ما توقف کرد. همه پیاده شدند و سمت ما اومدند. بابا دستی به ته ریشش کشید و گفت: - خب سایهجان بهتره داخل برید. ما نمیایم دیگه، برید استراحت کنید! رفتم نزدیکتر که من رو توی بغل خودش جا داد. چقدر من این لحظه رو دوست داشتم. بعد بابا، مامان هاله اومد و بغلم کرد. عطر خوشبوش رو به ریههام کشیدم که گفت: - مراقب خودت باش قشنگم. بیشتر توی بغلش جاگیر شدم و گفتم: - چشم مامانی. از بغل مامان با اینکه نمیخواستم، بیرون اومدم که کنار بابا ایستاد و مشغول حرف زدن بین خودشون شدند. لیلاخانم اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: - مبارکت باشه، عروس گلم. هم مراقب خودت هم کامرانمم باش! چند قدم فاصله گرفت که لب باز کردم و گفتم: - چشم لیلا خانم. موهای طلاییش رو داخل روسری کرمی رنگش فرستاد و سمت کامران رفت. چرا جدایی توی این لحظهها برای همه سخت بود؟ انگار توی گلوی همه یه حس، یه بغض بدی گیر کرده بود. آقا دیاکو روبهروم ایستاد و با دستش، سرم رول جلوی خودش برد و بوسهای به پیشونیم زد. - تبریک میگم دخترم. مراقب خودتون باشید! لبخند محوی زدم و سعی کردم بغضم رو قورت بدم. - چشم آقا دیاکو. شما هم همچنین. فکر میکردم قراره برای یه مدت طولانی مامان بابا رو نبینم، این فکر مزخرف واقعا اذیتم میکرد! کمی کنار رفتم و به کاپوت ماشین، تکیه دادم. بابا جلوی کامران رفت و اون رو هم بغل کرد. دوباره به هم تبریک گفتند و بابا، دستهاش رو روی شونههاش گذاشت و گفت: - آقا کامران دخترم رو دیگه به شما سپردم، دیگه تو قراره همدم و مونِسِش باشی! کامران لبخندی زد و با نگاه کوچکی بهم گفت: - روی چشمام میذارمش پدر جون! بعد دستش رو روی چشمهاش گذاشت. لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. لیلا خانم رفت پیش کامران و گفت: - پسرم مراقب خودت باش. حواست به عروس گلت هم باشه. نمیدونم شاید من این حس رو داشتم؛ ولی جمله بندی لیلا جون واقعا به دلم نشست. دقیقاً همون حرفش که گفت: « حواست به عروس گُلِت » هم باشه. اینکه همه میگفتند برام یه ارزش داشت و انگار خیلی خوشحالم کرده بود. کامران دیگه سهم من شده بود و این بهترین چیز توی عالمه! - ایشالا خوشبخت بشید و سایهات همیشه بالا سر همسرت باشه. داشتم به صحبت اون ها گوش میدادم که کیوان اومد سمتم و آروم گفت: - زنداداش دعا میکنم امشب جون سالم بهدر ببری! اشکی که نمیدونم کی از چشمم چکید رو با پشت دست پاک کردم. از خجالت سرم رو زیر انداختم و احساس میکردم که گونم قرمز شده. کامران که رنگ به رنگ شدن صورتم رو دید، اومد سمتم و دستش رو روی کمرم گذاشت. با دست آزادش ضربهای به پیشونی کیوان زد و گفت: - تو آدم بشو نیستی؟ خجالت بکش! کیوان خندهای زد همونطور که با دستش جای ضربه کوچیک کامران رو ماساژ میداد آروم گفت: - نه، فردا که با دوتا بچه اومدین بیرون میگم من بهتون گفته بودم! ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 24 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_دوازدهم بعد از خداحافظی مفصلی وارد آپارتمان شدیم. منتظر موندم تا کامران ماشین رو پارک کنه. طبق حرف اون قرار بود من خونه رو نبینم و الان، اولین باره که میبینمش. دستم رو گرفت و با هم، سوار آسانسور شدیم. یکم ناراحت بودم. شبیه بچههای کلاساولی که اولین روز مدرسشون بود شده بودم. عین بچهها دلم برای مامان بابا تنگ شده بود. توی خودم بودم که صدای کامران توی گوشم طنین انداخت: - گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری. بیا قسمت کنیم بیشش به منده، که تو کوچکدلی طاقت نداری. خودم رو به سمتش چرخوندم و خیره به نگاه نافذش شدم. - سایه خانم، چی توی اون دل ناراحتت کرده که اینجوری چشمهات بونه اشک گرفته؟ نفس عمیقی کشیدم و دلگیر، لب زدم. - دلم برای مامان هاله و بابا رضا تنگ شده. بعد سرم رو پایین انداختم. چند ثانیه بعد دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد و مجبورم کرد به تیلههای مشکیش خیره بشم. سرش رو به حال بامزهای کج کرد و گفت: - ولی الان یه آقای خوشگل و مهربون کنارته که مطمئنم جای خالی اونها رو با دلبریهاش پر میکنه! لبخند کمرنگی زدم و فقط نگاهش کردم که محکم بغلم کرد. از حرکت ناگهانیش چند لحظه متعجب موندم، بعد که به خودم اومدم، سرم رو روی شونهاش گذاشتم. همه این کارها باعث میشد که نفسهای گرمش به صورتم بخوره. « یک چیز باید باشد... که در هجوم غمها و شبها، دلت را قرص کند. یکچیز مثل آرامش نگاهش، مثل امنیت شانههایش، گرمای نفسهایش… » - من سر انتخاب تو یه عمر به خودم افتخار میکنم؛ کامرانم! از خودش جدام کرد و بوسهای به پیشونیم زد. بعد دستهام رو گرفت و خیره یه چشمهای جنگلیم شد. لبخندم رو دید و گفت: - همیشه بخند. انگشت اشارهاش رو آروم روی گونم کشید و ادامه داد: - میدانی جانم؟ تو بخندی هوا، عطر نفسهایت را میگیرد و چقدر دلچسب است، تو باشی، من باشم و مُنحَنیِ خنده روی لبانی که نفس به من هدیه میدهند. چشمهام رو ریز کردم و با لحن بامزهای گفتم: - شاعر هم که شدی، کم دلبری کن جناب سرگرد! در حالی که از آسانسور خارج میشدیم خندهای زد و در رو با کلید باز کرد. اول من رفتم و اونم پشتم اومد. نگاهی به اطراف انداختم. واقعاً محشر بود! سالن بزرگی بود که یه طرفش مبلهای راحتی با رنگ کرمی خوشرنگی چیده شده بود و کاغذ دیواری سفید هم بود، که ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. تلویزیون هم روبهروی اونها گذاشته شده بود. سمت دیگهی سالن مبلهای سلطنتی شیری رنگی به همراه کاغذ دیواری ترکیب طلایی کرمی بود. پردهها هم ترکیبی از رنگ سفید و کرمی بودند. چند قدم جلو رفتم که از این پایین، سه اتاق خواب که توی طبقه بالا بود معلوم میشد. آشپزخونه هم خیلی قشنگ و بینظیر بود. کامران دستش رو آروم روی کمرم گذاشت و زمزمه کرد: - چطوره؟ لبخندی زدم و صورتم رو سمتش چرخوندم. - خیلی خوشگله،جایی که بخوام با تو داخلش باشم همیشه قشنگه. دستم رو گرفت و از پلههای سفیدرنگ، با نردههای طرحدار بالا رفتیم. - به خوشگلی تو که نمیرسه خانم! در یکی از اتاقها رو باز کرد که فهمیدم اتاق مشترکه من و کامرانه. ترکیبی از رنگ طلایی و سفید بود. دیوار سفید پر بود و از عکسهای چاپشده دوران آشناییمون. هر کدومشون دونه به دونه برای خودشون خودنمایی میکرد و چراغهای رنگی اطرافش زیباییشون رو چند برابر میکرد! نگاهم به عکسی که شب توی ساحل کنار دریا با هم سِلفی گرفته بودیم افتاد. کامران شکلک در آورده بود و منم میخندیدم. لبخندی به یاد همه خوبیهاش زدم و سمت کامرانی که روی تخت نشسته بود و با لبخند بهم نگاه میکرد چرخیدم. - کامران خیلی خوبی! دستهاش رو از هم باز کرد و گفت: - چون تو باهام خوبی. نقش پررنگ زندگی من، درست همین کنارم بود. خندیدم و خودم رو با چند قدم کوتاه بهش رسوندم و میون دستاش حبس کردم. دَم گوشش زمزمه کردم: - همیشه خوب باش، زندانبان مهربون... ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_سیزدهم چشمام رو از هم باز کردم ولی کامران رو ندیدم. خمیازه کوچیکی کشیدم و کشوقوسی به بدنم دادم. از روی تخت پایین اومدم و با درست کردن رخت خواب، قدمهام رو سمت حموم کج کردم دوش یکربعساعته گرفتم. حالا دیگه خواب از سرم پریده بود و سرحالتر شده بودم. حوله رو دور موهای خیسم بستم، یه دست لباس راحتی سبز برداشتم و تنم کردم. حوله کرمی رنگ رو از دور موهام باز کردم و توی حموم گذاشتم. سشوار رو برداشتم و به برق زدم و با روشن شدنش، موهام رو خشک کردم. شونه رو گرفتم و آروم بین موهام کشیدم و در آخر کریستال مو رو هم بهشون زدم. تو آینه به خودم نگاه کردم. لباسهام همراه رنگ چشمام هماهنگی قشنگی پیدا کرده بودند که واقعاً دوستشون داشتم. از اتاق بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم که بوی نون تازه به مشامم رسید. وارد آشپزخونه شدم و کامران رو دیدم که آستین بالا زده و صبحونه آماده میکنه. اونم لباس راحتی سبزرنگی پوشیده بود که بهش مییومد. لبخندی زدم و بلند گفتم: - سلام، صبح بخیر آقا. برگشت سمتم و گفت: - سلام، صبح شما هم بخیر سایهبانو. با همون لبخند رفتم سمتش و دستهام رو پشتم قفل کردم. - ببین چه کرده! چرا بیدارم نکردی؟ سمتم چرخید و همونجور که سمت میز میرفت گفت: - اینقدر ناز خوابیده بودی دلم نیومد! راستی، خوب خوابیدی؟ اذیت نشدی که؟ سرم رو به معنی نه تکون دادم. همونطور که راه میرفت منم پشتش رفتم. خدایا، برای هزارمین بار شُکرت میکنم که کامران رو سر راهم قرار دادی. اگر کامران نبود من الان این خوشی از تهدل رو نداشتم. اگر نبود من پشتم به کی قرص بود؟ کی دم گوشم زمزمههای عاشقانه میخوند؟ کی موهام رو اینقدر نوازش میکرد تا خوابم ببره؟ مرسی خدا... مرسی که سر راهم قرارش دادی! روی صندلی نشستم و کامران هم روی صندلی جلوم نشست. یه لقمه کوچیک، از مربای آلبالو سمتم گرفت. از دستش گرفتم و تشکر کوچیکی کردم. همونطور که میجویدم نگاهم سمت یخچال رفت. روی اون هم چندتا عکس از خودمون بود. سرم رو چرخوندم، نگاهم به شیشهای افتاد که به دیوار نصب شده بود و زیرش هم دوتا ماژیک و تخته پاککن بود. متعجب رو به کامران گفتم: - کامران اون شیشه برای چیه؟ با انداختن نگاه گذرایی بهش، لقمهی دیگهای برام گرفت و دستم داد. همونطور گفت: - اون رو گذاشتم که روش بنویسم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و چشمهام رو متفکرانه ریز کردم. بعد از صبحونه هنوز هم قیافهم همونطور گیج بود. خندهای زد و گفت: - به زودی میفهمی منظورم چیه، اگه دیگه نمیخوری برو آماده شو منم ظرفها رو جمع میکنم. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: - میخوای تو بری آماده بشی، من ظرفها رو جمع کنم؟ از سر جایش بلند شد و گفت: - نچ، قانون اول زندگیمون اینه: همیشه باید به حرفهای من گوش بدی! دستهام رو بغل کردم و گفتم: - قانون دوم هم اینه، روی حرف سایه نباید حرف بزنی! خندهم رو قورت دادم و بدون اینکه بذارم حرفی بزنه از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. سمت کمد لباسهام رفتم و در سفیدرنگش رو باز کردم. مانتو کرمی بهاریم رو با یه شلوار مشکی برداشتم و با لباسهای تنم عوض کردم. چند دقیقه بعد کامران اومد داخل و که با یه فکر آنی، بُرس و کش مو رو از روی میز برداشتم. روبهروش ایستادم که با تعجب و ابروهای بالا رفته گفت: - چیکارشون کنم؟ مثل بچه کوچیکها با ذوق گفتم: - موهام رو ببند! با خنده از دستم گرفتشون و روی تخت نشست و منم، کنارش جا گرفتم. اول یکم موهام رو نوازش کرد و بعد، بُرس رو بین موهای لَخت مشکیم کشید. یه حس غیرقابل توصیفی برای خودم داشتم. دستش رو بین موهام میکشید، باهاشون بازی میکرد، شونه بهشون میزد، همهی اینها برام حس قشنگ بود! وقتی که با کش، موهام رو بست بوسهای به موهام زد و به سمت حموم رفت. بلند شدم و روبهروی آینهی روی میز آرایشم ایستادم. توی آینه به خودم نگاه کردم. چقدر خوشحال بودم، چقدر این لبخند کوچیک روی لبهام بهم مییومد! همه اینها رو مدیون کامران و مهربونیهاش هستم! توی خودم بودم که صدای کامران از حموم اومد. - سایه جان، میشه لباسهام رو آماده کنی؟ لبخندی زدم و با گفتن « چشمی » که جوابش دستت درد نکنهای شد سمت کمد لباسهاش رفتم. فکر ست کردن به سرم زد. تیشرت کرمی رنگ با شلوار جین مشکیش رو از بین لباسهاش بیرون آوردم و به چوب لباسی حموم آویزون کردم. نفس عمیقی کشیدم و شال کرمی رنگ رو روی سرم انداختم. چند دقیقه بعد، همونطور که لباسش رو تن میکرد و با حوله کوچیکش خیسی موهاش رو از بین میبرد بیرون اومد. نگاهش رو بهم دوخت و چشمکی زد. - این لباسها بیشتر از همه بهتر میاند! موهام رو داخل سالن فرستادم. - مرسی! سوتزنون، سشوار رو روشن کرد که جلوش رفتم و از دستش گرفتم. - بده خودم برات سشوار میکشم. بدون اینکه چیزی بگه لبخندی زد و به تکون داد سرش اکتفا کرد. کارم رو با به هم زدن موهاش شروع کردم، انگار مثل خودش بازیم گرفته بود! موهاش رو که با سشوار خشک کردم، شونه رو بین موهای نمدارش کشیدم. ـ کامران اون روز توی گوشی به مدل مو دیدم، دوست داشتم زودتر با هم زیر یه سقف بریم روی موهات پیاده کنم. الان درست کنم؟ اما چیزی نگفت. توی آینه بهش نگاه کردم که فهمیدم اصلا حواسش اینجا نیست! آروم دستم رو توی موهاش بردم و نوازشگونه کشیدم. رنگ موی مشکیش واقعاً قشنگ بود و بهش مییومد! یککم با موهاش بازی کردم و خندیدم. خواستم دست از این کار بردارم و موهاش رو درست کنم که یهو مچ دستم رو گرفت و سمتم برگشت. چشمهای گرد شدم رو به مشکیهای شیطونش دوختم و آب دهنم رو قورت دادم. با خنده روی تخت انداختتم و گفت: - سایه اعتراف کن که داشتی با موهام بازی میکردی! حق به جانب یه تای ابروم رو بالا انداختم و لب زدم: - نه، من بازی نمیکردم. باز خندید و قلقلکم داد. - بگو با موهام بازی میکردی! کنترلی روی خندم نداشتم. - وای کامران… نکن… کامران… ولی حالا اون بازیش گرفته بود، منم قربانی. - تا نگی ولت نمیکنم! دیگه نتونستم تحمل کنم و اعتراف کردم. - آخ… باشه اعتراف میکنم… اوخ ولم کن… کامران… جون سایه... بیخیال شو! با خنده بیخیال شیطنتش شد، دستهام رو گرفت و بلندم کرد و بوسه نرمی روی پیشونیم زد. عطرش رو از روی میزش برداشت و چند پیس به خودش زد. با سه قدم کوتاه سمتم اومد و چندتا پیس هم به من زد. نفس عمیقی کشیدم و کیف مشکیم رو به همراه گوشیم برداشتم. ساکم رو هم که از قبل درست کرده بودم و خیالم راحت بود! - آمادهای؟ برگشتم سمتش. - آره؛ بریم؟ - بریم. با هم از اتاق بیرون رفتیم که کامران در رو قفل کرد و سمتم برگشت. متعجب گفتم: - چیزی جا گذاشتی؟ به کلیک، درست شبیه همون کلیدی که دستش بود رو سمتم گرفت و گفت: - بیا، از این به بعد هر چیزی که توی این خونه هست برای تو هم هست. این کلیدهای قفلهای خونه هستش؛ اتاق خودمون، که کامران جلوی شیشه و ماژیکهاش ایستاد. ماژیک رو گرفت و با یککم فکر کردن، روی شیشه نوشت: « سوگند به نامت که تو آرام منی، زیر رگبار زمانه تو فقط یار منی» لبخندی زدم و با هم از آپارتمان بیرون زدیم. کامران چمدونها رو صندوق عقب ماشین گذاشت و سوار ماشین شد. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. خودش میگفت تا برسیم به کردستان شب شده، البته وسط راه میریم یککم استراحت میکنیم. نفس عمیقی کشیدم؛ سکوت بینمون واقعا کسل کننده بود! - کامران. سرش رو کمی چرخوند و نگاه گذرایی بهم انداخت. - جان دلم؟! دنبال موضوع میگشتم که آها… یافتم! - چرا اون اوایل، من رو اذیت میکردی؟ با اخم بانمکی گفت: - کدوم اولیل؟ - همون اولا که باهم دوست نبودیم. لبش رو کج کرد و با انگشت اشارهاش ابروش رو خاروند و گفت: - یادم نمیاد، کِی رو میگی؟ به بازوش زدم و اعتراضی گفتم: - عه کامران، اذیت نکن دیگه. خندید و گفت: - باشه عزیزم، باشه. با ذوق دستام رو دو طرف صورتم گذاشتم با اشتیاق بهش نگاه کردم که قهقهای زد و گفت: - نگاه کن چهجوری ذوق میکنه بچم! نفس عمیقی کشید و ادامه داد… ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 25 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 25 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن # پارت-چهاردهم نفس عمیقی کشید و با لبخند ادامه داد: - اون روزها خیلی از دستت کفری بودم، دوست داشتم سربه تنت نباشه. الان نه ها، اون موقع! فکر میکردم شبیه خیلی از دخترایی هستی که سرخودی و همیشه تو پارک و خیابونند و اینا؛ ولی وقتی چندبار دیدمت که حجابت رو همیشه با خودت داری و دختر نجیبی هستی یه حسی بهت پیدا کردم سایه. همیشه وقتی کسی اذیتت میکرد و شوخیهای نابجا باهات میکرد روت غیرتی میشدم، حتی یادمه هیچوقت تو چشمام نگاه هم نمیکردی البته اگه اونجایی که تو راه آموزشگاه دعوام شد و تو ماشین بهت ابراز علاقه کردم رو فاکتور بگیریم. آره سایه خانوم... من با همین چیزا عاشقت شدم. از وقتی هم جواب بله رو بهم گفتی و به لطف مامان بابا نشونت کردیم به خودم قول دادم بهترین زندگی رو برات بسازم و تا کنارم هستی غم رو احساس نکنی، الانم بهت قول میدم کنار این مرد خوشگل بهترین زندگی رو داشته باشی؛ دخترکم. میدونستم الان اشکهام در میاد، میدونستم میخواست باهام بازی کنه، اونم حرفهای! لبخندی زدم و زمزمه کردم: - خب چرا زودتر از اون نگفتی که دوستم داری؟ اونم لبخندی زد و ادامه داد: - قبل از اون غرورم اجازه نمیداد بیام بهت بگم دوست دارم و بهت علاقه مندم ولی در عوضش فرصتی بود تا بیشتر خودم رو تو دلت جا کنم و تو هم همچین حسی رو بهم داشته باشی. یکی از دستاش رو محکم توی دستام فشار دادم و لب زدم: - ممنون کامران، ممنون که گذاشتی همچین حسی رو بهت داشته باشم، ممنون که هستی...♡ کامران لبخندی زد و دستم و محکم تو دستهاش گرفت و بوسهای نرم روش زد. ضبط ماشین رو بلندتر کرد و گه گاهی باهاش همخونی میکرد: «عطر تو بوی بهاره چشماتم جاذبه داره فکر کردی تازه رسیدم من یه قرن و با تو دیدم خوش به حالم تو رو دارم وسط این همه عالم شدی یارم من که تنها کسیَم که تو رو یه ثانیه تنها نمیذارم آرامش آینده من...» کمکم پلکهام سنگین شد و خوابم برد. ... با احساس نوازش دستی روی گونم چشمهام رو باز کردم. چندبار پشت هم پلک زدم که تاری چشمم برطرف بشه. نگاهم از دست روی گونم تا چشمهاش ادامه پیدا کرد. خندید و گفت: - چقدر میخوابی تو آخه؟ کشوقوسی به بدنم دادم و گفتم: - خوابم برد دیگه، مامان اینا رسیدند؟ با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت و گفت: - آره تو رستوران منتظر ما هستند. اگه دیگه نمیخوای بخوابی بریم پیششون! خندیدم و با هم از ماشین پیاده شدیم. به سمت بقیه رفتیم و باهاشون سلام علیک کردیم. به سمت سرویس بهداشتی رستوران رفتم و جلوی روشویی ایستادم. صورتم غرق عرق شده بود و رنگ صورتم پریده بود. همیشه همین بود، وقتی مدت زیادی توی ماشین باشم حالم بد میشد. آبی به صورتم زدم و پیش بقیه رفتم. کفشم رو در آوردم و روی تخت کنار کامران نشستم. تو گوشم صداش رو شنیدم: خوبی سایه؟ رنگت پریده. نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: - چیزی نیست، بخاطر بودن زیاد تو ماشینه، بهتر میشم. بالبخند دستم رو گرفت و آروم نوازش کرد. توی همون لحظه به آرامش خاصی بهم دست داد، از اونهایی که نمیشد توضیح داد! نگاهش کردم و لبخندی به مهربونیش زدم. اون خیلی خوب بود... خیلی خیلی خوب! ناهار رو همراه شیطنتهای وقت و بیوقت کیوان و کامران خوردیم. با آوردن چایی، آقا دیاکو شروع به حرف زدن کرد. - خب آقا رضا بچهها که الان عقد کردند و به هم محرم شدند، حالا که برای عروسی داریم کردستان میریم نظر من اینه که قبل از عروسی یه مهمونی کوچیک بگیریم و سایه جان و شما با فامیلهای ما آشنا بشید. بابا رضا به من و کامران نگاه گذرایی انداخت و گفت: - آقا دیاکو من که موافقم اگر بچهها هم موافق باشند. من و کامران هم موافقت کردیم. بعد از چند دقیقه استراحت به سمت ماشینها حرکت کردیم تا راه بیفتیم. از کامران خواستم تا من پشت فرمون بشینم و اون یکم بخوابه. اون هم بدون هیچ مخالفتی پذیرفت. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پشت چراغ منتظر بودیم تا سبز بشه که یه دختر کوچولو به پنجره سمت کامران زد. کامران هم شیشه ماشین رو داد پایین که دختره گفت: - عمو یه گل واسه خانوم خوشگلتون میخرید؟ خندیدم که کامران نگاه کوچیکی بهم انداخت و با لبخند گفت: - مگه واسه خوشگلا باید گل خرید؟ دختره بامزه گفت: - بله. کامران خندید و گفت: - پس دوتا شاخه گل رز بده من ببینم. دختر کوچولو دوتا گل داد بهش و کامران پولشو بهش داد و یکی از گلهارو سمتش گرفت. دختره پرسید: - عمو چرا به من میدید؟ کامران لبخند دخترکشش رو زد و گفت: - مگه نگفتی خوشگلا؟ خب تو هم خوشگلی! بعد اون یکی گل رو داد بهم و گفت: -بیا فداتشم. لبخندی زدم و گفتم: - مرسی. خنده خبیثی زد و صورتش رو کمکم به صورتم نزدیک کرد. پیشبینیش رو کردم و گفتم: - کامران برو عقب بچه اینجاست، کامران! دختره خنده ریز و بانمکی کرد که باعث شد من و کامران به طرفش برگردیم. باز نگاهی به من و کامران انداخت و دستی تکون داد و رفت. کامران هم براش دست تکون داد. هنوز به جایخالی دختر نگاه میکردم که کامران دستش رو جلوی صورتم تکون داد و خواست که راه بیفتم. به روبهروم خیره شدم، لبخندی زدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. همونطور که رانندگی میکردم به کامران گفتم: - کامران تو بخواب تا چند دقیقه پیش رانندگی کردی خستگیت در بیاد! اون هم باشهای گفت و سرش رو به تکیهگاه صندلی گذاشت و چشماش رو بست. منم صدای موسیقی رو کمتر کردم و با دقت به رانندگی ادامه دادم... آنچه خواهید خواند: یه سمتش استخر بود که یه تاب سفید هم روبهروش بود. - خوش اومدی خانوم! در سیاه رنگ رو باز کرد و باهم وارد شدیم. چشم غره جانانهای رفتم بهش رفتم و گفتم: -نه اینکه از خداتم نیست. - خانوم تپل من؛ الهی قربونت برم! - شالت رو سرت کن بعد برو. - از طرفداری مادر زنتون شاخ درآوردم. - بخاطر دخترخالهات. - سایه به من نمیگی؟ نداشتیمها! - بحث بحث اعتماد نیست. - هیس تو سهم قلبمی. - کامران... کامران تو فکری. برگشتم و پشتم و نگاه کردم ولی از دیدن صحنه روبهروم چشمام گرد شد. ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 26 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_پانزدهم تقریبا ساعتهای شیش، هفت به ویلای توی کردستان کامران و خانوادش رسیدیم. قرارمون این بود یک ماه کردستان بمونیم و مامان بابا هم اینجا باشند. هر چی مامان بابا اصرار کردند که هتل بگیرند آقا دیاکو و لیلاخانم نذاشتند و گفتند بریم اونجا. کامران رو از خواب بیدار کردم و از ماشین پیاده شدیم. بقیه هم رسیده بودند. چمدونهارو گرفتیم و سمت در بزرگ قهوهای رنگ رفتیم. کیوان در رو باز کرد و لیلاخانم گفت: - خوش اومدی عروس گلم. لبخندی زدم و تشکر کردم. خوشآمدگویی هم به مامان بابا گفتند که مامان بابا با مهربونی جوابشون رو دادند. باغ نسبتاً بزرگی بود. که دور تا دورش درخت و گل بود. یه سمتش استخر بود که یه تاب سفید هم روبهروش بود. از اینجا ساختمون ویلا واقعا قشنگ بود. باهم وارد ساختمون ویلا شدیم. پذیرایی و سالن ترکیبی از رنگهای فیروزهای و سفید بود، مبلهای فیروزهای هم توی پذیرایی زیبایی رو چند برابر کرده بود. کامران گفت: - خوش اومدی خانوم. لبخندی زدم و سری تکون دادم. هر کسی برای استراحت راهی اتاقش شد. لیلا خانم اتاق مامان بابا رو نشونشون داد و اومد سمت من و کامران و گفت: - کامران با سایه جان برید اتاقتون رو نشونش بده و استراحت کنید! کامران چشمی گفت و با چمدونها پلهها رو بالارفت و منم پشتش راه افتادم. در کرمی رنگ رو باز کرد. باهم وارد شدیم. اتاقش با دکوراسیون آبی سفید بود و کمد لباسی با رنگ سفید، گوشه اتاق بود. کامران چمدونها رو گوشهای گذاشت و خودشو رو تخت انداخت. سمت چمدون رفتم و لباس راحتی گلبهی تیره رنگم که پوشیده بود رو برداشتم و رفتم حموم و با لباسهای تنم عوض کردم. صورتم و یه آب زدم و بیرون اومدم. میخواستم رو تخت دراز بکشم دیدم کامران طوری خوابیده که کل تخت رو گرفته. بیحوصله و اخمو گفتم: - کامران درست بخواب کل تخت رو اِشغال کردی. نگاهم کرد و رفت یهطرف تخت؛ دستش رو زیر سرش گذاشت و به پهلو سمت من دراز کشید. شالم رو از رو سرم برداشتم و کنار تخت انداختم و کلافه رو تخت نشستم و به تاجش تکیه دادم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. زمزمه کردم: - خیلی خسته شدم. اون یکی دستم رو گرفت گفت: - اینقدر نازک نارنجی نباش. همهش چند ساعت پشت ماشین بودیها! سرم رو چرخوندم سمتش و چپچپ نگاهش کردم. خندید و گفت: - چپول نگام نکن، من زن چپول نمیخوام. چشم غزهی جانانهای بهش رفتم و گفتم: - نه اینکه از خداتم نیست! بعد پشتم رو بهش کردم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. هوا تقریبا تاریک میشد و ماه توی آسمون خودنمایی میکرد. همونطور که به بیرون خیره بودم احساس کردم تخت بالا رفت. فهمیدم که کامران بلند شد ولی توجهی نکردم. داغی بوسهاش رو روی گونم احساس کردم. برگشتم سمتش که گفت: - ازخدامم باشه که یه زن تپلِ خوشگلِ چپول داشته باشم. اخمریزی کردم و با زدن بازوش گفتم: - من کجا تپلم نامرد؟ در یک حرکت آنی اومد و لپم رو گاز گرفت. اونقدر درد گرفت که اشک تو چشمام حلقه بست. بیشعور! درد گرفت. خودشو عقب کشید و باخنده گفت: - این یعنی خیلی تپلی. خانم تپل من، الهی قربونت برم. از شیطونیش خندیدم و به تاج تخت تکیه کردم. اونم رفت سمت آینهای که رو میز آرایش بود و موهاشو درست میکرد. نفس عمیقی کشیدم که صدای تق تق در اومد و بعدش قامت کیوان جلوی در خودنمایی کرد. - زنداداش، کامران، غذا سفارش دادیم بیاید تا از دهن نیفتاده. کامران نگاهش کرد و گفت: - برو ماهم میایم. کیوان باشهای گفت و قبل از رفتنش چشمکی بهم زد و در و پشت خودش بست. لبخندی زدم و کامران پوفی کشید و اومد سمتم. شالمو سمتم گرفت و گفت: - تو برو منم لباسم رو عوض کردم میام. سری تکون دادم و خواستم برم که صدام زد. برگشتم سمتش و گفت: - شالت رو سرت کن بعد برو. سری تکون دادم و شالم رو روی سرم انداختم و رفتم پایین. مامان هاله و لیلا خانم تو آشپزخونه بودند و مردها تو پذیرایی حرف میزدند. رفتم آشپزخونه و گفتم: - خب من چیکار کنم. لیلاخانم برگشت و گفت: - دخترم بیا این ظرفها رو ببر رو میز بچین دستت درد نکنه! لبخندی زدم و ظرفهارو از روی میز برداشتم و بردم رو میز غذاخوری چیدم. مامان اومد و با لحن آرومی گفت: - سایه صورتت چیشده؟ بفرما آقا کامران بالاخره ضایعم کردی. - اممم چیزه...چیزه...میدونی... مامان خنده ریزیکرد وگفت: - حقته، تا تو باشی خودتو اینقدر لوس نکنی براش. بعد رفت. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم که کامران دستشو رو روی شونم گذاشت و گفت: - چیشده عشقم چرا مادر زنم رو اونجوری نگاه میکنی؟ برگشتم سمتش و گفتم: - هیچی از طرفداری مادر زنتون شاخ درآوردم. خندهای کرد و آروم گونم رو نوازش کرد و رفت پیش مردا. داشتیم شام میخوردیم که لیلا خانم گفت: - اگه موافق باشید من مهمون هارو برای فردا دعوت کنم. همه موافقت کردند ولی دل من نا آروم بود. قبلاً از لیلا خانم شنیده بودم دخترخاله کامران خیلی وقته خاطرش رو میخواد. میدونستم کامران دلش با منه و منو دوست داره ولی خب... تا ساعتهای یازده تو پذیرایی داشتیم حرف میزدیم و تلویزیون میدیدیم که من خسته شدم و اومد بالا. رو تخت دراز کشیدم و فکر فردا بودم. چند دقیقه بعد کامران هم اومد تو و رو تخت نشست. نگاهم به دیوار کرمی روبهروم بود که گفت: - سایه چیزی شده؟ سمتش چرخیدم و گفتم: - نه. - از وقتی مامان گفت میخواد مهمون هارو دعوت کنه یجوری شدی بعد میگی چیزی نیست؟ - چیزی نیست. پیکی زو و دوباره گفت. - سایه به من نمیگی؟ نداشتیمها! ناچار لب زدم. - چیزه... بخاطر... بخاطر دخترخالت. متعجب گفت: - معصومه رو میگی؟ لبگزیدم و آروم سری تکون دادم. حسود نبودم فقط... فقط... اول بلند خندید که شوکه نگاهش کردم. بعد دستمو گرفت و جدی گفت: - سایه تو به من اعتماد داری؟ اعتراضی گفتم: - بحث بحث اعتماد نیس... پرید وسط حرفم و گفت: - سایه اعتماد داری یا نه؟ پوفی کشیدم و گفتم: - بله دارم، از چشمهام بیشتر! اومد کنارم و موهای ریخته شدم رو پشت گوشم فرستاد. گیج نگاهش کردم که گفت: - جز تو هیچ دختر دیگهای نمیتونه وارد قلبم بشه حتی اگه اون دختر خودمون یا معصومه باشه. تو مال قلبمی سایه! لبخندی زدم و خواستم چیزی بگم که بهخودش فشردم و گفت: - هیس تو سهم قلبمی سایه. لبخندی زدم. خب این هم نوعی ابراز علاقه بود. دستم رو تو موهاش فرو بردم و نوازشگونه روش کشیدم. میدونستم از این کار خوشش میاد واسه همین به کارم ادامه دادم تا چشمام سنگین شد و خوابم برد. *** تقریبا ساعت سه بعدازظهر بود و ما داشتیم آماده میشدیم. مهمونها ساعت چهار میومدند. با کامران تو اتاق بودیم و بالا سر کمدم بودم. یه شومیز بهاری سفید که روش گلهای زرد خودنمایی میکرد رو با یه دامن زرد رنگ برداشتم. از تو کشو گل سرم که شکل گل سفید بود رو هم برداشتم. یه نگاه کلی به لباسام انداختم. کامران که روی تخت دراز کشیده بود گفت: - سایه میخوای مهدکودک گلها راه بندازی؟ با حرفش لبخندی زدم و وارد حموم شدم. بعد یه حموم نیمساعت لباسهام رو پوشیدم و اومدم بیرون. موهام فِر مانند بود و میخواستم اتو بکشمشون. اتومو برداشتمو زدم برق که کامران اومد و از دستم گرفت. - بده من. شونهای بالا انداختم و مشغول سوهان کشیدن ناخنهام شدم. از آینه بهش نگاه کردم. خیلی تو فکر بود، نه به دیروزش نه به الان. صدایی صاف کردم و گفتم: - کامران...کامران تو فکری. جوابمو نداد، ابروهامو دادم بالا و به کارم مشغول شدم. چند لحظه بعد احساس سبکی روی سرم احساس کردم. برگشتم و به پشتم نگاه کردم، از صحنه روبهروم چشمانم گرد شد ... آنچه خواهید خواند: دستش رو از روی صورتش تا لایه موهاش کشید. تو چشمام نگاه کرد و گفت: سایه... بلند گفتم: - برو بیرون. بازم اشکام رو گونم ریخت. قیچی رو گرفتم و سمت موهام بردم. چشمغرهای بهش رفتم که فکر کنم فهمید. با هموم تعجبش گفت: - زنداداش موهات چرا... دیگه باید متوجه چشمای قرمزم شده باشه. آروم گفتم: - خدایا مرا بُکُش. اونها هم مثل اینکه خانواده خوبی بودند ولی امیرعلی شبیه کیوان شیطنت خاصی تو چشماش بود. دختر خوبی به نظر میومد. چشمام رو محکم روی هم گذاشتم، همیشه وقتی خون میدیدم حالم بد میشد. با صدای نازکش گفت: - وقتی ده سالم بود بابام در اثر سرطان فوت کرده. ویرایش شده 5 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 27 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_شانزدهم نصفه موهام رو زمین ریخته بودند. به کامران نگاه کردم، به موهای ریخته شده روی زمین نگاه میکرد. داد زدم. - کامران! ولی هنوز سرش پایین بود. اشک تو چشمام جمع شده بود. اولین قطره اشک رو گونم سُر خورد و گفتم: - معلوم هست حواست کجاست کامران؟ دستی به صورتش کشید و لای موهاش برد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: - سایه... بلند گفتم: کامران برو بیرون! دستمو گرفت و گفت: - سایه جان... حرفش رو قطع کردم و با بغض لب زدم: - فقط برو بیرون. شرمنده نگاهم کرد و رفت بیرون. روی تخت خودم رو انداختم و شروع کردم به گریه کردن. هرکی ندونه کامران میدونست که چقدر موهام رو دوست داشتم. خلاصه بعد از چند دقیقه که خودم رو خالی کردم بلند شدم و قیچی رو از کشو برداشتم و رفتم حموم. تو آینه به خودم نگاه کردم. موهای سمت راست سرم تا پایین شونم سوخته بودند. بازم اشکام رو گونم ریخت، قیچی رو گرفتم و موهای سمت چپ سرم رو هم تا پایین شونم قیچی کردم. حالا برابر شدند، موهایی که تا پایین کمرم بود الان تا پایین شونم بود. پوفی کشیدم و حموم رو تمیز کردم. رفتم اتاق رو هم مرتب کردم. سمت میز آرایشم رفتم؛ چون پوستم روشن بود نیازی به کرم پودر نبود. ریمل به مژههام زدم و یه رژ هلویی کمرنگ زدم. شال سفید رنگم رو روی سرم انداختم. گلسرم رو هم زدم به سرم. با عطر سرد خوشبوم هم دوش گرفتم و رفتم بیرون. از پلهها با کمک نردههای چوبی طرحدار پایین اومدم. خب آقا دیاکو و بابا رضا حیاط بودند و مامان هاله و لیلا خانم رو مبلهای سلطنتی اونور نشسته بودند. آقا کامران هم روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و مثلا داشت فیلم میدید. آره جون سایه، دوباره رفته بود تو فکر. نه به دیروزش نه امروزش. من نمعیدونم این فکر لامذهب چیه؟ یه نگاه به لباسهاش انداختم. یه تیشرت سبز با یه شلوار ورزشی مشکی پوشیده بود. چشم غرهای بهش رفتم که فکر کنم فهمید. حالا بمون تو کفم. رفتم سمت آشپرخونه. لیلا خانم آشپز برای آشپزی و اینا آورده بود. سلام و خسته نباشیدی گفتم و یه لیوان آب گرفتم و خوردم. داشتم مستقیم میرفتم. هه... فکر کردین میرم پیش کامران؟ نخیر؛ میرفتم پیش مامان، یهو کیوان صدام زد: - زن داداش! برگشتم سمتش که با تعجب نگام کرد. گفتم: - بله؟ باهمون تعجبش گفت: - زنداداش موهات چرا کوتا... - کیوان به تو ربطی نداره برو به کارت برس. برگشتم سمت صدا که کامران رو دیدم. یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره به کیوان نگاه کرد. کیوان بدبخت از هیچجا بیخبر هم با تعجب باشهای گفت و رفت. کامران دوباره بهم نگاه کرد. دیگه باید متوجه چشمای قرمزم شده باشه. از بس گریه کردم چشمام قرمز شده بود. بیتوجه بهش سمت مامان حرکت کردم، ایندفعه بمون تو کفم تمیزشی. با لبخند ساختگی پیش مامان هاله که داشت با لیلا خانم صحبت میکرد نشستم. تا نشستم صدای زنگ در بلند شد. لیلا خانم با گفتن من برم در رو باز کنم بلند شد و رفت. من و مامان هم بلند شدیم و در حالی که سمت در پذیرایی میرفتیم گفت: - سایه چشمت چرا قرمزه؟ لبم رو با زبوت تر کردم و گفتم: - هیچی مامان دستم خورد به چشمم. آهانی گفت و بیخیال شد. به ترتیب آقا دیاکو، بابا رضا، لیلا خانم، مامان هاله، کیوان، کامران و من سلام و احوالپرسی کردیم. ماشالا چه فامیلی هم داشت کامران. همه روی مبلها جای گرفتند. تنها جایخالی روی مبل دونفره کنار کامران بود. پوفی کشیدم که امروز کار من همین شده بود. رفتم کنارش نشستم، همینطوری چپچپ نگام کرد که با لبخند و صدایی که کسی نشنوه گفتم: - دستت بهم بخوره اون وقت من میدونم و تو! اونم لبخند خبیثی زد و دستشو از پشت انداخت روی شونم. چشمام رو چند لحظه روی هم گذاشتم و آروم گفتم: - خدایا مرا بکش. سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت: - اگه تو نباشی که کامرانت زنده نیست! با حرفش ناجور خندهم گرفته بود، این بشر خیلی پرو بود دیگه. مرتیکه فرصتطلب. خود کامران هم خندهش گرفته بود، دستش رو کنار لباش کشید تا جلوی خندهش رو بگیره. دیگه چیزی نگفتیم و به حرفهای آقا دیاکو گوش دادیم. - از همه خوشحالم که اومدید به مهمونی امروز برای آشنایی. خب اول من عروسگلم «به من اشاره کردن» سایهجان رو معرفی میکنم. «همه با مهربونی و لبخند نگاهم میکردند بجز معصومه دخترخاله کامران با خانومی که فکر کنم خالشه» بعدش آقا رضا پدر سایه خانم و هاله خانم مادر سایه جان و همسر آقا رضا. مامان بابا لبخندی زدند و فقط به خوشبختم خالیای اکتفا کردند. آقا دیاکو به یه مرد اشاره کرد و ادامه داد: این آقا خوشتیپ هم آقا رسول دایی کامران و خانومشون فاطمه خانم، دختر گلشون هم ثریاجان «ثریا فکر کنم دختر خوبیه آخه با یه لبخند آرامش بخشی نگاهم میکرد» «به یه مرد خوشتیپ که خیلی شبیه آقا دیاکو بودن اشاره کرد»: ـ ایشون هم برادر من آقا حسن هستند و بهار خانم همسرشون و امیرعلی پسر گلشون «اونها هم مثل اینکه خانواده خوبی بودند ولی امیرعلی شبیه کیوان شیطنت خاصی تو چشماش بود» حالا لیلا خانم شروع به معرفی کردن کرد «به یه خانم اشاره کرد»: - ایشون یگانه خانم خواهر من هستند و شوهرشون آقا مهرداد، پسر گلشون بنیامین و فندوق کوچولوی خودم بیتا جان. «اشاره کرد به مامان معصومه» و گفت: - ایشون هم خواهرم ملیحه و دختر خوشگلش معصومه جان. معصومه با حالت خنثی بهم خیره شد و خوشبختم بیحوصلهای گفت. با لبخند مهربونی خوشبختمی گفتم. در تمام زمان معرفی نگاه سنگین معصومه رو روی خودم و کامران حس میکردم. دختر خوشگلی بود چشمای فیروزهای داشت که با رنگ لباسش تناسب پیدا میکرد. موهای طلایی زیبایی هم داشت. به حق میتونم بگم از من هم خوشگلتر بود! همه دختر پسرا تقریبا همسن خودمون بودند. کیوان که همون اول با بنیامین و امیرعلی جور شده بود. بزرگترا درمورد کار و بار و اینجور چیزا صحبت میکردند. من و دخترا تصمیم گرفتیم بریم تو باغ بشینیم و حرف بزنیم تا راحتتر باشیم. رفتیم و روی چمنها نشستیم. کنارمون یه درخت بزرگ بود که سایه انداخته بود و محوطهی زیبایی رو درست کرده بود. لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: - خب دخترا از خودتون بگید من آشنایی با شما ندارم. اول بیتا با شیطونی گفت: - خب عروس خوشگله همونطور که میدونید این جانب بیتا رضایی در خانوادهای با ایمان چشم به جهان گشودم و مادرم و پدرم لباس انسانیت بر من و برادر خلوچلم پوشاندند و زبان پارسی را به من و آن خلوچل آموختند. همه از خنده داشتیم میمردیم. بیتا خیلی بانمک بود. گفتم: - ایول خیلی خوب بودی! حالا ثریا با ته مونده خندهش گفت: - منم ثریا مرادی هستم، تک فرزندم و رشتمم کشاورزیه. حالا فهمیدم که ثریا برخلاف بیتا دختر آروم و کم حرفیه. منتظر بودیم که معصومه حرف بزنه. معصومه با دیدن چشمای ما خندید و گفت: - منم معصومه سرمدی هستم و مثل ثریا تک فرزندم. وقتی ده سالم بود بابام در اثر سرطان فوت کرد. دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم: - برای پدرت واقعا متاسفم! لبخندی زد و سری تکون داد. اونقدرا هم دختر بدی بهنظر نمیومد. ثریا گفت: - سایه نوبت توعه. تو از خودت بگو! لبخندی زدم و گفتم: - خب منم سایه میرزایی هستم. تک فرزندم و رشتمم هنره البته تو قسمت خوشنویسی. باهم در مورد این چیزا صحبت میکردیم که پسرا اومدند پیشمون. کامران اومد پیشم نشست که توجهی بهش نکردم. کیوان و امیرعلی و بنیامین هم اونور کامران نشستند و بیتا و معصومه هم اینور من. خلاصه یه دایره تشکیل داده بودیم. امیرعلی باخنده گفت: - خب سایهخانوم رهبر جمع در مورد چی صحبت میکردید؟ کیوان با دستش به کمر امیرعلی زد و گفت: - نگا چه زود پسرخاله میشه. خندیدم و گفتم: - هیچی اقا امیرعلی خودمونو معرفی میکردیم. یهو بلند شد و گفت: - خواهران گل و برادران خلوچل و خوشتیپ و زیباتر از گل معرفی میکنم خودم را در جمع، بنده امیرعلی سلطانی هستم در رشته کشاورزی. مجرد هستم قصد ازدواج دا... کیوان با پا زد به ساق پای امیرعلی و خواست که بشینه. بدجور خندمون گرفته بود. امیر از درد خودشو انداخت بغل کیوان. همه با خنده به بنیامین نگاه میکردیم. تک سلفهای کرد و گفت: منم بنیامین برادر بیتا جان خواهر قشنگم، رشتمم تجربیه. با این حرفش بیتا ذوق زده دستشو انداخت دور گردن بنیامین و گفت: - داداش گلم، الهی معصومه فدات شه. ببخشید که بهت گفتم خلوچل. همه میخندیدیم که بنیامین مات مونده به بیتا گفت: - خلوچل؟ بیتا گفت: - نه هیچی، هیچی داداش! بعد کلی صحبت رفتیم داخل خونه. همه دور هم جمع شده بودیم. کامران از جمع بلند شد و رفت آشپزخونه. بعد چند لحظه صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد. دویدم و با ترسی که توی وجودم موج میزد وارد آشپزخونه شدم. بله... مثلا میخواست یه لیوان آب بخوره پارچ آب از دستش افتاد و شکست. لیلاخانم با ترس اومد آشپزخونه و گفت: - چیشده سایه جان. چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم و گفتم: - کامران میخواست آب بخوره پارچ آب از دستش افتاده، چیزی نیست لیلا خانم الان جمع میکنم. باشهای گفت و رفت. رفتم نزدیکش. یه قطره خون از دستش ریخت زمین که چشمام رو محکم روی هم گذاشتم. همیشه وقتی خون میدیدم حالم بد میشد. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 4 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 28 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_هفدهم @رائوزین عزیزم🎀 نشوندمش رو صندلی و از کابینت جعبه کمک اولیه رو بیرون آوردم. اومدم روبهروش نشستم و میخواستم دستش رو بگیرم که کشیدش عقب و گفت: - خون تو رو اذیتت میکنه! خودم درستش میکنیم. با حرص دستشو گرفتم و زخمشو دیدم. بریدگیش خیلی عمیق بود. سریع بتادین رو برداشتم و ریختم رو دستش، از درد صورتش جمع شد. دلم خیلی براش سوخت. آروم زمزمه کردم: - الهی سایه فدات شه. صداشو شنیدم که گفت: - خدانکنه تپلو جونم. نگاهش کردم و چشمغرهای بهش رفتم و درحالی که دستشو پانسمان میکردم غر زدم: - نگاهکن! اینم از این. با این بیحواسیت شدی نمونه کامل یه شوهر ایدهآل، آفرین. بلند شدم و شیشه هارو از آشپزخونه جمع کردم. بعد اومدم روبهروش و گفتم: - کامرانجان معلوم هست داری چیکار میکنی؟ دیدم چیزی نمیگه و داره با پانسمان دستش ور میره. نفسمو با حرص بیرون دادم و بیرون اومدم که کیوان یهو جلو راهم سبز شد. ابروهاشو داد بالا گفت: - چیزی شده زنداداش؟ عصبی گفتم: - من که چیزیم نشده ولی برو از داداشت بپرس چشه که با آدم حرف نمیزنه، به من که نگفت شاید به تو بگه! بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه از کنارش رد شدم و پیش بقیه رفتم. اعصابم دیگه از دست کامران بهم ریخته بود. شام هم تو سکوت میل شد. میدونستم کامران نمیتونه با یه دست، اونم دست چپ کاری انجام بده، بخاطر همین بود بدون اینکه بفهمه حواسم بهش بود که کاری نداشته باشه و کمکش میکردم. بعد از خوردن شام سرم از دست کامران بدجوری درد میکرد. مهمونها هم رفته بودند. برای تسکین سردردم رفتم روی تاب روبهروی استخر نشستم. به ساعت مچی دستم یه نگاه انداختم. یه ربع مونده به یازده. نفس عمیقی کشیدم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم، شاید آروم بشم! ٬٬کامران٬٬ نفس عمیقی کشیدم و از آینه بزرگ به بیرون ویلا خیره شدم. به حدود نیم ساعت میشد که مهمونها رفتند. تموم این مدت سایه توی باغ بود. حتما از دستم ناراحت شده. پوفی میکشم و دلم نمیخواد کسی از مشکلات باخبر بشه و اون کسی نبود، تموم « ز » تا « میم » زندگیم بود. کل فکرم امروز پیِ اون سرطان کوفتیم. این چند روز بدجور لامذهب درد میکرد؛ ولی به سایه نمیگفتم تا باز ناراحت نشه، چون ناراحتیش رو به اندازه کافی روز خواستگاری و بعدش دیدم. امروز فکرم بدجور درگیر این مسئله بود. باید دور از چشم سایه میرفتم پیش دکتر. بهترین زمان بعد از عروسی بود. باید زودتر از سایه و مامان اینا برگردم تهران! به ساعت یه نگاه انداختم، ساعت یازده بود. باید میرفتم و از دل سایه در میآوردم. از اونجایی که توی شب هوای اینجا سرد بود یه پتوی مسافرتی روی خودم انداختم و رفتم باغ. نگاه سرسریای به باغ انداختم و دیدم روی تاب جلوی استخر نشسته. آروم رفتم پیشش که دیدم چشماش بستست. لبخندی به حالتش زدم و نگاهم به موهاش کشیده شد. موهاشو تا پایین شونش کوتاه کرده بود. سایه موهاش رو خیلی دوست داشت! هر دفعه که میدیدمش با کلی ذوق از موهاش میگفت. روی تاب کنارش آروم نشستم و صورتم و نزدیک گوشش بردم که چشماش رو باز کرد و برگشت سمتم و همین باعث شد تا صورتش به پیشونیم بخوره و بدجور درد بگیره. پرت شدم اون طرف تاب و تو خودم شبیه دخترا جمع شدم. سایه متعجب اومد سمتم و گفت: - کامران چت شد؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و اعتراضی گفتم: - نگا بقیه چجوری از شوهرشون استقبال میکنند زن ما رو باش. ابروهاش رو بالا داد و دستمو از پیشونیم برداشت، بوسهی نرمی رو جایی که درد میکرد کاشت. به مهربونیش حتی توی قهرشم لبخندی زدم. برگشت بره که مچ دستشو گرفتم و برگشت سمتم. آروم گفتم: - خانوم کوچولوی من قهری؟ ولی همینجوری چپچپ نگام میکرد. بعد چند لحظه آروم گفت: - سردمه میخوام برم تو! سریع بلند شدم و پتو رو از رو خودم برداشتم و روی شونههاش انداختم و محکم بغلشکردم. از پشت کمرشو نوازش کردم و گفتم: - میشه باهام قهر نباشی؟ اونم بغلم کرد و سرشو تو گودی گردنم برد و باصدای قشنگش لب زد: - سردم نبود فقط یه بهونه برای بغل کردنت میخواستم. کامران یعنیها! خاک تو سرت. اینقدر از سایه دور شدی امروز که بخاطر بغل کردنت باید دلیل بیاره. با بغض حلقه دستاش رو دورم تنگتر کرد و دوباره گفت: - کامران چیشده؟ بعدا بهم توضیح میدی چیشده؟ از خودم جداش کردم. سایه خیلی نگران من بود، خیلی نگران. پیشونیش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم: - هنوز سردته؟ خنده ریزی کرد و سرش رو چپ و راست تکون داد. لبخند خبیثی زدم که دور از چشمش نموند! متعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که محکم بغلش کردم و با دستم سرش رو به سینم فشردم و با یه حرکت خودم و انداختم تو استخر. چند ثانیه روی آب بودم. سایه که فکر کنم جاش خوب بوده! نفس گرفتم و رفتم زیر آب. زیر آب تا اونور استخر رو شنا کردم و بعد اومدم بالا. سایه رو یکم از خودم فاصله دادم که با ذوق گفت: - دوباره، بازم انجامش بده! لبخندی زدم. بقیه بالا تو اتاقهاشون بودند و به احتمال زیاد خواب بودند و خیالم از اونها راحت بود. دوباره به خودم فشردمش و باز دوباره همین کار رو کردم. سایه رو روی لبهاستخر نشوندم و با یه حرکت پریدم بیرون. کنار سایه نشستم و باخنده بانمکی نگاش کردم. موهای جلوی صورتش به پیشونیش چسبیده بود و مثل بید میلرزید. سمتم برگشت و گفت: - س...سرده، ببرریم دداخل. موهاشو از پیشونیش کنار زدم و بلندش کردم. پتو رو دورش پیچیدم و بغلش کردم و رفتم داخل. از پلهها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. با پا در رو بستم و یه نگاه به سایه انداختم. با دیدن قیافش لبخند کوچکی زدم. بچم خوابش برده بود! پتو رو از دورش برداشتم و آروم رو تخت گذاشمتش و بوسهای به گونش زدم که... تقدیم به @علیرضا شیرحسینی🌱💯 ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 29 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 مرداد (ویرایش شده) یک روح دردو تن #پارت ــ هجدهم ٬٬سایه٬٬ از اون وقت دو روز میگذره. کامران بهتر شده و دیگه زیاد فکر نمیکنه؛ یعنی تا اون حد دیگه تو افکارش پرسه نمیزنه. با صداش به خودم اومدم: - سایهجان رسیدیم پیاده شو. لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. امروز با کیوان و مامان هاله و لیلا خانم و شوهر گلم اومدیم خرید عروسی. باهم وارد مجتمع شدیم. اول قرار شد لباس عروس بخریم. خیلی گشتیم ولی لباس قشنگی پیدا نکردیم. هر کدومش یا نقصی داشتند یا زشت بودن و یا کامران دوست نداشت. ناامید داشتیم میرفتیم که کامران وایستاد، از اونجایی که دست من تو دستاش بود محکم خوردم بهش. بقیه هم خندیدند و اومدند پیشمون. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و دیدم کامران داره با ذوق به یه چیزی نگاه میکنه. با ابروهای بالا رفته رد نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به یه لباس عروس قشنگ که تو ویترین بود. کامران باز دستمو کشید و داخل رفتیم. فروشنده یه دختر نسبتاً جوون بود. کامران گفت: - سلام؛ میشه اون لباس که تو ویترین بود رو ببینیم. دختره تا چشمش به کامران افتاد انگار پروژکتور تو چشماش روشن شد و گفت: - سلامآقا، بله حتماً. کامران هم سرد و خونسرد نگاهش کرد و سری تکون داد. ای من قربون این شپهر خوبم بشم. رفتیم و از نزدیک لباس رو دیدیم. واقعا قشنگ بود. یقش قایقی بود و تا کمر تنگ بود و بعد از اون پف داشت، دامنشم پر از زرق و برق بود. یه تاج نقرهای خیلی خوشگل و یه شنل هم داشت. دختره لبخندی زد و گفت: - خب باید بگم سلیقتون خیلی پسندیده و زیبا هستش چون یکی از لباس عروسهای پر فروشمون هست. کامران یه نگاه سریع بهم انداخت و گفت: - سایه برو بپوشش ببینم. خندیدم و به فروشنده گفتم از مانکن درش بیاره و بیاردش برام. رفتم تو اتاق پرو پوشیدمش. لامصب زیپش خیلی سفت بود هر کاری میکردم نمییومد بالا. عصبی کامران رو صدا زدم. کامران در رو باز کرد و گفت: - جانم چیشعده؟ با خنده ضایعی گفتم: - کامی جونم، میای زیپ اینو بدی بالا، خیلی سفته من نمیتونم. از لحن صحبت کردنم خندهای کرد و منو به پشت چرخوند و زیپ لباس رو در یک حرکت بست. دستم رو گرفت و سریع از اتاق بیرون آورد. یه جای خلوت وایستادیم. داشتم دامن لباس رو درست میکردم. سرم رو آوردم بالا که دیدم کامران با ذوق و چشمای برقی داره نگام میکنه. از قیافش بدجور خندم گرفته بود. شبیه بچههایی شده بود که عروسک مورد علاقش رو بهش دادن. آروم گفتم: - چطوره کامران؟ بدون اینکه فرصتی بده سریع اومد و دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد، سرش رو روی شونم گذاشت. با خنده گفتم: - قشنگه کامران؟ سرش رو فاصله داد و گفت: - خیلی خوشگل شدی خانوم! چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: - پس همین رو بگیریم. « گفته باشم مردی که اینجوری روز پوشیدن لباس عروست ذوق نکنه کنسله!» بعد از خرید لباس رفتیم توی یکی از پاساژهای مردونه. آخرش با سلیقه من یه کت و شلوار ست مشکی مات با پیرهن سفید و کروات قهوهای خریدیم. مامان و لیلا خانم و کیوان هم خریدهاشون رو کردند و باید میرفتیم خونه. ناهار رو تو بیرون خورده بودیم. تقریبا ساعتهای شیش بود که رسیدیم خونه. خب... خب... مثل اینکه آقا دیاکو و بابا رضا شام رو درست کرده بودند. با کامران سریع رفتیم اتاق و خریدهامون رو یه گوشه گذاشتیم. لباسهام رو تو حموم با یه دست لباس سبز بلند عوض کردم و خودم رو زودتر از کامران روی تخت انداختم. تک خندهای زد و رفت حموم تا یه دوش بگیره. فردا همون روزی بود که من و کامران منتظرش بودیم. قرار بود فردا مراسم عروسی رو بگیریم و خیلی براش ذوق داشتم. صبح برای آرایشگاه وقت گرفته بودم و کامران هم از قبل کارهای تالار و اینارو انجام داده بود. کارهای دعوت مهمونا هم به عهده مامان بابا و لیلا خانم و آقا دیاکو بود. حس خیلی خوبی داشتم. اینکه تو یه مراسم، مراسمی که هردومون چشم به راهش بودیم، هر دوتامون خورشید و ماه مجلس بشیم. گوشیم رو برداشتم و به سهیلا پیام دادم کجاست. قرار بود بیاند کردستان و فردا باهم بریم آرایشگاه. کامران از حموم بیرون اومد و رفت جلوی آینه تا موهاش رو درست کنه. صدای گوشیم بلند شد. پیام از طرف سهیلا بود. گفته بود رسیدیم. براش نوشتم که برای فردا ساعت هفت آماده باشه که بریم دنبالش. تو گوشیم بودم که صدای زنگ گوشی کامران بلند شد. گوشیش رو از روی میز برداشت و جواب داد: - الو سلام داداش... منم خوبم تو چطوری؟... چه خبر از اونجا؟... اها باشه برا فردا هستی دیگه؟... جون من الان کردستانی؟... ایول داداش فردا پس میبینمت... خدافظ. گوشیرو قطع کرد و گذاشت روی میز. ابروهامو دادم بالا و گفتم: - کامران کی بود؟ برگشت سمتم و گفت: - امیر بود، اومده کردستان. لبخندی زدم و گفتم: - چه خوب. کامران نفس عمیقی کشید و اومد پیشم. روی تخت نشست و گفت: - میدونی سایه، یه چیز خیلی برام عجیبه! رو تخت نشستم و دستامو تکیهگاه خودم کردم. سرم رو نزدیک کامران بردم و چشمام رو ریز کردم. - چی عجیبه کامی؟ از حالتم خندید و گفت: - امیر خیلی شبیه توعه. پوفی کشیدم و گفتم: - کامران میشه اینقدر قسطی حرف نزنی؟ خیره شد تو چشمام و گفت: - چشمهاش دقیقا رنگ چشمای تورو داره، کل صورتش شبیه توعه، انگار یه سیب رو از وسط نصف کنی. در ضمن، شبیه تو لجبازم هست. چشمای گرد شدم و به گوشه تخت دوختم و با لبخند ملیحی گفتم: - چه باحال! مشتاق شدم این آقا امیر شما رو ببینم. چشم غرهای بهم رفت و گفت: - اینقدر چرت و پرت نگو. پاشو بریم شام بخوریم بدجور گشنمه! چشمهام رو باز ریز کردم و گفتم: - نکنه تو از اونهایی هستی که اگه غذا نخوری شهر رو به آتیش میکشه؟! همونطور که بلند میشدم و میرفتم سمت در، دستهاشو روی شونم گذاشت و گفت: - قبلا آره ولی الان یکی تو این شهر هست که خیلی برام مهمه اگه شهر رو آتیش بزنم اونم آتیش میگیره. لبخندی زدم و با چیزی که یادم اومد سرم رو چرخوندم سمتش و گفتم: - کامران سهیلا و خانوادش همین چند ساعت پیش رسیدند کردستان. فردا میخوایم باهم بریم آرایشگاه باید اول بریم دنبال سهیلا بعد بریم آرایشگاه. با خونسردی سری تکون داد و رفتیم پایین. ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت ــ نوزدهم ٬٬راوی٬٬ با کمک هم سفره چیده شد و مشغول خوردن شام شدند. هرکس فکری در سر میپروراند. هاله و رضا در فکر بودند که دخترشان دیگر برای خودش خانمی شده و فردا عروسیاش است. لیلا و دیاکو به فکر پسر بزرگشان که مردی برای خودش شده است. کیوان هم به فکر دلدادهاش است و این روزها عادی نیست؛ شاید همان نگاه اول و شیطنتهای او کار خودش را کرده بود. سایه هم فکر فردا را در سر میپروراند که کامران برای خودش است؛ ولی فکر کامران با همه فرق میکرد! در فکر این بود که چگونه به عزیزکش بگوید که... بگوید که قرار است زودتر از او برگردد تهران. به یک جا خیره شده بود که دور از چشم سایه نماند. سایه دور از چشم بقیه آرام به دستش زد و گفت: - کامران کجایی؟ شامت رو بخور دیگه. مگه نمیگفتی گرسنته؟ او هم برای دلگرمیاش لبخندی زد، سری تکان داد و مشغول خوردن غذایش شد. بعد از غذا نشستند تا کمی صحبت کنند. لیلا خانم و هاله خانم میگفتند که مهمان های فردا را از چند روز پیش دعوت کرده بودند. بعد از یک دورهمی خانوادگی وقتی که ساعت یازده شد تصمیم به خواب گرفتند، البته کامران بهخاطر خستگی زودتر از همه رفت تا بخوابد. سایه میرفت سمت اتاق که کیوان آرام صدایش زد. او هم با تعجب و چشمان خوابآلود برگشت سمتش. - بله؟ کیوان هم با مِنمِن لب زد: - چیزه زنداداش... اوم... چیزه... مثل اینکه برای گفتن حرفش تردید داشت! سایه هم با لبخند دلنشینی گفت: - چی شده کیوان؟ پوف کلافهای کشید و گفت: - میخواستم بگم سهیلا خانم هم فردا میاند؟ سایه با تعجب و گمراهی گفت: - اهوم میاد. ذوقزده گفت: - یعنی الان کردستانند؟ با لحن مهربانی گفت: - بله ساعت هفت رسیدند قرار شد فردا صبح باهم بریم آرایشگاه. - اها باشه ممنون، خدافظ... اومم یعنی شب بخیر. و با خوشحالی رفت؛ ولی سایه، سایه نبود اگر نفهمیده باشد که کیوان چه حسی نسبت به سهیلا دارد. این را روز عقد از نگاههای زیر زیرکی کیوان و لبخندهای محوش فهمیده بود. آرام در اتاق را باز کرد و با قدمهای آهسته، آهسته سمت تخت رفت. تا مبادا کامران بیدار شود. روبهرویش ایستاد و با لبخند محو صورتش شد. چهرهی کامران در خواب خواستنیتر از هر زمانی شده بود. « چهره بخت تو دل میبرد از شاه و گدا، چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی♡ » خنده ریزی کرد و آرام پیشانیش را بوسید. کنارش روی تخت به تاج تخت تکیه زد و پتو را روی خودشان مرتب کرد. خمیازه کوچکی کشید و مشغول نوازش موهای پریشان کامران شد. ناگهان یاد چیزی افتاد. قلبش فشرد. او به کل سرطان کامران از یاد برده بود. چشمهایش را محکم روی هم گذاشت و اولین قطره اشک از چشمانش بارید و اجازه گرفتند تا بقیه قطرات هم مانند سیل روی گونهی نرمش جاری شوند. او چطور میتوانست فراموش کرده باشد که عزیز دلش بیمار است. خودش را آرام پایین کشید. با دست جلوی دهانش را گرفت تا کامران را از خواب بیدار نکند. دلش آغوشش را میخواست. جثه کوچکش را به تن کامران فشرد و سرش را میان سینهاش پنهان کرد بیخبر از آنکه کامران نوت به نوت کارهایش را در ذهنش ثبت میکرد و تن ظریف دخترکش را بیشتر به خود فشرد. اولین قطره اشک ریخت و چه کسی میگوید مردها گریه نمیکنند؟! ویرایش شده 4 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 30 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 مرداد (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_بیستم ٬٬سایه٬٬ چشمام سبک شدند و آروم بازشون کردم. نور ضعیف خورشید آروم چشمام رو نوازش میکرد. بلند شدم و کشوقوسی به بدنم دادم. شب نفهمیدم اصلا کی خوابم برد. اصلا وقتی کنار کامران باشی میفهمی زمان چطور میگذره؟ هوم؟ به کامران نگاه کردم. هنوز خواب بود. لبخندی زدم و آروم بازوش رو تکون دادم و گفتم: - کامران، کامران جان پاشو. تکونی خورد و با صدای خوابآلودگی گفت: - مگه ساعت چنده؟ به ساعت رومیزی نگاه کردم. شیش رو نشون میداد. گفتم: - ساعت شیشه. پاشو آقا، پاشو. خمیازهای کشید و سرجاش نشست. با گیجی اینور و اونور رو نگاه کرد. پوفی کشید و با چشم بسته بلند شد و میخواست بره سمت حموم که به دیوار خورد. خندیدم و بلند گفتم: - کامرااان، حواست رو جمع کن! برگشت سمتم و خمار نگام کرد. جلوی خندم رو بههیچوجه نمیتونستم بگیرم. قیافم رو که دید چشم غرهای رفت و راهی حموم شد. بلند شدم و تخت رو مرتب کردم. به سهیلا پیام دادم که آماده بشه. کت و شلوار کامران رو از کمد بیرون آوردم و رو تخت گذاشتم. خودمم تا کامران از حموم بیاد بیرون، روی تخت انداختم. این روزها باید بیشتر حواسم به کامران باشه. گوشیم رو برداشتم و تو گوگل سرچ کردم که چه چیزهایی برای سرطان سینه مفیده. خب خب نوشته بود: « میوههای حاوی آنتیاکسیدان (مثل زغالاخته، انار، پرتقال)، ماهیهای چرب و منابع امگا 3، حبوبات مثل عدس، نخود، لوبیا، غلات کامل (مثل جو، برنج قهوهای، نان سبوسدار)، سیر، پیاز، گردو، گیاهان، تخممرغ، مصرف آجیل، ادویهجات و ترشی. » سر گوشی رو به لبم چسبوندم و رفتم تو فکر. کامران عاشق زغالاخته و پرتقال و ترشیجات بود. لبخند محوی رو لبهام نشست. تو افکارم بودم که کامران خوش و خُرم اومد داخل و تا چشمش بهم افتاد متعجب شد. ابرویی بالا انداخت گفت: - چیکار میکردی سایه؟ گوشی رو از لبم فاصله دادم و لبم رو گزیدم. با استرس گفتم: - هیچی بوخودا! خونسرد نگاهم کرد. از نگاهش فهمیدم که میگه خر خودتی! اومد سمتم و با اجازهای گفت، گوشیم رو گرفت. الانه که همه چیز رو بفهمه. یه نگاه به من انداخت و دوباره به گوشی خیره شد. هر وقت که ما بخوایم یه خوبیای بکنیم آخرش گند زده میشه بهش، اه! گوشی رو گرفت سمتم و گفت: - نیازی نبود به سهیلا خانوم اینقدر زود بگی! آیا الان فهمیده بود و میخواست به روی من نیاره؟ سری تکون دادم و گوشی رو ازش گرفتم. بعد سمت حموم رفتم و داخل شدم. حموم بخاطر بخار آب گرم شده بود و خیلی باحال بود. بوی شامپو میپیچید و حس خوبی بهم میداد. یه دوش یه ربعهساعته گرفتم و اومدم بیرون. کامران توی اتاق نبود. شونهای بالا انداختم و یه تیپ سبز و مشکی زدم و کیف مشکیم رو با گوشیم برداشتم و رفتم پایین. بهبه... مثل اینکه آقا کامران یه صبحونه دونفره حاضر کرده بود. لبخندی بهم زد و گفت: - سایهجان، بیا صبحونه بخوریم بریم که دیر نشه. باشهای گفتم و باهم شروع به صبحونه خوردن کردیم. بعد از خوردن صبحونه میخواستیم بریم سمت ماشین تا سوار بشیم که کیوان صدامون زد و اومد سمتمون. متعجب نگاهش کردیم که نفسزنان گفت: - منم باهاتون میام از اونور با کامران برم آرایشگاه. ای کلک! من که میدونم بهخاطر سهیلا میخوای بیای. قبول کردیم و راه افتادیم. تو راه کسی حرف نمیزد و فقط آهنگ بود که سکوت توی ماشین رو میشکست. بالاخره بعد بیست دقیقه به خونشون رسیدیم. خونشون یه آپارتمان بود. زنگ در رو زدم که قبل اینکه حرفی بزنم صداش از آیفون اومد. - الان میام. خنده ریزی کردم و پشت در منتظرش موندم. زیر چشمی به کیوان نگاه کردم که با شوق به در خیره بود. کیوان خیلی من رو یاد کامران میانداخت. شبیه اون موقعهای کامران شده بود که مییومد دم در خونمون تا بریم بیرون. نفس عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم. سهیلا اومد و باهم سلام و احوالپرسی کردیم. برای راحت بودن من و سهیلا عقب نشستیم و کیوان و کامران هم جلو نشستند. آدرس آرایشگاه رو به کامی دادم و اونم راه افتاد. تو راه اینقدر کیوان حرف زد و مسخرهبازی درآورد تا نظر سهیلا رو جلب کنه که موفق هم شد، سهیلا به کارهاش و حرفهاش میخندید. ساعتهای هفت و ربع بود که رسیدیم آرایشگاه. پیاده شدیم و میخواستیم بریم که کامران صدام زد. اومد سمتم و گفت: - برو بعد ساعت سه یا چهار میام دنبالت. لبخندی زدم و گفتم: - باشه، تو هم مواظب خودت باش. سری تکون داد و زمزمه کرد: - تو هم همچنین. خداحافظی کردیم و رفتیم داخل. آرایشگر با مهربونی از من و سهیلا استقبال کرد و اشاره کرد که برم اتاق پرو و اول لباسم رو بپوشم بعد بیام. لباسم رو عوض کردم روی صندلی نشستم. اونم مشغول آرایش کردنم شد. چند ساعت گذشت. دیگه واقعا داشت حوصلم سر میرفت. گوشیم رو برداشتم و رفتم تلگرام. پیوی کامران رو آوردم. عکس پروفایلش یه عکس از خودش به شکل سیاه سفید بود. براش نوشتم: « کامرانم کجایی؟ » به ثانیه نکشیده جوابش اومد. «عاشق اون میم مالکیتم که میچسبونی به اسمم.» سریع براش تایپ کردم: «تو کامران منی تا آخرم برای من میمونی؛ نگفتی کجایی؟» «از آرایشگاه اومدم بیرون دارم میرم گلفروشی.» «خیلی خب، موقع رانندگی هم گوشی دستت نگیر خطرناکه» «چشم» «چشمت بیبلا» «خدافظی!؟» لبخندی زدم و نوشتم: «خدافظی.» گوشی رو روی میز گذاشتم و صبوری کردم... تا ساعت دو و چهل و پنج دقیقه شد. خمیازه آرومی کشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم. اصلا خودم رو نمیشناختم. سمت سهیلا رفتم، مثل اینکه کار اونم تموم شده بود. نگاهش کردم و گفتم: - سهیلا خودتی؟ لبخندی زد و گفت: - من که خودمم ولی مثل اینکه تو خودت نیستی. لباس بلند سرخ آبی پوشیده بود که بالاتنهش نگینکاری شده بود و پایینش چینخورده بود و یه کمربند ظریف مشکی هم داشت. آرایشش هم با پوستش و لباسش تناسب قشنگی پیدا کرده بود. با چند تا بوق پشت هم به خودم اومدم که فهمیدم کامران اومده. سهیلا مانتو طوسی رنگش رو روی لباسش پوشید و شالش رو هم رو سرش انداخت. دوباره توی آینه به خودم خیره شدم. لبخند ملیحی زدم و شنلم رو روی سرم انداختم. سهیلا دستم رو گرفت و دوتایی رفتیم بیرون. با دیدن کامران برقی تو چشمام ظاهر شد. توی اون کت و شلوار مشکی خیلی خواستنی و خوشگلتر شده بود. علاوه بر اون ماشین هم به طرز زیبایی تزئین شده بود. یه نگاه به سهیلا انداختم که مهربون گفت: - من تاکسی میگیرم میام! کیوان از اونور حرفش رو قطع کرد و گفت: - سهیلا خانم با من میاد ... ویرایش شده 3 ساعت قبل توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و یکم🤍🌱 همه برگشتیم سمتش که گفت: البته اگه بخواد! سهیلا هم با شرمندگی قبول کرد و سوار ماشین کیوان شد. کامران با لبخند محوی اومد سمتم و دست گل رو بهم داد و آروم دستام رو گرفت، در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم. اونم دور زد و سوار ماشین شد. برگشت سمتم با آوردن دستاش به سمتم شنلم رو از رو سرم انداخت. ای بابا! این باز چشماش برقی شد که. آروم گفت: خیلی خوشگل شدی! منم دستمو بردم جلو و کرواتش رو مرتب کردم و همونطور گفتم: شما هم جذاب شدی. دستام رو گرفت و جلوی لباش برد و بوسهای نرم، روشون زد. چشمکی بهش زدم و راه افتادیم. توی راه آهنگ پخش شده بود که کامران باهاش همخونی میکرد، گه گاهی هم باهاش میرقصید. با خنده گوشیم رو از کیف نقرهای رنگم در آوردم و روی جاگوشی گذاشتم. کامران با تعجب گفت: خانومی چیکار میکنی؟ روی دوربین جلو تنظیم کردم و گفتم: میخوام فیلم بگیرم یادگاری بمونه به بچمون نشونش بدم بگم چه بابای گلِ خوبی داره! با خنده سری تکون داد و صدای ضبط رو بلندتر کرد. همونجور هم دوتایی همخونی میکردیم: میخندم که دنیا به روم بخنده عاشقی کن که عاشقی قشنگه تا میشنوم صدات و آروم میشم خدایی اون دوتا چشات قشنگه امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم ،،، با دلم چه کارا که نکردی عاشقش کردی بد با دل هیچ موقع تو تا نکردی عاشقش کردی نمیذاری یه لحظه تنها بشم بر میگردی امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم لحظههای قشنگی رو کنار مرد زندگیم سپری میکردم، مردی که حاضره جونش رو بهم بده؛ منم همینطور! منم حاضرم کل زندگیم رو به خاطرش بدم. حس میکنم تموم نداشتههام پیش کامران کامله. •او را نه تنها دوست دادم بلکه ذره ذرهی وجودم او را میخواهد• ،،، کامران ماشین رو جلوی یه آتلیه نگه داشت. باهم پیاده شدیم و دا رفتیم. فضای خیلی قشنگی داشت. عکاس یه دختر تقریبا جوون بود و خیلی خوشاخلاق بود. بعد از عکاسی گفت که عکسها فردا آماده میشه. اومدیم بیرون و دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت تالار رفتیم. جلوی یه تالار که از بیرون نمای مشکی_سفید بود نگه داشت. از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و دستش رو جلو آورد. شنلم رو سرم انداختم و دستم رو توی دستای مردونش گذاشتم، بعد باهم وارد سالن شدیم. با وارد شدنمون صدای دستوجیغ بلند شد. کامران دستش رو گذاشت رو کمرم و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم. سمت کامران چرخیدم. با مهربونی بهم نگاه کرد و شنل رو از سرم انداخت. بوسهای به پیشونیم زد که آرامش خاصی بهم دست داد. دخترها و زنها وسط سالن با آهنگ شادی که پخش شده بود میرقصیدند. رو به کامران گفتم: اگه چشمت به یکی از این دخترا بیفته من میدونم باتو. خندید و گفت: دست من نیست که عزیزم چشمه! همهجا میره. اول خندیم بعد که فهمیدم چیگفت اعتراضی گفتم: کامران! دستم رو محکم فشرد و گفت: نترس خانوم کوچولو من تو رو انتخاب کردم و بهجز تو هیچ دختر دیگهای به چشمم نمیاد حتی اگه اون دختر زیباترین دختر روی کره زمین باشه. از خجالت سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم: کامران اینجوری باهام حرف نزن یهو میبینی غش میکنم میفتم رو دستتها! خندید و گفت: من میرم سالن مردونه تا تو یهو غش نکنه بیفتی رو دستم. لبخندی زدم و سری تکون دادم. بعد از رفتنش سهیلا دستم رو رو کشید تا با هم وسط بریم. با خنده مشغول رقصیدن با سهیلا و ساقدوش هام که ثریا و معصومه و بیتا و دختر خالهام غزال شدن. احتمالا ساقدوشهای کامران هم کیوان و بنیامین و امیرعلی و امیر باشند. ذهنم کشیده شد سمت امیر. کامران میگفت خیلی شبیه منه. خیلی دوست داشتم ببینمش! نیم ساعت گذشت و کامران اومد بالا. سمتم اومد و دستم رو تو دستاش محکم گرفت. پشتش کیوان و بنیامین و امیرعلی با یه پسره اومدند. چشمام قفل پسره شد. اونم بهم زل زد. فکر کنم همون امیر باشه که کامران میگفت. باورم نمیشد. صورتش کُپ صورت من بود. یجورایی کپی در برابر اصل! سنگینی نگاه کامران رو روی خودم حس کردم. سمت کامران چرخیدم که لبخند محوی زد و گفت: ایشون اقا امیر، یکی از دوستای قدیمیم هست که شبیه کیوان میمونه برام و البته همکار. بعد رو کرد سمت امیری که هنوز مات مونده داشت من رو نگاه میکرد و گفت: امیر داداش ایشون هم سایه، خانوم گلم و مادر تولههای آیندم. از تعریف کامران همه خندیدیم. زودتر از امیر من به خودم اومدم و رو کردم سمتش. - سلام آقا امیر، خوشبختم. لبخند مهربونی زد و گفت: سلام سایه خانم منم خوشبختم، پیوندتون رو تبریک میگم. پسر مهربونی به نظر میرسید. متقابل لبخندی زدم و تشکر کردم. فیلمبردار از من و کامران خواست تا بریم وسط و برقصیم. وسط سالن خلوت شد و کامران من رو به وسط هدایت کرد. برقها به یکباره خاموش شدند و حالا چراغهای رنگی بودند که بر فضا حکمرانی میکردند. ساز آهنگ پخش شد. از همون اول ساز شناختم کدوم آهنگ هست. آهنگ قسم میخورم از هنگامه! چون که آهنگ آرومی بود رقص تانگو رو پیشنهاد کردم. کامران نگاهم کرد و گفت: آمادهای؟ آروم گفتم: چه جورشم! خنده ریزی کرد و سری تکون داد: تو چشمات سواله، یه عالم سوال نگاهت پر از آرزوهای کال میدونم تو ذهنت چیا میگذره میبینی تو اما کی عاشق تره؟ میمونم کنارت درست مثل سایَت از امروز تا هر روز تا اون بینهایت نمیگیره هیچکس جایخاک پاتو نمیمیره این عشق قسم میخورم تا روزی که قلبم هنوز میزنه تا وقتی که جونی توی این تنه تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم قسم میخورم توی لحظههاتم قسم میخورم همیشه باهاتم قسم میخورم توی لحظههاتم قسم میخورم به بارون نمنم به دریا به کوه به این آفرینش به کشتی نوح به ماه و ستاره به هفت آسمون به عشقم به عشقی تا مرز جنون (اینجا کامران من رو به خودش فشرد و دستاش رو پشتم محکم کرد. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و خوند.) به لحظه دیدار قسم میخودم دوباره با تکرار قسم میخورم به عهدی که بستیم قسم میخورم به هستم به هستیم قسم میخورم تا روزی که قلبم هنوز میتپه تو وقتی که جونی توی این تنه تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم قسم میخورم همیشه باهاتم قسم میخورم توی لحظههاتم قسم میخورم همیشه باهاتم قسم میخورم آهنگ تموم شد و توی تاریکی من و کامران هنوز وسط سالن بودیم. کامران من رو یکم از خودش فاصله داد ولی هنوز دستاش پشتم بود. عمیق نگاهم کرد و گفت: سایه، قول بده تا آخر این راه دور و دراز باهام بمونی! یه قطره از اشک روی گونم ریخت و و با ذوق دست راستم رو بالا آوردم و گفتم: به لحظه دیدار قسم میخورم... @رائوزین @عسل @علیرضا شیرحسینی @آتناملازاده @خانوم سین @گیلاس @ رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 31 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 31 مرداد پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن عروسی کامران و سایه پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن عروسی کامران و سایه رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 570 ارسال شده در 1 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 شهریور (ویرایش شده) یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و دوم🤍🌱 عمیق نگاهم کرد و گفت: سایه، قول بده تا آخر این راه دور و دراز باهام بمونی. یه قطره از اشک روی گونم ریخت و با ذوق دست راستم رو بالا آوردم. - به لحظه دیدار قسم میخورم! دستش رو آورد بالا و انگشتای بزرگ مردونش رو مابین انگشتای سفیدم برد، محکم بست. سرش رو جلو آورد و روی رد اشکم رو بوسید. ما نه لیلی و مجنون بودیم، نه شیرین و فرهاد! داستانمون شاید مثل بقیه داستانها باشه اما یه فرق داره! فرقش هم اینه که این داستان زندگی من و کامرانه، داستان ما! ما چه ساده بهم دل بستیم، کی فکرش رو میکرد میکرد من کنار کامران به خوشبختی و آرامشی که لحظه به لحظه دنبالش بودم برسم، برقها روشن شد و من و کامران یکم از هم فاصله گرفتیم و ساقدوشا اومدن دورمون کردن و گفتند رقص کُردی بریم. موافقت کردیم و یه دایره بزرگ دختر پسری درست کردیم. آهنگ کُردی شادی پخش شد و شروع به رقصیدن کردیم. همه مشغول بودند و عدهای هنوز داشتند میرقصیدند. به چند لحظه قبل فکر میکردم که قسم خوردم تا آخر این راه دور و دراز با کامران بمونم. دستی روی شونم نشست. برگشتم سمت کامران که با لبخند گفت: سایهجان گوشیت پیشته؟ آروم سری تکون دادم و ادامه داد: میدی یه لحظه؟ همونطور که از کیفم درش میآوردم گفتم: برای چی میخوای؟ - بده میفهمی. گوشی رو سمتش گرفتم. گرفتش و قسمت دوربین جلو رو آورد و رو صورت هر دومون تنظیم کرد. دکمه فیلمبرداری رو زد و با خنده گفت: خب تولههای قشنگم، من امروز با مامان جونیتون ازدواج کردم و زنم شد. تا چند وقت دیگه شما تولهها رو بهدنیا میاره. دستش رو آورد بالا حلقهاش رو جلوی دوربین گرفت و با خنده گفت: سایه حلقهات رو نشون بده تولهها ببینند زنم شدی! با لبخند مهربون و شیطونی دستمو جلوی دوربین گرفتم و گفتم: بچهها باباتون اول شوهر من بوده و قراره فقط من رو ببره شهربازی و رستوران و سینما. محکم بغلم کرد و گفت: یه تار موهاش روهم به شما تولهها نمیدم. ،،، بعد شام سمت ماشینها رفتیم تا بریم خونه. با کامران سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تو راه همش صدای آهنگ و بوق بود. رو به کامران با خوشحالی داد زدم: کامران. اونم داد زد: جانم. - عاشقتم، دیوونتم روانی. خبیث نگاهم کرد و گفت: اگه میخوای امشب کار دست خودم و خودت ندم کمتر دلبری بکن لعنتی! خنده دلبری زدم و آروم سرجام نشستم. با خوشحالی از پنجره به بیرون نگاه کردم. حس خیلی خوبی داشتم. کامران ماشین رو نگه داشت و پیاده شد. پشتش بقیه ماشینها هم وایستادند و پسرا اومدند و رقصیدند. با لبخند نگاهشون میکردم که سهیلا اومد پشتم و گفت: عروسخانم الان قراره کجا بریم؟ خنده ریزی کردم و گفتم: میریم خونه کامرانشون. آهانی زمزمه کرد و بعد چند ثانیه ادامه داد: آقا داماد هم چقدر قشنگ میرقصه ها. با خنده به کامران نگاه کردم. دقایقی گذشت و بعد اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم سمت خونه. توی باغ بودیم که میخواستند جلوی پامون یه گوسفند بکشند. کامران که میدونست من میترسم از همه خداحافظی کرد و دوتایی اومدیم داخل و چقدر خوبه که بدونه من چجور آدمی هستم و من رو بشناسه! تو اتاق رفتم و روی تخت نشستم. هرکاری میکردم این زیپ کوفتی لباس نمیومد پایین و از طرفی هم لباس خیلی سنگین بود. با فریاد کامران رو صدا زدم که سریع در اتاق رو باز کرد و با ترس گفت: جانم، چی شده؟ اوخی، ترسید؟ با مظلومیت گفتم: کامی جونم میای کمک کنی لباس رو در بیارم آخه میدونی خیلی سنگینه! حرصی نگاهم کرد. آخر چشماش رو توی حدقه گردوند و اومد کمکم کرد تا درش بیارم. بوسهای روی شونم زد که با برخورد ته ریشهاش به پوستم قلقلکم اومد. یه لباس راحتی مشکی رنگ با شلوار ستش برداشتم و رفتم حموم. بعد از حموم لباسام رو پوشیدم و خودم رو انداختم رو تخت. احساس میکردم ده کیلو کم کردم. کامران هم رفت یه دوش سریع گرفت و سوتزنان اومد بیرون. مثل اینکه اونم سبک شده بود. روز قشنگی بود، و صد البته که نتیجش خسته شدن همه بود. دقایقی سپری شد. نگم انگاری روی دیوار سفید رنگ اتاق خشک شده بود، اینهو زامبیها! ولی از کامران صدایی نمیومد. برگشتم سمتش که دیدم خوابش برده. خدا میدونه چقدر خسته بود. ولی برعکس من خوابم نمیبرد. نفس عمیقی کشیدم و هرم داغ نفسهاش رو به جونم خریدم. امشب رویاییترین شب زندگیم بود. از پایین صدای سروصدا میومد. به احتمال زیاد بقیه اومدند داخل. پاهام خوابش برده بود و از طرفی هم خیلی تشنم بود. یه نگاه کوتاه به کامران انداختم و خودم رو آروم از حصار دستاش آزاد کردم. با قدمهای آهسته رفتم بیرون. از پلهها اومدم پایین. طبق حدسم اومده بودند داخل. لبخندی زدم و رفتم آشپزخونه. از یخچال بطری آب رو بیرون آوردم و یه لیوان آب خوردم. رفتم پیش بقیه که روی مبلها نشسته بودند، کنار مامانهاله نشستم. بابا گفت: دخترم، کامران کجاست؟ به بابا نگاه کردم و به اتاق اشاره کردم و گفتم: خوابش برده بابایی. سری تکون داد و مامانهاله دستم رو گرفت. - اشکال نداره حتما خیلی خسته شده. لبخند مهربونی زدم که کیوان گفت: زنداداش تو چرا نخوابیدی؟ دیر وقته! دستام رو روی پاهام گذاشتم و گفتم: من خوابم نبرد. ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: عجب، منم خوابم نمیبره! آروم سری تکون دادم و بقیه مشغول حرف زدن شدند. مثل اینکه هیچکس قصد خواب نداشت. از بحثها نتیجه این شد که یک هفته بعد برگردیم تهران. هرکس سمت اتاق خودش رفت تا بخوابه ولی من هنوز خوابم نمیبرد. چراغها رو خاموش کردم و به سمت اتاق رفتم. یه نگاه به کامران انداختم که دیدم هنوز خوابه. پوفی کشیدم و گوشهای از تخت نشستم. به سهیلا پیام دادم مثل اینکه اونم خوابش نمیبره. همه امروز همین مشکل رو دارند فکر کنم، بجز کامرانِ من. عجیباً غریباً. چند دقیقه خیره نگاهش کردم. وقتی فهمیدم که واقعا خوابه پوفی از بیحوصلگی کشیدم. تکونش دادم و گفتم: کامی... کامی جونم. یکم تکون خورد و دستم رو کنار زد. دوباره بازوش رو گرفتم و تکون دادم. - کامران... کامرانم. چشمهاش رو باز کرد و خمار نگاهم کرد که ... ویرایش شده 1 آبان توسط پری بانو رمانی با طعم درد و عذاب❤️🩹 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری