رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • پاسخ 104
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«پارت یک» -آقای دکتر، کی می‌تونیم ببریمش خونه؟ می‌شنیدم، اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم. دردِ دستم به مغز و استخون رسیده بود. خواستم تکونش بدم که لبم از درد رویِ هم فشرده شد.

«به نام خداوند رنگین کمان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  ازدواج اجباری، تراژدی،عاشقانه  خلاصه:  داستان ح

«پارت دوم» -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدایِ شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنارِ شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدیِ چشم‌هاش به سرخی می‌زد و با

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 4
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت یک»

-آقای دکتر، کی می‌تونیم ببریمش خونه؟

می‌شنیدم، اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم. دردِ دستم به مغز و استخون رسیده بود. خواستم تکونش بدم که لبم از درد رویِ هم فشرده شد. نگاهم رو به بانداژِ نشسته رویِ مچم دادم. پارچه‌ی سفید بهم دهن‌کجی کرد و اخم‌هام رو تویِ هم کشید.

چشمم می‌سوخت. خورشید تمومِ توانش رو برایِ تابیدن به اتاقِ مسخره‌ی سفیدرنگ گذاشته بود. پلکم رو با حرص رویِ هم فشار دادم. حتی از خورشید هم اوقم می‌گرفت.

-سرمش تموم شه، مرخصه! فقط مراقب باشین تنهاش نذارین، حتماً داروهایی که دادم رو مصرف کنه.

قلبم چرا به اندازه‌ی دستم می‌سوخت؟ مگه قرار نبود بعدِ این‌کار آروم بگیره؟ چرا آروم نمی‌گرفت؟

-ممنونم.

پلک‌هام رو محکم‌تر به هم فشار دادم؛ اگه فقط چند دقیقه، فقط چند دقیقه دیرتر از مهمونی برمی‌گشتن؛ فقط چند دقیقه…

لبم خشک شده بود؛ همین که با زبون ترش کردم، آتیش گرفت. از بس پوستش رو کنده بودم، تحملِ ذره‌ای از بزاقِ دهنم رو نداشت.

-ببین چه به روزِ خودت و ما آوردی!

صداش گرفته بود، لابد گریه کرده بود، شاید هم هنوز گریه می‌کرد. پلکِ چپم پرید. کاش به جایِ تیغ، قرص رو انتخاب می‌کردم؛ شاید اون زودتر اثر می‌ذاشت، حداقل چند دقیقه زود…

-کاش زمانی که تو رو باردار بودم، خدا جونم رو می‌گرفت و این روز رو نمی‌دیدم. کاش خدا لعنتت کنه، دختره‌ی احمق! کاش مادر نبودم، می‌ذاشتم بمیری و خودم و اون بابایِ بدبختت رو راحت می‌کردم.

و بعد صدایِ برخوردِ پشتِ سرِ همِ دستی به گوشم طنین انداخت. می‌دونستم طبقِ عادت کفِ دستش رو به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبه و نفرین می‌کنه. خنده‌ام گرفت، مادر؟ کدوم مادر؟ مادری که بدبختی من رو رقم زد؟ برایِ چی غصه می‌خورد؟ آبرویِ خودش یا خطِ نشسته رویِ دستِ من؟ جواب واضح بود، با جمله‌اش واضح‌تر کرد:

-آبرو که برامون نذاشتی، خدایا من چه گناهی در حقت کردم که اینو تویِ دامنِ من انداختی؟

فریادش کم‌کم تویِ گلو خفه شد؛ دلم می‌خواست توان و نایِ مقابله با اون رو داشتم تا می‌گفتم:

«پس چرا نجاتم دادی، لعنتی؟»

اما نتونستم رمقی تویِ خودم برایِ هم‌حرفی با اون پیدا کنم.

تا دقایقی صداش گوشام رو ول کرد. لایِ پلکم رو باز کردم که با جایِ خالی‌اش مواجه شدم.

چشمام رو کامل باز کردم و به سرمی که پشتِ دستِ راستم رو اسیر کرده بود، زل زدم.

اتاق از تخت‌هایی با روکشِ آبی پُر بود؛ ان‌قدر که احساسِ خفگی رو تویِ خودم حس می‌کردم. هیچ‌کس ساکت نمی‌شد!

به لباس‌هایِ تنم نگاهی انداختم. با همون تیشرتِ مشکی و شلوارِ گرمکنِ طوسی من رو به این‌جا آورده بودن. پوزخندی رویِ لبم نقش بست. دمِ خروس رو باور می‌کردم یا قسمِ حضرتِ عباس؟

عجله داشتن برایِ آوردنم یا می‌خواستن بمیرم؟

صدایِ قدم‌هایِ آهسته‌ای تویِ راهرو پیچید. سایه‌ی خمیده‌ی پدر، در چارچوبِ در ظاهر شد.

با ورودِ اون به داخلِ اتاق، از اطراف دل کندم و بهش خیره شدم.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • ذوق زده 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت دوم»

-بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟

این صدایِ شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنارِ شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟

سفیدیِ چشم‌هاش به سرخی می‌زد و با نگاهی منتظر، به دهنم چشم دوخته بود.

لبِ نازکم رو چندین بار با زبون تر کردم تا جوابش رو بدم، اما صدام رو پیدا نمی‌کردم.

چشم‌هایِ مشکیِ بی‌فروغش با مهربانی منو نظاره می‌کرد. تهِ اون دو گودالِ مشکی، غمِ زیادی نهفته بود که از جلویِ چشمم محو نمی‌شد.

-چرا این کارو کردی، دخترِ بابا؟

برایِ یک لحظه، چیزی تویِ سینه‌ام فرو ریخت؛ انگار قلبم زیرِ فشارِ دستی نامرئی داشت له می‌شد.

دخترِ بابا گفتنِ پدر، کار دستش داد؛ دیگه دلم قرار نبود براش بسوزه، وجدانِ نیمه‌هوشیارم با ضربه‌ای کاری، کاملاً بی‌هوش شد.

نگاهم رو به آویزِ بالایِ سرم هدایت کردم و محتویاتِ کدرِ نصفه‌کاره‌ی سِرم رو از نظر گذروندم.

با تیر کشیدنِ دستِ چپم، لبم رو گزیدم؛ درد ردی از خودش رو با خشونت نشونم داد و جونم رو به لب رسوند.

-برات نوبتِ روان‌شناس می‌گیرم، تو خوب می‌شی، بابا!

بینِ اون همه فشارِ جسمانی، نتونستم جلویِ نشستنِ پوزخند رویِ لبم رو بگیرم.

روان‌شناس؟ با کدوم پول می‌خواست هزینه‌هایِ سنگینِ تراپیست رو پرداخت کنه؟ اون هم برایِ چه کسی؟ منی که تویِ اولین فرصت مجدداً از زیرِ بارِ زندگی شونه خالی می‌کردم؟

چشمم رو بستم؛ مرورِ این حقیقت‌هایِ تلخ بیشتر از دردِ جسمی، آزارم می‌داد. سرم رو چرخوندم و به پدر پشت کردم.

رگِ اسیرشده تویِ سوزن ذوق‌ذوق می‌کرد و من از این حالت ناراضی نبودم؛ همین‌که پشتِ پلکم از تاریکی لبریز بود، کافی به نظر می‌اومد.

نتونستم جلویِ تکون‌هایِ شدیدِ پایِ راستم رو بگیرم، انگار می‌خواستم تکون ندادنِ زبونم رو با این روش جبران کنم.

-چرا حرف نمی‌زنی، رازکم؟

صدایِ قدم‌هاش نشون می‌داد که تخت رو دور زده و به سمتم اومده. گوشه‌ی پلکم پرید، اما یک ثانیه هم بازش نکردم.

چی از من می‌خواستند؟ اگه اون و زنش می‌خواستند دقم بدن، چرا از کفِ اتاق به این‌جا فرستادنم؟

-چرا این کارو کردی، راز؟ نمی‌خوای باهامون یک کلمه حرف بزنی؟ دارم دیوونه می‌شم، بابا.

طولی نکشید که سرش رو رویِ دستم گذاشت و زار زد. ارتعاشِ صداش، دستِ یخ‌زده‌ام رو گرم نکرد؛ این‌بار کاملاً منجمد به نظر می‌اومد. گرمایِ اشک هم نتونست سردی رو از بدنم بدزده.

ضربِ پاهام شدیدتر شد و ضربانِ قلبم برخلافِ او به کندی می‌زد.

-مگه چه خبطی در حقِ شوهرت کردی که دست به خودک…

چشمم یکهو باز شد. فریادی زدم که گوشِ خودم رو کر کرد:

-برو بیرون، برو، همین الان!

پدر از شدتِ حیرت، خشکش زد. پاهاش تحملِ وزنش رو نداشتند؛ با کمری خمیده رویِ صندلیِ پلاستیکیِ آبی افتاد.

اما من آروم نمی‌گرفتم؛ اون‌قدر جیغ زدم و تکون خوردم که دردِ سوزن تا انتهایِ مغزم رو سوزوند.

دیدم که پرستارها به سمتم هجوم آوردند؛ متوجهِ چند نفر که به زور من رو به تخت وصله می‌زدند بودم. می‌دیدم که مادر جلویِ چارچوبِ در ایستاده و با همه‌ی توانش اشک می‌ریزه.

شنیدم که دکتر داد زد:

-میدازولام بیارین برام.

به اندازه‌ی کافی خسته بودم. از شنیدن، از دیدن کلافه بودم. اما این یکی خارج از تحملم بود! این‌که بخواد راحت هرچی بگه رو نمی‌تونستم تحمل کنم.

حتی به بغض اجازه ندادم یک لحظه برایِ گلوم عرض‌اندام کنه.

دارو به سرمم تزریق شد؛ کم‌کم بدنم از حالتِ سفتی دراومد و سِر شد. پلکم می‌پرید، نفسم به خِرخِر افتاده بود.

پرستارها تا زمانی که بدنم سست نشه دستام رو ول نکردن. در لحظه‌ی آخر دیدم که سایه‌ی تپلِ مادر پشتِ درِ آبی‌رنگِ اتاق قرار گرفت.

آخرین چیزی که به یاد دارم، نگاهِ خسته‌ی پدر و نفرت‌بارِ مادر بود.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 8
  • ذوق زده 8
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت سوم»

&&&

بشقاب رو با دستِ سالمم به سمتِ دیوار پرت کردم؛ این‌بار به سمتِ گلدون حمله‌ور شدم، گل‌هایی که روزی با دستایِ خودم کاشته بودم و به سختی به سمتِ دیوار هل دادم که با صدایِ بدی هزارتیکه شد. مادر با گریه و ترس جیغی کشید و برایِ مقابله کردن با من، به سمتم دوید.

-بسه، بسه!

پشتِ سرِ هم فریادش تویِ اتاق پخش می‌شد. خواستم به سمتِ آینه‌ی رویِ میزم برم که مادر، جلوم رو گرفت؛ بازوهام رو اسیرِ دستاش کرد و محکم تکونم داد.

-چیکار می‌کنی؟ می‌فهمی داری چه غلطی می‌کنی؟

حتی فشار به بازویِ چپم، درد رو تویِ اعماقِ وجودم زنده می‌کرد؛ اما من نمی‌فهمیدم! نه درد رو می‌فهمیدم، نه کارهایی که انجام می‌دادم.

اگه می‌فهمیدم، مادرم رو به سمتِ کمدِ رنگ‌و‌رو‌رفته‌ام که در موازاتِ میز قرار داشت، هُل نمی‌دادم. مادر به محضِ برخورد به کمد، «آخ» دردناکی به زبون آورد.

از حواس‌پرتیش استفاده کردم و آینه رو به سمتِ سطحِ بتنیِ کفِ اتاق فرستادم.

آینه با صدایِ مهیبی هزار تکه شد و برایِ یک لحظه، سکوت رو به همراهِ خودش آورد.

مادر مبهوت، به آینه‌ی شکسته زل زد. کنارِ آینه‌ی شکسته نشستم و تکه‌ای رو برداشتم. این‌بار مادر فرزتر از من عمل کرد؛ چهار دست‌وپا به سمتم اومد و شیشه رو از چنگالم بیرون کشید.

با پخش شدنِ صدایِ سیلی در اتاق، ناباور به اون چشم دوختم که با گریه نالید:

-الهی بمیرم و از دستِ تو راحت شم؛ چه مرگته؟ ها؟ چرا داری با من این کارو می‌کنی؟

سپس با هق‌هق اتاق رو ترک کرد. سمتِ چپِ صورتم می‌سوخت. کنارِ همون شیشه‌خرده‌ها نشستم و زانوهام رو تویِ آغوشم گرفتم.

به تصویرِ خودم درونِ تکه‌آینه‌ای که کنارم افتاده بود، خیره شدم.

صورتی سفید که از اثراتِ بیش از حد اصلاح نکردن، به کدری می‌زد. فوراً چشم از خودم برداشتم. نمی‌خواستم چشم‌هایی که جز دو گودالِ ژرفِ مشکی هیچ چیزی در اون دیده نمی‌شد رو ببینم!

از دیدنِ لب‌هایی که حالا به کبودی می‌زد، بدم می‌اومد! یاد روز‌ی افتادم که همین‌جوری بدبخت به نظر می‌اومدم و اوق زدم.

من از دخترِ داخلِ این خرده‌شیشه‌ها تنفر داشتم!

موهایِ کوتاهم رو از صورتم کنار زدم، شروع به کندنِ پوست‌هایِ اضافه‌ی لبم کردم.

صدایِ مردونه‌ای تویِ گوشم زنگ زد:

«اون لبِ بی‌صاحاب نیست، هی با دندون می‌افتی به جونش!»

دستام رو رویِ جفتِ گوشام گذاشتم؛ دستِ چپم می‌سوخت، اما سوزشِ قلبم اون لحظه بیشتر بود.

«گریه نکن! وقتی گریه می‌کنی، بیشتر دلم می‌خواد باهات باشم.»

سرم رو به چپ و راست تکون دادم، اما هرچی بیشتر تکونش می‌دادم، صداها بیشتر تویِ مغزم پخش می‌شد.

-خدا لعنتت کنه، خدا از زمین برت داره!

ضرباتِ پی‌درپی به رونِ پام کوبیدم؛ قطعاً اگه ادامه می‌دادم، بخیه‌هایِ دستم باز می‌شد.

برخلافِ میلم به گوشه‌ای از مغزم رفتم و برایِ هزارمین بار مرور کردم چی شد من به این‌جا رسیدم!

***

با ضربه‌ای که نهال به پهلوم وارد کرد، حرصی سر از جزوه‌ام بلند کردم و برایِ هزارمین بار به اون زل زدم. با چشم و ابرو به جلو اشاره کرد و با شیطنت گفت:

-حلقه تویِ دستش رو ببین! همین‌جوری هم جدی حرف می‌زنه، انگار نه انگار دیشب چه خبر بوده. چرا شیرینی نخریده؟ نمی‌خواد اعلام کنه؟

از صبح بارها همین کلمات رو پشتِ سرِ هم ردیف کرده بود. حرصی تَرّه‌ای از موهایِ قهوه‌ایِ رنگ‌شده‌ام رو پشتِ گوشم انداختم و پچ‌پچ کردم:

-صدبار پرسیدی، هر صد بار گفتم؛ چیکار کنه، بندری برقصه؟ من خودم خواستم کسی تویِ دانشکده ندونه تا از نگاه‌ها فرار کنم. بعدشم ما که هنوز عقد نکردیم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 10
  • ذوق زده 6
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت چهارم»

نگاهم رو به سمتِ جلویِ کلاس چرخوندم و به کوروش چشم دوختم. با اون کتِ اسپرتِ سبزِ تیره و شلوارِ پارچه‌ایِ مشکی جذاب بود.

مردی که دیشب با خانواده‌اش تویِ خونه‌ی ما من رو نشونِ خودش کرده و الان نامزدم بود.

کوروش سی‌ودوساله، استادم بود و بعد از شش ماه شرکت تویِ کلاسش گفته بود از من خوشش اومده و می‌خواد خدمتِ خانواده‌ام برسه.

من هم چون اصلاً تویِ باغِ عشق و عاشقی نبودم، قضیه رو برایِ مادرم تعریف کردم.

مادرم نه انسانِ بادرک و تحصیل‌کرده‌ای بود، نه می‌دونست باید چه واکنشی نشون بده.

فقط پرسید:

«پول‌داره؟»

«پدرش چی‌کار‌ست؟»

«خونه و ماشین داره؟»

و چون جوابِ من به سؤال‌هاش «آره» بود، شروع کرد به نصیحت کردنم که همه‌چیز پوله!

پول که باشه، مرد اخلاق داره، پول که باشه، لباس و خوراکِ خوب فراهمه، پول که باشه، می‌شه زندگی کرد؛ بدونِ پول باید مُرد!

در جوابش ادامه دادم:

«من که دوستش ندارم!»

اون گفت:

«از قیافه‌اش بدت میاد؟»

یکم فکر کردم؛ نه، چهره‌ای دلنشین داشت. چشم‌هایِ قهوه‌ای و موهایی که بغل‌هاش کوتاه‌تر از وسطش بود، از اون مدل موها که الان مدِ روز بود.

استایلش هم عادی و اسپرت بود، چیزی که من از شوهرِ ایده‌آلم می‌خواستم رو داشت. حالا که فکر می‌کردم، از چهره‌اش بدم نمی‌اومد!

این‌طور شد که اون به همراهِ پدر و مادرش به خونه‌مون اومد. بعد از صحبت با پدر و مادرم و رضایتِ اون‌ها، من هم یک هفته فرصت خواستم تا مثلاً ناز کنم.

آخه یکی از هم‌کلاسیام برام تعریف کرده بود که برایِ خواستگاریش چنین کاری کرده، من هم می‌خواستم بگم بلدم!

دیروز مهلتِ هفت‌روزه‌ی من به پایان رسید و با اعلامِ جوابِ مثبتم که حرف‌هایِ مادرم در تصمیم‌گیری بی‌تأثیر نبود، حلقه‌ای تویِ دستِ چپم انداخت.

اون هم برایِ اعلامِ تعهدش به من، امروز صبح با حلقه واردِ کلاس شد.

-خسته نباشید. برایِ هفته‌ی آینده کسانی که کنفرانس دارن آماده باشن. قبلِ من یک صندلی جلویِ تخته بذارید و آماده‌ی کنفرانس باشید. در ضمن، کوئیزی که این هفته نگرفتم رو هفته‌ی بعد می‌گیرم.

صدایِ بَم و مردونه‌اش من رو از فکر بیرون کشید و به کلاس برگردوند.

صدایِ نِقِ دانشجوها تویِ کلاس پیچید، ولی کوروش بی‌توجه به اون همه سروصدا، شروع به جمع کردنِ وسایلِ رویِ میزش کرد.

نهال درحالی‌که کوله‌اش رو رویِ شونه‌اش می‌انداخت، از لایِ دندون‌هاش لب زد:

-ازدواج کرده، سخت‌گیرتر شده، می‌دونستم نمی‌ذاشتم بله بدی.

تک‌خنده‌ای مهمونِ لبم شد. خدا می‌دونه چقدر تا دانشگاه التماسِ کوروش رو کرده بودم تا امتحان نگیره؛ اون هم تا آخرین لحظه قبول نکرد.

وقتی واردِ کلاس شد و اعلام کرد امتحان کنسله، انگار دنیا رو به من دو دستی هدیه کرده بودند.

-به هر حال، استاد میرزاد معروفه به سخت‌گیری.

با جوابی که به زبونم اومد، اخم‌هایِ نهال بیشتر تویِ هم رفت.

-تو نگی کی بگه! چه استاد میرزاد، میرزادی هم می‌کنه.

من ان‌قدر این روزها دلشوره داشتم که حتی حوصله‌ی یک خط درس خوندن هم تویِ خودم پیدا نمی‌کردم. دلیلِ اصرار برایِ کنسلیِ امتحان هم به همین خاطر بود.

دلشوره‌ای عجیب گریبان‌گیرم شده بود، همش با خودم می‌گفتم چیزی نیست، مگه قراره قتل یا گناه کنی؟ ازدواجه دیگه! به قولِ مادر، شتریه که جلویِ خونه‌ی هرکس می‌خوابه.

اما باز تهِ وجودم آروم نمی‌گرفت. مادر می‌گفت طبیعیه همه‌ی نوعروس‌ها ذوق‌زده هستن و استرس دارن. اما من ذوق‌زده نبودم! فقط می‌ترسیدم و دلشوره داشتم.

در نهایت با یک حرفِ مادر جلویِ افکارم رو گرفتم و جوابِ مثبتم رو اعلام کردم.

«عشق و علاقه کشکه دختر، من با عشق با بابات ازدواج کردم، چه غلطی کردم؟ عشق گوشت تویِ یخچال می‌شه؟ عشق مسافرت و ماشینِ آن‌چنانی سوار شدن می‌شه؟ نه والا! فقط هر روز پیرتر می‌شی و روزی صدبار می‌گی غلط کردم! الان اکرم‌خانم رو ببین! شنیدم تازه از تایلند برگشته، شوهرش بیست سال ازش بزرگ‌تره، ولی پول داره. فکر می‌کنی اکرم عاشقِ چشم و ابروش شده؟ نه مادر! پول داشته، اونم منطقی تصمیم گرفته و خوشبخت شده.»

اکرم‌خانم زنی چهل‌وپنج‌ساله بود که دوستِ مادرم بود. بعد از فوتِ شوهرش با مردی شصت‌وهفت‌ساله ازدواج کرده بود و مادر روزی صد بار انتخابش رو تویِ سرِ پدرِ بیچاره‌ام می‌کوبید و با حسرت از خوشبختیش می‌گفت.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 9
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پنجم»

با صدایِ پیامکِ موبایلم، فکرم رو پس زدم؛ سرم رو بلند کردم که با جایِ خالیش مواجه شدم. کوروش کِی رفته بود؟ چشمم رو به صفحه‌ی نمایشگرِ گوشیم دوختم و زیرلب پیامش رو خوندم:

-من باید برم جایی، اگه کلاسی نداری، تا خونه برسونمت.

نه «عزیزم» و نه هیچ پیشوند و پسوندی تویِ نوشته‌ش نمی‌دیدم؛ راستش من هم زیاد در بند نبودم. کیبوردِ موبایلم رو باز کردم و نوشتم:

-من کلاس دارم، باید بمونم. تو برو.

چند بار دستم لغزید تا «عزیزم» رو بنویسم، اما دلم قبول نمی‌کرد. پیام رو در نهایت با یک استیکرِ قلب ارسال کردم و بی‌حوصله موبایل رو داخلِ کیفم انداختم.

وقتی هنوز اون رو به سختی «تو» خطاب می‌کردم، چه لزومی داشت «عزیزم» تهِ جمله‌ام باشه؟

از جام بلند شدم، کلاس تقریباً خالی شده بود. به جز نهال و دختری که جلویِ کلاس با هم صحبت می‌کردند، خبری از دانشجویِ دیگه‌ای نبود. از بینِ صندلی‌ها گذشتم و به سمتِ در، قدم‌هایِ بلند برداشتم.

نهال با دیدنم، با دخترک خداحافظی کرد و برایِ خروج همراهم شد.

-کِشتی‌هات چرا توهمه، خانم؟

ناخواسته خنده‌ام گرفت. طبقِ عادتم لبم رو با زبون تر کردم و خنده‌کنان گفتم:

-کِشتی‌هات توهمه چه صیغه‌ایه؟ یا می‌گن چرا اخمات توهمه، یا می‌گن چرا کِشتی‌هات غرقه؛ قیمه‌ها رو چرا می‌ریزی تویِ ماست‌ها؟

ادای خنده‌ام رو درآورد و کوله‌اش رو به اون شونه‌اش راهی کرد، مقابلم ایستاد و نذاشت قدم بردارم.

-حالا هرچی! بگو چته.

هرچه سعی کردم جلویِ «آه»م رو بگیرم تا ناراحتیم مشخص نباشه، نشد.

-فکر می‌کردم کوروش برایِ امروز برنامه‌ای داشته باشه، ولی خبری نیست.

ابروهایِ نهال بالا پرید. همون‌طور که با هم از سالن خارج می‌شدیم تا به حیاطِ بزرگِ دانشگاه بریم، خودش رو بهم نزدیک کرد و با لحنِ بی‌حوصله‌ای لب زد:

-تو هم که دنبالِ انرژیِ منفی‌ای! خب چرا تو بهش پیشنهاد ندادی که امروز با هم باشین؟ بعدشم مگه تو کلاس نداری؟

این‌بار نوبتِ من بود که ابروهام رو به هم وصله بزنم.

-من هیچ‌وقت وقتِ کسی رو ازش گدایی نمی‌کنم، کسی که بخواد برام وقت می‌ذاره؛ اگه پیشنهاد می‌داد، کلاس‌ها رو نمی‌رفتم.

نهال چشمش رو کوچک کرد و با تمسخر سرتاپام رو از نظر گذروند؛ تویِ چشم‌هاش یک «خرخودتی» واضحی جولان می‌داد. همین که چشم ازم برداشت، خودش رو رویِ اولین صندلیِ گچیِ قرمز‌رنگ پرت کرد.

-این کسی، احیاناً قراره تا چند وقتِ دیگه اسمش بره تویِ شناسنامه‌ت! تو هم که قربونت برم، نمی‌ذاری دستت رو بگیره؛ بنده‌خدا می‌ترسه باهات بیرون بره، یه وقت خبطی کنه، مثلاً دستش یهو بخوره به دستت، تو قیامت به پا می‌کنی.

کشیدنِ واژه‌ی «این کسی» به مزاجم خوش نیومد؛ این‌که نهال دغدغه‌هایِ من رو سبک می‌شمرد، از جانبِ خودم قابلِ پذیرش نبود.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 9
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت ششم»

نگاهم رو تویِ محوطه‌ی اطراف چرخوندم، مشخص بود که کسی به ما توجهی نداره؛ «پوف»ای کشیدم و خودم رو کنارِ نهال جا دادم.

اما نگام از حرص پر بود؛ نمی‌خواستم ان‌قدر راحت هر لیچاری رو بارم کنه، پس با اخم به نیم‌رخِ زیباش خیره شدم و زمزمه‌ای عصبی سر دادم:

-خب وقتی هنوز محرم نیستیم، چه لزومی به یه‌سری کارهاست؟ مثلاً دستم رو نگیره، نمی‌تونه باهام کافه بیاد؟

نهال هم به تبعیت از من، جدی شد. به حالتِ چهارزانو مقابلم نشست. انگار نه انگار تویِ دانشگاه بودیم. چشم‌هایِ عسلیش رو به چشمام دوخت و بدونِ مکث، کلمات رو پشتِ سرِ هم ردیف کرد:

-عزیزِ من! مسئله اعتقاداتِ افراطیِ توئه! هیچ‌کس دنبالِ گرفتنِ دستِ تو برایِ کافه رفتن نیست، اما تو ان‌قدر تأکید کردی رویِ این قضیه که باعث شدی اون بنده‌خدا ازت فاصله بگیره.

حتی اندازه‌ی یک بندِ انگشت، حرف‌هایِ نهال برام منطقی به نظر نمی‌اومد. وقت گذاشتن برایِ آدم‌ها چه ربطی به اعتقاداتشون داشت؟ من فقط از اون خواسته بودم تا روزِ عقد، یه‌سری خط‌قرمزها رو رعایت کنه. نهال هم برایِ مسخره کردنم، «گرفتنِ دست» رو هر سری به سرم می‌کوبید.

-تو که من هرچی بگم، حرفِ خودتو می‌زنی!

نهال که دید من حرف‌هاش رو نمی‌پذیرم، بی‌تفاوت شونه‌ای بالا انداخت و مقنعه‌اش رو برایِ جمع کردنِ موهایِ بلوندش مرتب کرد.

-کلاسِ بعدی چه ساعتیه؟

از عوض شدنِ بحث توسطِ نهال، خوشحال بودم؛ پشیمون شدم چیزی که ذهنم رو درگیر کرده رو به گوشش رسوندم، اون من رو درک نمی‌کرد!

نگاهی به ساعتِ مچیِ دستم کردم. تا خواستم حرف بزنم، صدایِ پیامکِ موبایلم پخش شد.

همون‌طور که ساعتِ کلاس رو اعلام می‌کردم، رمزِ گوشیم هم وارد کردم.

-نیم ساعتِ دیگه.

با دیدنِ پیامکی که از طرفِ مادر بود، ابروهام تویِ آغوشِ هم فرو رفتند.

-امشب می‌تونی شام خونه نیای؟ اکرم می‌خواد بیاد این‌جا. خونه کوچیکه، هرچی تعداد کمتر باشیم بهتره.

می‌دونستم چقدر مادرم دلش می‌خواست به اکرم ثابت کنه که زندگیِ عالی‌ای داره، درصورتی‌که صورتش رو با سیلی سرخ می‌کرد!

اصلاً چرا باید با کسی رفت‌وآمد کنه که ان‌قدر با هم اختلافِ طبقاتی داریم؟

سرم رو از گوشی بلند نکردم، آفتابِ وسطِ آسمون نمی‌ذاشت درست تایپ کنم؛ البته حرص هم در غلط‌هایِ املایی‌ای که داشتم بی‌تأثیر نبود:

-متوحه‌ای جی می‌گی؟ خب مت کجا برن؟

دیگه تا چند دقیقه‌ی بعد جوابی از جانبش دریافت نکردم. مشغولِ بازی با گوشتِ اضافه‌ی بغلِ ناخنم شدم و با حرص پایِ چپم رو تکون دادم.

-می‌گم مهراد دیشب می‌گفت باهام بریم مسافرتِ کیش، شاید یکی، دو روزِ دیگه برم.

با شنیدنِ اسمِ «مهراد»، همه‌ی عصبانیتِ عالم رو صورتم نشست؛ البته حرصی که از پیامِ مادر داشتم، تویِ بالا رفتنِ تُنِ صدام مؤثر بود:

-واقعاً قصد نداری بی‌خیالِ این پسره بشی؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 7
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت هفتم»

چشم‌غره‌ای نثارم کرد و همون‌جور که لیپ‌گلاس و آینه‌اش رو برای تجدیدِ آرایش درمی‌آورد، چشمش رو چپ کرد و لب زد:

-تو چرا ان‌قدر گیر دادی به این بنده‌خدا؟ دوستش دارم، چرا باید بی‌خیال بشم؟ به این خوبی!

اگه آب تویِ هاون می‌کوبیدی، آثارش بیشتر از حرف زدن با این دختر بود. برای یک لحظه چهره‌ی مهراد با اون زنجیر تویِ دستش جلویِ چشمم اومد.

با قورت دادنِ آبِ دهنم، جلویِ اوق زدنم رو گرفتم؛ مرتیکه یک اکیپِ پر از لات‌ولوت از نواحیِ مختلفِ تهران داشت؛ بعد دوستِ احمقِ من این آدم رو دوست داشت!

اولش خواستم سکوت کنم و جوابی بهش ندم، اما من که مثلِ اون بی‌خیال نبودم! دلِ لامصبم براش می‌سوخت.

-عشق برایِ سرپوش گذاشتن رویِ هر خبطی نیست! آدم مگه می‌شه این‌جوری شه؟ تو خودت، خودتو به کوری زدی.

نهال برایِ دومین بار پدِ لیپ‌گلاسش رو رویِ لبِ قلوه‌ایِ پروتزکرده‌اش کشید و ضربه‌ای، لبش رو به هم مالید.

-تو چه می‌فهمی از این چیزا! تو رو هم می‌بینیم، خانم.

-حق با توئه!

و این آخرین باری بود که به خودم اجازه دادم این دختر رو به راهِ درست بکشونم! شاید تویِ اون قدِ کوتاه و هیکلِ تپلی، اون مردِ پولدار چیزی می‌دید که من هرگز توانِ دیدنش رو نداشتم.

چشمم رو از روش برداشتم و به کفشِ مشکیِ زواردررفته‌ام زل زدم. مدت‌ها بود قسمتی از جلویِ کفشم سوراخ شده بود و ترس داشتم کسی ببینتش!

در اولین فرصت باید پدر رو راضی می‌کردم و یک‌جا شاغل می‌شدم. روم نمی‌شد باز هم جلویِ بابا دست دراز کنم.

-پاشو بریم تا کلاسشو پیدا کنیم، کلاس شروع می‌شه.

با صدایِ پر عشوه‌ی نهال، حواسم سرِ جاش اومد. برایِ آخرین بار موبایلم رو چک کردم و وقتی پیامی از طرفِ مادر دریافت نکردم، با نهال همراه شدم.

فکرِ کفشِ مشکیِ جدید تا آخرِ مسیر به مغزم کوبیده می‌شد.

***

با صدایِ جاروبرقی به‌آرومی لایِ پلکم رو باز کردم. اولین چیزی که نگاهم رو دزدید، مادر بود که با جاروبرقی شیشه‌خرده‌هایِ کوچیک رو جمع می‌کرد.

چارچوبِ سفیدِ آینه دیگه تویِ اتاق حضور نداشت، خبری هم از شیشه‌هایِ درشت نبود. مادر از خواب و غفلتم استفاده کرده بود و همه‌جا رو صیقل داده بود.

حالتِ خوابیدنم باعثِ خشک شدنِ کمرم شده بود؛ پتویی که دورم پیچیده بود رو کنار زدم و از جام برخاستم. صدایِ مهره‌هایِ کمرم، یکی بعد از دیگری، به گوش می‌رسید.

بی‌توجه به مادر که مشغولِ کارش بود، برقِ اتاق رو خاموش کردم و به سمتِ تشکم که گوشه‌ی اتاق پهن بود، روانه شدم.

همین حرکتم باعثِ خفه شدنِ صدایِ ناهنجارِ جاروبرقی شد.

-چشات نمی‌بینه دارم گندکاریتو تمیز می‌کنم؟

رغبتی از خودم برایِ جواب دادن نشون ندادم. رویِ تشکِ هم‌رنگِ بختم دراز کشیدم؛ مادر هم از حرص، تویِ همون تاریکی باز هم صدایِ اون وسیله‌ی مزخرف رو درآورد و به کارش رسید.

مچِ دستم رو حصاری برایِ پیشونیم در نظر گرفتم و باز چشمام رو بستم. نوری که از هال به اتاقم می‌تابید، اذیتم می‌کرد. از نور و روشنایی بیزار بودم. خداروشکر اتاق پنجره‌ای نداشت که آزارم رو بیشتر از قبل کنه. نمی‌دونستم الان روزه یا شب، و این برایِ من اوجِ لذت بود!

-محضِ رضایِ خدا، پاشو یه دوش بگیر، حالِ آدم به هم می‌خوره سمتت بیاد.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 7
  • ذوق زده 3
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هشتم»

برای لحظه‌ای تویِ دهنم چرخید تا بگم: «مگه تو سمتم هم میای؟»

اما لب‌هام رو به هم فشردم و صدام رو تویِ گلو خفه کردم. تا ابد به غر زدن‌هایِ این زن عادت نمی‌کردم!

از بچگی‌م، هر بار کارِ اشتباهی انجام می‌دادم، حتی ساعت‌ها بعد، زمانی که قرار بود ظرف بشوره، کارم رو به یاد داشت و براش غر می‌زد. در نهایت هم تا به پدر گزارش نمی‌داد، آروم نمی‌گرفت.

نفهمیدم کِی بساطش رو جمع کرد و از اتاق بیرون زد. همین که اتاق ساکت بود، برام کافی به نظر می‌اومد. تویِ اون لحظه یک چیزِ دیگه هم به‌غیر از سکوت من رو خوشحال می‌کرد.

این‌که پشتِ سرش، در رو محکم به چارچوب کوبید. تاریکیِ محض! حالا، حالم بهتر بود.

***

برایِ هزارمین بار، شماره‌ی کوروش رو گرفتم که باز هم با جمله‌ی اپراتور مواجه شدم. قبل از این‌که مجدداً کامل اعلام کنه که «در دسترس نیست»، قطع کردم.

آخرین کلاسم تموم شده بود. کوروش ازم خواسته بود بعد از اتمامِ کلاسم منتظرش باشم تا شام رو با هم بخوریم.

وقتی به نهال پیامش رو نشون دادم، قهقهه‌ای زد و این‌که «الکی منفی‌نگر هستم» رو مجدداً به زبون آورد.

حالا ساعت از هفت گذشته و هرچی سعی به برقراریِ ارتباط داشتم، ناکام موندم.

نهال که چند متر جلوتر مشغولِ به قولِ خودش «لاو ترکوندن» با مهراد بود، با نیشِ باز، برایِ مهراد عشوه‌ی خرکی می‌اومد و پشتِ تلفن، باز ناز و طمأنینه حرف می‌زد.

همین که موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد، بی‌محابا قسمتِ اتصالِ تماس رو لمس کردم و با هیجانِ کاذب، موبایل رو متصل به گوشم قرار دادم.

-الو؟

وقتی صدایی از اون سمت به گوش نرسید، دوباره به صفحه‌ی موبایل و اسمِ «کوروش» نگاه انداختم.

-کوروش؟ الو؟ چرا جواب نمی‌دی؟

مدتِ طولانی‌ای نگذشت که صدایِ کم‌جونِ کوروش، جون از تنم بُرد:

-سلام راز، چطوری؟

ان‌قدر عادی حالم رو می‌پرسید که انگار نه انگار دو ساعته منو معطلِ خودش کرده. اما نگرانی مانعِ غر زدنم شد. با صدایی که یکم می‌لرزید، کلمات رو پشتِ سرِ هم چیدم:

-صدات چرا این‌جوریه؟ کجایی؟

باز هم مکث کرد. انگار برایِ حرف زدن نیاز به استخاره داشت. ناخنم رو به سمتِ دهنم بردم و طبقِ عادتِ زمانِ استرسم، جویدم.

نهال که برایِ یک لحظه چشمش به من افتاد، بالاخره از تلفن دل کند و به سمتم قدم برداشت. صدایِ ابرازِ علاقه‌اش زمانِ پایانِ مکالمه، حالم رو بدتر از قبل کرد و چهره‌ام رو تویِ هم کشید.

جمله‌ی خارج‌شده از دهنِ کوروش منو از فکرِ نهال و مهراد بیرون کشید.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 7
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت نهم»

-چیزی نیست، از ظهر یکم بی‌حال شدم، اومدم خونه دیدم بینی‌م کیپ شده. چند تا قرص خوردم، تا الان خواب بودم و متوجه تماس‌هات نشدم، شرمنده.

نمی‌دونم چرا حرفش رو باور نکردم. صداش به کسایی که سرما خورده بودن، شبیه نبود. گرفتگیش انگار از یک نوعِ دیگه بود. اما بد به دلم راه ندادم؛ به قولِ نهال، من خیلی منفی‌نگر بودم.

با کشیدنِ نفسِ عمیقی، همون‌طور که در جوابِ نهال که با دست پرسید بود:

«کیه؟»

اسمِ «کوروش» رو لب می‌زدم، برایِ کوروش ادامه دادم:

-خدا بده نده، الان بهتری؟ چیزی لازم نداری؟

کوروش این‌بار سرفه‌ای کرد و با لحنی که با شیطنت آمیخته شده بود، رنگ از صورتم پروند:

-چرا، خانمم رو لازم دارم.

بدنم از حرفش گُر گرفت. دست‌وپام رو گم کردم، با دندون، پوستِ اضافه‌ی رویِ لبم رو کندم و بعد جایِ سوزشش رو گزیدم.

با قدمی، از نهالِ کنجکاو با اون نگاهِ مشکوک دور شدم و احمقانه‌ترین جوابِ ممکن رو به کوروش گفتم:

-ان‌شاءالله.

کوروش خنده‌ای بی‌جون رو به گوشام سوغاتی داد، از شیطنت صرف‌نظر کرد:

-بیا ادامه ندیم، شر می‌شه، خانم دعوام می‌کنه.

سکوت کردم؛ مطمئن بودم کلِ پوستِ سفیدم حالا به قرمزی می‌زد. کوروش که خاموشیِ منو دید، رشته‌ی کلام رو به دست گرفت:

-می‌ترسم اگه همراهت بیام، سرما بخوری، اشکال داره قرارِ امشب رو به فردا شب موکول کنیم؟

غم، خیلی واضح، جایِ خجالت رو گرفت. از این‌که کوروش نمی‌اومد غمگین نبودم، از این ناراحت بودم که باید امشب تنها شام می‌خوردم، چون مادر مجوزِ ورود به خونه رو صادر نکرده بود.

-نه، اشکالی نداره؛ استراحت کن فعلاً.

کوروش که اصلاً تویِ باغِ سرد بودنِ جمله‌ام نبود، با بی‌قیدی، باز هم بینی‌ش رو بالا کشید و فِس‌فِس‌کنان گفت:

-چشم، مراقبِ خودت باش. ببخشید، بازم فعلاً.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 6
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت دهم»

بعد از پایانِ تماس، مثلِ توپِ پنچر شده، بادم خالی شد. نهال که تا آخرِ حرف زدنم مشغولِ پیام‌بازی با مهراد بود، با شنیدنِ خداحافظی‌ام، سرش رو بلند کرد و به من زل زد.

-همه با پارتنرشون حرف می‌زنن، شاد می‌شن؛ تو نمی‌دونم چرا هروقت حرف می‌زنی، انگار چکت برگشت خورده.

بی‌حوصله کیفم رو رویِ شونه‌ام مرتب کردم، درزِ مقنعه‌ام که برایِ آرامش، هی به چپ و راست تکونش می‌دادم رو صاف کردم.

لبِ پایینم از بغض لرزید.

-هیچی، کوروش سرما خورده، امشب باید تنهایی تویِ خیابون‌ها وِل بچرخم.

نهال که با دیدنِ قیافه‌ام، ابروهایِ هشتیش به بالا پریده بود، تک‌خنده‌ای متعجب از دهنش بیرون اومد.

-واقعاً بغض کردی برایِ همین؟ بیا، من باهات میام، بریم بیرون، گریه نداره که.

بی‌توجه به این‌که جلویِ درِ دانشگاه پُر از دانشجو بود، خودم رو تویِ بغلِ نهال جا دادم و زار زدم.

-بسه، اَه! حالم رو به هم زدی.

سرم رو بالا گرفتم و چندتا بوسِ پشتِ سرِ هم رویِ گونه‌اش کاشتم. با چندش، صورتش رو جمع کرد و منو به عقب هل داد.

-صد دفعه گفتم این‌جوری منو با تفی نکن، حالم بد می‌شه، مگه تو حالیت می‌شه؟ نه! گاوی.

با چشم‌هایِ خیس، خندیدم.

نهال با مامانش تماس گرفت و غیبتش رو موجه کرد، بعد با من راهیِ بازار شد.

یک مغازه رو رد نکرد. هرچی که لازم داشت تهیه کرد. من هم با توجه به پولی که داشتم، ترجیح دادم فقط نظاره‌گر باشم و بگم:

«چیزی لازم ندارم.»

«نه؛ کفش، خونه دارم.»

«رنگش جالب نیست.»

لازم داشتم؛ کفشِ پاره‌ام بدجوری بهم دهن‌کجی می‌کرد. مانتو و شلوارِ ساده‌ی مشکی‌رنگم رنگ‌پریده بودند؛ پارچه‌ی ارزون‌قیمتِ مشکی رو دوبار بشوری، سومین بار سفید شده!

«آه» نشسته تویِ گلوم رو همون‌جا خفه کردم! نمی‌خواستم جلویِ نهال ردی از حسرت از واکنش‌هام مشخص باشه.

نهال برخلافِ وضعیتِ مالیِ خوبش، تویِ یک شرکتِ ساخت‌وساز کار می‌کرد و حقوقِ خوبی می‌گرفت؛ مزایایِ زیادِ شرکت، من رو به شک می‌انداخت، ولی بعدش خودم رو بابتِ افکارِ زشتم دعوا می‌کردم.

پارسال که رشته‌ی حسابداری قبول شده بودم، هرچی اصرار کردم جایی مشغولِ کار بشم، پدر مخالفت کرد.

می‌گفت هجده‌سالگی برایِ پا گذاشتن به بازارِ کار، سنِ کمیه. هرچی گفتم فایده نداشت، تا مادر رو به جونش انداختم، که اگه نمی‌انداختم بهتر بود!

-راز، اون مانتو چطوره؟

صدایِ نهال بینِ اون همه هیاهویِ پاساژ من رو به خودم آورد؛ به ویترینِ یکی از مغازه‌هایِ شکیل نگاهی انداختم و با اکراه لب زدم:

-آره، خوشگله.

جمله‌ام کامل نشده بود که نهال با ذوق واردِ مغازه شد و من رو با ویترینِ پُر از لباس‌هایِ خوشگل و گرون‌قیمت تنها گذاشت.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 6
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت یازدهم»

نزدیک به سه ساعت صرفِ خریدهایِ نهال شد؛ ان‌قدر خرید کرده بود که دیگه تویِ صندوق‌عقبِ دویست‌وششِ سفیدش جایِ سوزن انداختن نبود.

وقتی آخرین کیسه رو داخلِ صندوق جا داد، دستاش رو برایِ از بین بردنِ خاکِ مصلحتی به هم زد؛ سپس غرولندکنان دست به کمر شد.

-وای، خیلی خسته شدم، بریم یه چیز بخوریم، دارم از گرسنگی تلف می‌شم.

خیلی وقت بود شکمم قاروقور می‌کرد و به رویِ خودم نمی‌آوردم. موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و آیکونِ همراه‌بانکم رو لمس کردم؛ با دیدنِ موجودی‌م، لب گزیدم.

-دارم با تو صحبت می‌کنم‌ها، اس‌ام‌اس‌بازیت واجبه الان؟

سرم رو بلند کردم و به چشم‌هایِ خسته و بی‌فروغِ نهال خیره شدم؛ معلوم بود خرید و دانشگاه تویِ یک روز، از توانایی‌هایِ اون خارجه!

-چی گفته بودی؟

نهال نگاهِ عاقل اندر سفیهانه‌ای بهم انداخت و درِ صندوق رو محکم بست.

-مارو باش، داریم باغچه‌ی کیو بیل می‌زنیم! بریم شام، بابا، از تو آبی گرم نمی‌شه!

بعد به سمتِ ماشینش رفت و پشتِ فرمون نشست؛ من هنوز همون‌جا، تویِ همون زاویه، ایستاده بودم.

می‌دونستم نهال رستوران‌هایِ معمولی و به قولِ خودش سطح‌پایین رو قبول نداره، خودش هم بیشتر مسیرش به رستوران‌هایِ بالاشهری می‌خوره.

با صدایِ بوقِ ماشین، از جا پریدم و دستم رو رویِ قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم.

-بپر بالا دیگه، چرا خشکت زده!

فریادِ نهال باعث شد با نوکِ کفشم چند ضربه به آسفالت بزنم و بعد مسیرم رو به سمتِ صندلیِ شاگرد برگردونم.

این لحظه از مادرم هم متنفر بودم؛ پیشِ خودش نپرسید از کجا پولِ غذایِ بیرون بیارم؟

درِ ماشینِ نهال رو باز کردم؛ خودم رو جلویِ چشم‌هایِ منتظرِ نهال، رویِ صندلی انداختم.

همه‌ی ترسم فقط از این بود که این رستورانِ بالاشهری، در حدِ توانِ مالیِ من هست؟

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت دوازدهم»

پیامی که به گوشیم اومد، من رو از فکر خارج کرد؛ اسمِ مامان رویِ صفحه افتاد، پیام رو باز کردم:

«با یکی از دوستات برو، فقط بهم بگو کجا میری به بابات بگم؛ می‌دونی که حساسه رو این چیزا.»

پدر حساس بود و مادر من رو از خونه بیرون می‌کرد تا دوستِ عزیزش تویِ آرامش باشه؟

جالب بود!

از حرص، دندونم رو رویِ هم فشار دادم و غریدم:

-اسمِ جایی که می‌ریم چیه؟

نهال تویِ موسیقیِ خارجی‌ای که از ضبط پخش می‌شد، غرق بود. صدایِ ضبط رو با آیکونِ منفی کم کردم و لب زدم:

-نمی‌شنوی؟ اسمِ رستورانی که می‌ریم چیه؟

نهال که به‌واسطه‌ی قطع شدنِ صدایِ موزیک، اخم‌هاش تویِ هم رفته بود، تنها با تندی «نیلی» رو تلفظ کرد و صدایِ ضبط رو آخر کرد.

با حرص، کیبوردِ گوشیم رو باز کردم و تنها برایِ مادر اسمِ رستوران رو فرستادم؛ حوصله‌ی درگیری نداشتم که بخوام باهاش کل‌کل کنم. به‌هرحال اون متوجه نمی‌شد من چی می‌گم!

ان‌قدر مغزم درگیر بود که نفهمیدم کِی به رستوران رسیدیم؛ انتهایِ مسیر بودیم که صدایِ تعریف و تمجیدهایِ نهال از این رستوران، قلبم رو به لرزه انداخت. هربار که اون تعریف می‌کرد، من یک منو با قیمت‌هایِ به‌شدت بالا برایِ خودم می‌چیدم.

با صدایِ بالا کشیدنِ ترمزِ دستی، سرم رو بلند کردم و به ساختمونِ روبه‌روم خیره شدم. نهال گفت «نیلی»، اما من تا اون لحظه فکر می‌کردم یه رستورانِ معمولیه.

اما این‌جا، یه هتلِ سفیدِ بلند بود که بالایِ نیم‌دایره‌ای‌اش، مثلِ یه تاج، تویِ آسمونِ شب خودنمایی می‌کرد.

شیشه‌هایِ دودیِ هر طبقه، نورِ زردِ داخل رو به بیرون نشتی می‌دادن و نوارهایِ چراغ، دور تا دورِ ساختمون رو مثلِ گردنبندِ عروسی بسته بودن.

نهال که دید ماتِ ساختمون موندم، تک‌خنده‌ای رویِ لبش کاشت و با عشوه‌ی مخصوصِ خودش، موهاش رو پشتِ گوشش انداخت.

-این‌جا مالِ پسرِ دوستِ بابامه، اون نیم‌دایره‌ی بزرگه رستورانشه، بقیه هتله.

تهِ دلم یه چیزی خالی شد. نه از زیبایی‌اش، نه از ارتفاعش؛ از این‌که من با کفشِ پاره‌ام، دارم به یه جایِ خیره‌کننده نگاه می‌کنم که هیچ‌وقت قرار نیست مالِ من باشه.

اسمِ طلاییِ «هتل رستورانِ نیلی» چشمم رو زد. نهال که مات شدنم رو دید، تک‌خندید و زمزمه کرد:

-چرا ماتت برده؟ پیاده شو.

اما حرف‌هاش دیگه به گوشم نمی‌رسید. من داشتم به این فکر می‌کردم که کوروش چندتا از این ساختمون‌ها رو می‌تونه بخره؟ و آیا اگه با اون ازدواج کنم، منم می‌تونم مثلِ نهال، بی‌خیال از کنارِ همچین جایی رد بشم؟

-عجب خریه، حالا مگه چیه این‌جا؟ ان‌قدرم خفن نیست!

شبیه بچه‌ها بغضم گرفت؛ سرم رو پایین انداختم. تابلویِ طلاییِ رستوران حتی داخلِ ماشین رو هم روشن کرده بود، ان‌قدر روشن که پارگیِ کفشم رو به رخم کشید.

«آه»ای نامحسوس کشیدم و به همراهِ نهال از ماشین پیاده شدم. اون به سمتِ رستوران روانه شد و من غم‌زده، مثلِ جوجه‌اردکِ زشت، پشتش قدم‌هایِ بلند برمی‌داشتم.

چندین پله‌ی طویل مقابلمون بود که با چمنِ مصنوعی، کناره‌هاش رو تزئین کرده بودن.

از کنارِ اون‌ها با سرعت گذشتیم. به‌محضِ ورود، یک لابیِ مجلل مقابلم قرار گرفت که سمتِ راستش پذیرش و سمتِ چپش چندین مبلمان قرار داشت.

اما انگار مکان برایِ نهال تازگی نداشت، چون با گام‌هایِ بلند مسیرِ مستقیم رو در پیش گرفت و جلویِ دو آسانسور ایستاد؛ دکمه‌ی هردو رو لمس کرد و همون‌طور که چشمم به اعدادِ دیجیتالِ بالایِ آسانسور بود، لب زد:

-این دوستِ پدرم ان‌قدر خرپوله که صدتا مثلِ این ساختمون داره. این یکی رو هم پسرش مدیریت می‌کنه، البته کارِ اصلیش چیزِ دیگه‌س. پسرش زشته، وگرنه می‌رفتم تویِ نخش، زنش می‌شدم.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • هاها 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت سیزدهم»

لحنِ بامزه‌اش باعثِ نشستنِ خنده رویِ لبم شد. همان‌طور که با خنده به بازوش ضربه می‌زدم، درِ آسانسور باز شد و پسری مقابلمون قرار گرفت.

در مرحله‌ی اول، اخم‌هایِ به‌شدت درهمش بود که چشمِ هر بیننده‌ای رو اذیت می‌کرد. شنیدنِ صدایِ دستپاچه‌ی نهال باعث شد توانِ آنالیزِ قیافه‌اش از من گرفته بشه.

-وای، سلام آقای نیهاد! حالتون چطوره؟

اسمِ عجیبی داشت، نیهاد؟ اصلاً نیهاد هم مگه اسم بود؟ صدایی از درونم نهیب زد که چطور راز اسمِ منه، نیهاد نیست؟

پسری که نیهاد معرفی شد، از آسانسور به بیرون اومد و دست‌به‌جیب، رو به نهال قرار گرفت؛ حالا خبری از اخم‌هایِ نشسته رویِ صورتش نبود. لبخند هم نداشت؛ کاملاً پوکرفیس به نهال زل زد.

-ممنون؛ پدر خوبه؟ خوش اومدین.

لحنش هیچ لطافتی تویِ خودش جا نداده بود، انگار مجبوری جوابِ نهال رو می‌داد. با احوال‌پرسی‌ای که درباره‌ی پدرِ نهال کرده بود و حالتِ چهره‌ی نهال، حدس می‌زدم همونی باشه که تا الان ذکرِ خیرش بود.

نهال دستپاچه شد؛ انگار نیهاد از اون آتو داشته باشه. تَرّه‌ای از موهاش رو با کلافگی کنار زد و با لرزشِ محسوسی حرف زد:

-خوبم… نه، یعنی خوبن… سلام دارن، خیلی ممنون. ما اومدیم بریم… یعنی چیز… بریم رستوران.

چشم‌هایِ مشکی‌رنگِ نیهاد کمی جمع شد و کنارشون چین افتاد. سرش رو تکون داد و با صاف کردنِ گلوش، نهال رو مخاطب قرار داد:

-خوش باشین؛ به پدر سلام برسونین.

سپس سرش رو همانندِ یک عدد گاو پایین انداخت و رفت.

این‌بار اخم‌هایِ من بود که حسابی تویِ هم گره خورد. دستِ مبهوتِ نهال رو گرفتم و واردِ آسانسور شدم. با حرص، کمی مقنعه‌ام رو شل کردم. همین که آسانسور به حرکت دراومد، جیغ زدنِ من هم شروع شد:

-یه ذره ادب خوبه والا! سلام بلد نبود بکنه؟ انگار نه انگار منم حضور داشتم. با اون اسمِ مسخرش، نیهاد!

نمی‌دونستم چرا ان‌قدر حرصم گرفته بود. پسرکِ متکبر حتی نیم‌نگاهی هم خرجِ من نکرد؛ هرچی که نبودم، آدم که بودم، نبودم؟

نهال که تازه از شوک دراومده بود، به دیوارِ طلایی‌رنگِ آسانسور تکیه زد؛ انگار نیهاد بیشتر از من، تویِ پرِ نهال زده بود.

-اولاً اسمش نیهاد نیست، فامیلیشه؛ نیهاد. اسمش آریانه. دوماً برایِ همین بهش گفتم زشت دیگه. اخلاقش زشته! این پسره سال‌به‌سال نمیاد این‌جا، از شانسِ ما چون ذکرِ خیرش بود پیداش شد. کلاً همینه! شل کن، حرصش رو نخور، مهم نیست.

و بعد به عددهایِ متوالیِ کنارش چشم دوخت و از حرف زدن با من، شونه خالی کرد.

آریانِ نیهاد! تا به حال چنین اسمی هم نشنیده بودم؛ کلاً عجیب به نظر می‌اومد.

چهره‌اش جذاب بود؛ از اون‌مدل چهره‌ها که دخترها زیاد می‌پسندیدن. بغل‌هایِ موهاش رو خیلی کوتاه کرده بود؛ موهایِ وسطِ سرش هم متوسط بود. تنها یک تَرّه‌ی مزاحم، رویِ پیشونیش جولان می‌داد.

اخم قصد نداشت صورتم رو بی‌خیال بشه. هرچی بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردم، اعصابم بیشتر خرد می‌شد. اما انگار مغزم قصد نداشت دست از آنالیزِ این پسر برداره!

در برابرِ منی که یک متر و پنجاه‌ونه سانت قد داشتم، قدِ اون خیلی بلند بود؛ من تقریباً به زور تا شونه‌اش می‌رسیدم. زیرِ اون دورسِ سبزِ تیره و شلوارِ جینِ مشکی هم چهارشونه و هیکلی به چشم می‌اومد.

با نوایِ زنی که طبقه‌ی آخر رو اعلام می‌کرد، از افکارم خارج شدم که با باز شدنِ درِ آسانسور همراه شد.

با دیدنِ رستورانِ مقابلم، هرچه از صاحبش دیده بودم، فراموشم شد. با شیشه، رستوران رو شبیهِ دایره تعبیه کرده بودن. میزهاش رو هم به شکلِ دایره، دور تا دورِ رستوران چیده بودن.

موسیقیِ لایتی پخش می‌شد. من رو عجیب یادِ رستورانِ آقای خرچنگ تویِ باب‌اسفنجی می‌انداخت؛ مخصوصاً نمایِ داخلیِ رستوران.

برایِ لحظه‌ای چشمم به کفِ رستوران خورد و دهنم با سطحِ اون‌جا هم‌تراز شد.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • هاها 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت چهاردهم»

کفِ رستوران هم به شکلِ شیشه‌ای به نمایش دراومده بود؛ از زیرِ اون، آب روان می‌شد و از صدف و جلبک لبریز بود.
-نظرت چیه؟
همه‌چیز سفید بود؛ از میز و صندلی‌ها گرفته تا تابلوها و دکورِ رستوران، تا چشم کار می‌کرد سفیدیِ مطلق دیده می‌شد.
تنها رنگی که این سفیدی رو می‌شکست، رنگِ کفِ رستوران بود که آبیِ کم‌رنگ، کلمه‌ای مناسب برایِ توصیفش به نظرم می‌اومد.
نتونستم اشتیاقم رو پنهان کنم؛ با ذوقی وصف‌نشدنی دورِ خودم چرخیدم؛ برام مهم نبود اگه کسی بهم انگِ «ندیدبدید» می‌زد. من واقعاً از دیدنِ این مکان به وجد اومده بودم.
-خیلی خوشگله؛ عاشقش شدم.
لبخندی عمیق به روم پاشید و متکبرانه نگاهش رو پیشکشِ چشمام کرد. این‌بار با ناز گفت:
-مگه من جایِ بد می‌برمت؟
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم؛ همراهِ نهال رویِ اولین میزِ خالی نشستم، چون رستوران جایِ سوزن انداختن نداشت! هر میزِ خالی‌ای که پیدا می‌کردی، باید کلاهت رو بالا می‌انداختی.

پرسنلِ رستوران با لباسِ یک‌دستِ آبیِ روشن رسید و سفارشِ شام رو گرفت. خداروشکر منو قیمت داشت و با توجه به جیبم، غذام رو انتخاب کردم.
همون‌طور که فکرش رو می‌کردم، قیمت‌هایِ این‌جا سرسام‌آور بالا بود.
-چی می‌خوری؟
تمومِ سعیم رو کردم تا زمانِ ردیف کردنِ دروغ‌هام، صدام نلرزه و غم از چشمم مشخص نباشه.
-من تویِ دانشگاه غذا خوردم، خیلی اشتها ندارم؛ همین سیب‌فرایز برام کافیه!
هرچند «همین» سیب‌فرایزی که حتی یک بار هم نخورده بودم، تمومِ موجودیِ کارتم رو به تاراج می‌برد. پس «همین» کلمه‌ی درستی برایِ بیانش نبود.
برایِ نهال قطعاً چندان اهمیتی نداشت، چون بدونِ دیدنِ منو لب زد:
-ولی من به جایِ تو هم گرسنمه، پیتزا و سزار می‌گیرم.
اما برایِ منی که پدرم یک خشکشوییِ قدیمی بیشتر نداشت و مادرم خونه‌دار بود، فرق می‌کرد. خیلی هم فرق می‌کرد!

پرسنلِ رستوران سفارش رو گرفت و با تعظیمِ کوتاهی ما رو تنها گذاشت. سکوتِ سنگینی بینمون بود؛ از دیوار صدا درمی‌اومد، اما از مشتری‌هایِ این رستوران حرفی به گوش نمی‌رسید.
ان‌قدر آروم پچ‌پچ می‌کردن که دلِ آدم می‌پوسید.
-قرارِ عقد رو کِی گذاشتین؟
با صدایِ نهال، افکارم رو پس زدم و به جمله‌اش برایِ جواب دادن فکر کردم.
زیپِ کوله‌ام رو باز کردم و برایِ درآوردنِ موبایلم، وارسیش می‌کردم. لب به حرف زدن باز کردم:
-آخرِ ماه، فکر کنم یک نُه روزِ دیگه می‌شه.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت پانزدهم»

با لمسِ چیزِ سردی، بالاخره موبایلم رو پیدا کردم. همین که از کیف به بیرون آوردمش، متوجه پیامی شدم.

با کنجکاوی رمزِ موبایلم رو وارد کردم که همون لحظه، گوشی تویِ دستم شروع به لرزیدن کرد. اسمِ کوروش رویِ صفحه خاموش و روشن می‌شد.

-کوروشه!

نمی‌دونم چرا صدام استرس داشت؛ نهال این موضوع رو فهمید، برایِ همین فوراً گفت:

-می‌خوای جواب ندی؟

همین که خواستم جوابِ نهال رو بدم، تماس پایان یافت و تنها اثری از خودش رویِ صفحه، به‌عنوانِ تماسِ از دست‌رفته به جا گذاشت.

علتِ ترسم از جواب دادن رو خوب می‌دونستم، اما خودم رو به نفهمی زدم.

اون هم امروز چند بار جوابِ من رو نداده بود، چه اشکالی داشت من هم جوابش رو نمی‌دادم؟ اون که هنوز شوهرم نشده بود که بخوام جواب پس بدم.

با بهانه‌ای که برایِ خودم آورده بودم، موبایلم رو سایلنت کردم و درونِ کیفم انداختم؛ مشغولِ صحبت با نهال شدم.

نهال بارها حالم رو پرسید؛ نمی‌دونم چه چیزی تویِ صورتم می‌دید که این‌جور استرس گرفته بود. درنهایت مجبورم کرد حرصم رو سرش خالی کنم:

-چرا ان‌قدر حالم رو می‌پرسی؟ اتفاقِ خاصی نیفتاده که! سرم شلوغ بود، جوابش رو ندادم. برمی‌گردم خونه، بهش زنگ می‌زنم.

بیشتر از نهال، انگار برایِ خودم بهانه‌سازی می‌کردم؛ می‌خواستم فریاد بزنم تا شاید تویِ گوشِ مغزِ خودم بره، می‌خواستم به خودم هم کلک بزنم که من از این‌که خطِ قرمزِ کوروش رو زیرِ پا گذاشتم، نمی‌ترسم!

-چته؟ پاچه می‌گیری؟ جواب نده، به من چه!

جوابی بهش ندادم، چون مغزم مشغولِ ساختنِ سناریوهایِ مختلف بود؛ این‌که چه دروغی به کوروش بگم. می‌دونستم از شب بیرون موندنِ یک دختر نفرت داشت، بارها بهم گفته بود، اما من تره هم واسه‌ی این حرفش خرد نکرده بودم.

آخه مگه اون می‌دونست من چقدر نکبت‌بار زندگی می‌کنم؟ مگه خبر داشت مادرم برخلافِ ظاهرِ به‌شدت مهربونش، چقدر دنبالِ منافعِ خودش می‌گرده؟ چی بهش می‌گفتم؟ این‌که مثلِ آب خوردن اجازه‌ی ورود به خونه‌ی خودم هم نداشتم و مجبور شدم با نهال بیام بیرون؟

-چیه؟ تو فکری!

صدایِ نهال با دهنی پُر باعث شد شیشه‌ی تفکراتم منفجر بشه و هیچ‌چیز به‌جز چند شیشه‌خرده تویِ سرم نمونه.

-هیچی، دارم به کوروش فکر می‌کنم.

دروغ نگفتم، راست هم نگفتم! نگاهِ نهال خنده‌دار بود؛ چشم‌هاش رو به حالتِ چندش جمع کرد و دستش رو به معنیِ «برو» تکون داد:

-برو ببینم! حالمون رو به هم زدی. هنوز خوبه شوهرت نشده، غش و ضعف می‌ری براش! بعد برایِ من حرف‌هایِ گنده‌گنده می‌زنی تویِ دانشگاه.

تو اون چشم‌هایِ ترسیده و صورتِ رنگ‌پریده‌ی من، ردی از عشق می‌دید؟ دیگه حرفی نزدم؛ نمی‌خواستم شبش رو خراب کنم. اون تا همین‌جاش هم از یک دوستِ یک‌ساله‌ی دانشگاهی بیشتر برام وقت می‌ذاشت؛ لازم نبود دغدغه‌هایِ من رو هم به دوش بکشه!

پس از صرفِ شام، عجیب معده‌ام به‌هم ریخته بود؛ موسیقی‌ای که پخش می‌شد، وخامتِ حالم رو بیشتر می‌کرد. ان‌قدر آروم و ملو بود که حد نداشت، اما انگار همین سمفونیِ آروم، آتیش به جونِ من می‌کشید.

نگاهی به ساعتِ مچی‌ام کردم که یازده و سی‌وپنج دقیقه‌ی شب رو نشون می‌داد. دیروقت شده بود، اما از شلوغیِ رستوران ذره‌ای کم نشد.

نهال که هوسِ بستنی کرد، برایِ خودش سفارشِ بستنی داد؛ من هم سیری رو بهانه و از همراهی با اون شونه خالی کردم.

معده‌ام می‌سوخت و بالا اومدنِ اسیدِ معده‌ام رو تا نزدیکِ گلوم حس می‌کردم.

هوایِ آبان‌ماه، زمانِ نیمه‌شب، برام سرمایِ استخون‌سوزی داشت. حتی با وجودِ مانتویِ نسبتاً ضخیمی که به تن داشتم، باز می‌لرزیدم.

نهال بی‌توجه به من، تندتند بستنیِ شکلاتیش رو قاشق می‌زد و می‌خورد؛ انگار دختری که رویِ صندلی در حالِ منجمد شدنه، وجودِ خارجی نداره.

بارها دهن باز کردم، حرفی بزنم، اعتراضی کنم یا حتی برایِ رفتن خواهش کنم، اما زبونم نمی‌چرخید. انگار از داخل هم یخ زده بودم!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت شانزدهم»

با صدایی که از پشتِ سرم بلند شد، یخ زدن تموم شد! دیگه سردم نبود؛ فکر می‌کنم رسماً اون لحظه مُرده بودم.

-این‌جا چه غلطی می‌کنی؟

بستنی تویِ دهنِ نهال ماسید و به سرفه افتاد. خوب یادمه، چشم‌هایِ به خون‌نشسته‌ی کوروش یک لحظه هم از جلویِ چشمم نمی‌رفت.

اما چشم‌هایِ من عجیب دودو می‌زد؛ خوب نمی‌تونستم تمرکز کنم که چه اتفاقی داره می‌افته. برعکسِ نهال، من حتی از رویِ صندلی هم نتونستم بلند بشم.

-با توعم!

فریادش نه‌تنها نفس کشیدن رو از یادِ من برد، بلکه همون پچ‌پچِ رستوران رو هم خاموش کرد. دیگه خبری از اون سمفونیِ لایت و آرومی که همه ازش لذت می‌بردند نبود.

نهال پیش‌دستی کرد. صداش رو از بینِ اون‌همه سکوت راحت تشخیص می‌دادم:

-سلام استاد، خوبین؟ من نهالم، دانشجوتون. من رو یادتون میاد؟

حرف‌هاش بیشتر شبیهِ دانشجویی بود که از استاد نمره‌ی اضافه می‌خواست، نه شبیهِ کسی که دوستش تویِ مهلکه‌ی بدی گرفتار شده.

اما کوروش حتی به نهال نیم‌نگاه هم ننداخت؛ سرخیِ صورتش رو پایِ سرمایِ هوا می‌ذاشتم یا دوتا پا قرض می‌کردم و فراری می‌شدم؟ نمی‌دونم!

من این مردِ خشمگین با رگ‌هایِ برآمده‌ی گردن رو نمی‌شناختم.

سکوتم انگار بیشتر از قبل اون رو دیوونه کرد؛ با چند قدمِ بلند خودش رو به من رسوند. برایِ اولین‌بار دعا کردم کاش این رستوران نگهبانی چیزی داشته باشه و کوروش رو از این‌جا ببرن!

چون مطمئن نبودم بتونم با شرایطِ جسمیِ افتضاحم، نگاهِ ترسناکش رو تحمل کنم.

-گوشیت.

صداش چرا آروم شده بود؟ مات به چهره‌اش خیره شدم. چرا؟ چرا ان‌قدر تویِ نگاهش شک وجود داشت؟

-گوشیت!

از دادش، پلک‌هام برایِ یک لحظه رویِ هم افتاد و فشرده شد.

با همون چشم‌هایِ بسته، چنگی به معده‌ام زدم و اسیدش رو با آبِ دهنم به پایین هل دادم. زیپِ کوله‌ام رو باز کردم و موبایل رو از توش بیرون کشیدم.

-رمزش رو بزن!

این‌بار اطاعت کردم؛ نمی‌خواستم دوباره عربده‌اش رو بشنوم. گوشی رو از چنگم درآورد و بعد از چند ثانیه، صفحه‌ی تماس‌هایِ از دست‌رفته رو جلویِ صورتم گرفت.

-می‌دونی اینا چین؟ چرا جواب ندادی؟ چه غلطی کردی؟

اگه اون لحظه به یکی از افرادِ این‌جا که بعضی‌هاشون با وحشت و یه سری با اخم به ما نگاه می‌کردند، توضیح می‌دادم این مرد قراره همسرِ آینده‌م بشه و استادِ یک دانشگاهِ دولتیِ معتبره، قبول می‌کردن؟

اصلاً باور می‌کردند یک زن تا چه اندازه می‌تونه توسری‌خور بشه که کسی که هنوز همسرش نیست، این‌جوری براش اختیار داشته باشه و هیچی نگه؟

انگار تویِ معده‌م رخت می‌شستند؛ دیگه تحملِ دردش از توانم خارج بود. نشستنِ عرقِ سرد رو رویِ کمرم حس می‌کردم.

-چرا لال شدی؟ ها؟ گمشو بریم، من تکلیفت رو روشن کنم!

بهم نزدیک شد؛ ان‌قدر نزدیک که شاید چند سانتی‌متر از هم فاصله داشتیم. دستش رو به سمتِ بازوم آورد؛ حتی نا نداشتم در مقابلِ این‌که من رو از رویِ صندلی به پایین می‌کشه، مقاومت کنم.

-بریم، باید امشب تکلیفت رو روشن کنم. فکر کردی بی‌صاحابی، هرکار دلت می‌خواد می‌کنی؟ ساعت چنده؟ مگه تو از اوناشی این وقتِ شب بیرونی؟

چرا یک کلام از حرف‌هاش تویِ مغزم هضم نمی‌شد؟ چرا می‌شنیدم، اما معنی کردنِ جملاتش برام سخت بود؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفدهم»

-این‌جا چه خبره؟

فریادی بلندتر از دادوبیدادهایِ کوروش تویِ محوطه‌ی رستوران پیچید. دیدم که نهال ضربه‌ای به صورتش زد؛ به معنایِ «خاک بر سرم».

دیدم مردی بلندقد مقابلِ منی که بی‌جون بینِ دست‌هایِ کوروش حبس بودم، ایستاد. اخمش ان‌قدر غلیظ بود که هر بیننده‌ای رو می‌ترسوند.

اما من اون لحظه تمامِ تلاشم این بود از هوش نرم! نباید این لحظه و تویِ این شرایط بی‌هوش می‌شدم.

-اومدم زنم رو از این مکانِ بی‌در و پیکر ببرم!

آریان، با پایانِ جمله‌ی کوروش، نیم‌نگاهی به من انداخت. قسم می‌خورم اون لحظه ترحم رو تویِ چشم‌هاش دیدم.

ولی به‌محضِ برگشتنِ نگاهش به چشم‌هایِ کوروش، خشم بود که به چشمم می‌اومد.

-آقای محترم، رستورانِ من جایِ دادوبیداد نیست. شما اجازه نداری بیای این‌جا آرامشِ بقیه رو خراب کنی!

کوروش اون شب کمین بسته بود هرچی آبرو و شرف وجود داره از بین ببره.

-من هرکار بخوام می‌کنم، چه غلطی می‌خوای بکنی؟

پاهام سِر شده بود؛ به زور روشون بند بودم. آرزو می‌کردم حداقل آریان بی‌خیال بشه و بذاره کوروش من رو از این‌جا ببره؛ دیگه پاهام تحملِ وزنم رو نداشتند.

-خانم، حالتون خوبه؟

این صدا متعلق به آریان بود؟ چرا اون باید حالِ من رو می‌پرسید؟

-خدا مرگم بده… صورتش رنگ نداره، استاد چرا… چشاش می‌چرخه… ان‌قدر!

این قطعاً مربوط به نهال بود؛ هیچ‌کدوم از خانم‌هایِ این‌جا ان‌قدر نگرانم نمی‌شدند که صداشون بلرزه!

انگار همین که همه فهمیده بودند حالم خوش نیست، خیالِ مغزم راحت شد و آروم، اکسیرِ بی‌هوشی رو بهم تزریق کرد.

***

پدر برایِ آوردنِ شام به اتاقم اومد. همین که چراغ رو روشن کرد، صدایِ من هم بلند شد:

-خاموش کن!

ان‌قدر صدام خِش داشت که برایِ لحظه‌ای شک کردم، واقعاً این صدا متعلق به منه؟ پدر به تبعیت از حرفم چراغ رو خاموش کرد، اما درِ اتاق رو نبست تا انعکاسِ نورِ هال، یکم اتاق رو نورانی کنه.

-مامانت گفته ناهار هم نخوردی و کن‌فیکون کردی.

لحنش به‌ظاهر شوخ بود؛ می‌خواست حال‌وهوام رو عوض کنه، ولی مگه حال‌وهوایی هم مونده بود؟

پتو رو رویِ سرم انداختم؛ نمی‌خواستم باز هم چهره‌ی درهمِ پدر رو ببینم.

-راز، می‌شه ان‌قدر لج نکنی!

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت هجدهم»

هه! لج؟ من لج نمی‌کردم. لج کردن برایِ کسی بود که انتظار می‌کشید کسی نازش رو بکشه. من نازکش نمی‌خواستم! فقط می‌خواستم تنهام بذارن.

-شام نمی‌خوام، تنهام بذار!

اشتهایی نداشتم که غذا رو مهمانِ معده‌ام کنم. به‌اندازه‌ی کافی حرف خورده بودم، دیگه گنجایشِ خوردن نداشتم.

-از صبح تا حالا فقط همون سرم رو زدی، مگه می‌شه گرسنه نباشی؟ بلند شو بابا، بذار ببینم یکم خوردی، آروم بگیرم.

این‌بار نتونستم خودم رو کنترل کنم؛ با همه‌ی توان جیغ زدم:

-نمی‌خورم، ولم کن، برو بیرون!

هیچ صدایی از پدر بلند نشد. شاید نزدیک به پنج دقیقه اتاق تویِ سکوت بود که این‌بار صداش خیلی ضعیف به گوشم رسید:

-از دادگاه نامه اومده، احضارت کردن.

می‌دونستم بالاخره وقتش می‌شه؛ می‌دونستم اون بی‌خیالم نمی‌شه. دروغ می‌گفتند انسان قدرتِ اختیار داره؛ اگه قدرتِ اختیار داشتم، این آدم‌ها دست از سرِ من برمی‌داشتند و می‌ذاشتند به دردِ خودم بمیرم.

***

همین که چشم باز کردم، به سقفِ سفیدِ بالایِ سرم زل زدم. مغزم هنوز کامل فعال نشده بود، اما یادم به‌جا بود که چطور تویِ بغلِ کوروش از هوش رفتم.

سکوتِ اتاق یکم آزارم می‌داد؛ مگه نباید الان بیمارستان می‌بودم؟

با اکراه و وحشت سرم رو چرخوندم؛ میزِ مطالعه‌ای گوشه‌ی اتاق قرار داشت که رویِ دیوارِ مقابلش قفسه‌ای پُر از کتاب بود.

همین که خواستم از جام بلند بشم، زیرِ دلم تیر کشید و باعث شد «آخ»ای رویِ لبم بشینه.

لبِ پایینم رو گزیدم؛ انگار یک تُن بار رویِ بدنم انداخته بودند، کلِ هیکلم درد می‌کرد. رویِ تختِ دونفره به خودم پیچیدم که برایِ یک لحظه، چشمم به لباس‌هایی که رویِ زمین پخش‌وپلا بود افتاد.

شلوارِ مشکی و مانتویِ مشکیِ من!

خون تویِ رگ‌هام خشک شد؛ قلبم شروع به نامنظم تپیدن کرد. قدرتش رو نداشتم سرم رو پایین ببرم و به تنم نگاه کنم.

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 5
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت نوزدهم»

از این‌که پتویِ زردرنگِ نشسته رویِ بدنم رو کنار بزنم، هراس داشتم. این‌جا کجا بود؟ من خواب می‌دیدم؟ این دیگه چه جهنمی بود؟
شوک‌زده، چند بار به صورتم سیلی زدم، اما انگار خبری از بیدار شدن نبود. بغض به گلوم چنگ انداخت و قصدِ خفه کردنم رو داشت.
در یک تصمیمِ ناگهانی، پتو رو کنار زدم؛ دنیا رو سرم خراب شد! چشمام از حدقه بیرون زد، چیزی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم.
دروغ بود! امکان نداشت. سعی کردم فریاد بزنم، جیغ و داد کنم و کمک بخوام، اما به‌جز یک‌سری حروفِ نامفهوم، چیزی به گوش نمی‌رسید.
به خودم پیچیدم، اما این‌بار از دردِ جسمی نبود. همون‌جا کنارِ تخت خم شدم و اوق زدم. هرچی محتویاتِ معده‌ام بود رو بالا آوردم.
در با صدایِ نرمی باز شد و مردی غذا به دست، رو به داخل راهنمایی شد.
-بیدار شدی، خانمی؟
«خانمی» گفتنش باعث شد دوباره اوق بزنم؛ حالم دستِ خودم نبود. سرم گیج می‌رفت، تنم درد می‌کرد و جونم داشت بالا می‌اومد.
فوراً به سمتم دوید، غذا رو رویِ عسلیِ کنارِ تخت گذاشت. پشتم قرار گرفت و شروع به ماساژ دادنِ کمرم کرد. سریع از زیرِ دستش در رفتم و با جونِ نصفه‌ای که تویِ تنم مونده بود، به کنارِ تخت خزیدم.
-به من… دست نزن… آشغال!
صدام خِش داشت و شدید می‌لرزید. بغض لبم رو به بازی گرفته بود و گلوم رو می‌فشرد.
-چته، قربونت برم؟ چیزی نشده، خانمم!
کاش می‌تونستم روبه‌روش بشینم و تویِ صورتش اوق بزنم، کاش می‌تونستم تا جون داره زیرِ مشت و لگدم بگیرمش و بزنمش.
اما تنها کاری که از دستم برمی‌اومد، این بود که زانوهام رو بغل کنم و در دورترین حالت نسبت به اون بشینم.
-ازت متنفرم، ازت بیزارم! یک حیوون… حیوون این کارو… با یک خانم… نمی‌کنه… تا عمر دارم… ازت نفرت… دارم.
هر کلمه‌ای که به زبون می‌آوردم، برقِ چشم‌هایِ حریصِ اون رو پررنگ‌تر می‌کرد. خودش رو کمی بهم نزدیک کرد که جیغ زدم:
-نیا جلو!
عقب‌گرد کرد و سرِ جایِ خودش نشست؛ دستش رو با عجله به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و لب زد:
-خیلی خب، الان چیکار می‌خوای بکنی؟ کار از کار گذشته!
باورم نمی‌شد! این‌که این حرف از دهنِ این مرد دربیاد؛ مرد که نه! الان لایقِ این بود که «نر» خطابش کنم.
قطراتِ داغِ اشک صورتم رو سوزوندن. پتو رو بیشتر دورم پیچیدم تا نقطه‌ای از من به چشمم نیاد.
لبخندِ رویِ لبش نفسم رو می‌برید؛ سرم رو محکم به چپ و راست تکون دادم و با هق‌هق زمزمه کردم:
-عوضی… آشغال… من الان… چه غلطی کنم؟

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیستم»

خنده‌ای کریه رویِ لبش نشوند؛ رکابی رو از تنش بیرون کشید که بسته شدنِ چشمام رو به دنبال داشت.

-نُه روزِ دیگه قرار بود زنم بشی، دیشب زنم شدی، چه اشکالی داره؟

فریادم دیوارهایِ خونه رو به لرزه درآورد:

-حالیت هست چی می‌گی؟ تو… تو از بی‌هوشیم… استفاده… کردی تا… تا… وای، کوروش… وای.

نمی‌تونستم حجمِ جنایتی که کوروش در حقم کرده بود رو به زبون بیارم؛ نمی‌خواستم باور کنم این اتفاق افتاده. من تویِ اون رستورانِ کذایی بودم، چجوری سر از این خونه درآوردم؟

-عشقم، عزیزم، باور کن دستِ خودم نبود! دیشب اومدم دنبالت، مست بودم. وقتی بی‌هوش دیدمت، دلم برات قنج رفت و آوردمت این‌جا.

فکم شروع به لرزیدن کرد. اون قطعاً یک دیوونه بود! وگرنه کدوم مردی از دیدنِ بدنِ نیمه‌جونِ کسی که دوستش داره، دلش قنج می‌ره؟

-باید منو می‌بردی بیمارستان، کثافت!

جیغم، چینِ کوچیکی رویِ پیشونیش انداخت؛ انگار از این همه همراهی با من به ستوه اومده بود.

-به همین قصد هم سوارِ ماشینم کردمت. به اون دوستت هم گفتم می‌برمت یه جا حالت خوب شه. نگاه کن، الان حالت خوب شده و بیداری!

ترسیده بودم! از این‌که با این دیوونه زیرِ یک سقف بودم، می‌ترسیدم. نمی‌تونستم درست شرایطی که توش بودم رو درک کنم. این‌که در عرضِ یک شب، زندگیم به این وضع کشیده بشه، غیرقابلِ درک بود!

-گریه نکن، دورت بگردم؛ الان چه بخوای، چه نخوای، زنِ منی! فکر کن دیشب به مامان و بابات گفتم میای پیشِ من، ککشون هم نگزید. حتی اون‌ها هم می‌دونن چه بخوان، چه نخوان، دومادشون منم!

بعد قهقهه‌ای از دهنش خارج شد که رعشه به تنِ یخ‌بسته‌ی من انداخت. هرجور شده باید خودم رو از این دیوونه‌خونه نجات می‌دادم؛ باید جونم رو برمی‌داشتم و فرار می‌کردم.

-عشقم، یکم برام حرف بزن. دوست دارم اون صدایِ مظلومت رو بشنوم. می‌دونی که با این بی‌آبرویی که دیشب راه انداختی، اگه خانوادت بفهمن… آخ، آخ!

و بعد انگشتِ شستش رو زیرِ گلوش گذاشت و به حالتِ بریدن، از چپ به راست کشید. تبسم و تمسخر حتی یک ثانیه هم از لبش دور نمی‌شد.

-فکر نکنی چون دیشب گذاشتن این‌جا بمونی، براشون مهم نیستا! اگه بدونن شرفت رو دو دستی به من دادی، خونت رو می‌ریزن.

دیگه نتونستم تحمل کنم. پتو رو رویِ سرم کشیدم و شروع به شیون کردن کردم.

-خفه شو، خفه شو! خدا لعنتت کنه، خدا از زمین برت داره. ازت شکایت می‌کنم، عوضی!

صدایِ توأم با خنده‌اش بلافاصله تویِ گوشم پخش شد.

-من دیشب با گوشیِ خودت به مامانت پیام دادم، پس تو دیشب هوشیار و راضی بودی که با من بیای. پس کسی دیده تورو به زور وادار کنم؟ نه‌والا.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت بیست‌ویکم»

اتاق دورِ سرم چرخید؛ این مرد واقعاً همون استاد دانشگاه، کوروش میرزاد بود؟ فرقِ اون الان با یک بیمارِ تیمارستانی چی بود؟

قطعاً این‌که اون آزاد بود!

از اون هق‌هقِ شدید، سکسکه به جا موند. زانوهام رو بغل کردم؛ دوست داشتم فقط از این‌جا برم، فرار کنم و بعدش بفهمم تمومِ این اتفاقات کابوس بوده!

صدایِ آهنگِ زنگِ کوروش رو خوب می‌شناختم. این صدا اون رو موجب کرد از اتاق بیرون بزنه؛ پتو رو کنار زدم و سرم رو به تاجِ تخت تکیه دادم. کلمه‌هایی که از دهنِ کوروش با خنده بلند می‌شد، سوهانِ روحم بود.

-سلام مهندس، حالت چطوره؟ نفرمایید، کم‌سعادتی از ماست.

ردِ عمیقی از پوزخند گوشه‌ی لبم نشست؛ مهندس می‌دونست این مرد چقدر عوضیه؟ یا اون هم مثلِ من خامِ این زبون‌بازی‌هاش شده بود؟

چانه‌م لرزید؛ دوتا دستم رو تویِ گودالِ چشمام چرخوندم، صفحه‌ای شطرنجی جلویِ دیده‌ی بسته‌ام شروع به رقصیدن کرد.

آرزو می‌کردم وقتی چشم باز کنم، همه‌چیز یک کابوس بوده باشه، اما صدایِ نکره‌ی کوروش، کابوسِ خیالیم رو تبدیل به حقیقت کرد.

-من شرمنده‌ام، حق کاملاً با شماست. فراموش کردم غیبتم رو موجه کنم، درست می‌گید.

کاش بدنِ آش‌ولاش‌شده‌ام بهم اجازه می‌داد از جام بلند شم و بدوم!

ان‌قدر که دیگه سایه‌ی نحسِ کوروش رویِ سرم نباشه. یک خانم با شناسنامه‌ی سفید تا چقدر تویِ این مملکت می‌تونه دووم بیاره؟

خانوادم حرفم رو باور می‌کردند؟ می‌تونستم از کوروش شکایت کنم؟

لرز به تنم افتاد؛ پتو رو بیشتر دورِ شونه‌ی برهنه‌ام کشیدم. با دندون، پوستِ اضافه‌ی رویِ لبم رو کندم.

نه! اون‌ها قبول نمی‌کردند؛ برایِ اون‌ها این موضوع بی‌آبرویی بود! مهم نبود که من کارِ اشتباهی نکردم، فقط این مهم بود که اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد.

این مهم بود که مادر جلویِ اکرم سرش خم نباشه و کم نیاره.

قطعاً این‌که بابا تویِ خشکشویی‌اش با عزت کار کنه اهمیت داشت.

بلایی که سرِ من اومده، در برابرِ این‌ها هیچ ارزشی نداره.

-پاشو خودت رو جمع‌وجور کن؛ رئیسِ دانشگاه بود! چون یهویی نرفتم سرِ کلاس، گفته تا کلاسِ بعدی خودم رو برسونم.

غمِ عالم رویِ دلم نشست؛ چه برنامه‌ها برایِ صبحِ عروسی‌ام داشتم و چه بلایی سرم اومد.

هربار که کلماتِ خارج‌شده از دهنِ کوروش رو می‌شنیدم، حقیقت مثلِ پتک رویِ سرم کوبیده می‌شد.

انعکاسِ نورِ ضعیفِ خورشید نشون می‌داد که از صبحِ زود، زمانِ کمی گذشته؛ مژه‌هایِ خیس و به‌هم‌چسبیده‌ام، نگاهم رو خمار می‌کرد. با نجوایی که نفرت و درد، رکنِ اصلیش بود، زمزمه کردم:

-من چی‌کار کنم؟

این جمله‌ی سرشار از سرافکندگی برایِ من بود؟ مگه من چیکار کرده بودم که ان‌قدر ترس و غم داشتم؟ من باید دنبالِ چاره‌ای برایِ جنایتی که کوروش در حقم کرد، می‌بودم؟

-هیچی، لباس تنت کن، برو سرِ کلاست؛ چیکار کنی؟ اورانیوم غنی کن!

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

«پارت بیست‌ودوم»

***

با حرص، تمومِ برگه‌هایی که بهم داده بودند رو پاره کردم. مادر نگران، از چارچوبِ در به من خیره شد؛ لابد می‌ترسید دوباره دیوونه بشم و وسایلِ اتاقم رو به نابودی بکشم.

نگاهم به کاغذهایی که از حرص تا کوچک‌ترین ابعاد خُردشون کرده بودم، افتاد. لوگویِ دادگاه بهم دهن‌کجی می‌کرد.

-نمی‌خوای بگی چی شده؟ تو که نذاشتی همراهت بیام! بابات هم که یک کلمه حرف نمی‌زنه.

زانوهام رو تویِ بغلم گرفتم. شقیقه‌هام تیر می‌کشید و پسِ سرم نبض می‌زد.

نمی‌خواستم بگم! با این شرایطی که داشتم، همین که آروم بودم جایِ شکر داشت. ان‌قدر فضایِ خفه‌ی اون‌جا برام سنگین بود که نیاز داشتم ساعت‌ها برایِ هیچ انسانی لب به سخن گفتن باز نکنم.

خاموشیِ من، برایِ دیوونه‌کردنش کافی بود. تمامِ اون نگرانی‌ها، یک‌باره از صداش پر کشید و جاش رو به خشم داد.

-آره دیگه! کلاً حرف نزن، مامان هم بی‌خیال بشه، اصلاً مامان لال بشه، تو گند بزن به زندگیت، باشه؟ از اول وقتی با یک بزرگ‌تر مشورت نکنی، هر کاری بخوای بکنی همین می‌شه دیگه؟ آخه تو چه مرگته، دختر؟

یقین داشتم اگه زنده بمونم، این زن منو خواهد کشت. این زن آخر دیوونه‌ام می‌کرد؛ حرف‌هاش تا تهِ وجودم رو می‌سوزوند، طوری حرف می‌زد که انگار نه انگار من دخترش هستم.

-با تو نیستم مگه؟

فریادش برایِ این‌که آرامشِ ظاهری‌ام تبدیل به طوفان بشه کافی بود. سرم رو بلند کردم و با همه‌ی جونم جیغ زدم:

-برام عدمِ تمکین نوشتن، خیالت راحت شد؟ حالا شاد باش و کِل بکش!

***

عرقِ نشسته رویِ پیشونیم رو با پشتِ دست پاک کردم. گوشیم چند بار زنگ خورد، اما من توجهی بهش نکردم.

از بالا به شلوغیِ شهر چشم دوختم. ماشین‌ها با بوق زدن‌هایِ پیاپی از هم سبقت می‌گرفتند؛ نورهایِ قرمز و نارنجی جلویِ چشمام تار به نظر می‌رسیدند.

کمی خم شدم؛ ارتفاعِ بلندِ ساختمون رعشه به تنم می‌انداخت. زیرِ دلم هنوز تیر می‌کشید. در اون تاریکیِ شب، شبیهِ شبحی رقصان تویِ خودم می‌پیچیدم.

آمبولانسی آژیرکشان از جلویِ چشمم رد شد. سمفونیِ آژیرش نفسم رو برید و مو به تنم سیخ کرد.

کمی پاهام رو به جلو هدایت کردم. تکه‌ای از آجر از تنه‌اش جدا شد و به پایین افتاد؛ از پشتِ سرِ دهن‌کجیِ ساختمونِ نیمه‌کاره رو حس می‌کردم. انگار اون هم داشت ضعیف بودنم رو به رخم می‌کشید.

اما من ضعیف نبودم! من فقط نمی‌تونستم تحمل کنم. چاره‌ای جز ازدواج با اون جانی نداشتم و من این رو نمی‌خواستم.

حاضر بودم به این زندگیِ نحس پایان بدم تا این‌که منتظرِ خراب شدنِ آجرهایِ لقِ زندگیم و ریختنِ آوارش رویِ سرِ خودم باشم.

چانه‌ام از بغض لرزید؛ زمانی که چشمم به این ساختمون افتاد، فکر می‌کردم آسون‌تر از این حرف‌ها باشه، اما الان، ترس تویِ جونم افتاده بود.

چشمم رو بستم؛ نمی‌خواستم چیزی ببینم. کاش می‌شد گوش‌هام هم نمی‌شنید!

دستام رو دو طرفم باز کردم و سرم رو به آسمون گرفتم. لبخندی لرزون رویِ لبم جا خوش کرد. حتماً اون بالا همه‌چی بهتر بود.

من تمومش می‌کردم!

 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیست‌وسوم»

-کی اونجاست؟

چشمم باز شد؛ ترسیدم، فوراً خواستم بپرم. صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

-یا علی، چیکار می‌کنی؟

خودم رو به سمتِ جلو خم کردم، رویِ پنجه‌ی پاهام خم شدم. همین که خواستم بپرم، بازوم تویِ چنگالِ قوی‌ای اسیر شد.

بینِ زمین و هوا معلق بودم؛ خودم رو به سمتِ پایین کشیدم تا از اون فشار رها بشم.

-وِل کن!

جیغم تویِ هیاهویِ خیابون گم شد؛ تقلا رو بیشتر کردم، اما مردِ پشتِ سرم بی‌خیال نمی‌شد.

-چی رو وِل کنم؟ این‌جا ساختمونِ منه، هنوز بیمه نداره، بابا! بیا برو یه جایِ دیگه زنِ عنکبوتی شو و بپر!

سپس من رو با فشار کشید؛ با هم به عقب پرت شدیم. مرد رویِ زمینِ ناهموارِ پشت‌بومِ نیمه‌ساخته پرت شد و من رویِ سینه‌ی ستبرِ اون!

-آخ!

برخوردِ دماغم به سرش، جلویِ چشمم رو کدر کرد. از درد به خودم پیچیدم و اشک، بدونِ اجازه، تویِ چشمم جمع شد.

-آی، این چه داستانیه نصف‌شبی، خانمِ محترم؟ این چه کاریه!

خواستم سریع بلند بشم و به لبه‌ی پشت‌بوم برم. مرد دستم رو خوند؛ مثلِ کمربند، با دو دست من رو به خودش قفل کرد.

-کجا با این عجله؟ وایسا حالا!

بدونِ این‌که به چهره‌ی درهمش نگاه بندازم، ضرباتِ پی‌درپی به سینه‌اش زدم تا بی‌خیالم بشه.

-ولم کن، می‌گم ولم کن! بذار برم.

با هر تکونی که می‌خوردم، سرش محکم به زمین برخورد می‌کرد و صورتش از درد جمع می‌شد.

-باشه!

صدایِ فریادش، حرکتِ دستام رو شل کرد. با تعجب به اخم‌هایِ نشسته رویِ صورتش زل زدم؛ این چهره چرا ان‌قدر تویِ ذهنم آشنا می‌اومد؟

-ولت می‌کنم، ولی به شرطی که بیای بریم پایین، خانم. والا این ساختمون هنوز بیمه نشده، مارو درگیر نکن! ده تا صاحب پیدا می‌کنی وقتی بمیری.

اشکِ مزاحم از گوشه‌ی چشمم بی‌اجازه سر خورد و رویِ گونه‌ی زبر و پُر از ریشِ مرد افتاد. اخمِ نشسته رویِ صورتش یک لحظه هم کنار نمی‌رفت.

سرم رو پایین انداختم؛ تازه شرایطی که وسطش گرفتار بودم، به چشمم اومد. صدام می‌لرزید و آروم بود، ولی نه به‌قدری که از اون فاصله‌ی نزدیک به گوشِ مرد نرسه.

-باشه، حالا ولم کن.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • هاها 3
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...