رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر ارشد

«پارت نود و نهم»

-درباره‌ی آسیبِ فعلیتون هم بهتره همین موضوع رو جدی بگیریم. اگر هنوز آثارِ آسیب وجود داره، باید مستند بشه. معاینه و گزارشِ پزشکی می‌تونه در کنارِ بقیه‌ی مدارک اهمیت داشته باشه.

چشم‌هام رو بهش دوختم. ترسیده لب‌هایِ ترک‌گرفته‌ام رو تکون دادم:
-یعنی باید برم پزشکیِ قانونی؟

لبخند زد تا باز هم ترسِ قطعی رو از من دور کنه، از اون لبخندها که به هرکی که جایِ من نشسته بود می‌زد.
-ممکنه یکی از اقداماتی باشه که لازم بشه انجام بدین. ولی قبلش باید شرایطتون رو دقیق بررسی کنیم و ببینیم برای پرونده‌تون چه چیزهایی لازمه.

قلبم دوباره تند زد.
-پس… هنوز امیدی هست؟

میران چند ثانیه نگاهم کرد. این‌بار نه لبخند زد، نه سعی کرد با یک جوابِ قشنگ آرومم کنه.
فقط با همون لحنِ آرام و حساب‌شده‌ای که از اول داشت، جواب داد:
-امید هست، ولی من نمی‌خوام بهتون امیدِ بی‌پایه بدم. چیزی که می‌تونم بگم اینه که با توضیحاتی که دادین، ارزش داره موضوع رو دقیق بررسی کنیم و برای پیدا کردنِ مدارک و مسیرِ قانونی اقدام کنیم. البته باید زمانِ پیگیری شما رو از خونه‌ی همسرتون دور کنیم.

برای چند ثانیه چیزی نگفتم. همین که نگفت «هیچ کاری نمی‌شه کرد»، کافی بود تا دوباره نفسی که از چند دقیقه قبل تویِ سینه‌ام حبس شده بود، آزاد بشه.
-پس من…

پیچیده شدنِ صدایِ زنگِ موبایلم باعث شد قبضِ روح کنم. چند ثانیه طول کشید تا گوشی رو بالا بیارم و به اسمی که روش افتاده بود، نگاه بندازم.

دیدنِ اسمِ کوروش تمومِ استرس‌هایِ دنیا رو به من وارد کرد. سرم رو بالا آوردم و به امامی که محتاطانه من رو نظاره می‌کرد، نگاه انداختم.
-خودشه… شوهرمه!

امامی از جاش بلند شد و دست‌به‌سینه موند.
-جواب بدین لطفاً.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 104
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«پارت یک» -آقای دکتر، کی می‌تونیم ببریمش خونه؟ می‌شنیدم، اما نمی‌خواستم بشنوم! از این صداها متنفر بودم. دردِ دستم به مغز و استخون رسیده بود. خواستم تکونش بدم که لبم از درد رویِ هم فشرده شد.

«به نام خداوند رنگین کمان» نام رمان:  شناسنامه‌ی سیاه نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:  ازدواج اجباری، تراژدی،عاشقانه  خلاصه:  داستان ح

«پارت دوم» -بابا جون، بهتری؟ دستت خوبه؟ این صدایِ شکسته متعلق به پدر بود؟ این صورتی که ریش‌هاش و کنارِ شقیقه‌هاش سفید شده بود، واقعاً به پدر تعلق داشت؟ سفیدیِ چشم‌هاش به سرخی می‌زد و با

  • مدیر ارشد

«پارت صد»

آخرین باری که جوابش رو نداده بودم و اون فاجعه به بار اومد، تویِ ذهنم نقش بست. با ترس به صفحه‌ی موبایل خیره شدم و دکمه‌ی اتصال رو با لرزشِ شستم لمس کردم.
-الو؟

صداش از شلوغی میومد، انگار وسطِ یک هیاهو قرار داشت. طول کشید تا صدایِ بسته شدنِ در و سکوت به گوشم برسه.
-من امشب دیرتر میام.

صدایِ بوقِ اشغال، ابروهام رو به بالا پروند؛ متعجب گوشی رو به سمتِ چشم‌هام بُردم، واقعاً تماس قطع شده بود. مرتیکه‌ی دیوونه، خبر دادنش هم مثلِ آدم نیست. باز هم لیوانی آب برای خودم ریختم و یک نفس سر کشیدم تا بلکه کمی از التهاب درونیم کم بشه. 

نگاه امامی هنوز خیره به من بود و این رو از سنگینیش حس می‌کردم، بالاخره این نگاه‌ با حرف زدن همراه شد:

-حتماً جلسه‌ی بعدی تشریف بیارین خانم، باید عمیق‌تر باهم صحبت کنیم.

این یعنی «برو.» یعنی «وقتم رو زیاد گرفتی.» نشخوارِ فکری دلیلی شد که سریع بلند شم. شاید چون مبلغی پرداخت نکردم، من رو سریع پس فرستاد!

-با منشی هماهنگ کنین، وقتِ بعدیتون فیکس بشه.

به سختی لبم رو کج کردم تا به این مرد لبخند بزنم و تشکر کنم، هرچند بعید می‌دونستم چیزی که رویِ صورتم بوده، به تبسم شبیه باشه.
-خیلی ممنون از لطفتون… ممنون، خدانگهدار.

به سمتِ خروجی راهی شدم؛ امامی تا جلویِ در راهنماییم کرد. وقتی مطمئن شد به سمتِ پذیرش میرم، با استحکام و جدیت کلمات رو پشتِ هم ردیف کرد.
-حتماً وقتِ بعدی بیاین تا کارهاش رو پیگیری کنیم. خدانگهدارتون خانم کیوانی.

پشت به اون بودم و این اجازه نمی‌داد پوزخندِ نشسته رویِ لبم رو ببینه. وقتِ بعدی برایِ من فقط یک جمله پشتش داشت:
«دفعه‌ی بعدی پول بده، با پول بیا.»

قدم برداشتم تا از سرِ تکلیف وقتِ بعدیم رو بگیرم. منشی تایمی بهم داد که قطعاً بعدش هرچی فکر می‌کردم، به یاد نداشتم چه زمانی بود.

-به‌به، ببین کی این‌جاست! چطوری رئیس؟

صدایِ بشاشِ امامی من رو مجبور کرد چشم از منشی بردارم. چشمام از حدقه در اومد، این این‌جا چیکار می‌کرد؟

همدیگه رو به آغوش گرفتن، امامی چند ضربه به پشتش زد و خندان ازش جدا شد.
-رئیس و زهرمار، چقدر بگم من رو این‌جوری صدا نکن؟

انگار نه انگار تویِ محلِ کارش حضور داشت، قهقهه زد که نگاهِ خیلی‌ها رو به سمتِ خودشون کشوند.
-تو هم اخلاقت مثلِ پسرک بی‌پروایِ خاندانتون، چیزِ مرغی شده‌ها.

آریان حواسش به اطراف نبود و متوجه‌ی نگاهِ خیره‌ی من قرار نگرفت.
-وقت ندارم داداش، بیا این امضایِ من رو بزن برم. بعداً مفصل حرف می‌زنیم.

امامی ابروهاش رو تویِ هم کشید و با سیاستِ مصنوعی لب زد:
-آره دیگه، مگه این‌که پرونده داشته باشی یادِ من بیفتی! منم خیلی سرم خلوته، می‌بینی که!

با چشم به سالنِ شلوغ اشاره زد و چشم و ابرو اومد. خودش هم انگار تازه به یاد آورد تو چه موقعیتی قرار داره، چون در ادامه گفت:
-بیا داخل حداقل.

آریان نگاهی به سکوتِ دفتر انداخت، فوری سرم رو کج کردم و غیرارادی، پشت بهش ایستادم.

ورودشون به اتاق باعث شد تلنگری بخورم و بعد از تشکر از زنِ محجوبِ مقابلم، از ساختمون خارج بشم.

از گرسنگی مغزم کار نمی‌کرد؛ اسیدِ معده تا گلو بالا اومده بود و باعث می‌شد آبِ دهنم رو قورت بدم.

رویِ آخرین پله نشستم و به دست‌هایِ لرزونم خیره شدم. بدنم انرژی نداشت تا خونه پیاده برم، عرقِ سرد رویِ گودیِ کمرم می‌رقصید و من رو می‌ترسوند.
-نه… الان نه.

صدایِ لرزونم حالتِ خماری گرفته بود. این حالت رو می‌شناختم، قبلاً پیش اومده بود با مادر دعوا کنم و از لج لب به چیزی نزنم. پلکم بالا رفت و بدنم سِر شد، به‌زور نفس می‌کشیدم تا به خودم مسلط بشم، اما تأثیری نداشت. عرق به پیشونیم نفوذ کرد و خیسی از خودش به جا گذاشت.

-خانم؟ چرا سرِ راه نشستین؟

صدایِ مردِ غریبه هم نتونست مانعی برای از دست دادنِ هوش و حواسم بشه. تنها دستِ راستم رو بالا آوردم و با عجز تکونش دادم. تنها راهی بود که می‌تونستم درخواستِ کمک کنم، چون صدام در نمی‌اومد.

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت صد و یکم»

زنی مقابلم چهارزانو نشست، می‌تونستم ترس رو تویِ چشماش ببینم، اما از نشون دادنِ واکنش معذور بودم.
-وای مصطفی، رنگ نداره به صورت.

مصطفی هم به زن پیوست و حیران به من نگاه کرد. پلکم هی بالا می‌رفت و به جایِ سابقش برمی‌گشت. جالب بود که حالتِ غش داشتم، ولی از هوش نمی‌رفتم. صداها رو واضح‌تر از همیشه می‌شنیدم.
-گوشیش دستشه، ببین کس و کاری چیزی پیدا می‌کنی ازش زنگ بزنی، شر نشه واسمون؟

فقط تنها کاری که ازم بر اومد این بود که گوشی رو به خودم بچسبونم، نمی‌خواستم کس و کار داشته باشم؛ اون لحظه آرزو کردم فکر کنن من بی‌کس و کارم. صدایِ قدم‌هایی که پشتِ سرم می‌شنیدم، آخرین سمفونیِ درونِ گوشم بود. همون‌جا رویِ پله‌ی سرد از حال رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم.

***

به آبمیوه‌ی داخلِ دستم خیره بودم و یک کلام حرف نمی‌زدم؛ انگار اون هم فهمیده بود تویِ باغ نیستم تا باهام صحبت کنه، آروم رانندگی می‌کرد. برقِ ساعتِ مارکش تویِ شیشه‌ی بغلم بازتاب می‌شد و به چشمم می‌خورد.
-تا تهش بخور، بازی نکن باهاش.

مخاطبِ کلام من بودم، اما چشم‌ها فقط خیابونِ شلوغِ دمِ عصری رو می‌پایید.
-ممنون.

باز هم به آبمیوه چشم دوختم و ذره‌ای ازش نخوردم.
-اسیر شدم به‌خدا.

گله‌اش آروم بود، ولی نه اون‌قدر که به گوشم نرسه. سرم رو پایین انداختم و با شرم به پنبه‌ای که پشتِ دستم جولان می‌داد، نگاه انداختم. این‌بار صدایِ آریان بالاتر رفت.
-البته تو سِرُمت تقویتی بود.

دلم می‌خواست وقتی تویِ درمانگاه چشم باز کردم و اون رو به عنوانِ همراهم دیدم، زمین دهن باز می‌کرد و من رو می‌بلعید. بدبخت‌تر از این می‌شد باشم؟ من و یک مردِ غریبه… وای اگه کوروش می‌فهمید، وای!

-با همسرت تماس گرفتی؟

واژه‌ی «همسرت» تنم رو لرزوند، عوضی هم تویِ ذهنِ من میومد، هم تویِ کلامِ بقیه! کاش این مرد کمکم نمی‌کرد و از گرسنگی می‌مردم، شاید این‌جوری از شرِ کوروش راحت می‌شدم.

-حداقل می‌گفتی بیاد دنبالت!

تو این دور و زمونه کی چنین کاری واسه آدم از جیبِ خودش می‌کرد؟ هرچقدر هم ماشینِ مدل‌بالا و ساعتِ مارک داشت، هرگز از وقت و مالی که برایِ یک آدمِ غریبه خرج کرده بود نمی‌گذشت. برایِ همین از تعارفی که بهم زده بود، کلافه به نظر می‌اومد؛ بیچاره از کجا می‌دونست من بی‌کس و کارتر از اونم که درخواستش رو رد کنم؟

دستِ آزادم رو به سمتِ گردنبندم بُردم و لمسش کردم. اگه این رو هم می‌فروختم، حاضر نبودم لحظه‌ای کوروش رو از شرایطم مطلع کنم. کوروش من و این مرد رو باهم می‌کشت.

اصلاً از کجا فهمیده بود من شوهر دارم؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت صد و دوم»

-از کجا فهمیدین من متأهلم؟

آریان بی‌حوصله لب زد:
-دخترِ مجرد حلقه نداره دستِ چپش!

خجالت‌زده افکارم رو پس زدم، حرف رو عوض کردم:
-لطفاً یک شماره کارت بدین، هزینه رو تا شب براتون جابه‌جا می‌کنم. ممنون از لطفتون، یک‌جا وایسین، من پیاده می‌شم.

صدام منگ و خمار بود؛ مثلِ این‌که تویِ سرُمم مسکن یا خواب‌آور زده بودن. آریان راهنما زد و ماشین رو از چهارراه به سمتِ راست هدایت کرد. به نیم‌رخِ جدیش نگاه انداختم، اخماش بد تویِ هم بود و رگِ شقیقه‌اش رو به نمایش می‌ذاشت.
-بحثِ پول جداست خانم، به اندازه‌ی کافی کارام لنگ مونده، نمی‌تونم شمارو هم به امونِ خدا وسطِ خیابون بذارم و برم. دکتر گفته ممکنه گیجی تویِ سرتون باشه. هرچی سنگه مالِ پایِ لنگه دیگه!

این قشرِ جامعه هم از سنگ و پایِ لنگ گله داشتن؟ چرا؟ چون به یک پارتیشون نرسیده بودن؟ به گرل‌فرندشون قولِ پاساژگردی دادن و نرفتن؟ لپم رو از داخل گاز گرفتم تا حرفی نزنم، نمی‌خواستم دلِ پُرم رو برایِ این مرد خالی کنم.

چهار تا انگشت رو تویِ هم قلاب کردم و شست‌ها رو به نوبتی از سوراخِ ایجادشده رد کردم.
-معذرت می‌خوام، من که گفتم حالم خوبه، خودم از پسِ خودم برمیام.

دستش رو کلافه لایِ موهاش کشید و با حرص چنگ زد. جلویِ سوپرمارکتی ایستاد و از ماشین بیرون زد. به تیپش از پشتِ سر خیره شدم، شلوارِ پارچه‌ایِ بَگ و تیشرتِ لَشِ سفید، عجیب سنش رو کمتر نشون می‌داد.

به محضِ ورودش به مغازه، سرم رو چرخوندم و موبایلم رو به دست گرفتم. دیدنِ ساعت باعث شد خداروشکر کنم کوروش قرار نبود زود به خونه برگرده. زیرِ دلم تیر کشید، لبم رو گاز گرفتم. پریودیم نزدیک بود و بینِ این همه مشکل، دردهایِ سرسام‌آورش رو کم داشتم.

آریان برگشت، با پاکتی سیگار و بسته‌ای چیپسِ پیازجعفری، بدونِ هیچ کلامی سرِ جاش نشست.
-مشکلی نیست؟

نگاهم به دستی که تویِ هوا تکون می‌داد گره خورد، حروفِ انگلیسی پشتِ هم نوشته شده بود و کلمه‌ی «وینستون» رو به رخم می‌کشید.
-من همین‌جا پیاده می‌شم، بیشتر مزاحمتون نمی‌شم.

دستم سمتِ دستگیره رفت؛ خجالت می‌کشیدم از این‌که این آدمِ غریبه من رو تا درمانگاه رسوند و حالا از من برایِ کشیدنِ سیگار تویِ ماشینی که متعلق به خودش بود، اجازه می‌گرفت.
-چقدر یک‌جمله رو تکرار می‌کنی!

سکوتم رو که دید، سیگارش رو با فندکی مشکی‌رنگ آتیش زد، سیگار سوخت و پَکِش هر چند ثانیه از گوشه‌ی شیشه‌ی راننده به بیرون افتاد.
-موکلِ میران هستی؟

سؤالش نظرم رو جلب کرد و باعث شد چشم از سیگار بردارم.
-چطور؟

استارت زد و ماشین رو به حرکت درآورد. میمیکِ صورتش بدونِ حس بود؛ نمی‌شد تشخیص داد دنبالِ چیه.

-چون تویِ دفترش دیدمت و…

مکث کرد؛ با خودش کلنجار می‌رفت ادامه‌ی جمله رو به زبون بیاره.

با دقت فیسش رو وارسی کردم و با کنجکاوی لب زدم:
-و؟

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

«پارت آخر»

«پوف»ای کشید و بدون این‌که نگاهی بهم بندازه، با صدایِ آروم گفت:
-صورتت، لبت…

دیگه ادامه نداد و من تا تهش رو خوندم؛ منظورش کبودی‌هایِ یادگارِ کوروش بود. لبخندِ تلخی رویِ لبم نقش بست. سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم. بغض مثلِ طناب دورِ گلوم گره خورد و نفسم رو به غارت بُرد.

-فکر نمی‌کنم این قضیه به شما مربوط باشه.

تو ذوقش خورد؛ این رو وقتی متوجه شدم که با سرعت تا سرِ کوچه‌مون روند. بارون بند اومده بود و تنها قطراتی از خودش رو رویِ شیشه‌ی جلو به جا گذاشته بود. محکم رویِ ترمز کوبید که من کمی به سمتِ جلو متمایل شدم.

-حق با شماست، بفرمایید خانم.

مرتیکه انگار فحشش داده بودم؛ پولدارِ نازپرورده‌ی لوس. صدایِ باز شدنِ قفل‌هایِ ماشین باعث شد دستم به سمتِ دستگیره بره. برایِ آخرین بار به صورتِ عبوسش نگاه انداختم؛ از چشماش زیرنویسِ فحش پخش می‌شد. شونه‌ای بالا انداختم و همون‌جور که بدنم خم شده بود تا خارج بشم، با سرِ پایین‌افتاده زمزمه کردم:

-خیلی ممنون آقا، لطفاً شماره کارتتون رو بنویسین، بهم بدین، پولتون رو پس بدم.

مرد خواست حرف بزنه، خواست چیزی بگه که یک دست رویِ شونه‌ام نشست و من رو وحشیانه از ماشین خارج کرد. شوکه رویِ زمینِ خیسِ خیابون افتادم. جرئت نداشتم سرم رو بلند کنم؛ صدایِ نعره‌ش پرده‌ی گوشم رو پاره کرد:

-هرجایی، عوضی! می‌کشمت، امشب دیگه می‌کشمت.

آریان فوراً از ماشین خارج شد که همین حرکتش باعث شد قلبم تویِ سینه از تپش بایسته! نه… نه، آریان نباید واردِ ماجرا می‌شد.

کوروش با لگد به جونم افتاد. وسطِ خیابون با اون کفش‌هایِ ورنیِ سنگین به سر، صورت و بدنِ آش‌ولاشم ضربه می‌زد.

-می‌بندمت تویِ خونه، مثلِ سگ می‌بندمت، تو لیاقتت همینه! اشغال، عوضی! هرجایی با این پسره کدوم گوری بودی؟

دستم رو جلویِ صورتم گرفته بودم و هیچ‌چیز نمی‌دیدم؛ فقط درد می‌کشیدم و دم نمی‌زدم. تویِ یک لحظه کوروش به عقب کشیده شد و این‌بار صدایِ فریادِ مردِ دیگه‌ای بلند شد:

-مرد مؤمن، داری چیکار می‌کنی وسطِ خیابون؟

اما کوروش بی‌ادب‌تر از اون بود که در مقابلِ لحنِ مؤدبِ آریان فحش نده:

-بی‌ناموس، مادر جن…

صدایِ «آخ» کوروش تویِ کوچه پیچید. مشتی که آریان به صورتش زده بود، اون رو چند سانت به عقب هُل داد. اون‌ها به جونِ هم افتادن؛ آریان رویِ پیکرِ کوروش نشست و ضربه زد، کوروش هم کم نمی‌آورد؛ دو تا می‌خورد، یکی می‌زد.

بدنِ آش‌ولاش‌شده و لباس‌هایِ پاره‌ام رو جمع کردم و با ته‌مونده‌ی جونم جیغ زدم:

-کمک… توروخدا… کمکم کنین.

«پایان فصل اول»

تاریخ شروع: ۸ مرداد ۴۰۵ 

تاریخ پایان: ۲۶ شهریور ۴۰۵ 

سخن نویسنده:

از این‌که رمان «شناسنامه‌ی سیاه» رو تا به این‌جا همراهی کردین، صمیمانه سپاسگزارم.

این رمان در دو جلد نوشته خواهد شد و جلدِ دوم با نامِ «راز» منتشر می‌شه.

از همراهی و نظراتتون ممنونم. امیدوارم ادامه‌ی این داستان هم بتونه مثلِ جلدِ اول، شما رو با خودش همراه کنه.

آثارِ دیگه‌ی بنده:
رمان «کلاشینکف»
رمان «عبث احساس»
رمان «کلوچه خرمایی»
داستان «میت بی‌کفن»

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 3
  • ذوق زده 2
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...