نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل ناگهان به خودم آمدم و تکانی خوردم. من داشتم چه میکردم؟! اینجا، در محل کار فرحان چه میکردم؟! آمده بودم که چه کار کنم؟! اورکت فرحان را داخل کمد انداختم، در کمدش قفل کرده و با سرعت از اتاق بیرون آمدم. من داشتم چه میکردم؟! منی که معتقد بودم فرحان به درد زندگیام نمیخورد، حالا چرا اینجا بودم؟! چرا افسار زندگی و رفتارم را به دست دلم داده بودم تا من را به اینجا بکشاند؟! آنقدر با خودم و افکار و احساساتم درگیر بودم که نفهمیدم چگونه از فرحان خداحافظی کرده و از گلخانه بیرون آمدم. داخل ماشین نشستم و به سمت خانهی مادرم که اصلاً هم به اینجا نزدیک نبود به راه افتادم. هنوز هم با خودم درگیر بودم، با ذهنم که سعی داشت من را از فرحان دور کند و با قلبم که تمام هستیاش را به فرحان باخته بود. کلافه و درمانده آهی کشیدم؛ میان یک تناقض گیر افتاده بودم و نه میتوانستم عقلم را مجاب کنم که فرحان آدم زندگی من است و نه میتوانستم قلبم را راضی به دست کشیدن از فرحان بکنم. جلوی در خانهی مادر از ماشین پیاده شدم، در حالت عادی هم حوصلهی آمدن به خانهی مادر و آقا محمود را نداشتم، چه برسد به حالایی که حالم هم گرفته بود. زنگ در را زدم و بیحوصله منتظر ایستادم. - کیه؟ روبهروی آیفون ایستاده و گفتم: - منم. - اِه نوا تویی؟ بیا تو. در را هل دادم و وارد حیاط بزرگ، اما نه چندان سرسبزِ خانهی آقا محمود شدم. نصف بیشتر حیاط آسفالت بود و فقط چند قسمت کوچک، چیزی شبیه به باغچه داشت و از آنجایی که مادرم حوصلهی رسیدگی به گل و گیاه را نداشت و کلاً کاشتن گل را وقت تلف کردن میدانست تنها چند درخت سرو و کاج درون باغچهها بود. از پلههای جلوی در ورودی بالا رفتم و به در ورودی که رسیدم، معصومه خانوم را در انتظار خودم دیدم. - سلام خانوم جان. به روی صورت پیر و چروکیده، اما مهربانش لبخند بیجانی پاشیدم. - سلام معصوم جون، چند بار بگم منو نوا صدا کن نه خانوم؟! معصومه خانم با حالت بامزهای داخل خانه را پایید و با تن صدایی آرام گفت: - باشه، ولی من چند بار به تو بگم که خانوم از اینجوری حرف زدن خوشش نمیاد؟ میخوای من رو از نون خوردن بندازی دختر؟! در جوابش پشت چشمی نازک کردم. وای که من هرچقدر هم میخواستم، نمیتوانستم مثل مادرم پر از تجمل و زرق و برق زندگی کنم. - خیلی خب، حداقل وقتی مادرم نیست نوا صدام کن. معصومه خانم سری تکان داد. - باشه، حالا برو تو تا صدای خانوم در نیومده. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 13 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 ساعت قبل (ویرایش شده) کفشهایم را با دو روفرشیِ سفید رنگ عوض کردم و وارد خانه شدم. همزمان با ورودم مادر هم به راهروی کوچک که در ورودی را به پذیرایی بزرگ خانهشان متصل میکرد، وارد شد. - سلام. مادر تکانی به سرش داد. - سلام، چرا اینقده دیر اومدی؟ همزمان که با هم از راهرو میگذشتیم و وارد قسمت پذیرایی میشدیم، جواب دادم: - جایی کار داشتم، دیر شد. مادر خودش را روی مبل سلطنتی رها کرد. - حالا عهد همین امروز که خونهی مادرت دعوت بودی باید کارت رو طول میدادی؟ پوفی کشیده و بیحوصله نگاه از او گرفتم. هنوز نیامده مادر بحثش را شروع کرده بود و من به این فکر میکردم که هیچ بعید نبود تا لحظاتی دیگر کارمان به دعوا برسد. در همین حین معصومه خانم وارد پذیرایی شد و سینی چای را روی میز چوبی وسط مبلها گذاشت. برای عوض کردن بحث، نگاهم را در دور و اطراف چرخانده و گفتم: - آقا محمود نیست؟ مادر تکانی به تن چاقش داد و همانطور که به معصومه خانم اشاره میکرد که به آشپزخانه برگردد، سری در جواب من تکان داد. - نه، رفته به هجرهاش یه سری بزنه. آخه جدیداً فروشش کم شده، فکر میکنه این شاگرد جدیده مشتریاش رو میپرونه. «هومی» در جوابش گفتم؛ خوب بود که آقا محمود نبود، وگرنه جدا از غرغرهای مادر باید اخم و بدخلقیهای او را هم تحمل میکردم. خم شدم تا استکانی چای بردارم که صدای قدمهایی را از پلههایی که به طبقهی بالا میرفت شنیدم. متعجب صاف نشسته و نگاهم را سمت پلهها که گوشهی پذیرایی بودند چرخاندم. - کسی بالاست؟ مادر سری تکان داد. - آره، ستاره بالاس. اخمهایم از شنیدن نام ستاره درهم شد. مگر او هم اینجا بود؟! مگر همین چند وقت قبل نبود که دخترک بابت قبول شدنش در دانشگاه تهران یک عالم پز و ادا برایم آمده بود؟! - ستاره اینجاست؟ مگه اون تهران نبود؟! - چرا، ولی بهخاطر عروسی یکی از دوستهاش مرخصی گرفته. اخم درهم کشیده و طلبکارانه گفتم: - خب پس چرا به من نگفتین؟ مادر برایم پشت چشمی نازک کردم. - بهت میگفتم که نیای؟ بعدش هم باهات کار واجبی داشتم. لب روی هم فشرده و کلافه سر تکان دادم. - خب حالا حداقل تا این دختره نیومده بگین کار واجبتون چی بود که پشت تلفن نمیتونستین بگین؟ پیش از آنکه مادر برای گفتن حرفی دهان باز کند، صدای نازک ستاره بلند شد. - اِوا سلام نوا جون، تو اینجا چی کار میکنی؟ ویرایش شده 13 ساعت قبل توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری