رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

 

چهره‌ام را گرفته و مغموم نشان دادم و با بغضی ساختگی لب زدم:
- نه.
فرحان گیج پرسید:
- چی نه؟
حرصی شده لب روی هم فشردم. این مرد چرا اینقدر گیج بود؟! باز چهره‌ی غمگینی به خود گرفته و گفتم:
- نتونستم مامانم رو راضی کنم. می‌خواد مجبورم کنه که با اون پیرمردِ چاق و کچل ازدواج کنم!
فرحان جا خورده و با صورتی که به وضوح درهم شده بود، نگاهم کرد.
- یعنی چی این کارا؟ مگه عصر هجره که به زور دختر شوهر بدن؟ حالا بچه هم که نیستی؛ ماشاء‌اللّٰه سی سالته!
حرصی از لحن بی‌پروا و سنم که دو سال بیشترش کرده بود؛ اخم درهم کشیده و مثل خودش عصبی‌ غریدم: 
- همینه که هست. حالا بیست سالم باشه یا سی سالم مامانم می‌خواد این کار رو بکنه؛ تو میگی چی‌کار کنم؟!
فرحان لحظه‌ای در سکوت و متفکر نگاهم کرد.
- فهمیدم!
متعجب و گیج نگاهش کردم.
- چی رو فهمیدی؟
فرحان با حالتی که سعی می‌کرد مرموز و زیرک جلوه کند، جواب داد:
- اینکه چجوری میتونی از شر ازدواج با اون یارو راحت شی.
با کنجکاویِ توأمان با شادی نگاهش کردم.
- واقعاً؟ خب چجوری؟
فرحان خوشحال ابرویی بالا انداخت و با هیجان گفت:
- ببین تو می‌تونی…
وسط حرفش انگار به یاد چیز دیگری افتاده باشد، بی‌ربط به حرف قبلش گفت:
- عِب ندار بهت بگم تو؟
کلافه سری تکان دادم؛ چرا جای گفتن حرف اصلی‌اش به این شاخه و آن شاخه می‌پرید؟!
- نه، عیبی نداره. حرفت رو بزن.
فرحان سری تکان داد.
- آهان داشتم می‌گفتم، تو می‌تونی بری به ننه‌ات بگی که ‌یکی‌ دیگه رو دوست داری و می‌خوای با یکی دیگه ازدواج کنی.
با تعجب چشم درشت کردم.
- بعد اون‌وقت اگه مامانم پرسید که‌ طرف کیه، چی بگم؟!
فرحان شانه‌ای بالا پراند.
- خب… خب مثلاً می‌تونی بگی که…
سؤالی حرفش را تکرار کردم:
- بگم که؟!
- خب می‌تونی بگی که اون منم، بعدش هم یه ازدواج صوری راه می‌اندازیم تا بتونی از شر اون یارو راحت شی.
سر عقب کشیده و عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم. این‌همه فکر کرده بود تا به چنین نتیجه‌ی مضحکی برسد؟!
- عجب فکر بکری! خدایی اگه نمی‌شناختمت می‌گفتم این داستان مسخره رو از توی این رمان‌های عاشقونه در آوردی!
فرحان با گیجی پس سرش را خاراند و با تردید بار دیگر به من نگاه دوخت.
- میگم، می‌خوای برم یه بلایی سر این یارو بیارم که دیگه جرأت نکنه حرف این خواستگاری رو پیش بکشه؟
کلافه پلک برهم فشرده و‌ پوفی کشیدم. ای خدا! آخر این بشر‌ چرا اینقدر از دردسر درست کردن برای خودش خوشش می‌آمد؟! یعنی یک فکر درست و درمان از مغز این مرد نمی‌گذشت؟!
- نه خیر، لازم نکرده. من این‌همه واسه‌ی آزاد کردن‌ تو دردسر نکشیدم که باز بخوای به‌خاطر کتک زدن این و اون بیوفتی زندان.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 151
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • نویسنده اختصاصی

 

چهره‌ی فرحان مثل لاستیکی که با میخ پنچرش کرده باشند مچاله شد.

- خو پَ می‌خوای چی‌کار کنی؟
سر بالا گرفته و باز به چشمان قهوه‌ای رنگش که این‌بار جای شیطنت غم و استیصالش را به نمایش گذاشته بودند، خیره شدم. دیگر دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم، بنابراین لبخندی زده و با خوشحالی گفتم:
- هیچی، خوشبختانه مادر گرامی قبول کردن که به اون خواستگار به قول شما درب و داغونم نه بگن.
فرحان گیج و با دهانی باز خیره‌ام شد. انگار که هضم حرفم برایش سخت بود، اما چرا؟! چرا باید این موضوع اینقدر برایش مهم می‌بود؟! 
- راس میگی؟!
لب روی هم فشردم، تا جلوی خنده‌ام که از نیش بازِ فرحان حاصل شده بود را بگیرم.
- چیه؟ من باید خوشحال باشم، تو چرا اینقدر خوشحالی؟
فرحان هول کرده و دستپاچه از این سؤال خنده‌ی زورکی کرد. 
- خب… من، خب چیزه…
دستی به لب‌هایم کشیدم تا خنده‌ام را کنترل کنم. این دستپاچگی و هول کردنش فکری را به سرم می‌انداخت. فکر مهم بودنم برای فرحان؛ فکری که هر چقدر هم می‌خواستم آن را کتمان کنم باز در دلم از این حس خوشحال بودم.
- اصن (اصلاً) تو چرا به من دروغ گفتی؛ هان؟
عجب آدم پررویی! دست پیش را گرفته بود که پس نیُفتد؟!
- دروغ نگفتم که، شوخی کردم.
فرحان با اخم پشت چشمی نازک کرد. کاری که از او بسیار بعید بود، اما باز خنده را به‌ لب‌هایم آورد.
- دیگه از این شوخی‌ها نکن، من خوشم نمیاد.
با تعجب ابرویی بالا انداختم؛ یعنی به غیرت آقا بر خورده بود؟! چه عجیب!
- خو حالا که شوخی بود پس منم می‌خوام یه چیزی بِت بگم.
با همان ابروهای بالا رفته نگاهش کردم.
- چی؟!
فرحان کمی صورت به صورتم نزدیک کرد.
- اون جریانِ ازدواج صوریه بود…
گیج اخم درهم کشیدم.
- خب؟!
فرحان با تن صدایی آرام ادامه داد:
- من اینو از تو یه رمان خوندم.
با تعجب سر عقب کشیده و چشم درشت کردم. داشت من را مسخره می‌کرد یا تلافی آن شوخی را در می‌آورد؟!
- شوخی می‌کنی؟!
فرحان از میان دندان‌های بهم فشرده‌اش غر زد:
- یواش‌تر بابا چه خبره!
نیم نگاهی به دور و اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی صدایمان را نمی‌شنود.
- من چه شوخی دارم با تو بکنم آخه؟
سرتقانه سری بالا انداختم. اصلاً در باورم نمی‌گنجید که فرحان اهل کتاب خواندن باشد؛ دیگر چه برسد به رمان!
- پس اگه راست میگی، تعریف کن برام.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان بی‌حوصله و کلافه چینی به پیشانی‌اش انداخت.
- عجب اشتباهی کردم واس تو اینو گفتم ها! هیچی بابا یه روز که تو خونه تنها بودم و‌ حوصله‌ی بیرون رفتن نداشتم، همین‌طوری داشتم واس خودم تو خونه می‌چرخیدم که تو کتابخونه‌ی اتاق دخترها یه کتاب دیدم. وَرش داشتم بیبینم عکسی چیزی واس نگا کردن داره یا نه که دیدم نداره. منم چون حوصله‌ام سر رفته بود چند تا از صفحه‌هاش رو خوندم، حالا باورت شد؟
همان‌طور که با دست دهانم را پوشانده بودم تا صدای خنده‌ام بلند نشود به تایید سر تکان دادم. چقدر امروز چیزهای عجیب و جدیدی از این مادر و پسر شنیده بودم؛ انگار زندگی این خانواده همیشه چیزی برای شگفت‌زده کردن من داشت.
***
خسته و بی‌جان از یک روز پرکار و شلوغ وارد خانه شدم و‌ خودم را بر روی اولین مبل سر راهم رها کردم. دو روزِ تعطیلی که در خانه‌ی ننه گلپر بودم، مثل برق و باد گذشت و روز بعد فرحان همراه با یک لوله‌کش به خانه‌ام آمد، مشکل لوله‌ها را حل کرد و من باز به خانه‌ی خودم برگشتم. کلافه پوفی کشیده و خودم را بر روی مبل جابه‌جا کردم. انگار همان دو روز بودن در خانه‌ی ننه گلپر بدعادتم کرده بود که تحمل خانه‌ی سوت و کور خودم را نداشتم. دلم خانه‌ی شلوغ ننه گلپر را می‌خواست؛ شاید اعتراف سنگینی بود، اما دلم حضور گرم و سرزنده‌ی فرحان را هم می‌خواست. فرحانی که بیش از یک هفته بود او را ندیده بودم و بهانه‌ای هم برای سر زدن یا زنگ زدن به او نداشتم. دستی به صورتم کشیدم و سر به پشتی مبل تکیه داده و چشم بستم؛ در این چند روزه حتی عادت‌های وسواس‌گونه‌ام هم از سرم پریده بود و دیگر حوصله‌ی چندانی برای رسیدگی و سابیدن خانه و زندگی‌ام نداشتم. پلک روی هم فشرده ‌و ناخواسته اخمی به چهره‌ام نشست. این چه حس و ‌حالی بود که گریبانگیرم شده بود؟ نمی‌دانم. اصلاً مگر آن مردک دردسرساز و شرور چه داشت که دلم بخواهد برایش تنگ شود؟! اما چه می‌شد کرد، وقتی که این دل زبان نفهم تنگِ همان شرارت‌ها و آن چهره‌ی شیطنت‌بار و جذابش شده بود؟! عصبی از این افکار سرم را به پشتی مبل کوباندم. آخ خدایا تنهایی چقدر آزاردهنده بود! آنقدر آزاردهنده که برای فرار از حس بدش آدم به هر فکری رو می‌آورد! برای خودم هم سؤال بود که‌ من این همه سال چطور تنهایی زندگی کرده و از شدت تنهایی دیوانه نشده بودم؟! با شنیدن صدای زنگ موبایلم از جا پریدم؛ چه کسی در این وقت از شب به یاد من افتاده بود؟! با فکر به اینکه شاید فرحان یا حداقل ننه گلپر باشد، با سرعت از جای برخاستم و خواستم به سمت اتاقم بروم تا موبایلم را بردارم که در میان راه انگشت کوچک پایم به پایه‌ی میز برخورد کرد.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

از درد لحظه‌ای نفس در سینه‌‌ام حبس و رنگ صورتم مطمئناً به سرخی گرایید. آخر این شانس بود که من داشتم؟! در میان این‌همه وسیله عهد باید پایه‌ی میز از سر راه من سر در می‌آورد؟! پایم را بالا آورده و انگشت لِه ‌شده‌ام را میان دو انگشت دستم فشردم. لعنتی آنچنان دردی داشت که فکر نکنم تصادف با کامیون هم می‌توانست اینقدر درد داشته باشد. موبایلم همچنان درحال زنگ خوردن بود، به همین خاطر یک لنگه پا و لی‌لی‌کنان به سمت اتاق به راه افتادم. وارد اتاق شدم، موبایلم را از داخل کیفم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم. دوست داشتم شماره‌ی فرحان باشد، اما دیدن شماره‌ی عمو حبیب تمام شوق و ذوقم را پراند. نفسم را عمیق بیرون داده و حینی که روی زمین می‌نشستم، تماس را وصل کردم.

- الو، سلام عمو حبیب.
در همان حال که انگشت دردناکم را با دست می‌فشردم بلکه دردش کمی تسکین پیدا کند، گوش به صدای عمو حبیب سپردم.
- سلام نوا جان، خوبی دخترم؟
هوف بی‌صدایی کشیدم. چقدر هم که حال و احوال این روزهایم به خوب شبیه بود.
- بد نیستم، شما خوبین عمو جون؟
عمو حبیب با تعلل جواب داد:
- ممنون دخترم، راستش خواستم بهت بگم که می‌تونی فردا صبح یه سر بیای کارگاهِ ما؟
با گیجی گوشه‌ی ابرویم را خاراندم. به کارگاه نجاریِ آن‌ها می‌رفتم؟! اما من که در‌ همین چند روزه دو، سه بار به عمو حبیب سرزده بودم. پس او با من چه کار داشت؟! نکند که اتفاقی افتاده بود؟!
- چیزی شده عمو؟
عمو حبیب با لحنی آرام گفت:
- نه نوا جان چیزی نشده که، فقط خواستم ببینمت. حالا میای؟
به ناچار و درحالی‌که بسیار هم کنجکاو شده بودم «باشه‌ای» گفتم و پس از خداحافظی تماس را قطع کردم. تابحال سابقه نداشت که خود عمو حبیب از من بخواهد به او سر بزنم و در این چند وقته خودم بودم که برای در آمدن از آن بی‌حوصلگی چندین بار به محل کار او رفته بودم، اما اینکه خودِ عمو حبیب خواسته بود همین فردا صبح من را ببیند، برایم عجیب بود. کلافه از روی زمین برخاسته و موبایلم را گوشه‌ای انداختم. در میان این دل‌مشغولی‌ها فقط همین یک قلم کنجکاوی را کم داشتم که آن هم به لطف عمو حبیب به حال و احوالات درهم و برهمم ‌اضافه شده بود. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

***
همچنان که برای حفاظت از شنوایی‌ام در میان سروصدای وسایل نجاری در کارگاه، یک دستم را روی یکی از گوش‌هایم گذاشته بودم، نگاهم را هم میان افرادی که در رفت و آمد بودند می‌چرخاندم. نمی‌دانم عمو حبیب کجا بود که در اتاقش نبود و‌ در میان همهمه‌‌ی کارگرانی که وسایل ساخته شده را از کارگاه بیرون می‌بردند، نمی‌دانستم کجا را باید به دنبالش می‌گشتم. از شانس قشنگم حتی یک نفر هم سرش خلوت نبود که بروم از او بپرسم. کلافه پوفی کشیده و‌ گوشه‌ای دورتر از همه ایستادم تا کارشان تمام شود. من را بگو که قرارم با موکلم را کنسل کردم و سر وقت به اینجا آمدم، حالا هم باید دو ساعت منتظر می‌ماندم که فقط یک نفر پیدا شود و بگوید عمو حبیب کجاست. هنوز نگاهم خیره به کارگران بار بر دوش بود که متوجه مرد جوانی شدم که دوان دوان به سمتم می‌آمد. دست از کوبیدن ریتمیک پایم به زمین برداشته، صاف ایستاده و‌ منتظر به او نگاه کردم. مرد به نزدیکی من که رسید، ایستاد و نفس‌نفس‌زنان گفت:
- ب… ببخشید شما خانوم نادری هستین؟
در جوابش سری تکان دادم.
- بله، خودمم.
مرد با دستش به در اتاقی اشاره کرد و همان‌طور بریده بریده، ادامه داد:
- آ… آقا حبیب… توی اتاق آقای رئیس… منتظر شمان.
با تعجب ابرویی بالا انداختم. عمو حبیب در اتاق رئیس چه کار می‌کرد؟! نکند که در نبود رئیس جای او را پر کرده و به دیگران دستور می‌داد؟! تشکری از مرد کردم و همان‌طور که از افکارم لبخند شیطنت‌آمیزی به لب‌هایم نشسته بود، راه اتاق رئیس را در پیش گرفتم. با اینکه می‌دانستم این کارها از عمو حبیب بسیار بعید است، اما داشتم در ذهنم عمو حبیب را نشسته در پشت میز ریاست درحالی‌که پشت به پشتی صندلی تکیه زده و صندلی را بی‌هدف می‌چرخاند، تصور می‌کردم و از این تصور فانتزیِ خودم لبخند پهنی بر لب‌هایم نشسته بود. پشت در اتاق ایستادم و با پشت دست به در کوبیدم. با شنیدن صدای بفرمایید کسی در را گشودم و قدمی به داخل اتاق برداشتم. با دیدن آقای سماواتِ نشسته در پشت میزش و عمو حبیب که بر روی صندلی روبه‌روی او نشسته بود، قدم‌هایم از حرکت ایستاد. آقای سماوات هم که درون اتاقش بود؛ پس چرا عمو حبیب گفته بود که من به اینجا بیایم؟! یعنی می‌خواست در حضور سماوات با من صحبت کند؟
- سلام.
عمو حبیب و سماوات هر دو به سمتم چرخیده و لبخند زدند.
- سلام دخترم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- سلام خانوم سماوات، بفرمایید بشینید.

با تعلل قدمی برداشته‌ و روی صندلی کنار عمو حبیب نشستم. 
- چای که می‌خورید؟
پیش از آنکه برای گفتن جوابی دهان باز کنم، تلفن روی میزش را برداشت و مشغول سفارش سه فنجان چای به فرد پشت خط شد. بی‌حوصله پشت چشمی نازک کردم؛ خب آخر مرد حسابی تو که می‌خواستی کار خودت را بکنی چرا از من سؤال می‌کنی؟ در همان حین که او مشغول صحبت با فرد پشت خط بود، من سرم را به گوش عمو حبیب نزدیک کرده و پچ زدم:
- چی‌شده عمو حبیب؟ چرا گفتین من بیام اینجا؟
عمو حبیب مثل خودم آرام پچ‌پچ کرد:
- چقدر تو عجولی دختر، یکم دندون رو جیگر بذار خودت می‌فهمی.
به ناچار سکوت کردم و کلافه روی صندلی‌ام جابه‌جا شدم. خوب بود که عمو حبیب از ذات کنجکاو من خبر داشت و اینطور معطلم می‌کرد. انگار قرار بود هسته‌ی اتم بشکافند، خب یک کلام به من می‌گفتید که اینجا چه خبر است و خلاص! 
- خب خانوم نادری خوب هستید؟
نگاهی به سماوات که آرنج دو دستش را روی میز تکیه‌گاه کرده بود، انداختم و لبخند اجباری زدم.
- بله خیلی ممنون.
سماوات لبخند محوی زد و سری به تایید تکان داد. اصلاً از این وضعیت سر در نمی‌آوردم. او با من کار داشت یا عمو حبیب؟! اگر عمو حبیب با من کار داشت چرا من را به اتاق سماوات کشانده بود؟! اگر سماوات با من کار داشت، خب پس عمو حبیب آنجا چه کار می‌کرد؟! کلافه دسته‌ی کیفم که روی پاهایم بود را میان مشتم فشردم. آخ که چقدر از این بلاتکلیفی‌ها بدم می‌آمد! 
- فکر می‌کنم خیلی کنجکاو شدین که دلیل اومدنتون به اینجا رو بدونید، نه؟
اخمی از سؤالش به چهره‌ام نشست. چشم بسته غیب می‌گفت؟ خب هر کس دیگری هم جای من بود کنجکاو می‌شد دیگر. در سکوت نگاهش کردم که ‌خودش دوباره به حرف آمد:
- راستش من از آقا حبیب خواستم که بهتون بگن بیاید اینجا. یعنی می‌خواستم درباره‌ی مسئله‌ی مهمی باهاتون صحبت کنم. 
ادامه‌ی حرفش با باز شدن در و ورود پیرمردی با سینی چای، در دهانش ماند. کلافه چشم در حدقه چرخاندم؛ آخر حالا چه وقت چای آوردن بود؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پیرمرد با سرعتی لاکپشتی‌ فنجان‌های چای و قندان را روی میز گذاشت و پس از‌ دق دادن من از شدت انتظار، بالاخره لطف کرد و از اتاق بیرون رفت. با بیرون رفتنش نفس آسوده‌ای کشیدم و باز نگاه کنجکاو و منتظرم را به سماوات دوختم تا ادامه حرفش را بشنوم.

- بفرمایید چاییتون رو میل کنید.
با خشم دندان روی هم ساییدم. نه مثل اینکه امروز این آقای سماوات قصد کرده بود من را دق بدهد!
- میل ندارم ممنون.
سماوات ابرویی بالا انداخت و من با این کارش لحظه‌ای به یاد فرحان افتادم. درست که این مرد خوش‌پوش‌تر و شیک‌تر از فرحان بود، اما از نظر چهره فرحان یک سر و گردن از او بالاتر بود، خصوصاً با آن شیطنت نگاهش که هم آدم را حرص می‌داد و هم به جذابیتش می‌افزود.
- خب پس یک راست میرم سر اصل مطلب.
سرم را نامحسوس تکانی دادم تا این افکار بی‌ربط را از سرم دور کنم. آخر فرحان چه ربطی به بحث امروز ما داشت که در افکار من جولان می‌داد؟!
- ببینید خانوم نادری، من در حال حاضر سی و چهار سالمه، فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارم، یه خونه‌ی صد و پنجاه متری و یه ماشین نسبتاً خوب هم دارم.
گیج و متعجب اخم درهم کشیدم. چرا این‌ها را به من می‌گفت؟!
- ببخشید من نمی‌فهمم این‌هایی که میگین چه ربطی به من داره؟
سماوات لبخند محوی زد و سرش را آرام بالا و پایین کرد.
- یکم صبر کنید میگم خدمتتون.
سماوات جرعه‌ای از چایش را نوشید و‌ فکر افسارگسیخته‌ی من باز به سمت چای هورت کشیدن‌های فرحان رفت. آخ خدایا؛ حالا که فرحان هم در کنارم نبود تا با دردسر درست کردنش حرصم‌ را در بیاورد، افکارش دست از سر من برنمی‌داشت.
- راستش منظورم این بود که شرایطم نسبتاً خوبه و‌ خب سنم هم کم‌کم داره میره بالا و وقتشه که یه سر و سامونی به زندگیم بدم.
همان‌طور گیج خیره نگاهش می‌کردم. باز‌ هم نمی‌فهمیدم چیزهایی که می‌گفت ارتباطش با من چه بود.
- من یه مدتی بود که به فکر ازدواج و شروع یه زندگی مشترک بودم، اما آدم مناسبش رو پیدا نمی‌کردم؛ تا اینکه شما رو دیدم.
با بهت چشم درشت کردم. منظورش از این حرف‌ها چه بود؟! آدم مناسب زندگی‌اش را پیدا نمی‌کرد تا اینکه من را دید؟! من را که دید چه شد؟! 
- ببخشید من متوجه منظورتون نمیشم.

- آممم منظورم اینه که اینجا چی‌کار می‌کنی؟ مگه این‌موقعه‌ی صبح نباید سر کار باشی؟
فرحان سری تکان داد و همان‌طور که از جلوی در کنار می‌رفت تا من داخل شوم، جواب داد:
- چرا؛ منتها ننه‌ام پاش درد می‌کرد، دیگه امروز رو مرخصی‌ گرفتم بردمش دکتر.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

سماوات زبان روی لب‌های برجسته‌اش کشید و خودش را بیشتر روی میز خم کرد.

- بذارید واضح‌تر براتون توضیح بدم. 
نفسی گرفت و انگشتان دستش را درهم پیچاند.
- من می‌خواستم اگر شما اجازه بدید، برای خواستگاری خدمت خانواده‌اتون برسم. می‌دونم که برای این کار یه سری رسم‌ها هست و اینکه بزرگ‌ترها باید پا پیش بذارن، ولی از اونجایی که من پدر و مادرم رو از دست دادم مجبورم خودم به تنهایی برای این کار اقدام کنم.
سماوات لبخند محوی زد و نگاهی به عمو حبیب انداخت.
- البته قبلش با آقا حبیب صحبت کردم و ایشون گفتن که بهتره قبل از هر کاری من نظر خود شما رو بدونم.
سری پایین انداخته و دستی به صورتم کشیدم. یعنی او داشت به من پیشنهاد ازدواج می‌داد؟! یعنی از من خوشش آمده بود؟! این مردِ تقریباً همه چیز تمام از من خوشش آمده بود؟! خب این همان چیزی بود که تا چند وقت قبل می‌خواستم، اما چرا حالا خوشحال نبودم؟! چرا از این پیشنهاد ازدواج ذوق نکرده بودم؟!
- ببخشید من نمی‌دونم چی بگم یعنی…
سماوات میان حرفم آمد.
- بله می‌دونم که پیشنهادم یهویی بود. من هم همین الان از شما انتظار جواب دادن ندارم؛ می‌تونید تا هر وقت که دوست داشتین فکر کنید و بعد جواب بدید. من منتظرِ جوابتون میمونم.
کلافه دستی به شالم کشیدم و مثلاً آن را مرتب کردم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. اگر در حالت عادی بودم مسلماً جوابم یک بله‌ی قاطع بود، اما حالا چیزی در فکر و قلبم بود که نمی‌گذاشت این کار را انجام ‌دهم. 
- باشه، پس من با اجازه‌تون دیگه میرم.
سماوات هم‌پای من از پشت میزش برخاست و گفت:
- خب پس شماره‌ی من رو داشته باشید که جوابتون رو به خودم بدید.
لب روی هم فشرده و نگاهم را از صورت منتظرش تا روی کارت بازرگانی در دستش سوق دادم. چرا به این مرد حس خوبی نداشتم؟! چرا این مرد که تمام ایده‌آل‌هایم را داشت در نظرم جذاب نمی‌آمد؟! به ناچار دست دراز کردم و گوشه‌ی کارت را در دست گرفتم، اما سماوات کارت را رها نکرد. سر بلند کرده و سؤالی نگاهش کردم؛ این کارها دیگر چه معنی داشت؟! سماوات لبخندی زد و همان‌طور که با اطمینان پلک برهم می‌گذاشت، با صدایی آرام گفت:
- منتظر جواب مثبتتون هستم.
اخم درهم کشیده ‌و دندان قروچه‌ای کردم. عجب اعتماد به نفسی! آخر او از کجا می‌دانست که من به او جواب مثبت خواهم ‌داد؟! چرا فکر می‌کرد که من او را به همین راحتی به زندگی‌ام راه خواهم داد، آن‌هم با حضور فرحان؟! از فکری که در سرم می‌گذشت لب گزیدم. آخر این موضوع چه ربطی به فرحان داشت؟! وای؛ وای که من از دست این فرحان حتی لحظه‌ای در افکارم هم آرامش نداشتم!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

با حرص از در کارگاه بیرون زدم و سوار ماشینم شدم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم و چه جوابی به سماوات بدهم و این کلافه‌ام کرده بود. دلم می‌خواست با کسی صحبت کنم، اما چه کسی؟! آهو که عقل درست و درمانی برای راهنمایی کردنِ من نداشت، به مادرم هم اگر می‌گفتم ممکن بود که حرف‌های قبلش را یادش برود و من را مجبور به ازدواج با سماوات بکند. کلافه پوفی کشیدم و ماشینم را به راه انداختم. بی‌هدف و به مقصد نامعلومی می‌راندم و فکر می‌کردم. به خودم، به کاوه‌ی سماوات، به ازدواج و در این میان باز فرحان تکه‌ی جدانشدنیِ افکارم بود. از فکر که در آمدم، خودم را در کوچه‌ی تنگ و باریکِ خانه‌ی ننه گلپر یافتم. وای خداوندا؛ من اینجا چه می‌کردم؟! آه انگار دیوانه شده بودم که کنترلی بر افکار و رفتارم نداشتم. آری؛ فکر کنم همان چند روز دم‌خور شدن با خانواده‌ی مقصودی من را دیوانه کرده بود. خواستم کوچه را دور بزنم و بروم، اما ناگهان فکری به سرم زد. من می‌توانستم درباره‌ی خواستگاری سماوات با فرزانه صحبت کنم. او که هم‌سن و سال من بود و ازدواج هم کرده بود، پس شاید می‌توانست من را راهنمایی کند. سری در تایید افکارم تکان دادم و از ماشین پیاده شدم. جلوی در خانه‌شان ایستادم و با کف دست به در کوبیدم. در همان لحظه‌ از فکرم ‌گذشت که ای کاش فرحان هم در خانه می‌بود تا من بتوانم ببینمش! نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ خودم هم از این افکار وا مانده بودم، اما وقتی کنترلی بر افکارم نداشتم و پس زدنشان هم بیهوده بود، بهترین کار کنار آمدن با آن‌ها بود. دست بلند کردم تا دوباره در بزنم که در ناگهان باز و قامت فرحان پیش چشمانم نمایان شد. با بهت چشم گشاد کرده و سرتاپایش را کاویدم؛ وای که آن پیراهن سفید و شلوار جین مشکی چقدر بر تنش خوش نشسته بود و وای که او روز به روز بیشتر در نظرم جذاب می‌آمد!
- سام عیلیکم.
به خودم آمدم و دستم را که هنوز برای کوبیدن به در بالا بود، پایین آوردم. 
- سلام، تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
فرحان چهره‌ی حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
- ناسلامتی اینجا خونه‌ی ماست‌ ها، من باس از تو اینو بپرسم.
دستپاچه از سوتی که‌ داده بودم، خنده‌ی زورکی کردم. با اینکه قاعدتاً باید از ضایع شدنم جلوی فرحان عصبی می‌بودم، اما جای عصبانیت تنها حس آرامشی در وجودم بود که از دیدن فرحان نشأت می‌گرفت.
- آممم منظورم اینه که اینجا چی‌کار می‌کنی؟ مگه این‌موقعه‌ی صبح نباید سر کار باشی؟
فرحان سری تکان داد و همان‌طور که از جلوی در کنار می‌رفت تا من داخل شوم، جواب داد:
- چرا؛ منتها ننه‌ام پاش درد می‌کرد، دیگه امروز رو مرخصی‌ گرفتم بردمش دکتر.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

از کنار فرحان رد شدم و او هم پس از بستن در با من هم‌قدم شد.

- حالا دکتر چی گفت؟
فرحان شانه‌ای بالا انداخت.
- یوخده دارو داد و گف نباس زیاد پله‌ها رو بالا و پایین بره، ولی ننه‌ام رو که می‌شناسی؛ از همون موقع که برگشتیم صد بار پله‌های خونه رو بالا و پایین کرده. راسی تو نگفتی واس چی اومدی اینورا؟
مثل خودش شانه‌ای بالا انداختم.
- با فرزانه کار داشتم.
فرحان متعجب تک ابرویی بالا انداخت.
- فک نمی‌کردم تو همون دو روز اینقده با فرزانه رفیق شده باشی.
با نیشخند تلخی سر به سمتش چرخاندم. او درد تنهایی را نچشیده بود؛ نچشیده بود تا بفهمد تنهایی کاری با آدم می‌کند که حتی حاضر می‌شوی یک رهگذر ساده را هم به عنوان دوست قبول کنی. 
- فقط همون دو روز نبود که، مثلاً ما تو بچگی هم با هم هم‌بازی بودیم.
رسیدنمان به در ورودی خانه فرصت گفتن حرفی را به فرحان نداد. در عوض در را باز کرد و رو به داخل ‌خانه داد زد:
- یااللّٰه، یااللّٰه ننه کوجایی که مهمون داریم!
در همین لحظه ننه گلپر تندتند به سمتمان آمد.
- اِه نوا جان تویی دختر؟
کفش‌هایم را از پا در آورده و‌ قدمی به داخل برداشتم.
- بله، سلام.
ننه گلپر لبخندی زد.
- سلام دخترم، چه عجب از اینورا؟
من هم لبخندی به رویش زدم. یادم نمی‌رفت که او با حرف زدن با مادرم چه لطفی به من کرده بود.
- من که تازه اینجا بودم ننه گلپر.
ننه گلپر خواست چیزی بگوید که فرحان پیش دستانه گفت:
- اومدن فرزانه رو ببینن.
متعجب از لحن دلخورش نگاه به او دوختم. چرا چشمانش اینقدر ناراحت به‌نظر می‌رسید؟! نکند که انتظار داشت من برای دیدن او آمده باشم؟! البته قابل کتمان نبود که دیدنش آن‌هم با آن تیپ جذاب که قلبم را عجیب به تپش می‌انداخت، بسیار خوشحالم کرده بود.
- آهان، خب باشه عزیزم.
ننه گلپر دست پشتم گذاشت‌ و در همان حال که به سمت هال راهنمایی‌ام می‌کرد گفت:
- فرزانه توی اتاقشه دخترم. تو برو تا من هم براتون چایی بیارم.
تشکری کرده و همچنان که سنگینی نگاه عجیب فرحان را بر روی خودم حس می‌کردم، به سمت اتاق فرزانه به راه افتادم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پشت در اتاق ایستاده و چند تقه به در کوبیدم.
- بفرمایید؟
در را تا نیمه باز کرده، سرم را به داخل بردم و با لبخند مهربانی گفتم:
- مهمون نمی‌خوای؟
فرزانه سر از روی کتابی که در حال خواندنش بود، بلند کرد و با دیدنم خندید.
- به به نوا خانوم، پارسال دوست امسال آشنا.
وارد اتاق شدم و در را پشت سرم چفت کردم.
- والا ما که همیشه دوست بودیم، شما سراغی نمیگیری از ما.
فرزانه دستی زیر چانه‌ی ظریفش گذاشت و سرش را با ناز تکانی داد.
- شماره داده بودی سراغ بگیرم ازت خانوم؟
من هم مثل خودش به سرم تکانی دادم.
- شماره رو از داداشت می‌گرفتی خب.
فرزانه متعجب ابروهای پهن و دخترانه‌اش را بالا انداخت.
- جدی؟ داداشم شماره‌ات رو داشت و رو نمی‌کرد؟ عجب کلکیِ این فرحان!
گوشه‌ی اتاق، تکیه‌زده به دیوار نشستم و فرزانه هم از روی صندلی چوبی خودش را پایین کشید.
- خب چه خبر ها خانوم؟ چی‌شده یادی از ما کردی؟
در جوابش باز هم لبخندی زدم؛ لبخندی که این‌بار از یادآوری تنهایی‌ام مثل زهر به تلخی می‌زد.
- ما که همیشه یاد شما هستیم، ولی حقیقتش امروز اومدم راجع به یه موضوعی باهات مشورت کنم.
فرزانه با کنجکاوی خودش را به جلو خم کرد و با هیجان پرسید:
- مشورت؟ خب من سراپا گوشم، فقط درباره‌ی چی می‌خوای صحبت کنی؟
زبان روی لب‌هایم کشیدم و با تردید گفتم:
- درباره‌ی ازدواج.
فرزانه ابتدا با بهت چشم درشت کرد، اما بعد بادی به غبغب انداخت و گفت:
- خب باید بهت بگم که شخص خیلی خوبی رو برای مشورت گرفتن درباره‌ی این موضوع انتخاب کردی‌.
بی‌حوصله چشم در کاسه گرداندم.
- خب حالا می‌ذاری حرفم رو بزنم یا نه؟
فرزانه تندتند سر تکان داد:
- آره، بگو من گوش می‌کنم.
دهان باز کردم تا حرفی بزنم که در اتاق باز شد و فرحان درحالی‌که سینی چای در دست داشت، وارد اتاق شد.
- وا داداش شما چرا چایی آوردی؟
فرحان بی‌توجه به نگاه حیرت‌زده‌ی من و فرزانه سینی را روی زمین میان ما قرار داد و گفت:
- ننه پاش درد می‌کرد، من واستون چایی آوردم. اشکالی داره؟
فرزانه همان‌طور مبهوت مانده لبخند مهربانی ‌زد.
- نه داداش، خیلی هم ممنون.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان «خواهش می‌کنمی» گفت و از اتاق بیرون رفت. پس از بیرون رفتنش فرزانه خندید و گفت:

- خدایی داداشم بعد از آزاد شدنش خیلی عوض شده، اصلاً یجور دیگه هوای همه‌مون رو داره.
لبخند و سکوت تنها جوابی بود که به لحن ذوق‌زده‌اش می‌توانستم بدهم. انگار فقط من نبودم که تغییرات فرحان را حس می‌کردم و جذب این تغییرات شده بودم.
- خب حالا تعریف کن، ببینم چی شده؟
- راستش…
با باز شدن دوباره‌ی در حرف در دهانم ماند. سر برگرداندم و به فرحان که این‌بار ظرف شیرینی به دست وارد اتاق شده بود نگاه کردم. اینکه نمی‌خواست مادرش با آن زانو درد برود و بیاید درست، ولی چرا همه چیز را با هم نمی‌آورد تا اینقدر مزاحم ما نشود؟
- ای بابا داداش اینقده زحمت نکش، نوا جون که حرفش رو بزنه ما میایم بیرون خودمون میوه و شیرینی می‌خوریم.
فرحان در همان حال که ظرف شیرینی را روی زمین می‌گذاشت، بی‌آنکه به من نگاه کند جواب داد:
- نمیشه که، باید از مهمون پذیرایی کنیم.
اخم‌هایم از لفظ مهمان درهم رفت. چه می‌شد اگر من هم عضوی از این خانواده‌ می‌بودم؟! در دل آهی کشیدم؛ این خانواده انگار همان چیزی بود که من از بچگی در حسرتش بودم. با رفتن فرحان، فرزانه سر چرخاند و رو به من گفت:
- خب حالا حرفت رو بزن.
نگاه مرددی سمت در انداختم؛ می‌ترسیدم باز فرحان وسط حرف‌هایم در را باز کند و داخل شود.
- مطمئنی دیگه داداشت نمیاد تو؟
هنوز جواب سؤالم را نگرفته‌ بودم که باز فرحان با ظرف میوه و پیش‌دستی و کارد وارد اتاق شد. سر به سمت سقف گرفته و کلافه پوفی کشیدم. ای خدا؛ انگار در این خانه دو کلام حرف خصوصی هم نمی‌شد زد! سر پایین گرفته و منتظر به فرحان که در آرامش کامل و با سرعتی بسیار پایین پیش‌دستی‌ها را جلوی ما می‌گذاشت خیره شدم. حالا داشتم مطمئن می‌شدم که این رفتارهای او نه از بابت کمک به ننه گلپر، بلکه برای اذیت کردن و یا حتی فضولی کردن در کار ما بود. خیره خیره نگاهش کردم تا شاید از رو برود و‌ اتاق را ترک کند، اما او حتی به روی خودش هم نمی‌آورد و نیم نگاهی هم به من نمی‌انداخت. حرصی پلک روی هم فشردم، چرا بیرون نمی‌رفت تا ما حرفمان را بزنیم؟! ناگهان فکری به سرم زد؛ حالا که او بیرون نمی‌رفت من هم جلوی او حرفم را می‌زدم. اینطور به خواسته‌ی دلم که دیدن واکنش او نسبت به حرفم بود هم می‌رسیدم.
- راستش امروز یه نفر از من خواستگاری کرد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

نگاهم به فرزانه بود، اما‌ حواسم به فرحانی که کارد به دست خشکش زده بود.
- چی؟! کی؟!
باز به فرحان که با کنجکاوی و دقت به من خیره شده بود، نگاه کردم. انگار او هم منتظر گرفتن جواب همین سؤال بود.
- صاحب نجاریی که دوست پدرم اونجا کار می‌کنه، اسمش کاوه‌ی سماواته.
- همون پسر فوفوله که انگار عصا تو گلوش گیر کرده؟!
فرزانه از شنیدن این حرف چشم گشاد کرد و من لب روی هم فشردم تا نخندم. در این بین برایم سؤال شده بود که چرا من از اینکه فرحان به خواستگارم توهین کرده بود، ناراحت نشدم؟!
- آره، همون.
فرحان با خشم غرید:
- غلط کرده پسره‌ی بی‌پدرِ دَیو…
فرزانه میان حرف فرحان پرید:
- اِه داداش زشته!
فرحان کلافه سر تکان داد.
- چی چیو زشته، حقش بدتر از ایناس پسره‌ی…
فرزانه بار دیگر اخطارآمیز نام فرحان را تکرار کرد و من از خودم در عجب بودم که چرا از بابت این رفتار مضحک و بی‌ادبانه‌ی او جای ناراحتی ذوق کرده و در دلم قند آب می‌کردند؟!
- حالا شما چرا عصبانی شدی آقا فرحان؟
فرحان جا خورده از سؤالی که با شیطنت و به قصد مچ‌گیری از او پرسیده بودم، نگاهم کرد. به خودش که آمد، اخم درهم کشید و پرخاشگرانه جواب داد:
- من عصبانی شدم؟ من کی عصبانی شدم؟ اصلاً به من می‌خوره عصبانی باشم؟
فرزانه با چشمانی از حدقه در آمده و مات و ‌مبهوت پرسید: 
- اِه داداش شما نبودی الان داشتی پسره رو به فحش می‌بستی؟! والا یه چیزی بگو باور کنیم خان داداش!
فرحان همان‌طور اخم درهم کشیده نگاه چپ‌چپی نثار فرزانه کرد.
- من عصبانی شدم چون… چون نوا خانوم هنوز سنش واسه ازدواج کمه.
این‌بار علاوه بر فرزانه من هم مبهوت چشم گشاد کردم. او یا سن من را نمی‌دانست، یا نمی‌فهمید بیست و نه سال چقدر است!
- وا داداش این چه حرفیه؟ نوا از من هم بزرگتره ها.
فرحان بی‌فکر و بدون تأمل گفت:
- منظورم از نظر عقلی بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

متوجه منظورش که شدم اخم‌های درهم و دستم مشت شد. مردک بی‌تربیت رسماً داشت به من می‌گفت کم‌عقل!

- دست شما دردنکنه یعنی من کم‌عقلم‌ دیگه!
فرزانه فوراً سعی کرد گند فرحان را لاپوشانی کند.
- این چه حرفیه نوا جون، منظور داداشم این نبود.
نگاهی به فرحان انداختم و سکوتش را که دیدم قصد برخاستن کردم.
- نه دیگه فرزانه جون، من به قول آقا فرحان سنم کمه همون بهتره برم به خواستگارم جواب منفی بدم.
فرحان با شنیدن این حرف از جای پرید.
- واقعاً می‌خوای بِش جواب منفی بدی؟
فرزانه با تعجب نگاهش را میان ما چرخاند.
- اِه چی میگی داداش؟!
سرم را با تأسف تکان دادم. این مرد ‌انگار تکلیفش با خودش هم روشن نبود.
- واقعاً که، از شما دیگه انتظار نداشتم آقا فرحان.
فرزانه مستأصل نگاهی به من کرد.
- ای بابا تو هم سخت میگیری ها نوا جون، داداشم که منظوری نداشت.
در همین لحظه صدای ننه گلپر که فرزانه را صدا می‌کرد بلند شد. فرزانه نگاه مرددش را میان من و فرحانِ خیره به من چرخاند، با تعلل از جای برخاست و از اتاق بیرون رفت.
- نگفتی، به این پسره جواب منفی میدی؟
اخم‌آلود و با اوقات تلخ نگاهش کردم.
- چرا باید این کار رو بکنم؟
فرحان شانه‌ای بالا انداخت و من و من کرد.
- خب… خب… چون که…
تک ابرویی بالا انداختم.
- چون که چی؟!
فرحان باز شانه بالا انداخت.
- چون که… چون که این پسره آدم مناسبی نیس.
با تعجب ابروهایم را بالا پراندم. 
- آهان، بعد‌ تو از کجا فهمیدی که آدم مناسبی نیست؟
فرحان باز خواست چیزی بگوید که میان حرفش آمده و‌ قاطع گفتم:
- فقط راستش رو بگو!
فرحان لحظه‌ای به سقف و‌ بعد به زمین نگاه دوخت. رفتارش مثل آدمی بود که برای گفتن حرفی دِل‌دِل می‌زد و نمی‌توانست لب از لب باز کند.
- اَه چقد سخته گفتنش!
باز نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند و چنگی به گوشه‌ی شلوار راحتی‌ مشکی رنگش زد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

گیج و‌ متعجب همچنان خیره‌اش بودم. نمی‌فهمیدم چه می‌خواست بگوید که گفتنش برایش سخت بود.
- چی سخته؟ چی می‌خوای بگی مگه؟!
فرحان کلافه شده پوفی کشید و پس از لحظاتی تعلل سر بلند کرد و به من نگاه کرد.
- اصن بیا یه کاری کنیم.
همان‌طور متعجب سری تکان دادم.
- چی‌کار؟!
فرحان زبان روی لب‌هایش کشید و جواب داد:
- تو بیا به این پسره جواب منفی بده، منم بعدش بِت میگم چرا.
گیج و وامانده فقط نگاهش می‌کردم. اصلاً نمی‌فهمیدم که چه داشت می‌گفت و از چه چیز حرف می‌زد. فقط این را می‌فهمیدم که از من می‌خواست به سماوات جواب منفی بدهم و باز نمی‌گفت که چرا.
- چرا باید همچین کاری بکنم؟ چرا باید به‌خاطر حرف تو پشت پا به بختم بزنم؟ 
خواست چیزی بگوید که ادامه دادم:
- من اومدم اینجا که با فرزانه مشورت کنم، نیومدم که تو واسم تعیین تکلیف کنی چی‌کار کنم و چی‌کار نکنم.
فرحان مغموم و گرفته پرسید:
- یعنی نمی‌خوای بِش جواب منفی بدی؟
کلافه سرم را تکانی دادم. چرا یک کلمه دلیل این حرف‌هایش را نمی‌گفت تا من و‌ خودش را از این بلاتکلیفی خلاص کند؟!
- معلوم نیست؛ گفتم که می‌خوام با فرزانه راجع بهش مشورت کنم.
فرحان چند بار ابروهایش را بالا و پایین کرد و گفت:
- یعنی اگه فرزانه بگه نه، توأم به اون یارو میگی نه؟!
چرا این را می‌پرسید؟! یعنی می‌خواست از طریق فرزانه من را راضی به نه گفتن به سماوات بکند؟! از این فکر اخم‌هایم درهم شد. خودم را تا دو سانتیِ صورتش جلو کشیدم و همان‌طور که انگشت شاراه‌ام را تهدیدوار پیش رویش تکان می‌دادم با غیظ گفتم:
- حتی فکرش هم نکن که بری مخ فرزانه رو بزنی تا من رو راضی به نه گفتن بکنه!
فرحان در سکوت به چشمانم خیره شده بود. نگاهش سنگین و عجیب بود و سنگینی‌اش باعث شد که دستم کم‌کم پایین بیاید و من هم مثل او مسخ شده به قهوه‌ای چشمانش خیره شوم. چرا تابحال به عمق نگاهش دقت نکرده بودم؟! چرا به معصومیت عمق چشمانش توجه نکرده بودم؟! بی‌آنکه حتی پلک بزنم به چشمانش خیره شده بودم که متوجه نزدیک‌تر شدن صورتش به صورتم شدم. داشت چه کار می‌کرد؟! نمی‌دانستم، اما چنان مسخِ نگاه زیبایش شده بودم که توان انجام کاری را نداشتم. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

صورت فرحان در چند میلیمتری صورتم متوقف شد و او همان‌طور که نگاهش در صورتم چرخ می‌خورد، با لحنی آرام و عجیب که مثلش را تابحال از او نشنیده بودم لب زد:

- چقدر صورتت از نزدیک قشنگه!
من قشنگ بودم؟! حس کردم که قلبم از شنیدن این جمله در سینه‌ام تکان محکمی خورد. من جز پدرم این حرف را از هیچ‌کس دیگری نشنیده بودم و حالا داشتم این را از مردی می‌شنیدم که این روزها عجیب خودش را در زندگی و افکارم جای داده بود. هنوز هر‌دو در حال و‌ هوای خودمان بودیم که با باز شدن در فرحان خودش را با سرعت عقب کشید و من هم صاف نشستم. هول و دستپاچه سر برگرداندم و به فرزانه که در چارچوب در ایستاده بود و با نگاهی مشکوک و‌ لبخند کنترل شده‌ای بر لب چشم میان ما می‌گرداند، خیره شدم. یعنی الان با خودش چه فکری می‌کرد؟! لب گزیده و سر که برگرداندم متوجه برخاستن فرحان شدم.
- کجا داداش، بودی حالا!
فرحان بی‌آنکه نگاهی به من یا فرزانه‌ی لبخند بر لب بی‌اندازد به سمت در رفت و در همان حال گفت:
- نه دیگه من میرم تا شما بقیه‌ی حرف‌هاتون رو بزنین.
با نشستن فرزانه در پیش رویم، نگاهم را از راه رفته‌ی فرحان گرفته و به او چشم دوختم.
- مثل اینکه صحبتتون چندان هم خشن پیش نرفت، اونطوری که شما دو تا بهم نگاه می‌کردین من می‌ترسیدم همدیگه رو کتک بزنین.
با اشاره‌اش به لحظه‌ای که من و فرحان را آنطور نزدیک بهم دیده بود، خجالت‌زده سر پایین انداختم. حالا لزومی‌ داشت که این را به رویم بیاورد؟!
- حالا این‌ها رو بی‌خیال، ادامه‌ی حرف‌هات رو بگو. از من چجور مشورتی می‌خوای؟!
دم عمیقی که گرفته بودم را آه مانند بیرون دادم. هنوز هم ضربان قلبم از هیجان نزدیکیِ به فرحان تند بود و همین تپش‌های تند، بیشتر من را در ازدواجِ با سماوات دچار تردید می‌کرد.
- راستش من از خواستگارم خوشم نمیاد. یعنی اون تموم ایده‌آل‌هایی که من قبلاً داشتم رو داره و شرایطش خیلی خوبه، ولی من نمی‌تونم…
فرزانه در حرف زدن به کمکم آمد.
- قلبت قبولش نمی‌کنه، درسته؟
سرم را در تایید حرفش تکان دادم که باز لبخند مهربانش را به رویم پاشید. لبخندی که احساس می‌کردم در پشتش جواب تمام سؤالات من را پنهان کرده است.
- می‌دونی فرزانه، اون مرد دقیقاً مطابق معیارهای گذشته‌ی منه، ولی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بهش بله بدم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرزانه‌ با همان لبخند آرام‌بخش لب زد:
- شاید چون تو دیگه اون آدم گذشته نیستی.
لحظه‌ای به فکر فرو رفتم. حق با او بود؛ من دیگر آن آدم گذشته نبودم. من تغییر کرده بودم و خودم هم این را می‌دانستم، اما نمی‌فهمیدم این چه تغییری بود که باعث شده بود حتی معیارهایم را هم نادیده بگیرم.
- حق با توعه، ولی نمی‌فهمم چه تغییری کردم. چه تغییری کردم که دیگه هیچ‌ کدوم از معیارهای گذشته‌ام برام اهمیتی ندارن؟!
فرزانه که تا آن لحظه‌ دست زیر چانه‌اش گذاشته و به من خیره بود تکانی به سرش داد و گفت:
- چیزهایی که تو میگی من رو به یه نتیجه‌‌ای میرسونه.
سؤالی سر تکان دادم.
- چه نتیجه‌ای؟!
فرزانه با چشم و ابرو اشاره‌ای به قفسه‌ی سینه‌‌ام کرد.
- اینکه یکی دیگه ‌توی قلبت نشسته.
از شنیدنش مات ماندم. یک نفر دیگر در قلبم نشسته بود؟!
- قلبم؟!
فرزانه سری تکان داد.
- آره.
متحیر و متعجب پلکی زدم. این همان چیزی بود که به آن فکر کرده بودم، اما مشکل این بود که نمی‌فهمیدم عشق چگونه است و چه کسی به قول فرزانه در قلبم نشسته.
- اما… اما کی؟!
فرزانه لبخند زیرکانه‌ای زد.
- فهمیدنش فقط یه راه داره، اون هم اینه که با خودت روراست باشی. 
گیج بودم و گیج‌تر شدم؛ باز هم نمی‌فهمیدم که چه می‌گوید. 
- روراست باشم؟ یعنی چی؟!
فرزانه اشاره‌ای به استکان چای دست‌نخورده‌ام کرد و گفت:
- بخور تا بگم.
استکانم را برداشتم و برای آنکه دستش را رد نکرده باشم جرعه‌ای نوشیدم.
- ببین نوا، با خودت روراست باش. ببین قلبت تو رو به سمت کی میکشونه.
خب آخر مشکل من هم همین بود، از کجا باید می‌فهمیدم که قلبم من را به سمت چه کسی می‌کشاند؟!
- چطوری بفهمم؟!
فرزانه شانه‌ای بالا انداخت.
- خیلی راحته؛ قلبت بهت این رو میگه، فقط باید به حرفش گوش بدی. 
لبخند مهربانی زد و ادامه داد:
- ببین با دیدن کی قلبت تپش میگیره، کی شبانه روز وقت و بی‌وقت بی اون که خودت بخوای توی افکارت جولون میده. دلت دیدن کی رو می‌خواد و از ندیدن کی دلتنگ میشی؛ قلب حرفش رو اینجوری میزنه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

حرف‌هایش باز من را به فکر وا داشت. اگر می‌خواستم با خودم روراست باشم، باید می‌گفتم که این روزها تنها کسی که وقت و بی‌وقت در افکارم می‌رفت و می‌آمد فرحان بود و قلبم همین چند دقیقه‌ی قبل از نزدیک شدن به او تپش گرفته بود، اما اینکه دلیل نمی‌شد من عاشق او باشم؛ می‌شد؟! آن مرد زمین تا آسمان از ایده‌آل‌های من فاصله داشت؛ حالا درست که خودم هم داشتم ایده‌آل‌هایم را نادیده می‌گرفتم، ولی نمی‌توانستم به آدمی مثل او که اصلاً به من نمی‌خورد علاقمند شده باشم. بر فرض هم اگر علاقه‌ای در این میان بود‌، سرنوشت من و او با این‌همه تفاوت به هیچ کجا نمی‌رسید. کلافه پوفی کشیدم؛ خوب بود که هنوز از وجود این علاقه مطمئن نبودم و برای خودم تا انتها هم رفته بودم.

- حالا نمی‌خواد زیاد بهش فکر کنی، بهتره اول شر این خواستگار رو از زندگیت کم کنی و بعدش بشینی خوب فکر کنی.
سری در تایید حرفش تکان دادم. باز هم جای شکرش باقی بود که اگر نمی‌دانستم چه کسی را می‌خواهم، خوب می‌دانستم که چه کسی را نمی‌خواهم. 
- خب دیگه من برم.
فرزانه هم‌پایم از جایش برخاست.
- کجا؟ برای ناهار میموندی خب.
دستم را برای دست دادن با او جلو بردم‌ و در همان حال گفتم:
- ممنون، باشه واسه یه ‌وقت دیگه. به قول تو بهتره اول برم و کلک این خواستگاری رو بکنم.
تا جلوی در اتاق رفته بودم که چیزی به ذهنم رسید و باعث شد تا باز به سمت فرزانه برگردم.
- راستی؟
فرزانه سؤالی نگاهم کرد، که لبخند دستپاچه‌ای تحویلش داده و ‌گفتم: 
- لطفاً از قضیه‌ی جواب منفی من به خواستگارم، به فرحان چیزی نگو.
فرزانه با بهت نگاهم کرد. مسلماً در ذهن او هم چراهای زیادی به وجود آمده بود؛ چراهایی که در ذهن خودم هم بود و جوابی برایشان نداشتم. جز اینکه دلم می‌خواهد این کار را انجام‌ دهم و این روزها اصلاً توان نه گفتن به قلبم را نداشتم. 
- چرا؟ داداشم خوشحال میشه که.
بی‌آنکه قصد پرسیدن دلیل خوشحالی فرحان را از او داشته باشم، در جوابش شانه‌ای بالا انداختم و با تردید گفتم:
- آخه، خودم می‌خوام بهش بگم.
فرزانه با شیطنت ابروهایش را بالا انداخت. معلوم نبود در فکرش چه می‌گذشت که اینطور لبخند ژکوند می‌زد؛ البته من هم اگر بودم‌ و دو نفر را در آن وضعیت می‌دیدم هزاران فکر درست و و غلط در سرم می‌آمد.
- آهان، باشه چیزی بهش نمیگم خیالت راحت.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
از روی صندلی‌ام برخاسته و چرخی درون اتاق زدم. کلافه بودم، عصبی بودم و از همین دیروز که از خانه‌ی ننه گلپر بیرون زده بودم پشیمانی از بابت حرف آخرم به فرزانه دست از سرم برنداشته بود. مدام حرف‌هایم را با خودم مرور می‌کردم و مدام هم از گفتن آن حرف‌ها حرص می‌خوردم. به خودم می‌گفتم، آخر دختر مگر بیکار بودی که آن حرف‌ها را بزنی و بعدش اینطور به غلط کردن بیوفتی؟!  مگر مرض داشتی که با گفتن آن حرف‌ها ذهنیت فرزانه را نسبت به خودت و فرحان خراب کنی؟! 
- وای دختر چته تو؟! چرا یه دقیقه آروم نمیگیری؟ مگه زیرت میخ گذاشتن؟!
نگاه بی‌حوصله‌ای به آهو انداختم. این دیگر در این وضعیت آشفته از جان من چه می‌خواست؟! 
- نه زیرم میخ نذاشتن، توی سرم میخ گذاشتن.
آهو با چشمانی درشت شده از تعجب نکاهم کرد‌.
- وا! تو انگار امروز حالت اصلاً خوب نیست ها.
اخمی به رویش پاشیده و‌ پرخاشگرانه گفتم:
- اثرات همنشینی با توعه.
آهو تک‌خنده‌ی مبهوتی کرد.
- نخیر اثرات همنشینی با خانواده‌ی مقصودیه. 
خودش را کمی به جلو خم کرد و‌ خیره در چشمانم با حالتی مشکوک پرسید:
- جنابعالی هم که این روزها چپ و راست خونه‌ی اون‌هایی. راستش رو بگو کلک خبری شده؟
با شنیدن این حرفش باز به یاد خواستگاری سماوات افتادم و کلافه پلک برهم فشردم. حالا او را دیگر در این هیر و ویر کجای دلم می‌گذاشتم؟! حیف که ممکن بود از نه گفتنِ من آن‌هم وقتی که هنوز یک روز هم از خواستگاری‌‌اش نمی‌گذشت غرورش جریحه‌دار شود، وگرنه همان دیروز جواب منفی‌ام را به او می‌دادم و‌ خودم را بیخودی معطل نمی‌کردم. 
- نه بابا چه خبری باید باشه؟ فقط تویی که باز داری واسه خودت داستان میسازی.
موبایلم را برداشتم و حینی که به سمت در اتاق می‌رفتم صدایش را شنیدم.
- باشه اصلاً من توهمی، ولی کی باشه که خبرش بیاد جنابعالی با آقا فرحان ریختی رو هم؛ خدا داند.
از این حرفش اخم‌هایم درهم شد. شنیدن این حرف از آهو که دهانش چاک و بست درستی نداشت بعید نبود، اما اینکه این روزها از در و دیوار هم داشتم اسم فرحان را می‌شنیدم ورای تحملم بود. 
- ببند آهو، تا برات نبستمش.
از در اتاق بیرون زدم و باز صدای آهو بلند شد.
- باشه بابا، حالا چرا قهر می‌کنی؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

بی‌توجه به حرف‌هایش وارد دستشویی شدم. می‌خواستم به سماوات زنگ بزنم و جواب منفی‌ام را بگویم و متأسفانه تنها جایی که از دست فوضولی‌های آهو در امان بودم، همین مکان نه چندان مناسب بود. پوفی کشیدم و در همان حال که سعی می‌کردم بوی نامطبوع دستشویی را نادیده بگیرم روی شماره‌ی سماوات کلیک کرده و تماس را برقرار کردم.

- الو؟!
صدایم را صاف کرده و گفتم:
- سلام آقای سماوات.
برحلاف تصورم سماوات با لحنی گرم پاسخ داد:
- سلام نوا خانوم، خوب هستین؟
ابروهایم از تعجب‌ بالا پرید. چه خوب من را شناخته بود!
- ممنونم، راستش زنگ زدم تا جوابتون‌ رو بدم.
- جدی؟! چقدر زود به نتیجه رسیدین.
کلافه لب روی هم فشردم، خوشحالی صدایش نشان می‌داد که احتمالاً با خودش فکر کرده جواب من مثبت است و من ناراحت بودم که‌ قرار بود ناامیدش کنم.
- بله، راستش جواب من…
سماوات میان حرفم آمد:
- صبر کنید.
سکوت که کردم، ادامه داد:
- ترجیح میدم جوابتون رو رو در رو بشنوم.
پوف بی‌صدایی کشیدم. آخر وقتی جواب من منفی بود رو در رو شدن با او چه فایده‌ای داشت؟!
- خیلی خب، پس من میام کارگاهتون.
سماوات با همان لحن خوشحال و کمی هیجان‌زده گفت:
- نه، کارگاه نه. من یه کافه‌ی دنج سراغ دارم، آدرسش رو براتون می‌فرستم که اونجا همدیگه رو ببینیم.
به ناچار باشه‌ای گفتم، تماس را قطع کردم و از دستشویی بیرون آمدم. هر چقدر که من می‌خواستم این مسئله را زودتر ختم کنم یک اتفاقی می‌افتاد که ماجرای این خواستگاری بیشتر کش می‌آمد و من داشتم از این وضعیت کلافه می‌شدم.
- که من دارم واسه خودم داستان می‌سازم، نه؟!
موبایلم را توی جیبم سر دادم و‌ متعجب سر بلند کردم که با چهره‌ی طلبکار آهو روبه‌رو شدم. 
- با من بودی؟!
آهو دست به سینه زده اخمی به رویم پاشید.
- نه پس با دیوار بودم، راستش رو بگو تو با کی توی کافه قرار داری هان؟! 
تا خواستم ‌حرفی بزنم، انگشتش را بالا برد و تهدیدوار گفت:
- فقط نزن زیرش که خودم همه‌ی حرف‌هات رو شنیدم.
کلافه چشم در کاسه گرداندم‌ و بی‌حوصله نگاه از او گرفتم. واقعاً فکرش را نمی‌کردم که او پشت در دستشویی هم فالگوش بایستد؛ اصلاً از کجا می‌دانست که من در دستشویی مشغول صحبت کردن با موبایل هستم؟! یعنی با خودش نمی‌گفت که ممکن است جای صدای صحبت کردنِ من، صداهای ناهناجار و نامناسب بشنود؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- با کس خاصی قرار ندارم که اینجوری شلوغش کردی. یه نفر ازم خواستگاری کرده بود دارم میرم جواب منفیم رو بهش بگم و بیام؛ همین.
آهو چشمان درشتش را درشت‌تر کرد و قدمی پیش گذاشت.
- همین؟! یه نفر اومده خواستگاری تو، بعد تو به من نگفتی؟!
بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداختم؛ من به مادرم هم این را نگفته بودم، آهو که دیگر جای خودش را داشت.
- آخه چیز خاصی نبود، منم می‌خواستم جواب منفی بدم. اینکه‌ دیگه گفتن نداشت.
آهو مات و مبهوت ابروهایش را تا نزدیکی ریشه موهایش بالا برد.
- من یه پشه‌ی نر از کنارم رد میشه میام به تو میگم، اونوخت تو خواستگار برات میاد به من نمیگی!
سرش را برگرداند و با دلخوری نگاه از من گرفت.
- واقعاً که خیلی نامردی!
کلافه نچی کردم. حالا در این وضعیت باید منت او را هم می‌کشیدم؟!
- چرا اینقده بزرگش می‌کنی آهو؟ یه خواستگاری ساده بیشتر نبود، بعدش هم من حتی به مادرم هم نگفتم.
آهو با همان لحن لوسش که من به شدت از آن تنفر داشتم، گفت:
- من فرق می‌کنم. من دوست صمیمیتم باید بهم می‌گفتی.
لحظه‌ای پلک روی هم فشردم. حیف که ناراحتی‌اش برایم مهم بود، وگرنه اصلاً این لوس‌بازی‌هایش را تحمل نمی‌کردم.
- خیلی خب باید می‌گفتم، ببخشید.
آهو نگاه زیر چشمی به من انداخت.
- قول میدی اگه دفعه‌ی بعد همچین اتفاقی افتاد، اول از همه به من بگی.
سرم را با تأسف تکانی دادم. الحق که قهر و آشتی‌هایش هم مثل بچه‌ها بود!
- باشه، قول میدم. حالا آشتی؟
آهو لحظه‌ای فکر کرد.
- باشه، حالا کدوم کافه میری؟
بی‌حوصله از سؤال و جواب‌هایش و با عجله‌ای که برای رفتن به سر قرارم داشتم، جواب دادم:
- همین کافه فیونا، روبه‌روی کتابخونه‌ی بزرگ شهر.
و دیگر صبر نکردم تا سؤالی بپرسد و با قدم‌هایی بلند وارد اتاقم شدم. کیفم را از روی میز چنگ زدم و آینه‌ی کوچک جیبی‌ام را بیرون کشیدم. درست که قرار بود به سماوات نه بگویم، اما خوشم نمی‌آمد که شلخته و نامرتب سر قرار حاضر شوم. دستی به روسری ساتن زرشکی‌ام کشیده و برای آنکه چهره‌ام را از آن بی‌رنگ و رویی نجات دهم، رژ قرمز کمرنگم را برداشته و یک دور روی لب‌هایم و کمی هم به گونه‌هایم مالیدم. خب حالا کمی بهتر شد! آینه‌ و رژم را داخل کیفم گذاشتم و با انداختن کیفم بر روی شانه‌ام از اتاق بیرون زدم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***

ماشینم را روبه‌روی در کافه پارک کردم و با تعلل پیاده شدم. ماشینم امروز عجیب ریپ می‌زد و من ترس این را داشتم که یک وقت من را وسط راه نگذارد، اما خب بی‌معرفتی نکرده و من را با همان وضع خراب به مقصدم رسانده بود. بی‌خیال ماشینم شدم و به سمت کافه قدم برداشتم. کافه‌ی دنج و نه چندان بزرگی بود که چندباری از بابت رفتن به کتابخانه‌ی روبه‌رویش از کنارش رد شده بودم، اما هیچ‌وقت داخل آن را ندیده بودم. چون در واقع نه از کافه رفتن و این ادا و اطوارها خوشم می‌آمد و نه پول اضافه‌ای برای خرج این کارها کردن داشتم. در شیشه‌ای کافه را هل دادم و همزمان با ورودم صدای آویز کوچک بالای در هم بلند شد و با آن صدا نگاه چندین نفر از افراد داخل کافه به سمتم چرخید. معذب از توجهاتی که به سمتم جلب شده بود لبخندی زده و به دنبال سماوات چشم گرداندم. با دیدنش که در جای نسبتاً خلوت‌تر کافه نشسته و نگاهش به صفحه‌ی موبایلش خیره بود، به سمتش قدم برداشتم. به نزدیکی‌اش که رسیدم، سماوات با شنیدن صدای قدم‌هایم سر بلند کرد و با دیدنم از جایش برخاست.
- سلام.
در جواب لبخند عمیقش، لبخند محوی زدم.
- سلام.
سماوات اشاره‌ای به صندلی چوبیِ روبه‌رویش کرد و گفت:
- بفرمایید بشینید.
دست بردم و صندلی را عقب کشیدم که کشیده شدنش روی زمین صدای ناهنجاری ایجاد کرد و اعتراض مردم را به دنبال داشت. چشم غرّه‌ای به نگاه خندان سماوات رفتم؛ مردک مزخرف جای اینکه مثل یک جنتلمن برایم صندلی بیرون بکشد سر جایش نشسته بود و به من می‌خندید! همان‌طور اخم‌آلود روی صندلی نشستم و کیفم را روی میزی که به یک رومیزی قرمز و مشکی و یک گلدان با گل‌های مصنوعی مزین شده بود، گذاشتم.
- خب خوب هستید که؟
کوتاه گفتم:
- بله، ممنون.
سماوات منو را که دفترچه‌ای با جلد مخملی و قرمز بود به سمتم هول داد.
- چی می‌خورید سفارش بدم.
بی‌آنکه بخواهم نگاهی به منو بی‌اندازم آن را دوباره به سمت خودش هول دادم. من برای خوراکی خوردن به اینجا نیامده بودم، من آمده بودم که حرف آخرم را به او بگویم و خودم را از این شرایط خلاص کنم.
- من چیزی نمی‌خورم. ترجیح میدم یه راست برم سر اصل مطلب.
سماوات لبخند موزیانه‌ای زد. رفتارش طوری بود که انگار از قبل جواب من را می‌دانست و من کنجکاو بودم که بدانم او با جواب منفی‌ام چگونه کنار خواهد آمد. البته که به‌نظرم آنقدری مغرور بود که به روی خودش نیاورد، اما باز هم دوست داشتم رفتارش را ببینم.
- بفرمایید، من سراپا گوشم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

انگشتان دستم را میان هم پیچاندم؛ حالا که در شرایطش قرار گرفته بودم نه گفتن به این مرد، یا در واقع شکستن غرورش برایم سخت شده بود.
- میشه قبلش ازتون یه سؤال بپرسم؟
سماوات با اینکه از حرفم تعجب کرده بود، اما سری در تایید حرفم تکان داد.
- بله بفرمایید.
لحظه‌ای سرم را پایین انداخته و به انگشتانم خیره شدم.
- می‌خواستم بدونم که شما چرا من رو برای ازدواج انتخاب کردید؟
سماوات جا خورده نگاهم کرد. 
- خب… خب من، راستش…
خنده‌ی زورکی کرد و بی‌ربط به سؤالم گفت:
- دهنم خشک شده، اجازه بدین یه چیزی سفارش بدم بعدش حرف می‌زنیم.
چاره‌ای جز قبول حرفش نداشتم، پس سکوت کردم و منتظر ماندم تا گارسون سفارشش را که شامل دو لیوان آب پرتقال و دو کیک ساده بود بیاورد. من که نمی‌خواستم چیزی بخورم، به همین خاطر هم اعتراضی به سفارش آب پرتقال و‌ کیکش که موردعلاقه‌ام نبود نکردم. در همان حال که من منتظر آمدن گارسون بودم و سماوات هم به بهانه‌ی شستن دست‌هایش رفته بود تا احتمالاً خودش را کمی جمع و جور بکند، شروع کردم به دید زدن دور تا دور کافه‌. به هر حال هر چه که بود دیدن آن دیوارهای چوبی که پر از تابلوهای نقاشی زیبا بود، از بیکار نشستن و انتظار کشیدن خیلی بهتر بود. برگشتن سماوات از دستشویی با آمدن گارسون همراه شد و در حینی که او پشت میز می‌نشست، گارسون هم سفارشات را روی میز گذاشت و رفت. نگاهم را از راه رفته‌ی گارسون گرفته و به سماوات که داشت لبی از آبمیوه‌اش تر می‌کرد چشم دوختم. فکر نمی‌کردم سؤالم آنقدری سخت باشد که به‌خاطر جواب دادنش سماوات بخواهد این‌همه برای خودش وقت بخرد. 
- خب؟
سماوات سؤالی نگاهم کرد.
- خب؟!
چشم در کاسه گرداندم. 
- نمی‌خواهید جواب سؤالم رو بدید؟
سماوات با ابروهای بالا رفته «آهانی» گفت. شاید با خودش فکر می‌کرد که پس از این‌همه مدت دست از گرفتن جواب سؤالم کشیده باشم، اما نمی‌دانست که من به‌خاطر خودش این را پرسیدم. این را پرسیدم تا اگر علاقه‌ای در این میان وجود داشت کمی محتاطانه‌تر جوابش را بدهم که دلش نشکند.
- من دیروز هم بهتون گفتم که قصد ازدواج داشتم و دنبال آدم مناسبش می‌گشتم، ولی آدمی که با معیارهای من مطابقت داشته باشه رو پیدا نمی‌کردم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

میان حرفش پریدم:

- میشه بدونم معیارهاتون چیه؟!
سماوات شانه‌ای بالا انداخت و دستی به یقه‌ی کت قهوه‌ای رنگش کشید.
- راستش من دنبال یه آدم منظم و منظبت مثل خودم می‌گشتم، یه نفر‌ که بتونم بهش اعتماد کنم‌ و بدونم که از‌ پس اداره‌ی یه زندگی برمیاد. 
تکخندی زد و ادامه داد:
- می‌دونید که دخترای نسل جدید اکثراً از پس جمع کردن خودشون هم برنمیان چه برسه به یه زندگی. بنابراین دنبال یه خانمی هم بودم که خیلی کم سن و سال نباشه و‌‌ خب توی همون چند دیدار متوجه شدم که شما معیارهای من رو دارید.
حقیقتاً از اینکه از من هیچ تعریفی جز منظم و منظبت بودنم نکرده بود ناراحت شدم، اما با خودم فکر کردم وقتی که من می‌خواستم به او جواب منفی بدهم این موضوع دیگر چه اهمیتی پیدا می‌کرد؟! باز خوبی‌اش این بود که علاقه‌ای در میان نبود و من راحت می‌توانستم به او نه بگویم و‌ نگران شکستن دلش نباشم.
- خب حالا خوشحال میشم که بدونم جواب شما چیه.
زبان روی لب‌هایم کشیده‌ و لحظه‌ای به چشمان قهوه‌ای رنگش که خیره‌ام شده بود، نگاه کردم. او من را انتخاب کرده بود، چون مطابق‌ معیارهایش بودم و من او را نمی‌خواستم چون دلم قبولش نمی‌کرد. منطق کاری که می‌خواستم بکنم را تایید نمی‌کرد و شاید بعدها این من بودم که پشیمان می‌شدم، اما نمی‌خواستم بدون رضایت قلبم کاری را انجام‌ دهم. به قول فرزانه باید به حرف قلبم گوش می‌کردم، حتی اگر حرفش چندان هم درست نبود.
- راستش من… یعنی شما آدم خوبی هستید و شاید خیلی‌ها آرزوی ازدواج با شما رو داشته باشن.
سماوات بی‌صبرانه میان‌ حرفم پرید:
- بله این رو که خودم هم می‌دونم، ولی می‌خوام بدونم که می‌تونم شما رو هم جزو اون افراد حساب کنم یا نه؟
نفسم را بی‌صدا بیرون دادم. جدا از جذابیت خودش و تقریباً همه چیز تمام بودنش این اعتماد بنفس زیادی‌اش داشت اعصابم را خُرد می‌کرد.
- نه خیر.
لحن قاطعم ابروهای سماوات را بالا پراند.
- بله؟
نفس عمیقی کشیده و با لحنی ملایم‌تر گفتم:
- جواب من به شما منفیه. متأسفانه من نمی‌تونم با شما ازدواج کنم.
سماوات از شنیدن حرفم اخمی به چهره‌اش نشاند.
- میشه بپرسم چرا؟! کسی توی زندگیتون هست؟
با شنیدن این حرف باز تصویر فرحان بود که پیش چشمانم آمد. من لعنتی این روزها مثل معتادی شده بودم که تمام هوش و حواسم پِی فرحانی که حکم موادم را داشت، بود‌. سرم را تکانی دادم تا فکر فرحان را از ذهنم بیرون کنم؛ هنوز شر این یکی را از سرم کم نکرده دنبال شرِ دیگری می‌گشتم، واقعاً که دیوانه بودم!
- چطور به این نتیجه رسیدین که باید کسی توی زندگی من باشه؟

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- خب اینکه شما اینطور سریع و قاطع به من جواب منفی دادین فقط دو دلیل میتونه داشته باشه. اولیش اینه که از من متنفر باشید و ‌دوم هم اینکه کسی توی زندگیتون باشه.

از حرفش لبم به کجخندی باز شد. مردک آنقدر مغرور بود، که حاضر نبود حتی به اینکه یک نفر از او متنفر باشد فکر کند.
- بعد چرا فکر کردین که احتمال اولتون درست نیست؟
سماوات تکخنده‌‌ای زد و گفت:
- شوخی می‌کنید دیگه نه؟
جدی نگاهش کردم که نیشش را جمع کرد.
- خب من یه مرد جذاب و خوش قیافه هستم که یه شغل خوب، یه خونه‌ی خوب و یه ماشین خوب دارم. یه خانومِ عاقل می‌تونه از همچین مردی متنفر باشه؟
نفسم را نالان و مستأصل بیرون دادم. اعتماد بنفسش آن‌هم درست زمانی که جواب منفی از من شنیده بود، باوجود حرص درآر بودن قابل ستایش هم بود. 
- خیلی خب باشه شما برنده شدید، من یک نفر دیگه توی زندگیم هست و قصد ازدواج با شما رو ندارم.
سماوات طبق چیزی که انتظارش را داشتم، لبخند عمیقی زد و سر تکان داد.
- از اینکه با من روراست بودین ممنونم و فکر می‌کنم که باید برم و دنبال یه نفر دیگه بگردم. 
کیفم را از روی میز برداشتم و قصد رفتن کردم؛ دیگر کاری در اینجا نداشتم و باید می‌رفتم‌ و او را با دو لیوان آب پرتقال و ‌دو کیکی که دست‌نخورده باقی مانده بود، تنها می‌گذاشتم.
- من هم فکر می‌کنم باید برم و به کارم برسم. از اینکه منطقی برخورد کردید‌ ممنونم.
با خداحافظی از سماوات کافه را ترک کردم. از خیابان رد شدم، داخل ماشینم نشستم و خواستم آن را روشن کنم که متوجه شدم روشن نمی‌شود. دوباره و دوباره استارت زدم، اما دریغ از حتی یک تلاش کوچک برای روشن شدن. کلافه نچی زیرلب گفتم و از ماشین پیاده شدم. با اینکه رسماً هیچ چیز جز رانندگی از ماشین نمی‌دانستم، اما کاپوت را بالا زده و نگاهی به موتور انداختم. در آن لحظه‌ درست مثل آدم بی‌سوادی شده بودم که به کتاب فیزیک انیشتین خیره شده باشد. هوفی کشیدم و در کاپوت را بهم کوبیدم؛ نه خیر، به راه انداختن این ماشین کار من نبود. کلافه و عصبی از وضعیت پیش آمده کنار خیابان ایستادم؛ چاره‌ای نبود. هوا داشت تاریک می‌شد و من باید ماشینم را همینجا می‌گذاشتم و فردا با مکانیکی، چیزی به سراغش می‌آمدم. همان‌طور یک لنگه پا کنار خیابان ایستاده بودم و ماشین‌ها بی‌توجه به من تند و تند رد می‌شدند، عجیب بود که خبری از سماوات هم نبود. انگار‌ همچنان درون کافه با سفارشاتش یا شاید هم با افکارش درگیر بود. همچنان چشمم به خیابان بود که یک پژوی درب و داغان پیش پایم توقف کرد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...