رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

مرد دست پیش آورد و سند را گرفت و کشید، اما دست من انگار به سند چسبیده بود و کنده نمی‌شد. می‌ترسیدم از اینکه تنها دارایی‌ام را بابت یک دلسوزی مسخره به باد بدهم. از اینکه فرحان برود و من بمانم و یک خانه‌ی در گروی زندان. 
- ولش کنید لطفاً.
باز او کشید و دست من به همراهش کشیده شد.
- اِی بابا، ولش کنید دیگه.
این‌بار محکم‌تر کشید و بالاخره دست من از سند رها شد.
- دستتون دردنکنه؛ من الان کارهای اداریش رو انجام میدم که همین امروز آزاد بشه.
ابروهایم را با تعجب بالا انداختم. همین امروز آزادش می‌کردند؟ چطور اینقدر زود؟! نمی‌شد کمی به من برای کنار آمدن با کاری که کرده بودم وقت می‌دادند؟
- ببخشید چرا اینقدر زود؟
مرد سر بلند کرد و از پشت شیشه‌های عینکش دقیق نگاهم کرد.
- بَده که می‌خوام زودتر کارتون رو راه بندازم؟ نکنه دلتون می‌خواست که چند روز منتظر بمونین؟
سرم را به طرفین تکان دادم.
- نه، ولی فکر نمی‌کردم همچین لطفی بکنید.
مرد باز هم لبخند گَل و گشادی زد. خوشحالی شدیدش از بابت آزادی فرحان من را می‌ترساند. من را می‌ترساند از اینکه فرحان زیادی غیرقابل تحمل باشد که خلاص شدنِ آن‌ها از دستش این‌همه باعث شادی‌شان بود.
- دیگه وقتی سند گذاشتین چرا طولش بدیم؟ بذارید زودتر کارش تموم بشه و بره.
زیرلبی هم با خودش زمزمه کرد:
- بلکه بقیه هم بتونن یه نفس راحتی بکشن از دستش.

***
تکیه زده به ماشینم ایستاده و نگاهم را به در بزرگ زندان دوخته بودم، بلکه فرحان خان لطف کند و پس از این دو ساعتی که من را منتظر گذاشته بود، تشریف ‌نحسش را بیاورد. کلافه پوفی کشیدم؛ رئیس زندان که گفته بود کارهای اداری‌اش انجام شده پس این پسر‌ چرا نمی‌آمد؟! با حرکتی خشن آستین مانتوی مشکی رنگم را بالا زده و به ساعتم نگاه کردم. من بعد از ظهر با موکلم قرار داشتم و حالا که سر ظهر بود، هنوز وِل معطلِ این مردک بودم.
- پس این پسره چرا نمیاد؟ نکنه رونما می‌خواد؟!
همچنان درحال غر زدن بودم که در بزرگ زندان باز و قامت فرحان پس از ساعت‌ها انتظار، پیش چشمانم نمایان شد. دست به سینه زده و چشمانم یک دور سر تا پایش را کاوید. یک شلوار شش جیب و گشادِ مشکی با یک کاپشن خلبانیِ لجنی رنگ و یک ساک کهنه‌ی سرمه‌ای که در دستانش خودنمایی می‌کرد. سرم را به تأسف تکان تکان دادم؛ این بشر چرا یک دست لباس درست و درمان نمی‌پوشید؟ آن از تیپ مزخرف آن روزش در زندان، این هم از لباس‌های لات‌مآبانه‌ی امروزش. انگار که از چاله‌میدان برگشته بود! 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 151
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- سام عیلیکم خانوم وکیل.

با همان اخم‌های درهم و سری بالا گرفته، با غرور نگاهش کردم.
- چه عجب بالاخره تشریفتون رو آوردین.
فرحان همان‌طور که در آینه‌ی بغل پراید بیچاره‌ام دست میان موهای فرفری‌اش می‌کشید و مثلاً مرتبشان می‌کرد، با همان لحن بی‌خیال خودش گفت:
- شرمنده خانوم وکیل، تا با بروبچ خداحافظی کنیم یوخده (یخورده) طول کشید.
نفسم را کلافه بیرون دادم و از بین دندان‌های بهم کلید شده‌ام با حرص غریدم:
- عیبی نداره. 
اشاره‌ای به پرایدم کرده و ادامه دادم:
- بفرما سوار شو.
فرحان تابی به سرش داد.
- نه دیگه مزاحم شوما نمیشم، خودم با تاسکی (تاکسی) میرم.
با تاسکی می‌رفت؟! این دیگر چه طرز حرف زدن بود؟! این مرد مگر از عصرحجر فرار کرده بود؟!
- تاکسی پول می‌خواد، شما پول داری مگه؟
فرحان سری تکان داد و از داخل جیب کاپشنش چند اسکناس چروک و تا خورده بیرون کشید.
- بله که دارم.
نگاهم را از روی اسکناس‌های هزاری و دوهزارتومانی در دستش به روی چهره‌ی بشاش خودش سوق دادم.
- اونوقت این پول‌ها رو از کجا آوردی؟
فرحان چانه‌اش را بالا داد و با غرور گفت:
- دوستان گرام واسم گلریزون کردن.
چشمانم را متفکر و با تردید ریز‌ کردم. مردی که با همه‌ی زندانی‌ها دعوا و کتکاری کرده بود، می‌توانست دوستی هم در زندان داشته باشد؟!
- باشه بابا، اینجوری نگام نکن گرخیدم.
قاطعانه و با جدیت پرسیدم:
- این پول‌ها رو از کجا آوردی؟
فرحان نیشش را بیشتر چاک داد و با لحنی ذوق‌زده گفت:
- به زور از هم‌بندی‌هام گرفتم.
سرم را با تأسف تکان دادم. این کار انگار با شخصیتش بیشتر جور بود.
- باشه، بیا سوار شو.
- نه دیگه خود…
عصبی و کلافه میان حرفش پریدم و با حرص گفتم:
- گفتم بیا سوار شو!
فرحان با ابروهای بالا رفته لحظه‌ای نگاهم کرد و چهره‌ی جدی‌ام را که دید، ماشین را دور زد و روی صندلی شاگرد جای گرفت. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

روی صندلی راننده نشستم و دست بردم تا سوییچ را بچرخانم.
- راستی دست شوما دردنکنه ها خانوم وکیل...
کلافه لب روی هم فشرده و دنده را با خشونت جا زدم. این خانم وکیل چه بود که مدام به من می‌گفت؟! مگر من اسم نداشتم که برایم لقب گذاشته بود؟!
- آنقدر به من نگو خانوم وکیل.
فرحان با اخم به سمتم برگشت و طلبکارانه غر زد:
- اَی بابا خب پَ (پس) من چی بگم؟ آبجی که نگم، خانوم وکیلم که نگم. پَ چی باس (باید) بگم؟!
از گوشه‌ی چشم نگاهی به او انداختم و با همان غروری که معمولاً در رفتارم با آدم‌های تازه‌وارد و ناخوشایند وجود داشت، گفتم:
- من اسم دارم؛ اسمم هم نواس. شما هم می‌تونی نوا صدام کنی.
- پَ شوما هم منو (من رو) آق فری صدا کن.
با سرعت سر به سمتش چرخاندم که فرحان خودش را عقب کشید و باز دستانش را بالا برد و محتاطانه خیره‌ام شد.
- باشه، اصن (اصلاً) هر چی دوست داشتی صدام کن.
کجخندی از رفتارش گوشه‌ی لبم نشست. کمی به خودم امیدوار شده بودم؛ اگر همیشه همینطور رفتار می‌کرد دیگر با او به مشکل چندانی نمی‌خوردم.
- نیازی به تشکر نیست. من به‌خاطر اَدای دِینم به تو، برات وثیقه گذاشتم. البته درخواست مادر و خواهرهات هم بی‌تأثیر نبود.
با اینکه نگاهم به روبه‌رو و خیابان خیره بود، اما نگاه متعجبش را بر روی خودم حس می‌کردم.
- اَدای دین؟! من گور ندارم که کفن داشته باشم نوا خانوم، بعد به گردن شوما که چند روز بیشتر نیست می‌شناسمت چه دِینی دارم؟!
اخم درهم کشیده و در دلم غر زدم:
- اِ اِ اِ خجالت هم خوب چیزیه، من برای این پسره سند گذاشتم بعد این اصلاً من رو یادش نمیاد!
باز همان صدای مزاحم در ذهنم گفت:
- خب تو هم تا همین دیشب اون رو یادت نمیومد.
در جواب آن صدا غر زدم:
- خب من اون‌موقع فقط هشت سالم بود، مثل این یه نوجوون نره غول، قدِ کمد دیواری که نبودم.
- حالت خوبه؟
با صدای فرحان گیج و حواس‌پرت به سمتش چرخیدم.
- چی؟
فرحان با خنده‌ ابروهایش را بالا و پایین کرد.
- تو هم مِث من با خودت حرف میزنی؛ نه؟!
با خشم دندان روی هم ساییدم و فرمان را میان مشتم فشردم. فقط همینم مانده بود که بهانه به دست این مردک دیوانه بدهم که به لطف آن صدای مزاحم این هم اتفاق افتاد. 
- نه خیر!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

سکوت کردم تا کمی به خودم مسلط شوم، اما خیلی هم نگذشته بود که فرحان سکوت را شکست و باز پرسید:
- احیاناً شوما نمی‌خوای جواب من و بدی؟
با ابروهای بالا رفته پرسیدم:
- جواب چی رو؟!
فرحان شانه‌ای بالا انداخت.
- همین که چرا واسم وثیقه گذاشتی دیگه.
بی‌آنکه نگاهش کنم گفتم:
- گفتم که برای اَدای دِین.
- دِ بیا، خب منم پرسیدم واس (واسه‌ی) ادای چه دِینی؟!
بی‌حوصله پوفی کشیدم. عجب پیله‌ای هم کرده بود مردک!
- هیچی؛ تو بچگی وقتی گلدون مادربزرگم رو شکستم تو گردن گرفتی و جای من کتک خوردی، همین.
- تو بچگی؟!
فرحان متفکر دستی به صورت و چانه‌اش کشید و بعد انگار که چیزی را به یاد آورده باشد، با شَک گفت:
- بینم (ببینم) نکنه تو نوه‌ی همون پیرزن کج‌خلقه‌ای که همسایه‌ی ما بود؟! همون که وختی (وقتی) توپ پسرهای محل افتاد تو خونه‌اش توپ بدبخت‌ها رو جرواجر کرد؟
آرام در جوابش سری تکان دادم که با حرص بیشتری ادامه داد:
- آخ الهی دستش بشکنه که چه کتک‌هایی به من زد! هنوزم که هنوزه یه وخت‌هایی گوشم از اون چَکی که خوردم، سوت می‌کشه.
نفس حبس شده‌ام را لرزان و با حرص بیرون دادم و چشم غرّه‌ای نثار او کردم. درست که مادربزرگم هیچ‌وقت اخلاق خوبی نداشت، ولی حرف زدن پشت سر کسی که مرده بود هم کار درستی نبود.
- درست حرف بزن، مثلاً مادربزرگم مُرده ها‌.
فرحان باز هم بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت.
- خو مرده که مرده باشه، مگه هرکی مُرد آدم خوبی میشه؟
با اخم و حرص نگاهم را از او گرفتم. این مردک هم یک ذره شعور نداشت انگار! 
- حالا غیظ نکن، خودت هم الان دست کمی از اون نداری. بچه‌ که بودی خوش‌اخلاق‌تر بودی.
عجب ها؛ من دست کمی از مادربزرگم نداشتم؟! این هم جای عذرخواهی‌اش بود؟! واقعاً که صفت بیشعور برازنده‌اش بود. زیر لب با حرص زمزمه کردم:
- وایسا تا یه بداخلاقی‌ نشونت بدم که حَظ کنی آقا فرحان!
فرحان سر به سمتم چرخاند.
- چیزی گفتی؟
نیشخند محوی زده و گفتم:
- آره، پرسیدم مادرت چیزی درباره‌ی شرط آزادیت بهت نگفت؟
فرحان متعجب و جا خورده چشم گشاد کرد.
- شرط؟! مگه زندان منو با وثیقه آزاد نکرد؟

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

دستم را در هوا تکان تکان دادم.

این رو نمیگم که، شرط خودم واسه سند گذاشتن رو میگم.

فرحان گیج و وا مانده سری تکان داد.
- ولی تو که گفتی واس خاطر اَدای دِین منو از اون تو در آوردی.
همان‌طور که به خیابان دیگری می‌پیچیدم، جوابش را دادم.
- آره گفتم، ولی انتظار نداری که به‌خاطر یه سیلی خوردنِ ناقابل اونم نزدیک به بیست سال پیش من خونه‌ام رو برات گرو بذارم؟
فرحان که انگار هنوز منظورم را نفهمیده بود، با گیجی اخم درهم کشید.
- پَ عوضش چی می‌خوای؟
از گوشه‌ی چشم کوتاه نگاهش کرده و شانه‌ای بالا انداختم.
- چیز زیادی نمی‌خوام. فقط می‌خوام که زیر نظرم باشی، یعنی بدونم که کجایی و چی‌کار می‌کنی. به مادرت هم گفتم که اگه بخوای باز دردسر درست کنی خودم می‌برم و به پلیس تحویلت میدم.
حرفی که از فرحان نشنیدم سر برگرداندم و با دیدن او که دهانش باز مانده و چشمانش فاصله‌ای تا بیرون پریدن از حدقه نداشت، یکی از ابروهایم بالا پرید.
- مشکلی هست؟
فرحان از شنیدن صدایم تکانی خورد.
- یعنی میگی من باس به یه زن جواب پس بدم و بگم چی‌کار می‌کنم و چی‌کار نمی‌کنم؟!
از لحن تحقیرآمیزش اخم‌هایم درهم شد، مردک‌ بی‌فرهنگ نمی‌دانست چطور باید با یک خانم محترم صحبت کند؟! دستانم را با حرص دور فرمان محکم‌تر کردم، تا مبادا کنترلم را از دست بدهم و ضربه‌ای نثار این مردک بیشعور و بی‌تربیت بکنم.
- بله، چون همین زن بود که تو رو از توی اون هلفدونی کشید بیرون.
فرحان که انگار زیادی به تریج قبایش برخورده بود، با حرص داد زد:
- اصن نخواستم، نیگر دار (نگه دار). خودم همین الان میرم خودمو تحویل میدم تا شوما سندت رو پس بگیری. هنو اینقد بی‌غیرت نشدم که واس خاطر یه سند، بذارم یه زن بشه همه کار‌ه‌ی زندگیم!
بی‌توجه به حرفش راه خودم را می‌رفتم. خودش به درک، اما من به‌خاطر خانواده‌اش هم که شده باید او را سر عقل می‌آوردم.
- نشنفتی (نشنیدی)؟ گفتم این لگنتو نیگر دار؛ می‌خوام پیاده شم!
داد و هوارش که بالا رفت ماشین را به گوشه‌ی خیابان کشیده و ایستادم، اما درها را قفل کردم تا نتواند بیرون برود. او که هیچ، اما می‌ترسیدم با آن اعصابی که او از من خُرد کرده بود، ماشین نازنینم را به جایی بکوبم.
- درا رو چرا قفل کردی؛ هان؟ وا کن این درو. 
واکنشی که از من ندید، دوباره فریاد کشید:
- دِ میگم وا کن این درِ بی‌صاحابو!

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

کلافه از قیل و قالِ بیهوده‌ی او من هم صدایم را بالا بردم.
- چته، چرا هی داد میزنی؟ نمی‌تونی مثل بچه‌ی آدم حرف بزنی؟ یا نه، فک کردی مردی به صدای کلفت و داد و بیداد کردنه؟
نگاهی به او که در سکوت و با اخم خیره‌ام شده بود، انداختم و با صدایی آرام‌تر ادامه دادم:
- ببین آقا فرحان شاید تو از بودن توی زندون راضی باشی و چندان سختت نباشه، ولی برای مادر و خواهرهات نبودنت آسون نیست. 
فرحان با تمسخر پوزخندی زد و زیرلب غر زد:
- باز این ضعیفه شروع کرد!
دَم عمیقی گرفتم تا بتوانم صدایم را کنترل کنم و تمام حرصم از آن‌همه تحقیر و تمسخر را بر سرش فریاد نکشم.
- باشه من ضعیفه، ولی تویی که مردی کجای دنیا رو گرفتی؟ فکر کردی مردی فقط به سبیل و اولدرم بولدرم کردنه؟ 
سرم را با تأسف تکان دادم.
- تویی که ادعای مردونگیت میشه، تا حالا به زندگیِ مادر و خواهرهات فکر کردی؟ به این فکر کردی که سه تا زن تنها توی اون محله‌ی ناامن چطوری دارن زندگی می‌کنن؟ یا خرج خورد و‌ خوراکشون رو از کجا میارن؟ 
فرحان با حرص غر زد:
- نه فقط تو فک می‌کنی، چرا یجوری حرف میزنی انگار همه‌ی تقصیرها گردن منه؟ اصن تو چی می‌فهمی از وضع زندگیِ من که داری واس خودت حکم صادر می‌کنی؟
با پوزخندی تلخ به او که از حرص دندان روی هم می‌سایید، نگاهی انداختم.
- باشه، اصلاً من هیچی از زندگی تو نمی‌دونم. ولی تو به من بگو، یعنی خانواده‌ات حتی واسه‌ات اونقدری ارزش ندارن که به‌خاطرشون یه مدت دست از دعوا و کتک‌کاری با بقیه برداری؟
فرحان کمی آرام‌تر، اما همچنان با حرص گفت:
- خو تو میگی من چی‌کار کنم؟ 
نفسم را پوف مانند بیرون دادم. آرام و خوب بودن با مردی که تا همین چندی پیش زن بودنم را به تمسخر گرفته بود آسان نبود، اما من باید انجامش می‌دادم. تجربه ثابت کرده بود که بدخلقی با آدم‌هایی مثل او همیشه جواب عکس می‌داد.
- کار سختی لازم نیست بکنی، فقط یه مدت دست از دردسر درست کردن بردار و سعی کن خوب زندگی کنی. اول از همه هم باید دنبال یه کار درست و حسابی بگردی.
فرحان بی‌حوصله و غمگین کجخندی زد.
- کار درست و حسابی؟ کار درست و حسابی رو به من میدن مگه؟ اونم با این سوء‌سابقه‌ی درخشانم!
راست می‌گفت ها؛ این بیچاره هرجایی که برای کار می‌رفت از او عدم سوء‌سابقه می‌خواستند. پس باید چه کار می‌کرد؟!

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

ناگهان یادم به عمو حبیب، دوست قدیمی پدرم افتاد. عمو حبیب هم به‌خاطر یک بدهی سوء‌سابقه‌ پیدا کرده بود و در یک کارگاه نجاری که افراد زندان رفته را استخدام می‌کردند، مشغول به کار شده بود. شاید می‌توانستم برای استخدام فرحان از او کمک بگیرم. با این فکر ذوق زده و با لبخند گفتم:

- تو نگران اونش نباش، من حلش می‌کنم.
فرحان چپ‌چپی نگاهم کرد.
- حلش می‌کنی، اونوخ (اونوقت) چطوری؟
همان‌طور که ماشین را دوباره به راه می‌انداختم سری تکان دادم.
- حالا، تو فعلاً بهتره به این فکر کنی که بعد از مدت‌ها قراره مادر و خواهرهات رو ببینی و باید مثل آدم باهاشون رفتار کنی.
فرحان بی‌حوصله پوفی کشید و من هم در سکوت و اعصابی که کمی آرام گرفته بود، به ادامه‌ی رانندگی‌ام پرداختم.
***
تند تند وسایل درون چمدان کهنه‌ی پدرم را برای یافتن دفترچه‌ی تلفنش بیرون می‌ریختم و پشت هم غر می‌زدم:
- اِی بابا پس این دفترچه کجاس؟ آخرین بار که عمه خانوم داشت خونه‌تکونی می‌کرد همینجا بود که! 
هوفی کشیدم‌ و باز مشغول گشتن شدم. چمدانِ بزرگ آنقدر شلوغ و پلوغ بود که هیچ چیزی در آن پیدا نمی‌شد. بالاخره پس از بیرون ریختن بیشتر وسایل چمدان در ته آن چشمم به دفترچه‌ی کهنه و رنگ و رو رفته‌ی پدر افتاد و لبخندی بر لبم نشست. دست بردم و دفترچه را برداشتم. از جای برخاستم و قدمی برداشتم تا به گوشه‌‌ای بروم و بنشینم که پایم بر روی چیز تیزی رفت. آخ آخ‌کنان پایم را بلند کردم و سنجاق سری که در پایم فرو رفته بود را کندم. لعنتی! آخر سنجاق سر در وسایل پدرم چه می‌کرد؟! نفسم را پر فشار بیرون دادم و با پایی که از زور درد لنگ می‌زد به گوشه‌ی اتاق رفتم. شانس که نداشته باشی، در وسایل یک مرد پنجاه و چند ساله هم سنجاق سری پیدا می‌شود تا در پایت فرو برود. کلافه خواستم بنشینم که این‌بار چیزی در پشتم فرو رفت. حرصی و عصبی از جای پریدم و دستم را روی نشیمنگاهم گذاشتم. این دیگر چه بود؟! نفس نفس زنان به عقب برگشتم و با دیدن چنگک فلزی که پدرم پشتش را با آن می‌خاراند و حالا به لطف نشستن من بر رویش از وسط دو نصف شده بود، چشمانم گرد شد. اِی خدا، این چنگک دیگر اینجا چه کار می‌کرد؟! جا قحط بود که تمام وسایل پدر از زیر دست و پای من سر در می‌آورد؟! ناگهان سر بلند کردم ‌و نگاه هاج و واجم را دور تا دور اتاق گرداندم. تمام وسایل پدر از چمدانش بیرون ریخته و هرکدامشان گوشه‌ای از اتاق ولو شده بودند. وای همه‌ی اینجا را من بهم ریخته بودم؟! از من این‌همه شلختگی بعید بود! حالا چطور این همه خرده ریز را باید از این وسط جمع می‌کردم؟ سری در جواب خودم تکان دادم و زیرلبی گفتم:
- ولش کن. حالا کارم رو که انجام دادم اینجا رو هم یجوری مرتب می‌کنم دیگه.
این‌بار خوب چشمانم را باز کردم و زیر پایم را درست نگاه کردم تا باز روی چیز دیگری ننشینم و یادگاری‌های پدرم را بیش از این نیست و ‌نابود نکنم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

روی زمین چهارزانو نشستم و دفترچه‌ی پدر را پیش رویم گذاشتم. برگه‌های دفترچه زرد و کهنه شده و شماره‌ها و نوشته‌هایش اکثراً کمرنگ شده بودند. طبیعی هم بود، بالاخره بیش از پانزده سال بود که در این چمدان خاک می‌خورد و کسی دستی به آن نزده بود. دفترچه را تندتند ورق می‌زدم و به دنبال نام عمو حبیب ستون نام و شماره‌ها را با چشم بالا و پایین می‌کردم. خدا خدا می‌کردم که حداقل این‌بار شانس با من یار باشد و شماره‌ی او بعد از این‌همه سال عوض نشده باشد. نیشم می‌رفت تا با دیدن نام و شماره‌‌ی عمو حبیب باز شود که نگاهم به عددی در شماره‌‌اش افتاد و لب لوچه‌ام آویزان شد. یعنی که چه؟! عدد کمرنگ شده و فرق بین دو یا سه بودنش را نمی‌شد تشخیص داد. حالا من باید چه کار می‌کردم؟! از کجا می‌فهمیدم که شماره دو است یا سه؟! تابحال داشتم دعا می‌کردم که شماره‌اش عوض نشده باشد و حالا حتی نمی‌توانستم شماره‌ی دقیقش را بفهمم! انگار این روزها زندگی هم با منِ بخت‌برگشته شوخی‌اش گرفته بود؛ آن‌هم از این شوخی‌های لوس و بی‌مزه! موبایلم را برداشتم و نگاه دیگری به شماره انداختم. چاره‌ای نبود؛ باید خودم عدد را حدس می‌زدم و به نوعی یا شانس و یا اقبال را انتخاب می‌کردم. شماره را گرفتم و طبق حدسم عدد دو را جای آن عدد نامعلوم وارد کردم.
- الو؟
با شنیدن صدای پیرزنی با لهجه‌ای عجیب و شیرین از آن‌طرف خط، گیج و متعجب اخمی به صورتم نشست. تا جایی که می‌دانستم عمو حبیب همسرش را در جوانی از دست داده بود. البته این دلیل نمی‌شد که در طول این سال‌ها باز تجدیدفراش نکرده باشد؛ می‌شد؟!
- الو، چرا حرف نمی‌زنی خو؟
با شنیدن دوباره‌ی صدایش، هول و دستپاچه گفتم:
- الو سلام، خوبین؟
- سلام عزیزوم، اصغر تونی (تویی) مادر؟
جانم؟! اصغر؟! با شنیدن نام اصغر چشمانم مثل دو توپ گرد شد. کجای صدای من به مردها شبیه بود که او من را با اصغرش اشتباه گرفته بود؟!
- نه خانوم، آخه به صدای من می‌خوره که اصغر باشم؟!
برخلاف تصورم، پیرزن بی‌آنکه از موضعش کوتاه بیاید گفت:
- ها ننه، فک کردی بزرگ شدی صدات خروسی شده مو نمی‌شناسومت؟!
دهان باز شده از شدت حیرتم را بستم و دستی به گلویم کشیدم. صدای من خروسی بود؟! نه؛ نه این یکی دیگر به من نمی‌چسبید.
- اصغر کجا بود خانوم، من با عمو حبیب کار دارم.
پیرزن با لحنی حق به جانب جواب داد:
- خو از اول می‌گفتی، این‌همه الکی وقت مونوم (منم) گرفتی.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

عصبی سری تکان داده و سعی کردم کلافگی‌ام را به رویش نیاورم.

- ببخشید؛ حالا میشه گوشی رو بدین به عمو حبیب؟
- نه خیر.
از جواب صریحش اخم‌هایم بیشتر درهم شد.
- ببخشید چرا؟
پیرزن سریع گفت:
- چون ما اینجا عمو حبیب نداریم، اشتباه گرفتی.
خواستم چیزی بگویم که پیرزن تماس را قطع کرد و صدای بوق موبایل همچون پتک بر اعصاب ضعیفم کوبیده شد. موبایلم را از گوشم دور کردم و با غیظ به صفحه‌اش خیره شدم. بعد از دو ساعت فَک زدن بی‌خودی و اشتباه گرفتنِ من با اصغر یادش آمده بود که عمو حبیب ندارند؟! این پیرزن هم انگار من را مسخره کرده بود! دفترچه را برداشتم و این‌بار شماره را با عدد سه امتحان کردم؛ اگر دو اشتباه بود پس حتماً سه درست بود. شماره را گرفتم و دوباره موبایل را به گوشم چسباندم. چندین بوق خورد و منتظر بودم تا تماس قطع شود، اما تماس وصل و صدای خواب‌آلود مردی در گوشی پیچید.
- الو؟
صدایم را صاف کرده و گفتم:
- الو سلام.
کمی مکث کرده و با تردید ادامه دادم:
- عمو حبیب؟
- خودمم، شما؟
لبخندی زدم و لبم را گزیدم تا بتوانم خوشحالی‌ام از پیدا کردنِ او را کنترل کنم.
- من نوام عمو حبیب.
عمو حبیب با لحنی شل‌و‌ول و خواب‌آلود گفت:
- نوار؟ ما اینجا نوار نداریم که خانوم.
بعد زیرلبی و با لحنی که انگار سعی می‌کرد من نشنوم ادامه داد:
- نصفه شبی زنگ زده نوار می‌خواد؛ اِی خدا!
لب روی هم فشرده و با دست دیگرم موهای مشکی رنگم را به چنگ گرفتم و کشیدم. آن از آن پیرزن که من را با اصغرش اشتباه گرفته بود، این هم از این عمو حبیب که نام زیبایم را تبدیل به نوار کرده بود!
- من نوا هستم عمو حبیب. نوا نادری؛ دختر کمال.
عمو حبیب با لحنی که شوق و خوشحالی‌ در آن موج می‌زد جواب داد:
- تویی نوا جان؟ خوبی دخترم؟
لبم به لبخندی کش آمد. چقدر دلم برای این لحن مهربانش تنگ شده بود!
- خوبم عمو جون، شما خوبین؟
- منم خوبم دخترم، کجایی تو؟ بعد فوت کمال خدابیامرز رفتی حاجی حاجی مکه.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

با این حرفش یاد گذشته‌ها افتادم. یاد وقتی که تازه پدر مرده بود و عمه خانم من را از دیدن عمو حبیب منع کرده بود. می‌گفت «چه معنی دارد با مردی که عموی واقعی‌ات نیست و نامحرم است رفت و آمد داشته باشی؟» البته بعدها کاشف به عمل آمد که عمه خانم در جوانی عاشق دلخسته‌ی دوست برادرش، یعنی همین عمو حبیب بوده، اما وقتی که به مراد دلش نرسید دیگر چشم دیدن او را نداشت. 
- راستش من بعد فوت بابا اومدم پیش عمه خانم.
عمو حبیب پرمهر و ملایم گفت:
- اِ خب خوبه که تنها نیستی، بعد فوت کمال خیلی نگرانت بودم. راستی عمه خانم چطوره؟
با یادآوری عمه خانم و رفتارهای نه چندان خوبِش بی‌حوصله چشم در کاسه گرداندم. عمو حبیب هم واقعاً شانس آورده بود که با او ازدواج نکرده بود ها، وگرنه عمه خانم او را هم مثل خودش به کشتن می‌داد.
- عمه خانوم سه ساله که فوت کرده عمو حبیب.
لحن عمو حبیب کمی گرفته شد.
- اِی وای چرا؟
بینی چین داده و بی‌صدا به سؤالش دهان‌کجی کردم. خدایی‌ سکته‌ی قلبی برای پیرزن هفتاد ساله‌ای که یک‌ریز غُر می‌زد و حرص می‌خورد، چرا داشت؟! مگر جوان بیست ساله بود؟!
- سکته‌ی قلبی کرد.
- خدابیامرزتش. حالا تو چی‌کار می‌کنی عمو جون؟ تنهایی؟
نفسم را آه مانند بیرون دادم.
- بله عمو جون.
ناگهان به یاد کاری که با او داشتم افتادم.
- راستی من می‌خواستم بیام ببینمتون، میشه آدرس محل کارتون رو بهم بدین؟ 
- محل کار چرا؟ خب آدرس خونه‌ام رو بهت میدم.
با اینکه خیلی دلم می‌خواست پس از سال‌ها باز به خانه‌ی عمو حبیب بروم، اما فعلاً راه انداختن کار فرحان از علایق من واجب‌تر بود.
- نه عمو جون همونجا بهتره، فقط هنوز توی همون کارگاه نجاری کار می‌کنید دیگه؟
تماس را که قطع کردم، پیامک حاوی آدرسی از شماره‌ی موبایلی که احتمالاً متعلق به عمو حبیب بود، برایم فرستاده شد. آدرس را در نوت موبایلم نوشتم و شماره را برای روز مبادا ذخیره کردم. خواستم این را به فرحان هم اطلاع بدهم که تازه یادم آمد هیچ شماره‌ی تلفنی از او ندارم. کلافه نگاهی به سقف انداختم و در دل به حواس‌ِ پرت خودم لعنتی فرستادم. فردا باید حتماً شماره‌ی موبایلش را می‌گرفتم، البته اگر آن مردِ فرار کرده از عصر حجر موبایل داشت.

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

به ناچار شماره‌ی ننه گلپر را گرفتم. فقط امیدوار بودم که در این وقت از شب خواب نباشد و جوابم را بدهد.

- الو؟
با شنیدن صدای خواب‌آلودش نفسم را پر فشار بیرون دادم. یک نفر نبود که به من بگوید آخر این‌موقع از شب وقت زنگ زدن به این و آن است؟
- سلام ننه گلپر، نوا هستم.
ننه گلپر با صدایی که کمی از آن خواب‌آلودگی در آمده بود گفت:
- سلام دخترم، خوبی؟ چی شده؟
بفرما این طفلک را هم زابراه کردم.
- هیچی، راستش یه کاری با آقا فرحان داشتم، منتها شماره‌ای ازشون نداشتم برای همین به شما زنگ زدم. الان هستن؟!
در تمسخر آن لفظِ مؤدبانه‌ام درباره‌ی فرحان لب و دهانی کج کردم. جلوی مادرش مجبور بودم اینطور نشان دهم، اما جلوی خودش اگر اینطور صحبت می‌کردم مطمئناً رودل می‌کرد.
- نه دخترم نیستش، رفته رو پشت بوم.
رفته بود روی پشت بام؟این‌موقع از شب روی پشت بام چه می‌کرد؟! حالا اگر روز بود می‌شد گفت که رفته تا دخترهای همسایه‌هایشان را دید بزند، اما این وقت از شب روی پشت بام کاری نمی‌شد کرد که!
- می‌خوای کاری داری به من بگو، بعداً بهش میگم.
ناگهان به خودم آمدم و زیر لب به خودم بابت افکار چرت و پرتم توپیدم:
- رفته روی پشت بوم مگس بکشه، آخه به تو چه مربوط که داره روی پشت بوم چه غلطی می‌کنه! تو مگه مفتشی؟!
- الو صدام میاد؟
تند تند سرم را تکان دادم. انگار آن روی خنگم باز با یادآوری گذشته‌ها داشت خودی نشان می‌داد، که البته خیلی غلط می‌کرد. مگر من می‌گذاشتم که آن روزهای پر از بی‌خیالی و‌ بی‌حواسی‌ام برگردد؟!
- بله صداتون میاد. ممنون میشم به آقا فرحان بگید که فردا صبح منتظر من باشن تا بیام دنبالشون و بریم جایی.
ننه گلپر با لحنی مظنون و مشکوک پرسید:
- کجا؟
نگاه بی‌حوصله‌ام را به سقف اتاق دوختم و تند تند پلک زدم. الان فقط خدا می‌دانست که چه سناریویی در ذهنش میان من و گل پسرش ساخته بود!
- راستش من یه آشنایی دارم که فکر می‌کنم بتونه برای آقا فرحان یه کاری جور کنه فردا هم می‌خوام…
ننه گلپر میان حرفم آمد و ‌با لحنی نسبتاً بلند و سرزنده از شوق و‌ذوق گفت:
- وای خدا خیرت بده دخترم، می‌دونستم که تو زندگی فرحانم رو زیر و رو می‌کنی!
لب‌هایم را از حرص جمع کردم. اگر می‌دانست پس آن لحن مشکوکش چه بود؟! غیر از این بود که آن‌موقع داشت در ذهنش من را به دزدین قاپ پسرش متهم می‌کرد؟! حوصله‌ی کش دادن بحث را نداشتم از همین بابت گفتم:
- شما خیلی لطف دارین؛ پس خودتون به آقا فرحان اطلاع میدین دیگه؟
- آره دخترم، خیالت راحت.
تماس را قطع کردم و همانجا روی زمین دراز کشیدم. آخ که حرف زدن با ننه گلپر و فرحان چه انرژیی از من می‌گرفت، بس که هردوشان حراف بودند و اخلاقیات عجیب و غریبی داشتند.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
نگاهم خیره به کوچه‌ی تنگ و باریکی که به خانه‌ی ننه گلپر می‌رسید، بود و با انگشتم ریتمیک به گوشه‌ی فرمان ضربه می‌زدم. فرحان طبق معمول دیر کرده بود و این‌همه بدقولی‌اش داشت من را ناامید می‌کرد. یعنی یک نقطه‌ی قوت هم در وجود این بشر نباید می‌بود تا من کمی بتوانم روی او حساب کنم؟ واقعاً با چه عقلی می‌خواستم برای این پسر ول‌انگار و بی‌خیال کار پیدا کنم؟! همان‌طور که کلافه چشم می‌چرخاندم نگاهم به فرحان افتاد که داشت به سمت من می‌آمد. نگاهم لحظه‌ای از او رد شد، اما دوباره و با سرعت نگاهم را به سمتش سوق دادم و با چشمانی ریز شده و دقیق خیره‌اش شدم. این رفتارهای عجیب و غریب چه بود دیگر؟! فرحان همان‌طور که داشت راه می‌رفت یک‌بار به سمت راست خم می‌شد و بار دیگر به سمت چپ و لحظه‌ای دست به پهلوی راستش می‌کشید و لحظه‌ای دیگر دست به پهلوی چپش. ابروهایم از بهت و تعجب بالا پرید؛ این چه کاری بود؟! نکند که همان نیمچه عقلش را هم از دست داده بود؟! فرحان به ماشین من که رسید با سرعت داخل ‌ماشین پرید و‌ با عجله گفت:
- راه بیوفت، راه بیوفت.
همان‌طور مبهوت و درحالی‌که تعجب و رفتار عجولانه‌ی فرحان اجازه‌ی حرف زدن را از من گرفته بود، ماشین را به راه انداخته و دنده عقب از کوچه بیرون آمدم. این کارهایش برای چه بود؟ نمی‌دانستم. خوب که از آن محله دور شدیم تازه فرصت کردم که نگاهی سمت او بی‌اندازم و در کمال تعجب متوجه شدم که باز دارد همان حرکات را تکرار می‌کند و در جایش تکان تکان می‌خورد. متعجب و کلافه از رفتارهای عجیب و غریبش غریدم:
- میشه بگی داری چی کار می‌کنی؟
فرحان گیج سر بلند کرد و نگاهم کرد.
- هان؟
چشم غرّه‌ای نثارش کرده و عصبی‌ پرسیدم:
- چته، چرا اینقدر وول می‌خوری؟
فرحان باز نگاهش را از من گرفت و به دستانش که تندتند روی پهلوهایش بالا و پایین می‌رفتند چشم دوخت.
- راستش دلم واس کفترهام تنگ شده بود؛ واس همین دیشب کنارشون خوابیدم. ولی حیوونی‌ها کک داشتن؛ تا خود صب (صبح) کک‌ها تنم رو خوردن!
مات مانده و با چشمانی از حدقه در آمده به روبه‌رو خیره شدم و سعی کردم در ذهنم حرفی که شنیده بودم را تحلیل کنم. او دیشب روی پشت بام و در کنار کبوترهایش خوابیده بود؟! کبوترهایش هم کک داشتند و کک‌ها به جان فرحان افتاده بودند؟! ناگهان مثل آدمی که سکته کرده باشد دستانم سِر شد. کبوتر و کک کساوی می‌شد با میکروب و باکتری! وای خدا! وای خدا! یعنی او در خانه‌شان کبوتر داشت؟! یعنی از‌ کبوترهایش کک به جان او افتاده بود؟! و او با همان وضعیت درون ماشین من نشسته بود؟! با حرکتی ناگهانی فرمان را چرخاندم و ماشینم را در گوشه‌ی خیابان پارک کردم.
- چی‌شد؟ چرا وایسادی؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

از حرص یک چشمم جمع و لب و‌ دهانم کج شد. او با همان وضعیت و پر از کک و جانور در ماشین من نشسته بود و این چیزی نبود که من بتوانم با آن کنار بیایم. 
- پیاده شو.
فرحان مات و متعجب «ها؟!»یی گفت. بی‌توجه به چشمان گشاد شده از تعجبش پیاده شدم، ماشین را دور زدم و در سمت شاگرد را باز کردم.
- گفتم پیاده شو!
- واسه چی؟
عصبی گوشه‌ی آستین کاپشنش را گرفتم و او را به سمت بیرون کشیدم که چون مات و مبهوت مانده بود، چندان مقاومتی نکرد و پیاده شد. در صندلی عقب را باز کردم و درحالی‌که خم می‌شدم تا اسپری الکلم را بردارم، صدای فرحان را شنیدم.
- شوما معلوم هست چته؟ چرا وسط خیابون منو از ماشین کشیدی بیرون؟
اسپری الکلم را برداشتم و با سرعت به سمت فرحان چرخیدم. او اما انگار اسپری را با چیز دیگری اشتباه گرفته بود که رنگ از رخش پرید و با ترس قدمی به عقب برداشت.
- یا خدا! این چیه؟!
بی‌توجه به ترس و وحشتش قدمی نزدیک‌تر رفتم.
- بچرخ.
فرحان باز قدمی به عقب برداشت و با اشاره‌ای به اسپری الکل گفت:
- این… این اسیده، نه؟ می‌خوای منو باهاش بُکُشی؟!
عاقل اندرسفیهانه نگاهش کردم و در همان حال چند سؤال در ذهنم شکل گرفت. اول این که مگر برای کشتن کسی از اسید استفاده می‌کردند؟! دوم این که اگر بخواهند کسی را بکشند در کنار خیابان این کار را می‌کنند؟! و سوم این که من چرا باید این مرد را بکشم؟! درست که این مرد زیادی روی اعصاب بود، ولی کشتنش ارزش این را نداشت که به زندان بیُفتم و زندگی‌ام نابود شود.
- آخه من چرا باید تو رو بکشم عقل کل؟ بعد هم مگه کسی با اسید آدم می‌کشه؟
فرحان که انگار کمی خیالش راحت‌تر شده بود، شانه‌ای بالا انداخت.
- والا از شوما زنا (زن‌ها) هیچی بعید نی.
 پلک روی هم فشردم؛ باز بحث زنانگی و ‌مردانگی را وسط کشیده بود. کلافه و بی‌حوصله غر زدم:
- نترس این الکله.
و بی‌آنکه مهلت گفتن حرفی را به او بدهم چرخیدم و با اسپری به پشت کاپشنش الکل پاشیدم.
- هوی خانوم چی‌کار می‌کنی؟ خیسم کردی!
حرفش را نشنیده گرفتم و با اسپری، الکل را به تمام بالاتنه‌اش پاشیدم. البته کاپشنش ضد آب بود و ‌خیس نمی‌شد، اما فرحان همان‌طور نالان یک ریز غر می‌زد:
- جون مادرت حداقل رو شلوارم نریز، مردم فک می‌کنن کار خرابی کردم.
باز هم توجهی نکرده و پشت شلوارش را هم ضدعفونی کردم. به درک بگذار مردم فکر کنند کار خرابی کرده! سزای کسی که کثیف و آلوده در ماشین من بنشیند همین است.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- خدا بگم چی‌کارت کنه، همه‌ی جونم بوی الکل گرفته. حالا اگه پلیس فک کنه زهرماری خوردیم و بگیرتمون چی؟!
یکی از ابروهایم را بالا داده و با شیطنت نگاهش کردم. این مرد‌ همانی نبود که تا چندی پیش، بودن در زندان برایش تفریح محسوب می‌شد؟!
- چی شد؟ شما که می‌گفتی توی زندون راحتی، حالا از پلیس می‌ترسی؟
فرحان با بی‌خیالیِ ظاهری چانه‌اش را بالا داد.
- من واس شوما میگم، وگرنه من که خیلی وخته آب از سرم گذشته.
همان‌طور که شیشه‌ی ماشین را پایین می‌دادم تا بوی الکلی که پیچیده بود بیرون برود، با پوزخند گفتم:
- نترس، پلیس فرق بوی الکل با به قولِ شما زهرماری رو می‌فهمه.
در همان حین یادم به آن رفتار عجولانه‌اش هنگام سوار شدن به ماشین افتاد و‌ ته دلم خالی شد. نکند که باز کاری کرده بود و آن لحظه‌ از دست کسی فرار می‌کرد؟
- ببینم شما برای چی داشتی از محله‌تون فرار می‌کردی؟
فرحان متعجب به سمت من برگشت.
- من فرار می‌کردم؟ از چی؟ 
در جوابش سری تکان دادم.
- بله شما، چه می‌دونم. همون موقعه که با عجله نشستی توی ماشین و گفتی راه بیوفت، راه بیوفت.
فرحان با شنیدن حرفم خنده‌ای کرد. خنده‌هایش برعکس شخصیت شر و شرور و چهره‌ی زمختش دلنشین و زیبا بود. از فکر خودم اخم‌هایم درهم شد. به من چه که خنده‌هایش زیبا بود یا نبود! اصلاً کجای آن نیش بازش زیبا بود؟! کلافه و‌ عصبی از افکار ضد و نقیضم بر سر او غر زدم:
- نخند!
فرحان چند سرفه‌ی مصنوعی کرد تا خنده‌اش را بند بیاورد، اما‌ خنده‌اش که بند نیامد هیچ، جدی جدی به سرفه هم افتاد. با غیظ به او که چهره‌اش از شدت خنده و سرفه سرخ شده بود، دست مشت کردم. مردک دیوانه داشت از شدت سرفه خفه می‌شد، اما خنده‌اش را تمام نمی‌کرد! خم شدم و از داخل داشبرد بطری آبی بیرون کشیده و آن را روی پاهایش انداختم.
- بگیر بخور، خفه نشی یه وقت!
فرحان نیمی از بطری را لاجرعه سر کشید. انگار جدا از اینکه داشت خفه می‌شد بسیار تشنه هم بود.
- آخیش، داشتم خفه می‌شدم ها!
آخیش؟! این هم جای تشکرش بود؟ نه، در اخلاق این پسر تشکر هم مثل عذرخواهی جایی نداشت.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- نگفتی، چرا داشتی فرار می‌کردی؟

فرحان صدایش را صاف کرد و گفت:
- فرار نمی‌کردم که، یه چند تا از این پیرزن‌های فضولِ همسایه تو کوچه نشسه (نشسته) بودن. اگه منو تو ماشین شوما می‌دیدن صد تا حرف واس من و‌ ننه و خواهرام در میاوردن. 
با تمسخر پوزخندی زده و برایش ابرو بالا انداختم. 
- پس شما هم حرف مردم واست مهمه و هر چند وقتی یه بار، یه سر به زندان می‌زنی؛ آره؟
فرحان همان‌طور بی‌تفاوت و بی‌خیال نیم نگاهی سمت من انداخت.
- واس من که مهم نی، واس ننه‌ام مهمه. بعد چون که ننه‌ام هنو اَ (هنوز از) این قضیه زندون افتادنم اعصاب معصاب نداره، می‌ترسم اگه به حرفش گوش نکنم با جارو بیوفته دنبالم. دیگه تو در و همسایه‌ هم خوبیت نداره.
لبخندی از حرفش بر لبم نشست. اینکه با وجود ضدزن و عصر حجری بودن افکارش هنوز هم از مادرش حساب می‌برد کمی عجیب، اما بسیار خوب بود. به‌خاطر نبودن جای پارک ماشین را کمی مانده به کارگاه عمو حبیب پارک کردم و دست بردم تا پیاده شوم.
- اینجا دیگه کجاس؟
در همان حین که پیاده می‌شدم جواب دادم:
- پیاده شی بهت میگم.
فرحان هم همراه با من از ماشین بیرون آمد و هر دو شانه‌ به شانه‌ی هم در پیاده‌روی تقریباً شلوغ به راه افتادیم.
- نگفتی اینجا کجاس؟
همان‌طور که نگاهم را برای پیدا کردن کارگاه میان مغازه‌ها می‌چرخاندم، جواب دادم:
- محل کار یکی از آشناهامه.
فرحان سری کج کرد و با ابروهای بالا رفته نگاهی به من انداخت.
- اون‌وخ (اون‌وقت) این آشنات به منم ربطی داره که منو این‌همه راه خِرکِش کردی آوردی اینجا؟
پشت چشمی برایش نازک کردم.
- ببین اینجایی که داریم میریم، یه کارگاه نجاریه که آدم‌های زندان رفته رو استخدام می‌کنه. یعنی یکی از شرط‌های استخدامش داشتن سوء‌سابقه‌اس.
فرحان جا خورده نگاهم کرد.
- بی‌خیال، یعنی می‌خوای بگی یکی پیدا شده که به آدم‌های زندون رفته که همه مث جذامیا (جذامی‌ها) ازشون فرار می‌کنن کار میده؟
در جوابش به تأیید سر تکان دادم.
- دقیقاً.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- نمی‌دونستم هنوزم همچین مردهای لوتی و بامرامی پیدا میشن.
با خونسردی گفتم:
- مرد نیست، زنه.
فرحان با تعجب به سمتم برگشت.
- چی؟
نگاه خنثیٰ‌ای به سمتش انداختم. کجای زن بودن صاحب کارگاه تعجب داشت؟ نمی‌دانم.
- گفتم صاحب این کارگاه زنه، مرد نیست.
فرحان خواست باز چیزی بگوید که من با دیدن کارگاه میان حرف نگفته‌اش پریدم:
- اِه، اونجاست.
لحظه‌ای همانجا جلوی در کارگاه ایستادیم و به داخل نگاه کردیم. شانزده سال پیش یک‌بار همراه با پدرم برای دیدن عمو حبیب به این کارگاه آمده بودیم و از آن‌موقع تابحال اینجا بسیار تغییر کرده بود. دیگر خبری از آن مغازه‌ی کوچک و پر از گرد و ‌خاک و تراشه‌ی چوب نبود و حالا به یک کارگاه بزرگ و شیک با چندین اتاق تبدیل شده بود که نزدیک به بیست نجار و کارگر در آنجا کار می‌کردند.
- عجب جای خفنیه!
بی‌توجه از کنار فرحان گذشتم‌ و داخل کارگاه شدم. صدای اره‌ برقی، سوهان و دیگر وسایل نجاری در کارگاه پیچیده بود و بوی چوب و ‌رنگ مشامم را پر کرده بود. صدای بعضاً بلند و‌ گوش‌خراش ابزارها را نادیده گرفتم و به سمت تنها مردی که‌ در کارگاه بی‌کار ایستاده بود رفتم.
- سلام.
مرد نسبتاً جوان با شنیدن صدایم نگاه از صفحه موبایلش گرفت.
- سلام، بفرمایید.
دوباره نگاهم را در سرتاسر کارگاه چرخاندم و وقتی که عمو حبیب را نیافتم، گفتم:
- من با آقای حبیب رضایی کار داشتم.
مرد نگاه متعجبش را میان من و فرحانی که کنارم ایستاده و چشمان کنجکاوش در و ‌دیوار کارگاه را می‌پایید، گرداند و‌ با تعلل گفت:
- آقای رضایی توی اون اتاقن.
و با انگشت به اتاقی که نزدیک به در ورودی بود اشاره کرد.
تشکری کردم و‌ این‌بار به سمت در اتاق قدم برداشتم. خوشحال بودم که قرار بود بعد از این‌همه سال مردی را ببینم که برایم یادآور خاطرات خوبم با پدرم بود. مردی که به یادم می‌آورد که من هم روزگاری برای کسی در این دنیا عزیز بودم. با شوق و ذوقی که سعی در پنهان و کنترل کردنش داشتم چند تقه بر در کوبیدم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- به‌نظرت توی این‌همه سروصدا کسی صدای درو می‌شنوه؟

برخلاف تفکر فرحان صدای «بفرماییدی» از داخل اتاق به گوش رسید. نیم نگاه حق به جانبی به چهره‌ی پَکَر شده‌ی فرحان انداخته و در را باز کردم. با تردید و تعلل قدمی به داخل اتاق برداشتم و همزمان با ورودم، نگاهم به دنبال عمو حبیب سرتاسر اتاق را کاوید. یک اتاق نه چندان بزرگ، اما نورگیر و با یک پنجره‌ی بزرگ که دو میز چوبی در آن قرار داشت و دو پیرمرد پشت آن میزها نشسته و هر کدامشان یک تلفن و یک دفترچه بر روی میزشان بود. 
- آشنات کدومه؟
نگاهم میان دو پیرمرد چرخی خورد. هر دو تقریباً شبیه به یکدیگر بودند، ولی من هنوز آنقدری فراموش‌کار نشده بودم که چشمان سیاه و پرمهر عمو حبیب را فراموش کنم.
- اونی که سمت راست نشسته.
- راست من یا راست شوما؟
نگاه چپ‌چپی به فرحان که بغل دستم ایستاده بود، انداختم. در این شرایط هم دست از مسخره‌بازی‌هایش برنمی‌داشت؟ قدمی به سمت عمو حبیب برداشتم و در همان حال صدایش زدم:
- عمو حبیب؟
عمو حبیب با شنیدن صدایم سر بلند کرد و نگاهش که متوجه‌ام شد از جای برخاست و به سمتم قدم برداشت.
- نوا جان، خودتی عمو؟
من هم قدم دیگری به سمتش برداشتم. عمو حبیب تغییر کرده بود و چهره‌اش نسبت به قبل شکسته‌تر شده بود، اما هنوز هم مثل پانزده سال پیش پرمهر و با لبخند نگاهم می‌کرد.
- خودمم عمو جون، شما خوبین؟
عمو حبیب با ذوق سر تکان داد.
- خوبم عزیزم. تو چقدر فرقی کردی؛ چقدر بزرگ شدی!
در آن حین باز فرحان بود که میان حرف‌هایمان پارازیت انداخت.
- نه پس می‌خواسی همینطوری فسقلی مونده باشه؟
چشم‌ غرّه‌ای به فرحان رفتم که همان موقع توجه عمو حبیب هم به او جلب شد.
- آقا رو معرفی نمی‌کنی عمو جون؟
پیش از آنکه من حرفی بزنم فرحان دستش را پیش آورد و گفت:
- چاکر شوما آق فری هَسَم.
نگاه متعجب و مبهوت عمو حبیب را که ‌دیدم با خنده‌ی مصنوعی سعی در جمع کردن گندی که فرحان زده بود، کردم.
- اِه ایشون آقای فرحان مقصودی هستن از موکلین من که…
عمو حبیب متعجب میان حرفم پرید:
- موکل؟!
آه پاک یادم رفته بود که عمو حبیب هیچ چیز از زندگی الانِ من نمی‌دانست.
- بله عمو جون؛ من وکیل شدم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

عمو لبخند تلخی زد و با صدایی آرام گفت:
- با اون‌همه عشقی که به شعر و داستان داشتی، فکر می‌کردم ادبیات بخونی.
حق با عمو بود؛ من همیشه عاشق شعر و داستان بودم و واقعاً هم می‌خواستم که ادبیات بخوانم، اما عمه خانم اجازه نداد. می‌گفت ادبیات وقت تلف کردن است و پول در وکالت است. 
- نشد دیگه.
لبخند دیگری زده و پیش از آنکه بخواهم حرف پیشینم را ادامه دهم، خسته پابه‌پا شده و گفتم:
- میشه بریم یه جایی بشینیم عمو جون؟
عمو حبیب آرام دستی به پیشانی‌اش کوبید.
- آخ آخ، حواس ندارم که. بیاید بشینید؛ بفرمایید.
روی صندلی‌هایی که عمو حبیب آن سمت میزش برایمان گذاشته بود، نشستیم و برای لحظه‌ای کوتاه نگاهم میان وسایل روی میزش چرخید.
- جریان این میز چیه عمو جون؟ شما مگه نجار نبودین، چطور پشت میز نشین شدین؟
عمو حبیب همان‌طور که از فلاسک روی میزش در استکان‌های کمرباریک چای می‌ریخت جواب داد:
- چرا بودم، منتها خانوم سماوات که دید پیر شدم و دیگه زیاد نمی‌تونم سرپا وایسم گفت بیام و کمک دست محمود سفارس بگیرم.
با نیم نگاهی سمت پیرمردِ محمود نام که سرش به کار خودش گرم بود، آهانی گفتم و انگشتم را لبه‌ی استکان چایم کشیدم. 
- راستش عمو جون ما امروز اومدیم اینجا که ببینیم، شما می‌تونید آقای مقصودی رو برای استخدام به خانوم سماوات معرفی کنید یا نه.
عمو حبیب کوتاه نگاهشان را میان من و فرحان چرخی داد و با تردید، جواب داد:
- ولی خانوم سماوات که دو، سه سالی هست فوت کرده.
ابروهایم از تعجب بالا پرید. 
- فوت کرده؟ پس کی الان داره اینجا رو اداره می‌کنه؟!
عمو حبیب جرعه‌ای از چایش را نوشید.
- پسرش آقا کاوه.
فرحان با تمسخر ابرویی بالا پراند و زیرلبی و با تعجبی مصنوعی زمزمه کرد:
- آقا گاوه؟!
کلافه از این‌همه لودگی‌اش پلک برهم فشردم. این مرد انگار فقط برای مسخره‌بازی آفریده شده بود. زبان بر روی لب‌هایم کشیده و رو به عمو حبیب گفتم:
- خب پس میشه شما آقای مقصودی رو به ایشون معرفی کنین؟
عمو حبیب در جوابم سری به تایید تکان داد.
- آره، اتفاقاً امروز خودش هم اومده اینجا. می‌تونیم با هم بریم و باهاش حرف بزنیم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

 

 

با لبخند سر تکان داده و با شوق «باشه‌ای» گفتم. بی‌آنکه جرعه‌ای از چایم را بنوشم آن را با دست عقب فرستاده و همپای عمو حبیب از جای برخاستم تا با هم به اتاق آقای کاوه سماوات برویم. پیش از آنکه از اتاق بیرون برویم متوجه کم بودن تعدادمان شدم. متعجب برگشتم و نگاهم به فرحانی افتاد که راحت و بی‌خیال روی صندلی نشسته و پا روی پا انداخته و با آرامش چایش را می‌نوشید. ابروهایم از بهت بالا رفت و چشمانم گرد شد؛ نکند که نمی‌خواست با ما بیاید؟! قدمی به سمتش برداشته و دست به سینه زده‌ و با تمسخر گفتم:

- شما اینجا راحتی؟
فرحان استکان چایش را کمی پایین آورد و بی‌توجه به تمسخرِ در لحنم جواب داد:
- آره، چرا نباشم؟ صندلی نرم و چاییِ گرم و… 
درحالی که لبخند پرحرصی بر لبم بود میان حرفش پریدم:
- یعنی نمی‌خواهی با ما تشریف بیاری بریم پیش رئیسِ اینجا؟
فرحان با تعجبی مصنوعی چینی به پیشانی‌اش انداخت.
- اِه منم باس بیام؟
از حرص به جلز و ولز افتاده بودم، من اینقدر برای استخدام این مرد تلاش می‌کردم و خودش آسوده نشسته و چای می‌نوشید. واقعاً که از بی‌خیالی لنگه نداشت!
- نه اصلاً لازم نیست، نه که من می‌خوام اینجا استخدام شم…
کنترلم را از دست داده و با صدایی نسبتاً بلند غریدم:
- دِ پاشو دیگه، واسه من راحت لَم داده داره چایی می‌خوره!
فرحان استکانش را روی میز گذاشت و همان‌طور که از جایش برمی‌خاست گفت:
- پا شدم دیگه، این که این‌همه عصبانیت نداره!
این‌بار هر سه با هم راهی اتاق سماوات شدیم. کمی مضطرب بودم؛ نه از استخدام نشدن فرحان که احتمالش را می‌دادم، بلکه از آبرویی که ممکن بود فرحان در اینجا از من ببرد و تا اینجای کار هم موفق بود.
- اینم اتاق آقا کاوه.
پشت در ایستادیم و عمو حبیب با پشت انگشت چندبار به در چوبی کوبید و چند لحظه‌ی بعد صدایی بَم و مردانه از داخل اتاق بلند شد.
- بفرمایید.
عمو حبیب در را باز کرد و خواست کنار بایستد تا اول ما وارد شویم که پیش دستی کرده و زودتر گفتم:
- اول شما برین داخل.
عمو حبیب آرام وارد اتاق شد و منم پس از گرفتن دَم عمیقی برای آرام‌تر شدن، پشت سرش وارد اتاق شدم. 
- سلام آقا کاوه.
با این حرف عمو حبیب سر بلند کرده و به مرد نسبتاً جوانی که پشت میز چوبی‌اش نشسته و مشغول وارسیِ مجسمه‌ی کوچکِ چوبی اسبی بود، نگاه کردم. پس از گذشت این‌همه سال چیز زیادی از چهره‌ی خانم سماوات در یادم نبود، برای همین هم نمی‌توانستم بگویم این مرد با چشمان کشیده و قهوه‌ای، پوست گندمگون و موهای مشکی‌اش به او شبیه بود یا نه. 
- سلام، چیزی شده آقا حبیب؟

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

عمو حبیب نگاهی به من و فرحان انداخت و به تبعیت از او، نگاه سماوات هم به سمت ما برگشت. نگاه مسکوت عمو حبیب به من فهماند که باز خودم باید دست به کار شوم.
- سلام.
سماوات متواضعانه سر خم کرد.
- سلام خانوم.
انگشتان درهم قفل شده‌ام را از اضراب بهم می‌فشردم‌ و در همان حین نگاهم سمت فرحان کشیده شد.
- راستش ما اومدیم اینجا که درباره‌ی استخدام آقای مقصودی…
با دستم اشاره‌ای به فرحان کردم.
- با شما صحبت کنیم و ببینیم که امکانش هست ایشون اینجا مشغول به کار بشن یا نه.
فرحان خودش را کمی به سمت من خم کرد و با بینی چین داده کنار گوشم پچ زد:
- اَه اَه، چه لفظ قلم!
چشم غرّه تنها جوابی بود که در آن شرایط به فرحان می‌توانستم بدهم. او هم امروز کمر به بردن آبروی من بسته بود، که حتی در پیش روی این مرد متشخص و‌ موقر هم دست از این رفتارهایش برنمی‌داشت. سماوات با دست اشاره‌ای به صندلی‌های آن‌طرف میزش کرد.
- بفرمایید بشینید.
هر سه قدمی برداشتیم و روی صندلی‌ها نشستیم. سماوات باز‌ نگاهی به فرحان انداخت و پرسید:
- ایشون سابقه دار هستن؟
در جواب مرد سری تکان دادم.
- بله.
سماوات نگاه دقیقی به فرحان انداخت. من از آن نگاه دقیق و ‌موشکافانه معذب شده بودم، اما فرحان حتی به روی مبارکش هم نمی‌آورد.
- اسمتون چیه آقا؟
- آق فر…
پیش از آنکه حرفش تمام شود با نوک کفشم به پشت ساق پایش کوبیدم، بلکه سر عقل بیاید و خودش را مثل آدمیزاد معرفی کند.
- آخ آق… آممم منظورم اینه که آقا فرحان مقصودی هَسَم. 
سماوات که انگار خنده‌اش گرفته بود، دستی دور لب‌های برجسته‌اش کشید‌ تا خنده‌اش را محو کند. نفسم را کلافه بیرون دادم؛ آخر هم شرف و‌ آبروی من را با این طرز حرف زدنش برد.
- خب آقای فرحان مقصودی، میشه بگید که برای چی افتادین زندان!
فرحان از لفظ «آقایی» که سماوات کنایه‌وار گفته بود، اخم درهم کشید.
- واس یه سوء‌تفاهم ناقابل.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

سماوات تک ابرویی بالا انداخت.
- ببخشید، ولی میشه بگید چه سوء‌تفاهمی؟
فرحان نگاه ناراضی و پر اخمی به من و بعد به سماوات انداخت.
- واس یه فست فوتی (فست فودی) غذا می‌بردم اینور و اونور، ولی نمی‌دونسم ساندویچ و پیتزا پوشش بود واسه فروشِ مواد. 
سماوات متفکر و آرام سر تکان داد؛ حرف‌های فرحان او را هم مثل من و‌ عمو حبیب متأثر کرده بود.
- عجب! 
سماوات آرنج‌هایش را روی میز‌ گذاشت و با تکیه به آن‌ها کمی روی میز به سمت ما خم شد.
- ببینید آقا فرحان، ما اینجا ظرفیتمون پره. یعنی نمی‌تونیم کس دیگه‌ای رو استخدام کنیم، ولی…
فرحان که انگار تنها همان بخش اول حرف‌های سماوات را شنیده بود، برآشفته و حرصی گفت:
- وقتی استخدام نمی‌کنی پس مرض داری که این‌همه منو سین جیم می‌کنی؟ مرتیکه‌ی یبوست!
با شنیدن بخش آخر حرف‌هایش دهانم از تعجب باز ماند. باز خداروشکر آن فحش آخرش را آرام گفته بود، وگرنه این آبروریزی دیگر قابل جمع کردن نبود. حرصی از رفتار غیر قابل کنترل فرحان با کیفم محکم به بازویش کوبیده و آرام کنار گوشش غریدم:
- حرفش هنوز ادامه داشت، بی‌تربیت!
سماوات کمی در جایش جابه‌جا شد؛ بیچاره آنقدر از رفتار فرحان جا خورده بود که دقایقی را لازم داشت تا بتواند به خودش مسلط شود.
- من حرفم ادامه داشت آقا فرحان.
دستی به صورتش کشید و با تسلط بیشتری ادامه داد:
- من می‌خواستم بگم یه دوستی دارم که اون هم مثل خودم آدم‌های سابقه دار رو استخدام می‌کنی. من نمی‌تونم اونجا استخدامتون کنم، ولی به دوستم معرفیتون می‌کنم که اگه خدا خواست اونجا مشغول به کار بشید.
فرحان با آرامش و پررویی سری تکان داد. انگار نه انگار که همین چند دقیقه‌ی قبل آنطور سر سماوات بیچاره فریاد کشیده بود.
- خیلیم عالی، فقط چه کاری هَس؟
نگاه چپ‌چپی به فرحان انداختم که اهمیتی نداد و‌ همانطور بی‌خیال در چشمان سماوات خیره شد.
- یه گلخونه و گل‌فروشی هست، دیگه طبق نیاز می‌تونید توی یکی از بخش‌هاش استخدام بشید.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پیش از آنکه فرحان بخواهد باز حرف که نه، در واقع گند جدیدی بزند، من لبخندی زده و‌ همان‌طور که از جای برمی‌خاستم گفتم:
- خیلی لطف کردین آقای سماوات، فقط اگه ممکنه آدرس اون گل‌فروشی رو به ما بدین.
سماوات از داخل کشوی میزش کارتی بیرون کشید و به سمت من گرفت.
- بفرمایید،‌ هم آدرس و هم شماره تلفنش روی این کارت هست.
کارت را گرفتم و با خداحافظی از سماوات همراه با عمو حبیب و فرحانی که نگاه چپ‌چپی و پراخمش گاهی من و‌ گاهی سماوات را نشانه می‌رفت از اتاق بیرون زدیم. همین که پایمان را از اتاق بیرون گذاشتیم صدای معترضانه‌ی فرحان بلند شد.
- اَه اَه پسره‌ی یُبسِ عصا قورت داده خجالت هم نمی‌کشه، به من میگه بیا برو تو گل‌فروشی کار کن. آخه به من با این سیبیل‌های کلفتم میاد برم قاطیِ یه مشت گل و‌ بوته کار کنم؟
وحشت‌زده چشم درشت کرده و با حرص، اما آرام غریدم:
- آروم‌تر آقای سماوات می‌شنوه، وایسادی پشت در اتاقش داری بدگوییش رو می‌کنی؟ 
نگاه محتاطانه‌ای به دور‌ و اطراف انداختم تا مطمئن شوم کسی حواسش به ما نیست.
- دندونِ اسب پیش‌کشی رو که نمی‌شمُرن، اون مثلاً داره به ما لطف می‌کنه.
قدمی برداشتم تا حداقل کمی از در اتاق سماوات دور شویم. فرحان در همان حال باز غر زد:
- چه لطفی؟ من قراره برم کار کنم ها، نمی‌خوام که پولِ دستی از کسی بگیرم.
نگاه شرمنده‌ای سمت عمو حبیب انداختم. واقعاً هم بابت رفتارهای نامعقول فرحان پیش روی او خجالت‌زده شده بودم.
- ببخشید عمو جون، این آقا فرحان یکم عجیب و ‌غریبه.
عمو حبیب نگاه مهربان و‌ همراه با لبخندی به فرحان انداخت.
- نه دخترم، اتفاقاً پسر بامزه‌ایه.
بامزه؟! واقعاً این هیولا با رفتار نامتعارف و بی‌قیدانه‌اش در نظر عمو حبیب بامزه بود؟! جلوی در ورودی کارگاه لحظه‌ای ایستادیم و من باز رو به سمت عمو حبیب چرخاندم. دلم می‌خواست که بیشتر بمانم و ‌با او به جبران تمام این سال‌ها صحبت کنم، اما می‌ترسیدم که فرحان برایم آبرویی باقی نگذارد.
- خب عمو جون ما دیگه بریم.
با صدایی آهسته‌تر که فقط عمو حبیب بشنود، ادامه دادم:
- تا این آقا بیشتر از این آبروریزی نکرده.
عمو حبیب آرام خندید و دستش را برای دست دادن با فرحان جلو برد.
- خب آقا فرحان از دیدنت خیلی خوشحال شدم.
فرحان دستش را به کف دست عمو حبیب کوبید و ‌محکم دستش را فشرد و تکان تکان ‌داد.
- من هم از دیدن شوما خیلی خوشحال شدم آق حبیبِ با مرام!
پس از خداحافظی با عمو حبیب از کارگاه بیرون آمدیم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

داخل ماشین که نشستیم فرحان همچنان مشغول زیرلبی غر زدن بود. سوییچ را چرخاندم و حینی که ماشین را راه می‌انداختم، کلافه از غرغرهای ناتمام او لب زدم:

- بسه آقا فرحان، چقدر غر می‌زنی.
فرحان سر به سمتم گرداند و حق به جانب نگاهم کرد.
- دِ خب غر زدنم داره دیگه، آخه وسطِ گل و بوته‌ها جای یکی مثِ منه؟
دستی دور دهانم کشیدم‌ تا خنده‌ام را پنهان کنم. واقعاً هم در میان گل‌های زیبا و لطیف جای فرحانِ زمخت و‌ یُغور نبود!
- خب شما بگو چاره چیه؟ جای دیگه‌ای هست که بتونی اونجا استخدام شی؟
جواب فرحان چیزی جز نگاه گرفتن و ‌سکوت نبود‌. درمانده هوفی کشیدم. با وجود تمام لودگی‌هایش این یک‌بار حق با فرحان بود. اینکه از سر ناچاری در جایی استخدام شوی که مورد علاقه‌ات نیست سخت است، اما او هم چاره‌ای جز این نداشت. 
- همینجا نگه دار، دیگه نرو تو کوچه.
ماشین را طبق خواسته‌ی فرحان در پیچ کوچه نگه داشتم و نگاهم را سمت فرحان سوق دادم. هنوز اخم‌هایش درهم و چهره‌اش ناراضی بود. لب روی هم فشرده و کلافه نگاه چرخاندم؛ این‌بار دیگر راهی برای کمک کردن به او نداشتم. او هم به نفعش بود که از موضعش کوتاه بیاید و این شغل را بپذیرد. 
- راستی فردا صبح بهت زنگ میزنم که بیای با هم بریم به اون گل‌فروشی سر بزنیم.
فرحان اخم‌آلود نگاهم کرد.
- شوما دیگه واس چی می‌خوای بیای؟ من خودم تنهایی میرم.
نه خیر نمی‌شد که تنها برود. همین امروز که من با او بودم این‌همه آبروریزی کرد، دیگر اگر تنها می‌رفت که واویلا بود!
- نه خیر، منم باید بیام. فقط باید عصر بریم چون من صبحش دادگاه دارم.
فرحان پوفی کشید و ‌خواست پیاده شود که یادم آمد من هنوز شماره‌ تلفنش را ندارم.
- راستی شماره‌ات رو بده.
فرحان متعجب و با ابروهای بالا رفته، به سمت من برگشت.
- شماره‌ی چی؟
لب روی هم فشرده و با تمسخر‌ گفتم:
- شماره‌ی کفشت رو.
فرحان چشم درشت کرد و‌ من عاقل‌ اندرسفیه نگاهش کردم. الحق که گاهی عجیب شش و هشت می‌زد!
- خب شماره‌ی تلفنت رو دیگه باهوش!
فرحان «آهانی» گفت و روی صندلی کش آمد و‌ موبایلش را از جیب کاپشنش بیرون کشید. نگاهم به موبایلش که افتاد چشمانم از حدقه بیرون پرید. اشتباه نمی‌دیدم؟! واقعاً اَپل داشت؟! هنوز نگاهم ماتِ آن سیب گاز زده‌ی پشت تلفنش بود که فرحان با لحنی لوده و تمسخرآمیز گفت:
- اینجوری نگا نکن بابا، فیکه!
جانم؟! فیک بود؟! این مرد عصر حجری مگر فیک می‌دانست چیست؟! 
- بیا شماره‌ات رو بده من بهت یه تک می‌زنم شماره‌ام بیوفته.
با تعجب شقیقه‌ام را خاراندم. در این دقایق روی دیگری از این مرد عصر حجری را هم داشتم می‌دیدم انگار.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
خوشحال و ذوق زده از بردم در دادگاه و چک دستمزدی که در کیفم بود، تند و سرخوش پله‌های دادگاه را پایین می‌آمدم. آهو هم که خودش را شیرین کرده و مثلاً خواسته بود در این دادگاه سخت تنها نباشم، شانه‌ به شانه‌ام می‌آمد.
- وای خدایی اصلاً فکرش رو نمی‌کردم بتونی این دادگاه رو ببری!
در جوابش پشت چشمی نازک کردم.
- وقتی تو که دوستمی اینجوری فکر می‌کنی، دیگه وای به حال غریبه‌ها!
آهو مشتی به شانه‌ام کوبید.
- ناراحت نشو دیگه، حالا که بردی.
چیزی نگفتم که آهو چند پله را جَستی زد و گفت:
- میگم نوا، می‌خوای واسه‌ی جشن پیروزی دادگاهت ناهار بریم یه رستورانی چیزی، بعدش هم تا شب بریم دور دور؟
بی‌حوصله پلک روی هم فشردم. دوباره آهو دو قران پول در دست من دیده و برایش نقشه کشیده بود.
- نه عزیزم شرمنده، من امروز عصر با یکی قرار دارم.
آهو با نیش بازی که دندان‌های خرگوشی‌اش را به نمایش گذاشته بود، نگاهم کرد.
- قرار داری؟ کلک نکنه خبراییه به من نمیگی؟ آره؟ می‌خوای شوهر کنی؟!
آخ خدایا؛ باز من یک چیزی گفتم و آهو تا خریدن لباس عروسی‌ام هم پیش رفت.
- نه بابا، شوهر کجا بود؟ این آقا فرحان قراره واسه استخدام بره جایی، منم می‌خوام باهاش برم که یه وقت خرابکاری نکنه.
آهو با انگشت وسط عینک بزرگش که بند رنگ و وارنگی به آن متصل بود را بالا داد و با قیافه‌ای در ظاهر معصومانه نگاهم کرد.
- میگم که… میشه منم باهاتون بیام؟
با بهت چشم گشاد کردم؛ خود فرحان کم برایم دردسر بود که بخواهم این دختر را هم دنبال سر خودم راه بی‌اندازم؟!
- نه خیر لازم نکرده.
آهو لب و لوچه‌اش را آویزان کرد.
- اِه چرا؟ خو منم دلم می‌خواد این پسره رو ببینم.
کلافه‌ چشم در حدقه چرخاندم. حالا انگار فرحان چه تحفه‌ای هم بود که آهو برای دیدنش اینطور بال بال می‌زد. آخر آن مردک نتراشیده و نخراشیده دیدن داشت؟
- ببینی که چی بشه؟ تو خودت کم واسه من دردسری، دیگه با اون همراه بشی اصلاً نمیشه کنترلتون کرد.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

از در دادگاه که بیرون آمدیم آهو پیش رویم ایستاد و‌ چهره‌ای نالان و‌ مظلوم به خودش گرفت.

- تو رو خدا بذار منم باهات بیام نوا جون، تو رو خدا!
چهره‌‌ام از رفتار لوسش درهم شد. انگار نه انگار که بیست و شش سال سن داشت، درست مثل دختربچه‌های پنج ساله رفتار می‌کرد.
- اِه برو کنار آهو.
او را از سر راهم کنار زدم و خواستم به سمت ماشینم بروم که آهو دستم را کشید و من را نگه داشت.
- بذار منم بیام دیگه، آخه مگه چی از تو کم میشه؟
چه از من کم می‌شد؟ خب معلوم است اعصابم! وای که حتی فکر حضور آهو در کنار فرحان هم دیوانه‌ام می‌کرد!
- اینقده پیله نکن آهو، گفتم که نمیشه.
آهو پا به زمین کوبید و گفت:
- چرا نمیشه؟
قدمی عقب‌تر رفت و سرتقانه سر بالا گرفت.
- اصلاً حالا که اینجوریه من اینقده اینجا میشینم، تا تو مجبور بشی من رو با خودت ببری.
و بی‌آنکه اجازه‌ی گفتن حرفی و یا انجامِ کاری را به من بدهد، وسط پیاده‌رو چهارزانو نشست. مات و مبهوت به بچه‌ بازی‌های آهو خیره شدم؛ این کارها چه بود دیگر؟! 
- پاشو آهو، این کارها چیه؟
آهو دست به سینه سری بالا انداخت.
- تا نگی که من رو با خودت میبری، بلند نمیشم.
نگاه خیره و متعجب مردم را بر روی خودم و‌ آهو حس می‌کردم و این اعصابم را بیشتر برهم می‌ریخت. 
- بلند شو آهو، همه دارن نگاهمون می‌کنن.
آهو بی‌توجه سر بالا گرفت.
- نُچ.
کلافه پلک روی هم فشرده و دستم را مشت کردم. خدایا من چه گناهی کرده بودم که گیر این مخلوقات عجیب و غریب افتاده بودم؟! 
- خجالت بکش آهو، این بچه بازیا چیه در میاری؟
آهو خیره‌ام شد و لجوجانه گفت:
- آره اصلاً من بچه‌ام، تا نگی هم منو با خودت می‌بری از اینجا پا نمیشم.
کلافه سر بلند کرده و ‌خیره به آسمان تندتند پلک زدم. از دست این دختر چه باید می‌کردم؟! نفسم را پر فشار بیرون دادم؛ انگار چاره‌ای جز پذیرفتن خواسته‌اش نداشتم. سر پایین آورده و رو به او که با چشمان بسته و دست به سینه زده در آرامشِ کامل نشسته بود، با حرص غریدم:
- خیلی خب، پاشو با هم بریم. 
انگشتم را تهدیدوار پیش چشمان ذوق‌زده‌اش تکان تکان دادم.
- فقط گفته باشم، توی راه صدات رو نشنوم ها. یه کلمه با من حرف بزنی از ماشین پرتت می‌کنم بیرون!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...