رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

ناگهان به خودم آمدم و تکانی خوردم. من داشتم چه می‌کردم؟! اینجا، در محل کار فرحان چه می‌کردم؟! آمده بودم که چه کار کنم؟! اورکت فرحان را داخل کمد انداختم، در کمدش را قفل کرده و با سرعت از اتاق بیرون آمدم. من داشتم چه می‌کردم؟! منی که معتقد بودم فرحان به درد زندگی‌ام نمی‌خورد، حالا چرا اینجا بودم؟! چرا افسار زندگی‌ و رفتارم را به دست دلم داده بودم تا من را به اینجا بکشاند؟! آنقدر با خودم و افکار و احساساتم درگیر بودم که نفهمیدم چگونه از فرحان خداحافظی کرده و از گلخانه بیرون آمدم. داخل ماشین نشستم و به سمت خانه‌ی مادرم که اصلاً هم به اینجا نزدیک نبود به راه افتادم. هنوز هم با خودم درگیر بودم، با ذهنم که سعی داشت من را از فرحان دور کند و با قلبم که تمام هستی‌اش را به فرحان باخته بود. کلافه و درمانده آهی کشیدم؛ میان یک تناقض گیر افتاده بودم و نه می‌توانستم عقلم را مجاب کنم که فرحان آدم زندگی من است و نه می‌توانستم قلبم را راضی به‌ دست کشیدن از فرحان بکنم. جلوی در خانه‌ی مادر از ماشین پیاده شدم، در حالت عادی هم حوصله‌ی آمدن به خانه‌ی مادر و آقا محمود را نداشتم، چه برسد به حالایی که حالم هم گرفته بود، اما چه می‌کردم که دستور از بالا صادر شده و من چاره‌ای جز اطاعت کردن نداشتم. زنگ در را زدم و بی‌حوصله منتظر ایستادم.
- کیه؟
روبه‌روی آیفون ایستاده و گفتم:
- منم.
- اِه نوا تویی؟ بیا تو.
در را هل دادم و وارد حیاط بزرگ، اما نه چندان سرسبزِ خانه‌ی آقا محمود شدم. نصف بیشتر حیاط آسفالت بود و فقط چند قسمت کوچک، چیزی شبیه به باغچه داشت و از آنجایی که مادرم حوصله‌ی رسیدگی به گل و گیاه را نداشت و کلاً کاشتن گل را وقت تلف کردن می‌دانست تنها چند درخت سرو و کاج درون باغچه‌ها بود. در همین هنگام یادم به خانه‌ی ننه گلپر افتاد، خانه‌ای که هرچند کوچک بود، اما از زیبایی و طراوت چیزی کم نداشت. از پله‌های جلوی در ورودی بالا رفتم و به در ورودی که رسیدم، معصومه خانوم را در انتظار خودم دیدم.
- سلام خانوم جان.
به روی صورت پیر و چروکیده، اما مهربانش لبخند بی‌جانی پاشیدم.
- سلام معصوم جون، چند بار بگم منو نوا صدا کن نه خانوم؟! 
معصومه خانم با حالت بامزه‌ای داخل خانه را پایید و با تن صدایی آرام گفت:
- باشه، ولی من چند بار به تو بگم که خانوم از اینجوری حرف زدن‌ خوشش نمیاد؟ می‌خوای من رو از نون خوردن بندازی دختر؟!
در جوابش پشت چشمی نازک کردم. وای که من هرچقدر هم می‌خواستم، نمی‌توانستم مثل مادرم پر از تجمل و زرق و برق زندگی کنم.
- خیلی‌ خب، حداقل وقتی مادرم نیست نوا صدام کن.
معصومه خانم سری تکان داد.
- باشه، حالا برو تو تا صدای خانوم در نیومده.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 183
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

کفش‌هایم را با دو روفرشیِ سفید رنگ عوض کردم و وارد خانه شدم. همزمان با ورودم مادر هم به راهروی کوچک که در ورودی را به پذیرایی بزرگ خانه‌شان متصل می‌کرد، وارد شد.

- سلام.
مادر تکانی به سرش داد.
- سلام، چرا اینقده دیر اومدی؟
همزمان که با هم از راهرو می‌گذشتیم و وارد قسمت پذیرایی می‌شدیم، جواب دادم:
- جایی کار داشتم، دیر شد.
مادر خودش را روی مبل سلطنتی رها کرد.
- حالا عهد همین امروز که خونه‌ی مادرت دعوت بودی باید کارت رو طول می‌دادی؟
پوفی کشیده و بی‌حوصله نگاه از او گرفتم. هنوز نیامده مادر بحثش را شروع کرده بود و من به این فکر می‌کردم که هیچ بعید نبود تا لحظاتی دیگر کارمان به دعوا برسد. در همین حین معصومه خانم وارد پذیرایی شد و سینی چای را روی میز چوبی وسط مبل‌ها گذاشت. برای عوض کردن بحث، نگاهم را در دور و اطراف چرخانده و گفتم:
- آقا محمود نیست؟
مادر تکانی به تن چاقش داد و همان‌طور که به معصومه خانم اشاره می‌کرد که به آشپزخانه برگردد، سری در جواب من تکان داد.
- نه، رفته به هجره‌اش یه سری بزنه. آخه جدیداً فروشش کم شده، فکر می‌کنه این شاگرد جدیده مشتریاش رو می‌پرونه.
«هومی» در جوابش گفتم؛ خوب بود که آقا محمود نبود، وگرنه جدا از غرغرهای مادر باید اخم و بدخلقی‌های او را هم تحمل می‌کردم. خم شدم تا استکانی چای بردارم که صدای قدم‌هایی را از پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت شنیدم. متعجب صاف نشسته و نگاهم را سمت پله‌ها که گوشه‌ی پذیرایی بودند چرخاندم. 
- کسی بالاست؟
مادر سری تکان داد.
- آره، ستاره‌ بالاس.
اخم‌هایم از شنیدن نام ستاره درهم شد. مگر او هم اینجا بود؟! مگر همین چند وقت قبل نبود که دخترک بابت قبول شدنش در دانشگاه تهران یک عالم پز و ادا برایم آمده بود؟! 
- ستاره اینجاست؟ مگه اون تهران نبود؟!
- چرا، ولی به‌خاطر عروسی یکی از دوست‌هاش مرخصی گرفته‌.
اخم درهم کشیده و طلبکارانه گفتم:
- خب پس چرا به من نگفتین؟
مادر برایم پشت چشمی نازک کردم.
- بهت می‌گفتم که نیای؟ بعدش هم باهات کار واجبی داشتم.
لب روی هم فشرده و کلافه سر تکان دادم. 
- خب حالا حداقل تا این دختره نیومده بگین کار واجبتون چی بود که پشت تلفن نمی‌تونستین بگین؟
پیش از آنکه مادر برای گفتن حرفی دهان باز کند، صدای نازک ستاره بلند شد.
- اِوا سلام نوا جون، تو اینجا چی کار می‌کنی؟

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • تشکر 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پلک روی هم فشرده و نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط باشم و چیزی نثار دخترک لوس نکنم. آخر همین امروز که من اعصاب نداشتم و حالم سرجایش نبود باید با این دختر روبه‌رو می‌شدم؟! از جای برخاستم و نگاه تیزی به سر تاپای ستاره انداختم؛ دخترک جلف مثل اکثر مواقع تاپ و دامن کوتاه و رنگ جیغی بر تن کرده و موهای بلندش را به دورش ریخته بود. آخ که اگر می‌توانستم یک روز تمام موهای بلندش را از ته می‌چیدم تا آنقدر با ریخت و قیافه‌ی عملی و مضحکش به من پُز ندهد.
- سلام ستاره جان، معلوم نیست؟ اومدم به مادرم سر بزنم دیگه.
ستاره ابرویی بالا انداخت و لبخند مرموزی به لب‌های بزرگ و صورتی رنگش نشاند.
- آهان، خب خوبی عزیزم؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت.
پشت چشمی برایش نازک کردم. هر که نمی‌دانست من خوب می‌دانستم این دختر هم درست مثل خودم، چشم دیدنم را نداشت.
- خوبم ممنون، تو خوبی؟ 
اشاره‌ای به صورت گرد و زیادی سفیدش که حاصل کرم پودر و لوازم آرایشی‌های مختلف بود کرده و با لحنی نسبتاً تمسخرآمیز گفتم:
- انگار دانشگاه خیلی بهت ساخته، قشنگ رو اومدی!
ستاره مات و مبهوت خندید؛ انگار تمسخر کلامم را حس نکرده بود. البته توقعی هم از این دخترک خنگ که حتی همین دانشگاهش را هم به لطف پول و پارت‌بازیِ آقا محمود قبول شده بود، نبود.
- لطف داری نوا جون! 
- بشینید دیگه دخترها، می‌خواهید تا صبح همینجوری وایسید؟
ستاره باز خندید، ناز و اداهای مسخره‌ای در تمام حرکاتش مشهود بود و این هم یکی از دلایل نفرتم از او بود. گرچه به‌نظر خودم همین که او دختر آقا محمود بود، برای این نفرت کافی بود.
- وای، اینقده از دیدن نوا جون خوشحال شدم که پاک یادم رفت.
اشاره‌ای به مبل پشت سرم کرد و در همان حال که می‌نشست، گفت:
- بشین نوا جون، راحت باش.
«ایشی» زیرلب گفته و خودم را روی مبل رها کردم. واقعاً مادر چه فکری کرده که با این خانواده‌ وصلت کرده بود؟! نمی‌دانم.
- خب نوا جون چه خبرا؟ هنوز هم توی همون دفتر وکالت درب و داغون کار می‌کنی یا بالاخره عوضش کردی؟!
پرحرص دندان روی هم ساییدم. چقدر از این دیدگاه بالا به پایین و تحقیرآمیزشان بدم می‌آمد، آنقدر بابت همین دوقران پولی که داشتند قیافه می‌گرفتند که انگار از آستین خدا پایین آمده بودند.
- نه یه چندسالی میشه محل کارم رو عوض کردم.
ستاره تصنعی خندید.
- وای چه خوب، آخه می‌دونی اونجا خیلی داغون بود. هیچ‌ آدم باکلاسی رغبت نمی‌کرد بیاد پیشت. ولی واجب شد حتماً یه سر بیام دفتر جدیدت رو ببینم.
از حرص درحال انفجار بودم، اما سعی کردم آرام باشم. عصبانی کردن من همان چیزی بود که این دختر می‌خواست.
- باشه، حتماً بیا خوشحال میشم.
دهان‌کجی به حرف خودم کردم؛ چقدر هم که من از دیدن ریخت نحس این دختر خوشحال می‌شدم! 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

همان‌طور که انتظارش را داشتم سفره‌ی شام به میدان نگاه‌های تیز و‌ حرف‌های طعنه‌دار تبدیل شده بود؛ خصوصاً با حضور ستاره‌ای که با وجود استفاده‌اش از کلمات پرمهر از تک تک حرف‌هایش طعنه و کنایه چکه می‌کرد.
- می‌دونی نوا جون من توی تهران کِیس ازدواج‌ زیاد داشتم، اما خب ددی دل دور شدن از تنها دخترش رو نداره. ولی فک کنم بد نباشه که تو هم به فکر ادامه‌ی تحصیل بیوفتی، شاید بختت هم باز شد.
باز هم نفس عمیقی کشیدم؛ سه ساعت بود که داشتم تعریف‌های ستاره را درباره‌ی خواستگارهای ریز و درشتش می‌شنیدم و سرم در حال انفجار بود. در این بین ایما و اشاره‌های مادر مبنی بر سکوت کردنم هم پاک اعصابم را داغان کرده بود. کلافه بشقاب نیمه‌خورده‌ام را عقب زدم و قصد بلند شدن کردم که بالاخره نطق مادرم باز شد.
- اِه راستی نوا، بهت گفته بودم چند روز پیش ننه گلپر رو دعوت کردم اینجا؟
ابروهایم از تعجب بالا پرید.
- دعوتش کردین اینجا؟ چرا؟!
مادر بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت.
- گفتم اون روز من رفتم خونه‌شون، یه بار هم من دعوتش کنم حداقل پشتم حرف در نیارن که اومد و‌ خورد و رفت.
ناراضی و ناراحت اخم درهم کشیدم.
- این چه حرفیه مامان؟ اون‌ها اصلاً اهل این حرف‌ها نیستن!
مادر بی‌حوصله تکانی به سر و گردنش داد؛ به طوری که انگار می‌خواست بی‌اهمیت بودن حرف‌هایم را نشان دهد.
- حالا هر چی. اومد و نشست و کلی از پسرش تعریف کرد؛ یه جوری حرف می‌زد انگار آسمون سوراخ شده و این پسره افتاده پایین.
اخم درهم کشیده و در سکوت نگاهش کردم تا ادامه‌ی حرف‌هایش را بشنوم.
- می‌گفت پسرش خیلی دلسوز خانواده‌اس و زحمتکش و کاریه، فقط بیچاره یه دو، سه باری سر از زندون در آورده و تحصیلاتم که هیچی؛ رسماً هیچی. حالا با چه رویی این‌ها رو می‌گفت؟ نمی‌دونم.
عصبی دندان‌هایم را روی فشردم. نگاه تحقیرآمیزش وقتی از زندان و تحصیلات کمِ فرحان صحبت می‌کرد، حالم را بد می‌کرد. مادرم طوری صحبت می‌کرد که انگار فرحان یک کالای بُنجل بود و ننه گلپر می‌خواست او را به ما قالب کند.
- من که فقط نگاهش کردم، خنده‌دار بود که فکر می‌کرد واقعاً خانواده‌ی ما و اون‌ها بهم می‌خوریم.
سعی کردم خشمم را پنهان کنم؛ مادرم چرا داشت اینطوری صحبت می‌کرد؟! آن‌هم جلوی ستاره‌ای که برای چزاندن من به دنبال بهانه می‌گشت؟! دهان باز کردم و خواستم مثل همیشه با لحنی آرام جوابش را بدهم، اما کلمات تندتر از چیزی که می‌خواستم از دهانم بیرون پرید.
- چرا اینجوری حرف میزنی مامان؟! مگه اون بنده‌های خدا اومده بودن اینجا برای خواستگاری که میگی بهم نمی‌خوریم؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

مادر با تعجبی ساختگی نگاهم کرد.
- وا! حالا تو چرا داری ازشون دفاع می‌کنی؟ بعد هم مگه اون پسره‌ی علاف در حد و اندازه‌ی توئه که ازت خواستگاری کنه؟
سرم را با تأسف تکان دادم؛ از این قضاوت‌های بی‌جا و تمسخرآمیز متنفر بودم. فرحان برای من آن کسی نبود که مادر با تحقیر از او حرف می‌زد. فرحان کسی بود که هر وقت به او نیاز داشتم در کنارم بود. فرحان کسی بود که مراقبم بود و من برایش مهم بودم. سرم را به پشتی صندلی کوبیدم و با صدایی که سعی می‌کردم لرزش نداشته باشد گفتم:
- مسئله اصلاً حد و اندازه نیست مامان، شما داری اون‌ها رو الکی قضاوت می‌کنی! فرحان اون آدمی که شما میگی نیست.
مادر قاشقش را توی بشقاب ول کرد و با نگاهی تیز و لحنی که کم از بازجویی نداشت پرسید: 
- چته نوا؟ چرا این‌قدر داری ازش دفاع می‌کنی؟ نکنه اون پسره‌ی لاتِ خیابونی جادو و جَنبلت کرده که داری این‌طوری ازش طرفداری می‌کنی؟ یا شاید هم ازش خوشت اومده؟ هان؟! 
برای لحظه‌ای سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت و من به این فکر کردم که واقعاً از فرحان خوشم می‌آمد؟! نه؛ احساسی که من به فرحان داشتم فراتر از یک خوش آمدن ساده بود و همین هم بود که من را به دردسر و به جدال با خودم وا داشته بود. اما این‌ها حرف‌هایی نبود که بتوانم آن را به مادر بگویم.
- نه مامان این حرف‌ها چیه؟ من فقط خوشم نمیاد اون‌ها رو بی‌خودی قضاوت کنی، همین.
ستاره در این میان باز دست از شوخی‌های لوسش برنداشت و گفت:
- ولی به نظر من همین رو سفت بچسب نوا جون، آخه توی این دوره‌ی بی‌شوهری زندان رفته‌اش هم گیر هرکسی نمیاد!
کج‌خند پرحرصی به خنده‌ی بلندش زدم و برای فرار از نگاه موشکافانه‌ی مادر که همچنان بر رویم سنگینی می‌کرد، از پشت میز برخاسته و با تشکر کوتاهی از آشپزخانه بیرون زدم.
***
کیف به دوش و درحالی‌که افکار و احساسات درهم پیچیده‌ام بر روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، از ماشینم پیاده شدم. حالم خوب نبود، آنقدر که حتی خنکای این نیمه شبِ پاییزی هم نمی‌توانست حرارت عصبیِ تنم را بهتر کند. حرف‌های مادر در سرم چرخ می‌خورد و آن سؤال‌ آخرش، اینکه از فرحان خوشم آمده یا نه؟ مثل خوره به جانم افتاده بود. سعی می‌کردم منطقی تحلیلش کنم، سعی می‌کردم به خودم بقبولانم که فرحان یک آدم لات و دردسرساز است و به درد زندگی‌ من نمی‌خورد و حسی که من به او دارم هم یکجور عادت است که با ندیدنش برطرف می‌شود. اما خودم هم‌ خوب می‌دانستم که این فقط یک دروغ است؛ دروغی که به خوردِ قلبم می‌دادمش تا شاید دست از خواستن فرحان بردارد و به این جنگ عقل و احساس پایان دهد.

 

  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

وقتی وارد خانه شدم و خودم را روی کاناپه پرت کردم، دلم هنوز هم گرفته بود. خانه در سکوتِ مطلق غرق بود و تاریکی فضا به حال بدم دامن می‌زد. دمغ بودم، اما نه فقط به‌خاطر حرف‌های مادرم بلکه به‌خاطر دوراهی که در آن گیر افتاده بودم. دوراهی منطق و احساسم؛ دوراهی بودن با فرحان یا دل‌برید از او و همین دوراهی‌ها بود که داشت من را از پای در می‌آورد. اینکه نمی‌دانستم کدام کار درست است و کدام یک غلط و برای اولین بار در زندگی‌ام به این حجم از استیصال و بلاتکلیفی رسیده بودم. غلتی زدم و نگاهم را به سقفِ تاریک دوختم؛ حتی آنقدری توان نداشتم که بلند شوم و چراغ را روشن کنم. آرام پلک روی هم گذاشتم؛ پشت پلک‌های بسته‌ام هم می‌توانستم تصویر فرحان را ببینم. فرحانی که اورکتش را روی شانه‌هایم انداخته بود، فرحانی که برایم چای نبات درست کرده بود، فرحانی که عکس من را درون کمدش داشت و فرحانی که با من مهربان بود و توجه‌اش را به من معطوف می‌کرد. نفسم را آه مانند بیرون داده و دستی به صورتم کشیدم.

حالا باید چه می‌کردم؟! با این‌همه بلاتکلیفی و سردرگمی چه باید می‌کردم؟! کلافه روی کاناپه نیمخیز نشستم؛ با افکاری که مدام در سرم رژه می‌رفتند خواب چیز غیرممکنی به‌نظر می‌رسید. موهایم را میان چنگم گرفته و کمی کشیدم؛ نیاز داشتم با کسی حرف بزنم. نیاز داشتم از احساسات عجیب و غریبم با کسی صحبت کنم؛ با کسی که بتواند راهنمایی‌ام کند. کسی که حرفم را بفهمد و شاید راهی برای خلاص شدنم از این‌همه تردید داشته باشد. کمی فکر کردم؛ طبق معمول جز فرزانه کسی با این خصوصیات را در دور و اطرافیانم نمی‌شناختم. فقط باید حواسم را جمع می‌کردم و اسمی از فرحان پیش او نمی‌بردم. خم شدم و از پای کاناپه کیفم را برداشتم‌ و موبایلم را از داخل آن بیرون کشیدم. نیمه شب بود و زمان خوبی برای زنگ زدن نبود، اما من هم با این حال آشفته توان صبر کردن نداشتم، پس بی‌تعلل شماره‌ی فرزانه را گرفتم و موبایلم را به گوشم چسباندم. چند بوق خورد و درست لحظه‌ای که داشتم از وصل شدن تماس ناامید می‌شدم، صدای پچ‌پچ‌وار و خواب‌آلود فرزانه در گوشم پیچید.
- الو؟
از اینکه او را از خواب پرانده بودم کمی معذب شدم.
- سلام، فرزانه جان.
صدای فرزانه کمی هوشیار شد.
- سلام نوا جون، خوبی؟ اتفاقی افتاده؟
لب‌هایم را به داخل دهانم کشیدم. دل باختنم به فرحان هم یک اتفاق محسوب می‌شد دیگر؛ نه؟!
- نه چیزی نشده نگران نباش؛ فقط من می‌خواستم باهات حرف بزنم. راستش چندان حالم خوب نیست.
صدای خش‌خشی آمد و پشت‌بندش صدای نگرانِ فرزانه بلند شد:
- چی‌شده؟! چرا حالت خوب نیست؟ 
از لحن ترسیده‌اش کم‌جان خندیدم. طفلکی لابد فکر کرده بود که در حال مردن هستم و برای آخرین بار به او زنگ زده‌ام!
- نه، نه اینجوری که تو فکر می‌کنی. راستش از نظر روحی حالم چندان خوب نیست. می‌دونی چند روزه که با خودم درگیرم و به هیچ نتیجه‌ای نمیرسم. بنابراین مجبور شدم بازم مزاحم تو بشم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

صدای نفسی که فرزانه با آسودگی بیرون داد را شنیدم؛ مثل اینکه او را زیادی نگران کرده بودم.
- این چه حرفیه نوا جون؟ من خیلیم خوشحال میشم که به تو کمک کنم. بگو عزیزم، من سراپا گوشم.
پشتم را به پشتی کاناپه تکیه داده و «تو لطف داریی!» گفتم. کمی سختم بود که از احساسم حرف بزنم، اما فکر کنم که چاره‌ای جز این نداشتم. من تنهایی از پس هضم این احساسات متناقض برنمی‌آمدم.
- راستش من…
کمی من‌و‌من کردم؛ اصلاً نمی‌دانستم از کجا باید شروع کنم.
- راستش من فکر می‌کنم که به یک نفر علاقمند شدم.
فرزانه چیزی نگفت؛ انگار از ناگهانی بودن حرفم جا خورده بود.
- ع… علاقمند شدی؟ به کی؟! 
نفسم را پوف مانند بیرون دادم. باید فکرش را می‌کردم اولین سؤالی که ذهنش را مشغول می‌کند این باشد.
- حالا اونش زیاد مهم نیست. مهم حس عجیبیه که دارم، می‌دونی فرزانه من واقعاً گیج شدم. نمی‌دونم باید چی‌کار کنم؛ از یه طرف قلبمه که برای اون آدم رفته و از طرف دیگه عقلم مدام بهم هشدار میده که دارم راه اشتباهی رو میرم و اون آدم اصلاً مناسب زندگیِ‌ من نیست.
فرزانه پس از کمی مکث پرسید:
- منظورت از اینکه اون آدم مناسب زندگی‌ تو نیست چیه؟ 
آه عمیقی کشیده و به فکر فرو رفتم.
- من و اون خیلی با هم متفاوتیم. هم شخصیتمون، هم نوع زندگیمون از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کنه. اصلاً با هم تفاهم نداریم.
نمی‌دانم به‌نظرم می‌آمد یا واقعاً صدایش خوشحال و هیجان‌زدن بود.
- ببین نوا جون امیدوارم فکر نکنی که دارم شعار الکی میدم، اما اونقدری که توی زندگی مشترک مکمل هم بودن مهمه تفاهم مهم نیست. یعنی اگه علاقه‌ای این وسط باشه و این علاقه واقعی باشه هر دو طرف سعی می‌کنن به‌خاطر هم با تفاوت‌هاشون کنار بیان. اصلاً هیچ زوجی نیستن که با هم توی یه چیزی تفاوت نداشته باشن.
آرام پلک روی هم گذاشتم. این حرف‌های امیدوارکننده قلبم را به تلاطم انداخته بود، اما هنوز ذهن سخت و منطقی‌ام را راضی نکرده بود.
- خب از کجا باید فهمید که این علاقه واقعیه؟! اگه فقط یه عادت بود چی؟!
فرزانه با همان لحن آرام‌بخشش گفت:
- عادت زودگذره نوا؛ مرور زمان عادت‌ها رو کمرنگ می‌کنه، اما به تبِ عشق دامن میزنه.
کلافه دستی به پیشانی‌ام کشیدم؛ به هر سؤالم که ‌پاسخ می‌داد باز سؤال جدیدی در سرم می‌آمد.
- یعنی میگی برای فهمیدنش باید از اون آدم دوری کنم؟!
فرزانه آرام و گرفته خندید.
- نه نوا جون، عشق و عادت خیلی با هم فرق می‌کنن. اگه به یکی عادت کرده باشی چندان دلتنگش نمیشی یا اگه ببینیش قلبت تند نمیزنه و نفست سنگین نمیشه. ولی عشق درست برعکس عادته؛ عشق هیچ‌وقت فراموش نمیشه، ولی عادت خیلی زود از سر آدم میوفته. 

 

  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

دستی که تکیه‌گاه پیشانی‌ام بود را روی صورتم کشیدم؛ فرزانه این‌همه حرف زده بود و من در آخر جواب سؤالاتم ‌را نگرفته بودم.
- حالا من باید چی‌کار کنم؟ یعنی به همین راحتی باید چشم روی همه‌ی تفاوت‌هامون ببندم و اون آدم رو قبول کنم؟!
فرزانه نفس عمیقی کشید؛ شاید او را هم با سؤالاتم کلافه کرده بودم، اما دست خودم نبود. این ترس و اضطراب از آینده، نشأت گرفته از همین تفاوت‌هایی بود که کنار آمدن با آن‌ها چندان هم راحت نبود.
- ببین من نمی‌دونم اون‌ آدمی که تو ازش حرف میزنی کیه؟ ولی به‌نظرم بهترین کار اینه که بری و باهاش حرف بزنی، از تفاوت‌هاتون و از ترس‌هات بگی، شاید اون بتونه کاری بکنه که از احساست مطمئن بشی.
از شنیدن این حرف لبم به لبخندی کش آمد؛ شاید بهتر بود که با فرحان حرف می‌زدم. به‌نظرم فرحان منطقیِ این روزها می‌توانست من را درک کند.
- ممنونم فرزانه، تو خیلی بهم کمک کردی!
فرزانه «خواهش می‌کنمی» گفت و من با خداحافظی کوتاهی تماس را قطع کردم. باید یک قرار با فرحان می‌گذاشتم و با او حرف می‌زدم؛ شاید حرف زدن با او کمکم می‌کرد تا تکلیفم را با خودم روشن کنم و بفهمم که چه باید بکنم.
***
چند دقیقه‌ای بود که موکلم رفته بود و من درحال مطالعه‌ی پرونده‌اش بودم که در اتاق ناغافل باز شد و آهو خودش را به داخل اتاق پرت کرد. دیگر از تذکر دادن به او مبنی بر در زدن خسته شده بودم، بنابراین تنها خیره نگاهش کردم تا کارش را بگوید و‌ برود.
- وای نوا؛ نمی‌دونی چی شده!
لب روی هم فشرده چشم در کاسه چرخاندم. اولین دفعه‌ای نبود که این رفتار هیجان‌زده را از آهو می‌دیدم و به‌خاطر همین چندان تعجبی نکرده و با خونسردی پرسیدم:
- چی شده؟
آهو با هیجان خودش را از روی میزم بالا کشید و روی میزِ بیچاره خیمه زد.
- یه مرد جوون از این خوشتیپ‌ باکلاس‌ها، اومده اینجا با تو کار داره.
سری به تأسف تکان‌ داده و نچ‌نچی کردم؛ دختر گنده خجالت هم نمی‌کشید برای یک مرد اینطور ذوق می‌کرد؟!
- خب لابد کار حقوقی داره، این که دیگه این‌همه ذوق ‌مرگ شدن نداره!
آهو با خنده از روی میز پایین پرید و گفت:
- آخه نمی‌دونی چه جیگریه!
اخطارآمیز صدایش زدم.
- آهو؟!
آهو سری تکان داد و در حینی که از اتاق خارج می‌شد گفت:
- خیلی خب مامان‌بزرگ؛ میرم بهش بگم بیاد تو.
نفسم را پوف مانند بیرون دادم. واقعاً هم من آخر از دست این دختر پیر می‌شدم. با شنیدن صدای تقه‌هایی که به در خورد صاف نشسته و دستی به شالم کشیدم. 
- بفرمایید.
در آرام باز شد و مرد جوانِ نسبتاً بلند قد و چهار‌شانه‌ای در چارچوب ظاهر شد. به احترامش از جای برخاستم؛ مرد طبق گفته‌ی آهو بسیار جذاب بود و چشمان درشتِ مشکی و مثل عقابش بیشترین چیزی بود که در صورتش جلب توجه می‌کرد. 
- سلام خانوم نادری.
نگاه از صورت گندمگون و لبخند محوِ روی لب‌های برجسته‌اش گرفتم و سعی کردم به چهره‌ی مات و بی‌حوصله‌ام لبخند اجباری بنشانم.
- سلام، بفرمایید بشینید.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

با دست به صندلیِ آن‌طرف میزم اشاره کردم. شب گذشته تا دیروقت به حرف‌های فرزانه فکر کرده بودم و حالا خسته‌تر از آنی بودم که بخواهم یا بتوانم ظاهرسازی کنم. مرد روی صندلی نشست و پا روی پا انداخت؛ ژستش جذاب بود و‌ خودش جذاب‌تر، اما نه برای منی که چشمم این روزها فقط در پیِ فرحان می‌گشت.
- من از آشناهای خانوم کریمی هستم، موکلتون بودن مثل اینکه. ایشون شما رو به من معرفی کردن و گفتن کارتون خوبه.
کمی فکر کردم و در میان شلوغیِ افکارم به دنبال خانم کریمی‌ای که این مرد می‌گفت گشتم. بالاخره به یادش آوردم؛ همان زن که به‌خاطر اشتباهم در جلسه‌ی اول دادگاهش کم مانده بود سرم را بِبُرد و عجیب نبود آن زنِ که دست آخر هم باوجود بردش در دادگاه و گرفتن حضانت بچه‌اش با من سرسنگین بود، حالا من را به این مرد معرفی کرده بود؟! 
- خانوم کریمی لطف دارن. خب من در خدمتتون هستم؛ چه کاری از من برمیاد آقای…
مرد میان حرفم آمد:
- حقیقی هستم؛ علی حقیقی.
در تاییدش سری تکان دادم و با ستون کردن دستانم کمی خودم را بر روی میز جلو کشیدم.
- خب چه کاری از من بر میاد آقای حقیقی؟
مرد دست راستش را بر روی پای راستش تکیه‌گاه کرد و نگاه جدی‌ و دقیقش را به صورت من دوخت.
- من چند وقت پیش با یه دختر نامزد کردم، توی دوره‌ی نامزدی کلی هدیه و طلا و جواهر به اضافه‌ی یه ماشین گرون قیمت براش خریدم.
ابروهایم از بهت و تعجب بالا پرید. عجب آدم‌های خوش‌شانسی پیدا می‌شدند ها!
- ولی در آخر متوجه شدم که اون دختر با یه مرد دیگه هم در ارتباطه.
نه؛ انگار باید حرفم را پس می‌گرفتم. این خوش‌شانسی نبود؛ این حماقت بود که باعث می‌شد یک آدم مثل الاغ به بختش اینچین لگد بزند.
- نامزدیم رو باهاش بهم زدم، ولی اون دختر حاضر نیست هدیه‌هایی که بهش دادم رو پس بده. از وکیلی که کارهای حقوقی شرکتمون رو انجام میده پرسیدم و اون گفت که می‌تونم از طریق دادگاه همه‌ی چیزهایی که به اون دختر دادم رو پس بگیرم، من هم اومدم اینجا تا ببینم شما می‌تونید به من کمک کنید یا نه؟
خواستم دهان باز کنم و حرفی بزنم، اما مرد با عجله ادامه داد:
- البته فکر نکنید که این پول‌ها خیلی برای من مهمه ها. این پول‌ها خرج دو روزِ زندگی منم نیست، ولی هیچ دلم نمی‌خواد اون دختر فکر کنه که می‌تونه سرم رو کلاه بذاره.
با تفهیم سری تکان دادم. مسلماً هیچ‌کس دلش نمی‌خواست که احمق فرض شود و این مرد هم مستثنیٰ نبود.
- بله متوجه‌ام، خب شما از او دختر شکایت کردین؟
مرد سری به طرفین تکان داد.
- نه، می‌خواستم قبلش با یه وکیلِ کارکشته مشورت کنم.
از تعریفش لبم به لبخندی باز شد؛ منظورش از کارکشته ‌من بودم؟! حالا چه کسی باید این‌همه هندوانه که این مرد زیربغلم گذاشته بود را جمع می‌کرد؟! 

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

کمی دیگر با آقای حقیقی صحبت کردم و به او اطمینان دادم که در اولین فرصت با هم به دادگاه می‌رویم و پرونده‌ی شکایت از آن دختر را به راه می‌اندازیم. آقای حقیقی قصد بیرون رفتن کرد و ‌من هم که از تعریفاتِ او همچنان لبخند به لب داشتم، برای بدرقه‌‌اش از اتاق بیرون آمدم. 
- خیلی لطف کردین خانوم نادری، واقعاً همونطور که خانوم کریمی می‌گفت کارتون عالیه!
لحظه‌ای پلک بسته و سر به زیر انداختم. باید به جذابیت‌های ظاهری این مرد چرب‌زبانی را هم اضافه می‌کردم.
- من کاری نکردم آقای حقیقی، زمان نشون میده که تعریف‌های خانوم کریمی درست بوده یا نه!
آقای حقیقی با لبخند تک ابرویی بالا انداخت.
- شما شکسته‌نفسی کنید، اما من مطمئنم که تموم تعریف‌هاش درست بوده!
جز سکوت و لبخند، جوابی برای این‌همه زبان ریختن نداشتم؛ آقای حقیقی این را فهمیده بود انگار که با خداحافظی از من و آهویی که مثل جغد چهارچشمی نگاهش می‌کرد، دفتر را ترک کرد. آهو که همچنان مه و مات مانده بود خودش را به سمت من کج کرد و گفت:
- وای نوا من رو بگیر که دارم غش می‌کنم!
خواستم در جواب این‌همه بی‌جنبه بازی چیزی نثارش کنم که با باز شدن ناگهانی در، حرفم در دهانم ماند. آهو هم همان‌طور کج شده خشکش زده بود. نگاهم روی در ثابت بود که با دیدن ستاره و نیشِ بازش، اخم‌هایم درهم رفت‌. این دختر اینجا چه می‌کرد؟! آه؛ من فکر کرده بودم که آن حرف‌ها را فقط برای ضایع کردن من زده بود، اما حالا اینجا آمدنش چیزی دیگری می‌گفت!
- سلام نوا، سلام آهوجون!
آهو که تازه به خودش آمده و صاف ایستاده بود زیرلب غر زد:
- آهوجون و حناق! 
و بلندتر و با لبخندی که عجیب حرصی و عصبانی به‌نظر می‌رسید ادامه داد:
- سلام ستاره جون، تو اینجا چی‌کار می‌کنی عزیزم؟
ستاره قدمی به سمتمان برداشت و نگاهی به من انداخت.
- اومده بودم یه سری به دفتر جدید نوا جون بزنم.
نگاهش را دور تا دور دفتر نه چندان بزرگم چرخی داد.
- چقدر هم قشنگه، ولی به‌نظرم اگه رنگ دیوارهاش جای کرمی قهوه‌ایِ شکلاتی بود خیلی قشنگ‌تر بود. می‌دونی این رنگ یکم دمده شده.
در همین بین موبایلم درون جیبم شروع به لرزیدن کرد.
- راستی این آقا خوشتیپه کی بود که از در دفترتون اومد بیرون؟!
بی‌حوصله رو به ستاره گفتم:
- موکل من بود.
و موبایلم از جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به صفحه‌اش انداختم. نمی‌دانم چرا با دیدن شماره‌ی ننه گلپر هول کردم؛ شاید هم به‌خاطر حرف‌های آن روز مادرم بود، انگار که باید من جای مادرم پیش رویِ این خانواده‌ خجالت‌زده می‌بودم.
- الو سلام ننه گلپر؟

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- سلام نوا جان، خوبی دخترم؟
لب به دندان گرفته و با تن صدایی آرام گفتم:
- ممنونم شما خوبین؟ فرزانه و فرشته خوبن؟
- ممنون عزیزم.
در این مابین یک گوشم به صدای ننه گلپر بود و گوش دیگرم به صدای ستاره‌ای که داشت آهو را راجع به آقای حقیقی استنطاق می‌کرد.
- راستش رو بگو دیگه، خودم دیدم وقتی داشت میومد بیرون لبخند به لبش بود.
آهو با بهت چشم درشت کرد.
- وای عزیزم، تو اینقده زوم کرده بودی روی اون بنده‌ی خدا که لبخندشم دیدی؟!
از جواب آهو لبم به لبخند کنترل شده‌ای باز شد. انگار فقط آهو از پس این دختر لوس و حرص درآر برمی‌آمد.
- نوا جان، صدام رو می‌شنوی؟
چشم از آهو و ستاره گرفته و دستپاچه در جواب ننه گلپر گفتم:
- بله، بله می‌شنوم. داشتین چی می‌گفتین؟
صدای نفسی که ننه گلپر از سر کلافگی کشید من را به این نتیجه می‌رساند که باز هم جلوی اعضای این خانواده‌ گاف داده‌ام.
- داشتم می‌گفتم امشب بیا خونه‌ی ما.
پیش از آنکه چیزی بگویم صدای بلند و حرصی شده‌ی آهو نگاهم را به آن سمت کشاند.
- آره، اصلاً این پسره خواستگار نوا بود؛ دیگه چی میگی؟!
نگاه متعجبم میانشان چرخی خورد. آهو چه داشت می‌گفت؟! چه کسی خواستگار من بود؟! ستاره‌ خنده‌ای کرد و شانه‌ای بالا انداخت.
- هیچی والا، خیلیم مبارکه!
گیج و وامانده خواستم حرفی بزنم؛ خواستم به ستاره بگویم که آهو چرند می‌گوید، اما دروغ چرا من هم آرزویم بود برای یک‌بار هم که شده پیش او پز چیزی را بدهم و او را بچزانم. به‌ همین خاطر چیزی نگفتم، ولی ای کاش می‌گفتم. ای کاش می‌گفتم و این‌همه دردسر را به جان نمی‌خریدم! 
- چی مبارکه نوا جان؟! چیزی شده؟!
وای؛ وای که من باز ننه گلپر را از یاد برده بودم. دستی به پیشانی‌ام کوبیده و با خنده‌ای تصنعی جواب دادم:
- نه چیزی نیست، دوست‌هام دارن با هم صحبت می‌کنن. راستش من مزاحمتون نمیشم، ممنون.
ننه گلپر دلخور گفت:
- مزاحم چیه دختر؟ تو هم مثل دخترهای خودم میمونی. دیگه نبینم اینجوری حرف بزنی‌ ها!
گِلِه‌اش به جانم شیرین آمد؛ اینکه من را مثل دخترهای خودش می‌دید برایم دوست داشتنی و ارزشمند بود.
- چشم.
- بی‌بلا؛ پس شب میای دیگه؟
لحظه‌ای در سکوت فکر کردم؛ شاید در این مهمانی فرصتی هم دست می‌داد تا من با فرحان صحبت کنم.
- بله، مزاحمتون میشم.
- مراحمی عزیزم؛ فعلاً خداحافظ.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

تماس را که قطع کردم با چهره‌ای درهم و طلبکارانه به سمت ستاره و آهو برگشتم.

- شماها نمی‌بینین من دارم با گوشی صحبت می‌کنم هی داد می‌زنین؟!
ستاره با همان لبخند شیطنت‌بار قدمی پیش گذاشت و بی‌توجه به تشر من گفت:
- چرا به من نگفتی همچین خواستگار خوشتیپی داری بلا؟ ترسیدی بدزدمش؟!
پیش از آنکه من بخواهم جوابی بدهم آهو با لحنی که مثلاً شوخی بود، اما جدیت و حرص در آن موج می‌زد گفت:
- آره والا، از تو که هیچی بعید نیست!
ستاره هم مثلاً خندید، ولی نگاه تیز و خصمانه‌اش آهو را نشانه رفت. 
- خیلی خب دخترها، لطفاً تمومش کنید. من شب جایی دعوت‌ دارم و باید برم و آماده بشم.
ستاره مشکوک چشم ریز کرده و پرسید:
- یعنی الان داری غیر مستقیم بیرونمون می‌کنی؟
شانه‌ای بالا انداخته و بی‌آنکه قصدی برای پیچاندن موضوع داشته باشم، سر راست گفتم:
- نه عزیزم؛ دارم مستقیم بیرونتون می‌کنم.
آهو بلند خندید و ستاره چهره درهم کرد؛ لابد از اینکه نتوانسته بود خوب از همه چیز سر در بیاورد و به قدر کافی در کارهای من فضولی کند ناراحت بود، اما ناراحتی‌اش هم برای من چندان اهمیتی نداشت.
***
ماشین را کمی مانده به خانه‌ی ننه گلپر پارک کردم و پیش از پیاده شدن، باز در آینه‌ی جلوی ماشین نگاهی به چهره‌ام انداختم. پس از مدت‌ها کمی بیشتر به خودم رسیده بودم و احساس می‌کردم همان اندک ریمل بر مژه‌هایم و آن رژ زرشکی کم‌رنگی که با شالم هم‌خوانی داشت، بسیار به صورتم رنگ و روح بخشیده بود. عجیب دلم می‌خواست که امشب به چشم فرحان بیایم و این با تمام عقل و منطقم در تضاد بود، ولی من هم این روزها زیاد منطقی عمل نمی‌کردم. دستی به گونه‌های سردم کشیدم، کمی مضطرب بودم و این اضطراب ربطی به فهمیدن احساسم به فرحان داشت یا خیر را نمی‌دانستم. نفسم را پوف مانند بیرون داده و همان‌طور که کیفم را از روی صندلی شاگرد برمی‌داشتم در ماشین را باز کرده و پیاده شدم. روبه‌روی در خانه ایستادم و با کف دست به در کوبیدم.
- کیه؟
شنیدن صدای فرحان لبخند را به لب‌هایم آورد. هنوز یک هفته هم از آخرین دیدارمان نمی‌گذشت؛ دیداری که با فرار من از او یا شاید هم از خودم ‌و احساسم پایان یافته بود، اما دل زبان نفهم من از همین چند روز دوری هم دلتنگ او شده بود.
- منم.
صدای خش‌خش کشیده شدن دمپایی‌ها بر سطح حیاط خبر از نزدیک شدن فرحان می‌داد.
- منم کیه؟
لب به دندان گرفتم تا صدای خنده‌ام بلند نشود. آخ که حتی دلم برای همین شوخی‌های بی‌نمکش هم تنگ شده بود! در که باز شد نگاهم از نوک دمپایی‌های قهوه‌ای رنگ فرحان آرام آرام بالا آمد، از روی شلوار ورزشی مشکی رنگ و تیشرت ساده و آبی رنگش گذشتم و به چهره‌ی بشاش و خنده‌روی فرحان رسیدم. تیپ او در مقابل منی که آن‌همه به خودم رسیده بودم زیادی ساده به‌نظر می‌رسید، اما اگر می‌خواستم با خودم‌ روراست باشم باید می‌گفتم که من این سادگی‌اش را هم دوست داشتم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- به سلام نوا خانوم.
لبخند محوی زده و آرام گفتم:
- سلام.
فرحان همان‌طور که از جلوی کنار می‌رفت در همان تاریکی و روشنیِ حاصل از چراغ کوچک داخل حیاط، نگاهی به سرتاپایم انداخت.
- چه خوشتیپ شدی!
لب‌هایم بهم چسبید و نگاهم مات شد. چرا این مرد نمی‌توانست یک‌بار هم که شده مثل آدمیزاد از من تعریف کند؟!
- خوشتیپ واسه مردهاست باهوش!
فرحان یکی از ابروهایش را بالا انداخت.
- توی اینکه من باهوشم شکی نی، ولی واس چی میگی خوشتیپ فقط واس مردهاس؟! پس به زن‌ها چی میگن؟!
چشم در کاسه گردانده و با ناز گفتم:
- به زن‌ها میگن خوشگل آقا!
همان‌طور به نیمرخش خیره بودم که سر چرخاند و نگاهم را شکار کرد. چشمانش عمیق بودند؛ آنقدر عمیق که‌ آدم را وسوسه می‌کردند برای غرق شدن در قهوه‌ای چشمانش.
- پَ یعنی من باس بگم تو خیلی خوشگل شدی؛ هوم؟!
باز قلبم لرزید و نگاهم داشت مسخ آن چشمان نوازشگر می‌شد، اما عقلم زودتر من را به خودم آورد. درست که دل به فرحان داده بودم و توان دل کندن از او را نداشتم، ولی نمی‌توانستم بی‌پروا عمل کنم. اصلاً چشم بسته دل به دریا زدن در زندگیِ من منطقی و متفکر جایی نداشت؛ البته که تا همینجا هم زیادی از مرام و مسلک خودم دور شده بودم اما قرار نبود که اجازه‌ی پیش‌روی بیشتر را به قلبم بدهم.
- من باید باهات حرف بزنم فرحان.
پیش از آنکه فرحان جوابی بدهد، صدای ننه گلپر از داخل خانه بلند شد.
- فرحان کجا موندی پس؟!
فرحان با لبخند چشمک شیطنت‌آمیزی رو به من زد و گفت:
- باشه بعداً حرف می‌زنیم، ولی فعلاً بیا بریم تو تا ننه گلپر کله‌ی منو نکنده!
وارد خانه شدیم و همین که به سمت هال قدم برداشتیم نگاهم به فرزانه‌ای افتاد که با قدم‌های پر شتاب به سمتمان می‌آمد. هول کرده سرجایم ایستادم؛ این‌ رفتار برای چه بود؟! نکند از دستم عصبانی بود و می‌خواست کتکم بزند؟! ولی من که کاری نکرده بودم، بعلاوه به آن صورت خندان عصبانیت نمی‌آمد. فرزانه چند قدم جلوتر آمد که ترسیده قدمی به عقب برداشتم و این قدم مساوی شد با برخوردم به فرحانی که پشت سرم ایستاده بود. جا خورده و معذب خواستم از فرحان فاصله بگیرم، اما همان لحظه‌ در آغوش گرمی فرو رفتم و این خود فرحان بود که عقب رفت و کمی از من فاصله گرفت‌.
- وای نوا جون، چطوری؟!
مات مانده و در آغوش فرزانه خشکم زده بود. چرا اینطور رفتار می‌کرد؟! انگار ده سال بود که من را ندیده بود!
- یواش‌تر هم می‌تونستی ابراز احساسات بکنی‌ ها فرزانه جان؛ سکته کرد بنده‌ی خدا!
با صدای فرحان به خودم آمدم و دستم را که همان‌طور کنار بدنم بود، بالا آورده و روی کمر فرزانه گذاشتم.
- ممنون عزیزم؛ تو خوبی؟
فرزانه کمی از من فاصله گرفت و شیطنت‌بار کنار گوشم پچ زد:
- منم خوبم زن‌داداش!
زن داداش؟! این دیگر چه صیغه‌ای بود؟! عجیب مخ این خواهر و برادر امشب عیب کرده بود انگار!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

خجالت‌زده و معذب همان وسط ایستاده بودم و لبخندهای شیطنت‌بار و مرموزِ فرحان و فرزانه هم به این حالم دامن می‌زد. گیج بودم و اصلاً نمی‌فهمیدم امشب در این خانه چه خبر بود و این رفتارهای عجیب و غریبِ این خواهر و برادر برای چه بود! با ورود ننه گلپر به هال تکانی خورده و درحالی‌که سعی می‌کردم خودم را جمع و‌ جور کنم، به سمت او برگشتم.

- سلام.
ننه گلپر لبخند مهربانش را به رویم پاشید.
- سلام دخترم؛ چرا اینجا وایسادی؟ برو بشین.
از خدا خواسته از پیش چشمان فرحان و فرزانه کنار رفتم و گوشه‌ای تکیه‌زده به پشتی نشستم. من در خانه‌ی ننه گلپر راحت بودم؛ حتی گاهی راحت‌تر از خانه‌ی خودم، اما امروز چرا اینطور معذب شده بودم؟! نمی‌دانم. چند لحظه‌ی بعد که نمی‌دانم فرحان و فرزانه کجا خودشان را گم و گور کرده بودند، فرشته سینی چای به دست وارد هال شد و سینی را پیش روی من گذاشت.
- خوبی فرشته جون؟
فرشته لبخند محجوبانه‌ای زد. عجیب بود که پس از این‌همه رفت و آمد هنوز هم کمی با من غریبگی می‌کرد. شاید هم خوشش نمی‌آمد که با من صمیمی شود. 
- ممنونم، شما خوبین؟
تشکری کردم و یکی از استکان‌های چای را برداشتم. رفتارهای فرحان و فرزانه عجیب فکرم را مشغول کرده بود و دنبال فرصتی می‌گشتم تا دلیل این رفتارها را از فرشته بپرسم، البته اگر جوابم را می‌داد.
- به به، چه چای خوش‌رنگی؛ معلومه جدا از درس توی خونه‌داری هم استعداد داری ها!
فرشته‌ی خنده‌ی آرامی کرد و گفت:
- راستش نه زیاد؛ این چایی رو هم ننه دَم کرده بود داد به من بیارم.
گوشه‌ی لب‌هایم کمی به پایین متمایل شد؛ ضدحال به همین می‌گفتند دیگر، نه؟!
- حالا این‌ها رو ولش کن؛ تو می‌دونی فرحان و فرزانه امروز چه‌شون شده؟! خیلی عجیب و غریب شدن انگاری!
فرشته لحظه‌ای متعجب نگاهم کرد و بعد سرش را به صورتم نزدیک کرده و آرام لب زد:
- شما نمی‌دونید؟
اخم درهم کشیده و مثل خودش با تن صدایی پایین پرسیدم:
- چی رو؟!
فرشته نگاهی به دور و اطرافش انداخت؛ طوری رفتار می‌کرد که انگار قرار بود یک راز سر به مهر را فاش کند.
- امشب ننه می‌خواد مزه‌ی دهن شما رو نسبت به داداش فرحان بدونه و یجورایی ازتون خواستگاری کنه.
چشم درشت کرده و با بهت پرسیدم:
- خواستگاری؟!
دست فرشته تا نزدیکی لب‌هایم آمد و ملتمسانه گفت:
- تو رو خدا یواش‌تر؛ بله خواستگاری.
لب روی هم فشرد و با لحنی نسبتاً مغموم ادامه داد:
- من بهشون گفتم که اینقدر یهویی خوب نیست، ولی ننه همیشه حرف حرفِ خودشه. منم الان این رو به شما گفتم که زیاد شوکه نشید.
مات بودم و متعجب؛ از رفتارهای فرحان فهمیده بودم که دیر یا زود خانواده‌اش را از راز دلش باخبر می‌کند، اما تعجبم ابتدا از ننه گلپری بود که برعکس مادر من انگار زیادی برای احساسات فرزندش ارزش قائل بود که تفاوت‌هایمان را نمی‌دید و بعد از فرشته‌ای که نمی‌دانم چرا این‌ها را به من گفته بود!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- چرا این‌ها رو به من گفتی؟!
فرشته شانه‌ای بالا انداخت.
- گفتم که، خواستم شوکه نشید.
با چشمان ریز شده نگاهش کردم؛ می‌دانستم که ماجرا فقط همین نبود.
- خودتم می‌دونی که فقط این نیست.
فرشته سری در تایید حرفم تکان‌ داد.
- آره همش این نیست. من این رو گفتم چون… چون نمی‌خواستم که ‌شما هم غرور داداش فرحانم رو بشکنید.
ابروهایم از تعجب بالا پرید؛ غرورش را می‌شکستم؟! چرا باید این کار را می‌کردم؟!
- منظورت چیه؟! چرا من باید همچین کاری بکنم؟!
فرشته نگاهش را از من دزدید و‌ با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت:
- آخه چند سال پیش مامانم یه دختری رو برای داداش فرحان در نظر گرفته بود. یه دختر از دوست‌های فرزانه که کمابیش به خونه‌ی ما رفت و‌ آمد داشت. وقتی خواستگاری رو رسمی کرد، اون دختر جلوی همه شروع کرد از فرحان عیب و ایراد گرفتن و هر عیبی که داشت رو به روش آورد.
صدایش دَم به دَم تحلیل می‌رفت و من آنچنان در بهت بودم که جز خیره شدن به او توان هیچ کاری را نداشتم.
- درسته که داداش فرحان اون دختره رو نمی‌خواست، ولی بازم شکستن غرورش براش خیلی گرون تموم شد. اونقدر که تا این سن دیگه چشمش هیچ دختری رو ندید. من می‌ترسم که مامانم از ذوق علاقه‌ای که فرحان به شما پیدا کرده بازم عجولانه عمل کنه. برای همین زودتر بهتون گفتم که اگه جوابتون منفیه یه بهونه‌ای پیدا کنید و از اینجا برید.
از حرف‌های فرشته حس بدی داشتم و از اینکه یک نفر غرور فرحان را اینچنین شکسته بود دلم گرفته بود، ولی همین که‌ توانسته بودم دلیل آن رفتارهای پرنفرت فرحان نسبت به زنان را بفهمم خودش خوب بود.
- تو می‌خوای که من از اینجا برم؟
فرشته سر به ‌زیر و مغموم جواب داد:
- نه؛ من… من فقط نمی‌خوام غرور داداشم بشکنه، همین.
لبخند مغموم و محوی به رویش زدم. دخترک مهربان با من در این قضیه هم تفاهم داشت.
- مطمئن باش که من هم دلم نمی‌خواد غرور برادرت بشکنه.
برق خوشحالی که در چشمان فرشته درخشید از چشمم دور نماند و‌ من از طرفی خوشحال بودم که باعث از بین رفتن نگرانی او شده بودم و از طرفی ترس اینکه این‌بار‌ من کسی باشم که مناسب فرحانِ مهربان و حمایت‌گر نیست، گریبانم را گرفته ‌بود. 
- فرشته بیا سفره رو بنداز، تا من شام رو بیارم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

سفره با کمک من و فرشته پهن شد و بوی تند و گرم عدس پلو درون اتاق پیچید. همه مشتاقانه دور سفره نشسته ‌بودند و حتی‌ فرزانه هم در این میان خودش را به سفره‌ی شام رسانده بود و انگار تنها کسی که میل و اشتیاقی به‌ خوردن آن غذای خوش آب و رنگ نداشت من بودم. می‌دانستم که ننه گلپر این غذا را با چه عشق و علاقه‌ای پخته، ولی از آن‌طرف هم خوردن غذایی با آن‌همه پیازداغ و‌ ادویه می‌توانست تمام سیستم گوارشی‌ من را بهم بریزد. ننه گلپر تعارفی زد، دخترها شروع به کشیدن غذا کردند و من برای اینکه ننه گلپر ناراحت نشود لبخند زدم، اما دلم می‌خواست که هرچه زودتر از اینجا فرار کنم. 

- پس چرا نمی‌خوری نوا جان؟
لبخند اجباری دیگری زدم.
- می‌خورم.
و دستم لرزان و با تعلل به سمت کفگیر داخل دیس عدس‌پلو رفت، اما با ورود ناگهانیِ فرحانی که تا آن لحظه‌ غیبش زده بود، دستم در میانه‌ی راه متوقف شد. 
- بکشید کنار که شاهکارِ سرآشپز فرحان داره میاد!
دخترها برعکس منِ هاج و واج مانده خندیدند و فرزانه با شیطنت گفت:
- باز شروع کرد!
فرحان با غروری کاذب به سمت من آمد و ظرف در دستش را پیش رویم گذاشت.
- بفرمایید، اینم از املت قروقاطیِ مخصوص سرآشپز!
و بعد بدون اینکه نگران واکنش کسی باشد دقیقاً کنار من نشست. احساس گرمای تنش هول‌زده و معذبم می‌کرد، اما او عین خیالش هم نبود. رو به ننه گلپر و‌ خواهرهایش که نگاهمان می‌کردند با همان لحن شوخش گفت:
- بفرمایید؛ بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید، چیز قابل داری نیس.
باز همه خندیدند و مشغول خوردن غذایشان شدند، اما من چنان مات و‌ معذب شده بودم که حتی نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. یعنی ننه گلپر از اینکه دست‌پختش را نخورده بودم چه فکری می‌کرد؟! یا درباره‌ی پسرش که‌ برای من غذا درست کرده بود؟! نگاه فرحان از روی ننه گلپر و دخترها که انگار این ماجرا چندان هم برایشان مهم نبود و همچنان مشغول غذا خوردن بودند، به سمت من کشیده شد و سرش به صورتم نزدیک‌تر.
- می‌دونستم عدس‌پلو دوس نداری، واس همین اینو برات دُرُس کردم. 
سر چرخانده و نگاهم را به نگاه مهربانش دوختم. فاصله‌مان بسیار کم بود، نفس‌های گرمش به صورتم می‌خورد و نگاهش در صورتم چرخ می‌زد. واقعاً این مرد فکر کرده بود که من به درد زندگی‌اش می‌خورم؟! احتمال این را نمی‌داد که زندگیِ پر از منطق و ‌قانون من او و روحیه‌ی شاد و سرزنده‌اش را نابود کند؟! هنوز در میان افکار خودم غوطه‌ور بودم که فرحان با لحنی شوخ و خندان گفت:
- چرا نمی‌خوری؟ می‌خوای واست لقمه بگیرم؟!
قلبم در جایش تکان محکمی خورد. این‌همه هیاهوی فرحان، این‌همه خشونت و لات‌بازی‌اش انگار فقط یک نقاب بود و من داشتم در این روزها مردی را می‌دیدم که در هر شرایطی به آدم‌های اطرافش، به خانواده‌اش و حتی به من اهمیت می‌داد. مردی که بیشتر از طرز فکر خانواده‌اش، به علایق من فکر کرده بود. درحالی‌که دستانم از تپش‌های تند قلبم و این هیجانِ عجیب به لرزش افتاده بود، لقمه‌ای از آن مثلاً املتِ دست‌پخت فرحان گرفتم و به دهانم گذاشتم. مزه‌ی خوش و ملایمی در دهانم پخش شده بود و هنوز ذهنم درگیر این بود که آیا من واقعاً لیاقت بودن در کنار این مرد را داشتم؟! نکند که من با این سبک زندگیِ مغایر با او، دردی روی دردهای دیگرش می‌شدم؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

غذا که تمام شد همراه با دخترها مشغول جمع کردن ظرف‌های خالی شدیم. یک دسته بشقاب را به دست گرفته و وارد آشپزخانه شدم. ننه گلپر کنار ظرفشویی ایستاده بود و ظرف‌ها را پاک می‌‌کرد؛ بشقاب‌ها را روی اپن گذاشتم و خواستم برای آوردن بقیه‌ی ظرف‌ها بیرون بروم که ننه گلپر صدایم زد.
- نوا جان؟
به سمتش چرخیده و نگاهش کردم.
- بله؟
ننه گلپر اشاره‌ای به بشقاب‌‌های کنار دستش کرد و گفت:
- میشه بیای کمکم ته مونده‌ی غذا‌ها رو از تو ظرف‌ها پاک کنیم؟
سری تکان داده و به سمتش قدم برداشتم. اینکه از من برای همچین کار ساده‌ای کمک خواسته بود کمی برایم عجیب بود، اما به روی خودم نیاورده و شروع به پاک کردن بشقاب‌ها کردم.
- می‌تونم ازت یه سؤالی بپرسم نوا جان؟
بی‌آنکه سر از روی بشقابی که در حال پاک کردنش بودم بلند کنم گفتم:
- بله، حتماً.
- نظرت درباره‌ی فرحانِ من چیه؟
لحظه‌ای دست از کار کشیدم. با اینکه فرشته قبلاً در این مورد به من اطلاع داده بود، اما باز هم جا خورده و دست و پا گم کرده بودم. نمی‌دانستم چه جوابی بدهم که نه خودم را لو داده باشم و نه ننه گلپر را برنجانم.
- خب… خب آقا فرحان خیلی مرد خوبیه. یعنی… خانواده دوست و مهربونه.
با اینکه سرم پایین بود، ولی می‌توانستم لبخند ننه گلپر را حس کنم. 
- پس به‌نظرت مرد خوبیه؟
به تایید سؤالش سری تکان دادم.
- یعنی راضی هستی دیگه؟
با تعجب سر بلند کرده و پرسیدم:
- راضی‌ام؟! از چی؟!
ننه گلپر با همان لبخند روی صورتش لب زد:
- از اینکه بیایم خواستگاریت.
خوب منظور ننه گلپر را فهمیده بودم، اما آنقدر دستپاچه شده بودم که مثل آدم‌های خنگ رفتار می‌کردم و این از من بسیار بعید بود.
- خواستگاری؟!
ننه گلپر عاقل‌اندرسفیه نگاهم کرد. حق هم داشت؛ من خودم هم از این رفتار گیج و وا مانده‌ام نفرت داشتم چه برسد به او! با اینحال سعی کردم کمی خودم را جمع و جور کنم.
- آممم منظورم اینه که اگه میشه یکم بهم فرصت بدین فکر کنم؛ آخه پیشنهادتون خیلی یهویی بود.
ننه گلپر لبخند محوی زد و درحالی‌که به‌نظر می‌رسید از وضعیت پیش آمده چندان راضی نیست گفت:
- باشه دخترم؛ فقط زیاد منتظرمون نذار.
در تاییدش پلک روی هم گذاشتم. خودم هم امیدوار بودم که هر چه سریع‌تر بتوانم از این وضعیت بلاتکلیف نجات پیدا کنم و خب برای این کار نیاز داشتم که با خود فرحان حرف بزنم. چیزی که در تمام طول امشب منتظرش بودم و فرصتش پیدا نشده بود. 

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***

دستانم را روی میز ستون کرده و سرم را میان دستانم گرفتم. سه روز از رفتنم به خانه‌ی ننه گلپر گذشته بود؛ سه روزی که جای رسیدگی به پرونده‌هایم فقط به فکر کردن گذشته بود و من حالا در میان کوهی از کپیِ پرونده‌های مختلف گیر افتاده بودم و نمی‌دانستم که به کدام یک باید رسیدگی کنم. این روزها زندگی‌ام مثل گره‌ای شده بود که هر چه بیشتر برای باز کردنش تلاش می‌کردم کورتر می‌شد. چشمانم را با کف دست مالشی دادم، خیرگی به ورقه‌ها در زیر نور چراغ مطالعه چشمانم را به سوزش انداخته بود. نگاهی به ساعت که یک نیمه شب را نشان می‌داد انداختم؛ عجیب بود که در این نیمه شب حتی در خانه‌ی خودم و در اتاق خودم هم آرامش نداشتم. چشم روی هم فشردم؛ ذهنم به حدی خسته بود که فکر می‌کردم مغزم‌ درحال از هم پاشیدن است. از تنهایی، از این سکوت مطلق و از این فلجِ فکری داشتم دیوانه می‌شدم. با خستگی کتاب قطور پیش رویم را به عقب هول دادم و سرم را روی میز گذاشتم. خسته بودم؛ از این پرونده‌های بی‌نتیجه و از این وضعیت بلاتکیف و پا درهوای زندگی‌ام. دلم یک چیز تازه می‌خواست؛ دلم دور شدن از این حال و هوا را می‌خواست و فقط یک نام در ذهنم بود که می‌توانستم با او تمام این‌ها را تجربه کنم. بی‌اختیار دستم به سمت موبایلم رفت و شماره‌اش را گرفتم. صدای بوق که در گوشم پیچید من را به خودم آورد. من داشتم چه می‌کردم؟! آن موقعه‌ی شب می‌خواستم مرد بیچاره را از خواب بپرانم که چه بشود؟! تا خواستم تماس را قطع کنم، صدای خش‌دار و نگران فرحان درون گوشی پیچید.
- نوا؟
بی‌اراده لب زدم:
- سلام.
صدای نفسی که از سر آسودگی بیرون داد را شنیدم و دیگر جایی برای توبیخ خودم از بابت بیدار کردن او نمانده بود.
- سلام، خوبی؟!
لحن نگرانش بغض را به گلویم آورد. خب مگر من چند نفر را در این دنیا داشتم که اینگونه نگرانم شوند؟!
- خوبم، ببخش بیدارت کردم.
فرحان با صدایی که حالا جانِ بیشتری گرفته بود، جواب داد:
- نه من خواب نبودم؛ تو مطمئنی خوبی؟ صدات گرفته‌!
سرفه‌ای کردم تا شاید از شر این گرفتگی صدا که از بغضم حاصل می‌شد راحت شوم.
- آره خوبم، فقط یکم بی‌حوصله و کلافه‌ام!
صدا و لحن فرحان با همیشه فرق داشت؛ در لحنش دیگر خبری از آن سرخوشیِ همیشگی نبود و در کلامش نگرانی حس می‌شد.
- فکر کنم باس تنها و درگیر کار باشی؛ نه؟
لب به دندان گرفته و مغموم نالیدم:
- آره!
سکوتش را که ‌دیدم، خجالت‌زده ادامه دادم:
- ببخش من یکم حالم روبه‌راه نبود، تو رو هم از خواب بیدار کردم. الان قطع…
فرحان میان حرفم آمد:
- نیازی به این‌همه عذرخواهی نیس؛ می‌خوای بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم؟ شاید یکم حال و هوات عوض شه.
از اینکه طبق معمول نخواسته بود من را مجبور به پذیرفتن حرفش بکند حس خوبی داشتم. البته که این‌بار این تنهایی، این حس خفگی که در خانه‌ی خودم گریبانم را گرفته بود مجبورم می‌کرد حرفش را بپذیرم.
- باشه؛ بیا.
فرحان با لحنی که حالا پرانرژی‌تر به‌نظر می‌رسید گفت:
- باشه؛ پس من بیست دقیقه دیگه اونجام.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که پیام فرحان مبنی بر رسیدنش بر روی موبایلم ظاهر شد. موبایلم را داخل جیبم انداختم و با پوشیدن پالتوی پاییزه‌ام از در خانه خارج شدم. وقتی به پایین رسیدم، موتور فرحان روبه‌ی خانه‌ام پارک بود و خودش کنار موتورش ایستاده بود.
- سلام.
سر به سمتم برگرداند و لبخندی به رویم زد.
- سلام.
کلاه کاسکت اضافه را به سمتم گرفت و خودش زودتر روی موتور نشست. کلاه را روی سرم گذاشتم و ترک موتورش نشستم. باز دستانم را جای کمر او به پشت موتور بند کرده بودم، اما فرحان که انگار حال خرابم را به خوبی درک کرده بود چیزی نگفت.
- می‌خواهیم فقط یکم دور بزنیم؛ هرجا خسته شدی بگو که وایسم.
لبخندی زده و تشکر تنها جوابی بود که به این‌همه لطف و ‌مهربانی‌اش می‌توانستم بدهم. موتور را به راه انداخت و برعکس دفعه‌ی قبل به آرامی شروع به حرکت کرد. این‌بار دیگر نه خبری از آن ترس و هیحان بود و نه خبری از دیوانه‌بازی‌ها فرحان. فقط باد ملایمی بود که تمام حس‌های بدم را با خود می‌برد و حضور گرم فرحانی که تنهایی‌ام را از بین برده بود. چند دقیقه‌ای گذشته بود و من در آرامش با چشمانی بسته از لغزش باد بر روی صورتم لذت می‌بردم. حالم خوب بود و این حال خوب را مدیون فرحان بودم؛ مدیون مردی که این روزها پررنگ‌ترین آدمِ زندگی‌ام بود و به من فهمانده بود که می‌شود کنار آدمی باشی که از او اندازه‌ی یک دنیا فاصله داری و در حضورش آرامش داشته باشی. با کمتر شدن سرعت موتور به خودم آمدم و چشمانم را باز کردم. فرحان موتور را به گوشه‌ی خیابان تقریباً خلوت کشاند و ایستاد.
- چی شد؟ چرا وایسادی؟
فرحان درحالی‌که از موتور پیاده می‌شد جواب داد:
- می‌خوام برم لبوی داغ بگیرم، توی ‌این هوا می‌چسبه!
متعجب به راهی که می‌رفت خیره مانده بودم. می‌خواست برود و از آن پیرمرد که بر روی گاری لبو و باقلا می‌فروخت خرید کند؟! مگر از تمیزی خوراکی‌هایش مطمئن بود؟! یعنی نمی‌ترسید که با خوردن خوراکی دست‌فروش‌ها بیمار شود؟! با برگشتن فرحان و ایستادنش در پیش رویم به خودم آمدم و دست از فکر کردن کشیدم. به من چه ارتباطی داشت؟! لابد از آلودگی بدش نمی‌آمد دیگر! فرحان چنگال کوچک و یک‌بار مصرف را درون لبو فرو کرد و برخلاف چیزی که فکر می‌کردم آن را به سمت دهان من آورد. مات و مبهوت کمی سر عقب برده و نگاهش کردم که تکانی به دستش داد و گفت:
- بخور دیگه، چرا نگا می‌کنی؟
اخم درهم کشیده و به تکه لبوی خوش‌رنگی که از آن بخار بلند می‌شد نگاه کردم. یعنی از من انتظار داشت این خوراکی‌ای که معلوم نبود بهداشتی است یا نه را بخورم؟! حالا درست که این روزها خودم هم زیادی بی‌خیال حساسیتم روی تمیزی شده و دستانم را روزی ده بار نمی‌شستم، اما این دیگر زیادی بود! 
- لبوئه‌ها، سم نیس که اینجوری نگاش می‌کنی؛ ببین.
تکه‌ی لبو را به طوری‌که چنگال به لب‌هایش نخورد، داخل دهان خودش گذاشت و با لذت جوید. 

 

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- بیا، دیدی نمردم؟!

و باز تکه‌ای دیگر به چنگال زد و جلوی دهان من گرفت. دروغ چرا؛ آن لذتی که موقعه‌ی خوردن لبو در چهره‌ی فرحان دیده بودم من را به خوردنش ترغیب می‌کرد. خصوصاً که او هم از این خوراکی خورده و اتفاقی برایش نیُفتاده بود. فرحان تعللم را که دید دلخور شده خواست دستش را عقب ببرد که من زودتر از او عمل کرده، سر جلو بردم و تکه‌ی لبو را با دندان‌هایم از چنگال کندم. چشم بسته و لبوی شیرین و دلچسب را در دهانم مزه مزه کردم. حق با فرحان بود؛ لبوی داغ در این هوای خنک واقعاً می‌چسبید! چشم که گشودم با نگاه خیره‌ی فرحان بر روی خودم روبه‌رو شدم.
- خوشمزه بود؟
دستپاچه نگاه از او گرفتم و سر تکان دادم.
- آره.
لبخند نیم‌بندی زده ‌و معترفانه ادامه دادم:
- انگار این‌همه سال بی‌خودی خودم رو از این لذت‌ها محروم کرده بودم.
فرحان قدمی برداشت و کنار من تکیه‌زده به موتورش ایستاد.
- حالا اون که مهم نی؛ مهم اینه که از این به بعد خودت رو محروم نکنی!
متعجب و خندان نگاهش کردم؛ این حرف‌های فیلسوفانه چندان به او نمی‌آمد.
- فیلسوف هم شدی؟!
فرحان تکه‌ی دیگری از لبو را به دهانش گذاشت و در همان حال سری به تأسف تکان داد.
- از تأثیرات عاشقیه دیگه؛ آدم رو فیلسوف که سهله شاعرم می‌کنه!
با اینکه از اعتراف مستقیمش خجالت‌زده شده بودم، اما سعی کردم که من هم مثل خودش از در شوخی وارد شوم و به روی خودم نیاورم.
- پس یعنی تو الان شاعرم هستی؟
فرحان «هومی» کرد و پس از چند لحظه‌ مکث با لحنی آرام و عحیب لب زد:
- می‌دانم که شاید لایق دوست داشتنت نباشم.
می‌دانم که شاید عشق تو برای قلب من زیادی باشد.
اما مگر تقصیر من است
که تو آنقدر خوبی
آنقدر زیبایی
و آنقدر مهربانی
که از دلم بیرون نمی‌روی؟!
درحالی‌که نفس در سینه‌ام حبس شده و قلبم ریتم تندش را باز آغاز کرده بود، سر به زیر انداخته و به زمین زیر پایم خیره شدم. این مرد داشت با من چه می‌کرد؟! چرا به این فکر نمی‌کرد که من، با این زندگیِ پر از منطق و قانون به درد او نمی‌خورم؟! منی که حتی یک کلمه حرف محبت‌آمیز هم در جواب این مهربانی و ابراز احساساتش نگفته بودم؟!
- راسی نگفتی واس چی حالت اونجوری گرفته بود؟
سر بلند کرده و لحظه‌ای نگاهش کردم؛ شاید خواسته بود با این سؤال فضایی که برای من سنگین شده بود را عوض کند، اما نمی‌دانست که دقیقاً زده بود وسط خالِ همین احساسات عجیب و غریبم.
- چون این هفته کلی پرونده قبول کرده بودم و نتونستم به هیچ‌ کدومشون برسم، حالا همشون روی هم تلنبار شدن و نمی‌دونم باید باهاشون چی‌کار کنم.
فرحان تک ابرویی بالا انداخت.
- چرا نتونستی توی این یه هفته انجامشون بدی؟
بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداختم.
- چون فکرم مشغول بود.
می‌دانستم که احتمالاً سؤال بعدی‌اش درباره‌ی دلیل فکر مشغولم خواهد بود، بنابراین پیش از پرسیدنش ادامه دادم:
- ننه گلپر ازم خواست راجع به خواستگاریِ تو فکر کنم.
سکوتش را که دیدم سر چرخانده و نگاهش کردم؛ در چهره‌اش بهت و تعجبی نمی‌دیدم و انگار خودش هم از این موضوع باخبر بود.
- تو می‌دونستی؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فرحان سری به تایید تکان داد. دوباره پرسیدم:
- خودت از ننه گلپر خواسته بودی که اون حرف‌ها رو بزنه؟!
فرحان سر بالا انداخت.
- نه، ولی چند وخت پیش ننه گلپر اومد و نظر منو درباره‌ی تو پرسید؛ منم چون نمی‌تونسم بِش دروغ بگم همه‌ی احساسم رو ریختم رو دایره. ننه‌ام هم از خدا خواسته گف تو یه فرصت مناسب ازت خواستگاری می‌کنه.
نفسم را عمیق بیرون داده و کلافه دستی به صورتم کشیدم. اینطور نمی‌شد؛ باید فکری به حال این وضعیتِ بلاتکلیف می‌کردم. فرحان با لحنی کنجکاو ادامه داد:
- چی‌شد؟ حالا فکرهات رو کردی؟
نفسم را آه مانند بیرون دادم و بی‌آنکه به فرحانی که می‌دانستم به نیمرخم خیره شده نگاه کنم، گفتم:
- فقط من نیستم که باید فکر کنم فرحان، تو هم باید فکر کنی.
فرحان با تعجب پرسید:
- فِک کنم؟! به چی فِک کنم؟!
سر برگردانده و نگاهم را به چشمان متعجبش دوختم. گفتن این حرف‌ها برایم آسان نبود، اما باید می‌گفتم. باید به این مرد می‌فهماندم که شخص مناسب زندگی‌اش نیستم.
- ببین فرحان قبلاً هم بهت گفتم که من و تو با هم خیلی فرق داریم. من اصلاً نمی‌تونم مثل تو شاد و سرزنده باشم، زندگی من روی قانون و نظم پیش میره و من… من نمی‌خوام شیوه‌ی زندگیم این روحیه‌ی شاد رو از تو بگیره.
فرحان با نگاهی بی‌حوصله سرتاپایم را نگاهی انداخت.
- منو گرفتی نوا؟! چرا بجوری حرف می‌زنی انگار من تو رو نمی‌شناسم و نمی‌دونم چجوری خودتو تا خرخره توی قانون و وسواس‌های الکیت غرق کردی؟! 
این‌بار ‌من بودم که مات مانده نگاهش ‌کردم. من را می‌شناخت و باز پیشنهاد ازدواج به من داده بود؟! یعنی اصلاً به این فکر نکرده بود که بعداً با منی که این‌همه به قول خودش در قانون غرقم چطور می‌خواهد زندگی کند؟!
- اگه من رو می‌شناسی پس… پس چرا به من پیشنهاد ازدواج دادی؟! چرا یه ذره به این‌همه تفاوت نگاه نمی‌کنی فرحان؟! چرا یه ذره فکر نمی‌کنی که ازدواج با من زندگی تو رو نابود می‌کنه؟!
فرحان با حرص اخم درهم کشید؛ انگار که حرف‌هایم به مذاقش خوش نیامده بود.
- چرا ازدواج با تو باس زندگی منو نابود کنه؟! چرا فک می‌کنی تفاوت توی ازدواج چیز بدیه؟! دِ آخه مگه میشه دو نفر آدم دقیق مث هم باشن که تو حالا این تفاوت‌ها رو اینقده بزرگ می‌کنی؟!
لب روی هم فشرده و شرم‌زده سر به زیر انداختم. حرف‌هایش امیدوارکننده بود، اما من هنوز هم می‌ترسیدم. هم برای زندگی خودم که نمی‌دانستم با این‌همه فاصله به کجا خواهد رسید و هم برای زندگی فرحانی که شاید بعدها زندگیِ پر از قانون و نظم من دلش را می‌زد. 
- من… من می‌ترسم فرحان. می‌ترسم که نتونم با تو کنار بیام؛ می‌ترسم که قانون‌ و وسواس‌های زندگیِ من تو رو هم زده کنه!
فرحان چرخید و روبه‌رویم ایستاد.
- منو نگا کن نوا!
سرم را آرام و با تردید بلند کرده و نگاهم را به صورت مطمئن فرحان دوختم.
- تا کی قراره توی ترس و اضطراب زندگی کنی؟ تا کی می‌خوای از ترس شکست خوردن هیچ‌کاری نکنی؟! به‌نظرت وقتش نشده که این‌همه ترس و کنار بذاری و به حرف دلت گوش کنی؟!
و بعد بی‌آنکه منتظر جوابی از جانب من بماند سوار موتورش شد و گفت:
- بشین بریم هوا داره سردتر میشه، سرما می‌خوری.
لحظه‌ای از پشت سر نگاهش کردم؛ انگار آن حرف‌ها را برای جواب گرفتن نگفته بود. شاید آن‌ها را گفته بود که من را به فکر بی‌اندازد و خب باید اعتراف می‌کردم که در این کار موفق هم شده و من را عمیقاً به فکر فرو برده بود. فکر به اینکه بها دادن به ترس‌هایم کار درست‌تری است یا کنار گذاشتن‌شان؛ اینکه گوش کردن به حرف دل درست‌تر است یا عقل.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

***
شانه‌به‌شانه‌ی آقای حقیقی آن‌طرف میزِ مردی که کارش ثبت شکایت نامه بود ایستاده بودم. از صبح زود تا همین حالا که نزدیک غروب بود، پله‌های دادگستری را بالا و پایین می‌رفتیم و کارهای شکایت از نامزد آقای حقیقی را پیگیری می‌کردیم و این برای منی که چند روز بود خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم، بسیار خسته کننده و طاقت‌فرسا شده بود.
- یعنی الان باید صبر کنیم تا شکایتمون ثبت بشه؟
نیم نگاهی سمت آقای حقیقی انداخته و سری تکان دادم.
- بله، مثل اینکه سیستمشون یکم مشکل داره.
آقای حقیقی کلافه پوفی کشید. حق هم داشت بیچاره؛ این کارهای اداری منی که مدام کارم با دادگاه بود را هم کلافه می‌کرد چه برسد به مردی مثل او که طبق گفته‌ی خودش تابحال پایش به دادگاه باز نشده بود. چند قدم عقب رفتم ‌و روی یکی از صندلی‌های داخل اتاق نشستم. امروز از شدت سرشلوغی نه صبحانه خورده بودم و نه وقت ناهار خوردن داشتم و حالا این‌همه برو و بیا داشت من را از پای در می‌آورد. با شنیدن صدای زنگ موبایلم تکانی خورده و موبایلم ‌را از داخل کیفم بیرون کشیدم. با دیدن شماره‌ی مادر اخم‌هایم درهم شد؛ هنوز هم از او بابت صحبت‌های آن روزش کمی دلخور بودم و سعی کرده بودم زیاد با او هم‌کلام نشوم.
- الو، سلام.
- سلام نوا جان، خوبی مامان؟
کلافه هوفی کشیدم؛ خوب لفظ چندان مناسبی برای حال و احوال الانم نبود.
- بد نیستم، شما خوبین؟
مادر با لحنی نسبتاً عجولانه جواب داد:
- ممنون عزیزم، تو کجایی نوا جان؟
نیم نگاهی سمت آقای حقیقی که به فاصله‌ی یک صندلی از من نشسته و با موبایلش مشغول بود انداخته و گفتم:
- اومدم دادگستری کارهای یکی از موکل‌هام رو پیگیری کنم؛ چطور؟
مادر خنده‌ی تصنعی کرد‌.
- هیچی عزیزم؛ همینجوری. خب دیگه کاری با من نداری؟
متعجب از رفتارهای عجیب و غریبش «نه‌ای» گفتم و مادر با همان سرعتی که زنگ زده بود، تماس را قطع کرد. سری به تأسف تکان دادم؛ آنقدر این روزها با خودم و افکارم درگیر بودم که حوصله‌ی فکر کردن به رفتارهای مادرم را نداشتم. چند دقیقه‌ای گذشته بود و من و آقای حقیقی هر دو در سکوت و منتظر به در و دیوار دادگاه نگاه می‌کردیم که بالاخره سیستم‌ها وصل و شکایت ما ثبت شد. چهره‌ی آقای حقیقی پس از ثبت شکایتش دیدن داشت، چنان نفس‌های عمیق و آسوده می‌کشید که با خودم فکر می‌کردم دارد نصف اکسیژن دادگاه را می‌بلعد! از این فکر لبخندی بر لبم نشست، اما زیاد طول نکشید که با خروجمان از دادگاه و دیدن ستاره آن‌هم درست پیش رویمان لبخند از لب‌هایم پر کشید. 
- اِه سلام نوا جون!
دهان از تعجب باز مانده‌ام را بستم و ناخواسته اخم کردم. اِی خدا آخر من چه گناهی کرده بودم که باید مدام ریخت نحس این دختر را می‌دیدم؟!
- سلام ستاره جان؛ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
ستاره که تازه نگاهش به آقای حقیقی افتاده بود، نیشش بیشتر از قبل باز شد و چشمانش برقی زد.
- اومده بودم این اطراف یه دوری بزنم که شانس باهام یار بود و شما رو دیدم.
اشاره‌ای به آقای حقیقی کرد و‌ ادامه داد:
- آقا رو معرفی نمی‌کنی نوا جان؟!
نگاهم را از ستاره گرفتم و به آقای حقیقی که پشت سرم ایستاده بود دوختم؛ دخترک آلزایمر داشت که او را یادش نمی‌آمد یا جلوی آقای حقیقی خودشیرین‌بازی‌اش گل کرده بود و می‌خواست با او آشنا شود؟ نمی‌دانم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

دستم را اشاره‌وار به سمت آقای حقیقی گرفته و گفتم:
- آقای حقیقی از موکلین من هستن.
ستاره کلمه‌ی «موکل» را زیرلب تکرار کرد و با شیطنت ابرویی بالا انداخت. عجیب بود، اما تک تک رفتارهای این دختر روی اعصابم بود!
- خیلی خوشبختم آقای حقیقی.
آقای حقیقی لبخندی زد و متواضعانه «همچنینی» گفت.
- خب خانوم نادری بفرمایید من شما رو تا خونه‌تون برسونم.
به سمت آقای حقیقی برگشته و با لبخندی تصنعی گفتم:
- نه خیلی ممنون، من خودم آژانس میگیرم و میرم.
آقای حقیقی سری تکان داد.
- نمیشه که خانوم نادری، شما این‌همه به‌خاطر من اینجا معطل شدین. بفرمایید من می‌رسونمتون.
خواستم باز تعارفش را رد کنم، اما ستاره با نهایت پررویی دست دور بازوی من انداخت و گفت:
- بریم‌ دیگه نوا جون، منم امشب مهمون توأم.
کلافه دندان روی هم ساییدم. دخترک مهمان که نبود رسماً مزاحم بود، آن‌هم یک مزاحم ناخوانده!
***
با ایستادن ماشین آقای حقیقی جلوی در خانه‌ام دست بردم، در را باز کردم و پیاده شدم. ستاره هم همراه با من از در عقب پیاده شد. من سر از شیشه داخل بردم و رو به آقای حقیقی گفتم:
- ممنونم آقای حقیقی خیلی لطف کردین.
آقای حقیقی در جوابم لبخندی زد.
- کاری نکردم که، وظیفه‌ام بود.
من هم مثل او لبخند زدم؛ در این چند برخورد با او فهمیده بودم که این مرد باوجود زبان‌بازی‌اش، اما بسیار محترم و حد نگهدار بود.
- شما لطف دارین؛ خدانگهدار.
با همان لبخند چرخیدم و خواستم به سمت در خانه‌ام قدم بردارم که با دیدن فرحان وسط راه خشکم زد. او اینجا چه می‌کرد؟! برگشتم و نگاهی به راه رفته‌ی ماشین آقای حقیقی انداختم؛ یعنی من را دیده بود که از ماشین او پیاده شدم؟! برای خودم شانه‌ای بالا انداختم؛ خب دیده باشد، من که کار بدی نکرده بودم. بعلاوه ستاره هم با من بود و تنها هم نبودم که بخواهد فکر بدی بکند. ولی پس آن اخم‌های درهمش برای چه بود؟! قدمی به سمتش برداشته و با لبخندی دستپاچه پرسیدم:
- سلام فرحان، تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!
فرحان دست به سینه‌زده و با همان اخم درهم سری تکان داد.
- سلام؛ این پسره کی بود؟!
آب دهانم را قورت دادم و خواستم چیزی بگویم که ستاره قدمی پیش گذاشت و رو به فرحان گفت:
- سلام آقا فرحان، خوب هستین؟
ابروهای من و فرحان همزمان بالا پرید؛ دخترک ندیده و نشناخته چه زود هم دخترخاله شده بود!
- سلام، ممنون.
باز رو به من کرد و پرسید:
- نگفتی؛ این پسره کی بود؟!
پیش از آنکه فرصت کنم جوابی بدهم ستاره با لحن بدجنسانه و مرموزی گفت:
- این آقای متشخص و باکلاس خواستگار پروپاقرص نوا جون بود.
با بهت و تعجب به ستاره نگاه کردم؛ چه داشت می‌گفت؟! این حرف‌ها چه بود که‌ داشت جلوی فرحان می‌زد؟! در یک لحظه‌ نگاه فرحان خشمگین و کدر شد و این نگاه تیره‌اش انگار تیری شد که در قلب من فرو رفت.
- ستاره اشتباه می‌کنه فرحان، صبر کن باید برات توضیح بدم!
فرحان بی‌آنکه منتظر شنیدن حرف‌های من بماند با خشم و حرص به سمت موتورش که کمی آن‌طرف‌تر پارک بود رفت.  من هم به دنبالش دویدم؛ حق نداشت بی‌آنکه توضیحات من را بشنود برود. نباید به‌خاطر یک حرف اشتباه و مزخرف از من روی می‌گرداند، آن‌هم درست حالایی که من می‌خواستم ترسم را کنار بگذارم و تسلیم قلبم شوم.
- صبر کن فرحان، بذار برات توضیح بدم!

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فرحان با حرص به سمتم چرخید و با صدایی که سعی می‌کرد آرام نگه‌اش دارد غرید:

- چیو می‌خوای توضیح بدی؟! من خودم همه چی رو دیدم!
مغموم و بغض کرده نگاهش کردم. 
- تو داری اشتباه می‌کنی فرحان، قضیه اصلاً اونطوری که تو فکر می‌کنی…
فرحان بی‌طاقت میان حرفم پرید.
- من اشتباه می‌کنم؟! یعنی تو به‌خاطر این مردک من رو این‌همه مدت سر ندووندی؟! یعنی دست به سر کردن من با اون‌ حرف‌ها که من می‌ترسم و ما مناسب هم نیسیم واس خاطر این نبود که می‌خواسی به این خواستگار متشخص و باکلاست بله بدی؟! من اشتباه می‌کنم؛ اون دختر اشتباه می‌کنه پس فقط تو راس میگی؛ آره؟!
قدم‌های فرحان سنگین و تند بود و با اینکه من هم دنبالش می‌دویدم، اما او از من دور و دورتر می‌شد.
- من خسته شدم نوا؛ من از اینکه واسه به دست آوردن دل تو جون بکنم و تو باز منو نادیده بگیری خسته شدم! بهت تبریک میگم همونی شد که می‌خواسی؛ حالا راحت و بدون سرخر می‌تونی بری و با اون خواستگار همه چیز تمومت ازدواج کنی. منم میرم تا به درد خودم بمیرم!
صدای استارت موتورش مثل صور اسرافیل در گوشم پیچید. او رفت؛ او رفت و من ماندم یک عالم حرف نیمه تمام و قلبی شکسته! به سختی ایستاده بودم، پاهایم دیگر توان حرکت نداشتند و من خیره بودم به کوچه‌ی خالی شده از حضور او.
- اِوا چی شد نوا جون؟!
مات و متحیر مانده سر به سمت ستاره‌ای که با نگرانی تصنعی نگاهم می‌کرد، چرخاندم. می‌دانستم که نقشه‌اش همین بود و خواسته بود زهرش را بریزد، اما آنقدر حالم بد بود که حتی نمی‌توانستم خشمم را بروز بدهم. فقط یک حس تهی بودنِ مطلق داشتم، مثل معلق بودن در هوا! بی‌جان قدمی به سمت خانه‌ام برداشتم و بی‌آنکه نگاهی به ستاره بی‌اندازم با صدایی بی‌رمق گفتم:
- برو… فقط از اینجا برو!
وارد خانه شدم و در را بهم کوبیدم. پله‌ها را آرام و با تعلل بالا می‌رفتم. حالم دست خودم نبود؛ نمی‌فهمیدم چه می‌کنم، فقط می‌خواستم بروم و به قول فرحان به درد خودم بمیرم. وارد هال تاریک خانه‌ام که شدم کیفم را گوشه‌ای انداختم و خودم جای دیگری روی زمین ولو شدم؛ حتی جان نداشتم که لباس عوض کنم یا حداقل چراغی را روشن کنم. در خودم جمع شدم و سر دردناکم را روی زانوهایم گذاشتم. هنوز هم نمی‌توانستم اتفاقی که افتاده بود را هضم کنم؛ هنوز هم نتوانسته بودم باور کنم که به‌خاطر یک دروغِ بچگانه فرحان را از دست داده‌ بودم. نمی‌دانستم چند دقیقه یا چند ساعت بود که همانجا نشسته بودم و مثل یک مجسمه به دیوارِ فرو رفته در تاریکی خیره بودم. بغضی در گلویم بود که نمی‌شکست، اما راه نفسم را عجیب سد کرده بود. با شنیدن صدای زنگ موبایلم از جای پریدم؛ فکر اینکه شاید فرحان پشت خط باشد ضربان قلبم را به روی هزار برده بود. یعنی می‌شد که خودش باشد؟! می‌شد که آن رفتنش هم یک شوخیِ مسخره برای خنداندن من باشد؟! با خودم فکر کردم که اگر خودش باشد و آن رفتار یک شوخی مضحک، اول سرش فریاد می‌کشم و بعد از او می‌خواهم به عنوان تنبیه به دنبالم بیاید و با هم بیرون برویم و بعد بگویم که می‌خواهم ترس‌هایم را کنار بگذارم. می‌خواهم با خودم یک دل شوم و به خواستگاری او جواب مثبت بدهم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

اما تمام این فکرها یک دقیقه هم طول نکشید و با دیدن شماره‌ی مادر بر روی صفحه‌ی موبایلم، تمام رویاهایم دود شد و به هوا رفت. ناامید و مغموم پلک روی هم گذاشتم و موبایلم را میان پنجه‌ام فشردم؛ خواستم جواب ندهم و رد تماس بزنم، اما ترسیدم که نگرانم شود؛ ترسیدم که ستاره خبر حال خرابم را به او داده باشد و او را نگران کرده باشد.
- سلام مامان.
مادر با لحنی نسبتاً شاد جواب داد:
- سلام عزیزم؛ شنیدم اون پسره… فرحان ولت کرد و رفت؛ آره؟
از لحن خوشحال و حرف زدن بی‌خیالش اخم‌هایم درهم شد؛ این لحن اصلاً به مادرهای نگران و ناراحت شبیه نبود. چیزی نگفتم و مادر خودش با شادی‌ای که دیگر نمی‌توانست پنهانش کند، ادامه داد:
- ناراحتش نباش عزیزدلم؛ اون پسر اصلاً مناسب تو نبود.
با حرف‌هایش انگار زنگ خطری در سرم به صدا در آمد. ستاره‌ای که همه چیز را کف دست مادرم گذاشته بود، ممکن بود که به خواست او تمام آن حرف‌ها را به فرحان گفته باشد؟!
- مامان شما… شما به ستاره گفتی که…
حرفم را خوردم و مادر خودش ادامه‌اش داد:
- آره عزیزم؛ من از ستاره خواستم که اون پسره رو از سرت باز کنه. اون پسره هم خوب با عصبانیتش بهمون کمک کرد.
حرف مادر مثل زهری بود که به جانم تزریق شده باشد؛ زهری کشنده و جانکاه که تمام جانم را می‌گرفت!
- شما… شما چی‌کار کردی مامان؟!
مادر با لحنی آسوده و بی‌خیال جواب داد:
- همون کاری که یه مادر باید برای خوشبختیه بچه‌اش انجام بده؛ یادت که نرفته من توی خونه‌ی مادر این پسره هم بهت گفتم که دلم نمی‌خواد بدبختیِ تو رو ببینم.
چانه‌ام لرزید، اما به لبم لبخند تلخ و پرتمسخری نشسته بود. مادر فکر کرده بود که من اینگونه خوشبخت می‌شوم؟! من بدون مردی که دوستش داشتم چطور قرار بود خوشبخت باشم؟! چرا مادر خوشبختی را در پول و ثروت می‌دید؟! چرا نمی‌فهمید که خوشبختی واقعی در ذهن و قلبِ آدم‌هاست؟!
- اشتباه می‌کنی مامان، شما دلت نمی‌خواد که من خوشبخت باشم. دلت می‌خواد مثل خودت یه زندگی پر از پول و ‌رفاه، ولی بدون عشق و محبت داشته باشم!
این‌بار مادر با لحنی نسبتاً مغموم جواب داد:
- نه عزیزم این تویی که اشتباه می‌کنی؛ فکر می‌کنی عشق همه چیزه، ولی وقتی ازدواج کردی و دو روز دیگه تب و تاب عشق از سرت افتاد اون‌وقته که می‌فهمی چه اشتباهی کردی. اون‌وقته که می‌فهمی عشق برات نون و آب نمیشه.
خنده‌ی کم‌جان و غمگینی کردم. زندگی من و پدر را هم با همین تفکراتش نابود کرده بود دیگر!
- عشق اگه واقعی باشه هیچجوره کمرنگ نمیشه چه برسه به نابود شدن! مثل عشقی که بابا به شما داشت، که حتی وقتی رفتی و تنهاش گذاشتی بازم به فکرت بود و دوستت داشت. چیزی که شما هیچ‌وقت نداشتی مامان، ولی من نمی‌خوام مثل شما بشم. نمی‌خوام پول داشته باشم، ولی هیچ‌کس حتی شریک زندگیم هم دوستم نداشته باشه. من می‌خوام به حرف دلم گوش کنم، می‌خوام راهی که دلم میگه درسته رو برم؛ شما هم نمی‌تونی منصرفم کنی!
مادر سکوت کرد و من از سکوتش استفاده کرده و تماس را قطع کردم. این حرف‌ها لازم بود؛ شاید می‌توانست مادرم را هم به خودش بیاورد. گرچه که خیلی دیر بود، ولی شاید بی‌تأثیر نبود.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...