نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در دیروز در 07:34 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 07:34 (ویرایش شده) ناگهان به خودم آمدم و تکانی خوردم. من داشتم چه میکردم؟! اینجا، در محل کار فرحان چه میکردم؟! آمده بودم که چه کار کنم؟! اورکت فرحان را داخل کمد انداختم، در کمدش را قفل کرده و با سرعت از اتاق بیرون آمدم. من داشتم چه میکردم؟! منی که معتقد بودم فرحان به درد زندگیام نمیخورد، حالا چرا اینجا بودم؟! چرا افسار زندگی و رفتارم را به دست دلم داده بودم تا من را به اینجا بکشاند؟! آنقدر با خودم و افکار و احساساتم درگیر بودم که نفهمیدم چگونه از فرحان خداحافظی کرده و از گلخانه بیرون آمدم. داخل ماشین نشستم و به سمت خانهی مادرم که اصلاً هم به اینجا نزدیک نبود به راه افتادم. هنوز هم با خودم درگیر بودم، با ذهنم که سعی داشت من را از فرحان دور کند و با قلبم که تمام هستیاش را به فرحان باخته بود. کلافه و درمانده آهی کشیدم؛ میان یک تناقض گیر افتاده بودم و نه میتوانستم عقلم را مجاب کنم که فرحان آدم زندگی من است و نه میتوانستم قلبم را راضی به دست کشیدن از فرحان بکنم. جلوی در خانهی مادر از ماشین پیاده شدم، در حالت عادی هم حوصلهی آمدن به خانهی مادر و آقا محمود را نداشتم، چه برسد به حالایی که حالم هم گرفته بود، اما چه میکردم که دستور از بالا صادر شده و من چارهای جز اطاعت کردن نداشتم. زنگ در را زدم و بیحوصله منتظر ایستادم. - کیه؟ روبهروی آیفون ایستاده و گفتم: - منم. - اِه نوا تویی؟ بیا تو. در را هل دادم و وارد حیاط بزرگ، اما نه چندان سرسبزِ خانهی آقا محمود شدم. نصف بیشتر حیاط آسفالت بود و فقط چند قسمت کوچک، چیزی شبیه به باغچه داشت و از آنجایی که مادرم حوصلهی رسیدگی به گل و گیاه را نداشت و کلاً کاشتن گل را وقت تلف کردن میدانست تنها چند درخت سرو و کاج درون باغچهها بود. در همین هنگام یادم به خانهی ننه گلپر افتاد، خانهای که هرچند کوچک بود، اما از زیبایی و طراوت چیزی کم نداشت. از پلههای جلوی در ورودی بالا رفتم و به در ورودی که رسیدم، معصومه خانوم را در انتظار خودم دیدم. - سلام خانوم جان. به روی صورت پیر و چروکیده، اما مهربانش لبخند بیجانی پاشیدم. - سلام معصوم جون، چند بار بگم منو نوا صدا کن نه خانوم؟! معصومه خانم با حالت بامزهای داخل خانه را پایید و با تن صدایی آرام گفت: - باشه، ولی من چند بار به تو بگم که خانوم از اینجوری حرف زدن خوشش نمیاد؟ میخوای من رو از نون خوردن بندازی دختر؟! در جوابش پشت چشمی نازک کردم. وای که من هرچقدر هم میخواستم، نمیتوانستم مثل مادرم پر از تجمل و زرق و برق زندگی کنم. - خیلی خب، حداقل وقتی مادرم نیست نوا صدام کن. معصومه خانم سری تکان داد. - باشه، حالا برو تو تا صدای خانوم در نیومده. ویرایش شده 28 دقیقه قبل توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در دیروز در 07:34 سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 07:34 (ویرایش شده) کفشهایم را با دو روفرشیِ سفید رنگ عوض کردم و وارد خانه شدم. همزمان با ورودم مادر هم به راهروی کوچک که در ورودی را به پذیرایی بزرگ خانهشان متصل میکرد، وارد شد. - سلام. مادر تکانی به سرش داد. - سلام، چرا اینقده دیر اومدی؟ همزمان که با هم از راهرو میگذشتیم و وارد قسمت پذیرایی میشدیم، جواب دادم: - جایی کار داشتم، دیر شد. مادر خودش را روی مبل سلطنتی رها کرد. - حالا عهد همین امروز که خونهی مادرت دعوت بودی باید کارت رو طول میدادی؟ پوفی کشیده و بیحوصله نگاه از او گرفتم. هنوز نیامده مادر بحثش را شروع کرده بود و من به این فکر میکردم که هیچ بعید نبود تا لحظاتی دیگر کارمان به دعوا برسد. در همین حین معصومه خانم وارد پذیرایی شد و سینی چای را روی میز چوبی وسط مبلها گذاشت. برای عوض کردن بحث، نگاهم را در دور و اطراف چرخانده و گفتم: - آقا محمود نیست؟ مادر تکانی به تن چاقش داد و همانطور که به معصومه خانم اشاره میکرد که به آشپزخانه برگردد، سری در جواب من تکان داد. - نه، رفته به هجرهاش یه سری بزنه. آخه جدیداً فروشش کم شده، فکر میکنه این شاگرد جدیده مشتریاش رو میپرونه. «هومی» در جوابش گفتم؛ خوب بود که آقا محمود نبود، وگرنه جدا از غرغرهای مادر باید اخم و بدخلقیهای او را هم تحمل میکردم. خم شدم تا استکانی چای بردارم که صدای قدمهایی را از پلههایی که به طبقهی بالا میرفت شنیدم. متعجب صاف نشسته و نگاهم را سمت پلهها که گوشهی پذیرایی بودند چرخاندم. - کسی بالاست؟ مادر سری تکان داد. - آره، ستاره بالاس. اخمهایم از شنیدن نام ستاره درهم شد. مگر او هم اینجا بود؟! مگر همین چند وقت قبل نبود که دخترک بابت قبول شدنش در دانشگاه تهران یک عالم پز و ادا برایم آمده بود؟! - ستاره اینجاست؟ مگه اون تهران نبود؟! - چرا، ولی بهخاطر عروسی یکی از دوستهاش مرخصی گرفته. اخم درهم کشیده و طلبکارانه گفتم: - خب پس چرا به من نگفتین؟ مادر برایم پشت چشمی نازک کردم. - بهت میگفتم که نیای؟ بعدش هم باهات کار واجبی داشتم. لب روی هم فشرده و کلافه سر تکان دادم. - خب حالا حداقل تا این دختره نیومده بگین کار واجبتون چی بود که پشت تلفن نمیتونستین بگین؟ پیش از آنکه مادر برای گفتن حرفی دهان باز کند، صدای نازک ستاره بلند شد. - اِوا سلام نوا جون، تو اینجا چی کار میکنی؟ ویرایش شده دیروز در 07:35 توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 6 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل (ویرایش شده) پلک روی هم فشرده و نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط باشم و چیزی نثار دخترک لوس نکنم. آخر همین امروز که من اعصاب نداشتم و حالم سرجایش نبود باید با این دختر روبهرو میشدم؟! از جای برخاستم و نگاه تیزی به سر تاپای ستاره انداختم؛ دخترک جلف مثل اکثر مواقع تاپ و دامن کوتاه و رنگ جیغی بر تن کرده و موهای بلندش را به دورش ریخته بود. آخ که اگر میتوانستم یک روز تمام موهای بلندش را از ته میچیدم تا آنقدر با ریخت و قیافهی عملی و مضحکش به من پُز ندهد. - سلام ستاره جان، معلوم نیست؟ اومدم به مادرم سر بزنم دیگه. ستاره ابرویی بالا انداخت و لبخند مرموزی به لبهای بزرگ و صورتی رنگش نشاند. - آهان، خب خوبی عزیزم؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت. پشت چشمی برایش نازک کردم. هر که نمیدانست من خوب میدانستم این دختر هم درست مثل خودم، چشم دیدنم را نداشت. - خوبم ممنون، تو خوبی؟ اشارهای به صورت گرد و زیادی سفیدش که حاصل کرم پودر و لوازم آرایشیهای مختلف بود کرده و با لحنی نسبتاً تمسخرآمیز گفتم: - انگار دانشگاه خیلی بهت ساخته، قشنگ رو اومدی! ستاره مات و مبهوت خندید؛ انگار تمسخر کلامم را حس نکرده بود. البته توقعی هم از این دخترک خنگ که حتی همین دانشگاهش را هم به لطف پول و پارتبازیِ آقا محمود قبول شده بود، نبود. - لطف داری نوا جون! - بشینید دیگه دخترها، میخواهید تا صبح همینجوری وایسید؟ ستاره باز خندید، ناز و اداهای مسخرهای در تمام حرکاتش مشهود بود و این هم یکی از دلایل نفرتم از او بود. گرچه بهنظر خودم همین که او دختر آقا محمود بود، برای این نفرت کافی بود. - وای، اینقده از دیدن نوا جون خوشحال شدم که پاک یادم رفت. اشارهای به مبل پشت سرم کرد و در همان حال که مینشست، گفت: - بشین نوا جون، راحت باش. «ایشی» زیرلب گفته و خودم را روی مبل رها کردم. واقعاً مادر چه فکری کرده که با این خانواده وصلت کرده بود؟! نمیدانم. - خب نوا جون چه خبرا؟ هنوز هم توی همون دفتر وکالت درب و داغون کار میکنی یا بالاخره عوضش کردی؟! پرحرص دندان روی هم ساییدم. چقدر از این دیدگاه بالا به پایین و تحقیرآمیزشان بدم میآمد، آنقدر بابت همین دوقران پولی که داشتند قیافه میگرفتند که انگار از آستین خدا پایین آمده بودند. - نه یه چندسالی میشه محل کارم رو عوض کردم. ستاره تصنعی خندید. - وای چه خوب، آخه میدونی اونجا خیلی داغون بود. هیچ آدم باکلاسی رغبت نمیکرد بیاد پیشت. ولی واجب شد حتماً یه سر بیام دفتر جدیدت رو ببینم. از حرص درحال انفجار بودم، اما سعی کردم آرام باشم. عصبانی کردن من همان چیزی بود که این دختر میخواست. - باشه، حتماً بیا خوشحال میشم. دهانکجی به حرف خودم کردم؛ چقدر هم که من از دیدن ریخت نحس این دختر خوشحال میشدم! ویرایش شده 29 دقیقه قبل توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 6 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 6 ساعت قبل (ویرایش شده) همانطور که انتظارش را داشتم سفرهی شام به میدان نگاههای تیز و حرفهای طعنهدار تبدیل شده بود؛ خصوصاً با حضور ستارهای که با وجود استفادهاش از کلمات پرمهر از تک تک حرفهایش طعنه و کنایه چکه میکرد. - میدونی نوا جون من توی تهران کِیس ازدواج زیاد داشتم، اما خب ددی دل دور شدن از تنها دخترش رو نداره. ولی فک کنم بد نباشه که تو هم به فکر ادامهی تحصیل بیوفتی، شاید بختت هم باز شد. باز هم نفس عمیقی کشیدم؛ سه ساعت بود که داشتم تعریفهای ستاره را دربارهی خواستگارهای ریز و درشتش میشنیدم و سرم در حال انفجار بود. در این بین ایما و اشارههای مادر مبنی بر سکوت کردنم هم پاک اعصابم را داغان کرده بود. کلافه بشقاب نیمهخوردهام را عقب زدم و قصد بلند شدن کردم که بالاخره نطق مادرم باز شد. - اِه راستی نوا، بهت گفته بودم چند روز پیش ننه گلپر رو دعوت کردم اینجا؟ ابروهایم از تعجب بالا پرید. - دعوتش کردین اینجا؟ چرا؟! مادر بیتفاوت شانهای بالا انداخت. - گفتم اون روز من رفتم خونهشون، یه بار هم من دعوتش کنم حداقل پشتم حرف در نیارن که اومد و خورد و رفت. ناراضی و ناراحت اخم درهم کشیدم. - این چه حرفیه مامان؟ اونها اصلاً اهل این حرفها نیستن! مادر بیحوصله تکانی به سر و گردنش داد؛ به طوری که انگار میخواست بیاهمیت بودن حرفهایم را نشان دهد. - حالا هر چی. اومد و نشست و کلی از پسرش تعریف کرد؛ یه جوری حرف میزد انگار آسمون سوراخ شده و این پسره افتاده پایین. اخم درهم کشیده و در سکوت نگاهش کردم تا ادامهی حرفهایش را بشنوم. - میگفت پسرش خیلی دلسوز خانوادهاس و زحمتکش و کاریه، فقط بیچاره یه دو، سه باری سر از زندون در آورده و تحصیلاتم که هیچی؛ رسماً هیچی. حالا با چه رویی اینها رو میگفت؟ نمیدونم. عصبی دندانهایم را روی فشردم. نگاه تحقیرآمیزش وقتی از زندان و تحصیلات کمِ فرحان صحبت میکرد، حالم را بد میکرد. مادرم طوری صحبت میکرد که انگار فرحان یک کالای بُنجل بود و ننه گلپر میخواست او را به ما قالب کند. - من که فقط نگاهش کردم، خندهدار بود که فکر میکرد واقعاً خانوادهی ما و اونها بهم میخوریم. سعی کردم خشمم را پنهان کنم؛ مادرم چرا داشت اینطوری صحبت میکرد؟! آنهم جلوی ستارهای که برای چزاندن من به دنبال بهانه میگشت؟! دهان باز کردم و خواستم مثل همیشه با لحنی آرام جوابش را بدهم، اما کلمات تندتر از چیزی که میخواستم از دهانم بیرون پرید. - چرا اینجوری حرف میزنی مامان؟! مگه اون بندههای خدا اومده بودن اینجا برای خواستگاری که میگی بهم نمیخوریم؟! ویرایش شده 6 ساعت قبل توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل مادر با تعجبی ساختگی نگاهم کرد. - وا! حالا تو چرا داری ازشون دفاع میکنی؟ بعد هم مگه اون پسرهی علاف در حد و اندازهی توئه که ازت خواستگاری کنه؟ سرم را با تأسف تکان دادم؛ از این قضاوتهای بیجا و تمسخرآمیز متنفر بودم. فرحان برای من آن کسی نبود که مادر با تحقیر از او حرف میزد. فرحان کسی بود که هر وقت به او نیاز داشتم در کنارم بود. فرحان کسی بود که مراقبم بود و من برایش مهم بودم. سرم را به پشتی صندلی کوبیدم و با صدایی که سعی میکردم لرزش نداشته باشد گفتم: - مسئله اصلاً حد و اندازه نیست مامان، شما داری اونها رو الکی قضاوت میکنی! فرحان اون آدمی که شما میگی نیست. مادر قاشقش را توی بشقاب ول کرد و با نگاهی تیز و لحنی که کم از بازجویی نداشت پرسید: - چته نوا؟ چرا اینقدر داری ازش دفاع میکنی؟ نکنه اون پسرهی لاتِ خیابونی جادو و جَنبلت کرده که داری اینطوری ازش طرفداری میکنی؟ یا شاید هم ازش خوشت اومده؟ هان؟! برای لحظهای سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت و من به این فکر کردم که واقعاً از فرحان خوشم میآمد؟! نه؛ احساسی که من به فرحان داشتم فراتر از یک خوش آمدن ساده بود و همین هم بود که من را به دردسر و به جدال با خودم وا داشته بود. اما اینها حرفهایی نبود که بتوانم آن را به مادر بگویم. - نه مامان این حرفها چیه؟ من فقط خوشم نمیاد اونها رو بیخودی قضاوت کنی، همین. ستاره در این میان باز دست از شوخیهای لوسش برنداشت و گفت: - ولی به نظر من همین رو سفت بچسب نوا جون، آخه توی این دورهی بیشوهری زندان رفتهاش هم گیر هرکسی نمیاد! کجخند پرحرصی به خندهی بلندش زدم و برای فرار از نگاه موشکافانهی مادر که همچنان بر رویم سنگینی میکرد، از پشت میز برخاسته و با تشکر کوتاهی از آشپزخانه بیرون زدم. *** کیف به دوش و درحالیکه افکار و احساسات درهم پیچیدهام بر روی شانههایم سنگینی میکرد، از ماشینم پیاده شدم. حالم خوب نبود، آنقدر که حتی خنکای این نیمه شبِ پاییزی هم نمیتوانست حرارت عصبیِ تنم را بهتر کند. حرفهای مادر در سرم چرخ میخورد و آن سؤال آخرش، اینکه از فرحان خوشم آمده یا نه؟ مثل خوره به جانم افتاده بود. سعی میکردم منطقی تحلیلش کنم، سعی میکردم به خودم بقبولانم که فرحان یک آدم لات و دردسرساز است و به درد زندگی من نمیخورد و حسی که من به او دارم هم یکجور عادت است که با ندیدنش برطرف میشود. اما خودم هم خوب میدانستم که این فقط یک دروغ است؛ دروغی که به خوردِ قلبم میدادمش تا شاید دست از خواستن فرحان بردارد و به این جنگ عقل و احساس پایان دهد. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 1 ساعت قبل سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 1 ساعت قبل (ویرایش شده) وقتی وارد خانه شدم و خودم را روی کاناپه پرت کردم، دلم هنوز هم گرفته بود. خانه در سکوتِ مطلق غرق بود و تاریکی فضا به حال بدم دامن میزد. دمغ بودم، اما نه فقط بهخاطر حرفهای مادرم بلکه بهخاطر دوراهی که در آن گیر افتاده بودم. دوراهی منطق و احساسم؛ دوراهی بودن با فرحان یا دلبرید از او و همین دوراهیها بود که داشت من را از پای در میآورد. اینکه نمیدانستم کدام کار درست است و کدام یک غلط و برای اولین بار در زندگیام به این حجم از استیصال و بلاتکلیفی رسیده بودم. غلتی زدم و نگاهم را به سقفِ تاریک دوختم؛ حتی آنقدری توان نداشتم که بلند شوم و چراغ را روشن کنم. آرام پلک روی هم گذاشتم؛ پشت پلکهای بستهام هم میتوانستم تصویر فرحان را ببینم. فرحانی که اورکتش را روی شانههایم انداخته بود، فرحانی که برایم چای نبات درست کرده بود، فرحانی که عکس من را درون کمدش داشت و فرحانی که با من مهربان بود و توجهاش را به من معطوف میکرد. نفسم را آه مانند بیرون داده و دستی به صورتم کشیدم. حالا باید چه میکردم؟! با اینهمه بلاتکلیفی و سردرگمی چه باید میکردم؟! کلافه روی کاناپه نیمخیز نشستم؛ با افکاری که مدام در سرم رژه میرفتند خواب چیز غیرممکنی بهنظر میرسید. موهایم را میان چنگم گرفته و کمی کشیدم؛ نیاز داشتم با کسی حرف بزنم. نیاز داشتم از احساسات عجیب و غریبم با کسی صحبت کنم؛ با کسی که بتواند راهنماییام کند. کسی که حرفم را بفهمد و شاید راهی برای خلاص شدنم از اینهمه تردید داشته باشد. کمی فکر کردم؛ طبق معمول جز فرزانه کسی با این خصوصیات را در دور و اطرافیانم نمیشناختم. فقط باید حواسم را جمع میکردم و اسمی از فرحان پیش او نمیبردم. خم شدم و از پای کاناپه کیفم را برداشتم و موبایلم را از داخل آن بیرون کشیدم. نیمه شب بود و زمان خوبی برای زنگ زدن نبود، اما من هم با این حال آشفته توان صبر کردن نداشتم، پس بیتعلل شمارهی فرزانه را گرفتم و موبایلم را به گوشم چسباندم. چند بوق خورد و درست لحظهای که داشتم از وصل شدن تماس ناامید میشدم، صدای پچپچوار و خوابآلود فرزانه در گوشم پیچید. - الو؟ از اینکه او را از خواب پرانده بودم کمی معذب شدم. - سلام، فرزانه جان. صدای فرزانه کمی هوشیار شد. - سلام نوا جون، خوبی؟ اتفاقی افتاده؟ لبهایم را به داخل دهانم کشیدم. دل باختنم به فرحان هم یک اتفاق محسوب میشد دیگر؛ نه؟! - نه چیزی نشده نگران نباش؛ فقط من میخواستم باهات حرف بزنم. راستش چندان حالم خوب نیست. صدای خشخشی آمد و پشتبندش صدای نگرانِ فرزانه بلند شد: - چیشده؟! چرا حالت خوب نیست؟ از لحن ترسیدهاش کمجان خندیدم. طفلکی لابد فکر کرده بود که در حال مردن هستم و برای آخرین بار به او زنگ زدهام! - نه، نه اینجوری که تو فکر میکنی. راستش از نظر روحی حالم چندان خوب نیست. میدونی چند روزه که با خودم درگیرم و به هیچ نتیجهای نمیرسم. بنابراین مجبور شدم بازم مزاحم تو بشم. ویرایش شده 1 ساعت قبل توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری