رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- برسونیمت خانوم خانوم‌ها!

به راننده و سر نشینش که دو پسر جوانِ زیر بیست سال با تیپ و قافیه‌هایی نه چندان جالب و صورت‌های پر از جای جوش بودند، نگاهی انداختم. ببین کار دنیا به کجا رسیده بود که پسربچه‌ها هم مزاحم نوامیس مردم می‌شدند! 
- برید پی کارتون.
- ای بابا خانومی ناز نکن دیگه، بیا بالا در خدمت باشیم.
دست مشت کرده و دندان روی هم ساییدم. دلم می‌خواست برگردم و چیزی نثارشان کنم، اما ذهنم می‌گفت که بهترین کار دور شدن از آن‌هاست. چند قدم از آن‌ها دور شدم، اما آن‌ها هم با سرعتی پایین به همراهم می‌آمدند. باز هم رفتم و باز هم به دنبالم آمدند. خسته، کلافه و عصبی از وضعیت پیش آمده چرخیدم و با صدای نسبتاً بلندی گفتم:
- برید پی کارتون، مگه خودتون خواهر و مادر ندارین که مزاحم من میشین؟!
پسری که کنار راننده نشسته بود از ماشین پیاده شد و با چهره‌ای درهم غر زد:
- چیه اینقده‌ ناز می‌کنی؟ حالا خوبه قیافه هم نداری. سگ‌خور بابا صد تومن بیشتر بهت میدم.
چشمانم از شنیدن این حرف گشاد شد. این چه چرندیاتی بود که داشت می‌گفت؟! آمدم قدمی عقب بگذارم که دستش روی مچ دستم نشست. جا خورده و‌ ترسیده عقب رفتم و دستم را کشیدم.
- چی‌کار می‌کنی عوضی؟ دستم رو ول کن!
باز دستم را عقب کشیدم‌ و او دستم را رها نکرد. در همین حین متوجه موتوری شدم که پشت ماشین پسرها ایستاد و سرنشینش با سرعتی عجیب به سمت پسر دوید و با او درگیر شد. کشمکش و دعوایشان آنقدر پرسرعت بود و من آنقدر از اتفاقات افتاده‌ در شوک بودم که متوجه نشده بودم چه کسی ناجی‌ام شده بود. با ترس و لرز و همان‌طور که به دعوای پر زد و خورد آن دو خیره بودم، قدمی عقب رفتم و وقتی که خوب نگاه کردم توانستم قامت فرحان را تشخیص دهم. دهانم از بهت باز ماند، او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! فرحان مشغول کتک زدن پسر بود که دوست پسر هم از ماشین پیاده شد و خودش را وسط دعوای آن‌ها جا داد. در همین حین پسر که انگار از دیدن دوستش شیر شده بود، ناغافل مشتی به صورت فرحان که با پسر راننده درگیر شده بود زد. ترسیده از این اتفاق جیغی کشیدم و قدمی پیش گذاشتم تا جلوی دعوایی که به‌خاطر من شروع شده بود را بگیرم.
- فرحان بس کن!
فرحان نیم نگاهی به من انداخت و در همان حال که با هر دو پسر درگیر بود رو به من داد زد:
- برو بشین تو ماشینت!
بی‌توجه به حرفش باز قدمی نزدیک‌تر شدم. همچنان زور فرحان به هر دو پسر می‌چربید، اما چون دو نفر بودند و فرحان هر بار درگیر یک کدامشان می‌شد، دیگری از فرصت استفاده می‌کرد و ضربه‌ای به او می‌زد. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 151
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • نویسنده اختصاصی

 

بغض کرده فریاد زدم:
- بس کنین!
هر مشتی که به صورت فرحان زده می‌شد، مثل ضربه‌ای بود که به قلب من زده می‌شد و دردش تا مغز استخوانم می‌رفت. لب روی هم فشردم و مستأصل قدمی به عقب برداشتم. هیچ کدامشان به حرفم گوش نمی‌کردند و همچنان به زد و‌ خورد با یکدیگر ادامه می‌دادند. هر دو پسر زخم و زیلی بودند، از دهان و بینی فرحان خون می‌آمد و ‌من هم فاصله‌ای تا زدن زیر گریه نداشتم. در همین حین سماوات که معلوم نبود تا آن لحظه‌ در کدام گوری به سر می‌برد به سمتمان دوید و با میانجی‌گری او و چند نفر دیگر قائله ختم شد و پسرها پا به فرار گذاشتند. فرحان که تازه از چنگ میانجی‌گران خلاص شده بود، رو به مردمی که همچنان ایستاده و تماشایمان می‌کردند فریاد کشید:
- وایسادین چیو نیگا می‌کنین؟! برید پِی کارتون دیگه!
مردم هر کدام چیزی زیرلب می‌گفتند و می‌رفتند و دست آخر من ماندم و فرحان و سماواتی که مثل مجسمه یک گوشه ایستاده بود. فرحان با سر و صورت خونی به سمت من که گوشه‌ای ایستاده و فین‌فین‌کنان نگاهش می‌کردم آمد.
- تو چرا هر چی بِت میگم برو بشین تو ماشینت، باز وایسادی بِر و بِر منو نگا می‌کنی؟!
هنوز هم مات و مبهوت بودم؛ از بودن او در اینجا، از درگیری‌اش با آن پسرها و از رفتار خشن، ولی حمایتگرانه‌اش از خودم.
- من…
بی‌آنکه اجازه‌ی گفتن حرفی را به من بدهد، نگاهی سمت سماوات انداخت و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
- با این جوجه فُکُلی بودی و نیومد جلوی اون دو تا ریقو وایسه؟! اینه اونی که واس آینده‌ات می‌خواسی؟!
مات و گیج سری تکان دادم‌. کمی وقت لازم داشتم تا خودم را جمع و جور کنم، اما رفتار تند و پرخاشگرانه‌ی فرحان این اجازه را به من نمی‌داد.
- ببخشید خانوم نادری یه لحظه تشریف میارید؟
نگاه بیچاره‌‌وارم را میان فرحانی که اخم عمیقی به صورتش نشسته بود، تا روی سماوات که از دور من و فرحان را می‌پایید چرخی خورد. خدایا این چه وضعی بود که من در آن گیر کرده بودم؟! از یک طرف فرحانِ عصبانی و از طرف دیگر سماوات کنجکاوی که در این شرایط هم دست از سر من برنمی‌داشت. نگاه مستأصلی به فرحان انداختم و با تردید از او که نگاه تیزش همچنان من را نشانه رفته بود، دور شدم. به سماوات که رسیدم بدون لحظه‌ای مکث، با نگاهی رو به فرحان پرسید:
- این همون مردیه که توی زندگیتونه، درست میگم؟
حوصله‌ی اینکه بخواهم سؤال‌پیچش کنم تا بدانم این را از کجا فهمیده نداشتم، اما انگار خودش سؤال نگاهم را فهمید که ادامه داد:
- باید حدس می‌زدم، رو زدن شما به دیگران برای کار پیدا کردنِ اون مرد به یه رابطه‌ی وکیل و موکلیِ ساده مربوط نمیشه.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

در آن لحظه‌ نگران افکار درست یا غلط او نبودم، فقط نگران فرحانی بودم که هر چه بیشتر می‌گذشت، بیشتر حرص و عصبانیت در صورتش نمایان می‌شد. سماوات هم انگار نگرانی‌ و بی‌میلی‌ام برای حرف زدن با خودش ‌را درک کرده بود که گفت:

- من دیگه دارم میرم، فقط خواستم خداحافظی کرده باشم.
بغض بدی گلویم را گرفته بود و دهانم برای گفتن هیچ حرفی باز نمی‌شد، پس تنها سری در جوابش تکان دادم و او رفت و باز من ماندم و فرحانی که چشمان سرخ از خشمش را حتی لحظه‌ای هم از من نمی‌گرفت. قدمی به سمت فرحان برداشتم و پیش رویش ایستادم.
- این یارو مگه خواستگارت نبود، پَ چرا بدون تو رفت؟!
گیج و منگ نگاهش کردم. چرا اینطوری با من صحبت می‌کرد؟! مگر من چه کار کرده بودم؟!
- چی داری میگی فرحان؟! جای این چرت و پرت‌ها پاشو بریم بیمارستان سر و صورتت زخمیه.
فرحان خنده‌ی تمسخرآمیزی کرد.
- چرت و پرت؟! یعنی هرکی درباره‌ی اون یارو حرف بزنه حرفاش میشه چرت و پرت؟!
گیج، مستأصل و بغض‌آلود نگاهش کردم. نمی‌فهمیدم چه می‌گفت و از چه کسی می‌گفت؟! منظورش به سماوات بود؟! اما سماوات که ربطی به این ماجرا نداشت.
- من نمی‌فهمم تو چی داری میگی فرحان، ولی تو رو خدا بیا بریم یه جایی بشینیم. حداقل من زخم‌های صورتت رو تمیز کنم!
فرحان با خشونت سر بالا انداخت.
- لازم نکرده!
قدمی به او نزدیک‌تر شدم و درحالی‌که سعی می‌کردم بغض گلوگیرم را قورت بدهم نالیدم:
- فرحان تو رو خدا! از بینیت هنوز داره خون میاد.
فرحان با خشم به چشمان ترسیده و نگرانم خیره شد و فریاد کشید:
- به درک! وقتی تو داری دستی دستی خودتو بدبخت می‌کنی اصن بذار از خونریزی بمیرم!
کلافه شده دستی به صورتم کشیدم. حرف‌های او را نمی‌فهمیدم، اما از آنجایی که هم حال خودم و هم حال فرحان بد بود، ترجیح می‌دادم جای بحث کردن با او فقط راضی‌اش کنم که بگذارد زخم‌هایش را پانسمان کنم. پس گوشه‌ی آستین پیراهن نامرتبش که چند دکمه‌ی بالایی‌اش در اثر همین درگیری کنده شده بود را گرفتم و درحالی‌که او را به سمت ماشینم می‌کشیدم گفتم:
- تو رو خدا بیا بذار زخم‌هات رو تمیز کنم؛ بعدش با هم حرف می‌زنیم.
***

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پنبه الکلی را میان انگشتان لرزانم گرفتم و به سمت فرحان که روی صندلی راننده نشسته و اخم‌آلود و با صورتی کبود از خشم به روبه‌رو خیره بود، چرخیدم. حالم هنوز هم سرجایش نیامده بود و بغض بدتر از همیشه گلویم را می‌فشرد. از یک طرف زخم‌های روی صورت فرحان دلم را ریش می‌کرد و از طرف دیگر دلم از رفتارهای تند و خشمگین او گرفته بود. دست لرزانم را جلو بردم و پنبه را روی زخم گوشه‌ی لبش گذاشتم. خونریزی بینی‌اش قطع شده بود، اما زخم گوشه‌ی لبش آنقدر عمیق بود که با هربار تکان خوردنِ لبش، خون به بیرون نیشتر می‌زد. با دیدن زخم دهان باز کرده‌ی لبش بغض بیشتر گلویم را فشرد، فکر اینکه او به‌خاطر من به این وضع افتاده بود از سرم بیرون نمی‌رفت و این فکر حالم را بدتر می‌کرد. لب گزیدم و خواستم بغضم را قورت بدهم، اما نمی‌شد. انگار قسمت بود که برای دومین بار هم فرحان اشکم را ببیند. پنبه‌ی الکلی را روی زخم لبش گذاشتم و آرام فشردم و در همان حین، اشک بود که از چشمانم به روی صورت یخ کرده‌ام می‌چکید. فرحان که تا آن لحظه‌ در سکوت به نقطه‌ای نامعلوم در خیابان خیره بود، نگاه زیرچشمی به من انداخت و پوزخند تلخی زد.
- تو دیگه واس چی داری گریه می‌کنی؟! من باس زار بزنم؛ من باس زار بزنم که نتونسم تو رو راضی کنم دست از این کارای احمقانه‌ات وَر داری. من باس زار بزنم که نتونستم راضیت کنم زندگیتو دست یه آدم بی‌عرضه‌ی چلمن ندی!
از لحن تلخش دلم بیشتر گرفت. نمی‌فهمیدم چرا امروز اینقدر بی‌رحم شده بود؟! و از طرفی هم اصلاً نمی‌فهمیدم که چه می‌گوید. درحالی‌که سعی می‌کردم صدایم نلرزد لب زدم:
- زندگیم رو دست کی ندم؟ چی داری میگی تو فرحان؟!
فرحان باز پوزخندی تحویلم داد.
- همون خواستگارت، چی بود اسمش؟! آقا کاوه؟!
دستم روی صورتش خشک شد. حالا دوهزاری‌ام افتاد که این حال خراب و این‌همه عصبانیت برای چه بود؟! تازه یادم افتاد که من به فرحان نگفته بودم سماوات را جواب کرده‌ام، اما باز هم این چیزی از گناه فرحان کم نمی‌کرد. هرچقدر هم که عصبانی بود حق نداشت با من اینطور تند و زننده رفتار کند.
- پس دردت اینه!
فرحان با خشونت سری بالا انداخت. 
- نه، دردم اینه که تو داری زندگیت رو میدی دست یه کسی که حتی حاضر نشد جلوی دو تا بچه‌ سوسول ازت دفاع کنه. دردم اینه که داری با حماقتت زندگی خودت رو به باد میدی! اونم به‌خاطر چی؟! به‌خاطر اینکه اون یارو پول داره.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

مبهوت و با چشمان اشک‌آلودم نگاهش کردم. واقعاً من را اینطوری شناخته بود؟! که من به‌خاطر پول به هرکس و ناکسی بله میدهم؟!

- واقعاً مسخره‌اس! تو فکر می‌کنی من رو کامل می‌شناسی، ولی نمی‌فهمی که من هرکسی رو توی زندگیم راه نمیدم. اونم یه آدمی رو که غرورش از هرچیزی براش مهمتره؟!
این‌بار نوبت فرحان بود که خشکش بزند. واقعاً نمی‌فهمیدم چه کاری کرده بودم که باعث شده بود او درباره‌ام اینطوری فکر کند!
- یعنی… یعنی تو اون یارو رو رَد کردی؟!
جوابم به نگاه مبهوتش کجخندی بود که کام خودم هم از تلخی‌اش مزه‌ی زهر‌ گرفته بود. 
- پَ فرزانه واس چی به من هیچی نگفت؟!
پنبه را روی گوشه‌ی لبش بیشتر فشردم و در همان حال که سعی می‌کردم صدایم از حرص و حسرت خالی باشد و چندان هم موفق نمی‌شدم، گفتم:
- واسه‌ی اینکه خودم خواستم بهت چیزی نگه. 
به چشمان متعجبش نگاهی انداخته و سری به تأسف تکان دادم.
- می‌خواستم خودم بهت بگم و دلیل حرف‌های اون روزت رو بپرسم که اینجوری شد.
سکوت فضای ماشین را پر کرد و تنها صدای نفس‌های عمیق فرحان بود که شنیده می‌شد. خون بینی و لبش را که پاک کردم دستم به سمت زخم گوشه‌ی ابرویش رفت، اما فرحان با حرکتی ناگهانی مچ دستم را اسیر دستان خودش کرد. جا خورده سر بلند کردم و نگاهم در نگاه عمیقش نشست. نگاهش عصبانی نبود، اما آشفتگی و پریشانی در چشمانش به خوبی مشخص بود.
- چرا می‌خواسی دلیل حرف‌هام رو بشنوی؟
سؤالش آنقدر ناگهانی بود که چند لحظه‌ای فقط در سکوت نگاهش کردم. نمی‌دانستم چه باید بگویم، اما نگاه عمیق و گرمایی که از دست او به مچ دست من منتقل شده بود، باعث شد که بی‌اختیار لب بزنم:
- چون برام مهمه.
حرفم انگار فرحان را گیج‌تر کرده بود که سر به صورتم نزدیک کرده و با ناباوری و سردرگمی پرسید:
- چرا باس همچین چیزی واسه‌ات مهم باشه؟!
باز هم سکوت کردم. نمی‌خواستم از احساسات درونی‌ام که هنوز خودم هم با آن‌ها کنار نیامده بودم با او حرف بزنم. خواستم دستم را از دستش بیرون بیاورم و خودم را از او دور کنم بلکه دست از سرم بردارد، اما دست فرحان به دور مچم محکم‌تر شد و صورتش به صورتم نزدیک‌تر.
- با من بازی نکن نوا!
از حرص اخم‌هایم درهم شد. یک نفر نبود که این را به خودش بگوید. این دور و ‌نزدیک شدن‌هایش به من، اگر بازی نبود پس چه بود؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- من با کسی بازی نمی‌کنم!
اخم‌های فرحان بیشتر درهم رفت.
- پس این کارا چیه؟! چرا یه روز جوری رفتار می‌کنی که فِک می‌کنم ازم متنفری، ولی یه روز هم واس دو تا دونه زخم روی صورتم اینطوری به هول و ولا میوفتی؟!
نمی‌دانم از ترس بود یا از هیجانِ این نزدیکی که قلبم خودش را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید. آب دهانم را قورت دادم و تلاش کردم که این ضربانِ محکم تأثیری روی صدایم نگذارد.
- من به هول و ولا نیُفتادم، من فقط نگران شدم. هر کس دیگه‌ای هم جای من بود همین اتفاق‌ها میوفتاد.
فرحان سری در رد حرفم تکان داد.
- نه!
لحنش قاطع و محکم بود. آنقدر محکم که نگذارد حرف دیگری برای پوشاندن این حس و حال عجیب بزنم.
- اگه کس دیگه‌ای جای تو بود، من به این وضع نمی‌افتادم!
صدای خسته و مستأصلش حالم را بدتر می‌کرد. اولین بار بود که او را اینطور مستأصل و بیچاره می‌دیدم، مثل آدمی شده بود که تمام زورش را برای کنترل چیزی به کار گرفته بود و دست آخر موفق نشده بود!
- اگه یه کس دیگه جای تو بود من اینقده درمونده نمی‌شدم!
نگاهش به چشمانم بود و دستش هنوز مچ دستم را در بر گرفته بود و منِ مثلاً عاقل و منطقی هم پاک یادم رفته بود که باید خودم را کنار بکشم.
- من اینقده‌ درمونده نمی‌شدم که ندونم باس واسه داشتنت چی‌کار کنم!
نفسش را سنگین بیرون داد و پوزخند تلخ و تأسف‌آمیزی زد.
- هر چی خواسم بی‌خیالت شم، نشد. هرچی به خودم گفتم که به درد تو نمی‌خورم، بدتر شد. هر چی بیشتر خواسم حواسمو جمع کنم، بیشتر گیرِ تو افتادم!
نفس در سینه‌ام حبس شده و قلبم تند و محکم می‌تپید. آنقدر محکم که صدایش را درون گوش‌هایم می‌شنیدم و می‌ترسیدم این صدا من را پیش فرحان هم رسوا کند. لب باز کردم تا حرفی بزنم، تا این اعتراف سنگین و شوکه کننده‌ی فرحان را همینجا تمام کنم، اما فرحان مهلت این کار را به من نداد.
- من اهل این حرفا نیسم. بلد هم نیسم قشنگ حرف بزنم یا مثل اون خواستگارت ادای آدم حسابیا رو دربیارم بهم هم این کارا نمیاد، ولی یه چیزیو خوب می‌فهمم.
نگاهش به چشمانم دقیق شد.
- اونم اینه که از وختی شناختمت، از وختی دیدم که واس خاطر سرو سامون دادن به زندگیِ من اونطوری تلاش کردی یه چیزی تو وجودم تکون خورد. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

مات و ‌کلافه از حرف‌هایی که می‌زد، از اعترافاتی که سنگینی‌شان بر روی قلبم هر لحظه‌ بیشتر می‌شد نالیدم:

- فرحان!
دست فرحان از دور مچم رها شد و به نشانه‌ی سکوت در پیش چشمانم، بالا آمد. 
- نه، بذا بگم. بذار حالا که تو به اون یارو نه گفتی منم دلیل حرف‌های اون روزمو بِت بگم.
کمی عقب کشید، اما نگاهش از صورت و ‌چشمان دودوزننده‌ام حتی لحظه‌ای هم جدا نمی‌شد.
- من دیگه نمی‌تونم بِه خودم دروغ بگم نوا. دیگه نمی‌تونم بِت بگم واسم مهم نیسی. دیگه نمی‌تونم بگم اگه نباشی فرقی واسم نمی‌کنه. دیگه نمی‌تونم وانمود کنم وقتی یکی دور و وَرت (دور و بَرِت) می‌پلکه خونم به جوش نمیاد!
سر پایین انداخت و با درد زمزمه کرد:
- تو منو بدجوری بهم ریختی نوا!
این‌بار من هم دیگر نتوانستم نگاهش کنم. نتوانستم درد و‌ احساس زیبای نگاهش را ببینم و جلوی قلب بی‌تابم را بگیرم. سر پایین انداختم، اما باز صدایش بود که روح و روان و بدتر از همه قلبم را به بازی گرفته بود.
- من بدجوری گیرِ تو افتادم؛ بلد هم نیسم که چجوری باس خودمو از این وضع نجات بدم. ولی مشکل اینه که از این گیر افتادن جای ناراحتی، خوشحال و راضی‌ام!
باز چشمه‌ی اشکم جوشید. نمی‌دانم از شدت شوک بود یا از سنگینی حقیقتی که داشت مثل یک سیلی آن را بی‌رحمانه به صورتم می‌کوبید. جای ترسناک ماجرا، اما اینجا بود که قلبم بی‌توجه به عقل و منطقی که دائم درحال هشدار دادن بودند، برای خودش به تپش افتاده و حس شیرینی را به سرتاسر تنم منتقل می‌کرد. 
- ببینمت نوا.
دست فرحان که به سمت چانه‌ام آمد سر عقب ‌کشیده و‌کوتاه نگاهش کردم، اما ‌همان نگاه کوتاه هم کافی بود که از دیدن گریه‌ام اخم‌هایش درهم شود.
- واس چی گریه می‌کنی؟! یعنی از حرفام اینقده ناراحت شدی؟!
بی‌اختیار و ناله‌وار «نه!»ایی از دهانم پرید. فرحان سری کج کرد و در چشمانم خیره شد.
- پَ چی؟!
آب دهانم را همراه با بغضی که گلویم را می‌فشرد، قورت دادم‌ و سعی کردم به خودم مسلط باشم. خودم هم نمی‌فهمیدم چه اتفاقی در وجودم افتاده بود که پس از تجربه‌ی این احساسات عجیب و غریب اینقدر ضعیف شده بودم و دَم به دَم اشکم در می‌آمد. 
- مسئله این نیست فرحان. تو… تو نباید این حرف‌ها رو بزنی؛ این کار درست نیست. تو نمی‌فهمی…
حرفم در گلویم ماند؛ فرحان با گیجی سر تکان‌ داد.
- چیو نمی‌فهمم؟! دُرُس حرف بزن بینم چی میگی!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

لحظه‌ای چشمانم را بستم‌ و در وجودم به دنبال عقل و آن خویِ منطقی‌ام گشتم. من به این نوای ضعیف و‌ احساساتی عادت نداشتم، من نمی‌خواستم اینقدر ضعیف باشم و افسار کارهایم را به دست قلب زبان نفهمم بدهم و دست آخر آواره‌ی کوه و بیابان شوم.

- این حرف‌ها درست نیست فرحان، این احساسات درست نیست!
ای خدا آخر این چه شکنجه‌ای بود؟! این علاقه‌ی لعنتی به مردی که اصلاً به من و زندگی‌ام نمی‌خورد از کجا آمده بود؟! لب روی هم فشردم. چاره‌ای نبود؛ باید این علاقه را پیش از آنکه به زمینم بزند در قلبم چال می‌کردم.
- من و تو اصلاً بهم نمی‌خوریم، شخصیتمون، زندگیمون، رفتارمون از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کنه! تو با دعوا و دردسر زندگی می‌کنی و من با نظم و قانون؛ ما شبیه هم نیستیم فرحان. اصلاً خودت بشین و فکر کن ببین اگه ما بخواهیم با هم باشیم زندگیمون چجوری میشه!
سکوت سنگینی میانمان حکمفرما شد. فکر کردم که بالاخره توانسته‌ام او را راضی به کوتاه آمدن بکنم. فکر کردم که او هم فهمیده این علاقه درست نیست، اما اشتباه می‌کردم.
- کی میگه این احساس دُرُس نیس؟! کی می‌تونه منو مجبور کنه که تو رو نخوام؟!
آخ خدایای این مرد چرا حرف من را نمی‌فهمید؟! چرا نمی‌خواست درک کند که ما به درد هم نمی‌خوریم؟!
- لازم نیست کسی این رو بگه، خودت هم اگه یه نگاه به من و خودت بکنی می‌فهمی ما نمی‌تونیم با هم زندگی کنیم. 
فرحان شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- چرا نتونیم؟! اتفاقاً به خودمون که نیگا می‌کنم می‌بینم خیلیم بهم میایم.
کلافه شده دستی به صورتم کشیدم،‌ من و این مرد پردرسر بهم می‌آمدیم؟! واقعاً که مسخره بود! 
- این مسخره‌بازی نیست فرحان؛ این زندگیِ واقعیه. نمیشه با یه سری فانتزی و اینکه بهم میایم یه زندگی مشترک رو شروع کنیم.
فرحان به سمتم خم شد که ترسیده در خودم جمع شدم. انتظار داشتم باز با یک لمس دیگر غافلگیرم کند، اما دستش پشت صندلی‌ام نشست و رویش را به سمتم برگرداند.
- تو فِک کردی با این حرف‌های قلمبه سلمبه‌ات می‌تونی منو از خودت دور کنی؟! واقعاً فِک کردی اگه بگی ما به درد هم نمی‌خوریم من می‌ذارم و میرم؟!
گیج و اخم‌آلود به چشمان مطمئنش نگاه دوختم. این مرد شوخ و شنگ را امروز چه شده بود که به این وضع و حال افتاده بود؟! چه شده بود که جای مسخره‌بازی در آوردن این بحث احساسی را پیش گرفته بود؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- ببین نوا، من از اون آدمایی نیسم که وقتی بِم میگن بسه بذارم و برم، اتفاقاً اونقد پافشاری می‌کنم که خود طرف از حرفش کوتاه بیاد. 

نگاه فرحان در صورت مات و متعجب مانده‌ی من چرخی خورد.
- تو میگی ما مثِ هم نیسیم؟ باشه قبول، ولی خوش دارم یه چیزی رو آویزه‌ی گوشت کنی...
صورت فرحان به صورتم نزدیک‌ شد، نگاهش به نگاهم دوخته و با لحنی قاطع که تابحال از او ندیده بودم، لب زد:
- تو هرچی هم که بشه، هرچی هم که بگی. تهش مال خودمی! من تو زندگیم خیلی چیزها رو خواسم که بهشون نرسیدم، ولی تو تنها چیزی هستی که به قلبم قول داشتنش رو دادم!
کلماتش مثل پژواکی در سرم می‌پیچید. باید از این لحن مالکانه‌اش عصبانی می‌شدم؛ باید با همان رفتار تند و قاطعم او را بابت حرف‌هایش می‌کوبیدم، اما بدبختیِ من اینجا بود که جایی در اعماق وجودم از این حرف‌ها، از این لحن مالکانه و تا حدودی خشن غرق لذت و شعف شده بود. همین لذت هم من را وحشت‌زده می‌کرد؛ من نه از فرحان که از خودم می‌ترسیدم. از احساس تازه جوانه‌زده‌ای که کنترل قلبم را به دست گرفته بود. خواستم دهان باز کنم؛ خواستم بگویم «تو بیخود کرده‌ای که قولِ من را به قلبت داده!» بگویم «مگر من وسیله هستم که برای تو باشم؟!» اما قبل از اینکه دهانم برای گفتن حرفی باز شود، فرحان با دستش دستور سکوت داد.
- هیچی نگو، نمی‌خوام الان تو عصبانیتت رَدَم کنی!
دهان باز مانده‌ام را بستم. من او را نشناخته بودم، اما انگار او من را خوب شناخته بود که می‌دانست از حرف‌هایش عصبانی‌ام و می‌خواهم دست رد به سینه‌اش بزنم.
- ولی…
باز فرحان میان حرفم پرید:
- یه چند روز بِت وخت میدم که با خودت کنار بیای و قبولم کنی. ولی گفته باشم که چاره‌ای جز این نداری. تو چه بخوای و چه نخوای مال منی؛ منم عادت ندارم دست از مال و اموالم بکشم! فقط می‌خوام که خودت مسالمت‌آمیز قبولش کنی، که اگر نکنی من روش‌های دیگه‌ای هم واس این کار بلدم.
توی صورتم، با لحنی قاطع و‌ محکم لب زد: 
- من دست از تو نمی‌کشم نوا! پس فکر دور زدنمو از سرت بیرون کن!
سر عقب‌ کشید و به پشتی صندلی تکیه‌ داد و من همچنان مات و مبهوت خیره به او مانده بودم. دیگر عقل بیچاره‌ام هم کلامی برای پاسخگویی به این مرد گستاخ و پررو پیدا نمی‌کرد و چاره‌ای جز سکوت نداشتم. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

در میان این سکوت نگاه فرحان دور و اطراف را می‌پایید، انگار برای برهم زدن این سکوت یا پریدن به بحث دیگری به دنبال یک موضوع جدید می‌گشت.
- راسی تو واس چی وسط خیابون وایساده بودی که اون دو تا بچه فوفول مزاحمت بشن؛ هان؟!
لحنش باز از آن جدیتِ مزخرف در آمده بود و همین تپش‌های قلبم را آرام‌تر می‌کرد. نفس عمیقی کشیده و دستان عرق کرده‌ از اضطرابم را به گوشه‌ی مانتوام کشیدم. این تغییر بحث برای خودم هم خوب بود؛ حداقل کمی کمکم می‌کرد تا از این نوای ضعیف و ترسو فاصله بگیرم و به خودِ سابقم برگردم.
- ماشینم خراب شده بود، وایسادم کنار خیابون تا تاکسی بگیرم که سر و کله‌ی اون پسرها پیدا شد.
فرحان سری به تأسف تکان داد و‌ همان‌طور که دست به سمت در ماشینم می‌برد گفت:
- وختی یه جایی به این پرتی با اون مرتیکه قرار می‌ذاری همین میشه دیگه!
خواستم بگویم «من اینجا قرار نگذاشتم.» خواستم از خودم در برابر اویی که امروز بدجور کمر به توبیخ کردن من بسته بود دفاع کنم، اما بیرون رفتن فرحان از ماشین مهلت گفتن حرفی را به من نداد. نفسم را پوف مانند بیرون دادم و به دنبال فرحان از ماشین پیاده شدم. آخر و عاقبت من با این مرد چه قرار بود بشود؟! نمی‌دانم. قدمی برداشتم و کنار فرحان که کاپوت ماشینم را بالا داده و سر به درونش فرو برده بود، ایستادم. متعجب نگاهش کرده و پرسیدم:
- میشه بگی چی‌کار داری می‌کنی؟!
فرحان بی‌آنکه سر از روی موتور ماشین بلند کند، سر چرخاند و نگاه کوتاهی سمتم انداخت.
- دارم تعمیرش می‌کنم، معلوم نی؟!
اخم گیجی به صورتم نشست. 
- تو مگه بلدی ماشین تعمیر کنی؟!
فرحان پوزخند صداداری زد و طعنه‌آمیز گفت:
- خوشم میاد چند ماهه با من آشنا شدی، اون‌وخت به خودت زحمت ندادی یه ذره هم منو بشناسی!
لب روی هم فشرده و ابرو درهم کشیدم. من که خودم هم این را می‌دانستم، او چرا به رویم می‌آورد؟!
- حالا ترش نکن میگم بِت. نوجوون که بودم، یه مدت وَردست همسایه‌مون تو میکانیکی کار می‌کردم تا دو قرون پول بذاره کَف دستم آخر ماه لنگ نمونیم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

دسته‌ی کیفم را میان مشتم چلاندم؛ نمی‌دانم چرا وقتی از بچگی و نوجوانیِ سختی که داشت حرف می‌زد، هم ناراحت می‌شدم و هم به او افتخار می‌کردم که حالا خودش و خانواده‌اش را از آن شرایط سخت بیرون کشیده بود. گرچه که وضعشان چندان عالی نبود، اما باز هم سر و سامانی نسبی پیدا کرده بود. نمی‌دانم چند دقیقه بود که همانجا ایستاده و به فرحان خیره شده بودم که فرحان سر از روی موتور ماشین بلند کرد و گفت:

- جای وایسادن و دید زدن من پاشو برو یه استارت بزن بینم ماشینت در چه حاله.
کلافه پوفی کشیدم و زیرلب لعنتی نثار خودم و حواس‌پرتم کردم. انگار نمی‌شد که من پیش روی این مرد سوتی ندهم و خودم را ضایع نکنم. با حرص به سمت ماشین قدم برداشتم، روی صندلی راننده نشستم و استارت زدم. 
- یه بار دیگه استارت بزن.
چشم از فرحانی که منتظر نگاهم می‌کرد، گرفتم و دوباره استارت زدم. با روشن شدن ماشین لبم به لبخندی باز شد، انگار باید این مهارت فرحان را هم به دیگر نکات مثبتش اضافه می‌کردم.
- خب، اینم از این.
با همان لبخند محو، اما مهربان رو به فرحانی که حالا داشت دستان سیاه شده‌ و ‌روغنی‌اش را با دستمالی پاک می‌کرد گفتم:
- ممنونم فرحان، امروز خیلی بهم کمک کردی!
فرحان نگاهی به من انداخت و با حالت جذابی تک ابرویی بالا انداخت.
- پَ تشکرم بلدی شوما!
چشم در کاسه گرداندم. از اینکه داشت دوباره به همان اخلاق شوخ ‌و بی‌خیال خودش برمی‌گشت راضی‌تر بودم تا آن روی احساساتی و جدی‌اش!
- جای خودش حتماً.
فرحان بینی چین داد و‌ بی‌حوصله گفت:
- من عاشق چیه تو با این اخلاق ‌گندت شدم؟ نمی‌دونم!
باز هم اعترافی این‌بار ساده‌ و روان‌تر، اما باز مثل حرف‌های قبلی‌اش نفسم را در سینه‌ام حبس کرد. تا کی می‌خواست اینطور رفتار کند؟! تا کی قرار بود مدام دَم از عشق و‌ عاشقی بزند؟! مشکل اینجا بود که این حرف‌ها به قیافه‌اش هم نمی‌آمد که حداقل دلم خوش باشد. داشتم برای خودم همین‌طور داستان می‌بافتم که صورت فرحان را در ‌دو سانتی صورتم دیدم. پیش از آنکه بتوانم خودم را عقب بکشم، فرحان با لحنی جدی و مقتدر که هیچ شباهتی به لحن سرخوش قبلش نداشت، لب زد:
- یادت نره که فقط یه هفته فرصت داری، با این قضیه کنار بیای و قبول کنی که مال منی نوا. اگه باهام راه نیای، اگه با زبون خوش قبولم نکنی مجبورم راه‌های دیگه رو امتحان کنم!
آب دهانم را قورت دادم. کم‌کم داشتم می‌ترسیدم، نه از فرحان که شیر پاک خورده بود و مطمئن بودم نمی‌تواند به من آسیب بزند. بلکه از خودم ترسیده بودم؛ از خودم و قلبی که از شنیدن حرف‌های فرحان به تکاپو افتاده بود. تا آمدم حرفی بزنم و حداقل یک جمله‌ی کوبنده نثارش کنم که بفهمد آنقدرها هم بی‌‌خیال نیستم، فرحان «زَت زیادی» گفت و به سمت موتورش که نمی‌دانستم آن را از کجا آورده بود شد و با یک گاز از منِ هاج و واج مانده دور شد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

همان‌طور ایستاده بودم و به خیابانی که خالی از حضور فرحان شده بود نگاه می‌کردم و در سرم تنها یک فکر می‌گذشت، فکر اینکه حالا با فرحان چه باید بکنم؟! با این یک هفته‌ای که به قول خودش به من فرصت داده بود؟ یا از این‌ها مهم‌تر با این احساسات تازه جوانه‌‌زده‌ی در قلبم چه باید می‌کردم؟! هنوز همانجا ایستاده بودم و مثل‌ آدم‌های منگ به روبه‌رویم خیره شده بودم که صدای زنگ موبایلم من را به خودم آورد. کلافه پوفی کشیدم؛ انگار اگر تمام این یک هفته را هم به فکر کردن می‌گذراندم قرار نبود به هیچ نتیجه‌ای برسم. قدمی سمت ماشینم برداشتم و روی صندلی که جاگیر شدم موبایلم را از ‌داخل کیفم بیرون کشیدم. با دیدن شماره‌ی آهو حرصی شده پلک روی هم فشردم. لابد زنگ زده بود که باز خبر بگیرد و بداند بین من و سماوات چه گذشته. حیف؛ حیف که از قهر کردن دوباره‌اش می‌ترسیدم و در آن وضعیت توان منت‌کشیدن نداشتم، وگرنه اصلاً جوابش را نمی‌دادم. بی‌میل تماس را وصل کرده و موبایل را دَم گوشم گذاشتم.
- الو نوا؟!
بی‌حوصله جواب دادم:
- علیک سلام.
آهو با عجله و دستپاچگیِ عجیبی گفت:
- سلام، فرحان اومد اونجا؟
از سؤالش لحظه‌ای مات ماندم؛ او این را از کجا می‌دانست؟! ناگهان فکری در سرم آمد؛ فرحان نمی‌دانست که من امروز و اینجا با سماوات قرار‌ دارم و من فقط این را به آهو گفته بودم. یعنی آهو آدرس اینجا را به فرحان داده بود؟! اما چرا؟!
- ببینم نکنه تو آدرس اینجا رو به فرحان داده بودی؟!
- آ… آره، نه یعنی اونجوری که تو فکر می‌کنی نیست. 
اخم درهم کشیده و با طلبکاری‌ پرسیدم: 
- پس چجوریه؟!
آهو من‌ومن‌کنان گفت:
- فرحان اومده بود اینجا. می‌خواست… می‌خواست با تو حرف بزنه بعدش من بهش گفتم که تو نیستی. گفت حرف‌هاش خیلی مهمه باید حتماً ببینتت، منم آدرس اونجا رو بهش دادم. 
کلافه دندان روی هم فشردم. 
- از دست تو آهو، از دست تو!
آهو بی‌توجه به کلافگی‌ام باز پرسید:
- حالا چی شد؟! باهات حرف زد؟! دعوا که نکردین؟ آخه وقتی بهش گفتم با خواستگارت قرار داری خیلی عصبانی شد.
با دست آزادم پیشانی دردناکم را فشردم. پس همه چیز از گور این دختر بلند می‌شد.
- نه خیر، فقط یکم کتک‌کاری کرد!
آهو ترسیده «هینی» کشید.
- کتک‌کاری کرد؟ با کی؟!
دهان‌کجی به ترسش کردم. 
- با دو تا مزاحم، بعدش هم کلی واسه‌ی من خط و نشون کشید.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- چه خط و نشونی؟!

با یادآوری حرف‌هایش حرصی شده دندان روی هم ساییدم. واقعاً چطور توانسته بود با من اینطوری حرف بزند؟! من را بگو که جای زدن در دهانش از این حرف‌های توهین‌آمیز لذت بردم!
- وای باورت نمیشه آهو! باهام مثل یه وسیله رفتار‌ کرد. بهم گفت من مال اونم و اون قول داشتن من رو به قلبش داده.
صدای خنده‌ی مبهوت آهو بلند شد.
- واقعاً؟! چه خواستگاریِ قشنگی؛ بهش نمیومد اینقده رمانتیک باشه!
با افسوسی همراه با هیجان ادامه داد:
- کاش منم اونجا بودم!
چشمانم از شنیدن حرف‌هایش گشاد شد. کجای آن حرف‌ها شبیه به خواستگاری بود که آهو برایش اینطور غش و ضعف می‌کرد؟! 
- هیچ می‌فهمی چی داری میگی آهو؟! من دارم میگم فرحان من رو با کالا اشتباه گرفته. بهم میگه تو مال منی و بهم یه هفته فرصت داده تا قبولش‌ کنم. کجای این حرف شبیه خواستگاریه؟!
آهو باز ذوق‌زده خندید. 
- خب همین خواستگاریه دیگه خره! فقط این آقا فرحان شما خواستگاریش هم مثل خودش با همه فرق داره!
خسته و بلاتکلیف سرم را روی دستم که بر روی فرمان بود گذاشتم. خب حالا اگر این واقعاً طبق گفته‌ی آهو یک مدل خواستگاری بود من باید چه کار می‌کردم؟! 
- حالا من چی‌کار کنم؟!
آهو با بی‌خیالی گفت:
- کار خاصی لازم نیس بکنی، فقط به این آقا فرحان یه بله میدی و بعدشم… یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا!
کلافه سر از روی فرمان برداشتم و نفسم را پوف مانند بیرون دادم. من بدبخت را بگو که داشتم با چه کسی هم مشورت می‌کردم.
- من چی میگم، تو چی میگی! خیلی خب کاری نداری؟!
آهو باز لودگی کرد.
- نه عروس خانوم، برو به کارت برس.
عصبی از لفظ عروس خانومی که برایم به کار برده بود «زهرماری!» نثارش کرده و تماس را قطع کردم. واقعاً حالا باید چه می‌کردم؟! می‌دانستم که فرحان را خوب نشناخته‌ام، اما حداقل از این مطمئن بودم که او قرار نبود به همین راحتی بی‌خیال من بشود و باید یک فکر اساسی برایش می‌کردم. ولی چه فکری؟! از یک‌طرف عقلم می‌گفت که فرحان آدم مناسبِ زندگی من نیست و از طرف دیگر قلبم‌ برای او بی‌قراری می‌کرد. دَم عمیقی گرفته و ماشینم را به راه انداختم؛ فعلاً خسته‌تر از آن بودم که بخواهم به فرحان و این خواستگاری عجیبش فکر کنم و برای رسیدن به یک نتیجه‌ی درست باید کمی به خودم وقت می‌دادم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***
- دِ آخه این چه وضع دفاع کردنت از من بود دختر؟! خب تو که نمی‌تونی دو کلمه‌ حرف بزنی چرا وکیل شدی؟!
نگاه کلافه‌ام را از زن عصبیِ پیش رویم گرفتم و دستی به صورتم کشیدم. حق داشت عصبانی باشد؛ برای اولین بار در طول عمرم گند زده بودم، آن‌هم نه در یک پرونده‌ی سخت بلکه در یک پرونده‌ی ساده‌ی طلاق‌ و حضانت بچه. نفسم را پوف مانند بیرون دادم؛ زن هنوز هم‌ داشت غر می‌زد و من دیگر به صدایش توجهی نمی‌کردم. خب آخر همه چیز هم که تقصیر من نبود؛ بیشتر تقصیرها به گردن فرحانی بود که گرچه سه روز بود پیدایش نبود، اما فکر خودش و آن خواستگاری عجیبش حتی لحظه‌ای هم من را رها نکرده بود. همین فکرها هم باعث شده بود که به این پرونده‌ گند بزنم و تمام حرف‌ها و‌ دفاعیاتم را فراموش کنم. باز خوب بود که قاضی به‌خاطر طولانی شدن جلسه ادامه‌ی آن را به روز دیگری موکول کرده بود وگرنه الان پرونده را باخته بودم و به دست این زن عصبانیِ پیش رویم تکه تکه شده بودم. پیشانی‌ام را فشردم و نگاه بی‌حوصله‌ام را به زن و اخم‌های درهمش دوختم. در این میان نمی‌دانم این دل درد لعنتی چه بود که گریبانم را گرفته بود و روی اعصاب نداشته‌ام رژه می‌رفت. دَم عمیقی گرفته و سعی کردم لحنم برعکس آشوب درونم آرام و شمرده باشد.
- باشه خانوم کریمی، من اشتباه کردم. معذرت می‌خوام؛ قول میدم توی دادگاه بعدی اشتباهاتم رو جبران کنم.
زن با شَک و تردید نگاهم کرد. 
- باشه، ببینیم و تعریف کنیم. فقط گفته باشم، اگه بازم گند بزنی دیگه از حق الوکاله‌ات خبری نیست.
نفسم را پوف مانند بیرون دادم. حالا انگار چه پولی هم قرار بود به من بدهد که با‌ همان چندرغاز من را تهدید‌ می‌کرد!
- باشه.
زن بی‌میل سری تکان داد و با گرفتن دست بچه‌‌ی پنج، شش ساله‌اش و کشیدن او به دنبال‌ خودش از من فاصله گرفت. نگاهم را از زن که همچنان دست پسر کوچولویش را می‌کشید گرفتم؛ واقعاً با این اخلاق مزخرفش انتظار داشت قاضی حضانت بچه را هم به او بسپارد؟! هوفی کشیده و به قصد بیرون زدن از دادگاه قدم برداشتم؛ حیف که وکالتش را قبول کرده و پیش پرداخت اندکی هم از او گرفته بودم وگرنه همین حالا قید دفاع از او را می‌زدم؛ والا بچه چه گناهی داشت که به دست این مادرِ بدتر از نامادری بیُفتد؟! همان‌طور که در دل به خودم، به این مادر بدخلق و به تمام این زندگی بد و بیراه می‌گفتم از دادگاه بیرون آمدم. لحظه‌ای پلک بستم و نفس عمیقی کشیدم. هوای تازه کمی حالم را بهتر و خلق تنگم را بهبود داده بود، ولی فکر به اینکه باز باید به‌خاطر خرابی ماشینم و به سر بردنش در تعمیرگاه، با تاکسی به خانه برمی‌گشتم حالم را می‌گرفت. 
چشم باز کردم و خواستم قدمی سمت خیابان‌ بردارم که با دیدن تصویر پیش رویم خشکم زد. فرحان درست روبه‌روی در دادگاه بر روی موتور سیاه رنگ و بزرگی نشسته و نگاه منتظرش درِ دادگاه را نشانه رفته بود. مات مانده دستی به صورتم کشیدم؛ او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! فرحان با دیدنم لبخند گشادی زد و گفت:
- سام عیلیکم نوا خانوم بداخلاق، چطوری؟!
اخم‌آلود و بی‌آنکه قصدی برای جواب دادن به احوالپرسی‌اش داشته باشم، غر زدم:
- تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

فرحان لبخند کج و طعنه‌آمیزی به رویم زد.

- گفتم بِت یه هفته وخت میدم، ولی نگفتم که خودمم دیگه دور و وَرت پیدام نمیشه!
با حرص هوفی کشیدم؛ از همه عصبانی بودم و از او بیشتر از همه!
- خب حالا، چی‌کار داری؟!
فرحان با تکان سر و گردنش اشاره‌ای به ترک‌ موتورش کرد و گفت:
- بپر بالا بریم!
با ناباوری چشم گشاد کردم.
- بریم؟! کجا بریم؟!
فرحان با شیطنت ابروهایش را بالا و پایین کرد.
- بریم‌ دور دور؛ بعدش هم بریم یه رستورانی جایی که یه ‌ناهار مشتی بزنیم بر بدن!
با خستگی و کج‌خلقی قدمی به عقب برداشتم؛ من هنوز هم از حرف‌های آخر این مرد شاکی بودم آن‌وقت می‌رفتم و با او سر یک سفره می‌نشستم و غذا می‌خوردم؟!
- نمیام؛ می‌خوام برم خونه‌.
پشتم را به او کردم و خواستم از او دور شوم، اما هنوز یک قدم برنداشته سنگینی دستش را بر روی کیفم احساس کردم. به سمتش برگشته و با خشم نگاهش کردم.
- ولش‌ کن!
فرحان ابرویی بالا انداخت و با غنچه کردن لب‌هایش «نُچی» کرد. حرصی شده کیفم را کشیدم که از دستانش رها شد، اما پیش از آنکه بروم گفت:
- لج نکن نوا، می‌خوام باهات حرف بزنم.
لحنش دیگر آن شوخ‌طبعی سابق را نداشت و چیزی در کلامش بود که باعث ‌شد بی‌اختیار در جایم بایستم. نگاهی سمتش انداخته و با تردیدی که‌ سعی در‌ پنهان کردنش داشتم، پرسیدم:
- چه حرفی؟!
نگاه فرحان به چشمانم دوخته شد.
- می‌خوام راجع به خودمون باهات حرف بزنم.
ناگهان تمام لحظه‌های این ‌سه روز، تمام درگیری‌های‌ ذهنی و تمام آشفتگی‌هایم به یادم آمد. من توان یک بحث دیگر با این مرد را نداشتم، اما مطمئن بودم که تا حرفش را نگوید دست از سرم برنخواهد داشت.
- خیلی خب، همینجا حرفت رو بزن و برو.
فرحان با چشمان گرد شده نگاهی به شلوغی دور و اطراف دادگاه انداخت.
- اینجا؟! ولی اینجا که نمیشه!
چشم در کاسه چرخاندم و لب روی هم فشردم. می‌دانستم آخر این مرد کار خودش را می‌کند، پس دست و پا زدن‌های من چندان هم فایده‌ای نداشت. 
- باشه، تو برو منم یه تاکسی میگیرم و دنبالت میام.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان با چشمان درشت شده سؤالی تکرار کرد:
- با تاکسی؟!
نگاه عاقل‌اندرسفیهانه‌ای به او انداختم.
- نه پس، انتظار داری بشینم روی این موتوری که حتی معلوم نیس مال کیه؟
فرحان با غرور سری نکان داد.
- چطو معلوم نی؟ صاحابش جلو روت نشسه (نشسته).
اخم گیجی به صورتم نشست. یعنی می‌خواست بگوید که این موتور برای خودش است؟! 
- یعنی این موتور مال توئه؟!
فرحان باز سر تکان داد.
- آخه از کجا؟! مگه تو پول داشتی؟!
فرحان نگاه حق به جانبی به من کرد و گفت:
- ناسلامتی سه، چهار ماهه دارم کار می‌کنم ها. دیگه یه موتور قسطی که می‌تونم واس خودم بخرم.
این‌بار من بودم که شانه‌ای بالا انداختم.
- به هر حال من سوار موتور نمیشم.
فرحان چهره درهم کشید.
- اِی بابا ضدحال نزن دیگه نوا، بیا سوار شو هیچی نمیشه.
سر بالا انداختم. من و سوار شدن به موتور؟! آن‌هم موتوری که راننده‌اش فرحان بود؟! عمراً!
- چیه؟ نکنه می‌ترسی؟!
عصبی اخم‌ درهم کشیدم. حقیقتاً از موتور سواری می‌ترسیدم و در کل آدم دوست دار هیجانی نبودم، اما هیچ خوشم نمی‌آمد که کسی ضعف‌هایم را به رویم بیاورد.
- نه خیرم، چرا باید بترسم؟!
فرحان با زرنگی ابرو بالا اندخت.
- پَ اگه نمی‌ترسی، سوار شو دیگه!
چشم غرّه‌ای نثار نگاه شیطنت‌بارش کردم. مردک خوب بلد ‌بود که چگونه از نقطه‌ ضعف‌های من سوء‌استفاده کند. لب روی هم فشردم و قدمی به سمت موتورش برداشتم. جهنم و ضرر! تحمل ترس و اضطراب خیلی بهتر از ضایع شدن جلوی فرحان بود. همان‌طور که با تعلل ترک موتورش می‌نشستم گفتم:
- فقط راه دوری نرو؛ خسته‌ام. می‌خوام زود برم خونه.
فرحان در سکوت تنها لبخندی زد. لبخندی که می‌توانستم از پس آن بفهمم که قرار نبود به حرفم اهمیتی بدهد. فرحان صاف روی موتورش نشست و در حینی که دست می‌برد تا موتورش را روشن کند گفت:
- کمرمو بگیر نیوفتی.
کلافه از حضور ناگهانی و این همراهی اجباری‌اش دندان روی هم ساییدم. اگر او می‌توانست من را مجبور به پذیرفتن خواسته‌هایش بکند، من هم خوب بلد بودم که از زیر انجام خواسته‌های او شانه خالی کنم. جای کمر او دستانم را بندِ قسمت خالیِ پشت موتور کردم. می خواستم فاصله‌ام را با او حفظ کنم؛ نمی‌خواستم دوباره ماجرای چند روز گذشته تکرار شود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان سر چرخاند و نگاهی به من و فاصله‌ی ایجاد شده در میانمان انداخت. می‌توانستم بفهمم که این فاصله گرفتن یا شاید هم سرپیچی از حرف‌هایش او را دلگیر کرده بود، اما چیزی نگفت و این برای من عحیب بود! فرحان سرش را به روبه‌رو چرخاند و بدون حتی لحظه‌ای تعلل و بی‌آنکه حتی اجازه‌ی پلک زدن را به من بدهد موتورش را با تک‌چرخ وحشتناکی به راه انداخت. لحظه‌ای تمام تنم به عقب پرت شد و غافلگیر از این اتفاق، ترس تمام وجودم را فرا گرفت. در یک لحظه‌ انگار ترس و اضطراب عقل و منطقم را کور کرد که بی‌اختیار فاصله‌ام را با فرحان به هیچ رساندم و دستانم برای جلوگیری از سقوط و نجاتِ جانم به کمر فرحان چنگ زد. گره‌ی دستانم را به دور کمر فرحان محکم‌تر کرده و از ترس به پشت فرحان چسبیده بودم. این کار انگار همان چیزی بود که فرحان می‌خواست چون به محض پیچیدن دستانم به دور کمرش، چرخ جلوی موتورش را پایین آورد و مثل آدمیزاد به‌ راندن موتورش ادامه داد. پیشانی‌ام را به پشت فرحان چسبانده بودم و از ترس نفس‌نفس می‌زدم؛ زبانم هم قفل شده بود وگرنه صد تا فحش نثارش می‌کردم. باز سرعت موتور فرحان بیشتر شد و من حرصی شده مشتی به کمرش کوباندم. مردک دیوانه شده بود؟! اینطور گازش را گرفته بود تا به کجا برسد؟! 
- آروم‌تر دیوونه! چی‌کار می‌کنی؟!
فرحان با قهقه خندید و با صدایی بلند که در آن صدای باد و ماشین‌های دور و اطراف شنیده بشود گفت:
- نترس؛ فقط خودتو رها کن و از این هیجان لذت ببر!
و خودش یکی از دستانش را از فرمان موتور جدا کرد و مثل دیوانه‌ها «یوهویی» گفت. ترسیده باز مشتی به کمرش کوباندم.
- فرمون رو چرا ول کردی؟! الان تصادف می‌کنیم!
فرحان باز فرمان را چسبید، اما سرعتش همچنان زیاد بود و باد با سرعت به صورتم می‌خورد. چشم بستم و نفسم را لرزان بیرون دادم، کم‌کم داشتم به این سرعت زیاد عادت می‌کردم و حس هیجان وجودم را در بر می‌گرفت. هنوز هم کمی می‌ترسیدم و هنوز هم این سرعت زیاد نظر منطقم را جلب نکرده بود، ولی سعی می‌کردم آرام باشم و به قول فرحان از این هیجان لذت ببرم!
وقتی که موتور ایستاد نفسی به راحتی کشیدم؛ باورم نمی‌شد که با آن ‌سرعت وحشتناک تصادف نکرده و سالم رسیده بودیم.
- رانندگی رو حال کردی؟!
پشت چشمی برایش نازک کردم؛ چقدر هم که خودش را تحویل می‌گرفت.
- آره، فقط با این رانندگی قشنگت شانس آورده باشی جریمه نشده باشی.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان سرخوش «بی‌خیالی» گفت و دستش را به حالت تعارف به سمت در چوبی و پر نقش و نگارِ رستوران گرفت.

- اول خانوم ها!
ایشی زیرلب گفتم؛ چه عجب که این‌بار این را یادش بود.
نگاه از فرحان گرفته و قدمی برداشتم که باز دردی مثل یک موج در شکمم پیچید و اخم‌هایم را درهم برد.
- چی شد نوا؟!
سرم را به دو طرف تکان دادم.
- هیچی.
و بعد درحالی‌که سعی می‌کردم این درد آزاردهنده را نادیده بگیرم، وارد حیاط بزرگ و پر از تخت و دار و درختِ رستوران شدم. روی یکی از تخت‌ها نشستیم و من نگاهم را دور تا دور رستوران چرخاندم. فضای دلباز و طراحی سنتی و ایرانی‌اش حس خوبی به من می‌داد و از این سلیقه‌ی فرحان در عجب بودم. با خودم فکر می‌کردم که من را به یک فست‌فودی کثیف و درب و داغان خواهد برد، اما با دیدن اینجا کمی به او امیدوار شدم.
- نظرت چیه؟!
نگاهی به فرحان لبخند بر لب انداختم.
- خوبه؛ جای قشنگیه!
در همین حین گارسون که مرد جوانی بود و جلیقه‌ی سنتی با طرح بته‌جقه بر تن داشت به سمت‌مان آمد و پرسید:
- خیلی خوش اومدین؛ چی میل دارین؟!
فرحان پیش از آنکه چیزی بگوید نگاهی به من انداخت.
- چی می‌خوری؟
نمی‌دانم چرا برای یک لحظه‌ دلم خواست سلیقه‌ی فرحان را در سفارش غذا هم بدانم، برای همین گفتم:
- هر چی خودت می‌خوری برای منم سفارش بده.
اما‌ به دقیقه نکشیده با شنیدن سفارش فرحان از کارم پشیمان شدم.
- دو تا دیزی با دوغ و پیاز.
نفسم را پوف مانند بیرون داده و کلافه از دل دردم پشت به پشتی تخت کوبیدم؛ انگار به من نیامده بود که یک‌بار از کسی تعریف کنم! فرحان لحظه‌ای با موبایلش مشغول شد و من دست روی شکمم فشردم‌ تا شاید دردش کمی تسکین پیدا کند، اما فایده‌ی چندانی نداشت. تیرکشیدن‌های شکمم دَم به دَم بدتر‌ می‌شد، دست آخر طاقتم طاق شد و با چنگ زدن به کیفم از جای برخاسته ‌و رو به فرحان گفتم:
- من میرم دست‌هام رو بشورم.
وارد فضای خصوصی سرویس که شدم لحظه‌ای جلوی آینه ایستادم و به چهره‌ی رنگ پریده‌ام خیره شدم. این دل درد چه بود که از صبح زود گریبانم را گرفته بود؟! نمی‌دانم. شیر آب را باز کرده و مشتی آب به صورتم پاشیدم، ولی بی‌فایده بود. حال من با این چیزها سرجایش نمی‌آمد. 
همان‌طور که جلوی روشویی ایستاده بودم، یک زن با پسربچه‌ی چهار یا پنج ساله‌اش از دستشویی بیرون آمدند و کنار روشویی بغلی ایستادند تا دست‌هایشان را بشورند. کلافه پوفی کشیدم و با لبه‌ی آستینم آب‌هایی که از چانه‌ام می‌چکید را پاک کردم.
- مامانی نگاه کن؛ پشت لباس اون خانومه هم رنگی شده، مث لباس تو که اون روز رنگی شده بود!
با شنیدن حرف‌های پسربچه دستم در هوا‌ ماند. پسرک من را که نمی‌گفت، می‌گفت؟! اما بجز من که کسی آنجا نبود! نیم نگاهی سمت پسربچه که با تشر مادرش ساکت شده بود، انداختم‌ و نگاه دیگری به سمت چهره‌ی خودم در آینه. ناکهان فکری در سرم آمد؛ فکری که باعث شد ته دلم خالی شود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

صبر کردم پسربچه و مادرش از سرویس بیرون بروند و بعد چند قدم از روشویی فاصله گرفته و به پشت چرخیدم. با دیدن لکه‌های قرمز رنگ در آینه، آن‌هم در بدترین جای ممکن، دنیا روی سرم خراب شد. وای خدایا، حالا چه باید می‌کردم؟ آخر الان که وقت این اتفاق نبود! حس خجالت و‌ درماندگی همزمان به‌ سراغم آمده بود؛ حالا بدون وسیله‌ی مورد نیازم چه باید می‌کردم؟! این رستوران هم خارج از شهر بود و من این دور و اطراف را خوب نمی‌شناختم که بدانم وسیله‌ی مورد نیازم را از کجا تهیه کنم! لب گزیده و کلافه پلک روی هم فشردم. انگار فقط یک راه داشتم؛ راهی که خوشایندم نبود، اما در آن لحظه تنها راه ممکن بود. با دستان لرزانم موبایلم را از کیفم بیرون کشیدم و روی شماره‌ی فرحان کلیک کردم. 
- الو فرحان؟
فرحان با تعجب گفت:
- نوا تویی؟! چرا نیومدی پس؟
کلافه به گوشه‌ی مانتوی آبی کمرنگم چنگ زدم.
- میشه بیای دَم دستشویی؟!
- دَم دستشویی چرا؟! جای بهتری نبود قرار بذاری؟!
وای! وای که من داشتم از خجالت و دل درد می‌مردم و او باز داشت مزه‌پرانی می‌کرد!
- مسخره نشو فرحان.
با بغضی که از این حس مزخرف به سراغم آمده بود، لب زدم:
- بیا دَم دستشویی کارت دارم.
لحن بغض‌آلودم به فرحان فهماند وضعیت جدی است که پرسید:
- چی شده؟ حالت بده؟!
باز زمزمه کردم:
- بیا فرحان، فقط بیا!
تماس را قطع کردم‌ و همانجا منتظر فرحان ایستادم. در واقع با آن لباس لک شده و آن حال بد روی بیرون رفتن را هم نداشتم. پس از چند دقیقه پیامی از سمت فرحان روی صفحه‌ی موبایلم نمایان شد.
- من دَم دستشوییم، تو کجایی؟
با دیدن این پیام دستی به صورتم کشیدم و حینی که سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم و حال خرابم را به روی خودم نیاورم از سرویس بیرون آمدم. فرحان جلوی سرویس منتظرم ایستاده بود و انگار از چهره‌ی درهم و رنگ پریده‌ام فهمیده بود یک چیزی شده که تا به او رسیدم، پرسید:
- خوبی نوا؟! چرا رنگت پریده؟! می‌خوای بریم دکتر؟!
شرم‌زده سر پایین انداختم. 
- نه، اگه میشه من و به یه داروخونه برسون؛ من اینجاها رو بلد نیستم.
فرحان همان‌طور که نگاه نگرانش من را نشانه رفته بود سری تکان داد و دست داخل جیب شلوار جینش برد تا سوییچش را بیرون بیاورد.
- باشه، راه بیوفت تا بریم.
جلوتر از او به راه افتادم، اما پیش از آنکه قدم بعدی را بردارم با شنیدن صدای فرحان سرجایم ایستادم.
- صبر کن!
چرخیدم و متعجب به فرحان که با دو قدم بلند خودش را به من رسانده بود نگاه کردم. حالم خوب نبود و منتظر بودم تا ببینم با من چه کار دارد، اما با دیدن او که داشت اورکت نازک و سیاه‌ رنگش را از تنش در می‌آورد ابروهایم از بهت بالا پرید. چه کار داشت می‌کرد؟! نکند که این‌هم یک مسخره‌‌بازی دیگر بود؟! فرحان قدمی به من نزدیک‌تر شد و در کمال تعجب، اورکتش را روی شانه‌های من انداخت. اورکتش برای من بلند بود و تا پایین مانتوام که لکه شده بود می‌رسید. از این فکر لب گزیدم و خون به‌ صورتم‌ هجوم آورد. فکر اینکه‌ فرحان هم لکه‌ها را دیده باشد و برای پوشاندن آن لکه‌های لعنتی اورکتش را روی شانه‌هایم انداخته باشد، هم حس خجالت و هم حس خوب حمایت شدن را به من می‌داد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان در سکوت به سمت نزدیک‌ترین داروخانه می‌راند. احساس‌ شرم باعث شده بود که هیچ کلامی از دهانم خارج نشود و فرحان هم احتمالاً حال بدم را درک کرده بود که هیچی نمی‌گفت. بالاخره پس از دقایقی که برای من عجیب کش می‌آمدند به یک داروخانه رسیدیم و من به تنهایی و درحالی‌که‌ همچنان اورکت فرحان را بر دوش داشتم، وارد داروخانه شدم. خریدم را کردم و وقتی که برگشتم حال جسمی‌ام از حال روحی‌ام به مراتب بهتر بود. روبه‌روی فرحان که رسیدم با سری به زیر افتاده گفتم:
- حالا میشه من رو برسونی خونه؟
فرحان سری تکان داد و با لحنی قاطع که بسیار کم از او دیده بودم، گفت:
- نه نمیشه. ما نه هنوز حرف زدیم نه چیزی خوردیم. تو هم ضعف کردی، نمیشه که با این حال بَرِت گردونم.
به ناچار و به‌خاطر احساس ضعفی که داشتم حرفش را قبول کردم؛ دوباره ترک او بر روی موتور نشستم و فرحان راه رستوران را در پیش گرفت. وقتی به رستوران رسیدیم و روی تخت سابقمان جاگیر شدیم، گارسون بلافاصله با سینی غذا به سمت‌مان آمد. از صحبت‌هایش با فرحان متوجه شدم که فرحان پیش از رفتنمان به او سفارش کرده بود که غذایمان را گرم نگه دارد تا برگردیم. گارسون ظرف‌های غذا را پیش رویمان گذاشت و دور شد. فرحان ظرف غذایی که پیش روی من بود را به سمت خودش کشید و مشغول جدا کردن آبِ آبگوشت از دیگر مخلفاتش شد. 
- بیا فعلاً تیلیتش رو بخور تا من گوشتش رو بکوبم.
کاسه‌ی آبِ آبگوشت را پیش رویم گذاشت. آبگوشتش رنگ و بوی خوبی داشت، اما این رنگ و بو هم نمی‌توانست منِ بی‌اشتها را به خوردن ترغیب کند. درحالی‌که اورکت فرحان را کاملاً به تن کرده بودم تا راحت‌تر باشم، قاشق در دستم بود و همان‌طور که غرق فکر بودم، هرازگاهی آن را درون کاسه‌ی آبگوشت می‌چرخاندم. 
- چرا نمی‌خوری پس؟
قاشق را درون کاسه رها کرده و سر بلند کردم. 
- نکنه دوس نداری؟ می‌خوای یه چیز دیگه واست سفارش بدم؟
سرم را در رد حرفش تکان دادم.
- نه همین خوبه، فقط من اشتها ندارم.
فرحان اخم محوی به صورتش نشاند.
- اینجوری نمیشه که. تو رنگ به روت نمونده، باس یه چیزی بخوری.
و پیش از آنکه مهلت گفتن حرفی را به من بدهد، لقمه‌ی بزرگی از گوشت کوبیده پیچید و آن را به سمتم گرفت. نگاهم میان صورت جدی و لقمه‌ی در دستش در رفت و آمد بود. نگرانی‌اش برایم حس خوبی داشت، اما لقمه گرفتن از دست او چندان خوشایندم نبود.
- بگیرش دیگه دستم خسته شد.
باز به دستش که پیش رویم دراز بود، نگاه کردم و فرحان انگار یاد چیزی افتاد که با ناراحتی گفت:
- آخ شرمنده، یادم نبود تو رو این چیزها حساسی!
و خواست لقمه را عقب ببرد که ناخودآگاه دست پیش بردم و لقمه را از میان انگشتانش بیرون کشیدم. با اینکه هنوز هم روی میکروب و باکتری‌ها حساس بودم و هر چیزی را نمی‌خوردم، اما حالا با خودم فکر می‌کردم که رد کردن دست این مرد که امروز بی چشم‌ داشت نگرانی و محبتش را خرجم کرده بود اصلاً کار درستی نبود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

گازی به لقمه‌ی گوشت کوبیده زدم و با لبخندی به روی فرحانِ هاج و واج مانده گفتم:

- ممنون.
فرحان زیرلب «نوش جانی» گفت، ظرف گوشت کوبیده‌ی من را پیش رویم گذاشت و کاسه‌ی آبگوشت خودش را پیش کشید. عجیب بود، اما انگار فرحان هم اشتهای چندان برای غذا خوردن نداشت که بیش از خوردن فقط خودش را با غذایش سرگرم کرده بود. چندی بعد درحالی‌که من همچنان دل درد داشتم و چهره‌ام از این درد درهم شده بود، گارسون ظرف‌ غذاهای‌ نیمه‌ خورده را جمع کرد و به سفارش فرحان یک قوری چای و یک ظرف نبات برایمان آورد. کلافه شده از درد به پشتیِ تخت تکیه‌زده بودم؛ آنقدر درد داشتم و این درد کلافه‌ام کرده بود که حواسم به کارهای فرحان نبود و فقط به این فکر می‌کردم که اگر به خانه بروم باز مجبورم چندتا قرص مسکن بخورم تا از شر این دل درد لعنتی خلاص شوم. صدای تلق و تلق ‌چیزی من را از فکر بیرون آورد و وقتی با کنجکاوی چشم گشودم نگاهم به فرحانی افتاد که مشغول بهم زدنِ چای با نبات بود. فرحان متوجه نگاه متعجب من که شد با من‌ومن گفت:
- چایی نبات… واسه دل درد خوبه؛ قبلنا وختی فرزانه و فرشته اینجوری میشدن… من واسشون چایی نبات دُرُس می‌کردم.
نگاهم را از سر پایین افتاده‌‌‌اش گرفتم و به دست‌هایش که همچنان مشغول گرداندن نبات در استکان چای بودند چشم دوختم. لحن فرحان همانقدر که خجالت‌زده بود صادقانه هم بود و من با خودم فکر می‌کردم که چقدر درباره‌ی او اشتباه کرده بودم؛ چقدر او را اشتباه شناخته بودم. فکر می‌کردم او یک مرد لااُبالی و سرخوش است که جز خودش به هیچ چیز اهمیت نمی‌دهد، اما حالا می‌فهمیدم که تفکراتم چقدر اشتباه بود. او حالا حواسش به درد من، به آبرویم و حتی به زندگیِ و مشکلات زنانه‌ام هم بود؛ چیزی که حتی خیلی از مردهای متمدن دور و اطرافم هم از آن بی‌خبر بودند. او نه تنها به خانواده‌اش و اطرافیانش بی‌توجه نبود، بلکه حالا داشت به منی که برایش فقط یک آشنای دور بودم همانقدر اهمیت می‌داد که به خواهرهایش. فرحان حینی که استکان چایی نبات را به سمتم می‌گرفت، پرسید:
- چی شد؟ حرف بدی زدم که اینجوری پَکَر شدی؟!
سر بلند کردم و در حینی که برای گرفتن استکان دست پیش می‌بردم، گفتم:
- نه، من فقط داشتم به یه چیزهایی فکر می‌کردم.
دستانم را به دور استکان چای پیچیدم؛ گرمای استکان به دستان سردم جان می‌داد و من برای اولین بار از بودنِ فرحان در کنارم راضی بودم. از اینکه مجبور نبودم این حال خراب را در تنهاییِ خانه‌ام و بدون اینکه کسی نگرانم شود و برایم دل بسوزاند بگذرانم، خوشحال بودم.
- به چی؟!
سر بلند کردم و به چشمان منتظر فرحان نگاه کردم. حس می‌کردم با رفتارهای امروز فرحان سد دفاعی که دور خودم کشیده بودم کمی ترک برداشته.
- می‌دونی فرحان… من داشتم فکر می‌کردم که قضاوت‌هام درباره‌ی تو شاید خیلی هم درست نبودن. یعنی… تو اونجوری که من فکر می‌کردم یه آدم بی‌خیال و سرخوش نیستی و خیلی دلسوزتر و مهربون‌تر از چیزی هستی که من فکر می‌کردم.
از شنیدن حرف‌هایم لبخندی به لب‌های فرحان نشست؛ لبخندی که متعجب، اما راضی و خشنود به‌نظر می‌رسید.
- شاید جای قضاوت‌های عجولانه بهتر باشه یکم بِم فرصت بدی تا خودمو اونجوری که هَسم بِت نشون بدم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
کلید به در انداختم و وارد خانه‌ی سوت و‌ کورم شدم. صدای بسته شدن در، تنها صدایی بود که سکوت سنگین خانه‌ را می‌شکست. نفسم را پوف مانند بیرون دادم و بی‌حوصله چراغ هال را روشن کردم. باز هم تنها بودم و این تنهایی وقتی که هنوز لباس‌هایم بوی تن فرحان را می‌داد برایم آزاردهنده‌تر شده بود. اورکت فرحان را که هنوز بر تنم مانده بود، از تنم در آورده و آن را گوشه‌ای ‌گذاشتم تا بعداً بشورم و آن را به خودش برگردانم. آن مانتوی منحوس و لعنتی را هم از تن بیرون کشیده و داخل سبد رخت‌چرک‌ها انداختم. واقعاً که امروز چه روز عجیبی بود؛ پر از اتفاقاتی که شاید هرکدامشان می‌توانست ساعت‌ها فکر و ذهنم را به خود مشغول کند. وارد اتاق شدم و بی‌آنکه چراغی را روشن کنم یا حتی قصد تعویض لباس داشته باشم بر روی زمین کنج دیوار نشستم. فکر اتفاقات امروز در سرم می‌چرخید؛ از آن دادگاه مزخرف گرفته تا دیدن فرحان، لحظه‌ی تک‌چرخ زدن فرحان با موتور که باعث شد از ترس خودم را به او بچسبانم. آن ترس آمیخته با هیجان، هیجانی که برای اولین بار در کنار او تجربه‌اش کرده بودم. لبخندهای مهربانی که بی‌دریغ که رویم می‌پاشید و نگاه نگرانش که صورت رنگ پریده‌ام را زیر نظر داشت. مردی که با آن دست‌های زمختش برایم چایی نبات درست کرده بود و محبتش را نثارم کرده بود. مردی که شاید در ظاهر خشن به‌نظر می‌رسید، اما در باطن آنقدر مهربان و دلسوز بود که دل هرکسی را نرم می‌کرد، چه برسد به منی که از شدت تنهایی دلم برای یک توجه کوچک هم پر می‌کشید. عحیب بود که در کنار فرحان با آن‌همه شر و شورش احساس امنیت داشتم؛ احساس امنیتی که حتی در کنار پدرم هم آن را تجربه نکرده بودم. نفسم را عمیق بیرون دادم؛ من می‌خواستم با این فکرها به کجا برسم؟! مگر نه اینکه آن مرد همان فرحان دردسرساز بود، همان مرد که کارش در آوردنِ حرص من بود؛ پس چرا امشب و امروز در نظرم طور دیگری شده بود؟! لبخند تلخی به افکار درهم و برهمم زدم؛ تنهایی درد عجیبی بود. منی که در حقیقت با وجود عمه خانم هم پانزده سال بود تنها بودم و هیچ محبتی از سمت جنس مخالفم ندیده بود، حق داشتم که دلم‌ برای همین محبت‌های کوچک بلرزد؛ نداشتم؟! سری به تأسف برای خودم تکان دادم؛ باید از این به بعد بیشتر حواسم به خودم می‌بود. از منِ تنهای عقده‌ی محبت داشته، هیچ بعید نبود که به محبت‌های فرحان دل بسپارم و خودم را از چاله به چاه بی‌اندازم. سنگینی پلک‌هایم را که احساس کردم، بی‌آنکه بخواهم لباس عوض کنم یا رختخوابی برای خودم پهن کنم روی زمین سفت و سرد دراز کشیدم. افکارم همچنان در سرم می‌رفتند و می‌آمدند؛ فکر به مهربانی‌های فرحان، محبت‌های بی چشم داشتش، هیجانی که با او تجربه‌اش کرده بودم و حس امنیتی که در کنار او داشتم. این انصاف نبود؛ الان این احساسات فوران کرده چه باید می‌کردم؟! دهان باز کرده و خمیازه‌ای کشیدم و دیگر خواب مجالی برای فکر کردنِ بیشتر به من نداد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
ماشینم را کمی مانده به درِ گلخانه‌ی بزرگ پارک کردم و با کمی تعلل پیاده شدم. در عقب را باز کردم و اورکت شسته شده‌ی فرحان را که بوی خوشِ نرم کننده می‌داد، از روی صندلی برداشتم. راست ایستادم و باز نگاهم را به در گلخانه که گهگاهی یکی، دو نفر از آن خارج یا به آن وارد می‌شدند دوختم. خودم هم نمی‌دانستم که چرا به اینجا آمده بودم، آن‌هم درحالی‌که می‌توانستم این اورکت را توسط پیک برایش بفرستم، یا حداقل آن را به دست فرزانه بسپارم. فقط این را می‌دانستم که تمام سروکله زدن‌هایم با خودم و قلبم بیهوده بود و من باز به درخواست قلبم و برای دیدن فرحانی که چند روزی می‌شد ندیده بودمش، از آن سر شهر به این سر شهر آمده بودم. کلافه سری تکان دادم و قدمی به سمت در گلخانه برداشتم؛ حالا که ‌تا اینجا آمده بودم، باید اورکتش را به دستش می‌رساندم. از در فلزی گلخانه و از کنار دیوارهای نرده‌ای که با پلاستیک مخصوصی پوشانده شده بودند گذشتم. گلخانه فضای بسیار بزرگی داشت و پر از انواعِ گل و درخت‌ بود و در میان آن‌همه افرادی که آنجا کار می‌کردند، پیدا کردن فرحان بدون کمک گرفتن از دیگران کار غیرممکنی به‌نظر می‌رسید. جلوتر رفتم و بالای سر مرد جوانی که مشغولِ از خاک در آوردن گل‌ها و کاشتنشان در گلدان‌های سفالی بود ایستادم. 
- سلام.
مرد سر بلند کرد و نگاه متعجبش را به چهره‌ام دوخت.
- سلام.
زبان روی لب‌های خشکی‌زده‌ام کشیده و با تردید پرسیدم:
- ببخشید شما می‌دونید آقای مقصودی کجاست؟
مرد جوان متعجب و گیج اخمی کرد.
- آقای مقصودی؟
سری در جوابش بالا و پایین کردم.
- بله، آقای فرحان مقصودی.
مرد با تفهیم «آهانی» گفت. کمی چرخید و با انگشت به پشت سرش و جایی که در میان انبوه درختان و نها‌ل‌های کوچک و بزرگ پنهان بود اشاره کرد.
- آقا فرحان رو اونجا می‌تونید پیدا کنید.
تشکری از او کردم و به سمتی که اشاره کرده بود قدم برداشتم. از لابلای کرت‌ها با احتیاط رد شدم و به سختی از میان نهال‌ها گذشتم. دیدن آن‌همه نهال کوچکِ جوانه زده لبم را به لبخندی باز کرد. دیگر کم‌کم داشت به فرحان حسودی‌ام می‌شد؛ خوشبحالش که در چنین جای زیبا و سرسبزی کار می‌کرد و مثل من مجبور به بحث کردن با یک مشت آدم طلبکار و شاکی از همه چیز نبود. با دیدن فرحان که مشغول هرس یک درخت بود، قدم‌هایم از حرکت ایستاد. نگاهم به دستانش که با نهایت ظرافت درخت را از شر شاخ و برگ‌های اضافی‌اش خلاص می‌کرد بود و نمی‌دانم چرا دیدن او در آن لباس‌های کارِ خاکی و درحالی‌که مشغول رسیدگی به گل و گیاهان بود، قلبم را به تب و تابِ عجیبی انداخته بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

سرم را تکانی دادم تا افکارم را پس بزنم. این فکرها فقط داشت من را هوایی می‌کرد؛ هواییِ مردی که آدم مناسب زندگی‌ من نبود. کلافه از این حال و احوالات ضد و نقیضم فرحان را صدا کردم تا به این وضعیت پایان دهم.
- فرحان؟
فرحان متعجب و جا خورده به سمت من چرخید.
- نوا؟! تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!
لبخندی زده و با کج کردن سرم و لحنی آرام و ملایم گفتم:
- سلام.
فرحان همان‌طور که اخم محوی به چهره داشت، قدمی پیش گذاشت.
- سلام.
لبخند دیگری تحویل نگاه متعجب و کنجکاوش دادم و اورکتش را به سمتش گرفتم.
- اومدم کتت رو بهت بدم.
چشمان فرحان از تعجب گشاد شده بود. شاید او هم مثل خودم باور نمی‌کرد که فقط برای تحویل دادن کتش تا اینجا آمده باشم.
- دستت درد نکنه، ولی لازم نبود این‌همه راه تا اینجا بیای. یه زنگ میزدی میومدم دَم خونه می‌گرفتم ازت.
خنده‌ی بی‌جانی کرده و برای آنکه پیش ‌خودش فکر اشتباهی نکند، به دروغ متوسل شدم.
- داشتم می‌رفتم خونه‌ی مادرم دیدم به اینجا نزدیکه گفتم بیام همینجا و کتت رو بهت تحویل بدم. شرمنده که زودتر بهت ندادمش آخه این دو، سه روزه یکم سرم شلوغ بود.
فرحان لبخندی به رویم زد.
- عِب نداره، همین که تا اینجا آوردیش خیلیم لطف کردی، ولی…
دستان دستکش‌پوش و خاکی‌اش را بالا گرفت و گفت:
- دستام خاکیه، نمی‌تونم اینو بگیرم ازت.
باز نگاهم سرتاپای لباس‌های خاکی‌اش را کاوید. ناخودآگاه یاد حرف پدرم افتادم که می‌گفت «مرد باید کاری باشد، آنقدر که وقتی به خانه می‌آید و دست به سر شانه‌اش می‌زنی از لباس‌هایش خاک بلند شود.» فرحان هم مثل حرف پدرم بود؛ مردی که از سنین نوجوانی برای به دوش کشیدن خانواده‌اش مجبور به کار کردن شده و شاید مردی و مرد بودن را از همان سنین بلد شده بود. از این فکرها لبم به لبخند محوی باز شد.
- خب اگه اینجا کمدی چیزی داری، می‌خوای بگو کجاست تا من بذارمش اونجا.
فرحان با تردید نگاهم کرد.
- آخه زحمتت میشه!
ابروهایم از تعجب بالا پرید. این مرد تعارف کردن را هم بلد بود؟!
- نه بابا چه زحمتی؟ حالا کجا هست این کمدتون؟
فرحان به ساختمان دو طبقه‌ای که کمی دورتر از زمینِ کشت بود اشاره‌ای کرد.
- تو اون ساختمون اولین اتاق، اتاق وسایل کارگرهاس. کمدهاش شماره‌بندیه؛ کمد من شماره‌ی هشته، کلیدش هم توی جیبمه.
این‌بار من بودم که با تردید نگاهش کردم. یعنی انتظار داشت که من کلید را از داخل جیب شلوار جین و نه چندان گشادش در بیاورم؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرحان که انگار تردیدم را چیز دیگری تعبیر‌کرده بود، گفت:

- اگه نمی‌خوای بری تو ساختمون می‌تونی کتم رو همینجا بذاری.
نگاهی به دور و اطرافم که پر از خاک بود انداختم؛ اگر اورکتش را اینجا می‌گذاشتم که پر از‌ خاک می‌شد و تمام زحماتم برای شستنش به هدر می‌رفت. زیرلب نُچی گفتم؛ انگار چاره‌ای نبود، باید اورکتش را داخل همان کمد می‌گذاشتم. 
- نه، اینجا که پر از خاک میشه.
قدمی به سمتش برداشتم.
- بذار کلید کمدت رو بردارم.
دستم را آرام و با تعلل به سمت جیب پشت شلوارش بردم و سعی کردم با کمترین برخورد دستم با تنش کلید را بیرون بکشم که خب خوشبختانه چون کلید دَم دست بود، موفق به این کار شدم. خودم را عقب کشیده و کلید را بالا گرفتم.
- خب پس، من میرم این رو بذارم توی کمدت.
همان‌طور که به سمت ساختمان قدم برمی‌داشتم، صدای نسبتاً بلند فرحان را شنیدم.
- دستت دُرُست خانوم وکیل!
لب گزیدم تا جلوی لبخندی که می‌رفت بر لبم بنشیند را بگیرم. چه شده بود که این لحن لوتی‌واری که تا چندی پیش حس انزجار من را برمی‌انگیخت، حالا در نظرم بانمک و جذاب شده بود؟! وارد ساختمان ساده‌ای که چندین اتاق داشت و قسمت لابی‌اش را فقط یک میز و چندین گلدان پر کرده بود، شده و یک‌راست به سمت اتاقی که فرحان گفته بود شدم. اتاق سفید و ساده‌ای که درونش جز چند رخت‌آویز، دو کمد فلزی با درها و قسمت‌های متعدد وجود داشت. روبه‌روی کمد ایستادم و چشمی میان شماره‌هایشان گرداندم؛ شماره‌ی هشت را که دیدم کلید را به قفلش انداخته و چرخاندم. در که باز شد اورکت را بالا آوردم تا داخل کمد بگذارم، اما با دیدن عکسِ چسبیده به دیواره‌ی کمد دستم در میانه‌ی راه خشک شد. لب‌هایم از شدت بهت بهم چسبیده و چشمانم گشاد شده بودند؛ این عکس اینجا چه می‌کرد؟! کمی با دقت‌تر به عکس خودم نگاه کردم. درون عکس روی تختِ حیاط خانه‌ی ننه گلپر نشسته بودم و لبخند محوی به لب‌هایم بود. معلوم بود که عکس بی‌هوا گرفته شده، اما مسئله این بود که عکس من چرا باید درون کمدِ فرحان می‌بود؟! اصلاً او کی و چطور این عکس را گرفته بود که من نفهمیده بودم؟! دست آزادم را بالا آوردم و به صورت داغ شده‌ام کشیدم. یعنی من برای او اینقدر مهم بودم که بخواهد عکسم را در محل کارش هم ببیند؟! آخر مگر من چه جذابیتی برای او داشتم؟! منی که به قول عمه خانم پوست و استخوان بودم و صورتم هم زیبایی خاصی نداشت؟! یعنی آنقدری من را دوست داشت که در نظرش زیبا جلوه کنم؟! از این افکار ضربان قلبم بالا رفته و حس خوب و شیرینی زیر پوستم می‌دوید. آرام پلک روی هم گذاشته و آب دهانم را قورت دادم؛ باید اعتراف می‌کردم که من هرچقدر هم منطقی و سفت و سخت، اما باز هم یک دختر بودم. یک دختر ظریف و حساس که نیاز به محبت داشتم و توجهات و مهربانی‌های اخیر فرحان بدجور قلبم را تکان داده بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...