نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 11 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور (ویرایش شده) ماشینم را توی کوچه پارک کردم و همزمان با فرحان پیاده شدم. باز هم دست به کمر دردناکم گرفته بودم و سعی میکردم آه و ناله نکنم. مسخره بود، ولی در نظر خودم شبیه زنان حاملهای شده بودم که دست به کمر میزدند و برای خانواده و شوهرشان ناز میکردند. فقط حیف که هیکل لاغرم به زنان حامله نمیآمد و در واقع کمرم داشت نصف میشد و دردش جای ناز کردنی برایم باقی نمیگذاشت؛ بعلاوه همسری هم نداشتم که بخواهد نازم را بخرد. همراه با فرحان پشت در ایستادیم و فرحان کلید به در انداخت و خواست مستقیم داخل برود که حرصی شده از رفتارش غر زدم: - زن بودنم به کنار، ولی تو حرمت مهمون هم نگه نمیداری؟! فرحان با گیجی پشت سرش را خاراند. - چی میگی تو، باز چیکار کردم مگه؟ لب روی هم فشرده و متأسف نگاهش کردم. ای کاش ننه گلپر تغییری در روند تربیت او ایجاد میکرد. - مثلاً من مهمونم ها، باید صبر کنی اول من برم داخل. فرحان با تفهیم ابرویی بالا انداخت. - اِه راست میگیا، شرمنده حواسم نبود. بعد گوشهای ایستاد و به من تعارف زد که داخل شوم. پشت چشمی نازک کردم، داخل شدم و فرحان که پشت سرم میآمد صدا بلند کرد. - یاللّٰه، ننه گلپر؟ ننه کوجایی مهمون داریم؟! در همین لحظه ننه گلپر از در خانه بیرون آمد و من رو به او که در تاریکی و روشنیِ بالای پلهها ایستاده بود، گفتم: - سلام. ننه گلپر در جوابم لبخند مهربانی زد. - سلام ننه خوش اومدی، بیا تو. بالای پلهها که رسیدیم، ننه گلپر با دیدن دستی که بر کمرم زده و ابروهایی که از درد درهم کرده بودم، دست به گونهاش کوبید و با نگرانی پرسید: - وای خاک به سرم، چی شدی تو؟ فرحان پیش دستی کرد و جای من با نیشخندی مضحک، جواب داد: - چیزی نی، من افتادم روش. مبهوت و با دهانی باز مانده سر به سمت او چرخاندم. این… این دیگر چه بود که گفت؟! آنهم جلوی مادرش! به سمت ننه گلپر که با چشمان گشاد شده و پلکی که میپرید به فرحان خیره شده بود، برگشته و با خندهای مصنوعی سعی کردم خرابکاری فرحان را درست کنم. الحق که این مرد استاد سوتی دادن و گند زدن به تفکرات آدمها بود! - هِهه، منظورش اینه که من… یعنی من افتادم زمین. آره؛ افتادم زمین. ننه گلپر با شنیدن حرفم نفسش را عمیق بیرون داد و نگاهی دلسوزانه جای بهتِ چهرهاش را گرفت. - اِی وای دختر خب چرا حواست رو جمع نمیکنی؟ نمیگی اگه یه چیزیت بشه، فردا روزی که ازدواج کردی بچهات نمیشه؟ پیش از آنکه بتوانم جوابی به حرفهای بیربطش بدهم، دست پشتم گذاشت و همانطور که من را سمت خانه هدایت میکرد، ادامه داد: - حالا عیب نداره، خودم الان یه ترکیب زردچوبه و تخممرغ واست درست میکنم که تا صبح کمرت خوبِ خوب بشه. ویرایش شده 11 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 12 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 شهریور در همان حین که به اجبار ننه گلپر به داخل خانه کشیده میشدم، سر برگردانده و نگاه ملتمسی به فرحان انداختم. همان یکبار که تمام بدنم به کثافت کشیده شده بود، برایم بس بود و نمیخواستم بار دیگر با مالیده شدن تخممرغ به تنم بوی گند بگیرم. فرحان اما بیتوجه به التماس نگاهم شانهای بالا انداخت و مثل یک حیوان نجیب راهش را به طرف دیگری کج کرد و رفت. من هم نگاهم را از راه رفتهاش گرفتم و زیرلب فحشی نثارش کردم. مردک بیمصرف و بی دست و پا مثلاً امروز قرار بود به من کمک کند، ولی بیشتر از آن گند بود که به وضع زندگیام زده بود. *** غلتی در جایم زدم و به پهلوی دیگری خوابیدم. صدای خروپف فرزانه و فرشته خیلی وقت بود که به هوا رفته بود و انگار فقط من بودم که با وجود خستگی، بهخاطر عوض شدن جایم خواب به چشمم نمیآمد. البته شاید بوی بد تخممرغی که هنوز در مشامم بود و خارش تنم از بابت ترکیب تخممرغ و زردچوبه هم در این بیخوابی بیتأثیر نبود. باز هم غلتی زدم و به سمت دیگر چرخیدم. کلافه از بیخوابیی که به سرم زده بود، روی تشک نیمخیز نشستم و ملحفهی گلگلی را از روی تنم کنار زدم. چشمی دور اتاق کوچک که اتاق دخترها بود گرداندم؛ یک میز تحریر، یک صندلی چوبی، یک کتابخانهی دیواری و یک کمد لباسی در گوشهی دیوار تمام وسایل اتاق را تشکیل میداد. کلافه دستی به صورت و گردن عرق کردهام کشیدم؛ نفسم در هوای گرم و خفهی این اتاق داشت میگرفت. پوفی کشیدم و از جای برخاستم. میخواستم به حیاط بروم و هوایی بخورم، بلکه کمی آرام بگیرم و از کلافگیام کم شود. آرام قدمی برداشتم و چشم به زمین دوختم تا در آن تاریکی دست و پای فرزانه یا فرشته را لگد نکنم. از روی فرزانه و فرشته که با موفقیت رد شدم، لحظهای ایستاده و نفسی تازه کردم. در نظرم رد شدن از روی افرادی که خوابیده بودند، بدون لگد کردن یا بیدار کردنشان جزو سختترین کارهای دنیا بود؛ بهخصوص اگر مهمان آن خانه هم بودی. روسریام را از روی دستهی صندلی برداشتم و دستی به سارافون قرضیِ فرزانه که مثلاً نو بود، اما بوی عطر او را میداد کشیدم. البته که این موضوع دیگر چندان هم برایم مهم نبود. اصلاً وقتی که تخممرغ و زردچوبه بر تنم مالیده شده بود و بوی گند گرفته بودم، پوشیدن لباس یک نفر دیگر چه اهمیتی میتوانست داشته باشد؟! در اتاق را با کمترین سر وصدا باز کردم و پاورچین پاورچین بیرون رفتم، اما برای رسیدن به حیاط باید مرحلهی رد شدن از روی ننه گلپری که در هال خوابیده بود را هم طی میکردم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 12 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 12 شهریور (ویرایش شده) بالاخره به حیاط رسیدم و در تاریک و روشنیای که نور مهتاب و چراغ زرد رنگ و کوچک روی حیاط ایجاد کرده بود؛ بر روی پلههایی که به قسمت همکف حیاط میرسید نشستم. دستانم را روی پاهایم گذاشته و نفس عمیقی از هوای خنک و با طراوتِ حیاط گرفتم. این خانهی کوچک و این حیاط سرسبز برایم خاطرات قدیمی را تداعی میکرد. خاطرات سالهای زندگی با پدرم، در همان خانهی پایین شهری که باوجود کوچک بودنش زیبا و باصفا بود. فقط حیف که آن سالها مثل یک بهار زیبا فانی بود و خیلی زود جای خودش را به خزان مشکلات و سختیها داده بود. با شنیدن صدای قدمهایی از سمت چپ خانه سر برگرداندم و به فرحانی که داشت از پلههای پلکانی که به پشتبام میرسید، پایین میآمد نگاه کردم. بفرما! یکبار هم خواستم با خودم خلوت کنم که باز سر و کلهی این موجود مزاحم پیدا شد. - سام عیلیکم. بیحرف و با چشم غرّه نگاه از او گرفتم. حقش بود که از بابت رفتارهای امروزش یک کتک جانانه به او بزنم، ولی حیف که نه من اهل کتککاری بودم و نه فرحان آدم کتک خوردن از کسی. فرحان کنارم روی پلهها نشست و باز گفت: - سلام کردما. نفسم را پوف مانند بیرون دادم. - گیریم که علیک! فرحان تکخندهی مبهوتی کرد. - بَه میبینم که کمال همنشین در شوما هم اثر کرده! اخم کرده از اراجیفی که بهم میبافت، سر برگردانده و نگاهش کردم. - منظور؟! فرحان دستی دور لبهایش کشید و همانطور که تلاش چندانی برای پنهان کردن خندهاش نمیکرد، گفت: - لاتی حرف میزنی! سری به تأسف تکان داده و باز نگاهم را به آسمان و ماه درخشانِ و زیبایش دوختم. چه میشد اگر در این شب زیبا، این مرد مثل یک سرخر به جان آرامش من نمیافتاد؟! - چرا نخوابیدی؟ بیحوصله و بیآنکه نگاهش کنم، جواب دادم: - جام عوض شده، خوابم نمیبره. فرحان بیآنکه از او سؤالی کرده باشم، باز گفت: - منم بیخوابی زده به کلهام. بیتفاوت شانهای بالا انداخته و «به من چهای» زیرلب گفتم که باز گفت: - قهری الان؟ لب روی هم فشرده تا جلوی لبخندم را بگیرم؛ چه عجب که بالاخره فهمیده بود از او دلخورم. - قهر نیستم، دلخورم. فرحان باز تکخندهای زد. - اتفاقاً منم دلخورم؛ اصلاً دل خیلیم چیز مفیدیه واس خوردن. لب روی هم فشرده و اخمآلود نکاهش کردم. این مرد چرا همه چیز را به شوخی میگرفت؟! چرا هیچ چیز در این دنیا برایش جدی نبود؟! - تو نمیتونی دو دقیقه جدی باشی، نه؟ ویرایش شده 12 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 13 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور فرحان چند سرفهی مصنوعی کرد و با درهم کشیدن ابروهایش، سعی کرد جدی بهنظر برسد. - بفرما، من جدیِ جدیام! مشکوک و مردد نگاهش کردم؛ چشمم آب نمیخورد که بتواند جدی باشد. همانطور خیره نگاهش کردم، نه انگار واقعاً جدی شده بود. جدیتش را که دیدم، لب باز کردم تا حرفی بزنم، اما هنوز اولین کلمه را نگفته صدای غشغش خندههای فرحان به هوا رفت. مات و متحیر به خندههایش نگاه میکردم که بریده بریده گفت: - ش… شرمنده، من… من بخوام جدی باشم خندهام میگیره! هوفی کشیده و سری با تأسف تکان دادم. من را بگو که بیخودی بر روی این مردِ بیخیال حساب باز کرده بودم. - من بخوام جدی باشم خندهام میگیره دیگه، حالا شوما به بزرگی خودت ببخش. نگاه چپچپی سمتش انداختم. این دیگر چه طرز عذرخواهی کردن بود؟! - ببخشم؟ همینطوری خشک و خالی؟ فرحان نیشخندی بر لب نشاند. - خشک و خالی دوس نداری؟ عِب نداره، واس رفع دلخوریا سر صبح میرم و یه کلپچِ (کلهپاچه) مشتی میگیرم میام، خوبه؟ چهرهام از شنیدن نام کلهپاچه درهم شد. هیچوقت نتوانسته بودم بفهمم که مردم چطور آنقدر با اشتها اعضای صورت گوسفندهای بیچاره را میخورند. - وای نه، من از کلهپاچه متنفرم! فرحان با چشمان درشت شده و صورتی متعجب نگاهم کرد. - متنفری؟ یعنی تا حالا کلهپاچه نخوردی؟ سری بالا انداختم که با لحنی حسرتبار ادامه داد: - اینجوری که نصف عمرت بر فناس! بیتفاوت و درحالیکه سعی میکردم لبخندم را قورت دهم، شانهای بالا انداختم. قبلاً هم این را از پدرم شنیده بودم، اما باز هم دلم نمیخواست این مثلاً غذا را امتحان کنم. - خعلِ خب واس شوما حلیم میگیرم با دارچین و شیکر، خوب شد؟ اینبار دیگر نتوانستم لبخندم را پنهان کنم و فرحان که لبخندم را دید با خنده ابرویی بالا انداخت. - دیدی خندیدی نوا خانوم، پس دیگه نمیتونی فاز قهر وَر داریا! اینبار من هم همراه با او خندیدم. - شما خیلی زرنگی ها! - زرنگی از خودتونه. با این حرفش باز هم به خنده افتادم. یادم نمیآمد در این چند ساله هیچوقت اینقدر خندیده باشم؛ آنهم منی که به قول آهو انگار عصا در گلویم گیر کرده بود! - راسی یه چیزی؟ عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 13 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور (ویرایش شده) دستی زیر چشمانم که از شدت خنده به اشک نشسته بودند، کشیدم و سؤالی فرحان را نگاه کردم. - چی؟ فرحان با همان لبخند و درحالیکه نگاهش را به آسمان دوخته بود، جواب داد: - امروز، یعنی سر ظهری بِت زنگ زدم تا واس خاطر این کاری که واسم پیدا کردی، ازت تشکر کنم. لبخندی به رویش زدم. حقیقتاً فکرش را نمیکردم که روزی فرحان بابت چیزی از من تشکر کند و این رفتار جنتلمنانهاش هم کمی متعجب و هم خوشحالم کرده بود. - نیاز به تشکر نیست. راستی کارت چطوریه؟ ازش راضی هستی؟ فرحان «هومی» کرد و سر تکان داد. - آره رئیسش آدم باحالیه، وَر رفتن با گل و درختها هم چیز خفنی بهنظر میاد. به هر حال واس من با اون سوءسابقهام کار بهتر از این گیر نمیاد. به چهرهی لبخند بر لبش نگاه کردم. خوشحال بودم که از این کار راضی بود و امیدوار بودم که همین کار باعث شود که دورِ شَر و دعوا را خط بکشد. باز یاد گذشتهها افتادم؛ یاد بچگی خودم و نوجوانیِ فرحان. راستی اصلاً چه شد که آن پسرک آرام و مظلوم اینطور پر شر و شور شد؟! سر برگرداندم و به فرحان که در سکوت به ماه خیره بود، نگاه کردم. - آقا فرحان؟ فرحان با قیافهای مچاله شده به سمتم برگشت. - تو رو جدت اینقده نگو آقا فرحان، حسِ این پسر فوفولهای مزلف بِم دست میده. یا بگو آق فری یا حداقل فرحانِ خالی. خب آق فری که اصلاً در دهانم نمیچرخید، پس قاعدتاً باید فرحان خالی میگفتم. آن هم فقط چون امشب پسر خوبی شده بود! - باشه، حالا حرفم رو بزنم؟ فرحان همراه با تکان سرش «بفرمایی» گفت. - تو چرا یدفعهای اینجوری شدی؟ منظورم اینه که چیشد از اون پسر آروم و مظلوم به یه آدم شر و دنبال دعوا تبدیل شدی؟ چشمان فرحان لحظهای از تعجب گشاد شد و بعد انگار که به خودش آمده باشد، پوزخند تلخی جای تعجبش را گرفت. - هیشکی یدفعهای تغییر نمیکنه نوا خانوم. این زندگیه که واس تو تعیین میکنه باس چیجوری باشی. یه وختا با برهها دَمخور میشی و تبدیل به بره میشی، یه وختا هم برعکس! نفسش را آهمانند بیرون داد. آهی که نشان از سنگینی قلب و تلخی کامش بود. ویرایش شده 13 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور (ویرایش شده) - میدونی، این محله اصلاً جای خوبی واسه یه خونوادهی سادهیِ شهرستانی نبود. لحظهای نگاهش را به چشمانم دوخت. - الانش رو نیگا نکن آروم گرفته، اون وختا پر مردای لات و اوباشی بود که واس بقیه مزاحمت دُرُس میکردن. باز نگاه از من گرفت و با لحنی متغیر ادامه داد: - اون وختا عشق میکردن از اینکه سربهسر تازهواردهایی مثِ ما بذارن. دستمون مینداختن، اذیتمون میکردن. حتی یادمه یه بار نصفه شب چندتاشون از دیوار اومدن تو خونهمون که ما رو بترسونن. باز حسرتبار سری تکان داد. انتظار اینهمه تلخکامی و غصه را از او نداشتم، اما انگار زندگی با او هم چندان خوب تا نکرده بود. - فرزانه و فرشتهی بیچاره تا چند وخت از ترس بغل ننهام میخوابیدن. منم حرصم گرفته بود، مثلاً خودمو مرد خونهمون میدونستم، ولی جرأت نمیکردم با اون گردن کلفتا در بیوفتم. هوفی کرد و دستی به صورتش کشید. من هم خوب میتوانستم دردش را درک کنم؛ دردش تا حدی شبیه به درد پدرم بود، وقتی که خودش را مرد خانه میدانست و نمیتوانست خواستههای تمام نشدنیِ مادرم را بر آورده کند. - یه روز تو راهِ دبیرستان چند تا از این لات و لوتها جلوم رو گرفتن، پولهایی که گذاشته بودم تا واسه فرشته و فرزانه خوراکی بخرم و ازم گرفتن و کتکم زدن. وختی با همون وضع رفتم مدرسه یکی از بچهها که خیلیم باهاش رفیق نبودم اومد سراغم و پرسید، چیشده؟ چرا سر و صورتت زخمیه؟ باز هم کجخند تلخی زد. - اولش بِش نگفتم، ولی وختی مسخرهام کرد و گف حتماً از بچه دبستانیا کتک خوردی حرصم گرفت و گفتم، نه از چند تا لات و لوت کتک خوردم. اون هم فاز کمک وَر داشت و گفت اگه میخوای دیگه اینجور آدما اذیتت نکنن، باس بشی یکی عین خودشون؛ باس بری تو گروهشون. اینبار من بودم که با نیشخندی تلخ گفتم: - تو هم به حرفش گوش دادی، آره؟ فرحان آرام و به تایید سر نکان داد. - اولاش نمیخواسم بشم مثِ اونا؛ فقط میخواسم کاری کنم که دیگه خونوادهام رو اذیت نکنن، ولی وقتی به خودم اومدم دیدم شدم یکی عِین اونا. یه آدم شر و کلهخر که مردم محل از دستش آسایش ندارن. ویرایش شده 14 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور (ویرایش شده) از گیجی اخم درهم کشیدم. نمیخواست مثل آنها شود، اما شده بود؟ خب این چندان هم عجیب نبود، ولی چرا در این مدت رفتارش را تغییر نداده بود؟! - خب اگه دلت نمیخواست شبیه اونها بشی، پس چرا تو این مدت رفتارت رو عوض نکردی؟! چرا بازم این راه اشتباه رو ادامه دادی؟! فرحان تکخندهی دردآلودی کرد. خندهای که بیش از گریه غم داشت و این غم قلب من را هم به درد آورده بود. - فک کردی به همین راحتیه؟ من افتادم وسط یه باتلاق، یه باتلاق که هر چی بیشتر دست و پا بزنی بیشتر توش فرو میری. سر برگرداندم و به چشمان غمینگش خیره شدم. دلم نمیخواست این مرد همیشه شاد و بیخیال را اینطور غمگین ببینم؛ اصلاً غم به او نمیآمد. - ولی با کمک یک نفر دیگه شاید بشه از توی باتلاق بیرون اومد. فرحان با گیجی سر به سمتم برگرداند. - یعنی چی؟ وای خدا! این مرد در هر شرایطی باید بیحواس میبود و گیجبازی در میآورد؟! - یعنی اگه یکی پیدا بشه که بهت کمک کنه، تو هم میتونی تغییر کنی. باز به فرحان خیره شدم تا جوابش را بدانم، اما او با بیخیالی خندید و بیربط گفت: - حواست هس دیگه به من نمیگی شوما؟ کلافه لب روی هم فشرده و سر تکان دادم. الان این واقعاً جواب من بود؟! - بحث رو عوض نکن فرحان، جوابم رو بده. فرحان خندهاش را خورد و با جدیتی مصنوعی نگاهش را به من دوخت. - اگه بگم آره، میخوای بِم کمک کنی؟ لحظهای به سؤالش فکر کردم. واقعاً میخواستم به او کمک کنم؟! مطمئناً دلم میخواست که او تغییر کند و بدم هم نمیآمد که در تغییر او نقشی داشته باشم. - اگه واقعاً بخوای تغییر کنی، چرا که نه؟ فرحان شانهای بالا انداخت و باز به فازِ بیتفاوت خودش برگشت. - تو فک کن میخوام تغییر کنم، حالا باس چیکار کنم؟ با چشمانی ریز شده نگاهش کردم. با اینکه میدانستم حرفم را جدی نگرفته و باز قصد مسخرهبازی دارد، اما گفتم: - باید اول از ظاهرت شروع کنی. فرحان ابروهایش را بالا پراند. - ظاهرم؟ سری تکان داده و «اوهومی» گفتم. - آره، باید سیبیلهات رو بزنی، یه دستی هم به موهات بکشی. یه چند دست لباس درست و حسابی هم تنت کنی. ویرایش شده 14 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور (ویرایش شده) همانطور که حدس میزدم فرحان باز با وسط آمدن بحثِ ظاهرش، اخم درهم کشید و با کجخلقی گفت: - اَه ولمون کن نوا خانوم، من به اون جوجه فُکُلیِ گفتم به تو هم میگم من این سیبیلها رو دست نمیزنم! پوزخندی زده و سر به سمت دیگری گرداندم. میدانستم که این کار را نخواهد کرد و فقط این را گفته بودم تا بفهمم، موضوع تغییر کردن در نظرش چقدر جدی است که فهمیدم آنچنان هم برایش اهمیتی ندارد. - حالا من میتونم یه سؤال بپرسم؟ متعجب و با ابروهای بالا رفته به سمتش برگشتم. درست که این مرد زیادی کنجکاو بود و همیشه سؤالاتی در ذهنش بود، اما هیچوقت برای سؤال کردنش از من اجازه نگرفته بود. - اگه زیاد خصوصی نیست، بپرس. فرحان زبان روی لب زیرینش کشید و با تردید پرسید: - شوما چرا از تیپ من بدت میاد؟ با گیجی اخم درهم کشیدم. این را دیگر از کجا فهمیده بود؟! - تو از کجا میدونی؟ فرحان با بیتفاوتی شانه بالا پراند. این کار انگار عادتی بود که ترکش نمیشد. - آهو خانوم گف. آهو گفته بود؟! مگر او باز هم آهو را دیده بود که بخواهد از او سؤالی بپرسد؟! آه، یعنی فرحان با آهو در ارتباط بود؟! نمیدانم چرا از این افکار حس بدی به سراغم آمد و قلبم فشرده شد. لب باز کرده و همانطور که حس آزاردهندهای مثل خوره به جانم افتاده بود، با تردید و تعلل پرسیدم: - تو… تو با آهو در ارتباطی؟ چشمهای فرحان از شنیدن حرفم گشاد شد و من این تعجب را اینطور تعبیر میکردم که شاید از اینکه این موضوع را فهمیده بودم، جا خورده است. - چی؟! ارتباط؟! چی میگی شوما؟! مگه خر مغزمو گاز زده که با اون دخترهی دیوونه… نگاهش که به چشمانم افتاد، لحظهای سکوت کرد و حرفش را تغییر داد. - منظورم اینه که مگه خر مغزمو گاز زده که بخوام دختر مردمو بدبخت کنم؟ نفس آسودهای کشیدم. برایم چندان اهمیتی نداشت که به آهو دیوانه گفته بود یا خیال میکرد ازدواج با او آهو را بدبخت میکند، این برایم مهم بود که آنها در ارتباط نبودند و من لازم نبود که دیگر نگران این موضوع باشم. آنهم وقتی که حتی خودم هم دلیل این نگرانی و حس بدم را درک نمیکردم. ویرایش شده 14 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 14 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور (ویرایش شده) فرحان بیآنکه سؤالی بپرسم خودش توضیح داد. - اون روز که با هم رفته بودیم گلفروشی من فک کردم شوما از تیپِ من خوشت میاد، واس همین نذاشتی اون پسره مجبورم کنه تیپمو عوض کنم. بعد داشتم اینو با خودم بلند بلند فک میکردم که آهو خانوم شنید و گف شوما از تیپ من خوشت که نمیاد هیچ، متنفرم هسی. کلافه پلک روی هم فشرده و پوفی کشیدم. یک نفر نبود که به آهو بگوید، آخر به تو چه مربوط که این را به این پسر گفتی؟ حالا من چطور باید دلیل نفرتم را به او توضیح میدادم؟! - نمیخوای جوابمو بدی؟ با دستم به گوشهی لباسم چنگ زدم تا بتوانم خودم را کنترل کنم. مرور بدترین خاطرات زندگیام اصلاً برایم آسان نبود؛ حتی حالا که پانزده سال از آن روزهای سخت گذشته بود. - ببین من از این تیپ متنفر نیستم، یعنی تیپ تو فقط من رو یاد خاطرات بدم میندازه و این در واقع به خود تو هیچ ربطی نداره. فرحانی کنجکاو و با چشمانی ریز شده پرسید: - چه خاطراتی؟ لحظهای چشم بستم و دَم عمیقی گرفتم تا باز مرور خاطرات حالم را دگرگون نکند. - میدونی فرحان، منم مثل تو زندگی سختی داشتم. مادرم دختر یه خانوادهی فقیر بود که تنها هدفش از ازدواج رسیدن به چیزهایی بود که خانوادهاش نمیتونستن براش مهیا کنن. پدرم هم یه کارمند ساده بود که حقوقش فقط خرج یه زندگی متوسط رو میداد. آهی کشیده و نگاهم را به نقطهی تاریکی در حیاط دوختم. نگاهم آنجا بود، اما فکرم در میان خاطراتم چرخ میخورد. - تا جایی که یادم میاد تو خونهمون همیشه بساط دعوا و بحث برپا بود. مادرم یه زندگی تجملاتی میخواست و پدرم نمیتونست خواستهاش رو برآورده کنه. مادرم هم وقتی این رو میدید شروع میکرد به غر زدن و تحقیر کردن پدرم. سکوت کردم و بغضم را با آب دهانم قورت دادم. آنقدر این خاطرات را با خودم مرور کرده بودم که حالا لحظه به لحظهاش را از حفظ بودم. - اونقدر این کار رو کرد که پدرم مجبور شد برای برآورده کردن خواستههای مادرم از چندین نفر پول قرض بگیره تا ماشین گرون قیمتتر و سرویس طلایی که مادرم میخواست رو بخره، ولی خواستههای مادرم تمومی نداشت. ویرایش شده 14 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 15 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) با دست به گوشهی لباسم چنگ زدم و عصبی دندان به روی هم فشردم. همیشه این بخش از خاطراتِ زندگیام، اعصاب و روانم را بهم میریخت. - میخوای دیگه بقیش رو نگی؟ نیم نگاهی به فرحان که با نگرانی و اضطراب به من خیره شده بود، انداخته و لبخند تلخی بر لبم نشست. - نه، این وضع چیز جدیدی نیست. اینها خاطراتیه که همیشه با خودم مرورشون میکنم. نفس عمیقم را درون سینهام حبس کردم و با اینکه برایم آسان نبود، اما ادامه دادم: - آخرش وقتی دید پدرم دیگه از پس برآورده کردن خواستههاش بر نمیاد، من و پدرم رو وِل کرد و با تموم چیزهایی که بابا براش خریده بود رفت دنبال یه زندگیِ جدید. به قول خودش، خیلی هم بهمون لطف کرد که نرفت و مهریهاش رو به اجرا نذاشت. ولی خب چندان فرقی هم نمیکرد، چون از اون به بعدش طلبکارای بابا مدام دَم خونهمون بودن. پوزخند تلخی زده و سری از روی تأسف تکان دادم. - بابام از دار دنیا یه خونه فسقلی داشت که اون رو هم با کمک مادرش خریده بود. سر بدهیهاش مجبور شد اون خونه و هر چیزی که داشتیم رو بفروشه و بده به طلبکارهاش، ولی خب باز بدهیهای یکیشون موند. نفسم را آه مانند بیرون دادم. هیچوقت آن روزهای سخت را یادم نمیرفت؛ آن روزها که پدرم برای جور کردن پول به هر دری میزد و دست آخر به جایی نمیرسید. - بعد از فروختن اون خونه اومدیم چند تا محله پایینتر و یه خونه اجاره کردیم. بابام خیلی سعی میکرد تا پول این آخرین طلبکارش رو هم جور کنه، ولی نمیشد. پولش زیاد بود؛ اون طلبکاره هم فرصت نمیداد. دستی به صورتم کشیده و باز بغضم را قورت دادم. - یک روز یه شرخر از طرف اون طلبکاره اومد دَم خونهمون. من وایساده بودم پشت در ورودی خونه و یواشکی نگاشون میکردم. یه مرد درشت اندام و چاق که سیبیل و موهای فرفری داشت. خوب یادمه که چطوری وایساده بود وسط کوچه و عربده میکشید. نفس لرزانی کشیدم و باوجود تمام تلاشم، اما اشک به چشمانم نشسته بود. - بابام التماسش میکرد که آروم باشه، میگفت پولش رو هر جوری باشه جور میکنم فقط آبروم رو نبر. ولی مرده گوشش بدهکار نبود، داد میزد و آبروریزی میکرد. مردم محله هم وایساده بودن و نگاه میکردن. لحظهای پلک روی هم گذاشتم، انگار که همان صحنهها دوباره داشت برایم تکرار میشد. ویرایش شده 15 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 15 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور (ویرایش شده) - یهو دیدم بابام دست روی قلبش گذاشت، انگار درد داشت. البته قبلاً هم سر دعواهاش با مامان قلبش درد گرفته بود، ولی اهمیتی نمیداد. دست روی قلبش گذاشت و روی زانوهاش افتاد. پیش چشمانم آن تصاویر دردناک به رقص در آمده بود. تصویر منِ سیزده سالهای که پس از دیدن پدرم در آن حال از خانه بیرون دویدم. تصویر مرد همسایه که پدرم را بلند کرد و با ماشین خودش من و او را به بیمارستان رساند و در آخر تصویر خودِ تنها و سیاهپوشم که به اجبار عمه خانمی که لطف کرده و با پس اندازش اندک بدهیِ ماندهی پدرم را داده بود، برای همسایهها و فامیلها چای میبردم. در همین لحظه قطره اشکی از چشمم چکید، خیلی وقت بود که دیگر برای پدرم گریه نکرده بودم و حالا باز پس از اینهمه سال با یادآوری حال خراب آن روزهایش، بغضم میشکست. فرحان که گریهام را دید، با هول و ولا از جای پرید و گفت: - اِه گریه نکن نوا خانوم، ای بابا گریه نکن دیگه، من خوشم نمیاد گریهی زنها رو ببینم. صورتش را کمی به صورتم نزدیک کرد و با همان لحن هولزدهاش ادامه داد: - مرگ حقه نوا خانوم، گریه که نداره. همه یه روزی میمیرن؛ شوما هم بالاخره میمیری! از شنیدن این حرف در میان گریه، به خنده افتادم. مردک خنگ حتی بلد نبود دلداری بدهد! - تو دیگه به کسی دلداری نده باشه؟ فرحان قیافهی حق به جانبی به خود گرفت. - دِ بیا، این هم عوض تشکرته؟ اون موقع داشتی زار میزدی الان به لطف همین دلداریِ من داری هِره کِره میکنی؛ بده؟! باز هم خندیدم. امشب چه شب عجیبی بود؛ شاید هم بهتر بود بگویم چه گفتگوی عجیبی بود. امشب در گفتگویم با فرحان هم خندیده و هم گریه کرده بودم؛ هم خاطره شنیده و هم خاطراتم را گفته بودم. در سکوت و لبخند عمیق شده از افکارم غرق بودم که صورت خندان فرحان را درست در دو سانتیِ صورتم دیدم. - نیگا نیشت چه خوشگله! پس دیگه گریه نکن خب؟ سر عقب کشیده و در جواب پرروبازی چند لحظهی قبلش درحالیکه دلم میخواست بخندم، اخمی مصنوعی به صورتم نشاندم. این دیگر چه مدل تعریفی بود؟! خب مرد حسابی نمیتوانستی مثل آدمیزاد بگویی که خندهام زیباست تا من هم ذوق کنم؟ حتماً باید به زبان عجیب و غریب خودت حرف بزنی؟! - خب دیگه من برم تا اذان میگه حداقل یه چند دقیقهای بخوابم. همانطور که از جایم برمیخاستم رو به فرحان که همچنان نشسته بود و من را میپایید، گفتم: - شما هم نری باز کنار کبوترهات بخوابی، کک بیوفته به جونت ها. فرحان با تعجبی ساختگی ابروهایش را بالا و پایین کرد. - باز شدم شما که. بعد بیخیال و با شیطنت سری بالا انداخت و ادامه داد: - نه بابا نترس، هنوز هوس الکل نکردم! لبخندی زدم، «شب بخیری» گفتم و اینبار با حال بهتر و آرامش بیشتری به اتاق برگشتم. ویرایش شده 15 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور *** با تابیدن نور خورشید به صورتم، از خواب بیدار شدم. غلتی در جایم زدم، با بیحالی پلک باز کردم و با دیدن جای خالی دخترها در اتاق، سراسیمه نیمخیز نشستم. یا خدا مگر من چقدر خوابیده بودم که خبری از هیچکدام از دخترها نبود؟! خم شدم و ساعت ظریفم را از کنار تشکم برداشتم و به صفحهی سفیدش نگاهی انداختم. ساعت هفت صبح را نشان میداد؛ خب آنقدرها هم که دیر وقت نبود، پس دخترها در این ساعت آنهم در روز جمعه کجا بودند؟! انگار همانطور که ساعت نه شب برای این خانواده وقت خواب بود، ساعت هفت صبح هم وقت بیداری بود. دستی به موهای بهم ریختهام کشیدم و پس از پوشیدن روسری و مرتب کردن لباسهایم از اتاق بیرون آمدم. کسی توی خانه نبود، اما سر و صدایی که از داخل حیاط میآمد نشان میداد که احتمالاً خانوادهی مقصودی توی حیاط بساط پهن کردهاند. پیش از آنکه بخواهم به آنها در حیاط ملحق شوم به دستشویی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم. تنم هنوز بوی تخممرغ میداد و دلم میخواست بروم و دوش بگیرم، اما رویم نمیشد در خانهی دیگران این کار را بکنم. بیرون که آمدم با فرزانهای که کاسه به دست کنار آشپزخانه ایستاده بود، روبهرو شدم. - سلام صبح بخیر. لبخند خجولی به رویش زدم. هیچ خوشم نمیآمد که وقتی مهمان جایی بودم دیرتر از صاحبخانه از خواب بیدار شوم، ولی با آن بیخوابیی که دیشب به سرم زده بود این اتفاق دست خودم نبود. - صبح تو هم بخیر، بقیه تو حیاطن؟ فرزانه سری تکان داد. - مامان و فرشته تو حیاطن، داداشمم از صبح زود رفته بیرون که حلیم بگیره. دهانم از شدت حیرت باز ماند. فرحان صبح زود رفته بود بیرون که حلیم بگیرد؟! ولی او هم که مثل من دیشب دیر وقت خوابیده بود، پس چطور صبح به این زودی بیدار شده بود؟! لابد بهخاطر حرف دیشبِ من این کار را کرده بود، نه؟! اما من که آن حرفها را جدی نگفته بودم! حالا لازم بود که بهخاطر یک حرفِ من صبح زود از خانه بیرون بزند؟! با تکان خوردن دستی در جلوی صورتم به خودم آمدم. - کجایی نوا جون؟ سرم را با دستپاچگی تکان تکان داده و سعی کردم لبخند بزنم. - هیچی، همینجام. فرزانه نیشخند شیطنتآمیزی زد. - آره معلومه؛ بیا بریم تو حیاط که الانهاس خان داداشم برسه. وارد حیاط شدیم و به سمت تخت چوبیِ گوشهی حیاط که ننه گلپر و فرشته بر رویش سفره انداخته و خودشان هم کنار سفره نشسته بودند رفتیم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 16 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور (ویرایش شده) - سلام صبح بخیر. ننه گلپر همراه با نگاهی عجیب و غریب و فرشته با مهربانی جوابم را دادند. فرزانه کاسهها را به دست ننه گلپر داد و من در کنار فرشته روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشیدم، هوای خنک اول صبح حس طروات و شادابی را به آدم میداد و ناخودآگاه کسالت را از سر من میپراند. - کمرت بهتره نوا جان؟ دستپاچه از سنگینیِ نگاه ننه گلپر لبخند شل و ولی زدم. نمیدانستم چرا نگاهش اینطور مشکوک و مچگیرانه بهنظر میرسید. - بله، خوبه ممنون. ننه گلپر سری به تایید تکان داد. - پس بعدِ صبحونه برو یه دوش بگیر، تنت هنوز بو تخممرغ میده. اخم محوی کرده و با اینکه بوی تخممرغ شاهکار دیشب خودش بود، خجالتزده سر پایین انداختم. واقعاً باید دوش میگرفتم؛ بوی تخممرغ را شاید، ولی کنایههای ننه گلپر را اصلاً نمیتوانستم تحمل کنم. - من نمیدونم این فرحان یهو چطورش شده؛ همیشه ساعت هشت و نه صبح من باید به زورِ دعوا و کتک بیدارش میکردم که پاشه بره یه نون از همین نونوایی سر کوچه بگیره. بعد اونوخت امروز کلهی سحر وقتی همه خواب بودن پا شده رفته بیرون، یه یادداشتم گذاشته رو یخچال که رفتم حلیم بگیرم. متوجه نگاه زیرزیرکی ننه گلپر به خودم شده بودم و همین باعث شده بود که سرم بیشتر در یقهام فرو برود. لحظهای از فکرم گذشت که نکند او دیشب متوجه صحبت من با فرحان شده و رفتار عجیب و غریبش از همین بابت است. وگرنه که رفتار دیشبش با من مثل دفعات قبل بود و دلیلی نداشت یکهو از این رو به آن رو شود. فرزانه تکهای نان کند و به دهانش گذاشت و در همان حال رو به ننه گلپر گفت: - بیخیال مامان؛ حالا یهبار این خان داداش ما هوس کرد یه حلیم ما رو مهمون کنه، شما دیگه ازش یه توطئه در نیار. ننه گلپر نگاه چپچپی به فرزانه و نگاه معنیداری به من انداخت. - من نمیدونم این توتیایی که میگی چیه، ولی بازم میگم که این پسره یه چیزیش شده! کلافه لب روی هم فشردم، دیگر کمکم داشتم از اینکه دیشب با فرحان صحبت کرده بودم به غلط کردن میافتادم. فرشته با خندهای که چال زیبای گونهاش را به نمایش گذاشته بود، خودش را در بحث دخالت داد و گفت: - توتیا نه مامان، توطئه. یعنی دوز و کلک. ننه گلپر کلافه دستش را در هوا تکان تکان داد. - خبه خبه، تو دیگه نمیخواد واسه من خانوم معلم بشی. ویرایش شده 16 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور در همان لحظه صدای در خانه و پشتبندش صدای بلند و سرحال فرحان شنیده شد. - یااللّٰه نامحرم نباشه، خانوما حجاب سر کنید که آقا فرحان داره میاد! فرزانه در جواب فرحان با لحنی خندان صدا بلند کرد. - بفرما داداش، همه حجاب دارن! با تعجب دستی به روسریام کشیدم. اینهمه سرزندگی در اول صبح جمعه عجیب نبود؟! فرحان لخلخکنان و ظرفِ حلیم به دست وارد حیاط شد و من برای دیدنش سر بلند کردم، اما نگاهم که به صورتش افتاد، قلبم انگار برای لحظهای از حرکت ایستاد. صدای «وا!» گفتن متعجبِ فرزانه در صدای افتادن کاسه از دست ننه گلپر گم شد و انگار آنها هم مثل من از دیدن چهرهی جدید فرحان شوکه شده بودند. مات مانده لحظهای پلک بستم، تا اگر خطای دید یا توهم بود از بین برود، اما پلک که باز کردم دوباره با همان تصویر روبهرو شدم. باورم نمیشد؛ واقعاً این مرد فرحان بود؟! همین مرد که سیبیلهای تراشیدهاش، لبهای برجسته و فک زاویهدارش را بیشتر نمایان کرده بود؟ همین مرد که جای موهای فرفری و بلندش را مدل موی جدیدی که دو طرفش کوتاه و رویش بلندتر بود، گرفته بود؟ همین مرد که جای کاپشن خلبانی و شلوار گشادش را یک جین راسته و یک پیراهن خوش استایل و آبی رنگ، گرفته بود؟! واقعاً که باورم نمیشد! لعنتی چقدر هم که جذاب شده بود! - سام عیلیکم به همگی! اما هنوز هم یک مشکل وجود داشت، آنهم این بود که تیپش و نوع حرف زدنش اصلاً با هم جور در نمیآمد. فرحان لبهی تخت با فاصلهی کمی از من نشست و درحالیکه ظرف حلیم را وسط سفره میگذاشت، گفت: - شرمنده دیر شد، من قبلش یه سر رفتم سلمونی کارم یوخده (یخورده) طول کشید. ننه گلپر که از بعد آمدن فرحان همچنان هاج و واج مانده به او خیره شده بود، به سختی از میان لبهایش نام «فرحان» را تلفظ کرد و فرحان بیآنکه سر از روی ظرف حلیمی که مشغول باز کردن در آن شده بود، بلند کند جواب داد: - جونم ننه؟ ننه گلپر با بهت و تردید پرسید: - سیبیلهات کو؟! فرحان خندهی زورکی کرد و دستی به پشت لبش که حالا خالی از سبیل بود، کشید. - اینها رو میگی؟ راسش (راستش) خسته شده بودم ازشون، واس همین زدمشون. ننه گلپر بدون اینکه بخندد، صدای خندهی مبهوتی را از خودش در آورد. - خسته شدی؟! تو از بعد اینکه پشت لبت سبز شد دیگه سیبیلهات رو نزدی، بعد یهو همین امروز ازشون خسته شدی؟! عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 17 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور (ویرایش شده) فرزانه که تا آن لحظه با تعجب و لبخند به فرحان خیره شده بود، لب باز کرد و رو به ننه گلپر گفت: - تو چرا امروز به همه چیز مشکوک شدی مامان؟ خب داداشم خسته شده از یکنواختی خواسته یه دستی به سر و روش بکشه. بعد نگاهش را دوباره سمت فرحان سوق داد و با لحن آرام و ذوقزدهای ادامه داد: - چقدر هم که بهش میاد ماشاءاللّٰه! ننه گلپر کلافه سرش را تکان داد. - من مشکوک نشدم، همه چی مشکوک هست. باز نگاه ننه گلپر به من دوخته شد و من بیچاره سر به زیر انداختم. نکند خوابنما شدن یکدفعهای پسرش هم به من ربط داشت که اینطور نگاهم میکرد؟! - ول کن این حرفا رو مادر من، حالا یه سیبیل بوده زدمش. دو روز دیگه در میاد خب. فرحان پوزخند محوی زد و زمزمهوار بهطوری که فقط من بشنوم، ادامه داد: - چقدر هم همین امروز بهخاطر دوتا تارِ سیبیل از بقیه متلک شنیدم، ولی ارزشش رو داشت. کلافه از نگاه سنگین ننه گلپر دندون قروچهای کرده و نیم نگاهی به فرحان که سر به زیر مشغول خوردن حلیمش بود، انداخته و مثل خودش آرام پرسیدم: - چرا میگی ارزشش رو داشت؟ فرحان زیر چشمی نگاهی به من انداخت. نمیدانم چه چیزی در نگاه عمیقش پنهان بود، اما هر چه که بود احساس میکردم که دمای بدنم را عجیب بالا برده بود. - چون دیگه شبیه آدم بدهی زندگیِ کسی که واسم مهمه نیسم (نیستم)! آب دهانم را به سختی قورت داده و نگاه از فرحان گرفتم. منظورش از فردی که برایش مهم بود، من بودم؟! اما چرا من و حال بد و خوبم باید برای او مهم میبودیم؟! باز صدایی در ذهنم گفت: - چون زندگی و حال خوب و بد اون هم برای تو مهمه. خب درست که زندگی او برای من مهم بود، اما من که از این مهم بودن منظوری… صدای ذهنم، میان حرفم پرید: - بیخودی بهونه نیار، اون برای تو مهمه و تو هم برای اون مهمی. این یعنی یک علاقه و یک طرز فکر دو طرفه! سرم را در رد حرفش تکان دادم. من و علاقه به فرحان؟! واقعاً که مسخره بود، به قول خودش مگر خر مغزم را گاز گرفته بود که عاشق این دیوانه شوم. - میخواهی قبول نکنی، قبول نکن. ولی اینی که داره مدل حرف زدنت هم مثل اون میشه یه دلیل دیگه برای اثبات این علاقهاس. باز در رد حرفش سر تکان دادم، اما قلب بیجنبهام که از شنیدن همان یک حرف او به تلاطم افتاده بود هم حرفها و بهانههای خودم را رد میکرد. ویرایش شده 17 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور - نوا خانوم این گوشی شما نیست که داره زنگ میخوره؟ با شنیدن صدای فرشته سر بلند کرده و به او که موبایلم را در دست داشت، نگاه کردم. - چرا عزیزم، گوشیِ منه. دست دراز کردم و او موبایلم را که زنگ میخورد و با هربار زنگ خوردن از شدت ویبره برای خودش بندری میرفت، درون دستم گذاشت. نگاهی به صفحهی موبایلم انداختم و با دیدن شمارهی مادر اخمهایم درهم شد. ای خدا؛ چرا او دست از سر من برنمیداشت؟! - چیزی شده؟ نگاه زیر چشمی به فرحان که چشمش میان اخمهای درهم من و صفحه موبایلم در گردش بود، انداختم و لبخند بیحسی زدم. - نه، چیزی نشده. زیر خیرگی نگاه فرحان و ننه گلپر توان اینکه بلند شوم و در جای دیگری و بدون حضور آنها به تماسم جواب بدهم را نداشتم، پس همانطور که روی تخت نشسته بودم تماس را وصل کرده و موبایلم را دم گوشم گذاشتم. - الو نوا؟ نگاه زیر چشمی به ننه گلپر انداخته و با لبخندی اجباری لب زدم: - سلام مامان جان. مادر با حرصی که در صدایش به خوبی مشهود بود، گفت: - علیک سلام، کجایی تو؟ چرا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی؟ نفسم را با کلافگی بیرون دادم. - گوشیم کنارم نبود، متوجه نشدم زنگ زدین. حالا کاری داشتین؟ مادر با لحن نسبتاً تندی جواب داد: - نه پس بیخودی زنگ زدم، دختر آخه تو چرا اینقده بیفکری؟! «نُچی» زیرلب گفتم. فقط همینم مانده بود که بهخاطر منوچهرخان به بیفکری هم متهم شوم. - من کجا بیفکرم؟! حالا چون نمیخوام با آقا منوچهر حرف بزنم شدم بیفکر؟ با گفتن این حرف نگاه فرحان به سمتم چرخید. طوری نگاهم میکرد که هر لحظه انتظار داشتم جلوی مادرش از بابت چیزی که نمیدانستم چیست، مؤاخذهام کند. - نه خیر، چون به آیندهات فکر نمیکنی میگم بیفکری. منم که پیچوندی تا نیام باهات حرف بزنم. سرم را با تأسف تکانی دادم. ماشاءاللّٰه مادرم در حد یک غریبه هم من را نمیشناخت، که اگر میشناخت میفهمید که پیچاندنی در کار نبوده و نیست. البته گاهی عجیب دلم میخواست این کار را بکنم، ولی چه میکردم که این کار با احترام به بزرگترها که در ذاتم بود، مغایرت داشت. - من کِی شما رو پیچوندم مادر من؟! من فقط گفتم لولههای چاه فاضلاب خونهام خراب شده، نمیشه بیاید اونجا. خودمم بهخاطر همین مجبور شدم بیام خونهی یکی از دوستهام. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور - اگه راست میگی آدرس خونهی این دوستت رو بده. کلافه دستی به پیشانیام کشیدم. - مامان جان، آخه شما آدرس خونهی دوست من رو میخوای چیکار؟ باز صدای جیرینگ و جیرینگ النگوهای مادر بود که روی اعصاب نداشتهام رژه میرفت. - وا خب معلومه، میخوام بیام باهات حرف بزنم. سر بلند کرده و نگاه کوتاهی به ننه گلپر که مشغول خوردن صبحانهاش بود و زیرزیرکی هم من را نگاه میکرد، انداختم. - نمیشه که بیای خونهی مردم مادر من، من خودمم اینجا مهمونم. ننه گلپر که تا آن لحظه در سکوت نگاهم میکرد، لب باز کرد و گفت: - عیب نداره نوا جان، خب بگو مادرت بیاد همینجا. اتفاقاً بیشتر هم با همدیگه آشنا میشیم. متعجب چشم درشت کردم. حواسش به صحبتهای من بود یا به خوردن صبحانهاش؟! عجب ها؛ انگار حریم خصوصی هم مثل خیلی چیزهای دیگر، در این خانه جایی نداشت. - نه نمیخواد. در همین بین مادرم که از پشت تلفن صدای ننه گلپر را شنیده بود، گفت: - چی چیو نمیخواد، به دوستت بگو آدرس رو بفرسته تا من دو ساعت دیگه بیام اونجا تکلیفم رو با تو روشن کنم! کلافه تماس را قطع کرده و موبایلم را میان مشتم فشردم. آخر این کارها یعنی چه؟! میخواست پا شود و تا اینجا بیاید که فقط دربارهی منوچهرخان با من صحبت کند؟! آخر این کار درست بود؟! - بده گوشیت رو به فرزانه، تا آدرس رو واسهی مادرت بفرسته. نفسم را پوف مانند بیرون دادم و به ناچار موبایلم را به دست فرزانه سپردم. فقط امیدوار بودم که خدا خودش عاقبت من را با مادرم، منوچهرخان و ننه گلپری که امروز بسیار عجیب و غریب شده بود، بهخیر کند. *** جلوی آینهی بر روی میز تحریر ایستاده و موهایم که حالا تا روی شانههایم میرسیدند را خشک میکردم و در همان حال به این فکر میکردم که با مادرم چه کنم؟! میدانستم که میخواست به اینجا بیاید و من را با ترفندهای مخصوص خودش که از زبان خوش شروع و به کتک و دعوا ختم میشد، راضی به وصلت با منوچهرخان بکند و مطمئناً من در این خانه نمیتوانستم آنطور که میخواهم جوابش را بدهم. حولهینمداری که فرحان همین امروز رفته و برایم خریده بود را روی پشتی صندلی انداختم و خم شدم تا از روی میز گیرهی سرم را بردارم که در با صدای قیژی باز شد. ترسیده از این صدای ناگهانی راست ایستادم و به سمت ننه گلپر که در چارچوب ایستاده بود، نگاه کردم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور دستپاچه از حضور او و نگاه سنگینش که سرتاپایم را میکاوید، سعی کردم با دست بازوهای برهنهام را بپوشانم و در همان حال با لبخندی مضحک و مصنوعی گفتم: - اِه، چیزه… من داشتم لباس عوض میکردم. شما… شما چیزی میخواستین؟ ننه گلپر قدمی به داخل اتاق برداشت. - اومدم بگم که من دخترها رو فرستادم برن بیرون، فرحانم رفته رو پشتبوم تا تو و مادرت راحت باشین. حالا تو چرا بازوهات رو پوشوندی مگه من نامحرمم؟ تکخندهی زورکی و مضطربانهای کردم. خداوندا این رفتارها چه بود که این پیرزن امروز از خودش بروز میداد؟! - نه این حرفها چیه؟ و بعد برای اینکه از دست آن نگاه عجیب و غریبش خلاص شوم، دستانم را از روی بازوهایم پایین آوردم. ننه گلپر همانطور که با دقت تن و بدنم را که از پس آن تاپِ تنگ و صورتی رنگ به خوبی نمایان بود نگاه میکرد، چرخی به دورم زد. کلافه کمی در خودم جمع شدم، نگاهش مثل آدمهایی بود که برای پسند کردن وسیلهای آمدهاند و این نگاه حس اضطراب و دستپاچگی را به من منتقل میکرد. - ببین تو خوبیها، قیافهات هم بد نیست. فقط مشکلت اینه که خیلی لاغری. مثِ نیِ قلیون میمونی، ولی عیب نداره یه چند روز که اینجا باشی خودم یه کاری میکنم قشنگ چند کیلو وزن اضافه کنی. دستی به موهایم زد و در حینی که روبهرویم میایستاد، ادامه داد: - موهات هم خیلی کوتاهه. دیگه بهشون دست نزن، بذار بلند بشن. دستم را روی لبهایم گذاشتم تا از باز شدن دهانم در اثر تعجب جلوگیری کنم، ولی احساس میکردم که چشمانم فاصلهای تا بیرون پریدن از حدقه ندارد. واقعاً این وضعیت را درک نمیکردم. چه اتفاقی داشت میافتاد؟! ننه گلپر دیوانه شده بود که عجیب و غریب رفتار میکرد؟ یا من دیوانه شده بودم که رفتارهایش در نظرم عجیب و غریب میآمد؟! - مادرت میخواد به زور شوهرت بده، نه؟ با گیجی سری تکان دادم. این را از حرفهای پشت تلفنم متوجه شده بود؟! ولی من که چیزی در این باره نگفته بودم! پیش از آنکه دهان باز کنم و حرفی بزنم ننه گلپر دستی به شانهام زد و ادامه داد: - نگران نباش، من حلش میکنم. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 18 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 18 شهریور (ویرایش شده) تا آمدم بپرسم چه چیزی را حل میکند از اتاق بیرون رفت و در را هم پشت سرش بست. گیج و وامانده به در بستهی اتاق خیره شدم؛ اصلاً نمیفهمیدم در دور و اطرافم چه میگذشت و این بیشتر گیجم کرده بود. با شنیدن صدای کوبیده شدن در خانه به خودم آمدم و به هول و ولا افتاده، سریع بلوز آستین بلند و زرشکی رنگم را از روی چوب لباسی چنگ زده و بر تن کشیدم. صدای لخلخ دمپاییها نشان میداد که ننه گلپر برای باز کردن در به حیاط رفته و من میتوانستم با خیال راحت آماده شوم، اما نه. با رفتارهایی که از ننه گلپر دیده بودم اصلاً نمیتوانستم او را با مادرم تنها بگذارم؛ تنها ماندن آن دو در کنار هم میتوانست فاجعه به بار بیاورد. روسری مشکی رنگم را سر کشیدم و با سرعت از اتاق بیرون زدم. آنقدر تند راه رفته بودم که وقتی به حیاط رسیدم به نفسنفس افتاده بودم. لحظهای بالای پلهها ایستادم و نفسی گرفتم؛ حالم که جا آمد، پلهها را دو تا یکی پایین رفته و خودم را به آنها رساندم. - سلام مامان. مادرم جلوی در ایستاده و مشغول احوالپرسی با ننه گلپر بود، تا من را دید به چهرهی مغرور و عبوسش لبخندی نه چندان صمیمانه نشاند و دستش را به سمتم دراز کرد. - سلام نوا جان، خوبی مامان؟ دستم را توی دست تپلش که مزین به چندین النگو و انگشتر طلا بود، گذاشتم و مادر من را به سمت خودش کشید، گونهاش را به گونهام چسباند و بوسی در هوا فرستاد. عاشق این مدل روبوسیهایش بودم، بیآنکه طرف مقابلش را تُفمالی کند محبتش را نشان میداد. البته اگر محبتی هم در میان نبود باز این کار را برای حفظ ظاهر به خوبی انجام میداد. - ممنون شما خوبی؟ ننه گلپر که تا آن لحظه گوشهای ایستاده و با تعجب به ابراز محبتهای مادرم نگاه میکرد، قدمی به سمتمان برداشت و گفت: - بفرمایید داخل، نوا جان مادرت رو تعارف کن برن داخل؟ از جلوی مادر کنار رفتم و با لبخندی که بیشتر به علت حضور ننه گلپر بود تا مادرم، دست به سمت خانه گرفته و گفتم: - بفرمایید داخل مامان جان. مادر نیم نگاهی به ننه گلپر انداخت و پس از گفتن «ببخشید، مزاحم شدم» جلوتر از من به سمت خانه به راه افتاد. ویرایش شده 18 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور پشت سر مادر که با نگاهش سرتاسر خانهی ننه گلپر را متر میکرد، قدم برمیداشتم و در دل خدا خدا میکردم که مادر حداقل کمی مراعات ننه گلپر را بکند و در خانهی آنها دعوا به راه نیاندازد. مادر به هال که رسید ایستاد و نگاهش را دورتادور هال کوچک و سادهی خانهی ننه گلپر چرخاند و با ادا و اطوارهای مخصوص به خودش گفت: - ببخشید شما اینجا مبل ندارین؟ لبخند متظاهرانهاش را به روی ننه گلپر پاشید و با قری که به دستها و سر و گردنش میداد، ادامه داد: - آخه میدونید من یکم زانو درد دارم، نمیتونم روی زمین بشینم. ننه گلپر سری به نشانهی همدردی تکان داد. - زانو درد همش بهخاطر سن و ساله، آدم از یه سنی که رد میشه حتی موهای سرش هم درد میگیره. بعد نگاهش را از سر تا نوک پای مادرم گرداند و ادامه داد: - اگه اضافه وزن هم داشته باشی که دیگه بدتر. نیم نگاه محتاطانهای سمت مادر که انگار داشت دود از سرش بلند میشد انداخته و لب گزیدم. پیری و چاقی صفتهایی بود که مادرم همیشه از شنیدنشان متنفر بود و حالا ننه گلپر هر دوی اینها را به او نسبت داده بود. - نوا جان، تا من میرم براتون چایی بیارم تو هم برو اون صندلیِ توی اتاق دخترها رو برای مادرت بیار. «باشهای» زیرلب گفته و به ناچار سمت اتاق قدم برداشتم. نمیدانستم این حرفها چه بود که ننه گلپر به مادرم گفت! خوب بود که خودش هم به چاقی و اضافه وزن ارادت زیادی داشت و از چاقی مادرم ایراد گرفته بود. حالا با این وضعیت فقط باید دعا میکردم که مادرم برای من شمشیرش را از رو نبسته باشد که کارم با کرامالکاتبین بود. صندلی چوبی را به سختی برداشتم و هنوهنکنان به راه افتادم. از اتاق که بیرون آمدم ننه گلپر هم سینی چای به دست همزمان با من از آشپزخانه بیرون آمد. مادر روی صندلی و من روبهرویش روی زمین نشستم، تابحال تنها اضطراب داشتم که نتوانم مادر را راضی به رد کردن منوچهرخان بکنم، اما حالا ترس از اینکه ننه گلپر چیزی به مادرم بگوید و او را بدتر سر لج بیاندازد هم به حال بدم اضافه شده بود. - بفرمایید چایی. ننه گلپر سینی چای را وسط هال گذاشت و برخلاف انتظارم، خودش هم کنار من بر روی زمین نشست. با چشمانی گرد شده نگاهش کردم؛ او که گفت فرزانه و فرشته را از خانه بیرون فرستاده تا مزاحم ما نشوند، بعد آنوقت خودش آمده و وَر دلمان نشسته بود که چه بشود؟! کلافه از چشم و ابرو آمدنهای مادر سر پایین انداخته و انگشتانم را میان هم پیچاندم. لعنتی! مگر آنجا بودن ننه گلپر تقصیر من بود که مادرم اخمش را تحویل من میداد؟! اصلاً تقصیر خودش بود که یک کاره بلند شده و به خانهی آنها آمده بود؛ میتوانست کمی دندان روی جگر بگذارد تا خانهی منِ بدبخت تعمیر شود، بعد بیاید همانجا و بدون مزاحم حرفش را بزند و اینطور هم طلبکار من نشود. عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور (ویرایش شده) مادر هیکل چاقش را که در آن لباس بنفش و براق درشتتر بهنظر میرسید، تکانی داد و با خندهای زورکی به ننه گلپر نگاه کرد. اینطور وقتها با خودم فکر میکردم که این مدل خندهاش از صدتا فحش ناموسی هم بدتر بود. - میگم نوا جان، آقا منوچهر خیلی بهت سلام رسوند. دندان روی هم فشرده و لبخند پرحرصی زدم. میخواستم صد سال سیاه سلام نرساند مردک مزخرف؛ با آن شکمش که سه متر جلوتر از خودش اعلام حضور میکرد! - آقا منوچهر لطف دارن. در همین لحظه ننه گلپر رو به من گفت: - آقا منوچهر همون خواستگارته که با من دربارهاش صحبت کردی؟ با چشمان گرد شده و دهانی باز مانده به سمتش برگشتم. من کی دربارهی منوچهرخان با او صحبت کرده بودم که خودم خبر نداشتم؟! چشم و ابرو آمدنش را که دیدم متوجه منظورش شدم؛ دستپاچه خندهای کرده و گفتم: - بله خودشونن، همونی که گفتم از من سنشون خیلی بیشتره و از ازدواج قبلشون سه تا بچه دارن. ننه گلپر با تعجب تکانی به خودش داد و با صدایی آرام کنار گوشم پچ زد: - ماشاءاللّٰه خواستگارت چقدر هم که همه چی تمومه! لب روی هم فشرده و نگاه تأسفباری به مادر انداختم. بفرما؛ من فقط از ننه گلپر کنایه نشنیده بودم که به لطف آن مردک خرفت شنیدم! - پس اینطور که معلومه به لطف دهنِ لقِ دختر من، ما دیگه چیزی از هم پنهون نداریم. پشت چشمی در جوابش نازک کردم. چقدر هم که مادر به من محبت داشت! اصلاً از زمانی که پای آقا محمود و خانوادهاش به زندگیِ مادرم باز شد، من از چشم او افتادم. البته که تا قبل از آن هم چندان مورد توجهش نبودم. - نه بابا این حرفها چیه؟ منم از خودتونم. مادر برای ننه گلپر که این را با نیش بازی گفته بود، پشت چشمی نازک کرد و ایشی زیرلب گفت. هر که نمیدانست من خوب میدانستم که مادرم با آنهمه دَک و پُز چقدر برایش اُفت داشت که خودش را در سطح افراد فقیری مثل ننه گلپر ببیند، اصلاً یکی از دلایلی که دیگر آبش با من هم توی یک جوب نمیرفت این بود که پیرو سبک زندگی تجملاتیِ او نبودم. - ببین خانوم جون… ننه گلپر میان حرفش پرید: - من اسمم گلپره، البته همه اینجا ننه گلپر صدام میکنن. مادر با ابروهای بالا رفته و چهرهای درهم تکرار کرد: - ننه؟ ویرایش شده 20 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور ننه گلپر سری تکان داد. - آره، ننه. مشکلی هست؟ مادر دستپاچه خندهای کرد. - نه. نه؛ چه مشکلی؟ بعد خندهی مصنوعی دیگری کرد و باز خودش را روی صندلی تکانی داد که صدای جیرجیرش بلند شد و من را نگرانِ پایههای صندلی کرد. - آره داشتم میگفتم گلپر خانوم، بعد عمری یه خواستگار واسه این دختر اومده اون هم چه خواستگاری. هم خونه داره، هم زندگی داره، هم تو بازار فرش فروشا دو دهنه مغازه. ماشاءاللّٰه تو کوچه و بازار اسم منوچهرخان از دهن مردم نمیوفته. کلافه از آنهمه تعریف بیخودیِ مادر «ایشی!» زیر لب گفتم. آخر منوچهرخانی که خودش دو هزار ارزش نداشت و تمام ارزشش به پول و ثروتش بود، لیاقت اینهمه تعریف را داشت؟! مادر من هم یکجوری تعریف میکرد که اگر کسی نمیدانست، خیال میکرد که خودش خاطرخواه این منوچهرخان شده! - اینهایی که شما گفتی همش شد پول و خونه که؛ یعنی این آقا هیچی از خودش نداره؟ مادر با گیجی گفت: - وا! خب اینها همش مال خودشه دیگه. ننه گلپر سری با تأسف تکان داد. من هم متأسف بودم؛ برای مادر که تمام زندگیاش در پول و ثروت خلاصه شده بود. برای خودم که در تمام این سالها نه خواسته و نه توانسته بودم که این اخلاق را از سر او بیاندازم. - نه، من مظورم یه چیزی بجز پوله. مثلاً یه اخلاق خوشی، یه سوادی، یه شعوری. ننه گلپر اشارهای به من کرد. - اینطوری که این دختر میگه اون آقا همسن پدرشه، یه بارم که ازدواج کرده و سه تا بچه هم داره. حالا اگه با این شرایط فردا روزی اینها با هم ازدواج کردن و به مشکل خوردن، پول و ثروت میتونه مشکلشون رو حل کنه؟ با تعجب ابرویی بالا انداختم. واقعاً این حرفهای فیلسوفانه حرفهای ننه گلپر بود؟! یعنی از این هنرها هم داشت و رو نمیکرد؟! - خب معلومه، پول هر مشکلی رو میتونه حل کنه. بعد هم نوا دیگه داره سی سالش میشه، یه خواستگارم نداره. بالاخره باید یه روزی ازدواج کنه، یا نه؟ کلافه و درمانده پوفی کشیدم. مادر انگار عادت کرده بود که هربار سن و سال من را پُتک کند و بر سرم بکوبد. - این چه حرفیه که شما میزنی؟ یعنی پولدارها دیگه تو زندگیشون هیچ مشکلی ندارن؟! بعدش هم شما الان غصهات اینه که دخترت ازدواج نکرده؟ ننه گلپر نیم نگاهی سمت من انداخت و ادامه داد: - خب شما به من بگو، الان دخترت ازدواج نکنه بهتره یا با یه آدم نادرست ازدواج کنه و بعدش با کلی دردسر از هم طلاق بگیرن؟ چهرهی مادر از شنیدن نام طلاق درهم شد. انگار که به یاد جدایی خودش از پدر افتاده بود. یاد علاقهای که پدر به او داشت و با قاطعیت میتوانستم بگویم که آقا محمود یک صدم آنهم مادرم را دوست نداشت. - این چه حرفیه گلپر خانوم، نفوس بد چرا میزنی؟ حالا چون اون آقا یکبار از همسرش جدا شده دلیل میشه که دوباره هم کارش به طلاق بکشه؟ عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 20 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور (ویرایش شده) ننه گلپر کلافه سری تکان داد. - نفوس بد چیه؟ من دارم اتفاقی که ممکنه بیوفته رو میگم. اصلاً شما خودت که داری این دختر رو تحت فشار میذاری، دو روز دیگه اگه خدایی نکرده دخترت زندگیش خراب بشه میتونی تو چشمهاش نگا کنی؟ مادر به فکر فرو رفت و من در دل «ایولی!» نثار ننه گلپر کردم. اینکه توانسته بود مادر را تحت تأثیر قرار دهد، موفقیت بزرگی بود که من در تمام این مدت نتوانسته بودم انجامش دهم. - حق با شماست، من نمیتونم ناراحتی و بدبختیِ دخترم رو ببینم. لب روی هم فشردم تا جلوی لبخند گشادی که میرفت روی لبم بنشیند را بگیرم. مادر نگاهش را سمت من چرخاند و با همان لحن متأثر ادامه داد: - نوا جان مامان، من همین امروز میرم و جواب منفیت رو به آقا منوچهر میگم. دیگه هم به ازدواجت اصراری ندارم؛ هر وقت که خودت آدم مناسبش رو پیدا کردی ازدواج کن. در تأیید حرف مادر سری تکان دادم. - ممنون. چند لحظهای در سکوت گذشت که مادر قصد رفتن کرد. - خب دیگه من برم. ننه گلپر اشارهای به سینی چایِ دستنخورده کرد و با تعارف گفت: - کجا، چاییتون رو نخوردین؟ مادر که همچنان چهرهای مغموم و ناراحت به خود گرفته بود، سری در رد تعارف او تکان داد. - نه دیگه، باشه واسه یه وقت دیگه. مادر که از خانه بیرون رفت، خوشحال و ذوقزده بالا و پایین پریدم. باورم نمیشد که بالاخره از شر ازدواج با منوچهرخان خلاص شده بودم. باورم نمیشد که مادرم دست از اصرار برای ازدواج کردنم کشیده بود و من دیگر قرار نبود از دست کارهای او حرص بخورم! - چته دختر، دیوونه شدی؟ با لبخند گشاد و دنداننمایی به سمت ننه گلپر دویدم و با ذوق جثهی کوچکش را در آغوش گرفتم. - وای ننه، وای ننه گلپر مرسی! آنقدر ذوقزده شده بودم که پاک وسواسم را فراموش کرده و بوسهی آبداری روی گونهی پرچروکش کاشتم. ننه گلپر من را از خودش جدا کرد و با چندش دست جای بوسهام کشید. - اَه ولم کن دختر، لِهام کردی! چته، چرا اینجوری میکنی؟! از او دور شده و خندهای کردم. - خب خوشحالم؛ شما کمکم کردی که از دست اون مردک خپل راحت بشم. ننه گلپر پشت چشمی نازک کرد و همانطور که به سمت آشپزخانه قدم برمیداشت جواب داد: - خب خوشحالی که باش، دیگه این جلفبازیا چیه که از خودت در میاری؟ چند قدم بلند برداشتم، خودم را به او رساندم و بیتوجه به ضدحالی که زده بود باز با شوق گفتم: - راستی اون حرفها رو از کجا آوردین که اینطوری مامانم رو تحت تأثیر قرار داد؟! ننه گلپر بیقیدانه شانهای بالا انداخت. - از تو تلویزیون. ویرایش شده 20 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور گیج و متعجب «هایی؟» گفتم که برگشت و نگاهم کرد و گفت: - همهی اون حرفهایی که گفتم و از این کارشناس آبکیای تو تلویزیون شنیدم، وگرنه تو کی دیدی من اینهمه چرت و پرت بگم؟! قدمی سمت آشپزخانه برداشت و زیرلبی زمزمه کرد: - والا بدون پول یه آبِ ساده هم نمیتونی بخوری، بعد همهاش میان میگن پول چرک کفِ دسته، پول چرک کف دسته. خب تو بیا من ببینم یه روز میتونی بدون همین چرک کف دست زندگی کنی یا نه؟! وا مانده سرجایم خشکم زد. من را بگو که خیال میکردم این حرفهای روشنفکرانه طرز تفکر خودش بوده. اما خب او با همین حرفها توانسته بود مادرم را راضی کند دیگر، پس چندان هم اهمیتی نداشت که آن حرفها از کجا آمده بود؛ نه؟! - به هر حال، خیلی ازتون ممنونم که مامانم رو راضی کردین! ننه گلپر مثل خودم با صدایی بلند از داخل آشپزخانه گفت: - از من تشکر نکن، برو از اونی تشکر کن که من رو به صُلابه کشید تا راضیم کنه که نذارم مادرت تو رو شوهر بده. مبهوت و با چشمانی گشاد شده به روبهرو خیره شدم. چه داشت میگفت؟! چه کسی او را راضی کرده بود که نگذارد مادرم من را مجبور به ازدواج با منوچهرخان بکند؟! نکند، نکند که منظورش فرحان بود؟! از این فکر لبم به لبخندی باز شد، اما فوراً لب گزیده و اخمی تحویل خودم دادم. این کارها چه معنی داشت؟! چرا من باید از این افکار مسخره لبخند میزدم؟! سرم را تکانی دادم تا فکر به فرحان را از سرم بیرون بیاندازم، اما همین که چرخیدم تا به سمت هال بروم با فرحانی که آب از سر و رویش چکه میکرد روبهرو شدم. جا خورده و ترسیده «هینی» کشیدم و قدمی عقب رفتم. - تو کی اومدی؟ فرحان قیافهاش را درهم کرد. - بابا یه بار واسه همیشه تکلیف منو روشن کن، بالاخره من توأم یا شما؟ لب روی هم فشرده و پشت چشمی نازک کردم. جای جواب دادن به سؤالم چه سخنرانی هم میکرد برای من! - خیلی خب حالا، نگفتی کی اومدی؟ فرحان حق به جانب نگاهم کرد. - معلوم نیس همین الان اومدم؟ نگاهی به سرتاپایش کردم. نمیفهمیدم چرا او که به گفتهی ننه گلپر روی پشتبام بود، حالا خیسِ خالی برگشته بود؟! - حالا چرا مثل موش آب کشیده شدی؟ مگه روی پشتبوم نبودی؟ عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی سایه مولوی 1,589 ارسال شده در 21 شهریور سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور (ویرایش شده) فرحان اخمی مصنوعی به چهرهاش نشاند. - دست شوما دردنکنه. حالا ما موش هم شدیم دیگه، نه؟ دستی به موهای خیسش کشید و ادامه داد: - داشتم کولرو تعمیر میکردم آبش پاچید روم. متعجب و با ابروهای بالا رفته «عجبی» گفتم. حالا چه شده بود که آخرهای تابستان یادش افتاده بود کولر را تعمیر کند؟ نمیدانم. راهم را کشیدم که بروم، اما با سؤال فرحان سر جایم متوقف شدم. - راسی موفق شدی مادرت رو راضی کنی که اون خواستگار درب و داغونه مطلقهات رو بپرونه یا نه؟ با تعجب به سمتش برگشتم. او از کجا میدانست که مادرم قرار بود از خواستگارم با من حرف بزند؟! حالا این هیچ، از کجا میدانست که خواستگارم درب و داغان و مطلقه است؟ - تو دیگه اینها رو از کجا میدونی؟ فرحان با شیطنت تک ابرویی بالا انداخت. - کلاغا خبر آوردن. از این دیالوگ کلیشهای و لوسش بینی چین دادم. - راستش رو بگو، فالگوش وایساده بودی؟ برای آنکه نتواند باز چرت و پرت جواب دهد در چشمانش خیره شدم، اما فرحان مدام نگاهش را به اینطرف و آنطرف میگرداند و از نگاه کردن به چشمانم طفره میرفت. - نه بابا فالگوش چیه؟ دست به سینه زده و خیره نگاهش کردم که بالاخره از رو رفت و گفت: - خیلی خب بابا، وقتی داشتم کولر و تعمیر میکردم صداتون رو از تو کانال کولر شنیدم. سری به تأسف تکان داده و نچنچی کردم. خب این هم که فرقی با فالگوش ایستادن نداشت. - نمیخوای بگی چیشد؟ شانهای بالا انداخته و باز به سمت اتاق دخترها به راه افتادم. - تو که همش رو از کانال کولر شنیدی، دیگه چی رو میخوای بدونی؟ فرحان دوان دوان خودش را به من رساند و شانه به شانهام به راه افتاد. - نشنیدم. وسطهاش این شیلنگ آبِ کولر در رفت، من درگیر اون شدم نفهمیدم تهش چیشد. ایستادم، به سمتش برگشتم و مشکوک نگاهش کردم. چرا اینها را میپرسید؟! یعنی برایش مهم بود؟! نمیدانم چرا دلم خواست کمی سربهسرش بگذارم. ویرایش شده 21 شهریور توسط سایه مولوی عاشقانهای جدید و متفاوت (حس خوب عشق زیر بام کلکل و خنده را در اینجا تجربه کنید) لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری