رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

 

***
با دیدن فرحان که با همان مدل راه رفتنِ لاتی‌اش به سمتمان می‌آمد، رو به سمت آهو گردانده و با اشاره به فرحان گفتم:
- بیا اوناهاش، اومد.
با این حرف، آهو رسماً سرش را داخل شیشه‌ی ماشین جلو فرو برد و با چشمان تنگ شده، خیره نگاهش کرد.
- اوه، عجب تیپ خفنی داره!
تیپ خفن؟! کجای آن تیپ لات‌مآبانه و شلخته‌اش خفن بود؟! آهو خودش را عقب کشید و‌ دست برد تا در باز کند که بازویش را گرفتم.
- کجا داری میری؟
آهو بازویش را از دستم در آورد.
- دارم میرم باهاش سلام علیک کنم.
باز خودم را به سمتش خم کردم تا دستش را بگیرم و نگذارم برود.
- اِی بابا خب بشین همینجا، اون الان خودش میاد.
آهو اما به حرفم توجهی نکرد و با باز کردن در از ماشین بیرون رفت. کلافه پوفی کشیدم، دستم را به پیشانی‌ام کوبیده و برای خودم که گیر آن دو انسان کم‌عقل افتاده بودم، با تأسف سر تکان دادم. سرنوشتم امروز با وجود این دو چه می‌شد؟! فقط خدا می‌دانست. سر بلند کردم و فرحان را دیدم که فاصله‌ای تا رسیدن به ماشین نداشت و از همانجا هم نگاه متعجبش آهویی که با نیش باز تماشایش می‌کرد را نشانه رفته بود. وسواس‌گونه دستی به شال خاکستری رنگم کشیده و باز نگاهم سمت فرحان رفت. آهی از سر درماندگی کشیدم و برای جلوگیری از بروز هرگونه آبروریزی یا خرابکاری از سمت آن دو، تصمیم گرفتم که از ماشین پیاده شوم. چاره‌ای نبود، یک امروز را باید تحملشان می‌کردم. به قولی خودم کردم که لعنت بر خودم باد! 
- سلام آقا فرحان؟
فرحان نگاه متعجبی به آهو و بعد به من انداخت و ‌با خاراندن پس کله‌اش با گیجی گفت:
- سلام.
گیج و‌ منگیِ فرحان و خیرگی آهو به او را که دیدم قدمی پیش گذاشته و با گرفتن دستم سمت آهو گفتم:
- این دوستم آهوئه.
آهو با لبخندی گل و گشاد تندتند سر تکان داد.
- بله، من آهو هستم. از دیدنت خوشحالم.
فرحان نگاه همچنان متعجبش را به دست‌ دراز شده‌ی آهو در پیش رویش دوخت و‌ بلاتکلیف دستانش را مشت کرد. با دیدن خنگ‌بازی‌های آهو پرحرص با آرنج به پهلویش کوبیده و‌ زیر گوشش پچ زدم:
-  جمع کن اون دستت رو، مگه تو محرم و نامحرم حالیت نیس؟
آهو دستپاچه دستش را عقب کشید و با گیجی یکی به گونه‌اش کوبید.
- وای خاک‌ برسرم! اینقده جو گیر شدم، یادم رفت.
لب روی ‌هم فشرده و‌ باز سر تکان دادم. واقعاً با چه کسی هم دوست شده بودم؛ عقل کلی بود برای خودش! 
- تو که تکلیفی به گردنت نیس، مشاءاللّٰه از هفت دولت آزادی.
لبخند اجباری به روی هردویشان که گیج مانده بودند، زده و‌ با صدایی بلندتر گفتم:
- خب دیگه بهتره بریم، دیر شد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 151
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • نویسنده اختصاصی

 

با نشستن آهو بر روی صندلیِ شاگرد و فرحان در صندلیِ عقب، ماشین را به راه انداختم.

- ببشخید ها پشتم به شماس آقا فرحان.
فرحان دستی به ریش نداشته‌اش کشید و آرام گفت:
- خواهش می‌کنم آبجی، عِب (عیب) نداره.
از صدای آرامش ابروهایم بالا پرید و‌ نگاهم از داخل آینه به سمتش کشیده شد. فرحان بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کردم، در حضور آهو معذب بود و این هم خوب بود و‌ هم خوب نبود. خوب نبود چون فرحان اذیت می‌شد و خوب بود چون باعث می‌شد که بیشتر حواسش به رفتارش باشد.
- ببخشید آقا فرحان میشه یه سؤال بپرسم؟
متعجب سر برگرداندم تا چیزی نثارش کنم که زودتر از من، فرحان با لحنی آرام و البته نه چندان راضی گفت:
- بفرما.
کلافه نُچی کردم. فقط خدا خدا می‌کردم که فرحان زیاد به آهو رو ندهد که اگر رو می‌داد و فک آهو گرم می‌شد، ساکت کردنش دیگر کار ما نبود.
- شما چند سالته آقا فرحان؟
باز نگاهم به فرحانی افتاد که معذب در جایش جابه‌جا می‌شد. در این بین آهو هم کاملاً روی صندلی چرخیده و به او خیره شده‌ و به حال و احوالات خجالت‌زده‌ی فرحان دامن زده بود. فقط نمی‌دانستم این روی خجالت‌زده‌ی فرحان چرا پیش روی من رخ نمایان نمی‌کرد؟! 
- من… من سی و سه سالمه.
آهو با تعجب چشم درشت کرد و خندید.
- واقعاً؟ اصلاً بهت نمیاد. مگه نه نوا؟
نگاه مسکوت و پر از حرفی به آهو انداختم، اما مطمئناً آی‌کیواش در حدی نبود که حرف نگاهم را بفهمد. به ناچار نگاه دیگری به فرحان انداخته و به زور از میان لب‌هایم «بله‌ای» گفتم.
- بعد شما هنوز مجردی؟
نگاهم به روبه‌رو بود و حواسم به فرحانی که کلافه شده بود.
- بله، مجردم.
آهو تکانی به خودش داد. رسماً روی صندلی چرخیده و با گرفتن دستش به پشت صندلی، چانه‌اش را بر روی قسمت کوتاه‌تر پشتیِ صندلی تکیه داده بود.
- آهان؛ خب مدرک تحصیلیت چیه؟ 
چشم غرّه‌ای به آهو رفتم تا تمامش کند، خجالت نمی‌کشید که این سؤال‌های خصوصی را از او می‌پرسید؟! شاید فرحانِ بیچاره دلش نمی‌خواست جواب دهد. متوجه نگاهم که نشد از میان دندان‌های بهم کلید شده‌ام غریدم:
- این سؤال‌ها چیه آهو جان؟ شاید آقا فرحان دلش نخواد جوابت رو بده!
پیش از آنکه آهو جواب دهد، فرحان با لحنی که سعی می‌کرد مثل همیشه بی‌خیال و بی‌تفاوت باشد جواب داد:
- نه بابا این حرفا چیه؟ راسش من همچین زیاد تو درس استعداد نداشم، واس همین بعد دبیرستان دیگه ادامه ندادم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

آهو با شوق و ذوق در جایش تکانی خورد و گفت:
- عجب تفاهمی! منم اصلاً توی درس استعداد نداشتم؛ واسه همین بعد دیپلم رفتم سراغ منشی‌گری. خیلی جالبه که اخلاقمون مثل همه، نه؟!
فرحان خنده‌ی زورکی کرد.
- بله، خعلی.
دستی به صورتم کشیدم و نفسم را درمانده بیرون دادم. دخترک بی‌جنبه! باز یک مرد را دیده بود و فکر ازدواج به سرش زده بود! البته که این‌بار به کاهدان زده بود؛ از فرحانِ بی‌خیال و سرخوش برای او شوهر در نمی‌آمد. 
- وای چقد گرمه؛ نوا دَم یه آبمیوه فروشی نگه دار. من چند تا آبمیوه بگیرم.
نیم‌ نگاه کلافه‌ای سمت آهو انداختم.
- ول کن آهو، دیرمون میشه.
آهو غرولندی کرد.
- نگه دار دیگه، مگه چقدر طول می‌کشه؟
حوصله‌ی کل‌کل کردن با او را نداشتم، بنابراین دَم یک آبمیوه فروشی نگه داشتم و پیش از آنکه آهو پیاده شود گفتم:
- فقط زود باش.
آهو از ماشین پیاده شد و من از شیشه‌ی جلو نگاه به رفتنش دوخته بودم که صدای فرحان توجهم را جلب کردم.
- میگم نوا خانوم، به‌نظرت این گل‌فروشیه چجور جاییه؟
گل‌فروشی چجور جایی بود؟! این دیگر چه سؤالی بود؛ اینجا هم مثل بقیه‌ی گل‌فروشی‌ها بود مطمئناً.
- این که دیگه سؤال نداره، گل‌فروشی گل‌فروشیه دیگه. مگه تا حالا گل‌فروشی نرفتی؟
از داخل آینه به فرحان نگاهی کردم و فرحان در جوابم سری بالا انداخت.
- نه، واس چی باید می‌رفتم؟
چیزی نگفتم که باز فرحان گفت:
- فقط امیدوارم هرجوری هس، کارش با روحیه‌ی من جور در بیاد!
جور در آمدن کارِ گل‌فروشی با روحیه‌ی سخت و زمخت فرحان کمی عجیب به‌نظر می‌آمد.
- چرا این رو میگی؟ تو که نمی‌خواستی اونجا استخدام بشی.
فرحان نفسش را آه مانند بیرون داد.
- راسش به ننه‌ام گفتم که یه کاری پیدا کردم، اگه اینجا استخدام نشم خعلی ازم ناامید میشه. 
سری در تأیید حرفش تکان دادم و من هم در دل دعا کردم تا در آنجا استخدام شود، بلکه زندگی‌اش یک تکانی بخورد و خودش هم سر به راه شود.
- این دیگه به خودت بستگی داره، باید یجوری رفتار کنی که صاحب گل‌فروشی ازت خوشش بیاد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

صحبتمان با آمدن آهو به پایان رسید.

- بفرمایید، بفرمایید این هم آبمیوه‌ی خنک و تازه.
یکی از آبمیوه‌ها را به دست فرحان داد و دیگری را به سمت من گرفت.
- من نمی‌خورم، ممنون.
آهو چهره درهم کشید و غر زد:
- اِ چرا؟
شانه‌ای در جوابش بالا انداختم. بعد از پنج سال رفاقت هنوز هم نمی‌دانست که من آبمیوه‌ و‌ غذای بیرون را نمی‌خورم؟
- واسه اینکه معلوم نیس بهداشتیه یا نه، اصلاً تو می‌دونی چی توش میریزن؟
آهو متعجب نگاهم مرد.
- وا این چه حرفیه؟ خب آبمیوه است دیگه؛ چی باید توش بریزن؟
فرحان از شنیدن این حرف زد زیر خنده و من با تأسف برای هردویشان سر تکان دادم. واقعاً که این دو نفر معنی کثیفی و آلودگی را نمی‌فهمیدند. با رسیدنمان به گل‌فروشیِ موردنظر ماشین را پارک کرده و با نگاهی رو به آهو و فرحان گفتم:
- رسیدیم، پیاده شید.
هر سه از ماشین پیاده شدیم و به سمت گل‌فروشی قدم برداشتیم. این‌بار دیگر چندان نگران کار فرحان نبودم، چون علاوه بر اینکه وجود آهو باعث رفتار محتاطانه‌ترش شده بود، ناامید نکردن مادرش هم خود دلیلی می‌شد تا بیشتر حواسش به رفتارش باشد. وارد گل‌فروشی که شدیم لحظه‌ای قدم‌هایم از بزرگی و زیبایی‌اش از حرکت ایستاد. دیدن این مغازه‌ی بزرگ و پرنور که پر از گل‌ها و ‌گیاهان زیبا و ‌ظریف بود، حس بسیار خوبی را به من منتقل می‌کرد. نفس عمیقی کشیده و بوی بی‌نظیر گل‌ها را به مشام کشیدم.
- اَه اَه چه بویی میاد اینجا!
آهو با چشمانی گرد شده به فرحان نگاه کرد.
- وا آقا فرحان این چه حرفیه؟ بوی گل میادها؛ خیلی از گرون‌ترین عطرهای زنونه و مردنه‌ی دنیا رو از همین گل‌ها می‌گیرن.
فرحان نگاه بی‌حوصله‌ای به سمت آهو انداخت.
- عطر مردونه دیگه چه صیغه‌ایه؟ مرد که نباس بو عطر بده.
آهو متعجب پرسید:
- پس باید بوی چی بده؟
فرحان خونسرد و بی‌تفاوت، حینی که قدم‌زنان از ما دور می‌شد گفت:
- بوی عرق و پا.
نیم نگاه بی‌تفاوتی به چهره‌ی درهم رفته‌ی آهو انداختم. من به این رفتار و حرف‌های فرحان عادت داشتم، اما آهو انگار زیادی تحت تأثیر قرار گرفته بود که فاصله‌ای تا عق زدن نداشت.
- دیدی عزیزم؟ از این مرد برای تو شوهر در نمیاد.
آهو ایشی گفت و قری به سر و گردنش داد.
- چی میگی تو؟ کی دنبالِ شوهره؟
کجخندی به رویش زدم.
- آره، تو که راست میگی.
این را گفتم و بی‌توجه به او به سمتی که فرحان رفته بود، قدم برداشتم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

چند قدم جلو رفتم و فرحان را دیدم که گوشه‌ای ایستاده و به مرد جوانی که پشت پیشخوان ایستاده و مشغول پیچیدن دسته‌گلی بود، خیره شده بود. کنارش ایستادم و متعجب از نگاه خیره‌اش، آرام پرسیدم:
- چی‌شده؟ 
فرحان با ابرو اشاره‌ای به مرد جوان کرد و گفت:
- اون پسره رو می‌بینی؟
سری در جوابش تکان دادم.
- اون هم اینجا کار می‌کنه.
وا! این هم حرف بود که می‌زد؟ خب معلوم بود که این مرد اینجا کار می‌کرد دیگر.
- خب؟
فرحان کمی سر به سمت من نزدیک کرد.
- یه نگا به تیپش بکن.
نگاهم لحظه‌ای کوتاه بر روی موهای هایلایت شده و ریش کوچک زیر چانه‌اش چرخید. تیپش کمی سوسول و خز بود، ولی ربطش به خودم و فرحان را نمی‌فهمیدم.
- خب؟
فرحان باز آرام پچ‌پچ کرد:
- موهاش سیخ‌سیخیه.
سری در تأیید حرفش تکان دادم.
- خب؟
فرحان با همان لحن ادامه داد:
- ریشش بزیه.
از این حرف‌های بی‌ربطش کلافه شده بودم. اصلاً نمی‌فهمیدم ربط تیپ و قیافه‌ی او به ما چه بود؟
- خب؟
فرحان اشاره‌ای به پیراهن ساحلی و زرد رنگ پسر که پر از گل‌های درشتِ سبز و آبی بود کرد.
- پیراهنش گل‌گلیه.
نفسم را هوف مانند بیرون دادم.
- آره، خب؟
فرحان باز زمزمه‌کنان گفت:
- تمبونش پاره‌اس.
کلافه و عصبی سر به سمتش چرخاندم. چرا یک کلام نمی‌گفت که منظورش از این حرف‌ها چه بود و خودش را راحت نمی‌کرد؟!
- آره، خب که چی؟ چرا این‌ها رو به من میگی؟
فرحان چهره درهم کشید و نگاه حق به جانبی سمت من انداخت.
- اِی بابا شوما چرا نمیگیری من چی میگم؟
دست به سینه زده و‌ سر بالا گرفتم.
- من میگیرم اگه شما درست توضیح بدی.
فرحان نفسش را پوف مانند بیرون داد و همان‌طور که دستانش را تکان تکان می‌داد گفت:
- دارم میگم که من نمی‌تونم با یکی مثِ این پسره همکار باشم، حالا گرفتی؟
آهان! پس باز آقا فرحان بهانه‌ای برای رد کردن این کار پیدا کرده بود! خب این چندان هم به من مربوط نبود؛ من موظف نبودم برای فرحان کار پیدا کنم و تا همینجا هم زیادی به او لطف کرده بودم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- باشه، هرکاری دوست داری بکن. فقط جواب مامانت هم خودت بده چون من دیگه دارم میرم.

و چرخیدم تا بروم که آهو به سمتمان آمد. فرحان با دیدن نزدیک شدن آهو، دست انداخت و گوشه‌ی مانتوی ساده و سرمه‌ای رنگم را میان مشتش گرفت و‌ با لحنی ملتمس که تابحال از او ندیده بودم گفت:
- باشه، باشه من همینجا کار می‌کنم. همینجا استخدام میشم. فقط ‌جون مادرت نرو. نرو منو با این دوست دیوونه‌ات تنها نذار!
اخمی به او کرده و انگشتم را تهدیدوار تکان دادم.
- هوی حواست به حرف زدنت باشه ها، دوست من دیوونه نیست.
البته که آهو هم از دیوانگی چیزی کم نداشت، ولی برای من کسرشأن بود که بگویند با یک دیوانه رفیق شده.
- وای آقا فرحان میشه بیای کنار این گل‌ها از من یه عکس بندازی؟
نه خیر؛ این دختر انگار آدم بشو نبود! فرحان کلافه سر به سمت سقف گرفت و آرام نالید:
- اِی خدا!
از حال و احوال فرحان در برابر آهو خنده‌ام گرفته بود. واقعاً هم استیصال فرحان با آن‌همه ادعا در برابر یک دختر مثل آهو جذاب بود! سر به سمت گوشش نزدیک کرده و با شیطنت گفتم:
- تا شما بری و ‌از آهو عکس بگیری، من هم میرم از این مَرده بپرسم رئیسش کجاس.
قدمی به سمت مرد برداشته و فرحان را با آهو تنها گذاشتم. در این دقایق خوب دیده بودم که آهو از پس فرحان بر می‌آمد. اصلاً شاید ازدواج آن دو با هم زیاد هم فکر بدی نبود؛ به هر حال فرحان به همسری نیاز داشت که بتواند او را کنترل کند. با اینکه حرف‌هایم منطقی بود، اما در دل چندان هم از این افکار خوشم نیامده بود. پشت پیشخوان ایستاده و رو به مرد جوان گفتم:
- سلام.
مرد سر بلند کرد و همان‌طور که با حالتی چندش‌آور آدامسش را می‌جوید، گفت:
- سلام خانوم.
با انزجار از دهانش که با حالت اسلوموشن و آرام باز و بسته می‌شد، نگاه گرفتم.
- من با آقای پارسا، صاحب اینجا کار داشتم.
مرد جوان نگاهش را در سرتاپای من گرداند و با تعلل گفت:
- آقای پارسا نیستن.
دستی به شالم کشیده و پرسیدم:
- ببخشید شما می‌دونید کی میان؟
مرد سر پایین انداخت و دوباره مشغول کارش شد.
- قرار بود نیم ساعت پیش اینجا باشن، ولی هنوز نیومدن.
کلافه لب روی هم فشردم و نگاهی به ساعتم که چهار و نیم عصر را نشان می‌داد، انداختم. از آدم‌های بدقول متنفر بودم و حالا از شانس خوبم انگار این آقای پارسا هم بدقول از آب در آمده بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

کلافه سر چرخاندم و با دیدن فرحان که مشغول عکس گرفتن از آهو در میان گل‌های رز و لاله بود، اخمی به صورتم نشست. دخترک خنگ، این ژست‌ها چه بود که می‌گرفت؛ آن‌هم جلوی فرحان؟! دندان روی هم ساییده و با حرص به سمت آهو که با لب‌هایی غنچه کرده و دستی به کمر زده، بین گل‌ها ایستاده بود رفتم.
- معلوم هست چی‌کار می‌کنین شما دو تا؟ ما برای کار اومدیم اینجا نه برای مسخره‌بازی که.
فرحان که انگار بهانه‌ای برای رهایی از دست آهو پیدا کرده بود، گوشی آهو را به خودش برگرداند و گفت:
- آره حق با نوا خانومه، اگه رئیس اینجا بیاد منو اینجوری ببینه که دیگه بِم (بهم) کار نمیده.
آهو با لب و لوچه‌ای آویزان از لابلای گل‌ها بیرون آمد، پشت چشمی برای من نازک کرد و با دلخوری گفت:
- تو هم که هِی عین قاشق نشسته بپر وسط کارهای ما؛ خب تو که اینقده حسودی، چرا خودت مُخِش رو نمیزنی؟
از شنیدن حرفش چشمانم گرد شد. من حسود بودم؟! من کجا حسود بودم؟! درست که زیاد از قاطی شدنِ آهو با فرحان خوشم نمی‌آمد، ولی حسود که نبودم. بعلاوه مگر خر مغزم را گاز گرفته بود که بخواهم مخ فرحان را بزنم؟! هنوز قحطیِ آدم نیامده بود که بخواهم خودم را در دام این مرد مزاحم و پردردسر بی‌اندازم. اصلاً تقصیر خودم بود که نگران بودم آهو خودش را با ازدواج با فرحان بدبخت کند! اصلاً همان بهتر که این دو دیوانه را به حال خودشان رها کنم.
- پس این رئیسه کجاس؟
صدای فرحان باز روی افکارم خط انداخت. سر بلند کرده و رو به او که با کنجکاوی نگاهم می‌کرد گفتم:
- هنوز نیومده.
در همین هنگام ‌در شیشه‌ای مغازه باز و قامت مرد جوان و‌ نسبتاً درشت اندامی در میان آن ظاهر شد.
- رئیس اینه؟
در جواب فرحان شانه‌ای بالا انداختم ‌و ‌با نگاهم مرد را که به سمت پیشخوان قدم برمی‌داشت، دنبال کردم. واقعاً هم به این مرد کت و شلوارپوش، با آن ظاهر مرتب و اتو کشیده‌اش که بوی عطر سرد و تلخش تا چند فرسخی هم به مشام می‌رسید، می‌آمد که صاحب این مغازه باشد.
- وای خدا، چه مرد جذابی!
چشم‌ غرّه‌ای نثار آهو که با نگاهش داشت مرد بیچاره را قورت می‌داد، کردم. دخترک انگار نه انگارش تا همین چندی پیش به دنبال فرحان بود و حالا برای این مرد غش و ضعف می‌کرد! خب صاحب این مغازه‌ی زیبا بود که بود، این دلیل نمی‌شد که آهو خودش را برای او اینطور هلاک کند. هنوز داشتم در ذهنم او را به این مغازه ربط می‌دادم که با شنیدن حرفش جا خورده و دست از فکر کردن کشیدم.
- ببخشید آقا، گل‌های جدیدی که آقای پارسا سفارش داده بودن رو آوردم. کجا باید بذارمشون؟
مات و مبهوت سر چرخاندم و نگاهم را به وانت آبی رنگی که در قسمت بارش گل و گیاهان جدید خودنمایی می‌کرد، دوختم. باورم نمی‌شد؛ یعنی این مرد با این دبدبه و کبکبه راننده وانت بود؟!
- نگو که این ماشینِ قراضه واسه‌ی اونه!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

خودم هم باورم نمی‌شد، اما شواهد و قرائن همین را نشان می‌داد. نگاهم را از چهره‌ی شکست‌عشقی خورده‌ی آهو گرفتم؛ سزای آدمی که دل به ظواهر ببند، چیزی جز این نیست. 
- اگه این یارو با این قیافه‌اش راننده وانته، پس لابد رئیس اینجا باس خود دیوید کاپرفیلد باشه.
گیج و‌ متعجب دستی به شقیقه‌ام کشیدم.
- چرا دیوید کاپرفیلد؟
فرحان شانه‌ای بالا انداخت.
- خب معلومه واس خاطر قیافه‌اش دیگه.
باز هم نمی‌فهمیدم دیوید کاپرفیلدِ شعبده‌باز به موضوع تیپ و قیافه چه ربطی داشت؟ نکند که فرحان او را با کس دیگری اشتباه گرفته بود؟!
- نکنه منظورت دیوید بکهامه؟
فرحان دستش را تکان تکانی داد.
- چه فرقی می‌کنه؟ این‌ها همشون یه مشت بچه مزلفن دیگه!
تک ابرویی بالا انداختم. گاهی عجیب از دلیل و برهان‌های فرحان خوشم می‌آمد؛ دلیل و برهان‌هایی که هیچ ربطی به یکدیگر نداشتند. همان‌طور منتظر صاحب مغازه گوشه‌ای ایستاده و به آن مرد کت و شلواری که می‌رفت و می‌آمد و‌ گل‌ها و ‌گیاهان را درون مغازه می‌گذاشت، خیره شده بودیم.
- میگم نوا این مَرده هم بد نیستا، بالاخره حمالی‌ام واسه خودش شغل شریفیه دیگه، نه؟
نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به آهو انداختم. چرا بیخیال شوهر‌ کردن و زدن مخ‌ مردهای عجیب و غریب نمی‌شد؟! 
- بله؛ ولی در صورتی که دو دقیقه‌ی بعدش با دیدن یه مرد جذاب دیگه بیخیال قبلیه نشی.
چرخیدن نگاهش سمت فرحان نشان می‌داد که منظورم را فهمیده و من هم همین را می‌خواستم. آهو اصلاً آدم ازدواج کردن و پذیرفتن چنین مسؤولیتی نبود و نزدیک شدنش به مردهای مختلف تنها باعث عذاب خودش و آن‌ها می‌شد.
- تو امروز خیلی بدجنس شدی ها نوا!
خواستم جوابی بدهم که دوباره در شیشه‌ای مغازه باز و پسر جوان و لاغر اندامی وارد مغازه شد. نگاهم سرسری سرتاپایش را کاوید. پسری بیست و دو، سه ساله‌ و لاغر و نه چندان قد بلند با موهایی قهوه‌ای که هر قسمتشان به یک طرف شانه شده بودند. یک تیشرت سفیدِ لَش و یک شلوار بگ گشاد هم بر تن داشت. از دیدن تیپ مضحکش خنده‌ام گرفت؛ پسر با آن ساعت هوشمندِ بزرگ بر دستش، عجیب من را به یاد انیمیشن بِن‌تِن که چند قسمتی از آن را همراه با پسر همسایه‌مان دیده بودم می‌انداخت. 

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- به به آقای رئیس، چه عجب تشریف آوردین!

با شنیدن این حرف از زبان مرد فروشنده چشمانم از بهت گشاد شد. چرا به این پسر می‌گفت رئیس؟! این دیگر چه جور شوخی‌ مسخره‌ای بود؟!
- سر به سرم نذار کامی، اعصاب ندارم.
مرد فروشنده خنده‌ای کرد؛ انگار زیادی با این پسر رفیق بود و همین باعث می‌شد که بیشتر به رئیس بودنش شک کنم.
- چی‌شده نوید جون، مورچه گازت گرفته؟
پسر سکوت کرد و مرد فروشنده با اشاره‌ای به ما که هاج و واج مانده نگاهشان می‌کردیم، رو به پسر گفت:
- راستی این‌ها می‌خواستن تو رو ببینن.
فرحان که مثل من بهت زده به پسر خیره شده بود، با شنیدن این حرف نگاه متعجبش را سمت من سوق داد و‌ حینی که با انگشت شستش به پسر اشاره می‌زد پرسید:
- یعنی الان این جوجه فُکُلی رئیس اینجاس؟
حق با فرحان بود؛ من هم نمی‌توانستم باور کنم این یه الف بچه رئیس و صاحب این مغازه‌ی درندشت باشد، چه برسد به او.
- مثل اینکه.
فرحان زیر لب غرولندی کرد.
- ولی اون یارو صاحاب کارگاهِ گف با صاحاب اینجا رفیقه. به این جوجه نمیاد رفیق اون باشه که.
شانه‌ای به نشانه‌ی ندانستن بالا انداختم. وقتی که آن مرد خوشتیپ و کت و شلوارپوش راننده‌ی وانت بود، دیگر به چه چیز ظاهریی می‌شد اعتماد کرد؟
- خدایا میشه من از این دنیا استعفا بدم؟ آخه نگا کن این بچه با این تیپ و قیافه‌اش رئیس اینجاس، اون‌وقت من با همچین تیپ باکلاسی باید بشم منشی یکی مثل این نوا که سال تا سال یه موکل درست و حسابی نداره!
نگاه چپ‌چپی به آهو که سر بالا گرفته و نگاهش را به سقف مغازه دوخته بود، انداختم. دخترک قدرنشناس! خجالت هم نمی‌کشید جلوی روی من بدگویی‌ام را می‌کرد؟!
اصلاً این هیچ، کجای آن مانتوی سبز و شلوار آبی و روسری زرد و عینک فریم قرمزش باکلاس محسوب می‌شد؟! 
- دیگه اینجوریام نیس آهو خانوم، اتفاقاً نوا خانوم خیلیم وکیلِ خوبیه موکل‌های خوبی‌ام داره.
نمی‌دانستم قصد فرحان حمایت از ‌من بود یا حمایت از خودش که موکل من بود، ولی هر چه که بود همین حمایتش هم حس خوبی را به من می‌داد.
- خانوم‌ مگه شما با آقای پارسا کار نداشتین؟
با شنیدن این حرف از زبان مرد فروشنده به خودم آمدم و درحالی که به سمت آن‌ها قدم برمی‌داشتم رو به فرحان گفتم:
- بیا بریم با این پسره حرف بزنیم ببینیم چی میشه.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

روبه‌روی پسر که تکیه بر پیشخوان زده و‌ بی‌حوصله نگاهمان می‌کرد ایستادیم.

- سلام.
پسر آرام‌ سری تکان داد که ادامه دادم:
- آممم شما صاحب اینجا هستین؟
پسر چشم در کاسه گرداند و گفت:
- نه، صاحب اینجا بابامه. 
این‌بار فرحان پرسید:
- پس شوما باس رئیس اینجا باشین.
پسر نیشخندی زد و با بیخیالی چانه بالا انداخت.
- نُچ، رئیس اینجام دآشمه (داداشمه) ولی چون رفته ‌سفر بابام منو مجبور کرده جاش بیام اینجا.
فرحان زیرلب جوری که فقط من بشنوم پچ زد:
- گفتم به ریخت این جقله نمیاد رئیس اینجا باشه ها!
پسر متعجب از پچ‌پچ‌های فرحان ابرویی بالا انداخت.
- چیزی گفتین؟
من جای فرحان سری بالا انداخته و‌ گفتم:
- راستش ما از طرف آقای سماوات اومدیم. 
اشاره‌ای به فرحان کرده و ادامه دادم:
- قرار بود آقای مقصودی رو برای استخدام به دوستشون معرفی کنن.
پسر که معلوم بود از قبل نام فرحان را شنیده «آهانی» گفت.
- پس آقای مقصودی شمایی. آره، دیشب دآشم زنگ زد و گفت که واسه استخدام میاین اینجا.
فرحان دست به سینه زده و با سری بالا گرفته به پسر خیره شد.
- خب؟
پسر دستی میان موهای نامرتبش کشید و همان‌طور که نگاهش به فرحان بود، گفت:
- ببین آقا فرحان ما اینجا یه نفر رو نیاز داریم که وایسه ور دست کامی و‌ کمکش کنه، ولی واسه اینکار لازمه اول یه دستی به سر و روت بکشی.
فرحان گیج اخم درهم کشید.
- یعنی چی؟
پسر تکانی به سر و گردنش داد و‌ با کشیدن دستش به پشت لبش گفت:
- یعنی اول این سیبیل‌ها رو بریزی پایین، بعد این موهات رو یه مدل جذاب بزنی و یه دست لباس نایس (خوب) هم تنت کنی.
فرحان مثل آدمی که فحش خانوادگی شنیده باشد برآشفت.
- چی؟ سیبیل‌هامو بزنم؟ من تو سربازی هم دست به سیبیل‌هام نزدم اون‌وقت الان…
فوری میان حرفش پریدم؛ فرحان را اگر رهایش می‌کردم بعید نبود که با پسرک دست به یقه هم بشود.
- ببخشید راه دیگه‌ای نداره؟ آخه این آقا فرحان یکم روی ظاهرش حساسه.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

پسر که انگار از بحث با ما حوصله‌اش حسابی سر رفته بود، با بی‌میلی و بی‌توجهی جواب داد:
- راهی نداره،‌ اگه می‌خوای تو مغازه استخدام شی باید یه تیپ مشتری پسند بزنی. مگر اینکه…
داشتم پرونده‌ی این کار را هم در ذهنم می‌بستم که با شنیدن جمله‌ی آخرش جرقه‌ی امیدی در دلم روشن شد.
- مگر اینکه‌ چی؟
پسره همان‌طور بی‌حوصله شانه‌ای بالا انداخت.
- مگر اینکه بخوای توی گلخونه استخدام ‌شی.
فرحان که این را شنید آرام‌ سرجایش ایستاد و‌ با چشمانی تنگ شده به پسر خیره شد.
- یعنی‌اگه بخوام ‌تو گلخونه کار کنم دیگه نباس سیبیل‌هامو بزنم؟
پسر تک‌خنده‌ی بی‌جانی زد.
- نه، وول خوردن میون یه مشت خاک‌ و کود که دیگه این حرف‌ها رو نداره!
فرحان که عجیب گل از گلش شکفته‌ بود، با نیشی باز رو ‌به پسرک گفت:
- باشه، پس اگه میشه من تو همون گلخونه استخدام شم.
پسر آرام سری تکان داد.
- خیلی خب، پس بیا یه نسخه از قرارداد رو بهت بدم تا فردا که رفتی گلخونه به مدیر اونجا نشون بدی.
***
باز هم تنهایی بود و آن خانه‌ی همیشه سوت و کور، ولی نه. انگار این‌بار یک فرق دیگری با دفعات پیش داشت. صبر کن ببینم! با ورودم به هال شال از سر کشیده و دوباره عمیق بو کشیدم. احساس می‌کردم بوی بدی در خانه می‌آید، اما هر چه که بو می‌کردم نمی‌فهمیدم از کجاست. البته این احتمال هم وجود داشت که چون چندین ساعت در گل‌فروشی پرسه زده و بوی خوش گل‌ها به مشامم خورده بود، حالا خانه در نظرم بد بو جلوه می‌کرد. به هر حال هر چه بود چندان مهم نبود؛ من هم آنقدر خسته بودم که توان کندو‌کاو این موضوع را نداشتم. کشان‌ کشان به سمت سرویس رفتم؛ بوی بد سرویس انگار از همیشه بیشتر توی ذوق می‌زد، اما لعنت به خستگی که اجازه نمی‌داد به این موضوع اهمیت بدهم. پس از شستن دست و صورت و جوراب‌هایم که همان اندک انرژی‌ام را هم مصرف کرده بود، از سرویس بیرون آمدم. به سمت هال رفتم تا لحظه‌ای بنشینم و خستگی در کنم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. سرجایم ایستاده و نفسم را پوف مانند بیرون دادم‌. سال تا سال کسی به من زنگ نمی‌زد و ‌عهد حالا که می‌خواستم استراحت کنم یک نفر به یاد من افتاده بود. به سمت اتاقم قدم برداشته و از داخل کیفم موبایلم را برداشتم. با دیدن نام مادر که بر روی صفحه چشمک می‌زد، بی‌حرکت ایستادم. چند وقت بود که مادر به من زنگ نزده بود؟! یک ماه؟ دو ماه؟ یادم نمی‌آمد. تنها این را به یاد می‌آوردم که هیچ‌وقت به‌خاطر احوال‌پرسی به من زنگ نمی‌زد. فقط امیدوار بودم چیزی نگوید که همان اندک راحتیِ خیالم از بابت کار پیدا کردن فرحان را هم مشوش کند.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

با تردید و‌ تعلل دست روی دایره‌ی سبز رنگ کشیده و تماس را وصل کردم.

- الو سلام.
- سلام دخترم، خوبی قربونت برم؟
ابروهایم از بهت و تعجب بالا پرید. درست شنیده بودم؟! این لحن مهربان متعلق به مادرم بود؟! گیج گوشی را از گوشم فاصله داده و به شماره نگاه کردم؛ نه انگار واقعاً خودش بود.
- من خوبم، شما خوبین؟ آقا محمود خوبن؟
پرسیدن از حال آقا محمود؛ از آن مردی که حتی تحمل ماندن یک دختربچه‌ی سیزده ساله در خانه‌اش را هم نداشت کمی عجیب بود، ولی خب من اینطور بودم دیگر. هر چقدر هم که از طرفم متنفر بودم، باز در ظاهر با او خوب رفتار می‌کردم.
- من خوبم عزیزم، محمود هم خوبه. اونجا چه خبره نوا جان؟ همه چیز خوبه؟
بی‌حوصله چشم در کاسه گرداندم. مطمئن بودم که مادرم خواسته‌ای داشت، وگرنه هرگز با من اینطور مهربانانه صحبت نمی‌کرد و من فقط منتظر بودم که خواسته‌اش را بگوید تا بروم و کپه‌ی مرگم را بگذارم.
- بله، همه چیز خوبه خدا رو شکر.
برای لحظه‌ای مادر سکوت کرد و ‌فقط صدای جیرینگ ‌جیرینگ النگوهایش بود که شنیده می‌شد. می‌توانستم تصورش کنم که حالا صورت گرد و همیشه آراسته‌اش درهم رفته و به این فکر می‌کرد که چگونه خواسته‌اش را مطرح کند.
- راستی یه خبر خوب برات داشتم عزیزم.
خبر خوب؟ خب این چندان هم خوشحال کننده به‌نظر نمی‌رسید. آخر خوب بودن چیزی از نظر من و‌ مادر با هم از زمین تا آسمان تفاوت داشت؛ همان‌طور که خودم با او از زمین تا آسمان تفاوت داشتم.
- چه ‌خبری؟
مادر با شوق و ذوقی که‌ به‌ خوبی در صدایش مشهود بود جواب داد:
- آقا منوچهر رو یادت میاد؟ داداش کوچیکه‌ی آقا محمود.
لحظه‌ای فکر کردم؛ او را یادم می‌آمد. یکی دو بار در نوجوانی و یکبار هم دو سال پیش که مادرم به زور من را به خانه‌اش کشانده بود تا درباره‌ی ازدواج نصیحتم کند، دیده بودمش. مرد چهل و چند ساله‌‌ی نسبتاً قد کوتاهی که شکمش چند متر از خودش جلوتر بود و وسط سرش درست مثل کف دستش حتی یک تار مو هم نداشت. 
- آره، خب؟
- تازگی‌ها از اون زنِ افاده‌ایش جدا شده.
پکر شده نگاهی به سقف اتاق انداختم. کجای این خبر خوب بود؟ آن‌هم برای من!
- خبر خوبتون این بود؟!
مادر با هیجانی مضاعف جواب داد:
- نه عزیزم، خبر خوبم اینه که آقا منوچهر همین دیروز تو رو از من خواستگاری کرد.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

با حرص دستم را مشت کرده و دندان روی هم‌ ساییدم. خداوندا چرا هر چه آدم کور و کچل بود گذارش به من می‌افتاد؟! اصلاً این مردک که سن پدر من را داشت، چطور جرأت کرده بود از من خواستگاری کند؟! وای مادرم را بگو که داشت از خوشحالی بال در می‌آورد!
- اون پیرمرد خیکیِ کچل اومده خواستگاری من، بعد اون‌وقت شما اینطوری به‌خاطرش ذوق می‌کنین؟!
مادرم با لحنی حرصی و‌ عصبی جواب داد:
- این چه طرز حرف زدنه نوا؟ من تو رو اینجوری تربیت کرده بودم؟
تربیت؟! واقعاً جایش بود که بگویم تو اصلاً من را تربیت نکردی و هر چه که دارم را از صدقه سری پدرم دارم، اما به جایش گفتم:
- راست میگم دیگه، طرف همسن بابای منه!
مادر جانب‌دارانه گفت:
- همسن باباته که باشه، ولی عوضش شخصیت داره. پول داره؛ زندگی داره.
واقعاً مردی که با وجود داشتن سه تا بچه‌ی قد و نیم از دختری همسن دختر خودش خواستگاری می‌کرد، شخصیت داشت؟! البته شنیدن این حرف از مادر که اولویتش پول بود و چیزهای دیگر جزو فرعیات، چندان هم عجیب نبود.
- من چی‌کار به پولش دارم، مگه قراره با پولش ازدواج کنم؟!
- اینقده واسه من شعار بی‌خودی نده نوا. تو الان نزدیک سی سالته، با اون اخلاق خوشگلت یه دونه خواستگار هم‌ نداری. بالاخره تو هم باید یه روزی ازدواج کنی یا نه؟!
بی‌صدا پوفی کشیدم. تقریباً هربار که مادر به من زنگ می‌زد، همین بحث تکراری و ‌خسته کننده را داشتیم‌. مادر طوری رفتار می‌کرد که انگار بزرگترین معضل زندگی‌اش ازدواج نکردن من است، و این درحالی بود که من را مثل یک موجود بی‌ارزش از زندگی‌اش بیرون انداخته بود.
- اگه قراره با یه همچین آدمی ازدواج کنم، ترجیح میدم اصلاً ازدواج نکنم.
مادر که انگار طاقتش طاق شده بود، با حرص غرید:
- خب تو از بس خری! دختر چرا جفتک به بختت میزنی آخه؟
بفرما؛ من فقط خر نبودم که به لطف خواستگارم خر هم شدم!
- بختی که مثل طبل تو خالی باشه، همون بهتر که بهش جفتک بزنی!
منظورم از طبل تو خالی همین منوچهرخان با آن شکم گنده‌اش بود و مادرم انگار خوب منظورم را فهمیده بود که با عصبانیت جواب داد:
- من رو باش که به فکر ازدواج توأم دختره‌ی بی‌عقل! اصلاً برو هرکاری که دلت می‌خواد بکن.
بوق پایان تماس که در گوشم پیچید، پوزخندی زده و موبایلم را درون کیفم پرت کردم. این جمله را بالغ بر ده‌ها بار وقتی که خواستگاران درب و داغانم را رد می‌کردم، از مادرم شنیده بودم و خوب می‌دانستم که قهرش تنها تا زمان پیدا شدن خواستگار بعدی ادامه خواهد داشت و زیاد نگران این موضوع نبودم.
***

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

خسته و نفس‌نفس‌زنان پله‌های دادگاه را برای پنجمین بار بالا می‌رفتم. آنقدر خسته شده بودم که رسماً داشتم خودم را برای قبول چنین موکل پردردسری لعنت می‌کردم. پیرزن دستمزد بالایش گولم زده بود، اما فکرش را نمی‌کردم که قرار باشد تمام کارهای شکایتش را خودم پیگیری کنم. آهو هم نارفیقی کرده بود و درست در همین امروز که شاید بودنش برایم کمکی می‌شد، من را تنها گذاشته بود. بالای پله‌ها ایستادم و با خم شدن روی زانوهایم شروع به گرفتن دَم‌های عمیق کردم. خدا از آهو نگذرد که آنقدر دم گوشم وز وز کرد و از دستمزد بالای این موکل گفت تا من بخت‌برگشته وسوسه شدم و قبول کردم؛ که ای کاش نمی‌کردم! والا؛ تمام زندگی‌ام را ول کرده بودم و از اول صبح تا همین حالا که چیزی تا غروب آفتاب نمانده بود، مدام از دادسرا به کلانتری و از کلانتری به دادگاه در رفت و آمد بودم. بالاخره پس از ساعت‌ها پیگیری شکایت در دادگاه کارم تمام شد و موفق شدم که از آن فضای پر تنش بیرون بزنم. به جلوی در دادگاه که ‌رسیدم به دنبال تویوتای قرمز رنگِ خانم مشفق چشم چرخاندم، اما نبود. نالان چهره درهم کردم؛ عجب اشتباهی کردم که قبول کردم جای ماشین آوردن با ماشین این پیرزن برگردم ها. حالا کجا را باید به دنبالش می‌گشتم تا من را به خانه برساند؟! سرم را داخل کیفم فرو بردم و به دنبال موبایلم می‌گشتم تا به او زنگ بزنم که با صدای بوق ماشینی از جای پریدم. سر بلند کرده و نگاه مبهوتم را به ماشین دوخته بودم که سری از شیشه‌ی سمت راننده بیرون آمد.

-  برسونمت خوشگله!
با دیدن آن صورت پرچروک، اما پر از آرایش خانم مشفق نفسم را کلافه بیرون دادم. آخر این هم کار بود که این پیرزن می‌کرد؟! نمی‌گفت من سکته کنم و بیُفتم روی دستش؟!  
- دِ چرا وایسادی استخاره می‌کنی دختر؟ بپر بالا دیگه.
چشم در کاسه گرداندم و با تردید سمت ماشینش قدم برداشتم. پیرزنِ سرخوش من را کرده بود مسؤول شکایت و‌ شکایت‌کشی‌اش و خودش رفته بود به دنبال عشق و حال. حالا هم لابد از من انتظار داشت مثل خودش پرانرژی و شاد باشم. با تعلل در را باز کردم و سوار ماشین شاسی بلند خانم مشفق شدم. 
- خب چی‌کار کردی نوا جون؟ 
سر برگردانده و نگاهی سمت پیرزن انداختم. این صورت پر از آرایش، این موهای بلوند شده و این لباس‌های کوتاه و رنگ و وارنگ اصلاً مناسب زنی به این سن و سال نبود و انگار به من بیچاره نمی‌آمد که یک موکل درست و درمان داشته باشم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- امروز رفتم کلانتری ثبت شکایت کردم، بعدش رفتم دادسرا برای پیگیری پرونده و‌ بعدش هم از دادگاه یه وقت برای دادگاه بعدی گرفتم.
پیرزن با لبخند سری تکان داد.
- پس حسابی افتادی تو زحمت.
من هم به رویش لبخند بی‌جانی پاشیدم. پیرزن حداقل خوبی‌اش این بود که مهربان بود و‌ مثل بعضی از موکل‌هایم غرغرو و بی‌اعصاب نبود.
- کدوم طرفی برم نوا جون؟
آدرس خانه‌ام را به خانم مشفق گفتم و از داخل کیفم موبایلم را که به‌خاطر قوانین دادگاه خاموشش کرده بودم، بیرون کشیدم. حینی که موبایلم روشن می‌شد ساندویچ کتلتی که از خانه با خودم آورده و وقت نکرده بودم برای ناهار آن را بخورم، برداشتم و کیسه فریز دورش را کمی باز کردم. 
- بفرمایید.
خانم مشفق تک ابرویی بالا انداخت و دَمی از عطر کتلت که در ماشینش پیچیده بود را نفس کشید.
- خونگیه؟
سری در جوابش تکان دادم که دست پیش آورد و همان‌طور که یک دستش به فرمان بود، با دست دیگرش تکه‌ای از ساندویچ را کند و گازی از آن زد.
- به به، عجب کتلتیه!
پکر و مغموم به ساندویچ نصفه‌ام زل زدم. حالا چطور از غذایی که خانم مشفق به آن دست زده بود، می‌خوردم؟! در همین هنگام صدای مزاحم ذهنم باز خودی نشان داد.
- تقصیر خودته که بیخودی بهش غذات رو تعارف کردی دیگه.
در جواب آن صدا زیرلب‌ گفتم:
- خب چه می‌دونستم که می‌خواد نصف ساندویچم رو بخوره.
- به هر حال باید می‌دونستی که تعارف اومد و نیومد داره.
خواستم باز در جوابش چیزی بگویم، که با حرف خانم مشفق به خودم آمده و دهانم را بستم.
- چقدر خوشمزه بود نوا جون! دستپخت خودت بود؟
به زور لب‌هایم را کش داده و لبخند شل و ولی زدم.
- بله، نوش جان.
نگاه مغموم را از ساندویچم گرفته و آن را طوری که توجه خانم مشفق را جلب نکند، به داخل کیفم برگرداندم. ترجیح می‌دادم تا رسیدن به خانه گرسنه بمانم تا اینکه با‌ خوردن آن ساندویچ یک عالم میکروب و باکتری به بدنم وارد کنم. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

موبایلم که روشن شد، ‌لیست چند پیام و تماس بی‌پاسخ روی صفحه‌اش نشان داده شد. نگاهی به شماره‌ها و پیام‌ها انداختم. یک پیام از مادر بود که نوشته بود، فردا به خانه‌ام می‌آید تا رو در رو درباره‌ی خواستگاری آقا منوچهر صحبت کنیم. نفسم را هوف مانند بیرون داده و کلافه دستی به صورتم کشیدم. انگار این‌بار قرار نبود مادرم کوتاه بیاید و می‌خواست هر طور که شده من را به ریش نداشته‌ی آقا منوچهر ببندد. 

- چیزی شده عزیزم؟
نیم نگاهی سمت خانم مشفق که چشمش به خیابان، اما ظاهراً حواسش به من بود انداختم. چرا فکر کرده بود اگر چیزی شده باشد به اویی که هنوز یک روز هم از زمان آشنایی‌اش با من نمی‌گذشت، می‌گویم؟!
- نه، چیز مهمی نیست.
لیست تماس‌ها را باز کردم و نگاهی به شماره‌ها انداختم. یک تماس از مدیر ساختمان و یک تماس از فرحانی که به نام «دردسر» ذخیره‌اش کرده بودم. مدیر ساختمان که احتمالاً پول شارژش را می‌خواست، اما فرحان با من چه کار داشت؟! شاید انتظار داشت که امروز را هم مثل دیروز با او همراه باشم. شاید هم باز دردسری درست کرده و از من برای جمع کردنش کمک می‌خواست. دم عمیقی گرفته و‌ موبایلم را داخل کیفم انداختم. فعلاً نه حوصله‌اش را داشتم که با فرحان صحبت کنم و نه در حضور خانم مشفق این کار ممکن بود. 
- با شوهرت مشکل داری؟ 
با تعجب سر به سمت خانم مشفق گرداندم. با من بود؟! پیش از آنکه بتوانم جوابی بدهم خودش با لحنی حرصی‌تر ادامه داد:
- لابد می‌خواد دیگه سر کار نری، آره؟! ببین غصه نخوری ها؛ این مردها همشون سر و ته یه کرباسن. دلشون می‌خواد ما زن‌ها رو توی آشپزخونه حبس کنن تا فقط براشون بپزیم و بشوریم و بسابیم!
جا خورده از حرف‌ها و لحن حرصی‌اش چشمانم گرد شد. چه یک تنه هم برای خودش می‌برید و می‌دوخت.
- نه خانم مشفق، من اصلاً ازدواج نکردم.
خانم مشفق نگاهی از گوشه‌ی چشم به من انداخت و ابروهای تتو شده‌اش را بالا پراند.
- واقعاً ازدواج نکردی؟ یعنی هنوز مجردی؟!
آرام سری تکان دادم که خانم مشفق سرخوش و‌ خندان قری به سر و گردنش داد.
- والا بهترین کار رو تو کردی عزیزم! منی که میبینی اینجا نشستم ها، دو تا شوهر رو کردم زیر خاک؛ هیچ خیری هم از هیچ‌کدومشون ندیدم. 
چهره درهم کشید و پشت چشمی نازک کرد.
- اولیش که من رو با یه خونه‌ی سیصد متری نقلی گذاشت و رفت اون دنیا، دومی هم که فقط این ماشین و یک کارخونه‌ی فکستنی برام گذاشت. هیچ‌کدومشون هم فکر نکردن که یه زن تنها توی این جامعه‌ی پر از گرگ قراره چطوری زندگی کنه.
عجب اشتهای سیری ناپذیری! پیرزن با مال و اموالش صد نفر مثل من را می‌خرید و آزاد می‌کرد و باز می‌گفت که خیری از شوهرهایش ندیده است؟! والا؛ مگر دیگر خیری هم مانده بود که ندیده باشد؟! لابد برای همین هم رفته و شکایت کرده بود تا مهریه‌اش را از خانواده‌ی شوهر مرحومش بگیرد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
همان‌طور که پله‌های ساختمان را بالا می‌رفتم، دستی به پیشانی‌ دردناکم کشیدم. تا رسیدن به دَم خانه‌ام خانم مشفق یک ریز حرف زده و از خودش و دو شوهر مرحوم شده‌اش تعریف کرده بود. آنقدر که وقتی از ماشینش پیاده شدم، سرگیجه داشتم و احساس می‌کردم که سرم مثل یک هندوانه بزرگ شده و روی تنم سنگینی می‌کند. به پاگرد نزدیک خانه که رسیدم لحظه‌ای ایستادم تا نفسی تازه کنم، اما همین که نفس عمیقی کشیدم، بوی بسیار بدی به مشام خورد. چهره درهم کرده و بینی چینی دادم؛ یعنی که چه؟! این بوی بد دیگر از کجا بود؟! با کمری خم شد و نگاهی دقیق و بینی که تند و تند بو می‌کشید، پله‌ها را آرام آرام بالا می‌رفتم و هر چند لحظه‌ یکبار می‌ایستادم و دور و اطراف را نگاه می‌کردم تا شاید منبع این بوی بد را پیدا کنم. در آن لحظه فقط یک ذره‌بین بزرگ کم داشتم تا بتوانم نقش کارگاه‌ها در کارتون‌های بچگانه را بازی کنم. قدم‌هایم را تا پشت در خانه‌ام ادامه دادم، اما باز هم منبع بوی بد را پیدا نکردم. کلافه در را باز کردم و داخل شدم، ولی داخل شدنم همانا و خوردن بوی شدیدتر فاضلاب به بینی‌ام همانا. دست روی بینی‌ام گذاشته و پس از پرت کردن کیف و مقنعه‌ام بر روی مبل توی هال، یک راست به سمت دستشویی که انگار بو از آنجا می‌آمد، قدم برداشتم. وارد دستشویی که شدم با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که در کابوس‌هایم هم آن را ندیده بودم. ترسیده و جاخورد قدمی به عقب برداشتم که به در دستشویی برخورد کردم و در محکم پشت سرم بسته شد. سرجایم ایستاده‌ و نگاه وحشت‌زده‌ام بر روی آب و کثافتی که از سوراخ توالت بالا آمده بود، خیره مانده بود. آب دهانم را با وحشت قورت دادم. یعنی سوراخ توالت گرفته بود؟! وای نه! گیج مانده به دور و اطراف نگاهی انداختم. نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم؛ آب همینطور داشت بالا می‌آمد و‌ اگر کاری نمی‌کردم تمام خانه‌ام به گند کشیده می‌شد. با سرعت از دستشویی بیرون زدم و به دنبال چاه باز کن شروع به گشتن کابینت‌ها کردم. با دیدن چاه باز کن قرمز رنگ لبخند لرزانی زده و پس از برداشتنش با همان سرعت به سمت دستشویی دویدم. اصلاً از‌ کاری که می‌خواستم بکنم مطمئن نبودم، تابحال هم این کار کثیف و ‌چندش‌آور را انجام نداده بودم، اما چاره‌ی دیگری هم نداشتم. دمپایی‌هایم را به پا کرده و با قدم‌هایی مردد خودم را به سنگ توالت رساندم. همان‌طور که با یک دست بینی‌ام را و با دست دیگرم چاه باز کن را گرفته بودم سرپا کنار سنگ توالت نشستم. حقیقتاً حالم اصلاً روبه‌راه نبود و از بوی مزخرف فاضلاب حالت تهوع عجیبی گریبانم را گرفته بود. آب دهانم را به سختی قورت دادم، دستانم می‌لرزید و قلبم از دیدن آن‌همه کثافت و آلودگی به تلاطم افتاده بود. 

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

یعنی برای باز ‌کردن چاه باید دستم را داخل آن کثافت‌ها فرو می‌بردم؟ وای نه! این کار در توان من نبود. باز صدای مزاحم ذهنم بلند شد.

- پس می‌خوای چی‌کار ‌کنی؟ می‌خوای وایسی تا کل خونه‌ات به کثافت کشیده بشه؟
با اینکه از آن صدای مزاحم متنفر بودم، اما این‌بار حق با او بود. کثیف شدن دستم خیلی بهتر از کثیف شدن کل خانه و زندگی‌ام بود. کلافه پلک روی هم فشردم؛ باید این کار را می‌کردم، باید خانه و زندگی‌ام را از خطر آلودگی نجات می‌دادم. به ناچار دستم را از روی بینی‌ام برداشته و مشغول بالا کشیدن آستین مانتوی سفید رنگم شدم. آستینم را تا آرنج بالا کشیده و چاه باز کن را میان مشت لرزانم فشردم. من باید این کار را انجام می‌دادم. آری من می‌توانستم؛ من می‌توانستم. چشمانم را بستم و دستم را بالا بردم.
- من می‌تونم، من می‌تونم!
همان‌طور که جمله‌ی من می‌توانم را بلند بلند تکرار می‌کردم چاه باز کن را بالا بردم و آن را با تمام توان به درون سنگ توالت فرو بردم. خیال می‌کردم اگر اینکار را با سرعت و قدرت بیشتری انجام‌ دهم، سوراخ توالت زودتر باز می‌شود، اما این اتفاق که نیُفتاد هیچ، مقدار زیادی هم از آب و کثافت‌های درون توالت بر روی سر و صورتم پاشید. شکه و منگ سر جایم خشکم زده بود، چشمانم همچنان بسته و نفس در سینه‌ام حبس شده بود! به خودم که آمدم با چندش و لرزی که بر تنم افتاده بود به سختی از جای برخاستم. آب از سر و موهایم چکه می‌کرد و‌ بوی گند فاضلاب به حالت تهوعم دامن زده بود. چاه باز کن را گوشه‌ای پرت کردم و با همان چشمان بسته خواستم به سمت روشویی بروم که دستم به اهرم شیر آب برخورد کرد و آب با فشار زیادی از شلنگ به بیرون پاشید. از پاشیدن آب بر روی تنم هول کرده قدمی عقب رفتم که پایم لیز خورد و‌ به پشت روی زمین خیس و پر از کثافت افتادم. دستم را ستون تنم کرده و به سختی روی زمین نشستم. لگنم درد می‌کرد، کمرم درد می‌کرد، تمام تنم بوی کثافت می‌داد و بغض گلویم را گرفته بود. عصبی دست مشت کردم، آنقدر حرصم گرفته بود که بی‌توجه به صورت کثیفم لب باز کرده و جیغی کشیده و پشت‌بندش به گریه افتادم. حس بدی داشتم، خیس بودم، کثیف بودم و حتی یک نفر نبود که در آن شرایط به دادم برسد. واقعاً که خوش‌شانس‌ترین آدم روی زمین بودم! از جای برخاستم؛ فین‌فین کنان خم شدم و بی‌توجه به شلنگی که از فشار آب مثل مار پیچ و تاب می‌خورد، شیر آب را بستم. پس از آن جلوی روشویی ایستادم، شیر آبش را باز کردم، سرم را کامل زیر آب بردم و با دستانم صورتم را محکم سابیدم. شیر را بستم و در آینه به صورتم نگاهی انداختم، پوست گندمی رنگم از حرص و محکم سابیدنش و چشمان قهوه‌ای رنگ و بینی باریکم از گریه قرمز شده بود. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

مغموم سر برگرداندم و نگاهی به آن سمت و آبی که از سنگ توالت هم بالاتر زده بود، انداختم و پوفی کشیدم. نه خیر؛ دیگر درست کردن این وضعیت کار من نبود. با شنیدن صدای زنگ موبایلم لرزان از شدت چندش و همان‌طور خیسِ آب از دستشویی بیرون آمدم. به سمت هال رفتم و کیفم را از روی مبل چنگ زدم. موبایلم را که بیرون آوردم، نگاهم به شماره‌ی آقای شکوری (مدیر ساختمان) افتاد. او دیگر در این هیر و ویر از جان من چه می‌خواست؟! بی‌میل و ‌کلافه تماس را وصل کرده و موبایلم را دم گوشم گذاشتم.
- الو؟
- سلام، خوب هستین خانوم نادری؟
بی‌صدا پوفی کشیدم. این هم در این وضعیت زنگ زده بود که حال من را بپرسد؟!
- سلام، ممنون. کاری داشتین؟
آقای شکوری با تعلل جواب داد:
- بله، راستش می‌خواستم بهتون بگم که لوله‌های چاه فاضلابِ ساختمون مشکل پیدا کرده. احتمالاً آب میزنه بالا، واسه همین گفتم تا زمانی که یه لوله‌کش پیدا کنیم و مشکل رو حل کنیم شما بهتره برین یه جای دیگه.
با خشم دندان قروچه‌ای کردم. او این را می‌دانست و تا الان به من چیزی نگفته بود؟!
- یعنی چی؟ پس چرا زودتر نگفتین؟ من این موقعه‌ی شب کجا برم آخه؟
آقای شکوری پوفی کرد.
- من عصری بهتون زنگ زدم که بگم، منتها شما جواب ندادین. بعدش هم نمی‌تونین برین خونه‌ی آشنایی، کسی؟
چه دل خوشی داشت او! آخر من کس و آشنایم کجا بود؟! من در این شهر درندشت تنها آهو و مادرم را داشتم. آهو که اگر پا به خانه‌اش می‌گذاشتم، صاحبخانه‌اش گردنم را می‌زد، مادرم هم اصلاً بدون اجازه‌ی شوهرش من را به خانه‌اش راه نمی‌داد.
- خیلی خب، خودم یه فکری براش می‌کنم. 
تماس را قطع کردم و موبایلم را روی مبل پرت کردم. حالا چه باید می‌کردم؟! باید یک لو‌له‌کش پیدا می‌کردم تا حداقل مشکل خانه‌ی خودم را حل کنم، اما از کجا؟ من که کسی را نمی‌شناختم. ناگهان یادم به فرحان افتاد؛ یعنی او می‌توانست کمکم کند؟! به هر حال پس از این‌همه سال زندگی در این شهر، یک‌بار به لوله‌کش نیاز پیدا کرده بود حتماً. با این فکر تند تند شماره‌اش را گرفتم؛ خیلی خوب می‌شد اگر این پسر دردسرساز می‌توانست در این شرایط بحرانی کمکی به من بکند.
- سام عیلیکم نوا خانوم، خوبی؟ خوشی؟ دماغت چاغه (چاقه)؟
بینی‌ام را بالا کشیده و با همان صدای گرفته از فرط گریه گفتم:
- سلام آقا فرحان.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

صدای گرفته‌ام انگار توجه فرحان را جلب کرد که با لحنی مضطرب پرسید:

- داری گریه می‌کنی نوا خانوم؟! چی‌شده؟! اگه کسی اذیتت کرده بگو برم حسابشو برسم!
باز هم بینی‌ام را بالا کشیده و چشمان متورمم را مالش دادم. هنوز هم تنم خیس و بدبو بود و بدم نمی‌آمد از شدت چندش و حال بدم گریه کنم، اما حالا کارهایی مهم‌تر از گریه کردن داشتم.
- نه چیزی نشده، فقط لوله‌های چاه فاضلاب خونه‌ام‌ خراب شده. خواستم بپرسم شما لوله‌کشی چیزی سراغ داری که بتونه بیاد و لوله‌ها رو تعمیر کنه.
صدای نفس آسوده‌ای که فرحان کشید را شنیدم و ته دلم گرم شد از اینکه بالاخره یک نفر هم در این دنیا بود که برای من نگران شود. 
- آره سراغ که دارم، ولی این موقعه‌ی شب سر کار نیس. تازه‌شم خوب نی یه مرد غریبه پاشه بیاد خونه‌ی یه دختر تنها.
نمی‌دانم چرا در آن شرایط از شنیدن حرف‌های فرحان میل شدیدی به لبخند زدن داشتم. شاید هم این بحران تمام احساسات و روح و روانم را بهم ریخته بود.
- پس من الان چی‌کار کنم؟!
لحنم بیش از آنکه بخواهم بیچاره‌وار بود و منی که از ضعف نشان دادن جلوی دیگران متنفر بودم، حالا در این وضعیت دقیقاً داشتم همین کار را انجام می‌دادم.
- واستا من الان میام اونجا، شاید کاری اَ دسم (دستم) بر بیاد.
با اینکه عجیب دلم می‌خواست در آن شرایط تنها نباشم، اما محض تعارف گفتم:
- آخه زحمتت میشه.
فرحان تک‌خنده‌ای کرد.
- زحمت کوجا بود نوا خانوم، دو دیقه (دقیقه) واستا جَلدی اومدم.
تماس را قطع کردم و در حینی که نمی‌توانستم لبخند روی لبم را جمع کنم، به سمت حمام رفتم تا حداقل پیش از آمدن فرحان سر و ‌سامانی به وضع خودم بدهم. دوش را باز کردم و زیر آب ولرم ایستادم. برای خودم هم عجیب بود، اما هنوز لبخند از روی لبم کنار نرفته بود. لبخندی که از حس خوبِ حرف‌های فرحان نشأت گرفته بود. شاید حرف‌هایش در نظر خیلی‌ها عادی بود، ولی برای منی که سال‌های طولانی باوجود بودن در کنار عمه خانم باز هم حس تنهایی و‌ بی‌کسی داشتم، حالا وجود کسی که به من اهمیت بدهد و به فکر تنها بودنم باشد، برایم شیرین بود؛ حتی اگر آن فرد مرد دردسرسازی مثل فرحان می‌بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

از حمام بیرون آمدم و‌ حوله را روی موهایم گذاشتم تا خشکشان کنم که صدای زنگ خانه بلند شد. از‌ جای پریدم و همان‌طور که دستم را روی قلب متلاطمم گذاشته بودم، به سمت آیفون دویدم.
- الو سلام؟
با کف دستم به پیشانی‌ام کوبیدم. واقعاً این وضعیت بحرانی با من چه کرده بود که از سر و سامان یافتن خانه‌ام به دست فرحان اینچنین به هول و ولا افتاده بودم؟!
- آره تو که راست میگی، برای درست شدن لوله‌های خونه‌ات اینقده ذوق کردی!
«خفه‌ شویی» نثار آن صدای مزاحم کردم و دوباره از فرد پشت در پرسیدم:
- بله؟ کیه؟
لحن مخلوط با خنده‌ی فرحان که در گوشم پیچید بیشتر از سوتی‌ای که داده بودم، عصبی شدم.
- سلام؛ منم، آق فری!
دندان روی هم ساییده و با حرص دکمه‌ی آیفون را زدم. من را بگو که برای آمدن این پسر اینقدر ذوق کردم؛ آن‌وقت این بیشعور من را مسخره می‌کرد؟! در همان لحظه‌ باز آن صدای مزاحم روی افکارم پارازیت انداخت.
- دیدی بالاخره اعتراف کردی به‌خاطر اومدن فرحان ذوق کردی؟
بفرما! حالا این هم وقت گیر آورده بود که حرف‌های من را تجزیه و‌ تحلیل کند! با صدای در ورودی خانه به خودم آمدم و آن‌وقت بود که حواسم‌ پیِ ظاهرم رفت. آنقدر درگیر سر و‌ کله زدن با افکارم بودم که یادم رفته بود در این فاصله بروم و‌ روسری بر سرم کنم. در ورودی را با یک حرکت باز کردم و پیش از آنکه فرحان داخل شود با سرعت جت به سمت اتاقم دویدم. 
- آی صابخونه کوجایی؟ مهمون دعوت می‌کنی و خودت دَر میری؟
از شنیدن صدای بلندش اخم‌هایم ‌درهم‌ شد. چه خبرش بود؟! مگر سر جالیز بود که اینطوری عربده می‌کشید؟! روسری آبی رنگی بر سر کشیدم و با عجله و پیش از آنکه از داد و فریادهای او آبرویم بین اهالی ساختمان برود، از اتاق بیرون زدم.
- چه خبرته؟ چرا داد می‌زنی؟!
فرحان به سمتم چرخید و با دیدنم ابروهایش را بالا انداخت و کجخندی زد.
- سام عیلیکم نوا خانوم، می‌بینم که خونه‌ات سالمه. اونطوری که تو پشت تیلیفون بغض کرده بودی، فک کردم خونه‌ات نیست و نابود شده.
پشت چشمی نازک کرده و ایشی گفتم. ببین چطور برای من دست هم گرفته بود حال بدم را. اصلاً اشتباه از من بود که برای آمدن این مردک بی‌تربیت و بی‌فرهنگ ذوق کرده بودم.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

خواستم چیزی بگویم که فرحان خودش را روی مبل رها کرد و همان‌طور که نگاهش را دور تا دور خانه‌ام می‌چرخاند گفت:

- نمی‌خوای یه چایی واس من بیاری خستگیم در ره (بره)؟ رسم مهمون‌نوازیتون اینجوریاس؟
با خشم دندان روی هم ساییده و چشم غرّه‌ام را نثارش کردم. هر لحظه‌‌ای که می‌گذشت بیشتر از کمک خواستنم از او پشیمان می‌شدم. اصلاً چرا فکر کرده بودم که از او کمکی بر خواهد آمد؟! مگر نه اینکه تابحال جز دردسر درست کردن، کاری نکرده بود؟ پوفی کشیده و کلافه وارد آشپزخانه شدم تا برایش‌ چایی بیاورم. خدا رو شکر یک لطفاً هم به دهانش نمی‌آمد که حداقل آدم امیدوار باشد. کتری را روی گاز گذاشتم و چایی را در قوری ریختم و در همان حال به این فکر می‌کردم که فرحان اگر ازدواج می‌کرد هم باز همین رفتار را با زنش داشت؟ پوزخندی بر لبم نشست؛ آخر چه کسی با این پسرک دردسرساز و بی‌عار ازدواج می‌کرد؟! چایِ دم کشیده را سرازیر استکان کردم، قندان را درون سینی گذاشتم و حرصی شده از صدای گزارش فوتبالی که تمام خانه‌ام را برداشته بود، از آشپزخانه بیرون زدم. 
- رفته بودی چایی بسازی؟
از حرص دندان قروچه‌ای کرده و جای اینکه چای را به ‌او تعارف کنم، خشمگین سینی را روی میزِ پیش رویش کوبیده و غریدم:
- احیاناً شما برای کار دیگه‌ای نیومده بودی اینجا؟!
فرحان همان‌طور که حتی لحظه‌ای نگاهش از صفحه‌ی تلویزیون جدا نمی‌شد، سری تکان داد و گفت:
- نه، یادم نمیاد.
کلافه گوشه‌ی سارافون سفید رنگم را میان مشتم گرفتم. باورم نمی‌شد؛ من واقعاً چطور از این دیوانه کمک خواسته بودم؟! بسوزد پدر تنهایی که آدم را به هر کس و ناکسی محتاج می‌کرد!
- مگه شما قرار نبود یه نگاهی به لوله‌های فاضلاب بندازی؟
فرحان نیم نگاهی سمت من انداخت و با تردید جواب داد:
- راسش من چیزی اَ لوله‌کشی حالیم نمیشه!
جا خورده و متعجب نگاهش کردم؛ اگر چیزی از لوله‌کشی حالی‌اش نبود پس چرا گفت که شاید کاری از دستش بر بیاید؟!
 - پس چرا گفتی میای کمکم می‌کنی؟ اصلاً چرا اومدی اینجا؟
فرحان خم شد و استکان چایش را برداشت.
- نلبکی (نعلبکی) تو خونه‌ات پیدا نمیشه؟
کلافه دندان روی هم فشردم. من چه می‌گفتم و او چه‌ می‌گفت؟
- نه خیر نمیشه!
فرحان با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد.
- خعلِ (خیلی) خب، این که دیگه دعوا نداره.
باز نگاهش را سمت تلویزیون سوق داد و با ته خنده‌ای ادامه داد:
- راسش من می‌خواسم فوتبال بیبینم، ولی ننه‌ام داشت یوسف پیامبر می‌دید.
با خنده جرعه‌ای از چایش نوشید.
- شاید باورت نشه، ولی یه مگس‌کش گذاشته بود دَم دستش. همین که می‌خواسم کنترلو وَر دارم، آنچنان میزد رو دستم که آباء و اجدادم می‌اومد جلو چشمام. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

گیج و با دهانی باز مانده خیره‌اش شده بودم. باورم نمی‌شد؛ یعنی او به‌خاطر کمک به من نیامده بود؟! انگشت اشاره‌ی لرزانم را به سمتش گرفتم و با لکنت گفتم:
- ی… یعنی تو… نه، یعنی… شما فقط به‌خاطر دیدن فوتبال اومدی اینجا؟!
فرحان همان‌طور که خیره به تلویزیون بود، به تایید سر تکان داد. این حرکت را که از او دیدم، خون جلوی چشمانم را گرفت. مردک مزخرف من را مسخره کرده بود؟! مگر خانه‌ی من تفرجگاه او بود که بی‌خود و بی‌جهت به اینجا بیاید و بنشیند پای فوتبال؟! حرصی و پر غضب به سمتش رفتم و بالای سرش ایستادم.
- بلند شو برو بیرون.
فرحان همچنان ماتِ فوتبال بود و انگار کر هم شده بود که صدای من را نمی‌شنید. با دیدن بی‌توجهی‌اش بلندتر داد زدم:
- پاشو برو بیرون از اینجا!
فرحان گیج و بی‌حواس «هایی؟» گفت که با حرص خم شدم، کنترل تلویزیون را از روی میز‌ چنگ زده و با یک حرکت آن را خاموش کردم. فرحان که پس از خاموشی تلویزیون تازه وقت کرده ‌بود سر به سمت من بچرخاند، اخم‌آلود و طلبکار نگاهم کرد و گفت:
- اِه چرا همچین کردی؟ داشتم فوتبال ‌می‌دیدم!
من هم مثل خودش اخم درهم کشیده بودم‌. مردک خجالت هم نمی‌کشید، به بهانه‌ی کمک به خانه‌ی من آمده و پررو پررو پای فوتبال نشسته و تازه دو قورت نیمش هم باقی بود؟!
- اینجا جای فوتبال نگاه کردن نیست، بهتره بری خونه‌تون فوتبال ببینی.
فرحان قدمی به سمتم برداشت و‌ درحالی‌که دست پیش می‌آورد تا کنترل را از دستم بگیرد، بی‌حوصله غر زد:
- بِت که گفتم ننه‌ام نمی‌ذاره فوتبال بیبینم. حالا بده من اون کنترلو!
کلافه کنترل را پشتم قایم کردم و سرم را تکان تکان دادم.
- به من ربطی نداره که ننه‌ات چی‌کار می‌کنه و چی‌کار نمی‌کنه. فقط از خونه‌ی من برو بیرون!
فرحان باز هم قدم دیگری پیش آمد.
- اِه لج نکن نوا خانوم، ‌بده اون کنترلو الان بازی تموم میشه!
کنترل را دست به دست کردم و با لجاجت سر بالا انداختم.
- نمیدم؛ برو یه جای دیگه فوتبال ببین.
فرحان دستش را به پشتم رساند تا کنترل را بگیرد.
- اذیت نکن دیگه، بذار فوتبالم رو بیبینم.
دست فرحان که روی کنترل نشست، خواستم باز قدمی از او فاصله بگیرم که پایم به پایه‌‌ی میز گیر کرد و به پشت روی زمین افتادم و فرحان هم که هنوز دستش به کنترل بود، تعادلش را از دست داد و همراه با من روی زمین که نه، روی منِ بخت برگشته افتاد. 

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

- وای خدا، لِه شدم!

کلافه سعی کردم خودم را تکانی بدهم، اما هم زمین سفت بود و هم وزن فرحان نسبت به من زیاد. او هم نمی‌دانم چه مرگش شده بود که بلند نمی‌شد. باز هم‌ سعی کردم‌ تکانی بخورم که سر فرحان کمی بالا آمد و نگاه گیج و‌ حیرانش به چشمانم دوخته شد. کلافه از وضعیت پیش آمده با کنایه و بی‌نفس گفتم:
- شما راحتی آقا فرحان؟
فرحان لحظه‌ای در سکوت با آرامش چشم بست و بعد انگار که تازه متوجه وضعیت بدمان شده باشد، تندی چشم باز کرد و ‌با عجله و صورتی سرخ شده، از جایش برخاست.
- اِی وای خاک ‌به گورم! شما خوبی نوا خانوم؟
پرسیدن این سؤال از منی که مثل سوسکِ دمپایی خورده کف زمین چسبیده بودم، درست بود آیا؟
- عالی‌ام! فقط فکر کنم کمرم شکسته!
فرحان نگران کنارم روی زانو نشست و پرسید:
- کمکت کنم بلند شی؟
وای نه؛ پس از آن فاجعه دیگر تحمل اینکه بخواهد لمسم کند را نداشتم.
- نه. 
- زنگ بزنم اورژانس؟
دندان روی هم ساییدم. آخر به اورژانس زنگ می‌زد و ‌چه می‌گفت؟! می‌گفت یک نفر به زمین افتاده و ‌خودم هم مثل گونیِ برنج بر رویش افتادم؟! آخ که حتی فکرش هم شرم‌آور بود.
- نه.
فرحان کلافه پرسید:
- پَ چی‌کار کنم؟!
کلافه پلک روی هم فشردم و‌ با درد نالیدم:
- برو از تو یخچال یه مسکن برام بیار.
فرحان از جای برخاست و خواست دوان دوان به سمت آشپزخانه برود که فرش زیر پایش جمع شد و‌ او که حواسش به فرش جمع شده نبود، با صدای گرومپ مانندی با مغز به زمین خورد.
- آی ننه، ملاجم ترکید!
لب به دندان گرفته و با بلند کردن سرم، نگاهی به فرحان که پهنِ زمین شده بود انداختم. در آن شرایط واقعاً نمی‌دانستم به حال خودمان بخندم، یا گریه کنم.
- چی‌شد آقا فرحان، خوبی؟
حالا من در همان وضعیت هم به یاد آن ضرب المثل (تا سه نشه، بازی نشه) افتاده بودم. اول که خودم در دستشویی زمین خوردم، بعدش هم که اینجا زمین خوردم و حالا هم فرحان با زمین یکی شد. انگار باید می‌نشستم و دعا می‌کردم که همین ضرب‌المثل واقعی باشد و‌ دفعه‌ی‌ چهارمی در کار نباشد. صدایی که از فرحان نشنیدم، دوباره صدایش زدم:
- آقا فرحان؟
فرحان آخ و اوخ کنان تکانی به خودش داد.
- خوبم. خوبم؛ چیزی نشد.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

بله من هم که اصلاً ندیدم او دو متر به هوا رفت و با مغز به زمین خورد. فرحان بلند شد و لنگ‌لنگان به سمت آشپزخانه رفت. من هم سعی کردم با ستون کردن دستم روی زمین نیمخیز شوم. چند لحظه‌ی بعد فرحان با خشاب قرص و ‌یک لیوان آب از آشپزخانه بیرون آمد و‌ در همین حین نگاه متعجب من بر روی لیوانِ در دستش که پر از آب بود و با هر قدمش چند قطره از آن بر روی زمین می‌ریخت، خیره ماند. این دیگر چه کاری بود؟! مرد گنده چرا مثل بچه‌ها رفتار می‌کرد؟ تا رسیدن به من لیوان آب تقریباً نصفه شده و یک مسیر از آشپزخانه تا هال آبیاری شده بود. فرحان قرص را کف دستم گذاشت و لیوان را به سمتم گرفت.
- شرمنده دیگه نصفش ریخت.
برایش سری از روی تأسف تکان‌ دادم.
- خب نمی‌شد تا خرخره پرش نکنی؟
فرحان عاقل‌ اندرسفیهانه نگاهم کرد.
- بَع اگه پُرش نمی‌کردم که همینقدرم ته لیوانِ نمی‌موند.
سر به زیر انداخته و ریز ریز خندیدم. مردک برای خودش جوکی بود ها! 
- اِه راسی من قبل اینکه بیام اینجا، این جریانِ گرفتن لوله‌های فاضلاب خونه‌ات رو به ننه‌ام گفتم. اون هم گف بِت بگم تا این لوله‌ها دُرُس میشه پاشی بیای خونه‌ی ما.
لبخند محوی زده و سرم را در رد حرفش تکان دادم.
- نه ممنون مزاحمتون نمیشم؛ امشب رو یجوری تحمل می‌کنم. فردا هم که زنگ می‌زنم یه لوله‌کش بیاد برای تعمیر.
فرحان سری کج کرد و برایم ابرویی بالا انداخت.
- اولاً مزاحم نیسی (نیستی). دوماً فردا که نمی‌تونی زنگ بزنی لوله‌کش بیاد.
متعجب و جا خورده از این حرف، پرسیدم:
- چرا؟!
فرحان بی‌قید شانه‌ای بالا انداخت.
- واس اینکه فردا جمعه‌اس. جمعه‌هام که می‌دونی، تعطیله.
کلافه پلک روی هم فشرده و پوفی کشیدم. در این بلبشو فقط همین روز تعطیل را کم داشتم. آخر امروز هم وقت خراب شدن این لوله‌ها بود؟!
- خودتو اذیت نکن دُرُس میشه. الانم اگه بهتری پاشو آماده شو بریم، تا ننه‌ام کله‌ی منو نکنده.
خب مثل اینکه چاره‌ای نبود؛ امروز و حتی شاید فردا هم مجبور بودم، خانواده‌ی عجیب و غریب فرحان را تحمل کنم. تکانی به خودم دادم و آرام و دست به کمر از روی زمین برخاستم. کمی بهتر شده بودم، اما کمرم هنوز هم در هنگام خم و راست شدن به درد می‌آمد. 
***

ویرایش شده توسط سایه مولوی
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...