رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

spacer.pngنام رمان: عشق به قید وثیقه

نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی.

خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی او پیدا شد. درست مثل بختک به جان زندگی‌ منِ بخت‌برگشته افتاد و زلزله‌وار هرچیزی که ساخته بودم را نابود کرد. تخصصش دردسر درست کردن بود و من حتی با دیدنش، حس نفرت و انزجار در قلبم می‌جوشید. روزگار اما در این میان بازی‌اش گرفته بود انگار، که زندگی‌ من را به او و دردسرهایش گره‌ی کور زده بود.

مقدمه

می‌دانی فرق میان تو و زندان کجاست؟
اینکه برای آزادی از هر زندان راهی هست، اما برای رهایی از بندِ چشمان تو نه وثیقه‌ای کار ساز است و نه تعهدی. زندان سرد و نمور است، ولی لمس دستان تو جان را به آتش می‌کشد. زندان آدم‌ها را یاغی‌تر می‌کند، اما عشق تو سربه‌راه می‌کند عاشقانت را. خلاصه‌اش کنم برایت جانم، چشمان تو، دستان تو و عشق تو دلپذیرترین اسارتی است که می‌توان آن را تجربه کرد.

 

برای درج نقد و نظرات خود درباره این رمان روی متن کلیک کنید

 

شرکت کننده‌ی مسابقه رمان نویسی

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 151
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: عشق به قید وثیقه نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی. خلاصه: همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی ا

به نام یگانه خالق عشق به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم.

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم: - وقت کردی یه نفسی هم بکش. بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم د

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

به نام یگانه خالق عشق

به محض بیرون رفتن آقای صدر از اتاق، عقب رفتم و خودم را روی صندلی چرخدار و چرمی‌ام رها کردم. آرنج دستانم را روی میز چوبی گذاشته و با کف دو دستانم، شقیقه‌های دردناکم را فشردم. سرم از درد رو به انفجار بود و ذهنم همچنان درگیر موکلینِ امروزم. واقعاً نمی‌دانستم آفریده‌های درست و درمان خداوند کجا بودند که تمام موکلین من از میان آدم‌های عجیب و غریب انتخاب می‌شدند؟! آن از نفر اول که رسماً کلاه‌بردار بود و از من برای تبرئه شدنش کمک می‌خواست، آن از نفر دوم که به‌خاطر یک متر زمین کشاورزی با بیل به کمر همسایه‌اش کوبیده بود و این هم از آقای صدر که تا قیمت دستمزد من را شنید برق از سه‌فازش پرید و فرار را بر قرار ترجیح داد. با صدای باز شدن در سر بلند کردم و نگاهم به آهو افتاد که باز مثل گاو سرش را پایین انداخته و بدون در زدن وارد اتاق شده بود.
- احیاناً تو با مفهومی به نام در زدن آشنایی نداری؟
آهو طبق عادت قری به سر و گردنش داد.
- نه، همین که تو داری بسه.
لب روی هم فشردم تا جواب زبان‌درازی‌اش را ندهم. آهو بی‌توجه به نگاه چپ‌چپی‌ام وارد اتاق شد و با آرامش خودش را روی صندلیِ روبه‌رویم رها کرد.
- حالا این حرف‌ها رو ولش کن، تعریف کن ببینم چی‌شد؟ این مومیاییِ چرا در رفت؟
عصبی چشم‌غرّه‌ای نثارش کردم. کی می‌خواست دست از اسم ‌گذاشتن بر روی مردم بردارد؟
- بی‌تربیت مومیایی یعنی چی؟ طرف سن پدربزرگت رو داره ها!
آهو نیشخندی به لحن عصبی‌ام زد؛ نیشخندی که می‌دانست چقدر من را حرص می‌دهد و باز از عمد تکرارش می‌کرد.
- چون سن پدربزگم رو داره بهش میگم مومیایی دیگه. حالا چی‌شد، پرونده اینم قبول نکردی؟
نفسم را پوف مانند بیرون دادم. می‌دانستم اگر رفتار موکلینم را برایش تعریف کنم تا مدت‌ها مضحکه‌اش خواهم شد، اما چاره چه بود؟ او که بالاخره با فوضولی‌ بی‌نظیرش سر از همه چیز در می‌آورد، پس پنهان‌کاری از او بی‌فایده بود.
- من قبول کردم، اون قبول نکرد.
آهو ابروهای تتو شده‌اش را با تعجب بالا پراند.
- وا چرا؟!
- گفت دستمزدم زیاده، بعد هم از ترس اینکه بخوام به‌خاطر مشاوره‌ای که بهش دادم، ازش پول بگیرم فرار کرد.
همان‌طور که انتظارش را داشتم با شنیدن حرفم زد زیر خنده. خنده که چه عرض کنم، رفتارش بیشتر به شیهه کشیدن اسب شبیه بود و صدای بلند قهقه‌اش انگار چهارستون اتاق را می‌لرزاند. هنگام خنده دندان‌های سیم‌کشی‌اش از دهانش بیرون می‌زد و آب دهانش مستقیم به روی صورت فرد روبه‌رویش می‌پاشید. آهو همیشه همین‌طور بود؛ نه که خنده‌هایش خیلی زیبا و دلنشین بود، بسیار خوش خنده بود و به ترک دیوار هم می‌خندید.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

همان‌طور که در ظاهر خونسرد و در باطن پرحرص به خنده‌هایش نگاه می‌کردم، زیرلب غر زدم:
- وقت کردی یه نفسی هم بکش.
بالاخره پس از چند دقیقه که آهو خوب خندید و من با میلِ فرو کردن کتاب قانونِ پیش رویم در حلق او مقابله کردم، آهو خنده‌ی روی اعصابش را پایان داد. دستی زیر چشمان خیس از اشکش کشید و بریده‌بریده گفت:
- وای خدایا، این… موکل‌های تو… خیلی باحالن! 
نفس عمیقی کشید و با لبخند گشادی که هنوز روی لب‌های گوشتی و بزرگش خودنمایی می‌کرد، ادامه داد:
- خدایی اگه هرماه مامانت پول به حسابت نمی‌ریخت ها، با این موکل‌های درب و داغونت آخر ماه باید کاسه‌ی گدایی دستت می‌گرفتی.
در جوابش به تمسخر، لب و‌ دهانی کج کردم. خوب بود که خودش منشی و نون‌خورِ من بود و چپ و راست از من و موکلینم ایراد می‌گرفت.
- اِه بس کن توام!
آهو نیشخندی زد و بعد انگار که چیزی را به یاد آورده باشد، لبخندش پر کشید و چشمانش گشاد شد.
- اِه اینقده زر زدی، یادم رفت چی می‌خواستم بگم.
از لحن بی‌ادبانه و بی‌پروایش اخم درهم کشیدم. دختر هم اینقدر بی‌ملاحظه و بی‌تربیت؟!
- بیشعور من زر زدم یا تو؟!
آهو بی‌قید دستش را که در آن انواع و اقسامِ انگشتر و بدلیجات خودنمایی می‌کرد، در هوا تکانی داد.
- حالا هر چی، خواستم بگم یه پیرزنه اومده تو رو ببینه بفرسمتش تو یا نه؟
- پیرزن؟ مگه نگفتی آقای صدر آخرین نفر بود؟!
آهو سری تکان داد و همان‌طور که از روی صندلی بلند می‌شد گفت:
- چرا، ولی وقتی صدر تو اتاق تو بود اینم اومد گفت می‌خواد تو رو ببینه. حالا بهش بگم بیاد تو یا نه؟
سری در جوابش تکان دادم و آهو که بیرون رفت، کش و قوسی به تن خسته‌ام دادم. کاش این‌بار شانس با من یاری می‌کرد و این پیرزن یک آدمِ درست و حسابی‌ از آب در می‌آمد. با شنیدن صدای در کمی جمع‌و‌جورتر نشستم و صدایم را پیش از جواب دادن صاف کردم.
- بفرمایید.
در آرام باز شد پیرزنی ریز جثه و عینکی درحالی‌که یک‌طرفِ چادر سیاهش را زیربغلش زده بود، وارد اتاق شد. به احترامش پشت میز ایستادم و سعی کردم به چهره‌ی سرد و به قول آهو عبوسم لبخندی بنشانم.
- سلام.
پیرزن هم به رویم لبخندی زد. لبخندش باوجود چروک‌های ریز و درشتِ صورتش مهربان به‌نظر می‌رسید.
- سلام دخترم، خوبی؟
از لحن صمیمانه‌اش تعجب کردم. سابقه نداشت کسی از موکلینم من را دخترم صدا کند.
- ممنون.
با دست به صندلی‌های آن‌طرف میزم اشاره کردم و ادامه دادم:
- بفرمایید بشینید.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 4
  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

پیرزن با پاهایی که احتمالاً از شدت دردِ زانو لنگ می‌زد، قدمی برداشت و روی صندلی نشست. من هم نشستم و تلفن روی میز را برداشتم تا از آهو بخواهم برایمان چای بیاورد. هنوز تلفن را دم گوشم نگذاشته بودم که با صدای لرزان، اما خوشحالِ پیرزن درجا خشکم زد.
- چقدر بزرگ شدی دخترم.
ابروهایم از شدت حیرت بالا پرید و دستم در میانه‌ی راه خشک شد. پیرزن چه داشت می‌گفت؟! نکند من را با کس دیگری اشتباه گرفته بود؟! 
- با من بودین؟
پیرزن لبخند بر لب سر تکان داد و با همان لهجه شیرینش جواب داد:
- آره دخترم.
با گیجی اشاره‌ای به خودم کردم و پرسیدم:
- ببخشید، مگه شما من رو می‌شناسید؟
پیرزن باز هم سر تکان داد. 
- مگه تو نوا نیستی؟ نوه‌ی شمس‌الملوک خانوم.
لحظه‌ای به فکر فرو رفتم، مامان شمسی را خوب یادم می‌آمد. در شهری کوچک و نسبتاً خوش آب و هوا زندگی می‌کرد و ما گاهی تابستان‌ها را در خانه‌ی نقلی او می‌گذراندیم. مامان شمسی مرض قند داشت و اعصاب نه. کافی بود من یا دیگر نوه‌هایش کمی سر و صدا کنیم تا با جارو و پاهایی که تا پیش از آن در راه رفتن هم یاری‌اش نمی‌کردند، به دنبالمان بیُفتد. 
- چرا خودم هستم، ولی…
پیرزن میان حرفم آمد:
- من قدسی‌ام، همسایه‌ی خونه‌ی مادربزرگت که خیاطی داشتم. آخ اگه بدونی توی این شهر درندشت با چه سختی‌ای پیدات کردم!
این‌بار دقیق‌تر نگاهش کردم؛ حقیقتاً بچه که بودم آنقدر سربه‌هوا بودم که حواسم به هیچ چیز و هیچ‌کس نبود و حالا هم این پیرزن را به یاد نیاورده بودم، اما چه دلیلی داشت که او را از حافظه‌ی ضعیف و‌ حواسِ‌پرتم مطلع کنم؟
- آهان؛ خب خوب هستین؟
پیرزنی سرش را به طرفین تکان داد.
- هنوز هم مثل بچگی‌هات مهربونی.
در جوابش لبخند زورکی‌ای زدم. پیرزن چه اصراری هم داشت که خودش را با من اینقدر صمیمی جلوه دهد.
- خب، نمی‌خواهید بگید که چرا اومدین اینجا؟ خدایی نکرده مشکلی براتون پیش اومده؟
با این حرفم چهره‌ی پیرزن درهم و چشمان ریز و سیاه رنگش غمگین شد. حالاتش طوری بود که اگر کس دیگری جای من بود دلش برای او کباب می‌شد، اما من آنقدرها هم دلرحم نبودم. شاید هم مادرم راست می‌گفت که اخلاق گند و مزخرفِ مامان شمسی را به ارث برده بودم.
- راستش ما ده، پونزده سال پیش، بعد از مرگِ شوهرم خونه‌ای که توی اون شهر داشتیم و فروختیم و با اعتماد به آقا مجید «عموی بچه‌هام» اومدیم اینجا. قرار بود آقا مجید برامون یه خونه بگیره و دست فرحانم…
نیم ‌نگاهی سمت من انداخت و با لحنی متغیر ادامه داد:
- فرحان رو که یادته؟ تک پسرم که اون‌وقت‌ها توی یه مغازه‌ی نجاری کار می‌کرد. 
آخ خدایا حالا من چطور به این پیرزن حالی می‌کردم که خودش را هم یادم نمی‌آید، چه برسد به پسرش؟!
- داشتم می‌گفتم؛ قرار بود دست فرحان رو هم توی کارش بند کنه، ولی بعد یه مدت که ما اومدیم شهر دیدیم نه خبری از پول و خونه هست و نه خبری از آقا مجید. شدیم وِیلون و سِیلون کوچه و ‌خیابون‌ها.
با گیجی سرم را خاراندم. نمی‌فهمیدم این داستان بلندبالایی که داشت تعریف می‌کرد به من چه ربطی داشت!
 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- خلاصه، با هر بدبختیی بود تونستیم یه خونه نقلی توی پایین شهر کرایه کنیم و توش بشینیم. ولی چشمت روز بد نبینه؛ همین که ما اونجا ساکن شدیم رفتار فرحان کلاً تغییر کرد. کارش شده بود توی خیابون‌ها ول گشتن و سربه‌سر یه مشت لات و اوباش گذاشتن. هر روز یکجور دعوا و دردسر درست می‌کرد. تا بچه بود لاقل یه حسابی از من می‌برد، ولی همین که بزرگ‌تر شد دردسرهاش هم بیشتر شد.

از پارچِ روی میز کمی آب درون لیوان ریختم‌ و لیوان را به سمت او که صدایش از فرط غصه، گرفته و خش‌دار شده بود گرفتم. سرم درد می‌کرد و شنیدن داستان زندگی پیرزن و پسر احمقش هم اعصابم را بیشتر خُرد کرده بود. من اصلاً توان شنیدن داستان زندگیِ مردم و همدردی با آن‌ها را نداشتم، که اگر داشتم جای وکالت روانشناسی می‌خواندم و این‌همه دردسر هم برای خودم درست نمی‌کردم. پیرزن چند جرعه از آب را نوشید و باز مخ من را کار گرفت.
- هر روز با یه مشت بدتر از خودش دعوا درست می‌کرد و خونی و زخم و زیلی میومد خونه. چندباری هم بابت این دعواها سر از کلانتری در آورده بود که با چند تا تعهد و امضا آزادش کرده بودن. این بار آخری که یه شب هم توی بازداشتگاه موند اومد به من گفت که می‌خواد عوض بشه و دست از دعوا و لات‌بازی برداره. عوض هم شده بود خداییش؛ توی یه فست‌فودی مشغول به کار شده بود و خرج خونه و دو تا خواهر کوچیک‌ترش رو هم می‌داد.
پیرزن آهی کشید. 
- ولی یه روز که شب قبلش خونه نیومده بود، از کلانتری زنگ زد و گفت که پلیس‌ها به‌خاطر فروش مواد گرفتنش. این‌بار جدی‌تر از همیشه بود، گفتن ازش شیشه گرفتن و توی دادگاه براش چند سال زندان بریدن. اولش حرصم گرفت، نمی‌خواستم کاری براش بکنم، ولی دیدم زندگیمون بدون فرحان نمی‌چرخه. راستش یکی از دخترهام عقد کرده و منتظر جهیزیه‌اشه، اون یکی هم امسال کنکور داره. من هیچی، ولی دخترها به بودن فرحان نیاز دارن.
در تایید حرفش سرم را تکان دادم. حالا می‌فهمیدم که از من چه می‌خواست، اما زیادی دیر آمده بود.
- الان شما می‌خواهید من پسرتون رو آزاد کنم؟
پیرزن در جوابم «آره‌ای» گفت.
- ولی خیلی دیر اومدین، باید قبل از دادگاهِ پسرتون میومدین پیش من، نه حالا که براش حکم هم صادر شده.
پیرزن خودش را خم کرد و دست من که روی میز بود را گرفت. هول‌زده سعی کردم دستم را از دستانش بیرون بکشم که نگذاشت و دستم را محکم‌تر نگه داشت. این چه کاری بود دیگر؟! اگر دستانم میکروبی می‌شد و من بیمار می‌شدم و بعد هم می‌مُردم چه کسی جوابگو بود؟!
- تو رو خدا یه کاری کن برای فرحانم!
باز دستم را محکم کشیدم.
- دستم رو ول کنید لطفاً.
پیرزن بی‌توجه به جلز و ولزهایم حرف خودش را ادامه داد:
- تو رو خدا کارش رو پیگیری کن دخترم، من که جز تو کسی رو ندارم ازش کمک بخوام.
کلافه از روی صندلی‌ام برخاستم تا شاید پیرزن دستم را رها کند، اما نه. پیرزن سمج‌تر از این حرف‌ها بود و همراه با من از جایش برخاست.
- دستم رو ول کنید حاج خانوم.
- آزادش می‌کنی دخترم؟ آزادش می‌کنی فرحانم رو؟
به ناچار و برای اینکه جانم را از خطرِ آلودگی‌ها و میکروب‌هایی که در کمینم نشسته بودند، نجات دهم با حرص و کلافگی گفتم:
- باشه خانوم، باشه آزادش می‌کنم. حالا دستم رو ول کن تو رو به جدت!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***

بی‌جان و نفس‌نفس‌زنان پله‌های ساختمان شش طبقه را بالا می‌رفتم و در دل جَد و آبادِ سازنده‌ی این ساختمان که زورش آمده بود، برای ساختمانش یک آسانسور ناقابل بگذارد را یاد می‌کردم. خب یک نفر نبود که به او بگوید پدرت خوب، مادرت خوب، تو که میلیارد میلیارد پول خرج این ساختمان کردی، می‌مُردی یک آسانسور هم بگذاری که منِ بیچاره پس از ساعت‌ها سر و کله زدن با آدم‌های ریز و درشت مجبور به بالا رفتن از این‌همه پله نباشم؟! به پشت در خانه‌ام که رسیدم، رسماً از نفس افتاده بودم. روی زانوهایم خم شده بودم و دهانم را مثل ماهیِ دور از آب مانده، باز کرده بودم تا کمی اکسیژن به ریه‌هایم برسانم. هرکس من را می‌دید خیال می‌کرد که از مسابقات دو و میدانی برگشته‌ام، اما خب بالا آمدنِ پنج طبقه از پله‌ها خود ورزشی سخت و طاقت‌فرسا بود. اصلاً از همین بابت بود که من چنین اندام خوش‌تراشی داشتم دیگر، وگرنه که من پول یامفت برای باشگاه و این قرتی‌بازی‌ها نمی‌دادم. حالم که جا آمد کلید به در انداختم و وارد خانه‌ی مثل همیشه تاریک و سوت و کورم شدم. جلوی در بدون دخالت دست و با سختی کفش‌هایم را از پا در آوردم و با پا آن‌ها را به گوشه‌ای هُل دادم. پس از آن خم شدم و با انگشت شست و اشاره جوراب‌هایم را از پاهایم در آوردم. کمر راست کردم و باوجود خستگی که در تنم جولان می‌داد، یک‌راست به سمت دستشویی رفتم. با آرنج کلید برق را فشردم و دستگیره در را به پایین کشیدم. با باز شدن در دستشویی بوی نامطبوعی به مشامم خورد و باعث درهم رفتن چهره‌ام شد. چرا استفاده از آن‌همه بوگیر و هواکش هم تأثیری روی این بوی مزخرف نداشت؟ نمی‌دانم. توی روشویی جوراب‌هایم را شستم و به رخت‌آویزِ کوچک و دیواری آویزانشان کردم، پس از آن خوب دستانم را شستم و از آن فضای تهوع‌آور بیرون آمدم. وارد تنها اتاق خانه‌ی هفتاد متری‌ام شدم و مشغول باز کردن دکمه‌های مانتوی سرمه‌ای رنگم شدم. آنقدر خسته بودم که فقط دلم می‌خواست بخوابم، اما با لباس‌های چرک و آلوده‌ی بیرونی نمی‌شد. مقنعه‌ی مشکی رنگم را از سر کشیدم و آن را به رخت‌آویز آویزان کردم تا چروک نشود. پس از عوض کردن لباس‌هایم نفس راحتی کشیدم، آخ که راحت شدن از شر آن لباس‌های آلوده و نفسگیر چه حس خوبی داشت. لحظه‌ای جلوی آینه‌ی قدیمی که روی میز تحریرِِ گوشه‌ی اتاق قرار داشت، ایستادم و به چهره‌ی خسته‌ام نگاهی انداختم. چشمانم از خستگی سرخ بود و موهای مشکی رنگم که همین چندوقت پیش تا زیر گوش‌هایم کوتاهشان کرده بودم، بر اثر الکتریسیته‌ی مقنعه‌ام سیخ شده و به هوا رفته بودند. سری به تأسف برای خودم تکان دادم، خوشگل که بودم، با این وضعیت خوشگل‌تر هم شده بودم. با دست موهایم را مرتب کردم و نگاه از آیینه گرفتم. جای عمه خانم خالی بود تا باز بهانه گیر بیاورد و بر سرم غر بزند که آخر کسی تو را با این قیافه و اخلاق گندی که از مادرت به ارث برده‌ای، نخواهد گرفت و من باید تو را ترشی بی‌اندازم. 

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • تشکر 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

پوزخندی به تلخیِ خاطراتم زدم. حالا هم که عمه خانم سینه‌ی قبرستان خوابیده بود، مادرم دست از سرم برنمی‌داشت و هر چند وقت یکبار که یادش می‌آمد به دخترش زنگ بزند، از من گله می‌کرد که چرا باوجود سن و سالم هنوز ازدواج نکرده‌ام و باعث شده‌ام تا در و همسایه رویم عیب بگذارند. انگار تنها چیزی که نگرانش می‌کرد حرف همسایه‌ها بود، وگرنه که تنهایی و بی‌کسیِ من برایش اصلاً مهم نبود. تلخکام و کلافه از مرور خاطراتِ نه‌چندان خوشایندم، سجاده‌ام را گوشه‌ی اتاق پهن کردم و مشغول نماز شدم. خدا تنها کسی بود که در هر شرایطی هوایم را داشت و‌ از پیردختر بودن و اخلاق و قیافه‌ام ایراد نمی‌گرفت؛‌ تنها کسی که حرف‌هایم را گوش می‌کرد و از بدخلقی‌هایم نمی‌رنجید. نمازم را که تمام کردم، آرام بودم. آنقدر آرام که می‌توانستم باز هم بی‌خیالِ همه بگویم، گور پدر دنیا و آدم‌هایش. آرام و خسته از اتاق بیرون زدم و سمت آشپزخانه به راه افتادم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم. ناهار نخورده بودم و حالا روده‌ بزرگه به جان روده‌ی کوچکم افتاده بود. لحظه‌ای نگاهم را میان آشپزخانه‌ی کوچک، اما بسیار شلوغ چرخی دادم. خدا عمه خانم را رحمت کند که به اندازه‌ی دو دست جهاز در این آشپزخانه‌ی فسقلی وسیله و ظرف و ظروف جای داده بود. به قول مادر، عمه خانم اِسکروچی بود که جای پول ظرف و ظروف انبار می‌کرد. بی‌حوصله نگاه از شلوغیِ اعصاب خردکنش گرفتم و جلوی یخچال ایستادم. آخرِ سر یک روز، تمام این وسایل اضافی و به‌دردنخور را به دست یک سمساری می‌سپردم و خانه را خلوت می‌کردم. در یخچال را باز کردم و نگاهم را در جستجوی خوراکی میان طبقاتش گرداندم، یک قالب پنیر، ظرف رب، تخم‌مرغ و یک تکه‌ نان تنها چیزهایی بود که در آن یافت می‌شد. درحالی‌که تخم‌مرغ و ظرف رب را برمی‌داشتم ‌تا برای خودم املت درست کنم، مظلوم و مغموم آهی ‌کشیدم. پول چندانی برای خرید کردن نداشتم و از آنجایی که آخر ماه نزدیک بود، باید فکری هم برای قسطِ ماشینم می‌کردم. از شانس خوبم این روزها موکلینم هم خسیس و بدبخت و بیچاره از آب در می‌آمدند و من باید جای دستمزد گرفتن، یک چیزی هم دستی به آن‌ها می‌دادم. گفتم موکل و ناگهان به یاد آن پیرزن سمج افتادم و اخم‌هایم درهم شد. لعنتی! حالا او را دیگر کجای دلم می‌گذاشتم؟ آخر آن قول چه بود که به او دادم؟! کلافه ماهیتابه را روی گاز گذاشتم و روغن را کف آن ریختم، در همان حال زیرلب با خودم غر می‌زدم:
- اِی خدا حالا با این پیرزنه چی‌کار کنم؟ یه نفر نیست به من بگه، آخه دختر تو نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ قول دادنت چی بود اون وسط؟ حالا چطوری می‌خواهی اون پسره‌ی موادفروش رو از زندان در بیاری؟! 
تخم‌مرغ را حرصی و ‌محکم به گوشه‌ی تابه کوبیدم.
- آخه مگه تو کی هستی؟ یه وکیلِ زپرتی که تو حل کردن مشکلات خودت موندی، بعد می‌خواهی مشکل بقیه رو…
همین که تخم‌مرغ را درون ماهیتابه ریختم، مقداری از سفیده‌ی تخم‌مرغ توی چشمم پاشید و جیغم را به هوا برد.
- آخ، آخ خدا کور شدم!
همان‌طور که بالا و پایین می‌پریدم و چشمم را می‌مالیدم زیر گاز را خاموش کردم تا چشمم که کور شده بود، حداقل غذایم نسوز‌د. عصبی و غرغرکنان به سمت سینک رفتم تا آبی به چشمم بزنم، بلکه سوزشش کم شود.
- اِی خدا شانس که نداشته باشی، تخم‌مرغ هم کمر به کور کردنِ چشمت می‌بنده!
 

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

توی رختخوابم دراز کشیده بودم و نگاهم به سقف و ذهنم جای دیگری بود. نمی‌دانستم با حرفی که به آن پیرزن زده بودم چه باید می‌کردم. از طرفی دلم نمی‌خواست که وقتم را صرف آدم‌هایی که نمی‌شناختمشان و فایده‌ای برایم نداشتند بکنم و از طرف دیگر به آن پیرزن قول داده بودم و بدقولی کردن در اخلاقیاتم نبود. البته در این میان یک مقدار خیلی کمی هم دلم برای اشک‌های پیرزن و آن صدای لرزانش سوخته بود که این برای منِ بزرگ شده زیردستِ عمه ‌خانمِ بی‌رحم و‌ سنگدل زیادی عجیب به‌نظر می‌رسید. کلافه پوفی کشیدم و غلتی زدم. انگار چاره‌ای نبود، باید کاری برای آن پیرزن و پسر احمق و دردسرسازش می‌کردم.
***
از پراید کهنه و زوار دررفته‌ام که این روزها بدجوری هم غارغار صدا می‌کرد، پیاده شدم. چادر سیاهم را روی سرم مرتب کردم و قدمی به سمت در بزرگ و آبی رنگِ زندان برداشتم. شب قبل تا نزدیکی‌های صبح نشسته و فکر کرده بودم و فکری به سرم نزده بود، جز اینکه به اینجا بیایم و با پسر آن پیرزن صحبت کنم. بلکه فرجی شد و توانستم راهی برای آزادی‌اش پیدا کنم، البته اگر راهی هم پیدا نمی‌کردم، حداقل دیگر خیالم راحت بود که بدقولی نکرده‌ام. وارد زندان شدم و رو به پسر کم سن و سالی و عینکی که لباس سربازی بر تن داشت و پشت میزی نشسته بود گفتم:
- سلام.
پسر سری در جوابم تکان داد.
- سلام.
لب‌های خشکی‌زده‌ام را با زبان تر کرده و ادامه دادم:
- من برای ملاقات یکی از زندانی‌ها اومدم.
پسر همان‌طور که سرش را در ورقه‌ای که احتمال می‌دادم جدول باشد فرو کرده بود، جواب داد:
- یکشنبه و سه‌شنبه وقت ملاقاته.
با چهره‌ای درهم رفته نگاهش کردم. 
- بله می‌دونم، ولی من وکیل هستم.
پسر بی‌آنکه تغییری در رفتارش ایجاد کند یا حداقل لحظه‌ای دست از سر آن جدول بیچاره بردارد گفت:
- فرقی نمی‌کنه خانوم، برید و فردا بیاید.
دست به کمر زده و کلافه نگاهش کردم. من اگر می‌توانستم که می‌رفتم و فردا می‌آمدم، اما می‌ترسیدم اگر حالا آن پسر را نبینم مادرش مو به سرم نگذارد. آخر همین امروز صبح دوبار به من زنگ زده بود تا مطمئن شود کارش را پیگیری می‌کنم. 
- کارم واجبه آقای محترم، اگه واجب نبود که این‌همه منت تو رو نمی‌کشیدم!
بالاخره پسر رضایت داد و لحظه‌ای کوتاه سر بلند کرد.
- من نمی‌دونم خانوم، باید برید با معاون زندان صحبت کنید.
حرصی و‌ عصبی سر تکان دادم. پسرک بی‌فکر نمی‌توانست همین را از اول بگوید و من را این‌همه معطل نکند؟! زیرلب غر زدم:
- پسره‌ی مریض!
- چیزی گفتین خانوم؟
متعجب ابرویی بالا انداختم، انگار پسرک برخلاف چشمان ضعیفش، گوش‌های قوی‌ای داشت.
- بله، پرسیدم اتاق آقای معاون کجاست؟

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

عصبی در اتاق معاون را بهم کوبیدم و درحالی‌که عملاً پاهایم را از زور حرص به زمین می‌کوبیدم، به سمت اتاق رئیس زندان قدم برداشتم. نمی‌فهمیدم این پسر احمق چه غلطی کرده بود که من بابت دیدنش باید از همه اجازه می‌گرفتم؟! اصلاً از کی تابحال یک ملاقات ساده این‌همه دردسر داشت؟! پشت در اتاقی که تابلوی کنارش نام ریاست را یدک می‌کشید، ایستادم و حرصی با پشت انگشت چند ضربه‌ی نسبتاً محکم به در کوبیدم که حرصم خالی نشد هیچ، درد انگشت هم به حال خرابم اضافه شد.

- بفرمایید.
همچنان که از درد انگشت و حرصی که به جانم افتاده بود اخم درهم کشیده بودم، دستگیره را پایین کشیده و‌ در را باز کردم. با ورودم به اتاق کوچک و‌ تاریکی که بسیار دلگیر می‌نمود، نگاهم به مرد میانسالِ کت و شلوارپوش و‌ ریشویی افتاد که پشت میز فلزی نشسته بود. 
- سلام.
- سلام.
آب دهانم را بی‌‌صدا قورت دادم. مرد ریشو چنان اخم درهم کشیده بود که از ترس، تمام حرص و عصبانیتم را از یاد برده بودم. 
- من… چیزه، من…
نفسم را پوف مانند بیرون دادم، لامصب نگاهش را هم از من نمی‌گرفت تا لحظه‌ای به خودم مسلط شوم. 
- من می‌خواستم آقای فرحان مقصودی رو ببینم.
مرد دستی به ریش جوگندمی‌اش کشید.
- ولی امروز که روز ملاقات نیست.
پناه بر خدا! چرا این‌ها همه یک حرف را تکرار می‌کردند؟ من اگر قرار بود به‌ این خاطر بروم که خب ‌تا الان رفته بودم و این‌همه به خودم زحمت نمی‌دادم تا اتاق رئیس بیایم. 
- بله می‌دونم، ولی کار واجبی دارم.
مرد تفهیمی پرسید:
- شما وکیلی؟
از سؤال‌هایش آنقدر حرصی شده بودم که ناگهان از دهانم در رفت: 
- نه‌ خیر مُفَتشم!
مرد با چشمان گرد شده نگاهم کرد.
- بله؟
دستپاچه در صدد جمع کردن گندی که زده بودم بر آمدم.
- بله، آممم منظورم اینه که بله وکیلم.
- خب پس چرا تا الان ملاقات آقای مقصودی نیومده بودین؟
من واقعاً نمی‌فهمیدم این سؤالات به این مرد ربط داشت، یا او هم مثل آهو از کنجکاوی زیادی برخوردار بود‌.
- چون منم تازه باهاش آشنا شدم؛ یعنی مادرش اومد پیش من و ازم کمک خواست و منم…
حرفم را ادامه‌ ندادم و مرد در عوض گفت:
- می‌دونید جرمشون چیه؟
سری در جوابش تکان دادم. این سؤال و جواب‌ها برای چه بود؟ نکند من را با مجرم‌ها اشتباه گرفته بود که اینطور بازجویی‌ام می‌کرد؟
- بله، مادرش گفت که به جرم فروش مواد گرفتنش.
 

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

مرد سرش را آرام بالا و پایین کرد.
- پس از‌ دردسرهایی که اینجا برای ما درست کرده خبر ندارید؟
ابروهایم از فرط تعجب تا نزدیکیِ ریشه‌ی موهایم بالا رفت. از کدام دردسر صحبت می‌کرد؟
- دردسر؟ چه دردسری؟!
مرد همان‌طور که نوک ‌خودکارش را روی میز می‌کوبید و صدای تق‌تق‌اش مثل میخ در مغز منِ بی‌نوا فرو می‌رفت، با لحنی کلافه جواب داد:
- این آقا یک ماه بیشتر نیست که اومده اینجا، ولی عِین این یک ماه هر روزش رو با بقیه‌ی زندانی‌ها دعوا کرده. شاید باورتون نشه، اما این آقا تمومِ هم‌بندی‌هاش رو حداقل یکبار کتک زده.
سرش را با تأسف تکان تکان داد.
- خودش هم که دَم به ساعت توی بِهداری بساط پهن کرده؛ به خدا همه از دستش عاصی شدن!
طوری این جمله را با پریشانی و بیچارگی گفت که دلم برایش سوخت، از طرفی هم بابت این آقای فرحان در بهت و حیرت بودم. نمی‌فهمیدم این کسی که داشت درباره‌اش صحبت می‌کرد انسان بود یا خروس جنگی؟ چرا باید تمام هم‌بندی‌هایش را کتک می‌زد؟
- راستش من اومدم اینجا ببینم می‌تونم کاری برای آزادیش بکنم یا نه.
مرد با شنیدن حرفم با چنان ذوقی از جای پرید که صندلی چرخدارش چندمتر به عقب پرت شد و به دیوار پشت سرش برخورد کرد.
- واقعاً اومدین آزادش کنین؟ وای خدا خیرتون بده!
ترسیده از رفتار ناگهانیِ او من هم به عقب پریدم. این کارها دیگر یعنی چه؟ نکند که مرد بیچاره دیوانه شده بود؟!
- ولی با این حرف‌هایی که زدین فکر نمی‌کنم راهی برای آزادیش باشه.
مرد هول و دستپاچه سر تکان داد.
- نه، نه اینطور نیست. اتفاقاً قاضی براش قرار وثیقه صادر کرده بود، ولی چون چیزی نداشتن که وثیقه بذارن مجبور شد تو زندون بمونه. شما… شما می‌تونید سندی گرو بذارید و ببریدش؟
کلافه دستی به صورتم کشیدم. خب دفتر وکالتم که اجاره‌ای بود، ماشینم هم که قسطی بود و سندش هنوز به نامم نبود و فقط خانه‌ی عمه خانم که پس از مرگش به من ارث رسیده بود می‌ماند، اما باید آن را وثیقه می‌گذاشتم؟ آن‌هم برای آدمی که تابحال ندیده بودمش و اصلاً هم حرف‌های خوبی پشت سرش نمی‌زدند؟ با این حساب باید عقلم کم می‌بود که بخواهم تنها دارایی‌ام را برای این آدم گرو بگذارم!
- ولی من…
مرد میان حرفم پرید:
- خواهش می‌کنم اگر سند دارید گرو بذارید، خدا رو خوش نمیاد این پسر توی زندان بمونه. اینطوری یه لطفی هم به ما و بقیه‌ی زندانی‌ها می‌کنید.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

کلافه و ‌گیج دستی به پیشانی‌ام کشیدم. معلوم نبود این آقا فرحان چه بلایی بر سر این‌‌ها آورده بود که برای آزادی‌اش اینطور التماس می‌کردند.

- باشه، بهش فکر می‌کنم. حالا میشه بذارید ببینمش؟
مرد که همچنان از شدت ذوق سرپا ایستاده بود، تندتند سر تکان داد.
- بله، حتماً. شما تشریف ببرید اتاق ملاقات من میگم که بیارنش اونجا‌.
سری به تأسف و غم برای مرد تکان دادم. بیچاره از ترس اینکه من پشیمان شوم و آن‌ها را با فرحان تنها بگذارم، چه مطیع و ‌حرف گوش کن شده بود!
***
نفسم را پوف مانند بیرون دادم و با کف کفشم ریتمیک روی زمین ضرب گرفتم. چند دقیقه‌ای بود که در این اتاقک تنگ و تاریک و بدون پنجره نشسته و در و دیوار چِرکش را دید می‌زدم و همچنان خبری از آن مرد نبود. کلافه روی صندلی خشک و ناراحت جابه‌جا شدم و باز نگاهی به ساعت مچیِ ظریفم انداختم. چقدر دیگر باید برای دیدن آن مرد منتظر می‌ماندم؟ دیگر کم‌کم داشتم تصمیم می‌گرفتم قید دیدن او را بزنم و بروم که در فلزیِ اتاق با صدای ناهنجاری باز شد. مات مانده و با دهانی باز به هیبت مردی که میان چارچوب در ایستاده بود، نگاه کردم. این دیگر چه موجودی بود؟ از روی صندلی برخاستم و با چشمانی که از شدت بهت گشاد شده بودند، سرتاپایش را نگاهی انداختم. مردی با قدی متوسط، اندامی چهارشانه و نسبتاً درشت، پوستی گندمی با سبیل و موهای فرفری مشکی، اما بدتر از قیافه‌اش لباس‌های تنش بود. یک شلوار کُردی و گشاد، یک زیرپیراهنی که چند سوراخ ریز روی آن خودنمایی می‌کرد، یک سویشرت گشاد ورزشی که بی‌قیدانه روی شانه‌هایش رها شده بود و یک جفت دمپایی پلاستیکی تکمیل کننده‌ی تیپ افتضاحش بود. 
- سام عیلیکُم! (سلام علیکم)
با شنیدن صدا و لحن لوتی‌وارش انگار که تیر خلاص خورده باشم، بی‌جان روی صندلی رها شدم و ناباورانه پلک بستم. این دیگر چه تیپی بود؟ این دیگر چجور آدمی بود؟ وای خدا چرا من یک ذره هم شانس نداشتم؟ چرا من باید با چنین آدمی روبه‌رو می‌شدم؟ چرا باید او را با تیپی می‌دیدم که برایم یادآور بدترین خاطراتم بود و از آن متنفر بودم؟! آخر چرا؟؟؟
- حالت خوش نی (نیست) آبجی؟
با شنیدن صدایش درست در کنار گوشم از جای پریدم و با حالتی تدافعی دو دستم را مشت کرده جلوی صورتم گرفتم.
- برو عقب!

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فرحان که از رفتارم جا خورده بود، دو دستش را به حالت تسلیم بالا گرفت و قدمی عقب رفت.
- باشه بابا، باشه!
همان‌طور که چپ‌چپ نگاهش می‌کردم، از کنارم گذشت و با همان مدل مسخره‌ی راه رفتنش که انگار دو هندوانه‌ی بزرگ زیر بغلش گرفته بود، به سمت صندلی روبه‌روی من قدم برداشت. 
- دختره یه جوری گارد می‌گیره انگار می‌خوام بخورمش!
غرغر زیرلبی‌اش اخم‌هایم را بیشتر درهم برد. والا از این جماعت هیچ کاری بعید نبود. فرحان روی صندلی فلزی‌‌اش لَم داد و یکی از پاهایش را روی صندلی و دستش را روی زانویش گذاشت. سرم را با تأسف برایش تکان دادم؛ مردک بی‌فرهنگ حتی مثل آدم نشستن را هم بلد نبود! 
- شوما می‌خواسی واس من سند بذاری آبجی؟
با شنیدن لفظ آبجی از زبانش باز حرصی شدم؛ من اگر چنین برادری داشتم که یا او را می‌کشتم و یا خودم را.
- به من نگو آبجی ها. من آبجیِ تو نیستم؛ فهمیدی؟
فرحان که باز از رفتارم چشم گشاد کرده بود، آرام سر تکان داد.
- خعلِ خب، (خیلی خب) این که دیگه دعوا نداره.
زیرلبی حرفش را ادامه داد:
- ‌تو که از منم دیوونه‌تری!
خشن و پرخاشگرانه پرسیدم:
- چی گفتی؟!
فرحان باز دو دستش را بالا گرفت.
- هیچی جون شوما.
چشم غرّه‌ای نثارش کردم و سعی کردم به حرص و عصبانیتم غلبه کنم. بالاخره هر چه که بود من وکیل بودم و حالا از شانس بدم موظف به تحمل این مرد.
- ببین آقای فرحان مقصودی…
فرحان میان حرفم پرید:
- کوچیک شوما آق فری.
سؤالی و متعجب نگاهش کردم.
- بله؟!
فرحان دستی به سبیل‌هایش که شبیه دسته‌ی فرمان موتور بودند، کشید و گفت:
- گفتم کوچیک شوما آق فری هَسَم (هستم).
کلافه پشت چشمی نازک کردم. همه از اینکه کسی نامشان را مخفف کند، متنفر بودند و او خودش این کار را با اسمش می‌کرد. الحق که هیچ چیز این مرد به آدمیزاد نرفته بود.
- من کار ندارم شما چی هستی یا چی نیستی، واسه‌ی من شما همون آقای فرحان مقصودی هستی.
فرحان اخمی به ابروهایش که یکی از آن‌ها شکستگی نسبتاً عمیقی داشت نشاند. این شکستگی ابرو و رد زخمی که بر گونه‌‌ی راستش خودنمایی می‌کرد، مصداق درستیِ حرف‌های رئیس زندان بود.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

نفسم را بیرون داده و‌ اخمش را نادیده گرفتم.

- ببین آقای مقصودی من اومدم اینجا تا بهت کمک کنم. پس جای این حرف‌های بی‌ربط سؤال‌هام رو درست جواب بده. 
فرحان تکیه‌اش را به پشتی صندلی داد و‌ با پوزخند و در نهایتِ بی‌خیالی گفت:
- جونِ عزیزت بی‌خیال ما شو خانوم وکیل. می‌دونم می‌خوای کمک کنی دَسِت (دستت) هم دُرُست، ولی من حرفی با شوما ندارم. همینجا هم راحت و خوشحالم. 
لب روی هم فشردم و دستم را از خشم مشت کردم. مردک  خودخواه چرا یک ذره به خانواده‌اش فکر نمی‌کرد؟! یعنی همین که خودش راحت و راضی بود، کافی بود؟!
- تو راضی و خوشحالی، ولی خانواده‌ات چی؟ اون‌ها هم از اینجا بودنت خوشحالن؟ 
فرحان بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت.
- آره، چرا نباشن؟ ناسلامتی تازه از شَر من خلاص شدن.
پوزخندی به خیالات واهی و احمقانه‌اش زدم. حال و احوالات مادرش به هرچیزی شبیه بود، جز خوشحالی و او این را نمی‌فهمید. نمی‌فهمید چون همه چیز را با بی‌فکری و خیال آسوده‌ی خودش می‌سنجید.
- جالبه! یعنی مادرت خوشحاله و میاد پیش من و با التماس ازم می‌خواد پسرش رو نجات بدم، آره؟
فرحان با بهت چشمان درشتش را درشت‌تر کرد.
- ننه‌ی من اومده بود پیش تو؟
از لفظ «ننه» اخمی به پیشانی‌ام نشست. این دیگر چه طرز حرف زدن بود؟ مگر از عصر حجر برگشته بود؟!
- بله.
- اومده بود که ازت بخواد منو «من رو» از این تو در بیاری؟!
در جوابش سری تکان دادم.
- واسه چی؟!
لحن متعجب و مبهوتش عصبانی‌ام کرد. کجای نگرانیِ یک مادر برای فرزندش اینقدر تعجب‌آور بود؟!
- این دیگه واسه چی داره؟!
نگاهم را خیره و دقیق به چشمان درشت و سرکشش دوختم و با حرص ادامه دادم:
- خب معلومه چون پسرشی، چون دوستت داره!
فرحان پوزخند صداداری زد.
- بیخی (بی‌خیال) خانوم وکیل. من ننه‌ام رو می‌شناسم؛ اون از خداشه که من دور و وَرش نباشم.
کلافه با دست پیشانی‌‌ام را فشردم. وای که گیر چه آدم زبان نفهمی افتاده بودم! 
- ببین آق فری…
از حرفی که ناخودآگاه بر زبانم جاری شده بود، لب گزیدم. مردک از بس روی اعصاب من راه رفته بود که حرف زدن خودم را هم از یاد برده بودم. چشم غرّه‌ای به نیش باز فرحان رفتم و حرفم را اصلاح کردم:
- ببین آقا فرحان، من نه وکیل تسخیری‌ام نه اونقدر بیکارم که وقتم رو الکی تلف کنم. الان هم اگه اینجام، فقط به‌خاطر‌ اون پیرزن بیچاره‌اس که ازم خواسته بود به تو کمک کنم. پس لطف کن مثل بچه‌ی آدم جواب سؤال‌هام رو بده تا هم من زودتر از اینجا برم و هم تو از دستم راحت شی.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فرحان سرش را به طرفین تکان داد و زیرلب غر زد:
- خب مث که (مثل اینکه) چاره‌ای نیس.
کمی جمع‌و‌جورتر نشست و با صدایی بلندتر ادامه داد:
- بفرما خانوم وکیل، من سراپا گوشم.
نیشخندی به ادا و اطوارهایش زدم و کمی روی صندلی‌ام جابه‌جا شدم.
- مادرت می‌گفت به‌خاطر فروش مواد دستگیر شدی.
همان‌طور که تظاهر می‌کرد تمام حواسش به من است، سری در جوابم تکان داد.
- لابد به این بچه بالا شهریا جنس می‌فروختی، آره؟
فرحان دلخور و ناراضی اخم درهم کشید.
- نه بابا خانوم وکیل این حرف‌ها چیه؟ درسته که من یه نمور (یکم) خلاف می‌زنم، ولی نمیام مواد بدم دست یه مشت جوجه رنگیِ تازه از تخم در اومده که!
موشکافانه نگاهش کردم. من چندان هم توان خواندن نگاه آدم‌ها را نداشتم، اما در نگاه شفاف فرحان صداقت عجیبی را می‌دیدم.
- پس چرا گرفتنت؟
فرحان «هعی!» گفت و سرش را به دو طرف تکان داد. رفتارش مثل آدمی بود که حسرتِ چیزی را می‌خورد، اما چه چیز؟ نمی‌دانم.
- خواسم آدم شم و دور خلاف و خط بکشم. گشتم دنبال کار، ولی کو کار؟ همه یا مدرک می‌خواسن (می‌خواستن) یا سابقه‌ی کاری. شانسم زد و تو اون هیر و ویر با یه پسره آشنا شدم. به خیال اینکه دوسته، کُل زندگیمو واسش ریختم رو داریه.
نگاهم همچنان خیره به او و پوزخندِ تلخ روی لب‌هایش بود.
- مشکلاتم و که دید تریپ معرفت وَر داشت و گفت یه جا معرفیت می‌کنم، برو اونجا کار کن. یه فست فوتی (فست فودی) بود که پیک موتوری می‌خواس. منم که عشق موتورسواری، با کله قبول کردم. ولی نمی‌دونسم که همونطوری هم خودم و با کله انداختم تو چاه. 
نفسش را آه‌ مانند بیرون داد. در آن شرایط کمی از خوی شر و شیطانش فاصله گرفته بود و همین تحمل او را برایم راحت‌تر می‌کرد.
- یه روز که مث همیشه داشتم واسه یکی از این خونه پولداری‌ها ساندویچ می‌بردم پلیس جلوم و گرفت. حالا اینکه یکی گِرا داده بود یا چی رو دیگه نمی‌دونم. خلاصه، پلیس دل و روده‌ی یکی از این ساندویچ‌ها رو ریخت بیرون و اون‌موقع بود که فهمیدم منِ احمق تا حالا داشتم مواد جابه‌جا می‌کردم.
با کنجکاوی خودم را کمی به جلو خم کرده و پرسیدم:
- خب بعدش چی شد؟

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فرحان کمی سر عقب برد و نگاه عاقل اندرسفیهانه‌ای به من انداخت.

- بَع، مگه دارم واست قصه میگم که میگی بعدش چی شد؟
لب روی هم فشرده و بی‌صبرانه سر تکان دادم.
- خب حالا، بقیه‌اش رو بگو.
فرحان که دوباره به قالب بی‌خیال و بی‌تفاوتِ اعصاب خُردکنش برگشته بود، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- هیچی دیگه؛ آدرس رستوران و اون پسره که معرفیم کرده بود و به پلیس‌ها دادم، ولی وقتی گفتم از جاسازی مواد تو ساندویچ‌ها خبر نداشتم، حرفم رو باور نکردن.
با ناراحتی نگاه از او گرفتم. دلم برایش سوخت، مرد بیچاره چه بی‌گناه تاوان داده بود. 
- پس چرا به حکم اعتراض نزدی؟ چرا حداقل یه وکیل نگرفتی که کمکت کنه؟
فرحان پایش را از روی صندلی برداشت و پشتش را به پشتی صندلی کوبید.
- تو هم دلت خوشه ها خانوم وکیل. آخه من پولم کجا بود که وکیل بگیرم؟ بعد هم پنج سال زندون که دیگه واسه من چیزی نیس.
نفسم را پوف مانند بیرون دادم. یعنی این‌همه مدت داشتم یاسین در گوش خر می‌خواندم؟
- شاید واسه تو پنج سال زندون آسون باشه، ولی واسه‌ی خانواده‌ات مطمئناً آسون نیست.
- خب که چی؟ چی‌کار باید می‌کردم وقتی نه پول وکیل داشتم و نه وثیقه واسه آزادیم؟
سری در جوابش به تایید تکان دادم. اما حالا من باید چه می‌کردم؟ دلم برای او و مادرش سوخته بود، اما هنوز هم آنقدری به او اعتماد نداشتم که بخواهم تنها دارایی‌ام را برای آزادی‌اش گرو بگذارم. بلند شده و ایستادم که فرحان با پوزخند نگاهش را به همراهم بالا کشید.
- شوما هم داری میری که دیگه نیای؛ نه؟
بی‌حرف و در سکوت نگاهش کردم؛ نمی‌دانستم چه بگویم. نه دلم می‌آمد ناامیدش کنم و نه می‌توانستم به او اعتماد کنم. 
- عیب نداره برو، ما از اولش هم انتظاری از شوما نداشتیم.
سر به زیر انداخته و خداحافظی زیرلب زمزمه کردم. دیگر توان ماندن و تحملِ نگاه در ظاهر بی‌تفاوتش را نداشتم. 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

سوار ماشین شدم و در آن را بهم کوبیدم. عصبی بودم از اینکه بی‌خودی این‌همه راه را تا زندان آمده بودم و دست آخر بدون اینکه کاری برای فرحان انجام دهم آنجا را ترک کرده بودم. عصبی بودم از اینکه نمی‌توانستم از میان وجدانم که به من می‌گفت به او کمک کن و عقلم که مرا از گذاشتن سند منع می‌کرد، یکی را انتخاب و دیگری را نادیده بگیرم. هنوز ماشینم را روشن نکرده بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. بی‌حوصله پوفی کشیدم و بی‌میل خم شدم تا موبایلم را از روی داشبرد بردارم. با دیدن شماره‌ی مادر فرحان لحظه‌ای مردد ماندم. حالا به او دیگر چه باید می‌گفتم؟! می‌گفتم می‌شود پسرت را با وثیقه از زندان بیرون آورد، اما چون من به او اعتماد ندارم برایش سند نمی‌گذارم؟ واقعاً چه باید می‌گفتم؟ از طرفی هم می‌دانستم که اگر جوابش را ندهم تا صبحِ فردا دست از سرم برنخواهد داشت.
- الو سلام.
صدای لرزان و گرفته‌اش بیشتر دلم را سوزاند.
- سلام دخترم، خوبی؟
- ممنونم، شما خوبید؟
فکر کردم الان است که از فرحان بپرسد و من را بیشتر از وجود خودم شرمنده کند، اما برخلاف تفکر من گفت:
- ممنون دخترم، خواستم دعوتت کنم که امشب بیای خونه‌‌ی ما. 
دهانی که از پیش برای جواب دادن باز‌مانده بود را بستم ‌و جایش اخم درهم کشیدم. امشب به خانه‌ی او می‌رفتم؟! به چه مناسبت؟! نکند که با اینکار می‌خواست من را راضی کند تا برای پسرش سند بگذارم؟! صدایی‌ در درونم به دفاع از او برخاست.
- دِ آخه احمق، اون که هنوز نمی‌دونه تو سند داری و نمی‌خواهی برای پسر اون گِرو بذاریش.
کلافه از خوددرگیری که انگار به دیگر صفات خوبم اضافه شده بود، سر‌ تکان دادم.
- نه ممنون، مزاحم نمیشم.
- مزاحم چیه دخترم؟ ما خیلی هم خوشحال میشیم از دیدنت. اصلاً نمی‌دونی فرزانه وقتی فهمید که تو رو پیدا کردم چقدر ذوق کرد. الان هم داره لحظه‌‌شماری می‌کنه که ببینتت.
باز هم فکر کردم؛ با اینکارش می‌خواست من را بیش از پیش شرمنده کند؟! ناگهان به خودم آمدم و روی گستاخ و پرروی همیشگی‌ام بالا زد. من برای چه این‌همه بی‌خودی عذاب‌وجدان گرفته بودم؟! اصلاً من برای چه باید شرمنده می‌شدم؟! او از من کمک خواسته بود و من در حد توانم کمکش کرده بودم پس جای شرمندگی نمی‌ماند؛ می‌ماند؟ با این فکر جواب دادم:
- باشه، پس من مزاحمتون میشم. فقط آدرس…
میان حرفم پرید و‌ با لحن خوشحالی گفت:
- مراحمی گلم، میگم دخترم الان آدرس رو برات پیامک کنه.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

***

هنوز زمان زیادی از بیرون رفتن آخرین مراجعه کننده‌ام نگذشته بود که آهو طبق معمول، بدون در زدن وارد اتاق شد.
- خب چی‌شد؟
چشم غرّه‌ای به او که بی‌تعارف و راحت روی صندلی ول شده بود رفتم. 
- هیچی، یه دعوای ارث و میراثی بود که خوشبختانه رضایت داد من وکالتش رو قبول کنم.
آهو کلافه و تند سر تکان داد.
- اِه اون رو که قیافه‌ی شنگولت هم نشون میده، من منظورم اون یکی موکلت بود. چی بود اسمش؟
با گرفتن انگشت به دهانش، ادای فکر کردن در آورد.
- فریاد؟ فرمان؟ فرزاد؟ فری؟
کلافه از آن‌همه مسخره‌بازی زمزمه کردم:
- فرحان.
- آهان فرحان. چی‌شد؟ تونستی کمکش کنی؟
کلافه پوفی کشیدم، او هم پیله کرده بود تا من را باز به فکر آن مرد بی‌اندازد.
- نه.
آهو چشمان بادامی‌اش را با تعجب گرد کرد.
- وا چرا؟!
بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداختم.
- رفتم پرس‌و‌جو کردم، گفتن فقط با وثیقه میشه آزادش کرد. خانواده‌اش هم چیزی ندارن که وثیقه بذارن.
آهو مردد و با احتیاط نگاهم کرد. 
- میگم که…
یکی از ابروهایم را بالا انداختم.
- که چی؟
باز زیر چشمی نگاهی به من انداخت.
- میگم نمیشه که خودت… یعنی سند خونه‌ی عمه‌ات رو براش گرو بذاری؟
با چهره‌‌ای برزخی و اخم آلود خیره‌اش شدم که عقب‌نشینی کرد و با چهره‌ای مظلوم که اصلاً به او نمی‌آمد زمزمه کرد:
- چیه خب؟
- من وکیلم ها آهو، خَیِر که نیستم دوره بیوفتم رایگان مشکلات اینو و اونو حل کنم. اون پیرزن از من کمک خواست، منم تا حدی که تونستم کمکش کردم. دیگه نمیشه که تنها داراییم رو گروی کسی بذارم که اصلاً نمی‌شناسمش. 
آهو نالان و مغموم گفت:
- ولی آخه…
میان حرفش پریدم. در این بلبشوی فکری حوصله‌ی او و چانه‌زدن‌هایش را اصلاً نداشتم.
- ولی نداره آهو، الانم جای اینکه بیشتر از این توی کاری که بهت ربط نداره دخالت کنی برو به کار‌ خودت برس.
آهو اخمی به رویم پاشید و غرغرکنان از اتاق بیرون زد. با بیرون رفتنش کلافه سرم را میان دو دستم گرفتم. مشکلات و درگیرهای خودم کم بود که این مادر و پسر هم به آن اضافه شده و آسایش و آرامشم را گرفته بودند.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

***
بسته‌ی شکلات را میان دستانم جابه‌جا کردم و با دست آزادم بر در کوچکِ فلزی کوبیدم. محله‌ی پایین شهر و کوچه‌های تنگ و تاریک ترس به جانم انداخته بود و نمی‌دانستم سه زنِ تنها در چنین محله‌ی ناامنی چطور زندگی می‌کردند؟!
- کیه؟
گلویی صاف کرده و در جواب گفتم:
- نوا‌ هستم.
صدای قدم‌هایی آمد و پس از چند لحظه‌ در توسط زن جوانی که حدس می‌زدم همان خواهر بزرگتر فرحان باشد، باز شد. 
- سلام.
زن جوان لبخند ملیح و مهربانی زد، با قدمی بلند خودش را به من رساند و با حرکتی انتحاری در آغوشم کشید. جا خورده سعی کردم عقب بروم، اما دستان زن که سفت و محکم دور تنم حلقه شده بود، این اجازه را به من نمی‌داد. 
- وای نوا جون، چقدر از دیدنت خوشحالم!
دستانم هنوز دو طرف تنم آویزان مانده بود و می‌خواستم به‌نحوی خودم را از آن زن دور کنم. هیچ‌وقت از در آغوش کشیدن کسی خوشم نمی‌آمد. در نظرم این کار موجب انتقال هر نوع باکتری و ویروسی به دیگران می‌شد. بالاخره زن رضایت داد و من را رها کرد و این‌بار نگاه مشتاقش را در صورتم چرخی داد.
- وای اصلاً باورم نمیشه که بعد از این‌همه مدت دوباره دارم می‌بینمت.
لبخندی برای خالی نبودن عریضه تحویلش دادم. من او را هم مثل مادرش به یاد نیاورده بودم و آشنا بودن چشمان درشت و قهوه‌ای رنگش در نظرم بابت شباهتش به برادرش فرحان بود یا قبلاً او را جایی دیده بودم؟ نمی‌دانم.
- ممنونم، میشه بیام تو؟
زن چنگی به گونه‌ی برجسته و گندمی‌اش انداخت.
- وای خاک به سرم، یادم رفتم تعارفت کنم. 
خودش را از چارچوب در کنار کشید و ادامه داد:
- بیا تو عزیزم، بیا تو.
نفس عمیقی کشیده و قدم لرزانی به داخل خانه گذاشتم. با اینکه حیاط کوچکِ خانه تاریک بود، اما در همان تاریکی هم زیبایی و سرسبزی‌اش را می‌شد دید و داخل خانه در قیاس با بیرون آن که کهنه و مخروبه به‌نظر می‌رسید، بسیار زیبا و باصفا بود.
- بیا تو عزیزم، چرا اینجا وایسادی؟

 

  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

همراه با زن جوان از چند پله‌ی سنگی بالا رفتیم، زن روبه‌رو‌ی در کوچکِ فلزی که چند شیشه‌ی مشبک داشت ایستاد و در را گشود و گوشه‌ای ایستاد تا اول من وارد شوم. کفش‌هایم را از پایم در آوردم و با تردید قدمی به داخل خانه گذاشتم. 

- سلام نوا جان، خوبی دخترم؟
سر بلند کردم و به روی پیرزن که در راهروی کوتاه ورودی ایستاده بود، لبخندی زدم.
- سلام، ممنون.
پیرزن با دستش به انتهای راهروی که به هال کوچک و ساده‌ی خانه‌شان متصل می‌شد اشاره‌ای کرد.
- بیا تو عزیزم.
وارد خانه که شدم دخترک جوان و نسبتاً تپلی پیش رویم ظاهر شد. 
- سلام.
به لبخند خجولش نگاهی انداختم و ناخواسته لبم به لبخندی باز شد. عجیب صورت پُر و چشمان درشت و قهوه‌ای رنگ دخترک برایم شیرین جلوه می‌کرد.
- سلام عزیزم.
پیرزن که کنار آن زن جوان ایستاده بود، دستش را سمت دخترش گرفت و گفت:
- این دختر بزرگه‌ام فرزانه‌اس.
این‌بار اشاره‌ای به دخترک خجالتی‌اش کرد.
- اونم دختر کوچیکه‌ام فرشته.
لبخندی زدم و این‌بار به جهت آشنایی سر تکان دادم. نام فرشته عجیب به دخترک با آن موهای مشکی و دوگوشی بافته‌اش می‌آمد.
- بیا بشین دخترم، سرپا نمون.
نگاهم لحظه‌ای کوتاه میان خانه‌ی کوچکشان چرخی خورد. یک هال ساده و کوچک که به چند قالیچه و پشتی و یک تلویزیون مزین شده بود و سه درب در آن وجود داشت که احتمالاً اتاق یا حمام و دستشویی بود. قدمی برداشتم و روی یکی از تشکچه‌ها نشستم. این خانه‌ی کوچک و‌ این سبک زندگی‌های ساده، عجیب برایم تداعی‌گر خاطرات قدیمی بود. خاطراتی که نه چندان قدیمی، اما بسیار دور به‌نظر می‌رسید. 
- اینجا رو راحت پیدا کردی نوا جان؟
کمی خودم را جابه‌جا کردم و در جواب پیرزن که مشخص بود، فقط قصد شکستن سکوت را دارد گفتم:
- بله زیاد سخت نبود یعنی، قبلاً این‌طرف‌ها اومده بودم.
پیرزن سری تکان داد. در همان لحظه‌ فرزانه با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت من آمد.
- بفرما نوا جون.
تشکری کردم و یکی از استکان‌های کمر باریک چای را برداشتم. این کار برای خودم هم عجیب بود، منی که جز در ظرف و لیوان خودم چیزی نمی‌خوردم حالا هوس کرده بودم که لبی به آن چای‌خوش رنگ و بو بزنم.

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

فرزانه سینی چای را روی فرش لاکی کهنه‌ی وسط هال گذاشت و خودش کنار من جای گرفت. نگاه دقیقی به او انداختم. هنوز هم نمی‌توانستم دلیل آشنایی آن صورت گرد و چشمان قهوه‌ای رنگش را بفمم. 
- خب نوا جون یکم از خودت بگو، چی‌کارا می‌کنی؟
نگاهی به پیرزن و دختر دیگرش انداختم و‌ چهره‌ی کنجکاوشان را که دیدم، پوفی کشیدم. کاش می‌شد بفهمم این جماعت چه از سرک کشیدن در زندگی دیگران عایدشان می‌شد که اینقدر به این کار علاقه داشتند.
- چی بگم؟
فرزانه شانه‌ای بالا انداخت.
- از خودت، چی‌کارا می‌کنی؟ ازدواج کردی یا نه؟
با حرص لب و ‌دهانی کج کردم. چرا باید از زندگی خصوصی‌ام برای افرادی که درست نمی‌شناختمشان می‌گفتم؟!
- خب من وکیلم، توی دانشگاه حقوق خوندم و…
فرزانه میان حرفم پرید:
- اِه این‌ها رو که می‌دونم، گفتم از خودت بگو. مثلاً من الان بیست و شیش سالمه و نامزد دارم. تو چی؟ تو هم ازدواج کردی دیگه؟
سر به زیر انداختم و با دیدن انگشتان خالی‌ام اخم کردم. انگشت بدون حلقه‌ام را نمی‌دید که باز از ازدواجم می‌پرسید؟ یا شاید او هم خوشش می‌آمد مثل دیگران ازدواج نکردنم در این سن و سال را تمسخر کند.
- نه خیر ازدواج نکردم.
- وا، چرا؟!
لحن متعجب پیرزن اعصابم را خرد می‌کرد. این واکنش دقیقاً همان چیزی بود که پس از رد کردن سن بیست و پنج سالگی‌ام چندین بار با آن مواجه شده بودم و لفظ دختر ترشیده‌ای که برایم به کار می‌بردند، اصلاً برایم خوشایند نبود. مگر که آدمیزاد کالا بود که پس از بیست و پنج سالگی تاریخ مصرفش تمام شود؟!
- خب موقعیتش پیش نیومد.
این‌بار پیرزن بود که خودش را کمی جلو کشید و گفت:
- وا مگه میشه؟! تو فکر کنم الان نزدیکِ بیست و هشت سالته، یعنی توی این‌همه سال یه خواستگارم نداشتی؟
کلافه‌ و پرحرص از این‌همه فوضولی دست مشت کرده و دندان بهم ساییدم، مگر می‌شد خواستگار نداشته باشم؟! آن‌هم منی که به اجبار عمه خانم در تمامی مجالس و مهمانی‌های زنانه حضور پیدا می‌کردم بلکه یکی از آن زنان من را برای پسرش بپسندد؟ فقط از شانس زیبای من، خواستگاران من کمی تا قسمتی همه از قشر به‌دردنخور و بی‌مصرف و گاهی هم از انگل‌های اجتماع بودند. 
- نه، خواستگار که داشتم فقط…
نگاهم را میان نگاه‌های منتظرشان چرخاندم و‌ با تعلل ادامه دادم:
- فقط خواستگار خوب نداشتم.
- خواستگار خوب دیگه یعنی چی؟
با لب‌های بهم فشرده به فرزانه که این را پرسیده بود، خیره شدم. 
- خب من توقع زیادی ندارم. یعنی یکی که آدم صادقی باشه، خوش‌اخلاق باشه، غر نزنه، یه خونه و یه ماشین متوسط داشته باشه، یه کار خوب و یه چهره‌ی خوب هم داشته باشه که دیگه عالیه

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

سر که بلند کردم، دیدم پیرزن و دخترهایش با چشمانی گشاد شده و دهان‌هایی باز مانده نگاهم می‌کنند. از نگاه مبهوتشان اخم‌هایم درهم رفت؛ این‌همه بهت و حیرت برای چه بود؟ مگر چیز عجیبی گفته بودم؟!

- وا نوا جان تو داری رویاهات رو میگی یا معیار‌هات رو؟! خب اگه طرز فکرت اینجوری باشه که تا صد سال دیگه هم کسی رو پیدا نمی‌کنی.
لب برچیده و با غضب نگاهشان کردم. خب من اگر همچین کسی را پیدا کرده بودم که الان اینجا نبودم. آن‌موقع داشتم در خانه‌مان با همسر و فرزندانم زندگی خوش و بی‌دردسرم را می‌گذراندم، نه اینکه با یک پیرزن سمج و پسر دردسرسازش سر و کله بزنم.
- خب دیگه این حرف‌ها رو ول کنید، بیاید بریم شام بخوریم.
همراه با پیرزن که این حرف را گفته بود همه از جای برخاستیم و به یاد دوران کودکی و ‌نوجوانی‌ام پس از سال‌ها به میزبانانم در چیدن سفره کمک کردم. 

***
با حرص دسته‌ی قاشق را میان مشتم می‌فشردم و در دل به خودم بابت اینکه دعوت پیرزن یا همان به قول دخترهایش «ننه گلپر» را قبول کرده بودم، لعنت می‌فرستادم. آخر این‌ هم شانس بود که من داشتم؟! پس از سال‌ها به جایی دعوت شده بودم و عَهد باید غذایی که از تنفر داشتم را جلویم می‌گذاشتند؟! 
- چرا اینقده کم غذا کشیدی نوا جان؟
نگاه خصمانه‌ام را از همان چند قاشق عدس‌پلویی که در بشقابم بود، گرفتم و به روی ننه گلپر لبخند مصنوعی زدم. 
- همینقدر بسه، ممنون.
فرزانه باز مثل قاشق نشُسته خودش را وسط بحثمان انداخت و گفت:
- چیه نوا جون؟ نکنه می‌ترسی که چاق بشی؟
پشت چشم برایش نازک کردم. من اگر نمی‌خواستم آن غذا را بخورم، چه کسی را باید می‌دیدم؟!
- نه عزیزم، من هر چی هم داشته باشم استعداد چاقی ندارم.
ننه گلپر خودش را تکانی داد و با نگاهی رو به من گفت:
- این حرف‌ها چیه؟ دختر باید حداقل دو پره گوشت داشته باشه. نه مثل دخترای الانی که هزار تا رژیمِ کوفت و زهرمار میگیرن که بشن یه پاره پوست و استخوون.
مبهوت و جا خورده به سرتاپای خودم نگاهی انداختم. یعنی او من را می‌گفت؟! اما من که هیچ‌وقت رژیم نمی‌گرفتم؛ من خدادادی باریک و ظریف بودم. فرزانه خنده‌ی آرامی کرد و زیرلبی رو به من که اخم‌هایم درهم شده بود، گفت:
- ناراحت نشو نوا جون، منظورِ مامان تو نبودی‌. 
درحالی‌که بسیار دلم می‌خواست «زهرماری» نثارش بکنم، اما به اجبار لب‌هایم را در جوابش کش دادم. خب اگر یک درصد هم شَک داشتم که او با من بوده است، با این حرفِ فرزانه مطمئن شدم که منظور آن‌ها دقیقاً من بودم و در نظر آن‌ سه نفر که همه‌شان توپر و استخوان‌دار بودند، منِ بدبخت لاغر و پاره استخوان بودم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

 

فرزانه لقمه‌ی غذایش را که قورت داد، خودش را کمی به سمت من خم کرد و کنار گوشم پچ‌پچ‌کنان گفت:
- ولی خودمونیم ها، توی این چند ساله خیلی تغییر کردی.
منتظر و کنجکاو نگاهش کردم. دوست داشتم بدانم که او را کِی و کجا دیده‌ام که در یادم نبود. فرزانه در جایش جابه‌جا شد و با شیطنت ادامه داد:
- دیگه اصلاً شبیه اون دختر دامن‌گل‌گلیِ گیج که مدام می‌خورد توی در و دیوار نیستی.
قاشق در دستم خشک شد. جرقه‌ای که در ذهنم زده شد، فرصت حرصی شدن از لفظ گیجی که به من نسبت داده بود را نداد. تصویری پیش چشمانم زنده شد و من را به خاطرات کمرنگ گذشته‌ام برگرداند. بعد از ظهر یک تابستان گرم، حیاط سرسبز خانه‌ی مادربزگ و منی که با یک دامن گل‌گلی در حیاط و به دور حوض می‌دویدم. فرزانه، دختر چاق و تپل همسایه که دو، سه سالی از من کوچکتر بود و تازگی‌ها با او آشنا شده بودم هم مثل پنگوئن‌ها، به دنبالم می‌دوید. فرحان، برادر دختر هم که یک پسر نوجوان بلند و باریک و با سبیل‌های تازه جوانه‌زده بود، مشغول تمیز کردن حوض بود. نگاهی به پشت سرم و دختر که تقریباً نزدیکم شده بود انداختم و خواستم باز از دستش فرار کنم که تعادلم را از دست دادم، دستم به گلدان شمعدانی مادربزرگ خورد و گلدان پس از افتادن بر زمین هزار تکه شد. صدای شکستنش خنده‌هایمان را پر داد و سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما شد. قدمی به سمت تکه‌های گلدان برداشتم. صدای پدر هنوز در گوشم بود که می‌گفت، این گلدان سفالی ساخته‌ی دست پدربزرگم بوده و برای مادربزرگ از جانش هم عزیزتر است. قلبم تند و محکم می‌کوبید و خوب می‌دانستم که مادربزرگ بابت شکستن این گلدان تنبیه و توبیخم خواهد کرد.
- وای حالا چی‌کار کنم؟ مادربزرگم من رو می‌کشه!
در همان لحظه‌ در ورودی خانه باز شد و مادربزرگ از خانه بیرون آمد.
- نوا، صدای چی بود؟
لب گزیدم و خواستم با همان ترس و لرز حرفی بزنم که پسر نوجوان برخاست و با صدایی نسبتاً بلند گفت:
- ببخشید؛ من دستم خورد به این گلدون و شکست.
درهم رفتن اخم‌های مادربزرگ را که دیدم آب دهانم را با ترس قورت داده و گوشه‌ی دامنم را میان مشتم فشردم. مادربزرگ از پله‌ها پایین آمد و نگاهش که به گلدان شکسته افتاد، دستش بالا رفت و محکم بر صورت پسر نوجوان فرود آمد. چشمانم از وحشت بسته شد و صدای آن سیلیِ محکم دوباره و دوباره در گوشم پیچید و من هیچ‌وقت نگفتم که شکستن آن گلدان کار من بود. هیچ‌وقت!

 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

- یادت میاد داداشم چطور هوات رو داشت؟

با شنیدن صدای فرزانه از گذشته‌ها کنده شدم و برگشتم به هال و فرش کهنه‌ی لاکی‌اش. وای حالا یادم آمد که این چشمان درشت و قهوه‌ای را کجا دیده بودم. اما چرا حالا؟! چرا درست همین خاطره که من را به یاد دِینی که به فرحان داشتم می‌انداخت؟! شاید از نظر خیلی‌ها آن کار فقط یک حمایت بچگانه بود، ولی برای منی که حتی از سمت مادرم هم چنین حمایت‌هایی را ندیده بودم، کار بسیار ارزشمندی بود. 
- بپا غرق ‌نشی نوا خانوم.
متعجب و گیج سر بلند کرده و به فرزانه که با لبخند نگاهم می‌کرد، خیره شدم. حالا باید چه کار می‌کردم؟! برای جبران آن حمایت کوچک، تنها دارایی‌ام را گروی آن پسر شر و شرور می‌گذاشتم؟! 
- نوا جان؟
این‌بار صدای ننه گلپر بود که من را از گرداب افکارم بیرون کشید.
- بله؟
پیرزن همان‌طور که دست می‌برد تا ظرف‌های خالی شده‌ی غذا را بردارد گفت:
- فرحانم گفت که رفتی دیدنش، خواستم ازت تشکر کنم که روی من رو زمین ننداختی و پیگیر کارش شدی.
آه خدایا ببین من را به چه عذابی انداختی. آخر مگر من کاری برای فرحان کرده بودم که از من تشکر می‌کرد؟! 
- بله رفتم، ولی گفتن برای آزادیش باید وثیقه بذارین.
ننه گلپر آهی کشید و مغموم سری تکان داد.
- می‌دونم دخترم؛ این رو به خودمونم گفته بودن، ولی ما چیزی نداریم که وثیقه بذاریم.
سر به زیر انداختم و دَم عمیقی گرفتم. گرو گذاشتن خانه‌ی عمه خانم برای فرحان ریسک بالایی داشت، اما من هم آدمی نبودم که مدیون دیگران باقی بمانم. 
- من حاضرم براش وثیقه بذارم.
چشم‌های ننه گلپر، فرزانه و فرشته از شنیدن حرفم درخشید، اما توجهی نکرده و با تحکم ادامه دادم:
- اما یه شرط دارم.
- چه شرطی؟
نگاهی میان چهره‌‌های منتظر و درعین حال امیدوارشان گرداندم. نه؛ نمی‌توانستم به فرحان اعتماد کنم. نمی‌توانستم بی هیچ ضمانتی خانه‌ی عمه خانم را برایش گرو بگذارم. از کجا معلوم که پس از آزادی‌اش باز گند جدیدی بالا نیاورد؟! یا فرار کند و خانه‌ی منِ بیچاره به باد نرود؟!
- شرطم اینه که باید زیر نظر خودم باشه، اگر فقط یک‌بار دست از پا خطا کنه خودم میبرمش و دوباره به پلیس تحویلش میدم.

 

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

***
این‌بار سند به دست پشت در اتاق رئیس زندان ایستاده بودم. دیشب همین که از خانه‌ی ننه گلپر بیرون آمدم، مثل سگ از حرفی که به ‌او زده بودم پشیمان شده بودم. عقل بیچاره‌ام هم مدام هشدار می‌داد، اما مگر دل وامانده حرف می‌فهمید؟! به قولی همان لعنت بر دهانی که بی‌موقع باز شود، شده بود حکایت من با خانواده‌ی مقصودی. دست بلند کردم و با تردید چند تقه بر در کوبیدم. می‌ترسیدم اگر سند را وثیقه بگذارم رئیس زندان از خوشحالی و خودم از غصه بمیریم. 
- بفرمایید.
در را باز کردم و باز همان صحنه‌ی تکراریِ اتاق کوچک و مرد ریشو و اخم‌آلود پیش چشمانم ظاهر شد.
- سلام.
مرد بی‌آنکه سر از روی برگه‌های زیر دستش بلند کند «سلامی» گفت.
- من وکیل آقای مقصودی هستم، چند روز پیش هم اومده بودم خدمتتون.
تا این را گفتم سر مرد با حرکتی ناگهانی بالا آمد، آنقدر سریع که برای لحظه‌ای نگران از جا در آمدنِ مهره‌های گردنش شدم.
- بله شناختم، امرتون؟
وا! این که باز اخلاقش به تنظیمات کارخانه برگشته بود. لابد از اینکه برای آزاد کردن فرحان و نجات آن‌ها از دستش، وثیقه نگذاشته بودم از من ناراحت بود. اما خب حالا به آنچه که خواسته بود می‌رسید، فقط امیدوار بودم که از خوشی سکته نکند و خونش به گردن من نیُفتد. 
- راستش من اومدم که برای آقای مقصودی…
سند خانه را از داخل کیفم بیرون کشیدم و آن را به سمت مرد گرفتم.
- این سند رو گرو بذارم.
چشمان مرد از ذوق برقی زد و لب‌هایش تا نزدیکیِ گوش‌هایش کش آمد. قیافه‌اش طوری بود که اگر کسی می‌دیدش خیال می‌کرد، بهترین خبر عمرش را شنیده است. 
- وای خدایا دمت گرم، بالاخره یکی و فرستادی که ما رو از شر این جونور خلاص کنه!
با چشمان گرد شده به مرد که با حالت عجیبی مثل شادی بعد از گلِ فوتبالیست‌ها، دو دست مشت شده‌اش را بالا گرفته و به سقف اتاق خیره شده بود نگاه کردم. واقعاً این مرد از خوشحالی دیوانه شده بود، یا من اینطور فکر می‌کردم؟! مرد که انگار تازه متوجه‌ی حضور من و واکنش دیوانه‌وار خودش شده بود، دستانش را پایین آورد و درحالی‌که سعی می‌کرد اتفاقات دقایقی قبل را به روی خودش نیاورد گلویی صاف کرد.
- آممم، منظورم اینه که خیلی خیلی لطف کردین.

ویرایش شده توسط سایه مولوی
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...