رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.png

نام رمان: آزموده ( فصل دوم رمان آزمند)
نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو)
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی

خلاصه:
پنج سال گذشت… پنج سال از اون شب لعنتی گذشت و حالا، دختربچه‌ای که نامدار اصرار داشت سقط بشه، پنج ساله شده و درکنار ویانا، با تموم سختی های زندگی دست و پنجه نرم میکنه!
هنوز هم خاطرات اون شب لعنتی، با قیمه‌ی خوش رنگ و لعاب روی میز و لباس قرمز تنش، توی سرش میچرخه؛ هنوز هم فراموش نکرده و نامدار، در این میون باز به زندگیِ ویانا برمیگرده…
اینبار، فقط این دو نیستن. مایا، ثمره‌ی پنج ساله‌ی عشقی که پدرش راضی به زنده بودنش نبود هم میون ‌اون‌هاست؛ آیا نامدار هنوز هم از بچه‌اش فرار میکنه یا حالا بعد از گذشت تموم این سختی ها و لحظات بد، میخواد برای مایا پدری کنه؟ قراره وضعیت رو از این بدتر کنه یا… زندگی رو به دخترش برگردونه و لحظه به لحظه‌ی تمام اون پنج سال رو براش جبران کنه؟

مقدمه:
آزموده یعنی،
آن که طوفان را از سر گذرانده
و دیگر از رعد نمیترسد؛
اما برق خاطره ها هنوز در چشمانش میزند.
کسی که عشق را زندگی کرده
باخته،
سوخته،
و حالا با سکوتی سنگین برگشته.
او ساده نیست؛
او تجربه است،
با بهایی ک پرداخته.
در این میان هردوی ما، آزموده‌ایم!
آزمون پس داده‌ایم؛ 
تو با دوری از دخترت
 و من، با دوری از تو…

تاپیک فصل اول رمان با نام «آزمند»

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 90
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: آزموده ( فصل دوم رمان آزمند) نویسنده: عسل اکبری (هانی بانو) ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی خلاصه: پنج سال گذشت… پنج سال از اون شب لعنتی گذشت و حالا، دختربچه‌ای که نامدار اصرار داش

«پارت هشتاد و پنجم» به درب اتاق اشاره کردم و رو به مایا گفتم: - مایا عزیزم چند دقیقه برو بیرون با مامان ویا صحبت کنم. قبل از اینکه مایا بیرون بره دستش رو چسبیدم و صفحه‌ی ساعت مچیم رو مقابل صورت

«پارت اول» <شروع فصل دوم> پنج سال بعد* توفان با شوق بادکنک های رنگی رو توی هوا تکون میداد و همراه با آهنگ شادِ مخصوص تولدِ اندی زمزمه میکرد: “عزیزم هدیه‌ی من برات یه دنیا عشقه” “زند

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت اول»
<شروع فصل دوم>

پنج سال بعد*
توفان با شوق بادکنک های رنگی رو توی هوا تکون میداد و همراه با آهنگ شادِ مخصوص تولدِ اندی زمزمه میکرد:
“عزیزم هدیه‌ی من برات یه دنیا عشقه”
“زندگیم با بودنت درست مثل بهشته”
بلند به ادا و اطوار‌هاش میخندیدیم و توفان، با شوق و ذوق بیشتری با موزیک همراهی میکرد و بادکنک هارو توی فضای باز و سرسبز حیاط تکون میداد؛ جلو رفت و میون لبخونی های پر شوقش پیشونیِ نفسِ خندون رو بوسید؛ نفس دختر آروم اما خوش خنده‌ای بود که جدیداً به جمع ما پیوسته بود! البته شاید حضورش برای من جدید بود؛ برای منی که بالاخره بعد گذشت پنج سال، به ایران بازگشته بودم!
عشق میون نفس و توفان جالب بود؛ توفان پر اشتیاق و نفس همیشه خجالتی با گونه‌های گل انداخته کاملا برخلاف توفان بود.
لب‌ها خندون بود و همه مشغول دست زدن؛ سرور گاهی با اشتیاق توفان رو همراهی میکرد و من و پیام، فقط گوشه‌ای نشسته بودیم و با دست زدن فضا رو گرم میکردیم؛ من اما، باید درکنار اون ها شوق و ذوقم رو نشون میدادم، نه؟ شاید اگر پنج سال قبل بود، شاید اگر حالا مادر یه دختربچه‌ی پنج ساله نبودم، هنوز هم همون ویانای پر شوق و ذوق همیشگی بودم!
دخترکِ حلال زاده‌ وارد جمعمون شد؛ صدای سوت و جیغ ها به افتخارش بالا رفت و توفان با گرفتن دست‌های کوچیکش، سعی کرد کمی اون رو به رقص بیاره.
- به به ببین کی اینجاست! یه ذره برقص برامون عشق کنیم مایا خانم.
اخم‌های کوچولوش درهم بود و از بابت رقص اجباریش از سمت توفان، به نظر ناراضی میومد؛ بداخلاقی و جدی بودن‌هاش هنوز هم برای بچه‌ها طی این چندروز جا نیوفتاده بود و من، بهش عادت کرده بودم! هرچند عادت داشتم؛ به این بدخلقی و اخم‌های درهم، عادت داشتم. مایا به باباش رفته بود…
خیره به چهره‌ی پر شوق توفانی که سعی داشت اون رو به رقص بیاره، با موهای صاف مشکی بلند رها شده دور و برش، و عینک کوچولوی روی چشم‌هاش، اخمو گفت:
- دایی توف؛ من از رقص متنفرم!
و با شتاب دست‌هاش از میون دست‌های توفان بیرون کشید! لبخندم خشک شد، لبخند بچه‌ها هم همینطور.
- مایا! درست صحبت کن. چندبار بهت گفتم اسم کسی رو مخفف صدا نزن؟ 
دست به سینه با اخم های درهم و قدم‌های محکم، از ما دور شد و باعث شد بلندتر داد بزنم:
- مایا با توام!
توفان سمتم اومد؛ هنوز لبخند داشت، قطعا از دست یه بچه‌ی پنج ساله ناراحت نمیشد!
- ویا ول کن بچه رو! چیکارش داری؟ 
حرصیم کرده بود؛ مایا اونقدر حرصیم کرده بود، که طی پنج سال شاخه‌‌ای مرتب از جلوی موهام به طور کامل سفید شده بود.
- بی ادب شده توفان؛ خیلی بی ادب شده!
تقصیر خودم بود؛ بی ادبیِ مایا، تماماً تقصیر خودم بود. مادر بودن رو بلد نبودم! بعد از گذشت پنج سال، هنوز بعضی جاها نمیدونستم رفتار درست با یه بچه چطوره؛ نمیدونستم تربیت درست چیه! نمیدونستم باید مقابلش داد بزنم یا با آرامش حلش کنم؛ مایا هم یاغی بود! متاسفم که اینو میگم اما، مایا نسخه‌ی کوچیکِ نامدار بود! تقریبا هیچوقت قرارنبود لبخندی روی لبش ببینیم.
کلافه‌ام کرده بود؛ سمت نفس بیچاره برگشتم.
- نفس جون ببخشید عزیزم؛ تولد تورو هم به ریختیم!
دخترکِ مهربون و خوش قلب با اون موهای موج دار قشنگ و پیرسینگ گوشه‌ی لبش، همچنان لبخند داشت.
- این چه حرفیه ویانا! چه به هم ریختنی؟ مایا بچه‌ست، هیچکس توی این جمع از برخوردهاش ناراحت نمیشه، فقط تو الکی داری خودت رو اذیت میکنی؛ مگه نه؟
بچه‌ها حرفش رو تایید کردن و من بلااجبار لبخند زدم؛ موزیک هنوز درحال پخش شدن بود و توفان باز با همخونی‌هاش، سعی داشت حواس مارو پرت کنه؛ من اما، اونقدر از دست این بچه حرص میخوردم، که با کوچیکترین برخوردش به هم میریختم!
با معذرت خواهی کوتاهی از جمع گرم بچه‌ها دور شدم و از فضای سرسبز و زیبای حیاط، وارد خونه شدم؛ مایا با کتاب های همیشگی توی دستش، عینک به چشم و اخمو مشغول خوندن بود!
کنارش نشستم؛ حتی برنگشت بهم نگاه کنه! اصلا شبیه به هم سن و سال‌هاش نبود؛ مایا رسماً یه دختر بیست ساله به حساب میومد! سطح درک و فهمش بیش از اندازه بالا بود و کتاب های عملی‌ای که میخوند و مستند های پیچیده‌ای که میدید، اصلا در سطح سن و سالش نبود!
کتاب رو از دستش بیرون کشیدم؛ بالاخره بهم نگاه کرد، اما اخمو.
- داشتم میخوندم!
دختره‌ی ریزه میزه، همیشه‌ی خدا طلبکار بود؛ کتاب رو بستم و کنارم گذاشتم.
- میدونم؛ میخوام باهات صحبت کنم.
هنوز اخم داشت؛ هربار به چشم‌های مشکی براقش نگاه میکردم، یاد نامدار میوفتادم! این چه ظلمی بود؟ ازش دور شده بودم تا باهاش رو به رو نشم، و حالا دخترش از خودش نامدار تر بود!
- مامان لطفا توی تایم‌هایی که کتاب نمیخونم مزاحم شو!
کلافه چشم فرو بستم.
- مایا اون مراحمه! صدبار بهت میگم به کسی نگو مزاحم؛ مزاحم لفظِ قشنگی نیست!

 

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم»
رفتارم رو تقلید کرد و کلافه چشم بست.
- مامان ویا اومدی بهم آموزش زبان فارسی بدی؟
جلو رفتم و عین خودش اخمو گفتم:
- زبون درازی نکن مایا! دارم باهات صحبت میکنم، بی ادب نباش.
چیزی نگفت و ادامه دادم:
- چندروز قبل از برگشتنمون به ایران بهت گفتم زبونت رو کنترل کن؟ چندبار گفتم بداخلاقی رو کنار بزار؟ رفتارت با بزرگتر‌ها خیلی زشته مایا! چه دلیلی داره به توفان بگی توف؟ به نفس بگی نفس جون؟ به پیام هم که میگی برج زهرمار! هم سن و سالتن؟
عین آدم بزرگ‌ها اخمو دست به سینه شد و پشت چشم نازک کرد.
- اگر قراربود برگردیم ایران و انقدر بهم گیر بدی همون بهتر که خونه‌ی خودمون میموندیم.
پر خشم بهش نگاه کردم.
- مایا نزار صدام بره بالا! انقدر رو مخ من راه نرو.
کتابش رو کنارش روی مبل کوبیدم و خودم از جا بلند شدم.
- بشین همینجا کتابت رو بخون؛ دیگه هم لطفا به کسی نگو مزاحم!
وارد حیاط شدم و حس میکردم دختر بچه‌ی پنج ساله، رسماً من رو دلقک زندگیِ خودش کرده!
نگاه بچه‌ها روی چهره‌ی اخمو و زهرمارم نشست؛ کنار پیام نشستم و سریع به حرف اومد:
- ویا مایا همسن و سالته؟ چرا عین سگ و گربه میوفتید به جونِ هم؟
بهش نگاه کردم؛ پیام بیچاره کل این چندروز رسماً سعی داشت من و مایا رو از هم جداکنه تا مبادا گیس و گیس کشی راه بیوفته!
- تحمل ندارم پیام! با کوچیکترین برخوردش به هم میریزم.
- چیکار داری بهش؟ اون بچه که از بیست و چهار ساعتِ روز بیست و سه ساعت و نیمش و سرش تو کتاباشه! کاری به کار کسی نداره؛ فقط چون اخم میکنه و با کسی شوخی نداره باید بری یقه‌اش و بگیری؟
صدای موزیک زیاد بود و بچه‌ها همچنان درحال رقص بودن؛ من اما، کلافه و سراسیمه بودم و نمیتونستم لحظه‌ای شادی کنم! البته، این موضوع جدیدی نبود؛ سال‌ها بود که دیگه درلحظه زندگی نمیکردم! مایا رسماً پیرم کرده بود؛ این رو از موهای سفید شده‌ی سمت چپ سرم میفهمیدم.
بالاخره بعد از گذشت چندساعت، با اصرار تولد تقریبا تموم شد و صدای بلند موزیک قطع شد؛ همگی درکنارهم مشغول خوردن کیک بودیم و  حضورمون داخل حیاط سرسبز و بزرگ، باعث میشد نسیم خنک مدام روی صورتمون بشینه و تاریکی هوا داشت کاری میکرد کم کم لرز به تنم بیوفته.
مایا هنوز داخل خونه بود و مثل همیشه، سرش رو با کتاب‌های فلسفی و علمیش گرم کرده بود؛ طی گذشت پنج سالی که ترکیه بودم، بچه‌ها کلوپ رو فروخته بودن و سهم من رو برام فرستاده بودن؛ خودشون هم با سهمی که داشتن، همراه با پول خونه‌ی قبلی، خونه‌ی جدیدی گرفته بودن که از لحاظ زیبایی و آرامش صد هیچ خونه‌ی قبلی رو میزد!
حیاط بزرگ و دلباز سرسبزی که داشت، با فضای آروم و قشنگ داخل خونه، باعث میشد دلم نخواد دیگه به ترکیه برگردم؛ هرچند مایای لجباز هرروز و هرروز میگفت که دوست داره به ترکیه برگرده و ایران رو دوست نداره.
تکه‌ای از کیک تازه با گردو و موز داخلش توی دهانم گذاشتم؛ توفان پر شوق گفت:
- خیلی خوش گذشت بچه ها! کاش آهو هم کنارمون بود.
نگاه ها سمت من برگشت؛ سرور گفت:
- بهش گفتم، ولی درگیر خرید سیسمونی بودن!
همچنان نگاه ها روی من بود؛ پیام گفت:
- چند ماهشه مگه؟ جنسیت بچه مشخصه؟
توفان خنگ گفت:
- چه ربطی داره؟
نفس از آغوشش بیرون اومد و با خنده به چهره‌ی گیج شده‌اش نگاه کرد.
- ربطش اینه که اول باید جنسیت مشخص بشه بعد برن سراغ خرید سیسمونی! تا مشخص نشده که بچه دختره یا پسر که نمیشه چیزی خرید.
پیام با تاسف خندید و چنگالش رو توی تکه‌ی کیک توی بشقابش فرو برد.
- آهو خنگه، جاوید از اون خنگ تر؛ بچه‌ی اینا میخواد چی بشه دیگه؟
توفان بلند خندید و حواس پرت گفت:
- حالا مگه بچه‌ی نامدار و ویا چیشد که بچه‌ی اونا چی بشه؟
نگاه جدی من رو که دید لال شد؛ نه تنها توفان، بلکه همه لال شدن! کیک از گلوهامون مثل سنگ پایین رفت و دیگه، سکوت بینمون شکسته نشد؛ البته تا قبل از اینکه سرور برای عوض کردن بحث بگه:
- آهو دعوتت کرد برای عروسی؟
مخاطبش من بودم؛ بهش نگاه کردم، سر تکون دادم.
- آره؛ خیلی هم دوست داشتم بیام، ولی خب… نمیشد!
متوجه شدن؛ خیلی خوب منظورم رو متوجه شدن. جاوید و آهو سه سال قبل ازدواج کرده بودن و من قطعا با بچه‌ی دوساله‌ام از نامدار، نمیتونستم پا توی اون مجلس بزارم.
- همه بودن؛ جات خیلی خالی بود!
توفان بود؛ بهش نگاه کردم، تلخ لبخند زدم.
- کلی از آهو معذرت خواهی کردم؛ اگر میشد، حتما میومدم.
توفان باز مزه ریخت.
- همون بهتر که نیومدی! نامدارِ برج زهرمار هم بود؛ لحظه‌ای اخم‌هاش از هم باز نمیشد. اگه بدونی چی به روزش اومده! نمیشه دو کلوم باهاش حرف زد؛ قبلا سگ بود، الان سگ تر شده. مخصوصا بعد از قضیه‌ی باباش و شرکت جدیدش…

  • لایک 4
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سوم»
گوش‌هام تیز شد؛ باباش؟ چه بلایی سر کبیر بزرگ اومده بود؟ اصلا… کدوم شرکت جدید؟
نفس محکم به پهلوی توفان کوبید تا لال بشه؛ من اما با اخم پرسیدم:
- باباش چیشده؟
سرور قبل از توفان گفت:
- هیچی ویا؛ فکرت رو درگیرش نکن؛ تو هم خفه شو بنظرم توفان!
توفان بیچاره لال موند و من جدی تر گفتم:
- پرسیدم چیشده؟ قضیه‌ی شرکت جدید چیه؟
پیام قبل از بچه‌ها گفت:
- باباش اعدام شد! بعد از اونم، شرکت برای نامدار حسابی دردسرساز شد و درنهایت ورشکست شدن؛ الان هم حدود دوساله نامدار شرکت جدید به اسم خودش راه اندازی کرده، ولی هیچ درآمدی از بابتش نداره! بعد از اون قضیه هیچکس بهشون پروژه نمیده.
اخم‌هام درهم رفت؛ به کاشی های کف حیاط خیره شدم، چی به سرش اومده بود؟ نامدار کبیرِ همیشه موفق با غرور زیادش، الان تو چه حالی بود؟
توفان باز خودش رو وسط انداخت تا قضیه رو درست تر کنه، اما بدترش کرد!
- بنظر من که نامدار باباش براش هیچ اهمیتی نداره! بیماریش بیشتر از هرچیزی ری*ده تو حالش.
نگاهم روی توفان نشست؛ لحظه‌ای نفسم توی سینه حبس شد، کدوم بیماری؟
سرور محکم به پای توفان ضربه زد.
- توفان! چرا لال نمیشی تو؟
بعد از سال‌ها، حس میکردم باز ته قلبم نگران نامدار شده! این رو وقتی فهمیدم، که صدام حین حرف زدن عمیق لرزید.
- کدوم… کدوم بیماری؟
توفان رسماً لال شده بود؛ بهشون نگاه کردم، همه باخبر بودن به جز من!
- دارم میگم کدوم بیماری؟
کم مونده بود وسط حیاط فریاد بزنم؛ دردت چیه ویانا؟ خودت ولش کردی رفتی، حالا اینکه توی چه حال و روزیه انقدر برات مهمه؟
پیام جلو اومد و دست‌هام رو گرفت؛ نگاه پر تعجبم هنوز منتظر جواب بود و سینه‌ام تند تند بالا و پایین میشد.
- آروم ویا! چته؟
بهش نگاه کردم؛ جداً چم بود؟ این حجم از نگرانی هیچ منطقی نبود؛ خودم رو آروم نشون دادم.
- هیچی؛ خوبم!
دستم رو از میون دست‌هاش بیرون کشیدم.
- از این عصبیم که وقتی دوتا سوال ازتون میپرسم عین آدمیزاد جواب نمیدید!
دروغ گفته بودم؛ تمام حرص و عصبانیتم بخاطر حال بد نامدار بود! هنوز نگرانش بودم؟
با ورود مایا به جمعمون، بحث همونجا بسته شد؛ من اما، همچنان اخم داشتم و بعد گذشت مدت‌ها، لرزش دست‌هام داشت برمیگشت! لرزشی که دلیل به وجود اومدنش، رفتارهای پنج سال قبلِ نامدار بود.
مایا جلو اومد؛ کتاب سنگینی به دستم داد، روی صفحه پُر بود از عکس سیارات مختلف و ستاره های ریز و درشت توی آسمون.
- مامان، تمومش کردم.
کتاب رو روی نیمکت کنارم گذاشتم.
- خیلی خب؛ برو کتاب های دیگه‌ات رو شروع کن!
لجباز و اخمو پا به زمین کوبید.
- کتاب‌هام تموم شده! همه رو خوندم.
کلافه از جا بلندشدم و کتاب رو توی دستم گرفتم؛ با دست دیگه‌ام دست مایا رو گرفتم و سعی کردم داخل خونه ببرمش؛ هوا داشت سرد میشد و دلم نمیخواست مایا با تیشرت نازک توی تنش سرما بخوره.
- باشه غرغرو؛ فردا میرم بازار برات کتاب جدید میخرم، خوبه؟
بی‌حرف سر تکون داد و باهم، وارد خونه شدیم؛ ازش خواهش کردم تا قبل از پوشیدن لباس گرم، وارد فضای باز نشه؛ بدن مایا دربرابر مریضی حسابی ضعیف بود! جالب بود که حتی توی کوچیکترین صفت هم به نامدار رفته بود؛ نامدار… نامدارِ لعنتی! حال و روزش داشت فکرم رو درگیرمیکرد.
روی کاناپه نشستم و دستم رو زیر چونه‌ام زدم؛ خیره به گل های قالی، تمام فکرم درگیر پدر بچه‌ای بود که مقابلم مشغول ور رفتن با کتاب های کوچیک و بزرگش بود!
پدری که خود مایا هم از وجودش باخبر نبود؛ بدون هیچ دروغی، کل این پنج سال به جز گذشتن اسمش از فکرم، هیچ فکر دیگه‌ای بهش نکرده بودم! درسته؛ هربار به چهره‌ی جدی و چشم و ابروی مشکی مایا نگاه میکردم داخل نگاهش نامدار رو میدیدم؛ هربار عینک روی چشم‌هاش و علاقه‌اش به مطالعه و هوش بسیارش رو میدیدم، فکر نامدار توی سرم زنده میشد! اما اینکه بخوام فکرم رو درگیرش بکنم؛ هرگز! 
حالا اما، بعد از گذشت تمام این مدت ها، تازه به یادش افتاده بودم! لفظ «بیماری» داشت ترس توی دلم مینداخت؛ ویانای احمق، هنوز نگرانشی؟
یک روز گذشت؛ فکرم لحظه‌ای از نامدار و موقعیتش دور نمیشد و حتی حین حرف زدن با مایا هم، حواسم پرت بود!
- مامان! با توام.
بهش نگاه کردم؛ عین همیشه اخمو و طلبکار با موهای لخت مشکی و چهره‌ی کوچولو و گردش بهم خیره بود.
- حواسم هست.
پشت چشم نازک کرد و دوتا از کتاب‌هاش رو توی دستم گذاشت.
- جلد دوم این دوتا رو میخوام!
به کتاب های توی دستم نگاه کردم؛ «علم نجوم» و «نجوم و فضا» ؟اون هم واسه‌ی یه بچه‌ی پنج ساله؟
بی حرف بهش نگاه کردم و با همون اخم های درهم ازم دورشد؛ مایا بیشتر از هرچیزی توی زندگیش به فضا و سیارات مختلف و ستاره‌ها علاقه‌مند بود و اطلاعاتش درباره‌ی اونا، از اطلاعات کل اکیپ ما بزرگسال ها روی همدیگه هم بیشتر بود!

  • لایک 5
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهارم»
همیشه دوست داشت فضانورد بشه، و منِ احمق هربار که مایا میپرسید « بابام کجاست؟» میگفتم فضا؛ بابات فضانورده و روی ماه زندگی میکنه! و البته از مایا بعید بود که چرندیاتم رو باورکنه؛ میدونست که بهش دروغ میگم و هربار جواب میداد «مامان هیچکس روی ماه زندگی نمیکنه و نمیتونه بکنه!». جالب این بود که مایا از مادرِ سی ساله‌اش باهوش تر بود و من، فکرمیکردم دخترم هم عین خودم خنگه؛ البته بهتره بگم دختر نامدار کبیر! نه دختر من؛ دقیقا چه چیزیش به من رفته بود؟ چشم و ابرو مشکی بودنش یا اخم های همیشه در همش؟ هوش و عقل بالا و علاقه‌اش به مطالعه یا غرور بسیارش؟ حس میکردم از روی نامدار یه نسخه‌ی دیگه کپی گرفتم؛ همون شکلی با همون خصوصیات، فقط با سایز و ابعاد کوچیکتر.
کتاب هارو روی میز گذاشتم و دستم رو زیر چونه‌ام قرار دادم؛ مایا مشغول تلویزیون و مستند پیچیده‌ی مقابلش شد و توفان، کلید انداخت تا وارد خونه بشه.
عین همیشه صدای پر انرژی و بلندش توی فضای خونه پیچید و اول از همه، به مایا سلام داد.
- سلام عشقِ عمو توفان! بیا اینجا ببینم.
نمیدونم چی توی قیافه‌ی طلبکار مایا دید که انتظار داشت از اون فاصله بدووعه و توی بغلش فرود بیاد!
مایا جلو رفت؛ نه با شوق بسیار، و نه با سرعت بالا! آروم و ریلکس با قیافه‌ی بی ذوقش.
توفان محکم گونه‌ی برآمده‌ی نرمش رو بوسید و پلاستیک خوراکی ها رو به دستش داد.
- بفرما مایا خانم! اینم از سفارش شما. شکلات تلخ و چیپس سرکه‌ای، از همون برندی که خواستی.
بالاخره مایا کمی از حالت تدافعی خارج شد.
- ممنون دایی توف!
توفان پر عشق سمت دیگه‌ی صورتش رو بوسید.
- بچه چندبار بهت بگم من و دایی صدا نکن؟ بدم میاد! بهم بگو عمو توف.
مایا تخس جواب داد:
- باشه‌ دایی.
توفان با خنده‌ی بلندش محکم گونه‌اش رو میون دو انگشتش گرفت و کشید؛ مایا بعد از غرغرهای زیر لبیش، با خوراکی های توی دستش دوباره سمت تلویزیون رفت و مقابلش نشست.
توفان با پلاستیک دیگه‌ای جلو اومد و اون رو روی میز، مقابلم قرارداد.
- دخترت عجب وزه‌ایه!
بی‌صدا خندیدم؛ بسته‌ی دیگه‌ای شکلات تلخ بیرون آورد و به دستم داد.
- اینم خدمت شما ویانا خانوم! از اونجایی که جفتتون عاشق شکلات تلخید و عین سگ و گربه میمونید، گفتم لابد قهرمیکنی که واسه‌ی مایا خریدم و واسه‌ی تو نه!
من سال‌ها بود که قهر نکرده بودم؛ سال‌ها بود به خودم نگاه نکرده بودم. تمام توجهم توی زندگی شده بود مایا و دیگه ویانا رو نمیدیدم!
لبخند کمرنگی زدم و زیرلب گفتم:
- ممنون توفان.
صدام از ته چاه میومد؛ بوسه‌ی پر مهر توفان روی موهام نشست و نگاهم بالا اومد؛ نگاه توفان مثل پنج سال قبل هنوز رنگ داشت! پر از شوق بود و مهر و محبت رو فریاد میزد.
- حالت بهتره؟ حالتون… بهتره؟ مایا خوبه؟
به مایا نگاه کردم؛ نگاهم بهش، پر از غم و ترحم بود.
- من آره؛ ولی مایا، فکرنمیکنم خوب باشه.
توفان غیرمنتظره گفت:
- ویا توام خوب نیستی! پنج ساله تو‌ آینه به خودت یه نگاه هم ننداختی نه؟ فقط مایا رو میبینی؛ منی که الان دارم تورو میبینم میفهمم چقدر شکستی؛ ویا تو چرا باید نصف جلوی موهات یک‌جا سفید شده باشه؟ چندسالته؟ این غم تو چشم‌هات چیه؟ تموم علائمت مال یه پیرزن شصت هفتاد ساله‌ست!
بهش نگاه کردم؛ دیگه چشم‌هاش برق نمیزد! شوق نداشت؛ حالا پر از غم و حس نگرانی بود.
- توف من خوبم! سفیدی جلوی موهام هم ارثیه؛ ارث خشایار وثوقی.
بی ربط سعی داشتم قانعش کنم! این وسط اگر حتی به چهره‌ام‌ نگاه هم نمیکرد، صدای گرفته‌ام هم میتونست بهش نشون بده که خوب نیستم.
- نیستی ویا، نیستی؛ ولی خیلی خب، تظاهر کن به خوب بودن! آدم ها تا یه جایی میتونن تظاهر کنن، از یه جایی به بعد میترکن.
هنوز نگاهم به مایا بود؛ توفان خبر نداشت، من خیلی وقت بود که ترکیده بودم. اما خورده شیشه‌هام بیرون نریخته بود؛ من، توی خودم ترکیده بودم!
از روی صندلی میز مقابلم بلندشد؛ نگاهم رو از مایا نگرفتم و بهش نگاه نکردم. همه ازم دلگیر بودن. دلگیر بودن از بابت بلاهایی که داشتم سر خودم میاوردم؛ سر خودم و مایا!
توفان جلو رفت و از توی کوله‌ی توی دستش سه تا کتاب و یه بسته‌‌ی بزرگ مداد رنگی بیرون آورد؛ مایا با دیدن کتاب ها چشم‌هاش برق زد!
بهشون لبخند زدم و توفان کتاب هارو به دست‌های کوچولوی مایا سپرد.
- اینم از کتاب‌هایی که دوروزه به مامان ویا میگی و برات نمیخره!
باورنکردنی بود اما، مایا یه کوچولو لبخند زد. فکرکنم تنها چیزی که لبخند روی لبش میاورد همین چند ورق ها بود!
- ممنونم عمو توف! همین صبح داشتم به مامان ویا میگفتم برام بخره؛ میگه باشه ولی حواسش پرته، اصلا نمیفهمه چی میگم.
حق با مایا بود، لال موندم؛ توفان خندید.
- منفعت طلب! تا دو دقیقه‌ی پیش دایی توف بودم که، چرا شدم عمو؟
مایا زبون ریخت.
- چون برام کتاب خریدی!
توفان بلند خندید.
- پس یه بغل بهم بدهکاری.

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجم»
مایا بالاخره بغلش کرد و توفان پر ذوق بدن کوچیکش رو توی بغلش گرفت و بلندش کرد؛ در همون حین دفتر نقاشی بزرگی رو همراه با بسته‌ی مداد رنگی به دستش داد.
- کل مغازه رو گشتم تا رنگ آمیزی مربوط به سیارات رو برات پیدا کنم!
نارضایتی توی چهره‌ی مایا موج میزد؛ دفتر رنگ آمیزی رو از دستش گرفت و همونطور توی آغوش توفان گفت:
- رنگ آمیزی مال بچه‌هاست! من دوستش ندارم.
توفان نمایشی اخم کرد.
- مگه تو بچه نیستی وزّه؟
مایا بی پاسخ دفتر رو به دستش داد؛ توفان شکست خورده مایا رو پایین گذاشت و دفتر رو همراه با مداد رنگ‌های توی دستش نگه داشت.
- خیلی خب؛ خودم رنگشون میکنم!
مایا زیرپوستی بهش خندید و مقابل تلویزیون، مشغول نگاه کردن به کتاب‌هاش شد؛ توفان باز جلو اومد و مقابلم نشست، انگار نه انگار چنددقیقه قبل پشت همین میز داشتیم یقه‌ی همدیگه رو میگرفتیم!
دفتر رنگ آمیزی رو باز کرد و ریلکس، مشغول رنگ کردن اشکال مقابلش شد؛ بهش خنده‌ام گرفته بود، بیشتر به توفان میخورد بچه باشه تا مایا.
***
آیدا با شوق همیشگیش مایا رو در آغوش کشید و قبل از بیرون رفتن مایا از اتاق، براش دست تکون داد.
- مواظب خودت باش مایا خانوم! هفته‌ی بعد میبینمت.
دست مایا رو گرفتم و رو به آیدا زمزمه وار لب زدم:
- من میام الان.
مایا رو از اتاق بیرون بردم و دستش رو توی دست توفان قرار دادم.
- توفان تو مایا رو ببر؛ من داروهاش رو میگیرم، پاساژ بغلی هم چندتا خرید دارم بعدش میام.
مایا ناراضی پا به زمین کوبید.
- مامان قرار بود بریم کتاب بخریم!
همونطور که کارتم رو از توی کیفم بیرون میاوردم زیرلب غر زدم:
- همین دوروز پیش توفان برات کتاب خرید!
کارت رو کف دست‌های کوچولوش گذاشتم.
- برو با دایی توفان کتاب بخر.
- مامان من سلیقه‌ی کتاب دایی توف رو دوست ندارم آخرین بار برام دفتر رنگ آمیزی خرید!
توفان بلند خندید و من با چشم‌های گرد شده اخطار دادم:
- مایا! درست صحبت کن.
جفتشون رو سمت درب خروجی بیمارستان هُل دادم.
- برید دیگه! من کار دارم.
با عجله براشون دست تکون دادم و در لحظه خودم رو به اتاق آیدا رسوندم.
- مایا رفت؟
سر تکون دادم؛ آیدا از بالای عینک طبی شیشه گردش بهم نگاه کرد و به صندلی های مقابلش اشاره کرد.
- انقدر پریشون نباش، بشین.
مقابلش نشستم.
- پریشون نباشم؟ چطور پریشون نباشم؟
ریلکس برگه‌ی مقابلش رو امضا کرد و با نوشتن کُدی، مهر زد و مقابلم قرار داد.
- اینم از داروهاش.
بی ربط گفتم:
- آیدا آخرین بار گفتی موضوع حل شده‌ست! گفتی بعد از اینکه این دارو هارو بخوره اوکی میشه، الان میگی مشکل بزرگتر شده؟ میگی داروی جدید؟ اونم با دوز بالاتر؟
کلافه بود؛ خود آیدای بیچاره اصلا از بابت این موضوع ذره‌ای بیخیال نبود.
- ویانا من بدم میاد حال دخترت خوب بشه؟ بدم میاد دوز داروهاش رو بیارم پایین و بگم هردو جلسه بیاد برای کاردرمانی؟ چندبار بهت گفتم حواست به این بچه باشه! کلی تمرین دادم بهت که باهاش انجام بدی، گفتم انقدر رو مغزش راه نرو و مراعات حالش رو بکن، ولی کو گوش شنوا؟ مایا میگه مامانم باهام لجبازی میکنه! ویانا اینه همکاریت؟ مگه دوست نداری حالش هرچه زودتر خوب بشه؟
سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ کم مونده بود وسط اتاق بترکم!
- آیدا بخدا نمیتونم! تحمل ندارم، حال و روزش داره دیوونم میکنه! فکر اینکه من باعث شدم بچه‌ی پنج سالم به اینجا برسه و با همچین مشکلاتی دست و پنجه نرم کنه اون هم توی این سن کم، داره روانیم میکنه!
آیدا کلافه و دلسوز بهم نگاه کرد.
- تو باعثش نشدی!
تقریبا میون حرفش گفتم:
- پس کی باعثش شده؟ خودت میگی تموم این مشکلات از دوران بارداریم ریشه میگیره؛ اگر بارداری خوبی داشتم، الان هم حال و روز بچه‌ام این نبود!
آیدا دستم رو گرفت؛ دست یخ زده‌ام رو، که هرلحظه لرزشش بیشتر از قبل میشد.
- تو نخواستی دوران بارداری بدی داشته باشی! خواستی؟ مقصرش الان نامداره؛ هرچند روحش هم خبر نداره الان چه اتفاقاتی افتاده و چی به چیه، ولی مگه اون باعث حال و روزت نشد؟ مگه اون باعث نشد دوران بارداری بدی رو بگذرونی؟
حق با آیدا بود؛ نامدار… نامدارِ لعنتی! مقصر حال و روز مایا نامدار بود یا من؟ نامداری که هنوز هم قلبم برای حال و روز بدش درد میکرد، هنوز نگرانش میشدم.
- آیدا تروخدا سعی نکن قانعم کنی!
آیدا قاطع جواب داد:
- سعی ندارم الکی قانعت کنم؛ قانعت میکنم چون دلیل منطقی‌ای دارم؛ درسته، بیماری مایا ریشه میگیره از بارداری بدت، وگرنه اسکیزوفرنی توی بچه‌ها اصلا رایج نیست!

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ششم»
سرم باز با شنیدن لفظ <اسکیزوفرنی> تیر کشید؛ دختر کوچولوی پنج ساله‌ام چطور همچین دردی رو تحمل میکرد؟
چشم فرو بستم، آیدا ادامه داد:
- ولی باید خدارو شکر کنی ویا! بچه‌ها اسکیزوفرنی نمیگیرن اما اگر بگیرن هم، بسیار عمیق و خطرناکه! برای مایا اما، لولش خیلی پایینه و به راحتی قابل درمانه؛ فقط کافیه همکاری کنید.
بهش نگاه کردم.
- حالش بهتر نشده؟
چشم ازم گرفت و باز به برگه‌های مقابلش خیره شد.
- میگفت کمتر از قبل صدا میشنوم، البته اگر دروغ نگفته باشه برای اینکه هرهفته نیاریش کاردرمانی!
دست روی پیشونیم گذاشتم؛ دلم میخواست همین وسط بزنم زیر گریه.
- هذیون میگه هنوز؟
با همون چشم های بسته و دست روی پیشونیم پاسخ دادم:
- خیلی بیشتر از قبل.
چشم باز کردم؛ پرسیدم:
- اگه خودش گفته بهترم پس چی باعث شده فکرکنی حالش بدتر شده؟
لب ورچید، حالت چهره‌اش دلشوره به دلم مینداخت! اصلا راضی به نظر نمیومد.
- اول اینکه مطمئن نیستم راست گفته یا دروغ! بعد هم طبق یه سری سوال که ازش پرسیدم، مطمئن شدم هنوز یه چیزایی اطرافش میبینه! ارتباط چشمیش هم که صفر شده، قبلا بهتر بود. میترسه به چشم‌هام نگاه کنه، مدام حس میکنه میتونم بفهمم چی توی مغزشه.
بغض داشت خفه‌ام میکرد؛ آیدا ادامه داد:
- ویانا پریشون نباش انقدر! دارم بهت میگم وضعیت مایا از تموم بچه‌هایی که برای اسکیزوفرنی بهم مراجعه کردن بهتره؛ حال و روز الانش هم نرماله، میتونه بهتر هم بشه و اگه کمی از پریشونی در بیای و بهش کمک کنی، حالش خوبِ خوب میشه!
برگه‌ی کد داروهارو جلوتر کشید و اینبار کامل مقابلم قرار داد.
- الان هم برو داروهاش رو بگیر و سروقت بده بهش تا بخوره؛ همکاری کن لطفا ویانا! راستی، انقدر هم بهش نگو بابات روی ماه زندگی میکنه! این بچه به اندازه‌ی کافی تخیلاتی شده، این موضوع هم دیگه بیشتر اذیتش میکنه.
برگه‌ رو از روی میز چنگ زدم و با همون حال بد، با آیدا خداحافظی کردم؛ آیدا دوست دوران دبیرستانم بود و برای درمان مایا، اولین کسی بود که به خوبی میتونستم بهش اطمینان کنم!
روانشناس بود؛ و اینکه چرا بچه‌ی پنج ساله رو باید پیش روانشانس بیارم و کلی دارو به خوردش بدم، همه برمیگرده به پنج سال قبل! پنج سال قبلی که با دوران بارداری افتضاحم، باعث شده بودم مایا به این حال و روز بیوفته.
اسکیزوفرنی؛ لفظش هم حالت تهوع به جونم می‌انداخت! مشکل روحی و روانی‌ای که اکثراً بزرگسال ها باهاش درگیر بودن و حالا، بچه‌ی پنج ساله‌ی من چطور باید تحملش میکرد؟
توهم زدن، هذیون گفتن، دیدن و شنیدن چیزهایی که وجود خارجی نداره، ترس از ارتباط گرفتن و گوشه‌گیر شدن، بیخوابی و کابوس های بد، تمام چیزی بود که مایا تحمل میکرد!
بارداری پرخطر و حال و روز بدم توی لحظه به لحظه‌ی اون نُه ماه، چنین بلایی رو سر روح و روان مایا آورده بود؛ مقصرش من بودم، یا نامدار؟ یا شاید هم هردوی ما؛ هردونفر ما، که بی فکر درکنارهم بودیم و لحظه‌ای به این فکرنکردیم که نتیجه‌ی عشق و حال هامون، شاید بشه بچه‌ای که قراره حسابی با خودخواهی‌هامون زجر بکشه.
با برگه‌ی کوچیک توی دستم، پریشون جلو رفتم؛ بیمارستان حسابی شلوغ بود و برای رسیدن به داروخونه، باید کل جمعیت رو رد میکردم.
عده‌ای توی صف نوبت بودن و عده‌ای دیگه، روی صندلی ها نشسته بودن؛ چندنفر رو کنار زدم، ببخشیدگویان جلو رفتم و از گیجی زیاد، حس میکردم کم مونده وسط بیمارستان بیهوش بشم! فضای اطراف دور سرم میچرخید، اونقدر گیج که لحظه‌ای به دیدن فرد مقابلم، توی دل گفتم چقدر آشناست؟ این… نیکان نیست؟
موهای همچنان بازکاتِ اینبار مشکی شده‌اش؛ چهره‌ی بشاشش، عین توفان هنوز پر شوق بود! من اما، رنگ و روم پریده بود و زیرچشم‌های گود و سفیدی جلوی موهام، بهش دهن کجی میکرد…
چشم‌هاش گرد شد؛ هیجان زده بود و من، فقط بهش نگاه میکردم! مغزم نمیتونست بفهمه نیکان نسبش با من چیه؛ یا درواقع، نیکان نسبتش با مایا چیه!
- ویانا!
پر هیجان بیانش کرده بود؛ بی مقدمه جلو اومد و تن بی حسم رو در آغوش کشید، انگار تازه فهمیدم توی چه موقعیتی قرار دارم!
از آغوشش بیرون اومدم، همونطور پر شوق ادامه داد:
- ویا، وای ویا! چقدر دلم تنگ شده بود، اینجا چیکارمیکنی؟
نسبت به پنج سال قبل، فقط رنگ موهاش تغییر کرده بود و حالا، پیرسینگ بالای ابروش هم جدید بود.
- نیکان، تویی؟
اونقدر گیج و مسخره پرسیدم که نیکان لحظه‌ای پر تعجب فقط بهم نگاه کرد؛ شاید داشت فکرمیکرد ویا از دوریِ داداشم اینطوری شده!
- آره ویا، منم! حالت چطوره؟
فقط سر تکون دادم؛ فیک لبخند زدم و صدام از ته چاه بیرون اومد.
- خوبم نیکان، تو… خوبی؟
نگاهش کمی گیج شده بود؛ حس میکردم نگران این حال و روز مسخره‌ام شده! من اما، دیگه داشت حالم از ترحم به هم میخورد.
- قربونت برم؛ وای دختر، چقدر خوب که دیدمت! خیلی دلتنگت بودم.
انگار چیزی یادش افتاد که با هیجان بیشتری مچ دستم رو گرفت؛ وسط جمعیت لعنتی بیمارستان و سروصداها، کم مونده بود روانی بشم!
- وای ویا، وایسا یه لحظه، نرو! نامدار هم اینجاست، وایسا تا بیاد.
مغزم سوت کشید، نامدار… اینجا بود؟ به درب کنارش اشاره کرد؛ بیمارستان دور سرم چرخید، نباید میدیدمش!

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفتم»
مچ دستم رو از میون انگشت‌هاش بیرون کشیدم؛ حس میکردم اگر قدمی راه برم، همین وسط پخش بر زمین میشم؛ اما باید خودم رو جمع میکردم، تا قبل از اینکه با نامدار رو در رو بشم!
- نیکان من… من باید برم!
سعی نکرد جلوم رو بگیره، اما من عین فراری ها به اطراف نگاه کردم و سعی داشتم ازش فرار کنم.
- ویا…
زیرلب حواس پرت خداحافظی کردم و مستقیم، به راهم ادامه دادم؛ برام مهم نبود بین راه به چند نفر تنه زدم، برام مهم نبود که حتی سمت داروخونه هم نمیرم، اصلا مهم نبود! فقط میخواستم از اون بیمارستان لعنتی بیرون بزنم؛ بیمارستانی که نامدار داخلش حضور داشت، نامداری که کل این پنج سال کابوسش رو میدیدم…
بیرون زدم و به محض رسیدن هوای تازه به صورتم، انگار تازه نفسم بالا اومد! انگار که کل این چنددقیقه رو حتی نفس هم نمیکشیدم و حالا، تازه جون به بدنم برگشته بود.
صدای آیدا و نیکان همزمان توی سرم میچرخید؛ موقعیتی که توش قرار داشتم، از همیشه افتضاح تر بود!
تلو تلو خوران سر خیابون ایستادم و اولین تاکسی با دیدن حال خرابم سوارم کرد. پای چپم غیرارادی تکون میخورد و انگشت‌های لرزونم رو محکم توی هم گره داده بودم؛ اونقدر محکم که نوک انگشت‌هام داشت سفید میشد!
با حواس پرتی تمام تراولی سمت راننده تاکسی گرفتم و بی‌توجه به مخالفت‌هاش از بابت زیاد بودن پول، از ماشین پیاده شدم؛ با این حالم باید میرفتم داخل خونه؟ این مدت کم بچه‌هارو ترسونده بودم؟ کم مونده بود از دستم سکته کنن.
به محض ورودم نگاهشون روی چهره‌ی رنگ و رو پریده‌ام افتاد و من برای حفظ تعادل، دستم رو به چهارچوب در گرفتم.
نفس اول از همه به حرف اومد.
- ویانا… این چه سر و وضعیه؟
قبل از اینکه جوابی بدم، مایا از اتاق بیرون اومد و با کتاب های جدید توی دستش سمتم اومد؛ ویانا کنترل کن خودت و! جلوی مایا نه… جلوی مایا هرگز!
- مامان ویا ببین دایی توف برام چی خریده!
توفان سریع سرش رو بوسید و به اتاق اشاره کرد.
- باشه عشق دایی توف، شما برو داخل اتاق مامان ویا هم الان میاد!
نگاه مایا لحظه‌ای روی صورتم نشست و بعد، باز سمت اتاق برگشت؛ به عنوان یه بچه‌ی پنج ساله که اصولاً چیزی از این موقعیت ها نمیدونه، رسماً به این حال و روز من عادت کرده بود! ویا خودت نابودش کردی؛ خودت از سن کم به چیزهایی عادتش دادی که اصلا مناسب سنش نبوده.
این بچه باید توی دنیای بچگی و رنگارنگش غرق میشد؛ نه دنیای خاکستری و بی رحمِ من! لعنت بهت نامدار؛ لعنت بهت ویانا!
مایا رفت و همه سمتم هجوم آوردن؛ حالا که مایا نبود، شاید میتونستم همین وسط از حال برم!
روی اولین صندلی نشستم و پیام ترسیده صورتم رو توی دستش گرفت.
- من و ببین ویانا، چیشده؟ این چه حال و روزیه؟
بهش نگاه کردم؛ عصبی ادامه داد:
- تو آینه یه نگاه به خودت بنداز ویانا! داری گند میزنی تو زندگیت؛ این چه وضعیتیه که برای خودت ساختی؟
بی ربط زمزمه کردم:
- نیکان رو دیدم!
توفان تقریبا فریاد زد:
- چی؟
بهشون نگاه کردم؛ چشم‌هام پر از اشک بود و یک پلک کافی بود تا گونه‌هام رو خیس کنن؛ من اما، هیچوقت ترحم رو دوست نداشتم! این ضعیف بودن مقابل دیگران رو دوست نداشتم؛ ویانا وثوقیِ همیشه مغرور کِی به این حال و روز افتاده بود؟
نفس برای بهتر کردن اوضاع گفت:
- خب نیکان رو دیدی، نامدار رو که ندیدی! چه اشکالی داره؟
حرفش از نظر بقیه‌هم منطقی بود، اما من با صدای گرفته و حال داغونم به لب زدن ادامه دادم:
- میره میزاره کف دست نامدار؛ نامدارِ لعنتی… میاد مایا رو ازم میگیره!
هذیون گفتن های مایا به من هم سرایت کرده بود؛ عین دیوونه ها سرم رو توی دست‌هام گرفتم و آروم تر گفتم:
- مایا رو ازم میگیره...
پیام دست‌هام رو محکم گرفت؛ لرزشش هرلحظه بیشتر میشد و نگرانی پیام هم همینطور.
- ویانا قرار نیست همچین اتفاقی بیوفته.
بالاخره زدم زیر گریه؛ صدام گریه‌ام بالا رفت و پیام گفت:
- ویانا آروم! الان مایا رو میترسونی.
مایا؛ نقطه ضعفم بود! صدای گریه‌ام پایین اومد اما شدتش نه.
- پیام مایا تنها چیزیه که توی این زندگی برام مونده! اگر… اگر سعی کنه اونم ازم بگیره، بخدا خودم و میکشم!
همه لال مونده بودن و پیام، کم مونده بود از بابت حال افتضاح من همراه با خودم به گریه بیوفته! پیام مثل توفان غمش رو توی نگاهش نشون نمیداد؛ از اخم‌های عمیق درهمش میتونستم بفهمم چقدر نگرانمه و از بابت حال و روزم غمگینه.
توفان به حرف اومد.
- ویا نامدار هیچوقت همچین کاری رو نمیکنه! اگر هم بخواد بکنه، مگه ما مُردیم؟
منطقی بود؛ نامدار اگر مایا رو میخواست، از همون ابتدا درخواست سقطش رو نمیکرد! اما اگر دلش هوایی میشد چی؟
دست‌هام از دست‌های پیام بیرون اومد و مقابل صورتم رو گرفتم؛ تا خود صبح میتونستم اشک بریزم و تنها موضوعم دیدن نیکان لعنتی نبود! حرف‌های آیدا لحظه‌ای از ذهنم خارج نمیشد.

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشتم»
بی‌ربط گفتم:
- مایا حالش خوب نیست؛ من چه گوهی باید بخورم؟ چرا مشکلات لحظه‌ای ازم دور نمیشن؟ تا یه چیز میخواد درست بشه یه چیزِ دیگه سرم آوار میشه.
بچه‌ها به هم نگاه کردن؛ سرور گفت:
- با آیدا حرف زدی؟
سر تکون دادم.
- دوز داروهاش رو برده بالا؛ هرلحظه داره بدتر از قبل میشه! منِ عوضی دارم چه گوهی میخورم؟ گند زدم تو زندگی خودم، گند زدم تو زندگی مایا.
صدام بالا رفت و پیام سریع کنترلم کرد؛ بازوهام رو گرفت و میون اشک‌ریختن هام محکم تکونم داد.
- به خودت بیا ویانا! فقط کافیه به خودت بیای تا اونوقت بتونی به مایا کمک کنی؛ با این اوضاع، انتظار داری بتونی حال مایا رو خوب کنی؟ تو تا وقتی خودت خوب نشی برای اون بچه هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
شونه‌هام از گریه لرزید و سرم رو پایین انداختم؛ اشک‌هام بی درنگ از روی گونه‌هام پایین میومدن.
- پیام، اصلا حالم خوب نیست.
ترحم ته نگاهشون رو دوست نداشتم، اما به محبتشون نیازمند بودم! محبتی که توی آغوششون بود و درواقع، من درحال حاضر به جز بچه‌ها هیچ کسی رو نداشتم تا درکنارم باشن و آرومم کنن.
پیام به سرعت در آغوشم گرفت و اشک‌هام اوج گرفت؛ از روزی که از ترکیه‌ برگشته بودم و پام رو توی این خونه گذاشته بودم، اوضاع همین بود! یا از بابت جنگ و بحث های من و مایا عصبی بودن یا از بابت حال و روزمون نگران؛ شرمندشون بودم، از بابت نگرانی‌ای که به جونشون انداخته بودم حسابی شرمندشون بودم. منِ ویانا وثوقی، همیشه‌ی خدا بچه‌هارو از بابت دردسر ساز و شیطون بودنم نگران میکردم، اما الان اوضاع با همیشه فرق داشت و یدونه ویانا وثوقی، رسماً تبدیل به دوتا ویانا شده بود!
***
توی تخت غلت خوردم و پتو رو روی سرم کشیدم؛ آفتاب لعنتی توی تخم چشم‌هام بود و من از دیشب، یک دقیقه هم خواب به چشم‌هام نیومده بود!
این که داشتم خودم رو مقابل مایا و بچه‌ها آروم نشون میدادم سخت بود اما، امیدوار بودم ارزشش رو داشته باشه؛ چندروزی از دیدن نیکان میگذشت و من طی این چندروز، تمام تلاشم رو کرده بودم تا روی حال بد مایا تاثیر بزارم!
قرص‌هاش رو سروقت میدادم و به قول آیدا، سعی داشتم مثل یه مادر خوب و نرمال باهاش وقت بگذرونم. هرچند مایا نه کلمه‌ای باهام حرف میزد و نه حتی باهام چشم تو چشم میشد؛ آیدا گفته بود این یکی از علائم پررنگ بیماریشه و اینکه توی چشم‌هام نگاه نمیکنه، از بابت ترسه! میترسه از نگاهش بخونم چی توی سرشه؛ چی میشنوه و چی میبینه که من نمیشنوم و نمیبینم!
بهش نگاه کردم؛ کنارم غرق در خواب بود و البته دیشب رو با هزاران بدبختی خوابیده بود؛ کابوس ها و هذیون هارو از سر گرفته بود و من از ترس و نگرانی، نزدیک بود بیهوش بشم! 
به عنوان یک مادر، زیادی دست و پام رو گم میکردم و هربار که میگفتم من مادر خوبی نیستم، هزاران مخالفت میشنیدم؛ اما دروغ که نبود؟ همه با چشم‌های خودمون میدیدیم که من حتی نمیتونم کمی مهر و محبت مادرانه خرجِ مایا کنم.
از توی تخت بلندشدم؛ ساعت شیش و نیم صبح بود و همه خواب بودن.
بی‌حوصله حین دست کشیدن به چشم‌هام وارد آشپزخونه شدم و شیرکاکائویی که توی لیوان ریختم رو سر کشیدم؛ برگشتم تا لیوان رو توی سینک بزارم، که نفس مقابلم ظاهر شد! چهره‌ی خواب آلود با نمکش با موهای تقریبا به هم ریخته‌اش باعث شد کوتاه لبخند بزنم.
- صبح بخیر.
متقابلا لبخند زد؛ طی این مدت، نفس بیچاره رو هم مدام نگران خودم کرده بودم!
- صبح بخیر ویانا جون؛ بهتری؟
کوکی هارو از کابینت بیرون آوردم و توی ظرف دور طلایی چیدم.
- خوبم، خداروشکر.
لفظ «خداروشکر» رو پشت سر من تکرار کرد و هردو همزمان کوکی‌ای توی دهانمون گذاشتیم.
بلافاصله توفان، با چهره‌ی سرحال و برگه‌های توی دستش وارد آشپزخونه شد و کمی از فنجون چای توی دستش خورد.
- علیک سلام خانوما!
نفس خندون بهش صبح بخیر گفت و توفان روی موهاش رو بوسید؛ کوکی توی دهانم رو قورت دادم و جواب دادم:
- تو کِی بیدارشدی؟
خندون به خودش اشاره کرد.
- به قیافه‌ام میخوره اصلا خوابیده باشم؟
چه تفاهمی؛ من هم شب گذشته رو نخوابیده بودم! اما دلایل من کجا و دلایل توفان کجا.
به برگه‌ها اشاره کردم.
- داستانت رو تموم کردی نه؟
دستی به برگه‌ها کشید.
- میشه گفت آره! امروز باید برم چندتا انشاراتی سوال بپرسم، بعدم میرم میسپرم دست یه ویراستار تا کاراش رو تموم کنه.
سر تکون دادم؛ بچه‌ها هرکدوم خودشون رو مشغول کاری کرده بودن و روز به روز هم توش موفق تر میشدن. براشون خوشحال بودم، خیلی خوشحال؛ اما من، خودم رو توی چه دامی انداخته بودم؟
لیوان خالی شیرکاکائو رو توی دستم فشردم و توفان همونطور که با یک دست نفس رو در کنار خودش نگه داشته بود گفت:
- آهو برای امشب دعوتمون کرده خونشون! کلی ذوق سیسمونیش رو داشت، بهش گفتم دعوتمون کن بیایم ببینمیشون.
نفس خندید.
- اینطوری که آهو دعوت نکرده، تو دعوت کردی!
توفان هم متقابلا خندید.
- خب همون.
حرفم لبخند روی لبشون رو کمرنگ کرد.
- میشه من نیام؟
نگاهی بینشون رد و بدل شد؛ دلیلش رو قطعا میدونستن، اما توفان باز پرسید:
- چرا؟
لیوان خالی شیرکاکائو رو بالاخره رها کردم و توی سینک گذاشتمش.
- نمیخوام با جاوید رو در رو بشم!
حرف منطقی نفس لالم کرد.
- تو که نیکان رو دیدی! اگر بحثِ به گوشِ نامدار رسیدنه که دیگه مشکل رفع شده.
- مایا رو نمیتونم بیارم!
اینبار اما، حرف من منطقی تر بود؛ مایا رو رسماً به عنوان بچه‌ی خودم و نامدار میاوردم جلوی چشم جاوید؟
توفان بالاخره تسلیم شد.
- خیلی خب، ولی آهو خیلی دوست داشت ببینتت! نهایتاً بهش میگم خودش بیاد اینجا، یا اگر جاوید نبود ما بریم اون سمت.
همونطور که از آشپزخونه خارج میشدم گفتم:
- شما برید؛ من بعداً میبینمش.

ویرایش شده توسط هانی بانو
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نهم»
جوابی نشنیدم و باز وارد اتاق شدم؛ با دیدن مایا روی تخت، سر جام خشک شدم؛ دست‌هاش مثل همیشه محکم روی گوش‌هاش بود و من، داشتم دست و پام رو گم میکردم!
جلو رفتم و کنارش روی تخت نشستم؛ دست‌هاش رو به سختی از روی گوش‌هاش جدا کردم و میون دست‌های خودم گرفتم؛ یخ زده بود و میلرزید!
- مایا مامان، من و نگاه کن!
نگاه نمیکرد؛ امکان نداشت به چشم‌هام نگاه کنه.
محکم در آغوشش گرفتم؛ نفس‌هاش تند شده بود و زیرلب هذیون میگفت:
- میشنوم… میشنوم چی میگن!
روی موهاش دست کشیدم؛ دست‌های من، از دست های مایا بیشتر میلرزید.
- مایا آروم باش! من و ببین مامان؛ به جز من و تو، هیچکس اینجا نیست، خیلی خب؟
از آغوشم بیرون آوردمش؛ صورتش رو میون دست‌هام گرفتم؛ ترسیده بود و رنگ‌ و روش حسابی پریده بود.
- مامان…
جونم براش در اومد.
- جونم مامان؟ ببین من و.
لحظه‌ای بهم نگاه کرد و بعد، باز به ملحفه‌ی سفید زیر پامون خیره شد.
- صدا میشنوم…
سمت میز کوچیک کنار تخت هجوم بردم و با همون دست های لرزون، داروهاش رو روی تخت انداختم؛ حین ریختن آب توی لیوان، بارها نزدیک بود لیوان از دستم رها بشه و وسط اتاق خرد و خاکشیر بشه، اما من مادر بودم! این ترس و ضعیف بودن رو باید کنترل میکردم؛ من مادر مایا بودم و باید بیشتر از هرکسی حواسم بهش میبود؛ باید قوی میبودم!
لیوان آب رو به دستش دادم و دوتا از قرص‌هاش اضطراری رو از جعبه بیرون آوردم.
- بخور مایا.
دندون‌هاش رو محکم روی هم چفت کرده بود؛ سعی کردم با همون دست‌های عمیقاً لرزون دهنش رو باز کنم.
- مایا باید بخوری! بهت قول میدم؛ قول میدم تا بخوری حالت خوب میشه. بخور مامان، بخور دخترم.
داشتم از ترس سکته میکردم و هربار که میخواستم توی این شرایط بهش قرص بودم، دندون های چفت شده‌اش از ترس این اجازه رو بهم نمیداد.
بی‌طاقت بلند اسم توفان رو صدا زدم و به لحظه نرسید که چهره‌ی نگرانش توی چهارچوب در نقش بست.
- چیشده؟
سمتش برگشتم؛ منِ لعنتی کم مونده بود باز به گریه بیوفتم.
- حالش بده توفان، تروخدا کمک کن نمیتونم بهش قرص بدم!
توفان به سرعت جلو اومد و روی تخت نشست؛ نفس رو با چهره‌ی نگران دیدم که وارد اتاق میشد و این بیچاره، توی جمع پر از تشویش ما چیکار میکرد؟
توفان روی موهای لخت و مشکی رنگ مایا دست کشید و عین من سعی کرد دهانش رو باز کنه.
- مایا عمو ببین من و! باز کن دهنت و عزیزم.
با هزار سختی و البته صبر و آرامش، کمی موفق شد و سریع به منِ دست و پا گم کرده نگاه کرد.
- ویانا قرص‌هارو بده بهش بخوره؛ سریع باش!
قرص هارو بین لب‌های کوچیک و به زور باز شده‌اش گذاشتم و سریع لبه ی لیوان آب رو پشت سرشون قرار دادم؛ به محض قورت دادن آب، نفسم سنگین از سینه رها شد و انگار اکسیژن تازه به مغزم رسید!
چونه‌ام از بغض میلرزید و مایا اگر حال و روز من رو میدید، از این هم بدتر میشد!
محکم بغلش کردم؛ نفس‌هاش کمی آروم تر شده بود اما، هنوز زیر گوشم هذیون‌هاش رو میشنیدم.
- میشنوم…
روی موهای نرم و براقش دست کشیدم و همونطور زیر گوشش گفتم:
- آروم باش مایا! گوش کن به مامان؛ من پیشتم باشه؟ آروم باش… نفس عمیق بکش، از هیچی نترس مایا مامان ویا پیشته.
روی شونه‌اش رو بوسیدم و قطره‌ی اشکم میون موهاش گم شد؛ حس میکردم میون سخت ترین مشکلات زندگیم غرق شدم و زندگی هرلحظه از قبل سخت تر میشه! حالم بد بود و آرامش، تنها آرزوم برای این روزها بود.
نشسته روی مبل، تمام حواسم سمت مایا بود تا مبادا اتفاق صبح دوباره تکرار بشه! ترسش باز به جونم افتاده بود و خداروشکر مایا، ریلکس مشغول ور رفتن با تبلتش بود و هر از گاهی از کاسه‌ی بزرگ کنارش پاپ کورن میخورد.
نفس دست روی پام گذاشت؛ سمتش برگشتم، لبخند داشت! لبخند داشت و به نظر میرسید عین همه نگران منه.
- حواست اینجاست ویانا؟
آروم حرف میزد؛ مکالمه‌ی بینمون رو فقط خودمون میشنیدیم.
- به نظرت حواسم اینجاست؟
به مایا نگاه کرد.
- ویا تو بیشتر از مایا حالت بده! چنددقیقه حواست رو بده به خودت؛ الان که میبینی، خداروشکر مایا کاملا حالش خوبه.
کوتاه زمزمه کردم:
- نفس میترسم!
لبخندش کمرنگ شد؛ از چشم‌هام به زمین خیره شد و عین خودم آروم جواب داد:
- حق داری، ولی این راهش نیست!
قبل از اینکه جوابی به حرفش بدم، آهو میون حرفمون وقفه انداخت.
- چی میگید شما دوتا؟ بگید ماهم بشنویم.
آهو رو بالاخره بعد از پنج سال دیده بودم؛ به گفته‌ی توفان، آهو با درک بالاش تنها به اینجا اومده بود و چندتا از لباس‌هایی که برای بچه‌اش خریده بود رو آورده بود تا ما ببینیم!
ذوق و شوقش وصف نشدنی بود و هردوی ما مادر به حساب میومدیم؛ ویانا وثوقی، مادری پر از اضطراب و حال بد، با چهره‌ی همیشه بی روح و رنگ پریده و زیر چشم‌های گود و جلوی موهای کمی سفید شده. آهو اما، مادر بهتری بود! سرشار از انرژی بود و آرایش کامل و پشت چشم‌های سایه زده‌اش، با لایت مرتب موهاش حسابی از من انرژی گرفته بود؛ عدالت این بود؟ این بود که دوران بارداری من با اون همه رنج و سختی گذشت و پدر بچه‌ام ازم خواست بچه‌اش رو سقط کنم و من رسماً ازش فرار کردم، و حالا آهو از لحظات خوبش با جاوید میگفت؟ با جاویدی که لحظه‌ی فهمیدن بارداری آهو، اشک شوق ریخته بود و نامدار، مقابل من داد و فریاد به راه انداخته بود!
 

  • لایک 1
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دهم»
به حرف اومدم؛ صدام درست مثل لحظه به لحظه‌ی این چندروز انگار که از ته چاه میومد.
- بحث جالبی نبود؛ همون بحث خودتون رو ادامه بدین بهتره.
لبخند آهو خشک شد و نگاهی کوتاه، بین بچه‌ها رد و بدل شد؛ آهو در نگاه اول، با دیدن حال و روز من رسماً شوکه شده بود و حق هم داشت؛ ویانای همیشگی با اون انرژی بسیارش، حالا به چه حال و روزی افتاده بود! 
مایا رو در آغوش کشیده بود و رفتارها و اخم‌های درهمش، بیشتر آهو رو متعجب کرده بود! قطعا توی سرش خانواده‌ی ما، افتضاح ترین خانواده بود؛ اون از نامدار که به برج زهرمار معروف شده بود، این از من با این حال خراب و افتضاحم، و این هم از مایا که با پنج سال سن، کاملا کپی نامدار با اون اخلاق مسخره‌اش بود!
نگاهی بین بچه‌ها رد و بدل شد؛ سرور برای عوض کردن جو پر هیجان به آهو گفت:
- لباس‌های نینی رو بهمون نشون بده! باقی وسایل که نشون ندادی ذوقمون و کور کردی، بزار لااقل لباس‌هارو ببینیم.
آهو بی حرف با شوق فراوون توی چشم‌هاش و لبخند قشنگ‌روی لبش، لباس های کوچولوی سایز کوچیک رو از نایلون بیرون آورد و روی میز بزرگ مقابلمون قرار داد؛ لباس های کوچولو با طرح و رنگ‌های متنوعشون، باعث ذوق همه شده بود و من، عین برج زهرمار به میز و لباس های روش خیره بودم! این سایز کوچولو من رو یاد بچگی مایا مینداخت؛ زمانی که روحیه‌ام از الان هم داغون تر بود و هرروز با دیدن شباهت بسیارش به نامدار، صبح تا شب رو گریه میکردم!
توفان خم شد و یکی از لباس‌هارو برداشت؛ لباس سفید خردلی با طرح زرافه، که اصطلاحاً اندازه‌ی کف دست بود.
- چرا انقدر ریزن اینا؟
آهو خندید و نفس حین نگاه کردن به لباس‌ها پرسید:
- لازم نبود اول تعیین جنسیت کنید؟
آهو صادقانه جواب داد:
- آره حقیقتش لازم بود، ولی ما از ذوق زیاد دووم نیاوردیم!
و با هیجان بیشتری اضافه کرد:
- جاوید که سر از پا نمیشناسه! هرروز با دو دست لباس بچه میاد خونه.
همه بلند خندیدن و من، لبخند کوچیک فیک گوشه‌ی لبم پر از درد بود؛ خوشبختانه بحث جاوید و ذوقش بسته شد و آهو باز به حرف اومد:
- ولی به نظر من الان دیگه طرح و رنگ‌ها جنسیت نداره؛ مثلا رنگ زرد یا سبز و سفید و هم پسر میتونه بپوشه هم دختر.
سرور کمی از چای توی دستش نوشید و سریع حرفش رو تایید کرد.
- آره دیگه الان که نمیان واسه‌ی دختر صورتی بگیرن و واسه‌ی پسر آبی!
مثل اینکه بحثشون راجع به بچه تمومی نداشت و من، با تداعی شدن هرلحظه از بچگی مایا کم مونده بود همین وسط سکته کنم!
به سرعت از روی مبل بلند شدم و همه‌ی نگاه ها سمتم برگشت.
- ببخشید.
و سریع ازشون دور شدم؛ خداروشکر کسی صدام نزد و مجبور نبودم به کسی جواب پس بدم.
وارد اتاق شدم و بلافاصله با برداشتن حوله‌ام، خودم رو توی حمام انداختم؛ حس میکردم نفسم داره میگیره و حس خفگی‌ای که داشتم، فقط با دوش آب یخ قابل درمان بود.
کمی روی نوک پا ایستادم تا حوله رو آویزون کنم، که زیر شکمم عمیق تیر کشید و همزمان با جمع شدن چهره‌ام، کمی خم شدم؛ لعنتی، امروز چندم بود؟
چک کردم؛ درست حدس زده بودم، امروز روز دوره‌ام بود. پنج سالِ تمام هر آخرِ ماه رو درد کشیده بودم و اونقدر درد زیادی داشتم، که میخواستم در و دیوار رو چنگ بزنم.
برخلاف خواسته‌ام دوش آب گرم رو باز کردم تا بلکه درد زیر دلم کمی آروم بشه؛ بعد از دزدیده شدنم از سوی اون مرتیکه‌ی چشم آبی، با اون ضربه‌ی محکم دهانه‌ی رحمم زخم شده بود و بعدش هم بعد از زایمان سختی که داشتم، رحمم اونقدر حساس شده بود که هربار پریود میشدم، بیشتر از حد نرمال ازم خون میرفت و دردش با سال‌های قبل اصلا قابل مقایسه نبود!
سرم رو کمی بالا گرفتم و چشم بستم؛ قطرات آب گرم از روی سر تا نوک پام پایین میومدن و من داشتم از هجوم فکرهای مسخره و سردرد و دلدرد دیوونه میشدم! گاهاً صدای خنده‌های بلند بچه‌هارو ناواضح میشنیدم و ای کاش، من هم درجمعشون همینطور بی پروا میخندیدم؛ مثل قدیما! ویانای گذشته رو میخواستم؛ ویانایی که بی باک زندگی میکرد و به هیچ چیز نه نمیگفت؛ ویانایی که سیگار‌های همیشه رژی شده‌اش نامدار رو دیوونه میکرد و حالا، بخاطر وجود بچه‌‌اش، پنج سال بود که سیگار رو کنار گذاشته بود.
دوش آب گرم حس خفگی رو ازم نگرفت و با پیچوندن حوله دور خودم، از حمام بیرون زدم؛ بلافاصله از پد استفاده کردم و با وجود خونریزی غیر عادیم، اگر استفاده نمیکردم کل خونه رو به گند میکشیدم.
نامدار لعنتی، تو این مورد هم باعث دردسرم شده بود؛ این مشکل دوران بارداری و زایمانم رو هم سخت کرده بود و چندماه آخر بارداری رو کاملا از سمت دکتر استراحت مطلق گرفته بودم و برای یه زن تنها، سخت بود پنج ماه یک جا خوابیدن و کاری نکردن! 
لباس‌هام رو پوشیدم؛ مغزم هنوز پر از فکرهای مزخرف بود و زیر دلم درد میکرد؛ تقریبا بعد از هربار پریودی حس میکردم دوباره زایمان کردم!

  • لایک 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم»
با موهای خیس و حوله‌ی روی سرم به جمع بچه‌ها پیوستم؛ همچنان خنده روی لب‌ها بود و حالشون خوب بود. خوشحال بودم که خوبن؛ بلند بلند میخندیدن و حداقل عین من، مثل برج زهرمار به بقیه خیره نبودن! زندگیشون رو مثل آدم های عادی میگذروندن و حال خودشون رو خوب میکردن، من عین احمقا، هنوز توی پنج سال قبل و اتفاقاتش گیر افتاده بودم. ویانای احمق، کاش خودت رو نجات میدادی؛ اونوقت بود که الان تو هم توی این جمع میون بچه‌ها بلند بلند میخندیدی و هیچ چیز نبود که انقدر حالت رو به هم بریزه.
***
ظرف زیتون رو روی میز کنار ظرف بزرگ خورشت قیمه گذاشتم؛ همگی پشت میز نشستیم و من سریع دستمال بزرگی رو روی یقه‌ی لباس مایا تنظیم کردم تا مبادا لباسش رو کثیف کنه؛ هرچند از این کار متنفر بود و همیشه میگفت من بچه نیستم که بخوام روی لباسم غذا بریزم، و خب هربار جواب میدادم که قاشق و چنگال رو بد توی دستت میگیری و امکانش هست، حسابی از دستم عصبی میشد.
بشقابش رو برداشتم تا کمی برنج بکشم و عین همیشه بشقاب رو از دستم بیرون کشید.
- خودم میکشم مامان!
بی حرف به چهره‌ی اخموش نگاه کردم و کمی، فقط کمی برنج توی بشقابش کشید.
- مایا بیشتر بخور!
با مخالفت بشقابش رو عقب کشید.
- اشتها ندارم.
با اشاره‌ی پیام دهانم رو بستم و غذا عین سنگ از گلوم پایین رفت؛ من و مایا هربار سر سفره‌ی غذا به جون هم میوفتادیم و بی اشتهایی مایا از بابت بیماریش بود؛ این بیماریِ لعنتی، آخر من رو دیوونه میکرد!
توفان برای عوض کردن فضای جمع به حرف اومد:
- راستی، بالاخره رسیدم به مراحلِ آخر چاپ کتابم!
همه به شوق اومدن و من، عین همیشه فیک لبخند زدم.
- به سلامتی، ویراستاری شده؟
چهره‌اش آویزون شد.
- نه! هنوز ویراستار خوب پیدا نکردم. ولی امروز، قرار شد متن ها رو به یه ویراستار دیگه بسپرم ببینم چیکار میکنه؛ اما متاسفانه امروز رو درگیر کارهای ماشینمم، نفس هم کلاس داره هیچکدوم نمیتونیم بریم تحویل بدیم! ویراستاره هم فکرکنم از اون‌هاست که اگر امروز نرم تا دو ماه بهم نوبت نمیده.
با غذام بازی کردم؛ شاید به عنوان یه دوست، لازم بود بعد از گذشت چندسال بهش یه کمکی بکنم؛ اون هم به طوفانی که توی هرشرایطی درکنارم بوده.
- من میرم.
نگاهی بین بچه ها رد و بدل شد؛ شاید اصلا از عمد قصد داشتن من رو بکشن بیرون بلکه کمی روحیه‌ام سرجاش بیاد.
- نه بابا، زحمت میشه برات ویا؛ یارو دفترش دوره! ماشین هم که زیر پات نیست.
نمیدونم چرا، اما مصمم تر گفتم:
- اشکالی نداره، با مترو میرم؛ فقط بهم بگو باید چیکارکنم!
لبخند عمیقی رو لب‌هاش نشست.
- ویا ممنونم ازت؛ جبران میکنم برات.
عین خودش متقابلا لبخندی تحویلش دادم و از پشت میز غذا خوری بلندشد و با تعدادی برگه برگشت.
- برگه ها به ترتیب چیده شده؛ همین‌هارو بهش تحویل بده اگر هم دیدی دست نوشته هارو قبول نکرد این فلش رو بهش بده تا فایلش رو بررسی کنه.
برگه ها‌ی مرتب شده و فلش رو مقابلم گذاشت و من با تایید کردن حرفش، مشغول خوردن ادامه‌ی ناهار شدم.
هرچند بی اشتها، اما باید میخوردم؛ حداقل من به عنوان یه مادر باید خودم غذام رو کوفت میکردم تا موقع غر زدن به مایا، حرفم منطقی باشه و اون هم متقابلا نگه تو خودت هیچوقت غذا نمیخوری، پس به من نگو!
ظرف ها رو جمع کردیم و روی مبل ها نشستیم؛ توفان یه تصادف کوچیک با ماشینش داشت و امروز رو باید صرف درست کردن ماشین میکرد.
نفس حاضر و آماده از اتاقش بیرون زد تا همراه با توفان بیرون بزنن و اون هم به کلاس زبانش برسه؛ من هم الکی به توفان قول داده بودم متن داستانش رو پیش ویراستار ببرم و حالا حسابی توش گیر کرده بودم!
بچه ها از خونه بیرون زدن و سرور هم به بیمارستان رفت تا به شیفتش برسه؛ مایا رو به پیام سپردم و خودم داخل اتاق رفتم تا آماده بشم.
اونقدر ها هم بدنبود! هم یه کار برای دوستم انجام میدادم و هم کمی حال و هوام عوض میشد، نه؟
تیپ ساده‌ی مشکیِ همیشگیم رو زدم و شال تور مشکی رو روی موهای حالت دار سفید و مشکیم رها کردم؛ قسمت سفید شده‌ی جلوی موهام ارث خشایار عوضی بود و اینکه هرروز سفیدیش بیشتر میشد، باعث میشد فکرکنم دارم حسابی پیر میشم و شاید کمی بعد، تصمیم میگرفتم عین گذشته ها رنگ قهوه‌ای روشنی روی موهام بزارم.
بدون آرایش و با همون چهره‌ی همیشه بی روح و خسته‌ام با برداشتن وسایلم از خونه بیرون زدم و راهم رو سمت مترو کج کردم؛ متروی همیشه شلوغ تهران که توی این موقعیت و عصاب نداشته‌ام، اونقدر گزینه‌ی خوبی نبود اما مسیری که توفان راجع بهش صحبت کرده بود، کاملا پیش ایستگاه متروی تجریش بود.
تا رسیدن به ایستگاه مورد نظر اونقدر ها هم زمان نبرد اما کاغذهای چیده شده‌ی مرتبی که توی دستم بود، مدام نگرانم میکرد که مبادا پخش زمین بشن چون اونوقت جمع کردنشون مکافات بود!
از مترو بیرون زدم؛ بندهای کولی مشکی روی شونه‌هام بود و برگه‌هارو محکم میون دست‌هام گرفته بودم؛ شال تور از روی موهای رها شده‌ام پایین افتاده بود و عینک آفتابی روی چشم‌هام، کمی دیده‌ام رو ناواضح تر از همیشه کرده بود.
به صفحه‌ی کرمیِ ساعت مچی دستم نگاه کردم؛ اگر از تایمش میگذشت دیگه معلوم نبود کِی به توفان بیچاره نوبت بدن برای ویراستاری!
کمی پام رو تند کردم و حتی مسیر کوتاهی تا رسیدن به دفتر ویراستار رو دوییدم.
با دیدن تابلوی بزرگ «مرکز انتشارات و ویراستاری اردیبهشت» نفس زنون از حرکت ایستادم و وارد شدم؛ منشی با دیدنم از بالای عینک زرشکی روی چشم‌هاش بهم نگاه کرد.
- سلام خسته نباشید.
به برگه‌های ردیف شده‌ی توی بغلم نگاه کرد.
- سلام، بفرمایید؟ نوبت قبلی داشتید؟
سر تکون دادم.
- بله، به اسم توفان مهراوند.
دفتر مقابلش رو چک کرد و بعد با اشاره به درب اتاقی که کنارش قرار داشت گفت:
- بله، بفرمایید داخل.

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم»
جلو رفتم و با دست آزادم در زدم؛ با صدای بفرماییدی که شنیدم درب رو باز کردم و داخل شدم.
- سلام.
مرد کمی مسن با موهای جوگندمی و پیرهن مردونه‌ی نسکافه‌ای توی تنش کمی خندون بهم نگاه کرد.
- سلام دخترم؛ بفرما بشین.
مقابلش نشستم؛ لبخند داشت و باعث شد بعد از مدت ها لبخند کمرنگ اما واقعی‌ای بزنم.
برگه‌هارو مقابلش روی میز قرار دادم و فلش رو هم کنارشون گذاشتم.
- چرا توفان جان نیومد خودش؟
عینک آفتابی رو از بالای سرم برداشتم و توی کیف گذاشتم.
- یکم درگیر بود شرایطش رو نداشت، بخاطر همین من رو فرستاد پیشتون.
برگه‌هارو روی میز کمی سمتش هول دادم.
- برگه‌ها به ترتیبه؛ این هم فلشه، گفت اگر متن دستی رو قبول نمیکنید فایل نوشته ها این تو هست.
فلش رو از روی میز چنگ زد.
- همین فلش کافیه! برگه ‌هارو میتونی ببری؛ خودم بهش گفته بودم نوشته‌ی دستی قبول نمیکنم.
خندید و من توی دلم به توفان لعنت فرستادم؛ خب اگه میدونی قبول نمیکنه چرا این همه برگه رو بدون هیچ پوشه‌ای دادی به دست من تا کل راه خونه تا دفتر رو استرس بکشم.
- من بررسی میکنم به خودش اطلاع میدم!
با لبخند سر تکون دادم و بلندشدم؛ برگه‌هارو دوباره توی بغل گرفتم و مرد مسن گفت:
- دخترم میموندی بگم برات قهوه‌ای چایی چیزی بیارن.
کمی به لبخندم عمق دادم.
- ممنونم لطف دارید! جایی کار دارم، اومدم این‌هارو برسونم به دستتون که از بابت کار توفان هم خیالم راحت باشه.
زر زده بودم؛ کار خاصی نداشتم اما من حتی حوصله‌ی قهوه خوردن کنار دوست‌هام رو هم نداشتم، چه برسه‌ به این مرد غریبه.
همونطور خندون و مهربون سر تکون داد و من بعد از خداحافظی کوتاهی، با برگه‌های توی آغوشم از دفتر بیرون زدم.
این برگه‌های لعنتی! توفان دیگه کی رمان رو دستی مینویسه برادرِ من؟
با همون کوله‌ی پشتم و حجم برگه های زیاد توی بغلم، راهم رو سمت ایستگاه مترو کج کردم تا به خونه برگردم؛ ابداً حوصله‌ی گردش اضافه‌ای رو نداشتم و شلوغی وحشتناک خیابون های تجریش هم هرلحظه داشت عصبی ترم میکرد!
صدای بلند رعد و برق آسمون ترس به دلم انداخت؛ تا قبل از اینکه قطرات بارون روی سرم آوار بشه و برگه‌های توفان رو به گند بکشه، باید خودم رو به ایستگاه برسونم.
کمی پام رو تند کردم و به اون سمت خیابون نگاه کردم و لحظه‌ای تعادلم رو از دست دادم و بعد از تنه زدن به فرد مقابلم و پخش شدن کمی از برگه ها، تازه به خودم اومدم!
بالاخره چیزی که کل تایم ازش فرارکرده بودم سرم اومده بود و اونقدر هول شدم، که فقط خم شدم تا برگه‌هارو جمع کنم؛ برگه‌ی اول رو از روی زمین برداشتم و روی باقی برگه‌های توی آغوشم گذاشتم؛ برگه‌ی دوم رو برداشتم، دستی جلو اومد و کمک کرد تا برگه ها جمع بشن؛ دست دستِ فردی بود که بهش تنه زده بودم و این دست، کمی آشنا نبود؟
سرم بالا اومد؛ زبون توی دهانم سنگین شد و دستم روی زمین خشک شد و به برگه‌ی بعدی نرسید.
نگاه فرد مقابل هنوز روی زمین و برگه‌های پخش شده بود؛ اخم‌هاش… اخم های لعنتیش هنوز هم همون شکل بود؛ تارِ موهای پراکنده‌ی سفید شده‌اش… اون هم مثل من کل این پنج سال رو سختی کشیده بود، نه؟ نه ویا؛ نه ویانای احمق!
اما… موهای سفید شده‌ و ته ریش های مرتب نشده و پریشونیش، با سوییشرت گشاد و بی‌رنگ و روی توی تنش این رو نمیگفت!
هدفون مشکی دور گردنش با صدای موزیک بلندی که من هم از این فاصله ملودی آرومش رو میشنیدم؛ این لعنتیِ همیشه اخمو و مغرور، کِی به این پریشونی و حال بد افتاده بود؟
با اون دست‌های لعنتیش برگه‌هارو به دستم داد و به محض بالا اومدن نگاهش، قلب توی سینه‌ام از تپش ایستاد!
درست بعد از پنج سال دوری، پنج سال دلتنگی و حال بد، حالا داشتم میدیدمش؟
جدیت نگاهش، اخم های همیشه در هم و ابهتش هنوز پابرجا بود؛ پابرجا بود، تا قبل از اینکه نگاهش به من بخوره و درلحظه، غرق تعجب بشه!
حس ته نگاهش، قلبم رو لرزوند! مردمک چشم‌هاش کوچیک و بزرگ میشد و نگاهش دلتنگی و عشق رو فریاد میزد!
ازش چشم گرفتم؛ اگر یکم دیگه به چشم‌هاش نگاه میکردم، قلب های ته نگاهم بیرون میزد! برگه هارو چنگ زدم و از روی زمین بلندشدم؛ پر از بهت بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره بلندشد. هنوز مقابل هم ایستاده بودیم، میون اون جمعیتی که مدام درحال رد شدن و تنه زدن بودن، من و نامدار خیره به هم هیچ چیز رو نمیشنیدیم و جز همدیگه، هیچ چیز دیگه‌ای رو نمیدیدیم!
نگاهش روی چهره‌ام نشست؛ نگاه بی رنگ و روحم، لب‌های سفید شده ام، زیر چشم‌های گود رفته ام، جلوی موهای تماماً سفید شده ام! نامدار کبیر، چیکارکردی با من؟

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم»
زمزمه وار اسمم رو صدا زد؛ آروم، خیلی آروم؛ اما من میون اون جمعیت و سروصدای بسیار، زمزمه‌ی آرومش رو شنیدم و دروغ چرا؟ دلم برای صداش تنگ شده بود.
- ویانا…
جواب ندادم؛ نگاهم پایین افتاد و موهام روی شونه‌هام رها شد؛ برگه‌هارو محکم توی آغوش کشیده بودم و قطرات ریز بارون رو کم کم داشتم حس میکردم.
- ویانا، ببین من و!
این رو کمی بلندتر گفته بود و من با شنیدن صداش، باز قلبم داشت خودش رو به در و دیوار میکوبید!
بهش نگاه کردم؛ دلخور بودم و اخم کمم رو نمیتونستم کنترل کنم؛ بی حسی و خنثی بودن اما، بیشتر از هرچیزی توی چهره‌ام حس میشد.
- حالت… حالت خوبه؟
به لکنت افتاده بود! رسماً بعد از گذشت اون پنج سالِ لعنتی داشتم با نامدار یه مکالمه‌ی جدی رو شروع میکردم.
- ممنون.
نگاهش ذره‌ای تغییر نکرد؛ پر از تعجب و دلتنگی بود و حالا کمی شوق!
- ویانا…
باز صدام زده بود و سکوت؛ بهش نگاه کردم، خیره به چشم‌هام ادامه داد:
- پنج سال گذشته؛ یه قهوه نخوریم؟
بدنم سست شد و شاید اگر به خودم نمیومدم تمام برگه‌ها از دستم رها میشدن.
بعد از گذشت تمام اون لحظات وحشتناکی که خودش مقصرش بود، داشت ازم درخواست میکرد خیلی ریلکس برم و باهاش قهوه بخورم!
صدا زدن اسمش بعد از اون همه مدت، حس فوق العاده عجیبی بود.
- نامدار…
نزاشت حرفم رو ادامه بدم.
- ویانا! لطفا رد نکن؛ اصلا… اصلا باورم نمیشه!
ناباور بهم نگاه کرد و قطرات بارون کمی اوج گرفت؛ همونطور که سعی داشتم از کنارش رد بشم کوتاه جواب دادم.
- اگه نیازی به قهوه خوردن بود، کل این پنج سال اینطور نمیگذشت!
از کنارش ردشدم و بازوم توسط نامدار گرفته شد! نفسم تنگ شد و سریع بهش نگاه کردم.
- ویانا، حرف بزنیم!
راجع به چی نامدار کبیر؟ تو میخوای راجع به گندی که زدی صحبت کنی و سعی کنی متقاعدم کنی که اشتباه بوده؛ راجع به ورشکستگی شرکتت بگی و اینکه پدرت رو اعدام کردن؛ من اما، باید راجع به دختربچه‌ای بگم که پنج سال قبل به دنیا آوردمش و تو روحت هم از وجودش خبر نداره!
تجریش و شلوغیش دور سرم چرخید؛ نامدار جلو اومد، با اون موهای کمی سفید شده و ته‌ریش های نامرتبش جلو اومد و مچ دستم رو گرفت.
- ویانا… چیکارکردی کل این پنج سال رو؟
به قسمت سفید شده‌ی جلوی موهام نگاه کرد؛ زیرچشم‌های گود افتاده‌ام، صورت رنگ و رو پریده‌ام.
- کِی برگشتی؟
لال بودم؛ لال بودم و فقط نامدار بود که این میون حرف میزد و من، هنوز ناباور بودم که داشتم بعد از تموم اون اتفاقات میدیدمش.
به اطراف نگاه کرد؛ حسابی شلوغ بود.
- بریم یه جایی بشینیم حرف بزنیم؛ ویانا…
نفس‌هام تند شده بود؛ مچ دستم رو به آرومی از میون انگشت‌های یخ زده‌اش بیرون کشیدم.
- باید برم…
پر از التماس اسمم رو صدا زد.
- ویانا!
بهش نگاه کردم؛ به عمق چشم‌هایی نگاه کردم که همیشه با عشق به من خیره بودن، و چه سخت بود حالا اینطور بی حس بهشون نگاه کردن.
- نامدار… بزار برم.
- معذرت میخوام!
از حرکت ایستادم! معذرت ؟ کدوم معذرت نامدار؟ دقیقا از بابت چی معذرت میخوای؟ از بابت لحظه به لحظه‌ی این پنج سال؟ اصلا یه معذرت خواهیِ کوتاه، قراره کل این اتفاقات رو جمع کنه؟ کاش همینطور بود! کاش اسکیزوفرنی دخترت با اون هذیون های شبونه و کابوس های وحشتناکش با یه معذرت خواهی رفع میشد؛ کاش درمان موهای سفید شده و قلب شکسته‌ی من یه معذرت خواهیِ کوتاه بود.
بی حرف نگاهم پایین افتاد، و نامدار همچنان به من خیره بود؛ هنوز هم نمیتونستم باورکنم بعد از گذشت این پنج سال، حالا باعث و بانیشون مقابلم ایستاده!
بی‌هدف و گیج، بهش تنه زدم و ازش دورشدم؛ گوشم سوت میکشید و سرگیجه‌ام هرلحظه بیشتر از قبل میشد؛ تلو تلو خوران ازش دور میشدم و تنها هدفم، دوری از نامدار بود؛ هدفم درست بود، درست تا زمانی که جلوی چشم‌هام سیاه بشه و لحظه‌ی آخر، شنیده شدن اسمم از زبون نامدار رو بشنوم…
چشم باز کردم؛ صدای سوت دستگاه‌های بیمارستان توی سرم پیچید و قبل از هرچیزی، شئ دور دهانم نظرم رو جلب کرد و باعث شد بی‌مقدمه دست جلو ببرم تا اون رو بردارم.
مچ دستم توسط فردی گرفته شد و مقابل چشم‌هام اونقدر تار بود، که نمیتونستم حتی متوجه بشم چه کسی در کنارمه!
- ویانا! برندار این و، خوبی؟
صداش توی سرم پیچید و دستم از روی ماسک اکسیژن دور دهانم شل شد؛ من داشتم از تو فرار میکردم نامدار کبیر، حالا با این حال اومدی نشستی کنارم؟
بهش نگاه کردم؛ سمت چپم بود و من، مقابل چشم‌هام هنوز کاملا واضح نبود.
- خوبی؟
نگران پرسید و من، فقط بهش نگاه کردم؛ نه با نفرت، نه با دلتنگی، نه با عشق، نه با خشم؛ بی حس و خنثی!
سوالش که بی‌جواب موند با همون چهره‌ی اخمو و پریشون و موهای به هم ریخته و کلاه سوییشرت روی سرش، سر به زیر شد؛ کلافه بود و این از نفس‌های عمیقش میفهمیدم.
- چرا اینجایی؟

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم»
نگاهش با شنیدن صدای گرفته و آرومم از پشت ماسک اکسیژن، بالا اومد؛ یکه خورده بود و ابداً انتظار چنین حرفی رو نداشت.
- ویا، پنج سال گذشته؛ خواستم باهم حرف بزنیم، کدروتی نمونه.
کدروتی نمونه؟ کجای کاری نامدار، کدروت مونده، خیلی هم مونده.
- نامدار.
همچنان بهم خیره بود؛ حس دلتنگی و نگرانی ته نگاهش، داشت قلبم رو میلرزوند! نه ویا، ریلکس باش.
- برو!
بیشتر جا خورد! باید همینقدر رُک بهش میگفتم بره؟
- ویانا…
میون حرفش پریدم:
- نامدار، گفتم برو! 
بی حرف بهم نگاه کرد و درنهایت با مکث بلندی پر از حس کلافگی و ناامیدی، با نفس عمیقی خواست از روی صندلی کنار تختم بلند بشه که دکتر داخل اتاق اومد!
- به به، به هوش اومدی دخترم! حالت بهتره؟
مرد مُسن با لبخند مهربون و سیبیل های پر پشت و جو گندمی‌ شده‌اش جلو اومد و بالای سرم ایستاد.
- خوبم آقای دکتر.
نگاهش رو بین نارضایتی و حس معذبیِ من و نامدار رد و بدل کرد.
- خب خداروشکر، تنفست که اوکیه؟
با نفس عمیقی حرفش رو تایید کردم و لبخندش عمق گرفت.
- خیلی خب؛ اگر خدایی نکرده همچین موضوعی تکرار شد بیا تا چکابت کنم، باشه؟
سر تکون دادم و ماسک اکسیژن رو از روی صورتم برداشت.
- خیلی خب پس، مرخصی دخترم.
با لبخند کوچیکی آروم تشکر کردم و روی تخت نشستم؛ دکتر با نگاه به نامدار همونطور مهربون ادامه داد:
- شماهم حسابی مواظبش باش، نبینم دیگه همچین اتفاقی بیوفته ها!
نامدار تلخ لبخند زد و من فقط بهش نگاه کردم؛ آقای دکتر خبر نداشت نامدار کل زندگیم رو سیاه کرده.
از درمانگاه بیرون اومدیم و به محض خروجم از اتاقک، حتی نیم نگاهی هم به نامدار ننداختم؛ بی حرفش با سوییشرت گشاد توی تنش و هدفون توی دستش و برگه‌های توی دست دیگه‌اش، فقط کنارم راه میومد.
مقابل درب درمانگاه بلااجبار سمتش برگشتم؛ نگاهم به برگه‌ی های توی دستش بود!
برگه‌هارو سریع بالا آورد و همونطور لال، از دستش گرفتم.
- جمعشون کردم برات، ولی فکرکنم ترتیبش به هم ریخته باشه.
برگه‌هارو توی بغل گرفتم و به سمت دیگه‌ی خیابون نگاه کردم.
- اشکالی نداره.
بی‌توجه به لحن بی‌حسِ من باز اسمم رو صدا زد.
- ویانا!
نگاهم سمتش برگشت؛ کاش میرفت!
- میشه برسونمت؟ لطفا!
بدون اینکه حتی به پیشنهادش فکرکنم باز به سمت دیگه‌ی خیابون نگاه کردم.
- خودم میرم، ممنون.
- ویانا!
تیز بهش نگاه کردم؛ قاطع گفت:
- حالت بدشده! خودم میبرمت.
بالاخره از اون حالت بی‌حسی در اومدم و تهاجمی گفتم:
- حالا که میبینی، خوبم!
بی‌توجه به لحن خشن و بی‌حوصله‌ی من همونطور آروم جواب داد:
- درخواست قهوه خوردن رو که رد کردی، لااقل بزار چنددقیقه توی ماشین درکنارت باشم! بعدم میرسونمت و دیگه هیچوقت همدیگه و نمیبینیم.
قلبم توی سینه تکون خورد؛ ما کِی به اینجا رسیده بودیم؟ جونمون به هم وصل بود و حالا، نامدار داشت التماسم میکرد تا فقط چنددقیقه رو درکنارش باشم بدون اینکه بهش نگاه کنم و حرفی بزنم؟
نمیدونم چرا، اما بی حرف و همونطور خنثی، داخل ماشینش نشستم و کل مسیر رو، از حجم اضطرابی که روی کولم بود پوست لبم رو کندم و پای راستم رو متداوم تکون دادم.
نامدار بی پروا هر از گاهی مستقیماً نگاه پر حسرتش رو روی من میخ میکرد و باز مشغول رانندگی میشد؛ آروم و با حوصله میروند و قطعا نمیخواست هرگز به مقصد برسیم!
تنها حرفی که از دهنم بیرون اومد، آدرس خونه‌ی جدید بچه ها بود و اگر مجبور نبودم آدرس بدم، تا ابد رو لال میموندم.
مسیر سر کوچه تا خود خونه رو اونقدر طولانی کرد که از شدت کلافگی نفسم رو محکم از سینه بیرون فرستادم؛ دستم سمت دستگیره رفت و نامدار، به سرعت پیاده شد و درب ماشین رو برام باز کرد! کاش میشد بهش بگم برو نامدار؛ برو تا نفهمی با دخترت  دو قدم فاصله داری! دختری که تو از وجودش بی خبری و توی همین خونه داره زندگی میکنه.
بی حرف پیاده شدم و نگاهم رو از آسفالت های زیر پام نگرفتم؛ مقابلم ایستاد، چرا نمیرفت؟
- مواظب خودت باش.
بهش نگاه کردم؛ بی لبخند سر تکون دادم و ادامه داد:
- اگر دوست داشتی… درخواست قهوه‌ام رو قبول کن! هروقت که خواستی.
هیچوقت قرارنبود همچین کاری کنم؛ قرارنبود بعد از گذشت تموم این بدبختی ها و تحملشون، مقابلش بشینم و ریلکس قهوه بنوشم.
برگه‌هارو توی آغوشم جا به جا کردم و خیره به درب خونه، خواستم از مقابل نامدار کنار برم و هرچه زودتر به داخل خونه پناه ببرم، اما با ظاهر شدن ناگهانی نفس و توفان مقابلمون، حین پیاده شدن از موتورسیکلتِ توفان، پاهام روی زمین خشک شد!
توفان مبهوت کلاه کاسکت رو روی موتورش گذاشت و جلو اومد؛ نگاهش پر از علامت تعجب روی ما دوتا میچرخید!
نامدار اخمو بود، مثل قبلا ها هنوز هم ابهت همیشگیش رو داشت؛ اما حالا انگار کمی خجالت میکشید! از بابت موقعیتی که برام پیش آورده بود، خجالت زده بود و حتی مقابل توفان هم نگاه اخموش رو زمین می‌انداخت.
دستش رو بالا آورد و توفان با ابروهای بالا پریده و دهان باز، بهش دست داد.
- خوبی توفان؟
توفان لال شده سر تکون داد.
- قر…قربونت!
به من نگاه کرد؛ مبهوت سرش رو به نشونه‌ی «اینجا چه خبره؟» تکون داد و من، باز به زمین خیره شدم.
نفس بی‌خبر جلو اومد و با کلاه کاسکت توی دستش، دست دیگه‌اش رو جلو آورد و به نامدار دست داد.
- سلام!
نامدار آروم جواب سلامش رو داد و توفان به طرز ضایعی به نامدار اشاره کرد و خطاب به نفس گفت:
- ایشون نامداره!
نفس ضایع تر از توفان سمت من برگشت.
- چی؟
کلافه‌ام کرده بودن، چه مرگتونه شما دوتا پت و مت؟
برگه‌هارو توی آغوش توفان انداختم.
- میشه بریم داخل لطفا؟
غیرمنتظره داشتم از نامدار میخواستم که گورش رو گم کنه!

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزدهم»
توفان و نفس رو رسماً سمت درب خونه هُل دادم و اسم خودم رو باز از زبون نامدار شنیدم و سمتش برگشتم.
- ویانا…
امروز  رو روی هم رفته به اندازه‌ی کل مدت رابطمون اسمم رو صدا زده بود!
- بله؟
باز بهم خیره موند و حضور توفان و نفس داشت معذب‌ترم میکرد؛ کاش اون دوتا میرفتن داخل و نامدار هم برای همیشه گورش رو گم میکرد!
نفس به سرعت متوجه موقعیت شد و با گرفتن دست توفان، از ما دور شدن؛ باز به نامدار نگاه کردم، همچنان بهم خیره بود و نگاه پشیمون و پر اخم و پشیمونش، انگار ازم میخواست که نرم!
- معذرت خواهیم رو پذیرفتی؟
معذرت خواهی کوتاهی که روی تخت درمانگاه بهم گفته بود رو؟ انتظار داشت با همون یه معذرت خواهی، تموم این اتفاقات رو پشت سر بزارم؟
کلافه لحظه‌ای چشم فرو بستم.
- چه فرقی به حالت داره؟
معترض گفت:
- ویا!
بی ربط گفتم:
- توی ماشین گفتی من رو میرسونی و بعدش دیگه هرگز نمیبینمت؛ میشه بری؟
رُک بودن حرفم لالش کرد؛ باز به زمین زیر پاهام نگاه کردم و با مکث بلندی گفت:
- پشیمونم ویا! حتی اگر قرارنیست دیگه ببینمت، میخوام قلبم آروم بگیره.
به چشم‌های پر حسرتش نگاه کردم.
- که چی؟
- ویانا درسته؛ پایان بدی داشتیم، اما رابطه‌ی بدی نداشتیم! لحظات خوبی رو کنار هم گذروندیم، حالمون کنارهم خوب بوده؛ دلم نمیخواد بعد از گذشت تموم اون اتفاقات و لحظات قشنگ خاطره‌ی بدی توی دلت مونده باشه.
خاطره‌ی بد؟ کجای کاری نامدار؛ من از اون روزهای قشنگ و لحظات خوب یه بچه‌ی پنج ساله دارم.
- نامدار دیر جنبیدی؛ الان دیگه وقت این حرف‌ها نیست، فایده‌ای نداره!
و بی‌حرف، ازش دور شدم و خودم رو توی حیاط خونه انداختم! نامدار رو پشت در گذاشتم و قلبم تیر کشید؛ اما نامدار، چطور وقتی من رو با بچه‌ی تو شکمم و چهره‌ی اشکی و چمدون توی دستم پشت در گذاشت قلبش تیر نکشید؟
اگر خودم رو کنترل نمیکردم، همونجا پشت در سقوط میکردم؛ اما ویانا، تمام این پنج سال رو قوی جنگیده بود و حالا هم نباید خودم رو میباختم!
همونجا پشت در چشم فرو بستم؛ پاهام جلو نمیرفت تا ازش دور بشم، تو چیکارکردی با من نامدار کبیر؟ کل این پنج سال رو از دستت کشیدم و حالا هنوز هم قلبم برات میلرزه؟
قدم‌هام به سختی از درب حیاط دور شد و وارد خونه شدم؛ سکوت مرگبار بین بچه‌ها سنگین بود و نگاهشون روی من، سنگین تر.
بهشون نگاه کردم؛ خنثی، بدون هیچ حسی، عین همیشه.
- سلام.
پیام زیرلب جواب سلامم رو داد و توفان بی طاقت گفت:
- ویا تو کنارِ نامدار چیکارمیکردی؟
انگشت اشاره‌ام رو روی لبم کوبیدم.
- لال شو توفان! مایا میشنوه.
پیام آروم و البته اخمو وسط پرید:
- مایا رو بردم مهدکودک؛ توفان راست میگه، پیش نامدار چیکارمیکردی ویانا؟
کوله‌ام رو با ضرب روی مبل رها کردم و با هردو دستم دو طرف پیشونیم رو گرفتم.
- تروخدا ساکت شید! دارم میترکم؛ الان به نظرتون تو وضعیتی هستم که بخوام جواب پس بدم؟
همه ساکت شدن و من، با قدم های محکم و پر حرصم سمت اتاق رفتم؛ خداروشکر مایا خونه نبود و با دیدن این حال و روز من، قرارنبود باز توی فکر فرو بره!
لباس‌هام رو با حرص از تن بیرون آوردم و تیشرت و شلوار راحت و گشادی پوشیدم. از آینه به خودم نگاه کردم؛ موهام پریشون دورم ریخته بود و زیر چشم‌هام، حتی از روزهای قبل هم گود تر به نظر میرسید! همیشه نگاهم خنثی و بی حس بود اما امروز، انگار غم ته نگاهم باز برگشته بود! غم پنج سال پیش؛ غم اون لحظه‌هایی که میخواستم از خاک ایران خارج بشم و لحظه‌ای آروم نمیگرفتم. کاش برنگردی نامدار! کاش امروز آخرین روزی باشه که میبینمت و دیگه هرگز به اون حس و حال قبلی برنگردم.
موهام رو شونه زدم؛ من تازه داشتم خودم رو جمع و جور میکردم! باید جمع و جور میکردم تا بتونم حال مایا رو خوب کنم، حالا اگر نامدار با برگشتش باعث میشد حال مایا از اینی که هست هم بدتر بشه چی؟ باید چه گوهی میخوردم؟
برس رو روی میز گذاشتم؛ نگاهم بالا نمیومد تا باز از آینه به چهره‌ی بی رنگ و روم نگاه کنم، حالم داشت از خودم به هم میخورد!
ضربه‌ی کوتاهی به در خورد و بلافاصله، قامت بلند پیام مقابلم نمایان شد! بهش نگاه کردم، اخمو بود و نگران.
- ویا، خوبی؟
نگاهم پایین افتاد؛ من پنج سال بود که خوب نبودم!
- خوبم پیام.
جلو اومد؛ قدم‌هاش آروم بود و شمرده، و نگاه من همچنان بالا نمیومد.
- پیام ممنونم که مایا رو بردی مهد؛ اگر تو پیش‌قدم نمیشدی فکرکنم هرگز قرارنبود ببرمش!
سعی داشتم بحث رو عوض کنم و پیام، خیلی زرنگ تر از این حرف ها بود.
- ویانا، میشه من رو نگاه کنی؟ و لطفا بحث رو عوض نکنی؟

  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم»
بهش نگاه کردم؛ همچنان سعی داشتم حال بدم رو مخفی کنم و شک نداشتم پیام خوب میدونه توی دلم چقدر آشوبه!
- خوب نیستی ویا.
بغض توی گلوم رو قورت دادم اما، رنگ نگاهم ذره‌ای تغییر نکرد.
- بچه که گول نمیزنی! کل این مدت حالت بد بوده، سعی کردی از فکر نامدار رها و دور بشی و حالا، مقابلت قرار گرفته! حق داری بد باشی، چرا خودت رو خوب نشون میدی؟
نگاهم رو دزدیدم؛ نباید میفهمید چقدر روی نامدار ضعف دارم.
- مهم نیست برام پیام.
کمی عصبی شد.
- چرا چرند میگی ویا؟ مگه میشه مهم نباشه؟ مهم نیست و وقتی فهمیدی تو چه حال و روزیه انقدر نگران شدی؟ مهم نیست و هرشب داری سعی میکنی بفهمی بیماریش چیه؟ مهم نیست و بچه‌اش رو نگه داشتی و انقدر بخاطرش سختی به جون خریدی؟
عین خودش صدام رو بالا بردم:
- چه ربطی داره پیام؟ مایا بچه‌ی منه!
تقریبا روی سرم فریاد زد:
- مایا بچه‌ی نامدارم هست ویانا، این رو بفهم!
حرفش لالم کرد و پیام، پر از حرص از این نفهمیِ من، بهم خیره موند.
آروم شدم؛ اونقدر آروم که صدام از زیر زمین بیرون اومد:
- نامدار اگر این بچه رو میخواست الان وضعیتِ ما این نبود!
پیام بیچاره کلافه به پیشونیش دست کشید.
- ویانا هر کوفتی که باشه خونِ نامدار توی بدنِ این بچه‌ست! تو نمیتونی این و انکار کنی.
خشمگین جیغ زدم:
- من ریدم تو خونش! به من چه پیام؟ نامدار نخواستش! نخواستش و حالا هم نمیخوادش.
متقابلا داد زد:
- خب پس دردت چیه؟ واسه چی داری این همه خودت رو میکوبی به در و دیوار؟ اگه میدونی نامدار مایا رو نمیخواد از چی نگرانی؟
محکم با هردو دست به سینه‌ام کوبیدم.
- از بابت خودم نگرانم پیام! از بابت خودِ احمقم؛ از این نگرانم که قلبم باز نلرزه براش! باز با وجود تموم اون بدبختی ها تموم فکر و ذکرم نشه نامدار! نگرانش نباشم، وقتی بهش نگاه میکنم هنوز دوستش نداشته باشم!
این ها رو میگفتم و خودم خوب میدونستم که همین الان هم وضعیت همینه؛ امروز فهمیده بودم نامدار هنوز برام غریبه نشده، نگاهش قلبم رو میلرزونه؛ عشقش رو برام زنده میکنه، و من این رو نمیخواستم!
پیام لال شد؛ همچنان حرص داشت و سینه‌اش زود بالا و پایین میشد، اما دیگه حرفی نبود که بگه! جوابش رو گرفته بود و من، خیلی زود دهن باز کرده بودم.
از مقابلش کنار رفتم و پر حرص روی تخت نشستم؛ به سرعت کنارم اومد، آروم بود و حالا دیگه فریاد نمیزد.
- ویانا، ببین من و.
بهش نگاه کردم؛ نگران بود، نه؟ درست مثل لحظه به لحظه‌ی این چندوقتی که به ایران برگشته بودم؛ گناه بچه ها چی بود؟ من با ندونم کاری‌هام، ارزش این نگرانی هارو داشتم؟
- ویا هرچی که بشه ما پشتتیم، این رو میدونی دیگه؟
به ملحفه‌ی زیر پام خیره شدم؛ میدونستم! میدونستم و اگر نبودن، من هم نمیتونستم از پسش بربیام.
بی‌حرف بغلش کردم و دست‌هاش دور کمرم نشست؛ خدارو شاکر بودم از بابت وجودشون!
- میدونم پیام، میدونم.
چیزی نگفت و من، با مکث کوتاهی از آغوشش بیرون اومدم.
- الان هم جمع و جور کن خودت رو، ویانایی که من میشناسم خیلی قوی تر از این حرف‌هاست!
کوتاه لبخند زدم و ادامه داد:
- کم کم میرم دنبال مایا، نمیخوام تو این حال و روز ببینه تورو.
- پیام بازم ممنون از بابت مهد؛ آیدا اصرار کرده بود ببرمش برای روحیه‌اش ولی انقدر درگیر بودم که کاملا حواسم پرت شده بود.
پیام کوتاه لبخند زد؛ خوشحال بودم که داشتمش.
- خواهش میکنم عزیزم؛ سعی کردم بهترین جا ثبت نامش کنم. قضیه‌ی شناسنامه و اسم پدر یکم دردسر ساز شد، ولی حلش کردم!
لبخند روی لبم خشک شد.
- شک کردن؟
- نه! چون اسم هاکان به عنوان اسم پدر توی شناسنامه‌اش بود و مایا اونطوری دورگه به حساب میومد یه جور خاصی برخورد میکردن! 
به پیشونیم دست کشیدم؛ خاطرات پر دردسر و کلافه کننده‌ی شناسنامه گرفتن توی سرم تداعی شد، چه روزهایی بود!
- الان که دیگه اوکی شد! نگران نباش. مهدکودک خیلی خوبیم هست، وقتی فهمیدن مایا خوندن و نوشتن بلده و اهل مطالعه‌ست گل از گلشون شکفت! خود مایا هم فضای اونجا رو دوست داشت، فقط امیدوارم زود دوست پیدا کنه.
لب ورچیدم؛ مایا و دوست پیداکردن؟ غیرممکن بود.
- دوست پیدا کرد کل تهران رو شیرینی میدم!
پیام به طنزِ تلخم خندید و من هم متقابلا لبخندی زدم؛ امیدوار بودم مهدکودک سرش رو حسابی گرم کنه و دوست پیداکردن هرچند غیرممکن بود، اما من همچنان ایمان داشتم! اگر دوست پیدامیکرد و با کسی مشغول صحبت کردن میشد، شاید ویانای خوشحال‌تری میبودم! این موضوع حسابی به بیماریش کمک میکرد و بزرگترین پیشنهاد آیدا به من همین موضوع بود.
روز بعد، درست موقعی که هردو مقابل آیدا نشسته بودیم و من مدام از اضطراب دست‌هام رو درهم قفل میکردم، مایا از روز اول مهدکودکش میگفت.
- اونجا همه بچه‌ان! هیچکس متن کتاب‌هام رو نمیفهمید، دوستشون نداشتم.
آیدا کمی خودش رو جلو کشید؛ لبخند داشت و چتری‌های شرابی رنگش رو به شکل مرتبی از شالش بیرون انداخته بود.
- قربونت برم همسن و سال‌های تو خوندن و نوشتن بلد نیستن، توام اگر مامان ویا باهات کارنمیکرد درکی ازش نداشتی! تازه دوسال دیگه باید یاد میگرفتی.
مایا لجباز شونه بالا انداخت.
- دوست ندارم اونجارو!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم»
نگاه آیدا روی چهره‌ی همیشه بی رنگ و روحِ من نشست.
- راجع به دوست پیداکردن باهم صحبت کردیم مایا جونم! رو حرف‌هام فکرکن، باشه؟
مایا هرگز میون اون بچه‌های پر انرژی با استایل های رنگارنگ و گیره موهای فانتزی، دوستی پیدا نمیکرد؛ اما بی‌جهت فقط سرتکون داد.
- باشه.
آیدا محکم بغلش کرد و روی موهای لخت و تیره‌اش رو بوسید.
- قربونت برم من دخترِ خوشگل! جلسه‌ی بعد که اومدی دوست پیدا کرده باشی ها! الان هم برو پیش عمو توفان من با مامان ویا دو کلوم حرف بزنم بعد میاد پیشت.
با خداحافظی کوتاهی مایا از ما جدا شد و سمت توفان پشت درب اتاق رفت؛ مثل همیشه بلافاصله بعد از تنها شدنم با آیدا، استرس به تموم جونم افتاد.
- ویا اوضاع چطوره؟
مثل همیشه ناامید بهش خیره موندم.
- من باید ازت بپرسم! اوضاعِ مایا چطوره؟
پر از آرامش به چهره‌ی داغونم لبخند زد.
- خیلی بهتره خداروشکر؛ در رابطه با بیماریش، بهتره؛ اما قضیه‌ی مهدکودک یکم اذیت میکنه! نمیتونه دوست پیدا کنه و این نرماله، ولی من کلی باهاش صحبت کردم قبل از اینکه بیای دنبالش.
جواب رو میدونستم، اما با ته مونده‌ی امیدِ تهِ دلم پرسیدم:
- چی گفت؟
مثل همیشه آروم و پر از آرامش بهم لبخند زد.
- ارتباط برقرار کردن براش سخته! خیلی سخت؛ ولی کلی باهاش صحبت کردم و امید دارم کمی بتونه با بچه‌های اطرافش ارتباط بگیره. ویا شاید این موضوع کوچیک به نظر بیاد اما کوچیکترین ارتباط میتونه به بیماریش کمک کنه! اسکیزوفرنی مایا رو از آدم ها حسابی دور میکنه و حتی یه ارتباط چشمی ساده هم براش وحشتناکه! اما وقتی بتونه دوست پیدا کنه، ارتباطاتش قوی میشه و خیلی کمک بزرگی به رفع بیماریش میکنه.
و این تمام چیزی بود که من میخواستم! امیدوار بودم حرف‌های مایا روش تاثیر بزاره و حسابی ازش ممنون بودم.
بی رمق لبخندی با ته مونده‌ی امیدم زدم.
- امیدوار باشم آیدا؟
لبخندش پررنگ شد و ته دلم رو گرم کرد.
- باش ویانا! امیدوار باش و بهش کمک کن؛ باهاش صحبت کن و مطمئن باش این صحبت ها بهش کمک خواهد کرد؛ ویانا مایا نیاز به شنیده شدن داره! کافیه کمی درکش کنی، کمی حمایت بشه تا بتونه شکوفا بشه.
منِ ضعیف، با این حال و روز و انرژی منفی توی وجودم چطور میخواستم به دختر کوچولوم کمک کنم؟ باید انجامش میدادم، باید!
چیزی نگفتم و آیدا برگه‌های مقابلش رو کمی جا به کرد؛ کمی توی فکر فرو رفته بود و دیگه خبری از لبخند پر آرامشش نبود.
- راستی، یه موضوع دیگه هم هست!
گوش‌هام تیز شد و قلبم نگران!
- قبلا هم راجع بهش صحبت کردیم.
منتظر موندم و ادامه‌ی حرفش دور از انتظارم بود.
- پدرِ مایا! حضورش توی این زندگی خیلی تاثیر داره ویانا، خیلی زیاد! و مهم تر از اون، توی حال مایا بزرگترین تاثیر رو داره.
کلافه به پیشونیم دست کشیدم؛ این یکی از دسترسم خارج بود!
- چه تاثیری داره آیدا؟ چه غلطی کنم من؟ برم نامدار رو برگردونم؟ التماسش کنم مایا رو بپذیره و دوستش داشته باشه؟
آیدا لب ورچید.
- چنین چیزی ازت نمیخوام! قضیه‌ی نامدار رو میدونم، خیلی خوبم میدونم؛ نمیخوام التماسش کنی برگرده، ولی…
مکث کرد و گفتم:
- ولی…؟
با کمی تردید حرفش رو ادامه داد:
- شاید لازم باشه ازت بخوام بخاطر حال و روز دخترت باهاش صحبت کنی!
پذیرش این موضوع برام سخت بود؛ اما بخاطر مایا… انجامش میدادم؟
- آیدا تو مشاوری، درک میکنی حال و روزِ من و؛ برم چی بگم؟ بعد از تموم اون اتفاقات، ازش بخوام برگرده توی این زندگی؟
دست‌هاش رو توی هم قفل کرد و روی میز خودش رو کمی جلو کشید.
- مایا و نامدار رو باهم رو در رو کن!
هیستریک خندیدم.
- بیخیال آیدا!
آیدا اما، کاملا جدی بود.
- ویانا؛ بخاطر دخترت! توی زندگیش نیاز به حمایت داره؛ جای خالی پدرش واضح حس میشه! یه حس امنیت از سمت اون میخواد، یه حس پوچی داره و این رو کاملا میتونم بفهمم ویا!
نزدیک بود به گریه بیوفتم، این چه وضعش بود؟
- آیدا نامدار این بچه رو نمیخواد! اگر این موضوع رو بفهمه و بیشتر از قبل توی روحیه‌ی مایا تاثیر بزاره چی؟ این بچه به اندازه‌ی کافی داغون هست، بخدا اگر نامدار باز کاری بکنه و مایا از این بدتر بشه هم خودش رو میکشم و هم خودم رو! مایا تنها کسیه که دارم؛ نمیتونم بزارم نامدار از این هم داغون ترش بکنه!
آیدا پر مهر و البته ترحم لبخند زد.
- میفهمم ویا، ولی این موضوع واجبه! از من گفتن بود؛ به عنوان مشاورش دارم میگم پدر، فعلا بزرگترین و مهمترین نقش رو توی زندگی مایا داره. مثل یه تیکه‌ی پازله که توی وجودش گم شده و وقتی پیدا بشه، مایا تازه خودش رو پیدا میکنه!
نگاهم پایین افتاد؛ لازم بود؟ آیدا سخت ترین کار ممکن رو ازم میخواست، اما بخاطر مایا، ممکن بود انجامش بدم؟
من چیزی نگفتم و باز آیدا سکوت رو شکست.
- ویانا این رو نگفتم که باز توی فکر فرو بری و خودت رو آزار بدی! راجع بهش فکرکن؛ زندگی زندگیِ تو و مایاست، و من حق دخالت مستقیم ندارم؛ فقط به عنوان یه مشاور دارم یه پیشنهاد مهم میدم و تصمیم قطعی برای توعه!
کلافه فقط سرتکون دادم و بعد از خداحافظی از آیدا، از اتاق بیرون زدم؛ چهره‌ام مثل همیشه ناامید بود و توفان بیچاره با دیدن من، لبخند روی لبش خشک شد.
- خوبی ویا؟
نگاه مایا روی چهره‌ام میخ بود و قطعا نمیتونستم الان حرفی بزنم!
- آره توفان، بریم.
از بیمارستان بیرون زدیم و کل مسیر رو، با نگاه خیره‌ام به بیرون پنجره، فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم؛ حرف زدن با نامدار کبیر بعد از تموم این اتفاقات، چیزی که من فکر میکردم نبود!
مایا رو مقابل مهدکودک پیاده کردیم و نارضایتیش، اذیتم میکرد اما اشکالی نداشت؛ مایا باید ارتباط گرفتن رو یاد میگرفت.
داخل ماشین نشستیم و توفان بلافاصله گفت:
- ویا این چه حال و روزیه؟ خوبی؟

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجدهم»
بهش نگاه کردم؛ زیر چشم هام گود بود و نگاهم پر از نگرانی.
- توفان آیدا رسماً ازم خواست برم به نامدار بگم مایا رو بپذیره!
چشم‌های توفان گرد شد.
- چی داری میگی؟ خُل شده این دختره؟
پیشونیم رو میون دست‌هام گرفتم؛ کم مونده بود همین وسط منفجر بشم!
- میگه پدر توی زندگی مایا نقش خیلی مهمی داره؛ میتونه توی بیماریش بهش کمک کنه!
توفان حسابی عصبی شده بود.
- کدوم پدر؟ پدری که حتی بچه‌اش رو نمیخواد؟
حقیقت رو توی صورتم کوبید و باعث شد با همون نگاه سرخ شده‌ام بهش نگاه کنم!
- نمیفهمم توفان! باورکن نمیفهمم اطرافم داره چه اتفاقاتی میوفته؛ نمیدونم آیدا ازم میخواد برم به نامدار التماس کنم یا چی.
توفان ماشین رو روشن کرد و نگاه گیج و پر حرصش رو ازم گرفت.
- من اصلا قانع نشدم! حرفش درصورتی منطقی بود که نامدار بچه رو میخواست؛ نمیخوام ناراحتت کنم ویا، ولی مایا همون بچه‌ایه که نامدار وقتی فهمید وجود داره با نهایت نارضایتی ازت خواست که سقطش کنی!
حق با توفان بود، و من هم اصلا آیدا رو درک نمیکردم؛ اما حرف‌هاش مدام توی سرم میپیچید و اینکه ازم میخواست بخاطر مایا و بیماریش دل به دریا بزنم، بیشتر از هرچیزی روی تصمیمم تاثیر میزاشت.
سمت خونه رفتیم و کل مسیر رو، در سکوت تمام با حرص و کلافگی میون جفتمون گذشت و درنهایت وارد خونه شدیم؛ نگاه بچه‌ها مثل همیشه پر ترحم روی چهره‌ی ناامید و پریشونم نشست و من، فقط سعی کردم از میون این نگاه ها در برم! 
وارد اتاق شدم و شال رو از دور گردنم برداشتم؛ نگاهم از آینه به چهره‌ی خودم برگشت و در واقع، داشتم به این نتیجه میرسیدم که هرروز و هرروز بیشتر از قبل داغون میشم، و این رو زیر چشم های گود افتاده و لب‌های ترک خورده‌ام نشون میداد!
رژ لب‌های پررنگ و خط چشم‌های بلند و میکاپ همیشگیِ گذشته‌ام کجا، و چهره‌ی بی رنگ و روح و وحشتناکِ الانم کجا! چیکارکردی با من نامدار کبیر؟
دست جلو بردم تا دکمه‌های مانتوم رو باز کنم که تلفنم زنگ خورد؛ بی حوصله بودم و حتما، آیدا مثل همیشه زنگ زده بود تا بعد از مراجعه بپرسه حال مایا چطوره؟
بی توجه دکمه‌ی اول و دوم رو باز  کردم و تماس قطع شد؛ بلافاصله صدای نوتیف میس کال و دوباره تماس تلفن بلند شد و بالاخره کلافه دل از دکمه‌های مانتوم کندم و سمتش رفتم.
شماره‌ی «مهد کودک مایا» روی تلفن نقش بست و قلبم توی سینه ایستاد؛ چی شده بود؟
بیقرار تماس رو وصل کردم و امیدوار بودم خبر خاصی نباشه.
- بفرمایید؟
صدای جدی خانوم مدیر توی گوشم پیچید.
- سلام خانم وثوقی، درست تماس گرفتم؟
لحن نگرانم لرزید و کم مونده بود جون از تنم خارج بشه؛ ویانا آروم بگیر! قوی باش، چیزی نیست؛ ولی آخه… اگر اتفاقی برای مایا افتاده باشه چی؟
- سلام… بله خودمم!
بی وقفه جواب داد:
- خانم وثوقی لطف میکنید بیاید مهد؟
بی‌قرار پرسیدم:
- چیزی شده؟
لحنش عصبی بود و میترسیدم مایا کاری کرده باشه و با اون عصاب داغونش، بعید هم نبود.
- دخترتون از مدرسه فرار کرده خانوم وثوقی! لطف کنید بیاید اینجا باهم صحبت کنیم.
صدای داد بلندم باعث شد بچه ها با عجله وارد اتاق بشن.
- چی؟ یعنی چی فرار کرده؟ الان… پیدا شده؟
- بله نگران نباشید! الان همینجاست ولی لازمه که باهاتون صحبت کنم.
با بیقراری تماس رو قطع کردم و بی‌توجه به چهره‌های نگران مقابلم و سوال های بی وقفشون، با دست های لرزون شالم رو پوشیدم و سمت درب خروجی خونه رفتم.
پیام جدی پشت سرم اومد و برای چندمین بار پرسید:
- ویا چیشده؟ جواب بده، با توام ویانا! وایسا.
بازوم رو گرفت و بالاخره من با چهره‌ی پریشون و نگرانم ایستادم و بهش نگاه کردم.
- مایا از مهد فرار کرده!
نفس تقریبا جیغ زد:
- چی؟ یعنی چی؟ الان کجاست؟
کم مونده بود بزنم زیر گریه؛ به چشم هام دست کشیدم، خسته بودم و کلافه.
- پیداش کردن، ولی مدیره گفت بیا مهد صحبت کنیم.
پیام قاطع سمت درب خونه راهنماییم کرد.
- خیلی خب، باهم میریم.
حوصله‌ی مخالفت نداشتم؛ حس میکردم هر لحظه ممکنه از حال بد همین وسط بیهوش بشم!

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزدهم»
همراه با پیام با عجله‌ی تمام سمت مهدکودک رفتیم و مسیر ماشین تا داخل مهد رو تقریبا دوییدم!
با دیدن مایا ایستاده با اخم های درهم و مقنعه‌ی کوچولوی توی دستش، نفس راحتی کشیدم و نگاهم با مدیرِ عصبی و کلافه برخورد کرد.
- سلام!
سر تکون داد و به مقابلش اشاره کرد.
- سلام خانم وثوقی، بفرمایید.
بیقرار بودم و مدیر ازم میخواست بشینم؟ بی توجه بهش فقط جلو رفتم و کنار مایا ایستادم؛ دلم میخواست همین وسط بغلش کنم و با آرامش ازش بخوام برام توضیح بده که دلیل کارش چیه، اما به ظاهر ازش عصبی بودم و همین حالا مایا رو بدتر میکرد! و البته خدا میدونست مدیر اخمو، چقدر روی سرش دادو بیداد کرده.
- بفرمایید خانم کریمیان، من راحتم!
با چشم به مایا اشاره کرد و من به پیامِ ایستاده مقابل درب دفتر نگاه کردم.
- با عمو پیام برو توی ماشین، من میام.
با همون موهای پریشون رها شده روی شونه‌هاش و اخم‌های درهم و عینک گرد روی چشمش، فقط بهم نگاه کردو سمت پیام رفت؛ به محض خروجشون از دفتر، مدیر کلافه سمتم برگشت.
- خانم وثوقی این وضعیت درست نیست! یه بچه‌ی پنج ساله چرا باید از مهدکودک فرارکنه؟ ما هرگز چنین سابقه‌‌ای رو نداشتیم! خداروشکر خیلی دور نشده بود اما وقتی هم پیداش کردیم، مدام پرخاشگری میکرد و ذره‌ای ترس و نگرانی نداشت؛ این موقعیت نگران کنندست خانوم وثوقی، و درواقع ما چنین مسئولیتی رو نمیتونیم بپذیریم!
لال شده به زمین نگاه کردم و ادامه داد:
- مایا جان خیلی عاقله! سطح فکریش چندین برابر بیشتر از همسن‌هاشه و همین که توی این سن خوندن و نوشتن یاد گرفته و تفریحش کتاب خوندنه، فوق العاده مهم و ارزشمنده! اما پذیرفتن چنین مسئولیتی برای ما سخته خانم وثوقی، بپذیرید لطفا! مایا جان رو ببرید مهد کودک های سطح بالاتر و تیزهوشان که هم بچه‌ها در سطحش باشن، و هم شاید این موضوعات دیگه تکرار نشه.
رسماً بچه‌ام رو اخراج میکرد و من به عنوان یه مادر زیاد از حد ضعیف بودم؛ کم مونده بود همین وسط گریه کنم! انگار که خودم دختر دبیرستانی بودم و وسط دفتر مدرسه درحال تخریب شدن بودم!
- حق با شماست خانم کریمیان، میفهمم حرفتون رو؛ ولی مایا یه مقدار از لحاظ روحی به هم ریخته! بخاطر اونه، من قول میدم دیگه تکرار نشه.
پرونده رو بی تعارف روی میز گذاشت و من رو لال کرد.
- متاسفم خانم وثوقی! پذیرفتن چنین موردی برای من امکان پذیر نیست؛ آرزوی موفقیت دارم براتون؛ مایا جان بسیار باهوشه و سطحش بالاتر از این مهدکودکه، نزارید حیف بشه.
با تردید دست جلو بردم و پوشه‌ی بنفش رنگ‌رو برداشتم.
- خیلی خب، ممنونم ازتون.
خانم مدیر فقط سر تکون داد و من، با خداحافظی کوتاهی از مهدکودک خارج شدم؛ نگاه پیام روی پرونده‌ی توی دستم نشست و من بی حرف، با دست دیگه‌ام دست مایا رو چنگ زدم و سمت ماشین پیام قدم برداشتیم؛ ازش عصبی بودم اما، فعلا فقط لال بودم و شک نداشتم مایا حتی ذره‌ای ترس ازم نداشت!
داخل ماشین نشستیم و من همچنان، لال بودم و نگاه پیام مدام روی چهره‌ی خنثی و پرونده‌ی توی بغلم مینشست؛ آرامش قبل از توفان بودم! 
تا رسیدن به خونه هیچ چیز نگفتیم و تنها چیزی که سکوت بین ما سه نفر رو میشکست، موزیک لایت ماشین پیام بود.
به محض رسیدن به خونه، پر حرص خودم رو از ماشین بیرون انداختم و سمت خونه رفتم؛ حتی مایا رو با خودم نیاوردم و  دوست داشتم تمام حرصم رو سرش فریاد بزنم! از سمتی نگرانش بودم، حرف های آیدا و موقعیتش اجازه نمیداد راحت دعواش کنم و از سمتی دیگه، حسابی از دستش عصبی بودم و لازم بود کمی تنبیه بشه!
وارد خونه شدم و نگاه بچه‌ها، روی چهره‌ی عصبی و پرونده توی دستم چرخید!
- سلام!
آروم و زیرلب جواب سلام پر حرصم رو دادن و من کفش‌هام رو گوشه‌ای پرتاب کردم؛ مایا و پیام آروم دست در دست وارد خونه شدن و من، پرونده رو روی زمین مقابل مایا پرتاب کردم!
قبل از اینکه فریادم بالا بره پیام معترض اسمم رو صدا زد:
- ویانا!
پر خشم داد زدم:
- از مهد فرار میکنی، آره؟
سمتش رفتم و بازوی کوچیکش رو توی دست گرفتم؛ پیام به عقب هُلم داد و مایا فقط با اخم بهم نگاه میکرد.
- دردت چیه مایا؟ چرا انقدر بی درکی؟ اگه پیدا نمیشدی چی؟ من چه خاکی باید میریختم تو سرم؟
پیام دست روی دهنم گذاشت و من پر حرص مقاومت کردم.
- بس کن ویانا! من باهاش صحبت میکنم، داد نزن سرش!
توی سر خودم کوبیدم و پیام سریع مچ دست‌هام رو گرفت.
- کم بدبختی دارم پیام؟
باز سمت مایا برگشتم و جیغ زدم:
- گم میشدی من چه گوهی میخوردم بچه‌ی نفهم؟ چرا عین آدمیزاد نمیتونی زندگیت و بکنی؟
نفس از پشت دستم رو گرفت و سعی کرد آرومم کنه.
- ویانا عزیزم، آروم باش تروخدا!

  • لایک 2
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیستم»
سعی کردم از میون دست‌های پیام رها بشم و باز سمتش برم؛ پریشون بودم و اگر پیام ولم میکرد، تا خود صبح توی سر و کله‌ی خودم میکوبیدم.
- چطوری آروم باشم؟ ببین رفتاراش و! من کم حالم بده؟ کم نگرانم؟ کم پریشونم؟ 
باز به مایا نگاه کردم و اون، همچنان لال بود و قلبم براش کباب بود اما داد زدم:
- جواب من رو بده مایا! چته؟ چرا عین آدمیزاد نمیتونیم زندگی کنیم ما؟ این چه حال و روزیه؟ فرار میکنی که چی بشه؟
پیام من رو گرفت تا سمت مایا هجوم نبرم و خودم سقوط نکنم، و توفان به سرعت سمت مایا رفت و سمت اتاق بردش.
- آروم باش عشقِ عمو، بیا با من.
روی زمین افتادم و دست‌های پیام هنوز دورم بود؛ اشک‌هام بی اراده روی گونه‌هام نشست و من باز درنهایت نتونستم ضعفم رو کنترل کنم!
- خدایا چرا یه روز این بدبختی‌های من تموم نمیشه؟ چرا یه روز نمیتونم آروم بگیرم؟
دست‌هام مقابل صورتم قرار گرفت و نفس محکم در آغوشم گرفت.
- ویانای عزیزم آروم باش، چرا اینطوری میکنی با خودت؟
پیام گفت:
- ویا تو که وضعیت مایا رو میدونی! چرا داد میزنی سرش؟
از آغوش نفس بیرون اومدم و محکم به سینه‌ام کوبیدم.
- شما وضعیت من رو نمیبینید؟ نمیبینید چقدر نگرانشم؟ لحظه‌ای از فکرش بیرون نمیام، هرلحظه دارم تلاش میکنم اوضاع رو بهتر کنم، اونوقت مایا فرارمیکنه؟ پیام میدونی من چه حسی داشتم لحظه‌ای که فهمیدم ؟ اگه بلایی سرش میومد، من باید چه خاکی تو سرم میریختم؟ پیام حالم بده، نگرانم، میترسم! چرا نمیفهمید؟
همه لال شدن و من، باز گریه‌هام رو از سر گرفتم؛ پیام پیش توفان و مایا رفت و نفس و سرور، همچنان سعی داشتن من رو آروم کنن.
من اما، آروم میشدم؟ سال‌ها بود با هر تلاشی آروم نگرفته بودم و حالا ورود دوباره‌ی نامدار به زندگیم، باز حسابی پریشونم کرده بود!
حوله‌ی کوچیک رو بی حوصله روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم؛ چشم‌های قرمز شده‌ام بی شک فریاد میزد که چطور زیر دوش زار زدم، اما سعی داشتم خودم و بچه‌هارو گول بزنم که حالم خوبه.
مایا مقابل تلویزیون نشسته بود و مثل همیشه با عینک گرد روی چشمش، در نزدیکترین حالت به تلویزیون بود؛ همونطور که حوله رو روی موهای خیسم تکون میدادم غر زدم:
- مایا بیا عقب تر بشین!
همچنان ازم ناراحت بود و با نگاه در اخمی به من، فقط کمی عقب رفت و باز به مانیتور و محتوای علمیش خیره شد.
کلافه خودم رو روی کاناپه رها کردم و سرم رو به عقب تکیه دادم؛ بچه‌ها با ورودم به جمعشون، لال میشدن و درواقع سعی داشتن با حرف‌هاشون من رو آزار ندن، اما من با فکر اینکه توی جمع چقدر غریبه‌ام که حتی مقابلم صحبت هم نمیکنن، حسابی خودم رو آزار میدادم!
حوله‌ی کوچیک رو روی موهای خیسم تکون دادم و با تکیه دادن سرم به مبل، چشم بستم؛ صدای نگران توفان، باعث شد به ثانیه نکشیده چشم بازکنم و بهش نگاه کنم؛ چقدر من داشتم اطرافیانم رو ازار میدادم! این نگران کردن ها، نرمال نبود.
- خوبی ویا؟
سر تکون دادم؛ خوب نبودم اما، مجبور بودم به تظاهر.
- خوبم توفان.
باورنکرد اما بی‌حرف، با همون نگاه نگران به مانیتور تلویزیون خیره شد؛ فضا سنگین بود، خیلی سنگین! البته این چیز جدیدی نبود؛ مدت ها بود که وضعیت همینطور بود و به محض ورود من به جمعشون، و با وجود اخلاقِ افتضاحِ مایا، دیگه خبری از خنده و شوخی های قدیم نبود! در حقیقت برای اون روزها حسابی دلتنگ بودم و واقعا نامدار، با زندگیِ من چیکارکرده بود؟ باید از بابت خاطرات خوشی که اون روزها برام میساخت و لبخندهای قشنگی که روی لبم میاورد ازش ممنون میبودم، یا از بابت حال و روز افتضاحِ این روزهام و وضعیت زندگی مایا ازش متنفر میشدم؟
کلافه نفسم رو سنگین از سینه بیرون فرستادم و موبایل کنارم روی  مبل لرزید؛ اسم «آیدا» روی صفحه‌‌ی گوشیم نقش بست، آیدا این وقتِ شب با من چیکار داشت؟
نگاهم به سرعت بین بچه‌ها رد و بدل شد و سریع تلفن رو جواب دادم؛ لحنم رو تا حد ممکن پایین آوردم تا مایایِ مشغول تلویزیون، متوجهم نشه.
- جونم آیدا؟
نگاه ها در سکوتِ بینمون کنجکاو روی من چرخید و آیدا با لحنِ آروم همیشگیش گفت:
- سلام عزیزم، خوبی؟ مایا خوبه؟
داشتم از کنجکاوی میترکیدم! به زبون بیا آیدا، الان وقت احوال پرسی نیست.
- قربونت برم؛ خوبیم، سعی داریم خوب باشیم. چیزی شده؟
بی طاقت بودم و این رو خود آیدا هم خوب میفهمید.
- نگران نباش چیزی نیست، فقط یه موضوعی فکرم رو درگیر کرده، مراجع کنندم هم وقتش رو لحظه‌ی آخر کنسل کرده و الان تایمم خالیه؛ گفتم اگه در توانت هست بیای بیمارستان راجع بهش صحبت کنیم.
اگر فکرکرده بود با این مغز مشغول و قلب نگران قراره بیخیالش بشم سخت در اشتباه بود!
به سرعت از روی مبل بلندشدم.
- باشه، من سریع میام. آیدا؟
- جونم؟
به بچه ها نگاه کردم؛ نگرانیِ همیشگیِ من به اونا هم سرایت کرده بود.
- مطمئن باشم چیزی نشده؟
کوتاه خندید.
- بابا دارم بهت میگم نترس؛ بهت نگفتم که مسیر خونه تا بیمارستان رو اورثینک کنی ها! با خیال راحت بیا، فقط میخوام دو کلوم باهات حرف بزنم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم»
با باشه‌ی کوتاهی به تماس پاسخ دادم و با ذهن مشغول سمت اتاق رفتم؛ قبل از رسیدنم، پیام اسمم رو صدا زد و باعث شد به سمت چهره‌ی همیشه جدیش برگردم.
- چیزی شده؟
به مایا نگاه کردم؛ همچنان مشغول تلویزیون بود اما هر از چند گاهی به ما نگاه میکرد.
- نمیدونم، آیدا گفت بیا صحبت کنیم ولی گفت چیزی نیست و نگران نباشم.
سر تکون داد.
- خیلی خب، بپوش میبرمت.
- پیام میرم خودم! بچه نیستم که. از وقتی که پام رو گذاشتم توی تهران یا تو من و میبری بیرون یا توفان!
کمی تند گفتم اما، پیام ابدا به دل نگرفت؛ سوییچش رو از روی میز چنگ زد و توی دستم گذاشت.
- خیلی خب، برو خودت.
ممنون بودم از درکش، اما حالا حوصله‌ی احساسات نداشتم و اگر میخواستم ازش تشکرکنم تا خود صبح رو گریه میکردم.
پیام سمت مبل و بچه‌ها برگشت و من با سوییچ توی دستم سمت اتاق رفتم؛ موهای تقریبا خیسم رو بدون خشک کردن زیر شال موهر مشکی رنگم قراردادم و بی‌حوصله و بدون انتخاب و فکر لباس پوشیدم؛ یادم نمیومد، درست آخرین باری که لباس‌هام رو ست کردم و چهره‌ام رو باحوصله ارایش کردم کِی بود؟
با خداحافظی کوتاهی از خونه خارج شدم و پشت فرمون ماشین پیام عین دیوانه ها تا خود بیمارستان رو بیهوده فکر کردم! اگر موضوع مهمی راجع به بیماری مایا بود چی؟ اگر اوضاع قراربود از این هم بدتر بشه چی؟ اصلا نکنه آیدا باز قراره بحث نامدار رو وسط بکشه و ازم بخواد مایا رو باهاش رو در رو بکنم؟
مقابل بیمارستان پارک کردم و پیاده شدم؛ اعترافش سخته، نشونه‌ی ضعفمه اما تا خود اتاق آیدا پاهام لرزید و من‌ کِی انقدر ضعیف شده بودم؟ 
در زدم؛ صدای پر آرامش آیدا رو شنیدم و وارد اتاق شدم. مثل همیشه مرتب و پر انرژی با چتری های منظم و عینک روی چشمش با لبخند پر از آرامشی بهم خیره بود و من گودی زیرچشم‌هام و سفیدی موهام بهش دهن کجی میکرد و حتی به زور بهش لبخند میزدم.
- سلام ویا! ببخشید این وقتِ شب کشوندمت تا اینجا.
فیک لبخند زدم و رو به روش نشستم.
- سلام عزیزم؛ این چه حرفیه، راحت باش! فقط…
سکوت کردم و اون ادامه داد:
- حسابی نگرانت کردم نه؟
خندیدم.
- خوشحالم که خودت میدونی!
متقابلا خندید و به پوشه‌ی قرمز رنگ مقابلش نگاه کرد؛ کلمه‌ی «بایگانی» با فونت بزرگی روش چاپ شده بود و از دلهره به حالت تهوع افتاده بودم!
پس مادر بودن این بود؟ اینکه هرلحظه و هرجا توی بی‌ربط ترین شرایط نگران حال بچه‌ام باشم و به این حال و روز بیوفتم؟
دعا دعا میکردم موضوع به بیماری مایا مربوط نباشه و خداروشکر خدا بعد از مدت‌ها بهم لطف کرد.
- بهت گفتم که، نترس؛ قضیه به مایا یا بیماریش مربوط نیست! راجع به یه چیز دیگه میخوام باهات صحبت کنم.
محسوس نفسم رو از سینه بیرون فرستادم و آیدا با نیم نگاهی به من باز به پوشه‌ی قرمز خیره شد و بالاخره بازش کرد.
- بی مقدمه میرم سر اصل قضیه؛ پدرِ مایا، نامدار کبیر بود درسته؟
نفس بیشتر از قبل توی سینه‌ام حبس شد! اصلا کاش موضوع همون مایا بود.
- آ…آره، خودشه؛ چطور؟
صدام از ته چاه بیرون اومد و آیدا با بیرون آوردن برگه هایی از پوشه، اون هارو مقابلم قرارداد.
- اسمش رو توی لیست مراجع کننده های بیمارستان دیدم! برام عجیب بود و جالب. سوال کردم ببینم چرا اسمش اینجاست و پرونده به نامشه، و درنهایت متوجه شدم که هرچندوقت میاد اینجا و پیش متخصص قلب نوبت داره!
سرم سوت کشید! متخصص قلب… نامدار، اینجا!
ذهنم رفت به سمت روزی که نیکان رو توی بیمارستان دیده بودم؛ گفته بود نامدار هم همراهشه، پس نامدار هرچندوقت به این بیمارستان میومد؟ یعنی ممکن بود همدیگه رو ملاقات کنیم؟ یا حتی نامدار من و مایا رو درکنارهم ببینه؟
اصلا متخصص قلب… چرا متخصص قلب؟
گیج شده به آیدا نگاه کردم؛ نگران بودم و کنجکاو.
- متوجه نشدی چرا میاد پیش متخصص قلب؟
جمله‌ام عمیق بوی دلتنگی و نگرانی میداد؛ درحدی که آیدا با نگاه پر معنا و غمگینی بهم، باز نگاهش رو پایین انداخت و آرامش و لبخندش رو حفظ کرد.
- من خواستم از تو بپرسم که خبر داری؟
به نظر میومد خبرداشته باشم؟ با این حال و روزم معلومه که بی خبر بودم و همین حالاهم نزدیک بود از هوش برم!
- نه…
- من متوجه نشدم چرا مراجعه میکنه، ولی اسمش رو دیدم کنجکاو شدم تا همین حدش رو فهمیدم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دوم»
اتاق دور سرم چرخید؛ حس میکردم بعد از گذشت اون‌ همه مدت، باز دارم نگرانش میشم و این اصلا نشونه‌ی خوبی نبود.
آیدا که متوجه حالِ بدم شده بود نگران پرسید:
- ویا عزیزم، خوبی؟
گیج بهش نگاه کردم؛ داشتم از نگرانی میترکیدم اما قطعا نمیخواستم به زبون بیارمش.
- آ…آره، خوبم!
باورنکرده بود؛ حق هم داشت باورنکنه. سفیدی چشم‌هام سرخ شده بود و سراسیمه با دهان باز تند تند نفس میکشیدم؛ آیدا خر نبود که متوجه نشه چطور دلواپسِ و نگرانِ نامدارم! نامدار، پدر مایا که پنج سال پیش با نهایت بی‌رحمی ازم خواسته بود بچه‌ام رو سقط کنم و حالا حسابی ازش دلخور بودم! تمام پنج سال گذشته‌ی زندگیم رو به گند کشیده بود و دوران بارداری افتضاحم و مخصوصا این حال و روزِ مایا همه‌اش تقصیر اون بود!
- ببین ویانا جان، این رو نگفتم که نگران بشی! دارم بهت میگم نامدار اینجاست؛ یعنی مدام میاد و میره و ممکنه رو در رو بشید باهم! لجبازی رو بزار کنار و باهاش صحبت کن، اون هم قطعا دلتنگه و اگر تورو ببینه پا پیش میزاره.
خیلی مطمئن نبودم، اما رفتارهای نامدار چندروز قبل با حرف‌های آیدا کمی هماهنگی داشت! نامدار حسابی پشیمون بود اما من دیگه نمیخواستم زندگیم رو بخاطر پشیمونیِ مسخره ی نامدار به گند بکشم؛ در واقع زندگیمون رو! حالا دیگه فقط من توی این زندگی نبودم؛ من بودم و مایا! و مایا قطعا برای من مهمترین چیز توی زندگی بود.
- آیدا راه حل های بیشتری هم هست؛ رو در رو کردنِ مایا و نامدار ایده‌ی جالبی نیست! من به عنوان کسی که از نامدار شناخت دارم بهت میگم این و؛ ممکنه اون رفتار خوبی نشون نده و این روحیه‌ی مایا رو بیشتر به هم میریزه!
انگشت‌هاش رو توی هم قفل کرد و بدون اینکه ذره‌ای کلافه یا عصبی بشه ریلکس کمی سمتم روی میز خم شد.
- باهاش صحبت کن؛ اگر مایل بود بعد به مایا میگی.
- اگه همچنان نخواستش چی؟ اصلا اگه خواست مایا رو از من بگیره چی؟
آیدا برخلاف من ابداً کلافه و پریشون نمیشد.
- عزیزم اصلا اگر مایا رو نخواد چرا باید از تو بگیرتش؟
سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ آیدا هم وقت گیر آورده بود! این موقع شب حسابی فکرم رو درگیر کرده بود.
- من نمیدونم آیدا! تروخدا راه حل های دیگه‌ انتخاب کن.
- باشه فداتشم حرص نخور. من مجبورت نمیکنم؛ ولی طبق حرف‌های خودِ دخترت بهترین پیشنهاد برای بهبود بیماری مایا همین گزینه‌ست! این رو قبلا گفتم، الان هم میگم؛ مایا کمبود پدرش رو خیلی توی زندگی حس میکنه! اگه نامدار وارد زندگیش بشه و اون پوچی رو توی زندگیش پر بکنه بی شک مایا به زندگی نرمال برمیگرده! درضمن؛ من تضمین نمیکنم مایا و نامدار توی بیمارستان رو در رو نشن! اگر نامدار شما دوتارو اینجا باهم ببینه اونوقت بدتر نمیشه؟
بدتر میشد، خیلی هم بدتر میشد؛ اما رو در رو کردنِ مایا و نامدار اونقدر توی ذهنش صحنه‌ی وحشتناکی بود که حتی بهش فکر هم نمیکرد.
- آیدا من حواسم به این موضوع هست! ولی تروخدا بیخیال شو این مورد رو؛ میدونم، بخاطر خود مایا میگی اما من میترسم! طبق تجربیات گذشته‌ام اگه اتفاقات بدتری بیوفته و اوضاع به جای بهتر شدن بدتر بشه، من دیگه این سری واقعا خودم رو میکشم!
آیدا لبخند زد؛ آروم بود و من کلافه و سرشار از حرص.
- آروم باش! راجع بهش فکرمیکنم؛ با مایا صحبت میکنم و راه حل های دیگه پیدا میکنیم، خیلی خب؟ انقدر فکرنکن به این قضیه. موضوعِ به درد بخوری بود اما حالا که انقدر اصرار داری اذیتت نمیکنم.
سر تکون دادم و آیدا باز داغ دلم رو تازه کرد.
- حالا بنظرت… قضیه‌ی متخصص قلب چیه؟
باز نگرانی توی چهره‌ام نشست و گفتم:
- نمیدونم آیدا، ولی…
حرف‌های بچه‌ها توی سرم نشست؛ راجع به بیماری نامدار میگفتن و یعنی اونا هم باخبر بودن؟ همه به غیر از من؟
آیدا کنجکاو در ادامه‌ی حرفم گفت:
- ولی؟
- اون روز توفان اینا راجع به یه بیماری حرف میزدن! بیماریِ نامدار…
آیدا بالاخره کمی اخم کرد.
- نامدار پنج سال قبل هم بیماری خاصی داشت؟
داشت؟ نداشت! رسماً مدت ها با نامدار زندگی کرده بودم و اگر داشت من متوجه نمیشدم؟
- تا جایی که میدونم نه! نداشت.
به میز و پوشه‌ی قرمز رنگ خیره موند.
- خیلی خب، من پیگیری میکنم ببینم چخبره؛ تو نگران نباش.
- نگران نیستم!
نگاهش بالا اومد و روی صورتم نشست؛ مثل سگ دروغ میگفتم!
- ویانا هرکس‌ دیگه‌ای هم باشه از طرز نگاهت میفهمه چقدر دل‌ناگرونی، چه برسه به من که روانشناسم و با کوچیکترین حرکتت متوجه همه چیز میشم!
لالم کرد و باز لبخند زد.
- ببخشید این موقع شب الکی نگرانت کردم و کشوندمت تا اینجا؛ فکر الکی نکن، باشه؟ پسفردا هم باز میبینمت و با مایا هم کلی صحبت میکنم تا راه حل های دیگه پیدا کنیم، توام لطفا باهاش همکاری کن تا بهتر بشه.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیست و سوم»
با لبخند خشکی سر تکون دادم و از جا بلند شدم؛ برگه‌های کذایی رو روی میزش قراردادم و گفتم:
- این چه حرفیه آیدا، مرسی که اطلاع دادی؛ باشه میبینمت!
با خداحافظی کوتاهی، با قلبی پر از نگرانی از بیمارستان بیرون زدم و با نهایت حواس‌پرتی تا خود خونه ماشبن رو روندم؛ نامدار، باز فکرم رو درگیر کردی؟ فکرمیکردم دیگه تموم شده؛ هیچوقت قرارنیست قلبم نگرانش بشه، اما اشتباه کرده بودم! خیلی هم اشتباه کرده بودم.
***
روزها میگذشت و هرلحظه، نگرانی و البته کنجکاویم از بابت حال نامدار بیشتر میشد؛ بعد از حرف های اون شب آیدا چندین جلسه مایا رو به بیمارستان برده بودم اما خبری از نامدار نبود! نمیدیدمش و آیا این خبر خوشحال کننده‌ای بود؟
کلافه پیشونم رو روی فرمون تکیه دادم و نفسم رو محکم از سینه بیرون فرستادم؛ با صدای برخورد چیزی به پنجره‌ی ماشین، سر بالا آوردم و با چهره‌ی پر انرژی و خندون توفان و دست مایا توی دستش رو در رو شدم!
نایلون کتاب های توی دستش نشون میداد خوشحاله اما ابداً مثل توفان دندون‌هاش از شادیِ زیاد بیرون نبود.
پر سروصدا داخل ماشین نشستن و من با روشن کردن ماشین از کتاب فروشی بزرگ شرق تهران به سمت خونه حرکت کردم.
- مامان دایی توف برام کتاب جدید خریده!
کتاب رو بالا آورد و من از آینه‌ جلد زرد رنگش رو دیدم.
- دستش درد نکنه، تشکر کردی؟
- بله!
توفان به سرعت از صندلی جلو به عقب برگشت و پر از عشق گونه‌ی مایا رو محکم بوسید.
- وای من قربونِ تو بشم! عشق عمو توفانی بخدا.
مایا معترض به گونه‌اش دست کشید.
-دایی پرِ تف شدم!
توفان بلند خندید و من سعی کردم خنده‌ام رو نگه دارم.
- مایا! زشته مامان.
مایا بی حرف همچنان با اخم به گونه‌اش دست کشید و توفان به خنده‌اش ادامه داد؛ خیره به مقابلم مشغول حرکت به سمت خونه بودم که تلفنم زنگ خورد.
صفحه‌اش رو بالا آوردم و حین رانندگی چشم‌هام گرد شد و کمی نگران شدم؛ هومان زنگ میزد! بعد از گذشت این همه مدت… و خدا میدونست چقدر دلتنگش بودم.
مایا مشغول زمزمه‌ کردن تیتر های اول کتاب بود و حواسش این سمت نبود؛ صفحه‌ی گوشی رو سمت توفان گرفتم و اون هم مثل من، متعجب و البته کمی نگران شد.
- هومان؟
تلفن رو سمت خودم برگردوندم.
- خدا به خیر بگذرونه!

با عینک آفتابی مشکی و لباس های تیره و شال سورمه‌ای دور گردنم خیره به مجلس ترحیمِ نه چندان با شکوهِ خشایار وثوقی، پوکر فیس به آرزو و اشک‌تمساح‌هاش نگاه کردم؛ خدا واقعا هم به خیر گذرونده بود! بالاخره خشایار وثوقی هم مُرد، و من به عنوان دخترش حتی دلم رضا نداد سر تا پا مشکی بپوشم و شال سورمه‌ای و شلوار جین روشنم عمیق توی ذوق میزد!
همراه با بچه‌ها عین جوجه اردک ها کنارهم صف کشیده بودیم و بالاخره هومان از میونِ جمعیتِ بسیار کم با پالتوی مشکی و موهای کوتاه کرده‌اش سمت ما اومد؛ حسابی پخته تر شده بود و دلتنگی باعث شد اول از همه سمتش پرواز کنم و دست‌هاش محکم دور کمرم قفل بشه. بالاخره بعد از گذشت مدت ها داشتم واقعی لبخند میزدم و حالا کمی خوشحال بودم!
- چقدر دلم برات تنگ شده بود!
خالصانه گفتم و گره‌ی دست‌های هومان محکم تر شد.
- الهی قربونت برم، من بیشتر.
روی ته ریش های روشنش رو بوسیدم و از آغوشش بیرون اومدم؛ با بقیه‌ی بچه‌ها هم ابراز دلتنگی کرد و درنهایت، بین من و پیام ایستاد.
بهم نگاه کرد، لبخندش غمگین بود وقتی میگفت:
- چرا انقدر جلوی موهات سفید شده؟
مثل خودش تلخ خندیدم و توفان مزه ریخت.
- بچه حرصش میده!
میدونستم هومان قطعا از حضور مایا خبر داره، اما کمی معذب شده لبخندم‌رو خوردم و هومان متوجه شد؛ بدون اینکه ذره‌ای از لبخندش کم بشه پرسید:
- مایا خوبه؟
نگاهم پایین افتاد؛ هومان از همه چیز خبر داشت؟ خبر داشت و عین برادر های دیگه همینجا بین سنگ قبر ها من رو به بار کتک نمیبست؟
- خوبه.
لبخندش عمیق شد.
- باورم نمیشه دایی شدم!
بچه ها به ذوقش خندیدن و پیام کمی خندون گفت:
- خیلی ذوق نکن داداش! مایا ذوقت رو کور میکنه.
اینبار من هم خندیدم و هومان بیچاره گفت:
- چرا؟
حرف توفان خنده هارو کمی جمع کرد.
- مایا نسخه‌ی کوچولوی نامداره! اخمو و جدی.
نگاهم کامل پایین افتاد و کمی ابروهام درهم رفت؛ به اندازه ی کافی مقابل هومان معذب بودم! کاش توفان حداقل اسم نامدار رو نمی‌آورد.
دختر نوجوونی با سینی حلوا مقابلمون ظاهر شد و بعد از تشکر آرومی از من گذر کرد؛ حلوای خشایار وثوقی خوردن نداشت! مجلس در مسخره ترین حالت خودش بود و اونقدر خاطرخواه نداشت، که حتی صدای گریه‌ و شیونی هم نمی‌اومد و فقط آرزو هر از گاهی با ناخون های فرنچ شده و موهای بلوند باربیش و عینک آفتابی برندش، اشک تمساح میریخت؛ بی شک از این بابت خوشحال هم بود و ارث خشایار کفترِ پیر قرار بود حسابی به زندگیش جلا ببخشه!
خشایارِ بی همه چیز، اونقدر عوضی بود که من و هومان به عنوان بچه‌هاش ذره‌ای غمگین نبودیم و فکرکنم دختر نوجوون رو برای پخش حلوا و خرما اجاره کرده بودن، وگرنه هیچکس حاضرنبود برای خشایار کاری انجام بده.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...