هانی بانو 1,260 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور «پارت هفتاد و پنجم» آیدا از سمت دیگهام گفت: - من که میگم فرصت جوره؛ همینجا تو همین جمع بگو مایا، بابات کنارت نشسته! هِرهِر بغل گوشم خندیدن و من با چشمهای گرد شده نگاهم رو بینشون چرخوندم. - آیدا! از تو بعیده، مثلا تراپیستی ها! توفانِ دلقک همهی آشناهارو توی یک شب به خونهی جدیدشون دعوت کرده بود و با دعوت همزمان هومان و آیدا، و همچنین پیام و ثمین، سعی داشت یک شبه باهم اوکیشون کنه! - بابا من از همون اول دارم بهت میگم این کار رو بکن، بد میگم نفس جون؟ جفتتون ببینید چقدر باهم جور شدن! توفان از کنار نفس گردن کشید و به ما نزدیک شد. - چی میگید شماها؟ من عاشق غیبتهای زنونهام! نفس با خنده به بازوش کوبید و همگی بهش خندیدیم؛ با اشاره به ثمینِ بیچارهی معذب به پیام نگاه کرد و گفت: - ثمین خانم چرا نشستی رو صندلیِ میز ناهارخوری؟ راحت باش! کنار پیام خالیه، بشین اونجا! محکم به دستش کوبیدم و بچهها خندیدن. - مریضی آره؟ معذب نکن دختر بیچاره رو! پیام کمی کنار رفت و ثمین سرخ شده با خنده کنارش نشست؛ توفان آروم سمت ما برگشت. - بادا بادا مبارک بادا! بلند خندیدیم و آیدا دستش رو جلوی صورتش گرفت. - دلقک! - شماهم برو پیش هومان جون بشین… خوشت اومده آره؟ بخند بخند، مگه بده؟ پسر دستِ گلمون و داریم دو دستی بهت تقدیم میکنیم. ماشالا هم دکتره هم خوشتیپ و خوشگل! راستش و بگو آیدا خانم، شوهرِ دکتر داشتن چه حسی داره؟ آیدای بیچاره از خنده سرخ شده بود که نیکان از آشپزخونه بیرون اومد. - دلقکِ دومم اومد! نیکان دستهای خیسش رو با دستمال خشک کرد. - دلقک و با من بودی؟ میخوای به دخترت بگم کسی که کنارش نشسته چه نسبتی باهاش داره؟ با خنده سمتش هجوم بردم و همه به خنده افتادیم. - عجب آدمیه! نگاه نامدار و مایا سمت ما اومد و من بار دیگه به بازوی نیکان ضربه زدم. - ببند دهنت و. - عه، چرا میزنی؟ با خشونت وارد نشی کلاً نمیشه نه؟ توفان از توی سبد سیبی برداشت و برای پیام پرت کرد؛ از اون سرِ خونه، سیب رو توی هوا گرفت و توفان با چشم به ثمین اشاره کرد. - پوست بگیر واسه ثمین خانوم! از اول که اومده هیچی نخورده. بچهها باز به خنده افتادن و پیام برای توفان چشم غره رفت و مشغول پوست گرفتن سیب شد؛ مایا بالاخره از نامدار دل کند و سمت من اومد. - مامان عمو پیام و ثمین جون عاشق همدیگه شدن؟ نیکان که کنارم نشسته بود بلند خندید و من هین کشیدم. - نه مامان جان! این و جای دیگه نگی ها؛ وای توفان تف تو ذاتت. جملهی آخر رو بلند گفتم و نیکان و آیدا هردوطرفم از خنده ریسه رفتن. فکرکنم توفان امشب توی چایهای ما یه چیزی ریخته بود! وگرنه این همه سرخوشی نرمال نبود. با صدای بلند آیفون خونه، همهمهها آروم شد و همه به مانیتور نگاه کردن؛ چیز خاصی معلوم نبود، همه کنجکاو شدن. نفس اول از همه سمت توفان برگشت و پرسید: - قراربود کسی بیاد؟ توفان مسخره خندید و به من نگاه کرد. - گفتم امشب که همه هستن و جمعمون جمعه، زشته آقا هاکان و دعوت نکنم! ابروهام بالا پرید؛ هاکان؟ کی برگشته بود ایران؟ ناخواسته به نامدار نگاه کردم؛ نگاهش از قبل سمت من بود. اخم داشت، زیاد! - مامان، عمو هاکان همون دکترهست که میخواست بابام بشه؟ حرف مایا تیر آخر رو زد؛ اخم نامدار وحشتناک شد و فکِ همه زمین افتاد. - مایا عمو هاکان کِی خواست بابات بشه؟ جلوی خودش این چیزارو نگی ها… - ولی خودش گفت اسمش توی شناسناممه! من اصلا دوستش ندارم مامان، اون خیلی چاپلوسه. آب دهانم رو قورت دادم؛ جرعت نداشتم حتی به نامدار نگاه کنم! توفان سمت آیفون رفت و دکمهش رو فشرد. - همگی ساکت! در و باز کردم دیگه. من از قبلش هم لال شده بودم؛ لعنتی! باید توفان رو تیکه تیکه میکردم. لبهام رو محکم گاز گرفتم و هاکان با چهرهی بشاش و موهای بور و سر و وضع مرتبش وارد خونه شد؛ همگی عین جوجه اردک کنارهم صف شده بودیم تا با هاکان سلام و احوالپرسی کنیم! با لهجهی ترکیِ غلیظ و لبخند بزرگش به همه دست داد و به من رسید؛ لبخندش عمق گرفت و من، از استرس میخواستم زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه! هاکان منِ خشک شده رو در آغوش کشید و پیشونیم رو بوسید! - سلام ویانا جان، خوبی عزیزم؟ آب دهانم رو قورت دادم؛ نگاهم از کنار هاکان گذر کرد و به نامدار خورد! با اخمهای وحشتناکش به ما نگاه میکرد و مشتش عمیق گره خورده بود! قبل از اینکه جوابی بدم سمت بالکن رفت و درش رو چنان محکم بست، که ناخودآگاه لحظهای چشمهام رو بستم! همه لال شده بودن و توفان به غلط کردن افتاده بود. - هاکان… خیلی خوش اومدی! فکر نمیکردم به اون زودی ببینمت. لبخندش با حرف من کمرنگ شد؛ انتظار برخورد گرمتری رو از سوی من داشت. - خیلی وقت بود که میخواستم برگردم ایران! خانوادهی مادریم هم اینجا هستن، یه فرصته برای اینکه به اونا هم سر بزنم. هاکان دو رگه بود و از سمت مادری اهل ایران بود؛ بخاطر همین زبان فارسی رو بلد بود. البته تا حدی! لهجهی غلیظش نشون میداد که خیلی کم فارسی صحبت میکنه. توفان سریع به مبلها اشاره کرد و دستش رو روی کمر هاکان قرار داد. - بفرما بشین هاکان جان! راحت باش. هاکان خندون از توفان تشکر کرد و با باقی بچهها هم دست داد؛ مایا اما پشت شلوار من پنهون شده بود و هاکان به محض دیدنش از شوق ابروهاش بالا پرید. - مایا! بیا اینجا ببینمت. لبهام رو روی هم فشردم و مایا رو آروم هُل دادم تا انگشتهای محکم شدهاش رو از پارچهی جین شلوارم جدا کنه. - مایا مامان، عمو هاکان اومده! نمیخوای بهش سلام بدی؟ هاکان از لفظ « عمو » کمی جا خورد اما ظاهرش رو حفظ کرد؛ مایا اما ذرهای از من جدا نمیشد؛ از هاکان متنفر بود! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور «پارت هفتاد و ششم» کمی به سمت هاکان راهنماییش کردم و از دامنم فاصله گرفت؛ نگاهها روی من و مایا میچرخید و هاکان حسابی از بابت برخوردِ من و مایا پکر شده بود! به مبل اشاره کردم و همزمان با نشستنِ خودم گفتم: - بشین هاکان جان؛ مایا مامان، بیا اینجا ببینمت. مایا رو کنار خودم نشوندم و تن ظریفش رو توی آغوش کشیدم؛ اخمهاش درهم بود و به درب بستهی بالکن نگاه میکرد، بالکنی که نامدار داخلش حضور داشت! نفس عمیقی سر دادم و مجدداً به مایا نگاه کردم؛ خدایا بهم صبر بده! هرچقدر خودم سعی داشتم مایا رو از نامدار دور نگه دارم مایا تلاشهام رو خراب میکرد و حسابی بهش نزدیک میشد؛ راست بود که میگفتن خون خون رو میکِشه! - مایا بیادبی نکن جلوی عمو هاکان؛ اون همه توی ترکیه بهمون کمک کرد، یادت نیست؟ آروم صحبت میکردم تا صدام فقط به گوش مایا برسه؛ سمتم برگشت و با همون اخمهای درهم قدری بلندتر از من جواب داد: - مامان من ازش خوشم نمیاد! با ابروهای بالا پریده انگشت اشارهام را مقابل بینیم قرار دادم. - هیس مایا! زشته مامان جان. توفان از کنار هاکان بلندشد و سمت دیگهی من نشست؛ مثل همیشه کنجکاوِ حرفهای دیگران بود! با آرنجم محکم توی پهلوش کوبیدم و چهرهاش جمع شد. - چته روانی؟ از مایا فاصله گرفتم و سمت توفان برگشتم؛ حسابی شاکی بودم و حالت چهرهام قطعا از چشم هاکان دور نمونده بود! حسابی از اومدن پشیمونش کرده بودیم. - تو چرا با من هیچ مشورتی نمیکنی؟ چرا وقتی نامدار اینجاست هاکان رو دعوت میکنی؟ پهلوش رو مالید و قدری شرمنده جواب داد: - بابا از عمد نبود که! به سیمکارتِ قبلیِ تو زنگ زده بوده چون در دسترس نبودی بعدش زنگ زده به من. دیگه از دهنم پرید که همه دعوتن مجبور شدم بگم اونم مستقیم بیاد اینجا! لبهام رو محکم روی هم فشار دادم و نگاهم رو سوی بالکن برگردوندم؛ نامدار با شونههای پهن و پیرهن مردونهی تنش پشت به ما پر حرص سیگار بعدیش رو آتیش میزد و نزدیک بود فندک رو از حرصِ شعله ور نشدنِ آتیشش پایین بندازه… - خفه شو توفان! فقط خفه شو. با حرص از روی مبل بلندشدم و از کنار هاکان گذر کردم؛ مستقیماً سمت بالکن رفتم و به محض باز کردن درش، گردنش رو کمی سمت من خم کرد اما ابداً سمتم برنگشت! جلو رفتم و کنارش ایستادم؛ اخمهاش وحشتناک درهم بود و سعی داشت همچنان از سیگارِ به فیلتر رسیدهاش کار بکشه. به طاقچهی لبهی بالکن نگاه کردم؛ توی این چند دقیقه سه تا سیگار رو به فیلتر رسونده بود و حالا داشت چهارمی رو هم کنارشون خاموش میکرد! دستش سمت پاکت رفت تا بلافاصله بعدی رو بیرون بیاره که کلافه مچ دستش رو گرفتم! نامدار که انتظار چنین برخوردی رو نداشت سریعاً بهم نگاه کرد و انگشتهاش از دور پاکت سیگار شل شد… - بسه نامدار، میخوای خودت و خفه کنی؟ با گرهی محکمِ بین ابروهاش از همون فاصلهی کم به پریشونیِ چشمهام نگاه کرد. - آره! مهمه برات؟ چهرهام آویزون شد و داشتم از کلافگی خل میشدم! دستش رو ول کردم و پاکت سیگارش رو از مقابلش برداشتم. - چرند نگو، این و بده به من. بیمقدمه گفت: - این مرتیکه کیه ویانا؟ چرا باید… چرا باید اسمش توی شناسنامهی دخترِ من باشه؟ ها؟ نفس نفس میزد و چهرهاش از خشم سرخ شده بود؛ مشخص بود که بیان چنین جملهای براش حسابی سخته! ته قلبم براش درد گرفت اما دوباره به جلد ویانای وحشیم بازگشتم و با زبون درازی جواب دادم: - چون تو معلوم نبود کدوم گورستونی بودی که بخوای برای دخترت پدری کنی! مجبور بودم چنین غلطی کنم، وگرنه حسابی توی دردسر میوفتادم و شاید حتی دیگه نمیتونستم پام و توی ایران بذارم! نفسهاش ملایم شد و قفسهی سینهاش آروم گرفت؛ حقیقت رو گفته بودم اما نامدار به این راحتیها با این موضوع کنار نمیومد. - باید میرفتی اسمِ یه مرد غریبه که معلوم نیست کدوم خریه رو مینوشتی توی شناسنامهی بچهات؟ حالا دیگه بیشتر از پشیمون خشمگین بودم! تمام روزهای سخت زندگی رو کنارمون نبود و حالا دو قورت و نیمش هم باقی بود. - وقتی هیچ خری رو توی ترکیه نداشتم و یه زن تک و تنها بودم آره! در ضمن، هاکان غریبه نیست؛ توی ترکیه دکترم بود! بیشتر از هرکس مراقب من و مایا بود. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور «پارت هفتاد و هفتم» با خشم پاکت سیگارش رو از دستم بیرون کشید و سرش هوار کشیدم: - چته تو نامدار؟ قبل از اینکه سیگار بعدیش رو آتیش بزنه با صورت سرخ شده و اخمهای درهمش دستهاش رو باز کرد و بلندتر از من گفت: - چمه؟ واقعا نمیدونی دردم چیه ویانا؟ حالم داره از خودم به هم میخوره! از اینکه هیچوقت کنارت نبودم و حتی اسمم توی شناسنامهی بچم نیست. گوربابای من ویا! لعنت به من، باشه؟ اون موقع نبودم، الان که هستم! اگه ذرهای برات اهمیت دارم بذار این موضوع و درستش کنم. با پارتی بازی حلش میکنم، اسم خودم و برمیگردونم توی شناسنامش. ویانا من حتی نمیتونم به این موضوع فکرکنم! میرم خِرِ یارو رو میچسبم میکشمش بعد نگی چرا چنین کاری کردی ها! خشم زیادش داشت نگرانم میکرد؛ حالاتش نرمال نبود و اگر یکم دیگه حرص میخورد قطعا سکته میکرد! از دستش حرصی بودم اما آرومتر جواب دادم: - نامدار این بحث بحثِ جدیدی نیست؛ بهت گفتم راجع بهش حرف نزن ولی دست بردار نیستی! از زندگی مایا برو بیرون تا خودم بیرونت نکردم. دستش رو لبهی میلههای بالکن گرفت و پاکت از میون دستهاش رها شد؛ اگر میگفتم حال و روز نامدار واقعا نرمال نیست و جدیده زیاده روی نکرده بودم! - ویانا مایا بچهی منه، حق نداری ازم بخوای ازش فاصله بگیرم. حق نداری… آخ! دست دیگهاش رو روی قلبش گذاشت و پشت زانوهاش خالی شد؛ نامدار با حفظ ظاهر همیشگیش داشت از درد روی زمین میافتاد و دستش روی قلبش مشت شده بود! بیفکر سمتش هجوم بردم و بازوش رو گرفتم؛ قبل از اینکه پخش زمین بشه سعی کردم نگهش دارم اما قدرت نگه داشتن هیکل نامدار رو نداشتم! ترسیده داد زدم: - بچهها کمک کنید… نامدار حالش بده! در عرض چند ثانیه همه سمت ما اومدن و پیام و هومان سعی کردن نگهش دارن؛ دست و پام رو گم کرده بودم و اون میون باید مایا رو هم کنترل میکردم! از ترس گوشهی بالکن به ما نگاه میکرد و من عین یه مرغ پر کنده بودم! درست مثل پنج سال قبل برای نامدار و حالش دلواپس بودم و حتی گذر زمان هم علاقهام رو کم نکرده بود. کنارش زانو زدم و دست مشت شده روی قلبش رو توی دستم گرفتم و اولین اشکم پشت دستش رها شد؛ توی همون حال به هومان و پیام نگاه کردم و انگار که همه چیزی رو میدونستن که من ازش بیخبر بودم! - هومان یه کاری کن، تروخدا یه کاری بکن قلبش خیلی تند میزنه! توفان سریع سمت راه پلهها دویید. - من ماشین و آماده میکنم بیاریدش پایین؛ باید بریم بیمارستان! دقایقی بعد نشسته روی صندلی با انگشتهای مشت شده توی موهام به سرامیکهای سفید کف بیمارستان خیره بودم و لرزش عمیق پاهام از دستم خارج بود؛ صدای پایی از سمت اتاق نامدار به گوش رسید و چنان سریع از روی صندلی بالا پریدم که لحظهای سرم گیج رفت. - آقای دکتر، حالش چطوره؟ دکتر مسن عینک روی چشمش رو برداشت و خیره به چهرهی پریشون و زیرچشمهای سیاه شدهی من، نگاهش رو بین همهمون چرخوند و آروم جواب داد: - خداروشکر خطر سکتهی قلبی رو از سر گذرونده! فعلا حالش خوبه و به بخش مراقبتهای ویژه منتقل میشه، ولی درکل بخاطر بیماریش بهتره که خیلی چیزهارو رعایت کنه! خشم زیاد و یه سری اتفاقاتِ بد براش سمه، بیشتر مراقبش باشید! در کل بلا به دور. تنم رها شد و تلو تلو خوران چند قدم عقب رفتم؛ اشکها روی صورتم نشستن و هومان سریع از پشت بازوم رو گرفت. - ویانا آروم باش! پیام برای دکتر سر تکون داد و حین نگاه کردن به کاشیهای کف زمین و ریختن اشکهام، خیلی خوب متوجه حرفهاشون نمیشدم. - ممنون آقای دکتر، لطف کردین. پشت زانوهام خالی شد و هومان تن رها شدهام رو روی اولین صندلی نشوند؛ دستهام بالا اومد و اشکهام رو پاک کردم. دکتر ازمون دور شد و نگاه گریونم رو میونشون چرخوندم. - چرا بهم نگفتین نامدار مشکل قلبی پیدا کرده؟ چرا نگفتین بعد از رفتنِ من سکته کرده؟ توفان شرمنده با صدای تحلیل رفتهاش گفت: - ویا ما نمیدونستیم… اجازهی کامل کردن جملهاش رو بهش ندادم؛ تقریباً فریاد کشیدم: - دروغ نگو توفان! چرند تحویلِ من نده، همتون میدونستین! خیلی خوبم میدونستین. لال شدن و من با صدای بلند زدم زیر گریه؛ دستهام رو مقابل صورتم گرفتم و دست هومان روی شونهام قرار گرفت. - آروم باش ویا، نخواستیم نگرانت کنیم! الان که خوبه خداروشکر. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر «پارت هفتاد و هشتم» دستهام رو برداشتم و بهش نگاه کردم؛ صورتم خیس از اشک بود و سرشار از خشم بودم. - خوبه؟ توی این سن سکته کرده هومان! میفهمی؟ مشکل قلبی پیدا کرده… دستهام رو توی موهام فرو بردم و اشکهام بیاختیار پایین اومدن؛ داشتم از نگرانی میمردم! نامدار باعث و بانی اون همه اتفاق تلخ بود اما همچنان دوستش داشتم. شاید احمق به نظر میرسیدم اما عشق این بود! فکرمیکردم با گذر زمان فراموش میشه اما زخمِ عشق من نه تنها کهنه نشده بود، بلکه روز به روز تازهتر هم میشد. سرم رو بالا آوردم و با همون صدای گرفته آروم گفتم: - مایا کجاست؟ نیکان به درب بیمارستان اشاره کرد. - با توفان و نفس فرستادیمش خونه؛ تفلکی ترسیده بود! نامدار رو خیلی دوست داره. جملهی آخر باعث شد دستهام مجدداً روی صورتم قرار بگیرن و از غمِ تمام اتفاقاتی که داشت میوفتاد گریه رو از سر بگیرم. دردسر بیخیالِ ما و زندگیمون نمیشد! حالا که اوضاع داشت کمی بهتر پیش میرفت حضور ناگهانی هاکان میتونست همه چیز رو خراب کنه! من که کوچیکترین حسی بهش نداشتم اما هاکان… به شرط ازدواج کردنم باهاش موضوع مایا رو پذیرفته بود! و بهتربود که نامدار هیچوقت از این موضوع باخبر نشه. *** بیحوصله دستم رو زیر چونهام قرار دادم و به توکلی و دستور دادنهاش نگاه کردم؛ دیگه از این موقعیت خسته بودم! حوصلهی توکلی و رفتارهای مزخرفش رو توی این موقعیت اصلا نداشتم. چندروزی از اون شب نحس میگذشت و حال نامدار رو به خوب شدن بود؛ طبق اصرارهای بسیارش ترخیص شده بود و به شرکتش بازگشته بود! خبرها رو از هومان یا توفان میشنیدم و جرعت ارتباط گرفتن با نامدار رو نداشتم. ازم شکار بود و نمیدونستم این میون من مقصرم یا اون. با صدای بلند آراز از افکارم بیرون پریدم و دستم رو از زیر چونهام برداشتم. - وثوقی! بیا اینجا. بیحوصله از پشت میز بلندشدم و زیر نگاههای تیز باقی دخترها سمتش رفتم؛ همچنان پشت سرم حرف بود و انگار که از غیب کردنهای متعدد خسته نمیشدن! - بله؟ خیره به چهرهی بیروح و اخم کمرنگم به عکاس اشاره کرد. - تو برای این پروژه مناسبی، برو تا گریمت رو شروع کنن. به پیشونیم دست کشیدم؛ روز اول پریودیم بود و دل درد امونم رو بریده بود. - آراز خان من امروز شرایط عکاسی ندارم. بیمقدمه اخم کرد. - خانم وثوقی شما نمیتونی برای ما تصمیم بگیری! خشمگین بهش نگاه کردم و بیتوجه به موقعیتمون وسط شرکت داد زدم: - میگم موقعیتش و ندارم! حالم خوب نیست، متوجه نیستین واقعا؟ من با این حال و روز و زیرچشمهای گود رفته قراره چطور پشت دوربین بشینم و ژست بگیرم؟ اخمهاش درهم رفت و اصلا انتظار چنین برخوردی رو نداشت! - داد نزن وثوقی، آروم! من اما هیچ اهمیتی به حرفهاش نمیدادم؛ تقریبا بلندتر داد زدم: - نه مثل اینکه شماها جدی جدی نمیفهمین! حالا میفهمم باید مثل نامدار باهات برخورد کنم، اون خوب میدونست تو چه کثاف… چنان بازوم رو چسبید و میون انگشتهاش فشرد که در لحظه لالم کرد! من رو سمت اتاقش کشوند و عین دیوونهها شروع به دست و پا زدن کردم. - ولم کن مرتیکه! ازتون متنفرم، از همتون متنفرم! کارکنها با دهان باز بهمون نگاه میکردن و تنها کسی که جلو اومد آرامش بود. - آراز خان چیشده؟ ولش کنید… اما آراز با شنیدن اسم نامدار از کنترل خارج شده بود و به این راحتیها آروم نمیگرفت! آرامش رو کنار زد و من رو با موهای رها شده توی صورتم توی اتاق رها کرد. خشمگین سمتش برگشتم و محکم توی سینهاش کوبیدم. - مرتیکهی بی همه چیز، تا اسم نامدار اومد سوختی نه؟ مثلا صدر جدولی ولی همچنان هیچ گوهی نیستی؛ تا اسم نامدار میاد تو از یادِ همه میری! مجدداً جلو اومد و بازوم رو چسبید؛ از فشار زیادی که چنددقیقه قبل روی دستم آورده بود چهرهام در هم رفت و از فاصلهی کم توی صورتم غرید: - میکشمت زنیکه! سلیطه بازی در نیار واسهی من؛ شوخی ندارم باهات، تیکه تیکهات میکنم! محکم توی سینهاش کوبیدم و اونقدر حرص داشتم که تا صبح میتونستم سر آراز خالیش کنم. - مثلا چه غلطی میخوای بکنی، ها؟ جرعتش و داری دست بزن بهم و بعد ببین نامدار چه بلایی سرت میاره. چیشد؟ باز اسم نامدار اومد هار شدی؟ تقریباً اولین باری بود که میدیدم توکلی از خشم سرخ شده! همیشه حرصش رو پشت ظاهر ریلکسش حفظ میکرد اما حالا به اوج خشمش رسیده بود. - نمیذارم استعفا بده دخترهی گستاخ! تا عمر داری توی این شرکت میمونی تا نامدار بسوزه. میخوام از عزیزترین کسش ضربه بخوره! میمونی پیش من و نامدارهم نمیتونه هیچ غلطی برای بیرون آوردنت بکنه. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 1 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 1 مهر «پارت هفتاد و نهم» خندیدم؛ عین دیوونهها به چرندیاتش خندیدم و نگاه آراز متعجب شد. خندهام بیشتر و بیشتر شد و بیخیال جوابش رو دادم: - خیلی خوش خیالی توکلی. چشمهاش رو ریز کرد و با اخم بهم نگاه کرد که ادامه دادم: - مثل اینکه هنوز نامدار رو نشناختی! سمت درب اتاقش رفتم و موهای توی صورتم رو پشت گوش فرستادم؛ در رو باز کردم و قبل از بیرون رفتن سمتش برگشتم. اخم داشت و خوب میدونست که مقابل نامدار همیشه بازندهست، اما نمیپذیرفتش. - استعفا میدم توکلی؛ خواهی دید. بدون اینکه اجازهی پاسخی بهش بدم نه تنها از اتاقش، بلکه مستقیماً از شرکتش بیرون زدم! دیگه تحت هیچ شرایطی پام رو توی اون شرکت کوفتی نمیذاشتم. سوار اولین تاکسی شدم و تردیدم رو برای گفتن مقصد کنار زدم. - میرم شرکت کبیر! زمانی نبرد تا تاکسی زرد مقابل شرکت چندطبقه از حرکت بایسته؛ قطعا ساختمون عظمتِ شرکت گذشته رو نداشت، اما بالاخره شرکت نامدار بود! در عین ساده بودن شیک بود و چشمگیر. پیاده شدم و با نفسی عمیق سمت ورودی شرکت قدم برداشتم؛ اخم همچنان بین ابروهام بود و پریشونیِ بعد از بحث کردن با توکلی توی چهرهام دیده میشد. جاوید اولین نفری بود که وسط سالن شرکت باهام مواجه شد؛ از تعجبِ زیاد عینک طبی گردش رو روی چشمهاش گذاشت و چشمهاش رو ریز کرد. - ویانا! تویی؟ دارم درست میبینم؟ نیکان با شنیدن اسمم از پشت میز منشی بیرون پرید. - ویا! به حال و روزشون خندم گرفت و به جفتشون دست دادم. - بله درست میبینی جاوید؛ نامدار شرکته؟ نگاهی بینشون رد و بدل شد و نیکانِ شیطون چشمهاش درخشید. - بله که شرکته! خدا بخواد آشتی کردین؟ شاکی به چهرهی بشاشش نگاه کردم و تشر زدنم باعث شد پکر بهم نگاه کنه. - نه! چه ربطی داره؟ فقط یه حرف دارم باهاش، همین. به درب اتاق سمت چپ اشاره کرد و بیحرف سمتش رفتم. در رو با ضربهای کوتاه باز کردم و نامدار با دست روی پیشونی و عینک روی چشمش بدون اینکه سرش رو بالا بیاره غر زد: - نیکان چندبار بهت گفتم تا من نگفتم نیا داخل؟ خوبه یه روز منشی نداریم؛ اگه هرروز وضعیت این باشه که… نگاه جدیش بالا اومد و به محض دیدن من سکوت کرد! اخمهاش رفته رفته بازشد و سیاهیِ چشمهاش درخشید. لبخند کوچیک گوشهی لبم شکل گرفت و چندسال بود که اینطور مقابل همدیگه سبز نشده بودیم؟ دو قدم جلو رفتم و در رو پشت سرم بستم. - سلام! هُل کرده از سرجاش بلندشد و با قدمهای محکمش بهم نزدیک شد؛ مقابلم ایستاد و حالا با این فاصله درخشش چشمهاش رو بهتر میدیدم. - سلام ویا، خوبی؟ بلااجبار لبخند زدم و سرم رو تکون دادم. - آره خوبم. خودت… بهتری؟ قلبم با تمام وجود نگرانش بود؛ حال و روز چندشب قبلش حسابی حالم رو به هم ریخته بود! - آره ویا منم خوبم نگران اون موضوع نباش. مگه میشد نگران نباشم؟ نامدار از من چیزی رو میخواست که ممکن نبود، اما فعلا موقعِ بحث راجع به چنین موضوعی نبود. سکوتم رو که دید کمی جدیتر گفت: - چیزی شده؟ به صندلی خودش و دو تا مبل مقابلش نگاه کردم. - میشه بشینیم؟ سریع از مقابلم کنار رفت و دستش پشت کمرم قرار گرفت. - بیا بشین. روی یکی از دو صندلی نشستم و نامدار هم به جای صندلی خودش، روی مبل مقابلم نشست؛ منتظر بهم نگاه کرد و کمی مقدمه چینی کردم: - امروز با توکلی بحثم شد؛ بحثِ استعفا و این چیزا… سکوت کردم و نامدار اخم کرد. - چه بحثی؟ چیشده ویا؟ لب پایینم رو گاز گرفتم و نگاهم پایین افتاد. - گفتم میخوام استعفا بدم! گفت نمیذارم، بحثمون شد دیگه! دستش رو به پیشونیش کشید و حرصش توی چهرهاش نمایان شد. - یعنی چی که نمیذاره استعفا بدی؟ مگه دستِ این مرتیکهست؟ ترس اینکه باز از خشم قلب درد بگیره باعث شد سریع بگم: - نامدار بیخیالش! مهم نیست باشه؟ من دیگه شرکتِ اون عوضی نمیرم هیچ غلطی هم نمیتونه بکنه. جلو اومد و دستش رو روی بازوم گذاشت، نوازشگونه تکونش داد و اخمش رو کم کرد. - معلومه که هیچ غلطی نمیتونه بکنه! من کنارتم ویانا؛ تا وقتی من و داری اون حروملقمه کوچیکترین آسیبی بهت نمیزنه. برخورد دستش با بازوم باعث شد چهرهام لحظهای از درد جمع بشه! لبم رو گاز گرفتم و نامدار سریعاً متوجه شد. - چی شده ویا؟ ناخواسته دستم رو روی بازوم گذاشتم. - دستم… به جلوتر خم شد و آستین مانتوم رو از بالا پایین کشید؛ با دیدن کبودی تازهی روی بازوم یکه خورد و خودم و هم انتظار چنین صحنهای رو نداشتم! نامدار توکلی رو میکشت. - این چیه ویانا؟ توکلی… توکلی که این بلا رو سرت نیاورده، نه؟ فکر اینکه نامدار قراره چه بلایی سرش بیاره باعث شد سریع بگم: - نه! نامدار اما باهوشتر از این حرفها بود؛ خشمگین از جاش بلند شد و من آستین مانتوم رو آروم بالا آوردم. - من خَرم ویانا؟ گوش میبینی روی سرم؟ اون دیوثِ بی همه چیز و میکشم! نامدار نیستم اگه جرواجرش نکنم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر «پارت هشتادم» زبونم از ترس قفل شده بود! از جام بلندشدم و مقابلش ایستادم؛ بیقرار وسط اتاق قدم برمیداشت و باز از خشم رو به سرخ شدن بود! - نامدار تروخدا آروم باش! بلند داد زد: - چطور آروم باشم؟ اصلا اون عوضی چطور جرعت کرده به تو دست بزنه؟ با بغض بهش نگاه کردم و جلو اومد؛ کوچیکترین تکونی نخوردم و باز آستین لباسم رو از بالا پایین کشید. چشمهاش رو با دیدن مجدد کبودی برای چند ثانیه بست و بعد، آروم و زمزمهوار برخلاف چند دقیقه قبل گفت: - با کدوم دستش چنین گوهی خورده؟ ابروهام جمع شد و عین خودش زمزمه کردم: - چی؟ - گفتم با کدوم دستش چنین بلایی سرت آورده ویانا؟ آب دهانم رو قورت دادم؛ خشم نامدار داشت هُلم میکرد! - نمیدونم نامدار؛ بخدا نمیدونم… حتما دستِ راستش بوده! مجددا به پیشونیش دست کشید و چندین بار نفس عمیق کشید؛ سعی داشت خشمش رو کنترل کنه و آنچنان هم موفق نبود. - خیلی خب ویا؛ تو برو خونه، سمت اون آرازِ عوضی هم نرو! اگه هم زنگت زد جواب نده فقط به من بگو. ترسیده سر تکون دادم و جلو اومد؛ صورتم رو میون دستهاش گرفت و ضربان قلبم بالا رفت… زیادی پیش نمیرفتیم؟ نگاهش بین هردو چشمم چرخید و صورتم رو کمی نوازش کرد؛ چقدر دلم برای این موقعیتها تنگ شده بود! - نگرانِ هیچی نباش ویانا! من همه چیز و درست میکنم، اون بیهمه چیز رو از زندگیت حذف میکنم! با نگرانی زمزمه کردم: - نامدار کار خطرناکی نکن! حرفم رو بیجواب گذاشت و دستهاش رو برداشت. دو قدم عقب رفت و حرف چند دقیقه قبلش رو تکرار کرد: - بهت گفتم نگرانِ چیزی نباش، فقط برو خونه. سر تکون دادم و سمت درب اتاق رفتم؛ نگاهم رو به سختی ازش گرفتم و زیرلب خداحافظی کردم. جوابم رو داد و با مغز مشغول از اتاقش بیرون زدم. جاوید و نیکان کنجکاو بیرون از اتاق ایستاده بودن و نگاه خیرشون داشت اذیتم میکرد! - چتونه؟ سعی کردن خودشون رو مشغول نشون بدن و نیکان مثل همیشه اول به حرف اومد: - هیچی! چیشد؟ آشتی کردین؟ با چشم غره ازش دور شدم که شاکی ادامه داد: - ای بابا چرا اینطوری میکنی؟ یقهی مانتوت یکم بازتر شده واسهی اون گفتم! سریع یقهی مانتوم رو درست کردم و اخم کرده سمتش رفتم؛ انگشت اشارهام رو مقابل جفتشون گرفتم و با چشمهای گرد بهم نگاه کردن. - انقدر آشتی آشتی نکنید! یقهی لباسمم ربطی به این چیزا نداشت. جاوید شونه بالا انداخت. - بابا من که حرفی نزدم! کیفم رو روی شونهام مرتب کردم و عین خودش شونه بالا انداختم. - به من ربطی نداره، حواستون به خودتون باشه تا نکشتمتون! مقابل چشمهای گرد شدشون از شرکت بیرون زدم و طبق حرف نامدار مستقیماً سمت خونه رفتم؛ باورم نمیشد بعد از تموم اون اتفاقات داشتم بهش اطمینان میکردم! حرفهاش رو قبول داشتم و درکنارش آروم بودم. این نامدار درواقع همون نامدار پنج سال قبلی بود که اونطور بیرحمانه ازم خواست بچهام رو سقط کنم، اما حالا اینطور حمایتم میکرد و بهم حس امنیت میداد! سرم رو به پنجرهی تاکسی تکیه دادم؛ ماشین روی دست اندازها تکون میخورد و من در افکاراتم غرق بودم. درسته، نامدار چنین حماقتی کرد اما قبل از اون که برام بد نبود! قبل از اون اتفاق هم همینطور حمایتگر بود! ماشین مقابل خونه از حرکت ایستاد و بعد از حساب کردن کرایه با انداختن کلید توی قفل وارد حیاط شدم. فضای داخلی خونه روشن بود و صدای بلند صحبت کردن متعجبم کرد! دیگه توفان پیشمون نبود پس چنین سر و صدایی پیش نمیومد. وارد شدم و با دیدن هاکان مقابل درب خشک شدم! با لبخند بزرگش ایستاده بود و هومان و پیام درکنارش به منِ شاکی نگاه میکردن! مایا اما گوشهای از خونه با ثمین سر و کله میزد و اخم کوچیکش نشون میداد از حضور هاکان راضی نیست. - سلام ویانا جان! طبق تصوراتم اول از همه به حرف اومده بود؛ نگاهم بین همه چرخید و لبخند بلااجباری روی لبهام نشوندم. - سلام، خوش اومدی هاکان! مایا از روی صندلی پایین پرید و سمتم پرواز کرد؛ پاهام رو محکم بغل کرد و سریع روی دو زانو نشستم تا بدن کوچیکش رو توی آغوش بگیرم. - سلام مامان ویا. موهای ابریشمی و خوشعطرش رو بوسیدم. - سلام عشقِ مامان، چطوری؟ برخلاف تصورم لبخندی نزد و با چهرهی غمگینش از آغوشم جدا شد. - مامان من برای اون آقاهه ناراحتم، حالش خوب میشه؟ ابروهام درهم رفت و به بچهها نگاه کردم. - کدوم آقا؟ حرفش باعث شد در لحظه گرهی میون ابروهام باز بشه. - همون آقا قهرمانه که همیشه من و تورو نجات میده! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر «پارت هشتاد و یکم» لبخند از روی لبهای هاکان کنار رفت و نگاه بچهها بین همدیگه چرخید. لعنتی، مایا حسابی به نامدار وابسته شده بود! - حالش خوبه مامان جان نگران نباش. چشمهای مشکیش برق زد. - واقعا مامان؟ تو دیدیش؟ بچهها منتظرتر از مایا بهم نگاه میکردن! سرم پایین افتاد و سر تکون دادم. - آره! لبخند پرقدرت روی لبهای کوچیکش نشست و با شوق بچگونهای دستهاش رو به هم کوبید. - هورا! آب دهانم رو قورت دادم و سرپا ایستادم؛ پیام با اخم خیره به چهرهی من و چشمهایی که مدام ازشون میدزدیدم جلو اومد و دست مایا رو گرفت. - مایا عزیزم آماده شو تا بریم. بالاخره بهش نگاه کردم. - کجا؟ مایا که حسابی انرژی گرفته بود با چهرهی بشاشش به جای پیام جوابم رو داد: - عمو پیام و دایی هومان قول دادن امشب من و ببرن شهربازی! با نگاهی به چهرهی اخموی پیام و نگاه کنجکاو هومان لبخند زدم و دستم رو نوازشگرانه روی سرش کشیدم. - دستشون درد نکنه! پس امشب حسابی خوش میگذرونید، نه؟ چهرهی مایا آویزون شد. - مگه تو نمیای مامان ویا؟ با همون لبخندِ روی لبم سر بالا انداختم و سمت اتاقم قدم برداشتم. - نه عزیزم من خستم امشب؛ شما باهم برید خاله ثمین هم اگه کاری نداشت با خودتون ببرید، خوبه؟ ثمین از شوقِ حضور درکنار پیام لبخند زد و مایا همچنان پکر بود. - ولی مامان تو باشی بیشتر خوش میگذره! به اتاق رسیدم و بیحوصله مانتوی توی تنم رو بیرون آوردم؛ کبودی روی بازوم از آینهی کنج اتاق بهم دهن کجی میکرد! امیدوار بودم نامدار بلایی سر آراز نیاره. قدری بلند طوری که صدام خوب به گوش مایا برسه جواب دادم: - یه وقت دیگه حتما میام عشقم؛ برو امشب با عمو پیام و دایی هومان و خاله ثمین خوش بگذرون. رسماً هاکان رو هیچی حساب نمیکردم! امیدوار بودم بعد از رفتن بچهها اون هم به خونهی مادریش برگرده و من رو تنها توی خونه گیر نیاره. روی تاپ مشکی توی تنم ژاکت بافتی پوشیدم تا کبودی بازوم به چشم بچهها نیاد؛ لبههاش رو به هم نزدیک کردم و دست به سینه وارد پذیرایی شدم. مایا همچنان با چهرهی آویزون وسط خونه ایستاده بود و پیام آروم دستش رو پشت کمرش قرار داد. - برو عشقِ عمو، برو آماده شو. سمت اتاق قدم برداشت و بین راه صد راهش شدم. - وایسا تا کمکت کنم. دلخور سمتم برگشتم. - خودم میتونم مامان ویا! بیحرف بهش نگاه کردم و با قد کوچیکش سمت اتاق رفت؛ در رو پشت سرش بست و با نفسی عمیق سمت بچهها رفتم. قبل از اینکه روی مبل کنار هاکانِ بیزبون بشینم بازوم توسط پیام کشیده شد و از درد صدام به هوا رفت! - آخ! اخمهاش درهم رفت و انگشتهاش از دور دستم رها شد. - چته تو؟ دستم رو محکم کشیدم و با اخم بهش نگاه کردم؛ نامدار فهمیده بود و همون کافی بود، نمیخواستم هومان و پیام هم سرش آوار بشن! - در واقع تو چته؟ واسه چی یهو میای دست من و میگیری؟ با همون اخمهای درهم مشکوک سر تا پام رو نگاه کرد. - میخوام ببینم داری چه غلطی میکنی! رفتی نامدار و دیدی؟ چشمهام رو ریز کردم و سعی کردم با نهایت پررو بودنم مقابلش بایستم. - آره، دیدم! به شماها چه؟ نگاهم رو بین پیام و هومان چرخوندم و اینبار هومان زیرگوشم جواب داد: - حواست و جمع کن ویانا! حماقت نکن، جوگیر نشو. زیر نگاه سنگین ثمین و هاکان همونطور آروم جوابشون رو دادم: - بابا شماها کجای کارید؟ طرف هر کثافتی باشه بابای بچمه، چه بخوام چه نخوام تو زندگیم حضور داره! در ضمن، خودم حواسم هست. و انگشت اشارهام رو با تاکید به سینهی جفتشون کوبیدم. - الان هم سعی نکنید هاکان رو با زور و تعارف اینجا نگه دارید! نمیخواید با خواهرِ مجردتون تو یه خونه تنها بمونه دیگه، نه؟ پس بیرونش کنید! نگاههاشون اخمو شد و من با جلو کشیدن لبههای ژاکتم خودم رو با حرص روی مبل کنار هاکان رها کردم! پیام و هومان رو بسیار کلافه کرده بودم و اگه دست خودشون بود همینجا تیکه پارهام میکردن. مایا با لباسهای بیرونی و موهای شونه زدهاش از اتاق بیرون اومد و بچهها بلااجبار رفتن تا آماده بشن؛ هاکان معذب از روی مبل بلندشد و با خندهای بلااجبار به من نگاه کرد. - ویانا جان با اجازه من برم. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 3 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مهر «پارت هشتاد و دوم» از اومدن به اینجا مثل سگ پشیمون بود! مقابلش ایستادم و عین خودش زورکی لبخند زدم. - خوش اومدی هاکان؛ چرا بیشتر نموندی؟ لب ورچید و سر بالا انداخت؛ دستهاش رو توی جیبهای شلوار جینش فرو برد و یک دستش همراه با سوییچِ ماشین بیرون اومد. - ممنون ویانا لطف داری، بهتره که برم. از خدا خواسته براش سر تکون دادم و دستش رو گرفتم؛ پسرا از اتاق بیرون اومدن و پیام با نیمنگاهی به من خطاب به هاکان گفت: - داری میری هاکان؟ براش سر تکون داد و من با نگاهم پیام رو التماس کردم که تعارف بیشتری نکنه! اما مثل همیشه باهام لج کرده بود. - چرا بیشتر نمیمونی؟ ویانا هم تنهاست حوصلش سر میره! لبهام رو محکم روی هم فشار دادم و توی دلم به پیام لعنت فرستادم! توی دلِ هاکان شک انداخته بود و داشت بین رفتن و نرفتن یه راه رو انتخاب میکرد. - خیلی خب، یکم پیش ویا میمونم. یکم هم حرف دارم باهاش! لبخند بزرگی به صورتش زدم و از درون به پیام فحشهای زشت دادم! هاکان و حرفهاش آخرین چیزی بود که حوصلش رو داشتم. همراه با مایا و ثمین از خونه بیرون رفتن و قبل از بستن در انگشت وسطم رو به پیام نشون دادم و با حرص در خونه رو پشت سرشون بستم! سمت مبلها برگشتم و خودم رو کنار هاکان رها کردم. اصولاً کسی که این میون سکوت رو نمیشکست من بودم و خیره به مقابلم منتظر حرفی از سوی اون بودم. و البته طولی هم نکشید که باعث شد با شنیدن صداش سمتش برگردم! - ویانا نمیخوام مزاحمت باشم، فقط یکم باهات حرف دارم و بعدش میرم. سعی کردم کمی خوش اخلاقتر به نظر برسم اما قطعا حالت چهرهام نشون میداد که چقدر شاکی و بیحوصلهام. - اختیار داری هاکان، راحت باش لطفا. کمی دست دست کرد اما بالاخره گفت: - حقیقتش این چندوقت به قضیهی ازدواج فکر کردم! میدونی که، پیشنهادم همچنان پابرجاست. لبخند روی لبم کنار رفت و آب دهانم رو قورت دادم؛ اگر نامدار از این موضوع بو میبرد جفتمون رو میکشت! - هاکان قبلا راجع به این موضوع حرف زدیم… سریع حرفم رو قطع کرد؛ نسبت به این موضوع بیطاقت بود و میترسید نامدار بهم نزدیک بشه! - ویا صحبت کردیم و قرار شد روش فکرکنی! این همه وقت گذشته، همچنان نظرت منفیه؟ لبخند زدم تا ظاهرم رو آروم نگه دارم، اما از درون متلاشی بودم. - هاکان من نمیتونم! - همچنان فکرت درگیرِ نامداره؟ بیمقدمه و جدی گفته بود و لبخند از روی لبهام پر کشید! - ربطی به اون موضوع نداره هاکان؛ من به چشمِ یه دوست بهت نگاه میکنم! درسته، توی ترکیه تنها کسی بودی که هوای من و مایا رو داشت، تا عمر دارم بهت مدیونم. ولی قضیهی ازدواج… شدنی نیست! اجباری هم نیست هاکان، مگه نه؟ آدم خشمگین و بیحوصلهای نبود؛ منطقی و آروم حرف میزد و مقابل هر حرفی جبهه نمیگرفت. - حق با توعه، اجباری نیست؛ ولی ازت خواستم روش فکرکنی! لابد فکرکردم و مخالفم دیگه مردِ حسابی! باید مستقیماً توی صورتش میگفتم که دوستش ندارم؟ لب باز کردم تا حرفم رو بین لفافه بپیچم و تحویلش بدم اما با شنیدن صدای درب خونه، نگاهم رو از هاکان گرفتم و سریع از روی مبل بلند شدم. - احتمالاً مایا چیزی جا گذاشته، من میرم ببینم چیشده. فاصلهی خونه تا درب حیاط رو دوییدم و به محض بازکردن درب فلزی، سر جام خشک شدم! برخلاف تصورم نامدار مقابلم ایستاده بود و وضعیت ظاهریش اصلا خوب نبود! زخمهای روی صورتش و پیرهن مردونهی خونی شدهاش باعث شد لحظهای تهِ دلم خالی بشه! چشمهام گرد شد و با صدای تحلیل رفتهام خیره به نگاهِ خشمگینش گفتم: - کشتیش؟ از کنارم گذر کرد و وارد حیاط شد؛ اونقدر بیمقدمه این کار رو کرد که حتی نتونستم جلوش رو بگیرم. شاید هم من زیادی توی شوک رفته بودم! - کاش واقعا میکشتمش. در رو بستم و سمتش برگشتم؛ کلافه به پیشونیش دست میکشید و سر و صورتش حسابی زخمی شده بود. - باید صورتت و پانسمان کنم نامدار! سمتم برگشت و مقابل چهرهی پریشونم ایستاد؛ حال و روزش داشت حالم رو بد میکرد. بخاطر من با آراز یقه به یقه شده بود! - من خوبم ویانا، خیلی هم خوبم! دیگه اون پفیوز نمیتونه از صد متریت هم رد بشه. نگرانی باز به جونم افتاد و نامدار حتی نمیگفت چه بلایی سرش آورده! قبل از اینکه حرف دیگهای بینمون رد و بدل بشه با ورود ناگهانی هاکان لال شدم! نامدار با اخم سمتش برگشت و هاکان با نگاهی به جفتمون جلو اومد. - من دیگه برم ویانا جان، شبت بخیر. از کنارمون گذر کرد و نامدار بیتوجه به حضورش با خشم از من پرسید: - این اینجا چیکار میکنه؟ «ویانا جان» دیگه چه کوفتیه؟ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 3 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مهر «پارت هشتاد و سوم» آب دهانم رو قورت دادم و برای هاکان سر تکون دادم؛ بازوی نامدار رو گرفتم تا سمتش هجوم نبره و آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: - نامدار تروخدا آروم باش! هاکان از حیاط خارج شد و نامدار با خشمِ به اوج رسیدهاش دستش رو به پیشونیش کشید و با چشمهای بسته شده توی حیاط قدم برداشت؛ پلکهاش از حرص میلرزید و خشم توی تمام رفتارهاش عیان بود. - بگو دیگه این سمتها نیاد ویانا! خودت بهش بگو تا قبل از اینکه من به روشِ برخورد با آراز این موضوع رو بهش نفهموندم. با ترس براش سر تکون دادم و به سمت داخل خونه راهنماییش کردم. - خیلی خب نامدار حرص نخور، برو داخل باید زخمات پانسمان بشن! وارد خونه شدیم و در رو پشت سرم بستم؛ نامدار روی مبل نشست و سریع جعبهی کمکهای اولیه رو توی پذیرایی بردم. کنارش نشستم و چفت جعبه رو باز کردم؛ موهام رو از روی صورتم کنار زدم و پنبه رو آغشته با بتادین بالا بردم تا روی زخمهای صورتش بکشم. سمتش خم شدم و از همون فاصلهی کم زخمهاش رو دونه دونه ضدعفونی کردم؛ چهرهی من هر از گاهی از بابت زخمهای عمیقش درهم میرفت اما نامدار خیره به چهرهی من، فقط نگاهش بین چشمهای نگرانم میچرخید و کوچیکترین ریاکشنی نداشت! پنبه رو کنار گذاشتم و باند کوچیکی رو قیچی کردم تا روی زخم پیشونیش قرار بدم؛ با حوصله انجامش دادم و بعد از زدن چسب هردوطرف باند، خواستم دستم رو پایین بیارم که درنهایتِ تعجب توسط نامدار گرفته شد و بوسهای که پشت دستم قرار گرفت تعجبم رو بیشتر کرد! بیحرف دستم رو پایین آورد و قلبم توی سینهام تکون خورد؛ سعی داشت باز بهم نزدیک بشه؟ همه چیز رو مثل قبل قشنگتر کنه؟ اصلا چنین چیزی شدنی بود؟ بدون اینکه دست یخ زدهام رو از میون انگشتهای گرمش بیرون بکشم چسب و باقیِ باند رو روی پاهام گذاشتم و نامدار خیره به پریشونیِ نگاهم آروم گفت: - مایا کجاست؟ انگشتهام هنوز میون دستش بود و قلبم دیوانهوار خودش رو به در و دیوار میکوبید! - با پیام و هومان رفته شهربازی. لبخند کوچیک گوشهی لبش نشست و جملهاش بوی حسرت میداد! - دلم براش تنگ شده! ناخواسته عین خودش لبخند زدم. - اونم دلش برات تنگ شده! سیاهیِ چشمهاش درخشید و نگاهش پایین افتاد؛ دستم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم و چفت جعبهی کمکهای اولیه رو بستم. - هروقت آمادگیش و داشتی میریم شرکت توکلی تا برگهی استعفا نامهات رو امضا کنی! دستم روی جعبه خشک شد و باز بهش نگاه کردم؛ پریشونیِ چشمهام رو خیلی خوب میدید! - نامدار باهاش چیکار کردی که حاضره چنین چیزی رو قبول کنه؟ من از سراسیمگی یکجا بند نبودم و نامدار ریلکس با پیرهنِ خونی و سر باندپیچی شدهاش مقابلم روی مبل لم داده بود. - ویانا نترس! مهم اینه که نکشتمش، البته اگه دستم باز بود اون کارم میکردم. کلافه از جام برخاستم تا جعبه رو به آشپزخونه برگردونم؛ کابینت رو پر حرص باز کردم و جعبه رو با صدای بدی سرجاش قرار دادم! نامدار باز سعی داشت توی زندگیم خودش رو جا بده؛ بخاطر من خودش رو توی خطر مینداخت و حتی به کشتن توکلی فکرمیکرد… اگر توی این وضعیت قضیهی هاکان و ازدواج باهاش رو میفهمید دیگه قطعا قاتل میشد! باید هرچه زودتر دست به کار میشدم و این قضیه رو حل میکردم. *** پر حرص برگه رو امضا زدم و روی میز به سمتِ آرامش راهنماییش کردم. - بفرما، این و تحویل بده به رئیست! نگاه آرامش نگران بین و اخم بزرگم و برگهی استعفام چرخید. - امیدوارم یه بحثِ جدید پیش نیاد ویانا! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در پنجشنبه در 18:57 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 18:57 «پارت هشتاد و چهارم» کلافه نگاهم رو اطراف چرخوندم؛ خوشحال بودم که بالاخره توکلی عوضی داشت از زندگیم بیرون میرفت! نمیخواستم آرامش تهِ دلم رو خالی کنه. - نترس آرامش! من اگه اینجا موندگار بشم بحثهای بیشتری پیش میاد. روی برگه کوبیدم و با تأکید ادامه دادم: - تحویل بده به توکلی! خداحافظ آرامش. خیره به برگه زیرلب پاسخم رو داد و قبل از اینکه به عقب برگردم، خودِ بیهمه چیزش مقابلم ظاهر شد! ظاهر افتضاحش باعث شد ابروهام بالا بپره و دست راستِ شکستهاش متعجبترم کرد! جملهی نامدار توی سرم تکرار شد: « با کدوم دستش چنین گوهی خورده؟» و من گفته بودم احتمالاً دستِ راست! صدای خشمگینش توی سرم پیچید و نگاهم رو از گچِ دستش بالا آوردم. - با چه رویی پات و گذاشتی تو این شرکت وثوقی؟ گرهی بین ابروهام باز محکم شد و با چنگ زدن به برگهی استعفام، اون رو توی سینهاش کوبیدم؛ یک قدم عقب رفت و نگاه پر خشمش روی چهرهام چرخید. - اومدم تا این و بهت تحویل بدم! نترس، ندیدهی روی گوهت نیستم. سمت درب خروجی قدم برداشتم و بین راه با شنیدن حرفش ایستادم. - وایسا! سمتش برگشتم و از همون فاصله با حرص غرید: - دوست پسرت رو میکشم! پوزخند زدم؛ نگاهم روی چهرهی زخمی و دست شکستهاش چرخید و قبل از بیرون رفتن پاسخ دادم: - دست گلش درد نکنه! اگه تونستی بکش. و مستقیم سمت ماشین رفتم؛ دلم خنک شده بود و اینبار از نامدار راضی بودم! هرچند نمیخواستم خودش رو توی دردسر بندازه اما توکلی به تنبیه نیاز داشت. به یاد گذشتهها پشت ماشین هومان نشسته بودم و بعد از شرکت باید سمت بیمارستان میرفتم تا مایا رو از پیش آیدا به خونه ببرم. استارت زدم و همزمان صدای زنگ تلفنم بلند شد! با دیدن اسم «نامدار» کلافه نفسم رو بیرون فرستادم، قطعا به گوشش رسیده بود که تنهایی به شرکت توکلی اومدم. با یه دست فرمون رو چرخوندم و با دست دیگهام تلفن رو بالا آوردم. - بله نامدار؟ درست حدس زده بودم؛ با خشم داد زد: - مگه بهت نگفتم باهمدیگه میریم شرکت؟ اگه اون توکلیِ دیوث باز دستش بهت میخورد چی؟ میدونی اون موقع دیگه جدی جدی قاتلش میشدم؟ کلافه نگاهم رو اطراف چرخوندم و دور زدم. - نامدار من بچه نیستم! برگه رو امضا زدم کوبیدم تو سینهاش، اتفاقی هم نیوفتاد. همچنان خشم داشت وقتی جوابم رو میداد: - ویانا من میرم یقهی یارو رو میگیرم که به تو نزدیک نشه، بعد تو بدون اینکه بهم بگی میری شرکتش؟ سمت بیمارستان راه افتادم و از بین ماشینها گذر کردم. - نامدار فعلا که اتفاقی نیوفتاده، میشه انقدر غر نزنی؟ قطعاً با دوکلمه نرم نشده بود اما کمی آرومتر جواب داد: - خیلی خب، آراز و حذف کردیم حالا نوبتِ اون یکیه! ابروهام درهم رفت گوشی رو به اون یکی دستم دادم. - کی؟ - آقا هاکان! گرهی میون ابروهام بازشد و نگاهم میخِ خیابون مقابلم شد! نامدار مثل قاتلهای زنجیرهای شده بود. - نامدار داری من و میترسونی! زده به سرت؟ - آره! زده به سرم. دیوونه شدم ویا، نمیخوام هیچ کسی نزدیکت بشه. کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و مقابل بیمارستان از حرکت ایستادم؛ دستهی کیفم رو چنگ زدم و از ماشین بیرون اومدم. - نامدار اومدم بیمارستان سراغ مایا. بحثِ هاکان رو ببند، انقدر هم روی مخِ من نرو! سمت درب بیمارستان میرفتم و نامدار همچنان قصد قطع کردن تماس رو نداشت! - این بحث به این راحتیها بسته نمیشه ویانا. اسم اون مرتیکه نباید توی شناسنامهی دخترِ من باشه! مقابل درب اتاق آیدا ایستادم و به ساعت مقابلم نگاه کردم؛ وقتِ بحث اضافه با نامدار رو نداشتم! - نامدار کاری نداری؟ خداحافظ. و تلفن رو روش قطع کردم! بهش حق میدادم، اما بهتر بود فعلا بخاطر رفتارهاش تنبیه بشه. تلفن رو توی جیب شلوارم قرار دادم و با ضربهای کوتاه وارد اتاق شدم. مایا مقابل آیدا نشسته بود و به محض دیدنم از روی صندلی پایین پرید. خم شدم تا بدن کوچیکش رو توی آغوش بگیرم و در همون حین به آیدا سلام کردم. - سلام خانم دکتر چطوری؟ مثل همیشه لبخند روی لبش بود و از چهرهاش شادی میبارید؛ مایا از آغوشم بیرون اومد و روی سرش رو بوسیدم. - علیک سلام عزیزم، یه ذره حرف دارم باهات ویا! نگاهم بین مایا و آیدا چرخید و لبخندم کمرنگ شد؛ به نشونهی «چیشده» سر تکون دادم و آیدا با خیالِ راحت پلک بست و بیصدا زمزمه کرد: - نترس! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در پنجشنبه در 19:03 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در پنجشنبه در 19:03 (ویرایش شده) «پارت هشتاد و پنجم» به درب اتاق اشاره کردم و رو به مایا گفتم: - مایا عزیزم چند دقیقه برو بیرون با مامان ویا صحبت کنم. قبل از اینکه مایا بیرون بره دستش رو چسبیدم و صفحهی ساعت مچیم رو مقابل صورت آیدا گرفتم. - آیدا دیره! باید برم برسم به مهمونیِ آهو و جاوید، توام زود خودت رو برسون! لبخندش عمق پیداکرد و اومد نزدیکتر؛ بازوم رو توی دستش گرفت و کمی آروم جواب داد: - خیلی خب، بذار خلاصه بگم برات. حال و روزِ مایا خیلی بهتر شده ویا! چشمهام درخشید و سریع سمت مایا برگشتم. - مامان جان تو برو بیرون من الان میام. مایا بیحرف از اتاق خارج شد و من بیطاقت باز سمت آیدا برگشتم. - چی میگی آیدا؟ چیشده؟ شادیِ چشمهام رو دید و با همون لبخند روی لبش آروم و بیعجله توضیح داد: - این مدت حالش خوب بوده؛ خودتم خوب میدونی دیگه علائمش مثل قبل نیست و این یعنی اینکه بیماریش رو به بهبوده! طبق حرفهای خودشم دیگه اتفاقات بدی مثل قبل نمیوفته و حالت صورتش هرجلسه شادتر و شادتر از قبل میشه. همهی اینا از حضور یه نفر نشأت میگیره… لبخند روی لبم خشک شد و صدام تحلیل رفت؛ این روزا همه چیز از حضور اون نفر نشأت میگرفت. - نامدار… نه؟ پلک بست و سر تکون داد؛ نگاهم زیر افتاد و لبهام رو محکم روی هم فشردم. فاصله گرفتن از نامدار غیرممکن بود، نه؟ باز باید بهش برمیگشتم؟ فعلا که همه چیز داشت دست به دستِ هم میداد تا این اتفاق بیوفته. - درسته ویا، حضور نامدار تا همین حالا هم بزرگترین تاثیر رو روی وضعیتش داشته، دیگه چه برسه به وقتی که بفهمه نامدار پدر واقعیشه! نگاهم از روی کفشهام بالا اومد و به چهرهی خندونِ آیدا نگاه کردم. دیگه لبخند روی لبم نبود و دودلی از نگاهم پیدا بود. - آیدا فعلا بیخیال؛ شب میبینمت باشه؟ لبخندش کمرنگ شد و نگاهش بین چشمهام چرخید؛ من اما مدام نگاهم رو میدزدم و سعی داشتم از این موضوع فرار کنم. - باشه عزیزم میبینمت. دستش از دور بازوم رها شد و سمت درب اتاق رفتم؛ قبل از اینکه کامل بیرون برم اسمم رو صدا زد و خیره به مقابلم از حرکت ایستادم. سعی داشتم از این موضوعِ کوفتی فرار کنم اما آیدا دست بردار نبود! - ولی ویانا… راجع به این موضوع فکرکن، باشه؟ آب دهانم رو قورت دادم و بدون اینکه به عقب برگردم آروم جواب دادم: - باشه. و با پاهای خشک شدهام به سختی از بیمارستان بیرون زدم! مایا مقابل درب ایستاده بود و به محض دیدنش بیحرف دستش رو توی دستم گرفتم. داخل ماشین نشستیم و خیره به مقابلم چندلحظه برای روشن کردن ماشین صبر کردم؛ بیماری مایا رو به بهبود بود؟ برای من چه خبری بهتر از این خبر بود؟ اما مسببش… درست کسی بود که پنج سال پیش میخواست مایا سقط بشه! با ذهن مشغول ماشین رو روشن کردم و راه افتادم؛ مایا بیحرف با کمربند بسته شدهاش کنارم نشسته بود و هر از گاهی به چهرهی مشغول و سکوتِ عمیقم نگاه میکرد و دوباره به مقابلش خیره میشد؛ امشب جشن تعیین جنسیت بچهی جاوید و آهو بود و باید زود خودمون رو به خونه میرسوندیم تا برای رفتن به عمارت خانوادگیِ جاوید آماده بشیم، اما فکر مشغول من و ترافیک شلوغِ تهران چنین اجازهای رو بهمون نمیداد! ساعتها بعد حین تاریک شدن هوا، با آستینهای بلندِ پیرهن کوتاه زرشکی رنگم بازوی کبود شدهام رو میپوشوندم؛ خیره به آینه و چهرهی کلافهام توی دلم به توکلیِ کثافت فحش دادم و سرور رو صدا زدم. - سرور، بیا زیپ لباسم رو ببند. بدو بدو با کفشهای پاشنه بلندش وارد اتاق شد و زیپ رو آروم بالا کشید؛ نگاهش از آینه روی اندامم توی تنگی لباس و پارچهی سرخ رنگش چرخید و چشمهاش درخشید. - خیلی بهت اومده ویا! موهای موجدارم رو از روی شونهی چپم پشت کمرم پخش کردم و سمتش برگشتم. - قربونت برم سرور، فقط قدش کوتاه نیست؟ یکم معذبم! نگاهش پایین اومد و روی پاهام چرخید؛ بلندی لباس تا بالای زانوهام بود و این سرور رو متعجب میکرد. - ویا تو قبلاً از این کوتاهتر هم پوشیدی! قبلاً گذشته بود؛ حالا خودم رو یه مادر میدیدم نه یه دخترِ مجرد و بیمسئولیت. - نمیدونم سرور، حس میکنم دیگه بهتره چنین لباسهایی نپوشم. خنده روی لبهای سرور اومد و میون موج موهای فرش دست انداخت تا قدری از هم بازشون کنه. - چرت نگو ویا چه ربطی داره؟ تو تحت هرشرایطی همون ویانایی، قرار نیست هویت و علایقت تغییر کنه. اما تغییر کرده بودم! سرور مادر نبود که بفهمه. بلندی یا کوتاهی لباسم آنچنان موضوع مهمی نبود اما قبلاً شاید اولویتم ست کردن رنگ رژم با پارچهی لباسم بود، اما حالا فقط مایا برام مهم بود و تنها دلیلم برای انتخاب این لباس، آستینهای بلندش بود تا کبودیِ کمِ بازوم رو بپوشونه. ویرایش شده جمعه در 17:58 توسط هانی بانو رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 4 1 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در جمعه در 17:24 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 17:24 «پارت هشتاد و ششم» حرفهای توی سرش رو وسط نریخت و با لبخند شونه بالا انداخت. - نمیدونم، شاید تو درست میگی. با این لباس کفش چی بپوشم؟ از میون کفشهای مقابلم کفش سادهی مشکی رنگ با جلوی بازش رو بالا آورد و برق رضایت توی چشمهام درخشید. - این خیلی قشنگه! هم سادهست هم اینکه مشکی با زرشکی خیلی قشنگه. چرا آرایش نمیکنی ویا؟ باز میخوای دیر برسیم و آهو حسابی بهمون غر بزنه؟ با آرایش تکمیل روی صورتش مقابلم بود و حتی اکسسوریهاش رو هم به گردن و دستش بسته بود. به تموم جزئیات دقت کرده بود و من فقط دنبال یه لباس آستین بلند برای مهمونی امشب بودم! از آینه به چهرهی بیروحم نگاه کردم؛ ریمل و رژگونه زده بودم تا کمی رنگ و رو بگیرم و سرور میگفت هیچ آرایشی نکردم؟ البته برای من بعید بود؛ آرایشهای غلیظ همیشگیم با حالات الانم تضاد بسیاری داشت. - حقیقتش امشب نمیخوام زیاد آرایش کنم… اجازهی حرف زدن بهم نداد و سریع تنم رو سمت میز آرایش کشوند. - بیا اینجا ببینم! یعنی چی که نمیخوام آرایش کنم؟ قیافهی خودت و دیدی؟ زیر چشمهات گود رفته ویا! ریشهی سفید موهاتم داره در میاد، چرا زودتر نگفتی تا برات ریشهگیری کنم؟ بیحوصله به غر زدنشهاش خیره بودم و سرور سعی داشت کمی به سر و وضعم برسه؛ رژ زرشکی همرنگ لباسم رو از روی میز چنگ زد و قبل از اینکه روی لبهام بکشه دو قدم عقب رفتم. - سرور این خیلی پررنگه! چشمهاش گرد شد و بیتوجه به مخالفتهای من رژ رو روی لبهام کشید. - کجاش پررنگه؟ کاملاً رنگ لباسته! وای ببین چقدر قشنگتر شدی ویا. از آینه به چهرهی بیتفاوتم نگاه کردم؛ رژ زرشکی روی لبهام میدرخشید و سرور خط بالای لبم رو کج کشیده بود. رژ ماتیکی رو از دستش بیرون کشیدم و به آینه نزدیکتر شدم. - حداقل بده تا صافش کنم. پیروزمندانه بهم نگاه کرد و من شاکی رژ رو روی میز کوبیدم. - سرور این زیاده توی چشمه! نمیخواستم امشب معذب باشم. ابروهاش رو درهم کشید و عجیب بهم نگاه کرد؛ حق داشت، ویانای قدیم با ویانای الان حسابی فرق داشت! - معذب چرا؟ ویا یه لباسِ کوتاه و رژِ زرشکیه دیگه. از آرایشِ من که توی چشمتر نیست! حق با سرور بود؛ میکاپ روی صورتش کامل و تکمیل بود و من بخاطر یه ریمل و رژگونه و رژ زرشکی داشتم حسابی بهش غر میزدم. جوابش رو ندادم و میون موهام دست کشید؛ با دقت و تمرکزِ بالا قسمتیش رو روی شونهی چپم رها کرد و کمیش رو توی صورتم ریخت. - حداقل موهات خوبه، چه عجب به فکر این یکی بودی! بیتوجه به غرغرهاش کفشهای انتخاب شده رو پوشیدم و مایا وارد اتاق شد؛ سر تا پام رو نگاه کرد و چشمهاش درخشید. - مامان ویا خیلی خوشگل شدی! لبخندم عمق پیدا کرد؛ با بچهی بیچاره چیکار کرده بودم که بخاطر ذرهای توجه به خودم اینطور خوشحال میشد. - تو خوشگلتر شدی عشقِ من؛ چرا لباس قرمزه که بهت گفتم و نپوشیدی؟ اخمهاش کمی درهم رفت و با دامن براق لباس مشکیش بازی کرد. - مامان من رنگ قرمز دوست ندارم! نگاه سرور بین جفتمون رد و بدل شد و سعی کردم آروم و بدون خشم جوابش رو بدم. - ولی مایا لباسهای رنگی واسهی سن تو قشنگترن! گرهی میون ابروهاش محکمتر شد؛ از این بحث خوشش نمیاومد! نمیخواست کنترلش کنم، اما لباسهای سر تا پا مشکی برای دختری توی سن مایا، زیادی نبود؟ - مامان ویا من لباسم رو دوست دارم! اگر بیشتر از این جوابش رو میدادم رسماً به جون همدیگه میافتادیم؛ بیمخالفت سر تکون دادم و دهانم رو بستم! بحث با مایا برام گرون تموم میشد، امکان نداشت حرفهام رو بیپاسخ بذاره! هومان پشت سر مایا وارد اتاق شد و با دیدن ما لبخندِ شیرینی روی لبش نشست. - چقدر مادر دختری قشنگ شدین! لبخند باز روی لبم نشست و هومان روی موهای مایا دست کشید. - مرسی دایی هومان، ولی مامان لباس من و دوست نداره! نگاه هومان روی من نشست و من کمی دستپاچه شدم. - من فقط گفتم لباسِ روشن برای سنت قشنگتره مامان جان! وگرنه خیلی هم بهت اومده. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در جمعه در 19:35 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 19:35 «پارت هشتاد و هفتم» مایا با اخم به زمین نگاه کرد و هومان برای عوض کردن بحث گفت: - امشب نامدار هم میاد، درسته؟ اسم نامدار اومد و من لال شدم! سرور به جای من پاسخ داد: - دوستِ صمیمی جاویده دیگه، مگه میشه نیاد؟ بالاخره به حرف اومدم و آروم لب زدم: - کاش میشد نیاد! برخلاف تصورم مایا قبل از هرکس گفت: - مامان ویا تو چرا با این مرد مشکل داری؟ نگاهم روی اخم بچگونهاش نشست و من هم ناخواسته اخم کردم. - مایا صدبار بهت گفتم توی بحث بزرگترها دخالت نکن! جلو اومد و مشت کوچیکش رو توی شکمم کوبید! ازم خشمگین بود و ضرب دست مایا اصلا زیاد نبود، اما درد عمیقی که زیر دلم پیچید خیلی عجیب بود! در لحظه خم شدم و چهرهام درهم رفت. - آخ! بچهها متعجب بهمون نگاه کردن و هومان مایا رو عقب کشید. - مایا جان! آروم عزیزم. بیحرف از اتاق خارج شد و دستم از درد روی شکمم مشت شد! هومان جلو اومد و سریع بازوم رو توی دستش گرفت. - ویا خوبی؟ مگه ضربِ دست بچه چقدر بود؟ نگاهم بالا اومد و دستم رو از زیر شکمم برداشتم؛ درد عمیقی مثل درد پریودی زیر شکمم میپیچید و احتمالا ضربهاش هم بخاطر روزهای اول پریودیم بود. - نمیدونم هومان، یهو دردم گرفت! بازوم رو از میون انگشتهاش بیرون کشیدم و صاف ایستادم؛ سرور و هومان نگران بهم نگاه میکردن و من سعی داشتم خودم رو خوب نشون بدم. چیز خاصی هم نبود، پریود بودم و شاید نرمال بود که با یه ضربهی کوچیک دردم بیشتر بشه. - خوبم نگران نباشید، احتمالاً بخاطر عادت ماهیانمه. نگاهم بینشون چرخید و کمی از نگرانیشون کاسته شد. به هومان و سر و وضعش اشاره کردم و گفتم: - تو چرا آماده نشدی هومان؟ همچنان نگران حال و روز من بود. - آمادهام ویا فقط باید لباسهام رو عوض کنم، تو مطمئنی خوبی؟ براش سر تکون دادم و سرور تأکید کرد: - مطمئن باشیم؟ مجدداً سر تکون دادم اما همچنان زیر شکمم کمی درد داشت! هومان رو به زور بیرون فرستادم تا کت و شلوارش رو بپوشه و کمی بعد همگی از خونه بیرون زدیم تا سمت مقصد بریم. مراسم توی عمارت خانوادگی جاوید برگزار میشد و فاصلهی آنچنانی نداشت. پیام ماشین رو مقابل عمارت نگه داشت و همگی پیاده شدیم؛ مایا همچنان ناراحت بود و باورم نمیشد بخاطر وابستگی عمیقش به نامدار اینطور به جون من افتاده بود! وقتش بود که به حرفهای آیدا گوش بدم و نامدار رو دوباره وارد زندگیم کنم؟ آیدای حلال زاده همراه با هومان بهمون رسیدن و از ماشین پیاده شدن؛ نگاهم با خنده بینشون رد و بدل شد و سرور با ذوق و شوق واضحی دستهاش رو به هم کوبید. - بالاخره به صورت رسمی میتونیم رابطهتون رو بپذیریم؟ آیدا با لبخند سر به زیر شد و هومان در کنارش ایستاد؛ زوج پررویی نبودن و مقابل ما حتی دستهای همدیگه رو هم نمیگرفتن. - بله! همه ابراز خوشحالی کردن و لبخند بزرگ روی لبهام نشست. - هیچوقت فکرنمیکردم خواهرشوهرت بشم آیدا! خندهها بیشتر شد و هومان بالاخره دستش رو دور شونهی آیدا قفل کرد. همگی وارد عمارت شدیم و قبل از هرچیزی صدای بلند موزیک توی سرمون پیچید. دست مایا رو گرفتم تا میون جمعیتِ نهچندان زیادِ عمارت گم نشه. پالتوی بلندم رو به دست مستخدم دادم و مقابل عمارت با خانوادهی جاوید آشنا شدیم؛ با نهایتِخونگرمی به داخل راهنماییمون کردن و همگی دور یه میز جمع شدیم. آهو و جاوید با لباسهای آبی و صورتیشون جلو اومدن و خندهی روی لبهاشون با دیدن ما عمیقتر شد! جاوید پیام و هومان رو توی آغوش گرفت و به باقی دست داد. - سلام سلام، خیلی خوش اومدید بچهها! با خوشرویی جوابش رو دادیم و گونههای آهوی شاد، با موهای گوجهای شده و پیرهن صورتی رنگش رو بوسیدم. - خوش اومدید بچهها، چقدر خوشحالم که اومدید! توفان و نفس نیومدن هنوز؟ قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن جور بشه، توفان دست در دستِ نفس با قدمهای تندش جلو اومد و با خندهی مسخرهاش کنارمون ایستاد! نفس بیچاره از فرط دوییدن نفس نفس میزد و سعی داشت از دست توفان خلاص بشه. - سلام! خیره به چهرهی خندونش جواب دادیم و بیطاقت ادامه داد: - نپرسید چرا دیر اومدیم! لحظهی آخر یه سری موضوعات زن و شوهری پیش اومد که باید حلش میکردیم. نفس از شرم سرخ شد و صدای خندهها بالا رفت! حتی پیام هم به خنده افتاد و جاوید محکم به بازوی توفان ضربه زد. - عجب کثافتی هستی توفان! بذار جنسیتِ بچهی ما مشخص بشه بعد تو دست به کار شو ناکِس. توفانِ عوضی بلند خندید و نفس دستهاش رو مقابل صورتش قرار داد. رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در شنبه در 20:38 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 20:38 «پارت هشتاد و هشتم» دست روی شونهاش گذاشتم و با همون خندهی بزرگ روی لبم سعی کردم بحث رو ببندم. - این دخترِ بیچاره از دست توفان آب شد رفت توی زمین! خنده روی لبها نشست و توفان نفسِ بیچاره رو توی آغوش کشید. این دختر با حضور توفان توی زندگیش پیر نمیشد! مایا چند قدم جلو اومد و خطاب به آهو و جاوید گفت: - عمو جاوید شما دوست داری بچتون پسر باشه که لباس آبی پوشیدی؟ نگاه جاوید مظلومانه میون جمعیت چرخید و کمی خم شد تا پاسخ مایا رو بده. - والا عمو جون من بیشتر از همه دوست دارم دختر باشه! ولی خاله آهوت اجازه نداد صورتی بپوشم، گفت ابهتت زیر سوال میره. همه خندیدن و آهو با پیرهن صورتی توی تنش کمی آروم طوری که مایا متوجه نشه گفت: - جاوید میگه دختر، من میگم قطعاً پسر! ولی رنگ لباسهامون رو برعکس پوشیدیم، خدایی خیلی ضایع بود جاوید صورتی بپوشه! همه به بحث میونشون خندیدیم و جاوید شاکی سمتش برگشت. - چه ضایعی آخه دختر؟ من میخوام پدر یه دختر کوچولو بشم، قراره کلی بازیچهی دستش بشم و ناخونهامو لاکهای رنگی بزنه! با گیرههای کوچولوش موهام رو ببنده، پیرهن صورتی که دیگه چیزی نیست! جاوید از لذتِ داشتن یه دختربچه میگفت و من با دیدن نامدار میون جمعیت، لبخند از روی لبم کنار رفته بود! بچهها میگفتن و میخندیدن و من، خیره به چهرهی جدیش تمام حرفهای اطرافم رو نادیده میگرفتم. زخم حاصل دعوا با توکلی همچنان گوشهی پیشونیش پیدا بود و با اخم بزرگش، خیره به من شات ویسکیش رو بالا میرفت. جاوید در کنارش با دیدن ما جلو اومد و نامدار از خدا خواسته شات رو روی میز کوبید و پشت سرش روانه شد. نیکان عین همیشه پر سروصدا جلو اومد و همه رو در آغوش کشید؛ مایا رو حسابی چلوند و من رو بیشتر از مایا چلوند! - چطوری تو دختر؟ چرا انقدر پلنگ شدی؟ خنده روی لبم برگشت و از آغوشش بیرون اومدم. - چه پلنگی آخه نیکان؟ حتی حوصله نداشتم درست حسابی آرایش کنم. با خندهی عمیقش شیرین چشمک زد و پیرسینگ ابروش زیر نور لوستر درخشید. - هرطور باشی داداشم دوستت داره! لبخندم رو جمع کردم و به بازوش ضربه زدم؛ نامدار برخلاف نیکان در کمال آرامش با بچهها سلام میکرد و با لبخندی کمرنگ به جاوید و آهو تبریک میگفت. آهو با شکم برآمدهی بامزهاش مقابل نامدار ایستاده بود و من همچنان بعد از گذشت این پنج سال، حسرت این رو داشتم که چرا من نتونستم چنین روزهای شادی رو در حین بارداری تجربه کنم؟ قبل از اینکه مقابل من بایسته مایا سمتش رفت و پاهاش رو در آغوش کشید! کل جمعیت خشک شدن و نامدار برای چندلحظه در شوک فرو رفت، اما سریعتر از این حرفها خودش رو جمع و جور میکرد! خم شد و تن کوچیک مایا رو توی آغوشش کشید؛ حسرت توی تمام رفتارهاش عیان بود! با عشق میون موهای لطیفش دست میکشید و در همون حین، نگاهش روی چهرهی پریشون من در چرخش بود! من هم عین نامدار و مایا حسرت داشتم. نامدار حسرت تموم پنج سالی رو میکشید که درکنار ما نبود؛ مایا حسرت نداشتنِ چنین پدرش رو داشت و من… من تمام لحظات این پنج سال حسرتِ نبود نامدار رو میکشیدم! اگر نامدار بود، اگر در کنارمون حضور داشت، اگر مایا تمام این پنج سال نامدار رو به عنوان پدرش در کنار خودش داشت همه چیز قشنگتر میشد، نه؟ - چقدر خوشحالم که شماهم اومدی، آقای قهرمانِ مهربون! از آغوشش بیرون اومد و نگاه حسرتآمیز نامدار از من سوی مایا کشیده شد؛ چشمهاش مقابل مایا میدرخشید و همه دور تا دور مایا و نامدار لال ایستاده بودیم! - من خوشحالترم که تورو میبینم عزیزم؛ چقدر خوشگل شدی با این لباس! آب دهانم رو با درد قورت دادم و نگاهم پایین افتاد؛ ابروهام درهم رفت و حسرت باز عین خوره به جونم افتاد! حسرتِ اینکه اگر نامدار لعنتی از همون اول با حضور مایا موافقت میکرد چقدر زندگیمون قشنگتر میشد و نامدار حالا مجبور نبود مثل یه غریبه با دخترِ خودش صحبت کنه. - خیلی ممنون، ولی مامان ویا گفت لباسم قشنگ نیست! قبل از اینکه نامدار چیزی بگه جلو رفتم و تن کوچیکش رو عقب کشیدم؛ باز حرص و خشمم برگشته بود و داشتم عین دیوانهها با مایا برخورد میکردم! - مایا انقدر این موضوع رو تکرار نکن! تشر زدنم باعث شد بچهی بیچاره لال بشه و نامدار با نگاه خیرهاش به چهرهی اخموی من از روی زانوهاش بلند شد و سر پا ایستاد؛ آیدا از پشت کمرم رو نوازش کرد و آروم گفت: - ویانا جان آروم باش! گردنم رو کمی سمتش مایل کردم و سر تکون دادم؛ ابروهام همچنان درهم بود و سکوت جمعیتمون شکسته نمیشد! جاوید بالاخره به حرف اومد و بحث رو عوض کرد. - آهو کم کم بریم برای شروع جشن؟ نگاهشون میون ما سه تا چرخید و آهو با لبخند سر تکون داد. - بریم عزیزم! بچهها مجدداً خیلی خوش اومدید، از خودتون پذیرایی کنید. از جمعمون جدا شدن و همگی دور میز جمع شدیم. نیکان و نامدار هم به جمعمون پیوسته بودن و دور میز حسابی شلوغ شده بود! رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ferferi 0 ارسال شده در 25 دقیقه قبل اشتراک گذاری ارسال شده در 25 دقیقه قبل من تازه واردم و قبلاً از این سایت استفاده نکردم که بلد باشم. الآن فقط تا پارت ۸۸ گذاشته شده. مابقی پارت ها رو به تدریج میذارین؟ چطور متوجه بشم که پارت جدید گذاشته شده؟ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری