رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌وچهار

تو سکوت نشسته بودیم فقط صدای بارون رو میشنیدیم نفس عمیقی کشیدم که شهاب گفت: ترنم خانم، من از سر کسب تجربه رفتم اونور دیدم اونور زندگی راحته موندگار شدم تخصصم رو هم همونجا میگیرم و حالا برگشتن یا موندن اونجا تصمیمی هستش که از الان نمیتونم بگیرم باید ببینم شرایطم چیه چون همه ی زندگیم اونجاست، اینجا همه ی آدمای دورم از پس خودشون برمیان نیازی هم به من ندارن، چه من اینجا باشم چه اونجا زندگیشون و میگذرونند و گلیم خودشون رو از آب میکشن بیرون. مامانم هم دیگه عادت کرده مثل اون اول ها اذیت نمیشه و بیتابی نمیکنه. اگر محمد برگشت برای این بود که تعلق خاطر داره یه چیزایی رو اینجا داره که پا بندش کنه اینجا، اما من هیچی ندارم پس بهتره برگردم.

خیره نگاهش کردم گفتم: یعنی هیچی نیست که شما رو اینجا نگه داره؟

خیره نگاهم میکرد گفت: هیچی نیست.

گفتم: اگر پیش بیاد میمونید؟

شهاب:

- معلوم نیست. بستگی داره چقدر مهم باشه که برا موندنم ارزش داشته باشه.

به لیوان چنگ زدم تخته پشتم لرزی نشست و نگاهم رو برداشتم، هیچی نداشتم بگم اگرم چیز بیشتری میخواستم بگم دخالت میشد تو زندگیش و اونوقت شاید یهو یه به تو چه میگفت. بعد یک ربع آقا فاتح با دوتا گارسون اومدن تندی کفش پوشیدیم و ایستادیم آقا فاتح پرس های غذا که تو دستش بود رو داد دست شهاب و گفت: زود برید که سرد نشه.

شهاب گفت: هزینه ش چی پس؟

آقا فاتح به بازوی شهاب ضربه زد گفت: بعدا با پری خانم حساب میکینم پسر، زود برید بارون میاد خیس نشید.

تشکر کردیم و همراه دوتا گارسون زدیم بیرون سوار ماشین شدیم و نسترن سرش رو تکیه زده بود به در سمت راست و خواب بود با باز شدن در سمت چپ چشم باز کرد غذاها رو گذاشتن کنارش شهاب گارسون ها رو فرستاد رفتن سوار شدیم و رفتیم سمت خونه ی خاله آذر شون.

برای شام سفره پهن شد وسیله ها رو سفره گذاشته شد و به مرور همه نشستند دور سفره، محمد و هانیه رو بالای سفره نشوندند کنار همدیگه. سمت راستم ماهرخ، مرجان نشسته بودن و سمت چپم هم رها و اون طرفش هم دخترخاله های هانیه و شهاب، رو به روی من دقیقا شهاب بود، رو به روی ماهرخ هم امیررضا، رو به روی رها که سمت راست شهاب میشد هم امین بود، رو به روی مرجان هم ماهان که سمت چپش امیرعباس و میلاد بودن.مادرجون و آقاجون و مادرخانم هم رو صندلی و مبل نشسته بودن جلوشون میز گذاشته بودن. مامان و آذرخانم هم کنار هم. شروع کرده بودیم خوردن و همه باهمدیگه حرف میزدن خاله که بالای هزاربار قربون صدقه ی محمد و هانیه میرفت مامان و آذرخانم هم لبخند زنان بودند. یک جرعه از نوشابه ام خوردم لیوان و گذاشتم بالای بشقابم سرم و گرفتم بالا که چشمم خورد به امیررضا و شهاب و امین که از خنده ی نگهداشته شده، قرمز شده بودند امیررضا خم شده بود سمت شهاب و امین و یه چیزی داشت میگفت شهاب دستش رو جلو دهنش گرفته بود و شونه هاش میلرزید امین هم قرمز شده بود مثل خود امیررضا. با آرنجم آروم زدم به ماهرخ که نگاهم کرد با ابرو بهشون اشاره زدم به طور ضایعی نگاهشون کرد چشماش متعجب شد لقمه شو قورت داد خم شد سمتم با صدای پائین گفت: اینا چی میگن که کبود شدن؟

با ولوم صدای مثل خودش گفتم: چمیدونم خل شدن فکر کنم.

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 87
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: جهان لاغر  نام نویسنده: ستایش خطیبی ژانر: عاشقانه، درام، خانوادگی خلاصه:  در میانه‌ی سال‌های خون و خاکستر، وقتی صدای آژیر و انتظار همزاد زندگی مردم شده بود، دختری از دل ت

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تا

مقدمه: بخواب روی دست من جهان لاغر منو کمی نگاه کن نرو بخند و روزگارمو دوباره مثل چشم هات شب سیاه کن نرو به هر مسافری که جز من از لب تو سهم داشت بگو جهان جدید نیست بگو فقط گناه داشت

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_بیست‌وپنج

ماهرخ با چشم و ابرو به محمد اشاره زد و گفت:

- چشم محمد و دور دیدن فکر کنم.

هردومون سرمون رو چرخوندیم سمت محمد که دیدیم داره با تهدید بهشون نگاه میکنه امیررضا که نگاه محمد رو دید دست راستش رو گذاشت رو سینه اش و با لبخونی گفت: چاکر داداش!

با تکون دادن صورت، به معنای «بشین سرجات بابا»یی جوابش رو داد با ماهرخ ریزریز خندیدیم. چهار تا رفیق خل و چل بودن. حالا یه جاهایی میرغضب بازی هایی که از شهاب دیده بودم رو فاکتور بگیریم واقعا چهار تا رفیق بودن که جونشون برا همدیگه در میرفت گیر و کار داشتن سریع خودشون و به همدیگه میرسوندن، اگر یکی شون با یکی دیگه کار داشت دوتای دیگه هم خودشون و میرسوندن و هیچ چیز پنهونی هم تا حدودی فکر نمیکنم داشته باشن البته بجز ماجرای هانیه رو خواستنِ محمد که از همه پنهون بود بجز مامان و مادرجون البته.

خلاصه اونشب هم گذشت رسیدیم خونه ساعت دو صبح بود من به محض دراز کشیدن رو تخت خوابم برد.

به محض ایستادن تاکسی پریدم پائین از خیابون رد شدم و وارد محوطه ی دانشگاه شدم پر از دانشجو بود پسر و دختر ها با تیپ های متفاوت بودند دخترها مانتوهای ساده و اِپُل دار و ... بودند اما خب بخاطر حراستی ها انگار همه حواسشون جمع بود دست از پا خطا نکنند، اما انگاری سال بالایی ها رو کار نداشتن چون دو سه تا گروه که دختر و پسر بودن باهم رو نیمکت های محوطه نشسته بودند. پله های اول رو رفتم بالا رفتم سمت دانشکده خودمون رسیدم به پله های ورودی ساختمون رسیدم چهار پنج تا پله رو بیشتر نرفته بودم که صدای کسی رو از پشت سرم شنیدم: خانم شایگان؟ خانم شایگان؟ ترنم خانم یه لحظه!

وقتی برگشتم با دیدن شهاب پائین پله ها جا خوردم، این دیگه اینجا چیکار میکرد؟ برای چی اومده اینجا اصلا؟ بعد تازه منو صدا میکنه!

وقتی دید ایستادم پله ها رو اومد بالا یه پله پائین تر از من ایستاد دستش رو فرو کرد تو جیب شلوار لی اش، گفت: سلام.

همزمان با سر تکون دادن سلام کردم که گفت: روز اوله؟

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم لبخند کجی زد گفت: امیدوارم روزهای خوبی رو داشته باشید اینجا.

نگاه چندتا از دخترا رو حس میکردم جرعت نداشتم سر بچرخونم گفتم: ممنونم ازتون، کارم داشتید؟

گفت: راستش صبح محمد انگار نتونسته با شما ارتباط برقرار کنه تلفن تون یعنی خراب شده میدونست من اینجا کار دارم بخاطر اینکه یه مدت کوتاهی که امیرنیست جاش بیام تا بعد کارای بچه ها انجام بشه و برم، برای همین زنگ زد خونه ی ما.

کنجکاو شدم گفتم: خب؟

گفت: محمد گفت امروز انگاری میخوان برن خرید برا جشن عقد شون، از اینجا با شما بریم دنبال ماهرخ خانم از اون طرف هم بریم سمت محمد اینا.

اوه راست میگفت امروز قرار بود مامان و خاله آذر و هانیه و محمد برن خریدهای جشن شون رو از الان انجام بدن، بنابر صحبت هایی که شده بود قرار بود به جای جشن نامزدی صبحش عقد کنند و غروبش جشن بگیریم. ساعت مچیم رو نگاه کردم، نه و نیم بود و من اولین کلاسم یک ربع دیگه بود آخریش هم ساعت دو و نیم تموم میشد. سرم رو سمت شهاب گرفتم گفتم: ساعت چند میخوان برن؟

شهاب شونه بالا انداخت گفت: نمیدونم ولی فکر نکنم تا قبل ساعت سه برن چون هم محمد باید مرخصی بگیره هم خاله پری.

گفتم: خوبه. من دو و نیم کلاسم تموم میشه تا بیام بیرون پنج دقیقه طول میکشه شما تا اون موقع اینجا وایمیستید؟ یعنی هستید؟

گفت: اداری تا یک و نیم بازه برای بقیه شم میرم توی ساندویچی پشتِ دانشگاه میشینم تا کلاس تون تموم بشه.

لبم رو جمع کردم و به سمت راست بردم با انگشت کوچیکه ی دست راستم پیشونیم رو خاروندم گفتم: شما بشینید اونجا من کلاسم تموم شد میام اونجا.

باشه ای گفت که گفتم: ببخشید من تا چند دقیقه ی دیگه شروع میشه باید برم.

یکم نگاهم کرد میدونستم قیافه ام به آدم های عجله دار اصلا نمیخورد گفت: باشه پس منتظرتونم.سرم و تکون دادم خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم جلو نگاه هایی که بهم بود برگشتم و پله ها رو رفتم بالا.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌وشش

وارد کلاس شدم یه تعدادی دانشجوی دختر سمت راست و یه تعدادی هم دانشجوی پسر سمت چپ نشسته بودن، به سمتی که دخترا نشسته بودن رفتم و ردیف چهارم نشستم کوله ام و گذاشتم کنارم دستم و زدم زیر چونه ام و به دیوار ها نگاه کردم، نقاشی های آناتومی بدن و مشخصاتش به دیوار بود و یکسری چیزهای دیگه هم بود. نفش عمیقی کشیدم دفتری که با خودم آورده بودم رو گذاشتم رو میز و با خودکار بیک ام شروع کردم به کشیدن خط های نامفهوم ناخودآگاه تو قسمت خالی برگه به انگلیسی اسمش رو نوشتم و بهش حاشیه دادم لبخندی زدم، حدود یک هفته ای میشد که از شب خواستگاری و مهمونی میگذشت، فرداش امیررضا رفت خط دقیقا دو روز جلوتر از زمانی که باید میرفت با تیم بیمارستان عازم شدن. روزی که میخواست بره خاله هم باهامون اومد برای رد کردنش. خاله زری گریه هاش دلمون و خون کرد، محمد و امین و شهاب به سختی ازش دل کندن. و براتون بگم از ماهرخ!

ماهرخی که شب ها با گریه میخوابه و هر لحظه درحال دعا کردنه سه روز اول خونه مادرجون بود طاقت نداشت پسرها رو بدون امیررضا ببینه. مادرجون هم فهمیده بود یه خبراییه به دلش راه میومد باهم میرفتن مسجد سر کوچه ی خونه ی مادرجون و برای رزمنده ها هرکاری از دستشون برمیومد میکردند درحدی که دوستای جدید پیدا کرده بود و هرروز قبل اذان میرفت پیششون. به قول خودش دلش اینجوری آروم میگرفت و فکر میکرد کنار امیررضا ایستاده. هیچوقت نگاه ناامید امیررضا رو وقتی محمد زد به پشتش و گفت: ایشالله میری برمیگردی دفعه ی بعد باهم میریم.

رو یادم نمیره. نگاهش ناامید بود اما مجبور بود روی خوش نشون بده. وقتی سوار ماشین دکتر نیک روش شدن که ببرتش پیش بقیه ی اعضای تیم شون، ماهرخ چنان آهی کشید که دلم خون شد.

نمیدونم آخر قصه ی ماهرخ و امیررضا چی میشه اما امیدوارم درست تموم بشه، بی جدایی!

هر یه شب درمیون یا هانیه میاد خونه مون یا محمد میره خونه شون، اما آخرشب هرکدوم شون میرن خونه ی خودشون، چون هم برا ما هم برا اونا رسم نیست تا عقد نکردن خونه های همدیگه بخوابن!

با صدای شنیدن صدایی که سلام میکرد سرم رو به سمت چپ برگردوندم و با لبخند سلام، با دیدن صورتش مکث کردم یادم نمیومد کجا دیدمش اما یهو یادم اومد لبخند بزرگی زدم گفتم: تو همون دختر مشهدیه نیستی؟ همون روز ثبت نام جلوم وایستاده بود؟

سرش رو تکون داد لحجه ش رو سعی میکرد تهرانی کنه اما حرف زدنش آوای آهنگ لحجه رو داشت.

گفت: خودمم، از در اومدم داخل دنبال آشنا میگشتم آخه یزره خجالت میکشم. تا دیدمت انقدر خوشحال شدم که سریع دویدم سمتت.

خندیدم بهش گفتم: منم خوشحالم میبینمت و هم کلاسی هستیم. فکر نمیکردم توهم هم رشته ی من باشه.

گفت: اما خب فهمیدم بهت میخورد اون جدیتی که داشتی؛ چی میگن بهش؟ اوم... آها دیسیپلینه چیه؟ اونو داری.

خندیدم گفتم: نه بابا در این حد هم نیست.

دست راستش رو آورد جلو آورد گفت: مُـ... نه چیزه... من ارغوانم، ارغوان آذرپناه.

لبخندی زدم، دختر خوبی بود بامزه بود صورتش، دستم رو بردم جلو و باهاش دست دادم گفتم: منم ترنم شایگان هستم.

چشمکی زد و گفت: خواهرِ محمد، دوستِ امین.

با یادآوری اون روز خندیدم گفتم: آره خواهرِ محمد دوستِ امین.

دفتر جلوم رو بستم که کلاس ها یهو پر شد و استاد اومد داخل سلام داد که همه جوابش رو دادند، یه آقای چهل ساله بود پیراهن آبی اسمونی و کت شلوار مات سرمه ای تنش بود و کفش چرم. یه کیف سامسونت هم دستش بود. کیفش رو گذاشت رو میز و چرخید سمت دانشجوها و گفت: خب برای بار دوم سلام عرض میکنم خدمت دانشجوهای عزیزمون امیدوارم روزهای خوبی رو باهم بگذرونیم. من فرهاد شمس هستم، احتمالا تا زمان دکتری تون چندین تا درس رو با من توی هر مقطع داشته باشید. خب اول به نظرم با قوانین کلاس آشنا بشیم بد نیست.

شروع کرد از قوانین کلاسش گفتن و بعد به مرور درمورد درس هایی که باهاش ترم اول داریم گفت، دوتا درس در هفته باهاش داشتیم. یک ساعت و نیم از کلاسمون گذشته بود که به سمت دفتر بزرگی که همراهش بود و روی میز گذاشته بود رفت شروع کرد به خوندن اسم ها، ارغوان نفر پنجم بود اسمش رو که خوند فقط دستش رو برد بالا. نگاهم چرخید سمت پنجره ی کلاس که از اینجایی که من نشسته بودم محوطه معلوم بود، شهاب رو به روی یه دختری ایستاده بود دختره پشتش به سمت پنجره بود شها یه لبخند قشنگی زده بود که باعث شد آتیش حسادت تو دلم روشن بشه و خودکار رو توی دستم فشار بدم. به ما میرسه میرغضبه به یکسری ها که نمیدونم کی هستن میرسه نیشش تا بناگوش باز میشه، بیشعور!

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌وهفت

با فرو رفتن چیزی تو پهلوم تند نگاهم رو دادم به ارغوان که با ابروش به رو به روش اشاره زد سریع دوزاریم افتاد برگشتم سمت استاد که داشت به من نگاه کرد گفت: ترنم شایگان تویی؟

تند دستم و بردم بالا و گفتم: منم استاد!

با دقت نگاهم کرد و گفت: با دکترِ شهید مهراب شایگان نسبتی داری؟

سرم رو تکون دادم گفتم: بله، پدرم بودن.

ابروهاش پرید بالا و گفت: پس خواهرِ محمد هستی!

بله ای گفتم که رو به بچه ها گفت: پدرِ مرحومشون استادم بودن، سالی هم که برادرش داشت اینجا لیسانس میخوند من سال آخر بودم. نسبت به بعضی ها خیلی باهوش و حواس جمع تر بود.

بچه ها خندیدند و پشت چشمی نازک کردم براش، عقلش کم بود به خدا!

انقدر لجم گرفت از دستش که حد نداشت. مشغول خوندن اسم بقیه ی بچه ها شد. ارغوان خودش و کشید سمتم و گفت: میگم ترنم ببخشید اونجوری زدم بهت استاد دو دور اسمت و گفت متوجه نشده بودی.

لبخند محوی زدم و گفتم: خوب کردی عیب نداره.

کلاسمون تموم شد بین هر کلاس ده دقیقه آنتراک بود دوباره تو همون کلاس، کلاس داشتیم اما با یه استادِ دیگه.

با ارغوان بلند شدیم واز کلاس زدیم بیرون گفت: تو اصالتا تهرانی هستی؟

گفتم: از طرف پدری برای آبادانیم اصالتا اما مادری تهرانیم. تو ولی فکر کنم صالاتت مال مشهده آره؟

سر تکون داد نشستیم روی یکی از صندلی ردیفی های توی راهرو گفت: آره من هم مادری هم پدری مشهدیم. از وقتی جنگ شروع شد مامانم ساز رفتن زد اما بابام قبول نمیکرد میگفت ما اینجا رو نباید خالی کنیم مامانم سکوت کرد، یه روز بابام اومد گفت میخواد بره جنگ مامانم گفت نرو تو بری من بچه ها رو چیکار کنم؟ بابام گفت باید برم همه دارن میرن منم میرم برای کشورم و مردمم نمیخوام روزی برسه که کشورم بیوفته دست یه مشت لاشخورِ عوضی و بچم حسرت روزای خوش رو بکشه و با خودش بگه بابا چرا نجنگید. مامانم گفت مگه فقط تویی؟ بقیه هم هستن نرو تو نری کسی چیزی نمیگه. اما خب گوش نداد و رفت حدود شیش ماهی بابام نیومد مامانم تلفنی باهاش در ارتباط بود اما خب وضع تلفن ها رو هم که میدونی قاطی پاطیه خیلی شانس بیاری بتونی ارتباط بگیری. یک ماه مامانم زنگ زد کسی جواب نمیداد یا مشغول بود یا هم میگفتن از بابا خبر ندارن. یه روز مامان چادر سرش کرد بره دنبال بابا که در خونه مون و زدن مامان در رو باز کرد دوستای بابا پشت در بودن خواهر و داداشِ بزرگم رفتن دنبال مامانم تو حیاط. من از پشت پنجره میدیدم یکهو مردای جلو در زدن زیر گریه مامان دستش گذاشت رو سرش و در رو گرفت که نیوفته داداشم هم خواهرم و گرفت بغلش و گریه میکردن، فهمیدم بابام رفت. مامانم هرچی داشتیم نداشتیم و فروخت جمع کرد رفتیم شمال داداشم هرروز از هشت صبح میرفت کار میکرد تا ساعت هفت شب. مامانم با خانومای پایگاه و مسجد محله مون میشینن برا رزمنده ها وسیله اماده میکنند. از اون طرف هم خواهرم توی یه مدرسه ابتدایی معلم شده بود روزایی هم که خلوت بود با من درس کار میکرد که بتونم پزشکی قبول بشم آخه خودش هم پزشکی میخوند اما خب متاسفانه چون نقل مکان کردیم نشد مجبور شد بره سرکار.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_بیست‌وهشت

وسط تعریفاش دستش و گرفته بودم دلم براش سوخته بود، دوستِ جدیدم هم مثل من باباش شهید شده بود. اشکم و پاک کردم گفتم: خب چرا مجبور شد؟

نفس عمیقی کشید خیره به دستش شد لبخند تلخی که زد دلم و سوزوند. گفت: چون داداشم ساز رفتن به جنگ و کوک کرد مامانم تاب و توان نداشت که بچش بره اما خب رفت الان دوساله رفته هر ماه دو روز میاد و میره دوباره. مامانم میگه بمون حداقل یک هفته یا یک ماه اما میگه من میام که شما منو ببینید دلتون خوش بشه تفریح که نرفتم جنگه فرمانده و رفیقام که زیر فشار صدام لعنت شده ست رو بیخیال بشم بمونم اینجا گل بگم گل بشنوم؟ نمیخواد میرم همونجا پیششون.

گفتم: منم بابام و همون سال اول جنگ از دست دادم. مامان و بابام هردوشون پزشکن مامانمم باهاش رفته بود وقتی مامانم میرسه بابام داشت بیهوش میشد ما رو سپرد به مامانم و تو بغل مامانم تموم کرد.

ارغوان دستش رو کشید زیر چشمش و گفت: پس دوتاییمون جزعه خانواده شهیدیم.

خندیدم گفتم: آره خانواده شهیدیم.

گفت: تو خواهربرادر دیگه ای داری؟ چون گفتی بابات بچه ها رو به مامانت سپرد.

گفتم: آره دارم، ما چهار تا داداش و دوتا خواهریم.

چشماش گرد شد گفت: اوه ماشاالله تون باشه.

خندیدم گفتم: داداش بزرگم محمد با دوستش شهاب خارج بود برا گرفتن تخصص و اینا، زمانی که بابا رو از دست دادیم یه مدت اومد بعد رفت اما الان اومده هفته پیش براش رفتیم خواستگاری و جواب مثبت دادن و دیگه اومد همینجا، داداش دومیم ماهان سربازیش و قبل جنگ تموم کرد، داداش سومیم امیرعباس هم سربازیش تموم شد اما خب با یه اکیپ از دوستاش رفتن خط قراره تا قبل محرم و مراسم محمد اینجا باشه بعد دوباره بره. داداش چهارمی اسمش میلاده سال اول دبیرستانه. خواهرم ماهرخ دوقلوی ماهانه بیست و چهار سالشه دانشجوعه جدیدا هم تو کارای جهادی میره تو مسجد محله ی مامان بزرگه مادری کمک. منم که میبینی دانشجو هستم.

با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد چیز عجیبی بود براش انگار. گفت: یعنی تو بچه ی پنجمی؟

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم گفت: چه جالب، راستش میدونی من آدم زود جوشی نیستم یعنی سخت ارتباط میگیرم وقتی هم ارتباط میگیرم خیلی صمیمی میشم و خیلی حرف میزنم از اینا که پته مته ی خودم و میریزم رو آب، با توهم دقیقا همینجوری ام. اگر خیلی پر حرفی کردم و سرت رو خوردم ببخشید.

لبخند زدم گفتم: عیب نداره، راستش من اینجا هیچ دوستش ندارم هیچکدوم از بچه های دوره دبیرستان باهام هم دانشگاهی نیستن. یا رشته هاشون چیزای دیگه بوده یا بخاطر اوضاع و نبودن اعضای خانواده شون دیگه نتونستن ادامه بدن.

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_بیست‌ونه

آهی کشید گفت: منم که مشخصه دیگه همینم، فقط شانسم زد اینجا سریع خوابگاه گرفتم وگرنه باید برمیگشتم پیش مامانم اینا. وای که شبی نیست بدون نفرین و بد و بی راه به صدام بخوابم.

خندیدم گفتم: مامان بزرگه مادری منم همینه. جوری از ته دل نفرین میکنه که اگر نمیره آدم شک میکنه.

ساعتش و نگاه کرد و گفت: بدو بریم سریع کلاس که الان استاد میاد.

باشه ای گفتم و دوتایی بلند شدیم رفتیم سر همون کلاس خودمون که کلاس آخرمون بود. استاد نیم ساعت کلاس رو زودتر تموم کرد کوله ام و برداشتم و با ارغوان زدیم از کلاس و دانشگاه بیرون دم در دانشگاه باهم خداحافظی کردیم و من رفتم سمت ساندویچی پشت دانشگاه دقیقا طبق قرارمون با شهاب!

در و باز کردن و داخل شدم چشم گردوندم و شهاب رو، پشت یه میز دو نفره دیدم پشتش به پیشخوانِ فروش بود، تایم داشتیم و دیر هم نمیشد، رفتم طرف پیشخوان رو به آقای پشت پیشخوان گفتم: سلام ببخشید یه ساندویچ کالباس میخواستم، با یه نوشابه ی کوکا.

آقای پشت پیشخوان سلام کرد سرش رو برد عقب و گفت: پسر یه ساندویچ کالباس بیار.

یه پسر حدودا از من دو سه سال بزرگتر سرش رو از بین یه جایی بیرون آورد و گفت: چشم.

و بعد باز رفت داخل. ایستاده بودم و منتظر که آقای پشت پیشخوان گفت: جدیدی؟

متعجب نگاهش کردم گفتم: بله؟

گفت: میگم ورودی جدیدی؟ تازه اومدی؟

لبخندی زدم گفتم: بله ورودی جدیدم.

سر تکون داد پسره ساندویچم و آورد آقاعه پشت پیشخوان از زیر یخچال شیشه ای که زیر دستش بود یه نوشابه شیشه ای کوکا کولا بیرون آورد همونجور که درش و برام با درباز کن باز میکرد گفت: همه ی دانشجوهای این دانشگاه رو من میشناسم.

فقط نگاهش کردم، خب میشناسی که میشناسی خوش به حالت که میشناسی به من چه ربطی داره؟ من چیکار کنم الان؟

نوشابه رو گذاشت جلوم حساب کردم و برداشتمشون رفتم سمت میزی که شهاب نشسته بود، نمیدونم توی چه فکری بود اما تا نَشسته بودم جلوش از فکر بیرون نیومد منو که دید صاف نشست گفت: بریم؟

اول چندثانیه نگاهش کردم بعد گفتم: اگر میشه من اینو بخورم بعد بریم.

و به ساندویچم اشاره زدم، به ساندویچ یه نگاه کرد و تکیه زد به صندلی گفت: باشه، مشکلی نیست.

هیچی نگفتم و شروع کردم به خوردن ساندویچم، بین هر لقمه هم نوشابه میخوردم، یکهو گفت: راستی خونه تون که رفتیم لباس میخواید عوض کنید؟

سرم رو تکون دادم گفتم: بله، ولی زیاد طول نمیکشه.

 سر تکون داد گفت: خوبه.

بله ای زمزمه کردم و یه گاز زدم به ساندویچم، زیر چشمی رصدش کردم. شلوار کتون مشکی، پیرهن سرمه ای و یه کتِ لیِ مشکی. موهاش رو داده بود بالایی و اون ته ریشی که پریروز رو صورتش بود، نبود.

نگاهش دور میچرخید وقتی اومد نگاهش سمتم سریع ساندویچم رو نگاه کردم اما متوجه نیشخندش شدم، پسره ی بی ادب.

تو دلم یه چشن غره بهش رفتم و تیکه آخر ساندویچمم خوردم نوشابه رو برداشتم و گفتم: بریم؟

بریم زمزمه کرد و بلند شدیم از آقای پشت پیشخوان خدافظی کردیم و زدیم بیرون تاکسی گرفت و رفتیم خونه تاکسی قرار بود دربست باشه به سر کوچه ای که به محله مون ختم میشد ماشین رو نگه داشت گفتم: اقا شهاب صبر کنید تا بیایم.

شهاب سرش رو تکون داد پیاده شدم و دویدم سمت خونه کلید رو انداختم تو در و باز کردم داخل شدم و در رو پشت سرم بستم ماهرخ از پنجره ی آشپزخونه سرش رو آورد بیرون گفت: وایستا همونجا تا بیام.

گفتم: میخوام لباس عوض کنم.

ماهرخ:

- پس بدو شهاب و منتظر نزاریم.

دهن کج کردم و رفتم داخل و تو اتاقم سریع از تو کمد یه شلوار دمپای از ساق پا گشاد کتون مشکی، مانتوی بارانی مانندِ تا زانوی سرمه ایم که کمربند داشت تنم کردم روسریِ قواره بزرگِ مشکیم و سرم کردم و زیر گلوم گره زدم و مرتبش کردم کیفم و برداشتم و زدم بیرون پله رو رفتم پائین ماهرخ داشت کتونیش رو میپوشید منم کتونیم و پام کردم گفتم: پسرا کجان؟

ماهرخ:

- رفتن باهم یه سر مسجد، امیرعباس بردتشون. خبر دارن داریم میریم بیرون.

گفتم: خب، راستی ماهرخ کجا قراره بریم؟

ماهرخ:

- میریم سمتِ شوش و اینا فکر کنم نمیدونم دقیق.

آهانی گفتم از خونه زدیم بیرون. ماهرخ در رو باز کرد و اول نشست با شهاب سلام علیک کرد و به آقای راننده سلام کرد نشستم و در رو بستم که شهاب گفت: بریم همون سمتی که بهت گفتم حاجی.

راننده یه اقای میانسال حدود شصت ساله بود چون موهاش سفید شده بود و صورتش چین و چروک های سختیِ روزگار رو داشت. نفس عمیقی کشیدم ماهرخ سرش رو برگردوند سمتم گفت: راستی دانشگاه چطور بود؟

با یادآوری ارغوان لبخند زدم گفتم: خوب بود، دوتا کلاس داشتیم امروز.

ماهرخ:

- خب دیگه؟

گفتم: یادته برات از روز ثبت نام گفتم و اون دختر مشهدیه؟

ماهرخ چشم ریز کرد سرش رو تکون داد گفت: آره یه چیزایی یادمه، خب؟

گفتم: هم کلاسی در اومدیم باهم. دوست شدیم. اسمش ارغوانه. باباش شهید شده، داداشش رفته جبهه، قبل رفتنِ داداشش باهم با مامانش و خواهربزرگش از مشهد رفته بودن شمال زندگی میکردن، ارغوان هم اونجا برا کنکور خوند پزشکی قبول شد اومد اینجا خودش، خوابگاه میمونه.

ابرو بالا انداخت و گفت: خب دیگه چی؟ چرا اینجوری تعریف می‌کنی تو!

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی

با یادآوری استاد شمس گفتم: یکی از استاد هامون فامیلیش شمسِ، فرهادِ شمس. دانشجوی بابا بوده محمد رو هم میشناسه.

بعد دهن کج کردم که گفت: چرا قیافه تو اینجوری میکنی؟

نیم نگاهی به شهاب که پشتش به ما بود کردم و بعد رو به ماهرخ گفتم: وقتی استاد اومد حرفاش و زد داشت حضور غیاب میزد با دانشجوها آشنا بشه. من حواسم یه لحظه پرت محوطه مون که از پنجره کلاس مون و اونجایی که نشسته بودم مشخصه شد بعد رسید به من هرچی صدام زد متوجه نشدم آخرش ارغوان زد به پهلوم متوجه شدم. بعد بهم تیکه انداخت.

ماهرخ همونجور که میخندید گفت: حالا مگه چی بهت گفت؟

گفتم: هیچی به بچه ها گفت که بابا استادش بوده و محمد رو هم میشناسه و اون سالی که محمد اینجا لیسانس میخوند شمس سال بالاییش بود. بعد برگشت به بچه ها گفت که محمد نسبت به بعضی ها، یعنی من، خیلی باهوش و حواس جمع تر بود.

ماهرخ بازم خندید گفت: خب اینو که راست میگه، محمد آدم باهوش و حواس جمعیه. حالا تو حواست پرتِ چی شد؟

از قصد گفتم: دیدم یه نفری داره توی حیاط با یه دختر بود یا خانم نمیدونم حرف میزنه توقعش رو نداشتم اصلا سر همین حواسم پرت شد.

ماهرخ سوالی نگاهم کرد گفت: کی بود؟

گفتم: نمیشناسیش.

خب درسته من حرفم و زدم که اونی که اون موقع وقتی اون حرف رو زدم و سریع از تو آینه ی سمت شاگرد نگاهم کرد متوجه بشه اما دلیل نمیشه که بگم همون آدمه و شاید شاید خجالت بکشه جلو ماهرخ. سرم رو که برگردوندم نگاهم رفت سمت آینه و باهاش چشم تو چشم شدم. پوزخند زدم ابروی راستم و بردم بالا و سرم و برگردوندم سمت پنجره ی خودم. مرتیکه ی فلان فلان نشده، آخ که انقدر دوست دارم بزنمش حد نداره.

رسیدیم به بازار پیاده شدیم و رفتیم سمت مامان اینا. منو ماهرخ با خاله آذر و هانیه و محمد دست دادیم و روبوسی کردیم کنار هانیه ایستادیم ماهرخ گفت: خب خریداتون و که هنوز شروع نکردین؟

مامان خندید گفت: نه هنوز هانیه گفت صبر کنیم شما هم بیاید بعد بریم.

به این میگن عروسِ با فهم و شعور، آفرین عزیزم.

محمد که یه پیرهن عنابی و شلوار کتون کرمیش رو تنش کرده بود گفت: تشریف شون رو هم آوردن، بریم؟

همه بریم گفتیم، مامان و خاله آذر جلو، من و هانیه و ماهرخ پشتشون، محمد و شهاب هم پشت سرمون حرکت کردیم. قرار بود اول بریم وسایل های سفره عقدشون و بخریم. دونه دونه مغازه ها رو نگاه کردیم. محمد و شهاب کخ اصلا انگار نه انگار اومدن خرید با ما برا خودشون حرف میزدن یه جا که کا جلوی مغازه ایستاده بودیم داشتیم آینه شمعدون میدیدیم گذاشتن رفتن همینجور، وقتی خواستیم نظر محمد رو بدونیم دیدیم نیستن سر برگردوندم دیدم همینجوری دارن میرن. سریع دویدم سمتشون چهار قدیمشون بودم که محمد رو صدا زدم وقتی برگشتن با خنده گفتم: کجا دارید میرید برا خودتون؟ بیاید.

محمد:

- ما فکر کردیم شما دارید میاید.

به مامان اینا رسیدیم هانیه با خنده رو به محمد گفت: حواست کجاست؟

محمد خندید هیچی نگفت، یعنی میتونم بگم این ازدواج یه جوری داره روش تاثیر میزاره که رنگِ پوستش روشن شده!

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_سی‌ویک

داخل مغازه شدیم آینه شمعدون های متعدد و متنوعی داشت، انقدر قشنگ بودن به قول ماهرخ آدم هوس عروس شدن میکرد. یه آینه شمعدون قشنگ تر از بقیه آینه شمعدون ها که رنگشون صدفی بود و شمعدون هاش برق برق میزد چشم محمد رو گرفت رفتیم سمتش محمد رو کرد سمت فروشنده و گفت: آقا این آینه شمعدون چند؟

فروشنده یکم اومد جلو تا ببینه، گفت: این کار اصلِ اتریشه کارِ خیلی قشنگیه ازش خیلی محدود تو ایران هست. برای همین ما میدیمش چهل هزارتومن.

به محض شنیدن قیمت اینجا دیگه ترفند مادرای ایرانی همون چک و چونه و تخفیف گرفتن اومد وسط و من چقدر از این کار بدم میاد و خجالت میکشم!

اومدم عقب و زیر لب نالیدم: وای از همینجا شروع شد چونه زدن سر قیمت، خدایا لطفا تموم شه من نمیتونم تحمل کنم خدایا لطفا.

صدای خنده ی تو گلویی رو از بغل گوشم شنیدم سرم و آوردم بالا که از تو آینه نگاهم خورد به شهاب، سمت راستم وایستاده بود اونم داشت از توی آینه منو میدید هرچی خون تو بدن داشتم رفت تو صورتم و خجالت کشیدم. زود سرم و برگردوندم و چشمام رو روی همدیگه فشار دادم. خیلی ضایع بود که غر غر منو شنیده بود. خلاصه مامان اینا تونستن آینه شمعدون رو با سی و هفت هزارتومن بخرن و قرار شد برامون فردا بیارن. از مغازه زدیم بیرون و رفتیم سمت بقیه مغازه ها جام های سفره ی عقد رو خریدیم به طرز عجیبی هم رنگ همون آینه و شمعدون شد. رسیدیم به مزون لباس عروس، داخل شدیم. کلی مدل های مختلف داشت از ایرانی گرفته تا اروپایی و آمریکایی و غیره. جشنی که میخواستن بگیرن مسلما قاطی بود و لباس هانیه باید پوشیده میبود سلیقه ی مامان و خاله آذر شبیه همدیگه بود اما هانیه مخالف شون بود خاله آذر هانیه رو فرستاد تو اتاق پرو سه چهارتا لباسی که خوششون اومده بود رو قرار شد یکی یکی بدن تن کنه ببینن چجوریه، دستم و بندِ کیفم کردم و لباس عروس ها رو از نظر گذروندم یه لباس به چشمم خورد رفتم طرفش مانکنی که لباس تنش بود رو برگردوندم سمت آینه و خودم پشتش ایستادم یه لباس عروسِ بدونِ پُفِ آستین دارِ توریِ نگین دوزی شده بود که قسمت کمرش تنگ بود. خیلی قشنگ بود آستینش رو گرفتم و جوری که انگار لباس تن خودمه دستم و باز کردم خیلی قشنگ بود یعنی ها!

همونجور که خودم و نگاه میکردم چشمام رو بستم خودم و با همون لباس و ناخودآگاه دامادِ فرضی تصور کردم عجیبش این بود که اون دامادِ فرضی شهاب بود با یه کت شلوارِ خوشگلِ مشکی و همون پیراهنِ یاسی رنگش که شبِ خواستگاریِ محمد و هانیه بخاطرِ هم رنگ بودن لباسمون تعجب کرده بودم.

 با تصورش انگار که تو دلم کارخونه ی نبات سازی راه انداخته بودن، ریز خندیدم اما همین که چشم باز کردم نگاهم به سمت راستم کشیده شد و باعث شد خنده ام یواش قطع بشه و بازم خجالت بکشم. خودم رو عقب کشیدم و از لباس دل کندم و بله، آقا شهاب بود که از توی آینه داشت منو کارام رو نگاه میکرد، بخاطر طرز نگاهش که حس عجیبی رو بهم القا کرده بود .رفتم سمت ماهرخ که پیش مامان و خاله آذر و محمد وایستاده بود. نفهمیده بودم محمد کِی از کنارِ شهاب رفته و شهاب از کِی داشت منو نگاه میکرد. داشتن لباس و تن هانیه میدیدن اما من ذهنم درگیرِ طرزِ نگاهی بود که معناش رو نفهمیده بودم و گیج میزدم. هانیه خودش یکی از لباس ها رو که انتخاب محمد بود رو پسندید و خریدیم. از مغازه زدیم بیرون هوا تاریک شده بود که محمد از کیوسک تلفن زنگ زد به یکی و چند دقیقه صحبت کرد بیرون که اومد گفت: زنگ زدم چندجا بتونم پسرا رو پیدا کنم آخرش خونه آقاجون شون پیداشون کردم. قرار شد امیرعباس با ماشین بیاد دنبال مون.

ماهرخ نگاه گردوند گفت: داداش تو ماشین که جا نمیشیم بزار منو ترنم میریم با تاکسی خونه مون.

محمد حرفش رو رد کرد:

- نه با تاکسی نمیخواد برید ماهان هم قراره موتور رو بیاره شما دوتا و امیرعباس قراره با ماهان برگردید.

شهاب زد رو شونه ی محمد و گفت: محمد نمیخواد زنگ بزن بگو نیان ما خودمون تاکسی میگیریم میریم.

خاله آذر:

- آره محمد جان خودمون با تاکسی میریم.

محمد کمی اخم کرد که مامان گفت: هیچوقت همچین حرفی رو نزنید وقتی وسیله هست چرا باید با تاکسی برید آخه؟ اصلا محمد بزاره من نمیزارم.

هانیه و محمد یکم از ما فاصله گرفتن و حرف میزدن، مامان و خاله آذر دوتایی حرف میزدن منم که داشتم از کت و کول میوفتادم چون چندتا وسیله دست من بود، جعبه ی لباس عروس دست ماهرخ و شهاب هم چندتا وسیله دستش. حقیقتا حکم بارکش رو داشتیم انگار. خلاصه بیست دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه امیرعباس و ماهان پیداشون شد وسایل ها رو گذاشتیم صندوق عقب بجز جعبه ی لباس رو که مامان گفت بدم به خودش. از خاله آذر و هانیه و شهاب خداحافظی کردیم و با امیرعباس سوار ترک موتور شدیم و رفتیم سمت خونه. البته بگم از لباس عروسی فروشی که اومدیم بیرون دیگه حتی یه نیم نگاه هم به شهاب ننداختم چون دیگه روم نمیشد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی‌ودو

***

از ماشین پیاده شدم که ارغوان و دیدم که داشت میرفت داخل از همون اونور خیابون که وایستاده بودم صداش زدم اما نشنید دو سه تا ماشین از جلوم رد شد و رفتم اونور خیابون بعد نشون دادن کارتم به آقا بهلول که حراستیه دم در بود سلام کردم و دویدم طرف ارغوان و از پشت زدم رو شونه اش و پریدم جلوش و گفتم: سلام دوستم.

اول چشماش گرد شده بود و یه نمه ترسیده بود اما با دیدنِ من خیالش راحت شد گفت: خدا بگم چیکارت نکنه دختر که ترسیدم.

خندیدم حرکت کردیم سمت دانشکده گفتم: آخی الهی ببخشید.

گفت: عیب نداره حالا، چطوری چخبر؟

گفتم: خوبم هیچی سلامتی در تکاپوی خریدیم برا مراسم عقد محمد. انقدر خستم حد نداره لباس پیدا نمیکنم برای خودم.

ارغوان:

- آخی خسته نباشید به مبارکی خوشخبت بشن به حق امام رضا.

لبخندی زدم از مهربونیش، گفتم: ایشالله. تو چخبر؟ خوابگاه خوبه؟

کمی سر تکون داد به دو طرف و گفت: ای بد نیست، بچه های بدی نیستن ها ولی رو مخ منن دیگه.

خندیدم گفتم: همه که رو مخ تو هستن، مثلا سحر توکلی و آرش مجیدی.

قیافه اش رو حالت چندش شدن کرد و گفت: وای اینا رو دیگه نگو، سحر که فکر میکنه چون پولدارن و خرِ باباش پیشِ همه برو داره میتونه برا ما قیافه بیاد. آرش مجیدی هم مرتیکه خُنُک فکر میکنه چون سال بالاییه و دخترا دور و طرفش میرن خیلی تیکه ست.

دستش رو مشت کرد گذاشت جلو دهنش و گفت: عه عه عه میدونی مردک دیروز به من چی میگه؟ پریروز که تو مجبور شدی بخاطر کار اداریت زود بری از سر کلاس منو تو کلاس تنها گیر آورده میگه آره من که میدونم تو چشمت منو گرفته خب بیا بگو میام خواستگاریت.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم باورم نمیشد گفتم: دروغ میگی!

بازوم و چسبید گفت: به جون مامانم، دروغم چیه.

گفتم: خب تو چی گفتی؟ چیکارش کردی؟

سینه سپر کرد و با افتخار گفت: منم دست و بردم بالا کوبیدم زیر گوشش آنچنان محکم زدم که قرمز شده بود صورتش گفتم من مثل اون دخترای دور و اطرافت نیستم که از توعه پیزوری که توهم برداشتی خیلی خوشتیپ و سری خوشم بیاد دیگه هم دور و ورِ من پیدات نمیشه وگرنه میدمت دست حراست تا بابات و دربیارن. بعدم از کلاس زدم بیرون سریع.

اخم کردم گفتم: خوب کردی، حقشه مرتیکه پرروی بی حیا یکم خجالت نمیکشه.

پله ها رو رفتیم بالا و وارد سالن دانشکده شدیم پله ها رو رفتیم بالا کلاسِ این ساعتمون یعنی نه صبح، طبقه دوم بود به طرف کلاس مون رفتیم کلاسمون ته راهرو بود و تهِ راهرو راه پله ی فرار در مواقع اضطراری داشت، کلاس اولمون تموم که شد از کلاس زدیم بیرون داشتم از امیررضا براش میگفتم که دیشب محمد تونسته بود با تلفن بیمارستان باهاش ارتباط برقرار کنه و امیررضا گفته بود که خودشو برا عقد محمد اینا میرسونه و داشتم درمورد مراسم و تصمیماتشون میگفتم به پله ها رسیده بودیم که بریم طبقه ی بالا چون کلاس بعدیمون طبقه سوم بود. اما با دیدن شهاب و نسترن حرفم به آخر نرسید و سرجام ایستادم، اونا هم داشتن میومدن پائین از پله. ارغوان که دید من وایستادم با تعجب برگشت سمتم گفت: چیشدی؟ چرا وایستادی؟

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی‌وسه

نگاهم بین نسترن و شهاب که میخندیدن و پائین میومدن چرخید و به والله که قلبم رو انگار یکی گرفت تو مشتش و فشار داد.

شهاب سرش پائین بود و میخندید اما نسترن سرش رو آورد بالا با دیدن من گفت: عه شهاب، ترنمه!

شهاب به سرعت سرش رو آورد بالا و من رو سه تا پله پائین تر دید ارغوان با تعجبی که داشت وقتی نسترن اون حرف رو زد سرش رو برگردوند سمتشون، نسترن که زودتر پله رو اومد پائین جلوم وایستاد لبخند کوچیکی زدم گفتم: سلام عزیزم.

دستش رو آورد جلو و دست دادم بهش گفت: خوبی ترنم جون؟ چخبر؟ مامان اینا خوبن؟

شهاب کنارش با کمترین فاصله ایستاد به من و ارغوان سلام کرد جوابش رو زیر لب دادم و رو به نسترن گفتم: ممنونم اونام خوبن، آیه خانم و پدرتون خوبن؟ نازنین جون و نیلوفر کوچولو؟

نسترن دستش رو به بندِ کیفش داد و گفت: مرسی عزیزم اونام خوبن سلام دارن خدمتت.

بین حرف زدنِ نسترن، نگاهم رفت روی شهاب که داشت نگاهم میکرد ناخودآگاه بدون هیچ حسی نگاهش کردم که ابروهاش پرید بالا و نگاهم رو گرفتم دادم به نسترن. نسترن بعدِ حرفش نگاهش رو از من به ارغوان داد و گفت: معرفی نمیکنی ترنم جون؟

درد و ترنم جون، زهر مار و ترنم جون، ترنم جون دردِ دو ساعته بگیره تو راحت بشی عزیزم!

به اجبار گفتم: چرا چرا.

با دستم به ارغوان اشاره کردم گفتم: ارغوان دوست و همکلاسیم هستن.

و بعد دستم و سمت نسترن گرفتم رو به ارغوان که میدونستم فضولیش گل کرده بود که این دوتا کی هستن گفتم: نسترن جون، دختر خاله ی هانیه خانومِ محمد.

و بعد دوباره با همون نگاهی که بدون حس بود شهاب و نگاه کردم و با صدایی که هیچ حسی نداشت گفتم: ایشونم آقا شهاب یکی از اون سه تا دوستِ محمد و برادرِ هانیه.

ارغوان با نسترن دست داد نگاهش رو بین نسترن و شهاب گردوند سرم رو انداختم پائین گفت: خوشبختم از آشنایی تون.

شهاب و نسترن همچنین گفتن دست ارغوان و گرفتم و رو به نسترن گفتم: خوشحال شدم دیدمتون ما باید بریم کلاس داریم با اجازه خداحافظ.

ارغوان هم به تبعیت از من خداحافظی کرد اونام جواب ما رو دادن و ما رفتیم از پله ها بالا روی صندلی راهرو نشستیم ارغوان نگاهش رو توی صورتم چرخوند گفت: چرا اخمالو شدی تو؟

زیرلب «هیچی» زمزمه کردم گفت: خب اگر دوست نداری دلیلش رو بگی عیب نداره ناراحت نمیشم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی‌وچهار

تکیه داد به صندلی، گوشه ی لبم و گاز گرفتم و هیچی نگفتم، چی میگفتم بهش؟ میگفتم هر دفعه که شهاب و میبینم دست و پام میلرزه ولی بی توجهیش و میبینم میخوره تو ذوقم؟ بگم هروقت با هم جنسِ خودم میبینمش کوهی از حسادت میشم؟ بگم عاشقِ شهابی شدم که رفیق صمیمیِ داداشم و داداشی زن داداشمه و قراره فردا پس فردای عقدِ محمد بره و من بمونم با یه عشقِ ناکام؟

آهی کشیدم ناخودآگاه که دل خودم خون شد، ارغوان برگشت سمتم گفت: حداقل بهم بگو چرا اون پسره، شهاب، اونجوری نگاهت میکرد؟ چیزی بین تونه؟

با این حرفش گیج نگاهش کردم گفت: وقتی دختره گفت عه شهاب ترنم انگار شوکه شد توقع نداشت تو اون موقعیت تو باشی، وقتی هم اومد پائین نگاهش یکسره به تو بود، یه جا که نگاهش کردی با تعجب نگاهت کرد مات شد اتگار توقع نداشت ازت، بعدم که داشتیم میومدیم پله ها رو بالا من دیدم که تا وقتی ما از جلوی دیدشون محو نشدیم با نگاهش تو رو ول نکرد.

چشمام درشت شد گفتم: همچین چیزی نیست حتی برای یک درصد، شهاب اینجا موندگار نیست. بعده برنامه ی محمد و هانیه میخواد برگرده هلند.

سرم رو برگردوندم و در کلاسمون و نگاه کردم گفتم: از روزی که من دیدمش یکسره داره سازِ رفتن میزنه. به زور کشوندنش آوردنش.

ارغوان:

- و تو دوست نداری شهاب بره آره؟ اون روز اول هم حواست پرته شهاب شده بود نه؟ راستش من دیده بودم تو حیاط داشتی باهاش حرف میزدی.

نگاهش کردم سرم رو تکون دادم گفتم: من دوستش دارم ارغوان، اما شهاب سهم من نیست. باهاش غیرمستقیم حرف زدم گفت اگر محمد اومد و موندگار شده برای اینه که یه دلیل محکم داره اما من ندارم، ازش پرسیدم اگر پیش بیاد میمونی؟ گفت اگر ارزش داشته باشه و چیزی باشه که اینجا نگهم داره آره اما فعلا چیزی نیست. برای همین میگم سهم من نیست.

ارغوان خودش و کشید سمتم گفت: چرا اینجوری فکر میکنی؟

گفتم: شهاب یه جوون بیست و هفت هشت ساله ی موفقه، پزشکه و داره برای تخصص میخونه. اونور اقامت داره و کلی چیزهای دیگه. خیلی ها دورشن، اون روز از پنجره دیدم که داشت با یه دختره حرف میزد، قبلش همین نسترن رفتاراش داد میزنه شهاب و دوست داره اما شهاب میزاره پای ارتباط نزدیکش و فکر میکنه نسترن هم اونو مثل داداشش میدونه. اما آدم کور هم میفهمه نسترن میخوادش. نسترن و دیدی چقدر قشنگه؟ رفتارش دیدی چقدر صمیمی و خانومانه ست؟ من بهش حق میدم اگر بخواد از نسترن خوشش بیاد. من اون آخرین نفری هستم که شهاب میبینتش اونم شاید.

سرم و تکیه دادم به دیوار پشتم و سقف راهرو رو نگاه کردم ارغوان گفت: خب اگر به این چیزهاست که توهم همینی، تو هم خانومی و نجابت و اصالت داری هم خوشگلی، چه بسا از همین نسترن هم بیشتر.

گفتم: نمیدونم اصلا، ولی هرچی هست میدونم شهاب منو نمیخواد.

ارغوان رو از گوشه ی چشم نگاه کردم ابرو برده بود بالا گفت: اما من حاضرم باهات شرط ببندم که شهاب هم دوستت داره.

با خنده گفتم: برو بابا.

ارغوان وایستاد گفت: حالا ببین دیگه، اگر روزی اومد بهت اعتراف کرد اولین نفر باید بیای به خودم بگی بعدم ببریم جیگرکی مهمونم کنی چون من زودتر بهت گفته بودم.

دستم رو کشید و بلندم کرد گفت: حالا هم بیا بریم سر کلاس الان شمس میاد دوباره میزنه تو پرت جلو بقیه.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی‌وپنج

خندیدیم دوتایی و رفتیم سمت کلاس، تا رسیدیم جلو درِ کلاس آرش مجیدی سینه به سینه ی ارغوان که جلو میرفت قرار گرفت، همزمان با ارغوان اخم کردیم و آرش مستقیم زل زد تو چشمای ارغوان، ارغوان با کیفش کنار زدش و داخل شدیم نگاه آرش رو رومون حس میکردم پله رو بالا رفتیم و همون ردیف سوم نشستیم کوله ام رو گذاشتم رو پام و زیر چشمی نگاه کردم به آرش که داشت با حرص ارغوان رو نگاه میکرد وقتی دید ارغوان بیخیال داره دفتر کتابش رو درمیاره از کلاس رفت بیرون رو کردم سمت ارغوان گفتم: این دیوونه ست؟

ارغوان با جدیت که ازش بعید بود گفت: نوچ دیوونه نیست، متوهمه.

گفتم: من یکی اونجوری باهام رفتار میکرد میزاشتم میرفتم پشت سرمم نگاه نمیکردم.

ارغوان:

- خب این تویی، اونم که اونه و اینجوریه.

سرم رو با تاسف تکون دادم سرم رو برگردوندم که آرش تند اومد داخل همونجور که صورتش رو خشک میکرد گفت: استاد اومد بشینید.

و خودش رو پله ها بود که استاد اومد داخل سلام کردیم و جوابمون رو داد به محض اینکه وسیله هاش رو گذاشت شروع کرد درس دادن!

خسته و کوفته کلید انداختم و در رو باز کردم و داخل شدم در رو بستم پشت سرم و پا کشون رفتم سمت در که صدای هانیه رو از طرف اتاق محمد شنیدم: ترنم.

سرم و برگردوندم از پنجره ی اتاق محمد اومده بود بیرون، سرجام وایستادم لبخندی خوشحال زدم گفتم: سلام کی اومدی؟

لبخند مهربونی زد گفت: یه دو ساعتی میشه، بیا اینجا بچه ها هم هستن.

گفتم: میرم لباسم رو عوض میکنم ناهار میخورم میام.

گفت: باشه، ناهار همینجا هست نگه داشتیم برات فقط امین و شهاب هم هستن ها.

لبخندِ خشک شدم و سریع جمع کردم گفتم: عه جدی؟ باشه.

سر تکون داد و رفت داخل منم رفتم طرف در، دستم و مشت کردم و فشردم همزمان که در رو باز کردم لبم و گاز گرفتم، پله رو رفتم بالا بعدِ شستنِ دست و صورتم رفتم تو اتاقم لباسم رو با یه دامنِ سرمه ای و پیراهن دکمه دارِ تو خونه ایِ لیمویی عوض کردم روسریِ سرمه ایم و هم سرم کردم یه مداد لبِ صورتی گلبهی زدم و از اتاق زدم بیرون پله ها رو رفتم پائین دمپاییم و پام کردک همزمان که میرفتم بیرون زیر لب غر زدم: خاک تو سرت کنم، تا وقتی ازش بدت میومد پیداش نمیشد اصلا انگار نبود نیست حضورِ خارجی نداره، هه اما حالا که میخوایش دقیقا زمانی که نباید بهش دلبسته بشی فراموشش کنی راه به راه بیخ گوشته، آخه آدم قحطی اومده مگه؟ مگه کسی دیگه نیست تو این دنیا که تو از این خوشت اومده هان؟ خاک تو سرت کنم دختره ی نفهم.

  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_سی‌وشش

صدایی اومد که باعث شد سریع سرم و بلند کنم:

- سلام.

نگاهش کردم سرجام وایستادم گفتم: سلام.

نگاه چرخوند گفت: خسته نباشید، از دانشگاه اومدید؟

وای مردک یه جوری میپرسه انگار نه انگار اونی که صبح دیدیمش پسره همسایه بوده، آدم انقدر پررو؟ همچین بزنمش که صدا دبه سفیده ی مادرجون رو بده!

جدی با ابروی راستم که بالا برده بودم نگاهش کردم گفتم: چیزی که عیان بود، چه حاجت به بیان بود؟

میدونم یه مدل دیگه است یعنی یه ضرب المثله دیگه است اما جوری که باید حرفم رو میرسوند نبود برای همین یکم تغییرش دادم. سرش رو تکون داد گفت: بله درسته، بفرمایید بچه ها داخلن.

گفتم: میدونم.

و جلوتر ازش حرکت کردم تا وارد شدم انقدر تحویلم گرفتن روحم شاد شد، امین گفت: شده بودی ستاره ی سهیل ترنم خانوم.

خندیدم گفتم: دانشگاه و خرید برام دیگه وقت ازاد نمیزاره.

هانیه خندید چادرش افتاده بود دور گردنش محمد هم دستش و انداخته بود دور گردنش، گفت: واقعا ترنم و ماهرخ مثل یه خواهر واقعی پا به پای من میان.

نشستم پیش امیرعباس، ماهرخ گفت: وقتی به این خانواده اضافه شدی یعنی یکی از مایی و خواهرمونی.

گفتم: دقیقا، تازه خانومِ خان داداش هم هستی دیگه بایدم عروسش مهم باشه برامون.

همه خندیدن و محمد واسم چشمک زد و من خشنود شده با لبخند سر کج کردم، ماهرخ ظرف غذایی که روی والُر بود رو برداشت و گفت: بیا، آقا شهاب برامون پیتزا خریده بود این سهم تو ویژه گذاشتیم کنار از همه مون هم بیشتر داری.

ابروهام ناخودآگاه رفت بالا امیرعباس گفت: ولی به زحمت افتادی شهاب خان.

شهاب با متانت گفت: نه بابا این چه حرفیه، بهونه شد برا دورهم جمع شدن مون.

هیچی نگفتم و به قاچ پیتزایی که دستم بود یه گاز زدم، محمد با صدای متاثری گفت: جای امیررضا چقدر خالیه. نبودش خیلی مشخصه.

با آه های عمیقی که کشیده شد سرم و آوردم نگاهم رو له همه که قیافه هاشون گرفته شده بود دادم ای بابا حالا میزارن من یه چیزی بخورم؟

با دهن نیمه پر گفتم: حالا ببینم میزارید من یه لقمه کوفت کنم؟ یا میخواید بساط آه و گریه پهن کنید؟ مامان و دیشب به بدبختی آروم کردیم شماها دیگه شروع نکنین.

شهاب:

- خاله پری؟ برای چی؟ چیزی شده مگه؟

محمد:

- دیشب با مامان مجبور شدیم یه سر بریم درمانگاه یکی از بچه ها که از خط اومده بود جلوی مامان از دهنش در رفت گفت امیر مجروح شده بود، من اینو به هیچکس نگفته بودم تا دیشب که جلو مامان گفت. مامان بی قرار شد که آره زنگ بزن بهش میخوام باهاش صحبت کنم. رفتیم خونه مادرجون از اونجا زنگ زدیم یک ساعت صبر کردیم تا خط ازاد شد بعد دیگه مامان تونست باهاش صحبت کنه خیال مامان و راحت کرد مجروحیتش مال همون هفته اول بوده الان خوبه.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_سی‌وهفت

و من دیشب برای هزارمین بار دلم برای ماهرخ کباب شد، رنگش پریده بود و با دست و پای لرزون برای مامان آب قند درست کرد. نگاه های نگرانش ناراحتم میکرد اما سعی کردم حالش و خوب کنم امید بدم که امیررضا حواسش جمع هستش و هیچی نمیشه.

امین:

- خب تو چرا به ما نگفتی؟

محمد دستش رو از دورِ هانیه برداشت صاف نشست و تکیه داد به صندلی گفت:

- من خودمم نمیدونستم اولش، دکتر نیک روش بهم گفت وقتی زنگ زدم بهش صداش بیحال بود گفتم چیشده جوابم و نداد گفتم من میدونم مجروح شدی چرا راستش رو نمیگی؟ مامانت میدونه؟

بعد برگشت گفت: هیچکس نمیدونه همین توهم جونِ خاله پری نباید به کسی بگی یه جراحت سطحیه خودم حواسم هست چیزیمم نیست فقطم درد دارم.

دیگه وقتی مامان و قسم داد مجبور شدم قبول کنم.

شهاب دستی تو موهاش کشید نگاهش و امین داد گفت: این آدم تو اون اوضاع هم حرف خودشه، خیلی قشنگ هم میدونه چجوری دست بزاره روی نقطه ضعفِ آدم.

درحالی که داشت تیکه آخر حرفش رو میزد نگاهش رو از روی امین برداشت و منو نگاه کرد!

چرا اینجوری منو نگاه میکنه این؟ به من چه؟ وا!

نگاهم و گرفتم و سرم رو برگردوندم که نگاه محمد رو دیدم برا جمع کردنش گفتم: راستی محمد، آقای لشکری گفت بهت بگم یه سر بری دانشگاه انگار کارت داره.

محمد با همون نگاه خیره نگاهم کرد و سرش رو تکون داد سعی کردم نرمال نگاهم رو بردارم، ای شهاب خدا بگم چیکارت نکنه الان محمد میشینه فکرای چرت و پرت میکنه با خودش. اولین چیزی که دلم نمیخواد اینه که محمد بهم بی اعتماد بشه. ماهان پشت سرش رو خاروند گفت: پس کی میاد؟

محمد:

- گفت دیشب خودشو تا یه روز قبل عقدِ ما میرسونه.

هانیه:

- آره واقعا کاش بتونه خودشو برسونه. مامانم که یکسره سر نمازاش دعاش میکنه به سلامت بیاد.

از گوشه و کنار زمزمه ی ایشالله یی شنیدم نگاهم و دادم به ماهرخ که خیره شده بود به گلِ وسطِ قالی حتما داشت به امیررضا فکر میکرد. لقمه ی آخر پیتزام و خوردم که محمد گفت: شماها لباس خریدید برا پنج روز دیگه و اینجا نشستید؟

میلاد و امیرعباس و امین و ماهرخ تایید کردن اما شهاب گفت: من هنوز نه چون یکسره بین دانشگاه و بیمارستان در رفت و آمد بودم.

ماهان:

- منم نه.

من:

- منم که والا نه فرصت نشد.

محمد با دستش به معنای پاشدن اشاره زد گفت: پس پاشید بریم بیرون هم دور بزنیم هم شماها لباس بخرید. خلاصه به هر ضرب و زوری بود ما رو بلند کرد بیست دقیقه بعدش همه حاضر تو حیاط وایستادیم قرار شد من و ماهرخ و میلاد و هانیه با محمد بریم، شهاب با موتورِ امین که دمِ در بود و من متوجهش نشده بودم، امیرعباس و ماهان هم با موتورِ خودمون بیان. سوار شدیم و حرکت کردیم. بیست دقیقه بعدش رسیدیم به یکی از پاساژ ها. از ماشین پیاده شدیم پسرها موتورهاشون رو به یه جایی قفل زدن تا یه وقت نبرنش. حرکت کردیم سمت پاساژ و داخل شدیم.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_سی‌وهشت

تو پاساژ همه نوع مغازه پیدا میشد، مغازه ها رو داشتیم نگاه میکردیم هانیه و محمد دست در دست هم راه میرفتن، امین و شهاب، ماهان و امیرعباس و میلاد هم باهم پشت من و ماهرخ حرکت میکردن ماهرخ آهی کشید آروم جوری که دوتایی مون بشنویم گفت: جای امیررضا چقدر خالیه ترنم. دلم براش تنگ شده.

خندیدم گفتم: آخی، ناراحت نباش دیدی که محمد چی گفت قراره خودشو برسونه دیگه؛ به زودی میبینیش.

لب ورچید گفت: اگر نیاد چی؟

گفتم: میاد، برای چی نیاد؟ خودش قول داده میاد دیگه.

زیرلب نمیدونمی زمزمه کرد سرم رو همراه نگاهم چرخوندم، همینجور نگاه میکردیم چیزی نظرامون و جلب نمیکرد البته که یه جا ماهان از یه پیراهن خوشش اومد اما اندازه اش رو نداشت، همینجور که داشتیم میرفتیم یه لحظه چشمم گیر کرد روی یه لباس که توی ویترینِ یه مغازه ی لباس مردونه بود. یه ستِ جلیقه و پیرهن و شلوار بود، جلیقه و شلوار کتون به رنگِ کرم، پیراهنِ دکمه دارِ مردونه ی طوسی-فیلی، ناخودآگاه لباس رو توی تنِ شهاب تصور کردم و دلم ضعف رفت؛ ای خدا این چه بلاییه سرم اومده؟ از دستِ تو شهاب، از دستِ تو که دارک دیوونه میشم هرجا میرم هستی، حتی وقتی نزدیکمی بازم تو فکرمی! اگر تنها بودم قطعا لباس رو میخریدم تا یه روزی اگر شد بهش بدم اما خب نمیشد هم اندازه اش رو نمیدونستم هم اینکه همراه بقیه بودیم. نفس عمیقم رو خسته بیرون دادم نگاهم و از لباس گرفتم دادم به زمین قدم دوم و گذاشتم که که یکهو صدایی از پشت سرم گفت: بچه ها یه دقیقه بریم تو این مغازه؟ یه چی دیدم ببینم داره بگیرمش؟

محمد و هانیه برگشتن منم تند سرم و برگردوندم سمتش نگاهش سمت همون مغازه بود که من از لباسِ توی ویترین خوشم اومده بود. ضربان قلبم رفت بالا و قفسه ی سینم از حرکت ایستاده بود یعنی ممکنه که... وای خدای من! به سمت مغازه رفت خودش و وارد شد ماها هم به تبعیت ازش وارد شدیم فروشنده یه پسر جوونی بود با ورودمون بلند شد گفت: خوش اومدید.

تشکر کردیم شهاب به همون لباسی که مدِ نظرم بود اشاره زد و هُری دلم ریخت پائین، نگاهم از روی لباس چرخید سمتش که نگاهم و شکار کرد، داری با من چیکار میکنی تو پسر؟ نکن با من این کارا رو، تو که قرار نیست اینجا بمونی، اگر بمونی هم اونی که بخواد نگهت داره من نیستم، پس این کارا چیه میکنی با من؟ تند چرخیدم سمت ماهرخ و گفتم: من میرم مغازه های دیگه رو سر بزنم ببینم لباس مناسب خودم پیدا میکنم یا نه؟

ماهرخ:

- پس بزار منم باهات بیام، دلم میخواد منم یه لباس دیگه هم بخرم.

سرم رو تکون دادم و بعدِ اطلاع به محمد مقابلِ نگاهِ سنگینی که روم حس میکردم زدیم از مغازه بیرون نفس عمیقی کشیدم و رفتیم سمتِ یکی از مغازه ها، یه لباس خوشگلِ دخترونه به چشمم خورد، یه پیرهنِ عروسکیِ پوشیده که دامنش کلوش و بلند تا ساق پا بود، ترکیب رنگیِ یاسی و سفید، بالا تنه سفید و دامنش یاسی بود یه کمربندِ چرمِ قهوه ای تیره با سگکِ کوچولوی طلایی داشت. یقه اش توری بود؛ لبه ی آستینش هم همین. رفتیم داخل یه دختر فروشنده بود بهش گفتیم برام آورد رفتم پرو کردم خیلی قشنگ بود و فیت تنم بود. ماهرخ هم دید و خوشش اومد لباس و عوض کردیم و اومدم بیرون ماهرخ هم تو همون مغازه یه کت شلوارِ دخترونه ی خوشگلِ سرمه ای روشن برداشت پیراهن نداشت نگاهم و چرخوندم که پیرهنِ دکمه دارِ یاسی رنگ توجهم و جلب کرد، و راستیتش علاقه ی من به رنگِ یاسی بینهایته! بهش نشون دادم و اونم خوشش اومد به دختره گفت اونو بهش بده؛ وقتی داد رفت تو اتاق پرو تا تنش کنه من لباسم و حساب کردم ماهرخ صدام زد رفتم دم اتاق و در زدم در رو باز کرد با دیدنش چشمام خوشحال شد خیلی بهش میومد گفتم: همینو تنت کن ماهرخ خیلی بهت میاد!

از تو آینه نگاهم کرد گفت: جدی؟ به نظرت با اون روسریِ هم رنگِ این کت که داری قشنگ میشه؟

انگشت شصتم و چسبوندم به نوک انگشت اشاره ام و سه تا انگشتم و از همدیگه فاصله دادم و دستم رو بالا آوردم گفتم: عالی میشه.

در رو بستم و منتظر موندم تا ماهرخ بیاد. بعده پنج دقیقه اومد بیرون خواست لباس منم حساب کنه که گفتم حساب کردم لباس خودش رو حساب کرد و رفتیم بیرون با  دیدن بچه ها که وسطه پاساژ رو صندلی نشسته بودن رفتیم سمتشون میلاد که ما رو از دور دید اشاره زد بهمون و نمیدونم چی گفت بهشون که سرشون چرخید طرفمون، سعی کردم نگاهش نکنم و موفق هم بودم بهشون رسیدیم که هانیه گفت: لباس خریدید؟

سرم و تکون دادم ماهرخ گفت: آره.

میلاد:

- ماهرخ مگه تو نخریده بودی؟

ماهرخ:

- چرا خریده بودم اما خب یه دستِ دیگه هم خریدم.

محمد دستش و کوبید رو پاش و بلند شد گفت: خریده دیگه ای ندارید؟

هانیه به تبعیت از محمد بلند شد گفت: راستش من هنوز کفش نخریدم.

امین:

- پس بریم برا آبجی خانم کفش بخریم.

تند گفتم: منم ندارم باید یه کتونی و کفش بخرم.

ماهان با خنده گفت: کتونی مگه نداری؟

گفتم: دارم اما بلاخره دانشگاه میرم باید بخرم دیگه یکسان که نمیتونم برم بیام.

میلاد:

- استادِ پول خرج کردنی ترنم.

چپ چپ نگاهش کردم اما جوابش رو ندادم چون حوصله ی بحث کردن نداشتم. خلاصه وارد یه کفش و کتونی فروشی شدیم یه کفش پرنسسی خریدم و یه آل استار مشکی. هانیه هم یه کفشِ پاشنه بلندِ سفید خرید. برای شام محمد همه مون رو برد رستوران شام بده. البته که محمد وقتی ما رو رسوند مجبور شد بره دنبال مامان و مادرجون تا ببرتشون خونه ما و بعد به ما بپیونده. نشستیم و من کنارِ شهاب قرار گرفتم، یعنی شهاب تهِ میز نشسته بود من سمتِ چپش و سمت چپه منم ماهرخ و سمت چپِ ماهرخ هم هانیه بود و بغلش هم جای محمد که میشد سرِ میز. رو به روی من امیرعباس بود، رو به روی ماهرخ امین بود، رو به روی هانیه هم ماهان، میلاد هم یه صندلی از میزهای دیگه برداشته بود گذاشته بود بینِ ماهان و صندلی که جای محمد بود. دستم و زدم زیر چونه ام و داشتم فضای رستوران رو نگاه میکردم که سنگینی نگاهی رو حس کردم، رد نگاه و گرفتم رسیدم به یه پسری هم سن و ساله محمد اینا که با یه اکیپ شیش نفره ی پسرونه اومده بودن جایی که این پسره بود دقیقه باید از سمتِ راستِ شهاب نگاهشون میکردم، پسره همین که نگاهم و دید چشمک زد که اخم غلیظی کردم و زیرلب همزمان که عقب میکشیدم گفتم: مرتیکه بیشعور.

شهاب داشت به حرف زدنای امین و امیرعباس گوش میداد اما انگار حرفم و شنید که سرش و برگردوند سمتم و نگاهم کرد گفت: اتفاقی افتاده؟

اوف همین کم بود به این بگم اونوقت بزاره کف دست محمد و پسرا و شر بشه واسمون. گفتم: نه هیچی نشده.

نامطمئن نگاهش و گرفت و توجهش و داد به امین و امیرعباس، منم خودم و کشیدم سمت ماهرخ که به حرفاشون گوش بدم و مثلا به اون یارو بفهمونم که من اصلا تو رو آدم حساب نمیکنم ماهرخ و هانیه داشتن درمورد مهمونی حرف میزدن صدای زنگِ آویزِ در که اومد به هوای اینکه ببینم محمد اومده سرم و چرخوندم و شهاب هم همین کار رو کرد، اما با یه دختر پسره که دست تو دست همدیگه خندان و شاد اومدن داخل مواجه شدیم.  نگاهم و چرخوندم که دوباره پسره رو دیدم که نگاهش سمتم بود دوباره چشمک زد که اخمم شدیدتر و غلیظ تر شد که شهاب رد نگاهم و گرفت رسید به پسره اخم غلیظی کرد و چشم غره ای به پسره رفت که من خودمو خیس کردم چه برسه به پسره، گفتم الانه که بره یقه ی پسره رو بگیره اما تنها کاری که کرد صندلیش رو جوری کشید جلو و جا به جا کرد که سدّ نگاهِ پسره به من بشه. با همون اخم حواسش دوباره رفت سمته حرفای امین و امیرعباس و من با تعجب نگاهش میکردم والا اخمت از پهنا تو حلقم پسرم، اما دستت درد نکنه آفرین که حواست هست با اینکه من اونی نیستم که میخوای. باز دوباره با یادآوری این موضوع آهی کشیدم و پیشونیم و گذاشتم رو پشتِ دستم بعدِ چند دقیقه محمد اومد. همزمان با اومدنش گارسون سفارشامون و آورد. همه مون پیتزا به همراه سیب زمینی و نوشابه ی کوکا سفارش داده بودیم. انقدر که گشنه م بودا بوش داشت هوش از سرم میبرد.

همه مون باهم حرف میزدیم البته که تنها کسایی که روزه ی سکوت گرفته بودن اما میخندیدیم منو شهاب بودیم. میدونستم هیچکس حواسش نیست ناخودآگاه نگاهم چرخید سمتِ شهاب که داشت با خنده به امین که درحالِ تعریفه خاطراتِ دبیرستان شون بود نگاه میکرد، خنده ی مردونه ای که روی صورتش بود باعث شد که دلم بگیره. به پیر به پیغمبر دلم نمیخواد بره. به کی قسم بخورم؟ رفتنش مساوی بود با رفتنِ نفسم! نگاهش جوری چرخید سمتم که نتونستم نگاه بگیرم چشم تو چشم شدیم و من دلم ریخت پائین. خدای من، چشماش چی داره که غرق میشم توش؟ اوف خدایا. برای اینکه کسی نفهمه نگاهم و سریع دادم به غذام، اما سنگینی نگاهش رو حس کردم و از فکر به اینکه اونم به من علاقه داره نفسم گرفت اما عقلم نهیب زد: اگر همچین چیزی بود حداقل جوری رفتار میکرد که بهت بفهمونه.

اما قلبم گفت: پس اون کاری که چند دقیقه پیشش کرد چی؟

دوباره عقلم گفت: تو فقط خواهرِ رفیقشی همین!

شب با خود درگیریِ شدید خوابم برد.

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_سی‌ونه

 

***

زنگِ در رو زدم اما تا دو دقیقه کسی در رو باز نکرد، کتفم داشت میوفتاد از بس جعبخ سنگین بود. صدای کِلی که کشیده میشد بینِ آهنگ هایی که پخش میشد از داخل تا بیرون میومد، دوباره در زدم اما هیچکس در رو باز نکرد دیگه دستِ آخر مجبور شدم محکم در رو بکوبم. در بعد از چند ثانیه باز شد رفتم داخل قبل اینکه برگردم صدای سلام شنیدم چرخیدم، شهاب بود هنوز حاضر نشده بود لبخند بزرگی زدم و سلام و احوالپرسی کردم جعبه رو یکم رو دستم جا به جا کردم شهاب همزمان که در رو میبست گفت: کمکتون کنم؟

گفتم: ممنونم خودم میبرم.

سر تکون داد و رفتم طرفِ پله ها، حیاط ریسه زده شده بود دیگ های غذا داخل حیاط بود. کفشم و دراوردم و رفتم داخل با ورودم خاله آذر تند اومد سمتم رو بوسی کردیم و به همدیگه تبریک گفتیم، آخه شبِ عقدِ محمد و هانیه بود لباس عروسش رو طبق خواسته ی خودش مامان براش نگین دوزی کرده بود. من زودتر اومده بودم با لباس که هانیه زودتر آماده بشه و مامان اینا غروب تر، لباس و وسایل منو بیارن خودشون.

رفتم سمتِ جمعیت و سلام علیک کردم با همه دستِ هانیه رو گرفتم و با خودم کشوندمش داخل اتاقش نازنین که کارش تو آرایش و شنیون حرف نداشت با وسایلش اومد داخل اتاق. نازنین یه پارچه انداخت رو آینه که هانیه اعتراض گرد گفت: ای بابا این چه کاریه؟ خودمو هم نبینم یعنی؟

نازنین هانیه رو نشوند رو صندلی گفت: نخیر میخوام وقتی خودت و دیدی کپ بزنی.

نازنین شروع که کرد دیگه هانیه هیچی نگفت و من شده بودم دستیار نازنین. این وسطا نسترن میومد از ما پذیرایی میکرد یه دور که نیلوفر به بغل اومد داخل هانیه گفت: میگم نسترن محمد نیومد؟

گفت: نه نیومده، مگه قرار نیست ساعت هفت بیان؟

هانیه:

- آره اما مامانجون اینا زودتر میان.

نسترن منو نگاهی کرد، از اول که اومده بودم یه جوری نگاهم میکرد که اول فکر کردم عیب و ایرادی دارم.

 گفت: شما لباس نپوشیدی هنوز؟

به تو چه آخه؟ مفتش منی؟ کم رو مخ منه آخه، میخواد بیشتر هم بره. گفتم: برام میارن.

ابرو برد بالا و آهانی گفت. آرایش و شنیون موهاش تموم شد و کمک کردیم لباسش رو پوشید و بعد کفشش رو، منو نازنین چند قدم رفتیم عقب تا خوب نگاهش کنیم، عروس خانوم مون خیلی قشنگ شده بود.

نمیدونم تو صورت مون چی دید که با تعجب گفت: انقدر خوب شدم یعنی؟

گفتم: خوب شدی؟ محشر شدی دختر. داداشم امشب نباید چشم از تو برداره حتی.

خجالت کشید که نازنین بهم چشمک زد گفت: برا خجالت زود نیست یکم؟

خندیدیم و هانیه بی طاقت گفت: بردارم پارچه رو؟

نازنین رفت طرفِ پارچه و برداشتش هانیه چرخید سمت آینه و خودش رو آنالیز کرد. آرایشِ چشمش ترکیب رنگی از رنگ های مشکی و زرشکی و قهوه ای تیره بود، خطِ چشمِ گربه ای که چشماشو خمار نشون میداد، مژه هاشم طبق خواسته ی خودش فقط ریمل زده بود، براش با پودرِ رژ گونه گونه درست کرده بود و رژِ زرشکی رنگی روی لباش بود. موهاش هم تا زیرِ گوشش صاف بود و از زیرِ گوشش به پائین فرِ درشت درست کرده بود و نگین های کوچیکی چسبونده بود رو قسمت موهاش که صاف بود و بعد تورش رو گذاشته بود. خیلی خوشگل شده بود خداوکیلی.

هانیه با دیدن خودش کپ زده بود رو به ما گفت: این منم؟

با خنده تایید کردم و از نازنین کلی تشکر کرد نازنین هم گونه اش رو بوسید گفت: ما که یدونه هانیه بیشتر نداریم.

خانوم هایی که بیرون واستاده بودن میخواستن ببیننش نازنین گفت اول رونما میگیره. خلاصه بهش رونما دادن تا بلاخره هانیه تا پاش و گذاشت بیرون همه با دیدنش حیرت کردن اما سریع کل کشیدن و دست و سوت زدن تورش رو از زیرِپا جمع کردم تا نره زیرِ پامون.

نیلوفر با دست های کوچیکش تو بغلِ مامانش رو سرِ هانیه نقل ریخت خندیدیم خانوم های فامیل شون شروع کردن به زور کردن که برقصه در همین حین نگاهم خورد به پنجره ی آشپزخونه که حیاط مشخص بود.

درِ سفید رنگشون باز شد و یکی اومد داخل، هانیه هم انگار اونجا رو دیده بود که سرش چرخید سمتم و منم نگاهش کردم با تعجب گفت: محمد بود؟ چرا زود اومده؟

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#پارت_چهل

شونه انداختم بالا و رفتم داخل آشپزخونه دستم رفت سمتِ دستگیره ی پنجره که بازش کنم اما با حرکتی که دیدم دستم از کار ایستاد. محمد با سرِ پائین افتاده انگار که انرژیش تحلیل رفته باشه نشست لبه ی باقچه شهاب تا حالش رو دید سریع جلوش روی دوتا پاش نشست سرِ دلم خالی شد؛ انقدر آروم حرف میزدند نمیشنیدم چی میگن یکهو شهاب همزمان که بلند شد زد تو سرش و فقط صدای بلندش و شنیدم که گفت: یا ابلفضل، یا زهرا!

دلم شروع کرد به هم پیچیدن و خالی شدن. شهاب خم شد دستهاش و گذاشت روی زانوش با دیدن شونه های لرزونِ شهاب دیگه وایستادن جایز نبود باید میرفتم ببینم چخبر شده. از آشپزخونه بیرون زدم و چرخیدم سمتِ چپ که راهرو بود در رو باز کردم تند کفشم و پوشیدم محمد رو صدا زدم اما هیچکدوم شون برنگشتن سمتم دلم بدتر خالی شد پله رو رفتم پائین و رفتم سمتشون جلو پای محمد نشستم گفتم: محمد داداش؟

نگاهش ماتِ زمین بود و رنگش پریده بود دستم و گذاشتم رو نیم رخ صورتش گرمای دستم یخ بودنِ صورتش رو حس کرد، یکم سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد چشماش خون افتاده بود داشتم سکته میکردم گفتم: داداشی چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟

اما جوابم و نداد سرم و چرخوندم شهاب وایستاده بود و دستش رو صورتش بود بی طاقت بلند شدم چرخیدم سمتِ شهاب و رفتم سمتش جلوش وایستادم که نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو برد سمتِ آسمون و گفت: ای خدا چرا؟

اونم چشماش داشت قرمز میشد از گریه، با حرفی که زده بود دیگه دلم داشت میترکید گفتم: آقا شهاب محمد که حرف نمیزنه حداقل شما بگو چیشده؟

سرش رو آورد پائین و نگاهم کرد صورتش جمع شد جوری که انگار داره درد میکشه اصلا دلم نمیخواست به چیزی که دلم میگفت گوش بدم چون هنوز وقتش نبود، هنوز نباید اون اتفاق می افتاد. وقتی دیدم جواب نمیده عصبی شدم ناخودآگاه دستم و بندِ لبه ی سویشرتش نزدیکِ یقه اش کردم محکم تکونش دادم گفتم: تو رو به اون خدایی که میپرستی قسمت میدم بگو چیشده لعنتی؟

لعنتیِ آخرش رو جیغ کشیدم که با لبای لرزون از گریه گفت: امی... امیررضا شهی...

بغضِ توی گلوش و گریه اش باعث شد که ادامه نداد اما قلبم از حرکت ایستاد، دقیقا چیزی که میخواستم باورش نکنم رو به زبون آورده بود دستم شل شد و رفت طرفِ قفسه ی سینه ام چشمام گشاد شده بود و نفسم تیکه تیکه میومد بیرون، به همراهِ هر نفس اومدن گفتم: وای... وای.. وای نه... وای خدا...

نگاهم چرخید سمتِ پنجره، هانیه پشتِ پنجره وایستاده بود و با اخم و نگاهِ گنگ ما رو نگاه میکرد. با حالتی که بهم دست داد وحشت کرد و سریع دوید سمتِ داخل. یعنی یکی از بچه های خونه مون رفت؟ پر کشید؟ تنهامون گذاشت؟ نه... حقیقت نداره... خدای من!  خاله زری چی؟ عمو فرخ؟ محمد؟ امین؟ شهاب؟ مامانم چی؟ خاله پریچهرشون چی؟ خاله پریچهری که این سه تا دوستای محمد رو مثل محمد میخواست و چیزیشون میشد پریشون میشد چی؟ محمد؟ امین؟ شهاب؟ یعنی رفت؟ تنهاشون گذاشت؟ با یاد آوری ماهرخ روح از تنم رفت، وایِ من، خواهرم، ماهرخ و چکار کنیم؟ ماهرخ دق میکنه، میمیره!

#راوی

زمانی به خودش آمد که داشت از ماشین پیاده میشد، نگاهش چرخید دم در و دیوار ها را مشکی و پارچه ی تسلیت زده بودند، دو حجله ی آهنی با چراغ های قرمز، کنارِ درِ خانه شان بود که روی هردو عکس امیررضا را که در آن میخندید رویش زده بودند به همراهِ اعلامیه ی تشهیع.

 دو طرفِ درشان آدم هایی برای تشکر از آدم هایی که می آمدند و میرفتند ایستاده بودند، سمتِ چپ عمو و دایی و شوهر خاله ی امیررضا ایستاده بودند، سمت راست هم پسرها بودند. همگی تسلیت گویان وارد شدند خانواده ی امین و شهاب و خودشان و مادربزرگ و پدربزرگ های پسرها جلو میرفتند، ماهرخ و ترنم هم پشت سرشان. صدای جیغِ زری خانم از داخلِ خانه باعث شد زانوهای ماهرخ خالی شود و روی زمین بیوفتد ترنم به سرعت زیر بغلش را گرفت اما در یک لحظه بدنِ ماهرخ شروع به لرزش میکند ترنم وحشت زده بلند و با جیغ محمد را صدا زد همگی به سمتشان چرخیدند محمد و مامان پری و هانیه با دیدن وضعیت ماهرخ که بدنش در میان دستانِ ترنم میلرزید به سمتشان رفتند محمد خدا را صدا زد و دست زیرِ زانوها و بازوهایش گذاشت و بلندش کرد گفت: داره تشنج میکنه من میبرمش بیمارستان نمیخواد بیاید.

هانیه بی طاقت گفت: من میام باهات.

و رفتند مامان پری گریه کنان دست روی دهانش گذاشت آذر خانم و پروین خانم گریه کنان بازوی مامان پری را گرفتند با آن حالی که ماهرخ داشت از همان اولِ شنیدنِ این ماجرا؛ دیگر برای همه شان عیان بود که او امیررضا را دوست داشت. پروین خانم و امین و همسرش خانه ی آنها رفته بودند تا حاضر بشوند و باهم بیایند.

#فلش_بک

(یک ساعت و نیم پیش)

در خانه که باز شد ماهرخ با دیدن محمد و ترنم تعجب زده گفت: مامان ترنم با محمد اومده!

همگی متعجب وارد ایوان شدند مامان پری با خنده گفت: عه اومدید؟ ترنم مامان تو چرا برگشتی؟

محمد و ترنم با سری پائین افتاده وسطِ حیاط ایستادند، متعجب نگاهشان کردند مامان پری درحالی که خنده اش داشت محو میشد گفت: محمد؟ ترنم؟ با شما دوتام ها!

ترنم سرش را بالا نیاورد، محمد هم. امین بلند گفت: محمد صدامون و میشنوی؟ آبجی ترنم؟ محمد امیررضا نیومده هنوز؟ مگه نگفت خودشو میرسونه؟

درِ خانه که نیم بند بسته شده بود باز شد و شهاب و هانیه و آذرخانم با لباس های سرتا پا مشکی و گریان دیدند اول گیج و حیرت زده شدند امین دلش ندای بد داد، خدا کند آن چیزی ککه فکر میکند نباشد!

 به سرعت به حیاط رفت پشتِ سرش هم بقیه به پائین رفتند امین جلویشان ایستاد و پرسید که چه شده اما هیچکس جوابشان را نمیداد چیزی نداشتند برای گفتن، اینکه مراسمی درکار نیست و باید برای مراسمِ عزای برادرشان بروند؟

ماهرخ به طرف ترنم رفت شونه هایش را گرفت و گفت: خواهری بگو چیشده خب. سکته مون دادید!

سرِ محمد و ترنم بالا آمد با دیدنِ چشمانِ قرمزِ محمد و صورتِ اشک آلودِ ترنم نفسش رفت، ترنم را عصبی تکان داد گفت: بگو خب چیشده دیگه؟ کسی چیزیش شده؟

ترنم سرش را تکان داد امین نگاهش را از روی ترنم برداشت بین محمد و شهاب جا به جا کنان دو دل پرسید: ا... امیر؟

بغض محمد شکست و گریه ی هر پنج نفرشان شدت گرفت، امین و ماهرخ و مامان پری و پروین خانم یکه خوردند امیرعباس و ماهان در سر کوبیدند میلاد روی زمین نشست پدرِ امین آقا جهان یا خدایی زمزمه کرد. ماهرخ مبهوت شده خنده ی هیستیریکی کرد، بعد ساکت شد، دوباره خنده ی هیستیریکی کرد گفت: نه... نه... این امکان نداره... محمد داری شوخی میکنی دیگه؟ آقا شهاب شوخیه دیگه؟ اگر دارید شوخی میکنید بگیدها چون واقعا موضوع خنده داری نیست.

نگاهش روی ترنم که کمی خم شده بود و دست روی دهانش گذاشته بود نشست گفت: ترنم؟ بگو دیگه بگو الکیه، بگو خواهری.

ترنم سرش را به دو طرف به نشانه ی نه تکان داد. ماهرخ مبهوت قدم به عقب گذاشت. مامان پری دست روی سینه اش گذاشت گفت: وایِ من، زری، بمیرم برای زری، بمیرم من برات امیرجان، خاله کجا رفتی تو آخه؟ وای!

با حالِ مبهوت و پریشان و گریان با لباس های سر تا پا مشکی حاضر شدند و درون ماشین نشستند.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل‌ویک

#حال

خاله پریسا و عمو سهیل همراه با رها و مرجان گریه کنان داخل آمدند، رها جلو آمد و ترنم را بغل کرد. امیررضا با منش و آرامش و رفتار و کردارش همه را جذبِ خود کرده بود و همه او را عجیب دوست داشتند. امین با سر و روی به هم ریخته جلو رفت و گفت: برید داخل اینجا واینستید.

همگی را به داخل هدایت کرد در آخرین لحظه نگاه ترنم روی شهاب که درحال جواب دادنِ تسلیت گویی یک تعدادی بود نشست، سر و رویش آشفته شده بود چشمانش قرمز شده بود.

در عرضِ یک ساعت لباس هایشان مشکی شده بود و سیلِ آدم های مشکی پوش به داخل می آمد طایفه دار بودند و بخاطرِ تاجری سرشناس بودنِ آقا فرخ، پدرِ امیررضا خیلی ها آنها را میشناختند. وارد که شدند صدای تسلیت گفتن و قرآن و گریه های مردانه و زنانه در میان گوش هایشان پیچید با داخل شدنشان زری خانم بلند بلند گفت: آخ بچم، آخ امیررضام. آذر دیدی بچم رفت؟ پریچر دیدی؟ پروین دیدی؟ بچم رفت. بمیرم برات مادر.

مامان پری بغلش کرد بغلِ گوشش گفت: بمیرم برای دل سوختت، بمیرم من.

زری خانم ناله وار گفت: پریچهر یادته بهت گفته بودم حس میکنم امیررضا عاشق شده؟ بچم عاشقِ ماهرخ شده بود، آخرین باری که بهم زنگ زده بود بهم گفته بود سالم میاد، گفته بود وقتی اومد بیایم خواستگاری، دیدی بچم نشد به عشقش برسه؟

مامان پری دلش آتش گرفت، برای امیررضا، برای دخترِ بزرگش ماهرخ، که هردویشان همدیگر را میخواستند و به همدیگر نرسیده بودند.

همگی نشستند، رها و ترنم و مرجان کنار همدیگر نشسته بودند.

 مرجان سرش را به طرفِ ترنم برد و گفت: اونی که محمد گذاشت صندلی عقبِ ماشین ماهرخ بود؟

ترنم بغض کرده سر تکان داد گفت: تشنج کرد.

رها آهی کشید گفت: بمیرم برای دلِ خون شده ش.

ترنم با یادآوری نگاه های امیررضا به ماهرخ بغضش شکست و رو به مرجان گفت: چرا رفت؟ نباید میرفت، امیررضا دم رفتنش بهم قول داد در اولین فرصتی که میاد به ماهرخ میگه که دوستش داره.

گریه هایشان دوباره از سر گرفته شد.

حدود سه ساعتی گذشته بود اما هنوز محمد نیامده بود، شب شده بود و مهمان ها اما میرفتند و میامدند و اطلاع رسانی میکردند که فردا صبج تشهیع جنازه است.

امین سرش را تکیه داد به در گفت: از کجا مطمئنید امیررضا بوده؟

شهاب:

- از اونجایی که تا بعدازظهر خبری ازش نبوده، محمد بیمارستان بوده میخواسته بیاد خونه حاضر بشید بیاید که ماشین های آمبولانس فوری بچه های اعزامی که شهید شدن رو میارن، وقتی داشتن شناسایی و این چیزها رو انجام میدادن محمد امیررضا رو بین شون میبینه.

امین سرش را کوبید به در و اشک هایش صورتش را خیس کرد گفت: صدبار بهش گفتم نرو امیر اما رفت. گفت سالم برمیگردم نگران نباش. اما ببین چجوری اومد؟ ای خدا.

شهاب بغض گلویش را گرفته بود و انگار داشت خفه میشد. نفس عمیقی کشید گفت: کی فکرش رو میکرد ولمون کنه بره؟

نگاهش را چرخاند، تمامی لحظاتی که داشتند از بچگشان تا همان تلفن هایی که به زور وصل میشد مقابل چشم هایشان جان گرفته بود و دلشان را آتش میزد. رفیقشان، برادرشان آنها را رها کرده بود. یادِ شبِ خواستگاری محمد و هانیه افتاد و حرفِ منظور دارِ امیررضا.

آهی کشید و سر بالا گرفت با صدای عرضِ تسلیتی سر پائین آورد و به اشخاصی که آمده بودند خوش آمد گفتند، داخل که رفتند سر چرخاند ترنم را دید که داشت به طرفشان میرفت به آن دو که رسید امین گفت: چیزی شده؟

ترنم نگاهش را بین هردو چرخاند و گفت: راستش میخوام برم بیمارستان به ماهرخ سر بزنم.

امین:

- محمد و آبجی هانیه هستن پیشش دیگه!

ترنم:

- میدونم اما نمیدونم چرا دلم مثلِ سیر و سرکه میجوشه. نگرانم چیزیش شده باشه.

شهاب:

- چیزی نمیشه اما اگر بخواید میبرم تون.

ترنم نگاه لرزانش را به او داد گفت: نه ولش کنید راست میگید بیمارستان رفته تازه محمد و هانیه هم هستن. ببخشید با اجازه.

و تند به داخل رفت و شهاب او را با نگاهش بدرقه کرد.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهل‌ودو

ساعت شد دوازدهِ شب که محمد با تنی افتاده و خسته از ماشین پیاده شد امین و شهاب به سرعت به طرفش رفتند شهاب گفت: کوشن پس؟

محمد گفت: بردمشون خونه مون.

امین:

-آبجی ماهرخ چطوره؟

محمد با یادآوریِ وضعیت ماهرخ چهره اش درهم رفت گفت: به همون امام حسینی که هفته ی بعد اوله محرمشه قسم اگر میدونستم همدیگه رو میخوان نمیزاشتم یکیشون آرزو به دل بمیره و اون یکی هم تو حسرتِ داشتنش بسوزه.

بغض گلوی هر سه تای آنها را فشرد واردِ حیاط شدند شهاب گفت: حالش چطوره حالا؟

محمد روی پله ها نشست گفت: خوب نیست، زود نرفته بودیم اوضاع خراب میشد، تنها کاری که تو ماشین تونستیم بکنیم این بود دستمال بزاریم لای فکش قفل نکنه. وقتی هم رسیدیم آمپول بیهوشی زدنش بعدم سرُم و کارهای لازم. هی بهوش میومد گریه میکرد جیغ و داد میکرد خودشو میزد دوباره بیهوشش میکردن سرم میزدن. دیگه بردمش با هانیه خونه. این روزها چیه دارم میبینم آخه؟

ترنم و میلاد از خانه بیرون آمدند محمد با دیدنشان بلند شد و ایستاد ترنم با گریه جلو آمد و درون آغوشِ محمد خزید محمد سرش را بوسید اثری از آن میلادِ شر و شیطان دیگر نبود نفس عمیقی کشید که محمد گفت: چرا اومدین بیرون؟

میلاد گفت: فکر نمیکردم هنوز اومده باشی ترنم میخواست بره پیشِ ماهرخ، مامان و خاله آذر و خاله پروین اینا و مادرجون و یکسری فامیل های خودشون میمونن ولی. میبری برسونیش؟

خستگی درون چشمان محمد بیداد میکرد ترنم عقب کشید و زمین را نگاه کرد. شهاب گفت: بخوای من میبرمشون.

محمد بدونِ هیچ حرفی سویچ را به دستش داد گفت: واقعا دیگه نمیکشم، هانیه رو هم بزار بمونه میترسم باز ماهرخ یه چیزیش بشه ترنم دست تنها نتونه کاری کنه.

شهاب سر تکان داد سویچ را از دستش گرفت محمد پیشانی ترنم را بوسید و گفت: ترنم حواست به ماهرخ باشه خب؟ حالش اصلا خوب نیست.

ترنم مظلومانه سر تکان داد محمد رو به شهاب گفت: زود برگرد.

شهاب سر تکان داد و همراهِ ترنم از خانه بیرون زدند سوار ماشین شدند شهاب ماشین را روشن و بعد حرکت کرد. ذهنش درگیر بود و همه چیز در ذهنش به هم ریخته بود. تنها صدایی که درون ماشین بود صدای بینی بالا کشیدن ها و دست زیرِ چشم کشیدن های ترنم بود که نشان دهنده ی گریه کردنش بود. بغض درون گلویش اذیتش میکرد. ترنم سرش را به سمت پنجره چرخاند و دست روی دهانش گذاشت تا هق هقش را او نشنود. در یک لحظه ماشین به سمت گوشه ی خیابان رفت و خاموش شد ثانیه ای بعد بغضش شکست.

 ترنم به سرعت سر چرخاند، شهاب پیشانی روی فرمان گذاشته بود و گریه میکرد صدای گریه ی هردویشان باهم تلفیق شده بود. شهاب مشت محکمی به فرمان کوبید عقب رفت و به پشتیِ صندلی تکیه زد سرش را به سمتِ ترنم که او را با گریه نگاه میکرد کج کرد گفت: چرا ولمون کرد ترنم؟ چرا؟ مگه قول نداد؟ مگه نگفت سالم میاد؟ ترنم محمد میگفت قفسه ی سینه اش پره ترکش بود، میگفت رون پای راستش تیر خورده بود.

 

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

 

#پارت_چهل‌وسه

تنها جوابی که شنید هق هق بود، گفت: ترنم حالا باید چجوری بدونه امیررضا بگذرونیم؟ به خدا این حقِ ما نبود. امین چقدر بهش گفت نرو، محمد گفت بزار دوتایی بریم، گوش نداد خودش رفت.

قطرات باران روی شیشه ها ظاهر شد شهاب با لب های لرزان گفت: ببین، ببین آسمون هم داره بخاطرش گریه میکنه، آسمون هم فهمیده ما چقدر حالمون بده.

ترنم طاقتِ دیدنِ اشک ها و گریه کردنش را نداشت، گفت: ب... بس کن... دلم... داره مـ...یترکه...

شهاب:

- دارم دیوونه میشم خدا!

آنقدر این را با درد گفت که وجودِ ترنم سوخت، حال و روزشان تعریف نداشت، درد در وجودشان لانه کرده بود. شهاب مقابلِ خانه شان ایستاد و ماشین را خاموش کرد، باران شدت گرفته بود و تنها صدایی که در آن چهار دیواریِ آهنی میپیچید صدای برخوردِ باران به ماشین بود. سکوت کرده و بدونِ هیچ اشک و بغضی خیره به درِ سفید رنگِ خانه بودند. با همان گریه کردن های گوشه ی خیابان و نیمچه حرف زدن خالی شده بودند.

ترنم ناخودآگاه گفت: با این اوضاع کی میرید؟

شهاب:

- تا هفتمش میمونم، بعد میرم. البته دوباره برمیگردم.

ترنم:

- بهتر نیست تا چهلمش صبر کنید بعد برید؟

شهاب:

- گفتم که، برمیگردم.

ترنم سکوت کرد شهاب بعد از چندثانیه سکوت گفت: من باید برگردم، نمیتونم بمونم اینجا، میرم و میام اما نمیتونم اینجا بمونم.

سرش را به سمتِ ترنم برگرداند دو دل گفت: اگر... اگر بتونم که... اگر بتونم که کارات و اونجا درست کنم، با من میای؟

ترنم شوکه سرش را به طرفش برگرداند و درون چشمانش زل زد، چه گفت؟ اگر بتواند کارش را درست کند با او برود؟ کجا؟ هلند؟ اصلا این حرفش یعنی چه؟ ابراز علاقه؟ یا فقط یک وعده و وعید؟ حس های مختلفی داشت نمیدانست چه بگوید.

 شهاب گفت: هوم؟ میای؟

ترنم هیچوقت قصدِ رفتن نداشت، به پدرش قول داده بود که همینجا درس بخواند و برای کشورِ خودش کار کند. دلش میخواست برای کشورش مفید بماند، میدانست اگر برود زیرِ قولش میزند. خودش هم بخاطرِ تعلقِ خاطر به کشورش نمیتوانست برود. همه ی خانواده اش اینجا بودند نمیتوانست آنها را تنها بزارد و برود. او حرفی نزده بود که به او علاقه دارد یا نه و این حرفش را نمیدانست چه برداشت کند.

 اما گفت: من... راستش من نمیتونم... من آدمِ اینجا بودن و موندن و اینجا مردن هستم. من... من نمیتونم آقا شهاب.

شهاب:

- اما اونجا برات موقعیت های خوبی هست، تو دخترِ خوب و توانایی هستی، از پسش برمیای. هرچی که اینجا هست اونجا چند درجه بیشتر و بهترش رو داری.

ترنم لبخندِ تلخی زد گفت: هرچی هم باشم آدمی نیستم که کشورِ خودم و ول کنم برم برای یه کشورِ دیگه مفید باشم. من هویتِ خودم و عوض نمیکنم.

دست به سمتِ دستگیره برد و زیرِ لب خداحافظی زمزمه کرد و پیاده شد، در مقابلِ چشمانِ شهاب به سمت در رفت کلید درون قفل انداخت یک دور چرخاند باز کرد و داخل شد و در را بست. شهاب نفسِ عمیقی کشید و خیره ماند. ترنم سر روی لبه ی در گذاشت و اشک هایش روی صورتش روان شد.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهل‌وچهار

***

#ترنم

صدای مداح و گریه های جمعیت توی بهشت زهرا بلند بود، جمعیتِ زیادی اومده بودند و پر از افرادِ مشکی پوش شده بود. امیررضا رو به شرفِ لا اله الالله آوردند روی زمین گذاشتند همراهِ حاج آقا توسلی براش نماز خوندیم. دوباره دورِ قبری که براش کنده بودند وایستادیم خاله زری رو نگه داشته بودند همینطور ماهرخ رو.

دوستای ماهرخ گرفته بودنش تا جلو نیاد، محمد و امین با گریه پریدند توی قبر سنگ لحد گذاشتند و بعد محمد رو به شهاب و عمو فرخ و ماهان و امیرعباس و پسرهای فامیلِ امیررضا اشاره زد که جنازه ی امیررضا رو بلند کنند تا داخلِ قبر بزارند.

امیررضای کفن پوش رو خواستند بلند کنند که ماهرخ جیغ کشید: نبریدش، تو رو خدا نبریدش، تو رو خدا بزارید من ببینمش.

با تقلای زیاد خودش رو از دستِ دوستاش جدا کرد دوید سمتِ قبر که محمد داخلش ایستاده بود صدای گریه ها بیشتر شده بود، خاله زری از اونور جیغ میکشید و امیررضا رو صدا میزد، با مرجان و هانیه تند دویدیم سمتش، یقه ی محمد و گرفت محمد رو به ما گفت: ببرینش عقب ببینم.

ماهرخ تکونش داد گفت: تو رو خدا خواهش میکنم بزار ببینمش، محمد تو رو جونِ ماهرخ بزار ببینمش.

محمد نگاهش کرد گفت: تو رو جونِ ماهرخ، قسم خوردم لعنتی!

پشتِ دستم و کشیدم زیرِ چشمم گفتم: خواهری بسه بیا عقب، بیا.

اما گوش نداد و محمد رو نگاه کرد، محمد عمو فرخ و نگاه کرد عموفرخ آهی کشید سرش رو تکون داد گفت: بزار ببینتش محمد، حقشه.

محمد به شهاب اشاره زد که سرِ کفن رو باز کنند به محضِ باز شدن صورتِ سپید شده ی امیررضا نمایان شد به سرعت دستم و گذاشتم رو دهنم و هق هق کردم، ماهرخ چهار دست و پا همون دو قدم رو طرفش رفت و نشست کنارش زد رو سینه اش بلند گفت: بمیرم من برات، بمیرم برات که اینجوری رفتی، امیر ماهرخ بمیره برات آخه. تو که بی معرفت نبودی، تو که همیشه بودی، تو که نامرد نبودی بخوای ما رو اینجا ول کنی، امیر من تنها موندم دیگه، امیر چرا رفتی؟

خم شد پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیش و صدای زمزمه وارش میومد اما متوجه نمیشدیم چی میگه، اما فهمیدیم که داشت عاشقانه هایی که هیچوقت نشد بهش بگه رو میگفت، سنگینی نگاهی رو حس کردم نگاهم رو بالا بردم با شهاب چشم تو چشم شدم اما سریع نگاهم رو برداشتم محمد صدام زد نگاهش کردم گفت: بسه دیگه ببرینش.

سرم و تکون دادم به مرجان اشاره زدم رفتیم سمتش و زیر بازوش رو گرفتیم انگاری دیگه به این پی برده بود که امیررصا دیگه نیست، اومد عقب و پائین پای قبر نشست امیررضا رو بلند کردند محمد و امین گذاشتش پائین، تربت روش ریختن و سنگ روش گذاشتن، محمد و امین اومدند بالا، محمد، امین، شهاب، سه تایی با بیل شروع کردن به خاک ریختن ماهرخ بدونِ گریه کردن و هیچ حسی فقط خیره زل زده بود نه گریه نه جیغی، هیچی، سکوت کرده بود.

مراسمِ تشهیع تموم شد عمو فرخ به پسرا سپرده بود مهمونا که میومدن جلو تسلیت میگفتن رو برای ناهار دعوت کنند. کم کم جمعیت کم شد همه رفتن وقتی دیدن خاله زری نیست پرس و جو کردم که کجاست مامان گفت بردنش بیمارستان. آهی کشیدم ماهرخ اما همونجور نشسته بود محمد اومد سمتمون گفت: شماها برید با شهاب، من پیشِ ماهرخ میمونم میارمش خودم.

 

مامان نگاهی کرد به ماهرخ، رفتنِ امیررضا همه مون و داغون کرده بود، مامان همونجور که ماهرخ و نگاه میکرد گفت: حواست بهش باشه محمد، بمیرم براشون که اینجوری شد. چرا من حواسم نبود آخه؟

محمد:

- قسمت این بوده مامان، برید شما.

و بعد به هانیه هم اشاره زد که بره هانیه با بستن و باز کردن چشمش تایید کرد محمد لبخندِ محوی زد و رو به شهاب گفت: برید داداش واینستید کلی مهمون الان میاد خونه شون باید باشید.

نیم ساعت بعد همه خونه ی خاله زری شون بودیم مامان سراغ خاله زری رو گرفت از خواهرزاده ی خاله که گفت: بردنش تو اتاقشه.

و بعد همراهِ خاله آذر و خاله پروین رفتن پیشش. تا ظهر حدودِ نود نفری از اون جمعیتِ چندصد نفری اومدند کمک کردیم و ناهار دادند بعد مراسمِ ختم بود. ساعت حدودِ دو و نیم سه بود که خاله با کمکِ مامان اومد و داخلِ سالنِ مهمان نشست مردم میومدند و میرفتند مهمون کمتر شده بود، نفسم داشت میگرفت از حجمِ غم واردِ حیاط شدم روی پله نشستم و تکیه دادم به دیوار سرم و کج تکیه دادم به دیوار.

 

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل‌وپنج

 

چند دقیقه گذشت امین و شهاب اومدند از بیرون به داخل. چشمشون به من خورد با شونه های افتاده اومدند نزدیک و پله ی پائین نشستند امین با صدای دو رگه شده گفت: دیگه حالم داره از تسلیت گفتن و جواب دادن بهم میخوره.

شهاب مثل من تکیه زده بود به دیوار گفت: منم حالم از این اوضاع داره بهم میخوره. رسما جهنمه.

گفتم: چقدر جاش خالیه، چقدر نبودش مشخصه.

امین:

- خیلی.

دقایقی توی سکوت سپری کردیم که کسی نشست کنارم سرم و برگردوندم هانیه بود گفتم: چیزی شده؟

لبخندِ تلخی زد گفت: محمد زنگ زده بود.

امین:

- خب؟ چی گفت؟ کجان پس؟

هانیه نگاهش رو چرخوند رومون گفت: گفت ماهرخ حمله ی عصبی بهش دست داده بردتش بیمارستان بستریش کردن.

شهاب:

- میگم جهنم شده یعنی همین. هیچکس حالش خوب نیست.

گفتم: خوب میشه، عادت میکنه.

شهاب:

- راستی امین دکتر نیک روش رو ندیدم!

امین:

- دکتر نیک روش مجبور شد بمونه بیمارستان اوضاع خرابه اونجا، اما گفت سعی میکنه خودشو برسونه فردا.

با ناله گفتم: از این جمله ی « خودم و میرسونم» یا « خودشو میرسونه» نفرت دارم.

هانیه:

- منم، دیگه نمیتونم به این جمله ها اعتماد کنم.

شهاب دستی توی موهاش کشید گفت: فعلا که باید باهاش روزامون و بگذرونیم.

آهی کشیدم و آسمون رو نگاه کردم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهل‌وشش

نگاهم رو با بغض از اعلامیه گرفتم و به سمت راهرو رفتم دو طبقه رو رفتم بالا و واردِ کلاس شدم. آخرین نفر بودم انگار بی حوصله به ارغوان سلام کردم و سرجام نشستم کوله ام و گذاشتم کنارم استاد اومد شروع کرد درس دادن اما تنها چیزی که حواسم نبود به درس دادن های استاد بود. با بلند شدن بچه ها متوجه شدم کلاس تموم شده بلند شدیم و با ارغوان بیرون زدیم پله ها رو رفتیم پائین و وارد محوطه شدیم که ارغوان گفت: چند روز بود نیومده بودی.

سرم رو تکون دادم گفتم: بجز شهاب اون دوتا دیگه دوستای محمد رو یادته روز ثبت نام؟ براتم درموردشون گفته بودم.

سر تکون داد گفت: آره یادمه. امین و امیررضا و شهاب و محمدتون. گفته بودی امیررضا رفته با یه تیم جبهه شهاب جاش اومده تا برگرده امین هم با محمد بیمارستان کار میکنند.

گفتم: آره، این سه تا بچه های خونه ی ما هستن، یعنی یه جورایی برا منم حکمِ محمد رو دارن البته بجز شهاب. یادته چقدر برای عقدِ محمد و هانیه خوشحال بودم؟

بغض کرده بودم ارغوان با تعجب نگاهم کرد گفت: خب؟ چیشده؟

گفتم: دقیقا سه ساعت قبلِ شروعِ مراسم فهمیدیم امیررضا شهید شده.

بغضم شکست، ارغوان وا رفته نگاهم کرد بازوم و گرفت گفت: خدای من، نکنه همون پسری رو میگی که دم در دانشگاه  براش پارچه مشکیِ شهادتت مبارک و تو سالنِ مدیریت عکسِ اعلامیه اش رو زدن؟

سرم رو تکون دادم که گفت: وای، من میگم با خودم یکسره که این پسره قیافه اش و اسمش آشناست کیه؟ خدا رحمتش کنه، خدا میدونه که چی میکشه مامانش!

اشکم و پاک کردم گفتم: هم مامانش، هم ماهرخ.

گیج نگاهم کرد گفت: ماهرخ؟

سرم و تکون دادم گفتم: ماهرخ امیررضا رو میخواست، امیررضا هم همین ماهرخ رو میخواست. هیچکدوم اما خبر نداشتن. به امیررضا قبلِ رفتنش گفتم که من میدونم همه چیو، قول داد سالم برمیگرده به ماهرخ اعتراف میکنه، حتی آخرین بار که زنگ زده بود به خاله زری یعنی مامانش گفته بود وقتی اومد براش باید برن خواستگاریِ ماهرخ. خاله هم گفته بود کی بهتر از ماهرخ؟ هم خانومه هم تحصیل کرده. قرار بود بعده عقدِ محمد اینا با مامان صحبت کنن بیان جلو. اما امیررضا دیگه نیست.

ارغوان لب گزید گفت: وایِ من، الان حالِ ماهرخ چطوره؟

گفتم: تا سومش که حمله عصبی داشت محمد یه پاش خونه ی امیررضا شون بود یه پاش بیمارستان. دیگه اخرش با ماهرخ حرف زد نمیدونم چی اما هرچی بود میدونم ماهرخ آروم شده شب ها صدای گریه اش ولی میاد. فردا هفتمشه.

ارغوان:

- خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه.

سر پله نشستیم گفتم: به قولِ شهاب جهنم بود این چند روز.

با یادآوری شهاب تلخ خندیدم گفتم: راستی ارغوان فرداشب شهاب پرواز داره، میخواد بره هلند.

ارغوان شوکه نگاهم کرد گفت: یعنی داره میره؟ همینجوری؟ خالی خالی؟

براش حرفای اونشبِ شهاب و خودم رو تعریف کردم اما هیچی نگفت و سکوت کرد گفتم: چرا هیچی نمیگی؟

ارغوان:

- چی بگم آخه؟ حرفی ندارم بزنم درموردِ این موضوع. تو حرفت و زدی بهش. اما بازم میگم میخوادت اما این راه گفتنش بهت نبود.

گفتم: نمیدونم واقعا. خودمم نمیدونم.

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت_چهل‌وهفت

***

صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد صدای محمد اومد که گفت: مامان خانم کجایی؟ بیا مهمون داری اومده خداحافظی.

مامان سوالی نگاهم کرد گفتم: فکر کنم آقا شهاب و میگه.

مامان سریع روسریش رو از روی دسته ی صندلی برداشت و منم از آشپزخونه زدم بیرون و دویدم سمتِ اتاقم روسریِ مشکیم و برداشتم سرم کردم صدای سلام علیک مامان با شهاب اومد از اتاق زدم بیرون ماهان و امیرعباس و میلاد کنارِ مامان رو به روی محمد و شهاب جلوی آشپزخونه وایستاده بودند و باهم حرف میزدند جلو رفتم و سلام کردم نگاهم کرد و با مکث جوابم رو داد.

مامان گفت: کی میری حالا؟

گفت: فردا ساعت هفت و نیم پرواز دارم.

دلم فشرده شد، دستم رو مشت کردم و فشردم، میلاد گفت: یعنی نیستی برای ختم؟

شهاب:

- نه دیگه باید زودترش برم فرودگاه کارای پرواز و بکنم.

مامان:

- جات که خالی میمونه.

شهاب لبخندی زد که دلم و سوزوند سرم و انداختم پائین گفت: لطف دارید شما.

مامان:

- پس صبرکن برات چیزایی که آماده کرده بودم و بیارم.

و رفت سمت آشپزخونه شهاب گفت: راضی به زحمت نیستم خاله.

ماهان دست رو شونه اش گذاشت گفت: چه زحمتی اخه پسر؟

شهاب:

- راستی حال ماهرخ چطوره؟

امیرعباس:

- آرام بخش خورده خوابه، با هیچکس حرف نمیزنه، مثل روح شده.

شهاب:

- به قول یه بنده ی خدایی عادت میکنه، مجبوره کنار بیاد. مثلِ ما.

دقیقا حرفِ من بود!

سرم و بردم بالا اما نگاهم نکرد مامان اومد وسیله هایی که تو پلاستیک گذاشته بود رو داد دستش گفت: اینا رو بزار تو چمدونت ببر.

شهاب داخلش و نگاه کرد گفت: به به، چه چیزایی گذاشتی خاله. اتفاقا لواشک هامون از دسته محمد تموم شده بود.

همگی خندیدیم محمد رو به مامان گفت: مامان من میرم شهاب و برسونم.

مامان:

- برو مادر مواظب خودتون باشید. شهاب زود بیای ها، یه تو و امین و محمد موندید واسمون.

محمد رفت تا ماشین و روشن کنه و ببره بیرون از حیاط، شهاب لبخند کوچیکی زد گفت: چشم.

از پسرها خداحافظی کرد بعد از مامان، و سمتِ من فقط یه خداحافظ گفت. همراهِ مامان و پسرها دنبالش رفتیم بعد که پله های بیرون رو رفت پائین محمد ماشین رو برده بود بیرون شهاب داشت میرفت طرفِ در که لنگه های باز شده ی در رو ببنده مامان و ماهان و امیرعباس و میلاد برگشتن داخل از رفتنشون استفاده کردم و پله ها رو رفتم پائین نزدیکِ درِ سمتِ چپ رسیدم گفتم: بزارید کمک کنم ببندید.

همزمان باهاش در رو بستم با دو انگشت فاصله پشتم قرار گرفت همونجور که حواسم به محمد داخل ماشین و انداختنِ گیره ی در بود آروم گفتم: اگر این امکانش هست که بیام هلند و اونجا ادامه تحصیل بدم.

یه نگاه به سمتِ خونه کردم و همزمان گفتم: پس این امکانش هست که شما بیاید اینجا پزشکی تون و ادامه بدید تخصص بگیرید.

و بعد چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم، حالا شهاب بیرونِ در ایستاده بود. دستش رو گذاشت لبه ی در که صدای محمد اومد: شهاب بدو دیگه.

شهاب یکم چرخید گفت: اومدم.

و بعد رو به من گفت: متاسفم ترنم خانم، خداحافظ.

و بعد مقابل چشمای دلخورم سرش رو انداخت پائین چرخید و سوارماشین شد محمد دست تکون داد، لبه ی داخلیِ در توی مشتم فشرده شد و رفتند. در رو آروم بستم و زیرلب گفتم: سفرت به سلامت ای یار!

 

ویرایش شده توسط SETAYESH_KH
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

#پارت_چهل‌وهشت

 

***

#راوی

آذرخانم وسیله هایی که آماده کرده بود را درون ساکِ مشکی رنگ گذاشت و گفت: شهاب اینا رو رسیدی بزار تو فریزرت روی همه شون هم نوشتم که چیه.

شهاب لباس را تا زد گفت: دست شما درد نکنه مامان اما این چیزا هم اونجا هست.

آذرخانم دستش از کار ایستاد هانیه با گیره ی لباس روی بازویش زد و آرام زمزمه کرد: اینجوری نگو ببینم.

بعد نگاهی به آذرخانم کرد و بلند گفت: بله داداش جان اونجا هست اما اینایی که مامان میزاره فرق داره.

آذر خانم چرخید سمتش و به سمتش رفت گفت: ای کاش میزاشتی ماهم باهات بیایم فرودگاه.

شهاب خم شد وسایلش را درون چمدان گذاشت گفت: تا بیاید و برگردید دیر میشه به مراسم هم نمیرسید.

آذرخانم با صدای گرفته ای گفت: چقدر زود گذشت.

شهاب لبخندی زد سر کج کرد گفت: تا چشم به هم بزنی دوباره برگشتم پیشت مامان خانم.

آذرخانم دست جلوی دهانش گذاشت و از اتاق بیرون رفت، هانیه به شهاب نگاه کرد لباس ها را از دستش گرفت گفت: هیچی دیگه تو که رفتی بعد از این من داستان دارم.

شهاب هیچی نگفت و سرش را تکان داد.

چمدان و ساک را از در بیرون آورد آژانس جلوی در ایستاده بود راننده پیاده شد تا چمدان و ساک ها را داخل صندوق عقب بگذارد، شهاب تشکر کرد و به سمت آذرخانم و هانیه چرخید گفت: پس دیگه سفارش نکنم حواستون به خودتون باشه مراقبت کنید.

هانیه:

- توهم مواظب خودت باش.

شهاب:

- رسیدم زنگ میزنم.

آذرخانم چشمانش پر شد که هانیه و شهاب اعتراض کردند:

- عه مامان؟ شازده ت که سفر قندهار نمیره!

شهاب:

- قرار شد گریه نکنی دیگه مامان.

آذرخانم چادرش را درست کرد گفت: برو مامان جان؛ خدا به همراهت.

خداحافظی کردند و شهاب سوارِ ماشین شد و رفت، آذرخانم با گریه آب را پشت سرش ریخت هانیه گفت: مامان جان بسه گریه نکن بیا بریم داخل حاضر شیم الان ماهان میاد دنبالمون.

مهمان ها رفتند و فقط خودی ها و فامیل های نزدیک داخل پذیرایی نشسته بودند، دکتر نیک روش از آقا فرخ اجازه گرفت برای حرف زدن، نفس عمیقی کشید و گفت: امروز هفتمین روز از نبودِ مردیِ که با رفتنی که زودتر از حدِ انتظارمون بود همه مون و شوکه کرد. مردی وطن پرست، پزشکِ با مسئولیت، رزمنده ی قوی و شجاع.

 امیررضا اولین رزمنده و دکترِ شهید نیست، آخریش هم نخواهد بود. از وقتی جنگ تحمیلی شروع شد هرکسی تو هر قشری در حد توانش در برابرِ کشورش مسئول بوده از مهندس و پزشک گرفته تا همون رفتگر و راننده تاکسی. امیررضا پسری بود که حواسش به همه بود. هرکسی گیر و گرفتگی داشت اولین نفر بود که کمک میکرد. امیررضا یک جوونِ دوست داشتنی، آقا، متین، با معرفت، متعهد به خانواده و کشور و دوستاش بود. وقتی اومد پزشکی رو شروع کرد ازش پرسیدم چرا اومدی این رشته؟ گفت برای اینکه بتونم به کشورم و مردمم تحت هر شرایطی توی هر زمانی توی هر مکانی حتی زیرِ رگبارِ دشمن کمک کنم.

 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...