سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر نام رمان: هوزاد؛ معشوقهی اهرمن نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: عاشقانه، اساطیری، فلسفی خلاصه: هوزاد دخترِ نابینا و مزداپرستی که تمامِ عمرش را صرفِ نگهبانی از شعلهی جاویدانِ آتشکده کرده، طی حادثهای خطر مرگ تا رگِ گردن به او نزدیک میشود. در آن لحظه اهرمن که به تازگی مورد خشم اهریمن قرار گرفته و از دوزخ رانده شده، او را نجات میدهد. ماموریت اهرمن برای بازگشت به دوزخ، به گمراهی کشاندن یکی از بندگان حقیقی اهورامزداست؛ پس اهرمن، تصمیم میگیرد هوزاد را به پلیدی دعوت کند. هرچند با یاری رساندنش به او، در طی جشنهای باستانی ایران، برای دیدن دنیا با باقیِ حواسِ چهارگانه، سرگذشت هر دو در مسیری خلاف نقشههای اهرمن جهت میگیرد و سرنوشت هر دو به شیوهای دیگر به تحریر درمیآید. مقدمه: هوزاد با کنجکاوی پرسید. - نور چه رنگیه؟ اهرمن زیر لب زمزمه کرد. - به رنگِ لحظهایه که تو رو دیدم. لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 3 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 19 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 تیر (ویرایش شده) تا ابدِ حیاتِ هوزاد و اهرمن، سپاسگذار کسانی که خوندن و نظراتشون رو نسبت بهش با من به اشتراک گذاشتن، خواهم بود. ❤️🔥🍀 ویرایش شده 19 تیر توسط Yammakh لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
بمب اتم کوچک 381 ارسال شده در 20 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 20 تیر سلام روزبخیر من راستش رمانتون رو نخوندم اما خلاصهاش رو خوندم با اون دیالوگ های زیرش توی همین صفحهی نقد به نظرم واقعا زیباستتتت اصلا ایدهاش خاصه کلیشهای نیست جدیده، خیلی خوشم اومد:) 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر در ۱۴۰۵/۱/۳۱ در 09:42، هانابانو گفته است: سلام روزبخیر من راستش رمانتون رو نخوندم اما خلاصهاش رو خوندم با اون دیالوگ های زیرش توی همین صفحهی نقد به نظرم واقعا زیباستتتت اصلا ایدهاش خاصه کلیشهای نیست جدیده، خیلی خوشم اومد:) خوشحال میشم همراهی کنین و بخونین زیبا : ) 🫂 لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی سایان 836 ارسال شده در 21 تیر مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر سلام خوشگله امیدوارم حالت خوب باشه🎀 به عنوان کسی که از ابتدا رمانت رو میخوند خواستم نظرم رو هم تو تاپیکت بدم نقد حرفه ای نمیتونم بکنم فقط چیزی که از درون حسش کردم رو میگم اسمش مثل اسم همه رمانهایی که نوشتی زیباست و یک شاهکاری به اسم «؛» توش بکار رفته😂 خلاصه کامل و قشنگ و کافی و نگم از مقدمه که علت اصلی جذب شدنم به رمان بود:) کوتاه ولی پر از احساس قشنگ. یک توصیف گرم از هوزادِ ناز یه چیزی که بعضی جاها به چشمم خورد دیالوگ ها بودن. که اوایل رمان حس میکنم محاوره ای تر نوشته شدن ولی از یجایی به بعد یکم ادبی تر شدن. نمیدونم من اشتباه چشمم دیده یا واقعا همینطور بوده🌚 تا اینجایی که رمانت رو خوندم (پارت ۷۵) از شدت توصیفات رمان، اصالت، عشق اهرمن به هوزاد و جنتلمن بودن اهرمن میتونم اکلیل به دنیا بپاشم! عشق افسانه ای اساطیری ایران رو به معنای واقعی توی رمانت میبینم:) و ذوووووق بی نهایت و اینکه رمانت هم به تالار نخبگان رفته واقعا خوشحال شدم، لیاقتش رو داشت^^ تا آخر پر قدرت ادامه بده، خواننده ثابت نوشتههات هستم❤️ 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 21 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 تیر 2 ساعت قبل، سایان گفته است: سلام خوشگله امیدوارم حالت خوب باشه🎀 درود بانو✨ 2 ساعت قبل، سایان گفته است: به عنوان کسی که از ابتدا رمانت رو میخوند خواستم نظرم رو هم تو تاپیکت بدم نقد حرفه ای نمیتونم بکنم فقط چیزی که از درون حسش کردم رو میگم نظر دلی با ارزش از نقده برای من 2 ساعت قبل، سایان گفته است: اسمش مثل اسم همه رمانهایی که نوشتی زیباست و یک شاهکاری به اسم «؛» توش بکار رفته😂 راز منه😂 2 ساعت قبل، سایان گفته است: خلاصه کامل و قشنگ و کافی و نگم از مقدمه که علت اصلی جذب شدنم به رمان بود:) کوتاه ولی پر از احساس قشنگ. یک توصیف گرم از هوزادِ ناز اهرمن و هوزاد»»»» 2 ساعت قبل، سایان گفته است: یه چیزی که بعضی جاها به چشمم خورد دیالوگ ها بودن. که اوایل رمان حس میکنم محاوره ای تر نوشته شدن ولی از یجایی به بعد یکم ادبی تر شدن. نمیدونم من اشتباه چشمم دیده یا واقعا همینطور بوده🌚 آره حق با توئه، باید دیالوگها رو ویرایش کنم 2 ساعت قبل، سایان گفته است: تا اینجایی که رمانت رو خوندم (پارت ۷۵) از شدت توصیفات رمان، اصالت، عشق اهرمن به هوزاد و جنتلمن بودن اهرمن میتونم اکلیل به دنیا بپاشم! ✨🥹 2 ساعت قبل، سایان گفته است: عشق افسانه ای اساطیری ایران رو به معنای واقعی توی رمانت میبینم:) و ذوووووق بی نهایت عشق به وطن و تاریخ وطن، این هموطنان رو ساخته 2 ساعت قبل، سایان گفته است: و اینکه رمانت هم به تالار نخبگان رفته واقعا خوشحال شدم، لیاقتش رو داشت^^ 😍✨ 2 ساعت قبل، سایان گفته است: تا آخر پر قدرت ادامه بده، خواننده ثابت نوشتههات هستم❤️ سپاس از صمیم قلبم؛ که هستی همیشه بانوی ناز لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kim Seoda 386 ارسال شده در 24 تیر اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر (ویرایش شده) در ۱۴۰۵/۱/۳۱ در 01:22، Yammakh گفته است: سلام خوبی بانو؟. راستش رمانت بشدت خاص، زیبا و منحصربهفرده. واقعا خیلی رمانت رو دوست دارم و امیدوارم هرچه زودتر هوزاد و اهرمن برن سر خونه زندگیشون😁🤍 ممنونم که این رمان رو مینویسی و حس خوبی با نوشتنش بهمون میدی🥲🫠 اهرمن خیلی جنتلمن و جذابه و هوزاد خیلی کیوت و خوردنیییی🙂🤎🧸 💫🫂❤️🩹 ویرایش شده 24 تیر توسط Seoda mohebby 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 24 تیر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 تیر 2 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: سلام خوبی بانو؟. درود بانوی کوچولو 2 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: راستش رمانت بشدت خاص، زیبا و منحصربهفرده. واقعا خیلی رمانت رو دوست دارم و امیدوارم هرچه زودتر هوزاد و اهرمن برن سر خونه زندگیشون😁🤍 تو که برات اسپویل شده خیخیخی 2 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: ممنونم که این رمان رو مینویسی و حس خوبی با نوشتنش بهمون میدی🥲🫠 من ممنونم که پیش منید و میخونین اثرمو✨ 2 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: اهرمن خیلی جنتلمن و جذابه کراشم»»» 2 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: و هوزاد خیلی کیوت و خوردنیییی🙂🤎🧸 کراشم»»» 2 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: 💫🫂❤️🩹 مرسی که هستی و میخونی❤️🔥✨ لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
مدیر اجرایی A.H.M 414 ارسال شده در 4 مرداد مدیر اجرایی اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد (ویرایش شده) با سلام خدمت نویسنده گرامی، وقت بخیر؛ امیدوارم حالت خوب باشه ... توجه: داخل پرانتز باید یاماخ برداشته بشه! توجه: قطعا خودت همهچیز رو بهتر از من میدونی، صرفا نظراتمو به عنوان یه خواننده بیان میکنم؛ امیدوارم کمککننده باشن 😉 داستانهای اساطیری، همیشه مورد علاقم بودن؛ یادمه یه بار تو مسیر برگشت از دبیرستان با یکی از دوستام که الآن ایتالیاست داشتیم سر کارای زئوس و سایر اساطیر یونان بحث میکردیم؛ کل اتوبوس صدای ما بود. یادمه یجایی داشتم راجب یه افسانه تو اساطیر یونانی حرف میزدم! یهجایی خونده بودم که تو برخی افسانهها داریوش هخامنشیان پادشاه ایران، فرزند زئوس بوده! هعی، یادش بخیر چه دورانی بود؛ انگاری از یه جایی به بعد عطش و انگیزه زندگی کردنمون کم و کمتر شد ... اگر اشتباه نکنم تو اساطیر مربوط به ایران هم یکی از باورها این بوده که اهریمن، برادر اهورامزدا بوده اما خب همه میدونیم که همواره خیر بر شر پیروز میشه، نه فورا ولی حتما ... یه نکته ای که خیلی دوست دارم توی داستانت ببینم توجیه منطقی یکسری باورهای غیرمنطقی زیباست ... به شخصه فکر نمیکردم اهریمن با اهرمن تفاوتی داشته باشی مگر در نثر و شعر ... اسم رمان، خیلی قشنگه و گنگه، من خودم همیشه طرفدار همچین نوع نامگذاریهایی هستم 😊 (بنظرم از موش قرون وسطی نیز این موضوع مشخصه) توی ترمودینامیک، قانون اول داشتیم سپس قانون دوم اومد و درنهایت قانون سوم، ناگهان دانشمندا متوجه شدن که یه قانونیم هست قبل قانون اول! پس اسمشو گذاشتن قانون صفرم؛ نمیدونم قسمت صفرم رمانت هم مثل این موضوعه یا نه اما هرچیزی که باشه من دوسش داشتم، استفاده از آیین و باورهای مربوط به دوران زرتشتی و تفسیرشون و فراز و نشیبهای خلقت و مسیرهای طی شده رو به این صورت واقعا قشنگ بود اما (همیشه یه امایی وجود داره) آلبرت اینشتین میگه که باید سختترین مسائل رو به سادهترین نحو به گونه ای برای سالمندها و کودکان توضیح بدی که آموخته و ازش لذت ببرن ... بنظرم بهتر بود قبل از قسمت صفرم یه صفحه به حالت آشناییطور با شخصیتهای مورد استفاده و آشنایی با برخی اصطلاحات و اسمها میذاشتی تا خوانندهای هم که حتی دنیای اساطیری ایران خبر نداره تو خوندن رمان دچار مشکل نشه ... عکس زیر از کتاب وارکرافت، طلوع هورد هستش: [url=https://up.20script.ir/][img]https://up.20script.ir/file/e016-1.png[/img][/url] شخصیت هوزاد در همون ابتدا برام خیلی جالب بود، معمولا فردی که نابیناست، دور از شهره و محافظ آتشکده است و تنها؛ علاقه خاصی برای ورود به اجتماع نداره اما اینکه هوزاد دوست نداشته از بقیه عقب بیوفته نشون میده که ما با یکی از شخصیت های داستانهای ملودرام طرف نیستیم! اما یک موضوعی برام چالش برانگیزه، استفاده از حافظه شاید این موضوع رو بیان کنه که نابینا شدن طی یک اتفاق رخ داده اما جلوتر که میریم متوجه میشیم هوزاد هیچوقت روشنایی نور رو ندیده. مونولوگها و دیالوگها خوب بودن و به دل مینشستن ... در همین ابتدا شدیدا داستان پیش روی، منو یاد داستان کریتوس و خدایگان یونان انداخت منتهی به نوع و روشی دیگر ... نکتهای که خیلی دوست داشتم اینجا نوع توصیف دوزخیان و مخصوصا اهرمن بوده اما نه به صورت کپسولی و انفجاری بلکه ذره ذره و جمله به جمله متناسب با ریتم روایت داستان، بالاخره باید تفاوتی با آدمیان داشته باشن دیگه ... اشکالات نگارشی و املایی کمی داریم که کاملا برای ویرایش اول یک داستان غیرطبیعیه و نشون میده قبل از نوشتن یک قسمت بارها بهش فکر کرده و بازخوانیش میکنی ... اینجا *پرتقال را داخل بشقاب نهاد. آن را برش داد. چاقو را داخلِ تکهای بزرگ فرو کرد.* بهتر نبود که اهرمن حواسش به هوزاد پرت شده و دستشو ببره؟ XD بنظرم گاها میشه بعضی کلمات رو تغییر داده و یا برخی جملات رو منسجمتر کرد، مثلا: کفِ دستِ چپش را روی دست راستش نهاد، انگشتان دستِ چپش را از لای انگشتان دست راستش عبور داد و سپس روی قفسهی سینهی هوزاد قرار داد. دست چپش را بر پشت دست راست نهاد، انگشتان دو دست را در هم گره زده و آنها را بر قفسهی سینهی هوزاد قرار داد. سرش را به سویش چرخاند. لبخندی روی لبانش نشاند. در حالی که سر به سویش میچرخاند، لبخندی بر لب نشاند. و ... اکثراوقات یه طنز ریز و کوچولو قشنگ و زیباست، به خوبی از این فن استفاده کردی 😉 برخی جاها تغییر ناگهانی لحن گفتار شخصیتهارو شاهد هستیم، بنظرم شاید تا حدی و کمی به ذوق بزنه ... ریتم داستان و کشمکشهای پیش اومده بین دو شخصیت واقعا دوستداشتنی و مورد علاقم بودن و میشد به خوبی تصور کرد که چه چیزی درحال رخ دادنه ... نکته دیگهای که دارم بگم، تو همچین ریتم و تمی؛ بنظرم یه کوچولو شاید بهتر باشه از دیالوگ و مونولوگ فاصله گرفته و توصیفاتی داشته باشیم، فضاسازی کرده و آگاهی محیطی ببخشیم؛ اون زمان ایران تمدنی بوده براش خودش قطعا توصیفاتی از مردم شهر و خانههاشون میتونه باعث زیباتر شدن داستان بشه و کمی هم به اهرمن و هوزاد فرصت استراحت بده XD قسمتها متناسب و اوکی بودن، توازن و فراز و نشیب مناسبی داشتن؛ به قول معروف صعود به قله و پایین آمدن ازش، اما با توجه به پتانسیل خیلی خوبی که داستان داره حتما سعی کن از عناصر غافلگیری تو بعضی از قسمتها استفاده کرده و مخاطب رو با هیجان گاهی اوقات به وجد بیاری ... بخوام خیلی ساده، مختصر و مفید بگم: داستانت اینطوریه که انگاری داریم یه داستان کلاسیک اروپایی رو که ترجمه شده میخونیم و کلی ازش لذت بردم ... قلم، استعداد و فکر خاص و با پتانسیل بالایی داری، حتما ازشون به خوبی استفاده کرده و روز به روز بهتر شو 😉 باتشکر و احترام و آرزوی موفقیت ویرایش شده 4 مرداد توسط A.H.M 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 4 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد 16 دقیقه قبل، A.H.M گفته است: با سلام خدمت نویسنده گرامی، وقت بخیر؛ امیدوارم حالت خوب باشه ... توجه: داخل پرانتز باید یاماخ برداشته بشه! توجه: قطعا خودت همهچیز رو بهتر از من میدونی، صرفا نظراتمو به عنوان یه خواننده بیان میکنم؛ امیدوارم کمککننده باشن 😉 داستانهای اساطیری، همیشه مورد علاقم بودن؛ یادمه یه بار تو مسیر برگشت از دبیرستان با یکی از دوستام که الآن ایتالیاست داشتیم سر کارای زئوس و سایر اساطیر یونان بحث میکردیم؛ کل اتوبوس صدای ما بود. یادمه یجایی داشتم راجب یه افسانه تو اساطیر یونانی حرف میزدم! یهجایی خونده بودم که تو برخی افسانهها داریوش هخامنشیان پادشاه ایران، فرزند زئوس بوده! هعی، یادش بخیر چه دورانی بود؛ انگاری از یه جایی به بعد عطش و انگیزه زندگی کردنمون کم و کمتر شد ... اگر اشتباه نکنم تو اساطیر مربوط به ایران هم یکی از باورها این بوده که اهریمن، برادر اهورامزدا بوده اما خب همه میدونیم که همواره خیر بر شر پیروز میشه، نه فورا ولی حتما ... یه نکته ای که خیلی دوست دارم توی داستانت ببینم توجیه منطقی یکسری باورهای غیرمنطقی زیباست ... به شخصه فکر نمیکردم اهریمن با اهرمن تفاوتی داشته باشی مگر در نثر و شعر ... اسم رمان، خیلی قشنگه و گنگه، من خودم همیشه طرفدار همچین نوع نامگذاریهایی هستم 😊 (بنظرم از موش قرون وسطی نیز این موضوع مشخصه) توی ترمودینامیک، قانون اول داشتیم سپس قانون دوم اومد و درنهایت قانون سوم، ناگهان دانشمندا متوجه شدن که یه قانونیم هست قبل قانون اول! پس اسمشو گذاشتن قانون صفرم؛ نمیدونم قسمت صفرم رمانت هم مثل این موضوعه یا نه اما هرچیزی که باشه من دوسش داشتم، استفاده از آیین و باورهای مربوط به دوران زرتشتی و تفسیرشون و فراز و نشیبهای خلقت و مسیرهای طی شده رو به این صورت واقعا قشنگ بود اما (همیشه یه امایی وجود داره) آلبرت اینشتین میگه که باید سختترین مسائل رو به سادهترین نحو به گونه ای برای سالمندها و کودکان توضیح بدی که آموخته و ازش لذت ببرن ... بنظرم بهتر بود قبل از قسمت صفرم یه صفحه به حالت آشناییطور با شخصیتهای مورد استفاده و آشنایی با برخی اصطلاحات و اسمها میذاشتی تا خوانندهای هم که حتی دنیای اساطیری ایران خبر نداره تو خوندن رمان دچار مشکل نشه ... عکس زیر از کتاب وارکرافت، طلوع هورد هستش: [url=https://up.20script.ir/][img]https://up.20script.ir/file/e016-1.png[/img][/url] شخصیت هوزاد در همون ابتدا برام خیلی جالب بود، معمولا فردی که نابیناست، دور از شهره و محافظ آتشکده است و تنها؛ علاقه خاصی برای ورود به اجتماع نداره اما اینکه هوزاد دوست نداشته از بقیه عقب بیوفته نشون میده که ما با یکی از شخصیت های داستانهای ملودرام طرف نیستیم! اما یک موضوعی برام چالش برانگیزه، استفاده از حافظه شاید این موضوع رو بیان کنه که نابینا شدن طی یک اتفاق رخ داده اما جلوتر که میریم متوجه میشیم هوزاد هیچوقت روشنایی نور رو ندیده. مونولوگها و دیالوگها خوب بودن و به دل مینشستن ... در همین ابتدا شدیدا داستان پیش روی، منو یاد داستان کریتوس و خدایگان یونان انداخت منتهی به نوع و روشی دیگر ... نکتهای که خیلی دوست داشتم اینجا نوع توصیف دوزخیان و مخصوصا اهرمن بوده اما نه به صورت کپسولی و انفجاری بلکه ذره ذره و جمله به جمله متناسب با ریتم روایت داستان، بالاخره باید تفاوتی با آدمیان داشته باشن دیگه ... اشکالات نگارشی و املایی کمی داریم که کاملا برای ویرایش اول یک داستان غیرطبیعیه و نشون میده قبل از نوشتن یک قسمت بارها بهش فکر کرده و بازخوانیش میکنی ... اینجا *پرتقال را داخل بشقاب نهاد. آن را برش داد. چاقو را داخلِ تکهای بزرگ فرو کرد.* بهتر نبود که اهرمن حواسش به هوزاد پرت شده و دستشو ببره؟ XD بنظرم گاها میشه بعضی کلمات رو تغییر داده و یا برخی جملات رو منسجمتر کرد، مثلا: کفِ دستِ چپش را روی دست راستش نهاد، انگشتان دستِ چپش را از لای انگشتان دست راستش عبور داد و سپس روی قفسهی سینهی هوزاد قرار داد. دست چپش را بر پشت دست راست نهاد، انگشتان دو دست را در هم گره زده و آنها را بر قفسهی سینهی هوزاد قرار داد. سرش را به سویش چرخاند. لبخندی روی لبانش نشاند. در حالی که سر به سویش میچرخاند، لبخندی بر لب نشاند. و ... اکثراوقات یه طنز ریز و کوچولو قشنگ و زیباست، به خوبی از این فن استفاده کردی 😉 برخی جاها تغییر ناگهانی لحن گفتار شخصیتهارو شاهد هستیم، بنظرم شاید تا حدی و کمی به ذوق بزنه ... ریتم داستان و کشمکشهای پیش اومده بین دو شخصیت واقعا دوستداشتنی و مورد علاقم بودن و میشد به خوبی تصور کرد که چه چیزی درحال رخ دادنه ... نکته دیگهای که دارم بگم، تو همچین ریتم و تمی؛ بنظرم یه کوچولو شاید بهتر باشه از دیالوگ و مونولوگ فاصله گرفته و توصیفاتی داشته باشیم، فضاسازی کرده و آگاهی محیطی ببخشیم؛ اون زمان ایران تمدنی بوده براش خودش قطعا توصیفاتی از مردم شهر و خانههاشون میتونه باعث زیباتر شدن داستان بشه و کمی هم به اهرمن و هوزاد فرصت استراحت بده XD قسمتها متناسب و اوکی بودن، توازن و فراز و نشیب مناسبی داشتن؛ به قول معروف صعود به قله و پایین آمدن ازش، اما با توجه به پتانسیل خیلی خوبی که داستان داره حتما سعی کن از عناصر غافلگیری تو بعضی از قسمتها استفاده کرده و مخاطب رو با هیجان گاهی اوقات به وجد بیاری ... بخوام خیلی ساده، مختصر و مفید بگم: داستانت اینطوریه که انگاری داریم یه داستان کلاسیک اروپایی رو که ترجمه شده میخونیم و کلی ازش لذت بردم ... قلم، استعداد و فکر خاص و با پتانسیل بالایی داری، حتما ازشون به خوبی استفاده کرده و روز به روز بهتر شو 😉 باتشکر و احترام و آرزوی موفقیت درود و سپاس من آدم انتقاد پذیری نیستم ابدا ولی دقیقا چیزهایی رو بیان کردی که خودمم آگاه بودم بهشون و قرار بود درستشون کنم. :) آره ویراستاری مونولوگها و دیالوگها رو یکبار و به صورت جانانه باید انجام بدم. و درباره اطلاعات دادن راجع به اهریمن و اهورامزدا و و... این برام جدید بود و باید روش فکر کنم تا ببینم میتونم هم توی پینوشت پارت صفر بیارم، هم داخل رمان. و اینکه سبکم برای سیر، کشمکشهای کوچیکه تا ناگهان به نقاط بحرانی و اوج برسم. و چون رمان قراره طولانیترین رمان سایت باشه ممکنه به نظر برسه که ریتمش کنده. اما خب ریتم ملایم و عاشقانهای داره؛ میخوام عشق تدریجی و افسانهای رو نشون بدم. فضاسازی هم یکی از ضعفهای منه، چون همیشه ذرهذره انجامش میدم. و خب راجع به خونههای اون دوران و تیسفون و غیره توی فصلهای مرتبط صحبت خواهد شد. نکته ریز؛ در واقع راوی دانای کل نیست و محدود به حواس پنجگانهی اهرمن و هوزاده، اونها جز هم چیزی رو حس نمیکنن و من خواستم این مشهود باشه کاملا. مچکرم بابت این نقد✨🌝 لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kim Seoda 386 ارسال شده در 4 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد در ۱۴۰۵/۲/۴ در 16:44، گیلاس گفته است: درود بانوی کوچولو تو که برات اسپویل شده خیخیخی من ممنونم که پیش منید و میخونین اثرمو✨ کراشم»»» کراشم»»» مرسی که هستی و میخونی❤️🔥✨ عع تازه جوابتو دیدم 😁🤦🏻 آنیوگاسیو زیبا روی من🫂 اسپویل شده ولی دارم از فضولی دق میکنم 😂 خواهش میکنم بانوی جوان، به زیبایی اثر تو ندیدم 🙂🧸 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 4 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 4 مرداد سلام عزیزکم امیدوارم خوب باشی حقیقتش به طور مرتب اثر خارقالعادت رو دنبال نکردم ولی تا جایی که همراهت بودم باید بگم که ترکوندی موضوع رمانت خاصه و قلمت قوی، حتی از خوندن خلاصه و مقدمت هم میشه اینو فهمید در کل موضوعی داره که حتی شبیهش هم جایی نخوندم:) خاص و دلنشین امیدوارم توی این مسیر موفق باشی و مغزت حسابی برای نوشتن باهات همکاری کنه، عزیزدلمی بترکون گیلاس خانوم🍒✨✨ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kim Seoda 386 ارسال شده در 5 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 30 دقیقه قبل، هانی بانو گفته است: سلام عزیزکم امیدوارم خوب باشی حقیقتش به طور مرتب اثر خارقالعادت رو دنبال نکردم ولی تا جایی که همراهت بودم باید بگم که ترکوندی موضوع رمانت خاصه و قلمت قوی، حتی از خوندن خلاصه و مقدمت هم میشه اینو فهمید در کل موضوعی داره که حتی شبیهش هم جایی نخوندم:) خاص و دلنشین امیدوارم توی این مسیر موفق باشی و مغزت حسابی برای نوشتن باهات همکاری کنه، عزیزدلمی بترکون گیلاس خانوم🍒✨✨ نتونستم جلوی خودمو بگیرم. از طرف خودم و گیلاسعلی تشکر میکنم 🫠 ✨ 💫 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 51 دقیقه قبل، هانی بانو گفته است: سلام عزیزکم امیدوارم خوب باشی درود بانو 51 دقیقه قبل، هانی بانو گفته است: حقیقتش به طور مرتب اثر خارقالعادت رو دنبال نکردم ولی تا جایی که همراهت بودم باید بگم که ترکوندی چقدر انگیزه گرفتم برا ادامه 51 دقیقه قبل، هانی بانو گفته است: موضوع رمانت خاصه و قلمت قوی، حتی از خوندن خلاصه و مقدمت هم میشه اینو فهمید ذوق فراوان 51 دقیقه قبل، هانی بانو گفته است: در کل موضوعی داره که حتی شبیهش هم جایی نخوندم:) خاص و دلنشین چون کمتر کسی ایده ها رو ایرانیزه میکنه. و خب من عاشق ایران باستانم 51 دقیقه قبل، هانی بانو گفته است: امیدوارم توی این مسیر موفق باشی و مغزت حسابی برای نوشتن باهات همکاری کنه، عزیزدلمی بترکون گیلاس خانوم🍒✨✨ مرسی بانوی من، امیدوارم همگی در کنار هم بدرخشیم و معروف شیم✨🌝 لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
سـانـاز 2,353 ارسال شده در 5 مرداد سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 22 دقیقه قبل، Seoda mohebby گفته است: نتونستم جلوی خودمو بگیرم. از طرف خودم و گیلاسعلی تشکر میکنم 🫠 ✨ 💫 قربونت برم بچه😂🍀💚 لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظهی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنجهایش را با فریادِ مختص خود نوشت. لینک: «زندان؛ نادنز» لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kim Seoda 386 ارسال شده در 5 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 3 دقیقه قبل، گیلاس گفته است: قربونت برم بچه😂🍀💚 بوس به کلت کیوتتت 🫠😂💫 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 5 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 3 ساعت قبل، گیلاس گفته است: درود بانو چقدر انگیزه گرفتم برا ادامه ذوق فراوان چون کمتر کسی ایده ها رو ایرانیزه میکنه. و خب من عاشق ایران باستانم مرسی بانوی من، امیدوارم همگی در کنار هم بدرخشیم و معروف شیم✨🌝 اره واقعا دمت گرم دختر🫠✨ خوشحالم که تونستم بهت انگیزه بدممم قربونت برم عزیزم قطعا همینطور خواهد شد🥲🩷 رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
هانی بانو 1,260 ارسال شده در 5 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 4 ساعت قبل، Seoda mohebby گفته است: نتونستم جلوی خودمو بگیرم. از طرف خودم و گیلاسعلی تشکر میکنم 🫠 ✨ 💫 عزیزدلمی خودت و گیلاسعلی✨✨ رو به تو، پشت به او✨ آزموده «فصل دوم آزمند»🫧 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
Kim Seoda 386 ارسال شده در 5 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مرداد 5 ساعت قبل، هانی بانو گفته است: عزیزدلمی خودت و گیلاسعلی✨✨ بوس به سرت زیبا 🤍 ✨ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری