رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

نام رمان: منتقم شیطان

نویسنده: سایه مولوی | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: پلیسی، جنایی، معمایی، اجتماعی، عاشقانه

خلاصه: در ارتباط با قتل‌های سریالیِ اتفاق افتاده در شهر، پای سرگرد محمدامین جاوید به پرونده‌ای عجیب و پر از رمز و راز باز می‌شود. سرگردی که‌ خود هم زخم دیده‌ی روزگار است و در جستجوی قاتلی است که شاید انعکاسی از تاریکی‌های درون خود او باشد. او قدم در این راه پرخطر می‌گذارد به امید ریشه‌کن کردن ظلم و فساد، اما آیا موفق می‌شود یا تعهدات شخصی و سایه سنگین گذشته او را به بیراهه می‌کشاند؟

مقدمه:
فرشته‌ی مرگ سایه به سایه پیش می‌آمد. در کوچه‌های خیس و تاریک شهر، جایی که سکوت سنگین‌تر از هر فریادی بود، شیطان در کمینگاه منتظر نشسته و تماشاچی این بازی بود تا ببیند چه کسی در آخر برنده‌ی این بازی خونین می‌شود. این بازی یک قربانی می‌خواست و مرگ تنها پایان این بازی بود؛ مرگی که‌ شاید با ‌خود زندگی می‌آورد. اما مرگِ چه کسی و چه چیزی؟! در میان جدال حق و باطل، فرشته‌ی مرگ بر شانه‌های چه کسی می‌نشست؟

  • هانیه پروین عنوان را به رمان منتقم شیطان | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا تغییر داد
  • مدیر فنی

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

* هشدار: این رمان یک اثر ساختگی بوده و هیچ همانندی در دنیای حقیقی ندارد.
اسامی و مکان‌های انتخاب شده کاملاً تصادفی بوده و‌ هرگونه شباهت اتفاقی می‌باشد.
این اثر قصد توهین به هیچ شخص، شغل، مذهب و یا مرتبه‌ای را ندارد.


به نام خالق عشق

قدمی عقب رفت و با پوزخند گوشه‌ی لبش به شاهکار هنری‌اش خیره ماند. شاید از نظر خیلی از آدم‌ها او دیوانه بود که دست به چنین کارهایی میزد، اما حس لذتی که او در آن لحظات تجربه می‌کرد را اگر دیگر آدم‌ها هم می‌توانستند تجربه کنند، بی‌شک حق را به او می‌دادند. با جان گرفتن تصاویری در پیش چشمانش و مرور افکاری در سرش، نگاه از زن نیمه برهنه‌ی افتاده بر روی تخت گرفت و چشمانش را با دستان دستکش پوشش فشرد؛ حالا وقت مرور خاطراتش نبود. قصد فراموش کردن خاطراتش را نداشت، چون برای زنده ماندن و ادامه‌ی راهی که در پیش گرفته بود به آن خاطرات نیاز داشت، اما حالایی که از گرفتن جانِ آن زن آرامش گرفته و حالش نسبتاً خوب بود مرور خاطراتش را نمی‌خواست. بی‌توجه به افکار جولان دهنده در سرش قدمی به سمت میز آرایش لوکس اتاق برداشت و در همان حال خودنویس طلایی‌ و زیبایش را از داخل جیب پالتوی قهوه‌ای رنگش بیرون کشید. با مرد این خانه حرف‌هایی داشت، حرف‌هایی که حالا آن‌ها را بر روی کاغذ سررسید نوشته بود. دوست داشت بداند مرد خانه پس از خواندن نامه‌اش چه حالی پیدا می‌کند؛ آیا باز هم از او شکایت می‌کرد یا ممنون‌دارش هم می‌شد؟! اما حیف که نمی‌توانست بماند و تماشاگر ادامه‌ی ماجرا باشد. امضای مخصوصش را در انتهای نوشته‌اش زد، کاغذ را تا کرد و آن را کنار اسپری‌های عطر گذاشت. ناراحتی‌ای از بابت ادامه‌ی ماجرا نداشت، چون در آخر خبر همه‌ی اتفاقاتِ افتاده به گوشش می‌رسید. کارش را که تمام کرد بی‌آنکه بخواهد برگردد و به داخل اتاق نگاهی بی‌اندازد از اتاق خواب و سپس از خانه بیرون زد.
***
محکم و استوار به سمت اتاق سرهنگ قدم برمی‌داشتم و برای افراد درجه پایین‌تر که از کنارم می‌گذشتند و برای احترام پا می‌کوباندند، سر تکان می‌دادم. نمی‌دانستم که سرهنگ چه کاری می‌تواند با من داشته باشد، اما از طرفی هم به خوبی می‌دانستم که موضوع باید بسیار مهم می‌بود که خود سرهنگ مرا به اتاقش احضار کرده بود. پشت در اتاق سرهنگ لحظه‌ای ایستادم و با پشت انگشت اشاره، چند تقه بر در زدم.
- بفرمایید.
با شنیدن صدای سرهنگ در را باز کردم و با کمی تعلل وارد اتاق شدم؛ از دیدن حسین که گوشه‌‌ای بر روی صندلی نشسته بود لحظه‌ای جا خوردم. او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! یعنی سرهنگ او را هم احضار کرده بود؟! اما چرا؟! قدمی پیش گذاشتم و برای سرهنگ که پشت میزش نشسته بود پاکوباندم. 
- راحت باش سرگرد.
سرهنگ به صندلی آن‌طرف میزش که روبه‌روی آن یک مرد غریبه‌ی کت و شلوارپوش و در کنار مرد حسین نشسته بود اشاره‌ای کرد و ادامه داد:
- بیا بشین.
سری تکان دادم و با برداشتن قدمی روبه‌روی آن مرد غریبه بر روی صندلی ‌چرمی نشستم. آن مرد را نمی‌شناختم و از دیدن او در اتاق سرهنگ و درحالی‌که بسیار عصبانی و اخم‌آلود بود کمی تعجب کرده بودم، اما روال کار ما نظامی‌ها این را ایجاب می‌کرد که بیشتر از صحبت کردن برای گرفتن جواب سؤالاتمان به صحبت‌های دیگران گوش کنیم.
- درخدمتم جناب سرهنگ.

سرهنگ سری تکان داد و به آن مرد غریبه که سر به زیر انداخته بود نیم نگاهی انداخت.

- ایشون سروان علی هاشمی هستن، مسؤول پرونده‌ی قتل‌های سریالیِ شمال شهر. 
همراه با لبخندی محو به جهت آشنایی برای مرد سری تکان دادم و مرد با وجود اخمی که همچنان به صورت داشت و نارضایتی و ناراحتیی که از چهره‌اش می‌بارید در جوابم سر تکان داد.
- به دلیل طولانی شدن پروسه‌ی حَلِ این پرونده و کشیده شدن اون به دیگر نقاط شهر، کلانتری اون منطقه ترجیح داده که رسیدگیِ این پرونده رو به کلانتری ما انتقال بده. 
دوباره نگاهم را به مرد دوختم، پس آن‌همه اخم و ناراحتی‌اش به این دلیل بود. البته که من حق را به او می‌دادم؛ خودم هم اگر چنین پرونده‌ای را از دست می‌دادم حالی بهتر از او پیدا نمی‌کردم.
سرهنگ نگاهش را یکبار دیگر بین من و حسین که از آن‌ موقع تابه‌حال در سکوت به او خیره شده بود چرخاند.
- من هم شما رو برای رسیدگی به این پرونده انتخاب کردم و امیدوارم که قبول کنید.
لحظه‌ای در سکوت سر به زیر انداختم. خبر قتل‌های سریالی شمال شهر را پیش از این شنیده و چیزهایی را از پرونده‌اش می‌دانستم، اما مطمئناً حَلِ آن کار ساده‌ای نبود که کلانتری همان منطقه پس از این‌همه مدت هنوز موفق به حل آن نشده بود. 
- من اگه سرگرد جاوید قبول کنه مشکلی ندارم.
سر بلند کردم و به حسینی که منتظر و کنجکاو خیره‌ام شده بود نگاهی انداختم. خب من یک پلیس بودم و اطاعت از مافوق وظیفه‌ام بود، اما چرا جناب سرهنگ من را برای این کار انتخاب کرده بود؟! منی که پس از مرگ یاسین دیگر نخواسته بودم پیگیر پرونده‌های قتل باشم؟! نگاه گیج و سردرگمم را به سرهنگ دوختم. سرپیچی از مافوقم را نمی‌خواستم، اما پیگیری پرونده‌ی قتل هم من را به مرور خاطراتم وا می‌داشت و‌ حالم را خراب می‌کرد.
سرهنگ نگاهم را که دید رو به حسین و آقای هاشمی کرد و‌ گفت:
- میشه چند لحظه‌ ما رو تنها بذارید؟
حسین و آقای هاشمی از روی صندلی‌هایشان برخاستند و از اتاق بیرون رفتند، پس از بیرون رفتنشان سرهنگ که تا آن لحظه‌ با نگاهش آن‌ها را دنبال می‌کرد رو سمت من برگرداند.
- من فقط از تو یه جواب خواستم سرگرد جد، چرا اینطور سردرگم شدی؟!
سرم را کلافه تکانی دادم؛ سردرگم شده بودم چون نه می‌خواستم این ‌پرونده را قبول کنم و نه می‌توانستم به سرهنگ نه بگویم. 
- جناب سرهنگ من… من خیلی وقته که از دایره‌ی جنایی بیرون اومدم، یعنی…
سرهنگ دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا برد و‌ خودش حرفم را ادامه داد:
- می‌دونم بعد از اتفاقی که برای محمدیاسین افتاده برات سخته که دوباره با قتل و جنایت سر و کار داشته باشی، ولی به این هم فکر کن که تو با این کار هم می‌تونی جلوی کشته شدن تعداد زیادی آدم رو بگیری و هم کار ناتموم محمدیاسین رو تموم کنی.

در سکوت به حرف‌های سرهنگ گوش می‌کردم و در همان حال به این فکر می‌کردم که حق با او بود؛ من نمی‌توانستم در این ماجرا تنها به خودم فکر کنم. شغل من برقراری امنیت بود و باید این کار را انجام می‌دادم حتی اگر باعث آزار و ‌اذیت خودم می‌شد، درست مثل خیلی از همکارانم که جانشان را در این راه فدا کرده بودند. بعلاوه اینطوری من می‌توانستم کار ناتمام محمدیاسین را تمام کنم و انتقام خون برادرم را از آن قاتل بی‌رحم بگیرم، اما یک طرف این ماجرا هم پدر و مادرم بودند و می‌دانستم که اصلاً دلشان نمی‌خواست من دوباره پا به راهی که محمدیاسین گذاشته بود بگذارم.
- باشه، ولی پدر و مادرم…
سرهنگ میان حرفم آمد:
- من با پدرت صحبت می‌کنم، تو نگران نباش.
سرم را در تأیید حرفش تکان دادم؛ امیدوار بودم که سرهنگ بتواند پدر و مادرم را راضی کند، چون هیچ دلم نمی‌خواست که آن‌ها را به هول و ولا بی‌اندازم. به هر حال سرهنگ خوب با خانواده‌ی من آشنایی داشت و شاید بهتر از من می‌توانست آن‌ها را مجاب کند که اگر من این پرونده را قبول کنم به نفع همه است!
- خیلی خب؛ حالا لطفاً برو و به آقای هاشمی بگو بیاد داخل اتاق، پرونده رو که از آقای هاشمی تحویل گرفتم می‌فرستمش تا شما هم بررسیش کنید.
«چشمی» گفتم و از روی صندلی برخاستم. هزاران فکر ریز و درشت در سرم می‌چرخید، از فکر به محمدیاسین و واکنش خانواده‌ام نسبت به پرونده‌ی جدیدم گرفته تا فکر به این پرونده‌ی عجیب و پیچیده که هنوز هم خوب با آن آشنایی نداشتم. از اتاق بیرون رفتم و رو به آقای هاشمی که همچنان غرق در فکر‌ و اخم‌آلود گوشه‌ای ایستاده بود گفتم:
- بفرمایید داخل، سرهنگ با شما کار دارن.
آقای هاشمی که به داخل اتاق برگشت حسین نفسش را عمیق بیرون داد و گفت:
- اوف، خدا رو شکر که رفت.
متعجب و چپ‌چپ به حسین نگاهی انداختم، می‌دانست از اینکه پشت سر مردم بد بگوید خوشم نمی‌آید و دست از این اخلاقش نمی‌کشید. حسین با دیدن نگاهم اخمی به رویم پاشید و غر زد:
- اینجوری تُرش نکن جون داداش؛ تو که ندیدی چجوری مثل میرغضب داشت من رو نگاه می‌کرد، انگاری باباش رو کشتم!
درحالی‌که با او در سالن هم‌قدم می‌شدم تا به اتاقمان برگردیم شانه‌ای بالا انداخته و جواب دادم:
- خب حق داره بنده‌ی خدا، تو هم اگه بعد از این‌همه مدت کار کردن یه پرونده‌ی مهم رو از دست می‌دادی بهتر از اون رفتار نمی‌کردی.
حسین هم مثل خودم شانه‌‌ای بالا انداخت.
- خب باید تلاش می‌کرد تا توی پرونده به یه نتیجه‌ای برسه که نخواد اون رو از دست بده، تقصیر ما نیست که این آقا نتونسته کارش رو درست انجام ‌بده.
در همان حال که جلوتر از حسین وارد اتاق می‌شدم جواب دادم:
- تو از کجا می‌دونی که کارش رو درست انجام نداده؟ اینطور که معلومه این پرونده زیادی پیچیده‌ است و حل کردنش کار هرکسی نیست.

حسین پشت میزش نشست و همانطور که طبق عادتش پاهایش را تا انتها دراز می‌کرد غر زد:

- من آرزو به دلم موند که تو یه بار از من دفاع کنی!
با لبخند محوی به چهره‌ی اخم‌آلودش که مثل پسربچه‌ها شده بود خیره شدم؛ انگار نه انگار که مرد گنده نزدیک به سی سال سن داشت، گاهی مثل پسرهای چهار یا پنج ساله غرغر می‌کرد. 
- تو خودت چندمتر زبون داری، دیگه به دفاع من نیازی نداری که. الان هم جای این حرف‌ها یه چایی برای من بریز دهنم خشک شده.
حسین تن ولو شده‌اش بر روی صندلی را تکانی داد و با بی‌حالی از پشت میز برخاست و من واقعاً نمی‌دانستم این مرد تنبل چطور پلیس شده بود؟!
نیم نگاهی به پرونده‌ی زیر دستم که پرونده‌ی یک موادفروشِ ساده بود انداختم، این روزها پرونده‌های موادفروشی، دزدی و قاچاق تنها چیزهایی بود که برای رسیدگی به من سپرده می‌شد و حالا… ناگهان به یاد حرف سرهنگ افتادم و رو به حسین که استکان‌ها را از فلاسک گوشه‌ی اتاق پر از چای می‌کرد گفتم:
- راستی سرهنگ گفت پرونده رو از آقای هاشمی تحویل میگیره و میده به ما، تو امشب با خودت ببرش خونه یه نگاهی بهش بنداز.
حسین با ناراحتی سر به سمتم چرخاند و پرسید:
- چرا من؟!
با بهت و تعجب نگاهش کردم؛ دیوانه شده بود یا از یاد برده بود که او پلیس است و در حال حاضر وظیفه‌اش رسیدگی به این پرونده؟! حسین نگاه متعجبم را که دید حرفش را اینطور ادامه داد:
- منظورم اینه که امشب فوتبال داره.
باز هم حرفش را متوجه نمی‌شدم؛ فوتبال چه ربطی به این پرونده داشت؟!
- خب؟!
حسین درحالی‌که خم‌ می‌شد تا استکان چای را روی میزم بگذارد گفت:
- خب من امشب می‌خوام فوتبال ببینم، نمیشه خودت اول بررسیش کنی؟!
کلافه دست به سینه نشستم و نگاهم را به او دوختم؛ می‌خواست به‌خاطر یک مسابقه‌ی فوتبال از کارش بزند؟!
- نه، من امشب قراره برم خونه‌ی بابام تا باهاشون راجع به این پرونده حرف بزنم.
حسین قیافه‌ی ناراحتی به خودش گرفت، باز روی صندلی‌اش لم داد و دانه قندی را که میان مشتش داشت داخل استکان چایش انداخت. آن حالت افسرده‌اش که تنها به‌خاطر یک محروم شدن از مسابقه‌ی فوتبال بود به خنده‌ام می‌انداخت، او با فوتبال زندگی می‌کرد و من هرگز نمی‌توانستم او را درک کنم‌.
- این خیلی بی‌انصافیه!
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و او بی‌آنکه نگاه از بخار بلند شده از استکان چایش بگیرد، با همان لحن پر حسرت ادامه داد:
- تو همش داری به من دستور میدی!

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
  • اضافه کردن...