رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ارسال‌های توصیه شده

پارت هفتاد و چهارم

دستور پخت ماکارونی رو به مدیر داده بودم، با وجود اینکه خودم زیاد از این غذا دل خوشی نداشتم. دوران کنکور که مبتلا به پرخوری عصبی شده بودم، هر روز سه وعده ماکارونی می‌خوردم و اواخر حتی اسمش هم حالم رو بهم می‌زد. الان هم فقط دلم می‌خواست درصد که عاشق این غذاست، دستور پختِ زمینی‌ش رو هم تست کنه. 

نمی‌دونم چند ساعت گذشته بود و هیچ دلم نمی‌خواست راجع به اون لحظات جزئی مونولوگ بگم. آشپزها به قدری نفهم و ابله بودن که علاوه بر ادبیات وارونی‌شون، حتی منظور ترجمه شده‌شون هم موجب حرص خوردنم می‌شد.

اوضاع فکری و رفتاری‌شون نه زمینی بود، نه حتی نیمزی! این لعنتی‌ها از کدوم سیاره‌ای به اینجا اومده بودن؟ نکنه مغز خر رو به سر پوچشون پیوند زده بودن؟ این همه خریت محض غیر ممکن بود. بوگندوهای زبون نفهم؛ عوضی‌ها از دهنشون گرفته تا بدنشون، همه جاشون بوی جوراب می‌داد.

حتی آشپزخونه هم ظاهرسازی بود، هیچکس از اون‌ها بلد نبود حتی با یکی از اون دستگاه‌های فوق پیشرفته کار کنه و بی عرضه‌ها همه چیز رو دستی و سنتی انجام دادن.

اوضاع به قدری غیرقابل تحمل بود که عقل حین ترجمه‌هاش غش کرد. صدای ضعیف و زوزه‌کشون کشیده‌ی عقل به گوشم رسید.

- «ساناز.. منو از اینجا ببر.. هعی.. دارن شست و شوم می‌دن.. هعی.. دارن تاثیر منفی می‌ذارن.. هعی.. منو ببر!»

بنده‌ی خدا عقل انگار یه روز کامل جیغ کشیده بود که صدای گرفته‌ش از ته چاه می‌اومد.

- باید تموم شه، دووم بیار.

صدای هق زدن‌هاش بین دو نیمکره‌ی مغزم داشت پژواک می‌شد. دلم براش سوخت. فضای اینجا برای من هم تعفن برانگیز شده بود، اون هم دقیقاً پس از لحظه‌ای که متوجه شدم به جای آب «خون» می‌نوشن. 

دقایقی بعد بالاخره غذا آماده شد. هر کدوم از آشپزها برای خودشون یه بشقاب کشیدن و اه اه کنان مشغول کوفت کردن شدن.

مدیر هم یه بشقاب پر مقابل من گذاشت. با اینکه غذایی نبود که بخوام بخورم، اما باز هم وسوسه برانگیز بود. بوی خونه نباید وسوسه‌م رو بر می‌انگیخت؟ 

چنگال رو برداشتم. کمی ماکارونی دورش پیچیدم و به سمت لب‌هام بردم. تا خواستم داخل دهنم بچپونم، چشم‌های اشکی چاکرا بر اثر خرد کردن پیاز، لپ‌لپ یاری دهنده به همه، دیکتاتور و زخم شستش و درصد و پای سوخته‌ش جلوی چشم‌هام نقش بست.

نامرد شمرده می‌شدم اگه تک خوری می‌کردم. پس چنگال رو توی بشقاب گذاشتم.

- می‌خوام با هم‌سلولی‌هام تستش کنم.

نگاه بهت زده و سپس پوزخند مدیر دور از چشم‌هام نموند. مرتیکه‌ی زیپ باز!

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • پاسخ 85
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

پارت هفتاد و پنجم

زندانبان دوباره روی سرم کیسه‌ی مشکی پارچه‌ای رو کشید و کشون‌کشون من رو به سلول برگردوند. هرچند من داشتم له له می‌زدم تا به آغوش گرم هم‌سلولی‌هام برگردم. 

دقایقی بعد کیسه از سرم در اومد و نگاهم توی سلول افتاد. لپ‌لپ به سمتم دوئید و بازوم رو گرفت.

- چی پختی وارونک؟

چشم به زلِ نگاه درصد دوختم.

- ماکارونی.

درخشش مردمک‌های درصد از نگاهم دور نموند. انگار که یه لحظه خورشید توی چشم‌هاش پرتوهاش رو برای چند ثانیه تابوند و رفت.

چاکرا به سمت ظرفشویی گام برداشت. 

- بیاین سفره رو جمع کنیم. الاناست که غذا رو بیارن.

به کمکش شتافتیم و در عرض چند دقیقه سفره پهن شد. کنار هم دورِ سفره نشستیم. صدای گرفته‌ی عقل توی کاسه‌ی سرم پیچید.

- «ساناز.. یکم با درصد حرف بزن.. من قندم بره بالا.. انرژی بگیرم.»

لب‌هام رو روی هم فشردم تا به عنوان دیوونه‌ی خودرگیر که با خودش حرف می‌زنه و می‌خنده، شناخته نشم. و البته امان از دست این عقل؛ عوضی عوض اینکه با قلبم در جدل باشه که جلوی لرزش‌ها و تپش‌های گاه و بی‌گاهش رو بگیره، خودش هم از دست رفته بود.

- مراقب خودت بودی؟

زمزمه‌ی درصد بود که به کل شکمم رو لرزوند؛ جدیداً زلزله‌هایی که توی قلبم می‌اومدن ریشترهای بالایی داشتن و تموم تنم رو درگیر می‌کردن.

- «آخیش! قند متحرک. آخیش! ۵۰ درصدی جذاب.»

آب دهنم رو قورت دادم. چرا درصد رفته‌رفته داشت از اون حالت کامپیوتری و درصدیش خارج می‌شد؟ من ظرفیت این روی احساسیش رو نداشتم. 

- اذیتت که نکردن؟

با این جمله تیر خلاصی رو زد. درصد، انقدر با من با لطافت حرف نزن!

- «عاه! بزار بزنه. من دارم انرژی می‌گیرم.»

سرم رو به سمتش چرخوندم. چهره‌ش نگران و چشم‌هاش به رنگ علامت سوال در اومده بودن.

- نگران نباش، طبق آمار سا.. یعنی وارونک به طور ۱۰۰ درصدی حالش خوبه.

کم مونده بود اسمم رو جار بزنم و کارم به اعدام ختم شه. و اما درصد که گوشه‌ی راست لبش بالا رفت و لبخندِ ۱۰ درصدی معروفش رو به نگاهم تقدیم کرد.

- ادای من رو درمیاری؟

لبخند دندون‌نمایی زدم و حینش با حرکت سرم اعتراف و تایید کردم.

- هوم، چون تو بامزه‌ترین هوش مصنوعی دنیایی.

به لبخندش تقارن بخشید؛ حالا گوشه‌ی چپ لبش هم بالا رفته بود. آخ قلب و عقلم به فدای اون لبخندِ ۲۰ درصدیت!

- «برای درصد اشکال نداره. ولی برا بقیه حق نداری از من مایه بزاری، حتی خودت زنیکه.»

باز این عقل جان گرفته بود تا به من بپره. این بار اگه از دست آشپزخونه نجاتش می‌دادم ساناز نبودم، دق مرگش می‌کنم.

- «گگگگگگگگ! زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق!»

درصد تا خواست لب از روی لب برداره و چیزی بگه، دریچه‌ی در گشوده شد و دستی، قابلمه‌ای روی کفِ چوبی سلول گذاشت.

لپ‌لپ پیش قدم شد تا بره قابلمه رو بیاره اما دیکتاتور جلوش رو گرفت و خودش رفت. دیکتاتور هم یه شبه از این رو به اون رو شده بود ها، شگفتا!

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هفتاد و ششم

بوی ماکارونی توی فضا پیچیده بود و حتی آب دهن منِ متنفر ازش رو راه می‌نداخت.

دیکتاتور قابلمه رو وسطِ سفره روی دستگیره‌ طرح گرگ خونخوار قرار داد.

لبخندی به گونه‌هام منگنه زدم و درِ قابلمه رو برداشتم. و اون لحظه بود که خوشی روی صورتم ماسید.

- «این دیگه چه زهرماریه؟»

- طبق آمارِ ۱۰۰ درصدی من، این دستور پختی نیست که دیشب نوشتم.

ناباور به ماکارونی خیره بودم. آشِ سویا بود یا ماکارونی؟ سویاها توی دریای رب غرق بودن و تک و توک یه رشته‌ی ماکارونی به چشم می‌خورد.

- «غذاهای اینجا فقط بوشون شبیه غذائه وگرنه نه ریخت دارن نه مزه. عق!»

دست‌هام رو روی کاسه‌ی زانوهام گذاشته بودم و پارچه‌ی شلوارم رو توی مشتم می‌فشردم.

به زهرمارِ داخل ظرف خیره بودم و پلک چپم می‌پرید؛ به قدری خشمگین بودم که می‌تونستم همون لحظه به آشپزخونه برگردم و حمام خون راه بندازم.

بی توجه به صداهای گنگ اطرافیان از جام پریدم. به سمت درِ سلول رفتم، روی زمین نشستم و مشت‌هام رو روی دریچه کوبیدم.

لحظاتی بعد دریچه گشوده شد و صورتِ زندانبان نصفه و نیمه توی چهار چوب مستطیلیش نقش بست.

- باید برم آشپزخونه.

- چند ساعت دیگه!

سپس دریچه به روم بسته شد. توی همون حالت باقی موندم. هیچکس جرعت نمی‌کرد به سمتم گامی برداره و فقط از دور نظاره‌گرم بود، حتی درصد. 

آخه با اون لپ‌های سبز و بنفش، چشم‌های ورقلمبیده و تیک عصبی چه کسی شهامتش رو به خرج می‌داد؟ حتی عقل هم روزه‌ی سکوت گرفته بود، البته شاید اون به خوبی من رو می‌شناخت.

من برای غذا صورتم رو کبود کرده و حتی درصد رو زده بودم و همه‌ی آدم‌های داخل سلول و عقلِ داخل کاسه‌ی سرم به خوبی این رو می‌دونستن؛ غذا خط قرمز من بود!

با بد کسی در افتاده بودن؛ چون من قرار بود پدرشون رو در بیارم. قشر عادی رو نباید از سیری و سیرابی محروم می‌کردن و بهش گرسنگی و تشنگی می‌دادن. قشر عادی موارد دیگه رو شاید به اجبار هم که شده تاب می‌آورد اما با این مورد فریادِ سکوتش بالاخره می‌شکست. که من هم یکی از اون فردِ قشر عادی به حساب می‌اومدم، نمی‌اومدم؟

ساعت‌ها با همون تیک عصبیِ چشمِ چپم، نزدیک به در نشسته و در انتظار دیدار با مدیرِ زیپ باز بودم. و بالاخره زمانش از راه رسید.

باز همون کیسه‌ی مشکی بیناییم رو پوشوند و کشون‌کشون توسط زندانبان تا آشپزخونه کشیده شدم.

کیسه از روی سرم دراومد و پام به آشپزخونه رسید. به سمت مدیر که نگاه منتظرش رو بهم دوخته بود، یورش بردم. یقه‌ش رو با خشونت لای انگشت‌هام گرفتم؛ کنش وحشیانه‌م دکمه‌ی نزدیک به گردنِ پیراهنش رو درید و به سقوط روی زمین وادار کرد. غریدم.

- اون چند دیگ ماکارونیو چیکار کردین؟ 

دست روی قفسه‌ی سینه‌م گذاشت و با تموم زورش هلم داد. روی ماتحت، روی زمین فرود اومدم. فریادم رو توی حلقم خفه کردم و در عوض اجازه دادم ابروهام از درد توی هم گره بخورن.

- اینجا آشپزخونه‌ی اِم پلاسه؛ یعنی مسئولین پلاس! اینجا مسئولین عالی رتبه‌ی ناریا برای مقامات عالی رتبه‌ی زیردستِ خودشون پخت و پز می‌کنن، نه برای زندانیایی مثل تو. 

چهره‌م از بهت پهن شد. داشت چی می‌گفت؟ بالاخره عقل جرعت کرد و چیزی گفت.

- «ساناز!»

اون هم مثل من شوکه بود. حقیقتاً درکش برام خارج از منطق نرمال بود و هضمش شدیداً غیرممکن.

- یالا دستور پخت شامو بده و لشتو برای نظارت بیار در غیر این صورت نوازش و شکنجه در انتظارت خواهد بود.

دندون‌هام رو روی هم می‌ساییدم و ناخون‌های نیمه بلندم رو توی کف دستم فرو می‌بردم. بالاجبار ایستادم و از داخل جیبم دستور پخت قرمه سبزی رو در آورده و بهش تقدیم کردم.

با اینکه دستور پختِ قرمه سبزی بود، اما به زودی قرار بود براشون آش بپزم، با یه وجب روغن روش. 

- «فکر کنم با بد کسی در افتادن! با ملکه‌ی شکمویان.»

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هفتاد و هفتم

برنج دم کشید، قرمه سبزی جا افتاد و من حتی یه لحظه هم ترغیب به تست کردنش نشدم. تموم مدت هم مثل میر غضب فریاد کشان دستور می‌دادم و غر می‌زدم.

عاقبت هم موقع رفتن کنار پای مدیرِ همیشه زیپ باز تف انداختم و در مقابل نگاه حیرت زده‌ش خودم کیسه‌ی سیاه رو روی سرم کشیدم.

- «معلوم نیست شغلش مدیریت و آشپزیه یا مورد منکراتی که همیشه زیپش بازه، عوضی!»

مسیر در سکوت طی شد. کیسه که از سرم در اومد، همچنان بازوم توی چنگال زندانبان بود. پس با خشونت هلش دادم. گره انگشت‌هاش گشوده شدن و از سلول بیرون افتاد.

در نهایت هم خودم در رو مقابلِ نگاهِ مبهوتش بستم. درصد که توی چند قدمی از من ایستاده بود، دستش رو روی شونه‌ی چپم گذاشت.

- چی شده؟

- «می‌گی بهش؟»

نه، فقط به درصد نمی‌گم، بلکه به همگی اعلام می‌کنم. من این بی عدالتی و تبعیض رو همه جا جار خواهم زد. آشپزخونه‌ی مسئولین پلاس خواهد دید که چه خواهد شد.

- «من هم فعلاً سکوت خواهم کرد چون خیلی وحشی شدی.»

بی توجه به عقل، دست درصد رو با لطافت پس زدم و در عوض انگشت دورِ مچش حلقه کردم. با حفظ اخم‌هام روی صورتم، اون رو تا مرکزِ سلول دنبال خودم کشوندم.

روی نقطه‌ای که چاکرا هر روزِ خدا دو بار می‌نشست و به مدیتیشن معکوسش می‌پرداخت قرار گرفتم.

درصد، لپ‌لپ، چاکرا و دیکتاتور همگی سرپا ایستاده و نگاهِ ناآگاه و علامت سوالی‌شون رو به من دوخته بودن.

حینی که نگاهم روی هر چهار نفرشون می‌چرخید، کف دست راستم رو با قدرت روی زمینِ چوبی کوبیدم. متوجه منظورم شدن و مقابلم به این ترتیب نشستن؛ درصد، چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور.

دست به سینه شدم. با لحنی جدی درصد رو مخاطب قرار دادم.

- درصد لطفاً هرجا رو که نیازه، برای هم‌سلولیا ترجمه کن.

کنجکاو سر تکون داد. به مردمک‌هام حکم دادم تا پی در پی روی هر چهار نفر توی رفت و آمد باشن. لب تر کردم و لحن رسا و خشکم رو به کار گرفتم. و تموم ماجرا توی چند جمله بیان شدن. و درصد که زحمت ترجمه‌ی برخی نکاتش رو کشید.

حالا اون‌ها هم دست کمی از من نداشتن. همشون سگرمه‌هاشون توی هم رفته بود و مثل من دست به سینه شده بودن. دیکتاتور پیش‌تر از همه زبان باز کرد.

- چه تصمیمی گرفتی؟

شست راستم رو بین دندون‌هام بردم. حینی که با چشم‌های ریز شده در حال گشتن بین سوراخ سمبه‌های مغزم برای راه حل بودم، شستِ بیچاره‌م رو فشار می‌دادم و به عبارتی با خشونت گازش می‌گرفتم. و این گزش از روی خشم محض بود، نه استرس.

که درصد به سمتم خم شد و با آرامش دستم رو از دهنم بیرون آورد.

- نکن.

با اینکه توی قلبم زلزله اومد و توی شکمم دلریزه اتفاق افتاد، اما زمان خوبی برای پردازش به علاقه‌م نبود.

- «موافقم ساناز! هر تصمیمی جز سکوت در برابر این بی عدالتی بگیری من کمکت می‌کنم. این بار دیگه نباید مثل بی گناه دستگیر شدن و تغییر جنسیتت بپذیریش. فهمیدی؟»

سر به پایین بردم تا خودم رو تحت کنترلِ خودم در بیارم. من باید خودم رو از چنگال بیچارگی و قانع شدن در می‌آوردم. 

حتی عقل هم دیگه مسخره بازی رو کافی دونسته بود و منطقی به نظر می‌رسید. عقل من بود؛ انتظاری جز این نمی‌رفت. من ظرفیتِ زور شنیدن و تحت ستم قرار گرفتنم دیگه پر شده بود. دیگه داشت لبریز می‌شد.

- «منم همینطور!»

گردنِ خم شده‌م رو راست کردم. سپس با چشم‌هایی ریز شده با یه کلمه، راه حل مد نظرم رو به زبان آوردم.

- اعتراض! 

و چقدر واکنش همگی دیدنی بود. بهت زده با چشم‌هایی از کاسه در اومده واکنش نشون دادن و با لحنی شوکه و کشیده همزمان گفتن:

- اعتراض؟ 

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هفتاد و هشتم

اون روز هم به اتمام رسید، ما تصمیمات و نقشه‌هامون رو ثبت کردیم و زودتر از همیشه خسبیدیم. مرحله‌ی اول فراخوان بود و برای گذر ازش به نحو احسنت، به انرژی بسیاری نیاز داشتیم. باید زنجیره‌ای بی پایان می‌ساختیم که داخلش هر زندانی به آگاهی برسه، به عبارتی یه کلاغ چهل کلاغ باید صورت می‌گرفت تا همه آگاه می‌شدن.

حالا ساعت ۷ صبح بود و برای ورزش صبحگاهی زیر آسمان تاریک شب، توی حیاط درندشت زندان بین هزاران زندانی بودیم. صدای درصد افکارم رو برید.

-  طبق آمار، متن ما ۴۸ کلمه‌ست. هر نفر با سرعت نرمال می‌تونه توی ۲۰ ثانیه بخونتش و با جابجایی، جمعاً ۴۵ ثانیه برای هر نفر وقت می‌خواد. تو ۴۰ دقیقه، هر نفر می‌تونه به ۵۰ نفر پیام بده. ولی با همون ۵۰ نفر اول، تو ۲ روز همه می‌فهمن. این سیستم مثل یه کلاغ چهل کلاغ عمل می‌کنه. متوجه شدین؟

لب‌های هر چهار نفرمون، حین سخنرانی بلند و بالای درصد با خم شدن گوشه‌هاش به سمتِ پایین، کمان ساخته بود. همگی با جدیت سر تکون دادیم. 

- سعی کنین از هر سلول یه نفرو مخاطب قرار بدین.

پس از جمله‌م، اینبار درصد هم حالت چهره‌ی ما رو گرفت و همراه چاکرا، لپ‌لپ و دیکتاتور سر تکون داد.

- مادرجان، خداوند ما رو به کمک خودش به سمت تاریکی ببره و به امید خودش شکست بخوریم.

- «وای بازم این پیرمرد تن و بدنمو با این دعاش لرزوند.»

همزمان با سوت شروع، دوئیدیم. خودم رو بین جمعیت جا دادم و دم گوش یکی از زندانی‌های رده زرد زمزمه کردم.

- آهای!

سرش رو به سمتم چرخوند. برگه‌ی متن رو توی دستم گرفتم و دم گوشش، به خوندنش اقدام کردم.

- وقتشه که فریاد بکشیم. غذایی که ما می‌پزیم، برای ما نمیاد. آشپزخونه‌ی اِم‌ پلاس برای مسئولین کار می‌کنه. غذای بدمزه می‌ره برای اونا، به ما غذای خوشمزه می‌دن. این تبعیض رو دیگه نمی‌تونیم تحمل کنیم. قراره سه روز دیگه زمان ورزش، اعتراض کنیم. هرکی می‌خواد همراه باشه، آماده شه. اینبار یا همه با هم، یا هیچ‌کس.

سپس بدون اینکه در انتظار واکنشش وقت تلف کنم، وارد صف جلویی شدم و متن رو برای شخص دیگه خوندم.

به قدری به این کار ادامه دادم، دهنم خشکی گرفت. اما باز هم کافی ندونستم و تا اتمام زمان ۵۷ مرتبه جمله‌ی لعنتی رو تکرار کردم.

۴۰ دقیقه ورزش طول می‌کشید و ۴۰ دقیقه بازگشت به سلول. رأس ساعت  ۰۸:۳۰ همگی داخل سلول بودیم.

سفره‌ی رو برای صبحونه باز کردیم.

- خب هرکس به چند نفر تونست بگه؟ من ۵۷ نفر.

چاکرا با لحنی پر از غم، متاسف گفت:

- مادرجان من سن و جسمم فقط به ۲۶ نفر قد داد.

لپ‌لپ نالید.

- من فقط ۱۹ نفر. تلفظ «زین» و «ژین» زخت بود. 

دیکتاتور با خجالت دستی به گردنش کشید.

- ۱۸ نفر. با این هیکل نمی‌شد از بینشون رد شم.

درصد حینی که لقمه می‌گرفت لب گشود.

- طبق حساب سرانگشتیم؛ فقط ۷۸ نفر.

همه از شوک، چند لحظه لقمه‌های داخل دهنمون رو نجوئیدیم.

- «چی؟ چجوری وقت کرد؟ ۷۸ نفر؟ مگه سرعت نوره؟»

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هفتاد و نهم

پس از صبحانه در انتظارِ زمان حمام، نقشه‌ی فراخوان مربوطه در اون جا مرور شد.

من هم کمی توی وقت باقی مونده با لپ‌لپ برای تلفظ بهتر «سین» و «شین» کار کردم، امیدوار کننده بود اما فراتر از این‌ها جای پیشرفت داشت.

دوباره کیسه به سر راه افتادیم. پس از پیاده روی بسیار طولانی بالاخره به ساختمان حمام رسیدیم. کیسه‌ها توسط تک زندانبان اون‌جا، از روی سرمون در آورده شدن.

توی صف وارد شدیم و از ورودی اول بسته‌ی لباس و حوله رو دریافت کردیم؛ برای من کوچیک‌ترین سایز-رده‌ی بنفش-ENTP بود.

اولین بار بود که به حمام زندان می‌اومدم.

به ورودی دوم که رسیدیم، عوضی‌ها لباس‌هامون رو درخواست کردن. توی صف، اولین نفر از ما لپ‌لپ بود که پیراهن و شلوارش رو در آورد و داخل سطل زباله‌ی غول پیکر انداخت. نگاهم رو از پیکر نحیف و لاغرش گرفتم. 

- «یعنی باید با لباس زیر جلو همه بگردی؟ ساناز برگرد سلول. از کثیفی بگندی بهتره.»

باز هم خداروشکر حداقل لباس‌ زیرها تا بالای زانو بودن. پس از اون چاکرا بود که تنِ استخونی و پوست پیری خودش رو نمایان کرد. چهره‌م زار می‌زد. چرا باید این صحنه‌ها رو می‌دیدم؟

نفر بعد از اون دیکتاتور بود که از لباس‌های تنش فقط لباس زیرش باقی موند.

- «اوه! ورزشکار بوده؟ احتمال صدی به نود واقعاً مرده!»

سرم رو به تندی و‌ مداوم به چپ چ راست تکون دادم تا عقل رو خفه کنم. 

- «آخ جون الان نوبت درصده!»

عقل کاش می‌شد بگیرمت و دهنت رو با نخ و سوزن بدوزم، زنیکه‌ی منحرف! مردم با عقلشون فیلسوف می‌شدن، من باید سر از منکرات در می‌آوردم.

چشم چپم رو بسته بودم و فقط مردمکِ چشم راستم روی درصد بود. پیراهنش رو در آورد. به به، عجب خوش فرم و قوس دار بود. 

- «شونه پهن، کمر باریک و مردانه، خدایا چی آفریدی؟ بچرخ از جلو هم ببینمت بلا! چی می‌شه این بشر حتماً مرد باشه؟»

لب گزیدم تا صدای عقل به مغزم غلبه نکنه. نباید افکارم مورد دار می‌شدن. همین که درصد شلوارش رو پایین کشید، عربده‌م رو خفه کرده و ماسک روی دهنم رو روی صورتم جابجا کردم.

حالا دیگه ماسک بنفش رنگم روی چشم‌هام رو گرفته بود و بیناییم رو خفه می‌کرد. 

- وارونک؟

بدون توجه به صدای درصد، ماسک رو کمی جلو گرفتم تا حداقل جلوی پاهام رو ببینم. دمِ ورودی دوم ایستادم و پیراهن و شلوارم رو از تنم در آوردم. سپس پس از انداختنشون داخل سطل وارد سالن حمام شدم.

من تا به حال بدنِ مذکرانه‌م رو کامل ندیده بودم و حالا باید با اینِ مثلاً شلوارک جلوی این همه مدکر و مذکرنما حضور می‌یافتم؟ چقدر تغییر جنسیت سخت بود.

خودم رو کنار کشیدم و نزدیک دیوار ایستادم. به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست بیشتر از اون، اون همه آدم رو عریان ببینم. هم‌سلولی‌ها بدون من هم عده‌ی بی‌شماری رو می‌تونستن آگاه کنن.

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هشتادم

با عقل فاقد ادب درگیر بودم که یک آن انگشت‌هایی دور مچِ هر دو دستم حلقه شدن. و من که به سمتی کشیده شدم.

ناگهان ماسکم پایین اومد و روی دهنم نشست. دستی روی چونه‌م نشست و سرم رو بالا برد.

صاحبِ دست درصد بود! با یه دستش هر دو مچم رو قفل کرده بود و دستِ دیگه‌ش زیرِ چونه‌م بود.

آب دهنم رو قورت دادم و مردمک‌های لرزونم رو به چشم‌هاش دوختم. رگه‌های شیطنت توی نگاهش آتیش بازی می‌کردن.

- طبق شوهد؛ انگار یکی خجالت کشیده و سرخ‌ شده وارونک جان!

- «ای جون به وارونک جان گفتنت پدسگ!»

و بله بالاخره آب شدم. دلم می‌خواست دست بندازم قلبم رو خفه کنم، عوضی حتی ریه رو هم به تیم خودش برده بود. چرا که قفسه‌ی سینه‌م بالا و پایین می‌شد و تقریباً داشتم نفس‌نفس می‌زدم.

البته عقل از همه بیشتر در اولویت بود؛ ابتدا باید زبان اون رو بیرون می‌کشیدم، دور گردنش فشار می‌دادم و خفه‌ش می‌کردم.

صورتم داشت می‌سوخت. دست‌هام، پاهام، شکمم؛ حقیقتاً کل بدنم درگیر حرارت بود.

- «ساناز! ساناز! ساناز!»

می‌دونستم هیجان عقل برای چیه، اما نباید بهش تن می‌دادم.

- «ساناز! سرتو خم کن.. ساناز!»

نه، نباید اینکار رو می‌کردم.

- «بابا نگفتم که بپر ماچش کن، می‌گم سرتو بگیر پایین. می‌خوام قفسه‌ی سینشو ببینم.»

نه نباید این... اما برخلاف میلِ سرکوبگر درونیم، گردنم رو پایین آوردم. سرم دقیقاً مقابل قفسه‌ی سینه‌ی عریانش بود. آب دهنم رو قورت دادم. لعنتی هر چه سعی بر بستن چشم‌هام داشتم، نمی‌شد.

- «به به! واقعاً به به! عجب سینه‌ای! عجب شکمی! چه پوستی! چه رنگی!»

- وارونک؟

لحنش آروم و گرفته بود. بدون اینکه نگاه مسخ شده‌م رو از سینه و شکمش بگیرم، زمزمه کردم.

- هوم؟

- ط.. طب..

دم عمیقی گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد تا شاید لرزش صداش رو از بین ببره.

- طبق نقشه.. بهتر نیست.. که.. بریم به کارمون برسیم؟

- «می‌خوای اول یه بوسه وسط قفسه‌ی سینه‌ش بزنی بعد بریم؟»

کاش عقل خفه می‌شد. سرم رو تکون دادم تا عقل عوضی رو درگیرِ زمین لرزه‌ی مغزی کنم. سپس دست‌هام رو از دست پهن و بزرگ درصد بیرون کشیدم و دوئیدم.

می‌دوئیدم تا ازش دور بشم. اگه می‌موندم اتفاقات بدی رخ می‌داد؛ اگه می‌موندم یا به خواسته‌های عقلم تن می‌دادم و رسوا می‌شدم یا جوری با عقل به جنگ می‌رفتم که همه به سلامتی روانیم شک کنن.

یک آن به یکی برخورد کردم و هر دو پخش زمین شدیم. آخ که تموم تنم شکست! آخ لعنت بهت عقل!

- «من چه کارم زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق؟»

اتفاقاً تو همه کاره بودی. واقعاً برام جای سوال داشت که توئه لعنتی عقلی یا نفس امّاره؟

با چشم‌هایی ریز شده از درد، دستم رو به کمرم گرفتم. 

- اع تویی؟

نگاهم رو به فردی که با من پخش زمین شده بود، دوختم. 

- «اع این همون پسره نیست که غذارو بهش دادی؟»

خودش بود. بی توجه به درد، روی زمین خودم رو به سمتش کش دادم. و طوطی‌وار جملات فراخوان رو با لحنی رباتی بیان کردم.

- من و هم‌سلولی‌هام به جای دستت بشکنه بابات اون روز، کمکت می‌کنیم.

به لبخند اطمینان بخشش نگاه دوختم. دیشب چند برگه‌ی اضافی از فراخوان رو متن کرده بودم؛ پنج‌تا رو به سمتش گرفتم.

- پس تا جای ممکن نشرش بده.

لب‌هاش رو به هم فشرد و سر تکون داد.

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هشتاد و یکم

روزِ جار اندازی داخل حمام، پس از اینکه پنج کمک از غیب رسید به خودم جرعت دادم و به سمت یکی از حمام‌های خالی گریختم. درش رو قفل کردم و زیر آب یخ ایستادم.

اون لحظات حس می‌کردم آگاه کردن زندانی‌ها توی حمام، از عهده‌ی من خارجه. در واقع قرار بود دیکتاتور، چاکرا، لپ‌لپ، درصد و من؛ همگی حمام به حمام در بزنیم و حین خوندن متن دم گوش زندانی، یه ماساژ رایگان به اندازه‌ی ۴۰ ثانیه بهشون بدیم. اما من خودم رو کنار کشیده بودم.

اون روز هم به هیچ عنوان به تن عریانِ خودم چشم ندوختم و چشم بسته، لباس‌هام رو پوشیدم.

نمی‌دونستم چطور قراره مابقی دو سال از محکومیتم رو با این بدن بگذرونم؛ ممکن بود؟ اولین و آخرین بار توی رختکن تن جدیدم رو دیده بودم و از دیدن دوباره‌ش وحشت داشتم، در حدی که چشم بسته دوش می‌گرفتم و دستشویی می‌کردم.

وقتی هم به سلول برگشتیم، بلافاصله برای وعده‌ی ناهار به آشپزخونه فراخونده شدم و دو دستی دستور پخت سوپ رو تحویل دادم.

اون وعده هم بدون تست حتی یه قطره ازش به سلول بازگشتم. و دوباره از درصد گریختم؛ مدام حواسم رو پرتِ چیزی می‌کردم تا ابداً برخوردی باهاش نداشته باشم. 

برای شام هم خودم رو توی جام به ناخوشی زدم و به آشپزخونه نرفتم؛ دستور پخت کم داشتم و نمی‌خواستم با درصد برخورد و صحبت خصوصی داشته باشم.

دو روز بعد هم به همین منوال گذشت؛ خوندن متن فراخوان برای زندانی‌های در حال دوئیدن، بازگشت به سلول، صبحانه، آشپزخونه و تقبل کردن دستور پخت‌های قرمه‌سبزی، قیمه، آبگوشت و کتلت.

که دستور کتلت رو به سختی و با تکیه بر دانش دست و پا شکسته‌ی خودم از زبان وارونی، نوشتم. هرچند خروجی بسیار لذت‌بخش بود و توی عمرم کُتلت به اون خوشمزگی نخورده بودم.

دو روز عین برق و باد گذشته بود و حالا همگی دور هم جمع شده بودیم و سرودی که نگاشته بودم رو زمزمه می‌کردیم.

شعارها رو هم نوشته بودم و در کل همه چیز بی عیب و نقص به نظر می‌رسید. اما عصبی بودم و این خشم ریشه در استرس داشت.

- « چرا نمی‌گی تو این دو روز درصد رو از من گرفتی، هوم؟ یزید!»

عقل تموم این دو روز خودش رو کشت تا من یه جمله با درصد گفت و گو کنم، اما مرغ من یه پا داشت و باید عقل رو ادب می‌کردم. که در نهایت بغضش شکست و مثل بچه‌های خردسال زیر گریه زد.

توی این دو روز هر چقدر من سعی بر فرار از درصد داشتم، اون بیشتر تلاش می‌کرد با من ارتباط بگیره. 

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هشتاد و دوم

همه خسبیده بودن جز من و درصد. من توی جام نشسته بودم که درصد از سرویس بهداشتی خارج شد. جاش رو کنارم پهن کرد و نشست. 

توی قلبم زلزله اومد و درونم رو پر از آواره کرد. این روزها حتی حضورش هم من رو به هیجان می‌نداخت.

آب دهنم رو قورت دادم. بالشتم رو برداشتم و ایستادم. می‌خواستم دوباره به پاتوقم پناه ببرم. و دوباره صدای بغض آلود عقل که لحنی پر از خواهش داشت.

- «ساناز! لطفا نرو و چند کلمه باهاش حرف بزن. قول می‌دم عقل خوب و با ادبی باشم.»

دلم برای لحن مظلوم و معصومیت عقل سوخت، ولی اون یه موذماری بود که دومی نداشت. تا خواستم قدم بردارم، مچم توسط شخصی اسیر شد. گرمی انگشت‌هاش رو سفت دورِ مچم پیچیده بود و مجال حرکت نمی‌داد. اخم‌هام رو توی هم کشیدم.

- ول کن درصد.

دستم رو رها نکرد که هیچ، بلکه جوری به سمت خودش کشید که زیر پام خالی شد و معلق موندم.

جیغم رو توی گلوم خفه کردم و حینی که چشم‌هام از شوک بسته می‌شدن درودم رو به سقوطم فرستادم.

چرا دردم نگرفت؟ چقد سفت و در عین حال نرم بود. چشم باز کردم. صدای جیغ ذوق زده‌ی عقل بین نمیکره‌های مغزم پژواک شد. درصد دراز کشیده بود و من با ماتحت روی قفسه‌ی سینه‌ش فرود اومده بودم. وای خدا حالا دیگه نگران رسوایی و آبرو نبودم، چون دیگه وجود نداشتن.

حرارتِ خجالت توی جریان خونم به حرکت در اومده و قطعاً تموم چهره‌م رو به رنگ خونم در آورده بود.

از شرم لب پایینی‌م رو گزیدم. تا خواستم وایستم درصد پیش‌بینیم کرد و سفت از بازوهام گرفت. سپس توی جاش نشست و من رو مثل یه مادری که می‌خواد به نوزادش شیر بده، توی آغوشش گرفت.

- «من.. من.. ذوب شدم!»

سرم روی سینه‌ش بود و به تپش‌هاش که قطع به یقین از قلب من هم کوبنده‌تر بودن، گوش فرا می‌دادم. 

- چرا ازم فرار می‌کنی؟ حتما باید تله موش بذارم تا گیرم بیفتی؟ 

سرم رو بیشتر توی سینه‌ش فرو بردم.

- ولم کن.

- «خیلی پررویی ساناز!»

و درصد که دست‌هاش رو بیشتر دورم فشرد. 

- اگه ولت کنم بازم فرار می‌کنی جناب موش.

لب‌هام رو روی هم فشردم تا با دیدن لبخندم رسوای درگاهش نشم. در عوض با لجبازی مخاطب قرارش دادم.

- نوموخام. ولم کن.

اما توی دلم نذر و نیاز کردم که ولم نکنه و بیشتر توی بغلش بمونم. خدایا کاش چند لحظه تیم بدبخت‌کُنت رو متوقف می‌کردی و اجازه می‌دادی من کمی آرامش بگیرم.

شونه‌های درصد لرزیدن. با لحنی که رگه‌های پررنگِ خنده خودشون رو می‌نماییدن، گفت:

- طبق شواهد تو، وارونکِ ENTP، خیلی غد، لجباز، یه دنده و مودی‌ای.

لبخندی محو به صورتم منگنه زدم و دست‌هام رو مشت کردم تا دورِ کمرش نپیچونم.

- می‌شه مثل خودت باشی؟ همونی که درون و بیرونش یکی بود.

چونه‌ش رو روی سرم گذاشت و ناراحت زمزمه کرد.

- به نظرت نامردی نیست که دستت رو به سمتِ منِ داخل چاه دراز کردی و نیمه‌ی راه رهام کردی تا سقوط کنم؟

- «وای قلبم!»

برای یه لحظه سکوت توی وجودم پیچید. چونه‌م لرزید. من هیچ‌وقت رهاش نکرده بودم. من فقط بابت اون پنجاه درصد نگران بودم، همین. حق نداشتم نگران باشم، داشتم!

اما برخلاف عقیده و باورم، حینی که یه قطره اشک از چشمم روی پیراهنش فرود اومد، دست‌هام رو دور کمرش سفت حلقه کردم. 

- «هعی.. من.. دوباره.. غش!»

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هشتاد و سوم

عاقبت شب روز شد و لحظات موعود فرا رسید. دمِ درِ سلول ایستاده بودیم و دست‌های هم رو سفت گرفته بودیم. بغضم رو قورت دادم و صدای لرزونم رو به گوش هم‌سلولی‌ها رسوندم.

- ما.. ما باید مراقب خودمون باشیم.. هیچی مهم‌تر از جونتون نیست، باشه؟

همه با لبخند‌هایی مهربون سرشون رو تکون دادن. و سپس کیسه‌ی مشکی به سر، به سمتِ حیاط رفتیم.

صدای همهمه‌ی جمعیت حیاط که به گوشم رسید، ضربان قلبم بالا رفت. تا چند دقیقه‌ی دیگه قرار بود اعتراض رو آغاز کنم، اما چه اتفاقی قرار بود بیفته؟ 

کیسه از سرم در اومد. درصد که کنارم ایستاده بود، نگاهش رو به مردمک‌های لرزون و خیسم دوخت. انگشت‌هاش رو دور بازوهام حلقه زد و کمرش رو خم کرد تا سرش مقابل سرم قرار بگیره.

- وارونک فقط از روی احساس نیومدیم، به عواقبش هم فکر کردیم. پس هر اتفاقی هم افتاد خودت رو مقصر ندون. همه به لطف تو برای اولین بار قراره در مقابل ظلم و تاریکی بایستیم. تو ناجی مایی، جناب زمینی. باشه؟

حینی که اشک‌هام روی گونه‌‌هام می‌ریختن سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم.

جمعیت هزار نفره پس از دیدن ما، صف‌هایی مرتب تشکیل داده بودن و آماده‌ی آغاز بودن. درصد، لپ‌لپ، دیکتاتور و چاکرا هم با فاصله از هم، اولین ردیف جمعیت باشکوه رو تشکیل دادن. درصد لبخندی از روی حمایت زد و انرژی مورد نیاز بهم تزریق شد.

نفس عمیقی کشیدم و به اشک‌هام پایان بخشیدم. دست‌هام رو مشت کردم و فقط اشاره‌ها رو باز گذاشتم. قرار بود تیم سرود رو رهبری کنم و انگشت‌هام ریتمِ ضربات پامون رو مشخص کنه.

انگشت‌هام رو طبق نُت توی هوا به احتزاز درآوردم و حینی که همراه هم‌سلولی‌ها با ریتم پاهامون رو روی زمین می‌کوبیدیم، شروع به خوندن کردیم.

-( یار هم زندانی من، با من و همراه منی

باتوم خونین بر سر ما، وطن من و هم‌وطن منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این سلولکا

ترکه‌ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب؛ بد اگه بد، خونِ دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده‌ها رو پاره کنه

کی می‌تونه جز من و تو درد مارو چاره کنه؟ )

پا کوبیدیم، فریاد زدیم و سه دور سرود رو خوندیم. دور سوم همه‌ی زندانی‌ها به ما پیوسته بودن؛ پا می‌کوبیدن و فریاد می‌زدن.

سرود که به پایان رسید. حالا بخش اصلی باید آغاز می‌شد.

دستم رو با خشم مشت کردم و بالا بردم. و فریاد شُعارم که بالاخره سکوتِ دورانِ ظلم پذیرم رو شکوند و اون رو درید.

- زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن!

و تکرار شکوهمند جمعیت هزار نفری مقابلم، لبخندی از جنس افتخار رو روی لب‌هام نشوند. چه فرقی داشت که از چه دنیایی بودم؟ اگه به ریشه برمی‌گشتیم به یه نقطه‌ی مشترک می‌رسیدیم. از کجا بودن مهم نبود، در کجا بودن و با که بودن، اهمیت بیشتری داشت. من همرنگ این جمعیت مقابلم بودم و اون‌ها هم همرنگ من. من ظلم دیده بودم و شاید اون‌ها حتی بیشتر از من در حقشون جفا شده بود.

- زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن!

و دوباره تکرارِ باشوکتِ جمعیتِ مقابلم که از پیرمردان، مردان میانسال و مردان جوان تشکیل شده بود. اما آگاه بودم که عده‌ی بیشماری هم قطعاً مثل من، زنانی بودن که بالاجبار فقط پوسته‌ی مرد به تن داشتن.

در این لحظه و در این نقطه جنسیت معنا نداشت و چه زن و چه مرد، تموم زنانگی و مردانگی‌شون رو جمع کرده بودن و برای مبارزه با ستم و ستمکار بالاخره سکوتشون رو شکسته بودن.

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

پارت هشتاد و چهارم 

- «ساناز ایستاده برات دست می‌زنم و بهت افتخار می‌کنم.»

همین که جمله‌ی عقل به پایانِ خودش رسید، سیل عظیمی از جعبه‌های فلزی استوانه‌ای شکل از بالای نزدیک‌ترین ساختمان‌ زندان، توی حیاط فرود اومد.

در کسری از ثانیه همه جا رو دودی سفید و غلیظ در بر گرفت. بوی تندی داشت و چشم‌هام رو می‌سوزوند.

همهمه‌ی زندانی‌ها این بار از ترس بود. عوضی‌ها اشک‌آور و دودزا استفاده کرده بودن.

اشک‌هام غیر ارادی می‌ریختن و گلوم می‌سوخت. خشک سرفه می‌زدم و دست‌هام و صورتم شدیداً به خارش افتاده بودن.

اما مگه اهمیتی داشت؟ دستم رو دوباره مشت کردم و شعارم رو سر دادم.

- زندانی داد بزن، حقتو فریاد بزن.

بینِ دود و با وجود این همه عوارضِ ناشی از سرکوبشون، جمعیت دوباره شعار رو فریاد کشیدن. با نفرت و نهایتِ خشم غریدم.

- ای خواهر و برادر، داد بزن عدالت

این هم توسط همگی تکرار شد. اشک ریزان پاهامون رو به زمین می‌کوبیدیم و هر دو شعار رو یکی پس از دیگری تکرار می‌کردیم.

و دوباره گاز اشک‌آور سهمِ ما از عدالت بود. ناگهان از یکی از ساختمان‌ها چندصد مامور ماسک ضد شیمیایی به سر و باتوم به دست، خارج شدن و به سمتمون دوئیدن.

طولی نکشید که به داخل محوطه‌ رسیدن و بلافاصله باتوم‌هاشون روی تن و بدن بی‌گناهان فرود اومد.

می‌خواستم از پشت به یکی از ماموران حمله کنم که دوتا از عوضی‌های سرکوبگر از دو بازوی من گرفتن و کشون‌کشون من رو به گوشه‌ی حیاط بردن.

فریاد می‌زدم و پاهام رو روی زمین می‌کشیدم تا ولم کنن. من هم می‌خواستم باهاشون کتک بخورم، باید رهام می‌کردن. تماشا کردن آزار دیدنشون برام از هر درد جسمانی‌ای دردناک‌تر بود، باید رهام می‌کردن. باید رهام می‌کردن تا من هم بهشون می‌پیوستم.

من هم باید مثل اون زنان و مردان پیر و جوان به سر و صورتم لگد می‌خورد. من هم باید باتوم به تن و بدنم ضربه وارد می‌کرد. من این بازی لعنتی رو شروع کرده بودم و نباید تماشاگرش می‌بودم.

صورتم خیس از اشک بود. شاید هم خیس از خون بود؛ حتماً داشتم خون برای همنوعان خودم می‌گریستم. شاید باید می‌مردم و اون لحظات رو نمی‌دیدم. 

- ولم کنین.. بزارین برم.. تقصیر منه.. من باید کتک بخورم.. اونا نه.. ولم کنین آشغالای عوضی.. ولم کنین بی وجدانا.. ولم کنین.. خواهش می‌کنم بس کنین.. نزنین.. ولم کنین.. تو رو خدا نزنین.. اونا بی گناهن.. همه چی تقصیر منه.. ولشون کنین.. نزنین.. اونا دستشون خالیه.. نزنین اونا بی سلاحن.. نزنین.. تو رو جون عزیزاتون نزنین.. نزنین.. بخدا آزاری ندارن.. نزنین..

اما نه نفرین کارساز بود، نه فریاد و نه خواهش. و من شاهدِ بی‌گناهان بی‌سلاحی بودم که با مثلاً مامورانِ حافظِ امنیت درگیر بودن.

انقدر زجه زده و خودم رو به دست و پای دو سرکوبگر کوبیده بودم که داشتم از حال می‌رفتم. 

یک آن ماموران عقب نشینی کردن و صدای تیر اندازی به گوش رسید. و زندانی‌ها که دست‌هاشون رو به حالت تسلیم بالا برده بودن و به سمت درهای ساختمان زندان می‌دوئیدن.

کاش براشون می‌مردم که داشتن از دستِ گلوله به صاحبان گلوله‌ها پناه می‌بردن.

ویرایش شده توسط Yammakh

شروع: 2026/01/30

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

پایان: 2026/00/00 (نامشخص)

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .
توجه: مطلب ارسالی شما پس از تایید مدیریت برای همه قابل رویت خواهد بود.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

اطلاعیه ها


×
  • اضافه کردن...